ابوالقاسم بعد از پوشیدن شلوار زاپ داری در حالی که کمردرد امانش رو بریده بود، لنگ لنگان به سمت آشپزخانه قدم برداشت تا شاید کمی نوتلا که قطعا فقط با دیدنش، ستاره های چشماش مثل کهکشان آندرومدا در اون گوی تماما سیاه می گردیدند، کمی درد کمرش رو تسکین بده. لپ های نرم و کوچیکش مشتاق برای چشیدن طعم شکلات صبحانه پر و لبهاش با لذت داخل دهنش کشیده بشند و باعث بشه اون با ریش بلندش خیلی کیوت و پشمالو در دید سعدی که با چشمانِ به تیزی دید در شب گربه اون الهه رو میپرستید به نظر برسه... و البته که به ابومحمد دلیلی بده تا حتی دلش برای صبحانه خوردن فردوسی کوچکش هم ضعف کنه!
...
ب والله باید برم فیکشو بنویسم حس میکنم همچین سمیو کم داریم، سعدی و فردوسی=|||
#قاسمد_خیلی_لعنتی_ایز_ریل
عزرايیل-کوکی-کاموا
...
ب والله باید برم فیکشو بنویسم حس میکنم همچین سمیو کم داریم، سعدی و فردوسی=|||
#قاسمد_خیلی_لعنتی_ایز_ریل
عزرايیل-کوکی-کاموا

بازی آنلاین
آپلود عکس


![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



