امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H

#46
Rainbow 
رمان اسطوره

#پارت 46

دانیار:

از دیاکو بیخبر بودم…از صبح زنگ نزده و جواب تماس مرا هم نداده بود.و جواب ندادن به من…یعنی یک جای کار می لنگید…با وجود کیمیا بیشتر نگرانش شدم.چون بی شک آن دختر راحتش نمی گذاشت و دیاکو هم…دیشب نخوابیده بود.

کمی قبل از تمام شدن تایم کاری اش مقابل شرکت پارک کردم و وارد سالن شدم.شاداب تنها نشسته بود و با خودکار..روی کاغذ خط می کشید…! به محض ورودم چشمان نگرانش را به من دوخت و بلافاصله نگاهش ناامید شد…یعنی اینکه انتظار دیدن مرا نداشت…!سست و کرخت از جا برخاست و سلام کرد.

چقدر ضعیفتر از قبل به نظر می رسید.وقت کنکاش در احوالات او را نداشتم.جوابش را دادم و به سمت اتاق دیاکو رفتم.

-آقای حاتمی نیستن.

به ساعتم نگاه کردم و گفتم:

-کجاست؟

هنوز خودکار دستش بودو هنوز خط می کشید.کمی جلوتر رفتم.کاغذ پر بود از خطوط درهم و نا مفهموم.

-یه خانومی اومد اینجا…نمی دونم چی شد که زمین خورد و سرش شکست.آقای حاتمی بردنش بیمارستان.

ابروهایم بی اختیار بهم چسبیدند.

-چی؟

سرش پایین بود.

-تماس گرفتن و گفتن مشکلی پیش نیومده.نگران نباشین.

شک نداشتم آن زن کیمیا بوده…اما چطور زمین خورده؟محال بود دیاکو روی زن دست بلند کند.

-خانومه رو می شناختی؟

سرش را تکان داد و گفت:

-فقط می دونم اسمش کیمیا بود.

لعنتی…!مار تا سرش را قطع نکنی نمی میرد…و بریدن سر این مار کار دیاکو نبود.

خواستم از در بیرون بروم که صدایم زد.

-آقا دانیار…!

جالب بود…به اسم کوچک صدایم زد…!در جواب، تنها نگاهش کردم.مردد و خجالت زده گفت:

-این خانوم…

تا آخر حرفش را خواندم.دستم را توی جیبم کردم و گفتم:

-نامزد سابق دیاکو بوده.

طوری لبش را گاز گرفت که گفتم الان است که خون فواره بزند.

-و البته عشق سابقش…!

صدایش انگار از کرات دیگر به گوش می رسید.

-فهمیدم..!

از گرفتگی و بی جانی صدایش ترسیدم…نزدیکش شدم…حرکات تنفسی اش را نمی دیدم…سینه اش بی حرکت بود…!این چه دردی بود که آدمها را اینطور گرفتار و زبون می کرد؟

-خانومِ شاداب؟

شاداب…بدترین اسم برای این روزهایش بود..!

-اگه سوال دیگه ای نداری من برم.

سرش را بلند کرد و گفت:

-شما تنها کسی هستین که می دونم رک و پوست کنده جوابم رو می دین…و به جز تبسم..تنها کسی که راز منو می دونین…!

دستم را به لبه میز گرفتم و گفتم:

-خب؟

چشمهایش دو دو می زد.

-هنوزم دوستش داره؟

خودم را آماده هرگونه سقوط احتمالی اش کردم و گفتم:

-از خودش بپرسی می گه نه…از من بپرسی می گم آره…!

سقوط نکرد…لبهایش سفید شد..اما اشک نریخت…از حربه همیشگی زنان استفاده نکرد…!

-ممنونم..!

خنده ام گرفت.

-از چی ممنونی؟

توی چشمانم خیره شد و گفت:

-از اینکه باهام صادقین.

دستم را از روی میز برداشتم و گفتم:

-باشه…ممنون باش…

چند قدم به سمت در رفتم و گفتم:

-غش نکنی یه وقت…!زنگ بزن یکی بیاد دنبالت.

جواب نداد…چرخیدم و دیدم که سرپا..بیرنگ…به دیوار رو به رو خیره شده…!حرصم گرفت از اینهمه حماقت و حقارتش…!

-بیا بریم..من می رسونمت…!

بدون اینکه پلک بزند گفت:

-مرسی..خودم می رم…!

به جهنمی گفتم و از در بیرون رفتم…! این آدمها چه دل خوشی داشتند…!
پاسخ
 سپاس شده توسط شـــقآیــق


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H - Ɗєя_Mσηɗ - 27-07-2020، 12:54

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان