امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H

#14
رمان اسطوره

#پارت14

دیاکو

پاکت چیپس را باز کردم و محتویاتش را توی کاسه ریختم.روی مبل نشستم و ماهواره را روشن کردم.خیلی خسته بودم اما خوابم نمی آمد.ترجیح می دادم همانجا روی مبل کمی دراز بکشم…چند تکه چیپس در دهانم گذاشتم و همانطور که به صدای موزیک پخش شده گوش می دادم چشمانم را بستم که به ثانیه نکشیده با صدای باز شدن در سرجایم نشستم.دانیار…! با ساک دستی کوچکش و یک پلاستیک حاوی غذا داخل شد…بی اختیار لبخند بر روی لبم نشست…با وجود اینکه برای خودش خانه مستقلی گرفته بود اما هنوز…شبهای تهرانش را همینجا می گذارند…در حالیکه کفشهایش را در می آورد گفت:

-سلام خان داداش..!

هنوز…من تنها کسی بودم که سلامش می کرد…!

برخاستم و به سمتش رفتم.هر دو دستش بند بود…شانه هایش را گرفتم و در آغوش کشیدمش…بی حرکت و اعتراض ایستاد…

هنوز…من تنها کسی بودم که می توانستم در آغوش بگیرمش…!

لبهایم را موهای خوشرنگ و خوشحالتش گذاشتم و بوسیدمش…!

هنوز…من تنها کسی بودم که می توانستم ببوسمش..!

-خوش اومدی.

بدون لبخند فقط سرش را تکان داد.ساک را گوشه پذیرایی گذاشت و به آشپزخانه رفت….ساکش را برداشتم و به اتاقش بردم…بیرون که آمدم…دیدم سلفون غذاها را باز کرده و روی میز گذاشته…!

هنوز…من تنها کسی بودم که برایش غذا می گرفت…!

جلو رفتم و گفتم:

-کی رسیدی؟

قاشق و چنگال مرا توی ظرفم گذاشت.

-هنوز…م تنها کسی بودم که برایش قاشق و چنگال آماده می کرد.

-یه چند ساعتی هست.

دوست داشتم بپرسم این “چند ساعت” را کجا بودی؟؟اما می دانستم از سوال پرسیدن خوشش نمی آید.

به اتاق رفت و وقتی که برگشت یک تیشرت و شلوار سفید و مشکی پوشیده و دست و صورتش را شسته بود.به اندامش نگاه کردم…یک زمانی قدش…به زحمت تا کمربند من می رسید و الان حتی یکی دو سانتی هم از من بلندتر بود.موهای خرمایی تیره اش را یک طرفه بالا زده بود و کمی ته ریش داشت…عضلات ورزیده اش…ثابت می کرد که همچنان ورزش سنگین جز لاینفک زندگی اش است و نفس های عمیق و با فاصله اش…مهر تایید بر ورزیده بودنش می زد…!

-چه خبر؟

هنوز..من تنها کسی بودم که مخاطب سوالش می شدم و می خواست از خبرهایم بداند…!

با وجود اینکه غذا خورده بودم…فقط به بهانه بودن با او…حرف زدن با او و لمس وجودش تکه ای از شیشلیک را بریدم و در دهانم گذاشتم.

-خبری نیست..مثل همیشه…شرکت و دانشگاه… همین…!

برخلاف من او با اشتها می خورد…دلم لرزید…دانیار من غذا نخورده بود…تا با من بخورد…!

پس هنوز…من تنها کسی بودم…که شاید کم…شاید ناچیز…اما دوستم داشت…!

-تو چه خبر؟کرمان خوب بود؟

بدون اینکه سرش را بالا بگیرد گفت:

-آره…!

-پروژه بعدیت کجاست؟

-کرج…یه ده روزی اینجا می مونم.

هنوز من تنها کسی بودم که در مورد برنامه اش برایم توضیح می داد…..هرچند اندک..هرچند مختصر…هرچند ناقص…!

برایش چای دم کردم و همراه میوه بیرون بردم.پاهایش را روی میز گذاشته بود و شبکه ها را بالا و پایین می کرد.اخم کردم و گفتم:

-دانیار…!

از گوشه چشم نگاهم کرد و با نارضایتی پاهایش را پایین انداخت. کنارش نشستم…خیاری برداشت و با پوست و بدون نمک گاز زد…چقدر بد بود که برای حرف زدن با دانیار واژه کم می آوردم.مردد پرسیدم:

-این ده روز رو که همینجا می مونی.

ته خیار را توی بشقاب انداخت و بلند شد و گفت:

-آره…مگر اینکه بخوام کاری بر خلاف شئونات شما انجام بدم.

و به اتاق خوابش رفت…! آهی که کشیدم آنقدر داغ بود که سینه و گلویم را سوزاند…!ظرفها را جمع کردم و به دنبالش رفتم.پیراهنش را در آورده و روی تخت دراز کشیده بود و سیگار می کشید.به دیوار تکیه زدم و گفتم:

-ای کاش حداقل به ریه خودت رحم می کردی.

باز بدون اینکه زحمت چرخاندن گردنش را به خودش بدهد کره چشمش را به انتهایی ترین سمتی که من ایستاده بودم گرداند و پوزخند صداداری زد.سرم را تکان دادم و کنارش دراز کشیدم.یک دستش را زیر سرش گذاشته بود…من هر دو دستم را زیر سرم گذاشتم.

-هنوز زن نگرفتی؟

خندیدم و گفتم:

-تو این چند روز که تو نبودی؟

چندبار پنجه اش را توی موهایش کشید و دوباره دستش را زیر سرش برد.

-با کسی هم آشنا نشدی؟

به سقف آبی اتاقش خیره شدم و گفتم:

-نه…اما به فکرش هستم…!

بدون هیچ حس خاصی گفت:

-جدی؟چه خوب..! اگه می خوای من دختر تو دست و بالم زیاد هست.بگو بهت معرفی کنم.

صدایش پر از استهزا بود.اهمیت ندادم و به شوخی گفتم:

-اون دخترای تو دست و بال تو…پیشکش خودت…من دنبال یه آدم خاصم.

موبایلش روشن و خاموش شد.نگاهی به صفحه اش کرد و جواب نداد.

-خاص از چه لحاظ؟خوشگلی…خانه داری…یا نجابت…!

نجابت را کشید…!

-همه لحاظ…می خوام همه چی تموم باشه…!

دود سیگارش را در فضا فوت کرد و گفت:

-پس نگرد…چون همچین چیزی نیست…!

می دانستم چه دیدی نسبت به دخترها دارد…نمی خواستم بحث کنم…با وجودی که مسخره بود…اما پرسیدم.

-تو چی؟

بلند خندید…آنقدر که به سرفه افتاد…! جوابم همین بود….!

-زن گرفتن خنده داره؟

سیگار را توی زیرسیگاری روی پاتختی خاموش کرد و گفت:

-زن بگیرم چی بشه؟یه زندگی سالم و صالح تشکیل بدم و خوشبخت بشم؟

نفس سوزانم را بیرون دادم و گفتم:

-نه..به خاطر اینکه یه جا مستقر شی…یه جا آروم بگیری…یه جا موندگار شی…خودت…جسمت…روحت…قلبت.. .!

به پهلو چرخید…صورتش کنار سرم بود.چشمانش را بست و گفت:

-دلت خوشه ها…!

ازاین طرز حرف زدنش خوشم نمی آمد.تند گفتم:

-دانیار..!

چشمانش را گشود…قسم می خورم که در اردیبهشت ماه…از سردی نگاه برادرم یخ زدم…!

چند ثانیه بی هیچ حس نگاهم کرد و دوباره چشمش را بست و خوابید…با کلافگی دستم را روی صورتم کشیدم و در دل ناله کردم:

-من با تو چیکار کنم پسر؟

و نگاهش کردم..به چهره ساکت و آرامش…

هنوز…من تنها کسی بودم که بدون محدودیت..می توانستم کنارش بخوابم…

و این هنوزها…هنوز…تنها دلخوشی من در رابطه با تنها برادرم بود…!
نزدیک صبح با حرکت ناگهانی دانیار از خواب پریدم…دیشب..همانجا خوابم برده بود…کنار برادرم…سریع برخاستم و به او که سرش را در مشت گرفته بود نگاه کردم.پتو را کنار زدم و نزدیکش شدم…تمام تنش خیس عرق بود…نیازی نبود بپرسم…می دانستم باز هم کابوس دیده…برایش آب بردم.نگرفت…شانه اش را فشردم و گفتم:

-بخور…خوبه واست.

موهایش را رها کرد و با بی حالی لیوان را از دستم گرفت و آب را سر کشید.خودش را به لبه تخت کشاند و پاهایش را روی زمین گذاشت و دباره انگشتانش را بین موهایش فرو برد.

پرده ها را کنار زدم و پنجره را گشودم…می دانستم در اینجور مواقع اکسیژن کم می آورد…کنارش نشستم و گفتم:

-بازم همون کابوس؟

سرش را تکان داد…محتوایش را نمی دانستم..نمی دانستم چه می بیند…هیچ وقت برایم نگفت…تعریف نکرد…دردودل نکرد…حرف نزد…فقط و فقط فقط می دانستم کابوس می بیند…خیلی هم وحشتناک…! به دستش نگاه کردم که هنوز کمی لرزش داشت…دلم می خواست در آغوشش بگیرم…مثل همان موقع که شش-هفت ساله بود یا حتی ده-دوازده ساله…دلم می خواست هنوز آنقدر کوچک بود که می توانستم سرش را توی سینه بفشارم و حس امنیت را به وجود دردمندش القا کنم…اما اینکه اینگونه خسته و درهم شکسته کنارم نشسته بود…نزدیک سی سال سن داشت و بدتر از آن محبت نمی پذیرفت…حتی محبت مرا…!

سرم درد گرفته بود…از آشفتگی اش کلافه بودم و از اینکه نمی توانستم کمکش کنم کلافه تر..! دستم را دراز کردم و از پاکت روی میز سیگاری بیرون کشیدم و بین دو لبم گذاشتم و با فندک روشنش کردم…چند پک زدم تا حسابی گر بگیرد…و سپس به سمت دانیار گرفتمش…!

-بیا…اگه آرومت می کنه…بکش…!

نفسش را منقطع بیرون داد و سیگار را مقابل صورتش گرفت…به گداختگی اش خیره شد و زمزمه کرد:

-پس تو هم بلدی…!

پوزخندی زدم و گفتم:

-کدوم مردیه که بلد نباشه سیگار بکشه؟

نگاهم کرد…با چشمانی مثل همیشه تهی…!

-می کشی؟

سرم را به سمتش چرخاندم و گفتم:

-نه…من با این چیزا آروم نمی شم.

دوباره به سیگار خیره شد و گفت:

-پس با چی آروم می شی؟

دستم را روی کمرش گذاشتم و گفتم:

-وقتی تو ازم دور نباشی آرومم.

انتظار داشتم پوزخند بزند…آنهم از نوع غلیظ و کشدارش…! اما نزد…فقط گفت:

-وقتی من اینجا نیستم با چی آروم می شی؟

به روشنی کمرنگ آسمان خیره شدم و گفتم:

-اون موقع…هیچی آرومم نمی کنه…هیچی…!

سیگار را خاموش کرد…بدون حتی یک پک…! برخاست و زیرلب گفت:

-می رم دوش بگیرم..!
پاسخ
 سپاس شده توسط ...Nora


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H - Ɗєя_Mσηɗ - 30-04-2020، 14:44

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان