(01-09-2013، 15:51)jinger نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای عاشقتم
عزیزم من قسمتی از رمانتو خوندم.خییییییییییییییییلی از رمان غزال تقلید کردی سعی کن توی رمانای بعدیت یه چیز نو ارائه بدی.
یعنی منتظر بودم یکی اینو بگه از اول رمان
خیلی نه من رمان غزال رو پیاده کردم چرا؟ چون عاشق غزال بودم و هستم
می خواستم داستان غزال رو یه بار دیگه طوری که مقصر جا به جا بشه بنویسم
در ضمن این اولین رمانیه که نوشتم ، پر از تقلید
اولین کار همه ی نویسنده ها فکر کنم به این صورت باشه ، حدالقل نیمی از اونها.
مرسی از نظرت

وارد خیابان شدم ، بی هدف قدم زدم ، راه می رفتم و اشک می ریختم ، نفهمیدم کجا می رم ، فقط اطرافم برام آشنا بود ، ساعت یک و نیم شب بود ، تقریبا کوچه ها خلوت بودن ، نزدیک خونه ی امیر بودم ، رفتم تو یه کوچه ، باید با صبح بیدار می موندم ، کار سختی هم نبود ، به بی خوابی عادت داشتم. تو کوچه ی بن بست قدم می زدم که یه زانتیای مشکی رنگ جلوی پام ترمز کرد ، چهار تا پسر ازش بیرون ریختن ، تو تاریکی خوب نمی شد قیافه هاشون رو دید ، راهم رو به سمت سر کوچه کج کردم ، یکیشون از پشت داد زد:
- خانمی تنهایی؟ بیا خودم بهت جا میدم.
هیچی نگفتم ، فقط سرعتم رو بیشتر کردم ، یکی دیگشون گفت:
- نترس زیاد اذیتت نمی کنیم ، یه شب که هزار شب نمیشه.
- چرا گریه می کنی حالا؟ کسی اذیتت کرده؟ خودم جبران می کنم.
داشتم می دویدم ، یکی از اونها از پشت بازوم رو گرفت ، حس خیلی بدی داشتم ، جیغ زدم:
- ولم کن عوضی.
- زبونم داری؟ فکر کردم موش خوردتش.
- دستت رو بکش.
- بداخلاق نباش دیگه.
دستم رو توی کیفم کردم تا یه چیزی پیدا کنم ، بلکه بزنم تو سرش ، دستم به اسپری تو کیفم خورد ، بهترین فکر بود ، اسپری رو دراوردم ، رو به پسره کردم و اسپری رو زدم تو چشمش ، با این کارم دستش رو ول کرد و چشمش رو گرفت ، بقیه دوستاش دویدم سمتمون اسپری رو پرت کردم زمین و دویدم ، از کوچه بیرون اومدم ، چهارتایی دنبالم میومدن ، با بالاترین سرعتم می دویدم ، همونی که بازوم رو گرفته بود داد زد:
- قسم می خورم ، نمی ذارم تا صبح راحت بمونی.
به کوچه ی خونه رسیدم ، سریع رفتم تو کوچه ، رسیدم به خونه ، کلید تو جیبم بود ، سریع در خونه رو باز کردم ، پشت در حیاط وایستاده بودم ، یه نفس راحت کشیدم ، خدا به خیر گذروند ، قلبم رو گرفتم و به سمت خونه رفتم ، در باز بود ، داخل شدم ، امیر روی کاناپه نشسته بود و گریه می کرد ، برای چی؟ برای من؟ این تو بودی که باعث این اتفاقا شدی ، شایدم برای تبسم ، نمی دونم ، از پشت بهش نزدیک شدم ، یه شعری رو زمزمه می کرد:
همه ی دلخوشیم همین یه آهنگ شده
در نمی یاری اشک منه احساسی رو
بغل نمی کنی اونکه نمی شناسی رو...
- سلام.
برگشت و نگام کرد ، زمزمه وار گفت:
- سلام ، اینجا چی کار می کنی؟
نشستم مقابلش و گفتم:
- معذرت می خوام ولی مجبور شدم بیام...
- تبسم کجاس؟
- خونه ی بابام ، تو راست گفتی منو بیرون کرد ولی تبسم اونجاس ، خیالم راحته.
- چرا گذاشتی بمونه؟
- اونا خانوادمن.
- چه خانواده ای؟ خانواده ای که بیرونت کردن؟
- حق نداری راجب خانوادم اینطوری حرف بزنی ، اون اگه بدترین پدر دنیا هم باشه ولی بازم پدرمه ، بعدشم اون به خاطر چیزی که نمی دونه منو طرد کرد ، اگه بفهمه اصل موضوع چی بوده ، بدون شک اوضاع تغییر می کنه.
- من گفتم تبسم پیشت باشه ، چون می خوام فقط پیش تو باشه ، می خوام فقط پیش مادرش بزرگ شه.
- پس چرا خونه ی شما می تونست بره؟ فقط می خوای الکی ایراد بگیری؟ من خودم می دونم چی درسته و چی غلط.
- هرطور خودت می دونی.
کمی که گذشت دوباره گفت:
- چون بیرونت کردن اومدی اینجا؟
آروم گفتم: بیرونم کردن ، می خواستم تا صبح راه برم ولی مزاحم پیدا شد.
- خوابت میاد؟
با تعجب نگاش کردم و چند ثانیه بعد گفتم:
- نه ، اصلا.
- میشه یه چیزی بذارم گوش بدیم؟
لبخند کوچکی زدم ، امیر تو نمی تونی منو داشته باشی ، چون تو خودت خواستی ، درسته که هنوز سال های دور از تو ، سال های تنهاییم رو فراموش نکردم اما الان دیگه تو باید عذاب بکشی ، DVD رو روشن کرد ، سی دی توش بود ، چند ثانیه بعد صدای آهنگ بلند شد ، رو به روی تلویزیون بودم ، نشست کنارم ، خواننده شروع به خوندن کرد:
اگه بدونی من چه قدر دلم تنگ شده
همه ی دلخوشیم همین یه آهنگ شده
در نمی یاری اشک منه احساسی رو
بغل نمی کنی اونکه نمی شناسی رو
اگه بدونی این روزا چه قدر داغوتم
چه قدر مراقب وسایل این خونم
دعا کن اون روزای خوبمون برگرده
ببین ندیدنت چه قدر شکستم کرده .... خستم کرده
اگه بدونی از این خونه می رم چـــی؟
اگه بدونی من از غصه پیرم چـــی؟
اگه بدونی عکساتو بغل کردم ؟
اگه بدونی من دارم می میرم چی؟
اگه بدونی...
قطره های اشک رو صورت امیر مهمان شد و چند ثانیه بعد در پهنای صورت من. برای خلاصی از اون شرایط ، بلند شدم ، تلویزیون رو خاموش کردم و گفتم:
- خوابم میاد.
لبخندی تلخ زد که دهنم رو پر از تلخی کرد ، بلند شد ، دستم رو گرفت و به طبقه ی بالا برد ، با تعجب اطرافم رو میدیدم ، هیچ چیزی تغییر نکرده بود ، رو به من گفت:
- اگه دوست داری تو اتاق تبسم بخواب.
- اوهوم.
رفتم سمت اتاق تبسم ، امیر هم به اتاق من رفت ، یعنی اتاقی که قبلا توش می خوابیدم کنار اتاق تبسم ، رفتم به اتاق تبسم و روی تختش دراز کشیدم ، دخترم بهترین اتفاق زندگیم بود ، بهترین هدیه از طرف خدا ، شاید اولش می خواستم از دستش بدم اما الان به هیچ عنوان ، یه ساعت غلط زدم اما خوابم نبرد ، فکر اتاقمون افتاد تو سرم ، اتاقی که مال من و امیر بود ، می خواستم ببینم هنوزم درش قفله یا نه ، به سمت اتاق رفتم ، دستگیره رو تکون دادم اما در باز نشد ، یه لبخند گوشه ی لبم ظاهر شد ، داشتم می رفتم تا با آرامش بخوابم که یه صدا منو از آرامش بیرون آورد:
- بابا جون غلط کردم ، اشتباه کردم ، مثه قدیما بهم چاره بده ، بهم راهو نشون بده ، چی کار کنم بابا؟ می دونم می خواستی خوش بختیه تنها پسرت رو ببینی ولی من نتونستم آرزوت رو برآورده کنم ، رو سیاهم بابا ، حلال کن ، یدونه پسرتو حلال کن ، بابا هستیم داره از دستم میره ، یه چیزی بگو ، تو که به اون بالا مالا ها نزدیکی بهشون بگو عشق منو دوباره تو قلب هستیم زنده کنن ، بابا فقط دعای تو چارمه ، برام دعا کن ، برام دعا کن.
از پشت در به سختی این صداهارو می شنیدم ، یکم لای در رو باز کردم ، امیر روی سجاده نشسته بود و دعا می کرد ، امیر از کی نماز می خوند؟ اون که نماز نمی خوند ، چشمام رو ریز کردم ، صدای هق هقش منو یاد سال های دوری انداخت ، سال هایی که از دوری امیر چشمام می باریدن ، تا خواستم برم منو قافلگیر کرد و گفت:
- می دونم اونجایی ، بیا تو یکم صحبت کنیم.
رفتم تو اتاق ، می خواستم روی تخت بشینم که متوجه قاب عکس خودم روی تخت شدم ، یکی از عکسای تکی خودم تو نامزدیمون بود ، با یادآوری اون سال ها ، سالهایی که یه دختر بچه ی شیطون هیجده ساله بودم ، با یادآوری اینکه چقدر از اینکه پدرام رو از دست می دم ناراحت شدم اما بعد یه عشق بزرگ نسیبم شد ، عشق نوجوانی ، مثل هوس ، نشستم رو تخت ، امیر شروع کرد:
- هستی بیا برگرد ، خسته شدم از بس حرفای تکراری زدم ، به خدا به خاطر تو این کارو کردم ، اگه می دونستم ناراحت میشی ، صد سال نمی رفتم ، چرا منو نمی بخشی؟ چرا هستی؟
- اگه دست خودم بود می بخشیدمت ، ولی موضوع من نیستم ، تو به خاطر عشقت به من رفتی ، من عشقت رو درک می کنم ، منم عاشقم ، اما امیر دلیل دست رد زدنام به سینت تبسمه ، باید انتقام تبسم رو پس بدی ، به همین راحتی هم نیست ، دیگه نمی ذارم چشمت بهش بیفته ، کاری می کنم که بیچاره شی.
گریم گرفت ، با چشم های متورم نگام می کرد ، ادامه دادم:
- من تو اون شلوغی بزرگ شدم ، می خواستم بچمم مثل خودم باشه ، یدونه فامیل نداشتم ، مهم نیست اما می دونی چی مهمه؟ وقتی می بردمش پارک ، وقتی بچه های دیگه با پدر و مادرشون میومدن پارک و تبسمم با حسرت نگاشون می کرد ، اون موقع بود که تصمیم گرفتم ازت خیلی بد انتقام بگیرم ، نه من و نه تبسم تو رو نمی خوایم ، تبسم پیش من می مونه ، خودش گفت ، البته شاید یه روزی ، همه چیز تغییر کنه.
- اگه دوسش داری بیشتر از این اذیتش نکن ، نذار دوری...
بلند شدم به اتاق تبسم رفتم و خوابیدم
هوا روشن بود ، چند ساعت بعد با صدای گنجشک ها چشم گشودم ، روز شنبه بود ، سریع آماده شدم ، امیر خونه نبود ، از خونه بیرون رفتم و راه خونه ی بابا رو در پیش گرفتم ، رسیدم خونشون ، زنگ زدم ، مامان جواب داد:
- کیه؟
- مگه نمی بینی؟ مامان بگو تبسم بیاد پایین زود باش.
- بیا بالا بابات خونه نیست.
درو باز کرد ، رفتم بالا ، از مامان پرسیدم:
- تبسم کجاس؟
- از وقتی رفتی دائم گریه کرد تا بخوابه ، الانم خوابه.
- مگه این بچه مدرسه نمیره؟ یعنی چی که خوابه؟
- نه هستی واسه آلودگی هوا شنبه ، یکشنبه رو تعطیل شده.
- آها ، خدارو شکر اینبار شانس داشتیم. بابام کجاست؟
- واسه خطم زودتر رفت.
- من تبسم رو بغل می کنم می برم ، ما خودمون میایم.
- حالا بودی.
- ندیدی دیشب چیکار کرد؟
- کجا رفتی دیشب؟
- خونه ی امیر.
- تو غلط کردی ، اونجا چرا؟
- چیکار می کردم؟ من که جایی رو ندارم ، وقتی پدرم منو اون وقت شب تو این شهر پرت می کنه بیرون من چیکار کنم؟
- راست میگی.
رفتم به اتاق شقایق ، تبسم روی تخت خواب بود ، بغلش کردم و از خونه بیرون رفتم ، مامان گفت:
- کجا میرین؟
- میریم خونه ی خودمون.
- پیش اون؟
- اون خونه نبود.
بیرون رفتم ، تبسم تو راه بیدار شد ، رو به من کرد و گفت:
- مامان کجاییم؟
- داریم میریم خونه عزیزم.
- مامان چرا رفتی دیشب؟ بابایی چرا دعوات کرد؟
- هیچ وقت کار بدی نکن که من یا بابات دعوات کنیم ، خوب؟ من کار بدی انجام داده بودم.
- مامان من خیلی گریه کردم.
- دیگه نباید از دوری من گریه کنی ، شاید یه زمانی من پیشت نباشم ، اون موقع باید بتونی خودت گلیمت رو از آب بیرون بکشی ، دارم نصیحتت می کنم تبسم ، هیچ وقت به کسی وابسته نشو حتی من.
- چرا مامان؟
- چون ممکنه یه زمانی من نتونم کنارت باشم ، مثل این یک سال.
- خیلی سخت بود مامان ، همه ی جلسه های مادران رو خاله المیرا میرفت ، همیشه کنار من بود ، کی گفت که تو برمی گردی ، خاله تو درسام کمکم کرد.
- دست خاله المیرا درد نکنه.
من تمام زندگیم رو مدیون المیرا بودم ، یه دوست چقدر می تونه خوب باشه که به پای المیرا برسه؟ هیشکی مثل اون نیست ، هیشکی. رسیدیم خونه سریع به خونه رفتیم ، چمدان هام تو اتاق تبسم بود ، یکی از چمدان هارو باز کردم وگفتم:
- تبسم اینا رو واسه تو آوردم.
با لبخند به سمت چمدان اومد ، کلی لباس و کیف و دفتر و لوازم تحریر و کفش و عروسک براش خریده بودم ، دونه دونه نگاشون کرد ، چمدان خودم رو باز کردم ، شلوار لی مشکی رنگی پام کردم ، بعدش هم یه بلوز مشکی آستین بلند پوشیدم ، مانتوی مشکی رنگ که تا پایین زانوم بود ، به سمت چمدان سوغاتی های تبسم رفتم ، یه پیراهن سفید و مشکی دراوردم و تنش کردم ، بعد هم جوراب شلواری سفید رنگش رو پاش کردم ، از تو کمد لباس هاش گشتم و یه کاپشن سفید رنگ خوشکل دراوردم و براش آماده کردم ، یه چکمه ست لباسش آورده بودم اون رو پاش کردم ، تو آینه نگاهی به قیافه آشفته ام کردم ، باور اینکه عمو سعید رفته خیلی سخت بود ، از طرفی رو به رو شدن با فامیل های امیر و خاله و آناهید موضوع رو سخت تر می کرد. کیف کوچک لوازم آرایشم رو برداشتم ، از توش ریمل رو برداشتم و یه کم به مژه هام حالت دادم ، کرم رو برداشتم و به صورتم مالیدم ، بعد یه برق لب صورتی کمرنگ به لبم زدم ، موهام رو دمب اسبی بستم و از جلو به بالا دادم ، شال مشکی رنگم رو اتو زدم و سر کردم ، سریع کاپشن تبسم رو تنش کردم و به آژانس زنگ زدیم ، تو راه آدرس دقیق رو از مامان گرفتم ، بین راه وایستادیم تا برا عمو گل بخرم ، بعد هم برای تبسم یه چیزی گرفتم تا بخوره ، به بهشت زهرا رسیدیم ، از ماشین پیاده شدم ، خاله سوگند و آناهیتا و عمه سمیه و پریا و پریچهر و چندتا دیگه از فامیلاشون اونجا بودن ، خاله و آناهیتا داشتن گریه می کردن ، دست تبسم رو گرفتم و به سمتشون رفتم ، خاله سوگند با دیدنم به سمتم اومد ، تبسم داد زد:
- عمه آناهید.
نگاه ها برگشت به سمت ما ، همه با تعجب نگام می کردند ، به روی خودم نیاوردم ، نتونستم دست تبسم رو سفت بگیرم ، دوید و رفت پیش آناهید ، عینک آفتابی ای رو که همیشه به چشمام می زدم دراوردم ، خاله سوگند رو به روم وایستاد ، با دیدن خاله گریم گرفت و اشک از چشمم ریخت ، بغلش کردم و گفتم:
- خاله متاسفم.
منو از بغلش بیرون آورد و با چشمای اشکی طوسی رنگش نگام کرد ، آروم گفت:
- بالاخره اومدی هستی؟ اومدی دخترم؟ اومدی عروسم.
با گفتن عروسم ، اشکام شدت گرفت ، دستی بر چشمام کشید و گفت:
- چه بلایی سر چشمات اومده؟
چشمام رو بستم و گفتم:
- تصادف کردم.
تبسم تو بغل آناهید بود ، خاله نگاهی بهشون کرد و گفت:
- ممنونم.
- شرمندم ، چرا اینو میگید.
- به خاطر فرشته ای که بهمون دادی ممنونم ، پدربزرگش خیلی دوسش داشت ، می گفت هروقت تبسم رو می بینم انگار هستی رو به رومه.
هردو در حال گریه بودیم ، گفتم:
- چی شد؟ چرا اینطوری شد؟
- سکته بوده ، دیر رسوندنش بیمارستان.
- حتما به خاطر ما بوده.
دستی به صورتم کشید ، عینک رو به چشمم زدم و رفتیم پیش بقیه ، با همه سلام کردم ، همه به طور عجیبی نگام می کردن ، رو به روی پریچهر وایستادم ، با کینه نگاش می کردم ، چندین ماه موجب عذابم شده بود ، دست دادیم ، گفت:
- هستی شرمندم ، به خدا امیر ازم خواست...
- تو هم که منتظر بودی امیر یه چیزی ازت بخواد ، فکر کردی من احمقم؟
- نه...
رو به پریا کردم و گفتم:
- از تو دیگه انتظار نداشتم.
- به خدا تقصیر من نبود...
- باشه.
رفتم سمت آناهید ، هنوز هم با مزه بود ، قیافه اش تغییر نکرده بود ، تبسم کنارش وایستاده بود ، بهم نگاه کرد ، دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم:
- سلام.
با همون لهجه ی شیرین و زیباش ، گفت:
- سلام ، اومدی بالاخره؟
- معلومه ، مگه میشد نیام؟
- اومدی ولی بابام دیگه نیست.
و گریه کرد ، مدتی بعد مامان و شقایق هم رسیدن ، با اومدن مردها و جنازه به کلی منقلب شدم ، تبسم رو به دست شقایق سپردم تا جنازه رو نبینه ، به محض اینکه عمو سعید رو آوردن یه حس عجیب درونم رعشه ور شد و مثل خاله سوگند و آناهید ، همونجا نشستم و شروع به گریه کردم ، یعنی ضجه زدم ، امیر هم بالاسر جنازه ی پدرش هق هق اشک می ریخت ، سایرین هم گریه می کردند ، اما شدت گریه ی ما غیر قابل توصیف بود ، نمی دونم چی شد که یهو داد زدم:
- عمو پاشو ، غلط کردم ، می دونم به خاطر ما سکته کردی ، عمو اگه بلند شی جبران می کنم.
بعد از دفن جنازه و خواندن نماز ، همه آماده ی رستوران رفتن شدن ، ما هم همین طور ، بابا حتی نگاهم هم نکرد ، سوار ماشین آناهید شدیم ، امیر رانندگی می کرد ، از بس گریه کرده بودم ، صدام گرفته بود ، به رستوران رسیدیم همه پیاده شدن ، تبسم اومد کنارم ، واقعا مثل عروس اون خانواده برخورد می کردم و به سر همه ی میزها سر می زدم تا چیزی کم نداشته باشن و این باعث تعجب همه می شد. تبسم غذا خورد اما من فقط چند تیکه جوجه کباب خوردم و بقیه غذام رو باقی گذاشتم ، بعد از پایان مراسم ، مامان به سمتم اومد و خدافظی کرد ، خاله کنارم اومد و گفت:
- تو و تبسم بیاین خونه ی ما.
انقدر محکم گفت که جرعت مخالفت نکردم ، دوباره سوار ماشین شدیم و اینبار امیر راه خونشون رو در پیش گرفت ، بعد از پارک کردن ، همه پیاده شدیم و به سمت خونه رفتیم ، جلوی در داشتیم وارد میشدیم ، امیر هم داشت میومد تو که خاله جلوش رو گرفت و گفت:
- تو کجا میای دیگه؟
- مامان.
- مگه پدرت نگفت حق نداری پاتو تو این خونه بذاری؟
- مامان.
تبسم دوباره فوضولی بیجا کرد و گفت:
- مامانی چرا شما نمی زاری بابا بیاد تو خونه؟
آناهید- بیا ما بریم تو عزیزم.
- آخه بابایی هم مامان رو از خونه بیرون کرد ، نمیشه که نذارین بیاد تو.هی مامان بابا رو از خونه هاشون بیرون می کنن.
خاله- خوشکلم ، نمیشه باباییت گفته نباید بیاد تو ، اگه می خوای بابات بیاد اینجا و مامانتم خونش راه بدن ، یه کاری کن مامان ، بابا آشتی کنن.
تبسم به ما دوتا نگاه کرد ، خاله از قصد جلوی ما این حرف رو زد که مثلا به خودمون بیایم. یه لحظه دلم سوخت ، برای همه ، برای تبسم ، برای خاله ، برای مامان ، برای بابا ، برای امیر ، برای خودم ، برای خودم...حالا که امیر برگشته ، تو هم برگشتی ، با خودم گفتم: هستی چه دلیلی داره که انقدر لجباز باشی؟ چه دلیلی داره که نخوای با امیر باشی؟ تو همون عاشقی؟ همون عاشقی که رنگ چشماش رو برای عشقش باخت؟ همونی که شش سال به پای عشقش نشست؟ پس چرا با برگشتنش اینطوری شدی؟ هستی تو همون مادری؟ همون مادری که زندگیش به دخترش بسته بود ، همونی که تنها داراییش دخترش بود و اما تو مثل یه بی عاطفه یک سال دخترت رو رها کردی ، حالا که می تونی هم دل خودتو ، هم دخترت رو ، هم عشقت رو شاد کنی چرا این کارو انجام نمیدی؟ به خاله نگاه کردم ، بدون هیچ حرفی تبسم رو بغل کردم و به داخل رفتم ، صدای خاله اومد:
- حقته.
این رو گفت و درو پشت سرش بست

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



