رمان اسطوره
#پارت12
دیاکو
چشمان خسته ام را از صفحه کامپیوتر گرفتم و با انگشت شست و سبابه مالیدمشان.سرم درد می کرد…این پروژه سنگین صدا و سیما نفس همه را بریده بود.دلم یک فنجان سکافه داغ داغ می خواست…گرسنه هم بودم…تنها غذای امروزم همان یک لقمه نان و پپنیر شاداب بود…شاداب؟ راستی کجا بود؟یعنی رفته؟چطور برای خداحافظی نیامده بود؟سریع از جا بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم…آخ…این دختر بچه کوچک را ببین…!
نزدیکش رفتم…سرش را روی کتاب و دفترش گذاشته و خوابیده بود…به ساعت نگاه کردم.نه و نیم بود.اما دلم نیامد بیدارش کنم…چهره اش غرق آرامش بود…می خواستم کمی از این آرامش را برای خودم بردارم…صندلی چوبی مخصوص مشتریان را برداشتم و کنارش گذاشتم و نشستم.
موهای لخت مشکی اش از زیر مقنعه بیرون زده و توی صورتش ریخته بود…یک دستش را روی کتابهایش گذاشته بود و دست دیگرش را روی گونه اش و آرام و بیصدا نفس می کشید…مژه های قشنگی داشت…سیاه سیاه…بدون حتی ذره ای آرایش…دلم خواست لمسشان کنم…اما ترسیدم بیدار شود…بین لبهای قشنگش فاصله افتاده بود و شانه های کوچش ریتمیک و آهسته بالا و پایین می شد…دستم را جلو بردم و با احتیاط موهایش را کنار زدم…پلکش لرزید..اما بیدار نشد…ببین چقدر خسته بود که با همچین شرایط ناراحتی…اینقدر عمیق خوابش برده بود…
چقدر امروز از دستش عصبانی شده بودم…حتی سرش داد زده بودم…از این همه مظلومیتش حرصم گرفته بود…حرفهایشان را همه شنیده بودم…دلم می خواست محکم تر از خودش دفاع می کرد…حتی توی گوش سلطانی می زد..نه آنطور مظلومانه…نه آنطور آرام و مودبانه…امروز پشت در اتاق…وقتی صدای گریه اش را شنیدم…یاد دانیار افتادم…یاد اولین روز مدرسه اش که بچه ها به خاطر لهجه کردی و لباسهای کهنه… مسخره اش کرده بودند…! و دانیار فقط یک گوشه ایستاده بود و تا رسیدن من فقط گریه کرده بود…آنروز برای اولین بار دانیار را زدم…طوری توی گوشش کوبیدم که تا یک هفته جای انگشتانم روی صورت سفیدش خودنمایی می کرد…سرش داد زدم..گفتم حق ندارد به دیگران اجازه بدهد اصالتش را مسخره کنند…حق ندارد به خاطر فقیر بودنش تو سری خور بزرگ شود…حق ندارد که از حقش دفاع نکند…
می خواستم همان سیلی را امروز توی صورت این دختر بزنم…بلکه کمی بزرگ شود…کمی از این سادگی دست بردارد…اینقدر متانت و صبوری به خرج ندهد…اینقدر ملعبه دست افرادی مثل سلطانی نشود…اما نتوانستم…وقتی رو به رویم نشست و آنطور ترسیده و مضطرب در گوشه مبل جمع شد نتوانستم…چشمهای پر از اشکش مرا یاد دایان انداخت…خواهر سه ساله ای که…!
حیفم آمد…حیفم آمد از این دختر صفا و سادگی اش را بگیرم…مگر چند درصد دخترها…هنوز در برابر یک مرد سرخ و سفید می شدند و از یک تماس کاملا دوستانه یک دست…گر می گرفتند؟چند درصدشان…مثل شاداب…بی غل و غش…اما مردانه…برای خانواده شان می جنگیدند و دم بر نمی آوردند؟چند درصدشان…تحقیر می شدند…
خرد می شدند…اما حاضر نبودند شکایت کنند…گله کنند و آنطور با معصومیت گناه را به گردن خودشان می گرفتند؟
نه..شاداب دانیار نبود…دانیار زمینه ظلم ستیزی را داشت و من فقط هشیارش کرده بودم…اما این دختر…ذاتاً مظلوم بود…حتی اگر موقعیت کنونی را نداشت…حتی اگر ثروتمند و غنی بود…باز هم فرق نمی کرد…این دختر ذاتاً مظلوم و ساده و پاک بود…درست مثل دایان…دایانم…دایان…! امروز…واقعاً درمانده شده بودم…نمی دانستم چطور می توانم این بچه سرمازده را آرام کنم و دل کوچکش را مرهم بگذارم…در خودم توانایی محو کردن بغض سنگین گلویش را نمی دیدم..بدتر از همه اینکه…از خود منهم ترسیده بود…شاید هر دختر دیگری بود…پدرانه در آغوشش می کشیدم و نوازشش می کردم..اما این دختربچه معصوم..چنین تماسهایی را تاب نمی آورد…هنوز بچه تر از آن بود که فرق یک نوازش دوستانه…برادرانه…پدرانه.. .دلسوزانه را از چیزهای دیگر تشخیص دهد…!کم آورده بودم…اما بعد دیدم..نه…این دختر واقعاً بچه است…آرام کردنش به راحتی آرام کردن یک کودک است…همانطور که با شریک شدن در بازی و اسباب بازی بچه ها می شد خنده را روی صورت گریانشان آورد…منهم با سهیم شدن در غذای ساده اش…دلش را به دست آورده بودم…آنچنان با ذوق به غذا خوردنم نگاه می کرد که فهمیدم به کل سلطانی و فریاد من فراموشش شده است…!
به کتابهای پخش و پلای روی میز نگاه کردم…به جز فتوشاپ…جزوه های دست نویس درسهای خودش هم بود…چشمانم را روی هم فشار دادم…این دختر برای تحمل اینهمه سختی خیلی کوچک بود…خیلی ضعیف بود…خیلی شکننده بود…کاش می توانستم طور دیگری کمکش کنم…طوری که اینهمه خسته نمی شد…طوری که به درسش لطمه نمی خورد…طوری که اینهمه فشار روی شانه های کوچکش نمی نشست…کاش می توانستم به او بقبولانم که مرا مثل پدرش ببیند…یا برادرش…ای کاش می گذاشت سرپرستی اش را قبول کنم و زیر بال و پرش را بگیرم..اما تبسم هشدار داده بود…گفته بود اگر ترحم را حس کند…قید همه چیز را می زند و می رود…و من نمی خواستم این چهارصد هزار تومان را از سفره خانواده اش قطع کنم…نمی خواستم این دایان بزرگ شده را…به دست گرگهای این تهران لعنتی بسپارم…نمی خواستم…!
دوباره به ساعتم نگاه کردم…حتما دیرش شده بود…بلند شدم و صندلی را سرجایش گذاشتم…روی سرش ایستادم و آرام صدایش زدم:
-شاداب…!
هیچ عکس العملی نشان نداد..دوباره و سه باره اسمش را خواندم…اما فقط سرش را جا به جا کرد..به ناچار شانه اش را تکان دادم…ترسید و از خواب پرید…با تعجب نگاهم کرد…کمی طول کشید تا موقعیتش را به خاطر آورد…ناگهان برخاست و باو وحشت گفت:
-وای…خوابم برده بود…!
می دانستم از اینکه رییسش او را در این حال دیده…هم شرمزده ست و هم نگران…لبخندی زدم و گفتم:
-عیبی نداره…وسایلت رو جمع کن…دیر شده…!
سرش را چرخاند و به ساعت دیواری نگاه کرد.
-وای…مامانم…!
در حالیکه به اتاقم برمی گشتم گفتم:
-من می رسونمت…!
پشت فرمان نشستم و گفتم:
-کمربندت رو ببند.
کمی به عقب چرخید و با نگاه دنبال کمربند گشت…پیدایش کرد و بستش…تمام حرکات این دختر شیرین بود.
-خب کجا برم؟
با خجالت گفت:
-شرمندم…مزاحمتون شدم.
لبخندی زدم و گفتم:
-آدرسو بگو دختر جون.
استارت زدم و راه افتادم.از پیچش انگشتانش در هم متوجه شدم که استرس دارد.آرام گفتم:
-نگران نباش.می خوای خودم بیام واسه مامانت توضیح بدم؟
از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت:
-نه..حرف خودمو باور می کنه…فقط می دونم الان دم در خونه ایستاده…نگرانه…!
چه خوب که یک مادر تا این حد به دخترش اعتماد داشت.برای اینکه حواسش را پرت کنم گفتم:
-اسم خواهرت چیه؟
-شادی؟
-همین یه خواهر رو داری؟
-بله.
نمی دانستم پرسیدنش صحیح است یا نه اما دلم می خواست بدانم.
-مامانت چیکار می کنه؟
-لباس عروس می دوزه…بیشتر منجوق کاریاش رو انجام می ده.
-پدرت چطور؟
تیز نگاهم کرد.
-زنده ست؟
سرش را پایین انداخت…دیگر تمایلی برای دید زدن خیابانها و چراغهای رنگی شان نداشت.آهسته گفت:
-بله زنده ست.
کاملا مشخص بود که دوست ندارد در موردش حرف بزند.
-خب چیکارست؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-بیکار…معتاده…!
حدس زده بودم…!
-با شما زندگی می کنه؟
سرش را بیشتر توی گردنش فرو برد.
-آره..اما من نمی بینمش…!
اذیت بود..خجالت می کشید…می فهمیدم…اما دوست داشتم از زندگی اش بیشتر بدانم.
-چطور؟
بازدمش را محکم بیرون داد و گفت:
-تو یه اتاقه که همیشه درش بسته ست..وقتی ما خونه ایم بیرون نمیاد…یا اگه بخواد بیاد بیرون من شادی رو می برم توی اتاق…دوست ندارم ببینمش…!
همین یک دردش کم بود این دختر…!
-چرا؟
نگاهم کرد…در چشمانش دلخوری موج می زد…مجبورم کرد که بگویم:
-اگه دوست نداری در موردش حرف بزنی نگو…!
آهی کشید و گفت:
-دلم می خواد بابامو همونجوری که دوست داشتم یادم بیاد…نمی خوام چهره الانش رو ببینم…!
کمی از سرعت ماشین کاستم.
-مگه چند ساله که معتاد شده؟
پیشانی اش را به شیشه ماشین چسباند و گفت:
-ده سال…!
سکوت کردم…او ادامه داد:
-قبلش رو یادم میاد…خیلی پولدار نبودیم…ولی شرایطمون خیلی بهتر بود…بابام برقکار بود..درآمد بدی نداشت…مامانم خیاطی می کرد…ولی خیلی کمتر از الان…اینقدر به خودش فشار نمی آورد…وقتی این خونه رو خریدیم…واسه اولین بار همه با هم رفتیم رستوران…جشن گرفتیم…شادی اون موقع پنج سالش بود..من هشت سالم…اون شب آخرین روزهای خوشیمون بود…به یک سال نکشیده کل زندگیمون نابود شد…از اون به بعد..مامانم یه تنه خرج زندگی رو به دوش کشید…بابا هم دیگه از اون اتاق بیرون نیومد..ما هم نخواستیم ببینیمش…همین..!
قصد نداشت بیشتر از این توضیح دهد..اما همین که صادقانه همه چیز را گفته بود..همین که به دروغ متوسل نشده بود دنیایی می ارزید…گریه نمی کرد..اما چانه اش می لرزید..نباید اینقدر در مورد زندگی اش کنجکاوی می کردم.برای عوض کردن جو گفتم:
-اوضاع فتوشاپ چطوره؟
آرام گفت:
-زیاد خوب نیست..خیلی سخته…!
توقع زیادی بود که با آن حجم درس خودش و بدون کامپیوتر..آنهم از روی کتاب…یکی از سخت ترین مباحث کامپیوتر را بیاموزد.
-از فردا یک ساعت آخر کاریت که سر هردومون خلوت تره با هم تمرین می کنیم؟خوبه؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-آخه…
-آخه نداره..هرچه زودتر یاد بگیری به نفع منه..اگه بتونی در عرض ده روز اونجوری که می خوام مسلط بشی یه جایزه پیش من داری.قبوله؟
خندید و با شادی گفت:
-قبوله…!
چقدر راحت می شد این دختر را خوشحال کرد.
اشاره ای به کوچه دادم و گفتم:
-همین جاست؟
نگاهی به دور و برش کرد و گفت:
-ا…چه زود رسیدیم…
خواستم داخل کوچه بروم اما مانع شد:
-اینجا پیاده شم بهتره…همسایه هامون خیلی فضولن…!
سرم را تکان دادم و گفتم:
-باشه..پس من اینجا می مونم تا بری داخل…!
قدرشناسانه نگاهم کرد…برقی در چشمان زیبایش می درخشید..برای اولین بار چند ثانیه در چشمانم خیره ماند…چیزی در نگاهش بود که نمی فهمیدم.با لبخند گفتم:
-مامانت نگرانته ها…!
ناگهان تمام صورتش سرخ شد…سرش را پایین انداخت..خداحافظی کرد…از ماشین بیرون پرید و پا به فرار گذاشت…!
#پارت12
دیاکو
چشمان خسته ام را از صفحه کامپیوتر گرفتم و با انگشت شست و سبابه مالیدمشان.سرم درد می کرد…این پروژه سنگین صدا و سیما نفس همه را بریده بود.دلم یک فنجان سکافه داغ داغ می خواست…گرسنه هم بودم…تنها غذای امروزم همان یک لقمه نان و پپنیر شاداب بود…شاداب؟ راستی کجا بود؟یعنی رفته؟چطور برای خداحافظی نیامده بود؟سریع از جا بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم…آخ…این دختر بچه کوچک را ببین…!
نزدیکش رفتم…سرش را روی کتاب و دفترش گذاشته و خوابیده بود…به ساعت نگاه کردم.نه و نیم بود.اما دلم نیامد بیدارش کنم…چهره اش غرق آرامش بود…می خواستم کمی از این آرامش را برای خودم بردارم…صندلی چوبی مخصوص مشتریان را برداشتم و کنارش گذاشتم و نشستم.
موهای لخت مشکی اش از زیر مقنعه بیرون زده و توی صورتش ریخته بود…یک دستش را روی کتابهایش گذاشته بود و دست دیگرش را روی گونه اش و آرام و بیصدا نفس می کشید…مژه های قشنگی داشت…سیاه سیاه…بدون حتی ذره ای آرایش…دلم خواست لمسشان کنم…اما ترسیدم بیدار شود…بین لبهای قشنگش فاصله افتاده بود و شانه های کوچش ریتمیک و آهسته بالا و پایین می شد…دستم را جلو بردم و با احتیاط موهایش را کنار زدم…پلکش لرزید..اما بیدار نشد…ببین چقدر خسته بود که با همچین شرایط ناراحتی…اینقدر عمیق خوابش برده بود…
چقدر امروز از دستش عصبانی شده بودم…حتی سرش داد زده بودم…از این همه مظلومیتش حرصم گرفته بود…حرفهایشان را همه شنیده بودم…دلم می خواست محکم تر از خودش دفاع می کرد…حتی توی گوش سلطانی می زد..نه آنطور مظلومانه…نه آنطور آرام و مودبانه…امروز پشت در اتاق…وقتی صدای گریه اش را شنیدم…یاد دانیار افتادم…یاد اولین روز مدرسه اش که بچه ها به خاطر لهجه کردی و لباسهای کهنه… مسخره اش کرده بودند…! و دانیار فقط یک گوشه ایستاده بود و تا رسیدن من فقط گریه کرده بود…آنروز برای اولین بار دانیار را زدم…طوری توی گوشش کوبیدم که تا یک هفته جای انگشتانم روی صورت سفیدش خودنمایی می کرد…سرش داد زدم..گفتم حق ندارد به دیگران اجازه بدهد اصالتش را مسخره کنند…حق ندارد به خاطر فقیر بودنش تو سری خور بزرگ شود…حق ندارد که از حقش دفاع نکند…
می خواستم همان سیلی را امروز توی صورت این دختر بزنم…بلکه کمی بزرگ شود…کمی از این سادگی دست بردارد…اینقدر متانت و صبوری به خرج ندهد…اینقدر ملعبه دست افرادی مثل سلطانی نشود…اما نتوانستم…وقتی رو به رویم نشست و آنطور ترسیده و مضطرب در گوشه مبل جمع شد نتوانستم…چشمهای پر از اشکش مرا یاد دایان انداخت…خواهر سه ساله ای که…!
حیفم آمد…حیفم آمد از این دختر صفا و سادگی اش را بگیرم…مگر چند درصد دخترها…هنوز در برابر یک مرد سرخ و سفید می شدند و از یک تماس کاملا دوستانه یک دست…گر می گرفتند؟چند درصدشان…مثل شاداب…بی غل و غش…اما مردانه…برای خانواده شان می جنگیدند و دم بر نمی آوردند؟چند درصدشان…تحقیر می شدند…
خرد می شدند…اما حاضر نبودند شکایت کنند…گله کنند و آنطور با معصومیت گناه را به گردن خودشان می گرفتند؟
نه..شاداب دانیار نبود…دانیار زمینه ظلم ستیزی را داشت و من فقط هشیارش کرده بودم…اما این دختر…ذاتاً مظلوم بود…حتی اگر موقعیت کنونی را نداشت…حتی اگر ثروتمند و غنی بود…باز هم فرق نمی کرد…این دختر ذاتاً مظلوم و ساده و پاک بود…درست مثل دایان…دایانم…دایان…! امروز…واقعاً درمانده شده بودم…نمی دانستم چطور می توانم این بچه سرمازده را آرام کنم و دل کوچکش را مرهم بگذارم…در خودم توانایی محو کردن بغض سنگین گلویش را نمی دیدم..بدتر از همه اینکه…از خود منهم ترسیده بود…شاید هر دختر دیگری بود…پدرانه در آغوشش می کشیدم و نوازشش می کردم..اما این دختربچه معصوم..چنین تماسهایی را تاب نمی آورد…هنوز بچه تر از آن بود که فرق یک نوازش دوستانه…برادرانه…پدرانه.. .دلسوزانه را از چیزهای دیگر تشخیص دهد…!کم آورده بودم…اما بعد دیدم..نه…این دختر واقعاً بچه است…آرام کردنش به راحتی آرام کردن یک کودک است…همانطور که با شریک شدن در بازی و اسباب بازی بچه ها می شد خنده را روی صورت گریانشان آورد…منهم با سهیم شدن در غذای ساده اش…دلش را به دست آورده بودم…آنچنان با ذوق به غذا خوردنم نگاه می کرد که فهمیدم به کل سلطانی و فریاد من فراموشش شده است…!
به کتابهای پخش و پلای روی میز نگاه کردم…به جز فتوشاپ…جزوه های دست نویس درسهای خودش هم بود…چشمانم را روی هم فشار دادم…این دختر برای تحمل اینهمه سختی خیلی کوچک بود…خیلی ضعیف بود…خیلی شکننده بود…کاش می توانستم طور دیگری کمکش کنم…طوری که اینهمه خسته نمی شد…طوری که به درسش لطمه نمی خورد…طوری که اینهمه فشار روی شانه های کوچکش نمی نشست…کاش می توانستم به او بقبولانم که مرا مثل پدرش ببیند…یا برادرش…ای کاش می گذاشت سرپرستی اش را قبول کنم و زیر بال و پرش را بگیرم..اما تبسم هشدار داده بود…گفته بود اگر ترحم را حس کند…قید همه چیز را می زند و می رود…و من نمی خواستم این چهارصد هزار تومان را از سفره خانواده اش قطع کنم…نمی خواستم این دایان بزرگ شده را…به دست گرگهای این تهران لعنتی بسپارم…نمی خواستم…!
دوباره به ساعتم نگاه کردم…حتما دیرش شده بود…بلند شدم و صندلی را سرجایش گذاشتم…روی سرش ایستادم و آرام صدایش زدم:
-شاداب…!
هیچ عکس العملی نشان نداد..دوباره و سه باره اسمش را خواندم…اما فقط سرش را جا به جا کرد..به ناچار شانه اش را تکان دادم…ترسید و از خواب پرید…با تعجب نگاهم کرد…کمی طول کشید تا موقعیتش را به خاطر آورد…ناگهان برخاست و باو وحشت گفت:
-وای…خوابم برده بود…!
می دانستم از اینکه رییسش او را در این حال دیده…هم شرمزده ست و هم نگران…لبخندی زدم و گفتم:
-عیبی نداره…وسایلت رو جمع کن…دیر شده…!
سرش را چرخاند و به ساعت دیواری نگاه کرد.
-وای…مامانم…!
در حالیکه به اتاقم برمی گشتم گفتم:
-من می رسونمت…!
پشت فرمان نشستم و گفتم:
-کمربندت رو ببند.
کمی به عقب چرخید و با نگاه دنبال کمربند گشت…پیدایش کرد و بستش…تمام حرکات این دختر شیرین بود.
-خب کجا برم؟
با خجالت گفت:
-شرمندم…مزاحمتون شدم.
لبخندی زدم و گفتم:
-آدرسو بگو دختر جون.
استارت زدم و راه افتادم.از پیچش انگشتانش در هم متوجه شدم که استرس دارد.آرام گفتم:
-نگران نباش.می خوای خودم بیام واسه مامانت توضیح بدم؟
از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت:
-نه..حرف خودمو باور می کنه…فقط می دونم الان دم در خونه ایستاده…نگرانه…!
چه خوب که یک مادر تا این حد به دخترش اعتماد داشت.برای اینکه حواسش را پرت کنم گفتم:
-اسم خواهرت چیه؟
-شادی؟
-همین یه خواهر رو داری؟
-بله.
نمی دانستم پرسیدنش صحیح است یا نه اما دلم می خواست بدانم.
-مامانت چیکار می کنه؟
-لباس عروس می دوزه…بیشتر منجوق کاریاش رو انجام می ده.
-پدرت چطور؟
تیز نگاهم کرد.
-زنده ست؟
سرش را پایین انداخت…دیگر تمایلی برای دید زدن خیابانها و چراغهای رنگی شان نداشت.آهسته گفت:
-بله زنده ست.
کاملا مشخص بود که دوست ندارد در موردش حرف بزند.
-خب چیکارست؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-بیکار…معتاده…!
حدس زده بودم…!
-با شما زندگی می کنه؟
سرش را بیشتر توی گردنش فرو برد.
-آره..اما من نمی بینمش…!
اذیت بود..خجالت می کشید…می فهمیدم…اما دوست داشتم از زندگی اش بیشتر بدانم.
-چطور؟
بازدمش را محکم بیرون داد و گفت:
-تو یه اتاقه که همیشه درش بسته ست..وقتی ما خونه ایم بیرون نمیاد…یا اگه بخواد بیاد بیرون من شادی رو می برم توی اتاق…دوست ندارم ببینمش…!
همین یک دردش کم بود این دختر…!
-چرا؟
نگاهم کرد…در چشمانش دلخوری موج می زد…مجبورم کرد که بگویم:
-اگه دوست نداری در موردش حرف بزنی نگو…!
آهی کشید و گفت:
-دلم می خواد بابامو همونجوری که دوست داشتم یادم بیاد…نمی خوام چهره الانش رو ببینم…!
کمی از سرعت ماشین کاستم.
-مگه چند ساله که معتاد شده؟
پیشانی اش را به شیشه ماشین چسباند و گفت:
-ده سال…!
سکوت کردم…او ادامه داد:
-قبلش رو یادم میاد…خیلی پولدار نبودیم…ولی شرایطمون خیلی بهتر بود…بابام برقکار بود..درآمد بدی نداشت…مامانم خیاطی می کرد…ولی خیلی کمتر از الان…اینقدر به خودش فشار نمی آورد…وقتی این خونه رو خریدیم…واسه اولین بار همه با هم رفتیم رستوران…جشن گرفتیم…شادی اون موقع پنج سالش بود..من هشت سالم…اون شب آخرین روزهای خوشیمون بود…به یک سال نکشیده کل زندگیمون نابود شد…از اون به بعد..مامانم یه تنه خرج زندگی رو به دوش کشید…بابا هم دیگه از اون اتاق بیرون نیومد..ما هم نخواستیم ببینیمش…همین..!
قصد نداشت بیشتر از این توضیح دهد..اما همین که صادقانه همه چیز را گفته بود..همین که به دروغ متوسل نشده بود دنیایی می ارزید…گریه نمی کرد..اما چانه اش می لرزید..نباید اینقدر در مورد زندگی اش کنجکاوی می کردم.برای عوض کردن جو گفتم:
-اوضاع فتوشاپ چطوره؟
آرام گفت:
-زیاد خوب نیست..خیلی سخته…!
توقع زیادی بود که با آن حجم درس خودش و بدون کامپیوتر..آنهم از روی کتاب…یکی از سخت ترین مباحث کامپیوتر را بیاموزد.
-از فردا یک ساعت آخر کاریت که سر هردومون خلوت تره با هم تمرین می کنیم؟خوبه؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-آخه…
-آخه نداره..هرچه زودتر یاد بگیری به نفع منه..اگه بتونی در عرض ده روز اونجوری که می خوام مسلط بشی یه جایزه پیش من داری.قبوله؟
خندید و با شادی گفت:
-قبوله…!
چقدر راحت می شد این دختر را خوشحال کرد.
اشاره ای به کوچه دادم و گفتم:
-همین جاست؟
نگاهی به دور و برش کرد و گفت:
-ا…چه زود رسیدیم…
خواستم داخل کوچه بروم اما مانع شد:
-اینجا پیاده شم بهتره…همسایه هامون خیلی فضولن…!
سرم را تکان دادم و گفتم:
-باشه..پس من اینجا می مونم تا بری داخل…!
قدرشناسانه نگاهم کرد…برقی در چشمان زیبایش می درخشید..برای اولین بار چند ثانیه در چشمانم خیره ماند…چیزی در نگاهش بود که نمی فهمیدم.با لبخند گفتم:
-مامانت نگرانته ها…!
ناگهان تمام صورتش سرخ شد…سرش را پایین انداخت..خداحافظی کرد…از ماشین بیرون پرید و پا به فرار گذاشت…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



