04-05-2020، 20:20
رمان اسطوره
#پارت22
شاداب
-اه…شاداب…چندش…همچی ضجه موره می کنه انگار سرطان ترموستات داره..بابا یه زخم معدست دیگه…خوب میشه..!
در اوج غصه خنده ام گرفت:
-پروستات…بی سواد…
با بی خیالی گفت:
-حالا هرچی…مهم همون ترموستاتشه که مثه بنز کار می کنه…
آهی کشیدم و گفتم:
-چقدر تو بی ادب و منحرفی…می گم اون یارو خفاش شبه اونجا بود…نگرانشم…!
جزوه را داخل کیفش انداخت و گفت:
-خب باشه…به اون که نمی تونه تجاوز کنه…!
ناگهان سکوت کرد و به فکر فرو رفت و کمی بعد گفت:
-البته شایدم بتونه ها…من شنیدم که میشه…!
عصبانی گفتم:
-تبسم..!
چشمانش را گرد کرد و گفت:
-ها؟؟چیه؟می خوای بگی بیشتر از برادرش نگرانشی؟
با تمام وجود خروشیدم:
-معلومه…باید می دیدیش..انگار نه انگار…تازه مطمئنم دیشبم همین عجایب این بلا رو سر دیاکو آورده…چون هنوز نیم ساعت نشده بود که با هم بیرون رفته بودن که دیاکو با اون وضع افتضاح و داغون برگشت…!اگه دوباره بحثشون بشه چی؟دکتر می گفت عصبانیت واسش سمه.
کولی اش را در آغوش گرفت…آستین مانتویم را چسبید و در حالیکه مرا از کلاس بیرون می برد گفت:
-بشین بینیم…واسه من کاسه داغتر از آش شده…اون دوتا برادرن..خودشونم می دونن چجوری باید با هم کنار بیان…تو چیکاره ای این وسط؟
آستینم را از دستش نجات دادم و گفتم:
– چرا منو درک نمی کنی؟
با شنیدن صدای زنگ اس ام اس…سریع گوشی اش را از جیبش بیرون آورد و با حواس پرتی گفت:
-درکت میکنم عزیزم..درکت می کنم…
آهسته گفتم:
-من طاقت ندارم اونجوری درب و داغون ببینمش…!
گوشی را توی کیفش انداخت و زیرلب غر زد:
-سالی یه بار واسمون اس ام اس میاد اونم تبلیغاتیه..!
داد زدم:
-دارم با تو حرف می زنم کودن…!
نفس عمیقی کشید و گفت:
-این چیزایی که تو می گی حرف نیست…چرت و پرته…اگه اون دیاکوئه یه سر سوزن از این احساسات تو رو می فهمید دلم نمی سوخت…!
کامل چرخید و رو در رویم ایستاد و با جدیت گفت:
-خانوم شاداب…”حواست” هست که اون اصلا “حواسش” نیست؟
چرا تمام کائنات اصرار داشتند این موضوع را توی صورتم بکوبند؟؟؟
با ناراحتی گفتم:
-بله…حواسم هست…اما مگه دست خودمه؟؟؟
با افسوس سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
-واقعا متاسفم واست..تو دیگه از دست رفتی…!
*******
بعد از ظهر به بهانه چند امضای فوری به بیمارستان رفتم…دانیار روی تخت کناری…پاهایش را دراز کرده بود و با هم فیلم می دیدند…! با لذت به چهره جدی دیاکو نگاه کردم و داخل شدم…آهسته سلام کردم…با دیدنم لبخند زد و گفت:
-به به…دانیار ببین کی اومده…!
دانیار بدون اینکه چشم از تلویزیون بگیرد گفت:
-چطوری خوشحال؟
با من بود؟؟؟به من گفت خوشحال؟مردک بی ادب…!چه زود هم پسرخاله شد…!
با غیظ گفتم:
-اسم من شادابه…!
لبخند شیطنت باری زد و گفت:
-چه فرقی می کنه؟همونه دیگه…!
دیاکو خندید و گفت:
-سر به سرش نذار…بیا اینجا ببینم..چه خبر؟
روی صندلی نشستم و گفتم:
-بهترین؟
با دلنشین ترین لحنی که می شناختم گفت:
-مگه میشه یه پرستار مهربون و دلسوز مثل تو داشته باشم و خوب نباشم؟
همان یک ذره دلی هم که برایم مانده بود از دست رفت…آنوقت تبسم می گفت حواسش نیست…حواسش بود به خدا…! بی اختیار نگاهی به دانیار و پوزخند کش آمده اش کردم و گفتم:
-خدا رو شکر..این پرونده ها رو آوردم واسه امضا…!
خودکاری از دستم گرفت و گفت:
-لازم نبود تا اینجا به خاطر اینا بیای…فردا مرخص می شم…
بی هوا گفتم:
-نه…به خاطر خودتون اومدم…
دانیار با خنده سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت…به چه می خندید این لعنتی نفرت انگیز؟
دیاکو هم خندید..اما این خنده کجا و آن خنده کجا؟
-ممنونم خانوم کوچولو…حالا پاشو یه چای واسه خودم و خودت بریز که هم خستگی تو در بره هم بی حوصلگی من…!
آرام گفتم:
-آخه…شما که نمی تونین چیزی بخورین…!
کاش اینطور لبخند نمی زد…کاش اینطور نگاهم نمی کرد…دست پاچه می شدم زیر نگاههای عمیق و لبخندهای جذابش…!
-مایعات مشکلی نداره..نترس…!
از فلاسک روی میز چای ریختم و به دستش دادم…برای خودم هم ریختم…قند برایش بردم…چشمکی زد و گفت:
-مطمئنی قندم جزء مایعات محسوب میشه؟
تا بناگوشم سرخ شد…ببخشید زیرلبی گفتم و قندان را کنار گذاشتم.درحالیکه به دقت پرونده ها را بررسی می کرد گفت:
-تو چرا برنداشتی؟
آرام گفتم:
-منم تلخ می خورم…!
و بدون اینکه حتی به اندازه پلک زدنی دست از تماشایش بردارم…شیرین ترین چای عمرم را نوشیدم…!
و کسی چه می داند که “با فنجانی چای هم می توان “”مست”” شد…اگر کسی که باید باشد…باشد…!”
#پارت22
شاداب
-اه…شاداب…چندش…همچی ضجه موره می کنه انگار سرطان ترموستات داره..بابا یه زخم معدست دیگه…خوب میشه..!
در اوج غصه خنده ام گرفت:
-پروستات…بی سواد…
با بی خیالی گفت:
-حالا هرچی…مهم همون ترموستاتشه که مثه بنز کار می کنه…
آهی کشیدم و گفتم:
-چقدر تو بی ادب و منحرفی…می گم اون یارو خفاش شبه اونجا بود…نگرانشم…!
جزوه را داخل کیفش انداخت و گفت:
-خب باشه…به اون که نمی تونه تجاوز کنه…!
ناگهان سکوت کرد و به فکر فرو رفت و کمی بعد گفت:
-البته شایدم بتونه ها…من شنیدم که میشه…!
عصبانی گفتم:
-تبسم..!
چشمانش را گرد کرد و گفت:
-ها؟؟چیه؟می خوای بگی بیشتر از برادرش نگرانشی؟
با تمام وجود خروشیدم:
-معلومه…باید می دیدیش..انگار نه انگار…تازه مطمئنم دیشبم همین عجایب این بلا رو سر دیاکو آورده…چون هنوز نیم ساعت نشده بود که با هم بیرون رفته بودن که دیاکو با اون وضع افتضاح و داغون برگشت…!اگه دوباره بحثشون بشه چی؟دکتر می گفت عصبانیت واسش سمه.
کولی اش را در آغوش گرفت…آستین مانتویم را چسبید و در حالیکه مرا از کلاس بیرون می برد گفت:
-بشین بینیم…واسه من کاسه داغتر از آش شده…اون دوتا برادرن..خودشونم می دونن چجوری باید با هم کنار بیان…تو چیکاره ای این وسط؟
آستینم را از دستش نجات دادم و گفتم:
– چرا منو درک نمی کنی؟
با شنیدن صدای زنگ اس ام اس…سریع گوشی اش را از جیبش بیرون آورد و با حواس پرتی گفت:
-درکت میکنم عزیزم..درکت می کنم…
آهسته گفتم:
-من طاقت ندارم اونجوری درب و داغون ببینمش…!
گوشی را توی کیفش انداخت و زیرلب غر زد:
-سالی یه بار واسمون اس ام اس میاد اونم تبلیغاتیه..!
داد زدم:
-دارم با تو حرف می زنم کودن…!
نفس عمیقی کشید و گفت:
-این چیزایی که تو می گی حرف نیست…چرت و پرته…اگه اون دیاکوئه یه سر سوزن از این احساسات تو رو می فهمید دلم نمی سوخت…!
کامل چرخید و رو در رویم ایستاد و با جدیت گفت:
-خانوم شاداب…”حواست” هست که اون اصلا “حواسش” نیست؟
چرا تمام کائنات اصرار داشتند این موضوع را توی صورتم بکوبند؟؟؟
با ناراحتی گفتم:
-بله…حواسم هست…اما مگه دست خودمه؟؟؟
با افسوس سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
-واقعا متاسفم واست..تو دیگه از دست رفتی…!
*******
بعد از ظهر به بهانه چند امضای فوری به بیمارستان رفتم…دانیار روی تخت کناری…پاهایش را دراز کرده بود و با هم فیلم می دیدند…! با لذت به چهره جدی دیاکو نگاه کردم و داخل شدم…آهسته سلام کردم…با دیدنم لبخند زد و گفت:
-به به…دانیار ببین کی اومده…!
دانیار بدون اینکه چشم از تلویزیون بگیرد گفت:
-چطوری خوشحال؟
با من بود؟؟؟به من گفت خوشحال؟مردک بی ادب…!چه زود هم پسرخاله شد…!
با غیظ گفتم:
-اسم من شادابه…!
لبخند شیطنت باری زد و گفت:
-چه فرقی می کنه؟همونه دیگه…!
دیاکو خندید و گفت:
-سر به سرش نذار…بیا اینجا ببینم..چه خبر؟
روی صندلی نشستم و گفتم:
-بهترین؟
با دلنشین ترین لحنی که می شناختم گفت:
-مگه میشه یه پرستار مهربون و دلسوز مثل تو داشته باشم و خوب نباشم؟
همان یک ذره دلی هم که برایم مانده بود از دست رفت…آنوقت تبسم می گفت حواسش نیست…حواسش بود به خدا…! بی اختیار نگاهی به دانیار و پوزخند کش آمده اش کردم و گفتم:
-خدا رو شکر..این پرونده ها رو آوردم واسه امضا…!
خودکاری از دستم گرفت و گفت:
-لازم نبود تا اینجا به خاطر اینا بیای…فردا مرخص می شم…
بی هوا گفتم:
-نه…به خاطر خودتون اومدم…
دانیار با خنده سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت…به چه می خندید این لعنتی نفرت انگیز؟
دیاکو هم خندید..اما این خنده کجا و آن خنده کجا؟
-ممنونم خانوم کوچولو…حالا پاشو یه چای واسه خودم و خودت بریز که هم خستگی تو در بره هم بی حوصلگی من…!
آرام گفتم:
-آخه…شما که نمی تونین چیزی بخورین…!
کاش اینطور لبخند نمی زد…کاش اینطور نگاهم نمی کرد…دست پاچه می شدم زیر نگاههای عمیق و لبخندهای جذابش…!
-مایعات مشکلی نداره..نترس…!
از فلاسک روی میز چای ریختم و به دستش دادم…برای خودم هم ریختم…قند برایش بردم…چشمکی زد و گفت:
-مطمئنی قندم جزء مایعات محسوب میشه؟
تا بناگوشم سرخ شد…ببخشید زیرلبی گفتم و قندان را کنار گذاشتم.درحالیکه به دقت پرونده ها را بررسی می کرد گفت:
-تو چرا برنداشتی؟
آرام گفتم:
-منم تلخ می خورم…!
و بدون اینکه حتی به اندازه پلک زدنی دست از تماشایش بردارم…شیرین ترین چای عمرم را نوشیدم…!
و کسی چه می داند که “با فنجانی چای هم می توان “”مست”” شد…اگر کسی که باید باشد…باشد…!”

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



