امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

دست نوشته ها

#11
اون یه دونه پیام نداده
اون یه دونه لباس نخریده
اون یه دونه مهمونی نرفته
اون یه دونه خنده قایم کرده
اون یه دونه قرار نرفته
اون یه دونه بغض قورت داده
اون یه دونه موقعیت خراب کرده
اون یه دونه چیزای تکرار نشدنی
برای همشون دلتنگم...
پاسخ
 سپاس شده توسط †ᴾᴼᴵˢᴼᴺ† ، ♱ ᴠɪᴄᴛᴏʀ ♱ ، sober ، shghyegh ، TinaMk ، saba 3
آگهی
#12
Music 
خدا نزدیک تر شد وقتی من غمگین
داشتم تنها تویِ دردام می مُردم
همیشه زنجیر سنگینه تقدیرو
با یادش از پای زخمیم درآوردم
روزگار هر چه قدر سخت
دستامو می گرفت محکم

پادشاه زمین و آسمان را
سپاس و سپاس و سپاس
به نام رعد و برق و دریا
آسمون نیلگون معرفت ابرا

کسی حواسش به تو نیست دختر
مادرت که مُرد، پدرت رفت به سمت هروئین
مجبوری نصف شبو ... به پلیس
تا بری تو ماشینا و بزنی یه ربع ...
کسی حواسش به تو نیست پسر
خرج شیمیایی پدرت افتاده گردن تو
رو میز قاضی دیدم نوشته
پرونده کلتِ یه خفت گیر
دادگاهیته پنج شنبه صبح
کسی حواسش به تو نیست مرد
می گردی دنبال یه لقمه نون حلال تو شرکت مواد غذایی فامیلتون
جیبت خالیه، پول نیست، پس ببین تو راضی بمون
اگه اختلاس های شرکتو رو بکنی میکننت راهیِ گور
زنت کنارت کار میکنه باقی روز
خوشحالین از این که بچتون هه
تو خونه خوابیده خوب
کسی حواسش به تو نیست پیرمرد
تو که خاطره هاتو میبری پیش مرگ
رویاهاتو گذاشتی برای بچه هات و نوه هات
تو وصیت نامه ی زیر سر
کسی حواسش به تو نیست خدا
نمیدونن مال و طلای دنیا رو سپردی دست شیطان
بعضیا هرچی بدتر میشن ثروتمندتر میشن
نمیدونن هم از کجا!
کسی حواسش به ما نیست

خدا نزدیک تر شد وقتی من غمگین
داشتم تنها تویِ دردام می مردم
همیشه زنجیر سنگینه تقدیرو
با یادش از پای زخمیم درآوردم
روزگار هر چه قدر سخت
دستامو می گرفت محکم

به نام چشمای خیس
کسی حواسش به تو نیست
آه بهشون بگو
همه میخوان حقیقتو بدونن
اول باید چشمای کثیف همو بشورن
قبل از اینکه خاکستر زمینمو ببوسن
قبل گوش دادن به من دلیل رپ و بدونن
همه آزادی رو واسه خودشون می خوان
با همه چی موافقن تا وقتی خوششون میاد
اگه تورو انتخاب کنن بهت احترام میزارن
حتی اگه با خرت أ نوک کوه بیای
دست نوشت آرزو ها پشت هم خیس
رفیق همه پیر شدیم کسی ..نیست
وقتی خودمون تو خودمون یه رفیق نداریم
چطور میشه اعتماد کنی به حکم هفت تیر؟
این موج منفی که ... و ول نمیکنه
ملیتی نمیفهمش تا وقتی زندگیش کنه
وقتی رویای جون ها پر چرک نویس شده
پدر ناتنی میکنه و فکر نمیکنه
زنده این داره میمیره و گریه میکنه
اون تو توهمش فکر میکنه چنجه میخوره
چیزی حس نمیکنه چون تو مخش پُر دوده
وقتی می بینیش تیر میکشه استخوان روحت
هیچ کدوم از ماها به وسط قانع نیستیم
همه شاه و اسطوره و قهرمان ریسکیم
از زمانه حقو میخوایم در زمانه نیستیم
سال هاست تنها و احمقانه زیستیم
نمی دونیم حتی یه خط از زبان میخی
خیلی زود سریع با یه حرف هم قانع میشیم
نفت که مال ما نیست
سهم ما میمونه همه هفته های پاییز
با تفره های قاضی
کسی حواسش به ما نیست.
پاسخ
 سپاس شده توسط Đęąđ.ğïřł ، sober ، saba 3 ، shahid
#13
از وقتی اینترنت کم کم وصل شد دو هفته میگذره
دو هفته ای که فهمیدم چه برسرمون اومده
دو هفته ای که زندگیمو بهم ریخت
دو هفته ای که هر لحظه برای مرگ عزیزانی گریه کردم که هرگز نمیشناختم و به هیچ وجه به این نحو اشنایی رو نمی طلبیدم
تکه تکه شدن روحم رو دیدم ولی راهی برای انتقام از عاملینش رو پیدا نکردم
۴۰۱ فکر میکردم نهایت درد همینه
ولی امان از ۴۰۴
و امان از اتفاقات بعدی
میتوان با همچین دردی زندگی کرد؟راهی برای التیام پیدا میشه؟

ما جزو مظلومترین ادم های این عصر هستیم

میگن امروز ۱۷ بهمنه ۴۰۴ عه ولی من یه ماه قبل گیرم
میدونی چی میگم؟
پاسخ
 سپاس شده توسط ραтяιcια ، ♱ ᴠɪᴄᴛᴏʀ ♱ ، sober ، shghyegh ، فرنودِ بن گیومرث ، TinaMk ، saba 3 ، Emmɑ ، آمین
#14
۲۶ امین زمستانی بود که میگذراند
زمستانی که شاید واقعا زمستان بود
هرگز توان تحمل این سرما را نداشت و هرروز یک سوال از خود می پرسید که آیا بهاری بر این زمستان طولانی خواهد رسید؟
هرگز ۲۶ بار تجربه‌ی یک چیز یک تجربه، یک تروما و شاید یک درد مشترک به هیچکس نمیدهد. هربار متفاوت...هربار کوبنده...
پاسخ
 سپاس شده توسط ραтяιcια ، Mr.Robot ، sober ، shghyegh ، فرنودِ بن گیومرث ، esiesi ، TinaMk ، saba 3 ، Emmɑ
#15
نمیدانم چرا آدمیزاد باید رنج بکشد. حاصل این رنج‌ها چیست؟ چیزی جز اسیب روانی و جسمی است؟ فرض کنیم که دربرابر تمام بدبختی ها ایستاده ماند، در نهایت قرار است چه سودی ببرد؟ آیا انسان جز سفیدی مویش و ضعف اعصاب و روانش چیزی در این حادثه به جای میگذارد؟ اکر هدف بقاست نمی‌شود تا مرحله ی زادو ولد پیش برود و نهایت ۲۰ سال پس از تولد وارث از دنیا برود؟
افکار مذهبی و اخلاقی هیچگاه پاسخگوی خوبی برای سوال هایم نبوده‌اند و تنها گاهی پذیرفته‌ام که شاید انسان خود رنج‌ را پذیرفته است دقیقا همان زمان که تصمیم به ادامه‌ی نسل گرفت.
پاسخ
 سپاس شده توسط esiesi ، ραтяιcια ، TinaMk ، saba 3
#16
(05-06-2021، 23:27)Đęąđ.ğïřł نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
میدونی؟
دیگه حسش نیست
بشین و هزاران جمله سرهم بندی کن و خودتو قانع کن که زندگی قشنگه ولی خب وقتی حسش نیست،نیست دیگ
اره زندگی هنوز قشنگه ،هنوز امید هست ،هنوز دلبری های اردیبهشتی بهت لبخند میزنه ولی یه چیز غلطه این وسط!
این که این غلط چی هست چی نیست واقعا سردرگمی های لحظات بی تابی هممون شده
میگن نوشتن خوبه
اره خوبه به شرطی که خواننده اش غیر خودت باشه
تو بنویس و خونده نشه و درک نشه چه لطفی داره به جز به دوش کشیدن بار سنگین کلمات!
اینده رو نمیدونم ولی سال هاست در این کنج غریبی با شعار زندگی بهتر روزگار ورق زدیم(((:



۱۴۰۰/۳/۱۶
تکست یهویی._.
من نوشته هایت را خواندم و عمیقا درک کردم که چگونه بار کلمات را لنگان لنگان با زنجیری به دوش میکشی اما در این ده بی صاحب هنوز امید هست
پاسخ
 سپاس شده توسط Đęąđ.ğïřł ، ραтяιcια
#17
ساعت چهار و پنجاه و نه دقیقه بامداد شانزدهمین روز اسفند ماه یک هزار و چهارصد و چهار:
داریم به پایان سال نزدیک میشیم و من به این فکرم که سال را با چه ذوق و امید و اهدافی شروع کرده بودم و متاسفانه در چک لیست زندگی نه چندتا بلکه جلوی هر کدومشون باید یک ضربدر گنده بزنم(:
برای هر کدومشون خیلی دویدم نشد
از آه و فغان بیزارم، شنبه گذشته با ذوق داشتم پشت تلفن می‌گفتم هیچ دری برای من بسته نمیمونه و همیشه خدا یه در خوشگل در نهایت جلوی من میذاره!
ولی خب این بیشتر یک خیال انتزاعیِ تا واقعیت!
چیزی بوده که تصور میکردم هست، تا شاید به‌رقم حرف‌های دوست عزیزم انقدر بگیم تا بشه، ولی حالا که پس از جمع کردن تکه‌های قلبم به مسیری که در این ربع قرن طی کردم نگاه میکنم باید با عرض تاسف و تاثر و سینه‌ای مالامال از شرمساری به اطلاعتان برسانم که قانون جذب و بنویس تا بشود و مثبت اندیشی چیزی بیشتر از مشتی شعار زرد رنگ نیست و شاید صرفاً دلگرمی ایست برای ما که بیشتر و تند تر و امیدوارانه‌تر بر نوار نقاله زندگی بدویم و بیشتر نرسیم!
از این شعار ها زیاد است
مثلا میگویند انرژی کارهای خوب به انسان برمیگردد، منکه آدم بدی نبودم ولی نمیدانم کدام لات آسمان جُل هفت خطی جلوی کولر نشسته و عمری ماییم و باد و انرژی خراب‌کاری‌هاش...
القصه این‌ها شعاره! آدم بده باشید تا حداقل بعداً کمتر دلتون بسوزه (:
آخه بد بودن لذت بخشه(: اونجوری حداقل لذته رو بردین حالا اخرش نشد که نشد، مگه الانش میشه؟ (:

راستی من نمیدونم تو آخرین روزهای اینجا هستم اینجا یا نه ولی برای تمام شما عزیزانم یه آرزویی دارم
تو انیمیشن من نفرت انگیز یه قسمتی گرو به دختر خوانده‌اش اگنس میگه: (( یه وقتایی تو زندگی پیش میاد که تو یه اسب تک شاخ میخوای، ولی تنها چیزی که زندگی بهت میده، یه اسب با یک شاخ شکسته‌است!))
امیدوارم همیشه تو همون زمانی که ذوقش دارید زندگی در جواب رویاها و آرزوهاتون بهتون چندتا اسب تک شاخ بده!
چیزی که نصیبتون میشه همیشه حتی بیشتر و بهتر از خواسته‌هاتون باشه(:

به امید روزهای خوب
پاسخ
 سپاس شده توسط Emmɑ ، Đęąđ.ğïřł
#18
ما خواستیم، دنیا نخواست
ما تلاش کردیم، دنیا سنگ انداخت
ما بلند شدیم، دنیا زمینمون زد
ما غصه خوردیم، دنیا خندید
گویا با ما بر سر زندگی مبارزه داشت!
پاسخ
 سپاس شده توسط saba 3
#19
من هیچ ...
برایم بگو تو برای بدست اوردن خودت چه چیزی را جز من هدر دادی؟ خاطراتت؟زندگی‌ات؟ اسباب بازی بچگی هایت که گوشه‌ی انبار سال ها خاک میخورد؟
در نهایت تمام این اسراف ها آیا خودت را بدست اوری یا قرار است خودت را هم حیف کنی؟
تو برایم اخرین تخمه بودی که نمیدانستم اگر بردارمت تلخی ات تمام خوشمزگی ها را خراب خواهد کرد یا قرار است اخرین لذت را ببرم.
ریسک بزرگی بود و فهمیدم حتی قمارباز خوبی هم نیستم.
زندگی‌ات را به طور کامل در کوله‌ات گذاشتم که حتی به بهانه‌ی برداشتن آن خاطره‌ی کوچیک گمشده توی اتاق هم برنگردی.
آنچنان برو که حتی توان برگشت هم نداشته باشی.
پاسخ
#20
بچه بودیم میگفتن زندگی هرکسی یه صفحه سفیده که هرکسی خودش مینویسه.
خوندن نوشتن یاد گرفتیم خواستیم بنویسم هرکسی اومد یه خطی انداخت. یکی اومد ادامشو نوشت. یکی اومد گفت برو خط بعدی. یکیم صلاح دونست کل نوشته هامونو خط قرمز بکشه و مجبورمون کرد دوباره بنویسیم .
اومدیم دوباره بنویسیم گفتن فعلا وایسا بزار یه سری برگه‌های دیگه نوشته شن بعد تو ببین چی بنویسی. ما هی منتظر، منتظر..
میترسم وقتی نوبتمون شه بگن وقت تمومه برگه‌ها بالا...
فقط الکی خوندن نوشتن یاد گرفتیم تو دنیایی که مجال نوشتن ندادن.
خستم از نوشته های پاک شده، از فکرهای ننوشته شده، از هرچی که باید نوشته میشد ولی هیچ وقت ، وقتش نبود...
پاسخ
 سپاس شده توسط ραтяιcια


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Subarrow دل نوشته های دخترک بارانی..♡
  وقتی پسرا ولی دخترا..........(از نوشته های خودم)
Star نوشته های علی قاضی نظام
  دست نوشته های خودتون
Heart دست نوشته های من fateme._.yas (لطفا همه بیاین)
  مجموعه دل نوشته های جدید و شنیدنی
  طنز نوشته های کوتاه و جالب
  زیباترین عکس نوشته های عرفانی و پرمعنا
  ✘نوشته های یکـ دختر بی احساس✘(همراه با عکس)
  مرگ (نوشته های خیس)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان