رمان اسطوره
#پارت 45
دیاکو:
نسبت به چهار سال پیش قیافه اش جا افتاده تر و زیبایی اش پخته تر شده بود. آن موقع فقط زیبا بود اما الان جذابیت ها و ظرافت های زنانه را هم چاشنی هر حرکتش کرده بود و همین دلفریب ترش می کرد.
-چقدر شرکتت خوشگله.معلومه حسابی کارت گل کرده.
چشمانم از بی خوابی دیشب می سوخت.کمی مالیدمشان و گفتم:
-آلبومت رو آوردی؟
چینی در پیشانی اش انداخت و گفت:
-سرت درد می کنه؟می خوای واست مسکن بیارم؟
دستی به موهایم کشیدم و گفتم:
-آلبومت رو بده به من و برو.
کنار میزم ایستاد…به صندلی تکیه دادم و نگاهش کردم.گونه هایش مثل قبل سرخ بودند…آن روزها..برای اینکه اذیتش کنم با اخم می گفتم:
-باز با سرخاب سفیداب خودت رو رنگ کردی؟
و او با اعتراض دستم را می گرفت و روی صورتش می کشید و بعد انگشتانم را مقابل چشمانم می گرفت و می گفت:
-کو؟سرخاب کجا بوده؟
و من با سرخوشی می خندیدم و در آغوش می گرفتمش..
نفس عمیق کشیدم که به اعصابم مسلط شوم..اما بوی عطرش…با قدرت هرچه تمام تر در بینی ام نشست و کلافه ترم کرد.
-کیمیا…آلبوم…!
مردمک هایش یک لحظه هم آرام نمی گرفتند…همیشه بابت این حرکت مداوم تیله های آبیش سر به سرش می گذاشتم.
-وقتی به یه نفر خیره نگاه می کنی اینقدر چشمات رو نچرخون.
مثل یک بچه گربه ملوس خودش بین بازوانم جا می کرد و می گفت:
-مگه دست منه؟مدلش همینه.
و بعد غر می زد.
-به همه چی من ایراد می گیری.بداخلاق…!شوهرای مردم مرتب قربون صدقه زنشون می رن…شوهر من رو هر قسمت بدنم یه عیبی می ذاره.
حق داشت غر بزند..او که نمی دانست تا چه حد دیوانه قسمت به قسمت بدنش هستم.
هنوز نگاهم می کرد…ساکت و آرام…دستانم را به سینه زدم و گفتم:
-من کلی کار دارما…اگه آلبومت رو آوردی بده…اگرم نه که خدا نگهدار.
فاصله اش را کمتر کرد و گفت:
-این رسم مهمون نوازی کرداست؟
عجب رویی داشت..!
-اینجا محل کارمه نه سالن پذیرایی خونه م.توی این محیط من از پذیرش مهمون معذورم.
تیله های آبیش برق زدند.
-یعنی اگه بیام خونه ت خوش اخلاق تری؟اونجا مهمون نوازی می کنی؟
پوزخند زدم و گفتم:
-می خوای بیای خونه م؟
سریع جواب داد:
-اگه رام بدی آره.
سرم را تکان دادم.
-چقدر رفتن به خونه یه مرد مجرد و تنها واست راحت شده.
بالاخره چهره خندانش به اخم نشست.
-تو واسه من غریبه نیستی.هیچ وقتم نمی شی.اینقدر بدجنس نباش دیگه.
سینه ام از سنگینی نفسم بالا و پایین شد.تکیه ام را از صندلی برداشتم و گفتم:
-ببین دختر جان…اگه الان اینجایی به احترام پدر و مادرته و دین بزرگی که به گردن من و دانیار دارن.نمی دونم عصبانیتای منو یادت مونده یا نه…اما به هر حال بهت توصیه می کنم اون آلبوم لعنتیت رو بذاری رو این میز و بری.
آسمان چشمانش را ابرهای سیاه پوشاندند.آهی کشید و گفت:
-هنوزم غد و لجباز و یه دنده.اصلا عوض نشدی.
دیگر نتوانستم حرص و خشمم را کنترل کنم.داد زدم.
-بله..عوض نشدم…می بینی؟؟؟همونم که از دستش فرار کردی…همون که گفتی نمی تونی تحملش کنی…حالا که فهمیدی من تغییر نکردم….پس برو همون جایی که بودی و دست از سر زندگیم بردار.
با ناراحتی گفت:
-من کی گفتم نمی تونم تحملت کنم؟کی گفته از دست تو فرار کردم؟به خدا حتی یه روزمم بدون فکر تو نگذشته.
دلم می خواست آن چشمان دروغگوی زیبایش را از کاسه در بیاورم.مشتم را روی میز کوبیدم و گفتم:
-اه..بس کن دیگه…گوشام درازه یا دم دارم؟فکر کردی با بچه طرفی؟یا یه احمق؟؟که هر وقت دلت خواست ولش کنی و هر وقت میلت کشید بری سراغش؟
مشتم را میان دستانش گرفت و گفت:
-به خدا پشیمون شدم.همون ماههای اول..دلم تنگ شده بود…واسه تو..مامان و بابام…کتی…داشتم دیوونه می شدم …اما روم نمی شد برگردم…فکر می کردم اونجا کلی اتفاقات جالب منتظرمه..اما وقتی رفتم تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم و به خاطر یه سراب…دنیامو از دست دادم…!
خواستم مشتم را بیرون بکشم…نذاشت…با تمام خشمی که داشتم دستش را گرفتم و به عقب هلش دادم…
نفهمیدم چه شد…دادش را شنیدم و به خودم که آمدم…کیمیا را با فرق شکافته…روی زمین دیدم…!
شاداب با هراس در را باز کرد و گفت:
-چی شد؟
تا چند ثانیه اول نتوانستم تکان بخورم…همه چیز مثل یک شوک سریع و تکان دهنده بود.اما با دیدن خونی که آبی روسری اش را محو می کرد به سمتش دویدم.چشمانش باز بود و اشک روی گونه اش سر می خورد.سرش را بلند کردم و روی زانویم گذاشتم.ناله ضعیفی از گلویش خارج شد.دستم را روی محل شکستگی گذاشتم و گفتم:
-کیمیا؟خوبی؟
پلک زد و باز اشک ریخت.دستم را زیر پایش انداختم و از زمین جدایش کردم و گفتم:
-نترس…الان می برمت بیمارستان..هیچی نیست..نترس..!
روسری از سرش افتاد و موهای طلایی و خیس از خونش روی بازویم ریخت…سرش را به سینه ام فشردم و به شاداب گفتم:
-حواست به اینجا باشه تا من برگردم.
چنان به دیوار چسبیده بود که انگار می خواست از میانش عبور کند.از کنارش گذشتم و گفتم:
-فقط سرش شکسته.خوب میشه.
و از اتاق بیرون رفتم.دنبالم دوید و گفت:
-اجازه بدین همراتون بیام.
کیمیا را روی دستم جا به جا کردم و گفتم:
-نه..نمی خواد..بیا این در رو باز کن.
خدا خدا می کردم کسی توی آسانSور نباشد و خوشبختانه چون سر ظهر بود با کسی برخورد نکردم.کیمیا را روی صندلی عقب ماشین خواباندم و با نهایت سرعتی که می توانستم به سمت بیمارستان راندم.
بعد از پانسمان از سرش عکس گرفتند.دکتر مرا به اتاقش خواست.با استرس پرسیدم:
-چی شد دکتر؟مشکلی هست؟
دکتر از بالای عینکش نگاهم کرد و گفت:
-شما چه نسبتی با این خانوم دارین؟
چه نسبتی داشتم؟
-دختر همکارمه و البته نامزد سابقم.
-چطور این اتفاق افتاد.
لعنت به این بخت سیاه که دست از سر من برنمی داشت.
-من هولش دادم.فکر می کنم پاشنه کفشش گیر کرد به میز که اونجوری افتاد.سرش خورد به پایه فلزی مبل.
دکتر با جدیت گفت:
-اینطوری با صراحت اعتراف می کنی،پای عواقبشم هستی؟
زانویم را در مشت فردم و گفتم:
-اگه می خواستم از عواقبش فرار کنم اینجا نبودم…فقط بهم بگین حالش چطوره؟
عکس را روی میز گذاشت و گفت:
-خوشبختانه اثری از خونریزی مغزی نیست.البته بیست و چهار ساعت باید تحت نظر باشه.اما بعید می دونم مشکلی پیش بیاد.ما مجبوریم به نیروی انتظامی گزارش بدیم.شما هم لطفا با خانواده ش تماس بگیرین که زودتر بیان بیمارستان…بلکه رضایت بدن..!
ای کاش می گفت همین الان برو زندان..اما همچین تقاضایی نمی کرد! با چه رویی به مهندس حیدری زنگ می زدم؟جواب خانمش را چه می دادم؟
به اتاق کیمیا رفتم…برایش مسکن زده بودند و راحت خوابیده بود.روی سرش ایستادم.رنگ پریده اش بیشتر اذیتم می کرد.دلم می خواست بیدارش کنم و تیله های رقصانش را ببینم…باورم نمی شد این بلا را من بر سرش آورده باشم.در حالیکه گندمزار مواج موهایش را نوازش می کردم…شماره مهندس حیدری را گرفتم و جریان را تعریف کردم.یادم نیست چه گفتم و یادم نیست چه جوابم را داد..گوشی را توی جیب پیراهنم انداختم و روی صندلی نشستم و به چهره زرده شده کیمیا خیره شدم.
حرفی برای گفتن نداشتم..حتی با خودم…! تمام وجودم را سکوت گرفته بود…از خستگی…از این دردسرهای تمام نشدنی…تا می خواستم یک نفس راحت بکشم…مصیبت جدیدی از آسمان نازل می شد…!تا می خواستم آخرین تکه پازل زندگی ام را که همان آرامش بود..سرجایش بگذارم…طوفانی می وزید و دوباره همه چیز را خراب می کرد.گاهی خودم از این همه صبوری در حیرت می ماندم!از این همه طاقت…از این همه پوست کلفتی…!
با تکان های دست کیمیا به دنیای واقعی برگشتم.چشمانش را کمی باز کرد و نالید:
-دیاکو…
برخاستم و گفتم:
-من اینجام.خوبی؟چیزی می خوای؟
لبهای خشکش را به هم زد و گفت:
-آب می خوام.
کمی آب توی لیوان ریختم.دستم را زیر سرش گذاشتم و آرام بلندش کردم.صورتش از درد جمع شد.دستش را روی زخمش گذاشت و گردنش را به سمت دست من خم کرد.لیوان را بر لبش گذاشتم و کمکش کردم تا کمی آب بنوشد و دوباره خواباندمش و گفتم:
-من واقعا متاسفم کیمیا…اصلا نفهمیدم چی شد.
مژه های بورش را بر هم زد و گفت:
-تقصیر تو نبود.پای خودم گیر کرد.
-الان بهتری؟درد نداری؟
باز هم مردمک هایش به رقص درآمدند.
-تا تو پیشم باشی..نه..!
چشمم را بستم…نفسم را توی سینه حبس کردم و بعد از چند لحظه با شدت بیرونش دادم و گفتم:
-ببین چطوری با زندگی جفتمون بازی کردی…هنوزم داری ادامه ش می دی…! به خدا من خیلی خستم کیمیا…حوصله این جنگ اعصابای بیخودی رو ندارم…از همین جا تموش کن…آبی که ریخته شده…حتی اگه جمع بشه بازم قابل شرب نیست…!
دستش را روی دستم گذاشت و گفت:
-نیومدم با اعصابت بازی کنم…فقط یه فرصت ازت می خوام…شاید بتونم خودمو بهت اثبات کنم…شاید بتونم اون تیکه گمشده پازل رو سر جاش بذارم…شاید بتونم ثابت کنم اونقدری که فکر می کنی بد نیستم…! من بد کردم…قبوله…تو بد نکن…!
چقدر راحت از گذشت و بازگشت حرف می زد…او که نمانده بود تا حال و روز مرا بعد از رفتنش ببیند…!
با ورود مهندس حیدری و حاج خانم..دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم و ایستادم.هر دو به سمت دخترشان هجوم بردند و مرتب تکرار می کردند:
-چی شده؟خوبی؟کی کرده؟
دستم را روی شانه مهندس حیدری گذاشتم و گفتم:
-نگران نباشین مهندس..حالش خوبه…
رنجش و دلخوری در نگاهش مشهود بود.اما تنها گفت:
-افسر نگهبان بیرون منتظره…من رضایت دادم..تو هم برو امضا کن…!
با شرمندگی سرم را پایین امداختم و گفتم:
-عمدی نبود حاجی…عمدی نبود به خدا…!
آهی کشید و گفت:
-می دونم…برو اون برگه رو امضا کن پسر جان..نمی خوام دور و برت پلیس ببینم.
#پارت 45
دیاکو:
نسبت به چهار سال پیش قیافه اش جا افتاده تر و زیبایی اش پخته تر شده بود. آن موقع فقط زیبا بود اما الان جذابیت ها و ظرافت های زنانه را هم چاشنی هر حرکتش کرده بود و همین دلفریب ترش می کرد.
-چقدر شرکتت خوشگله.معلومه حسابی کارت گل کرده.
چشمانم از بی خوابی دیشب می سوخت.کمی مالیدمشان و گفتم:
-آلبومت رو آوردی؟
چینی در پیشانی اش انداخت و گفت:
-سرت درد می کنه؟می خوای واست مسکن بیارم؟
دستی به موهایم کشیدم و گفتم:
-آلبومت رو بده به من و برو.
کنار میزم ایستاد…به صندلی تکیه دادم و نگاهش کردم.گونه هایش مثل قبل سرخ بودند…آن روزها..برای اینکه اذیتش کنم با اخم می گفتم:
-باز با سرخاب سفیداب خودت رو رنگ کردی؟
و او با اعتراض دستم را می گرفت و روی صورتش می کشید و بعد انگشتانم را مقابل چشمانم می گرفت و می گفت:
-کو؟سرخاب کجا بوده؟
و من با سرخوشی می خندیدم و در آغوش می گرفتمش..
نفس عمیق کشیدم که به اعصابم مسلط شوم..اما بوی عطرش…با قدرت هرچه تمام تر در بینی ام نشست و کلافه ترم کرد.
-کیمیا…آلبوم…!
مردمک هایش یک لحظه هم آرام نمی گرفتند…همیشه بابت این حرکت مداوم تیله های آبیش سر به سرش می گذاشتم.
-وقتی به یه نفر خیره نگاه می کنی اینقدر چشمات رو نچرخون.
مثل یک بچه گربه ملوس خودش بین بازوانم جا می کرد و می گفت:
-مگه دست منه؟مدلش همینه.
و بعد غر می زد.
-به همه چی من ایراد می گیری.بداخلاق…!شوهرای مردم مرتب قربون صدقه زنشون می رن…شوهر من رو هر قسمت بدنم یه عیبی می ذاره.
حق داشت غر بزند..او که نمی دانست تا چه حد دیوانه قسمت به قسمت بدنش هستم.
هنوز نگاهم می کرد…ساکت و آرام…دستانم را به سینه زدم و گفتم:
-من کلی کار دارما…اگه آلبومت رو آوردی بده…اگرم نه که خدا نگهدار.
فاصله اش را کمتر کرد و گفت:
-این رسم مهمون نوازی کرداست؟
عجب رویی داشت..!
-اینجا محل کارمه نه سالن پذیرایی خونه م.توی این محیط من از پذیرش مهمون معذورم.
تیله های آبیش برق زدند.
-یعنی اگه بیام خونه ت خوش اخلاق تری؟اونجا مهمون نوازی می کنی؟
پوزخند زدم و گفتم:
-می خوای بیای خونه م؟
سریع جواب داد:
-اگه رام بدی آره.
سرم را تکان دادم.
-چقدر رفتن به خونه یه مرد مجرد و تنها واست راحت شده.
بالاخره چهره خندانش به اخم نشست.
-تو واسه من غریبه نیستی.هیچ وقتم نمی شی.اینقدر بدجنس نباش دیگه.
سینه ام از سنگینی نفسم بالا و پایین شد.تکیه ام را از صندلی برداشتم و گفتم:
-ببین دختر جان…اگه الان اینجایی به احترام پدر و مادرته و دین بزرگی که به گردن من و دانیار دارن.نمی دونم عصبانیتای منو یادت مونده یا نه…اما به هر حال بهت توصیه می کنم اون آلبوم لعنتیت رو بذاری رو این میز و بری.
آسمان چشمانش را ابرهای سیاه پوشاندند.آهی کشید و گفت:
-هنوزم غد و لجباز و یه دنده.اصلا عوض نشدی.
دیگر نتوانستم حرص و خشمم را کنترل کنم.داد زدم.
-بله..عوض نشدم…می بینی؟؟؟همونم که از دستش فرار کردی…همون که گفتی نمی تونی تحملش کنی…حالا که فهمیدی من تغییر نکردم….پس برو همون جایی که بودی و دست از سر زندگیم بردار.
با ناراحتی گفت:
-من کی گفتم نمی تونم تحملت کنم؟کی گفته از دست تو فرار کردم؟به خدا حتی یه روزمم بدون فکر تو نگذشته.
دلم می خواست آن چشمان دروغگوی زیبایش را از کاسه در بیاورم.مشتم را روی میز کوبیدم و گفتم:
-اه..بس کن دیگه…گوشام درازه یا دم دارم؟فکر کردی با بچه طرفی؟یا یه احمق؟؟که هر وقت دلت خواست ولش کنی و هر وقت میلت کشید بری سراغش؟
مشتم را میان دستانش گرفت و گفت:
-به خدا پشیمون شدم.همون ماههای اول..دلم تنگ شده بود…واسه تو..مامان و بابام…کتی…داشتم دیوونه می شدم …اما روم نمی شد برگردم…فکر می کردم اونجا کلی اتفاقات جالب منتظرمه..اما وقتی رفتم تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم و به خاطر یه سراب…دنیامو از دست دادم…!
خواستم مشتم را بیرون بکشم…نذاشت…با تمام خشمی که داشتم دستش را گرفتم و به عقب هلش دادم…
نفهمیدم چه شد…دادش را شنیدم و به خودم که آمدم…کیمیا را با فرق شکافته…روی زمین دیدم…!
شاداب با هراس در را باز کرد و گفت:
-چی شد؟
تا چند ثانیه اول نتوانستم تکان بخورم…همه چیز مثل یک شوک سریع و تکان دهنده بود.اما با دیدن خونی که آبی روسری اش را محو می کرد به سمتش دویدم.چشمانش باز بود و اشک روی گونه اش سر می خورد.سرش را بلند کردم و روی زانویم گذاشتم.ناله ضعیفی از گلویش خارج شد.دستم را روی محل شکستگی گذاشتم و گفتم:
-کیمیا؟خوبی؟
پلک زد و باز اشک ریخت.دستم را زیر پایش انداختم و از زمین جدایش کردم و گفتم:
-نترس…الان می برمت بیمارستان..هیچی نیست..نترس..!
روسری از سرش افتاد و موهای طلایی و خیس از خونش روی بازویم ریخت…سرش را به سینه ام فشردم و به شاداب گفتم:
-حواست به اینجا باشه تا من برگردم.
چنان به دیوار چسبیده بود که انگار می خواست از میانش عبور کند.از کنارش گذشتم و گفتم:
-فقط سرش شکسته.خوب میشه.
و از اتاق بیرون رفتم.دنبالم دوید و گفت:
-اجازه بدین همراتون بیام.
کیمیا را روی دستم جا به جا کردم و گفتم:
-نه..نمی خواد..بیا این در رو باز کن.
خدا خدا می کردم کسی توی آسانSور نباشد و خوشبختانه چون سر ظهر بود با کسی برخورد نکردم.کیمیا را روی صندلی عقب ماشین خواباندم و با نهایت سرعتی که می توانستم به سمت بیمارستان راندم.
بعد از پانسمان از سرش عکس گرفتند.دکتر مرا به اتاقش خواست.با استرس پرسیدم:
-چی شد دکتر؟مشکلی هست؟
دکتر از بالای عینکش نگاهم کرد و گفت:
-شما چه نسبتی با این خانوم دارین؟
چه نسبتی داشتم؟
-دختر همکارمه و البته نامزد سابقم.
-چطور این اتفاق افتاد.
لعنت به این بخت سیاه که دست از سر من برنمی داشت.
-من هولش دادم.فکر می کنم پاشنه کفشش گیر کرد به میز که اونجوری افتاد.سرش خورد به پایه فلزی مبل.
دکتر با جدیت گفت:
-اینطوری با صراحت اعتراف می کنی،پای عواقبشم هستی؟
زانویم را در مشت فردم و گفتم:
-اگه می خواستم از عواقبش فرار کنم اینجا نبودم…فقط بهم بگین حالش چطوره؟
عکس را روی میز گذاشت و گفت:
-خوشبختانه اثری از خونریزی مغزی نیست.البته بیست و چهار ساعت باید تحت نظر باشه.اما بعید می دونم مشکلی پیش بیاد.ما مجبوریم به نیروی انتظامی گزارش بدیم.شما هم لطفا با خانواده ش تماس بگیرین که زودتر بیان بیمارستان…بلکه رضایت بدن..!
ای کاش می گفت همین الان برو زندان..اما همچین تقاضایی نمی کرد! با چه رویی به مهندس حیدری زنگ می زدم؟جواب خانمش را چه می دادم؟
به اتاق کیمیا رفتم…برایش مسکن زده بودند و راحت خوابیده بود.روی سرش ایستادم.رنگ پریده اش بیشتر اذیتم می کرد.دلم می خواست بیدارش کنم و تیله های رقصانش را ببینم…باورم نمی شد این بلا را من بر سرش آورده باشم.در حالیکه گندمزار مواج موهایش را نوازش می کردم…شماره مهندس حیدری را گرفتم و جریان را تعریف کردم.یادم نیست چه گفتم و یادم نیست چه جوابم را داد..گوشی را توی جیب پیراهنم انداختم و روی صندلی نشستم و به چهره زرده شده کیمیا خیره شدم.
حرفی برای گفتن نداشتم..حتی با خودم…! تمام وجودم را سکوت گرفته بود…از خستگی…از این دردسرهای تمام نشدنی…تا می خواستم یک نفس راحت بکشم…مصیبت جدیدی از آسمان نازل می شد…!تا می خواستم آخرین تکه پازل زندگی ام را که همان آرامش بود..سرجایش بگذارم…طوفانی می وزید و دوباره همه چیز را خراب می کرد.گاهی خودم از این همه صبوری در حیرت می ماندم!از این همه طاقت…از این همه پوست کلفتی…!
با تکان های دست کیمیا به دنیای واقعی برگشتم.چشمانش را کمی باز کرد و نالید:
-دیاکو…
برخاستم و گفتم:
-من اینجام.خوبی؟چیزی می خوای؟
لبهای خشکش را به هم زد و گفت:
-آب می خوام.
کمی آب توی لیوان ریختم.دستم را زیر سرش گذاشتم و آرام بلندش کردم.صورتش از درد جمع شد.دستش را روی زخمش گذاشت و گردنش را به سمت دست من خم کرد.لیوان را بر لبش گذاشتم و کمکش کردم تا کمی آب بنوشد و دوباره خواباندمش و گفتم:
-من واقعا متاسفم کیمیا…اصلا نفهمیدم چی شد.
مژه های بورش را بر هم زد و گفت:
-تقصیر تو نبود.پای خودم گیر کرد.
-الان بهتری؟درد نداری؟
باز هم مردمک هایش به رقص درآمدند.
-تا تو پیشم باشی..نه..!
چشمم را بستم…نفسم را توی سینه حبس کردم و بعد از چند لحظه با شدت بیرونش دادم و گفتم:
-ببین چطوری با زندگی جفتمون بازی کردی…هنوزم داری ادامه ش می دی…! به خدا من خیلی خستم کیمیا…حوصله این جنگ اعصابای بیخودی رو ندارم…از همین جا تموش کن…آبی که ریخته شده…حتی اگه جمع بشه بازم قابل شرب نیست…!
دستش را روی دستم گذاشت و گفت:
-نیومدم با اعصابت بازی کنم…فقط یه فرصت ازت می خوام…شاید بتونم خودمو بهت اثبات کنم…شاید بتونم اون تیکه گمشده پازل رو سر جاش بذارم…شاید بتونم ثابت کنم اونقدری که فکر می کنی بد نیستم…! من بد کردم…قبوله…تو بد نکن…!
چقدر راحت از گذشت و بازگشت حرف می زد…او که نمانده بود تا حال و روز مرا بعد از رفتنش ببیند…!
با ورود مهندس حیدری و حاج خانم..دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم و ایستادم.هر دو به سمت دخترشان هجوم بردند و مرتب تکرار می کردند:
-چی شده؟خوبی؟کی کرده؟
دستم را روی شانه مهندس حیدری گذاشتم و گفتم:
-نگران نباشین مهندس..حالش خوبه…
رنجش و دلخوری در نگاهش مشهود بود.اما تنها گفت:
-افسر نگهبان بیرون منتظره…من رضایت دادم..تو هم برو امضا کن…!
با شرمندگی سرم را پایین امداختم و گفتم:
-عمدی نبود حاجی…عمدی نبود به خدا…!
آهی کشید و گفت:
-می دونم…برو اون برگه رو امضا کن پسر جان..نمی خوام دور و برت پلیس ببینم.

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



