09-05-2020، 21:01
رمان اسطوره
#پارت25
دانیار
بی حوصله و خسته دکمه اتصال تماس را زدم و گفتم:
-بله؟
صدای زیر و گاهی اعصاب خردکن مهتا در گوشم پیچید.
-چه عجب آقا…بالاخره این گوشیتون رو جواب دادین.
چقدر از این جمله تکراری بیزار بودم.
-مهتا من الان وقت ندارم.کارت رو بگو.
با عصبانیت گفت:
-پس تو کی واسه من وقت داری؟شبا؟تو رختخواب؟
پوفی کردم و گفتم:
-خیلی ناراحتی همونم بی خیال میشم.
از صدای جیغش گوشم آزرده شد…موبایل را با فاصله نگه داشتم.
-سر من منت می ذاری؟اصلا از کی تا حالا اینقدر خونواده دوست شدی که از ور دل اون برادرت جم نمی خوری؟
خوشم نمی آمد کسی در مورد خانواده ام حرف بزند..یا کلاً هر چیزی که مربوط به شخص خودم می شد. به سردی جواب دادم:
-اینش به تو مربوط نیست.یه بار گفتم فرصت داشته باشم میام.لازمه بازم تکرار کنم؟
حرصش را توی گوشت فوت کرد و گفت:
-من این حرفا حالیم نیست…یا امشب میای یا اینکه همه چی تمومه…
هههههه…تهدید می کرد…مرا…!
-باشه…همه چی تمومه…!
جیغ کشید.
-دانیار…!
قطع کردم و نفس راحتی کشیدم…مهتا ثابت کرد که با هیچ زنی نباید بیشتر از شش ماه رابطه داشت چون به طرز عجیبی متوقع و طلبکار می شوند…!
وارد سالن منتهی به اتاق دیاکو شدم.آخر وقت بود و شرکت خلوت…! شاداب پشت میزش نشسته و سرش را توی کتاب و دفترش فرو برده بود…از اخمهای درهمش معلوم بود که حسابی گرفتار شده…با دست چپش پیشانی اش را می مالید و با دست راست تند تند چیزهایی یادداشت می کرد و خط می زد…هرچند لحظه یکبار هم اصواتی مانند”نچ” و “اه” از گلویش خارج می شد…چند قدم جلوتر رفتم و روی دفترش سرک کشیدم…به محض دیدن صورت مساله دردش را فهمیدم…سنگینی نگاهم را حس کرد و سرش را بالا گرفت…با دیدن من سریع از جا برخاست و گفت:
-سلام..خوش اومدین…
سرم را تکان دادم و گفتم:
-کسی پیشش نیست؟
نگاهش را از صورتم گرفت و گفت:
-نه…بفرمایید.
به سمت اتاق رفتم…اما خودم هم نفهمیدم چه شد که بدون اینکه برگردم یا نگاهش کنم گفتم:
-اون مساله با یه انتگرال نوع دو حل میشه…!
منتظر عکس العملش نشدم و در اتاق را گشودم.
دیاکو مثل همیشه با دیدنم لبخند زد و گفت:
-داری می ری؟
کمی این پا و آن پا کردم و گفتم:
-آره…این دو هفته رو کرج می مونم.حوصله رفت و آمد ندارم.
بلند شد و به طرفم آمد..دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:
-باشه…هرطور راحتی…فقط منو بیخبر نذار…!
چشمم را باز و بسته کردم.
-هتل گرفتن واستون؟
نگاهم را دور اتاق چرخاندم و گفتم:
-آره.
شانه ام را فشار داد و گفت:
-باشه…پس برو…خدا به همرات.
می شد دست داد..می شد در آغوش گرفت…می شد روبوسی کرد…اما بی حرف عقبگرد کردم و به سمت در رفتم…اما قبل از خروج من..ضربه ای به در خورد وشاداب داخل آمد.لیوان شیری که در دست داشت به دیاکو داد و گفت:
-وقت قرصتونه…فقط با شیر نخورینش.
دیاکو تشکر کرد…به محض بسته شدن در..ابروهایم را به حالت استفهام بالا بردم…دیاکو خندید و گفت:
-نمی دونم کدوم دکتر بیکاری به این دختر گفته که شیرعسل گرم برای تسکین دستگاه گوارشم خوبه…به زور شبی یه لیوان تو حلقم می ریزه…تایم داروهام رو از خودمم بهتر می دونه…عجیبه که تو این مدت با این حجم کار و درسش حتی یه بار هم یادش نرفته…!
پوزخند زدم و گفتم:
-لابد عاشقته…!
بلندتر خندید و گفت:
-شاید…!
برایم عجیب بود که دیاکو این اشتیاق واضح را در چشمان این دختر نمی دید…!نگاههای زیرچشمی که گاهی خیره می شدند…سرخ و سفیدشدنها و دستپاچگی اش در مقابل دیاکو…اینهمه توجه و نگرانی برای سلامتی اش…
شانه ام را بالا انداختم و گفتم:
-من رفتم…خداحافظ…
و از اتاق بیرون زدم…شاداب مجددا بلند شد…نیازی به خداحافظی ندیدم…فقط سر تکان دادم…اما او صدایم زد:
-آقای حاتمی؟؟
ایستادم و از گوشه چشم نگاهش کردم…سرش را پایین انداخت و با آرام ترین صدایی که تا آن روز شنیده بودم گفت:
-به انتگرال جواب داد…خیلی ممنون…!
جوابش را ندادم…اما طوری که نبیند لبخند زدم…جنس این دختر با بقیه فرق داشت…!
#پارت25
دانیار
بی حوصله و خسته دکمه اتصال تماس را زدم و گفتم:
-بله؟
صدای زیر و گاهی اعصاب خردکن مهتا در گوشم پیچید.
-چه عجب آقا…بالاخره این گوشیتون رو جواب دادین.
چقدر از این جمله تکراری بیزار بودم.
-مهتا من الان وقت ندارم.کارت رو بگو.
با عصبانیت گفت:
-پس تو کی واسه من وقت داری؟شبا؟تو رختخواب؟
پوفی کردم و گفتم:
-خیلی ناراحتی همونم بی خیال میشم.
از صدای جیغش گوشم آزرده شد…موبایل را با فاصله نگه داشتم.
-سر من منت می ذاری؟اصلا از کی تا حالا اینقدر خونواده دوست شدی که از ور دل اون برادرت جم نمی خوری؟
خوشم نمی آمد کسی در مورد خانواده ام حرف بزند..یا کلاً هر چیزی که مربوط به شخص خودم می شد. به سردی جواب دادم:
-اینش به تو مربوط نیست.یه بار گفتم فرصت داشته باشم میام.لازمه بازم تکرار کنم؟
حرصش را توی گوشت فوت کرد و گفت:
-من این حرفا حالیم نیست…یا امشب میای یا اینکه همه چی تمومه…
هههههه…تهدید می کرد…مرا…!
-باشه…همه چی تمومه…!
جیغ کشید.
-دانیار…!
قطع کردم و نفس راحتی کشیدم…مهتا ثابت کرد که با هیچ زنی نباید بیشتر از شش ماه رابطه داشت چون به طرز عجیبی متوقع و طلبکار می شوند…!
وارد سالن منتهی به اتاق دیاکو شدم.آخر وقت بود و شرکت خلوت…! شاداب پشت میزش نشسته و سرش را توی کتاب و دفترش فرو برده بود…از اخمهای درهمش معلوم بود که حسابی گرفتار شده…با دست چپش پیشانی اش را می مالید و با دست راست تند تند چیزهایی یادداشت می کرد و خط می زد…هرچند لحظه یکبار هم اصواتی مانند”نچ” و “اه” از گلویش خارج می شد…چند قدم جلوتر رفتم و روی دفترش سرک کشیدم…به محض دیدن صورت مساله دردش را فهمیدم…سنگینی نگاهم را حس کرد و سرش را بالا گرفت…با دیدن من سریع از جا برخاست و گفت:
-سلام..خوش اومدین…
سرم را تکان دادم و گفتم:
-کسی پیشش نیست؟
نگاهش را از صورتم گرفت و گفت:
-نه…بفرمایید.
به سمت اتاق رفتم…اما خودم هم نفهمیدم چه شد که بدون اینکه برگردم یا نگاهش کنم گفتم:
-اون مساله با یه انتگرال نوع دو حل میشه…!
منتظر عکس العملش نشدم و در اتاق را گشودم.
دیاکو مثل همیشه با دیدنم لبخند زد و گفت:
-داری می ری؟
کمی این پا و آن پا کردم و گفتم:
-آره…این دو هفته رو کرج می مونم.حوصله رفت و آمد ندارم.
بلند شد و به طرفم آمد..دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:
-باشه…هرطور راحتی…فقط منو بیخبر نذار…!
چشمم را باز و بسته کردم.
-هتل گرفتن واستون؟
نگاهم را دور اتاق چرخاندم و گفتم:
-آره.
شانه ام را فشار داد و گفت:
-باشه…پس برو…خدا به همرات.
می شد دست داد..می شد در آغوش گرفت…می شد روبوسی کرد…اما بی حرف عقبگرد کردم و به سمت در رفتم…اما قبل از خروج من..ضربه ای به در خورد وشاداب داخل آمد.لیوان شیری که در دست داشت به دیاکو داد و گفت:
-وقت قرصتونه…فقط با شیر نخورینش.
دیاکو تشکر کرد…به محض بسته شدن در..ابروهایم را به حالت استفهام بالا بردم…دیاکو خندید و گفت:
-نمی دونم کدوم دکتر بیکاری به این دختر گفته که شیرعسل گرم برای تسکین دستگاه گوارشم خوبه…به زور شبی یه لیوان تو حلقم می ریزه…تایم داروهام رو از خودمم بهتر می دونه…عجیبه که تو این مدت با این حجم کار و درسش حتی یه بار هم یادش نرفته…!
پوزخند زدم و گفتم:
-لابد عاشقته…!
بلندتر خندید و گفت:
-شاید…!
برایم عجیب بود که دیاکو این اشتیاق واضح را در چشمان این دختر نمی دید…!نگاههای زیرچشمی که گاهی خیره می شدند…سرخ و سفیدشدنها و دستپاچگی اش در مقابل دیاکو…اینهمه توجه و نگرانی برای سلامتی اش…
شانه ام را بالا انداختم و گفتم:
-من رفتم…خداحافظ…
و از اتاق بیرون زدم…شاداب مجددا بلند شد…نیازی به خداحافظی ندیدم…فقط سر تکان دادم…اما او صدایم زد:
-آقای حاتمی؟؟
ایستادم و از گوشه چشم نگاهش کردم…سرش را پایین انداخت و با آرام ترین صدایی که تا آن روز شنیده بودم گفت:
-به انتگرال جواب داد…خیلی ممنون…!
جوابش را ندادم…اما طوری که نبیند لبخند زدم…جنس این دختر با بقیه فرق داشت…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



