امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H

#3
رمان اسطوره

#پارت3

دیاکو

دوباره سرش را پایین انداخت و گفت:

-شاداب.

اسمش هم قشنگ و ملیح بود…مثل تک تک اجزای صورتش.

-از حرفهای منشیم ناراحت نشو…فقط به این فکر کن که تو چیزایی که ازت خواستم پیشرفت کنی.باشه؟

دوباره مانتویش را روی زانوهایش کشید.

-تبسم…همون دوستم که ازش خواسته بودين واستون منشی پیدا کنه…بهم نگفته بود که باید فتوشاپ و اکسل بلد باشم…می گفت فقط در حد تلفن جواب دادن و تایپ کردنه.

دوستش گفته بود من دنبال منشی هستم؟؟؟

لبخند زدم…! پس او هم به اندازه من برای غرور این دختر می ترسید و به او نگفته بود که با خواهش و التماس اینکار را برایش جور کرده.

-یعنی فکر می کنی از پسش برنمیای؟

تند..سرش را بلند کرد و برای اولین بار در چشمانم خیره شد.

-نه…نه…می تونم…فردا می رم کتابخونه دانشگاه…حتما کتاب آموزش فتوشاپ رو دارن.می شینم می خونم.با کامپیوتر سایت هم تمرین می کنم.زود یاد می گیرم.

کاملا مشخص بود که چقدر به این کار احتیاج داشت.لبخند زدم.

-خوبه…از کامپیوتر اینجا هم می تونی استفاده کنی.هر جا هم مشکل داشتی از خودم بپرس.

آرامش…آهسته آهسته به صورتش برگشت…

-اگه کلاس نداری..می تونی از همین الان شروع کنی…!

لبش را گاز گرفت…صورتش کمی سرخ شد…یاد کفشهایش افتادم..از حرفم پشیمان شدم…شاید می خواست برود و با اولین حقوقش برای خودش کفش بخرد.از جا بلند شدم.

-البته اگه دوست داری…هیچ اجباری نیست.

آرام و با متانت بلند شد و مقابلم ایستاد.

-راستش می خوام خواهرمو ببرم دکتر.دندونش درد می کنه.باید جراحی شه.

پس برای همین اول صبح آمده بود دنبال حقوقش…!

-باشه…برو حسابداری پولت رو بگیر…عصر برگرد…!

بدون اینکه نگاهم کند گفت:

-ممنونم…امیدوارم لایق اعتمادتون باشم.

خنده ام گرفت…یک بچه و این حرفهای قلمبه و سلمبه؟

-خوبه…حالا دیگه می تونی بری.

زیرلب خداحافظی آهسته ای گفت و رفت.از پشت نگاهش کردم…بدون ذره ای عشوه و اطوار…کوتاه اما محکم…قدم برمی داشت..!

شاداب

از اتاق که بیرون زدم هنوز بدنم می لرزید.اینبار نه از هیجان نزدیکی به دیاکو..بلکه از شدت تحقیری که بی رحمانه نثار وجودم کرده بودند…واقعا توانایی رو در رو شدن مجدد با سلطانی را نداشتم اما چاره ای نبود.با هزار غصه و عذاب نزدیکش شدم…گوشی تلفن دستش بود و ریز ریز می خندید.کنار میزش ایستادم.

-ببخشید…

حتی نگاهم نکرد…! قلبم درد گرفته بود.کمی این پا و آن پا کردم.

-ببخشید…!

عمداً نادیده ام می گرفت…چرا؟آخر چرا؟

صدایم را کمی بالا بردم.

-ببخشید خانوم..!

با اخم رویش را برگرداند و به تندی گفت:

-مگه نمی بینی دارم حرف می زنم؟

ناخود آگاه کمی عقب رفتم…چطور باید حالی اش می کردم که خواهر کوچکم درد دارد و منتظر من است؟

نمی دانم چقدر سرپا ایستادم..ده دقیقه..بیست دقیقه…نیم ساعت؟ بالاخره مکالمه اش تمام شد و و بی توجه به من با کامپیوترش مشغول شد.نگاهی به ساعت دیواری کنج سالن انداختم و گفتم:

-خانوم…من عجله دارم…باید برم…میشه لطفاً کلیدا رو بهم بدین؟

سرش را برنگرداند.

-اونجان…برشون دار…

یعنی نمی توانست همین دو جمله را زودتر بگوید و اینقدر معطلم نکند…اگر به خاطر شادی نبود…اگر به خاطر مادرم نبود…!

کلیدها را برداشتم و زیرلب تشکر کردم و بدون خداحافظی به سمت در خروجی رفتم.

-یه لحظه صبر کن…!

نمی توانستم…داشتم خفه می شدم!

چرخیدم و منتظر ماندم.

-شماره موبایلت رو بده که هر وقت لازم شد باهات هماهنگ کنم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-من موبایل ندارم.

پوزخند کریه روی لبش…چهره سراسر عملیش را زشت تر نشان می داد.

-حدس می زدم.

نفرت در دلم غلغل می کرد.از جا برخاست و نزدیک من…کنار میزش ایستاد.سنگینی اش را روی میز انداخت…چشمم روی کفشهایش خشک شد.

-ببین دختر جون…امثال تو زیاد اینجا اومدن و به دو روز نکشیده عذرشون رو خواستیم.فکر نکن چون اقای حاتمی دلش واست سوخته و اینجا بهت کار داده همه چی ردیفه.زیادی پاتو از گلیمت درازتر کنی با من طرفی..تو این شرکت…بعد از آقای حاتمی من نفر دومم و برخلاف ایشون اصلا گول ظاهر مظلوم و ساده ی افرادی مثل تو رو نمی خورم…خوب می دونم دخترایی مثل تو تا چشمتون به مرد جوون و خوش قیافه ای مثل آقای حاتمی می خوره چطوری دندونتون رو واسش تیز می کنین…اما حواست باشه من اینجا پاسدار منافع این شرکتم.پاتو کج بذاری فاتحت خوندست.بهتره تا آخرش همینجوری بره وار بری و بیای.منظورم رو که می فهمی؟

حس کردم لرزش همیشگی زانوهایم شدت گرفته…
آخ که اگر به این پول..درست همین امروز احتیاج نداشتم…اگر اینقدر به این کار محتاج نبودم…اگر اکنون شادی امیدوارانه به انتظارم ننشسته بود…اگر مادرم برای خانه مشتری پیدا نکرده بود…اگر…اگر…

نظر و سپاس فراموشتون نشه..((:
پاسخ
 سپاس شده توسط sober ، ...Nora


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H - Ɗєя_Mσηɗ - 20-04-2020، 17:25

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان