رمان اسطوره
#پارت36
دیاکو
پایم را روی پدال گاز فشار دادم و به خاطر اینکه به ترافیک نخورم از کوچه و پس کوچه به سمت خانه راندم…باید می فهمیدم دانیار چه بلایی بر سر شاداب آورده بود که تمام طول جشن مثل کسی که چندتا دیازپام با همدیگر خورده باشد…گیج و پرت بود.وقتی هم خواستم برسانمشان…شادی را جلو فرستاد و خودش با تبسم عقب نشست…حوصله نداشت…چند بار به شادی و تبسم تشر زد که کمتر حرف بزنند و حتی یکبار هم به من نگاه نکرد.وقتی جلوی خانه ترمز کرده بودم عین پرنده ای که در قفس را به رویش گشوده بودند..بال زد و حتی نماند که تشکرم را بشنود..!و من همه اینها را..این دلمردگی و رنجش بی انتهای ناگهانی را از چشم دانیار می دیدم و بدون تردید..امشب حسابم را با این بشر تسویه می کردم.
روی تختش دراز کشیده بود و مثل همیشه سیگار می کشید و به خواننده محبوبش گوش می داد.بدون اینکه چشم از سقف بگیرد گفت:
-زود اومدی…!
نمی دانم چرا..اما در اتاقش را بستم و با تحکم گفتم:
-به من نگاه کن…!
اخمهایش به شدت در هم فرو رفت.سیگار نصفه اش را توی جا سیگاری خاموش کرد و گفت:
-اوووف…از گاردت معلومه که می خوای دعوا کنی.
بلند شد و رو به روی من ایستاد.
-اما من خستم..حوصله ندارم…چند ساعته که دارم یه مهمونی مزخرف رو تحمل می کنم…می خوام بخوابم…میشه؟
و خواست از کنارم بگذرد که با حرص بازویش را گرفتم و با دست دیگر دکمه های پیراهنم را باز کردم…انگار به گلویم فشار می آوردند.
-منم حوصله ندارم..منم خستم…منم خوابم میاد…اما تا ندونم چی به شاداب گفتی که اونجوری بهم ریخته بود دست از سرت بر نمی دارم.
با انگشتان دستش موهایش را شانه کرد و گفت:
-چرا؟؟؟به چه دلیل این دختر اینقدر واست مهمه؟حس خاصی بهش داری؟
از نظر دانیار…حس خاص به جنس مخالف…در یک چیز خلاصه می شد و من همچین حسی به شاداب نداشتم.چینی روی بینی ام انداختم و گفتم:
-مگه حتما باید بهش حس خاصی داشته باشم که از ناراحتیش دلخور شم؟کلی به خاطر من و تو زحمت کشید…همین کافی نیست واسه نگه داشتن حرمتش؟واسه نشکستن دلش؟واسه دلخور نکردنش؟
با آرامش گفت:
-آها…دقیقا به همین دلایلی که گفتی…من بهش احساس دین کردم و یه سری حقایق رو نشونش دادم…نترس حرفام مثل چوب معلم بود..درد داشت…اما واسش لازم بود…!
شاخکهایم تکان خوردند…چه می گفت؟؟؟چه کرده بود با شاداب؟
-درست حرف بزن ببینم چی می گی؟
خندید و سرش را تکان داد…گاهی با این بی خیالی اش شکنجه ام می کرد.
-متاسفم…ولی این یه رازه بین من و شاداب…!
افکار بد…مثل قوم مورچه های آدمخوار…به مغزم هجوم آوردند…غریدم:
-دانیار..بگو چه غلطی کردی؟
بی تفاوت گفت:
-از شاداب بپرس…
مورچه ها مغزم را می جویدند…یعنی ممکن بود؟؟؟یعنی شاداب هم…یعنی او هم اسیر دانیار شده؟؟؟حرفی به دانیار زده؟؟؟دست رد به سینه اش خورده؟؟؟یا شاید حتی بدتر…نکند…نکند…همان حرفهای همیشگی دانیار…رابطه و دوستی بی ازدواج..بی تعهد..!وای خدا…!
-دانیار بهت هشدار داده بودم که شاداب از اوناش نیست…نگفته بودم؟؟؟
چند لحظه نگاهم کرد…بعد بلند خندید..از روی میزش سیگار جدیدی برداشت و گفت:
-از کدوماش؟؟؟
از جا پریدم و یقه اش را چسبیدم:
-اون فقط یه بچه ست احمق…حق نداری با احساسش..با جسمش..با شرافتش بازی کنی…می فهمی؟
دستانم را محکم گرفت و از خودش دور کرد و گفت:
-بچه؟؟؟ولی این چیزی که من امروز دیدم یه دختر خانوم ناز و تو دل برو بود…
آتش گرفتم…آتش…! دستم را به نشانه تهدید بالا بردم…!
-به خداوندی خدا اگه بفهمم انگشتت بهش خورده خونت رو می ریزم دانیار…به روح مامان خونت رو می ریزم..!
بلندتر خندید.
-تو که حسی بهش نداری…پس دردت چیه؟؟؟اینم یکی مثل بقیه…منکه مجبورش نمی کنم…اگه اتفاقی بیفته با رضایت قلبی خودشه…!
خیزش رگ گردنم را حس کردم…دستم را بالا بردم و با تمام قدرت توی صورتش کوبیدم…اینهمه وقاحت را باور نداشتم…دانیار به کجا رسیده بود؟؟؟
سرش از ضرب سیلی من کج شد و چند ثانیه به همان حالت ماند.لبخندش رفته رفته غلیظ تر شد.دستش را روی دماغش کشید و گفت:
-پس دوسش داری…فقط چون خیلی از تو کوچیکتره نمی خوای بهش فکر کنی…!
داد زدم:
-خفه…آبروی هرچی مرده بردی…!مادر این دختر به من اعتماد کرده و دخترش رو سپرده دست من…!تو اعتماد حالیته؟مردونگی حالیته؟این دختر…تو خونه من…تو شرکت من امانته…! امانت حالیته؟
کمی گردنش را ماساژ داد و با خونسردی گفت:
-خیله خب بابا…مطمئن باش نه اون دختر عاشق منه…نه من بهش نظر دارم…!
فاصله بینمان را کم کردم و گفتم:
-پس چی بهش گفتی که لازم بود بدونه؟؟؟
“اَه” کلافه ای گفت…نفسش را پر صدا به بیرون فوت کرد..توی چشمانم خیره شد و جوابم را شمرده و با طمانینه داد:
-خیلی دوست داری بدونی؟
در ژرفای عمیق و سیاه چشمانش گم شدم…صدایش از همیشه سردتر و تلخ تر بود…سرم را بالا و پایین کردم…در نگاهش هیچی نبود…حتی افسوس…! اهرم فندک را فشار داد و با آتشش سیگار را روشن کرد و گفت:
-لازم بود بدونه که تو دوستش نداری…!
#پارت36
دیاکو
پایم را روی پدال گاز فشار دادم و به خاطر اینکه به ترافیک نخورم از کوچه و پس کوچه به سمت خانه راندم…باید می فهمیدم دانیار چه بلایی بر سر شاداب آورده بود که تمام طول جشن مثل کسی که چندتا دیازپام با همدیگر خورده باشد…گیج و پرت بود.وقتی هم خواستم برسانمشان…شادی را جلو فرستاد و خودش با تبسم عقب نشست…حوصله نداشت…چند بار به شادی و تبسم تشر زد که کمتر حرف بزنند و حتی یکبار هم به من نگاه نکرد.وقتی جلوی خانه ترمز کرده بودم عین پرنده ای که در قفس را به رویش گشوده بودند..بال زد و حتی نماند که تشکرم را بشنود..!و من همه اینها را..این دلمردگی و رنجش بی انتهای ناگهانی را از چشم دانیار می دیدم و بدون تردید..امشب حسابم را با این بشر تسویه می کردم.
روی تختش دراز کشیده بود و مثل همیشه سیگار می کشید و به خواننده محبوبش گوش می داد.بدون اینکه چشم از سقف بگیرد گفت:
-زود اومدی…!
نمی دانم چرا..اما در اتاقش را بستم و با تحکم گفتم:
-به من نگاه کن…!
اخمهایش به شدت در هم فرو رفت.سیگار نصفه اش را توی جا سیگاری خاموش کرد و گفت:
-اوووف…از گاردت معلومه که می خوای دعوا کنی.
بلند شد و رو به روی من ایستاد.
-اما من خستم..حوصله ندارم…چند ساعته که دارم یه مهمونی مزخرف رو تحمل می کنم…می خوام بخوابم…میشه؟
و خواست از کنارم بگذرد که با حرص بازویش را گرفتم و با دست دیگر دکمه های پیراهنم را باز کردم…انگار به گلویم فشار می آوردند.
-منم حوصله ندارم..منم خستم…منم خوابم میاد…اما تا ندونم چی به شاداب گفتی که اونجوری بهم ریخته بود دست از سرت بر نمی دارم.
با انگشتان دستش موهایش را شانه کرد و گفت:
-چرا؟؟؟به چه دلیل این دختر اینقدر واست مهمه؟حس خاصی بهش داری؟
از نظر دانیار…حس خاص به جنس مخالف…در یک چیز خلاصه می شد و من همچین حسی به شاداب نداشتم.چینی روی بینی ام انداختم و گفتم:
-مگه حتما باید بهش حس خاصی داشته باشم که از ناراحتیش دلخور شم؟کلی به خاطر من و تو زحمت کشید…همین کافی نیست واسه نگه داشتن حرمتش؟واسه نشکستن دلش؟واسه دلخور نکردنش؟
با آرامش گفت:
-آها…دقیقا به همین دلایلی که گفتی…من بهش احساس دین کردم و یه سری حقایق رو نشونش دادم…نترس حرفام مثل چوب معلم بود..درد داشت…اما واسش لازم بود…!
شاخکهایم تکان خوردند…چه می گفت؟؟؟چه کرده بود با شاداب؟
-درست حرف بزن ببینم چی می گی؟
خندید و سرش را تکان داد…گاهی با این بی خیالی اش شکنجه ام می کرد.
-متاسفم…ولی این یه رازه بین من و شاداب…!
افکار بد…مثل قوم مورچه های آدمخوار…به مغزم هجوم آوردند…غریدم:
-دانیار..بگو چه غلطی کردی؟
بی تفاوت گفت:
-از شاداب بپرس…
مورچه ها مغزم را می جویدند…یعنی ممکن بود؟؟؟یعنی شاداب هم…یعنی او هم اسیر دانیار شده؟؟؟حرفی به دانیار زده؟؟؟دست رد به سینه اش خورده؟؟؟یا شاید حتی بدتر…نکند…نکند…همان حرفهای همیشگی دانیار…رابطه و دوستی بی ازدواج..بی تعهد..!وای خدا…!
-دانیار بهت هشدار داده بودم که شاداب از اوناش نیست…نگفته بودم؟؟؟
چند لحظه نگاهم کرد…بعد بلند خندید..از روی میزش سیگار جدیدی برداشت و گفت:
-از کدوماش؟؟؟
از جا پریدم و یقه اش را چسبیدم:
-اون فقط یه بچه ست احمق…حق نداری با احساسش..با جسمش..با شرافتش بازی کنی…می فهمی؟
دستانم را محکم گرفت و از خودش دور کرد و گفت:
-بچه؟؟؟ولی این چیزی که من امروز دیدم یه دختر خانوم ناز و تو دل برو بود…
آتش گرفتم…آتش…! دستم را به نشانه تهدید بالا بردم…!
-به خداوندی خدا اگه بفهمم انگشتت بهش خورده خونت رو می ریزم دانیار…به روح مامان خونت رو می ریزم..!
بلندتر خندید.
-تو که حسی بهش نداری…پس دردت چیه؟؟؟اینم یکی مثل بقیه…منکه مجبورش نمی کنم…اگه اتفاقی بیفته با رضایت قلبی خودشه…!
خیزش رگ گردنم را حس کردم…دستم را بالا بردم و با تمام قدرت توی صورتش کوبیدم…اینهمه وقاحت را باور نداشتم…دانیار به کجا رسیده بود؟؟؟
سرش از ضرب سیلی من کج شد و چند ثانیه به همان حالت ماند.لبخندش رفته رفته غلیظ تر شد.دستش را روی دماغش کشید و گفت:
-پس دوسش داری…فقط چون خیلی از تو کوچیکتره نمی خوای بهش فکر کنی…!
داد زدم:
-خفه…آبروی هرچی مرده بردی…!مادر این دختر به من اعتماد کرده و دخترش رو سپرده دست من…!تو اعتماد حالیته؟مردونگی حالیته؟این دختر…تو خونه من…تو شرکت من امانته…! امانت حالیته؟
کمی گردنش را ماساژ داد و با خونسردی گفت:
-خیله خب بابا…مطمئن باش نه اون دختر عاشق منه…نه من بهش نظر دارم…!
فاصله بینمان را کم کردم و گفتم:
-پس چی بهش گفتی که لازم بود بدونه؟؟؟
“اَه” کلافه ای گفت…نفسش را پر صدا به بیرون فوت کرد..توی چشمانم خیره شد و جوابم را شمرده و با طمانینه داد:
-خیلی دوست داری بدونی؟
در ژرفای عمیق و سیاه چشمانش گم شدم…صدایش از همیشه سردتر و تلخ تر بود…سرم را بالا و پایین کردم…در نگاهش هیچی نبود…حتی افسوس…! اهرم فندک را فشار داد و با آتشش سیگار را روشن کرد و گفت:
-لازم بود بدونه که تو دوستش نداری…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



