امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اسطوره نوشته ی P*E*G*A*H

#51
رمان اسطوره

#پارت 51

شاداب:

دیگر آن شرکت را دوست نداشتم.برخلاف همیشه پاهایم سنگین بود…مثل گوسفندی که به سلاخ خانه برده می شد…!بی خیال آسانسور، پله ها را یکی یکی و بی عجله طی کردم..هنوز خیلی زود بود اما من بعد از تشری که به خاطر تاخیرم خورده بودم حتی قبل از آبدارچی خودم را به شرکت می رساندم.در آینه آخرین پاگرد خودم را نگاه کردم.امروز از همیشه رنگم کمرنگ تر و دخترانگی ام بی رنگ تر می نمود.مقنعه سیاه درست همرنگ هاله دور چشمم بود…دلم می خواست مجبور نبودم آن دستگیره را فشار دهم و با مردی رو به رو شوم که می دانست دوستش دارم و آگاهانه دوستم نداشت…دلم می خواست گوشه همان خانه دود گرفته می ماندم اما در عوض احساس امنیت می کردم…امنیت برای غرورم..شخصیتم..احساسم…!اما مهر نزدیک بود…شادی با خوشحالی گفته بود که امسال با لباس و کیف و کفش نو به مدرسه می رود…کفش نو..مانتو و شلوار نو…پول می خواست…!تازه برای ثبت نام هم پول می گرفتند..به اسم کمک به مدرسه…می گفتیم مگر اینجا دولتی نیست؟؟؟در جواب فقط پوزخند می زدند…!مادر هم به اعتبار من کمتر سفارش می گرفت…چطور می توانستم باز به او فشار بیاورم؟؟؟تریاک پدر هم بود…مادر می گفت کاش به چیز دیگری اعتیاد داشت…هرگز نپرسیدم چرا…اما تازگی ها فهمیده بودم…”تریاک خیلی گران است”…!

کلید انداختم که در را باز کنم…اما قفل نبود…ترسیدم…”نکند دیروز یادم رفته در را قفل کنم؟”سریع داخل رفتم…میز من مرتب بود…به سمت اتاق دیاکو رفتم…صدایش را شنیدم…خیالم راحت شد…زودتر از من آمده…خواستم عقبگرد کنم اما صدای دانیار مانع شد.برای اولین بار حسی را در صدایش تشخیص دادم…خشم..!

-یعنی دیشب تا صبح رو سر اون دختره بودی؟

حس صدای دیاکو را هم تشخیص دادم…کلافه…!

-می گم من سرشو شکستم…انتظار داشتی بیام خونه بخوابم؟

دانیار:نخیر…انتظار داشتم کلا تو این اتاق راهش ندی…!

دیاکو: من نمی تونم مثل تو بی ادب و بی ملاحظه باشم…!

دانیار:جداً؟؟یعنی فقط به خاطر ادب و ملاحظه تو دختره تا تو حلقت جلو اومده؟

دیاکو:اه دانیار…بسه…چی می گی اول صبحی؟

دانیار: میگم حواست نیست…این دختره می خواد دوباره گند بزنه تو زندگیت…استارتشم زده…!

دیاکو:تو نگران نباش…خودم مواظبم…!

دانیار: متاسفانه نگرانم…چون آدم شناسیت صفره…به یه دختر عاقل و با شعوری مثل شاداب می گی بچه و می افتی دنبال سر یه عفریته ای مثل کیمیا…!

دیاکو صدایش را بالاتر برد.

-پای شاداب رو وسط نکش…اون قضیه ش فرق داره.

دانیار:چه فرقی داره؟زن می خوای یا بلای جون؟مرد زنو واسه آرامشش می خواد..کیمیا چی داره که شاداب بهترش رو نداشته باشه؟

دیاکو:من نمی دونم تو چرا اینقدر سنگ شاداب رو به سینه می زنی؟

دانیار:من سنگ اونو به سینه نمی زنم چون اصلا واسم مهم نیست…من سنگ تو رو به سینه می زنم که اون اخلاقای عهد شاه وزوزکت رو فقط یکی مثل شاداب می تونه تحمل کنه…!

دیاکو:مرسی از نگرانیت..اما شاداب واسه من خیلی کوچیکه…یه مردی همسن تو بیشتر واسش مناسبه…زندگی که خاله بازی نیست.

در زانوانم زلزله برپا شده بود….از نوع خانمان برافکنش..!

دانیار:دقیقا حرف منم همینه…زندگی خاله بازی نیست…که امروز یکی رو نخوای و ولش کنی…فردا دوباره برگردی سراغش…! من اصراری رو شاداب ندارم…هرکسی به جز کیمیا..هرکسی که اون دختر رو ازت دور کنه…!هرکسی که بیشتر از این باعث بدبختی و عذابمون نشه.

دیاکو:عزیز من..برادر من..کی گفته قراره بازم با کیمیا باشم؟کیمیا تموم شد و رفت.تو هم لازم نیست اینقدر حرص بخوری…می دونم ازش خوشت نمیاد…می دونم دل خوشی ازش نداری…ولی باور کن حال منم بهتر از تو نیست.

دانیار اوف بلندی گفت…دستم را روی دیوار مشت کردم.

دانیار:باورم نمیشه…اما من حرفامو زدم..بیشتر از کوپنمم حرف زدم…فکر می کنم نه تنها وظیفه م رو به عنوان یه برادر انجام دادم..بلکه کم کاری چهار سال پیش رو هم جبران کردم.دیگه بقیه ش با خودته.به هر حال بازم پیشنهاد می کنم به شاداب فکر کن…اون همونیه که تو می خوای.

صدای خنده کوتاه دیاکو را شنیدم.

-اگه اینقدر به دلت نشسته چرا خودت بهش فکر نمی کنی؟

صدای پوزخند دانیار را شنیدم.

-من واسه انتخاب زن معیارهای دیگه ای دارم.

پاهایم مثل دندان سرما دیده…بهم می خوردند…!چه تلاشی می کردم برای حفظ تعادلم…!

-من می رم کرج…تو هم برو خونه…با این ریخت و قیافه مثل پشه کش برقی مشتریات رو می پرونی…!

دیاکو باز هم خندید…من بازهم لرزیدم…در باز شد…من همانجا پشت در بودم.لررزش..مثل سرطان به تک تک اندامهایم ریشه دوانده بود…دستم می لرزید..پلکم می لرزید..قلبم می لرزید..مغزم می لرزید…عضلات زیر پوستم می لرزیدند.

-شاداب؟تو اینجا چکار می کنی؟

دیاکو بود یا دانیار؟

-شاداب خوبی؟

این یکی را مطمئنم دیاکو بود.

-شاداب؟؟؟

این شاداب هزار بار در سالن پیچید و اکو شد.زبانم هم می لرزید.دستی بازویم را گرفت..چشمانم صورتش را تشخیص نمی دادند..اما از گرمای پیچیده در نسوجم فهمیدم که این انگشتان متعلق به دیاکو هستند.دستم را کشیدم…خدا را به مدد خواستم و دستم را کشیدم.چشمانم را مالیدم…محکم..می خواستم این دیواری که جلوی دیدم را گرفته بشکنم…!

-شاداب چی شده؟

چه شده بود؟؟هیچی…فقط دو برادر مرا به حراج گذاشته بودند…!

زانوهایم هنوز در اختیارم نبودند…دندانهایم را روی هم کلید کردم و به زور به سمت میز رفتم.یکی یکی کشو ها را باز کردم و هر چه که در آن شرکت لعنتی داشتم توی کولی ام ریختم…دیوار لعنتی نمی شکست…چشمم را می مالیدم تا کمی از ضخامتش کم شود..نمی خواستم چیزی جا بگذارم که مجبورم کند دوباره به اینجا برگردم.

-شاداب…چرا نمی گی چی شده؟

سرم را به شدت تکان دادم…مثل دیوانه ها…!

-شاداب..عزیزم…چرا حرف نمی زنی؟

چقدر احمق بودم که نفهمیدم این “عزیزم” تکیه کلامش است و حتی برای یک مرد سبیل کلفت هم کاربرد دارد..!

چیزی نبود…چیزی نمانده بود…هیچ اثری از شاداب در این اتاق نمانده بود…دستان بی رمقم را دور کولی سنگین شده حلقه کردم و رفتم..باز گفت شاداب…با همان الف کشیده…!تاب نیاوردم..چرخیدم..باید حرفم را می زدم..وگرنه بی شک امروز می مردم.

دو برادر در کنار هم ایستاده بودند…یکی با چهره متحیر و دیگری با ابروهای گره خورده…!نتوانستم وزن کولی را تحمل کنم…از میان دستانم سر خورد و روی زمین افتاد..سریع خم شدم و برش داشتم..نمی خواستم هیچ تکه ای از شاداب روی زمین و زمین خورده باشد…!
دهانم خشک بود..اما چند بار بزاق نداشته ام را فرو دادم…دعا کردم که ای کاش سرطانِ لرزش، به صدایم متاستاز نداده باشد…اما دعایم نگرفت.

به دانیار نگاه کردم…اخموتر از همیشه…به دیاکو نگاه کردم…جدی تر از همیشه…!زبانم را روی لبم کشیدم..لعنت به این سرطان لرزش…!

-برادرتون هرچی گفته راست گفته…منم دروغگو نیستم..راستش رو می گم…!

گفتن راستش از ملاقات عزرائیل سخت تر بود.

-درسته..من به شما علاقه داشتم…از خیلی وقت قبل از اینکه بیام تو این شرکت…

سمت چپ سینه ام تیر می کشید..نکند سکته کنم؟؟جلوی چشم اینها…!جلوی چشمان مستاصل دیاکو…

-ولی هیچ وقت به شما نگفتم…

دانیار دستش را در جیبش کرده بود..انگار به سن تئاتر نگاه می کرد.

-چون من گدا نیستم…واسه هرچیزی که دارم… جنگیدم…گدایی نکردم…!

کاش قلبم تاب بیاورد.

-روی هرچیزی هم که نداشتم چشم بستم…سخته…اما بلدم…

کاش بغضم نترکد.

-روی شما هم چشم می بندم…!

قورتش دادم.

-سخته…اما می بندم…چون من گدایی نمی کنم…نه پول رو…نه عشق رو…!

کولی باز سر خورد…محکمتر گرفتمش…! قلبم هم سر خورد و در چاه عمیق و بی انتهایی گم شد…

-ممنون که اینقدر راحت منو به همدیگه پیشکش کردین…ممنون که اینقدر راحت با احساس و عاطفه من تفریح کردین..

نفسم به شماره افتاد.

-اما من اسباب بازی نیستم…حتی اگه بچه باشم…حتی اگه کم باشم..حتی اگه عاشق باشم…بازم اسباب بازی دست شما نیستم…!

دیاکو جلو آمد..دستش را دراز کرد…چشمم روی سینه پهنش چرخید…تا آغوشش چند قدم فاصله داشتم..اما رویم را برگرداندم و فرار کردم…و همزمان به اشک فروخورده ام اجازه خودنمایی دادم…!
پاسخ
آگهی
#52
رمان اسطوره

#پارت 52

دیاکو:

با صدای فندک زدن دانیار چرخیدم.سیگارش را روشن کرد و پشت میز شاداب نشست و گفت:

-اوه اوه…چه گندی زدیم.

چطور می توانست اینقدر خونسرد باشد؟ با عجله به اتاق رفتم و گوشی ام را از روی میز برداشتم و برگشتم.

-کجا می ری؟

-دنبال شاداب.

-نرو…فایده نداره.

– فایده ش رو می خوام چیکار؟ندیدی چطور می لرزید؟اگه بلایی سرش بیاد چی؟

انگشتانش را بین موهایش فرو کرد و گفت:

-بیا بشین..بلایی سرش نمیاد…!تو بری دنبالش بیشتر اذیت میشه.ولش کن بذار تنها باشه.

مردد به در خروجی نگاه کردم…دلم می خواست بروم..اما شاید حق با دانیار بود…او دخترها را بهتر می شناخت…روی اولین صندلی که دیدم نشستم و گفتم:

-چرا اینجوری شد؟یعنی حرفامون اینقدر بد بود که اینطوری داغونش کرد؟

با بی خیالی گفت:

-چه می دونم؟حتما بوده دیگه.

دلم می خواست سرم را به دیوار بکوبم..چرا یک لحظه آسایش از من دریغ می شد؟

-اینهمه تلاش کردم غرور این دختر آسیب نبینه…ولی ببین چه افتضاحی شد.

آرام و قرار از جانم رفته بود.

-حالا غرورش به جهنم…به این کار احتیاج داشت.زندگیشون به درآمد اینجا وابسته بود.

و باز با یادآوری حال و روزش وحشت تمام وجودم را گرفت:

-بلایی سرش نیاد یه وقت؟

و در نهایت استیصال سرم را بین دو دستم گرفتم و گفتم:

-چرا اینجوری میشه دانیار؟من چه گناهی به درگاه خدا کردم آخه؟یعنی بس نیست؟؟چند سال دیگه باید تحمل کنم؟

صدای کشیده شدن پایه صندلی روی سنگ کف را شنیدم و بوی تلخ عطر و سیگار دانیار شامه ام را تحریک کرد.رو به رویم نشسته و زانوانش مماس زانوان من بود.سرم را بلند کردم…در چشمان همیشه خالی اش افسوس موج می زد.دستش را روی پایم گذاشت و گفت:

-برو خونه یه کم استراحت کن.۴۸ ساعته که نخوابیدی…یه کم دراز بکشی حالت جا میاد.

دوباره سرم را بین دستانم پنهان کردم.اعصابم به شدت ضعیف شده بود.

-همیشه حواسم بوده حرفی نزنم که باعث رنجش کسی بشه…چیزی نگم که کسی رو تحقیر کنه…کاری نکنم که غرور کسی خدشه دار بشه..اما امروز…ببین چیکار کردم..ببین..با حرفام کشتمش…حالا چجوری بهش ثابت کنم که منظورم اون چیزی که اون فکر می کنه نبوده؟چجوری بهش بفهمونم که چقدر واسم مهم و با ارزشه؟چجوری این گند رو جمع کنم؟

حالم بد بود…فشار روحی این چند روزه بدترش هم کرده بود.دانیار بیشتر خم شد…نفسش را روی پیشانی ام حس می کردم.

-ببین..من می دونم تو منظوری نداشتی…ولی باور کن اینجوری واسه شاداب بهتره…وقتی دوستش نداری بذار بره..اینجا موندن فقط عذابش می داد.

کمی سرم را بالا آوردم..چشمانمان درست در راستای همدیگر بود.

-من کی گفتم دوستش ندارم؟تو که می دونی چقدر واسم عزیزه.چقدر همه چیزش به چشمم دوست داشتنیه…فقط نمی تونم خودخواه باشم..نمی تونم آینده ش رو خراب کنم.به خدا اگه شیش هفت سال بزرگتر بود یه لحظه هم صبر نمی کردم….نه اینکه عاشقش باشم…نه…اما دیگه با این سن و سال دنبال یه عشق رویایی و آتشینم نیستم…یه بار تجربه ش کردم واسه هفت پشتم بسه…من واقعا شاداب رو تحسین می کنم…روش حساب می کنم…با همه وجود به نجابت و صداقتش اعتماد دارم.اصلا مگه چندتا دختر دور و بر من هست که بتونم اینجوری با اطمینان به پاکیشون قسم بخورم؟چند تا دختر هست که اینجوری بی ریا و خالصانه نگرانم باشه و هوامو داشته باشه؟چند تا دختر هست که حتی اشکاشم آرومم کنه؟

صدایم خش دار شده بود..از خستگی…از ناراحتی..از فشار…

-ولی نمی تونم دانیار…نمی تونم…! این دختر حق من نیست…سهم من نیست…من دارم وارد میانسالی میشم..اون تازه نوجوونی رو پشت سر گذاشته…به خدا ظلمه…اشتباهه..من نمی تونم اینقدر پست و نامرد باشم..نمی تونم فقط به خودم فکر کنم…نمی تونم…نمیشه..!

هر دو دست دانیار روی شانه هایم نشست.

-باشه..باشه..نمیشه…پاشو بریم خونه…پاشو تا دوباره معدت کار دستمون نداده.بعدا در موردش حرف می زنیم…بعداً درستش می کنیم…پاشو…!

چطور درستش می کردم؟؟؟هرگز شاداب را اینطور ندیده بودم…هرگز این آتشفشان را در چشمانش ندیده بودم…می دانستم که چقدر عزت نفس دارد…می دانستم که چقدر مغرور است..! با وجود قلب صاف و بی آلایشش..با وجود مهربانی و صفا و صممیتش…بازهم مغرور بود…و من با بی رحمی…تمام سرمایه روحی اش را نابود کرده بودم.چطور خودم را می بخشیدم؟
پاسخ
#53
رمان اسطوره

#پارت 53

دانیار:

آهنگ محبوبش را روشن کرد و تمام طول راه چشمانش را بست و حتی یک کلمه هم حرف نزد.می دانستم دردش فقط شاداب نیست..فقط کیمیا نیست…فقط من نیستم…دیاکو خسته بود…خیلی وقت بود که خسته بود.

برادر جان نمي دوني چه دلتنگم
برادر جان نمي دوني چه غمگينم
نمي دوني نمي دوني برادر جان
گرفتار كدوم طلسم و نفرينم

سالها بود که خانه نداشتیم…خاک نداشتیم…سرزمین نداشتیم…سالها بود که دلتنگ کردستان بودیم و نای برگشتن نداشتیم.

نمي دوني چه سخته در به در بودن
مثه طوفان هميشه در سفر بودن
برادر جان برادر جان نمي دوني
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان، برادر جان دلم تنگه…

این شهر برایش همیشه غریبه بود و غریبه ماند…جنوبش یکطور عذابش داده بود و شمالش یکطور دیگر…!

دلم تنگه از اين روزهاي بي اميد
از اين شب گرديهاي خسته و مايوس
از اين تكرار بيهوده دلم تنگه
هميشه يك غم و يك درد و يك كابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان
دلم تنگه….

دلش بیشتر از من برای پدر و مادرمان تنگ بود…بیشتر از من داغ دایان از پایش انداخته بود…بیشتر از من از بی نشان بودن قبر خانواده مان می سوخت…بیشتر از من این خانه به دوشی و در به دری روحش را شکنجه کرده بود.خدا نکند یک مرد بی پشت بماند…بی قهرمان…بی پدر، بی عشق…بی مادر، بی کس…بی خواهر، بی پناه…بی برادر،…خدا نکند مردی اینهمه تنها بماند…خدا نکند…!

دلم خوش نيست
غمگينم برادر جان
از اين تكرار بي رويا و بي لبخند
چه تنهايي غمگيني كه غير از من
همه خوشبخت و عاشق
عاشق و خرسند…

دلش خوش نبود…هیچ دل خوشی در این دنیا نداشت…همه زندگی اش من بودم…برادری از دست رفته و بدتر از خودش…! گاهی متحیر می ماندم که دیاکو…واقعا به چه امیدی…به چه انگیزه ای اینقدر محکم می جنگد و تحمل می کند؟چه مانده که به خاطرش از پا نمی نشیند و دست از مبارزه بر نمی دارد؟چه مانده؟از خودش چه مانده؟از من چه مانده؟از ما چه مانده؟

بی حرف به سمت اتاقش رفت…نرسیده به در ایستاد و گفت:

-تو برو به کارت برس…من خوبم…! فقط هر موقع رسیدی کرج یه اس ام اس بده…!

باز هم…نگران من بود…کی این مسئولیت و نگرانی رهایش می کرد؟تا کی باید به فکر هرکسی به جز خودش می بود؟

-من اینجا می مونم.یه کم بخواب…بیدار که شدی با هم حرف می زنیم.

سرش را تکان داد و گفت:

-باشه…پس بیکار نشین…یه جای مطمئن و امن واسه شاداب پیدا کن…!

چه می دانست دیاکو…که تنها جای مطمئن و امنی که در این شهر سراغ داشتم…شانه های مقتدر و مردانه او بود؟

-تو نگران شاداب نباش..اون با من..فقط بخواب…!

نگاهم کرد…چقدر چشمانش شبیه من شده بود..دو گودال سیاه و عمیق.

-دانیار؟

جواب ندادم..اما چند قدم به سمتش برداشتم.لبخندش جان نداشت.

-هیچ وقت از اینکه نجاتت دادم پشیمون نشدم…!

بی اختیار چشمانم را محکم روی هم فشردم و گفتم:

– چیزی لازم داشتی صدام کن…!

به فردا دل خوشم
شايد كه با فردا طلوع خوب خوشبختي من باشه
شب و با رنج تنهايي من سر كن شايد فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه ... .
پاسخ
#54
رمان اسطوره

#پارت 54

شاداب:

خانه تبسم تنها جایی بود که می توانستم میان اتاقهای روشن و دلبازش… بدون محدودیت و پرسش و پاسخهای مادر،بیتوته کنم. نمی دانم با چه قدرتی خودم را تا آنجا کشانده بودم اما به محض اینکه زنگ زدم توان از پاهای خسته و تاول زده ام رفت و برای سرپا ماندن از لوله گاز کنار در آویزان شدم.صدای خاله مریم توی کوچه پیچید.

-بله؟

صدایم را صاف کردم و گفتم:

-“منم” خاله..شاداب…!

شاداب بودم..شادابی که از “من” بودنش هیچ نمانده بود.

-خوش اومدی عزیزم..بیا تو…

کاش آیفون نداشتند…شاید کسی که برای باز کردن در می آمد..دستی زیر بغلم می انداخت و کمکم می کرد…!کاش این کولی اینقدر به شانه های نحیفم فشا نمی آورد..!کاش راه رفتن اینقدر سخت نبود…کاش مادرم اینجا بود…کاش امروز به آن شرکت نرفته بودم…کاش روزم اینقدر سیاه نبود…کاش کف پاهایم اینقدر زق زق نمی کرد…کاش هوا اینقدر گرم نبود…کاش دندانهایم از سرما نمی لرزیدند…کاش چیزی به نام عرق وجود نداشت…کاش مجبور نبودم مقنعه بپوشم…کاش یقه مانتویم اینقدر تنگ نبود…کاش نفس کشیدن اینقدر دردناک نبود…کاش…

-خاک بر سرم شاداب…تو چرا این شکلی شدی؟

کاش خاله مریم سوال نپرسد…کاش هیچ کس سوال نپرسد…!

صدای سرخوش تبسم را شنیدم…

-به به…شاداب خانوم..خوش…

مکث کرد و سپس به سمتم دوید:

-ای وای…شاداب چی شدی؟

هیچی نشده بود…فقط خوابم می آمد…

تبسم و مادرش..هر کدام زیر یک بازویم را گرفتند و کمک کردند تا روی مبل بنشینم…تبسم مقنعه را از سرم برداشت و دکمه های مانتویم را باز کرد و مرتب می گفت:

-شاداب..شاداب جونم..چی شده؟چه بلایی سرت اومده؟کسی مزاحمت شده؟فشارت افتاده؟بمیرم الهی…این چه ریخت و قیافه ایه؟آخه کی اذیتت کرده؟

خاله مریم برایم شربت بیدمشک و گلاب آورد…دستش را زیر سرم گذاشت و لیوان را به لبم چسباند…مایع چسبناک از کنار لبم راه گرفت و روی گردنم ریخت و حس تلخ لوچی را هم به حسهای بدم اضافه کرد.صدای عصبی اش را شنیدم.

-یه دقیقه زبون به دهن بگیر دختر..مگه نمی بینی از حال رفته؟

از حال نرفته بودم..همه چیز را می شنیدم..می فهمیدم..اما زبانم نمی چرخید…نمی توانستم حرف بزنم.

مجبورم کردند شربت را تا ته بنوشم و با دستمال خیس صورت و گردنم را پاک کردند.

-چقدر بدنش سرده مامان…نبریمش بیمارستان؟

-چیزیش نیست…فشارش افتاده..شایدم گرما زده شده…

گرما زده نبودم..دل زده بودم…!

-کمک کن ببریمش تو اتاقت…یه کم دراز بکشه بهتره…

درازم کردند…تبسم جورابهایم را درآورد و زیر پایم بالش گذاشت…مادرش دستمال نمدار را روی پیشانی ام می کشید و بادم می زد…دلم نمی خواست چشمانم را ببندم…تمام طول راه…راهی که ساعتها پیاده طی اش کرده بودم…حتی پلک نزدم…!چشم که می بستم…حتی به اندازه پلک زدن،کابوس برمی گشت…هیولاها به سمتم حمله می کردند و دستان بزرگشان را دور گلویم می گذاشتند و با تمام قدرت راه نفسم را بند می آوردند.اما در مقابل دستان نوازشگر و مهربان خاله مریم و “هیش هیش” گفتنهای مادرانه اش کم آوردم و تسلیم شدم.نمی دانم خواب بود یا بیهوشی یا مرگ..هرچه بود اولین صحنه اش با دیاکو شروع شد و صدای گیرایش…!

-برفها یخ بستن…قدمهات رو محکمتر بردار دختر خانوم…!
تبسم با سرانگشتانش اشکهایم را پاک کرد و در حالیکه خودش هزار برابر بیشتر از من اشک می ریخت گفت:

-قربونت برم…شادابی…نکن اینجوری…کشتی خودت رو…!

پنج ساعت تمام…حتی یک لحظه هم این رود خروشان بند نیامده بود.برای بار صدم از تبسم پرسیدم و گفتم:

-من خیلی احمقم؟

تبسم پشت دستش را روی لبش کشید..چشمانش دو کاسه خون بود.

-نیستی به خدا…اونا احمقن…اون بی لیاقتا…

سرم را تکان دادم..من احمق بودم…احمق بودم…

-احمقم…خودم می دونم…خیلی احمقم…

سرم را میان سینه اش پنهان کرد و گفت:

-باشه…هستی…هممون هستیم..این خصلت مشترک همه دختراست…

انگار میلیونها ویروس سرماخوردگی به جان صدایم تزریق کرده بودند…!

-نه…هیچ کس مثل من نیست…هیچ کس به اندازه من ساده و خر نیست…!

دستان تبسم دور شانه ام می لرزید.

-شاداب جونم..تو رو خدا…اینقدر خودت رو سرزنش نکن…ببین…تموم شد…گذشت…!

چه تمام شده بود؟؟؟غمم زیاد بود…دردم زیاد بود…اعتماد به نفسم به صفر رسیده بود…هیچ کس مرا نمی خواست…به چشم هیچ کس نمی آمدم..نه مرد سالم و پاکی مثل دیاکو…نه حتی مرد دختر باز و بی قیدی مثل دانیار…!یعنی اینقدر بد بودم؟اینقدر کم بودم؟اینقدر بنجل بودم که مثل توپ فوتبال در دستانشان پاسکاری شدم؟

زار زدم:

-دارم می میرم تبسم…دارم می میرم…خیلی حالم بده!

نالید:

-الهی بمیرم برات…بمیرم…!خوب می شی…به خدا خوب میشی…!

محال بود خوب شوم..محال بود این حال و روز مثل اولش شود…!به بلوزش چنگ زدم.

-کی خوب میشم؟چقدر دیگه؟

تمام تنش پا به پای من در تشنج بود..!

-یه چند روز طاقت بیاری..رد میشه..می گذره…فقط تحمل کن…!

چطور تحمل می کردم؟؟منِ احمق؟؟؟بی دیاکو؟

-نمی تونم…نمی تونم…احمقم..خرم…ساده م…!

حرف نزد..فقط لرزید و گریه کرد…!

-من احمقم تبسم..چون هنوزم دوسش دارم..هنوزم نفسم براش می ره…چطور خوب می شم وقتی حتی همون چند ساعت منشیش بودن رو هم از دست دادم؟دیگه صبحا به چه امیدی بیدار شم؟به چه امیدی زندگی کنم..من دیگه نمی بینمش..نه تو دانشگاه..نه شرکت..چطوری طاقت بیارم..آی خدا…

هق زد:

-شاداب…

هق زدم.

-ازش متنفرم تبسم…ازش متنفرم…ازش متنفرم که اینقدر دوستش دارم…ازش متنفرم که نمی تونم فراموشش کنم…ازش متنفرم که نفسم بند نفساشه…!

شانه هایم را فشرد.

-شاداب…شادابی…به خدا اینقدر ارزش نداره…ببین داری با خودت چیکار می کنی؟به خدا هیچ مردی…هیچ آدمی..اینقدر ارزش نداره که به خاطرش اینجوری کنی.

آدم شاید…! اما دیاکو که آدم نبود…اسطوره بود..مرد من..قهرمان من…!یکبار دیگر خالی شده بودم…بی تکیه گاه شده بودم..بی قهرمان شده بودم…!انگیزه هایم از دست رفته بود..احساسم مرده بود…قلبم شکسته بود…خیلی شکسته بود…!
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان