امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H

#47
رمان اسطوره

#پارت 47

شاداب:

درد وحشتناکی را زیر دلم حس کردم.دردی آشنا..اما نا به هنگام…!حداقل دو هفته به زمانش مانده بود.دستم را روی دلم گذاشتم و به دستشویی رفتم…بازتاب شوک حرفهای دانیار بود…آنهم خیلی شدیدتر و دردناک تر از همیشه.به زور بیرون آمدم.نمی توانستم قدم از قدم بردارم.کیفم را برداشتم و محتویاتش را چک کردم.نمی توانستم آژانس بگیرم.این ولخرجیها مال من نبود.اما شاید می توانستم به جای اتوبوس از تاکسی استفاده کنم.با دستهای لرزان در را قفل کردم و با هر قدم خدا را شکر گفتم که لباسهای تنم تیره بودند.همزمان با ورودم به خیابان به این نتیجه رسیدم که نمی توانم با این وضع تا خانه بروم.باید به سوپری می رفتم و وسایل مورد نیازم را تهیه می کردم.دستم را به دیوار گرفتم و با احتیاط راه افتادم. کولی ام را به شدت مشت کرده بودم..انگار می خواستم با اینکار از درد و فشاری که حس می کردم کم کنم…اما ترسی که از آبروریزی در میان مردم داشتم حالم را وخیم تر می کرد.بالاخره به سوپری رسیدم..از شانس بد غلغله بود…چطور بین اینهمه مرد درخواستم را بیان می کردم؟آنهم من که همیشه خرید اینطور اقلام را به مادرم واگذار کرده بودم…!

دلم را به دریا زدم و به این امید که دیگر هرگز پایم را در این سوپری نمی گذارم..با سر فروافکنده خواسته ام را به مغازه دار گفتم و تا وقتی که نایلون مشکی را تحویل گرفتم هزار بار مردم و زنده شدم.پول را حساب کردم و چرخیدم و محکم به سینه مردی برخورد کردم.سریع عقب کشیدم و گفتم:ببخشید و رفتم..اما صدایش خشکم کرد.

-صبر کن شاداب..!

ترشی و سوزندگی اسید معده ام را توی گلویم حس کردم…مصیبت از این بدتر؟

چرخیدم و چشمم روی بسته های خریدش ثابت شد.نگاه تاریکش بیشتر عذابم می داد.

-بذار پول اینا رو حساب کنم میام.

حالم خوب نبود…واقعا نبود…! مشکل خودم به کنار..دیاکو به کنار..با این افتضاح چه می کردم؟

کنار در ایستادم تا بلکه هوای آزاد کمی از تهوعم بکاهد.قدمهای بلند و محکمش بر اضطرابم افزود.

-بریم.

کجا می رفتم؟من باید به شرکت برمی گشتم.

-چرا ماتت برده؟بیا دیگه.

غدد ترشحی معده و روده ام به نای و مری ام نقل مکان کرده بودند و تمام بافتهای داخلی ام را می سوزاندند.

-نمی بینی چقدر بار دستمه؟راه بیفت دیگه.

بالاخره توانستم زبان چوب شده ام را تکان بدهم.

-شما بفرمایین.من خودم می رم.

“نچ” بلندی گفت و تمام نایلونها را در یک دست گرفت و با دست دیگرش مانتویم را گرفت و کشید و زمزمه کرد:

-همین ناز تو رو کشیدن رو کم داشتم.

با تکان تندی که به تنم دادم تمام آلارم های تنم فعال شدند.پاهایم را در هم قفل کردم و گفتم:

-چیکار می کنین آقا؟گفتم که خودم می رم.

برگشت…چشمانش می درخشید اما صدایش خونسرد بود..

-کجا می خوای بری با این وضع تابلوت؟از صد فرسخی داد می زنه که چه دردی داری.بیا بریم تا یه جایی برسونمت.

جهنم خدا را در تک تک اندامهایم حس کردم.پوست صورتم که رسما سوخت.آهسته گفتم:

-من باید برگردم شرکت.کار دارم.

نگاهی به نایلونی که تقریبا پشتم قایمش کرده بودم انداخت و گفت:

-خیله خب…تو ماشین منتظرتم.

حتی روزی که دوستان مدرسه..پدر معتادم را دیدند از خدا مرگ نخواسته بودم…اما امروز خواستم…! برملا شدن شخصی ترین مساله ام… آنهم در برابر این مرد ترسناک و حرفه ای…هرچه توان در تنم مانده بود…به یغما برد…!
دانیار:

خودم را در هر شرایطی دیده بودم جز اینکه علاف بالا و پایین شدن هورمونهای یک دختر باشم…! با بدخلقی روی فرمان ضرب گرفته بودم و هرچند لحظه یکبار به در شرکت نگاه می کردم که ببینم کی این دختر خجالتی و بهم ریخته تشریف فرما می شود.

بالاخره از راه رسید.در عقب را باز کرد که بنشیند.بی حوصله گفتم:

-اونی که نوکر باباته رنگ پوستش سیاهه…بیا جلو بشین…!

خدا را شکر که چموش و لجباز نبود.بدون حرف اطاعت کرد و با احتیاط و به آرامی از شاسی بلند ماشین بالا کشید و در را بست.زیرچشمی نگاهش کردم.هنوز صورتش قرمز بود.یک مسئله طبیعی و فیزیولوژیک اینقدر خجالت داشت؟

-مسیرت کجاست؟

چیزی زمزمه کرد که در صدای استارت ماشین گم شد.

-چی می گی؟بلندتر حرف بزن خب.

حرفش را تکرار کرد.تا آنجا کلی راه بود..از خودم برای این حس دلسوزی مسخره حرصم گرفت.اما به هر حال این دختر شاداب بود..دختری که جنسش با آنهایی که می شناختم فرق داشت و به خاطر خوشحال کردن آدمی که نمی شناخت پشت چرخ خیاطی می نشست…!

با هر چرخش فرمان لبش را گاز می گرفت…یعنی اینقدر درد داشت؟؟ دستم را دراز کردم تا در داشبورد را دراز کنم..خودش را عقب کشید…پوزخند زدم…این دختر از من می ترسید…! مسکنی در آوردم و به دستش دادم.بطری آب معدنی را هم از فاصله بین دو صندلی برداشتم و به سمتش گرفتم و گفتم:

-بگیر بخور…واسه سر درد که خوب جواب می ده..احتمالا واسه تو هم مفید باشه…!

دستش لرزید…کمی مقنعه اش را روی صورتش کشید و آهسته تشکر کرد.

-البته آبش دهنیه..می تونی قرص رو بدون آب بخوری.

باز به همان آهستگی گفت:

-بدون آب تو گلوم گیر می کنه.

حوصله کنار زدن و خریدن آب را نداشتم..بهتر بود با همان کنار می آمد.به ظاهر چشم به خیابان دوختم اما حواسم بود.قرص را خورد و بطری را کمی دور از لبهایش نگه داشت و آب را توی دوی دهانش ریخت.به طور نامحسوس طوریکه من نبینم دستش را روی شکمش می کشید.خدا را شکر که من دختر نبودم…!

-اگه می خوای صندلی رو بخوابون که راحت تر باشی.

با مظلومیت گفت:

-بلد نیستم.

بی اختیار لبخند زدم..حس و حال آدرس دادن نداشتم…کمر بندم را باز کردم…درحالیکه دست چپم روی فرمان و نگاهم به جاده بود..روی تنش خم شدم و دکمه کنار صندلی اش را فشار دادم.تمام مدت به صندلی چسبیده بود و نفس هم نمی کشید…ههه…تا حالا نفهمیده بودم که تماس با بدن من می تواند اینهمه وحشتناک باشد…!

با عقب رفتن صندلی راحت تر نشست و گفت:

-ببخشید..باعث دردسرتون شدم.

جوابش را ندادم.

-مسیر خودتون رو دور نکنین..هر جا که شد من پیاده می شم.

بی توجه به حرفش مردمکم را در حدقه چرخاندم و گفتم:

-دیاکو می دونه که تو دوستش داری…!

دختری که نای جم خوردن نداشت با این حرف من مثل فشفشه از جا پرید و گفت:

-چی؟از کجا؟

-من بهش گفتم.

با صدایی که در نمی آمد داد زد:

-چرا؟؟؟؟شما به من قول دادین….من بهتون اعتماد کردم…شما غرور منو شکستین….

دستم را بالا بردم که ساکت شود.

-غرورت می شکست بهتر از این بود که آبروت بره.الانم بهت گفتم که بدونی و دینی به گردنم نباشه.

آه از نهادش بر آمد و خودش را روی صندلی رها کرد…این ضربه آخر از پا درش آورد.
پاسخ
 سپاس شده توسط شـــقآیــق


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H - Ɗєя_Mσηɗ - 27-07-2020، 22:21

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان