امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H

#49
رمان اسطوره

#پارت 49

شاداب:

توی رختخوابم چرخیدم…با وجود گیاه درمانی های مادر…هنوز درد داشتم…چون منشا دردم به گیاه و دارو و آب گرم و چای نبات جواب نمی داد.چهره دیاکو حتی یک لحظه از پیش چشمم نمی رفت…وقتی که نامزد به اصطلاح سابقش را آنطور به خودش چسبانده بود و مثل یک کالای با ارزش حملش می کرد…! و خنده هایش…وقتی که به من دختر کوچولو می گفت…وقتی محبت می کرد…!

پتو را کنار زدم و از اتاق بیرون رفتم…مادر کنار چرخش خوابیده بود…میان لباسهای سبز و سفید…! برق هال را خاموش کردم و کورمال کورمال به سمت اتاق در بسته و ممنوعه رفتم…چند سال بود پایم را اینجا نگذاشته بودم؟ده سال…! ده سال ناقابل پدر داشتم و ندیدمش…ده سال پدر داشتم و نداشتم…! دستگیره را چرخاندم و داخل شدم…نور ضعیف پیکنیکی دخمه کوچکش را روشن کرده بود…! طول کشید تا هیکل نحیف و از دست رفته اش را تشخیص بدهم…گوشه ای چمباتمه زده و چرت می زد…سرش توی گردنش می افتاد و به دوباره به زور خودش را بالا می کشید.کنج دیگر اتاق که درست رو به روی او می شد نشستم…سعی کردم صورت آن وقتهایش را به یاد بیاورم…تا همین چند دقیقه پیش مثل روز واضح بود..اما الان…الان که این چهره سیاه و شکسته را می دیدم دیگر آن تصویر نقش نمی بست…انگار از اول همین مرد پدرم بود…! صدایش زدم..

-بابا؟؟؟

صدایم را هم نمی شنید…در نشئگی خودش غرق بود…پاهایم را دراز کردم…

-بابا؟؟؟

ها”ی تند و خشنی گفت..بعد از ده سال اینطور از دخترش استقبال می کرد.

-بابا؟؟؟

این مرتبه سرش را بالا گرفت و چشمان مخمورش را دور اتاق چرخاند…بعد از کمی مکث گفت:

-شاداب؟؟؟تویی بابا؟؟؟

چند وقت بود که از صدایش..از بابا گفتنش محروم بودم؟

-آره بابا…منم…

دستش را به دیوار گرفت و به سختی از جا برخاست و با کمر تا شده و قدم های نا استوار کنارم آمد.

-چی شده بابا جون؟چرا اومدی اینجا؟

از پهلو خم شدم و سرم را به موکت نخ نما رساندم.

دستهای پینه بسته اش را روی موهایم کشید.

-جاییت درد می کنه بابا جون؟

درد می کرد…قلبم درد می کرد…گلویم درد می کرد..چشمم درد می کرد.
زبری دستانش را حتی روی پوست سرم هم حس می کردم.

-می خوای مامانت رو صدا بزنم؟

با بغض گفتم:

-نه…نمی خوام..!

-نمی گی چی شده؟

نفسم قطع شد…بغضم ترکید…اشکم روان شد…اصلا از سر شب قطع نشده بود..

-حواست به من نبود بابا…حواست نبود…!

-می دونم عزیزم…می دونم نفسم…

-می دونی؟نه نمی دونی..تو که همش تو این اتاقی…از دنیای بیرون خبر نداری…از بچه هات و مشکلاتشون خبر نداری…نبودی بابا…نبودن تو باعث شد من دچار اینهمه کمبود بشم…نبودن تو این خلا بزرگ رو تو وجود من ایجاد کرده که باعث میشه به هر طنابی واسه پر کردنش چنگ بزنم…تو باعث شدی که من هر مرد سالمی رو خدا ببینم و بپرستم…!

حرکت دستانش آرام آرام ضعیف می شد…سرم را بلند کردم…توی چرت بود…گونه ام را روی زانوی استخوانی اش گذاشتم…بوی دود و تریاک شلوارش توی دماغم پیچید.

-اگه تو بودی…اگه اگه تو واسم مردی می کردی…من اینقدر راحت..با یه برخورد ساده با مردی که قوی بود..محکم بود..مقتدر بود…عاشق نمی شدم که الان اینجوری عذاب بکشم…تو باعث این حال و روز منی…!

گلویش خرخر می کرد.

-اگه تو منو رو زانوهات می نشوندی….اگه تو منو بغل می کردی..اینقدر عقده یه آغوش مردونه و مطمئن رو نداشتم…اگه تو دستمو می گرفتی و منو با خودت اینور اونور می بردی…من از تماس دست یه مرد غریبه خودمو نمی باختم و هزار فکر و خیال الکی نمی کردم…اگه تو تکیه گاهم می شدی…اینجوری در به در یه تکیه گاه دیگه نبودم…!

نجواهایم را خودم هم نمی شنیدم دیگر…!

-اما تو حواست نبود بابا…حواست نبود که دو تا دختر داری…دو تا دختر که کل زندگیشون رو اشتباه تو خراب می کنه…دو تا دختر که قهرمان می خوان و نبودن تو…خالیشون می کنه…!حالا من از کجا واسه تو جایگزین پیدا کنم…در حالیکه به خاطر تو…هم بودنت و هم نبودنت…اعتماد به نفسم کشته شده…!دردمو به کی بگم که بفهمه و به حالم دل بسوزونه…؟

خیس شدن شلوارش را حس می کردم…محکمتر زانوهایش را بغل کردم..تکانی خورد و گفت:

-هنوز اینجایی دختر بابا؟چرا نمی ری بخوابی؟

بلندتر گفتم:

-چرا حواست به دخترات نبود بابا؟چرا دلت به حال دخترات نسوخت؟چطور تونستی قید ما رو بزنی؟چرا دیگه دلت واسمون تنگ نمیشه؟چرا دیگه واست مهم نیستیم؟چرا دیگه دوستمون نداری؟آخه ما بچه ها چه گناهی داریم؟جرممون چیه که ما رو به دنیا میارین و به امون خدا ولمون می کنین؟من راه و رسم زندگی رو از کی باید یاد بگیرم؟کی باید قوی بودن..محکم بودن رو بهم یاد بده؟؟کی قراره از من و شادی محافظت کنه؟کی بابا؟؟

باز تکرار کرد:

-می دونم..می دونم..حق با توئه…

اما در واقع هیچی نمی دانست…حتی یک درصد حرفهایم را نمی فهمید…من دردم را پیش که می بردم؟

آن اتاق هم آرامم نمی کرد…فقط به رنجم شدت می بخشید…بلند شدم..حتی بیرون رفتنم را هم نفهمید…مادرم در خواب ناله می کرد…از خستگی…از درد پا…از فشار زندگی..ولی هنوز امید داشت که این مرد به سویش برگردد…درست مثل من که از غصه به خودم می پیچیدم ولی هنوز به مردم امید داشتم…

پتو را روی تنش کشیدم و زیرلب گفتم:

-چقدر سرنوشت من و تو شبیهه مامانی…!
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H - Ɗєя_Mσηɗ - 01-08-2020، 20:01

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان