رمان اسطوره
#پارت35
شاداب
در را که بستم..اجازه دادم اشکم سرازیر شود…خوشبختانه از سالن دور بودم و کسی به این سمت دید نداشت…کمی آنطرفتر روی زانوهایم نشستم و به دیوار تکیه دادم…دانیار رسما مرا نابود کرده بود…دلم می خواست حرفهایش را به حساب بی رحمی و یا عصبانیتش بگذارم…اما نمی شد…نگاه سرد و تلخش..با آن صدای سردتر و بی احساسش…واقعی واقعی بود…! آنقدر که مطمئن بودم…تا آن روز هیچ کس به اندازه دانیار..اینطور صادقانه و صریح با من صحبت نکرده بود…!
از خودم بدم می آمد…از اینهمه ضعفی که در برابر دیاکو داشتم و همه فهمیده بودند…الا خودش…و یا شاید هم می دانست و خودش را به نفهمیدن می زد…حق هم داشت…من کجا و او کجا؟در برابر دختران خوش پوش و زیبا و خوش سر و زبان دور و برش..من با این ظاهر ساده و همیشه دست پاچه..اصلا به چشم نمی آمدم…! اصلا شاید کسر شانش هم بودم…وقتی کنارش می نشستم یا راه می رفتم..شاید…!
اشکم را با پشت دستم پاک کردم..دست به دیوار گرفتم و برخاستم…عذابی که می کشیدم قابل وصف نبود…قلبم از تصور حس ساده و شاید از سر ترحم دیاکو درد گرفته بود…کتفم هم درد می کرد..از سنگینی این غصه وحشتناک..دلم می خواست از آن خانه بروم و به آغوش مادرم پناه ببرم…تنها جایی که کمی از اینهمه حس بد کم می کرد…!چند بار خیسی زیرچشمم را پاک کردم و با وجودی که هنوز بغض داشتم به سالن برگشتم. بلافاصله نگاه نگران دیاکو روی من میخ شد…یا..شاید هم نگران نبود…بازهم تصورات احمقانه…! نزدیکم آمد…بازهم به شکل کاملا احمقانه نفسم بند رفت و ضربانم اوج گرفت.
-شاداب خوبی؟
هر راهی که بلد بودم برای دوباره سرازیر نشدن اشکم به کار گرفتم.از نگاه کردن به دور دستها گرفته…تا نفس عمیق کشیدن و نیشگون گرفتن از رانم…!
-بله…اگه اجازه بدین ما بریم.
خواستم به سمت تبسم و شادی بروم اما با دست راهم را بست.
-وایسا ببینم…چرا چشمات اینقدر قرمزه؟گریه کردی؟دانیار حرفی زده؟
اخمی که در صورتش نشسته بود نگرانم کرد…با اینهمه دردسری که برایش درست کرده بودم دیگر طاقت دیدن دعوایش با دانیار را نداشتم.سریع گفتم:
-نه…من گریه نکردم…فقط فکر می کنم فشارم افتاده…شاید به خاطر گرماست.
چشمانش را تنگ کرد.
-گرما؟سه تا اسپیلت روشنه دختر خوب…!
چطور باید از دستش فرار می کردم؟
-آره..ولی من گرممه…خب اینهمه لباس تنمه…گرمم می شه دیگه…!
سرزنشگرانه گفت:
-شاداب…!
این شاداب گفتنش را…با این حالت خاص تلفظش..تاب نیاوردم…! توی چشمش نگاه کردم و گفتم:
-میشه اجازه بدین برم؟مامانم نگران میشه.
ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-ساعت هنوز هفت نشده..!
وای…وای…
مستاصل به تبسم و شادی نگاه کردم…تبسم که مودب و متین نشسته بود و با افشین حرف می زد…شادی هم سرش را با میوه خوردن گرم کرده بود.
-به من بگو چی شده…وگرنه همین الان..وسط همین جمع می رم سراغ دانیار…! هیچ کس حق نداره به مهمون خونه من توهین کنه یا برنجونش…!
ملتمسانه گفتم:
– به خدا نه توهین کرده…نه رنجونده…هدف من جشن گرفتن واسه ایشون بود..خب وقتی نمی خوان شرکت کنن…دیگه اینجا موندنم بی معنیه…!
دستش را انداخت و سرش را به علامت افسوس تکان داد.دوباره نگاهم را به دور دست دوختم و گفتم:
-شیرینی و میوه و سالاد آماده ست.فقط زحمت پذیراییش می افته گردن خودتون..شایدم اگه ما بریم و مجلستون مردونه بشه..آقا دانیار هم از اتاق بیرون بیان.
آهی کشید و گفت:
-من واقعاً معذرت می خوام شاداب…بهت گفته بودم این کارا جواب نمی ده…من دانیار رو بهتر از تو می شناسم….اما واقعا شرمنده ت شدم.
به زور لبخندی زدم و گفتم:
-دشمنتون…به هرحال من تمام تلاشم رو کردم…ببخشید که بیشتر از این از دستم بر نیومد…!
منتظر جوابش نشدم..به سمت تبسم و شادی رفتم و گفتم:
-بریم بچه ها…
افشین با ناراحتی گفت:
-هنوز که خیلی زوده…!
به لبخند کمرنگی اکتفا کردم..تبسم بلند شد و زیر گوشم گفت:
-ایشالا داغت به دل دیاکو بمونه شاداب…تازه ترموستاتش رو روشن کرده بودم.
بی حال نگاهش کردم و هیچی نگفتم.کیفم را از دست شادی گرفتم…خداحافظی کردم و به سمت در رفتم…شادی و تبسم هم پشت سرم آمدند…دیاکو مغموم و گرفته نگاهمان می کرد…در را که باز کردم صدای دانیار را شنیدم.
-کجا می ری خوشحال؟ من هنوز شمعای تولدمو فوت نکردم.
متحیر و گیج برگشتم و دانیار را دیدم…با پیراهن سورمه ای چهارخانه…و لبخند مرموزی که گوشه لبش خانه کرده بود…!
باورم نمی شد…بیشتر نگاهش کردم…چهار انگشت دستهایش را توی جیب شلوار جین مشکی اش فرو برده بود و بدون پلک زدن نگاهم می کرد…پیراهنی که برایش دوخته بودم کاملا اندازه اش بود و به شکل برازنده ای در تنش نشسته بود.نمی خواستم بمانم..نمی توانستم..مستاصل به تبسم نگاه کردم که باز صدایش در سالن پیچید:
-مگه نگفتی باید کیکمو خودم بِبُرم؟ برو بیارش دیگه..!
یک پایم آماده رفتن بود و یکی مصر به ماندن…تمام هفته را برای دیدن این صحنه دویده بودم…اما حالا…! هنوز هم دوست داشتم باعث شادی اش شوم ولی با حال خراب خودم چه می کردم؟
مغزم تند و تند وقایع را آنالیز می کرد…پیراهن اهدایی مرا پوشیده بود…از اتاقش بیرون آمده بود و می خواست در جشن شرکت کند و کیک ببرد…! کاری که قطعاً در تاریخ زندگی اش بی مانند بود…! پس باید تحمل می کردم..می سوختم و دم نمی زدم…به خاطر نشاندن حتی یک خنده کوچک بر لب چنین مردی…باید از خودم و احساسم می گذشتم…دوباره کیفم را به دست شادی دادم و گفتم:
-اون مبل سه نفره جایگاه شماست.بشینین منم کیک رو میارم.
شادی و تبسم با خوشحالی به جمع بازگشتند.آهی کشیدم و به آشپزخانه رفتم و در همان حین نگاه مشکوک و پرسشگر دیاکو را در حال گردش بین خودم و دانیار دیدم.شمعهای ریز را روی کیک چیدم و به پذیرایی بردم.صدای موزیک اوج گرفته و شهاب با خنده هایش خانه را روی سرش گذاشته بود.تبسم و افشین همچنان چیک در چیک بودند.دیاکو هم با شهاب و دانیار و گاهی شادی حرف می زد…و دانیار دستهایش را روی دسته های مبل گذاشته بود و در جواب حرفهایشان تنها سرش را تکان می داد.با دیدن من صدای سوت و کف همه بلند شد…سعی کردم مثل همیشه لبخند بزنم…مثل همیشه شاد باشم…اما قلبی که شکسته باشد منطق و موقعیت سرش نمی شود.!
کیک را روی میز گذاشتم…دانیار کمی به جلو خم شد و گفت:
-هوووم…چه کردی؟عکس منو از کجا کش رفتی؟
آرام جواب دادم:
-از آقای حاتمی گرفتم.
سرش را بلند کرد و چند لحظه به چشمانم زل زد…نمی دانستم آن کجی کنار لبش خنده بود یا نیشخند…!زمزمه کرد:
-آفرین به تو…!
فندک زدم و شمعها را روشن کردم.دیاکو دوربین آورد و گفت:
-دخترا زود برین لباساتون رو عوض کنین.
تبسم و شادی سریع به سمت اتاق رفتند.دیاکو با اخم به من نگاه کرد و گفت:
-برو دیگه..!
آهسته گفتم:
-من راحتم.
اخمهایش غلیظ تر شد…با چند قدم خودش را به من رساند و گفت:
-منکه آخرش می فهمم تو چت شده…!ولی خواهش می کنم فعلا وادارم نکن ته و توی این ماجرا رو در بیارم…!
اصلا نیازی نبود دانیار را ببینم…برندگی نگاه و تلخی زهرخندش تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود…بدون هیچ عکس العملی به اتاق رفتم…حتی آن اتاق هم برایم عذاب آور بود…نمی خواستم دیگر هیچ قسمتی از خانه اش را به یاد بیاورم.سریع لباس پوشیدم و برگشتم.دیاکو کنار دانیار نشسته بود.تبسم کلاه بوقی قرمزیرا از پشت مبل بیرون کشید و بی مقدمه روی سر دانیار گذاشت و گفت:
-تولد بدون این نمیشه…!
با وحشت به دانیار خیره شدم….این یکی را نمی پذیرفت..شک نداشتم…! دستش را بالا برد و کلاه را برداشت و روی میز گذاشت.تبسم با لب و لوچه آویزان گفت:
-واه…یه ذره ذوقم خوب چیزیه…حالا ذوقم که ندارین…تربیت رو…
از ترس عکس العمل دانیار نسبت به شوخی های بی پرده تبسم، حرفش را قطع کردم…تبسم که نمی دانست این مرد چقدر می تواند ترسناک و بیرحم باشد…!
-می خوام عکس بگیرم…شمعا رو فوت کنین…!
دوربین را از دست دیاکو قاپیدم…دانیار در حالیکه بی حوصلگی از سر و رویش می بارید شمعها را فوت کرد و با همه عکس گرفت…در آخرین مرحله دیاکو گفت:
-حالا نوبت مجری جشنه…برو بشین ازتون عکس بگیرم.
کاش زودتر این جشن تمام می شد…! کاش…!
معذب کنار دانیار نشستم…دیاکو دوربین را روی صورتمان تنظیم کرد و من نجوای آهسته دانیار را شنیدم که می گفت:
-خیاطی رو ادامه بده…بیشتر از عمران به دردت می خوره…!
متعجب سرم را چرخاندم و نگاهش کردم.شانه ای بالا انداخت و گفت:
-والا…!من نمی دونم شما دخترا با چه اعتماد به نفسی عمران رو انتخاب می کنین…در حالیکه نه می تونین مساله هاش رو حل کنین…نه می تونین یه نقشه درست و حسابی بکشین…نه می تونین با کارگر و عمله بنا سر و کله بزنین…!
جوابش را ندادم…نمی خواستم جواب بدهم…نه جواب او..نه هیچ کس دیگر…! فقط می خواستم بروم..هرچه زودتر…دلم مادرم را می خواست…!
نفهمیدم کی عکس گرفته شد اما پیشنهاد تبسم مثل پتک بر سرم کوبیده شد.
-حالا شما هم برین بشینین یه عکس سه تایی ازتون بگیرم.
تا به خودم آمدم بین دو برادر بودم…و بعد از آن…فقط من و دیاکو…!
#پارت35
شاداب
در را که بستم..اجازه دادم اشکم سرازیر شود…خوشبختانه از سالن دور بودم و کسی به این سمت دید نداشت…کمی آنطرفتر روی زانوهایم نشستم و به دیوار تکیه دادم…دانیار رسما مرا نابود کرده بود…دلم می خواست حرفهایش را به حساب بی رحمی و یا عصبانیتش بگذارم…اما نمی شد…نگاه سرد و تلخش..با آن صدای سردتر و بی احساسش…واقعی واقعی بود…! آنقدر که مطمئن بودم…تا آن روز هیچ کس به اندازه دانیار..اینطور صادقانه و صریح با من صحبت نکرده بود…!
از خودم بدم می آمد…از اینهمه ضعفی که در برابر دیاکو داشتم و همه فهمیده بودند…الا خودش…و یا شاید هم می دانست و خودش را به نفهمیدن می زد…حق هم داشت…من کجا و او کجا؟در برابر دختران خوش پوش و زیبا و خوش سر و زبان دور و برش..من با این ظاهر ساده و همیشه دست پاچه..اصلا به چشم نمی آمدم…! اصلا شاید کسر شانش هم بودم…وقتی کنارش می نشستم یا راه می رفتم..شاید…!
اشکم را با پشت دستم پاک کردم..دست به دیوار گرفتم و برخاستم…عذابی که می کشیدم قابل وصف نبود…قلبم از تصور حس ساده و شاید از سر ترحم دیاکو درد گرفته بود…کتفم هم درد می کرد..از سنگینی این غصه وحشتناک..دلم می خواست از آن خانه بروم و به آغوش مادرم پناه ببرم…تنها جایی که کمی از اینهمه حس بد کم می کرد…!چند بار خیسی زیرچشمم را پاک کردم و با وجودی که هنوز بغض داشتم به سالن برگشتم. بلافاصله نگاه نگران دیاکو روی من میخ شد…یا..شاید هم نگران نبود…بازهم تصورات احمقانه…! نزدیکم آمد…بازهم به شکل کاملا احمقانه نفسم بند رفت و ضربانم اوج گرفت.
-شاداب خوبی؟
هر راهی که بلد بودم برای دوباره سرازیر نشدن اشکم به کار گرفتم.از نگاه کردن به دور دستها گرفته…تا نفس عمیق کشیدن و نیشگون گرفتن از رانم…!
-بله…اگه اجازه بدین ما بریم.
خواستم به سمت تبسم و شادی بروم اما با دست راهم را بست.
-وایسا ببینم…چرا چشمات اینقدر قرمزه؟گریه کردی؟دانیار حرفی زده؟
اخمی که در صورتش نشسته بود نگرانم کرد…با اینهمه دردسری که برایش درست کرده بودم دیگر طاقت دیدن دعوایش با دانیار را نداشتم.سریع گفتم:
-نه…من گریه نکردم…فقط فکر می کنم فشارم افتاده…شاید به خاطر گرماست.
چشمانش را تنگ کرد.
-گرما؟سه تا اسپیلت روشنه دختر خوب…!
چطور باید از دستش فرار می کردم؟
-آره..ولی من گرممه…خب اینهمه لباس تنمه…گرمم می شه دیگه…!
سرزنشگرانه گفت:
-شاداب…!
این شاداب گفتنش را…با این حالت خاص تلفظش..تاب نیاوردم…! توی چشمش نگاه کردم و گفتم:
-میشه اجازه بدین برم؟مامانم نگران میشه.
ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
-ساعت هنوز هفت نشده..!
وای…وای…
مستاصل به تبسم و شادی نگاه کردم…تبسم که مودب و متین نشسته بود و با افشین حرف می زد…شادی هم سرش را با میوه خوردن گرم کرده بود.
-به من بگو چی شده…وگرنه همین الان..وسط همین جمع می رم سراغ دانیار…! هیچ کس حق نداره به مهمون خونه من توهین کنه یا برنجونش…!
ملتمسانه گفتم:
– به خدا نه توهین کرده…نه رنجونده…هدف من جشن گرفتن واسه ایشون بود..خب وقتی نمی خوان شرکت کنن…دیگه اینجا موندنم بی معنیه…!
دستش را انداخت و سرش را به علامت افسوس تکان داد.دوباره نگاهم را به دور دست دوختم و گفتم:
-شیرینی و میوه و سالاد آماده ست.فقط زحمت پذیراییش می افته گردن خودتون..شایدم اگه ما بریم و مجلستون مردونه بشه..آقا دانیار هم از اتاق بیرون بیان.
آهی کشید و گفت:
-من واقعاً معذرت می خوام شاداب…بهت گفته بودم این کارا جواب نمی ده…من دانیار رو بهتر از تو می شناسم….اما واقعا شرمنده ت شدم.
به زور لبخندی زدم و گفتم:
-دشمنتون…به هرحال من تمام تلاشم رو کردم…ببخشید که بیشتر از این از دستم بر نیومد…!
منتظر جوابش نشدم..به سمت تبسم و شادی رفتم و گفتم:
-بریم بچه ها…
افشین با ناراحتی گفت:
-هنوز که خیلی زوده…!
به لبخند کمرنگی اکتفا کردم..تبسم بلند شد و زیر گوشم گفت:
-ایشالا داغت به دل دیاکو بمونه شاداب…تازه ترموستاتش رو روشن کرده بودم.
بی حال نگاهش کردم و هیچی نگفتم.کیفم را از دست شادی گرفتم…خداحافظی کردم و به سمت در رفتم…شادی و تبسم هم پشت سرم آمدند…دیاکو مغموم و گرفته نگاهمان می کرد…در را که باز کردم صدای دانیار را شنیدم.
-کجا می ری خوشحال؟ من هنوز شمعای تولدمو فوت نکردم.
متحیر و گیج برگشتم و دانیار را دیدم…با پیراهن سورمه ای چهارخانه…و لبخند مرموزی که گوشه لبش خانه کرده بود…!
باورم نمی شد…بیشتر نگاهش کردم…چهار انگشت دستهایش را توی جیب شلوار جین مشکی اش فرو برده بود و بدون پلک زدن نگاهم می کرد…پیراهنی که برایش دوخته بودم کاملا اندازه اش بود و به شکل برازنده ای در تنش نشسته بود.نمی خواستم بمانم..نمی توانستم..مستاصل به تبسم نگاه کردم که باز صدایش در سالن پیچید:
-مگه نگفتی باید کیکمو خودم بِبُرم؟ برو بیارش دیگه..!
یک پایم آماده رفتن بود و یکی مصر به ماندن…تمام هفته را برای دیدن این صحنه دویده بودم…اما حالا…! هنوز هم دوست داشتم باعث شادی اش شوم ولی با حال خراب خودم چه می کردم؟
مغزم تند و تند وقایع را آنالیز می کرد…پیراهن اهدایی مرا پوشیده بود…از اتاقش بیرون آمده بود و می خواست در جشن شرکت کند و کیک ببرد…! کاری که قطعاً در تاریخ زندگی اش بی مانند بود…! پس باید تحمل می کردم..می سوختم و دم نمی زدم…به خاطر نشاندن حتی یک خنده کوچک بر لب چنین مردی…باید از خودم و احساسم می گذشتم…دوباره کیفم را به دست شادی دادم و گفتم:
-اون مبل سه نفره جایگاه شماست.بشینین منم کیک رو میارم.
شادی و تبسم با خوشحالی به جمع بازگشتند.آهی کشیدم و به آشپزخانه رفتم و در همان حین نگاه مشکوک و پرسشگر دیاکو را در حال گردش بین خودم و دانیار دیدم.شمعهای ریز را روی کیک چیدم و به پذیرایی بردم.صدای موزیک اوج گرفته و شهاب با خنده هایش خانه را روی سرش گذاشته بود.تبسم و افشین همچنان چیک در چیک بودند.دیاکو هم با شهاب و دانیار و گاهی شادی حرف می زد…و دانیار دستهایش را روی دسته های مبل گذاشته بود و در جواب حرفهایشان تنها سرش را تکان می داد.با دیدن من صدای سوت و کف همه بلند شد…سعی کردم مثل همیشه لبخند بزنم…مثل همیشه شاد باشم…اما قلبی که شکسته باشد منطق و موقعیت سرش نمی شود.!
کیک را روی میز گذاشتم…دانیار کمی به جلو خم شد و گفت:
-هوووم…چه کردی؟عکس منو از کجا کش رفتی؟
آرام جواب دادم:
-از آقای حاتمی گرفتم.
سرش را بلند کرد و چند لحظه به چشمانم زل زد…نمی دانستم آن کجی کنار لبش خنده بود یا نیشخند…!زمزمه کرد:
-آفرین به تو…!
فندک زدم و شمعها را روشن کردم.دیاکو دوربین آورد و گفت:
-دخترا زود برین لباساتون رو عوض کنین.
تبسم و شادی سریع به سمت اتاق رفتند.دیاکو با اخم به من نگاه کرد و گفت:
-برو دیگه..!
آهسته گفتم:
-من راحتم.
اخمهایش غلیظ تر شد…با چند قدم خودش را به من رساند و گفت:
-منکه آخرش می فهمم تو چت شده…!ولی خواهش می کنم فعلا وادارم نکن ته و توی این ماجرا رو در بیارم…!
اصلا نیازی نبود دانیار را ببینم…برندگی نگاه و تلخی زهرخندش تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود…بدون هیچ عکس العملی به اتاق رفتم…حتی آن اتاق هم برایم عذاب آور بود…نمی خواستم دیگر هیچ قسمتی از خانه اش را به یاد بیاورم.سریع لباس پوشیدم و برگشتم.دیاکو کنار دانیار نشسته بود.تبسم کلاه بوقی قرمزیرا از پشت مبل بیرون کشید و بی مقدمه روی سر دانیار گذاشت و گفت:
-تولد بدون این نمیشه…!
با وحشت به دانیار خیره شدم….این یکی را نمی پذیرفت..شک نداشتم…! دستش را بالا برد و کلاه را برداشت و روی میز گذاشت.تبسم با لب و لوچه آویزان گفت:
-واه…یه ذره ذوقم خوب چیزیه…حالا ذوقم که ندارین…تربیت رو…
از ترس عکس العمل دانیار نسبت به شوخی های بی پرده تبسم، حرفش را قطع کردم…تبسم که نمی دانست این مرد چقدر می تواند ترسناک و بیرحم باشد…!
-می خوام عکس بگیرم…شمعا رو فوت کنین…!
دوربین را از دست دیاکو قاپیدم…دانیار در حالیکه بی حوصلگی از سر و رویش می بارید شمعها را فوت کرد و با همه عکس گرفت…در آخرین مرحله دیاکو گفت:
-حالا نوبت مجری جشنه…برو بشین ازتون عکس بگیرم.
کاش زودتر این جشن تمام می شد…! کاش…!
معذب کنار دانیار نشستم…دیاکو دوربین را روی صورتمان تنظیم کرد و من نجوای آهسته دانیار را شنیدم که می گفت:
-خیاطی رو ادامه بده…بیشتر از عمران به دردت می خوره…!
متعجب سرم را چرخاندم و نگاهش کردم.شانه ای بالا انداخت و گفت:
-والا…!من نمی دونم شما دخترا با چه اعتماد به نفسی عمران رو انتخاب می کنین…در حالیکه نه می تونین مساله هاش رو حل کنین…نه می تونین یه نقشه درست و حسابی بکشین…نه می تونین با کارگر و عمله بنا سر و کله بزنین…!
جوابش را ندادم…نمی خواستم جواب بدهم…نه جواب او..نه هیچ کس دیگر…! فقط می خواستم بروم..هرچه زودتر…دلم مادرم را می خواست…!
نفهمیدم کی عکس گرفته شد اما پیشنهاد تبسم مثل پتک بر سرم کوبیده شد.
-حالا شما هم برین بشینین یه عکس سه تایی ازتون بگیرم.
تا به خودم آمدم بین دو برادر بودم…و بعد از آن…فقط من و دیاکو…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



