01-08-2020، 19:34
رمان اسطوره
#پارت 48
دانیار:
سکوتش طولانی شد.تکان هم نمی خورد.سرش را به شیشه زده بود و بیرون را نگاه می کرد.حالش خیلی نزار بود…هم جسمی و هم روحی…!فقط این مقاومتش در گریه نکردن برایم عجیب بود…به ظاهر و رفتارش نمی خورد اینقدر خوددار باشد.نزدیک خانه شان که شدیم گفتم:
-زنده ای خوشحال؟
جواب نداد.ماشین را پارک کردم و گفتم:
-گوش می دی؟
بدون اینکه در حالت نشستنش تغییری دهد گفت:
-اگه چیز دیگه ای مونده بذارینش واسه بعد…ظرفیت امروزم تکمیله.
کف هر دو دستم را روی فرمان گذاشتم و گفتم:
-من برخلاف تو ترجیح می دم هرچی خبر بد هست یه دفعه ای بشنوم و راحت شم.از شکنجه شدن خوشم نمیاد.
کمی گردنش را چرخاند.چشمانش خیس بودند اما نمی شد اسم گریه را روی این تری کنترل شده گذاشت.
-ولی من اینجوری نیستم.نمی دونم چند کلمه دیگه از حرفاتون رو طاقت می یارم.
سرم را تکان دادم و گفتم:
-اما باید طاقت بیاری…می تونی زار زار گریه کنی یا فحش بدی…اما به خاطر اون پیراهن چهارخونه و اون کیک و شمع مجبورم یه چیزی رو بهت بگم.اول اینکه دیاکو به رابطه نامشروع بین من و تو شک کرده بود…نمی گم علتش چیه چون جریانش مفصله و من به خاطر اینکه همچین تهمتی دامنت رو نگیره مجبور شدم اصل واقعیت رو بهش بگم…دوم اینکه…
کمی کمرم را به سمتش کج کردم.
-واسه من مهم نیست تو چه حسی به چه کسی داری…اما می دونم دیاکو به کی چه حسی داره…همونطور که بهت گفتم تو از نظر اون یه بچه ای…و البته وجود کیمیا از اینم کمرنگ ترت می کنه…
چشمانش پر از آب شد.
-داری بیخودی خودت رو زجر می دی…حتی اگه کیمیا موفق نشه دوباره دل دیاکو رو به دست بیاره…بازم به تو به عنوان یه گزینه ازدواج فکر نمی کنه.
صورتش مرتب تغییر رنگ می داد.با بغض گفت:
-چه اصراری دارین که اینطوری منو بچزونین؟
خندیدم..بلند…
-آخه دختر خانوم…چزوندون تو چه نفعی به حال من داره؟فقط می خوام بهت بگم اگه می خوای رقابت کنی و به چیزی که می خوای برسی باید از این پوسته مظلوم و بچه گونه در بیای.
خنده اش تلخ بود…حتی تلخ تر از من..!
-مرسی از توصیه تون…ولی رقابتی در کار نیست….کسی وارد زمین مسابقه میشه که چیزی واسه عرضه کردن داشته باشه…من از همین الان بازندم.
این دختر حس دلسوزی مرا به شکل بی سابقه ای تحریک می کرد.به صورتش زل زدم و گفتم:
-همه چی که خوشگلی نیست…من به عنوان یه مرد می دونم که یه زن باید چه فاکتورهایی داشته باشه که کیمیا فاقد اونه.
باز هم خندید.
-مشکل من کیمیا نیست آقا دانیار…قبل از اینکه اون برگرده بازم دوستم نداشت…این ربطی به بودن یا نبودن کیمیا خانوم نداره…!
حرف منطقی اش وادار به سکوتم کرد.
-در ضمن…من هیچ پوسته ای ندارم…همینم…متاسفانه همینم…!مرسی بابت لطف امرزتون.همه چی جبران شد…بی حساب شدیم…!
و رفت…قدمهایش سنگین و با احتیاط بود…چانه ام را روی دستهایم گذاشتم و نگاهش کردم…!این دختر هربار تمام معادلات مرا به هم می زد…با رفتارهایی که توقع نداشتم..با حرفهایی که در حد او نمی دیدم…با منطقی که از او انتظار نداشتم…این دختر واقعیات را خیلی زود جایگزین توهماتش می کرد و با همه چیز همانطور که بود کنار می آمد…این دختر بچه نبود…اصلا بچه نبود…!
#پارت 48
دانیار:
سکوتش طولانی شد.تکان هم نمی خورد.سرش را به شیشه زده بود و بیرون را نگاه می کرد.حالش خیلی نزار بود…هم جسمی و هم روحی…!فقط این مقاومتش در گریه نکردن برایم عجیب بود…به ظاهر و رفتارش نمی خورد اینقدر خوددار باشد.نزدیک خانه شان که شدیم گفتم:
-زنده ای خوشحال؟
جواب نداد.ماشین را پارک کردم و گفتم:
-گوش می دی؟
بدون اینکه در حالت نشستنش تغییری دهد گفت:
-اگه چیز دیگه ای مونده بذارینش واسه بعد…ظرفیت امروزم تکمیله.
کف هر دو دستم را روی فرمان گذاشتم و گفتم:
-من برخلاف تو ترجیح می دم هرچی خبر بد هست یه دفعه ای بشنوم و راحت شم.از شکنجه شدن خوشم نمیاد.
کمی گردنش را چرخاند.چشمانش خیس بودند اما نمی شد اسم گریه را روی این تری کنترل شده گذاشت.
-ولی من اینجوری نیستم.نمی دونم چند کلمه دیگه از حرفاتون رو طاقت می یارم.
سرم را تکان دادم و گفتم:
-اما باید طاقت بیاری…می تونی زار زار گریه کنی یا فحش بدی…اما به خاطر اون پیراهن چهارخونه و اون کیک و شمع مجبورم یه چیزی رو بهت بگم.اول اینکه دیاکو به رابطه نامشروع بین من و تو شک کرده بود…نمی گم علتش چیه چون جریانش مفصله و من به خاطر اینکه همچین تهمتی دامنت رو نگیره مجبور شدم اصل واقعیت رو بهش بگم…دوم اینکه…
کمی کمرم را به سمتش کج کردم.
-واسه من مهم نیست تو چه حسی به چه کسی داری…اما می دونم دیاکو به کی چه حسی داره…همونطور که بهت گفتم تو از نظر اون یه بچه ای…و البته وجود کیمیا از اینم کمرنگ ترت می کنه…
چشمانش پر از آب شد.
-داری بیخودی خودت رو زجر می دی…حتی اگه کیمیا موفق نشه دوباره دل دیاکو رو به دست بیاره…بازم به تو به عنوان یه گزینه ازدواج فکر نمی کنه.
صورتش مرتب تغییر رنگ می داد.با بغض گفت:
-چه اصراری دارین که اینطوری منو بچزونین؟
خندیدم..بلند…
-آخه دختر خانوم…چزوندون تو چه نفعی به حال من داره؟فقط می خوام بهت بگم اگه می خوای رقابت کنی و به چیزی که می خوای برسی باید از این پوسته مظلوم و بچه گونه در بیای.
خنده اش تلخ بود…حتی تلخ تر از من..!
-مرسی از توصیه تون…ولی رقابتی در کار نیست….کسی وارد زمین مسابقه میشه که چیزی واسه عرضه کردن داشته باشه…من از همین الان بازندم.
این دختر حس دلسوزی مرا به شکل بی سابقه ای تحریک می کرد.به صورتش زل زدم و گفتم:
-همه چی که خوشگلی نیست…من به عنوان یه مرد می دونم که یه زن باید چه فاکتورهایی داشته باشه که کیمیا فاقد اونه.
باز هم خندید.
-مشکل من کیمیا نیست آقا دانیار…قبل از اینکه اون برگرده بازم دوستم نداشت…این ربطی به بودن یا نبودن کیمیا خانوم نداره…!
حرف منطقی اش وادار به سکوتم کرد.
-در ضمن…من هیچ پوسته ای ندارم…همینم…متاسفانه همینم…!مرسی بابت لطف امرزتون.همه چی جبران شد…بی حساب شدیم…!
و رفت…قدمهایش سنگین و با احتیاط بود…چانه ام را روی دستهایم گذاشتم و نگاهش کردم…!این دختر هربار تمام معادلات مرا به هم می زد…با رفتارهایی که توقع نداشتم..با حرفهایی که در حد او نمی دیدم…با منطقی که از او انتظار نداشتم…این دختر واقعیات را خیلی زود جایگزین توهماتش می کرد و با همه چیز همانطور که بود کنار می آمد…این دختر بچه نبود…اصلا بچه نبود…!

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



