رمان اسطوره
#پارت44
شاداب:
گوشی را در دستم جا به جا کردم و گفتم:
-حوصله ندارم تبسم.سر به سرم نذار.
-ای بابا..تو دیگه چرا؟حالا من و بگی یه چیزی…یه زن متاهل و هزار سودا…مثل شما مجردای علاف نیستم که!
چقدر امروز دیاکو دیر کرده بود.با چشم عقربه ها را دنبال کردم و گفتم:
-نشیدی می گن آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره؟حکایت توئه…پسره سر جمع دو تا اس ام اس بهت داده و والسلام.اونوقت تو داری واسه بچه ت سیسمونی می خری.
قهقهه زد و گفت:
-تو دیگه خفه.حداقل بین ما دو سه تا اس ام اس رد و بدل شده.تو چی می گی که هنوز اندر خم یک کوچه ای؟
دلم فشرده شد…تبسم بی خبر از همه جا…به زخمم نیشتر زده بود.با ناخن روی میز خط کشیدم و گفتم:
-دیگه نه کوچه ای وجود داره و نه خمی.
-چرا؟مگه چی شده؟
ناخنم را محکمتر روی میز فشردم.
-هیچی.چیزی نشده.
-خاک تو سرت که عرضه روشن کردن یه ترموستات ساده رو نداری.نمی دونم اینهمه سال که افتخار دوستی با منو داری چطور یاد نگرفتی.حالا غصه نخور.خودم یه دوره فشرده واست می ذارم ردیف می شی.
حتی حوصله شوخیهای تبسم را هم نداشتم.کسل و بی حال گفتم:
-لازم نکرده.تو یه فکری به حال خودت بکن.کاری نداری؟
چند لحظه سکوت کرد و گفت:
-نه انگار واقعاً یه چیزیت میشه.عصر میام پیشت.
برای قطع کردن هرچه زودتر تماس گفتم:
-باشه.ممکنه دیاکو بخواد تماس بگیره.فعلاً.
از توی نایلونی که روی میز گذاشته بودم چیپس سرکه نمکی و قوطی کوچک ماست موسیر را در آوردم و برای منحرف کردن ذهن درگیرم مشغول شدم و به این فکر کردم که دیاکو کجاست…اما چند دقیقه بعد از راه رسید. سریع محتویات دهانم را قورت دادم و ایستادم.جواب سلامم را آرام داد و گفت:
-چه خبر؟
لیست تماس و پیغام ها را به دستش دادم.
چقدر چشمانش سرخ بود..چقدر صورتش درهم و خسته بود…چقدر خط اخمش گودتر شده بود.چقدر در این دو روز دیاکو عوض شده بود.
-توام چیپس و ماست دوست داری؟
به خودم آمدم و زیرلب گفتم:
-بله.
سرش را تکان داد و گفت:
-منم همین طور.
خم شدم و آنهایی را که برای شادی خریده بودم برداشتم و به سمتش گرفتم:
-بفرمایین.اینا اضافیه.
خندید.نه مثل همیشه پر انرژی….اما به هرحال خندید و گفت:
-یعنی اینقدر دوست داری که چندتا چندتا می خری؟
دلم می خواست تا ابد به خنده اش نگاه کنم…به زور نگاهم را از صورتش جدا کردم و گفتم:
-مال خودم نیست.واسه شادی خریده بودم.
-پس چرا می دیش به من؟
لحظه ای سرم را بلند کردم.لبخندش جمع شده بود و چشمانش مهربان.
-وقتی برم خونه..سر راه واسش می خرم.
بالاخره نایلون را از دستم گرفت و گفت:
-باشه.پس اینا قسمت من بوده.
زمزمه کردم.
-فقط واسه معدتون بده.مراقب باشین.
در حالیکه دور می شد و گفت:
-خوب شد گفتی.قرصم رو نخوردم.شانس آوردم تو هستی.وگرنه تا حالا صدبار دیگه معدم خونریزی کرده بود.
و به اتاقش رفت…از شدت غم لبم لرزید…چه فایده از این بودنی که او دوستش نداشت؟؟؟
هنوز ننشسته..دوباره در سالن باز شد و اینبار…شاهکاری از خلقت خدا…با ناز و منت داخل آمد. به محض ورودش..بوی فوق العاده ای فضا را پر کرد…بوی که در کنار آنهمه زیبایی هوش از سر هر آدمی می برد..حتی منی که همجنسش بودم.
حین اینکه با دقت سالن را می کاوید…مبهوت و متحیر نگاهش کردم.با کفشهای پاشنه دار مشکی، بلندی قدش را چشمگیرتر کرده بود.شلوار پارچه ایش فیت پاهای پُر و کشیده اش بود و مانتوی اندامی کوتاهی… هیکل جذابش را مثل یک تابلوی نقاشی در بر گرفته بود…شال آبی آسمانی خوشرنگی که روی موهای روشن و حالت دارش انداخته بود هارمونی محشری با رنگ چشمانش داشت و صورتی ملایم لبانش…قرمزی طبیعی گونه هایش را برجسته تر می کرد.
بی شک این زن..به منظور نشان دادن اوج قدرت خداوند در آفرینش زیبایی…به دنیا آمده بود…!
-عزیزم با شما هستم.مهندس حاتمی تشریف دارن؟
قلبی که تا کنون از شوق دیدن دیاکو..دیوانه وار خودش را به در و دیوار می کوبید…ناگهان با وحشت تمام چشمانش را بست…زانوهایش را بغل کرد و در گوشه ای نشست…!این زن می خواست دیاکو را ببیند؟؟؟
-بله…وقت قبلی دارین؟
خندید…سفیدی و یکدستی دندانهایش تیر آخر را به قلب ترسیده ام زد.
-فقط بهش بگو کیمیا اومده…!
کیمیا؟؟؟یعنی دیاکو را می شناخت؟؟؟یا نه…حتی ترسناک تر از این..دیاکو او را می شناخت؟
تاندون های منتهی به قلم های انگشتانم را منقبض کردم تا قدرت دستانم حفظ شوند.گوشی را برداشتم و با نیروی اندکی که از یک امید ضعیف می گرفتم دکمه صفر را فشار دادم.
-بله؟
کیمیا کمی به سمت در رفت…با هر قدمی که برمی داشت… بوی عطرش سالن را خنک می کرد.
-یه خانوم به اسم کیمیا اومدن و می خوان شما رو ببینن.
با سکوتش امیدم کمی جان گرفت.اما جمله بعدی اش دنیا را بر سرم آوار کرد.
-بفرستش داخل…و تا زمانی که اینجاست نه کسی رو راه بده و نه تلفنی رو وصل کن.
چشمی که گفتم را خودم هم نشنیدم چه رسیده به او.
-بفرمایین داخل خانوم.
چهره شیرین و گشاده اش را با لبخند زیبایی آراست و گفت:
-مرسی عزیزم.
از پشت نگاهش کردم…دلم می خواست می توانستم مانع ورودش شوم…اگر می توانستم حتی التماسش می کردم که از اینجا برود و پشت سرش را هم نگاه نکند…اما رفت و در را پشت سرش بست و مرا شکست…!
چه درد وحشتناکی بود که این زن..اینهمه به دیاکو می آمد…!
#پارت44
شاداب:
گوشی را در دستم جا به جا کردم و گفتم:
-حوصله ندارم تبسم.سر به سرم نذار.
-ای بابا..تو دیگه چرا؟حالا من و بگی یه چیزی…یه زن متاهل و هزار سودا…مثل شما مجردای علاف نیستم که!
چقدر امروز دیاکو دیر کرده بود.با چشم عقربه ها را دنبال کردم و گفتم:
-نشیدی می گن آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره؟حکایت توئه…پسره سر جمع دو تا اس ام اس بهت داده و والسلام.اونوقت تو داری واسه بچه ت سیسمونی می خری.
قهقهه زد و گفت:
-تو دیگه خفه.حداقل بین ما دو سه تا اس ام اس رد و بدل شده.تو چی می گی که هنوز اندر خم یک کوچه ای؟
دلم فشرده شد…تبسم بی خبر از همه جا…به زخمم نیشتر زده بود.با ناخن روی میز خط کشیدم و گفتم:
-دیگه نه کوچه ای وجود داره و نه خمی.
-چرا؟مگه چی شده؟
ناخنم را محکمتر روی میز فشردم.
-هیچی.چیزی نشده.
-خاک تو سرت که عرضه روشن کردن یه ترموستات ساده رو نداری.نمی دونم اینهمه سال که افتخار دوستی با منو داری چطور یاد نگرفتی.حالا غصه نخور.خودم یه دوره فشرده واست می ذارم ردیف می شی.
حتی حوصله شوخیهای تبسم را هم نداشتم.کسل و بی حال گفتم:
-لازم نکرده.تو یه فکری به حال خودت بکن.کاری نداری؟
چند لحظه سکوت کرد و گفت:
-نه انگار واقعاً یه چیزیت میشه.عصر میام پیشت.
برای قطع کردن هرچه زودتر تماس گفتم:
-باشه.ممکنه دیاکو بخواد تماس بگیره.فعلاً.
از توی نایلونی که روی میز گذاشته بودم چیپس سرکه نمکی و قوطی کوچک ماست موسیر را در آوردم و برای منحرف کردن ذهن درگیرم مشغول شدم و به این فکر کردم که دیاکو کجاست…اما چند دقیقه بعد از راه رسید. سریع محتویات دهانم را قورت دادم و ایستادم.جواب سلامم را آرام داد و گفت:
-چه خبر؟
لیست تماس و پیغام ها را به دستش دادم.
چقدر چشمانش سرخ بود..چقدر صورتش درهم و خسته بود…چقدر خط اخمش گودتر شده بود.چقدر در این دو روز دیاکو عوض شده بود.
-توام چیپس و ماست دوست داری؟
به خودم آمدم و زیرلب گفتم:
-بله.
سرش را تکان داد و گفت:
-منم همین طور.
خم شدم و آنهایی را که برای شادی خریده بودم برداشتم و به سمتش گرفتم:
-بفرمایین.اینا اضافیه.
خندید.نه مثل همیشه پر انرژی….اما به هرحال خندید و گفت:
-یعنی اینقدر دوست داری که چندتا چندتا می خری؟
دلم می خواست تا ابد به خنده اش نگاه کنم…به زور نگاهم را از صورتش جدا کردم و گفتم:
-مال خودم نیست.واسه شادی خریده بودم.
-پس چرا می دیش به من؟
لحظه ای سرم را بلند کردم.لبخندش جمع شده بود و چشمانش مهربان.
-وقتی برم خونه..سر راه واسش می خرم.
بالاخره نایلون را از دستم گرفت و گفت:
-باشه.پس اینا قسمت من بوده.
زمزمه کردم.
-فقط واسه معدتون بده.مراقب باشین.
در حالیکه دور می شد و گفت:
-خوب شد گفتی.قرصم رو نخوردم.شانس آوردم تو هستی.وگرنه تا حالا صدبار دیگه معدم خونریزی کرده بود.
و به اتاقش رفت…از شدت غم لبم لرزید…چه فایده از این بودنی که او دوستش نداشت؟؟؟
هنوز ننشسته..دوباره در سالن باز شد و اینبار…شاهکاری از خلقت خدا…با ناز و منت داخل آمد. به محض ورودش..بوی فوق العاده ای فضا را پر کرد…بوی که در کنار آنهمه زیبایی هوش از سر هر آدمی می برد..حتی منی که همجنسش بودم.
حین اینکه با دقت سالن را می کاوید…مبهوت و متحیر نگاهش کردم.با کفشهای پاشنه دار مشکی، بلندی قدش را چشمگیرتر کرده بود.شلوار پارچه ایش فیت پاهای پُر و کشیده اش بود و مانتوی اندامی کوتاهی… هیکل جذابش را مثل یک تابلوی نقاشی در بر گرفته بود…شال آبی آسمانی خوشرنگی که روی موهای روشن و حالت دارش انداخته بود هارمونی محشری با رنگ چشمانش داشت و صورتی ملایم لبانش…قرمزی طبیعی گونه هایش را برجسته تر می کرد.
بی شک این زن..به منظور نشان دادن اوج قدرت خداوند در آفرینش زیبایی…به دنیا آمده بود…!
-عزیزم با شما هستم.مهندس حاتمی تشریف دارن؟
قلبی که تا کنون از شوق دیدن دیاکو..دیوانه وار خودش را به در و دیوار می کوبید…ناگهان با وحشت تمام چشمانش را بست…زانوهایش را بغل کرد و در گوشه ای نشست…!این زن می خواست دیاکو را ببیند؟؟؟
-بله…وقت قبلی دارین؟
خندید…سفیدی و یکدستی دندانهایش تیر آخر را به قلب ترسیده ام زد.
-فقط بهش بگو کیمیا اومده…!
کیمیا؟؟؟یعنی دیاکو را می شناخت؟؟؟یا نه…حتی ترسناک تر از این..دیاکو او را می شناخت؟
تاندون های منتهی به قلم های انگشتانم را منقبض کردم تا قدرت دستانم حفظ شوند.گوشی را برداشتم و با نیروی اندکی که از یک امید ضعیف می گرفتم دکمه صفر را فشار دادم.
-بله؟
کیمیا کمی به سمت در رفت…با هر قدمی که برمی داشت… بوی عطرش سالن را خنک می کرد.
-یه خانوم به اسم کیمیا اومدن و می خوان شما رو ببینن.
با سکوتش امیدم کمی جان گرفت.اما جمله بعدی اش دنیا را بر سرم آوار کرد.
-بفرستش داخل…و تا زمانی که اینجاست نه کسی رو راه بده و نه تلفنی رو وصل کن.
چشمی که گفتم را خودم هم نشنیدم چه رسیده به او.
-بفرمایین داخل خانوم.
چهره شیرین و گشاده اش را با لبخند زیبایی آراست و گفت:
-مرسی عزیزم.
از پشت نگاهش کردم…دلم می خواست می توانستم مانع ورودش شوم…اگر می توانستم حتی التماسش می کردم که از اینجا برود و پشت سرش را هم نگاه نکند…اما رفت و در را پشت سرش بست و مرا شکست…!
چه درد وحشتناکی بود که این زن..اینهمه به دیاکو می آمد…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



