01-05-2020، 1:37
رمان اسطوره
#پارت16
دانیار
چهره عصبانی و برافروخته دیاکو خبر از درگیری شدیدش با سه مرد و یک زن حاضر در اتاق می داد.با دیدن من از جا برخاست و رو به آنها گفت:
-فکر می کنم بهتره این بحث تموم شه…من اینجوری نمی تونم ادامه بدم…!
هر سه مرد همزمان بلند شدند و مسن ترینشان، صلح طلبانه گفت:
-آقای مهندس…چرا اینقدر زود عصبانی می شین؟حرف می زنیم به تفاهم می رسیم.
دیاکو دستش را بالا برد…یعنی تمام…! مرد اصرار کرد:
_آقای حاتمی…
خواستم بگویم بیخود تلاش نکن…برادر من از حرفش برنمی گردد…که صدای زن را شنیدم.
-می تونیم امیدوار باشیم نظرتون عوض شه؟
در دل خندیدم…دیاکو با بی تفاوتی پشت میزش نشست و گفت:
-خیر…خدانگهدار…
هر چهار نفر با افسوس سر تکان دادند و از اتاق بیرون رفتند. بعد از رفتن آنها اخمهایش را باز کرد و گفت:
-از این ورا؟
پنجره اتاقش را گشودم و سیگاری روشن کردم.
-هیچی..همینطوری اومدم…!
کاغذهای رو میزش را مرتب کرد و گفت:
-کار خوبی کردی…بذار این فایل رو ببندم..با هم می ریم یه شام توپ می زنیم…!
به زخم کمرنگ روی پیشانی اش خیره شدم و گفتم:
-این دوتا دختر..منشیهای جدیدتن؟
با حواس پرتی گفت:
-کدوم دوتا؟
-همینا که بیرون بودند.
یکی از کاغذها را جلوی چشمش گرفت و با دقت نگاهش کرد.
-آها..شاداب رو می گی؟آره تازه اومده.همون که چشم و ابرو مشکیه…اون یکی احتمالا دوستش بوده…تبسم…!
بی اختیار ابروهایم بالا رفت…شاداب؟؟؟این دیگر چه اسمی بود؟؟؟ و البته…یادم نمی آمد دیاکو با دختری اینقدر صمیمی شود که به اسم کوچک صدایش بزند.
-پس اون قبلیه رو رد کردی؟
همان کاغذی که در دستش بود با احتیاط توی کیفش گذاشت و گفت:
-سلطانی؟نه هستش…!
اخم کردم…من این زن را حتی به مدت دو ساعت توی رختخواب هم نمی توانستم تحمل کنم..چه رسیده به عنوان منشی…!
-اینکه آوردی خیلی ساده و بی تجربه به نظر میاد…برخلاف اون یکی که همه فن حریفه.
قفل کیفش را بست و گفت:
-آره..دختر خوبیه…کم سن و ساله..اما باهوشه…می خوام کم کم جایگزین سلطانی بشه…خیلی رو اعصابمه…!
چه عجب…بالاخره متوجه لنگیدن این دختر شده بود…!
-البته دانشجوئه…نمی تونه تمام وقت اینجا باشه…اما همینکه رو کارا مسلط شه و ازش مطمئن شم یه نیروی جدید دیگه میارم…بیمه و حق و حقوق سلطانی رو می دم و ردش می کنم…! دختره ی احمق اینجا رو با…اشتباه گرفته…!
دود سیگار را به عمق ریه هایم فرستادم و گفتم:
-این یکی هم زیادی پخمه و بی دست و پا به نظر می رسه..فکر می کنی از پس جمع و جور کردن اینجا برمیاد؟
دستهایش را توی جیبش فرو کرد و گفت:
-اینجوری نگو…اتفاقا هوش بالایی داره..فقط کم تجربه ست…من احترام خاصی واسش قائلم…مثل خودمونه..گذشته من و توئه…بیشتر بشناسیش ازش خوشت میاد…!
ته سیگارم را توی فنجان چای نیم خورده روی میز انداختم و گفتم:
-چرا فکر می کنی من از آدمایی مثل خودمون خوشم میاد؟
سرزنشگرانه نگاهم کرد و جوابم را نداد.کامپیوترش را خاموش کرد و گفت:
-هم رشته توئه…عمران می خونه..بد نیست اگه تونستی گاهی کمکش کنی…با هزار مشکل و بدبختی داره دانشگاهش رو ادامه می ده…با وجود کار اینجا فکر نمی کنم جونی واسه درس خوندن داشته باشه…!
آخ..از این حس انسان دوستی چندش آور…!
چراغ را خاموش کردم وگفتم:
-اگه علاقه ای به تدریس داشتم به جای عمران دبیری می خوندم…!
رنجش و دلخوری را در چشمانش دیدم…اما ترجیح داد سکوت کند…شانه به شانه هم از اتاق خارج شدیم و به محض خروج با چهره مضحک تبسم…در حالیکه انگشتان شستش را توی گوشهایش گذاشته و چشمانش را لوچ کرده بود و زبانش را برای دوستش تکان می داد مواجه شدیم…!
از دیدن ما شوکه شد…چند لحظه در همان حالت ماند و با وای زیرلبی که شاداب گفت به خودش آمد و سریع دستهایش را انداخت…اما صورتش رنگ خون گرفت و حتی حلقه زدن اشک را در چشمانش حس کردم…هر دو از جا بلند شدند و شرمزده سلام کردند…!دیاکو با طعنه گفت:
-خوش می گذره خانوما؟
دخترک دستانش را در هم پیچاند و به زحمت گفت:
-چرا در نمی زنین خب؟
چشمان شاداب چهار تا شد…دیاکو به زحمت خنده اش را کنترل کرده بود:
-در کجا رو می زدیم خانوم؟
دختر سرش را پایین انداخت و گفت:
-چه می دونم..یه اهنی…یه اوهونی…یالایی..بسم اللهی…
ضربه محکمی را که شاداب به زعم خودش…دور از چشم ما..به بهلوی تبسم کوبید..دیدم و خنده ام را فرو خوردم…دختر بیچاره از درد لبش را گاز گرفت..اما صدایش در نیامد…دیاکو با شیطنت گفت:
-اهن و اوهون رو واسه ورود به یه جا دیگه به کار می برن خانوم…!
هر دو سرخ شدند…توی بد تله ای گیر افتاده بودند…! شاداب با دستپاچگی گفت:
-ببخشید آقای مهندس…تبسم اومده اینجا که با هم فتوشاپ کار کنیم…خسته شده بودیم..یه کم شوخی کردیم..!
خنده دیاکو شدت گرفت…چشمکی زد و گفت:
-فتوشاپ؟آره؟
احساس کردم الان است که هر دو از حال بروند…!شاداب دستش را به لبه میز گرفته بود…تبسم به لبه صندلی…!
خیره به احوالات با مزه شان سوییچ ماشین را دور انگشتم می چرخاندم…دیاکو بیشتر اذیت کردنشان را جایز ندانست…با همان لبخند عمیق روی لبش..پرونده ای را به دست شاداب داد و گفت:
-من دارم می رم..اگه آقای فیاض اومد اینو بهش بدین…موقع رفتن هم یادتون نره که در سالن رو قفل کنین…!
شاداب سرش را بالا گرفت و به دیاکو نگاه کرد و آرام گفت:
-حتما…!
برق چشم و شیفتگی نگاهش…چرخش سوییچ را در دستم متوقف کرد.
این دختر..عاشق دیاکو بود…!
#پارت16
دانیار
چهره عصبانی و برافروخته دیاکو خبر از درگیری شدیدش با سه مرد و یک زن حاضر در اتاق می داد.با دیدن من از جا برخاست و رو به آنها گفت:
-فکر می کنم بهتره این بحث تموم شه…من اینجوری نمی تونم ادامه بدم…!
هر سه مرد همزمان بلند شدند و مسن ترینشان، صلح طلبانه گفت:
-آقای مهندس…چرا اینقدر زود عصبانی می شین؟حرف می زنیم به تفاهم می رسیم.
دیاکو دستش را بالا برد…یعنی تمام…! مرد اصرار کرد:
_آقای حاتمی…
خواستم بگویم بیخود تلاش نکن…برادر من از حرفش برنمی گردد…که صدای زن را شنیدم.
-می تونیم امیدوار باشیم نظرتون عوض شه؟
در دل خندیدم…دیاکو با بی تفاوتی پشت میزش نشست و گفت:
-خیر…خدانگهدار…
هر چهار نفر با افسوس سر تکان دادند و از اتاق بیرون رفتند. بعد از رفتن آنها اخمهایش را باز کرد و گفت:
-از این ورا؟
پنجره اتاقش را گشودم و سیگاری روشن کردم.
-هیچی..همینطوری اومدم…!
کاغذهای رو میزش را مرتب کرد و گفت:
-کار خوبی کردی…بذار این فایل رو ببندم..با هم می ریم یه شام توپ می زنیم…!
به زخم کمرنگ روی پیشانی اش خیره شدم و گفتم:
-این دوتا دختر..منشیهای جدیدتن؟
با حواس پرتی گفت:
-کدوم دوتا؟
-همینا که بیرون بودند.
یکی از کاغذها را جلوی چشمش گرفت و با دقت نگاهش کرد.
-آها..شاداب رو می گی؟آره تازه اومده.همون که چشم و ابرو مشکیه…اون یکی احتمالا دوستش بوده…تبسم…!
بی اختیار ابروهایم بالا رفت…شاداب؟؟؟این دیگر چه اسمی بود؟؟؟ و البته…یادم نمی آمد دیاکو با دختری اینقدر صمیمی شود که به اسم کوچک صدایش بزند.
-پس اون قبلیه رو رد کردی؟
همان کاغذی که در دستش بود با احتیاط توی کیفش گذاشت و گفت:
-سلطانی؟نه هستش…!
اخم کردم…من این زن را حتی به مدت دو ساعت توی رختخواب هم نمی توانستم تحمل کنم..چه رسیده به عنوان منشی…!
-اینکه آوردی خیلی ساده و بی تجربه به نظر میاد…برخلاف اون یکی که همه فن حریفه.
قفل کیفش را بست و گفت:
-آره..دختر خوبیه…کم سن و ساله..اما باهوشه…می خوام کم کم جایگزین سلطانی بشه…خیلی رو اعصابمه…!
چه عجب…بالاخره متوجه لنگیدن این دختر شده بود…!
-البته دانشجوئه…نمی تونه تمام وقت اینجا باشه…اما همینکه رو کارا مسلط شه و ازش مطمئن شم یه نیروی جدید دیگه میارم…بیمه و حق و حقوق سلطانی رو می دم و ردش می کنم…! دختره ی احمق اینجا رو با…اشتباه گرفته…!
دود سیگار را به عمق ریه هایم فرستادم و گفتم:
-این یکی هم زیادی پخمه و بی دست و پا به نظر می رسه..فکر می کنی از پس جمع و جور کردن اینجا برمیاد؟
دستهایش را توی جیبش فرو کرد و گفت:
-اینجوری نگو…اتفاقا هوش بالایی داره..فقط کم تجربه ست…من احترام خاصی واسش قائلم…مثل خودمونه..گذشته من و توئه…بیشتر بشناسیش ازش خوشت میاد…!
ته سیگارم را توی فنجان چای نیم خورده روی میز انداختم و گفتم:
-چرا فکر می کنی من از آدمایی مثل خودمون خوشم میاد؟
سرزنشگرانه نگاهم کرد و جوابم را نداد.کامپیوترش را خاموش کرد و گفت:
-هم رشته توئه…عمران می خونه..بد نیست اگه تونستی گاهی کمکش کنی…با هزار مشکل و بدبختی داره دانشگاهش رو ادامه می ده…با وجود کار اینجا فکر نمی کنم جونی واسه درس خوندن داشته باشه…!
آخ..از این حس انسان دوستی چندش آور…!
چراغ را خاموش کردم وگفتم:
-اگه علاقه ای به تدریس داشتم به جای عمران دبیری می خوندم…!
رنجش و دلخوری را در چشمانش دیدم…اما ترجیح داد سکوت کند…شانه به شانه هم از اتاق خارج شدیم و به محض خروج با چهره مضحک تبسم…در حالیکه انگشتان شستش را توی گوشهایش گذاشته و چشمانش را لوچ کرده بود و زبانش را برای دوستش تکان می داد مواجه شدیم…!
از دیدن ما شوکه شد…چند لحظه در همان حالت ماند و با وای زیرلبی که شاداب گفت به خودش آمد و سریع دستهایش را انداخت…اما صورتش رنگ خون گرفت و حتی حلقه زدن اشک را در چشمانش حس کردم…هر دو از جا بلند شدند و شرمزده سلام کردند…!دیاکو با طعنه گفت:
-خوش می گذره خانوما؟
دخترک دستانش را در هم پیچاند و به زحمت گفت:
-چرا در نمی زنین خب؟
چشمان شاداب چهار تا شد…دیاکو به زحمت خنده اش را کنترل کرده بود:
-در کجا رو می زدیم خانوم؟
دختر سرش را پایین انداخت و گفت:
-چه می دونم..یه اهنی…یه اوهونی…یالایی..بسم اللهی…
ضربه محکمی را که شاداب به زعم خودش…دور از چشم ما..به بهلوی تبسم کوبید..دیدم و خنده ام را فرو خوردم…دختر بیچاره از درد لبش را گاز گرفت..اما صدایش در نیامد…دیاکو با شیطنت گفت:
-اهن و اوهون رو واسه ورود به یه جا دیگه به کار می برن خانوم…!
هر دو سرخ شدند…توی بد تله ای گیر افتاده بودند…! شاداب با دستپاچگی گفت:
-ببخشید آقای مهندس…تبسم اومده اینجا که با هم فتوشاپ کار کنیم…خسته شده بودیم..یه کم شوخی کردیم..!
خنده دیاکو شدت گرفت…چشمکی زد و گفت:
-فتوشاپ؟آره؟
احساس کردم الان است که هر دو از حال بروند…!شاداب دستش را به لبه میز گرفته بود…تبسم به لبه صندلی…!
خیره به احوالات با مزه شان سوییچ ماشین را دور انگشتم می چرخاندم…دیاکو بیشتر اذیت کردنشان را جایز ندانست…با همان لبخند عمیق روی لبش..پرونده ای را به دست شاداب داد و گفت:
-من دارم می رم..اگه آقای فیاض اومد اینو بهش بدین…موقع رفتن هم یادتون نره که در سالن رو قفل کنین…!
شاداب سرش را بالا گرفت و به دیاکو نگاه کرد و آرام گفت:
-حتما…!
برق چشم و شیفتگی نگاهش…چرخش سوییچ را در دستم متوقف کرد.
این دختر..عاشق دیاکو بود…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



