رمان اسطوره
#پارت 46
دانیار:
از دیاکو بیخبر بودم…از صبح زنگ نزده و جواب تماس مرا هم نداده بود.و جواب ندادن به من…یعنی یک جای کار می لنگید…با وجود کیمیا بیشتر نگرانش شدم.چون بی شک آن دختر راحتش نمی گذاشت و دیاکو هم…دیشب نخوابیده بود.
کمی قبل از تمام شدن تایم کاری اش مقابل شرکت پارک کردم و وارد سالن شدم.شاداب تنها نشسته بود و با خودکار..روی کاغذ خط می کشید…! به محض ورودم چشمان نگرانش را به من دوخت و بلافاصله نگاهش ناامید شد…یعنی اینکه انتظار دیدن مرا نداشت…!سست و کرخت از جا برخاست و سلام کرد.
چقدر ضعیفتر از قبل به نظر می رسید.وقت کنکاش در احوالات او را نداشتم.جوابش را دادم و به سمت اتاق دیاکو رفتم.
-آقای حاتمی نیستن.
به ساعتم نگاه کردم و گفتم:
-کجاست؟
هنوز خودکار دستش بودو هنوز خط می کشید.کمی جلوتر رفتم.کاغذ پر بود از خطوط درهم و نا مفهموم.
-یه خانومی اومد اینجا…نمی دونم چی شد که زمین خورد و سرش شکست.آقای حاتمی بردنش بیمارستان.
ابروهایم بی اختیار بهم چسبیدند.
-چی؟
سرش پایین بود.
-تماس گرفتن و گفتن مشکلی پیش نیومده.نگران نباشین.
شک نداشتم آن زن کیمیا بوده…اما چطور زمین خورده؟محال بود دیاکو روی زن دست بلند کند.
-خانومه رو می شناختی؟
سرش را تکان داد و گفت:
-فقط می دونم اسمش کیمیا بود.
لعنتی…!مار تا سرش را قطع نکنی نمی میرد…و بریدن سر این مار کار دیاکو نبود.
خواستم از در بیرون بروم که صدایم زد.
-آقا دانیار…!
جالب بود…به اسم کوچک صدایم زد…!در جواب، تنها نگاهش کردم.مردد و خجالت زده گفت:
-این خانوم…
تا آخر حرفش را خواندم.دستم را توی جیبم کردم و گفتم:
-نامزد سابق دیاکو بوده.
طوری لبش را گاز گرفت که گفتم الان است که خون فواره بزند.
-و البته عشق سابقش…!
صدایش انگار از کرات دیگر به گوش می رسید.
-فهمیدم..!
از گرفتگی و بی جانی صدایش ترسیدم…نزدیکش شدم…حرکات تنفسی اش را نمی دیدم…سینه اش بی حرکت بود…!این چه دردی بود که آدمها را اینطور گرفتار و زبون می کرد؟
-خانومِ شاداب؟
شاداب…بدترین اسم برای این روزهایش بود..!
-اگه سوال دیگه ای نداری من برم.
سرش را بلند کرد و گفت:
-شما تنها کسی هستین که می دونم رک و پوست کنده جوابم رو می دین…و به جز تبسم..تنها کسی که راز منو می دونین…!
دستم را به لبه میز گرفتم و گفتم:
-خب؟
چشمهایش دو دو می زد.
-هنوزم دوستش داره؟
خودم را آماده هرگونه سقوط احتمالی اش کردم و گفتم:
-از خودش بپرسی می گه نه…از من بپرسی می گم آره…!
سقوط نکرد…لبهایش سفید شد..اما اشک نریخت…از حربه همیشگی زنان استفاده نکرد…!
-ممنونم..!
خنده ام گرفت.
-از چی ممنونی؟
توی چشمانم خیره شد و گفت:
-از اینکه باهام صادقین.
دستم را از روی میز برداشتم و گفتم:
-باشه…ممنون باش…
چند قدم به سمت در رفتم و گفتم:
-غش نکنی یه وقت…!زنگ بزن یکی بیاد دنبالت.
جواب نداد…چرخیدم و دیدم که سرپا..بیرنگ…به دیوار رو به رو خیره شده…!حرصم گرفت از اینهمه حماقت و حقارتش…!
-بیا بریم..من می رسونمت…!
بدون اینکه پلک بزند گفت:
-مرسی..خودم می رم…!
به جهنمی گفتم و از در بیرون رفتم…! این آدمها چه دل خوشی داشتند…!
#پارت 46
دانیار:
از دیاکو بیخبر بودم…از صبح زنگ نزده و جواب تماس مرا هم نداده بود.و جواب ندادن به من…یعنی یک جای کار می لنگید…با وجود کیمیا بیشتر نگرانش شدم.چون بی شک آن دختر راحتش نمی گذاشت و دیاکو هم…دیشب نخوابیده بود.
کمی قبل از تمام شدن تایم کاری اش مقابل شرکت پارک کردم و وارد سالن شدم.شاداب تنها نشسته بود و با خودکار..روی کاغذ خط می کشید…! به محض ورودم چشمان نگرانش را به من دوخت و بلافاصله نگاهش ناامید شد…یعنی اینکه انتظار دیدن مرا نداشت…!سست و کرخت از جا برخاست و سلام کرد.
چقدر ضعیفتر از قبل به نظر می رسید.وقت کنکاش در احوالات او را نداشتم.جوابش را دادم و به سمت اتاق دیاکو رفتم.
-آقای حاتمی نیستن.
به ساعتم نگاه کردم و گفتم:
-کجاست؟
هنوز خودکار دستش بودو هنوز خط می کشید.کمی جلوتر رفتم.کاغذ پر بود از خطوط درهم و نا مفهموم.
-یه خانومی اومد اینجا…نمی دونم چی شد که زمین خورد و سرش شکست.آقای حاتمی بردنش بیمارستان.
ابروهایم بی اختیار بهم چسبیدند.
-چی؟
سرش پایین بود.
-تماس گرفتن و گفتن مشکلی پیش نیومده.نگران نباشین.
شک نداشتم آن زن کیمیا بوده…اما چطور زمین خورده؟محال بود دیاکو روی زن دست بلند کند.
-خانومه رو می شناختی؟
سرش را تکان داد و گفت:
-فقط می دونم اسمش کیمیا بود.
لعنتی…!مار تا سرش را قطع نکنی نمی میرد…و بریدن سر این مار کار دیاکو نبود.
خواستم از در بیرون بروم که صدایم زد.
-آقا دانیار…!
جالب بود…به اسم کوچک صدایم زد…!در جواب، تنها نگاهش کردم.مردد و خجالت زده گفت:
-این خانوم…
تا آخر حرفش را خواندم.دستم را توی جیبم کردم و گفتم:
-نامزد سابق دیاکو بوده.
طوری لبش را گاز گرفت که گفتم الان است که خون فواره بزند.
-و البته عشق سابقش…!
صدایش انگار از کرات دیگر به گوش می رسید.
-فهمیدم..!
از گرفتگی و بی جانی صدایش ترسیدم…نزدیکش شدم…حرکات تنفسی اش را نمی دیدم…سینه اش بی حرکت بود…!این چه دردی بود که آدمها را اینطور گرفتار و زبون می کرد؟
-خانومِ شاداب؟
شاداب…بدترین اسم برای این روزهایش بود..!
-اگه سوال دیگه ای نداری من برم.
سرش را بلند کرد و گفت:
-شما تنها کسی هستین که می دونم رک و پوست کنده جوابم رو می دین…و به جز تبسم..تنها کسی که راز منو می دونین…!
دستم را به لبه میز گرفتم و گفتم:
-خب؟
چشمهایش دو دو می زد.
-هنوزم دوستش داره؟
خودم را آماده هرگونه سقوط احتمالی اش کردم و گفتم:
-از خودش بپرسی می گه نه…از من بپرسی می گم آره…!
سقوط نکرد…لبهایش سفید شد..اما اشک نریخت…از حربه همیشگی زنان استفاده نکرد…!
-ممنونم..!
خنده ام گرفت.
-از چی ممنونی؟
توی چشمانم خیره شد و گفت:
-از اینکه باهام صادقین.
دستم را از روی میز برداشتم و گفتم:
-باشه…ممنون باش…
چند قدم به سمت در رفتم و گفتم:
-غش نکنی یه وقت…!زنگ بزن یکی بیاد دنبالت.
جواب نداد…چرخیدم و دیدم که سرپا..بیرنگ…به دیوار رو به رو خیره شده…!حرصم گرفت از اینهمه حماقت و حقارتش…!
-بیا بریم..من می رسونمت…!
بدون اینکه پلک بزند گفت:
-مرسی..خودم می رم…!
به جهنمی گفتم و از در بیرون رفتم…! این آدمها چه دل خوشی داشتند…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



