امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H

#31
Big Grin 
رمان اسطوره

#پارت31

شاداب

مادر در حالیکه روی پایش می کوبید و اشک می ریخت گفت:

-الهی من بمیرم…الهی بمیرم واسه این دو تا جوون…خیر نبینه باعث و بانی این جنگ..خدا لعنت کنه اون صدام جانی و پست فطرت رو…چه بلایی به سر مردممون آورد…چه کرد با این کشور…بمیرم الهی…

با بغض گفتم:

-باید دانیار رو ببینی…هیچ حسی تو نگاهش نیست…انگار داری با یه رباط حرف می زنی…دیاکو رو ندیدی…می گفتم الانه که روح از تنش بره…نمی دونی چه حالی شده بود…نمی دونی چجوری می لرزید…

مادر لبش را گزید و گفت:

-فکر می کنی کم دردیه؟؟؟جلو چشمت پدرت رو تیربارون کنن…مادرت رو سر ببرن…از همه بدتر…اون صحنه های تجاوزه…که تا آخر عمر نمی ذاره کمرشون راست شه…بیچاره اون پسر…معلومه که دیگه احساسی واسش نمی مونه…بیچاره تر از اون دیاکو…که هم مصیبت پدر و مادر و خواهرش رو داشته هم مسئولیت برادرش رو…واقعا باید به این پسر آفرین گفت…کو همچین مردی؟؟؟مگه دیگه اینجور آدمی پیدا میشه؟؟؟تو این زمونه که دیگه برادر به برادر رحم نمی کنه…پدر به ناموسش رحم نمی کنه….وجود همچین آدمایی مثل رویاست…احسنت به غیرتش…آفرین به گذشتش…مرحبا به این دل بزرگش…!

دلم از تعریف های مادر غنج می رفت…دیاکوی من…در چشم همه..یک اسطوره بود…!

-حالا تو می خوای چیکار کنی؟نمیشه که بری خونه یه مرد جوون رو تزیین کنی یا تو خونش کیک بپزی…!

بادم خوابید…مادر در مقابل پسر پیغمبر هم از مواضعش کوتاه نمی آمد.

-شادی رو هم با خودم می برم..تبسمم هست…تازه دیاکو که کل روز رو خونه نیست.

کمی فکر کرد و گفت:

-نه…نمیشه…تا شما برگردین دلم هزار راه می ره.

نمی توانستم از شانس دیدن خانه دیاکو و از آن مهمتر..خوشحال کردنش بگذرم.با التماس گفتم:

-مگه نمی خواستیم لطفش رو جبران کنیم؟؟به خدا هیچی به اندازه خوشحال کردن دانیار شادش نمی کنه…تازه مگه دیاکو رو ندیدی؟مگه همیشه نمی گی آدم شناسیت حرف نداره…آخه بهش میاد آدم بدی باشه؟؟؟

مادر آه کشید و گفت:

-نه…بهش نمیاد…ولی اینقدر زمونش بد شده که به چشم خودمم نمی تونم اعتماد کنم.

با حسرت سرم را پایین انداختم.مادر انگار که کشف مهمی کرده باشد گفت:

-خب چرا تو شرکت جشن نمی گیرین؟

با ناراحتی گفتم:

-آخه شرکت جای این حرفاست؟دیاکو با اون همه جبروتش آهنگ تولدت مبارک بخونه تو شرکت؟؟؟

دستانش را گرفتم:

-اصلا خودتم بیا..ها؟

اخم کرد.

-چه حرفایی می زنی دختر…من کجا بیام..سن و سال من به اینجور مهمونیا می خوره آخه؟

هیجانزده گفتم:

-تو روز که کسی نیست..خودمونیم..قبل از اینکه مهمونا برسن برگرد…خوبه؟؟؟

سرش را تکان داد و با قاطعیت گفت:

-من کلی کار دارم..نمی تونم…

نزدیک بود گریه کنم.

-مامان..تو رو خدا…

شادی هم از دامانش آویخت:

-مامانی…اجازه بده دیگه…پوسیدیم تو این خونه…به خدا خوش می گذره.

مادر مستاصل به صورتهای غرق خواهشمان نگاه کرد..انگشت اشاره اش را بالا برد و گفت:

-آدرس دقیق و شماره تلفن خونش…شماره موبایلش و شماره تبسم رو بهم بده…تا قبل از ساعت ده هم باید خونه باشین…وگرنه بار آخرتون میشه که بدون من جایی می رین…

شادی هلهله کنان خودش را در آغوشم انداخت…اما ناگهان ایستاد و گفت:

-ولی ما که لباس نداریم…!چی بپوشیم؟

مادر با همان لحن شاکی اش گفت:

-واسه تو یه تونیک می دوزم…با اون شلوار جینی که شاداب واست خریده بپوش…تو هم بیا اندازه ت رو بگیرم..ببینم با این پارچه هایی که دارم می تونم یه چیزی سرهم کنم یا نه…!

می دانستم که همین پنج_شش متر پارچه هم هزینه زیادی بر مادرم متحمل می کند…اما او با بزرگواری و به خاطر خوشحالی من و شادی…مثل همیشه…گذشت کرد…!
-دلقک خودتی و اون شرک و کردک…! مگه من میمون سیرکم که بیام اون کردک یخ و ماست رو بخندونم؟

با چاپلوسی گفتم:

-یعنی به خاطر منم نمیای؟

چینی بر بینی اش انداخت و گفت:

-مثلا تو خیلی شخصیت مهمی هستی؟

توی چشمانش نگاه کردم و و مظلومانه گفتم:

-تبسم؟؟؟

رویش را برگرداند و گفت:

-ایش…قیافت رو که اینجوری می کنی شبیه سگ آقای پتی بل می شی ..یه وقت اینجوری واسه دیاکو عشوه نیای…!

به خاطر منافعم مظلومیتم را حفظ کردم.

-تبسم جونم…!

بی تفاوت گفت:

-زهرمار…فکر کردی من خرم؟فکر کردی نمی دونم می خوای از نمک وجود من واسه روشن کردن ترموستات دیاکو..اونم به نفع خودت…سوء استفاده کنی؟؟؟می خوام صد سال سیاه این کردک نخنده…دیاکو هم محل سگ به تو نده…به من چه؟حالا باز اگه شهاب جون بود یه چیزی…!

با هیجان گفتم:

-خب حتما دعوتش می کنه…دوستشه به هرحال…

لب و لوچه اش را کج کرد و گفت:

-نه…حالا که فکر می کنم می بینم شهاب رو نمی خوام…هرچی ترموستات دیاکو خرابه مال این اکتیوه…خاک بر سر هر روز با یکیه…افشین جون بهتره…سر به زیره…آقاست…البته عین خودمون شپش تو جیبش بندری می رقصه ها…ولی بهتر از اون شهاب پولدارِ خوشتیپِ چندشه…!

اگر ساکت می ماندم تا خود صبح حرف می زد.با عجله گفتم:

-خب اونم از دوستای صمیمیشه…میادش حتماً…

یک لنگه ابرویش را بالا برد و گفت:

-اِ..اینجوریه؟؟قبلا تا از این حرف می زدم… می گفتی بی ادبی منحرفی…حالا که کارت گیره..هرچی من می خوام همونه…آره؟

خندیدم و دستم را دور گردنش انداختم:

-به خدا جبران می کنم..آخه منو شادی رو که می شناسی…پشه تو دهنمون می ماسه…ولی تو ماشالا شیرینی…با نمکی…مجلس گرم کنی…می تونی یخ دانیار رو باز کنی…

خودش را عقب کشید و گفت:

-بکش کنار سبکسرِ نادان…دقیق بنال ببینم چی می خوای…نکنه توقع داری ترموستاتش رو روشن کنم؟؟؟آخه بدبخت…اون همینجوریشم تو کار تجاوزه…یخ کجاشو باز کنم؟

حرصم گرفت:

-وای تبسم…صدبار گفتم اون حرفا شایعه بوده…واسش حرف درآوردن…حالا خبر مرگت میای یا نه؟

کمی نگاهم کرد و گفت:

-به من چی می رسه؟؟؟

با خوشحالی گفتم:

-تو بیا..قول می دم دست خالی بیرون نری…

با ناز نگاهش را از من گرفت و گفت:

-بذار ببینم چی میشه…حالا کفشو چیکار می کنی؟ نکنه می خوای با اون کت و دامن زرشکی…کتونی سبزایی که تازه خریدی بپوشی؟؟؟

بعد ناگهان زد زیر خنده و گفت:

-وای فکر کن…خیلی با حال می شی شاداب…!

مشتی بر بازویش کوبیدم و گفتم:

-خودت رو مسخره کن بی تربیت…یکی از دوستام یه صندل همون رنگی با پاشنه های کوچولوی نخودی داره.اصلا به خاطر اون…رنگ پارچمو زرشکی انتخاب کردم.

جیغش به هوا رفت:

-تو غلط کردی…خودم اینجا بوقم؟

چشمک زدم و گفتم:

-نکنه می خوای با اون پیرهن آبیه صندل قرمز بپوشی؟؟؟

با حرص بر بازویم کوبید و گفت:

-تف به اون ذات خرابت شاداب…!
راس ساعت هشت صبح دم در آپارتمان دیاکو بودیم.تبسم بر پشت دستش کوبید و گفت:

-این تایم تیبلت (time table) منو کشته شاداب خانوم…از پنج صبح ول شدیم تو خیابون…که مبادا دیر برسیم…آخه گاگول…بر اساس کدوم جی پی اس از خونه ما تا اینجا پنج ساعت راه بود؟ها؟

سرم را خاراندم.حق با تبسم بود.دیاکو گفته بود ساعت نه… از ترس دیر رسیدن شش صبح حرکت کرده بودیم.تازه با کلی معطلی اتوبوس و مترو..باز هم یکساعت زود رسیده بودیم.

-الان دقیقا چه خاکی تو سرمون بریزیم؟

با کلافگی گفتم:

-اه..تبسم…چقدر غر می زنی..یه دقیقه زبون به دهن بگیر.

نگهبان مجتمع چپ چپ نگاهمان می کرد…آنجا ماندنمان درست نبود…

-چاره ای نیست دیگه…با این بار و بندیل دستمون زشته اینجا وایسیم…بریم بالا…

تبسم شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

-عواقبش پای خودت..اگه با صحنه های مثبت هیجده مواجه شدی نزنی خودت رو بکشی…حوصله نعش کشی ندارم.

در مورد دیاکو…حتی به شوخی هم این قضیه را نمی پذیرفتم.با غیظ گفتم:

-خفه..دیاکو اهل این حرفا نیست…!

خودش را توی آسانSور جا کرد و گفت:

-آره جون خودت…یه مرد به من نشون بده که تو این خط ها نباشه…!

حوصله بحث کردن نداشتم..آنهم با این تپش کر کننده قلبم.

پلاستیکهای دستم را روی زمین گذاشتم و دستهای عرق کرده ام را به مانتویم مالیدم و زنگ را به صدا در آوردم.با تاخیر چند دقیقه ای در باز شد و دیاکو با رکابی سفید و گرمکن مشکی…موهای آشفته و چشمان خواب آلود در چارچوب قرار گرفت.هرسه با هم سلام کردیم.با تعجب گفت:

-شمایین؟؟؟

هر سه نفرمان سرمان را پایین انداخته بودیم…عادت نداشتم بیشتر از آرنجش را لخت ببینم.

من من کنان گفتم:

-ببخشید…انگار خیلی زود رسیدیم.

از مقابل در کنار رفت و گفت:

-نه..خوش اومدین..بفرمایین.

کف خانه اش مفروش بود..کفشهایمان را در آوردیم…تبسم بلبل زبانی می کرد.

-انگار از خواب بیدارتون کردیم…شرمنده ها..ولی گفتیم نکنه ترافیک باشه و دیر برسیم…البته ساعت از هشتم رد شده…الان که دیگه وقت خواب نیست…

ضربه آرامی به پای تبسم زدم.دیاکو خندید و گفت:

-آره حق با شماست…دیشب تا دیروقت بیدار بودم…خواب موندم…آشپزخونه اونجاست…شما راحت باشین منم الان میام.

خریدها را روی کانتر گذاشتیم.تبسم گفت:

-دیدی گفتم؟تا دیر وقت واسه چی بیدار بوده؟ اصلا طبق یه اصل کلی مردا به سه دلیل شبا دیر می خوابن…انجام عمل خاک بر سری…مشاهده عمل خاک بر سری…مطالعه در مورد عمل خاک بر سری…! از اونجایی که این جناب شرک همسن پدربزرگ مرحوم منه دیگه کار از مطالعه و مشاهده گذشته و قطعا مشغول انجام فعل کثیف خاک بر سری بوده…می گی نه…حالا بذار وقتی رفت…می ریم تو اتاقش رو می گردیم…اگه یه بالنی..بادکنکی…چیزی پیدا نکردیم…هرچی دلت خواست بگو…

صدای دیاکو را از پشت سرمان شنیدم و مردم..!

-چی شده؟بادکنک نخریدین؟فکر می کنم سوپری سر کوچه داشته باشه…!

تبسم از جا پرید و گفت:

-وای قلبم…بابا شما چرا اینجوری داخل ما میشین؟؟؟تو رو خدا قبلش یه خبری بدین…!

دیاکو بلند خندید و گفت:

-من داخل کسی نشدم خانومِ تبسم خانوم …شما حواستون نبود.

بمیری تبسم…بمیری با این حرف زدنت…بمیری…!

منکه ترجیح دادم اصلا نچرخم و نبینمش…تبسم هم که بی شک از دست رفته بود با آن سوتی وحشتناکش…!

فکر کنم حال خراب ما را فهمید که ادامه نداد..اما هنوز لبخند روی لبش بود.

-صبحونه خوردین؟

شادی که سکوت ضایع ما دو نفر را دید گفت:

-بله…دستتون درد نکنه…

وارد آشپزخانه شد..درحالیکه خودم را مشغول کیسه های خرید نشان می دادم زیرچشمی نگاهش کردم.رکابی اش را با یک تی شرت ساده عوض کرده بود.

-حالا که اینجایین یکمم با من بخورین..تنهایی از گلوم پایین نمی ره…!

تبسم خواست حرف بزند…محکم به پایش کوبیدم..برای امروز بس بود…!
پاسخ
 سپاس شده توسط ...Nora
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H - Ɗєя_Mσηɗ - 14-05-2020، 21:00

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان