اخطار‌های زیر رخ داد:
Warning [2] count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable - Line: 865 - File: showthread.php PHP 7.4.33 (Linux)
File Line Function
/showthread.php 865 errorHandler->error




 


امتیاز موضوع:
  • 6 رأی - میانگین امتیازات: 3.83
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان بیتا

#1
به آسمان شهریور ماه زل زده بودم.انگار جایی بین آن ابرهای درهم به دنبال چیزی می گشتم.حتی گذشت چندماه هم سبب نشده بود به محیط کانون عادت کنم.در حقیقت در آن مدت نه تنها با کسی قاطی نشده بودم بلکه از قبول کردن هر پیشنهادی برای نزدیک شدن به دیگران کناره گیری کرده بودم.دلم میخواست توی لاک خودم باشم و فقط فکرکنم.آن افکار خیلی آزارم میداد،ولی مثل کسی که بخواهد خودش را تنبیه کند رنجش را به جان می خریدم.مددکارهای کانون معتقد بودند که باید مدتها تحت نظر روانپزشک دارو مصرف کنم،اما خودم معتقد بودم هیچ دارویی مرهم دل زخم خورده ام نیست.

صدای یکی از بچه ها سکوت اتاق را در هم شکست:

-بیتا،پاشو بیا پایین خواهر راضیه باهات کار داره.

- چه کارم داره؟

دختر شلوغ و سر به هوایی بود.شانه بالا انداخت و گفت:

-من از کجا بدونم؟

اصلا حال و حوصله نداشتم.توران پشت چشمی نازک کرد و در حال رفتن زیر لب گفت:

-خوددانی

روسریم را مرتب کردم و ازاتاق خارج شدم.یکی دوتا از دخترها با زنهای میانسال شوخی های وقیحی می کردند.از میان آنها رد شدم و به طرف پله ها رفتم.شنیدم که یکی از آنها گفت:

-نیگاش کن.اگه باباش رو نمی دید ادعای پادشاهی می کرد.همچین منت به زمین میذاره و راه میره انگار ما نمیدونیم چیکاره س؟!

بی آنکه برگردم از پله ها پایین رفتم و خودم را به اتاق مدیرکانون رساندم.خواهر راضیه که متوجه حضورم شده بود بی آنکه سر بلند کند در حال نوشتن چیزی گفت:

بشین

مطیعانه روی صندلی جلوی میزش نشستم و در سکوت به قندان استیل مقابلم چشم دوختم. خواهر راضیه بی مقدمه گفت:

-وسایلت رو جمع کردی؟

با ناباوری به صورتش خیره شدم.سر بلند کرد و گفت:

-وقت رفتنه

چون مرا بهت زده دید پرسید:

-نمی خوای عجله کنی؟بیرون منتظرن.

بعد با لحن به خصوصی گفت:

-امیدوارم دیگه هرگز اینجا نبینمت.تو متعلق به اینجا نیستی.اینو به اون آقام که ضامنت شد گفتم.

به زحمت پرسیدم:

-کدوم آقا؟؟

متعجب گفت:

-نمی شناسیش؟میگه قیم پسرته.

قلبم ریخت.پس حدسم درست بود.دلم می خواست از شدت خوشحالی پرواز کنم اما طوری روی صندلی ولو شده بودم که انگار هزاران کیلو وزن داشتم.بی اختیار گریه ام گرفت.نه!شهامت رویارویی با او را نداشتم.شاید بهتر بود بمیرم و با او روبرو نشوم.میان گریه گفتم:

-من نمی تونم برم.لطفا بذارین همینجا بمونم!

خواهر راضیه باتعجب گفت:

-بمونی؟!منظورت چیه؟خیال می کردم خیلی برای پسرت دلتنگی!

یاد کیان آن عزیز شیرین تا عمق قلبم را سوزاند.حق با او بود.آنقدر دلتنگشش بودم که حاضر بودم برای دیدنش هرکاری کنم،هرکاری جز رویارویی دوباره با بابک!این هم بخشی از بدبختی من بود که باید از میان انهمه آدم او فرشته نجاتم می شد.انگار عالم و آدم مامور عذابم شده بودند.خواهر راضیه به عقب تکیه داد و گفت:

-تو دقیقا مشکلت چیه؟

با صدای لرزانی گفتم:

-من درواقع با خودم مشکل دارم.

خواهر راضیه با لحنی شرمنده گفت:

-بهتره اینقدر خودتو سرزنش نکنی!برای جبران اشتباهات گذشته همیشه وقت هست.به فکر آینده باش!

از پشت پرده ی اشک به صورت باریکش چشم دوختم و حرفی نزدم.جعبه ی دستمال کاغذی را به طرفم گرفت و در ادامه گفت:

-این آقا هرکی که هست بدون شک نگران تو و زندگیته.من شاهدم که چطور تو این چندماه پیگیر وضعیت توبوده!بهتره بیشتر از این معطلش نکنی.

در حال پاک کردن اشکم گفتم:

-همین منو عذاب میده. اینکه بعد از اون همه بدی که در حقش کردم باز هم باید مدیونش باشم.من...من زندگی اش رو تباه کردم.

خواهر راضیه بی ملاحظه گفت:

پس چرا غرورتو کنار نمی ذاریو ازش حلالیت نمی خوای؟شاید اینجوری به آرامش برسی.ببین دختر جون بعضی از ادمها اونقدر روح بزرگی دارند که هیچ وقت منتظر عذرخواهی و تلافی دیگران نمی مونن.بنایراین تو باید همه ی اینا رو نشونه ی توجه و محبت خدا بدونی.در توبه که همیشه بازه.

یاد خدا آرامش باشکوهی در وجودم ریخت.انگار نفس تازه ای در کالبد سردم دمیده شد.حق با او بود.خداوند آنقدر بزرگ و مهربان است که حتی آدمهای حقیر و رانده شده ای مثل من هم به خودشان اجازه میدهند باز هم دست نیاز به طرفش دراز کنند و او چقدر بزرگ و بخشنده است.

زمانی به خود امدم که اشکریزان توی اتاق مشغول بستن ساکم بودم.توران به شوخی گفت:

-حالا چرا آبغوره می گیری؟نکنه دلت واسه ما تنگ میشه؟

یکی از زنهای میانسال که میانه ی خوبی با من نداشت گفت:

-نه بابا این از اون بی معرفتاس.

توران گفت:

-ولش کن اعظم جون.دل تو دلش نیست.طرف رو وقتی داشت با خواهر راضیه حرف میزد از نزدیک دیدم.خدا بده شانس.کاش یکیم بود واسه ما اینطوری دست و پا می زد.

از خودم پرسیدم میان آنها چه می کنم؟حال بدی داشتم.انگار حالا که میرفتم تازه به خودم امده بودم.ساکم را برداشتم و با خداحافظی سرسری به طرف پله ها رفتم.دلم به خال آنها می سوخت.در نگاه اکثرشان برق حسرت موج میزد.پایین پله ها خواهر راضیه منتظر ایستاده بود.با لبخندی پرمعنی گفت:

-مراقب خودت باش و سعی کن دیگه وارد این باتلاق نشی.

اشکم همینطور می آمد ولی قدرت حرف زدن نداشتم.وسط حیاط یک بار دیگر به عقب برگشتم.اکثر بچه ها پشت پنجره بودند و دست تکان می دادند.به زحمت دستم را بالا بردم و به زور لبخند زدم.نگهبان کانون برای باز کردن در ازروی صندلی بلند شد.هنوز هم تاب رویارویی با بابک را نداشتم.عرق سردی از روی ستون فقراتم به پایین خزید.چند نفس عمیق کشیدم و بغضم را فرو دادم.دلم نمی خواست در موضع ضعف باشم،گرچه چشمان قرمز و ورم کرده ام گویای وضع و حالم بود.

ادامه دارد
زندگــی ...
به من آموخــــت...
همیشه منتظر حمله ی ....
احتمالیه کسی باشم ..........
که به او...
محبت فراوان کــــــــــردم............
:499:
پاسخ
 سپاس شده توسط gita mini ، AmItiSe ، Armina ، خانوم گل ، pink devil ، ♥گل یخ ♥ ، mahshid. ، sanaz_jojo ، cute flower ، Albert wesker ، Danger.A ، فرشته ي كوچولو ، benyamin ، னιSs~டεனσή ، L.A.78 ، saraaslani ، poriya.02 ، Apathetic ، m♥b
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
رمان بیتا - ♥ Sky Princess♥ - 05-05-2012، 8:29
RE: رمان بیتا - AmItiSe - 05-05-2012، 13:03
RE: رمان بیتا - Magical Girl - 05-05-2012، 13:44
RE: رمان بیتا - Armina - 05-05-2012، 14:28
RE: رمان بیتا - AmItiSe - 06-05-2012، 12:48
RE: رمان بیتا - pink devil - 20-05-2012، 22:18
RE: رمان بیتا - cute flower - 18-06-2012، 12:46
RE: رمان بیتا - pink devil - 18-06-2012، 13:23
RE: رمان بیتا - Albert wesker - 18-06-2012، 18:00
RE: رمان بیتا - cute flower - 23-06-2012، 14:06
RE: رمان بیتا - AmItiSe - 27-06-2012، 1:07
RE: رمان بیتا - L.A.78 - 24-08-2012، 12:39
RE: رمان بیتا - Apathetic - 15-10-2012، 20:57

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان