30-04-2020، 20:29
رمان اسطوره
#پارت15
شاداب
خوشحال از حضور تبسم در محل کارم، برایش تعریف کردم:
-نمی دونی چجوری دلداریم می داد..حتی دستمو گرفت…گفت تو رو همینجوری که هستی دوست دارم…قرار شد بهم فتوشاپ یاد بده…تا خونه رسوندم…کلی تو راه با هم حرف زدیم..تازه با هم نون و پنیرم خوردیم…
دستان تبسم را میان دستانم فشردم و با هیجان ادامه دادم:
-انگار یواش یواش دارم به چشمش میام…داره منو می بینه…از سادگیم خوشش اومده…وگرنه چه دلیلی داره اینهمه بهم محبت کنه؟اینقدر بهم توجه کنه؟اینقدر هوامو داشته باشه؟باید ببینی چطوری با سلطانی رفتار می کنه…اصلا وقتی حرف می زنه یه لحظه هم اخماشو باز نمی کنه.همه در عین احترام ازش می ترسن.اما با من اینجوری نیست…با من مهربونه…ملایمه..نرمه…حتما یه چیزی هست مگه نه؟
با التماس نگاهش کردم…تاییدش را می خواستم…می خواستم او هم بگوید که هست…یک چیزی هست…!
چشمانش را گرد کرد و گفت:
-زده به سرت؟بابا اون پونزده سال از تو بزرگتره…تو جای بچه شی…!
تمام شور و شوقم خوابید…تبسم ضد حال…! دستش را پس زدم و با دلخوری گفتم:
-کدوم مردی پونزده سالگی پدر میشه که دیاکو دومیش باشه؟تازه پونزده سالم نه…چهارده سال و یکی دو ماه…!
آهی کشید و گفت:
-تو رسماً خل شدی…همه حرفت شده دیاکو…فکرت شده دیاکو…زندگیت شده دیاکو…هر حرکت اونو به دلخواه خودت تفسیر می کنی و به حساب عشق می ذاری…! ولی اون پسر هیجده ساله نیست شاداب…مثل من و تو رویایی فکر نمی کنه…دوره این حرفاش گذشته…اون الان عقلش به احساسش غلبه داره…آخه چطور عاشق کسی میشه که این همه ازش کوچیکتره؟ازدواج که عروسک بازی نیست…!
لعنت به تو تبسم…لعنت…! زمزمه کردم:
-خفه…عین جغدی به خدا…شوم..نحس…آیه یاس…مثل گلام تو گالیور…!ایننهمه مرد هست که بیست سال بیست سال از زناشون بزرگترن…حالا این چهارده سال و خرده ای اختلاف ما شده خار تو چشم تو؟
بازویم را گرفت و مستقیم در چشمانم خیره شد…نگاهش برخلاف همیشه کاملا جدی و عاری از هر شیطنتی بود.
-ببینمت شاداب..تو واقعا به ازدواج با دیاکو فکر می کنی؟
مات شدم…فکر می کردم؟؟خب فکر می کردم…تمام دخترها به ازدواج با پسری که دوست دارند فکر می کنند…مگر می شد به غیر از ازدواج به چیز دیگری فکر کرد؟ خصوصاً بعد از آن شب…که با هم بودیم…که با هم غذا خوردیم…که مرا رساند…مثل زن و شوهرها…! نه…تبسم خیلی بدبین بود…اختلاف سنی ما آنقدرها هم زیاد نبود که بخواهد مانعمان شود…اگر دیاکو یک هزارم عشق من را داشته باشد…هیچ مانعی نیست…! اگر داشته باشد…ولی دارد…داشت…خودم حسش کرده بودم..!
با ضربه دردناکی که تبسم با پاشنه کفشش به پایم وارد کرد از جا پریدم…خواستم تلافی کنم و از خجالتش در آیم که با چشم و ابروی رقصانش مواجه شدم…مسیر اشاره اش را گرفتم و با مرد جوانی رو به رو شدم که کمی دورتر از ما ایستاده بود و نگاهمان می کرد…هول شدم..با دستپاچگی گفتم:
-بفرمایید امری داشتین؟
چند قدم جلو آمد…چقدر قدش بلند بود…و صورتش عاری از هر حس و روحی…و چشمانش…چشمانش…آشنا بود…تعریفش را شنیده بودم…مثل دو تکه شیشه رنگی…همانها که تبسم گفته بود…استرس به جانم ریخت…این مرد با خودش سرما را هم به این سالن آورده بود…!مستقیم در چشمانم زل زد و گفت:
-حاتمی هستم…می تونم برادرمو ببینم؟
سریع بلند شدم…تبسم هم همینطور…! از حرکت شتابزده و هراسان ما…پوزخندی روی لبش نشست…اما چشمانش همچنان عین دو گودال بی انتها…خالی و سهمناک بودند…! تند و پشت سر هم گفتم:
-بله بله..خیلی خوش اومدین…بفرمایید..!
چند لحظه نگاهش را بین صورت ما دو نفر گرداند و بعد رفت…! چشمان هردویمان به در اتاق دیاکو خیره ماند.صدای تبسم را شنیدم:
-شاداب؟
-هوم؟
-این همون خفاش شبه بود؟
-آره فکر کنم…!
-اینکه بیشتر شبیه قناری شب بود…!
خنده ام گرفت.
-شاداب؟
-چیه؟
– می گم چرا اینجوری بود؟
-نمی دونم…!
-تو نترسیدی؟
-نه…یه ذره…!
-شاداب؟
-بله؟
-این همونه که می گن به یه دختر تجاوز کرده؟
سرم را تکان دادم.
-آره دیگه…
-یعنی دختره چطوری بوده که بهش تجاوز کرده؟
نگاهش کردم…هنوز هردو سرپا بودیم…!
-یعنی چی چطوری بوده؟
-یعنی چه مشخصاتی داشته که این بهش تجاوز کرده؟
-من چه می دونم؟
با حسرت گفت:
-خوش به حالش…!
-خوش به حال کی؟
-همون دختره دیگه…!
-واسه چی؟
نگاهم کرد.
-ادم حتی تو تجاوزم باید شانس داشته باشه…!
با تعجب گفتم:
-ها؟
خودش را روی صندلی رها کرد و گفت:
-به نظر تو هیچ راهی وجود نداره که به منم تجاوز کنه؟
چهره غمزده و حسرت بارش…کنترل خنده را از دستم خارج کرد…!
#پارت15
شاداب
خوشحال از حضور تبسم در محل کارم، برایش تعریف کردم:
-نمی دونی چجوری دلداریم می داد..حتی دستمو گرفت…گفت تو رو همینجوری که هستی دوست دارم…قرار شد بهم فتوشاپ یاد بده…تا خونه رسوندم…کلی تو راه با هم حرف زدیم..تازه با هم نون و پنیرم خوردیم…
دستان تبسم را میان دستانم فشردم و با هیجان ادامه دادم:
-انگار یواش یواش دارم به چشمش میام…داره منو می بینه…از سادگیم خوشش اومده…وگرنه چه دلیلی داره اینهمه بهم محبت کنه؟اینقدر بهم توجه کنه؟اینقدر هوامو داشته باشه؟باید ببینی چطوری با سلطانی رفتار می کنه…اصلا وقتی حرف می زنه یه لحظه هم اخماشو باز نمی کنه.همه در عین احترام ازش می ترسن.اما با من اینجوری نیست…با من مهربونه…ملایمه..نرمه…حتما یه چیزی هست مگه نه؟
با التماس نگاهش کردم…تاییدش را می خواستم…می خواستم او هم بگوید که هست…یک چیزی هست…!
چشمانش را گرد کرد و گفت:
-زده به سرت؟بابا اون پونزده سال از تو بزرگتره…تو جای بچه شی…!
تمام شور و شوقم خوابید…تبسم ضد حال…! دستش را پس زدم و با دلخوری گفتم:
-کدوم مردی پونزده سالگی پدر میشه که دیاکو دومیش باشه؟تازه پونزده سالم نه…چهارده سال و یکی دو ماه…!
آهی کشید و گفت:
-تو رسماً خل شدی…همه حرفت شده دیاکو…فکرت شده دیاکو…زندگیت شده دیاکو…هر حرکت اونو به دلخواه خودت تفسیر می کنی و به حساب عشق می ذاری…! ولی اون پسر هیجده ساله نیست شاداب…مثل من و تو رویایی فکر نمی کنه…دوره این حرفاش گذشته…اون الان عقلش به احساسش غلبه داره…آخه چطور عاشق کسی میشه که این همه ازش کوچیکتره؟ازدواج که عروسک بازی نیست…!
لعنت به تو تبسم…لعنت…! زمزمه کردم:
-خفه…عین جغدی به خدا…شوم..نحس…آیه یاس…مثل گلام تو گالیور…!ایننهمه مرد هست که بیست سال بیست سال از زناشون بزرگترن…حالا این چهارده سال و خرده ای اختلاف ما شده خار تو چشم تو؟
بازویم را گرفت و مستقیم در چشمانم خیره شد…نگاهش برخلاف همیشه کاملا جدی و عاری از هر شیطنتی بود.
-ببینمت شاداب..تو واقعا به ازدواج با دیاکو فکر می کنی؟
مات شدم…فکر می کردم؟؟خب فکر می کردم…تمام دخترها به ازدواج با پسری که دوست دارند فکر می کنند…مگر می شد به غیر از ازدواج به چیز دیگری فکر کرد؟ خصوصاً بعد از آن شب…که با هم بودیم…که با هم غذا خوردیم…که مرا رساند…مثل زن و شوهرها…! نه…تبسم خیلی بدبین بود…اختلاف سنی ما آنقدرها هم زیاد نبود که بخواهد مانعمان شود…اگر دیاکو یک هزارم عشق من را داشته باشد…هیچ مانعی نیست…! اگر داشته باشد…ولی دارد…داشت…خودم حسش کرده بودم..!
با ضربه دردناکی که تبسم با پاشنه کفشش به پایم وارد کرد از جا پریدم…خواستم تلافی کنم و از خجالتش در آیم که با چشم و ابروی رقصانش مواجه شدم…مسیر اشاره اش را گرفتم و با مرد جوانی رو به رو شدم که کمی دورتر از ما ایستاده بود و نگاهمان می کرد…هول شدم..با دستپاچگی گفتم:
-بفرمایید امری داشتین؟
چند قدم جلو آمد…چقدر قدش بلند بود…و صورتش عاری از هر حس و روحی…و چشمانش…چشمانش…آشنا بود…تعریفش را شنیده بودم…مثل دو تکه شیشه رنگی…همانها که تبسم گفته بود…استرس به جانم ریخت…این مرد با خودش سرما را هم به این سالن آورده بود…!مستقیم در چشمانم زل زد و گفت:
-حاتمی هستم…می تونم برادرمو ببینم؟
سریع بلند شدم…تبسم هم همینطور…! از حرکت شتابزده و هراسان ما…پوزخندی روی لبش نشست…اما چشمانش همچنان عین دو گودال بی انتها…خالی و سهمناک بودند…! تند و پشت سر هم گفتم:
-بله بله..خیلی خوش اومدین…بفرمایید..!
چند لحظه نگاهش را بین صورت ما دو نفر گرداند و بعد رفت…! چشمان هردویمان به در اتاق دیاکو خیره ماند.صدای تبسم را شنیدم:
-شاداب؟
-هوم؟
-این همون خفاش شبه بود؟
-آره فکر کنم…!
-اینکه بیشتر شبیه قناری شب بود…!
خنده ام گرفت.
-شاداب؟
-چیه؟
– می گم چرا اینجوری بود؟
-نمی دونم…!
-تو نترسیدی؟
-نه…یه ذره…!
-شاداب؟
-بله؟
-این همونه که می گن به یه دختر تجاوز کرده؟
سرم را تکان دادم.
-آره دیگه…
-یعنی دختره چطوری بوده که بهش تجاوز کرده؟
نگاهش کردم…هنوز هردو سرپا بودیم…!
-یعنی چی چطوری بوده؟
-یعنی چه مشخصاتی داشته که این بهش تجاوز کرده؟
-من چه می دونم؟
با حسرت گفت:
-خوش به حالش…!
-خوش به حال کی؟
-همون دختره دیگه…!
-واسه چی؟
نگاهم کرد.
-ادم حتی تو تجاوزم باید شانس داشته باشه…!
با تعجب گفتم:
-ها؟
خودش را روی صندلی رها کرد و گفت:
-به نظر تو هیچ راهی وجود نداره که به منم تجاوز کنه؟
چهره غمزده و حسرت بارش…کنترل خنده را از دستم خارج کرد…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



