26-11-2018، 15:46
پارسا از کنارم رد شد و صدای بهم خوردن در سالن خبر از رفتنش داد.
دیگه جونی برام نمونده بود. روی اولین مبل نشستم.
یک ماهی از اون شب میگذره. حالم کمی بهتر شده و بیشتر با بهارک وقت میگذرونم.
خودخواهیه وقتی خنده ی پارسا رو با نهال می بینم و حسادت تمام وجودم رو میگیره اما به احمدرضا قول دادم تا این حس و از قلبم بیرون کنم.
روزها می اومدن و میرفتن. مونا اومد تو اتاق.
-یه خبر برات دارم.
-چی؟
مثل همیشه روی میز نشست.
-دقت کردی این نهال چقدر با پارسا صمیمی شده؟!
ته دلم خالی شد.
-به ما چه؟
-نه دیگه، نشد! به ما همه چی! من یه حدسائی میزدم اما امروز حدسم به یقین تبدیل شد.
قلبم ضربان گرفته بود.
-چطوری؟
-حالا تو چرا رنگت پریده؟ حالت خوبه؟
-آره خوبه. بگو دیگه.
-امیرعلی گفت فکر کنم قراره با هم ازدواج کنن.
-اما غزاله که چند ماه بیشتر نمیشه ...
-میدونم غزاله چند ماهه فوت کرده اما اینا که نمی خوان الان مراسم بگیرن ... فقط در حد یه نامزدی بین دوستا که ما هم دعوتیم.
امیریل آپارتمانی خرید تا موقعی که ایران هستن راحت تر باشن. رفت و آمدشون با پارسا زیاد بود و این آزارم می داد.
روزها می اومدن و می رفتن. توی اتاق کارم نشسته بودم که یهو در باز شد.
نگاهی به مونا انداختم. پرونده ای رو پرت کرد روی میز.
-این چیه دیانه، تو حالت خوبه؟ چند ماهه انگار خودت نیستی!
-چی شده؟
-چی شده؟! ... نگاهی به پرونده بنداز، می فهمی!
بلند شدم.
-خودت درستش کن. میرم خونه، کمی سرم درد می کنه.
-دیاانه ...
بی توجه به حرص مونا سوار ماشین شدم. خودمم حال این روزهام رو نمی فهمیدم.
وارد کوچه شدم. نگاهی به آمبولانسی که جلوی در خونه ی پارسا بود انداختم.
دلشوره ی عجیبی افتاد به جونم. سریع از ماشین پیاده شدم.
مادر پارسا رو تو آمبولانس گذاشتن. نگاهی به پرستارش انداختم.
-چیزی شده؟
-یکهو تشنج کردن. هرچی به آقا پارسا زنگ زدم جواب ندادن.
-من همراهشون میرم بیمارستان.
سوار شدم و دنبال آمبولانس به راه افتادم. پارسا در دسترس نبود.
مادرش رو بستری کردن. حالش بهتر شده بود. دکتر از اتاق بیرون اومد.
-حالشون چطوره؟
-خوبن.
-چرا اینطوری شدن؟
-انگار حمله ی عصبی داشتن که رفع شده.
زیر لب خدا رو شکر کردم و روی صندلی انتظار نشستم.
با صدای گامهای محکم و بلندی سرم رو بالا آوردم. پارسا داشت میومد اینور.
سریع از جام بلند شدم. با دیدن نهال کنارش احساس کردم قلبم فشرده شد.
-سلام. حال مامان چطوره؟
-سلام. خدا رو شکر، الان خوبه.
-ممنون که آوردیش.
-من کاری نکردم، پرستارش آمبولانس خبر کرد. من فقط اومدم، الانم که خودتون اومدین من دیگه میرم.
کیفم رو برداشتم و یه خداحافظی سرسری کردم. از بیمارستان بیرون زدم.
حالم اصلاً خوب نبود. وقتی به خودم اومدم که تو بهشت زهرا بودم.
با قدمهای لرزون وارد مقبره اش شدم. نگاهم به عکسش که روی سنگ قبر بود افتاد و بغضم شکست.
کنار قبر زانو زدم.
-سلام بی معرفت؛ نگفتی من جز تو کسی رو ندارم؟ چرا گذاشتی رفتی؟ چرا وقتی رفتی که تازه عاشقت شده بودم؟ چرا تنهام گذاشتی؟
سرم رو روی سنگ گذاشتم.
-چرا رفتی که حالا یکی دیگه داره تو قلبم جا باز می کنه؟ میدونم از دستم ناراحتی اما باور کن منم نفهمیدم از کی و کجا؟ شرمنده ام!
اشک هام سنگ قبر و خیس کرده بود اما قلبم ذره ای آروم نشد.
-نمیدونم چیکار کنم ... من در قلبم رو بعد از رفتنت روی همه بسته بودم.
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۴.۱۱.۱۸ ۱۱:۱۶]
#پارت_196
-من و ببخش ... ببخش ...
بلند شدم. هوا کاملاً تاریک شده بود. دلم فریاد از ته دل می خواست، فریادی که شاید کمی از این درد و کم کنه.
از ته دل فریاد زدم.
-خدایا کجائی ... خسته ام، خسته از تمام این قوی بودن ها، خداااااا
چراغ قوه ای روی صورتم افتاد و صدای مردی اومد.
-دختر جان، این وقت تو قبرستون چکار می کنی؟ پاشو بابا جان، برو خونه، پاشو.
از روی زمین بلند شدم.
-بابا جان دنیا اونقدرها هم بد نیست، سخت نگیر. خوبیش به همینه که در حال گذره یه روز خوب یه روز بد اما میگذره، مثل عمر ما آدم ها که قدرشو نمیدونیم.
پشت بهم کرد.
-برو خونه ات دخترم.
از قبرستون بیرون اومدم. در سالن رو باز کردم.
با دیدن امیریل ، امیرعلی، مونا، نهال و پارسا تعجب کردم اما با سیلی که به صورتم خورد احساس کردم برق از سرم پرید.
صدای خشمگین مونا توی گوشم نشست.
-دختره ی احمق تا این موقع شب کدوم قبرستونی بودی؟ به فکر ما نیستی به فکر اون طفل معصوم باش که با گریه خوابید.
-نمی خواستم نگرانتون کنم ... رفته بودم بهشت زهرا ...
امیرعلی: پس این صورت مثل روحت حاصل گریه هاته؟ کی میخوای بفهمی که احمدرضا رفته؟ سنگ احساس نداره دیانه، قدر آدم های زنده ی اطرافت رو بدون نه زمانی که اونا رو هم به دلیلی از دست بدی!
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۴.۱۱.۱۸ ۱۱:۱۶]
#پارت_196
-من و ببخش ... ببخش ...
بلند شدم. هوا کاملاً تاریک شده بود. دلم فریاد از ته دل می خواست، فریادی که شاید کمی از این درد و کم کنه.
از ته دل فریاد زدم.
-خدایا کجائی ... خسته ام، خسته از تمام این قوی بودن ها، خداااااا
چراغ قوه ای روی صورتم افتاد و صدای مردی اومد.
-دختر جان، این وقت تو قبرستون چکار می کنی؟ پاشو بابا جان، برو خونه، پاشو.
از روی زمین بلند شدم.
-بابا جان دنیا اونقدرها هم بد نیست، سخت نگیر. خوبیش به همینه که در حال گذره یه روز خوب یه روز بد اما میگذره، مثل عمر ما آدم ها که قدرشو نمیدونیم.
پشت بهم کرد.
-برو خونه ات دخترم.
از قبرستون بیرون اومدم. در سالن رو باز کردم.
با دیدن امیریل ، امیرعلی، مونا، نهال و پارسا تعجب کردم اما با سیلی که به صورتم خورد احساس کردم برق از سرم پرید.
صدای خشمگین مونا توی گوشم نشست.
-دختره ی احمق تا این موقع شب کدوم قبرستونی بودی؟ به فکر ما نیستی به فکر اون طفل معصوم باش که با گریه خوابید.
-نمی خواستم نگرانتون کنم ... رفته بودم بهشت زهرا ...
امیرعلی: پس این صورت مثل روحت حاصل گریه هاته؟ کی میخوای بفهمی که احمدرضا رفته؟ سنگ احساس نداره دیانه، قدر آدم های زنده ی اطرافت رو بدون نه زمانی که اونا رو هم به دلیلی از دست بدی!
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۵.۱۱.۱۸ ۰۹:۵۰]
#پارت_197
پارسا از کنارم رد شد و صدای بهم خوردن در سالن خبر از رفتنش داد.
دیگه جونی برام نمونده بود. روی اولین مبل نشستم.
یک ماهی از اون شب میگذره. حالم کمی بهتر شده و بیشتر با بهارک وقت میگذرونم.
خودخواهیه وقتی خنده ی پارسا رو با نهال می بینم و حسادت تمام وجودم رو میگیره اما به احمدرضا قول دادم تا این حس و از قلبم بیرون کنم.
روزها می اومدن و میرفتن. مونا اومد تو اتاق.
-یه خبر برات دارم.
-چی؟
مثل همیشه روی میز نشست.
-دقت کردی این نهال چقدر با پارسا صمیمی شده؟!
ته دلم خالی شد.
-به ما چه؟
-نه دیگه، نشد! به ما همه چی! من یه حدسائی میزدم اما امروز حدسم به یقین تبدیل شد.
قلبم ضربان گرفته بود.
-چطوری؟
-حالا تو چرا رنگت پریده؟ حالت خوبه؟
-آره خوبه. بگو دیگه.
-امیرعلی گفت فکر کنم قراره با هم ازدواج کنن.
-اما غزاله که چند ماه بیشتر نمیشه ...
-میدونم غزاله چند ماهه فوت کرده اما اینا که نمی خوان الان مراسم بگیرن ... فقط در حد یه نامزدی بین دوستا که ما هم دعوتیم.
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۴.۱۱.۱۸ ۱۱:۱۶]
#پارت_196
-من و ببخش ... ببخش ...
بلند شدم. هوا کاملاً تاریک شده بود. دلم فریاد از ته دل می خواست، فریادی که شاید کمی از این درد و کم کنه.
از ته دل فریاد زدم.
-خدایا کجائی ... خسته ام، خسته از تمام این قوی بودن ها، خداااااا
چراغ قوه ای روی صورتم افتاد و صدای مردی اومد.
-دختر جان، این وقت تو قبرستون چکار می کنی؟ پاشو بابا جان، برو خونه، پاشو.
از روی زمین بلند شدم.
-بابا جان دنیا اونقدرها هم بد نیست، سخت نگیر. خوبیش به همینه که در حال گذره یه روز خوب یه روز بد اما میگذره، مثل عمر ما آدم ها که قدرشو نمیدونیم.
پشت بهم کرد.
-برو خونه ات دخترم.
از قبرستون بیرون اومدم. در سالن رو باز کردم.
با دیدن امیریل ، امیرعلی، مونا، نهال و پارسا تعجب کردم اما با سیلی که به صورتم خورد احساس کردم برق از سرم پرید.
صدای خشمگین مونا توی گوشم نشست.
-دختره ی احمق تا این موقع شب کدوم قبرستونی بودی؟ به فکر ما نیستی به فکر اون طفل معصوم باش که با گریه خوابید.
-نمی خواستم نگرانتون کنم ... رفته بودم بهشت زهرا ...
امیرعلی: پس این صورت مثل روحت حاصل گریه هاته؟ کی میخوای بفهمی که احمدرضا رفته؟ سنگ احساس نداره دیانه، قدر آدم های زنده ی اطرافت رو بدون نه زمانی که اونا رو هم به دلیلی از دست بدی!
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۵.۱۱.۱۸ ۰۹:۵۰]
#پارت_197
پارسا از کنارم رد شد و صدای بهم خوردن در سالن خبر از رفتنش داد.
دیگه جونی برام نمونده بود. روی اولین مبل نشستم.
یک ماهی از اون شب میگذره. حالم کمی بهتر شده و بیشتر با بهارک وقت میگذرونم.
خودخواهیه وقتی خنده ی پارسا رو با نهال می بینم و حسادت تمام وجودم رو میگیره اما به احمدرضا قول دادم تا این حس و از قلبم بیرون کنم.
روزها می اومدن و میرفتن. مونا اومد تو اتاق.
-یه خبر برات دارم.
-چی؟
مثل همیشه روی میز نشست.
-دقت کردی این نهال چقدر با پارسا صمیمی شده؟!
ته دلم خالی شد.
-به ما چه؟
-نه دیگه، نشد! به ما همه چی! من یه حدسائی میزدم اما امروز حدسم به یقین تبدیل شد.
قلبم ضربان گرفته بود.
-چطوری؟
-حالا تو چرا رنگت پریده؟ حالت خوبه؟
-آره خوبه. بگو دیگه.
-امیرعلی گفت فکر کنم قراره با هم ازدواج کنن.
-اما غزاله که چند ماه بیشتر نمیشه ...
-میدونم غزاله چند ماهه فوت کرده اما اینا که نمی خوان الان مراسم بگیرن ... فقط در حد یه نامزدی بین دوستا که ما هم دعوتیم.
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۶.۱۱.۱۸ ۱۴:۴۷]
#پارت_198
-باید بریم لباس بخریم خوشتیپ کنیم.
باورم نمی شد. دیگه صحبت های مونا رو نمی شنیدم.
تنها چیزی که جلوی چشمهام می اومد دستهای قفل شده ی پارسا و نهال بود.
با تکون دست مونا نگاهش کردم.
-دیانه، تو خوبی؟ حتماً از خوشحالیه زیاده چون هر کی ندونه من و تو میدونیم پارسا چقدر پسر خوبیه و تو اون شرایط سخت زندگیت بدون هیچ چشم داشتی کنارت بود. کمتر مردی اینطوری پیدا میشه! البته خوشا به حال نهال، یه شوهر خوشتیپ خوشگل و از همه مهمتر مرد نصیبش شد.
دلم می خواست بگم “مونا بسه، بس کن. من خودم میدونم پارسا چطور مردیه” اما انگار مونا کمر بسته بود تا من و نابود کنه.
با تن صدایی که سعی داشتم کنترلش کنم گفتم:
-مونا میشه بری؟
-آره، خودمم کار دارم اما باید بریم خرید.
بی توجه به حال بدم از اتاق بیرون رفت. با رفتنش خودداریم رو کنار گذاشتم و قطره اشک سمجی روی گونه ام چکید.
به خودم که نمی تونستم دروغ بگم؛ من عاشق پارسا بودم.
نفهمیدم کی و کجا اما من لعنتی عاشقشم ... عاشق مرد بودناش ... عاشق کوه بودناش.
نه می تونستم داشته باشمش نه می تونستم فراموشش کنم.
-من و ببخش احمدرضا که قلبم به روی مرد دیگه ای باز شد. من و ببخش!
از رستوران بیرون زدم.
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۶.۱۱.۱۸ ۱۴:۴۹]
[ Audio file : Hamid Hiraad – Divaneye Shahr ]
شــوریـده ےِ آزرده دله بی سـروپـا من
در شهـر شمــا عـاشـق انگـشت نمـا من
دیـوانه تر از مـردم این شهر اگر هست
جــانــا بخـدا من، بخـدا من، بخـدا من
?❤️? @eshghe_daagh2 ?❤️?
دیگه جونی برام نمونده بود. روی اولین مبل نشستم.
یک ماهی از اون شب میگذره. حالم کمی بهتر شده و بیشتر با بهارک وقت میگذرونم.
خودخواهیه وقتی خنده ی پارسا رو با نهال می بینم و حسادت تمام وجودم رو میگیره اما به احمدرضا قول دادم تا این حس و از قلبم بیرون کنم.
روزها می اومدن و میرفتن. مونا اومد تو اتاق.
-یه خبر برات دارم.
-چی؟
مثل همیشه روی میز نشست.
-دقت کردی این نهال چقدر با پارسا صمیمی شده؟!
ته دلم خالی شد.
-به ما چه؟
-نه دیگه، نشد! به ما همه چی! من یه حدسائی میزدم اما امروز حدسم به یقین تبدیل شد.
قلبم ضربان گرفته بود.
-چطوری؟
-حالا تو چرا رنگت پریده؟ حالت خوبه؟
-آره خوبه. بگو دیگه.
-امیرعلی گفت فکر کنم قراره با هم ازدواج کنن.
-اما غزاله که چند ماه بیشتر نمیشه ...
-میدونم غزاله چند ماهه فوت کرده اما اینا که نمی خوان الان مراسم بگیرن ... فقط در حد یه نامزدی بین دوستا که ما هم دعوتیم.
امیریل آپارتمانی خرید تا موقعی که ایران هستن راحت تر باشن. رفت و آمدشون با پارسا زیاد بود و این آزارم می داد.
روزها می اومدن و می رفتن. توی اتاق کارم نشسته بودم که یهو در باز شد.
نگاهی به مونا انداختم. پرونده ای رو پرت کرد روی میز.
-این چیه دیانه، تو حالت خوبه؟ چند ماهه انگار خودت نیستی!
-چی شده؟
-چی شده؟! ... نگاهی به پرونده بنداز، می فهمی!
بلند شدم.
-خودت درستش کن. میرم خونه، کمی سرم درد می کنه.
-دیاانه ...
بی توجه به حرص مونا سوار ماشین شدم. خودمم حال این روزهام رو نمی فهمیدم.
وارد کوچه شدم. نگاهی به آمبولانسی که جلوی در خونه ی پارسا بود انداختم.
دلشوره ی عجیبی افتاد به جونم. سریع از ماشین پیاده شدم.
مادر پارسا رو تو آمبولانس گذاشتن. نگاهی به پرستارش انداختم.
-چیزی شده؟
-یکهو تشنج کردن. هرچی به آقا پارسا زنگ زدم جواب ندادن.
-من همراهشون میرم بیمارستان.
سوار شدم و دنبال آمبولانس به راه افتادم. پارسا در دسترس نبود.
مادرش رو بستری کردن. حالش بهتر شده بود. دکتر از اتاق بیرون اومد.
-حالشون چطوره؟
-خوبن.
-چرا اینطوری شدن؟
-انگار حمله ی عصبی داشتن که رفع شده.
زیر لب خدا رو شکر کردم و روی صندلی انتظار نشستم.
با صدای گامهای محکم و بلندی سرم رو بالا آوردم. پارسا داشت میومد اینور.
سریع از جام بلند شدم. با دیدن نهال کنارش احساس کردم قلبم فشرده شد.
-سلام. حال مامان چطوره؟
-سلام. خدا رو شکر، الان خوبه.
-ممنون که آوردیش.
-من کاری نکردم، پرستارش آمبولانس خبر کرد. من فقط اومدم، الانم که خودتون اومدین من دیگه میرم.
کیفم رو برداشتم و یه خداحافظی سرسری کردم. از بیمارستان بیرون زدم.
حالم اصلاً خوب نبود. وقتی به خودم اومدم که تو بهشت زهرا بودم.
با قدمهای لرزون وارد مقبره اش شدم. نگاهم به عکسش که روی سنگ قبر بود افتاد و بغضم شکست.
کنار قبر زانو زدم.
-سلام بی معرفت؛ نگفتی من جز تو کسی رو ندارم؟ چرا گذاشتی رفتی؟ چرا وقتی رفتی که تازه عاشقت شده بودم؟ چرا تنهام گذاشتی؟
سرم رو روی سنگ گذاشتم.
-چرا رفتی که حالا یکی دیگه داره تو قلبم جا باز می کنه؟ میدونم از دستم ناراحتی اما باور کن منم نفهمیدم از کی و کجا؟ شرمنده ام!
اشک هام سنگ قبر و خیس کرده بود اما قلبم ذره ای آروم نشد.
-نمیدونم چیکار کنم ... من در قلبم رو بعد از رفتنت روی همه بسته بودم.
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۴.۱۱.۱۸ ۱۱:۱۶]
#پارت_196
-من و ببخش ... ببخش ...
بلند شدم. هوا کاملاً تاریک شده بود. دلم فریاد از ته دل می خواست، فریادی که شاید کمی از این درد و کم کنه.
از ته دل فریاد زدم.
-خدایا کجائی ... خسته ام، خسته از تمام این قوی بودن ها، خداااااا
چراغ قوه ای روی صورتم افتاد و صدای مردی اومد.
-دختر جان، این وقت تو قبرستون چکار می کنی؟ پاشو بابا جان، برو خونه، پاشو.
از روی زمین بلند شدم.
-بابا جان دنیا اونقدرها هم بد نیست، سخت نگیر. خوبیش به همینه که در حال گذره یه روز خوب یه روز بد اما میگذره، مثل عمر ما آدم ها که قدرشو نمیدونیم.
پشت بهم کرد.
-برو خونه ات دخترم.
از قبرستون بیرون اومدم. در سالن رو باز کردم.
با دیدن امیریل ، امیرعلی، مونا، نهال و پارسا تعجب کردم اما با سیلی که به صورتم خورد احساس کردم برق از سرم پرید.
صدای خشمگین مونا توی گوشم نشست.
-دختره ی احمق تا این موقع شب کدوم قبرستونی بودی؟ به فکر ما نیستی به فکر اون طفل معصوم باش که با گریه خوابید.
-نمی خواستم نگرانتون کنم ... رفته بودم بهشت زهرا ...
امیرعلی: پس این صورت مثل روحت حاصل گریه هاته؟ کی میخوای بفهمی که احمدرضا رفته؟ سنگ احساس نداره دیانه، قدر آدم های زنده ی اطرافت رو بدون نه زمانی که اونا رو هم به دلیلی از دست بدی!
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۴.۱۱.۱۸ ۱۱:۱۶]
#پارت_196
-من و ببخش ... ببخش ...
بلند شدم. هوا کاملاً تاریک شده بود. دلم فریاد از ته دل می خواست، فریادی که شاید کمی از این درد و کم کنه.
از ته دل فریاد زدم.
-خدایا کجائی ... خسته ام، خسته از تمام این قوی بودن ها، خداااااا
چراغ قوه ای روی صورتم افتاد و صدای مردی اومد.
-دختر جان، این وقت تو قبرستون چکار می کنی؟ پاشو بابا جان، برو خونه، پاشو.
از روی زمین بلند شدم.
-بابا جان دنیا اونقدرها هم بد نیست، سخت نگیر. خوبیش به همینه که در حال گذره یه روز خوب یه روز بد اما میگذره، مثل عمر ما آدم ها که قدرشو نمیدونیم.
پشت بهم کرد.
-برو خونه ات دخترم.
از قبرستون بیرون اومدم. در سالن رو باز کردم.
با دیدن امیریل ، امیرعلی، مونا، نهال و پارسا تعجب کردم اما با سیلی که به صورتم خورد احساس کردم برق از سرم پرید.
صدای خشمگین مونا توی گوشم نشست.
-دختره ی احمق تا این موقع شب کدوم قبرستونی بودی؟ به فکر ما نیستی به فکر اون طفل معصوم باش که با گریه خوابید.
-نمی خواستم نگرانتون کنم ... رفته بودم بهشت زهرا ...
امیرعلی: پس این صورت مثل روحت حاصل گریه هاته؟ کی میخوای بفهمی که احمدرضا رفته؟ سنگ احساس نداره دیانه، قدر آدم های زنده ی اطرافت رو بدون نه زمانی که اونا رو هم به دلیلی از دست بدی!
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۵.۱۱.۱۸ ۰۹:۵۰]
#پارت_197
پارسا از کنارم رد شد و صدای بهم خوردن در سالن خبر از رفتنش داد.
دیگه جونی برام نمونده بود. روی اولین مبل نشستم.
یک ماهی از اون شب میگذره. حالم کمی بهتر شده و بیشتر با بهارک وقت میگذرونم.
خودخواهیه وقتی خنده ی پارسا رو با نهال می بینم و حسادت تمام وجودم رو میگیره اما به احمدرضا قول دادم تا این حس و از قلبم بیرون کنم.
روزها می اومدن و میرفتن. مونا اومد تو اتاق.
-یه خبر برات دارم.
-چی؟
مثل همیشه روی میز نشست.
-دقت کردی این نهال چقدر با پارسا صمیمی شده؟!
ته دلم خالی شد.
-به ما چه؟
-نه دیگه، نشد! به ما همه چی! من یه حدسائی میزدم اما امروز حدسم به یقین تبدیل شد.
قلبم ضربان گرفته بود.
-چطوری؟
-حالا تو چرا رنگت پریده؟ حالت خوبه؟
-آره خوبه. بگو دیگه.
-امیرعلی گفت فکر کنم قراره با هم ازدواج کنن.
-اما غزاله که چند ماه بیشتر نمیشه ...
-میدونم غزاله چند ماهه فوت کرده اما اینا که نمی خوان الان مراسم بگیرن ... فقط در حد یه نامزدی بین دوستا که ما هم دعوتیم.
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۴.۱۱.۱۸ ۱۱:۱۶]
#پارت_196
-من و ببخش ... ببخش ...
بلند شدم. هوا کاملاً تاریک شده بود. دلم فریاد از ته دل می خواست، فریادی که شاید کمی از این درد و کم کنه.
از ته دل فریاد زدم.
-خدایا کجائی ... خسته ام، خسته از تمام این قوی بودن ها، خداااااا
چراغ قوه ای روی صورتم افتاد و صدای مردی اومد.
-دختر جان، این وقت تو قبرستون چکار می کنی؟ پاشو بابا جان، برو خونه، پاشو.
از روی زمین بلند شدم.
-بابا جان دنیا اونقدرها هم بد نیست، سخت نگیر. خوبیش به همینه که در حال گذره یه روز خوب یه روز بد اما میگذره، مثل عمر ما آدم ها که قدرشو نمیدونیم.
پشت بهم کرد.
-برو خونه ات دخترم.
از قبرستون بیرون اومدم. در سالن رو باز کردم.
با دیدن امیریل ، امیرعلی، مونا، نهال و پارسا تعجب کردم اما با سیلی که به صورتم خورد احساس کردم برق از سرم پرید.
صدای خشمگین مونا توی گوشم نشست.
-دختره ی احمق تا این موقع شب کدوم قبرستونی بودی؟ به فکر ما نیستی به فکر اون طفل معصوم باش که با گریه خوابید.
-نمی خواستم نگرانتون کنم ... رفته بودم بهشت زهرا ...
امیرعلی: پس این صورت مثل روحت حاصل گریه هاته؟ کی میخوای بفهمی که احمدرضا رفته؟ سنگ احساس نداره دیانه، قدر آدم های زنده ی اطرافت رو بدون نه زمانی که اونا رو هم به دلیلی از دست بدی!
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۵.۱۱.۱۸ ۰۹:۵۰]
#پارت_197
پارسا از کنارم رد شد و صدای بهم خوردن در سالن خبر از رفتنش داد.
دیگه جونی برام نمونده بود. روی اولین مبل نشستم.
یک ماهی از اون شب میگذره. حالم کمی بهتر شده و بیشتر با بهارک وقت میگذرونم.
خودخواهیه وقتی خنده ی پارسا رو با نهال می بینم و حسادت تمام وجودم رو میگیره اما به احمدرضا قول دادم تا این حس و از قلبم بیرون کنم.
روزها می اومدن و میرفتن. مونا اومد تو اتاق.
-یه خبر برات دارم.
-چی؟
مثل همیشه روی میز نشست.
-دقت کردی این نهال چقدر با پارسا صمیمی شده؟!
ته دلم خالی شد.
-به ما چه؟
-نه دیگه، نشد! به ما همه چی! من یه حدسائی میزدم اما امروز حدسم به یقین تبدیل شد.
قلبم ضربان گرفته بود.
-چطوری؟
-حالا تو چرا رنگت پریده؟ حالت خوبه؟
-آره خوبه. بگو دیگه.
-امیرعلی گفت فکر کنم قراره با هم ازدواج کنن.
-اما غزاله که چند ماه بیشتر نمیشه ...
-میدونم غزاله چند ماهه فوت کرده اما اینا که نمی خوان الان مراسم بگیرن ... فقط در حد یه نامزدی بین دوستا که ما هم دعوتیم.
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۶.۱۱.۱۸ ۱۴:۴۷]
#پارت_198
-باید بریم لباس بخریم خوشتیپ کنیم.
باورم نمی شد. دیگه صحبت های مونا رو نمی شنیدم.
تنها چیزی که جلوی چشمهام می اومد دستهای قفل شده ی پارسا و نهال بود.
با تکون دست مونا نگاهش کردم.
-دیانه، تو خوبی؟ حتماً از خوشحالیه زیاده چون هر کی ندونه من و تو میدونیم پارسا چقدر پسر خوبیه و تو اون شرایط سخت زندگیت بدون هیچ چشم داشتی کنارت بود. کمتر مردی اینطوری پیدا میشه! البته خوشا به حال نهال، یه شوهر خوشتیپ خوشگل و از همه مهمتر مرد نصیبش شد.
دلم می خواست بگم “مونا بسه، بس کن. من خودم میدونم پارسا چطور مردیه” اما انگار مونا کمر بسته بود تا من و نابود کنه.
با تن صدایی که سعی داشتم کنترلش کنم گفتم:
-مونا میشه بری؟
-آره، خودمم کار دارم اما باید بریم خرید.
بی توجه به حال بدم از اتاق بیرون رفت. با رفتنش خودداریم رو کنار گذاشتم و قطره اشک سمجی روی گونه ام چکید.
به خودم که نمی تونستم دروغ بگم؛ من عاشق پارسا بودم.
نفهمیدم کی و کجا اما من لعنتی عاشقشم ... عاشق مرد بودناش ... عاشق کوه بودناش.
نه می تونستم داشته باشمش نه می تونستم فراموشش کنم.
-من و ببخش احمدرضا که قلبم به روی مرد دیگه ای باز شد. من و ببخش!
از رستوران بیرون زدم.
عشـــــ❤️?ـــشـق داغ?, [۲۶.۱۱.۱۸ ۱۴:۴۹]
[ Audio file : Hamid Hiraad – Divaneye Shahr ]
شــوریـده ےِ آزرده دله بی سـروپـا من
در شهـر شمــا عـاشـق انگـشت نمـا من
دیـوانه تر از مـردم این شهر اگر هست
جــانــا بخـدا من، بخـدا من، بخـدا من
?❤️? @eshghe_daagh2 ?❤️?

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



