ارسالها: 2,349
موضوعها: 1,160
تاریخ عضویت: Jul 2015
سپاس ها 30116
سپاس شده 22043 بار در 9162 ارسال

حالت من: هیچ کدام
01-04-2026، 13:20
(آخرین ویرایش در این ارسال: 01-04-2026، 13:21، توسط sober.)
بعد از نوشتن اعداد روی دستش،دود سیاهی از دور توجهش را جلب کرد.
دود از سمت برج دیدبانی آن سمت جنگل بود همانجا که کنار چشمه ای بود که ماهی های قرمز و نارنجی کوچک در آن شنا می کردند و در کودکی با پدربزرگش برای ماهیگیری به آنجا می آمد اما الان آن دود مهم تر بود
از کنار آن عبور کرد و به طرف برج رفت..
(کیک بستنی)
ارسالها: 1,058
موضوعها: 547
تاریخ عضویت: Oct 2020
سپاس ها 12934
سپاس شده 12769 بار در 7743 ارسال

حالت من:
01-04-2026، 13:24
(آخرین ویرایش در این ارسال: 01-04-2026، 13:30، توسط THEDARKNESS.)
به طرف برج رفت. آسمان ابری شد. رعد و برقی زد و ابرها شروع به باریدن کردن از آسمان کیک بستنی میبارید.
خرگوش
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا
ثبت نام کنید یا
وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
https://harfeto.timefriend.net/17743849061913
ناشناس بگو. ولی ما میشناسیمت
ارسالها: 189
موضوعها: 0
تاریخ عضویت: Mar 2026
سپاس ها 2673
سپاس شده 1237 بار در 936 ارسال
حالت من:
01-04-2026، 13:38
(آخرین ویرایش در این ارسال: 01-04-2026، 14:05، توسط dadachkaiko.)
یک خرگوش در جلوی دخترک ظاهر و با گفتن ذکر من خرگوشی بی آزارم پرید توی سوراخ و گفت آخ
در همین لحظه روی برج دیدبانی یک عدد موجود ریشو با لباس های جنگلی اسلحه تک تیر خود را رو به دخترک گرفت و پرسید: آیا استیک دوست داری؟ تازه خاموش کردم زیر گاز رو بدو بیا بالا اگه میخوای
(خروس)
ارسالها: 400
موضوعها: 10
تاریخ عضویت: Jun 2012
سپاس ها 1041
سپاس شده 1764 بار در 1086 ارسال
حالت من: هیچ کدام
دخترک هنوز تصمیم خودشو نگرفته بود ک یک خروس رو به اون موجود ریشو و دخترک فریاد زد: گوه خوردوووو، زن منو چیز میکنی؟ گوه خوردو
دخترک فهمید استیکی درکار نیست و نهار زرشک پلو با مرغه
پس به نیت گرفتنِ کلیدِ گاوصندوقِ گنجِ جزیره نزد حسن برگشت و با عشوه گفت:
حسن جاااان؟ برات چیکار کنم کلید گشایشتو میدی؟ میخوام یچیزیو وا کنم...
حسن گفت:
من ساعتمو بهت میدم، تو هم باید یه ساعت بهم...
پس حسن ساعت مچی خودشو به دخترک داد و دخترک هم ساعت مچی خودشو به حسن داد و کلید رو از حسن گرفت
به سمت غاری که صندوقچه گنج توش بود رفت و ناگهان محمود از بالای ورودی غار به پایین پرید، زیپ شلوار خودش رو بالا کشید و درحالی که اهریمنگونه میخندید فریاد میزد: کاسبانِ تحریم ناراحتییییید؟
حسن که این صحنه رو میدید...
(گروه سرود نابینایان)
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پیوسته بجاست...
ارسالها: 189
موضوعها: 0
تاریخ عضویت: Mar 2026
سپاس ها 2673
سپاس شده 1237 بار در 936 ارسال
حالت من:
روح روح الله لحظه ای ظاهر شد و گفت جنگ نعمت است و سپس جام زهر را نوشید و غیب شد.
به احترام غیب شدنش گروه سرود نابینایان یک عدد یخچال بستنی که عکس روح الله به روی آن چسبیده شده بود وارد شدند و شروع به خوندن کردند و محمود برای آن ها دست تکان میداد
حسن در حالی که موهایش را عروسکی شانه میکرد از جیبش دست کلیدی در اورد و شروع به شمارش ان ها کرد که دید دوتا کم دارد و نه یکی که به دخترک داده بود و جیغ زد.
دخترک از همین فرصت استفاده کرد و وارد غار شد.
(اکلیل)
ارسالها: 400
موضوعها: 10
تاریخ عضویت: Jun 2012
سپاس ها 1041
سپاس شده 1764 بار در 1086 ارسال
حالت من: هیچ کدام
دختر که دولا شد تا درب صندوقچه گنج را باز کند حسن به قصد باز کردنِ قفلِ دختر، کلیدی در دختر فرو کرد و چرخاند و پس از در اوردن کلید، متوجه شد کلید پر از اکلیل شده و دختری که دولا شده بود شکست و به زمین افتاد (رباتی عروسکی چیزی بود
با صدای مسلح شدنِ اسلـ.ـحه کمری و کشیدنِ گلنگدن حسن ب عقب برگشت و ابتدا لولهی اسلـ.ـحه و سپس صورت دخترک را دید که لبخند زنان گفت: رکب خوردی کیومرث...
و ماشه را چکاند...
درب صندوق را باز کرد...
چشمهایش میدیدند و مغزش باور نمیکرد...
قلبش محکمتر از همیشه میتپید...
یک لاکپشت سبز و یک تومار...
لاکپشت و تومار را برداشت و فرار کرد...
دوید و دوید و دوید...
وقتی از مخمصه دور شد لاکپشت رو به زمین گذاشت...
لاکپشت به آرامی از لاک خود بیرون اومد...
دخترک میدید ولی باور نمیکرد...
بارالها...
دارم درست میبینم؟
دخترک زانو زد و سرش رو پایین انداخت
بله
درست میدید
این استاد اُدوِی بود و اون تومار، تومارِ رازِ جنگجوی اژدها...
(بافور)
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پیوسته بجاست...
ارسالها: 2,349
موضوعها: 1,160
تاریخ عضویت: Jul 2015
سپاس ها 30116
سپاس شده 22043 بار در 9162 ارسال

حالت من: هیچ کدام
البته احتمالا همه ی اینها خیالاتی بود که بخاطر دود بافور گوشه اتاق در او ایجاد کرده
با پشت دست چشمهایش را ماساژ داد و متوجه شد استاد ادوی فقط یک توهم بوده است پس صندوق را برداشت و به راهش ادامه داد..
(کفگیر)
ارسالها: 641
موضوعها: 36
تاریخ عضویت: May 2013
سپاس ها 4207
سپاس شده 4423 بار در 2000 ارسال
حالت من: هیچ کدام
از غار خارج شد و دنبال یجای امن بود که نه دست ترامپ نه احمدی نژاد و نه روحانی بهش نرسه و بتونه تومار رو بخونه، یکم دور و بر رو چرخید و دنبال یجای امن بود که چشمش افتاد به یه غار کوچیک...
با احتیاط به سمت غار رفت و داخلش رو بررسی کرد
دختر گفت سلام [برگشت صداش رسید بهش : سلام لام لام لام]
فهمید که غار عمیقی هست، دل رو به دریا زد و رفت داخل غار ولی خیلی تاریک بود و هیچجارو نمیدید
تومار رو توی یک دستش نگه داشته بود و توی یک دست دیگه ش یه تیکه چوب شبیه کفگیر گرفته بود تا کمکش کنه جلوش رو ببینه ...
( کرم شب تاب)
ارسالها: 400
موضوعها: 10
تاریخ عضویت: Jun 2012
سپاس ها 1041
سپاس شده 1764 بار در 1086 ارسال
حالت من: هیچ کدام
از اون دور یه نور خیلی کم سو دید...
همونطور که با احتیاط جلو میرفت دوباره صدا زد: "سلااام" لام لام لام...
صدا زد: "کسی اونجاست؟" لام لام لام...
جلوتر رفت و دید ک اون نور کرم شب تاب بوده...
جلوتر رفت... به آینه سخنگویی رسید که کرم های شب تاب مث رینگ لایت دورش رو گرفته بودن...
تو دلش گفت: این بهترین فرصته!!! هم ببینم توی تومارِ داخلِ صندوقِ گنج چی نوشته و هم از آینه سخنگو رازِ جوانی و عمر ابدی رو بپرسم...
در همین حین از درِ غار صدایی شنید، انگار کسی ردِ دخترک رو پیدا کرده بود و اومده بود دنبالش...
پس با خودش گفت اول از آینه سوال میپرسم و بعد فرار میکنم و تومار رو جای دیگه باز میکنم
پس رو به آینه کرد و گفت: ای آینه ی سخنگو، تورا قسم میدهم به خدایان و پدر، پسر، روح القدس و تورو حضرت ابرفرض بگو ببینم راز جوانی و جاودانگی چیه؟
ناگهان نوری از آینه به بیرون تابید...
کرمهای شبتاب شروع به پرواز دور آینه کردن و بادِ شدیدی دورِ دخترک میچرخید و میچرخید و میچرخید و دامن و موهای دخترک رو آشفته میکرد...
چهره ای محو در آینه شروع به ظاهر شدن کرد و ناگهان...
باد و کرم های شبتاب و همه چیز بجز آینه فرو نشستند و سکوت عمیقی به فضا حکمفرما شد
آینه لب گشود...
لام لام لام لام...
دخترک فهمید آینه خراب شده پس از ترس اینکه کسایی که ردش رو تا غار زده بودن تومار رو ازش نگیرن اون تومار رو در جیبِ عقب خودش فرو کرد...
محمود و ترامپ رسیدند...
ترامپ که بوی پول به مشامش خورده بود فریاد زد ای دختر! خودت بگو! گنج رو کجا قایم کردی؟؟؟
آینه گفت: کرد تو... جیب پشتش!
دختر گفت: بیناموس تو ک خراب بودی! بعد اصن من مث آدم ازت سوال کردم جواب ندادی اونوقت این کله خورشیدی انگلیسی پرسید جواب دادی؟؟؟ (ترامپ انگلیسی گفته بود من ترجمه کردم)
ناگهان محمود بر سر ترامپ پرید و درگیری بین آن دو در گرفت...
محمود موهای ترامپ رو میکشید و ترامپ زیپ شلوار محمود رو...
(F35)
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پیوسته بجاست...
ارسالها: 400
موضوعها: 10
تاریخ عضویت: Jun 2012
سپاس ها 1041
سپاس شده 1764 بار در 1086 ارسال
حالت من: هیچ کدام
یادم نمیره ک ادامش ندادید...
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پیوسته بجاست...