امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H

#37
Rainbow 
رمان اسطوره


#پارت37

شاداب

به محض دیدن مادر در آغوشش خزیدم و دستانم را محکم دور گردنش حلقه کردم…با نگرانی پرسید:

-چی شده نفس مامان؟چی شدی قلب مامان؟؟؟

اما من فقط محکمتر بغلش کردم و زور زدم که از سرازیر شدن اشکم جلوگیری کنم…اما او مادر بود…فهمید که دلم درد دارد…دستش را روی موهایم کشید و بارها و بارها گفت:

-من اینجام مامانی…من اینجام…نبینم غصه بخوری…نبینم ناراحت باشی…مامانت هنوز زنده ست..مامانت هنوز هواتو داره…مامانت عین کوه پشتته…!

حرفهایش در عین آرامش…مثل سد شکن…بغضم را شکست…قطره قطره اشک ریختم…

-کسی اذیتت کرده؟؟؟کسی دلت رو شکونده؟؟؟چیزی بهت گفتن؟؟؟

سرم را به سینه اش فشردم و بین هق هق گفتم:

-نه…!

-پس چی شده آخه؟تو که وقت رفتن خوب بودی؟

-هیچی…فقط ترسیدم…!

با هول گفت:

-از چی؟؟از کی؟؟

راستش را نگفتم…اما دروغ هم نبود…!

-از اینکه منم یه روز تو رو از دست بدم…مثل این دو تا برادر…!

نفس راحتی کشید…باور کرد…چون از عمق وابستگی ام به خودش خبر داشت.

-مرگ و زندگی دست خداست گل من…این چه فکریه که می کنی آخه؟؟؟

تنش را بو کشیدم و گفتم:

-بذار اینجا بمونم…تو رو خدا…

بوسه گرمش روی پیشانی دردناکم نشست.

-حداقل پاشو لباساتو عوض کن…

نمی خواستم صورتم را از سینه مادرم جدا کنم..می ترسیدم از قیافه ام دردم را بفهمد…فقط روسری را از دور گردنم باز کردم و گفتم:

-نه…خوبه…فقط می خوام اینجا باشم…

با هم دراز کشیدیم…شادی برق را خاموش کرد و پیش ما آمد..یک دست مادر زیر سر من بود و یک دستش زیر سر شادی…می شنیدم که حرف می زنند…شادی برایش از جشن می گفت و مادر در سکوت گوش می داد…و من…!

من…با خرابترین حالی که در کل عمرم تجربه کرده بودم…بیصدا اشک می ریختم و ناله هایم را خفه می کردم…نه از اینکه دیاکو دوستم نداشت…اینهم درد داشت اما نه به اندازه اینکه می دیدم…من هنوز هم دیوانه وار دوستش دارم…درد این بیشتر بود…! می توانستم قبول کنم که محبتها و نگرانیهایش همه از سر دلسوزی اند…اما نمی توانستم به خودم بقبولانم که محبت و عشق واقعی ام به او باید در سینه مدفون شوند…! به قلبم رجوع می کردم…نمی پذیرفت…بیرون کردن عشق دیاکو را نمی پذیرفت…با تک تک رگ و پی هایش..دور وجود دیاکو حصار کشیده بود و اجازه نمی داد قدمی از آنجا دور شود…!اصلا دست من نبود…مگر وقتی مهرش به دلم نشست اختیاری داشتم که الان برای بیرون کردنش داشته باشم؟؟؟مگر دست خودم بود که نفسش به وجودم جان می داد؟مگر دست من بود که صدایش قلب عاشقم را مجنون می کرد؟مگر دست من بود که حضورش اندامم را به لرزه می انداخت؟؟؟من چه اختیاری داشتم؟؟چه کنترلی داشتم؟؟؟از همان روز اول قلبم خواستش…بی چک و چانه…بی پرسش و پاسخ…مگر آن روز که در آغوشش بودم این قلب در به در برای عاشق شدن از من اجازه گرفت که حالا به میل من فارغ شود؟؟؟

نه…دوست نداشتن دیاکو…کار من نبود…

بغض جدیدی پاره شد…

اما او دوستم نداشت…این زهر کشنده را چگونه در خونم تحمل می کردم؟؟؟چگونه هر روز می دیدمش و این دوست نداشتنش را به خودم دیکته می کردم؟؟؟چطور با این همه غم زندگی می کردم؟؟؟دیاکو مرا دوست نداشت…مرا نمی خواست…برایش کوچک بودم..کم بودم…بهتر می خواست…برتر می خواست…بالاتر می خواست…و با نامیدی معترف بودم که حق هم داشت…! او برای من همان اسطوره دست نیافتنی بود..یک الهه یونانی که باید از دور پرستش می شد…با احترام…با احتیاط…بدون لمس…یا حتی بدون دیدن…و این برای قلب کوچک تازه بیست ساله شده من…بزرگترین مصیبتِ آن روزها بود…!
پاسخ
 سپاس شده توسط ...Nora


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H - Ɗєя_Mσηɗ - 17-06-2020، 14:00

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان