17-11-2018، 14:56
تــرصـنـآکـــ
نام رمان : مزاحم مرموز
نویسنده : reyhane99 کاربر انجمن یک رمان
خلاصه رمان:
درمورد دختری هست که مدتهاست نامه و اتفاقاتی و همچنین یه کسی مزاحمش میشه که دختر رمانمون نمیدونه اون کیه، ولی غافل از اینکه اون شخص یه…
قسمتی از رمان :
کلید رو تو کیفم انداختم و کفشامو پوشیدم و از در خونهی کوچیکم بیرون رفتم. قرار شد برم کتابخونه تا برای کنکور، کتاب تستی بگیرم و بخونم.
به کتابخونه رسیدم و به بالای کتابخونه، رو تابلو نوشته رو خوندم. (کتابخونه فردوسی)
وارد کتابخونه شدم و کتاب رو از قفسهها انتخاب کردم و گرفتم.
درحال برگشتن بودم که یه مرد رو دیدم که با عجله و وحشت، به اینور و اونور نگاه میکرد.
انگار که دنبال کسی میگشت، یکدفعه سرشو بالا آورد و مستقیم تو چشمام نگاه کرد.
اوه خدای من! اون مرد واقعاً زیبا بود!
چشمایی به رنگ جنگل و درشت و کشیده!
و صورت سفید و موهای مشکی، اون مرد، زیبایی خیره کنندهای داشت!
فقط یه لحظه احساس کردم، مرد مرموز چشماش که سبز تیره بود، کاملاً مشکی شد!
با تعجب چند بار پلک زدم که شاید اشتباه دیدم اما واقعاً چشماش مشکی شد! شاید اشتباه کردم!
به خودم اومدم، دیدم دارم مرد مرموز رو با چشمام قورت میدم، اون هم خیره خیره نگام میکنه!
با خجالت سرمو زیر انداختم و راهی خونه شدم.
در طول راه، همش احساس میکردم شخصی منو تعقیب میکنه، اما هر موقع که عقبمو نگاه میکردم، هیچی نمیدیدم!
کلید رو از کیف درآوردم و به داخل قفل کردم و در باز شد.
کفشهامو گذاشتم تو جا کفشی و برقارو روشن کردم.
با چیزی که دیدم، جیغ فوق دلخراشی کشیدم که فکر کنم گوشم کر شد!
یک گربه خیلی سیاه دیدم

نام رمان : مزاحم مرموز
نویسنده : reyhane99 کاربر انجمن یک رمان
خلاصه رمان:
درمورد دختری هست که مدتهاست نامه و اتفاقاتی و همچنین یه کسی مزاحمش میشه که دختر رمانمون نمیدونه اون کیه، ولی غافل از اینکه اون شخص یه…
قسمتی از رمان :
کلید رو تو کیفم انداختم و کفشامو پوشیدم و از در خونهی کوچیکم بیرون رفتم. قرار شد برم کتابخونه تا برای کنکور، کتاب تستی بگیرم و بخونم.
به کتابخونه رسیدم و به بالای کتابخونه، رو تابلو نوشته رو خوندم. (کتابخونه فردوسی)
وارد کتابخونه شدم و کتاب رو از قفسهها انتخاب کردم و گرفتم.
درحال برگشتن بودم که یه مرد رو دیدم که با عجله و وحشت، به اینور و اونور نگاه میکرد.
انگار که دنبال کسی میگشت، یکدفعه سرشو بالا آورد و مستقیم تو چشمام نگاه کرد.
اوه خدای من! اون مرد واقعاً زیبا بود!
چشمایی به رنگ جنگل و درشت و کشیده!
و صورت سفید و موهای مشکی، اون مرد، زیبایی خیره کنندهای داشت!
فقط یه لحظه احساس کردم، مرد مرموز چشماش که سبز تیره بود، کاملاً مشکی شد!
با تعجب چند بار پلک زدم که شاید اشتباه دیدم اما واقعاً چشماش مشکی شد! شاید اشتباه کردم!
به خودم اومدم، دیدم دارم مرد مرموز رو با چشمام قورت میدم، اون هم خیره خیره نگام میکنه!
با خجالت سرمو زیر انداختم و راهی خونه شدم.
در طول راه، همش احساس میکردم شخصی منو تعقیب میکنه، اما هر موقع که عقبمو نگاه میکردم، هیچی نمیدیدم!
کلید رو از کیف درآوردم و به داخل قفل کردم و در باز شد.
کفشهامو گذاشتم تو جا کفشی و برقارو روشن کردم.
با چیزی که دیدم، جیغ فوق دلخراشی کشیدم که فکر کنم گوشم کر شد!
یک گربه خیلی سیاه دیدم

بازی آنلاین
آپلود عکس


![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



