15-05-2013، 18:55
(آخرین ویرایش در این ارسال: 15-05-2013، 18:59، توسط ღ دختـــر آسمان ღ.)
[size=x-large]
با هم به سمت سوییت راننده رفتیم .
من : مانی اینجا کجاست ؟ ما چرا اومدیم اینجا ؟
مانی : اومدیم تا تو رو آموزش بدیم .
دادم توی کوهستان پیچید : چیییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مانی :هیس آرومتر آره همین که شنیدی .
من : اما آخه چرا اینجا ؟ اینهمه جای بهتر بود چرا ما اومدیم کوهستن ها؟ مانی : خوب برای اینکه اینجا هیچکی پیدامون نمیکنه .
راست میگفت ها . اینم بد نبود .
موهامو از پشت گلوله کردم و انداختم تو یقه ی لباسم . اینجا هوا سرد بود . خوب کوهستان بود دیگه .
من : مانی از کی شروع میکنیم به تمرین ؟ هوم ؟
مانی : از همین امروز بعد از ناهار .
دادم رفت هوا : نمیشههههههههه من هنوز اماده نیستم که ...
مانی : خوب ما هم اوردیمت که آماده ات کنیم دیگه .
حالا خدا میدونست چه جوری قرار بود آماده ام کنند .
من : حالا کی میریم ناهار میخوریم ؟ (ای کارد بخوره تو اون شیکمت )
مانی : یه ربع ساعت دیگه .
با صدای راننده که میگفت بیاین غذا حاضره به سمت سفره ای رفتیم که روی زمین پهن شده بود .
برنج و یه مقدار خورشت سبزی . که من ازش متنفر بودم .
مانی شروع کرد به خوردن . یعنیا من موندم چطور نمیپرید تو گلوش . مثل چی میخورد .
منم با زور یه نصف بشقاب کم تر خوردم که صدای دوتاشون بلند شد
راننده که بعدا فهمیدم اسمش ساواشه گفت : ببین چقدر لاغری ؟ اگه نخوری از دره پرتت میکنیم پایین ها ....
منم که باورم شد یه بشقاب پر کشیدم و تند تند خوردم .
دوتاشون یه نگاه به هم انداختن و زدن زیر خنده . منم که اعصاب ندارم . حتما تا حالا فهمیدین دیگه نه ؟ بلند شدم و ظرف غذا رو پرت کردم تو سفره و جیغ جیغ کنان از اونجا دور شدم .
رفتم نشستم لب صخره و به پایین نگاه کردم . ای خدا کاش من الان خونه بودم . اما فوری به خودم گفتم : تو که قرار نیست همیشه اینجا بمونی ؟ زود زود زود میری خونه . ولی با این حرف خودم هم قانع نشدم .
پاهامو جمع کردم تو شکمم و سرم رو گذاشتم روشون که احساس کردم دارم سرمیخورم پایین . بیا نگا تو رو خدا ما میخوایم دو دیقه تفکر کنیم این بلا سرمون میاد .
خودم رو بالاتر کشیدم و به سمت سوییت یا همون ماشین که نمیدونم چطوری از کوها ها اومده بود بالا رفتم .
در سوییت خودم رو باز کردم و خودم رو پرت کردم رو تخت . داشتم خواب میرفتم که احساس کردم یکی محکم اُفتاد روم .
چشمامو باز کردم و با دیدن مانی که یه لبخند کج رو لبش بود ودقیقا روی شکم من نشسته بود هنگ کردم .
مانی با همون لبخند ژیگول : خودت گفتی بچرخ تا بچرخیم و فشنگی بلند شد چون میدونست من اعصاب ندارم الان میپرم بهش . در حال خروج گفت : زود باش تمرین داریم .
منم که از عصبانیت قرمز شده بودم گفتم : اللهی بخوری زمین دلم خنک شه . و دندونامو به هم ساییدم.
مانی با همون لبخند ژیگولش داشت میرفت بیرون که پاش گیر کرد به در و تلپی خورد زمین .
پقققققققققققققققققققققققققق خنده ی من تا آخر کوهستان هم رسید .
مانی اخماشو تو هم کرد و گفت : زهر مار پاشو بریم دیگه .
در حالی که از خنده چپ و راست میشدم به سمتش رفتم .
دستمو گرفت و با هم از یه راه خاکی به سمت یه زمین صاف یه جایی رو کو ها برد . واااااااااای باور نکردنی بود .
مثل یه زمین گلف بود که وسط کوه درست شده باشه . مثلش نبود خود خودش بود .
با دهن باز به سمت زمین رفتم و وسطش وایسادم .سمت راست زمین چند تا چیز مثل نشونه بود که تیر اندازا با تفنگ وسطش گلوله میزنن .
ذوق کردم و دست مانی رو گرفتم : مانی زود باش دیگه من میخوام تیر بزنم . بدو بهم یه تفنگ بده بدو بدو .
مانی گفت : چته بچه ؟ یکم صبر داشته باش . بزار ساواش بیاد اسلحه ها رو بیاره بعد بهت میدم .
با ذوق و شوق یه گوشه وایسادم تا ساواش بیاد .
ساواش اومد . یا خداااااااا اینا اسلحه ان یا گرز رستم ؟ ساواش یکی شونو رو هوا پرت کرد طرف من و گفت بگیرش ...
اسلحه رو گرفتم ولی از بس سنگین بود تلپی اُفتادم زمین .
صدای خنده ی دوتاشون بلند شد .
پوفی کردم و بلند شدم و اسلحه رو درست تو دستم گرفتم .
ساواش : نه بابا بلدی اسلحه هم بگیری و دوباره زد زیر خنده .
بهش محل ندادم و رو به مانی گفتم : مانی من کجا رو باید تیر بزنم ؟
مانی نزدیک ترین نشونه رو بهم نشون داد و گفت اول از اون شروع میکنیم .
و خودشو ساواش نشستن سر دو تا صندلی و منو تماشا کردن .
منم اسحه رو فیگوراتور گرفتم دستم و آماده شدم که تیر بزنم . دوتاشون ذل زده بودن به دست من .
نشونه گرفتم . ماشه رو کشیدم و بعد ....
پقققققققققققققققققققققققققققققق
درست خورد وسط نشونه . دوتاشون با دهنای باز به من زل زده بودن .
یه لبخند موفقیت آمیززدم و گفتم : بعدی ...
مانی به خودش اومد و نشونه ی دور تر رو بهم نشون داد .
اونم دقیق خورد به هدف .
سومی و چهارمی و ... شیش تا بودن که من همشون رو ترکوندم .
حالا صدای دستای دوتاشون بلند شده بود . دوتاشون داشتن کف میزدن .
ساواش : نه بابا میبینم خودت یه پا استادی و ما نمیدونستیم .
مانی : بله چی فکر کردی من خوبکسی رو انتخاب کردم .
چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم : انتخاب کردی یا ؟؟؟؟؟
مانی یه جوری با التماس بهم نگاه کرد که خفه شدم .
ساواش : خوب این از این حالا فقط مونده اسب سواری .
من : آخه اسب سواری دیگه برای چی ؟ ما که تو تهران قرار نیست تو خیابونا سوار اسب بشیم .
ساواش چپ چپ به مانی نگاه کرد و گفت : بهش نگفتی ؟
مانی با یه حالت التماس آمیز به ساواش نگاه کرد .
نهههههههههه انگار یه خبرایی بود ها .
ساواش داد زد : مانی ده حرف بزن یا بهش میگی یا خودم بگم ؟
مانی رو به ساواش گفت : خودت بهش بگو . من نمیتونم .
ساواش دست منو گرفت و با خودش به سمت یکی از صندلی ها برد .
برگشتم و با دستم رو به مانی علامت پخ پخ رو انجام دادم یعنی میکشمت .
مانی نتونست جلوی خنده شو بگیره و بی صدا کف زمین ولو شد .
وااااااااا این بشر مشکل داره به تمام معنا .
ساواش نشست روی صندلی منم نشستم رو به روش . و گفتم : خوب .
ساواش : ببین ... ببین وقتی ما عتیقه ها رو دزدیدیم باید ببریمشون ترکیه تحویلشون بدیم خوب ؟
من با بی اعتنایی : خوب ببرید به من چه ؟
ساواش : خوب تو هم باید با ما بیای دیگه .
این دفعه جیغ بلندی زدم : چیییییییییییییی ؟ ولی من ؟ شما ؟ نمیشه ... مانی ... خودش گفت ..که ...
نفسم بند اومده بود . بعدش چی میشد ؟ ها ؟ نه دیگه من به اندازه ی کافی بهشن رو داده بودم . نه دیگه نمیشد ...
بلند شدم و گفتم : من نیستم . شماها خیلی نامردین .
ساواش : آروم باش ببین من بهت قول میدم که خودم با اولین پرواز میفرستمت ایران پیش خانواده ات تو فقط با ما بیا ترکیه .
تو دلم عروسی بود . ولی بی اعتنا گفتم : من دیگه حرف شما رو باور نمیکنم .
ساواش رو کرد به من و گفت : قسم میخورم به جون مادرم .
به جون مادرش ؟ پس یعنی داشت راست میگفت ؟
بی اعتنا گفتم : حالا تا ببینم . کی حرکت میکنین ؟
ساواش : بعد از این که موزه ی شوش رو زدیم .
من : حالا کی قراره موزه ی شوش رو بزنیم ؟
ساواش : پس فردا شب .
جیغم بلند شد : چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟
ساواش گفت : باید زودتر کار رو تموم کنیم . تا بریم ترکیه .
من : خیلی خوب ولی این وسط اسب دیگه واسه چی بود ؟
ساواش : اگه با اسب بریم راحت تریم . وقتی موزه رو زدیم با اسب فرار میکنیم چون اینطوری رد کم تری از خودمون میزاریم .
من نفهمیدم چی گفت فقط با یه حالت گنگی سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم : خوب دیگه وقت نداریم بریم که من باید اسب سواری یاد بگیرم .
ساواش : باشه بریم .
به سمت مانی رفتیم . مانی پریشون بود و هی ناخوناشو می جوید با دیدن ما از جاش جهید و نگاه نگرانشو بین من و ساواش گردوند و گفت : چی شد .
ساواش گفت : قبول کرد . البته به شرط اینکه با اولین پرواز بفرستیمش تهران خونه اش .
مانی نفس راحتی کشید و گفت : خوب دیگه بده من ببرم اسب سواری بهش یاد بدم .
منم با یه حالت بی اعتنایی به دنبالش به راه اُفتادم موهام هم توی باد پخش شد و منظره ی قشنگی ایجاد کرد .
ساواش نگاهی نگران بهم انداخت و به موهام نگاهی کرد و گفت : مراقب اینا باش . کریم به هیچی رحم نمیکنه .
منظورشو نفهمیدم . کریم کی بود ؟ چه ربطی به موهای من داشت . شونه هامو بالا انداختم . به من چه ؟ (خوب احمق نمیدونی چی در انتظارته دیگه ... ببخشید ببخشید دیگه پارازیت نمیندازم )
مانی منو به سمت یه روستا وسط کوه ها برد و دم یه اسطبل وایساد . با نگاهی مشکوک وارد اسطبل شدم و با دیدن اسبای زیبا و سلطنتی اونجا دهنم باز موند .
من : مانی اینا به این خوشگلی ، اینجا چیکار میکنن ؟ چطوری خریدیشون ؟
مانی: کریم اینا رو فرستاده . اون برای عتیقه ها هرکاری میکنه .
نپرسیدم کریم کدوم خریه فقط با دهن باز به اسبا خیره شدم .
حدود 10 تا بودن . اسماشونو هم میدونستم .
1 -اسب ابلق سفید مشکی
2-اسب سیاه پا پردار
3-اسب خال خالی آپالوزا
4 -اسب کرند سفید
5 -اسب کوآرتر قهوی ای براق
6- اسب لیپزانر سفید مشکی پا پر دار (واقعا زیباست )
7-اسب اسلیپنر مشکی براق با موهای موج دار
8- اسب سمند قهوه ای روشن با موهای طلایی
9-اسب پالومینو سفید قهوه ای با موهای بلند سفید و پاهای پر دار و دم دراز سفید (عااااااااااشقشم )
همه شون اسبای سلطنتی 100 میلییونی بودن . دهنم باز باز بود .
مانی : خوب کدومشون رو میخوای ؟ یه لبخند خوشگل هم تحویلم داد .
بدو بدو به سمتشون رفتم . یکی از یکی جیگر تر . اما یکی شون بد جوری چشممو گرفت . لیپزانر پا پردار سفید مشکی . از همه شون زیبا تر بود .
رو به مانی کردم و گفتم اینو میخوام.
مانی به سمت اسب رفت تا افسارشو باز کنه . که بهش گفتم : تو کدومو میخوای ؟
با دست به اسب پالومینو اشاره کرد . سلیقه اش حرف نداشت . اسبه ماه ماه بود ولی لیپزانر یه چیز دیگه بود .
آآآآآآآآآآی مادر من چه پُزی بدم با این اسبه تو تهران .
مانی افسار اسبو باز کرد و اونو به دستم داد . منم اُستاد اسب سواری بودم .اومدم با یه حرکت سریع بپرم روش که دیدم نخیر قدش بلنده .
داشتم ضایع میشدم که احساس کردم دستای قوی دور کمرم پیچید و منو بلند کرد و گذاشت رو اسب .
به جای این که ازش تشکر کنم گفتم : خودم میتونستم حالا .
مانی یه لبخند جذاب تحویلم داد و گفت : مگه بهت بد گذشت ؟
اخمامو کردم تو هم و گفتم زود باش دیگه مثلا اومدی به من اسب سواری یاد بدی ها .
اونم سوار اسب پالومینوش شد و رفت بیرون . بچه پر رو چی فکر کرده ؟
افسار اسب رو کشیدم و بیرون تاختم . مثل باد میرفت . از مانی جلو زدم . مانی هم یه لبخند زد و تاخت که مثلا از من جلو بزنه .
سرعت دوتامون هم اندازه بود . منم که موهام از پشت پخش شده بود تو هوا . منظره ی فوق العاده ای بود .
دستمو به یال اسب کشیدم . موهای طلایی نرم . باید ببافمشون (خاک بر سرت کنن ... باشه دیگه پارازیت نمیندازم شرمنده )
محوطه رو دور زدیم و نگه داشتیم . تقریبا من از مانی جلو زدم . یوهو . تو همین احساس شادی بودم که حس کردم موهام خیس شده .
وااااااااااااای اسبه داشت موهای منو میخورد . ( ههه ههههههههه من که پوکیدم از خنده )
سریع جیغ زدم و موهامو از تو دهنش بیرون آوردم . آخخخخخخ . باید برم حموم .
مانی هم که دلش رو گرفته بود و ریسه میرفت که یه دفعه اسبه خودشو تکون داد و مانی افتاد پایین .
حالا من بودم که ریسه میرفتم . قیافه ی دوتامون دیدنی بود .
من موهام خیس بود و مانی چمن رفته بود تو دهنش . خودمون رو سر و سامون دادیم و دوتامون به سمت سوییت هامون به راه اُفتادیم .
من که خودمو پرت کردم تو حموم . 6 دست سرمو شامپو زدم تا دلم راحت شد .
گرفتم واسه خودم خوابیدم. فردا حرکت میکردیم بریم شوش . اصلا هیجان نداشتم . احساس گناه میکردم .
بیخیال دنیا . گرفتم خوابیدم .
صبح با صدای شیهه ی اسبا از خواب بیدار شدم. ای واااااااااای نمیزارن بخوابیم . داشتن اسبا رو میزاشتن تو سوییت تا با خودمون ببریمشون . پاشدم . لباس پوشیدم و دست و صورتمو شستم .
رفتم بیرون . وااااااا اینجا که فقط 4 تا اسب بود . پس بقیه کجان ؟ رو کردم به مانی و گفتم : مانی بقیه ی اسبا رو نمیبریم ؟
مانی : نه فقط به حد نیازمون میبریم .
من : ولی ما که سه نفریم چرا 4 تا میبریم ؟
مانی : یکیشون هم زاپاسه .
واااااااااا . زاپاس ؟ به اسبا نگاه کردم . اسب لیپزانر من و پالومینوی مانی و اسلیپنر که حتما مال ساواش بود و یه اسب دیگه ...
اینو من تو اسطبل ندیده بودم . خیلی خوشگل بود . اسمش آندالوزین بود . یک اسب اصیل اسپانیایی. رنگش سفید مشکی بود و موهاش خیلی خوش حالت بود .
دیگه نتونستم بهش نگاه کنم چون اسبا رو گذاشتن توی سویییت و منم وارد سویییت خودم شدم تا راه بیفتیم .
**********************************************************
--------------------------------------------------------------------------------
قسمت 13
با صدای ساواش بیدار شدم . فکر کنم دیگه رسیده بودیم شوش . از سوییتم بیرون اومدم .
وااااااااای ما توی یه پارک سرسبز بودیم . فکر کنم ساعت 5 عصر بود . آفتاب میتابید .
ساواش داشت اسبا رو بیرون میورد تا علف بخورن . منم با ذوق و شوق رفتم کنارش وایسادم .
من : ساواش میشه مال منو بدی خودم بهش علف میدم .
ساواش یه نگاه بهم انداخت و گفت : این گاز میگیره .
من : نه خودم حواسم هست .
ساواش : باشه ولی گازت گرفت به من ربطی نداره ها .
من : مانی کجاست ؟
ساواش یه نگاه مشکوک بهم انداخت و گفت : خوابه . وای به حالت اگه دوباره بری اذیتش کنی .
از یاد آوری اون روز خنده ام گرفت . افسار اسبمو گرفتم و به سمت چمنا بردم . دیگه روسری زده بودم .
هرچی که بود ما توی تهران بودیم و ممکن بود کسی ما رو ببینه . شب ساعت 3 عملیات داشتیم .
یه مقدار برگ درختو کندم و گرفتم جلوی دهن اسبه . داشتم رو به رو رو نگاه میکردم و حواسم به اسبه نبود .
که احساس کردم دستم خیس شد . اااااااااااااااا گازم گرفتتتتتتتتت . اومدم یکی محکم بزنم تو سرش که دلم نیومد . چشماش خیلی مظلوم بود .
واسه همین دستمو با لباسم پاک کردم و بیخیالش شدم . داشتم واسه خودم سیر میکردم که صدای شیهه ی اسبه بلند شد .
واااااااای نمیشه این دودقیقه خفه بشه . برگشتم و با دیدن پسر جوونی که یه سنگ تو دستش بود نگاه کردم .
پسر هم ذل زده بود به من . حدودا 21-22 ساله میزد .
اعصابم خورد شد و با داد گفتم : آقای نسبتا محترم مگه مرض داری حیوون آزاری میکنی ؟ چرا بهش سنگ پرت میکنی ؟ ها ؟
پسر جوون : شرمنده من فقط خواستم قیافه شو ببینم میدونید این اسب یکی از کم یاب ترین اسبای دنیاست ؟
من : خودم میدونم لازم نکرده شما بهم بگید حالا هم راتو بکش برو.
پسر با یه حالت بی اعتنایی دوباره سنگشو پرت کرد به طرف اسبم و افراررررررررررر .
من کفشامو در اوردم و بدو بدو دنبالش تو پارک . حالا اون بدو من بدو اون بدو من بدو .
آخرش هم از دستم در رفت . لعنتی . برگشتم سمت اسبم . آخ بمیرم برات مادر چه محکم هم زد . دستش بشکنه الهی .
سوارش شدم و به سمت سوییت هامون به راه اُفتادم . آخه کسی نیست به من بگه دو قدم راهو چرا با اسب میری عقده ای ؟ خو پیاده برو .
ولی دست خودم نبود . وقتی یه چیز جدیدی داری دوست داری همش ازش استفاده کنی مگه نه ؟
از روش پریدم پایین و گذاشتمش کنار بقیه ی اسبا . خسته و کوفته رفتم سمت صندلی هایی که ساواش گذاشته بود زیر سایه بون .
یه سایه بون درست کرده بود و زیرش هم 4 تا صندلی . دقیق شده بودیم عین این لرا .
خودم رو پرت کردم روی یکشون . مانی هم با موهای ژولیده روی اون یکی صندلی نشته بود و چایی میخورد و چُرت میزد .
حوصله نداشتم دلم میخواست بخوابم (بترکی تو چقدر میخوابی ؟ )
ولی تازه از خواب بیدار شده بودم .
مانی : برو بگیر بخواب که شب سرحال باشی با این وضعت نمیتونی تفنگو هم بلند کنی .
آخ حرف دله منو زد . سرمو مثل بُز انداختم پایین و رفتم رو تخت خوابم . گرفتم مثل خرس خوابیدم .
با صدای مانی از خواب بیدار شدم : زود باش دیگه خوش خواب ساعت 1 شبه .
مثل برق گرفته ها از خواب پریدم . من از ساعت 6 عصر تا حالا خواب بودم .
دست و صورتمو شستم و اومدم روسریمو بزنم که مانی گفت : شنل برات اوردم . روسری که حریف موهای تو نمیشه .
یه شنل مشکی بود . خیلی قشنگ بود . ازش گرفتمشو پوشیدمش .
من : حالا کجا میریم .
مانی : اول میریم کافه .
من : اونجا برای چی ؟
مانی : میریم به نزدیک ترین کافه به موزه و نقش نوازنده ها رو در میاریم تا کسی بهمون شک نکنه بعدش سر ساعت 3 از کافه بیرون میریم و موزه رو میزنیم .
داشتم بیرون میرفتم که گفت : کجااااااا اینجوری که شناسایی میشی بیا این نقاب رو هم بزن .
یه نقاب ساده به رنگ طلایی .وااااااااای تیریپم خفاش شبی شد خفننننننننننن .
چه دلبری شدم من . ووووووووی داشتم با خودم کیف میکردم که مانی گفت زود باش دیگه سوار اسبت شو بریم .
آآآآآآآآآه مادر خوشی زیر دلم رو زد . من با اسب . میشم خانم زورو . در حالت خرکیف به توان 2 بودم .
مانی خودش یه نقاب سفید و جدی زد . ساواش هم که قربونش برم بس که گنده بود نمیشد نقاب بزنه . نقابش داشت میترکید .
من سوار اسبم شدم و مانی هم همین طور . ولی ساواش گفت ساعت 3 کنار موزه منتظرم و از ما جدا شد .
هیچکس تو خیابونا نبود . فقط صدای ترق توروق سم های اسبای ما میومد که با سرعت به سمت کافه میرفتن .
من که مسیر رو بلد نبودم داشتم دنبال مانی میرفتم . به کافه رسیدیم . همه با دیدن ما روی ما کلید کردن . خدا رو شکر ماسک داشتیم وگرنه شناسایی شده بودیم .
مانی رفت و توی گوش کافه چی چیزی گفت . بعد اومد کنار من و گفت : من میرم گیتار بزنم . تو هم برو بشین روی آخرین صندلی .
همه داشتن با تعجب نگامون میکردم . بیا اینجوری که بیشتر جلب توجه میکردیم .
رفتم اون ته توی قسمت تاریک کافه روی یک میز دو نفره نشستم .
احساس کردم کسی کنار من نشست . برگشتم و ...
***********************************************************
خوب دیگه دستم درد میکرد نتونستم بیشتر تایپ کنم شرمنده . همینم زیاد بود . برید عکسا رو ببینید . دوتاشون هم عکسای آیسانن .
شنله است
اینم نقابشه . خیلی خوشگله .
برگشتم و با دیدن مردی که کلاه مشکیش سایه ای روی صورتش انداخته بود و چشماش معلوم نبود یه مقدار شوکه شدم .
مرد هیچ حرفی نمیزد ولی برق چشماش از زیر اون سایه ی مشکی کلاهش معلوم بود . به من ذل زده بود و لبخندی بر لب داشت .
نمیدونم چرا ولی ازش ترسیدم . احساس سرما میکردم . نقابم رو روی صورتم محکم کردم و یه مقدار صندلیمو عقب کشیدم . شنلمو هم جلوتر کشیدم .
مرد همونطور ساکت به من ذل زده بود . انگار میخواست ببینه عکس العمل من چیه . منم ساکت به سمت مانی برگشتم که دیدم مانی چشماشو ریز کرده و به مرد کنار من نگاه میکنه .
انگار میشناختش. ولی نگاهش اصلا خوشبینانه نبود . لیوان نوشیدنی مو برداشتم و یه مقدار خوردم .
مانی سرفه ای کرد وشروع به گیتار زدن کرد .
خیلی قشنگ میزد . یه صدای ملایم . شروع کرد به خوندن : (عاشق این آهنگم )
قصه ی عشقی که میگم .... عشق لیلای مجنونه
با یه روایت دیگه .... لیلی جای مجنونه
مجنون سر عقل اومده ... شده آقای این خونه
تعصب و یه دندگیش ...کرده لیلی رو دیوونه
(صداشو برد بالا )اما لیلی بی مجنونش ... دق میکنه میمیره
با یه اخم کوچیک اون ... دلش ماتم میگیره
میگه باید بسازم ... این مثله یه دستوره
همین یه راه مونده واسش ... چون عاشق مجبوره
زووووره عشق تو زوووووووووره ... احساس همیشه کوووووووووره
هر جا خود خواهی بااااااااشه ... انصاف از اونجا دوووووووووووووره
عاقبت لیلی ما ... مثل گل های گلخونه
تو قاب سرد شیشه ای ... پژمره و دلخونه
حکایت عشق اونا ... مثه برف زمستونه
اومدنش خیلی قشنگگگگگگگ ... آب کردنش آسونه
(صداشو برد بالا ) قلب تو خالی از عشقوووو ... بی نوره سوتو کوره
عاشق کشی مرامت هستتتتتتت .... نگات سرده و مغروره
عشقو ببین توی نگااااااااش ... از کینه ی تو دورههههههه
یه کاری کن تو هم براااااااااااش ... چرا عاشقیتم زورههههههههههه ؟
زوووووووره ... عشقه تو زوووووووووووووووره
احساااااااااااااااااااس همیشه کووووووووووووووره
هر جااااااااا خود خواهی بااااااااااشه
انصاف از اونجا دووووووووووووووووووووره
گیتارشو کنار گذاشت و بلند شد .
اولین کسی که بلند شد و براش کف زد من بودم . بعدش همه بلند شدن و کف زدن . از روی اون نقاب بی تفاوت نمیتونستم چهرشو تشخیص بدم .
فقط لباش مشخص بود . با چشماش که حالا سرد و بی روح شده بود .
برگشتم ... هیییییییی اون مرد شنل پوش کجا رفت ؟ عطر سردش هنوز همونجا مونده بود . خیلی سرد بود . خیلی سرد .
مانی به سمت من اومد و بدون اینکه حرفی بزنه دستمو کشید و منو دنبال خودش کشوند .
گروهی از مردم دنبالمون اومدن ولی ما از قسمت پشتی کافه بیرون رفتیم .
مانی سوار اسبش شد و رفت . منم داشتم سوار اسبم میشدم که احساس کردم یه سایه روی دیوار افتاد .
برگشتم و مرد شنل پوش رو دیدم . بی تفاوت به من ذل زده بود .
پریدم روی اسب . مرد کلاهش رو در اورد و تعظیمی کرد و شاخه گلی به طرف من پرت کرد و ...
یه لحظه بعد ندیدمش . چی شد ؟ این مرد مشکوک کی بود ؟ رفت ... عطرش رو جا گذاشت .
توی حالت شوک بودم که مانی اومد کنارم و گفت : چی شده ؟ و با دیدن شاخه گل جلوی پای من چشماش گرد شد .
ولی چیزی نگفت . فقط با یه حالت مشکوک نگام کرد و گفت : زود باش . دیر شد .
با اسب به راه اُفتادیم . من تموم فکرم درگیر این مرد شنل پوش بود . نمیدونم چرا ولی احساس میکردم برام آشنا بود . احساس میکردم توی زندگی من حضور داشت . احساس میکردم که همه جا عطرش به مشامم رسیده .
یه احساس آشنا نسبت بهش داشتم . احساسی که ... واااااای بیا خول شدم رفت ... دختره مونگول .
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با خودم گفتم : لابد ازت خوشش اومده دیگه . اما از تصور اینکه ازم خوشش بیاد بیشتر ترسیدم تا اینکه لذت برده باشم .
بیخیال . جلوی موزه نگه داشتیم . مانی رو کرد به من و گفت همینجا بمون . جلوی در منتظر موندم . مانی داخل شد و گفت : ما الان میایم .
نیم ساعت جلوی در کشیک دادم . احساس میکردم بوی عطر مرد ناشناس رو احساس میکنم . با این تصور به خودم لرزیدم .
یه دفعه مانی و ساواش با عجله از در بیرون اومدن . تو دستشون کیسه های بزرگی بود که مطمئن بودم از عتیقه پر شده .
مانی با داد : فرار کن آیسان فرار کن پلیسسسسسسسسس .
لحظه ای بعد صدای آژیر های پلیس شنیده شد . مثل برق پریدم رو اسب و تا اومدم فرار کنم نقابم افتاد رو زمین . لعنتییییییی لعنت به تو . ولی معطل نکردم و سریع تاختم .
پشت سرم رو نگاه کردم . واااااااای نه چی میدیدم ؟
یه سایه روی زمین خم شد و نقابم رو برداشت و توی تاریکی محو شد . دیگه میخواستم جیغ بزنم . این کی بود ؟
مامورهای پلیس گممون کردن . با اون اسبای 100 میلیونی که مثل باد میرفتن انتظار دیگه ای هم نمیشد داشت .
**************************************************************
اینم عکسای مرد ناشناس (فیلمشو دیدید ؟ محشر ترین فیلمیه که تو عمرم دیدم )
--------------------------------------------------------------------------------
قسمت15توی پارک توقف کردیم . مانی با دیدن صورت من که ماسک روش نبود دادش رفت هوا : پس ماسکت چی شد ؟؟؟؟؟؟
منم مثل خودش داد زدم : اُفتاد زمین از بس که شما هول هولی داد زدید نفهمیدم چطوری پریدم رو اسب .
نفس راحتی کشید و گفت : پس شناساییت نکردن .
بی اعتنا شونه بالا انداختم و رفتم تو سوییت خودم . حالا باید میرفتیم ترکیه . قرار بود فردا صبح حرکت کنیم .
من آخرش نفهیدم چرا میخواستن منو با خودشون ببرن ؟ ولی تصور اینکه برم تو یه کشور تازه خیلی شیرین بود .
دانشگاه هم دیگه پرررررر . این ترم اُفتادم حسابی . بیخیال . ترکیه رو عشقههههه .
گرفتم واسه خودم خوابیدم . ماشین داشت با سرعت رانندگی میکرد . سرعتش خیلی زیاد بود . اونطور که شنیده بودم قرار بود از یه راه مخفی بین کوه ها از مرز رد بشیم و بریم آنکارا پایتخت ترکیه .
تا اونجا 5 روز راه بود . من میمردم پنج روز تو ماشین سر کنم . دیگه نتونستم فکر کنم چون خواب رفتم .
****************************************************************این پنج روز به هر جون کندنی بود گذشت . اتفاق خواصی هم نیفتاد به غیر از اینکه اسب فرانسوی شلوار مانی رو جوید و پاره اش کرد . که مانی به خاطرش تا 3 ساعت افسردگی مزمن گرفته بود چون شلوار یادگاری ننه اش بود .
ساواش هم دستش آسیب دید چون نزدیک بود کنترل ماشین از دستش در بره و این محکم فرمون رو چرخوند .
بالاخره سالم رسیدیم آنکارا . سالم سالم هم نه . ولی بالاخره رسیدیم دیگه .
برای ناهار به یه رستوران رفتیم . من زبون ترکیم فول فول بود هرچی نباشه من یه رگه ام ترک بود .
3 پرس جوجه سفارش دادیم . نشستیم نوش جان کردیم . چه حالی داد . بعد از غذا مانی گفت : ساواش تو با من بیا بریم عتیقه ها رو تحویل کریم بدیم . یه بلیط هم برا آیسان بگیریم . آیسان تو هم توی ماشین بمون .
احساس میکردم دوست نداره من برم . یه چیزی تو چشماش بود که من درکش نمیکردم .
منم دلم خیلی براش تنگ میشد . بهش عادت کرده بودم . ما با هم خیلی خاطره داشتیم . خاطره های خنده دار. چیزایی که هیچوقت یادم نمیرفت .
من تو ماشین موندم و اون دوتا زدن بیرون . نمیدونم چرا ولی هوس کردم برم یه مقداری ترکیه رو بگردم . خاک بر سر حرف گوش نکن من .
حالا ترکیه رو هم بلد نبودماااااا کرم درونیم برخواسته بود . بیخیالش من که قرار بود فردا برم . پس چه عیبی داشت ؟ زیاد دور نمیشدم .
شنل مشکیمو پوشیدم و زدم بیرون . تو کوچه های اطراف بودم . داشتم واسه خودم میرفتم . خیلی قشنگ بود . دست فروشا . مغازه ها . همه چیز جالب بود . چیزایی که من تا به حال ندیده بودم .
وقتی به خودم اومدم توی یه کوچه ی تاریک بودم . واااااااای من کجام ؟ خاک تو سرم شدددددد گم شدممممممم .
سرم رو به دیوار تکیه دادم و به زمین و زمان فحش دادم . که احساس کردم بوی عطر آشنایی داره میاد .
یه بوی عطر سرد که تا ته استخوان آدم نفوذ میکرد . سرم و بلند کردم و با دیدن مرد شنل پوش هنگ کردم .
چشمامو چند بار باز و بسته کردم و دوباره بهش نگاه کردم . این اینجا چیکار میکرد ؟
اومد کنارم ایستاد . یه نقاب روی صورتش بود . حدس میزدم ترک باشه . دستاشو باز کرد و چیزی توی دستاش درخشید .
اون نقاب من بود . همون نقاب طلایی رنگ .با حالتی مشکوک نقاب رو از دستش گرفتم . بلند شدم و رو به روش ایستادم .
یه لبخند روی لباش بود که نمیدونم خبیسانه بود یا معمولی بود .
sen fazla afet به موهام و چشمام نگاه کرد و به زبون ترکی گفت :
(ترجمه : تو خیلی زیبایی )
فقط با سکوت بهش ذل زدم .که ایندفعه به زبون فارسی گفت : تو ترک نیستی ؟
فکر کنم فکر کرده بود من نفهمیدم که با سکوت بهش ذل زدم . بهش نگاه benim Çapraz ben کردم و گفتم :
(ترجمه : من دورگه ام )
benim bir Öneri için sen ben سرش رو تکون داد و گفت :
( ترجمه : من یک پیشنهاد برای تو دارم .)
با یه حالت مشکوک بهش نگاه کردم و به فارسی گفتم : نمیتونم بهت اعتماد کنم .
بهم نزدیک شد . یه سیگار تو دستش بود . پکی به سیگارش زد و دودشو توی صورتم پخش کرد .
چشمامو تنگ کردم و تک سرفه ای کردم .
نقابش رو در اورد . یه جوون خوش چهره . خیلی زیبا بود . ابرو های مشکی تمیز ، چشمای آبی تو دل برو و موهای مشکی پر کلاغی .
یه دور دور من چرخید و گفت : تو خیلی زیبا و با هوشی . آهسته دم گوشم زمزمه کرد : آینده ی درخشانی در انتظارته .
برگشتم و گفتم : از من دور شو . من فردا برمیگردم به ایران .
ایندفعه بهم نزدیک تر شد و سرش رو به گوشم چسبوند و گفت : چرا ؟ وقتی میتونی مشهور باشی ؟ وقتی میتونی ثروتمند باشی؟ من برای تو خیلی نقشه ها دارم .
دوباره دور من چرخ زد و دستی به موهام کشید : بازم میگم . تو خیلی زیبایی . میتونی بیای پیش من کار کنی. تو میتونی یه مدل باشی . یه مدل لباس . فکرشو بکن .
دم گوشم زمزمه کرد : شهرت ، ثروت ، زیبایی .
و مثل دفعه ی قبل کلاهش رو بلند کرد و تعظیمی کرد و دود سیگارشو تو هوا پخش کرد .(آآآآآآآآه چه جنتلمن و خفنننننن )
لحظه ای بعد ... نبود . دستمو باز کردم . یه کارت توی دستم بود . شوی لباس ... تلفن تماس ... .
کلمات رو با خودم هجی کردم : شهرت ، ثروت ... آره من زیبام . چرا برگردم ایران ؟ وقتی اینجا میتونم محبوب بشم ؟ چرا ؟ چرا برگردم ایران ؟ ها ؟ برگردم پیش کی ؟ از زندگی عادی خسته شدم .
منم میتونم محبوب باشم . میتونم مشهور باشم . آره من میتونم . من زیبام . من باهوشم . (باشه دیگه فهمیدیم خوشگلی )
چرا از فرصت ها استفاده نکنم ؟ ها ؟چرا ؟ آره منم میتونم .
باورم نمیشد همین کلمات کوتاه زندگی منو عوض کرد . باعث شد من از جنس سنگ بشم . یه سنگ .
آروم آروم قدم برمیداشم . نمیدونستم دارم کجا میرم . فقط میرفتم و به تصمیمی که گرفته بودم فکر میکردم .
گاهی پشیمون . گاهی مصمم . ولی قدرت وسوسه توی من بیشتر بود . این بود که تصمیم گرفتم پیشنهادشو قبول کنم ...
****************************************************************عاشق عاشق این قسمتشم . شما چطور ؟ :
با هم به سمت سوییت راننده رفتیم .
من : مانی اینجا کجاست ؟ ما چرا اومدیم اینجا ؟
مانی : اومدیم تا تو رو آموزش بدیم .
دادم توی کوهستان پیچید : چیییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مانی :هیس آرومتر آره همین که شنیدی .
من : اما آخه چرا اینجا ؟ اینهمه جای بهتر بود چرا ما اومدیم کوهستن ها؟ مانی : خوب برای اینکه اینجا هیچکی پیدامون نمیکنه .
راست میگفت ها . اینم بد نبود .
موهامو از پشت گلوله کردم و انداختم تو یقه ی لباسم . اینجا هوا سرد بود . خوب کوهستان بود دیگه .
من : مانی از کی شروع میکنیم به تمرین ؟ هوم ؟
مانی : از همین امروز بعد از ناهار .
دادم رفت هوا : نمیشههههههههه من هنوز اماده نیستم که ...
مانی : خوب ما هم اوردیمت که آماده ات کنیم دیگه .
حالا خدا میدونست چه جوری قرار بود آماده ام کنند .
من : حالا کی میریم ناهار میخوریم ؟ (ای کارد بخوره تو اون شیکمت )
مانی : یه ربع ساعت دیگه .
با صدای راننده که میگفت بیاین غذا حاضره به سمت سفره ای رفتیم که روی زمین پهن شده بود .
برنج و یه مقدار خورشت سبزی . که من ازش متنفر بودم .
مانی شروع کرد به خوردن . یعنیا من موندم چطور نمیپرید تو گلوش . مثل چی میخورد .
منم با زور یه نصف بشقاب کم تر خوردم که صدای دوتاشون بلند شد
راننده که بعدا فهمیدم اسمش ساواشه گفت : ببین چقدر لاغری ؟ اگه نخوری از دره پرتت میکنیم پایین ها ....
منم که باورم شد یه بشقاب پر کشیدم و تند تند خوردم .
دوتاشون یه نگاه به هم انداختن و زدن زیر خنده . منم که اعصاب ندارم . حتما تا حالا فهمیدین دیگه نه ؟ بلند شدم و ظرف غذا رو پرت کردم تو سفره و جیغ جیغ کنان از اونجا دور شدم .
رفتم نشستم لب صخره و به پایین نگاه کردم . ای خدا کاش من الان خونه بودم . اما فوری به خودم گفتم : تو که قرار نیست همیشه اینجا بمونی ؟ زود زود زود میری خونه . ولی با این حرف خودم هم قانع نشدم .
پاهامو جمع کردم تو شکمم و سرم رو گذاشتم روشون که احساس کردم دارم سرمیخورم پایین . بیا نگا تو رو خدا ما میخوایم دو دیقه تفکر کنیم این بلا سرمون میاد .
خودم رو بالاتر کشیدم و به سمت سوییت یا همون ماشین که نمیدونم چطوری از کوها ها اومده بود بالا رفتم .
در سوییت خودم رو باز کردم و خودم رو پرت کردم رو تخت . داشتم خواب میرفتم که احساس کردم یکی محکم اُفتاد روم .
چشمامو باز کردم و با دیدن مانی که یه لبخند کج رو لبش بود ودقیقا روی شکم من نشسته بود هنگ کردم .
مانی با همون لبخند ژیگول : خودت گفتی بچرخ تا بچرخیم و فشنگی بلند شد چون میدونست من اعصاب ندارم الان میپرم بهش . در حال خروج گفت : زود باش تمرین داریم .
منم که از عصبانیت قرمز شده بودم گفتم : اللهی بخوری زمین دلم خنک شه . و دندونامو به هم ساییدم.
مانی با همون لبخند ژیگولش داشت میرفت بیرون که پاش گیر کرد به در و تلپی خورد زمین .
پقققققققققققققققققققققققققق خنده ی من تا آخر کوهستان هم رسید .
مانی اخماشو تو هم کرد و گفت : زهر مار پاشو بریم دیگه .
در حالی که از خنده چپ و راست میشدم به سمتش رفتم .
دستمو گرفت و با هم از یه راه خاکی به سمت یه زمین صاف یه جایی رو کو ها برد . واااااااااای باور نکردنی بود .
مثل یه زمین گلف بود که وسط کوه درست شده باشه . مثلش نبود خود خودش بود .
با دهن باز به سمت زمین رفتم و وسطش وایسادم .سمت راست زمین چند تا چیز مثل نشونه بود که تیر اندازا با تفنگ وسطش گلوله میزنن .
ذوق کردم و دست مانی رو گرفتم : مانی زود باش دیگه من میخوام تیر بزنم . بدو بهم یه تفنگ بده بدو بدو .
مانی گفت : چته بچه ؟ یکم صبر داشته باش . بزار ساواش بیاد اسلحه ها رو بیاره بعد بهت میدم .
با ذوق و شوق یه گوشه وایسادم تا ساواش بیاد .
ساواش اومد . یا خداااااااا اینا اسلحه ان یا گرز رستم ؟ ساواش یکی شونو رو هوا پرت کرد طرف من و گفت بگیرش ...
اسلحه رو گرفتم ولی از بس سنگین بود تلپی اُفتادم زمین .
صدای خنده ی دوتاشون بلند شد .
پوفی کردم و بلند شدم و اسلحه رو درست تو دستم گرفتم .
ساواش : نه بابا بلدی اسلحه هم بگیری و دوباره زد زیر خنده .
بهش محل ندادم و رو به مانی گفتم : مانی من کجا رو باید تیر بزنم ؟
مانی نزدیک ترین نشونه رو بهم نشون داد و گفت اول از اون شروع میکنیم .
و خودشو ساواش نشستن سر دو تا صندلی و منو تماشا کردن .
منم اسحه رو فیگوراتور گرفتم دستم و آماده شدم که تیر بزنم . دوتاشون ذل زده بودن به دست من .
نشونه گرفتم . ماشه رو کشیدم و بعد ....
پقققققققققققققققققققققققققققققق
درست خورد وسط نشونه . دوتاشون با دهنای باز به من زل زده بودن .
یه لبخند موفقیت آمیززدم و گفتم : بعدی ...
مانی به خودش اومد و نشونه ی دور تر رو بهم نشون داد .
اونم دقیق خورد به هدف .
سومی و چهارمی و ... شیش تا بودن که من همشون رو ترکوندم .
حالا صدای دستای دوتاشون بلند شده بود . دوتاشون داشتن کف میزدن .
ساواش : نه بابا میبینم خودت یه پا استادی و ما نمیدونستیم .
مانی : بله چی فکر کردی من خوبکسی رو انتخاب کردم .
چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم : انتخاب کردی یا ؟؟؟؟؟
مانی یه جوری با التماس بهم نگاه کرد که خفه شدم .
ساواش : خوب این از این حالا فقط مونده اسب سواری .
من : آخه اسب سواری دیگه برای چی ؟ ما که تو تهران قرار نیست تو خیابونا سوار اسب بشیم .
ساواش چپ چپ به مانی نگاه کرد و گفت : بهش نگفتی ؟
مانی با یه حالت التماس آمیز به ساواش نگاه کرد .
نهههههههههه انگار یه خبرایی بود ها .
ساواش داد زد : مانی ده حرف بزن یا بهش میگی یا خودم بگم ؟
مانی رو به ساواش گفت : خودت بهش بگو . من نمیتونم .
ساواش دست منو گرفت و با خودش به سمت یکی از صندلی ها برد .
برگشتم و با دستم رو به مانی علامت پخ پخ رو انجام دادم یعنی میکشمت .
مانی نتونست جلوی خنده شو بگیره و بی صدا کف زمین ولو شد .
وااااااااا این بشر مشکل داره به تمام معنا .
ساواش نشست روی صندلی منم نشستم رو به روش . و گفتم : خوب .
ساواش : ببین ... ببین وقتی ما عتیقه ها رو دزدیدیم باید ببریمشون ترکیه تحویلشون بدیم خوب ؟
من با بی اعتنایی : خوب ببرید به من چه ؟
ساواش : خوب تو هم باید با ما بیای دیگه .
این دفعه جیغ بلندی زدم : چیییییییییییییی ؟ ولی من ؟ شما ؟ نمیشه ... مانی ... خودش گفت ..که ...
نفسم بند اومده بود . بعدش چی میشد ؟ ها ؟ نه دیگه من به اندازه ی کافی بهشن رو داده بودم . نه دیگه نمیشد ...
بلند شدم و گفتم : من نیستم . شماها خیلی نامردین .
ساواش : آروم باش ببین من بهت قول میدم که خودم با اولین پرواز میفرستمت ایران پیش خانواده ات تو فقط با ما بیا ترکیه .
تو دلم عروسی بود . ولی بی اعتنا گفتم : من دیگه حرف شما رو باور نمیکنم .
ساواش رو کرد به من و گفت : قسم میخورم به جون مادرم .
به جون مادرش ؟ پس یعنی داشت راست میگفت ؟
بی اعتنا گفتم : حالا تا ببینم . کی حرکت میکنین ؟
ساواش : بعد از این که موزه ی شوش رو زدیم .
من : حالا کی قراره موزه ی شوش رو بزنیم ؟
ساواش : پس فردا شب .
جیغم بلند شد : چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟
ساواش گفت : باید زودتر کار رو تموم کنیم . تا بریم ترکیه .
من : خیلی خوب ولی این وسط اسب دیگه واسه چی بود ؟
ساواش : اگه با اسب بریم راحت تریم . وقتی موزه رو زدیم با اسب فرار میکنیم چون اینطوری رد کم تری از خودمون میزاریم .
من نفهمیدم چی گفت فقط با یه حالت گنگی سرم رو به علامت تایید تکون دادم و گفتم : خوب دیگه وقت نداریم بریم که من باید اسب سواری یاد بگیرم .
ساواش : باشه بریم .
به سمت مانی رفتیم . مانی پریشون بود و هی ناخوناشو می جوید با دیدن ما از جاش جهید و نگاه نگرانشو بین من و ساواش گردوند و گفت : چی شد .
ساواش گفت : قبول کرد . البته به شرط اینکه با اولین پرواز بفرستیمش تهران خونه اش .
مانی نفس راحتی کشید و گفت : خوب دیگه بده من ببرم اسب سواری بهش یاد بدم .
منم با یه حالت بی اعتنایی به دنبالش به راه اُفتادم موهام هم توی باد پخش شد و منظره ی قشنگی ایجاد کرد .
ساواش نگاهی نگران بهم انداخت و به موهام نگاهی کرد و گفت : مراقب اینا باش . کریم به هیچی رحم نمیکنه .
منظورشو نفهمیدم . کریم کی بود ؟ چه ربطی به موهای من داشت . شونه هامو بالا انداختم . به من چه ؟ (خوب احمق نمیدونی چی در انتظارته دیگه ... ببخشید ببخشید دیگه پارازیت نمیندازم )
مانی منو به سمت یه روستا وسط کوه ها برد و دم یه اسطبل وایساد . با نگاهی مشکوک وارد اسطبل شدم و با دیدن اسبای زیبا و سلطنتی اونجا دهنم باز موند .
من : مانی اینا به این خوشگلی ، اینجا چیکار میکنن ؟ چطوری خریدیشون ؟
مانی: کریم اینا رو فرستاده . اون برای عتیقه ها هرکاری میکنه .
نپرسیدم کریم کدوم خریه فقط با دهن باز به اسبا خیره شدم .
حدود 10 تا بودن . اسماشونو هم میدونستم .
1 -اسب ابلق سفید مشکی
2-اسب سیاه پا پردار
3-اسب خال خالی آپالوزا
4 -اسب کرند سفید
5 -اسب کوآرتر قهوی ای براق
6- اسب لیپزانر سفید مشکی پا پر دار (واقعا زیباست )
7-اسب اسلیپنر مشکی براق با موهای موج دار
8- اسب سمند قهوه ای روشن با موهای طلایی
9-اسب پالومینو سفید قهوه ای با موهای بلند سفید و پاهای پر دار و دم دراز سفید (عااااااااااشقشم )
همه شون اسبای سلطنتی 100 میلییونی بودن . دهنم باز باز بود .
مانی : خوب کدومشون رو میخوای ؟ یه لبخند خوشگل هم تحویلم داد .
بدو بدو به سمتشون رفتم . یکی از یکی جیگر تر . اما یکی شون بد جوری چشممو گرفت . لیپزانر پا پردار سفید مشکی . از همه شون زیبا تر بود .
رو به مانی کردم و گفتم اینو میخوام.
مانی به سمت اسب رفت تا افسارشو باز کنه . که بهش گفتم : تو کدومو میخوای ؟
با دست به اسب پالومینو اشاره کرد . سلیقه اش حرف نداشت . اسبه ماه ماه بود ولی لیپزانر یه چیز دیگه بود .
آآآآآآآآآآی مادر من چه پُزی بدم با این اسبه تو تهران .
مانی افسار اسبو باز کرد و اونو به دستم داد . منم اُستاد اسب سواری بودم .اومدم با یه حرکت سریع بپرم روش که دیدم نخیر قدش بلنده .
داشتم ضایع میشدم که احساس کردم دستای قوی دور کمرم پیچید و منو بلند کرد و گذاشت رو اسب .
به جای این که ازش تشکر کنم گفتم : خودم میتونستم حالا .
مانی یه لبخند جذاب تحویلم داد و گفت : مگه بهت بد گذشت ؟
اخمامو کردم تو هم و گفتم زود باش دیگه مثلا اومدی به من اسب سواری یاد بدی ها .
اونم سوار اسب پالومینوش شد و رفت بیرون . بچه پر رو چی فکر کرده ؟
افسار اسب رو کشیدم و بیرون تاختم . مثل باد میرفت . از مانی جلو زدم . مانی هم یه لبخند زد و تاخت که مثلا از من جلو بزنه .
سرعت دوتامون هم اندازه بود . منم که موهام از پشت پخش شده بود تو هوا . منظره ی فوق العاده ای بود .
دستمو به یال اسب کشیدم . موهای طلایی نرم . باید ببافمشون (خاک بر سرت کنن ... باشه دیگه پارازیت نمیندازم شرمنده )
محوطه رو دور زدیم و نگه داشتیم . تقریبا من از مانی جلو زدم . یوهو . تو همین احساس شادی بودم که حس کردم موهام خیس شده .
وااااااااااااای اسبه داشت موهای منو میخورد . ( ههه ههههههههه من که پوکیدم از خنده )
سریع جیغ زدم و موهامو از تو دهنش بیرون آوردم . آخخخخخخ . باید برم حموم .
مانی هم که دلش رو گرفته بود و ریسه میرفت که یه دفعه اسبه خودشو تکون داد و مانی افتاد پایین .
حالا من بودم که ریسه میرفتم . قیافه ی دوتامون دیدنی بود .
من موهام خیس بود و مانی چمن رفته بود تو دهنش . خودمون رو سر و سامون دادیم و دوتامون به سمت سوییت هامون به راه اُفتادیم .
من که خودمو پرت کردم تو حموم . 6 دست سرمو شامپو زدم تا دلم راحت شد .
گرفتم واسه خودم خوابیدم. فردا حرکت میکردیم بریم شوش . اصلا هیجان نداشتم . احساس گناه میکردم .
بیخیال دنیا . گرفتم خوابیدم .
صبح با صدای شیهه ی اسبا از خواب بیدار شدم. ای واااااااااای نمیزارن بخوابیم . داشتن اسبا رو میزاشتن تو سوییت تا با خودمون ببریمشون . پاشدم . لباس پوشیدم و دست و صورتمو شستم .
رفتم بیرون . وااااااا اینجا که فقط 4 تا اسب بود . پس بقیه کجان ؟ رو کردم به مانی و گفتم : مانی بقیه ی اسبا رو نمیبریم ؟
مانی : نه فقط به حد نیازمون میبریم .
من : ولی ما که سه نفریم چرا 4 تا میبریم ؟
مانی : یکیشون هم زاپاسه .
واااااااااا . زاپاس ؟ به اسبا نگاه کردم . اسب لیپزانر من و پالومینوی مانی و اسلیپنر که حتما مال ساواش بود و یه اسب دیگه ...
اینو من تو اسطبل ندیده بودم . خیلی خوشگل بود . اسمش آندالوزین بود . یک اسب اصیل اسپانیایی. رنگش سفید مشکی بود و موهاش خیلی خوش حالت بود .
دیگه نتونستم بهش نگاه کنم چون اسبا رو گذاشتن توی سویییت و منم وارد سویییت خودم شدم تا راه بیفتیم .
**********************************************************
--------------------------------------------------------------------------------
قسمت 13
با صدای ساواش بیدار شدم . فکر کنم دیگه رسیده بودیم شوش . از سوییتم بیرون اومدم .
وااااااااای ما توی یه پارک سرسبز بودیم . فکر کنم ساعت 5 عصر بود . آفتاب میتابید .
ساواش داشت اسبا رو بیرون میورد تا علف بخورن . منم با ذوق و شوق رفتم کنارش وایسادم .
من : ساواش میشه مال منو بدی خودم بهش علف میدم .
ساواش یه نگاه بهم انداخت و گفت : این گاز میگیره .
من : نه خودم حواسم هست .
ساواش : باشه ولی گازت گرفت به من ربطی نداره ها .
من : مانی کجاست ؟
ساواش یه نگاه مشکوک بهم انداخت و گفت : خوابه . وای به حالت اگه دوباره بری اذیتش کنی .
از یاد آوری اون روز خنده ام گرفت . افسار اسبمو گرفتم و به سمت چمنا بردم . دیگه روسری زده بودم .
هرچی که بود ما توی تهران بودیم و ممکن بود کسی ما رو ببینه . شب ساعت 3 عملیات داشتیم .
یه مقدار برگ درختو کندم و گرفتم جلوی دهن اسبه . داشتم رو به رو رو نگاه میکردم و حواسم به اسبه نبود .
که احساس کردم دستم خیس شد . اااااااااااااااا گازم گرفتتتتتتتتت . اومدم یکی محکم بزنم تو سرش که دلم نیومد . چشماش خیلی مظلوم بود .
واسه همین دستمو با لباسم پاک کردم و بیخیالش شدم . داشتم واسه خودم سیر میکردم که صدای شیهه ی اسبه بلند شد .
واااااااای نمیشه این دودقیقه خفه بشه . برگشتم و با دیدن پسر جوونی که یه سنگ تو دستش بود نگاه کردم .
پسر هم ذل زده بود به من . حدودا 21-22 ساله میزد .
اعصابم خورد شد و با داد گفتم : آقای نسبتا محترم مگه مرض داری حیوون آزاری میکنی ؟ چرا بهش سنگ پرت میکنی ؟ ها ؟
پسر جوون : شرمنده من فقط خواستم قیافه شو ببینم میدونید این اسب یکی از کم یاب ترین اسبای دنیاست ؟
من : خودم میدونم لازم نکرده شما بهم بگید حالا هم راتو بکش برو.
پسر با یه حالت بی اعتنایی دوباره سنگشو پرت کرد به طرف اسبم و افراررررررررررر .
من کفشامو در اوردم و بدو بدو دنبالش تو پارک . حالا اون بدو من بدو اون بدو من بدو .
آخرش هم از دستم در رفت . لعنتی . برگشتم سمت اسبم . آخ بمیرم برات مادر چه محکم هم زد . دستش بشکنه الهی .
سوارش شدم و به سمت سوییت هامون به راه اُفتادم . آخه کسی نیست به من بگه دو قدم راهو چرا با اسب میری عقده ای ؟ خو پیاده برو .
ولی دست خودم نبود . وقتی یه چیز جدیدی داری دوست داری همش ازش استفاده کنی مگه نه ؟
از روش پریدم پایین و گذاشتمش کنار بقیه ی اسبا . خسته و کوفته رفتم سمت صندلی هایی که ساواش گذاشته بود زیر سایه بون .
یه سایه بون درست کرده بود و زیرش هم 4 تا صندلی . دقیق شده بودیم عین این لرا .
خودم رو پرت کردم روی یکشون . مانی هم با موهای ژولیده روی اون یکی صندلی نشته بود و چایی میخورد و چُرت میزد .
حوصله نداشتم دلم میخواست بخوابم (بترکی تو چقدر میخوابی ؟ )
ولی تازه از خواب بیدار شده بودم .
مانی : برو بگیر بخواب که شب سرحال باشی با این وضعت نمیتونی تفنگو هم بلند کنی .
آخ حرف دله منو زد . سرمو مثل بُز انداختم پایین و رفتم رو تخت خوابم . گرفتم مثل خرس خوابیدم .
با صدای مانی از خواب بیدار شدم : زود باش دیگه خوش خواب ساعت 1 شبه .
مثل برق گرفته ها از خواب پریدم . من از ساعت 6 عصر تا حالا خواب بودم .
دست و صورتمو شستم و اومدم روسریمو بزنم که مانی گفت : شنل برات اوردم . روسری که حریف موهای تو نمیشه .
یه شنل مشکی بود . خیلی قشنگ بود . ازش گرفتمشو پوشیدمش .
من : حالا کجا میریم .
مانی : اول میریم کافه .
من : اونجا برای چی ؟
مانی : میریم به نزدیک ترین کافه به موزه و نقش نوازنده ها رو در میاریم تا کسی بهمون شک نکنه بعدش سر ساعت 3 از کافه بیرون میریم و موزه رو میزنیم .
داشتم بیرون میرفتم که گفت : کجااااااا اینجوری که شناسایی میشی بیا این نقاب رو هم بزن .
یه نقاب ساده به رنگ طلایی .وااااااااای تیریپم خفاش شبی شد خفننننننننننن .
چه دلبری شدم من . ووووووووی داشتم با خودم کیف میکردم که مانی گفت زود باش دیگه سوار اسبت شو بریم .
آآآآآآآآآه مادر خوشی زیر دلم رو زد . من با اسب . میشم خانم زورو . در حالت خرکیف به توان 2 بودم .
مانی خودش یه نقاب سفید و جدی زد . ساواش هم که قربونش برم بس که گنده بود نمیشد نقاب بزنه . نقابش داشت میترکید .
من سوار اسبم شدم و مانی هم همین طور . ولی ساواش گفت ساعت 3 کنار موزه منتظرم و از ما جدا شد .
هیچکس تو خیابونا نبود . فقط صدای ترق توروق سم های اسبای ما میومد که با سرعت به سمت کافه میرفتن .
من که مسیر رو بلد نبودم داشتم دنبال مانی میرفتم . به کافه رسیدیم . همه با دیدن ما روی ما کلید کردن . خدا رو شکر ماسک داشتیم وگرنه شناسایی شده بودیم .
مانی رفت و توی گوش کافه چی چیزی گفت . بعد اومد کنار من و گفت : من میرم گیتار بزنم . تو هم برو بشین روی آخرین صندلی .
همه داشتن با تعجب نگامون میکردم . بیا اینجوری که بیشتر جلب توجه میکردیم .
رفتم اون ته توی قسمت تاریک کافه روی یک میز دو نفره نشستم .
احساس کردم کسی کنار من نشست . برگشتم و ...
***********************************************************
خوب دیگه دستم درد میکرد نتونستم بیشتر تایپ کنم شرمنده . همینم زیاد بود . برید عکسا رو ببینید . دوتاشون هم عکسای آیسانن .
شنله است
اینم نقابشه . خیلی خوشگله .
برگشتم و با دیدن مردی که کلاه مشکیش سایه ای روی صورتش انداخته بود و چشماش معلوم نبود یه مقدار شوکه شدم .
مرد هیچ حرفی نمیزد ولی برق چشماش از زیر اون سایه ی مشکی کلاهش معلوم بود . به من ذل زده بود و لبخندی بر لب داشت .
نمیدونم چرا ولی ازش ترسیدم . احساس سرما میکردم . نقابم رو روی صورتم محکم کردم و یه مقدار صندلیمو عقب کشیدم . شنلمو هم جلوتر کشیدم .
مرد همونطور ساکت به من ذل زده بود . انگار میخواست ببینه عکس العمل من چیه . منم ساکت به سمت مانی برگشتم که دیدم مانی چشماشو ریز کرده و به مرد کنار من نگاه میکنه .
انگار میشناختش. ولی نگاهش اصلا خوشبینانه نبود . لیوان نوشیدنی مو برداشتم و یه مقدار خوردم .
مانی سرفه ای کرد وشروع به گیتار زدن کرد .
خیلی قشنگ میزد . یه صدای ملایم . شروع کرد به خوندن : (عاشق این آهنگم )
قصه ی عشقی که میگم .... عشق لیلای مجنونه
با یه روایت دیگه .... لیلی جای مجنونه
مجنون سر عقل اومده ... شده آقای این خونه
تعصب و یه دندگیش ...کرده لیلی رو دیوونه
(صداشو برد بالا )اما لیلی بی مجنونش ... دق میکنه میمیره
با یه اخم کوچیک اون ... دلش ماتم میگیره
میگه باید بسازم ... این مثله یه دستوره
همین یه راه مونده واسش ... چون عاشق مجبوره
زووووره عشق تو زوووووووووره ... احساس همیشه کوووووووووره
هر جا خود خواهی بااااااااشه ... انصاف از اونجا دوووووووووووووره
عاقبت لیلی ما ... مثل گل های گلخونه
تو قاب سرد شیشه ای ... پژمره و دلخونه
حکایت عشق اونا ... مثه برف زمستونه
اومدنش خیلی قشنگگگگگگگ ... آب کردنش آسونه
(صداشو برد بالا ) قلب تو خالی از عشقوووو ... بی نوره سوتو کوره
عاشق کشی مرامت هستتتتتتت .... نگات سرده و مغروره
عشقو ببین توی نگااااااااش ... از کینه ی تو دورههههههه
یه کاری کن تو هم براااااااااااش ... چرا عاشقیتم زورههههههههههه ؟
زوووووووره ... عشقه تو زوووووووووووووووره
احساااااااااااااااااااس همیشه کووووووووووووووره
هر جااااااااا خود خواهی بااااااااااشه
انصاف از اونجا دووووووووووووووووووووره
گیتارشو کنار گذاشت و بلند شد .
اولین کسی که بلند شد و براش کف زد من بودم . بعدش همه بلند شدن و کف زدن . از روی اون نقاب بی تفاوت نمیتونستم چهرشو تشخیص بدم .
فقط لباش مشخص بود . با چشماش که حالا سرد و بی روح شده بود .
برگشتم ... هیییییییی اون مرد شنل پوش کجا رفت ؟ عطر سردش هنوز همونجا مونده بود . خیلی سرد بود . خیلی سرد .
مانی به سمت من اومد و بدون اینکه حرفی بزنه دستمو کشید و منو دنبال خودش کشوند .
گروهی از مردم دنبالمون اومدن ولی ما از قسمت پشتی کافه بیرون رفتیم .
مانی سوار اسبش شد و رفت . منم داشتم سوار اسبم میشدم که احساس کردم یه سایه روی دیوار افتاد .
برگشتم و مرد شنل پوش رو دیدم . بی تفاوت به من ذل زده بود .
پریدم روی اسب . مرد کلاهش رو در اورد و تعظیمی کرد و شاخه گلی به طرف من پرت کرد و ...
یه لحظه بعد ندیدمش . چی شد ؟ این مرد مشکوک کی بود ؟ رفت ... عطرش رو جا گذاشت .
توی حالت شوک بودم که مانی اومد کنارم و گفت : چی شده ؟ و با دیدن شاخه گل جلوی پای من چشماش گرد شد .
ولی چیزی نگفت . فقط با یه حالت مشکوک نگام کرد و گفت : زود باش . دیر شد .
با اسب به راه اُفتادیم . من تموم فکرم درگیر این مرد شنل پوش بود . نمیدونم چرا ولی احساس میکردم برام آشنا بود . احساس میکردم توی زندگی من حضور داشت . احساس میکردم که همه جا عطرش به مشامم رسیده .
یه احساس آشنا نسبت بهش داشتم . احساسی که ... واااااای بیا خول شدم رفت ... دختره مونگول .
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و با خودم گفتم : لابد ازت خوشش اومده دیگه . اما از تصور اینکه ازم خوشش بیاد بیشتر ترسیدم تا اینکه لذت برده باشم .
بیخیال . جلوی موزه نگه داشتیم . مانی رو کرد به من و گفت همینجا بمون . جلوی در منتظر موندم . مانی داخل شد و گفت : ما الان میایم .
نیم ساعت جلوی در کشیک دادم . احساس میکردم بوی عطر مرد ناشناس رو احساس میکنم . با این تصور به خودم لرزیدم .
یه دفعه مانی و ساواش با عجله از در بیرون اومدن . تو دستشون کیسه های بزرگی بود که مطمئن بودم از عتیقه پر شده .
مانی با داد : فرار کن آیسان فرار کن پلیسسسسسسسسس .
لحظه ای بعد صدای آژیر های پلیس شنیده شد . مثل برق پریدم رو اسب و تا اومدم فرار کنم نقابم افتاد رو زمین . لعنتییییییی لعنت به تو . ولی معطل نکردم و سریع تاختم .
پشت سرم رو نگاه کردم . واااااااای نه چی میدیدم ؟
یه سایه روی زمین خم شد و نقابم رو برداشت و توی تاریکی محو شد . دیگه میخواستم جیغ بزنم . این کی بود ؟
مامورهای پلیس گممون کردن . با اون اسبای 100 میلیونی که مثل باد میرفتن انتظار دیگه ای هم نمیشد داشت .
**************************************************************
اینم عکسای مرد ناشناس (فیلمشو دیدید ؟ محشر ترین فیلمیه که تو عمرم دیدم )
--------------------------------------------------------------------------------
قسمت15توی پارک توقف کردیم . مانی با دیدن صورت من که ماسک روش نبود دادش رفت هوا : پس ماسکت چی شد ؟؟؟؟؟؟
منم مثل خودش داد زدم : اُفتاد زمین از بس که شما هول هولی داد زدید نفهمیدم چطوری پریدم رو اسب .
نفس راحتی کشید و گفت : پس شناساییت نکردن .
بی اعتنا شونه بالا انداختم و رفتم تو سوییت خودم . حالا باید میرفتیم ترکیه . قرار بود فردا صبح حرکت کنیم .
من آخرش نفهیدم چرا میخواستن منو با خودشون ببرن ؟ ولی تصور اینکه برم تو یه کشور تازه خیلی شیرین بود .
دانشگاه هم دیگه پرررررر . این ترم اُفتادم حسابی . بیخیال . ترکیه رو عشقههههه .
گرفتم واسه خودم خوابیدم . ماشین داشت با سرعت رانندگی میکرد . سرعتش خیلی زیاد بود . اونطور که شنیده بودم قرار بود از یه راه مخفی بین کوه ها از مرز رد بشیم و بریم آنکارا پایتخت ترکیه .
تا اونجا 5 روز راه بود . من میمردم پنج روز تو ماشین سر کنم . دیگه نتونستم فکر کنم چون خواب رفتم .
****************************************************************این پنج روز به هر جون کندنی بود گذشت . اتفاق خواصی هم نیفتاد به غیر از اینکه اسب فرانسوی شلوار مانی رو جوید و پاره اش کرد . که مانی به خاطرش تا 3 ساعت افسردگی مزمن گرفته بود چون شلوار یادگاری ننه اش بود .
ساواش هم دستش آسیب دید چون نزدیک بود کنترل ماشین از دستش در بره و این محکم فرمون رو چرخوند .
بالاخره سالم رسیدیم آنکارا . سالم سالم هم نه . ولی بالاخره رسیدیم دیگه .
برای ناهار به یه رستوران رفتیم . من زبون ترکیم فول فول بود هرچی نباشه من یه رگه ام ترک بود .
3 پرس جوجه سفارش دادیم . نشستیم نوش جان کردیم . چه حالی داد . بعد از غذا مانی گفت : ساواش تو با من بیا بریم عتیقه ها رو تحویل کریم بدیم . یه بلیط هم برا آیسان بگیریم . آیسان تو هم توی ماشین بمون .
احساس میکردم دوست نداره من برم . یه چیزی تو چشماش بود که من درکش نمیکردم .
منم دلم خیلی براش تنگ میشد . بهش عادت کرده بودم . ما با هم خیلی خاطره داشتیم . خاطره های خنده دار. چیزایی که هیچوقت یادم نمیرفت .
من تو ماشین موندم و اون دوتا زدن بیرون . نمیدونم چرا ولی هوس کردم برم یه مقداری ترکیه رو بگردم . خاک بر سر حرف گوش نکن من .
حالا ترکیه رو هم بلد نبودماااااا کرم درونیم برخواسته بود . بیخیالش من که قرار بود فردا برم . پس چه عیبی داشت ؟ زیاد دور نمیشدم .
شنل مشکیمو پوشیدم و زدم بیرون . تو کوچه های اطراف بودم . داشتم واسه خودم میرفتم . خیلی قشنگ بود . دست فروشا . مغازه ها . همه چیز جالب بود . چیزایی که من تا به حال ندیده بودم .
وقتی به خودم اومدم توی یه کوچه ی تاریک بودم . واااااااای من کجام ؟ خاک تو سرم شدددددد گم شدممممممم .
سرم رو به دیوار تکیه دادم و به زمین و زمان فحش دادم . که احساس کردم بوی عطر آشنایی داره میاد .
یه بوی عطر سرد که تا ته استخوان آدم نفوذ میکرد . سرم و بلند کردم و با دیدن مرد شنل پوش هنگ کردم .
چشمامو چند بار باز و بسته کردم و دوباره بهش نگاه کردم . این اینجا چیکار میکرد ؟
اومد کنارم ایستاد . یه نقاب روی صورتش بود . حدس میزدم ترک باشه . دستاشو باز کرد و چیزی توی دستاش درخشید .
اون نقاب من بود . همون نقاب طلایی رنگ .با حالتی مشکوک نقاب رو از دستش گرفتم . بلند شدم و رو به روش ایستادم .
یه لبخند روی لباش بود که نمیدونم خبیسانه بود یا معمولی بود .
sen fazla afet به موهام و چشمام نگاه کرد و به زبون ترکی گفت :
(ترجمه : تو خیلی زیبایی )
فقط با سکوت بهش ذل زدم .که ایندفعه به زبون فارسی گفت : تو ترک نیستی ؟
فکر کنم فکر کرده بود من نفهمیدم که با سکوت بهش ذل زدم . بهش نگاه benim Çapraz ben کردم و گفتم :
(ترجمه : من دورگه ام )
benim bir Öneri için sen ben سرش رو تکون داد و گفت :
( ترجمه : من یک پیشنهاد برای تو دارم .)
با یه حالت مشکوک بهش نگاه کردم و به فارسی گفتم : نمیتونم بهت اعتماد کنم .
بهم نزدیک شد . یه سیگار تو دستش بود . پکی به سیگارش زد و دودشو توی صورتم پخش کرد .
چشمامو تنگ کردم و تک سرفه ای کردم .
نقابش رو در اورد . یه جوون خوش چهره . خیلی زیبا بود . ابرو های مشکی تمیز ، چشمای آبی تو دل برو و موهای مشکی پر کلاغی .
یه دور دور من چرخید و گفت : تو خیلی زیبا و با هوشی . آهسته دم گوشم زمزمه کرد : آینده ی درخشانی در انتظارته .
برگشتم و گفتم : از من دور شو . من فردا برمیگردم به ایران .
ایندفعه بهم نزدیک تر شد و سرش رو به گوشم چسبوند و گفت : چرا ؟ وقتی میتونی مشهور باشی ؟ وقتی میتونی ثروتمند باشی؟ من برای تو خیلی نقشه ها دارم .
دوباره دور من چرخ زد و دستی به موهام کشید : بازم میگم . تو خیلی زیبایی . میتونی بیای پیش من کار کنی. تو میتونی یه مدل باشی . یه مدل لباس . فکرشو بکن .
دم گوشم زمزمه کرد : شهرت ، ثروت ، زیبایی .
و مثل دفعه ی قبل کلاهش رو بلند کرد و تعظیمی کرد و دود سیگارشو تو هوا پخش کرد .(آآآآآآآآه چه جنتلمن و خفنننننن )
لحظه ای بعد ... نبود . دستمو باز کردم . یه کارت توی دستم بود . شوی لباس ... تلفن تماس ... .
کلمات رو با خودم هجی کردم : شهرت ، ثروت ... آره من زیبام . چرا برگردم ایران ؟ وقتی اینجا میتونم محبوب بشم ؟ چرا ؟ چرا برگردم ایران ؟ ها ؟ برگردم پیش کی ؟ از زندگی عادی خسته شدم .
منم میتونم محبوب باشم . میتونم مشهور باشم . آره من میتونم . من زیبام . من باهوشم . (باشه دیگه فهمیدیم خوشگلی )
چرا از فرصت ها استفاده نکنم ؟ ها ؟چرا ؟ آره منم میتونم .
باورم نمیشد همین کلمات کوتاه زندگی منو عوض کرد . باعث شد من از جنس سنگ بشم . یه سنگ .
آروم آروم قدم برمیداشم . نمیدونستم دارم کجا میرم . فقط میرفتم و به تصمیمی که گرفته بودم فکر میکردم .
گاهی پشیمون . گاهی مصمم . ولی قدرت وسوسه توی من بیشتر بود . این بود که تصمیم گرفتم پیشنهادشو قبول کنم ...
****************************************************************عاشق عاشق این قسمتشم . شما چطور ؟ :

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



