03-05-2020، 5:01
رمان اسطوره
#پارت19
دانیار
پاهایم را روی میز دراز کردم و لم دادم…و به مهتا که ایستاده…با موبایلش حرف می زد نگاه کردم…پشتش به من بود…با یک پیراهن دو بنده کوتاه…که یکی از بندهایش شل بود و مرتب روی بازویش می افتاد…موهای خوشرنگ فندقی اش را آزادانه و بی قید روی شانه هایش ریخته بود…چشمانم را روی صندل مشکی پاشنه داری که قدش را کشیده تر نشان می داد چرخاندم…خسته از مکالمه طولانی اش گوشی ام را برداشتم و برای بار سوم شماره دیاکو را گرفتم…نه..! جواب نمی داد…برای اولین بار در تمام طول زندگی ام…دیاکو جوابم را نمی داد…! فکرم درگیر شده بود…دیاکو قهر نمی کرد…تنبیه نمی کرد…تماس مرا بی جواب نمی گذاشت…حتی اگر دعوا کرده بودیم…بار اول نبود که دعوایمان می شد…همیشه بعد از دعوا خودش زنگ می زد…خودش آشتی می کرد…اما امروز…امروز که آنقدر عصبانی شده بود…امروز که آنطور رنگش برگشته بود…امروز که آنطور یقه مرا چسبید و هلم داد…امروز که بیشتر از هر وقت دیگری آتشش زده بودم…امروز…تماس نگرفت…امروز تماس مرا هم جواب نداد…!
سنگینی وزن مهتا…مرا از فکر و خیال بیرون کشید…با جام سرخرنگ توی دستش…و آنهمه زیبایی و ملاحت حواس مردانه ام را به خروش آورد…گردن برنزه و برهنه اش را بوسیدم و بی حرف نگاهش کردم…خندید…بازویم را نوازش کرد و گفت:
-بعد از اون همه بداخلاقیات که اونجوری جلو چشم مهندس ضایعم کردی…می خواستم دیگه نیام طرفت…!
دست آزادش را دور گردنم انداخت و کمی از محتویات جامش را نوشید و با سرمستی گفت:
-ولی درسته که اخلاق نداری…اما متاسفانه مهره مار داری..نمیشه ازت گذشت…!
چشمانم حرکت بند لباسش را دنبال کرد…لیوان را از دستش گرفتم و بیشتر به خودم چسباندمش…بوی خوبی می داد…بویی که می توانست هوش از سرم ببرد…اما یک فکر موذی..در گوشه ذهنم…از مستی و بی خبری ام جلو گیری می کرد…چشمم را بستم و سرم را بین موهایش فرو بردم…
“دیاکو قهر نمی کرد…تنبیه نمی کرد…”
حرکت بی وقفه دستانش حرارت تنم را بالا برد…
“وسط راه پیاده شد…صورتش قرمز بود…”
بند لباس مهتا را گرفتم و پایین تر کشیدم…
“تلفنش را جواب نمی داد…تماس مرا…دانیار را…!”
سرم را از عقب بردم و جام را به لبم نزدیک کردم…!
“نکند…نکند…نکند…!”
خم شدم و لیوان را روی میز گذاشتم…”بهتر است هوشیار باشم…شاید زنگ زد…”
مهتا را در آغوش گرفتم و به اتاق خواب بردم…روی تخت انداختمش و به لبخند اغواگرانه اش خیره شدم…
“اما الان نزدیک سه ساعت است که زنگ نزده”
کلافه و عصبی…سرم را بین دستانم گرفتم.
-چی شده دنی؟
زمزمه کردم:
-یه اتفاقی افتاده..مطمئنم…!
از روی تخت بلند شد و گفت:
-چی می گی؟چه اتفاقی؟واسه کی؟
بدون اینکه جوابش را بدهم از خانه بیرون زدم…!
#پارت19
دانیار
پاهایم را روی میز دراز کردم و لم دادم…و به مهتا که ایستاده…با موبایلش حرف می زد نگاه کردم…پشتش به من بود…با یک پیراهن دو بنده کوتاه…که یکی از بندهایش شل بود و مرتب روی بازویش می افتاد…موهای خوشرنگ فندقی اش را آزادانه و بی قید روی شانه هایش ریخته بود…چشمانم را روی صندل مشکی پاشنه داری که قدش را کشیده تر نشان می داد چرخاندم…خسته از مکالمه طولانی اش گوشی ام را برداشتم و برای بار سوم شماره دیاکو را گرفتم…نه..! جواب نمی داد…برای اولین بار در تمام طول زندگی ام…دیاکو جوابم را نمی داد…! فکرم درگیر شده بود…دیاکو قهر نمی کرد…تنبیه نمی کرد…تماس مرا بی جواب نمی گذاشت…حتی اگر دعوا کرده بودیم…بار اول نبود که دعوایمان می شد…همیشه بعد از دعوا خودش زنگ می زد…خودش آشتی می کرد…اما امروز…امروز که آنقدر عصبانی شده بود…امروز که آنطور رنگش برگشته بود…امروز که آنطور یقه مرا چسبید و هلم داد…امروز که بیشتر از هر وقت دیگری آتشش زده بودم…امروز…تماس نگرفت…امروز تماس مرا هم جواب نداد…!
سنگینی وزن مهتا…مرا از فکر و خیال بیرون کشید…با جام سرخرنگ توی دستش…و آنهمه زیبایی و ملاحت حواس مردانه ام را به خروش آورد…گردن برنزه و برهنه اش را بوسیدم و بی حرف نگاهش کردم…خندید…بازویم را نوازش کرد و گفت:
-بعد از اون همه بداخلاقیات که اونجوری جلو چشم مهندس ضایعم کردی…می خواستم دیگه نیام طرفت…!
دست آزادش را دور گردنم انداخت و کمی از محتویات جامش را نوشید و با سرمستی گفت:
-ولی درسته که اخلاق نداری…اما متاسفانه مهره مار داری..نمیشه ازت گذشت…!
چشمانم حرکت بند لباسش را دنبال کرد…لیوان را از دستش گرفتم و بیشتر به خودم چسباندمش…بوی خوبی می داد…بویی که می توانست هوش از سرم ببرد…اما یک فکر موذی..در گوشه ذهنم…از مستی و بی خبری ام جلو گیری می کرد…چشمم را بستم و سرم را بین موهایش فرو بردم…
“دیاکو قهر نمی کرد…تنبیه نمی کرد…”
حرکت بی وقفه دستانش حرارت تنم را بالا برد…
“وسط راه پیاده شد…صورتش قرمز بود…”
بند لباس مهتا را گرفتم و پایین تر کشیدم…
“تلفنش را جواب نمی داد…تماس مرا…دانیار را…!”
سرم را از عقب بردم و جام را به لبم نزدیک کردم…!
“نکند…نکند…نکند…!”
خم شدم و لیوان را روی میز گذاشتم…”بهتر است هوشیار باشم…شاید زنگ زد…”
مهتا را در آغوش گرفتم و به اتاق خواب بردم…روی تخت انداختمش و به لبخند اغواگرانه اش خیره شدم…
“اما الان نزدیک سه ساعت است که زنگ نزده”
کلافه و عصبی…سرم را بین دستانم گرفتم.
-چی شده دنی؟
زمزمه کردم:
-یه اتفاقی افتاده..مطمئنم…!
از روی تخت بلند شد و گفت:
-چی می گی؟چه اتفاقی؟واسه کی؟
بدون اینکه جوابش را بدهم از خانه بیرون زدم…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



