امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H

#43
رمان اسطوره

#پارت 43

دیاکو

بارها در زندگی به اوج استیصال رسیده بودم…بارها و بارها…! رفتن ناگهانی کیمیا…یکی از همان دفعات بود…! وقتی که من دنبال باغ و تالار بودم…وقتی که شب قبلش، توی مزون معروفی در شمال تهران…لباس عروسی را بر تنش دیدم و ناخنهایم را توی پوشت و گوشت دستم فرو بردم که مبادا در اثر آنهمه زیبایی خبطی از من سر بزند…وقتی خانه را در عرض بیست و چهار ساعت تخلیه کردم و دوباره طبق سلیقه او چیدمش…وقتی به دستش حلقه انداختم و حلقه اش را پوشیدم…وقتی گردنبند اهدایی ام را توی گردنش دیدم…وقتی که بعد از صیغه محرمیت اولین بوسه را از لبش گرفتم و در آغوش فشردمش…وقتی که فکر می کردم دوران تنهایی و خستگی و در به دری به سر آمده و نوبت به آرامش رسیدنم شده…کیمیا…رهایم کرد و رفت…!

به هر زبانی که بلد بودم…به هر روشی که می شناختم…به هر وسیله ای که می توانستم…سعی کردم جلویش را بگیرم…! با ناز و نوازش..با اخم و دعوا…با حرف و منطق…با عشق و احساس…با هرچیزی که داشتم…! اما جواب نداد…می خواست برود و دنیاهای جدید را کشف کند…جدیدتر از من..بهتر از من…پر هیجان تر از من…!دلش تجربه می خواست…نه خانه داری…نه شوهر داری…نمی خواست در سن بیست و پنج سالگی اندامش به خاطر زایمان خراب شود…نمی خواست با در خانه نشستن مبتلا به پیری زودرس شود…نمی خواست تمام دغدغه اش..خوب برگزار کردن میهمانی های شبانه باشد…می گفت دوستم دارد اما نه بیشتر از خودش..می گفت می خواهد از جوانی اش تا جوان است استفاده کند و من با تعصبات عجیب و غریبم مانع رشدش می شوم..!

من هرچه در چنته داشتم خرج نگه داشتنش کردم…اما همان موقع هم دانیار با یک اس ام اس…این قائله را ختم کرد:

“شرط دل دادن دل گرفتن است…وگرنه یکی بی دل می ماند و دیگری دو دل”..!

این تنها واکنش دانیار در کل مدت نامزدی و جدایی من بود…! قبل از نامزدی هم گفته بود این دختر برای تو زن نمی شود و من به بدبینی اش خندیده بودم…همین…! تمام نقش دانیار..در ازدواج برادرش…!

دلم را پس گرفتم…که نه من بیدل شوم و نه او دو دل…! آنقدر مصیبت های گوناگون از سر گذرانده بودم که فکر می کردم بالاخره این را هم رد می کنم…اما انگار رنگ این یکی فرق داشت…خلا حضور کسی که زندگی ام را طراوت بخشیده بود اذیتم کرد…خیلی زیاد..! من سالها عادت کرده بودم به اینکه تنها باشم و نگران دانیار و مسئولیت هایم…! بعد از اینهمه مدت…که از مرگ خانواده ام می گذشت…کسی پیدا شده بود که با لطافت محبت می کرد..زیبا محبت می کرد…بعد از بیست سال کسی را پیدا کرده بودم که نگرانم باشد…یادم آورده بود که منهم آدمم و نیازهایی دارم…و به آنها به ظریف ترین شکل ممکن جواب داده بود…! فهمیده بودم این طپش های قلب ناشی از عشق که می گویند چیست و لذتش را چشیده بودم…و حالا…با رفتنش…دوباره خلا برگشته بود…! درست مثل رژیمی که می گویند اگر رهایش کنی با حجم بیشتری از چربی زائد رو به رو می شوی…منهم با رها کردن کیمیا…با سیلی از دردهای تمام نشدنی رو به رو شدم..دردهایی که قبلا هم بودند…اما به حضورشان..به وجودشان عادت داشتم…فکر می کردم زندگی همین سیاه ها و سفیدها است..غم و تنهایی و بی کسی باید باشد…اصلا اگر نباشد یک چیزی کم است..! اما کیمیا آن روی زندگی…آن روی قشنگ و شاد و رنگی اش را نشان داد و تشنه مرا لب چشمه رها کرد…!

سعی کردم این برهه کوتاه عمرم را فراموش کنم و به زندگی برگردم…من وقت غصه خوردن نداشتم…وقت زانوی غم بغل گرفتن نداشتم…شرکت نوپا بود…و دانیار مثل همیشه در تارهای عنکبوتی خودش اسیر…! اگر من…تنها تگیه گاهش می شکستم و فرو می ریختم…تکلیف او چه می شد؟؟ شب رفتن کیمیا..تا صبح توی اتاق قدم زدم…از روش دانیار برای تسکین خودم استفاده کردم و پاکتهای متوالی سیگار را توی حلق و ریه ام ریختم و بعد..صبح روز بعدش…دوش گرفتم و مثل همیشه مرتب سر کارم حاضر شدم…!

فراموش کردم؟؟؟ نکردم..! نمی گویم در فراغش ماهها اشک ریختم و خنده از لبم فراری شد و شمع روشن کردم و شعر گفتم…نه…! زندگی از من فولادی ساخته بود که این طوفانها و زلزله ها و حتی بدترش هم خمش نمی کردند…کیمیا را به نداشته هایم اضافه کردم و با نبودنش کنار آمدم…اما گوشه ای از قلبم سیاه شد…مثل بافت فاسد شده ای که دیگر کار نمی کند…آن تکه هم دیگر نزد و کار نکرد…! شکستگی اش بند نخورد..جوش نخورد..خوب نشد…! ماند…تا در چنین روزی…بوی تعفنش اینچنین در وجودم پخش شود و عذابم بدهد…ماند تا عذابم بدهد..!

چشمم را باز کردم..دانیار…پاهایش را روی میز گذاشته بود و سیگار به لب…هوشمندانه و متفکر نگاهم می کرد…!لبخند زدم…کسی که دانیار را بشناسد می فهمد که نگرانی و دلواپسی از جانب او چه لذتی دارد…و من چقدر خوشبخت بودم که در عوض تمام عمرم…دانیار را داشتم…که با همه تلخی و سردی اش…برادرم بود…نگرانم می شد و حتی در سکوت و تنها با نگاه حمایتم می کرد.

کمی به جلو خم شدم و به چشمهای باریک و تاریکش نگاه کردم و گفتم:

-می دونی دلم واسه چی تنگ شده؟

جواب نداد…فقط نگاه کرد…

-واسه اون وقت هایی که قدت تا کمر من بود و دستات رو به زور دور شکمم می رسوندی و محکم بغلم می کردی…!

انتظار نداشتم به درخواستم پاسخ مثبت بدهد…همین که خط روی لبش…نقش پوزخند نداشت کفایت می کرد.

سیگار را توی جاسیگاری فشار داد و گفت:

-من آدم بد نامی ام داداش…بترس از اینکه زیادی به من نزدیک شی و انگ همجنس بازی بهت بزنن…!

برای پنهان کردن زجری که می کشیدم خندیدم…پس از همه شایعات پشت سرش خبر داشت…!
پاسخ
 سپاس شده توسط شـــقآیــق ، ...Nora


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H - Ɗєя_Mσηɗ - 29-06-2020، 20:40

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان