رمان اسطوره
#پارت17
دانیار
استارت زدم و گفتم:
-خوبه انگار روحیت عوض شده..با دخترا بیشتر می جوشی…!
در حالیکه هنوز می خندید گفت:
-نه بابا…اینا خیلی بچه ن…اما بچه های با نمک و جالبین…در عین شیطنت حجب و حیای قشنگی هم دارن…حد و حدود می شناسن…نجابت و شرافت سرشون میشه…از اون دسته گوهرایی که خیلی نایاب شده…!
طعنه مستقیمش را گرفتم و زیرلب گفتم:
-اما به نظرم اونقدرا هم که فکر می کنی بچه نیستن…دانشجوئن…دوتا دختر بالغ و کاملن…!
شیشه پنجره را پایین داد و بی خیال گفت:
-خب من در مقایسه با سن و سال خودم می گم…از نظر من مثل دختربچه های شیش هفت ساله و ریزه میزه ن…تخس و شیطون…!
پس اصلا در باغ نبود و به صرف اختلاف سنی زیاد هیچی از احساسات این دختر نگرفته بود…!
-خوبه…حالا کجا بریم؟
نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
-برو دربند…دلم واسه یه شام دو نفره دبش تنگ شده…!
بی حوصله…به حجم زیاد ماشین ها اشاره کردم و گفتم:
-با این ترافیک؟؟می دونی چقدر طول می کشه برسیم؟
ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-چه عیبی داره؟جایی کار داری؟
خب..بدم نمی آمد شب را با مهتا باشم…!صورت منتظرش را از نظر گذراندم..نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-ترجیح می دم یه جای نزدیکتر یه چیزی بخوریم…می خوام امشبو خونه خودم باشم..
انقباض فکش را دیدم.
-چرا؟
زیرچشمی نگاهش کردم و گفتم:
-نمی دونی؟؟؟
رگ روی چانه اش ضربان گرفت و با خشم گفت:
-من از این طرز زندگیت خوشم نمیاد دانیار…!
راهنما زدم و پیچیدم.
-زندگیه منه..قرار نیست تو خوشت بیاد…!
با حرص گفت:
-هزارتا درد و مرض می گیری بدبخت…!
-تو لازم نیست نگران باشی…!
دستش را مشت کرد و گفت:
-مگه میشه؟پس من اینجا چیکارم؟
اه…این بحث لعنتی همیشگی..!
-برادرمی…نه بیشتر نه کمتر…!
برای چند لحظه حرکت قفسه سینه اش را ندیدم…آتشش زده بودم…فهمیدم که آتشش زدم…! رویش را چرخاند و تند گفت:
-نه بیشتر نه کمتر؟
با خونسردی سرم را تکان دادم..!
داد زد.
-من فقط برادرتم دانیار؟فقط برادرت بودم؟تو این همه سال…فقط برادرت بودم؟نه بیشتر نه کمتر؟
پوفی کردم و ماشین را در گوشه خلوتی نگه داشتم.در چشمانش خیره شدم و گفتم:
-اینکه تو همیشه خواستی نقش های دیگه ای رو هم تو زندگی من بازی کنی…دلیل نمیشه که منم اون نقش ها رو پذیرفته باشم…!
صورتش گلگون شد…!اما صدایش پایین آمد و آهسته گفت:
-حق با توئه…! یادم رفته بود تو چه بی صفتی هستی…!
پوزخند زدم…
-باشه..من قبول می کنم که بی صفتم…
صدایم را کمی بالا بردم.
-اما تو هم قبول کن که قهرمان نیستی…!
نگاه عصبی اش را به صورتم دوخت و درحالیکه پیشانی اش از شدت خشم سرخ شده بود… از ماشین پیاده شد.
با بدخلقی گفتم:
-کجا؟
کف دستش را به چارچوب در کوبید و گفت:
-گمشو برو…!
و رفت…پیاده شدم و صدایش زدم:
-حداقل بیا تا خونه برسونمت…!
روی پاشنه پایش چرخید و به من نزدیک شد…یقه لباسم را در مشتش گرفت و غرید:
-تا نزدم اون فکتو بیارم پایین…از جلوی چشمام گمشو…!
چند ثانیه…با ابروهای گره کرده و دندانهای کلید شده در چشمم خیره ماند…و بعد پشتش را به من کرد و دور شد…!
#پارت17
دانیار
استارت زدم و گفتم:
-خوبه انگار روحیت عوض شده..با دخترا بیشتر می جوشی…!
در حالیکه هنوز می خندید گفت:
-نه بابا…اینا خیلی بچه ن…اما بچه های با نمک و جالبین…در عین شیطنت حجب و حیای قشنگی هم دارن…حد و حدود می شناسن…نجابت و شرافت سرشون میشه…از اون دسته گوهرایی که خیلی نایاب شده…!
طعنه مستقیمش را گرفتم و زیرلب گفتم:
-اما به نظرم اونقدرا هم که فکر می کنی بچه نیستن…دانشجوئن…دوتا دختر بالغ و کاملن…!
شیشه پنجره را پایین داد و بی خیال گفت:
-خب من در مقایسه با سن و سال خودم می گم…از نظر من مثل دختربچه های شیش هفت ساله و ریزه میزه ن…تخس و شیطون…!
پس اصلا در باغ نبود و به صرف اختلاف سنی زیاد هیچی از احساسات این دختر نگرفته بود…!
-خوبه…حالا کجا بریم؟
نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
-برو دربند…دلم واسه یه شام دو نفره دبش تنگ شده…!
بی حوصله…به حجم زیاد ماشین ها اشاره کردم و گفتم:
-با این ترافیک؟؟می دونی چقدر طول می کشه برسیم؟
ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-چه عیبی داره؟جایی کار داری؟
خب..بدم نمی آمد شب را با مهتا باشم…!صورت منتظرش را از نظر گذراندم..نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-ترجیح می دم یه جای نزدیکتر یه چیزی بخوریم…می خوام امشبو خونه خودم باشم..
انقباض فکش را دیدم.
-چرا؟
زیرچشمی نگاهش کردم و گفتم:
-نمی دونی؟؟؟
رگ روی چانه اش ضربان گرفت و با خشم گفت:
-من از این طرز زندگیت خوشم نمیاد دانیار…!
راهنما زدم و پیچیدم.
-زندگیه منه..قرار نیست تو خوشت بیاد…!
با حرص گفت:
-هزارتا درد و مرض می گیری بدبخت…!
-تو لازم نیست نگران باشی…!
دستش را مشت کرد و گفت:
-مگه میشه؟پس من اینجا چیکارم؟
اه…این بحث لعنتی همیشگی..!
-برادرمی…نه بیشتر نه کمتر…!
برای چند لحظه حرکت قفسه سینه اش را ندیدم…آتشش زده بودم…فهمیدم که آتشش زدم…! رویش را چرخاند و تند گفت:
-نه بیشتر نه کمتر؟
با خونسردی سرم را تکان دادم..!
داد زد.
-من فقط برادرتم دانیار؟فقط برادرت بودم؟تو این همه سال…فقط برادرت بودم؟نه بیشتر نه کمتر؟
پوفی کردم و ماشین را در گوشه خلوتی نگه داشتم.در چشمانش خیره شدم و گفتم:
-اینکه تو همیشه خواستی نقش های دیگه ای رو هم تو زندگی من بازی کنی…دلیل نمیشه که منم اون نقش ها رو پذیرفته باشم…!
صورتش گلگون شد…!اما صدایش پایین آمد و آهسته گفت:
-حق با توئه…! یادم رفته بود تو چه بی صفتی هستی…!
پوزخند زدم…
-باشه..من قبول می کنم که بی صفتم…
صدایم را کمی بالا بردم.
-اما تو هم قبول کن که قهرمان نیستی…!
نگاه عصبی اش را به صورتم دوخت و درحالیکه پیشانی اش از شدت خشم سرخ شده بود… از ماشین پیاده شد.
با بدخلقی گفتم:
-کجا؟
کف دستش را به چارچوب در کوبید و گفت:
-گمشو برو…!
و رفت…پیاده شدم و صدایش زدم:
-حداقل بیا تا خونه برسونمت…!
روی پاشنه پایش چرخید و به من نزدیک شد…یقه لباسم را در مشتش گرفت و غرید:
-تا نزدم اون فکتو بیارم پایین…از جلوی چشمام گمشو…!
چند ثانیه…با ابروهای گره کرده و دندانهای کلید شده در چشمم خیره ماند…و بعد پشتش را به من کرد و دور شد…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



