رمان اسطوره
#پارت27
دیاکو
تقویم را جلوی دستم گذاشتم و شاداب را صدا زدم.مثل همیشه نرم و بیصدا داخل شد.نگاهی به اندام ظریف و دخترانه اش کردم و گفتم:
-من امشب می رم کرج…فردا تولد دانیاره…یکی دو روزی نیستم.اگه مشکلی داشتی باهام تماس بگیر.
چشمی گفت و خواست از اتاق بیرون برود…اما کمی تعلل کرد و بعد پرسید:
-واسش جشن تولد می گیرین؟
بلند خندیدم…جشن تولد…آنهم برای کی…دانیار…!
-نه بابا…از این کارا خوشش نمیاد…!
با سادگی هرچه تمام تر پرسید:
-از کجا می دونین که خوشش نمیاد؟مگه تا حالا امتحان کردین؟
نه…همیشه از ترس برخورد سرد و پوزخندهای دردناکش ترجیح داده بودم با یک تبریک و یک کادوی جمع و جور سر و تهش را هم بیاورم.
-امتحان نکردم…ولی همون کادوهایی هم که واسش می گیرم یک ماه بعد باز می کنه..دانیار یه کم عجیبه…تو نمی شناسیش…!
زمزمه کرد:
-می دونم..یه چیزایی شنیدم…یه چیزایی رو هم خودم فهمیدم.ولی…فکر می کنم شاید یه کم تفاوت…بتونه یه ذره یخشون رو آب کنه…
پس سرمای وجود دانیار..به این دختر هم سرایت کرده بود…!ذهنم درگیر شد.
-بشین و بگو ایده ت چیه؟؟؟
نشست و دستانش را در هم گره کرد و روی پایش گذاشت و بدون اینکه مستقیم نگاهم کند گفت:
-چند وقت پیش استادمون به هر نفر یه مسئله داد و گفت هرکی بتونه حلشون کنه سه نمره به پایان ترمش اضافه می کنه…خیلی سخت بود و پیچیده…از یه طرفم به خاطر کم کاریم تو طول ترم به نمره ش احتیاج داشتم اما از پس حل کردنش بر نمی اومدم…شبی که فرداش باید جواب سوال رو تحویل می دادیم…آقای حاتمی اومدن اینجا…آخر وقت…من اینقدر درگیر مسئله بودم که متوجه اومدنشون نشدم…یه لحظه که سرم رو بلند کردم دیدم دارن دفترم رو نگاه می کنن…و بهم گفتن که چطور باید حلش کنم…صورت مسئله خیلی عجیب غریب و ترسناک بود…ولی با راه حل آقای حاتمی مثل آب خوردن حل شد و من تونستم سه نمره از یه درس وحشتناک بگیرم…و البته به جز من فقط دو نفر دیگه تو اون کلاس تونسته بودن جواب سوالاشون رو پیدا کنن و به همین خاطر استاد به جای سه نمره چهار نمره به ما داد…و من اینو مدیون برادرتون هستم…
احساس کردم الان است که شاخ درآورم…دانیار به شاداب کمک کرده بود؟
-واسه همین خیلی دوست داشتم یه فرصت پیش بیاد که بتونم ازشون تشکر کنم…از اونجایی که برادر شما خیلی آدم منزوی و غمگینی هستند..فکر کردم شاید با یه کیک تولد و یه چند تا کاغذ رنگی بتونیم خوشحالش کنیم…
از جا برخاستم و روی مبل…رو در رویش نشستم و گفتم:
-اینکه اینقدر دوست داری محبت آدما رو به هر شکلی که می تونی جبران کنی خیلی خوبه…من واقعا این روحیت رو تحسین می کنم.ولی واقعیتش از عکس العمل دانیار می ترسم..یعنی تا اونجایی که می شناسمش نه تنها خوشحال نمیشه بلکه حال جفتمون رو می گیره…
سرش را محکم تکان می دهد.
-نه…اینجوری نیست…راستش منم همین فکر رو در موردشون می کردم…آخه خیلی چیزای وحشتناکی شنیده بودم…حتی بعد از اون شبی که با هم بیرون رفتین و بعدش شما مریض شدین…
چند لحظه مکث کرد…انگار خجالت می کشید ادامه دهد.
-چون فکر می کردم عامل اون بیماری وحشتناک ایشون بوده…یه جورایی…ازشون بدم اومد…اما وقتی دیدم تو این مدتی که مریض بودین از کنارتون تکون نخوردن و با وجودی که نشون نمی دادن اما نگرانتون بودن…یا وقتی که نمی دونم به چه دلیلی اونقدر راحت به من کمک کردن…فهمیدم که زود قضاوت کردم…نمی دونم شایعاتی که پشت سرشونه تا چه حد درسته…اما می دونم به اون بدی هم که می گن…نیست…!
با کنجکاوی پرسیدم:
-در مورد دانیار چی شنیدی؟
سرش را بیشتر در گردنش فرو برد و گفت:
-اجازه بدین در موردش حرف نزنم.
کمی خودم را جلو کشیدم و گفتم:
-بگو شاداب…من ناراحت نمیشم…فقط می خوام بدونم پشت سر برادر من چی می گن…!
آنقدر دستهایش را در هم فشرده بود که دیگر خونی در سر انگشتانش وجود نداشت.
-بدترینش اینه که می گن هیچ کس رو دوست نداره…حتی تنها برادرش رو…
سریع سرش را بلند کرد و در چشمانم خیره شد.
-که البته فهمیدم دروغه…اتفاقا شما واسش خیلی عزیزین.
سرم را تکان دادم:
-دیگه…همش رو بگو…
شرمندگی از سر و رویش می بارید.
-به خدا اینا حرفای من نیست…بچه های دکترا که همکلاسیش بودن اینا رو می گن.
بی قرار و کلافه گفتم:
-باشه شاداب..می دونم…بگو دیگه چی می گن؟
-غیبتشون می شه ولی می گن سلاح سرد داره..یه بارم دستگیر شده…چند بارم تا مرز اخراجی از دانشگاه پیش رفته…می گن…به یه دختر هم….چیز شده…به یه دختر…
-نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-به یه دختر چی؟تجاوز کرده؟
رنگش سرخ شد.به زحمت گفت:
-بله…!
خدای من…!
-خب دیگه؟
زانوهایش را به هم فشرد و گفت:
-همین…!
از استایل نشستن و صورت درهمش فهمیدم که فقط همین نیست.با تحکم گفتم:
-شاداب…بقیه ش رو هم بگو..لازم نیست خجالت بکشی…
با من و من گفت:
-من می دونم این حرفا دروغه…اصلا نباید به شما می گفتم.
بی اختیار داد زدم.
-شاداب…!
کل هیکلش تکان خورد..ترسید…تند و پشت سر هم گفت:
-می گن چندتا دختر رو هم مجبور کرده سقط جنین کنن…!
بعد انگار که تازه به معنی حرفش پی برده باشد..دستش را روی دهانش گذاشت و گفت:
-وای…ببخشید..!
دست و پایم شل شد…تکیه دادم و به جایی که نمی دیدم..خیره شدم.
-به خدا…آقای حاتمی…من می دونم این حرفا بیخوده…اولش باور کردم…ولی بعد که شناختمش فهمیدم همش دروغه.
با بی حالی گفتم:
-تو مگه چقدر می شناسیش که می گی دروغه؟
چند لحظه نگاهم کرد و بعد با قاطعیت گفت:
-ایشون رو زیاد نمی شناسم…اما مطمئنم..برادر شما…کسی که شما بزرگش کردین..نمی تونه اینقدر بد باشه…!
بی اراده قهقهه زدم…نمی دانم از حرف شاداب بود…یا از شدت درد…!
#پارت27
دیاکو
تقویم را جلوی دستم گذاشتم و شاداب را صدا زدم.مثل همیشه نرم و بیصدا داخل شد.نگاهی به اندام ظریف و دخترانه اش کردم و گفتم:
-من امشب می رم کرج…فردا تولد دانیاره…یکی دو روزی نیستم.اگه مشکلی داشتی باهام تماس بگیر.
چشمی گفت و خواست از اتاق بیرون برود…اما کمی تعلل کرد و بعد پرسید:
-واسش جشن تولد می گیرین؟
بلند خندیدم…جشن تولد…آنهم برای کی…دانیار…!
-نه بابا…از این کارا خوشش نمیاد…!
با سادگی هرچه تمام تر پرسید:
-از کجا می دونین که خوشش نمیاد؟مگه تا حالا امتحان کردین؟
نه…همیشه از ترس برخورد سرد و پوزخندهای دردناکش ترجیح داده بودم با یک تبریک و یک کادوی جمع و جور سر و تهش را هم بیاورم.
-امتحان نکردم…ولی همون کادوهایی هم که واسش می گیرم یک ماه بعد باز می کنه..دانیار یه کم عجیبه…تو نمی شناسیش…!
زمزمه کرد:
-می دونم..یه چیزایی شنیدم…یه چیزایی رو هم خودم فهمیدم.ولی…فکر می کنم شاید یه کم تفاوت…بتونه یه ذره یخشون رو آب کنه…
پس سرمای وجود دانیار..به این دختر هم سرایت کرده بود…!ذهنم درگیر شد.
-بشین و بگو ایده ت چیه؟؟؟
نشست و دستانش را در هم گره کرد و روی پایش گذاشت و بدون اینکه مستقیم نگاهم کند گفت:
-چند وقت پیش استادمون به هر نفر یه مسئله داد و گفت هرکی بتونه حلشون کنه سه نمره به پایان ترمش اضافه می کنه…خیلی سخت بود و پیچیده…از یه طرفم به خاطر کم کاریم تو طول ترم به نمره ش احتیاج داشتم اما از پس حل کردنش بر نمی اومدم…شبی که فرداش باید جواب سوال رو تحویل می دادیم…آقای حاتمی اومدن اینجا…آخر وقت…من اینقدر درگیر مسئله بودم که متوجه اومدنشون نشدم…یه لحظه که سرم رو بلند کردم دیدم دارن دفترم رو نگاه می کنن…و بهم گفتن که چطور باید حلش کنم…صورت مسئله خیلی عجیب غریب و ترسناک بود…ولی با راه حل آقای حاتمی مثل آب خوردن حل شد و من تونستم سه نمره از یه درس وحشتناک بگیرم…و البته به جز من فقط دو نفر دیگه تو اون کلاس تونسته بودن جواب سوالاشون رو پیدا کنن و به همین خاطر استاد به جای سه نمره چهار نمره به ما داد…و من اینو مدیون برادرتون هستم…
احساس کردم الان است که شاخ درآورم…دانیار به شاداب کمک کرده بود؟
-واسه همین خیلی دوست داشتم یه فرصت پیش بیاد که بتونم ازشون تشکر کنم…از اونجایی که برادر شما خیلی آدم منزوی و غمگینی هستند..فکر کردم شاید با یه کیک تولد و یه چند تا کاغذ رنگی بتونیم خوشحالش کنیم…
از جا برخاستم و روی مبل…رو در رویش نشستم و گفتم:
-اینکه اینقدر دوست داری محبت آدما رو به هر شکلی که می تونی جبران کنی خیلی خوبه…من واقعا این روحیت رو تحسین می کنم.ولی واقعیتش از عکس العمل دانیار می ترسم..یعنی تا اونجایی که می شناسمش نه تنها خوشحال نمیشه بلکه حال جفتمون رو می گیره…
سرش را محکم تکان می دهد.
-نه…اینجوری نیست…راستش منم همین فکر رو در موردشون می کردم…آخه خیلی چیزای وحشتناکی شنیده بودم…حتی بعد از اون شبی که با هم بیرون رفتین و بعدش شما مریض شدین…
چند لحظه مکث کرد…انگار خجالت می کشید ادامه دهد.
-چون فکر می کردم عامل اون بیماری وحشتناک ایشون بوده…یه جورایی…ازشون بدم اومد…اما وقتی دیدم تو این مدتی که مریض بودین از کنارتون تکون نخوردن و با وجودی که نشون نمی دادن اما نگرانتون بودن…یا وقتی که نمی دونم به چه دلیلی اونقدر راحت به من کمک کردن…فهمیدم که زود قضاوت کردم…نمی دونم شایعاتی که پشت سرشونه تا چه حد درسته…اما می دونم به اون بدی هم که می گن…نیست…!
با کنجکاوی پرسیدم:
-در مورد دانیار چی شنیدی؟
سرش را بیشتر در گردنش فرو برد و گفت:
-اجازه بدین در موردش حرف نزنم.
کمی خودم را جلو کشیدم و گفتم:
-بگو شاداب…من ناراحت نمیشم…فقط می خوام بدونم پشت سر برادر من چی می گن…!
آنقدر دستهایش را در هم فشرده بود که دیگر خونی در سر انگشتانش وجود نداشت.
-بدترینش اینه که می گن هیچ کس رو دوست نداره…حتی تنها برادرش رو…
سریع سرش را بلند کرد و در چشمانم خیره شد.
-که البته فهمیدم دروغه…اتفاقا شما واسش خیلی عزیزین.
سرم را تکان دادم:
-دیگه…همش رو بگو…
شرمندگی از سر و رویش می بارید.
-به خدا اینا حرفای من نیست…بچه های دکترا که همکلاسیش بودن اینا رو می گن.
بی قرار و کلافه گفتم:
-باشه شاداب..می دونم…بگو دیگه چی می گن؟
-غیبتشون می شه ولی می گن سلاح سرد داره..یه بارم دستگیر شده…چند بارم تا مرز اخراجی از دانشگاه پیش رفته…می گن…به یه دختر هم….چیز شده…به یه دختر…
-نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-به یه دختر چی؟تجاوز کرده؟
رنگش سرخ شد.به زحمت گفت:
-بله…!
خدای من…!
-خب دیگه؟
زانوهایش را به هم فشرد و گفت:
-همین…!
از استایل نشستن و صورت درهمش فهمیدم که فقط همین نیست.با تحکم گفتم:
-شاداب…بقیه ش رو هم بگو..لازم نیست خجالت بکشی…
با من و من گفت:
-من می دونم این حرفا دروغه…اصلا نباید به شما می گفتم.
بی اختیار داد زدم.
-شاداب…!
کل هیکلش تکان خورد..ترسید…تند و پشت سر هم گفت:
-می گن چندتا دختر رو هم مجبور کرده سقط جنین کنن…!
بعد انگار که تازه به معنی حرفش پی برده باشد..دستش را روی دهانش گذاشت و گفت:
-وای…ببخشید..!
دست و پایم شل شد…تکیه دادم و به جایی که نمی دیدم..خیره شدم.
-به خدا…آقای حاتمی…من می دونم این حرفا بیخوده…اولش باور کردم…ولی بعد که شناختمش فهمیدم همش دروغه.
با بی حالی گفتم:
-تو مگه چقدر می شناسیش که می گی دروغه؟
چند لحظه نگاهم کرد و بعد با قاطعیت گفت:
-ایشون رو زیاد نمی شناسم…اما مطمئنم..برادر شما…کسی که شما بزرگش کردین..نمی تونه اینقدر بد باشه…!
بی اراده قهقهه زدم…نمی دانم از حرف شاداب بود…یا از شدت درد…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



