11-08-2020، 16:42
رمان اسطوره
#پارت 53
دانیار:
آهنگ محبوبش را روشن کرد و تمام طول راه چشمانش را بست و حتی یک کلمه هم حرف نزد.می دانستم دردش فقط شاداب نیست..فقط کیمیا نیست…فقط من نیستم…دیاکو خسته بود…خیلی وقت بود که خسته بود.
برادر جان نمي دوني چه دلتنگم
برادر جان نمي دوني چه غمگينم
نمي دوني نمي دوني برادر جان
گرفتار كدوم طلسم و نفرينم
سالها بود که خانه نداشتیم…خاک نداشتیم…سرزمین نداشتیم…سالها بود که دلتنگ کردستان بودیم و نای برگشتن نداشتیم.
نمي دوني چه سخته در به در بودن
مثه طوفان هميشه در سفر بودن
برادر جان برادر جان نمي دوني
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان، برادر جان دلم تنگه…
این شهر برایش همیشه غریبه بود و غریبه ماند…جنوبش یکطور عذابش داده بود و شمالش یکطور دیگر…!
دلم تنگه از اين روزهاي بي اميد
از اين شب گرديهاي خسته و مايوس
از اين تكرار بيهوده دلم تنگه
هميشه يك غم و يك درد و يك كابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان
دلم تنگه….
دلش بیشتر از من برای پدر و مادرمان تنگ بود…بیشتر از من داغ دایان از پایش انداخته بود…بیشتر از من از بی نشان بودن قبر خانواده مان می سوخت…بیشتر از من این خانه به دوشی و در به دری روحش را شکنجه کرده بود.خدا نکند یک مرد بی پشت بماند…بی قهرمان…بی پدر، بی عشق…بی مادر، بی کس…بی خواهر، بی پناه…بی برادر،…خدا نکند مردی اینهمه تنها بماند…خدا نکند…!
دلم خوش نيست
غمگينم برادر جان
از اين تكرار بي رويا و بي لبخند
چه تنهايي غمگيني كه غير از من
همه خوشبخت و عاشق
عاشق و خرسند…
دلش خوش نبود…هیچ دل خوشی در این دنیا نداشت…همه زندگی اش من بودم…برادری از دست رفته و بدتر از خودش…! گاهی متحیر می ماندم که دیاکو…واقعا به چه امیدی…به چه انگیزه ای اینقدر محکم می جنگد و تحمل می کند؟چه مانده که به خاطرش از پا نمی نشیند و دست از مبارزه بر نمی دارد؟چه مانده؟از خودش چه مانده؟از من چه مانده؟از ما چه مانده؟
بی حرف به سمت اتاقش رفت…نرسیده به در ایستاد و گفت:
-تو برو به کارت برس…من خوبم…! فقط هر موقع رسیدی کرج یه اس ام اس بده…!
باز هم…نگران من بود…کی این مسئولیت و نگرانی رهایش می کرد؟تا کی باید به فکر هرکسی به جز خودش می بود؟
-من اینجا می مونم.یه کم بخواب…بیدار که شدی با هم حرف می زنیم.
سرش را تکان داد و گفت:
-باشه…پس بیکار نشین…یه جای مطمئن و امن واسه شاداب پیدا کن…!
چه می دانست دیاکو…که تنها جای مطمئن و امنی که در این شهر سراغ داشتم…شانه های مقتدر و مردانه او بود؟
-تو نگران شاداب نباش..اون با من..فقط بخواب…!
نگاهم کرد…چقدر چشمانش شبیه من شده بود..دو گودال سیاه و عمیق.
-دانیار؟
جواب ندادم..اما چند قدم به سمتش برداشتم.لبخندش جان نداشت.
-هیچ وقت از اینکه نجاتت دادم پشیمون نشدم…!
بی اختیار چشمانم را محکم روی هم فشردم و گفتم:
– چیزی لازم داشتی صدام کن…!
به فردا دل خوشم
شايد كه با فردا طلوع خوب خوشبختي من باشه
شب و با رنج تنهايي من سر كن شايد فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه ... .
#پارت 53
دانیار:
آهنگ محبوبش را روشن کرد و تمام طول راه چشمانش را بست و حتی یک کلمه هم حرف نزد.می دانستم دردش فقط شاداب نیست..فقط کیمیا نیست…فقط من نیستم…دیاکو خسته بود…خیلی وقت بود که خسته بود.
برادر جان نمي دوني چه دلتنگم
برادر جان نمي دوني چه غمگينم
نمي دوني نمي دوني برادر جان
گرفتار كدوم طلسم و نفرينم
سالها بود که خانه نداشتیم…خاک نداشتیم…سرزمین نداشتیم…سالها بود که دلتنگ کردستان بودیم و نای برگشتن نداشتیم.
نمي دوني چه سخته در به در بودن
مثه طوفان هميشه در سفر بودن
برادر جان برادر جان نمي دوني
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان، برادر جان دلم تنگه…
این شهر برایش همیشه غریبه بود و غریبه ماند…جنوبش یکطور عذابش داده بود و شمالش یکطور دیگر…!
دلم تنگه از اين روزهاي بي اميد
از اين شب گرديهاي خسته و مايوس
از اين تكرار بيهوده دلم تنگه
هميشه يك غم و يك درد و يك كابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان
دلم تنگه….
دلش بیشتر از من برای پدر و مادرمان تنگ بود…بیشتر از من داغ دایان از پایش انداخته بود…بیشتر از من از بی نشان بودن قبر خانواده مان می سوخت…بیشتر از من این خانه به دوشی و در به دری روحش را شکنجه کرده بود.خدا نکند یک مرد بی پشت بماند…بی قهرمان…بی پدر، بی عشق…بی مادر، بی کس…بی خواهر، بی پناه…بی برادر،…خدا نکند مردی اینهمه تنها بماند…خدا نکند…!
دلم خوش نيست
غمگينم برادر جان
از اين تكرار بي رويا و بي لبخند
چه تنهايي غمگيني كه غير از من
همه خوشبخت و عاشق
عاشق و خرسند…
دلش خوش نبود…هیچ دل خوشی در این دنیا نداشت…همه زندگی اش من بودم…برادری از دست رفته و بدتر از خودش…! گاهی متحیر می ماندم که دیاکو…واقعا به چه امیدی…به چه انگیزه ای اینقدر محکم می جنگد و تحمل می کند؟چه مانده که به خاطرش از پا نمی نشیند و دست از مبارزه بر نمی دارد؟چه مانده؟از خودش چه مانده؟از من چه مانده؟از ما چه مانده؟
بی حرف به سمت اتاقش رفت…نرسیده به در ایستاد و گفت:
-تو برو به کارت برس…من خوبم…! فقط هر موقع رسیدی کرج یه اس ام اس بده…!
باز هم…نگران من بود…کی این مسئولیت و نگرانی رهایش می کرد؟تا کی باید به فکر هرکسی به جز خودش می بود؟
-من اینجا می مونم.یه کم بخواب…بیدار که شدی با هم حرف می زنیم.
سرش را تکان داد و گفت:
-باشه…پس بیکار نشین…یه جای مطمئن و امن واسه شاداب پیدا کن…!
چه می دانست دیاکو…که تنها جای مطمئن و امنی که در این شهر سراغ داشتم…شانه های مقتدر و مردانه او بود؟
-تو نگران شاداب نباش..اون با من..فقط بخواب…!
نگاهم کرد…چقدر چشمانش شبیه من شده بود..دو گودال سیاه و عمیق.
-دانیار؟
جواب ندادم..اما چند قدم به سمتش برداشتم.لبخندش جان نداشت.
-هیچ وقت از اینکه نجاتت دادم پشیمون نشدم…!
بی اختیار چشمانم را محکم روی هم فشردم و گفتم:
– چیزی لازم داشتی صدام کن…!
به فردا دل خوشم
شايد كه با فردا طلوع خوب خوشبختي من باشه
شب و با رنج تنهايي من سر كن شايد فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه ... .

بازی آنلاین
آپلود عکس




![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



