امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H

#2
#پارت2

خندان و خرم به سمت خانه رفتیم.مغازه کفش فروشی نزدیک خانه بود.با هم ایستادیم و از پشت ویترین کتانی سبز و سفید را دید زدیم.با لودگی انگشتم را به سمتش تکان دادم و گفتم:

-فردا این موقع پیش خودمی.

شادی کالج صورتی خوشرنگی را نشانم داد.

-به نظرت اون بهتر نیست؟

بازویش را گرفتم…سنگینی ام را روی او انداختم و متفکرانه به صورتی کمرنگ و زیبا خیره شدم…مردمکم را چرخاندم و اینبار کتانی سبز را نشانه رفتم.

-هوم…آره اونم قشنگه.ولی کتونیه رو هم دوست دارم.

خندید و گفت:

-خب می خوای جفتشو بخر…تو که دیگه پولدار شدی.

از یادآوری مجدد شاغل شدنم…حقوق دار شدنم…ته دلم مالش رفت.

-می گم نکنه از پسش برنیام؟نکنه جوابم کنن؟

با خشونت ضربه ای به دستم زد و گفت:

-گمشو بابا…انگار می خواد مسئول کنترل کیفیت بشه…نهایتش چهارتا تلفن جواب می دی و دو تا نامه تایپ می کنی.

استرسم تشدید شد.

-آخه من دستم خیلی کنده…از کامپیوتر چیزی سرم نمیشه.

“ایش” کشدار و غلیظی گفت:

-خانوم مهندس مملکت رو…! دختر یه کم اعتماد به نفس داشته باش.

سرم را پایین انداختم…کدام مهندس؟کدام اعتماد به نفس؟وقتی بزرگترین تکنولوژی که تا کنون دیده بودم ..تلفن انگشتی سیاه گوشه خانه بود …به کدام مهارتم باید اعتماد می کردم؟

صدای تبسم از نزدیک..به گوشم رسید.

-اینقدر استرس نداشته باش…اینقدر خودت رو دست کم نگیر…تو با کمترین امکانات…بدون هیچ کتاب تست و هیچ کلاس کنکوری…مهندسی یکی از بهترین دانشگاه های کشور رو قبول شدی…کاری که خیلی از پولدارهای این شهر با هزار تا معلم سرخونه و کلاس خصوصی از پسش بر نمیان…حالا واسه چهار خط تایپ کردن نگرانی؟

با ناخن پیشانی ام را خاراندم و گفتم:

-آخه می ترسم جلوی آقای حاتمی ضایع بشم.

پوف کلافه ای کرد و گفت:

-اه…توام با این آقای حاتمیت…هرکی ندونه فکر می کنه تام کروزه.

تام کروز؟همان بازیگر معروف آمریکایی؟با آن قیافه یخ و ماستش؟ در مقایسه با دیاکوی جذاب و با ابهت من؟؟؟؟اصلا قابل مقایسه بودند؟

با خنده گفتم:

-اونکه به گرد پاشم نمی رسه…!

پشت چشمی برایم نازک کرد و گفت:

-خیلی چندشی شاداب…!

======================

در خانه را باز کردم و با چند قدم خودم را به پله ها رساندم. از همان دم در مقنعه ام را از سرم برداشتم و داد زدم.

-سلام…من اومدم…!

صدای مادر را از آشپزخانه شنیدم.

-سلام عزیزم…خسته نباشی…!

به سمتش پا تند کردم.

روی موکت کف آشپزخانه نشسته بود و سیب زمینی پوست می کند.با دیدنم لبخند زد…با دیدنش موجی از آرامش در وجودم دوید.کنارش نشستم..دستم را دور گردنش انداختم و گونه نرمش را بوسیدم.

-چه خبرا مامانم؟

سعی کرد غم صورتش را پشت خنده ظاهری اش مخفی کند.

-خبرای خوب…واسه خونه یه مشتری سفت و سخت پیدا شده.

دستم شل شد.

-چی؟

مادر سرش را پایین انداخت و تند تند گفت:

-عزیزم ایشالا درستون که تموم شه بهتر از اینجا رو می خریم…چند تا آجر پاره که ارزش اینهمه سختی رو نداره….با پولش هم یه جای درست درمون تری رو اجاره می کنیم…هم یه دستی به سر و گوش زندگیمون می کشیم و هم…

حرفش را قطع کردم.

–هم خرج کوفت و زهرمار شوهر عزیز تو رو جور می کنیم.

چاقو در دستش خشک شد.سرش را بالا گرفت و با بغض گفت:

-این چه طرز حرف زدنه شاداب؟اون پدرته…!

سرم را با تاسف تکان دادم و گفتم:

-همه درد منم از همینه…!

تمام شوق خبرهای خوشم کور شد.دکمه مانتویم را باز کردم و با پاهایی بی رمق از آشپزخانه بیرون زدم.صدای مادرم را شنیدم:

-شاداب…!

چشمه اشکم جوشید.بدون اینکه بچرخم گفتم:

-به خدا…به جون شادی…به جون خودت…اگه حتی فکر فروش این خونه از سرت بگذره می رم و دیگه هم بر نمی گردم.حالا ببین..!

متحیر تکرار کرد:

-شاداب…!

در دلم زمزمه کردم:

-شاداب مرد…!
در اتاق مشترک خودم و شادی را باز کردم.خواهر کوچک شانزده ساله ام را غرق در خواب دیدم.کنارش زانو زدم و موهای لخت پرکلاغی اش را نوازش کردم.ردی از اشک خشک شده روی صورتش خودنمایی می کرد.چانه اش در خواب هم می لرزید.انگار کمی هم تب داشت.آرام صدایش زدم.بلافاصله پلک باز کرد و با دیدنم از جا پرید و از گردنم آویزان شد.

-اومدی خواهری؟

عاشق این خواهری گفتنهایش بودم.توی چشمان سرخش نگاه کردم و نفسم را بیرون دادم.

-اومدم عزیزم.چرا اینقدر زود خوابیدی؟شام خوردی؟

سرش را به چپ و راست تکان داد.

-نه…نخوردم…!

گونه اش را بوسیدم.

-می خواستی با شکم گرسنه بخوابی؟

دستش را روی صورتش گذاشت و گفت:

–نمی تونم فکمو باز کنم…نمی تونم چیزی بجوم…دندونم خیلی درد می کنه.

و دوباره اشکش روان شد.نفسم بند رفت…یکی از دندانهایش به جراحی احتیاج داشت…گفته بودند کار هرکسی نیست…گفته بودند متخصص می خواهد…و ما حتی از پس ویزیت یک متخصص هم بر نمی آمدیم…چه رسیده به جراحی!

اشکهایش را پاک کردم…سرش را در آغوش گرفتم و گفتم:

-الانم درد می کنه؟

با هق هق جواب داد:

-مامان بهم مسکن داد.یه ذره بهتر شدم.

لبم را گزیدم.

-فردا نمی خواد بری مدرسه.تو خونه بمون.طرفای یازده میام دنبالت.می ریم دکتر.باشه؟

سرش را عقب کشید و چشمان مخمورش را به صورتم دوخت.

-با کدوم پول؟

خندیدم.

-از فردا می رم سر کار.قراره حقوق یه ماهمو از پیش بدن.همینکه پولمو بگیرم زود میام دنبالت.فردا دیگه از دست این دندون خلاص می شی.قول می دم.

صورت زیبایش پر از آرامش شد.

-راست می گی؟

محکم در آغوشش گرفتم.

-آره به خدا…دیگه خونه رو هم نمی فروشیم.یه کم دست و بالمون باز میشه.

با لذت خندید…بلند و سرمست…!

-یعنی دیگه لازم نیست مامان رو لباس عروسا سوزن بزنه؟

انگشتانم را بین موهایش لغزاندم.بوسیدمش…بوییدمش و زمزمه كردم.

-نمی دونم…فعلا مهم اینه که خونه رو نمی فروشیم…مهم اینه که دندون تو رو درستش می کنیم…مهم اینه که هنوز از پس زندگیمون بر میایم و نیازی نیست دستمون رو پیش کسی دراز کنیم.فعلا فقط به این چیزای خوب فکر کن…!


دیاکو

با حرص گوشی تلفن را روی میز کوبیدم و داد زدم:

-خانوم سلطانی…!

در کسری از ثانیه در اتاق را گشود و خودش را داخل انداخت.

-جانم؟

زهرمار و جانم…!

-چند بار باید بگم تلفن این مردک رو به من وصل نکنین؟ها؟چند بار؟

موهای شرابی اش را بیشتر از زیر به اصطلاح “روسری اش” بیرون انداخت و بسمت میز پایه کوتاه وسط اتاق رفت.

-به خدا من نمی دونستم.یه خانومی با من حرف زد.فکر نمی کردم از طرف اون باشه.

به عمد پشت به من ایستاد و خم شد.مانتوی کوتاه و خشکش تا کمربند شلوارش بالا رفت و شلوار جین چسبانش، برجستگی باسن…باریکی کمر و پُری رانهایش را سخاوتمندانه در معرض دید من گذاشت.چشم گرفتن از این منظره چند ثانیه ای وقت برد و بیشتر از آن انرژی…!
با مکث لیوان روی میز را پر از آب کرد و به طرفم آمد…می دانستم اگر سرم را بلند کنم تنگی مانتویش منظره دلچسب تری را به نمایش خواهد گذاشت.بنابراین ترجیح دادم بدون اینکه نگاهش کنم، بگویم:

-آب نمی خوام.پرونده صدا و سیما رو واسم بیارین و از این به بعد تلفن هایی رو که به اتاقم وصل می کنید رو بیشتر مانیتور کنید.

صدای پر عشوه و ظریفش را روانه گوشم کرد.

-چشم…بازم عذر می خوام..در ضمن یه خانومی بیرون ایستادن…می خوان شما رو ببینن.

به صندلی تکیه دادم و برای جلوگیری از هرگونه انحراف نگاه…مستقیم به چشمان آرایش شده و کشیده اش زل زدم.

-اسمش چیه؟

اخمهایش را درهم کشید و با لحن پر از تحقیری گفت:

-نیایش…می گه با شما قرار داشته.

و پوزخندی را هم ضمیمه کلامش کرد.

ذهنم درگیر شد…این اسم چقدر برایم آشنا بود.

-اگه می خواین ردش کنم بره.به قیافه و سر و وضعش نمی خوره آدم حسابی باشه…!

دهان باز کردم که بگویم نمی شناسمش که ناگهان دختربچه ترسیده و مظلوم دیروز در خاطرم زنده شد.

-آها…آره…می شناسمش..بگو بیاد داخل.

شانه ای بالا انداخت و چشمی گفت و با هزار ادا به سمت در رفت.از پشت به قشنگیهای اندامش در حین راه رفتن نگاه کردم و عصبی از لباس پوشیدن نامناسبش صدایش زدم.

-راستی…خانوم سلطانی…!

روی پاشنه هفت سانتی کفشهای سرخش چرخید و با ناز گفت:

-جانم؟

دستم را روی موس گذاشتم و کمی تکانش دادم تا مانیتور روشن شود.

-بار آخرتون باشه که از روی قیافه و سر و وضع یه آدم…در موردش قضاوت می کنین…حداقل جلوی من…!
ضربه آرامی به در خورد.در حالیکه به اس ام اس مستهجنی که شهاب فرستاده بود می خندیدم به داخل دعوتش کردم.

-سلام.

کمی لبخندم را جمع کردم…گوشی را روی میز گذاشتم و سرم را بالا گرفتم.

دستانش را در هم قفل کرده و سر به زیر مقابلم ایستاده بود.لحظه ای از ذهنم گذشت که به زودی آرتوروز گردن خواهد گرفت.

-سلام.بفرمایید.

به دستم که به مبل اشاره می کرد نگاهی انداخت و نشست.مانتوی مشکی اش را روی زانوهایش کشد و دوباره سرش را پایین انداخت.

-ببخشید که مزاحم شما شدم.رفتم حسابداری ولی گفتن باهاشون هماهنگ نشده.

آخ…لعنت به این حواس پرت…فراموش کرده بودم…

گوشی تلفن را برداشتم و تا تماس برقرار شود زیرچشمی نگاهش کردم.صورت ساده و بی آرایش اما ملیح و معصوم…لباسهایی ساده تر و همگی به رنگ تیره و کفشهایی که…!

دستورات لازم را به حسابداری دادم.هر دو دستم را روی میز گذاشتم و گفتم:

-رشتت چیه؟

بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

-عمران.

هوم…هم رشته دانیار بود…!

-سال چندی؟

-ترم سومم.

یعنی…فقط نوزده سال داشت…!

-چه کارایی بلدی؟

دیدم که زانوهایش را بیشتر از قبل بهم فشرد.

-چیز زیادی بلد نیستم…ولی..زود یاد می گیرم.

سلطانی را به اتاق فرا خواندم.

-بلدی تایپ کنی؟

سلطانی وارد شد و با اشاره سر من نشست.از طرز نگاهش به این دخترک خوشم نمی آمد.

-یه ذره…ولی…تمرین می کنم.

سلطانی پرسشگرانه نگاهم کرد.نگاهش را بی جواب گذاشتم.

-می دونی که کار ما اینجا طراحیه.بنر و تیزر و انیمیشن و اینجور چیزا…بیشتر فعالیتمون هم به ساختن آگهی های بازرگانی واسه تلویزیون و شبکه های ماهواره ای داخلی اختصاص داره.پس هرچند به عنوان یه منشی…اما ازت انتظار دارم که دانشت رو نسبت به کامپیوتر زیاد کنی.خصوصا محیط وورد،فتوشاپ و اکسل.

احساس کردم گردنش خمیده تر شد.انگار فشار حرفهای من و نگاه تحقیرآمیز و خصمانه سلطانی درست روی شانه هایش فرود امده بود.

سلطانی پایش را روی پا انداخت و گفت:

-اصلا می دونی این چیزایی که ما گفتیم یعنی چی؟

چشمکی به من زد و ادامه داد:

-اصلا کامپیوتر دیدی به عمرت؟

مبهوت شدم از این توهین مستقیم سلطانی.تا خواستم حرف بزنم صدای ضعیف نیایش را شنیدم.

-بله…دیدم…تو سایت کامپیوتر دانشگاهمون هست.

سلطانی به جای من جواب داد.

-بلدی روشن و خاموشش کنی؟

صدای نفسهای تند و پشت سر همش را شنیدم و تلاشی را که برای خودداری اش می کرد…دیدم..!

-تا حالا چند تا از پایان نامه های سال بالایی ها رو واسشون تایپ کردم.

پایان نامه را با استفاده از سایت کامپیوتر تایپ کرده بود؟؟؟روزی چند ساعت آنجا می نشسته؟اصلا کی وقت می کرده این دخترک ترم سومی عمران؟

از پشت میزم بلند شدم و کنارش…روی مبل نشستم.

-فکر می کنی بتونی تو همون سایت کامپیوتر این چیزایی که ازت خواستم رو یاد بگیری؟

کمی خودش را جمع و جور کرد و از من فاصله گرفت.صدایش بغض داشت..اما مصمم بود…!

-بله می تونم.

سلطانی با نفرتی اشکار گفت:

-حالا اکسل و وورد رو شاید…ولی مگه میشه فتوشاپ رو همینجوری الکی یاد گرفت؟

دیگر طاقت نیاوردم.با خشم نگاهش کردم و گفتم:

-شما لازم نیست تو این مسائل دخالت کنین…لطفا کلید یدکی کمدا و فایلها رو به خانوم نیایش بدین.هرچی هم که لازم داشت در اختیارش بذارین…

برق کینه را در چشمانش دیدم.ابروهایش را بی توجه به چروک شدن پیشانی اش بالا برد و گفت:

-به همین زودی کلیدا رو بدم؟

حوصله ام را سر برده بود دیگر.

-بله خانوم.الانم تشریف ببرین سر کارتون.

به سرعت از جا برخاست و اتاق را ترک کرد.نگاهم را روی نیایش ثابت کردم…اسم کوچکش از خاطرم رفته بود…با انگشت سبابه دست راستش…ناخن انگش شست دست چپش را به بازی گرفته بود.می دانستم دلش شکسته…توی شرکت من..توی اتاق من…دل دختری که تنها گناهش فقرش بود…شکسته…! کمی خودم را به سمتش کشدم و فاصله بینمان را کم کردم.

-دختر خانوم؟

سرش را بلند کرد…چشمانش تر بود…چشمان قشنگ مظلومش.

دلم می خواست نوازشش کنم و بگویم:

“نترس بچه جان…منهم مثل تو طعم فقر را چشیده ام…شاید حتی بیشتر از تو…!”

-من اسم کوچیکت رو فراموش کردم...
پاسخ
 سپاس شده توسط ...Nora


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H - Ɗєя_Mσηɗ - 20-04-2020، 14:55

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان