05-05-2020، 10:29
رمان اسطوره
#پارت23
دیاکو
مقابل شرکت پارک کردم و موبایلم را از جیبم در آوردم و شماره دفتر را گرفتم.صدای ظریف شاداب خنده بر لبم آورد.
-شرکتِ نما…بفرمایید.
نگاهی به ساعت مچی ام کردم و گفتم:
-منم شاداب…دم شرکتم…بپر پایین که بد جا پارک کردم…
چند لحظه مکث کرد و بدون هیچ سوالی گفت:
-چشم.
کمتر از پنج دقیقه خودش را رساند.از صورت قرمز و نفس نفس زدنش معلوم بود که عجله زیادی به خرج داده…کنار ماشین ایستاد…منتظر و متعجب…خم شدم..دستگیره را کشیدم و در را برایش باز کردم.با کمی تعلل سوار شد و آرام سلام کرد.جوابش را دادم و سریع راه افتادم.همانطور سر به زیر و مظلوم پرسید:
-چیزی شده؟
صدای ضبط را اندکی بلند کردم و گفتم:
-نه…می خوام برسونمت.
لحظه ای نگاهم کرد و گفت:
-شما چرا زحمت می کشین؟خودم می رفتم.
خندیدم و جواب ندادم.بند کوله اش را دور دستش پیچاند و با صدای ضعیف تری گفت:
-قرصاتون رو به موقع می خورین؟حالتون بهتره؟
ای خدا…چقدر این دختر شیرین بود..حتی این سوال ساده را هم با شرم بیان می کرد.
-خوبم…بهترم می شم.
“خدا را شکر” ش را به زحمت شنیدم و لبخند زدم.نزدیک خانه گفت:
-من اینجا پیاده می شم.
ترمز کردم و به سمتش چرخیدم.
-یعنی دعوتم نمی کنی بیام داخل؟
چشمانش تا آخرین درجه گرد شد و رنگ از رویش پرید.می دانستم در موقعیت بدی قرارش داده ام…با آرامش لبخند زدم و گفتم:
-زیاد نمی مونم.
سریع به خودش آمد و گفت:
-نه…نه…بفرمایین..خیلی هم خوشحال میشیم…!
پیچیدم و درست دم در ترمز کردم.ببخشید کوتاهی گفت و زودتر از من وارد خانه شد.به حرکات شتابزده اش لبخند زدم و جعبه ها را از ماشین پیاده کردم و داخل حیاط چیدم.شاداب و مادرش به استقبالم آمدند.سلام کردم.با مهربانی و خوشرویی جواب داد و گفت:
-خیلی خوش اومدی پسرم.بفرمایید.
بدون اینکه به دور و برم نگاه کنم کفشم را کندم و داخل شدم.خانه ای کوچک و ساده و شاید تا حدی محقر…اما تمیز و مرتب…سعی کردم چشمانم را نچرخانم که مبادا احساس شرم کنند و در اولین مکانی که تعارفم کردند نشستم و به پشتی تکیه دادم.
-حالت چطوره پسرم؟بهتر شدی؟
سرم را بالا گرفتم و گفتم:
-به لطف شما…بهترم.
احمداللهی گفت و به اتاقی که حدس می زدم آشپزخانه باشد رفت.صدایی از کنار گوشم سلام کرد…صدایی به ظرافت صدای شاداب.سرم را چرخاندم و دختر چهارده پانزده ساله کوچک و ریز نقشی را دیدم که درست مثل خواهرش سر به زیر و متین ایستاده بود.شال صورتی اش را محکم دور گردنش پیچیده بود اما باز هم دسته ای از موهای لخت و شبرنگش صورتش را قاب گرفته بود…دلم در هم پیچید…با محبت گفتم:
-سلام…شما باید شادی خانوم باشین نه؟
معصومانه گفت:
-منو می شناسین؟
نگاهی به شاداب کردم و گفتم:
-بله که میشناسم.شاداب خیلی ازت تعریف می کنه…خیلی هم دوستت داره…!
برقی در چشمان زیبایش جهید و لبهایش به خنده باز شد.شاداب هم خندید و دستش را گرفت و کنار خودش نشاند.بی اختیار نگاهم از لباس عروسهای کنار اتاق و چرخ خیاطی فکستنی و فرسوده به در بسته اتاقی کشیده شد و گفتم:
-کلاس چندمی شادی خانوم؟
-اول دبیرستان.
-توام مثل خواهرت درست خوبه یا نه؟
با شوق کودکانه گفت:
-آره..ولی من می خوام دندون پزشک بشم.
خندیدم.
-خیلی عالیه…پس باید از حالا واسه اون دندون عقل نهفتم نوبت بگیرم.
او هم خندید…با متانت…با آرامش…چقدر همه اعضای این خانواده آرام بودند…علی رغم همه مشکلاتشان…هرکدام به نوعی حس آرامش را به وجود مخاطبشان القا می کردند.
مادر خانواده درحالیکه چادر نماز سفیدش را به دندان گرفته بود با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد.شاداب از جا پرید و سینی را از دست مادرش قاپید.حین اینکه فنجان تمیز و براق را برمی داشتم گفتم:
-چیکار می کنین با زحمتای من خانوم نیایش؟
نشست و در حالیکه زانوانش را می مالید گفت:
-کدوم زحمت پسرم؟همیشه از شاداب جویای حالت هستم.خدا رو شکر که صحیح و سلامت می بینمت.
لحظه ای چهره درد کشیده این زن را با مادرم مقایسه کردم و تفاوت چندانی ندیدم.بی اختیار گفتم:
-ممنونم مادر جان.ایشالا بتونم جبران کنم.الانم غرض از مزاحمت ادای قسمت کوچیکی از دینمه.
پاکتی از جیبم در آوردم و مقابلش نهادم.حاوی هزینه بیمارستان و دارو بود.بدون کم و زیاد…!
-این پولی که بابت بیمارستان پرداخت کردین…ببخشید اگه دیر شد…می دونین که تازه مرخص شدم.
ابروهایش را درهم کشید و گفت:
-این چی کاریه پسرم؟درسته دستم تنگه ولی هنوز اونقدر پاهام قوت دارن که پولی رو که در راه خدا دادم پس نگیرم.
نفس عمیقی کشیدم…از مادری با چنین عزت نفسی…باید دختری مثل شاداب متولد می شد.
-اجر کارتون محفوظه مادر جون.اما کدوم پسریه که غیرتش اجازه بده مادر و خواهراش خرج دوا و درمونش رو بدن؟
چشمان هر سه نفرشان چراغانی شد…چقدر یک حرف ساده به دلشان نشسته بود.خانم نیایش چندبار تکرار کرد.
-زنده باشی پسرم..زنده باشی.
-این پول بیمارستان بی کم و کاسته…اما واسه قدردانی هم چندتا کادوی ناقابل واستون خریدم.اجازه می دین تقدیم کنم؟
مهلت اعتراض ندادم.به حیاط رفتم و بسته ها را یکی یکی داخل آوردم.جعبه چرخ خیاطی را جلوی دست خانم نیایش گذاشتم و گفتم:
-این برای شما و محبت مادرانه بی دریغتون.
جعبه لب تاپ را به شاداب دادم.
-اینم واسه شاداب خانوم که بهش قول داده بودم اگه فتوشاپ یاد بگیره بهش جایزه بدم.
چشمکی زدم و ادامه دادم:
-البته هنوز یاد نگرفته…اما چون تو این مدت خیلی خوب تلاش کرده و از دستش راضی بودم جایزه ش رو پیش پیش می دم.
کولی سورمه ای را هم که پر از انواع و اقسام لوازم نوشتاری بود به شادی دادم و گفتم:
-اینم ابزار کار خانوم دکتر آینده مون.
مادر شاداب معترضانه گفت:
-این کارا چیه پسرم؟ما…
دستم را بالا بردم و حرفش را قطع کردم و با جدیت گفتم:
-اگه قبول نکنین دلخور میشم.کاری که شما واسه من کردین با هیچ چی قابل اندازه گیری و قدردانی نیست.اینجوری حداقل احساس می کنم کمی از زحمتاتون رو جبران کردم.
-آخه مگه ما چیکار کردیم؟هر کی دیگه جای ما بود همین کارو می کرد.
نه..انگار مادر شاداب هم مثل دخترانش ساده بود و از دنیای بیرون خبر نداشت.انگار نمی دانست دوره این حرفها گذشته و مردم این روزهای مملکتم حتی اگر انسانی را در حال جان دادن ببیند از ترس عواقبش چشم می بندند و می گذرند…!
آهی کشیدم و گفتم:
-شما یاد مادر و خواهرمو واسم زنده کردین.به نظر شما هرکسی می تونه اینکارو بکنه؟
لبخند رضایتمندانه ای زد و گفت:
-خدا مادر و خواهرت رو رحمت کنه پسرم.
چیزی در گلویم چنگ انداخت…بغض بود شاید و یا…عذاب وجدان…!
#پارت23
دیاکو
مقابل شرکت پارک کردم و موبایلم را از جیبم در آوردم و شماره دفتر را گرفتم.صدای ظریف شاداب خنده بر لبم آورد.
-شرکتِ نما…بفرمایید.
نگاهی به ساعت مچی ام کردم و گفتم:
-منم شاداب…دم شرکتم…بپر پایین که بد جا پارک کردم…
چند لحظه مکث کرد و بدون هیچ سوالی گفت:
-چشم.
کمتر از پنج دقیقه خودش را رساند.از صورت قرمز و نفس نفس زدنش معلوم بود که عجله زیادی به خرج داده…کنار ماشین ایستاد…منتظر و متعجب…خم شدم..دستگیره را کشیدم و در را برایش باز کردم.با کمی تعلل سوار شد و آرام سلام کرد.جوابش را دادم و سریع راه افتادم.همانطور سر به زیر و مظلوم پرسید:
-چیزی شده؟
صدای ضبط را اندکی بلند کردم و گفتم:
-نه…می خوام برسونمت.
لحظه ای نگاهم کرد و گفت:
-شما چرا زحمت می کشین؟خودم می رفتم.
خندیدم و جواب ندادم.بند کوله اش را دور دستش پیچاند و با صدای ضعیف تری گفت:
-قرصاتون رو به موقع می خورین؟حالتون بهتره؟
ای خدا…چقدر این دختر شیرین بود..حتی این سوال ساده را هم با شرم بیان می کرد.
-خوبم…بهترم می شم.
“خدا را شکر” ش را به زحمت شنیدم و لبخند زدم.نزدیک خانه گفت:
-من اینجا پیاده می شم.
ترمز کردم و به سمتش چرخیدم.
-یعنی دعوتم نمی کنی بیام داخل؟
چشمانش تا آخرین درجه گرد شد و رنگ از رویش پرید.می دانستم در موقعیت بدی قرارش داده ام…با آرامش لبخند زدم و گفتم:
-زیاد نمی مونم.
سریع به خودش آمد و گفت:
-نه…نه…بفرمایین..خیلی هم خوشحال میشیم…!
پیچیدم و درست دم در ترمز کردم.ببخشید کوتاهی گفت و زودتر از من وارد خانه شد.به حرکات شتابزده اش لبخند زدم و جعبه ها را از ماشین پیاده کردم و داخل حیاط چیدم.شاداب و مادرش به استقبالم آمدند.سلام کردم.با مهربانی و خوشرویی جواب داد و گفت:
-خیلی خوش اومدی پسرم.بفرمایید.
بدون اینکه به دور و برم نگاه کنم کفشم را کندم و داخل شدم.خانه ای کوچک و ساده و شاید تا حدی محقر…اما تمیز و مرتب…سعی کردم چشمانم را نچرخانم که مبادا احساس شرم کنند و در اولین مکانی که تعارفم کردند نشستم و به پشتی تکیه دادم.
-حالت چطوره پسرم؟بهتر شدی؟
سرم را بالا گرفتم و گفتم:
-به لطف شما…بهترم.
احمداللهی گفت و به اتاقی که حدس می زدم آشپزخانه باشد رفت.صدایی از کنار گوشم سلام کرد…صدایی به ظرافت صدای شاداب.سرم را چرخاندم و دختر چهارده پانزده ساله کوچک و ریز نقشی را دیدم که درست مثل خواهرش سر به زیر و متین ایستاده بود.شال صورتی اش را محکم دور گردنش پیچیده بود اما باز هم دسته ای از موهای لخت و شبرنگش صورتش را قاب گرفته بود…دلم در هم پیچید…با محبت گفتم:
-سلام…شما باید شادی خانوم باشین نه؟
معصومانه گفت:
-منو می شناسین؟
نگاهی به شاداب کردم و گفتم:
-بله که میشناسم.شاداب خیلی ازت تعریف می کنه…خیلی هم دوستت داره…!
برقی در چشمان زیبایش جهید و لبهایش به خنده باز شد.شاداب هم خندید و دستش را گرفت و کنار خودش نشاند.بی اختیار نگاهم از لباس عروسهای کنار اتاق و چرخ خیاطی فکستنی و فرسوده به در بسته اتاقی کشیده شد و گفتم:
-کلاس چندمی شادی خانوم؟
-اول دبیرستان.
-توام مثل خواهرت درست خوبه یا نه؟
با شوق کودکانه گفت:
-آره..ولی من می خوام دندون پزشک بشم.
خندیدم.
-خیلی عالیه…پس باید از حالا واسه اون دندون عقل نهفتم نوبت بگیرم.
او هم خندید…با متانت…با آرامش…چقدر همه اعضای این خانواده آرام بودند…علی رغم همه مشکلاتشان…هرکدام به نوعی حس آرامش را به وجود مخاطبشان القا می کردند.
مادر خانواده درحالیکه چادر نماز سفیدش را به دندان گرفته بود با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد.شاداب از جا پرید و سینی را از دست مادرش قاپید.حین اینکه فنجان تمیز و براق را برمی داشتم گفتم:
-چیکار می کنین با زحمتای من خانوم نیایش؟
نشست و در حالیکه زانوانش را می مالید گفت:
-کدوم زحمت پسرم؟همیشه از شاداب جویای حالت هستم.خدا رو شکر که صحیح و سلامت می بینمت.
لحظه ای چهره درد کشیده این زن را با مادرم مقایسه کردم و تفاوت چندانی ندیدم.بی اختیار گفتم:
-ممنونم مادر جان.ایشالا بتونم جبران کنم.الانم غرض از مزاحمت ادای قسمت کوچیکی از دینمه.
پاکتی از جیبم در آوردم و مقابلش نهادم.حاوی هزینه بیمارستان و دارو بود.بدون کم و زیاد…!
-این پولی که بابت بیمارستان پرداخت کردین…ببخشید اگه دیر شد…می دونین که تازه مرخص شدم.
ابروهایش را درهم کشید و گفت:
-این چی کاریه پسرم؟درسته دستم تنگه ولی هنوز اونقدر پاهام قوت دارن که پولی رو که در راه خدا دادم پس نگیرم.
نفس عمیقی کشیدم…از مادری با چنین عزت نفسی…باید دختری مثل شاداب متولد می شد.
-اجر کارتون محفوظه مادر جون.اما کدوم پسریه که غیرتش اجازه بده مادر و خواهراش خرج دوا و درمونش رو بدن؟
چشمان هر سه نفرشان چراغانی شد…چقدر یک حرف ساده به دلشان نشسته بود.خانم نیایش چندبار تکرار کرد.
-زنده باشی پسرم..زنده باشی.
-این پول بیمارستان بی کم و کاسته…اما واسه قدردانی هم چندتا کادوی ناقابل واستون خریدم.اجازه می دین تقدیم کنم؟
مهلت اعتراض ندادم.به حیاط رفتم و بسته ها را یکی یکی داخل آوردم.جعبه چرخ خیاطی را جلوی دست خانم نیایش گذاشتم و گفتم:
-این برای شما و محبت مادرانه بی دریغتون.
جعبه لب تاپ را به شاداب دادم.
-اینم واسه شاداب خانوم که بهش قول داده بودم اگه فتوشاپ یاد بگیره بهش جایزه بدم.
چشمکی زدم و ادامه دادم:
-البته هنوز یاد نگرفته…اما چون تو این مدت خیلی خوب تلاش کرده و از دستش راضی بودم جایزه ش رو پیش پیش می دم.
کولی سورمه ای را هم که پر از انواع و اقسام لوازم نوشتاری بود به شادی دادم و گفتم:
-اینم ابزار کار خانوم دکتر آینده مون.
مادر شاداب معترضانه گفت:
-این کارا چیه پسرم؟ما…
دستم را بالا بردم و حرفش را قطع کردم و با جدیت گفتم:
-اگه قبول نکنین دلخور میشم.کاری که شما واسه من کردین با هیچ چی قابل اندازه گیری و قدردانی نیست.اینجوری حداقل احساس می کنم کمی از زحمتاتون رو جبران کردم.
-آخه مگه ما چیکار کردیم؟هر کی دیگه جای ما بود همین کارو می کرد.
نه..انگار مادر شاداب هم مثل دخترانش ساده بود و از دنیای بیرون خبر نداشت.انگار نمی دانست دوره این حرفها گذشته و مردم این روزهای مملکتم حتی اگر انسانی را در حال جان دادن ببیند از ترس عواقبش چشم می بندند و می گذرند…!
آهی کشیدم و گفتم:
-شما یاد مادر و خواهرمو واسم زنده کردین.به نظر شما هرکسی می تونه اینکارو بکنه؟
لبخند رضایتمندانه ای زد و گفت:
-خدا مادر و خواهرت رو رحمت کنه پسرم.
چیزی در گلویم چنگ انداخت…بغض بود شاید و یا…عذاب وجدان…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



