10-08-2020، 21:53
#prt37
تولدش بود... یک سال پیش روز تولدش گفت منو آرزو کرده و حالا من یه آرزوی سوخته بودم.. میرفتم که برای آخرین بار اون ریمایی باشم که عاشقِ آرشه
ماهور: ساعت 9 شد هنوز حاضر نشدی؟!
آرایشم رو در ساده ترین حالت ممکن با رژلب کالباسی و خط چشم تموم کردم و نگاهی تو آینه انداختم
ماهور در اتاق رو باز کرد و-بپوش بریم
پالتوی مشکی م رو روی شومیز کالباسی رنگم پوشیدم و باهم از خونه بیرون اومدیم...
-تو نمیای بالا؟
ماهور: نه هر وقت مهمونی تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت
شاخه گل رز سفید رو از دست ماهور گرفتم و-مرسی
زنگ درو فشار دادم و منتظر موندم تا در باز بشه
زنگ رو دوباره فشار دادم و تقه ای به در زدم که در باز شد
آرش توی چارچوب در ایستاده بود و نگاهم میکرد
-سلام
آرش: خوش اومدی ریما بیا داخل
شاخه گل رو سمتش گرفتم و-تولدت...
با نزدیک شدن دختری که میدونستم اسمش حلما ست جمله م نصفه موند!
حلما کنار آرش ایستاد ...
چقدر عشقم بهش میومد...
حلما: چرا دم در وایستادین بیاین داخل میخوایم شمعارو فوت کنیم
-نه من باید برم
آرش: نیومده کجا بری؟! بیا تو ...
حلما چشم غره ای به آرش رفت و-آرش؟!بریم بچه ها منتظرن
آرش دستشو دراز کرد تا گل رو ازم بگیره ، حلقه توی دست چپش میدرخشید ؛ شاخه گل از دستم افتاد...
ثانیه ها دردناک میگذشتن...
دستش رو عقب کشید و-ریما حالت خوبه؟!
عقب عقب رفتم... تمام تنم بی حس شده بود و قلبم میسوخت
آروم گفتم خداحافظ و پله هارو برگشتم پایین...
تولدش بود... یک سال پیش روز تولدش گفت منو آرزو کرده و حالا من یه آرزوی سوخته بودم.. میرفتم که برای آخرین بار اون ریمایی باشم که عاشقِ آرشه

ماهور: ساعت 9 شد هنوز حاضر نشدی؟!
آرایشم رو در ساده ترین حالت ممکن با رژلب کالباسی و خط چشم تموم کردم و نگاهی تو آینه انداختم
ماهور در اتاق رو باز کرد و-بپوش بریم
پالتوی مشکی م رو روی شومیز کالباسی رنگم پوشیدم و باهم از خونه بیرون اومدیم...
-تو نمیای بالا؟
ماهور: نه هر وقت مهمونی تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت
شاخه گل رز سفید رو از دست ماهور گرفتم و-مرسی
زنگ درو فشار دادم و منتظر موندم تا در باز بشه
زنگ رو دوباره فشار دادم و تقه ای به در زدم که در باز شد
آرش توی چارچوب در ایستاده بود و نگاهم میکرد
-سلام
آرش: خوش اومدی ریما بیا داخل
شاخه گل رو سمتش گرفتم و-تولدت...
با نزدیک شدن دختری که میدونستم اسمش حلما ست جمله م نصفه موند!
حلما کنار آرش ایستاد ...
چقدر عشقم بهش میومد...

حلما: چرا دم در وایستادین بیاین داخل میخوایم شمعارو فوت کنیم
-نه من باید برم
آرش: نیومده کجا بری؟! بیا تو ...
حلما چشم غره ای به آرش رفت و-آرش؟!بریم بچه ها منتظرن
آرش دستشو دراز کرد تا گل رو ازم بگیره ، حلقه توی دست چپش میدرخشید ؛ شاخه گل از دستم افتاد...
ثانیه ها دردناک میگذشتن...
دستش رو عقب کشید و-ریما حالت خوبه؟!
عقب عقب رفتم... تمام تنم بی حس شده بود و قلبم میسوخت
آروم گفتم خداحافظ و پله هارو برگشتم پایین...

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



