23-07-2020، 5:23
(19-07-2020، 13:18)shadi ahmadi نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.وووووووووییییییی عزیزم عالیه بازم بزار
سلام دوستان![]()
اینجانب شادی میباشم....![]()
دارم یه رمان می نویسم...
میخوام یه قسمت از رمانم رو براتون بزارم اگه دوست داشتین سپاس بدین تا ادامش رو بزارم...![]()
![]()
بِسم الله الرّحمن الرّحیم
[img]<br />png.Negar_20200718_183239[/img]
رمان: شکلات عسلی![]()
نویسنده: شادی![]()
ژانر: طنز، کلکلی
، غمگین
![]()
#مقدمه
درکم نمیکنی...
حسم رو نمی فهمی...
نمیدونی چقدر سخته، که همیشه قوی باشی...
وقتی که نتونی قوی باشی...
اما انتخابی به جز قوی بودن نداشته باشی...
درسته...
هیچ وقت نمیفهمی که چقدر قوی هستی...
تا زمانی که قوی بودن تنها راه باشه...
وقتی یه بغض کهنه عین خوره به گلوت چسبیده باشه...
اما نتونی بشکنیش...
خودت پر درد باشی...
اما فقط به خاطر یه نفر به زندگی ادامه بدی...
به خاطر اون یه نفر بغض کهنت رو با آب پایین بدی...
به اون یه نفر انگیزه بدی...
خواهرش باشی اما...
وقتی بهت نیاز داره...
براش پدر بشی...
مادر بشی...
برادر بشی...
تگیه گاه بشی...
بشی همه کس و کارش...
کسی که بهش تکیه کنه...
اما غافل از این که تکیه گاه به ظاهر محکمش...
توخالی و پوچه...
تکیه گاهت یتیمه...
اما...
کمکت میکنه بغضت رو بشکنی تا روی دلت سنگینی نکنه...
شبا با لالایی و آهنگ صداش با آرامش به خواب بری...
کسی که به خاطرت آدم میکشه...
فقط به خاطر تو...
واقعا ستودنیه...
#آرتمیس
مزایک لق زیر پام رو بلند کردم. دستم رو وارد حفره ی خالیه زیر مزایک کردم... دستم به جسمی سرد و خاک خورده برخود کرد... آب دهنم رو قورت دادم. یعنی الان وقتشه؟ خداکنه که اشتباه نکرده باشم... جسم رو بلند کردم. با دستم روی عنوان خاک خورده ی دفتر کشیدم... Artemis's Diary...
چهار سال از اون موقع میگذره...
وقتشه...
دفتر رو باز کردم... با ترس... با لرز... با وحشت... با بغض... بغض کهنم که تو این چهار سال مهمون گلوم بود داشت میشکست... چشمام رو بستم اشکام از دریای چشمام بیرون جهیدن... و با دست های لرزون از هیجان و استرس، بالاخره ورق زدم!
*****
*(۲۵ اسفند)*
چند روزی بود که اولین ترم دانشگاهم رو شروع کردم... ورودی بهمن ماه بودم و شاگرد ممتاز دانشگاه... به خاطر خونگرمی بیش از حدم برای خودم یه اکیپ ۴ نفره دست و پا کرده بودم... وجود ۲ تا از پسر خاله هام که جزوی از این اکیپ ۴ نفره بودن کمک زیادی برای تشکیل اکیپ بهم کرده بود... با لبخند وارد کلاس شدم:
فریماه:- ببین میدونستی این استاد جدیده که به جای جهانبخش اومده روت کراش داره؟!
نیشم تا بناگوش که چه عرض کنم تا خود گوشام چاک خورد:- ناموسا؟
فریماه:- اوهوم... اصلا بیا امروز آزمایش انجام بدیم... امروز جلوی روی این استاده یه کم بی حوصله باش اگه حالت رو نپرسید من اسمم رو عوض میکنم!!!
در لحظه چشمام شیطون شد و با لحن شیطنت باری گفتم:
- اوکی ولی اگه خلافش ثابت شه من اسمت رو انتخاب میکنم!
فریماه:- خب اگه حق با من باشه چی؟
بدجنس لب زدم:
- من بهت قولی ندادم که منتظر باشی بهش عمل کنم!!!
فریماه:- حالا اینا به کنار... حالا میدونی که باید چیکار کنی؟
- من بچه ی تئاترمااااا!
فریماه:- اوکی ببینم چیکار میکنی...
فریماه دوست منه... یه جورایی، یه عضو حیاتی تو اکیپمون!
مدت زیادی نبود که اومده بودیم داخل کلاسه این استاد جوونه، باورتون میشه!!!
طرف ۲۴ سال بیشتر نداره اونوقت استاده منه!!! در یه همچین مواقعی دوست دارم سرم رو بکوبم به دیوار مجاور!!! تو همین فکرا بودم که حس کردم دو سه تا از مهره های کمرم جابه جا شد:
- آخخخخخخخخ مااااماااانییییی
آرشام:- سلوووووم دخی خاله چطو مطوری؟؟؟
- شاید باورت نشه ولی قبل این که تو بیای توپ توپ بودم.
آرشام:- خیلی بیشعوریییییی ماهی (فریماه رو میگه) نگاش کن!!! من به خاطر تو کوبیدم از دانشگاه آزاد اومدم دانشگاه شریف!!! ایشششش...
پرو پرو گفتم:
- کسی مجبورت نکرده که اینکارو بکنی به خواست خودت اومدی!!!
دهن آرسام و آرشام و ماهی چسبید به کف کلاس... و چشاشون عین چشای گاو گرد شد!!! خخخخخ چیه؟ یه لحظه حرصم گرفت... داشت سرم منت میگذاشت!
آرشام با همون چشای گرد گفت:- خیلی پرویییییی؟؟؟
- تو اولین نفر نیستی که یه همچین طرز فکری در موردم داره!!!
آرشام:- میدونستی خیلی بیشعوری؟؟؟
- میدونم!
آرشام:- میدونستی دوست دارم خفت کنم؟؟؟
- اوهوم
آرشام:- میدونستی خیلی دوستت دارم خواهری؟؟؟
- عزیزم حق داری!
خخخخخ چیه خب راس میگم...
ادامه صحبت هامون با اومدن استاد ناتموم موند... فریماه از اون سمت یه چشمک زد (یعنی؛ ببینم چیکار میکنی) که از چشم آرسام دور نموند!!! با سر پرسید:
چی شده؟؟؟ منم با سر گفتم هیچی... استاد بلافاصله رفت پای تخته و شروع کرد به درس دادن.... منم که ردیف جلو نشسته بودم... یه آه پرسوززززززز کشیدم و سرم رو پایین انداختم...!، استاد همونجوری که داشت درس میداد زیر چشمی یه نگاه به من انداخت و به درس ادامه داد... بعد از تدریس مبحث مورد نظر نشست روی صندلی... دوباره یه آه پر سوززززز کشیدم! و سرم رو پایین انداختم تا نیش بازم معلوم نباشه...
استاد:- خانم رستا اتفاقی افتاده؟![]()
خخخخخ، ای جاااان تو منو دوس؟ منم که تو رو دوس! بریم محضر؟
با همون نیش باز سرم رو آوردم بالا و گفتم:
- خیر استاد...
به فریماه نگاه کردم که در مرز انفجاررررر بود... منم نیشم داشت از بقلا جررر میخورد... آرسام و آرشامم بی خبر و سر در گم نگاهشون رو بین ما دو تا به ما دو تا نگاه میکردن و با سر میپرسیدن چی شده؟؟؟ مطمئن بودم قیافم کاملا سرررررخ شده... یعنی داشتم جون میدادم که استاد خسته نباشید گفت و جیم شد... به محض خروج استاد منو فریماه تا کمر تا شدیم و شروع کردیم به خندیدن... یعنی نیشم تا ته باز شده بود و از چشام اشک میومد بیرون فریماه هم سرش رو گذاشته بود روی دسته ی صندلی و میخندید به جان مادرم خندیدنش خیلی باحال بود انگار پورشه داره تیک آف میکشه!!! بعد این که یه دور کامل خندیدیم صاف نشستیم و اشک هامون رو پاک کردیم و ماجرا رو برای پسرا شرح دادیم پسرا پهن شدن کف کلاس یه جور میخندیدن که نگو اصلا یه وضعی بود بعد این که یه دل سیر خندیدن پاشدن و اشک هاشون رو پاک کردن...
*****
ورق زدم... از عرش به فرش کنیده شدم... یه زندگی ایده آل رو از دست دادم... الان تنها چیزی که دارم غمه... دلتنگیه... تنهایی و بی کسیه... یادمه وقتی بهم میگفتن یه روز با یاد آوری خاطرات خوب اشک میریزی... باور نمیکردم... اما الان...
دوباره شروع به خوندن کردم...![]()
~•~•~•~•~
خب اینم از پارت اول رمانمون امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه دوست داشتین ادامش رو بزارم سپاس بزارید![]()

بازی آنلاین
آپلود عکس


![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



