امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H

#17
Rainbow 
رمان اسطوره

#پارت17

دانیار

استارت زدم و گفتم:

-خوبه انگار روحیت عوض شده..با دخترا بیشتر می جوشی…!

در حالیکه هنوز می خندید گفت:

-نه بابا…اینا خیلی بچه ن…اما بچه های با نمک و جالبین…در عین شیطنت حجب و حیای قشنگی هم دارن…حد و حدود می شناسن…نجابت و شرافت سرشون میشه…از اون دسته گوهرایی که خیلی نایاب شده…!

طعنه مستقیمش را گرفتم و زیرلب گفتم:

-اما به نظرم اونقدرا هم که فکر می کنی بچه نیستن…دانشجوئن…دوتا دختر بالغ و کاملن…!

شیشه پنجره را پایین داد و بی خیال گفت:

-خب من در مقایسه با سن و سال خودم می گم…از نظر من مثل دختربچه های شیش هفت ساله و ریزه میزه ن…تخس و شیطون…!

پس اصلا در باغ نبود و به صرف اختلاف سنی زیاد هیچی از احساسات این دختر نگرفته بود…!

-خوبه…حالا کجا بریم؟

نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

-برو دربند…دلم واسه یه شام دو نفره دبش تنگ شده…!

بی حوصله…به حجم زیاد ماشین ها اشاره کردم و گفتم:

-با این ترافیک؟؟می دونی چقدر طول می کشه برسیم؟

ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

-چه عیبی داره؟جایی کار داری؟

خب..بدم نمی آمد شب را با مهتا باشم…!صورت منتظرش را از نظر گذراندم..نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-ترجیح می دم یه جای نزدیکتر یه چیزی بخوریم…می خوام امشبو خونه خودم باشم..

انقباض فکش را دیدم.

-چرا؟

زیرچشمی نگاهش کردم و گفتم:

-نمی دونی؟؟؟

رگ روی چانه اش ضربان گرفت و با خشم گفت:

-من از این طرز زندگیت خوشم نمیاد دانیار…!

راهنما زدم و پیچیدم.

-زندگیه منه..قرار نیست تو خوشت بیاد…!

با حرص گفت:

-هزارتا درد و مرض می گیری بدبخت…!

-تو لازم نیست نگران باشی…!

دستش را مشت کرد و گفت:

-مگه میشه؟پس من اینجا چیکارم؟

اه…این بحث لعنتی همیشگی..!

-برادرمی…نه بیشتر نه کمتر…!

برای چند لحظه حرکت قفسه سینه اش را ندیدم…آتشش زده بودم…فهمیدم که آتشش زدم…! رویش را چرخاند و تند گفت:

-نه بیشتر نه کمتر؟

با خونسردی سرم را تکان دادم..!

داد زد.

-من فقط برادرتم دانیار؟فقط برادرت بودم؟تو این همه سال…فقط برادرت بودم؟نه بیشتر نه کمتر؟

پوفی کردم و ماشین را در گوشه خلوتی نگه داشتم.در چشمانش خیره شدم و گفتم:

-اینکه تو همیشه خواستی نقش های دیگه ای رو هم تو زندگی من بازی کنی…دلیل نمیشه که منم اون نقش ها رو پذیرفته باشم…!

صورتش گلگون شد…!اما صدایش پایین آمد و آهسته گفت:

-حق با توئه…! یادم رفته بود تو چه بی صفتی هستی…!

پوزخند زدم…

-باشه..من قبول می کنم که بی صفتم…

صدایم را کمی بالا بردم.

-اما تو هم قبول کن که قهرمان نیستی…!

نگاه عصبی اش را به صورتم دوخت و درحالیکه پیشانی اش از شدت خشم سرخ شده بود… از ماشین پیاده شد.

با بدخلقی گفتم:

-کجا؟

کف دستش را به چارچوب در کوبید و گفت:

-گمشو برو…!

و رفت…پیاده شدم و صدایش زدم:

-حداقل بیا تا خونه برسونمت…!

روی پاشنه پایش چرخید و به من نزدیک شد…یقه لباسم را در مشتش گرفت و غرید:

-تا نزدم اون فکتو بیارم پایین…از جلوی چشمام گمشو…!

چند ثانیه…با ابروهای گره کرده و دندانهای کلید شده در چشمم خیره ماند…و بعد پشتش را به من کرد و دور شد…!
پاسخ
 سپاس شده توسط ...Nora


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H - Ɗєя_Mσηɗ - 02-05-2020، 22:48

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان