رمان اسطوره
#پارت11
شاداب
تبسم نی ساندیس را مقابل دهانم گرفت و گفت:
-توام بین این همه پیغمر جرجیس رو گیر آوردی؟ آخه این شِرِک چی داره که تو اینجوری عاشقش شدی؟
چشم غره ای رفتم و گفتم:
-چرا حرف مفت می زنی؟من تو شرکتش کار می کنم.منشیشم…همش چشمم تو چشمشه…آخه الان با این افتضاح چطور برم شرکت؟
نی را در دهان خودش گذاشت و گفت:
-راست میگیا…به این قسمت ماجرا فکر نکرده بودم…دیاکو رو بگو…از این به بعد همش باید استرس پر و پاچش رو داشته باشه..نه اینکه می دونه تو بهش نظر داری دیگه هی باید ازت قایمش کنه..!
از این همه بی خیالی تبسم گریه ام گرفته بود…با ناله گفتم:
-تبسم جون مامانت..یه کم جدی باش…بگو چه خاکی تو سرم بریزم؟من نمی تونم این کارو از دست بدم…!
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-وا…چرا از دست بدی؟ اینهمه این پسرای ورپریده در مورد بالا و پایین و مناطق ممنوعه ما حرف می زنن و اظهار نظر می کنن و ککشونم نمی گزه…حالا یه بارم ما در مورد ناحیه جنگ زده و خاک بر سر اونا یه چیزی گفتیم…کفر که نکردیم…
دلم می خواست سر خودم و تبسم را همزمان به دیوار بکوبم.داد زدم:
-تبسم…!
با خونسردی پوکه ساندیس را در دستش مچاله کرد و گفت:
-اه…داد نزن…صدات همینجوریش عین جیرجیرک رو اعصاب آدمه…وای به حال وقتی جیغ می زنی.
نخیر…از این دوست ما آبی گرم نمی شد…باید خودم یک فکری می کردم.کیفم را روی دوشم انداختم و بدون خداحافظی از دانشگاه بیرون زدم.دنبالم دوید…دستم را گرفت و هن هن کنان گفت:
-کجا می ری؟چرا ناراحت می شی؟خب اتفاقیه که افتاده…آسمون به زمین نیومده که…اصلا بهش فکر نکن..انگار نه انگار…کاملا عادی و طبیعی رفتار کن…بعدشم من مطمئنم نفهمیده در مورد اون حرف می زنیم…وگرنه اونقدر خوش اخلاق و خندون نبود.
نوری در دلم تابید.
-راست می گی؟
نفسش را محکم به بیرون فوت کرد:
-آره بابا…یه ذره اون مخ آکبندت رو به کار بنداز…اگه خودت بشنوی یکی داره در مورد پر و پاچت حرف می زنه…اونجوری جنتلمنانه رفتار می کنی؟
کمی به فکر فرو رفتم.
-آخه پسرا که مثل ما نیستن…این چیزا واسشون مهم نیست.
قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت:
-کی گفته؟اتفاقاً به طور کاملاً استثنایی رو این منطقه جنگیشون خیلی حساسن…جرات داری از گل نازک تر بهش بگو..ببین چیکارت می کنن.
در اوج غم و افسردگی خندیدم.
-وای تبسم…من ببینمش خندم می گیره…!
چشمانش را گرد کرد و گفت:
-غلط کردی…مگه قراره ببینیش؟
خنده ام شدت گرفت:
-گمشو…دیاکو رو می گم منحرف..!
آهانی گفت و ادامه داد:
-خلاصه آره…اینجوریه..به قول مامانم مردا فقط دو چیز واسشون مهمه…شکمشون و یه وجب زیر شکمشون…! اگه به این دوتا چپ نگاه کنی…شلوارتو می کنن کراوات…می ندازن دور گردنت…تازه اونم مرد کرد…مثل این پسر سوسولای تهرونی نیست که…مستقیم وارد عمل میشه…بنابراین مطمئن باش دیاکو نفهمیده پر و پاچه مورد بحث مال خودش بوده…وگرنه همونجا از سر در سایت آویزونمون می کرد…
آهی کشیدم و گفتم:
-به هر حال آبروی من که رفته…خدا می دونه چه فکری در موردم می کنه…خیر سرم قول داده بودم فتوشاپ یاد بگیرم..ببین چه گندی زدم..حالا با چه رویی برم شرکت و تو چشماش نگاه کنم؟
دستش را زیر بازویم انداخت و گفت:
-اگه تو خودت رو کنترل کنی و هربار می بینیش قرمز نکنی…اون یادش می ره..ولی من که تو رو می شناسم..این خاطره رو تو ذهنش ابدی می کنی….می دونم.
دستش را با خشونت پس زدم و گفتم:
-ببین کی داره منو نصیحت می کنه…خوبه که این فتنه ها همش زیر سر توئه…! شرف واسه من نذاشتی…!
بازویم را گرفت و دوباره دستش را زیر آن جا کرد و با آرامش گفت:
-اتفاقا تازه خوشم اومده..می گم بیا ایندفعه در مورد پر و پاچه اون رفیق خوشگلش حرف بزنیم…اسمش چی بود…آها..شهاب…از این دیاکو که بخاری بلند نمیشه..بلکه اونو به این روش یه کم سر غیرت بیاریم.
از پس زبان این دختر که برنمی آمدم..به ناچار سکوت کردم و به بدختی ام اندیشیدم.
به در شرکت که رسیدم سرم را رو به آسمان کردم و گفتم:
-خدایا کمک کن من امروز اصلاً دیاکو رو نبینم.
وارد که شدم با صورت قرمز و عصبی سلطانی مواجه شدم که با خانم صالحی مشغول بحث بود.آهسته سلام کردم.صالحی با مهربانی جوابم را داد.اما سلطانی به محض دیدنم…با صدایی که به شدت کنترلش کرده بود گفت:
-لیاقتش یه مشت گدا گشنه دهاتیه که معلوم نیست زیر کدوم بوته عمل اومدن و چیکارن…که از بوی عرقشون نمیشه نزدیکشون بشی…نه منی که سعی می کنم با مرتب بودن…به روز بودن…خوش بیان بودن… واسش مشتری جذب کنم.
حس از تنم رفت…مرا می گفت؟؟؟گدا گشنه دهاتی؟من زیر بوته عمل آمده بودم؟من بوی عرق می دادم؟من؟؟؟
خانوم صالحی معذب نگاهم کرد و گفت:
-خسته نباشی دخترم.از دانشگاه اومدی؟
پاهایم به زمین چسبیده بود…من گدا گشنه دهاتی نبودم…درس می خواندم…کار هم می کردم…شرافتمندانه…دستم هم پیش کسی دراز نبود…اصلا مگر دهاتی بودن چه عیبی داشت؟جرم بود؟؟؟عطر فرانسوی نداشتم…اما هر روز صبح دوش می گرفتم…لباسهایم هم…نو نبودند…اما همیشه تمیز نگهشان می داشتم…! زیر بوته هم به عمل نیامده بودم…شاید پدرم معتاد بود…ولی مادرم…به صدتا ملکه و پرنسس می ارزید…یک تار موی گندیده اش به تمام ملکه ها و پرنسس ها می ارزید…!
صدای سلطانی را شنیدم.
-فردا پس فردا که همینا دار و ندارش رو بالا کشیدن و رفتن…وقتی با همین قیافه های مظلوم شکمشون بالا اومد و اسم شرکت را لکه دار کردن…قدر یکی مثه منو می دونه…
انگار هزاران دست…همزمان با هم بر صورتم سیلی کوبیدند…من دزد بودم؟من خراب بودم؟من؟
خانم صالحی به سمت من آمد و به آرامی گفت:
-چرا ماتت برده دخترم…بیا بشین…با شما نیست…عصبانیه…همین جوری یه چیزی می گه..!
-اصلا راست گفتن خلایق هر چه لایق…حد و اندازش همین قدره…
و با تحقیر به من نگاه کرد…
احساس می کردم الان است که بیفتم…! بند کیفم را توی مشتم فشار دادم و آرام گفتم:
-من نه دزدم…نه خلافکار…نه خراب…نه گدا گشنه…زیر بوته هم عمل نیومدم..هم پدر دارم..هم مادر…!
با چشمان گشاد شده که ریمل زیرشان را سیاه کرده بود گفت:
-بله؟
صدایم را بالا بردم..به جهنم که اخراجم می کردند…نباید اجازه می دادم هرکسی از راه می رسد به خاطر فقر…به شخصیتم توهین کند.
-اگه می خواستم دزدی کنم…می خواستم خراب باشم…چه احتیاجی داشتم بیام تو این شرکت؟؟
خانوم صالحی دستم را گرفت و با ملایمت گفت:
-شاداب جان…!
دسته ای از موهایم را از زیر مقنعه بیرون کشیدم و گفتم:
-ببین خانوم صالحی…من کثیفم؟بوی عرق می دم؟
لباسم را نشانش دادم.
-لباسام کثیفه؟بو می دن؟
سعی کرد در آغوشم بکشد.اشکم را پاک کردم و ادامه دادم:
-تو این ده روز که اینجام از من حرکتی دیدن؟خطایی دیدن؟دستم کج بوده؟پامو کج گذاشتم؟
سلطانی از جا بلند شد و گفت:
-واه واه…چه زبونی ام در آورده…!
صالحی تند شد:
-بسه سحر…این طفل معصوم چه گناهی داره؟
در اتاق باز شد و دیاکو بیرون آمد.با اخمهای عمیق به هر سه نفرمان نگاه کرد و گفت:
-چه خبرتونه؟
سلطانی پیش دستی کرد.
-نمی دونم والا..بیا ببین چه کولی بازیی راه انداخته…!
دیاکو به صورتم نگاه کرد و گفت:
-جریان چیه خانوم نیایش؟
سرم را پایین انداختم و هیچی نگفتم.
-با شما هستم خانوم.
تکان خوردم…تنم لرزید…چرا سر من داد می زد؟ من فقط از خودم دفاع کرده بودم.سلطانی نزدیک دیاکو شد و گفت:
-هنوز یه ماه نشده اومده..ببین چجوری تو روی من درمیاد…بهت گفتم اینجور آدما جنبه ندارن.
با چشمهای اشکبار نگاهش کردم…صالحی بازویم را فشرد و گفت:
-شاداب تقصیری نداره…
اما دیاکو حتی نگاهش نکرد.تنها گفت:
-بیا تو اتاق من…!
با عجز به صالحی نگاه کردم…چشمانش را باز و بسته کرد..یعنی “برو”..! با قدمهای لرزان از مقابل سلطانی که فاتحانه نگاهم می کرد گذشتم و وارد اتاق شدم.
-اون درو ببند…!
در را بستم…دستهایم را در هم قفل کردم و سرم را پایین انداختم.
-بیا بشین…!
با کف دستم صورتم را خشک کردم و رو به رویش نشستم.نمی توانستم سرم را بالا بگیرم و در چشمان عصبی اش نگاه کنم. دستهایم را روی زانوهای گذاشتم و به ناخنهای کوتاه و از ته گرفته ام خیره شدم…انگشتانم را خم کردم…حالا که مقابل دیاکو..توی اتاقش…نشسته بودم فکر کردم شاید سلطانی راست می گوید..من هیچ جذابیتی برای جلب مشتری نداشتم…سلطانی با آن ناخنهای بلند و خوش فرم که با لاک های رنگارنگ زیباترشان می کرد…خیلی بیشتر به چشم مشتریها می آمد تا من…با این قیافه ساده و بی رنگ و لعاب.
-خب حالا بگو جریان چیه؟
آنقدر در دنیای خودم غرق بودم که با شنیدن صدایش جا خوردم.زانوهایم را به هم چسباندم و لبهایم را روی هم فشار دادم…قطره ای اشک از گونه ام سر خورد و روی انگشت خمیده ام افتاد.
-شاداب…؟
داغ شدم…با من بود؟گقت شاداب؟پس چرا اینقدر شاداب گفتنش با دیگران متفاوت بود؟چرا اینقدر این اسم..با صدای او غریبه…اما قشنگ تر بود؟
-شاداب خانوم با شمام…!
نگو خانم…بگو شاداب…بدون خانم…فقط بگو شاداب…!دوباره دستم را به صورتم کشیدم..می ترسیدم اشکهایم روی قدرت شنوایی ام اثر بگذارد.جعبه دستمال کاغذی روی میز را برداشت و به سمتم گرفت.
-بیا اشکاتو پاک کن.
چه خوب که به فکرش رسید…چون علاوه بر چشمانم دماغم هم به کار افتاده بود.زیرلب گفتم:
-ممنون.
-خب حالا تو چشمای من نگاه کن و بگو چی شده.
توی چشمانش نگاه کنم؟؟؟نمی توانستم…!
-شاداب خانوم…من منتظرما…
آرام سرم را بالا گرفتم…از نگاه مستقیم به چشمانش خودداری کردم…ولی فهمیدم که اثری از خشم چند دقیقه پیش در صورتش نیست.کمی خیالم راحت شد…اما چه باید می گفتم؟نمی خواستم بدگویی کنم…از اینکار متنفر بودم.
چشمانش را به صورتم دوخته بود.آرام لب زدم:
-فکر می کنم خانوم سلطانی از من خوششون نمیاد.
به جلو خم شد و با قرار دادن ساعد دستش روی پاهایش تکیه گاهی برای وزنش درست کرد.
-چرا؟
آب دهانم را قورت دادم…واقعاً چرا؟من دلیل این همه دشمنی این دختر را نمی فهمیدم.
-نمی دونم..به خدا من کاریشون ندارم…ولی نمی دونم چرا منو دوست ندارن…!
خودم از اینهمه مظلومیتم غصه ام گرفت.دلم می خواست تک تک حرفها و زخم زبانهایش را برای دیاکو بگویم…اما…بدگویی می شد.
-شایدم یه کاری کردم که ناراحت شدن..ولی خودم نمی دونم اون کار بد چیه..!
بیشتر خودش را به سمت من کشید:
-شاداب…ببینمت…!
کاش نگوید شاداب…همان شاداب خانم بهتر بود…یا خانم نیایش…قلبم طاقت این لحن خوش آهنگ را نداشت!
-به من نگاه کن دختر جان..!
به صورتش نگاه کردم..اما به چشمانش نه…!
-من حرفات رو شنیدم و می تونم حدس بزنم که اون حرفا رو در جواب چی گفتی…!
با یادآوریش دوباره بغض گلویم را گرفت و اشک در چشمم خانه کرد.از جایش بلند شد و کنار من نشست…خیلی نزدیک…از همان نزدیک هایی که در رویاهایم می دیدم.
-هیچ وقت بابت فقیر بودنت خجالت نکش…خجالت مال فقرای فرهنگیه…تو می تونی با تلاش و همت یه روز این تنگ دستیت رو حل کنی…ولی خدا به داد اونایی برسه که…
حرفش را قطع کرد…نگاهش کردم…کمی به چهره ام خیره ماند و بعد لبخند زد:
-می فهمی چی می گم؟
نفهمیده بودم…یعنی این فاصله کم اجازه نمی داد تمرکز کنم.اما سرم را به علامت مثبت تکان دادم.بلندتر خندید…دستش را روی دستم گذاشت…یخ زدم..آتش گرفتم…مُردَم..!
-خوبه…آخرش اینه که من تو رو همین جوری که هستی دوست دارم..قول بده عوض نشی…!باشه؟
خدایا این مرد با من چه می کرد…دوستم داشت؟همینجور که بودم دوستم داشت؟
-قول می دی شاداب؟
احساس می کردم الان است که قلبم از سینه بیرون بزند…تمام تنم می سوخت…آرام دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم…در این لحظه اگر جانم را هم می خواست می دادم..چه رسیده به قول.
-قول می دم.
دوباره دستم را گرفت.
-بلندتر بگو..من نشنیدم…!
داشتم از حال می رفتم..به خدا قسم عزرائیل را در نزدیکی ام دیدم..!
-قول می دم.
نفسش را بیرون داد و دستم را رها کرد.
-آفرین دختر خوب…!
هر دو دستش را پشت سرش گذاشت و کمی بدنش را کشید.یعنی صدای قلبم به گوشش نمی رسید؟
-بهتره بریم سر کارمون.هرچند که..من اینقدر گشنمه که فکر نمی کنم بتونم کار کنم.
گشنه اش بود…دیاکوی من گرسنه بود…سریع زیپ کولی ام را باز کردم و پلاستیکی را بیرون کشیدم و به دستش دادم.با محبت نگاهم کرد و گفت:
-این چیه؟
آرام گفتم:
-دو لقمه نون و پنیر و سبزیه…مامانم واسم گرفته…من گشنم نیست شما بخورین…!
با همان لبخند مرموز و قشنگش پلاستیک را باز کرد…یک لقمه را به دست من داد و یکی را خودش برداشت.
-پس بیا با هم بخوریم..!
خواستم بگویم نه..اما اخم ظریفی کرد و گفت:
-بخور دیگه…تنهایی نمی چسبه بهم…!
خب پس باید می خوردم تا به او بچسبد…او مشغول شد..اما من به اولین غذای مشترکمان می اندیشیدم..اولین غذای مشترک..من و او..من و دیاکو…نگاهش کردم…گاز بزرگی به لقمه اش زد و به من گفت:
-بخور…بخور تا تنظیم شی…!
و چشمک غلیظی روانه ام کرد…تمام پنج لیتر خون بدنم به صورتم دوید و او …قاه قاه خندید…!
#پارت11
شاداب
تبسم نی ساندیس را مقابل دهانم گرفت و گفت:
-توام بین این همه پیغمر جرجیس رو گیر آوردی؟ آخه این شِرِک چی داره که تو اینجوری عاشقش شدی؟
چشم غره ای رفتم و گفتم:
-چرا حرف مفت می زنی؟من تو شرکتش کار می کنم.منشیشم…همش چشمم تو چشمشه…آخه الان با این افتضاح چطور برم شرکت؟
نی را در دهان خودش گذاشت و گفت:
-راست میگیا…به این قسمت ماجرا فکر نکرده بودم…دیاکو رو بگو…از این به بعد همش باید استرس پر و پاچش رو داشته باشه..نه اینکه می دونه تو بهش نظر داری دیگه هی باید ازت قایمش کنه..!
از این همه بی خیالی تبسم گریه ام گرفته بود…با ناله گفتم:
-تبسم جون مامانت..یه کم جدی باش…بگو چه خاکی تو سرم بریزم؟من نمی تونم این کارو از دست بدم…!
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-وا…چرا از دست بدی؟ اینهمه این پسرای ورپریده در مورد بالا و پایین و مناطق ممنوعه ما حرف می زنن و اظهار نظر می کنن و ککشونم نمی گزه…حالا یه بارم ما در مورد ناحیه جنگ زده و خاک بر سر اونا یه چیزی گفتیم…کفر که نکردیم…
دلم می خواست سر خودم و تبسم را همزمان به دیوار بکوبم.داد زدم:
-تبسم…!
با خونسردی پوکه ساندیس را در دستش مچاله کرد و گفت:
-اه…داد نزن…صدات همینجوریش عین جیرجیرک رو اعصاب آدمه…وای به حال وقتی جیغ می زنی.
نخیر…از این دوست ما آبی گرم نمی شد…باید خودم یک فکری می کردم.کیفم را روی دوشم انداختم و بدون خداحافظی از دانشگاه بیرون زدم.دنبالم دوید…دستم را گرفت و هن هن کنان گفت:
-کجا می ری؟چرا ناراحت می شی؟خب اتفاقیه که افتاده…آسمون به زمین نیومده که…اصلا بهش فکر نکن..انگار نه انگار…کاملا عادی و طبیعی رفتار کن…بعدشم من مطمئنم نفهمیده در مورد اون حرف می زنیم…وگرنه اونقدر خوش اخلاق و خندون نبود.
نوری در دلم تابید.
-راست می گی؟
نفسش را محکم به بیرون فوت کرد:
-آره بابا…یه ذره اون مخ آکبندت رو به کار بنداز…اگه خودت بشنوی یکی داره در مورد پر و پاچت حرف می زنه…اونجوری جنتلمنانه رفتار می کنی؟
کمی به فکر فرو رفتم.
-آخه پسرا که مثل ما نیستن…این چیزا واسشون مهم نیست.
قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت:
-کی گفته؟اتفاقاً به طور کاملاً استثنایی رو این منطقه جنگیشون خیلی حساسن…جرات داری از گل نازک تر بهش بگو..ببین چیکارت می کنن.
در اوج غم و افسردگی خندیدم.
-وای تبسم…من ببینمش خندم می گیره…!
چشمانش را گرد کرد و گفت:
-غلط کردی…مگه قراره ببینیش؟
خنده ام شدت گرفت:
-گمشو…دیاکو رو می گم منحرف..!
آهانی گفت و ادامه داد:
-خلاصه آره…اینجوریه..به قول مامانم مردا فقط دو چیز واسشون مهمه…شکمشون و یه وجب زیر شکمشون…! اگه به این دوتا چپ نگاه کنی…شلوارتو می کنن کراوات…می ندازن دور گردنت…تازه اونم مرد کرد…مثل این پسر سوسولای تهرونی نیست که…مستقیم وارد عمل میشه…بنابراین مطمئن باش دیاکو نفهمیده پر و پاچه مورد بحث مال خودش بوده…وگرنه همونجا از سر در سایت آویزونمون می کرد…
آهی کشیدم و گفتم:
-به هر حال آبروی من که رفته…خدا می دونه چه فکری در موردم می کنه…خیر سرم قول داده بودم فتوشاپ یاد بگیرم..ببین چه گندی زدم..حالا با چه رویی برم شرکت و تو چشماش نگاه کنم؟
دستش را زیر بازویم انداخت و گفت:
-اگه تو خودت رو کنترل کنی و هربار می بینیش قرمز نکنی…اون یادش می ره..ولی من که تو رو می شناسم..این خاطره رو تو ذهنش ابدی می کنی….می دونم.
دستش را با خشونت پس زدم و گفتم:
-ببین کی داره منو نصیحت می کنه…خوبه که این فتنه ها همش زیر سر توئه…! شرف واسه من نذاشتی…!
بازویم را گرفت و دوباره دستش را زیر آن جا کرد و با آرامش گفت:
-اتفاقا تازه خوشم اومده..می گم بیا ایندفعه در مورد پر و پاچه اون رفیق خوشگلش حرف بزنیم…اسمش چی بود…آها..شهاب…از این دیاکو که بخاری بلند نمیشه..بلکه اونو به این روش یه کم سر غیرت بیاریم.
از پس زبان این دختر که برنمی آمدم..به ناچار سکوت کردم و به بدختی ام اندیشیدم.
به در شرکت که رسیدم سرم را رو به آسمان کردم و گفتم:
-خدایا کمک کن من امروز اصلاً دیاکو رو نبینم.
وارد که شدم با صورت قرمز و عصبی سلطانی مواجه شدم که با خانم صالحی مشغول بحث بود.آهسته سلام کردم.صالحی با مهربانی جوابم را داد.اما سلطانی به محض دیدنم…با صدایی که به شدت کنترلش کرده بود گفت:
-لیاقتش یه مشت گدا گشنه دهاتیه که معلوم نیست زیر کدوم بوته عمل اومدن و چیکارن…که از بوی عرقشون نمیشه نزدیکشون بشی…نه منی که سعی می کنم با مرتب بودن…به روز بودن…خوش بیان بودن… واسش مشتری جذب کنم.
حس از تنم رفت…مرا می گفت؟؟؟گدا گشنه دهاتی؟من زیر بوته عمل آمده بودم؟من بوی عرق می دادم؟من؟؟؟
خانوم صالحی معذب نگاهم کرد و گفت:
-خسته نباشی دخترم.از دانشگاه اومدی؟
پاهایم به زمین چسبیده بود…من گدا گشنه دهاتی نبودم…درس می خواندم…کار هم می کردم…شرافتمندانه…دستم هم پیش کسی دراز نبود…اصلا مگر دهاتی بودن چه عیبی داشت؟جرم بود؟؟؟عطر فرانسوی نداشتم…اما هر روز صبح دوش می گرفتم…لباسهایم هم…نو نبودند…اما همیشه تمیز نگهشان می داشتم…! زیر بوته هم به عمل نیامده بودم…شاید پدرم معتاد بود…ولی مادرم…به صدتا ملکه و پرنسس می ارزید…یک تار موی گندیده اش به تمام ملکه ها و پرنسس ها می ارزید…!
صدای سلطانی را شنیدم.
-فردا پس فردا که همینا دار و ندارش رو بالا کشیدن و رفتن…وقتی با همین قیافه های مظلوم شکمشون بالا اومد و اسم شرکت را لکه دار کردن…قدر یکی مثه منو می دونه…
انگار هزاران دست…همزمان با هم بر صورتم سیلی کوبیدند…من دزد بودم؟من خراب بودم؟من؟
خانم صالحی به سمت من آمد و به آرامی گفت:
-چرا ماتت برده دخترم…بیا بشین…با شما نیست…عصبانیه…همین جوری یه چیزی می گه..!
-اصلا راست گفتن خلایق هر چه لایق…حد و اندازش همین قدره…
و با تحقیر به من نگاه کرد…
احساس می کردم الان است که بیفتم…! بند کیفم را توی مشتم فشار دادم و آرام گفتم:
-من نه دزدم…نه خلافکار…نه خراب…نه گدا گشنه…زیر بوته هم عمل نیومدم..هم پدر دارم..هم مادر…!
با چشمان گشاد شده که ریمل زیرشان را سیاه کرده بود گفت:
-بله؟
صدایم را بالا بردم..به جهنم که اخراجم می کردند…نباید اجازه می دادم هرکسی از راه می رسد به خاطر فقر…به شخصیتم توهین کند.
-اگه می خواستم دزدی کنم…می خواستم خراب باشم…چه احتیاجی داشتم بیام تو این شرکت؟؟
خانوم صالحی دستم را گرفت و با ملایمت گفت:
-شاداب جان…!
دسته ای از موهایم را از زیر مقنعه بیرون کشیدم و گفتم:
-ببین خانوم صالحی…من کثیفم؟بوی عرق می دم؟
لباسم را نشانش دادم.
-لباسام کثیفه؟بو می دن؟
سعی کرد در آغوشم بکشد.اشکم را پاک کردم و ادامه دادم:
-تو این ده روز که اینجام از من حرکتی دیدن؟خطایی دیدن؟دستم کج بوده؟پامو کج گذاشتم؟
سلطانی از جا بلند شد و گفت:
-واه واه…چه زبونی ام در آورده…!
صالحی تند شد:
-بسه سحر…این طفل معصوم چه گناهی داره؟
در اتاق باز شد و دیاکو بیرون آمد.با اخمهای عمیق به هر سه نفرمان نگاه کرد و گفت:
-چه خبرتونه؟
سلطانی پیش دستی کرد.
-نمی دونم والا..بیا ببین چه کولی بازیی راه انداخته…!
دیاکو به صورتم نگاه کرد و گفت:
-جریان چیه خانوم نیایش؟
سرم را پایین انداختم و هیچی نگفتم.
-با شما هستم خانوم.
تکان خوردم…تنم لرزید…چرا سر من داد می زد؟ من فقط از خودم دفاع کرده بودم.سلطانی نزدیک دیاکو شد و گفت:
-هنوز یه ماه نشده اومده..ببین چجوری تو روی من درمیاد…بهت گفتم اینجور آدما جنبه ندارن.
با چشمهای اشکبار نگاهش کردم…صالحی بازویم را فشرد و گفت:
-شاداب تقصیری نداره…
اما دیاکو حتی نگاهش نکرد.تنها گفت:
-بیا تو اتاق من…!
با عجز به صالحی نگاه کردم…چشمانش را باز و بسته کرد..یعنی “برو”..! با قدمهای لرزان از مقابل سلطانی که فاتحانه نگاهم می کرد گذشتم و وارد اتاق شدم.
-اون درو ببند…!
در را بستم…دستهایم را در هم قفل کردم و سرم را پایین انداختم.
-بیا بشین…!
با کف دستم صورتم را خشک کردم و رو به رویش نشستم.نمی توانستم سرم را بالا بگیرم و در چشمان عصبی اش نگاه کنم. دستهایم را روی زانوهای گذاشتم و به ناخنهای کوتاه و از ته گرفته ام خیره شدم…انگشتانم را خم کردم…حالا که مقابل دیاکو..توی اتاقش…نشسته بودم فکر کردم شاید سلطانی راست می گوید..من هیچ جذابیتی برای جلب مشتری نداشتم…سلطانی با آن ناخنهای بلند و خوش فرم که با لاک های رنگارنگ زیباترشان می کرد…خیلی بیشتر به چشم مشتریها می آمد تا من…با این قیافه ساده و بی رنگ و لعاب.
-خب حالا بگو جریان چیه؟
آنقدر در دنیای خودم غرق بودم که با شنیدن صدایش جا خوردم.زانوهایم را به هم چسباندم و لبهایم را روی هم فشار دادم…قطره ای اشک از گونه ام سر خورد و روی انگشت خمیده ام افتاد.
-شاداب…؟
داغ شدم…با من بود؟گقت شاداب؟پس چرا اینقدر شاداب گفتنش با دیگران متفاوت بود؟چرا اینقدر این اسم..با صدای او غریبه…اما قشنگ تر بود؟
-شاداب خانوم با شمام…!
نگو خانم…بگو شاداب…بدون خانم…فقط بگو شاداب…!دوباره دستم را به صورتم کشیدم..می ترسیدم اشکهایم روی قدرت شنوایی ام اثر بگذارد.جعبه دستمال کاغذی روی میز را برداشت و به سمتم گرفت.
-بیا اشکاتو پاک کن.
چه خوب که به فکرش رسید…چون علاوه بر چشمانم دماغم هم به کار افتاده بود.زیرلب گفتم:
-ممنون.
-خب حالا تو چشمای من نگاه کن و بگو چی شده.
توی چشمانش نگاه کنم؟؟؟نمی توانستم…!
-شاداب خانوم…من منتظرما…
آرام سرم را بالا گرفتم…از نگاه مستقیم به چشمانش خودداری کردم…ولی فهمیدم که اثری از خشم چند دقیقه پیش در صورتش نیست.کمی خیالم راحت شد…اما چه باید می گفتم؟نمی خواستم بدگویی کنم…از اینکار متنفر بودم.
چشمانش را به صورتم دوخته بود.آرام لب زدم:
-فکر می کنم خانوم سلطانی از من خوششون نمیاد.
به جلو خم شد و با قرار دادن ساعد دستش روی پاهایش تکیه گاهی برای وزنش درست کرد.
-چرا؟
آب دهانم را قورت دادم…واقعاً چرا؟من دلیل این همه دشمنی این دختر را نمی فهمیدم.
-نمی دونم..به خدا من کاریشون ندارم…ولی نمی دونم چرا منو دوست ندارن…!
خودم از اینهمه مظلومیتم غصه ام گرفت.دلم می خواست تک تک حرفها و زخم زبانهایش را برای دیاکو بگویم…اما…بدگویی می شد.
-شایدم یه کاری کردم که ناراحت شدن..ولی خودم نمی دونم اون کار بد چیه..!
بیشتر خودش را به سمت من کشید:
-شاداب…ببینمت…!
کاش نگوید شاداب…همان شاداب خانم بهتر بود…یا خانم نیایش…قلبم طاقت این لحن خوش آهنگ را نداشت!
-به من نگاه کن دختر جان..!
به صورتش نگاه کردم..اما به چشمانش نه…!
-من حرفات رو شنیدم و می تونم حدس بزنم که اون حرفا رو در جواب چی گفتی…!
با یادآوریش دوباره بغض گلویم را گرفت و اشک در چشمم خانه کرد.از جایش بلند شد و کنار من نشست…خیلی نزدیک…از همان نزدیک هایی که در رویاهایم می دیدم.
-هیچ وقت بابت فقیر بودنت خجالت نکش…خجالت مال فقرای فرهنگیه…تو می تونی با تلاش و همت یه روز این تنگ دستیت رو حل کنی…ولی خدا به داد اونایی برسه که…
حرفش را قطع کرد…نگاهش کردم…کمی به چهره ام خیره ماند و بعد لبخند زد:
-می فهمی چی می گم؟
نفهمیده بودم…یعنی این فاصله کم اجازه نمی داد تمرکز کنم.اما سرم را به علامت مثبت تکان دادم.بلندتر خندید…دستش را روی دستم گذاشت…یخ زدم..آتش گرفتم…مُردَم..!
-خوبه…آخرش اینه که من تو رو همین جوری که هستی دوست دارم..قول بده عوض نشی…!باشه؟
خدایا این مرد با من چه می کرد…دوستم داشت؟همینجور که بودم دوستم داشت؟
-قول می دی شاداب؟
احساس می کردم الان است که قلبم از سینه بیرون بزند…تمام تنم می سوخت…آرام دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم…در این لحظه اگر جانم را هم می خواست می دادم..چه رسیده به قول.
-قول می دم.
دوباره دستم را گرفت.
-بلندتر بگو..من نشنیدم…!
داشتم از حال می رفتم..به خدا قسم عزرائیل را در نزدیکی ام دیدم..!
-قول می دم.
نفسش را بیرون داد و دستم را رها کرد.
-آفرین دختر خوب…!
هر دو دستش را پشت سرش گذاشت و کمی بدنش را کشید.یعنی صدای قلبم به گوشش نمی رسید؟
-بهتره بریم سر کارمون.هرچند که..من اینقدر گشنمه که فکر نمی کنم بتونم کار کنم.
گشنه اش بود…دیاکوی من گرسنه بود…سریع زیپ کولی ام را باز کردم و پلاستیکی را بیرون کشیدم و به دستش دادم.با محبت نگاهم کرد و گفت:
-این چیه؟
آرام گفتم:
-دو لقمه نون و پنیر و سبزیه…مامانم واسم گرفته…من گشنم نیست شما بخورین…!
با همان لبخند مرموز و قشنگش پلاستیک را باز کرد…یک لقمه را به دست من داد و یکی را خودش برداشت.
-پس بیا با هم بخوریم..!
خواستم بگویم نه..اما اخم ظریفی کرد و گفت:
-بخور دیگه…تنهایی نمی چسبه بهم…!
خب پس باید می خوردم تا به او بچسبد…او مشغول شد..اما من به اولین غذای مشترکمان می اندیشیدم..اولین غذای مشترک..من و او..من و دیاکو…نگاهش کردم…گاز بزرگی به لقمه اش زد و به من گفت:
-بخور…بخور تا تنظیم شی…!
و چشمک غلیظی روانه ام کرد…تمام پنج لیتر خون بدنم به صورتم دوید و او …قاه قاه خندید…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



