امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H

#13
رمان اسطوره

#پارت13

دانیار

خودم را روی مبل انداختم…سیگار برگ امریکایی را بین لبهایم گذاشتم…یک دستم را حایلش کردم و با دست دیگر فندک زدم و روشنش کردم…یک پک عمیق و سپس خروج دود از بینی…!

-دلمون خیلی واست تنگ شده بود دنی…!

سیگار را با دو انگشتم گرفتم و از لبم جدا کردم…نگاهم را روی پاهای سفید و خوشتراش دوست دخترِ دوستم که در آغوش دوست پسر احمقش فرو رفته بود و رسما به دوستِ دوست پسرش خط می داد…چرخاندم…! روی دسته مبل نشسته و پایش را روی پا انداخته بود…با کمی دقت حتی می توانستم لباس زیرش را هم ببینم. به بدستش نگاه کردم که دور گردن سعید که با موبایلش حرف می زد…انداخته بود…نتوانستم پوزخند نزنم…پسره ی احمق ساده…! خواستم یک بی غیرت هم تنگ اسمش بگذارم اما دیدم این دختر…ارزش غیرت خرج کردن ندارد.

-سایه ت سنگین شده دنی جون.باید با التماس بکشونیمت اینجا.

اخمهایم را درهم کشیدم…این دخترها چه اصراری داشتند که اسم مرا مخفف کنند؟آنهم همگی به یک شکل؟

-هرچی هم که به اون ماسماسکت زنگ می زنیم جواب نمی دی.

صدای خنده های بلند سعید روی اعصابم بود.با بی حوصلگی گفتم:

-پاشو برو تو اتاق عربده بکش…سرم رفت..!

چشمکی زد و توی هوا بوسی برایم فرستاد و به تراس رفت…در را هم پشت سرش بست.پشت سرم را به مبل تکیه دادم و به سقف خیره شدم.

-می بینی دنی؟همیشه کارش همینه.مگه حالا اون تلفن رو تموم می کنه؟نمیگه مهمون داریم…والا خسته شدم از این بی ملاحظگیش…!

گوشه لبم تکان خورد…از بی ملاحظگی اش خسته شده بود؟ بی ملاحظگی در چه؟مهمان داری یا زن داری؟
نزدیک شدنش را حس کردم…روی دسته مبل من نشست و دوباره پا روی پا انداخت…بوی عطر تنش به انتهایی ترین پرزهای بینی ام چسبید…انگشتش را بالا آورد و روی لاله گوشم کشید.

-از اون دوست دختر باربیت چه خبر؟

و با تمسخر ادامه داد:

-مهتا…!

دستش را آرام پایین کشید و با ناخنهای مانیکور شده اش گردنم را خراش داد..!

-چطور این کم حرفی تو رو تحمل می کنه؟

سرش را پایین آورد…نفس داغش روی گونه ام می نشست…از گوشه چشم نگاهش کردم لبهای صورتی قلوه ایش مقابلم بودند.

چهار انگشتش را همزمان روی برجستگی گلویم کشید و گفت:

-وقتی دور میشی به این فکر می کنم که هیچ دختری نمی تونه تحملت کنه…ولی وقتی می بینمت…وقتی اینقدر نزدیکمی…وقتی اینجوری با اخم نگام می کنی…تازه می فهمم اون مهتای بدبخت حق داره…یه آهنربایی تو وجودت هست که سنگ رو هم جذب می کنه…چه رسیده به یه دختر…!

چشمانم را روی هم گذاشتم…نفسش هر لحظه نزدیک تر می شد…گرمم شده بود…کم کم می توانستم رطوبت لبهایش را حس کنم…زمزمه مستانه اش را شنیدم:

-کاش می فهمیدی چقدر می خوامت…!

نفس عمیقی کشیدم…چشم باز کردم…سرم را عقب بردم و کف دستم را روی لبهایش گذاشتم…چشمان مخمورش حالم را به هم زد…از شدت نفرت صورتم را جمع کردم و گفتم:

-تو هنوز نفهمیدی من از اینکه با یه نفر…تو یه ظرف غذا بخورم بدم میاد؟

جا خورد.بلند شدم.کیفم را باز کردم و نقشه ها را روی میز گذاشتم.به سرعت مقابلم ایستاد و گفت:

-منکه گفتم با سعید بهم می زنم…به خدا اگه تا الانم با اون موندم به امید همین ملاقاتهای کوچیک با توئه…!

نگاهی به بالکن انداختم…سعید هنوز مشغول بود.انگشت اشاره ام را بالا آوردم…توی چشمان تینا خیره شدم و گفتم:

-و البته… بیشتر از غذای اشتراکی،از پس مونده غذا بدم میاد…اونم پس مونده یه هالویی مثه سعید…!

لبش لرزید و اشک در چشمش جمع شد…اَه…ترفند مزخرف و همیشگی زنها در تلاش برای کنترل و حفظ مردها..! آهی کشیدم…کتم را برداشتم و بی توجه به دانیار گفتنهایش از خانه بیرون زدم…!
پاسخ
 سپاس شده توسط ...Nora


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H - Ɗєя_Mσηɗ - 30-04-2020، 13:36

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان