رمان اسطوره
#پارت32
شاداب
تا ساعت چهار بی وقفه کار کردیم.کیک را که سفارش داده بودیم.اما خودمان شیرینی خانگی پختیم.سالاد الویه درست کردیم.میوه هایی که دیاکو خریده بود شستیم و چیدیم.سالن را تزیین کردیم.شادی هم وظیفه نظافت را بر عهده داشت.البته در این بین مجبور بودم مرتب تبسم را از اتاقهای مختلف بیرون بکشم…چون از بس از دست دیاکو حرصش گرفته بود که به قول خودش می خواست با پیدا کردن بالن و بادکنک گناهکار بودنش را ثابت کند.
تمام سعی ام را کردم که امانتدار باشم و جلوی کنجکاوی ام را بگیرم.اما همه وجودم تمنا بود برای بازرسی کل زندگی اش..دلم می خواست اتاقها را یکی یکی بگردم…کمدها را باز کنم..عطرهایش را ببویم..عکسهایش را ببینم…ظرفهایش…وسایل خانه اش…همه و همه..اما وجدان و تربیتم اجازه نمی داد.
تبسم از سرویس بهداشتی داد زد:
-شاداب…اینجا دستشویی ایرانی نداره.
من هم داد زدم:
-که چی؟
-حالا من چیکار کنم؟؟؟رو اینا نمی تونم خب.
غش غش خندیدم.
-یعنی چی نمی تونی…بشین روش دیگه.
-نمیشه بابا…احساس می کنم رو مبلم..روم نمیشه کاری بکنم…!
شادی که دستش را روی دلش گذاشته بود…من از او بدتر…
-خفه شی شاداب…به چی می خندی؟مگه تو نمی دونی من همیشه یُبسم؟حالا که گرفته…من چه خاکی تو سرم بریزم؟رو این نمی تونم زور بزنم.
میان خنده گفتم:
-اینقدر ادا در نیار تبسم…دیره…
کمی سکوت کرد و گفت:
-اینجا یه راه آب داره…میشه رو این؟
برق از چشمم پرید…پشت در ایستادم و گفتم:
-بیا بیرون ببینم…می خوای زندگی مردم رو به گند بکشی؟
همچنان داد می زد:
-چطور بیام بیرون؟ سر بچه اومده…الانه که شونه هاشم متولد شه…!
از تصور چیزی که گفته بود عقم گرفت…دستم را جلوی دهانم گرفتم و از سرویس دور شدم:
-بترکی تبسم…ببین با این همه کار دارم سر چی با تو سر و کله می زنم.
بعد از چند دقیقه خوش و خرم بیرون آمد و گفت:
-آخیش..حالم بد بودا…می گم تازه فهمیدم چرا این دوتا برادر هیچیشون به آدم نبرده…آخه بگو آدم عاقل رو به رو توالت آینه قدی نصب می کنه؟حالا هی من خودمو می دیم..هی خندم می گرفت…چیز می دیدم..واسه خودم کیف می کردم…خب معلومه که بعد یه مدت آدم خل میشه.
سری تکان دادم و گفتم:
-تو آدم بشو نیستی..اگه امشب آبروی منو نبردی…!حالا ببین..!
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-دلتم بخواد…از سرتونم زیادم…زود باشین بریم حاضر شیم..الانه که کردک از راه برسه…همین که ما سه تا لولو رو ببینه رم می کنه و در می ره.
به اتاق خواب دیاکو رفتیم.با ولع گوشه به گوشه اش را بلعیدم.اتاقش ساده بود اما شیک..یک تخت چوبی دو نفره…با رو تختی کرم قهوه ای و میز توالت و پا تختی های همرنگش…! عکس بزرگی از دانیار را به دیوار زده بود…درست توی دید خودش…لحظه ای به او حسادت کردم..به این عشق عمیق و بی حدی که از دیاکو نصیبش می شد…!تبسم سقلمه ای به پهلوم زد و گفت:
-نمی دونم حکمتش چیه که همه اتاقا تخت دو نفره دارن…نکنه اینجا از این خونه بدا باشه که شبا اجاره شون می ده…ها؟؟؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
-تو اگه حرف نزنی می میری؟
بی توجه به من گفت:
-میگما…شاداب…اینجا قراره اتاق خوابتون باشه؟؟؟اینجا قراره عروس بشی؟
این دقیقا چیزی بود که از لحظه ورود به آن می اندیشیدم.اما با خشم ساختگی گفتم:
-خیلی بی ادبی تبسم…ساکت شو و به کارت برس.
شادی كه براي شستن دست و رويش رفته بود، برگشت و لباسهایش را پوشید.منهم لباسم را پوشیدم و با لذت به خودم نگاه کردم.کار مادرم حرف نداشت…یک کت کوتاه با دامن ماکسی بلند که از پشت چاک می خورد.تبسم با افسوس گفت:
-قربون خدا برم…! محض رضای دیاکو…یه خالم از بدنت پیدا نیست..من موندم که دقیقا با کجات می خوای موتورش رو روشن کنی؟
خندیدم.
-ولی این رنگ زرشکی تیره…با اون تاپ مشکی دلبر…خیلی بهت میادا…ظریف مریفم هستی…یه جیگری شدی واسه خودت ناقلا…باب دندون کردا…! یه رژگونه هم بزنی درست میشه.
جوراب نازک مشکی را پوشیدم و گفتم:
-نه…آرایش نمی خوام…
دیاکو گفته بود..همین طور دوستم دارد.
-به جان خودت راه نداره..یه جوری می زنم که خودتم نفهمی…بیا…
خفیف اما ماهرانه رنگ و رویی به پوستم داد و خودش سوت کشید.
-ببین چی شدی…محشر…
با رضایت به تصویر خودم خیره شدم و تا خواستم ابراز احساسات کنم زنگ در به صدا در آمد.همزمان تبسم توی صورتش کوبید:
-وای..اومدن..من هنوز حاضر نشدم.
با اضطراب شالم را روی سرم انداختم و گفتم:
-بدو…زود باش…
و به سمت در رفتم.
#پارت32
شاداب
تا ساعت چهار بی وقفه کار کردیم.کیک را که سفارش داده بودیم.اما خودمان شیرینی خانگی پختیم.سالاد الویه درست کردیم.میوه هایی که دیاکو خریده بود شستیم و چیدیم.سالن را تزیین کردیم.شادی هم وظیفه نظافت را بر عهده داشت.البته در این بین مجبور بودم مرتب تبسم را از اتاقهای مختلف بیرون بکشم…چون از بس از دست دیاکو حرصش گرفته بود که به قول خودش می خواست با پیدا کردن بالن و بادکنک گناهکار بودنش را ثابت کند.
تمام سعی ام را کردم که امانتدار باشم و جلوی کنجکاوی ام را بگیرم.اما همه وجودم تمنا بود برای بازرسی کل زندگی اش..دلم می خواست اتاقها را یکی یکی بگردم…کمدها را باز کنم..عطرهایش را ببویم..عکسهایش را ببینم…ظرفهایش…وسایل خانه اش…همه و همه..اما وجدان و تربیتم اجازه نمی داد.
تبسم از سرویس بهداشتی داد زد:
-شاداب…اینجا دستشویی ایرانی نداره.
من هم داد زدم:
-که چی؟
-حالا من چیکار کنم؟؟؟رو اینا نمی تونم خب.
غش غش خندیدم.
-یعنی چی نمی تونی…بشین روش دیگه.
-نمیشه بابا…احساس می کنم رو مبلم..روم نمیشه کاری بکنم…!
شادی که دستش را روی دلش گذاشته بود…من از او بدتر…
-خفه شی شاداب…به چی می خندی؟مگه تو نمی دونی من همیشه یُبسم؟حالا که گرفته…من چه خاکی تو سرم بریزم؟رو این نمی تونم زور بزنم.
میان خنده گفتم:
-اینقدر ادا در نیار تبسم…دیره…
کمی سکوت کرد و گفت:
-اینجا یه راه آب داره…میشه رو این؟
برق از چشمم پرید…پشت در ایستادم و گفتم:
-بیا بیرون ببینم…می خوای زندگی مردم رو به گند بکشی؟
همچنان داد می زد:
-چطور بیام بیرون؟ سر بچه اومده…الانه که شونه هاشم متولد شه…!
از تصور چیزی که گفته بود عقم گرفت…دستم را جلوی دهانم گرفتم و از سرویس دور شدم:
-بترکی تبسم…ببین با این همه کار دارم سر چی با تو سر و کله می زنم.
بعد از چند دقیقه خوش و خرم بیرون آمد و گفت:
-آخیش..حالم بد بودا…می گم تازه فهمیدم چرا این دوتا برادر هیچیشون به آدم نبرده…آخه بگو آدم عاقل رو به رو توالت آینه قدی نصب می کنه؟حالا هی من خودمو می دیم..هی خندم می گرفت…چیز می دیدم..واسه خودم کیف می کردم…خب معلومه که بعد یه مدت آدم خل میشه.
سری تکان دادم و گفتم:
-تو آدم بشو نیستی..اگه امشب آبروی منو نبردی…!حالا ببین..!
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-دلتم بخواد…از سرتونم زیادم…زود باشین بریم حاضر شیم..الانه که کردک از راه برسه…همین که ما سه تا لولو رو ببینه رم می کنه و در می ره.
به اتاق خواب دیاکو رفتیم.با ولع گوشه به گوشه اش را بلعیدم.اتاقش ساده بود اما شیک..یک تخت چوبی دو نفره…با رو تختی کرم قهوه ای و میز توالت و پا تختی های همرنگش…! عکس بزرگی از دانیار را به دیوار زده بود…درست توی دید خودش…لحظه ای به او حسادت کردم..به این عشق عمیق و بی حدی که از دیاکو نصیبش می شد…!تبسم سقلمه ای به پهلوم زد و گفت:
-نمی دونم حکمتش چیه که همه اتاقا تخت دو نفره دارن…نکنه اینجا از این خونه بدا باشه که شبا اجاره شون می ده…ها؟؟؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
-تو اگه حرف نزنی می میری؟
بی توجه به من گفت:
-میگما…شاداب…اینجا قراره اتاق خوابتون باشه؟؟؟اینجا قراره عروس بشی؟
این دقیقا چیزی بود که از لحظه ورود به آن می اندیشیدم.اما با خشم ساختگی گفتم:
-خیلی بی ادبی تبسم…ساکت شو و به کارت برس.
شادی كه براي شستن دست و رويش رفته بود، برگشت و لباسهایش را پوشید.منهم لباسم را پوشیدم و با لذت به خودم نگاه کردم.کار مادرم حرف نداشت…یک کت کوتاه با دامن ماکسی بلند که از پشت چاک می خورد.تبسم با افسوس گفت:
-قربون خدا برم…! محض رضای دیاکو…یه خالم از بدنت پیدا نیست..من موندم که دقیقا با کجات می خوای موتورش رو روشن کنی؟
خندیدم.
-ولی این رنگ زرشکی تیره…با اون تاپ مشکی دلبر…خیلی بهت میادا…ظریف مریفم هستی…یه جیگری شدی واسه خودت ناقلا…باب دندون کردا…! یه رژگونه هم بزنی درست میشه.
جوراب نازک مشکی را پوشیدم و گفتم:
-نه…آرایش نمی خوام…
دیاکو گفته بود..همین طور دوستم دارد.
-به جان خودت راه نداره..یه جوری می زنم که خودتم نفهمی…بیا…
خفیف اما ماهرانه رنگ و رویی به پوستم داد و خودش سوت کشید.
-ببین چی شدی…محشر…
با رضایت به تصویر خودم خیره شدم و تا خواستم ابراز احساسات کنم زنگ در به صدا در آمد.همزمان تبسم توی صورتش کوبید:
-وای..اومدن..من هنوز حاضر نشدم.
با اضطراب شالم را روی سرم انداختم و گفتم:
-بدو…زود باش…
و به سمت در رفتم.

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



