02-07-2014، 10:58
سلام
این ی رمان خیلیییییی قشنگه
پس حتما بخونیدش
سپاس و نظر یادتون نره
امیدوارم خوشتون بیاد
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
پست اول
لا حول ولا قوة الا بللّه علی العظیم دلم به شدت شور میزد تو وجودم غوغایی به پا بود آخه تا حالا از این کارا نکرده بودم داشتم خط قرمز هایی که در فرا خودم بودو زیر پا میذاشتم حس های متفاوت با وجدانم در افتاده بودن یکی در وجودم میگفت:«چرا اومدی احمق اگر یه آشنا ببینتت چی؟برگرد تا دیر نشده» اگر مامان و بابا بفهمند؟...وای اونا هیچی نعیمو بگو مامور عذاب وای اون قیافه ای که در تصور فانتیزیم شبیه یکی از هیولا های موذی کارتون هیولاها بود اومد تو ذهنم اگر بفهمه خون به پا میکنه کلا برای نعیم همیشه همه کارای من عیب بود ولی وقتی همون کارا رو خودش انجام میداد خیر بود اه بره گمشه اصلادوست داشتم بیام –آینده ات چی؟ اگر این پسره اونی نباشه که خودشو معرفی کرده و آینده اتو خراب کنه چی؟وااااااااییی مصیبت ها _باز شروع شد آیه یأس خوندن تو تمومی نداره ...بلند شو نفس تا دیر نشده برو هنوز نیومده آینده اتو با این دوستی های نا پایدار خراب نکن ،میتونی خط موبایلتو عوض کنی اون که جز یه شماره ازت چیزی نداره خطتو که عوض کنی دیگه نمیتونه پیدات کنه قضیه فیصله پیدا میکنه تمام؛ هنوز همو ندیدید هنوز فیس تو فیس نشدید بلند شو نفس...اه وجدان لعنتی میخوام بشینم –بهت میگم پاشو»تا بلند شدم یکی تو سرم گفت «خب اگر همونی باشه که خودشو معرفی کرده چی؟چرا لگد به بختت میزنی اصلا شاید زدو عاشقت شدبه یه ازدواج تموم عیار تبدیل شدم هوووم چرا که نه؟ تو چی کم از بقیه داری زمانه تغییر کرده دیگه نباید تو خونه نشست منتظر خواستگار موند این تفکرات واسه قبل از میلاد مسیح(ع)بوده نفسسسسس طرف این طور که گفته بود خیلی پول داره خیلی آدم حسابیه خره بشین تا بیاد» سریع نشستم- اگر دروغ باشه چی اگر یه آدم عوضی باشه سرتو شیره بماله تو ساده ای و زود باور تا حالا کسی تو زندگیت نبوده مسلماً زود وابسته میشی بعد اگر خاک بر سرت کنه چی پاشوپاشو برو تا نیومده»بلند شدم- بشین شعبون بی مخ شاید مال باشه آخ که نمونه اسکل در انسان هستی تو این سن هنوزم از نعیم و حرف مردم میترسی از خداته که ببینیش ولی به خاطر حرف مردم که یه وقت نبیننت و بگن بیا اینم راه افتاد میخوای میدون خالی کنی بیست و یک سالته رنگ پسر ندیدی همه مسخره ات میکنن_به درک اونا که دیدن به کجا رسیدن که تو برسی؟افتخارش اینه که سالم هست دوست پسر داشتن که افتخار نیست برو- بتمرگ مگه جز کودکان استثنایی هستی که انقدر ساده باشی که ببینی داره ازت سوء استفاده میکنه و ادامه بدی؟- آخه اگر بیریخت و بد قواره بود چی ؟اگر برعکس اونچه گفت یه آس و پاس باشه چی؟خب یه بهونه جور میکنیم و خلاص – اگر با حرف من سر خورده بشه چی؟ ای وای الحق که شعبون بی مخی آخه مغز فندوقی پسرای ایران هم مگه سر خورده میشن؟ خدای اعتماد به نفس، خدای خود شیفتگی ِ محض، تو مراقب خودت باش نگران طوله مردم نباش بشین »نشستم نگران به اطراف نگاه کردم توی پارک لاله پرنده هم توی این سرما پر نمیزد چه برسه به انسان حتما ً اسکلم کرده الانم یه گوشه ایستاده داره به ریشم میخنده کاش نمیومدم اگر همه چیز اونی بشه که وجدانم میگه بعد همه میگن خوبه نگینو دید که بعد یه عشقو عاشقیه خیابونی چطور سرش به سنگ خوردو نرفته با یه شناسنامه سیاه شده برگشتو توی بیست و سه سالگی مطلقه شدو حالا شده پیت حلبی هی میرن میان می کبونن تو سرش که آخر عاقبت دوست پسر بازی همینه تا زمانی که دوستی همه چیز گل و بلبله همین که میری زیر یه سقف میفهمی همه اش تَوَهم شیرین بود که باهم خوشبخت میشید بلند شم به دردسرش نمیارزه من اهلش نیستم تا بلند شدم یکی پشت سرم گفت: _پس بالاخره بلند شدی؟ زانو درد گرفتی انقدر پاشدی نشستی! چشمامو رو هم گذاشتم وای نه نه نه ایشالله که تَوَهم ایشالله _هوووم؟ نه انگار نیست خاک خاک خاک بر سرت نفس گفتم برو یکی میبینتت آخه چرا من انقدر خوش شانسم خدا؟ باید ازم یه تندیس بسازن بذارن تو میدون انقلاب تا همه حسرتمو بخورند ترو خدا ببین کی اومده ای کاش نعیم می اومد، بابا می اومد ولی این نه نه نه(لبمو گزیدم و زیر دندون کشیدم در حالی که به پشت سرم بر میگشتم و چشمامو آهسته باز میکردم و بازم دعا میکردم که توهم زده باشم اونم از سرمای هوا!)ولی وقتی چشمام باز شد فهمیدم که آرزویی محال بیش نبود اون قد تقریبا 182-3 _چهارشونه_سینه ستبر_موهای زیتونی دودی تیره که مدل دیزل زده بود_ابرو های مرتب ِکشیده ولی نه زیاد پهن و پرپشت عین چشم ابرو مشکیا_چشمای دریده ی آبی که کشیدگیو درشتیش همراه اون پف پشت پلکش واقعا عضوی جذاب واسه صورتش بود لعنتی انگار چشمش دهن داره داره من و می بلعه_بینی ای ایتالیایی کلا ً میمیک صورتش یا بهتره بگم بدگراند صورتش شبیه ایتالیاییها بود اصلا در مورد لبو دهنش حرف نزن نکنه پیش خدا پارتی داشته چرا یه پسر باید چنین لب و لوچه ای داشته باشه اه حرصم میگیره.... این قیافه مغرور _جسور_تخس_دریده_با مخلوطی از جذبه ای بی انتها_اعتماد به نفس عظیم وفقط و فقط«آرمین شوکت» داره لعنت بهت که این جا منو دیدی... _تموم شد؟ با چشمایی جا خورده و گرد نگاش کردم و گفتم :چی؟!! _وارسی من؟ چشمام گردتر شد ای خاک بر سرت نفس لب پاینمو زیر دندونم کشیدم و سر به زیر انداختم وگفت : _سلامتو خوردی؟ با هول زدگی آشکاری سر بلند کردمو با پته مته گفتم:س َ سلام. سر شو متمایل به بالا گرفته بود فقط در حدی که مغرور بودنشو کامل کنه و از افق بهم نگاه کنه نمیدونم چرا به همه دیده ای متحقر داشت حس خدایی میکرد؟ استغفرالله ؛پولدار از دماغ فیل افتاده امروز زیاد به خودش نرسیده فقط یه تیپ رسمی زده یه شلوار جذب خوش دوخت پارچه ای جای اینکه تیپشو مردونه کنه بازم به مد روز بودن یا .. اصطلاحا فشن بودن افزوده بود یه پیرهن جذب نوک مدادی که عضلات سینه اش گویا میخواستن جلوی لباسو بدرند با یه پالتوی کوتاه خوش دوخت_هووووم یه با دیگه هووووم دمی کشیدم بس بلند ولی بی صدا تا نفهمه از ادکلن خوش بوی تلخ و خنکش دارم استشمام میکنم واقعا محشر بود حتی توی این هوای سرد هم اون ادکلن جواب میداد انگار تلخیش خنکیشو میپوشوند و اونو مناسب تموم فصول میکرد با همون لحنی که من ازش متنفر بودم به علاوه پوزخندی که لحن مستخمرشو پررنگ تر میکرد گفت:بوش چطوره؟ تنم یخ کرد از کجا فهمید ؟!!!! وااای آبروم رفت دیگه کارم تمومه از این به بعد دست انداختنمو پیشه هر برخوردمون میکنه برو تا ضایع تر نشدی سر بلند کردم و گفتم :جناب مهندس با اجازه.... نذاشت ادامه بدم با همون لحن پر جذبه و صدای محکمش ولی تن صدای آروم گفت:نمیخوای منتظرش بمونی ؟ چشمام گرد شد و با تعجب نگاش کردم و اخمی از گنگی کردم وای دلم داشت از دهنم در میومد خودمو با این حال حفظ کردم و گفتم : _متوجه منظورتون نمیشم!! من فقط اومده بود هوا خوری یه تا ابروشو داد بالا و با شیطنتی که زمینه صورتش بود گفت: یعنی میخوای بگی با کسی قرار نداشتی؟ اول که از هولم دهنم باز مونده بود و نگاش میکردم بعد از چند ثانیه به خودم اومدم وسریع خودمو جمع و جور کردم و با صدایی که نمیدونم چرا حالا میلرزید گفتم:نَ..نه..یعنی ..نع...وای منو قرار؟! خیلی خونسرد پوز خندی زد و ریلکس در حالی که موبایلشو در آورده بود و باهاش ور میرفت گفت:به نظر میومد اومدی سر قرار ..«یه تا ابروشو بالا دادو سرشو متمایل به چپ کرد... به اطراف نگاه کردم پسره الان نیاد اون جلوی آرمین!بی اختیار لب گزیدم و نگران تر اطرافو از نظر مثلا ً نا محسوس گذروندم ولی مثثثثلاًاًاً...» _نه اشتباه میکنید بدون اینکه سرشو بلند کنه نگاهشو بلند کرد و پوزخندی زدو گفت: _اشتباه می کنم؟«تأکید ورانه تر گفت»:اشتباه سریع و بی معطلی و تندتند گفتم: خب دیگه من برم... منو در حالی که براندازانه نگاه میکرد با همون ژست قبلیش ،گوشه ی لبشو جوییدوگفت: عوض شدی نفس«با اتمام حرفش سرشو بلند کرد و از افق نگام کرد» از حرفش و نگاه تیزش هیز نه تیز بود نگاهش انگار تا تک تک سلول های بدنتو با نگاش لمس میکرد... شالمو کشیدم جلو تا با چشماش منو نخورده،نگام کردو محکم تر گفتم:با اجازه _برسونم نه ممنون خودم میرم _امروز دانشگاه نداشتی؟ _دیگه دانشگاه ندارم دارم خودمو برای کنکور کارشناسی آماده میکنم _رشته ات چی بود؟ _نقاشی«با دقت اطراف از نظر گذروندم خدایا پسره سر نرسه آبروم برهچه غلطی کردما». _پس هنرمندی؟ «ترو جدّت انقدر سوال نپرس الان میاد آبروم پیشت میره» _نه درحدی که بشه اسممو گذاشت هنرمند -ولی هارمونی رنگ لباست میگه که خیلی هنرمندی «چشمام گرد شد در حالی که نگامو به دستش که هنوز گوشی تو دستش بود دوخته بود؛فکرکردم که عجب پسردختر بازیه چه زبونی می ریزه موذ مار خان1به اطراف دو مرتبه یه نگاه سرسری انداختم نه کسی اطراف نبود آخه این وقت بعد ازظهر کی میاد پارک؟!اونم ساعت 2 یه روز زمستونی؟! _به نعیم از طرف من تبریک بگو شنیدم که نامزد کرده لبخندی سر سری و تصنعی زدم و گفتم :چشم حتماً...با اجازه... با لبخند مرموزی گفت:عجله داری نفس پناهی. از لحنش قلبم فرو ریخت و گفتم : آخه خیلی وقته بیرونم باید برگردم به درسام برسم... باز یه تا ابرو شو بالا داد و گفت :خیلی وقته؟ با تعجب نگاش کردم و گفتم:نیم ساعت واسه هوا خوری کافیه«به اطراف نگاه کردم دو تا پسر از دور میومدن نکنه این باشه یعنی طرف با دوستش اومده؟وای نه چه واویلایی بشه جلوی این آرمین از کجا معلوم که اینا باشن؟اگر باشن چی؟نه به ریسکش نمی ارزه خدا حافظی کن بریم با با خر ما از کره گی دم نداشت _چرا اطرافو انقدر نگاه میکنی منتظر کسی هستی ؟ _وا!نه «چه سریع هم حرف تو دهن آد م میذاره»خداحافظ _خدا حافظ مواظب باش زمین نخوری زمین سره با تعجب برگشتم نگاش کردم و کمی هم اخم کردم تو نگران من بشی؟! مار خوش خط و خال تا نگامو دید سریع گفت: _بابات میگه وقتی برف میاد خیلی زمین میخوری «نگامو آروم ترکردم و سری تکون دادم و بعد به راهم ادامه دادم هنوز 10قدم دور ترنشده بودم که«خشایار» همون پسری که باهاش قرار داشتم همون که 3ماه تموم فقط به هم مسیج میدادیم بدون اینکه نه من بدونم اون واقعا کیه نه اون بدونه هر چیزی که در مورد همدیگه میدونستیم همون چیزایی بود که از خودمون بهم گفته بودیم و حالا مثلا ً خیر سرمون قرار بود برای اولین بار همیدیگه رو ببینیم که البته جناب خشایار خان تشریف فرما نشدن،دیدم شماره اش روی گوشیمه همون شماره رند با کد یک با حرص جواب دادم: _سلام معلومه کجایی ؟ توی این سرما دوساعت منتظر جنابعالی بودم مردم از سرما... _سلام. قلب هری ریخت سریع گوشی رو از رو گوشم برداشتم و دو مرتبه به شماره نگاه کردم نکنه اشتباهی تشخیص دادم شماره ی خشایاره ...ولی نه شماره خودش بود با تردید گفتم:خشا ...ی...یار؟!!!! _آره خودمم _نه تو خشایار نیستی صدای اون نیست!! _چرا خودشم من سر قرارم تو نیستی انقدر عصبانی شدم که یادم رفت مخاطبم تن صدای خشایاررو نداشت با عصبانیت گفتم :_ _چرا الکی حرف میزنی من همین الان از سر جام بلند شدم خالی نبند _من سر قرارم میتونی برگردی و من ببینی _نمیتونم _چرا؟ _بابا انقدر دیر کردی که آخر شریک بابام منو دید دوساعت هم مخ منو با سوال و جوابش خورد یه گیری هم داده بود که من الا و بلا اومدم سر قرار اگر برگردم و منو ببینه که برگشتم ... خب آبروم میره _خب یه کلمه میگفتی آره خودتو راحت میکردی _تو انگارشرایط منو هنوز درک نکردی طرف شریک بابامه میره میذاره کف دست بابام و بعد هم هیهات بابام سر منو پخ پخ خندید و گفت :اینجا که جز من کسی نیست رفته بابا، برگرد _خشایار به خدا خالی بسته باشی دیگه نه من نه تو ها جدی گفت: میگم کسی نیست _خیله خب چطوری بشناسمت؟ _اینجا جز منو تو کسی نیست وقتی برگردی منو میشناسی تمام سرم پر از تردید شد یه خوفی ته دلم افتاد گوشه ی لبمو گزیدم و آهسته بدون اینکه گوشی رو از روی گوشم بردارم برگشتم نگاهم از زمین شروع شد درست 20قدم عقب تر از من یه جنس مذکر ایستاده بود کفش های مردونه _شلوار جذب مشکی پارچه ای...تپش قلب بالا رفت روی کمرم عرق سردی نشست نفسمو حبس کردم و نگاهم و بالا ترکشیدم _یه پالتوی کوتاه ...قدم به قدم نزدیکم میشد نه نه نه اون نیست دیده ایستادم میخواد بیاد جلو یه چیزی بگه ... اونم گوشی دستشه !!! نه خدایا لبمو زیر دندون چنان گزیدم که حس کردم سوراخش کردم صدا از داخل گوشی به گوشم رسید _دیدی چه راحت تونستی منو بشناسی؟«لمس شدم پوزخندش پررنگو پررنگ تر میشد ...گوشیم از دستم سُر خورد افتاد زمین روی برفا ولی دستم همون طور بالا کنار گوشم با فیگورتلفن جواب دادن بالا مونده بود یکی تو سرم زمزمه میکرد «رو دست خوردی »...دهنم باز مونده بود و خشک خشک شده بود چشمام هم از خیرگی میسوخت ... به فاصله ی نیم متر کمتر از من ایستادو گوشیمو از روی زمین برداشت و در حالی که برفا رو از روش پاک میکرد گفت : _تو که گفتی:«نیم ساعته اومدی»چرا خالی میبندی که دوساعته منتظرمی؟ از شک یه بار دیگه با هول زدگی سلام کردم بلندزد زیر خنده و گفت: چند بار سلام میکنی؟«باطری گوشیمو جا انداخت وروشنش کردو یه نیم نگاه به من کرد »و سری با زاویه کم به طرفین تکون داد و بعد نفسی کشیدو چشماشو یه کم درشت کرد و بعد به حالت اول برگردون(درست حالتی که دیمون تو سریال ونپایردایریز میکنه)و گفت : _اه نفس بسته آرمینم دیگه ...گوشی رو به طرفم گرفت و گفت: _بیا بگیر ناگهونی از جا پریدم مغزم قفل کرده بود سریع اولین چیزی که به ذهنم رسیدو گفتم: _فکر کنم من باید برم خونه _خونه ؟ توبا من قرار داری _نَ..من ..نه ..من اومده بودم هوا خوری... _بسته نفس تو با من قرار گذا شتی _من قرار گذاشتم ؟!!!!کی؟!!!! آرمین گوشیشو در آورد و شماره گرفت و موبایلم زنگ خورد نگاه وارفته امو از صورت خونسرد و ریلکس آرمین گرفتم و به گوشیم نگه کردم شماره خشایار بود همون شماره رند کد یک....نگاه یخ زده و ویلونمو به طرف صورت آرمین بلند کردم و گفتم :آقای مهندس!!!! اصلا کار خوبی نکردید شوخی بدی بود آرمین لبخند زد پررنگو پررنگ تر شد بعد به خنده تبدیلش کردو نهایتاً به قهقهه و بعد دوباره چشماشو اونطوری کمی درشت ودر حین حرف زدن کمکم به حالت عادی بر میگردوند کرد و گفت : _ترو خدا دعوام نکن نفس با اخم نگاش کردم به چه حقی منو سرکار میذاره؟با سردی و خشکی گفتم :خداحافظ تا رومو برگردوندم که برم جلوم عین جن ظاهر شد ازظاهر شدن اونطوریش قلبم هری ریخت و نفسی با لا کشیدم :«ییه»...ترسیدم چشماشو ریز کرد و گفت :میخواستم موضوعو یه کم هیجان انگیز کنم...اِم م م ...هیجان انگیز که نه «باز سرشو یه کم اینور اونور کرد و گفت»:جذاب اخم کردم و با حرص گفتم : واقعاً که . _ناراحت شدی؟ _معلوم نیست ؟ یه کم صورتشو آورد جلو دقیق تو صورتم نگاه کرد وگوشه های لب برگردون و گفت:نه تنها چیزی که معلومه اینکه رنگ پوستت تیره تر شده «سریع و بی مهاباد گفت»:برنزه بهت میاد«لبخندی مکش مرگ ما تحویلم داد که خیلی حرصیم کرد پسره پرو خیال کرده منم دخترای بد بخت مردومم که منو هم دست میندازه احمق نکبت پولداره رذل با اون چشمای دریده اش با لحن محکم و جدی گفتم :» _خدافظ _چشماشو دیمونی کرد و گفت :آه نفس چرا آنقدر خدا حافظی میکنی؟ دنبالم راه افتاد و دوباره جلوی راهم سبز شد و با اون قیافه ای که میشد فهمید تو دلش داره مسخره ام میکنه که اون لبخند مزخرف ژیگول رو لبشه گفت:اولین روز قراررو این همه ترش رویی؟ قاطعانه و محکم گفتم :من با شما قرار نذاشتم جناب مهندس _من و خشایار هردو یه نفریم دندونامو از حرص رو هم گذاشتم و،استخون فکم منقبض شده بود از میون دندونای قفل شده گفتم: _آدم که احمق باشه آخر عاقبتش میشه این «به خودم اشاره کردم » لبشو با یه قیافه با مزه ای گاز گرفت و گفت:دور از جون نفس ،نچ دور از جون بابا دخترای عاقل با پسری مثل من قرار میذارن تأکیدی و شمرده گفتم: من، باشما،قرار ، نذاشتم _باز گفتی که ؛ای بابا من دیدم اگر بگم «آرمین هستم»تو با من قرار نمیذاری خودمو خشایار معرفی کردم با حرص گفتم : خشایار ، بیست و سه ساله،مغازه لوازم خونگی،چشم ابرو مشکیه...اینا همه شمایید دیگه؟ _خب اگر میگفتم «خشایار ،بیستو نه ساله ، رئیس شرکت تجاریِ ِ صادرات و واردات چرم ،قد بلند چهار شونه چشمام آبیه ..»حتما می بایستی عقب مونده باشی که نفهمی منم از حرص داشتم منفجر میشدم گوشام داغ کرده بود و گونه هام داشت آتیش میگرفت آرمین لبخندی زد و گفت ـ _تا حالا دقت نکرده بودم وقتی حرص میخوری چقدر جذاب میشی،ولی زیاد حرص نخور همه اش یه شوخی بود با صدای لرزون از بغض و کینه و حرص گفتم : شوخی جالبی نبود ،خداحافظ جدی تر از هر لحظه گفت :ا َه ،باز میگه خدا حافظ _مگه نمیگید شوخی بود خیله خب شوخی کردید خندیدید دیگه تموم شد. با کمی اخم که چاشنی جذبه همیشگیش بود گفت: _اسم و نشونم شوخی بود بقیه اش که شوخی نیست _یعنی چی؟!!!! _خ ُُُ ُ ُ ُ ب «لبخندی زد که گویا پشت اون لبخند دنیایی پوشده و پنهان وجود داره ،کلی نقشه که من ازش بی خبر بودم حس بدی نسبت به لبخندش داشتم »من از تو خوشم میاد با تعجب نگاهش کردم هنگ کرده بودم آرمین از من خوشش اومده ؟ از من ؟ مضحک ترین موضوع دنیا میتونست همین یه قضیه باشه اخمی کردم و جدی در حالی که سرمو زیر انداخته بودم چون طرز نگاهش نوعی خجالت بهم تزریق میکرد ...گفتم:همه ی دخترای دنیا رو ویزیت کردید حالا رسیدید به من ؟ چنان محکم و با جذبه گفت : _این چه طرز حرف زدن با منه ؟«که به جد قالب تهی کردم و یه قدم از ترس به عقب رفتم و سرمو انقدر پایین آورده بودم که چونه ام چسبیده بود به قفسه ی سینه ام و با تن صدای آرومی گفتم: _ببخشید ولی من اهلش نیستم شاکی و طلب کارانه گفت: _ا ِ،جالبه وقتی خشایار بودم اهلش بودی حالا نیستی؟ _میگم که اشتباه کردم اصلا بلند شده بودم که برم ... _تو اگر اهلش نبودی سه ماه قبل باید این مقوله رو ختم به خیر میکردی می بینی نفس تو... قبل اینکه محکومم کنه سر بلند کردم گلایه گونه گفتم : _اصلا برا ی چی به من زنگ زدید؟ _تو چرا جواب دادی ؟الان موضوع تویی نه من تو که ادعا میکنی اهلش نیستی «بهم نزدیک شد انقدر که فقط چند سانتی متر با صورتم صورتش فاصله داشت به عقب رفتم به جلو می اومد و ادامه میداد:چرا جواب یه اس ام اس ناشناسو دادی پس تو هم تنت میخارید هان کرم از خوده درخته ...«اخم کردمو در حالی که به عقب میرفتم و به جلوتر میومد و دریده تر به چشمام چشم دوخته بود خوردم به نیمکت از ضربه ای که لبه نیمکت به پشت زانوم وارد کرد نشستم روی نیمکت و سر بلند کردم و با یه خوفی آشکار نگاش کردم با پوزخندی پیروز صورتشو جلو آوردو گفت :هووووم؟ _شما نگفتید...نگفتید ...کی ...کی هستید«تو جز جز صورتم دقیق نگاه کرد به چشم راستم ،چشم چپم، انقدر دقیق به چشمم نگاه کرد که گفتم تک تک مژه هامو حساب کرد بینیم و آهسته نگاهشو پایین تر آورد روی لبم زوم کرد قلبم ایستاد ترسیدم چی تو سر خرابش میگذره ؟ این مغزش مشکل داره خیال نکنه من از این دخترام و کاری کنه ناشیانه سرمو عقب تر کشیدم بدون اینکه نگاه از لبم برداره پوزخندی زد ...یه چیزی دور مچ دست چپم حلقه شد سریع به دستم نگاه کردم نذاشت آنالیز کنم که چیه دوردستم پیچیده، دستموکشید وبا یه حرکت از جا بلندم کردو گفت:بریم خودمو کشیدم عقب زورش بهم میچربید میکشیدتم امتناع میکردم و فایده نداشت با درد گفتم:ای وای خداااا آقای مهندس ولم کنید این چه کاریه؟!!آخ آخ دستم وااای خدا جون دستم درد گرفت ولم کن ..یییههه بدون تغییر در رفتارش گفت: میریم یه فنجون قهوه میخوریم با تموم قوام دستمو کشیدم و با صدای بلند گفتم: ولم کن ببینم اه ایستاد برگشت نگام کرد بدون هیج احساسی حالا چه بد چه خوب چشماشو کمی ریز کرد و دقیق نگام کرد و نفس زنان از تقلایی که میکردم انگشت اشاره امو مقابلش گرفتمو گفتم :نه آقای شوکت گفتم که من اصلا .... وسط حرفمو بااون صدای باز و تن محکم و کوبندش گفت : _چرا نه؟ _چونکه شما شریک پدر من هستید _سن بابا تو که ندارم شریکش هستم دلیل دیگه بیار _من اصلا تا حالا با پسری دوست نبودم نمیخوام... _خب این چه ربطی داره ؟نبودی حالا هستی اونم با مّنّ. _اگر بابام بفهمه منو میکشه سرشو بالا گرفت باز از افق نگام کرد و گفت: بابات زیر دست من کار میکنه میدونی که بدون اجازه من آب هم نمیخوره ،بدون هماهنگی با من هیچ کاری نمیتونه بکنه ولی مّنّ«مغرورانه تر گفت»:نیازی به هماهنگی با بابات ندارم «با اخم و گیجی گفتم»: یعنی چی؟ _یعنی اینکه اگر بابات بو ببره اولین نفر به خود من میگه بعدشم «پوزخندی زد و گفت» گیرم که بفهمه میخواد چیکارکنه ؟ تموم دار و ندار بابات دست منه اونم بدون سند و مدرک «یه تا ابروشو بالا دادو گفت»: واسه بقا ی مال و اموالشم که شده نمیتونه به مّنّ حرفی بزنه «اه اه چه منم منمی میکنه پسره ی پولدار نکبت به چه حقی بابای منو جلوی روی من کوچیک میکنه فکر کرده کیه ؟تو هیچی نیستی هیچی فقط یه خر شانس که ننه بابای پولدارش براش ارث کلون گذاشتن با حرص نگاش کردم و دندونامو روی هم فشار دادم تا بهش توهینی نکنم حرفی از دهنم نپره از میون دندونای قفل شده ام گفتم : به هر حال من اهل دوستی با پسرا نیستم «نگاهی جاه طلبانه بهم انداخت ودر حالی که آهسته دورم میچرخید گفت»: _تو خیال کردی من علاف تو یه الف بچه میشم که بگی نه و منم برم ؟«لبه ی شالمو گرفت و لمس کرد و خیره شد تو چشمام و گفت:» _من هر چی بخوام به دست میارم و حالا ترو میخوام «از نگاه درنده اش ترسیدم گوشه شال که دستش بودو رو هوا ول کرد و نزدیک تر بهم شد و بو کشیدو نگاهشو بلند کرد و به چشمام خیره شد از این نگاه دریده اش نفرت داشتم » _212-هووووم سلیقه مردا رو میدونی ققدیسه خانوم خوشم اومد سرشو عقب کشید و و در عوض با یه حرکت شال پشمین سفیدمو از قسمت جلو تو چنگ گرفت ومن به جلو کشید و چشم تو چشمم شد و گفت : اگر با من نباشی تموم رابطه سه ماهت با من کف دست باباته همه اس ام اسایی که برام فرستادی رو دارم نمیخوای که برعکس تحریکش کنم ؛اونم علیه تو؟ تنم یخ کرد حس کردم فشارم افت کرد که پشتم اون طوری می لرزید با وحشت نگاهش کردم گیرم انداخته بود درست عین یه عنکبوت که حشرات دیگه رو در تارهای نا مرئیش اسیر میکنه،اگر بابا بفهمه آبروم میره پیشش ،اعتمادمو از دست میدم منو میکشه به خاطر اینکه با مهندس دوست شدم تا حالا از گل نازک تر بهم نگفته خیلی بهم ایمان دارن اگر میفهمیدن دیدشونو نسبت به خودم خراب میکردم _من با آبروی بابام بازی نمیکنم _خب بازی نکن،اگر«شالمو رها کرد و رو شونه هام مرتبشون میکرد که کلافه یه قدم به عقب رفتم و منتظر نگاش کردم پوز خندی از کارم زد و گقت: _اگر تو با من نباشی مطمئن باش که روزای خوبی در پیش واسه تو و بابات نیست خب به هر حال ماجرا رو جوری باید جلوه بدم که تو مزاحمم شدی پس رو شراکتم با پدرت هم تاثیر خواهد داشت و اون موقعه است که نفس حسین پناهی(پدرمو میگفت )بی نفس میشه ولللللللییییی عزیزم «دوباره شروع کرد به دورم چرخیدن و پشت سرم ایستاد و دهنشو نزدیک گوشم کرد و گفت :»با من باشی بابات هیچی از قضیه نمیفهمه به روبرو نگاه کردم ازش میترسیدم دیگه نه راه پس داشتم نه پیش دومرتبه اروم تو گوشم گفت :می خوای تصمیم بگیری اینم در نظر بگیر عزیزم که خوشی خونواده ی پناهی در دست توا ِمیدونی چرا؟ چون من ترو میخوام واگر تو پسم بزنی مجبورم حرصموسر سرمایه اتون توی شرکتم خالی کنم تموم دارای پنجاه و خرده ای ساله ی بابات تو شرکت من خوابیده میدونی که؟ با وحشت برگشتم نگاش کردم چرا انقدر پس فطرته؟چطور انقدر راحت از مال خوری حرف میزنه؟داره تهدیدم میکنه ؟یه قدم به عقب رفتم و گفتم : _تهدیدم میکنید؟ شونه بالا انداخت وگفت: تو اسمشو میذاری تهدید؟من اسمشو میذارم راهنمایی برای اینکه تصمیم درستو بگیری بهش نگاهمو دوختم دل چرکین بودم و پر از حرص و ترس دل آشوبه ای داشتم که خدا میدونست چقدر وسعت داشت تموم دار و ندارمون تو دستاش بود اونم بی مدرکو سند؛ اسمش این بود که بابا شریک یک چهارم شرکته ولی ما هیچ وقت هیچ سندی رو ندیدیم نمیدونستیم قضیه این اعتماد بابا چیه ولی همین که سود سرمایه اش ماه به ماه به حسابش میومد و مدیر اجرائی بود انگار براش کافی بود همیشه یه دل شوره بزرگ نسبت به این کوتاهی بابا داشتیم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم حماقت من باعث بهم خوردن این شراکت و دستمون تو حنا موندن بشه اصلا نیازی به فکر نیست ارمین زده بود به هدف بی رد خور نقشه میکشید؛ بابا گفته بود که با وجود سن کمش ولی تجارت اونو یه گرگ کرده که یه تنه صد نفررو حریفه حالا دارم با تک تک سلول های بدنم این حرف بابا رو درک میکنم اون یه گرگه یه گرگ چشم آبی . چیکار باید بکنم ای کاش مامان یا نگین این جا بودن هیچ وقت عرضه نداشتم خودم به تنهایی تصمیم بگیرم همیشه مامان یا نگین برام تصمیم میگرفتن ،تصمیم کبری ی من برای زندگی انتخاب لباسم بود نه این تصمیمی که هم رو آینده خودم تاثیر میذاره هم رو آینده هفت نسل بعد از خودم... باید چیکار کنم؟ تصمیم درست چیه؟ با ید بیشتر فکر کنم ناگهونی گفتم: _به من وقت ..... _نع «اومد جلو تو صورتم چشم گردوند و» گفت: همین الان بغض کردم خیلی ازش میترسم داره مجبورم میکنه نه اینکه انتخاب کنم چرچیل آره درست عین چرچیل موذیه ... نفس نفس قبول کن آرمین یه دختر بازه نترس قانون های تو خسته اش میکنه و وقتی به مراد دلش نرسه ولت میکنه اینطوری هم حرف اونو گوش دادی هم از خونواده حمایت کردی... آرنجمو گرفت و کشید به طرف خودش تقلا کردم ولی باعث شد اون یکی آرنجمم میون چنگش بگیره و منو به جلو تر بکشونه کف دستامو رو قفسه سینه اش گذاشتم و خواستم هولش بدم ولی زورم نمیرسید حتی یه اینچم تکون نمیخورد لبخندی پیروز مندانه زد و گفت:بیشتر بیشتر تقلاکن اینطور جذاب تر میشی بی مهاباد زدم زیر گریه و با التماس گفتم: ولم کن تروخدا من به دردت نمی خورم من املم هیچی بلد نیستم اهل هیچی نیستم حوصله اتو سر میبرم ،کلافه ات میکنم خودم میگردم یه دختر اهلش برات پیدا میکنم فتو کپی خودم با لحنی آمیخته از حرص و شعف گفت: _من اصلو میخوام نه کپی انقدر هم از خود گذشتگی نکن بعدشم «لبخندی پهن لبش کردو خواهانه نگاه توی صورتم گردوند و باز زوم کرد رو لبام از میترسیدم وقتی این کارو میکرد و،آروم با صدای خفه گفت:» _خودم بهت یاد میدم عزیزم غصه نخور حس خطرم انقدر زیاد بود که قدرتمو زیاد کنه با تمو قدر هولش دادم و جیغ کشیدم ولی...عین کوه می بود لامصب چرا قدرت من در برابرش ضعیفم؟ ...نا امید با ترس و گریه نگاش کردم و گفتم :خواهش میکنم ...آقای شوکت...«یهو رهام کرد از حرکتش جا خوردم جدی شد باز و سرشو بالا گرفت و پر جذبه با اون صدای باز و کمی بم که وقتی محکم حرف میزد ته قلب آدم از صداش میلرزید گفت:» _نمیخوای به من پا بدی نه؟ با همون گریه و نفس زنان از ترس و تقلا نگاش کردم و گفت : _خیله خب«گوشیشو در آورد و شماره ای رو گرفت با تعجب نگاش کردم و جدی تر نگام کرد و گفت:» _جناب پناهی...سلام ... شوکه نگاش کردم مغزم از کارش سوت کشید لال شده بودم انقدر شوکه بودم که نفس کشیدن هم یادم رفته بود ولی در عوضش تپش قلبم انقدر بالا رفته بود انقدر بالا که انگار قلبم تو سرم میزد انگار تو تنم برف ریخته بودن ولی از درون از کاری که داشت میکرد میسوختم ... باخشم و جدیت گفت : آقای محترم این چه وضعش؟ اصلا خبر دار... این صدای من بود؟!!!که با هول وولا و التماس گفتم: _باشه باشه هر چی تو بگی اون همه خشم تبدیل شد به یه لبخند پیروز مندانه ؛بدون اینکه تلفن و قطع کنه گوشی رو آورد پایین به دستش خیره شدم همون طور هنگ کرده نگاش میکردم و با همون قیافه که فریاد میزد :«من استاد شیطانم»نگاهی بهم کرد وگفت: _دفعه ی دیگه واقعا زنگ میزنم خواستم حالو روزتو یه بار تجربه کنی که رو حرف من «نه » نیاری با حرص و نفرت نگاش کردم و با شیطنت و هیجان سرشو تکون داد و گفت: _چی ؟چی میخوای بگی؟ _با حرص و دندون قروچه گفتم : پس فطرت (این یعنی نهایت شجاعتم) با شیطنت اخمی کرد و گفت : بی ادبی ممنوع _تو از قدرتت سوء استفاده میکنی یه کم تصنعی فکر کرد و سری بازاویه ی کم به طرفین تکون داد و گفت: _اوووم ،خب آره چیز شاقی کشف نکردی _به چی میخوای برسی؟«اشکامو با حرص پس زدم وادامه دادم:»چرا برات مهمه که من با هات دوست بشم؟ اومد نزدیک انقدر نزدیک که فقط 2-3 سانتی با صورتم فاصله داشت نفساش به صورتم میخوردبوی ادکلنش تا توی مغزم فرو رفت قلبم به تپش افتاده بود تو چشمام نگاه کرد برق شیطنت گذر کردو لبامو حریصانه نگاه کرد هر آن ممکن بود ببوستم!! اونم آرمین تو مخیله کی میگنجید که تو مغز من بگنجه؟ از ترس داشتم قالب تهی میکردم ... لبخندی از اون ذات خرابش روی لبش نشست ... خوب که ترسودتم سرشو کنار گوشم اورد و گفت : چون ازت خوشم اومده به عقب رفتم و با تعجب گفتم : بعد سه سال یهویی خوشت اومده؟!!! سرمو به زیر انداختم آهسته گفتم : _با من نمیتونید به اهدافی که در سر دارید برسید فاصله رو پر کرد و اومد جلو با لبخندی از شیطنت گفت: _چه اهدافی «تو قرنیه چشمام از چپ به راست و از راست به چپ مانور تند رو میرفت»هوووم؟ _همون هدفی که پشت این قیافه غایم کردید با هیجان بیشتر و شیطنت پررنگ تر آروم تر گفت:متوجه نشدم ،چه هدفی عزیزم؟«قلبم فرو ریخت لعنتی چرا لحنت اینطوریه ؟ اه خاک بر سرم کنن چرا بلد نیستم من از پا بندازمش... تلخی ادکلنشو ته گلوم حس میکردم نگاهش با گناه داشتم حس میکردم ،عذابم میداد به عقب رفتم و گفتم :من باید برگردم عادی نگام کردو گفت":میرسونمت _نه ممنون خودم میرم تر جیح میدم با تاکسی برم _گفتم : میرسونمت «از لحن محکمش جا خوردم و با تعجب نگاش کردم وگفت» _عادت کن که رو حرف من حرف نزنی چون منو طوفانی میکنی خدایا ،خدایا غلط کردم ترو قران منو از شر این دیوان جانی نجات بده... _ماشین مو اون دست خیابون پارک کردم «اشاره کرد به یه آئودی مشکی رنگ لامصب چی ماشینی داره بازم به این اعتقادم که دنیا برای پولداراست رو آوردم بذار یه بار دیگه تلاشمو بکنم گوشه آسین پالتو شو گرفتم تا از حرکت بایسته و وقتی ایستاد یه نگاه پرسشگرا بهم کرد به زور آب دهنمو قورت دادمو گفتم : _ببین من مطمئنم که از من خوشت نیومده چون اگر خوشت اومده بود چرا توی این سه سال به من بی توجه بودی پس معلومه که.... پرید وسط حرفمو خیلی جدی با تن صدای محکمشو چاشنی صورتش که اخم بود سر شو آورد نزدیکو گفت: _چون سه سال پیش غیر قابل تحمل بودی ولی الان فرق کردی _من اصلا شبیه اونایی نیستم که انتخاب میکردید نگاه (به خودم اشاره کرد ) نگاهم کرد از همون فاصله نزدیک چشمای فیروزه رنگشو ریز کرد حالا دقیق تر مویی تر جز به جز صورتمو از نظر گذروند و گوشه ی لبشو جویید و بعد خونسرد سرشو به عقب کشید و گفت: _آره این مدل ابرو بیشتر بهت میاد ،خب نگات کردم چی؟. نفسی مأیوس از دهن خارج کردم و با شونه های افکنده گفتم :وااای اخمی از گنگی کرد و گفت: وای ؟!وای... یعنی چی؟!متوجه نمیشم! _من یه دختر آفتاب مهتاب ندیدم(با لحن مسخره اش و چشمایی که مدل دیمون میکرد)«وقتی میگم دیمون یعنی همون درشت میکنه چشماشو بعد کم کم به حالت عادی برمیگرده قابل توجه » گفت: _واااای ، سور پرایز ،«جدی سر شو جلو آورد و گفت»: _خب منم واسه همین تو رو میخوام با حرص پامو زمین کوبیدمو گفتم : _من ترو نمیخوام خونسر شونه بالا انداخت گفت _مشکلی نیست عزیزم کافی دو هفته با من باشی اون موقعه این تویی که مشتاق منی. نفسی آه وار کشیدم و دنبالش به راه افتادم قدم تا شونه هاش بود با این که لاغر مردنی نبودم بلکه جز دخترای شاسی بلند محسوب میشدم ولی بازم از من درشت تر بود درست هیکل یه ورزشکارکه فیت نس کار میکردو داشت خببببب...یه اعتراف که هیکلش بی نظیره همین طور که تو فکر بودم ازش جلو افتادم و اون افتاد پشت سرم سنگینی نگاش اینو بهم فهموند که پشت سرمه انقدر نگاهش قوی بود که ایستادمو در جا برگشتم و بهش نگاه کردم تا دیدمش گفت: _بهتر یه کم لاغر بشی وای انگار بد ترین فحش دنیا رو بهم داد یه جور داغ کردم که مشتمو کنار پام گره کردمو از میون دندونای قفل شده گفتم : _تا حالا نشنیدی نباید در مورد دو تا موضوع با یه خانم صحبت کرد اولی سنشه و دومی هیکلش؟ لبخندی پهن و با شیطنت و موذ ماری روی لباش نقش بست و گفت : ا ُ! به خانم بر خورد ؟«سرشو کمی کج کرد طرف راست و چشماشو ریز کرد و خیره تر نگام کرد و گفت :» _ولی عزیزم من هرکسی نیستم «با چنان حرصی نگاش کردم که باعث شد قهقهه ای سر بده که منو در مرز آتیش گرفتن برد حس میکردم هر آن از چشمام آتیش بیرون میزنه از خنده ایستاد و بهم نزدیک شد و صورتشو جلو آورد و گفت : _به نظر من که این روزا سوگلیم شدی هر جوری که باشی خواستنی ای داف شاسی بلند من!«دلم میخواست بزنم تو دهنش ولی توان تا این حد جسارتو در وجودم نداشتم ؛آرنجمو گرفت و گفت» :بریم آرنجمو از تو دستش کشیدم بیرون و خودم به راهم ادامه دادم که باعث شد یه پوز خند بلند بزنه انقدر که من صدای پوز خندشو بشنوم فکرمو نظری که در مورد هیکلم داده بود بهم ریخته بود اه لعنتی من که چاق نیستم چرا ازم ایراد گرفته ؟حتما باید شبیه اسکلت تو آزمایشگاه باشی که از نظر این پسرا خوش هیکل بیای ...دندونامو رو هم فشار دادم و زیر لب گفتم دیگه شام نمیخورم...باید ورزش کنم ،شاید بهتره یه قرص لاغری بخرم ؟ معتادنشم شنیدم تو قرص لاغری ها شیشه میریزن... نه ولش کن همون ورزش میکنم ... اه سخته ...نه ولش کن شامو حذف میکن... _اینور، اینور... الو...اینجا از حرکت ایستادم دیدم ماشین خوشگل دو درشو رد کردم ببین چه عروسکی زیر پاشه یعنی مایه اش چقدره ؟ از نعیم شنیده بودم یه پورشه شاستی بلند داره !!! آرزوی خیلی از دخترا ست که سوار یه همچین ماشینی و کنار همچین پسر خوشگل و خوشتیپی بشینن ولی من... اصلا حس خوبی که ندارم هیچ بلکه درست مثل یه اسیرم که دارن مدرن باهام برخوردمیکنن سوار ماشین شیک میکننم و بهم میگن «عزیزم» و احتمالن چندین جای شیک هم میبرنم ولی ماهیت این رابطه همون اسارت... چقدر ازش میترسم غیر قابل پیش بینی تا حد زیادی خود خواه انقدر که همه رو به خاطر خودش نادیده میگیره ،قدرتی که پول به اون داده اونو تبدیل به آدمی کرده که با همه چیز تجاری برخورد کنه (یا باهام دوست میشی یا سرمایه اتون پر)یا به (حرفم گوش میدی یا اس ام اسات تحویل بابات میدم )لعنت به تو هیچی از انسانیت سرش نمیشه یادمه یه بار یه جلسه کاری تو خونه ی ما برپا شد آرمین،بابا ،چند تن از کارمندایی که پست مهمی توشرکت داشتن حضار این جلسه بودن جلسه تو پذیراییمون بود ؛منو نگین هم توی هال نشسته بودیمو تلویزیون نگاه میکردیم که یهویی اون عربده ای که آرمین سر اون کارمند بی نوا زد نصیب هیچ بنی بشری نکنه رو شنیدیم، من جای کارمنده قالب تهی کردم و از ترس چسبیده بودم به نگین ،الهی بمیرم بیچاره کارمنده سرشو انداخته بود پایین و فقط میگفت:چشم درستش می کنم جناب مهندس «از اون به بعد بود که هر وقت آرمینو میدیدم انقدر مراقب رفتارم بودم که یه وقت یه کاری نکنم که به مزاج مبارک آقا بد بیادو به تیریش قباش بر بخوره و از اون داد قشنگا سر منم بزنه الحمدالله هم که نه از ننه جانم ابایی داره نه از پدر جان و شیرین منو جلوی همه خرد بکنه اصلا انگار جای دل تو سینه اش سنگه همه رو به چشمه نوکر وکنیز می بینه چقدر دوست داشتم از پا افتادنشو نسبت به یکی ببینم ،هیچ وقت یادم نمیره یه سال خونواده من و به باغش دعوت کرد ،یه باغ خوشگل و بهشت مانند تو کردان کرج داره وای فردوسی برا خودش بود، شنیده بودم که باغ پدریش بود خیلی هم این باغ براش مهمه و با ارزش چه عجب یه چیزی واسه اش ارزشمند بود! خلاصه پشت این باغ یه حیاط پشتی بود که بکر و دست نخورده تو تموم این حیاط پر از گلای نرگس خودرو بود عطر نرگسا تو فضا پیچیده بود کنار اون آبی که از صخره های کوه کنار باغ به حیاط جاری بود محوطه ای ساخته بود که نا خدا گاه تورو جذب خودش میکرد دقیقاً بلایی که سر من اومد و وارد اون منطقه ممنوعه شدم که آرمین در قانونش تأکید داشت که به اون قسمت باغ کسی نره... من رفتم...و جای بهشت آرمین جهنمی برام ساخت که تاعمر دارم یادم نره که وقتی مکانی ممنوعه غلط بکنم پامو بذارم توش... همین که منو توی اون مکان پشت حفاظ دید خون تو چشمش نشستو عین شیر نعره زد«کی به تو اجازه داد بیای اینجا؟کی بهت گفت که میتونی هر کجا که دلت خواست بری؟من؟صاحب خونه منم یادمم نمیاد که بهت همچین اجازه ای داده باشم ،بیرون همین الان بیرون...»یعنی مردم از خجالت انقدر شرمنده شده بودم که دلم میخواست بمیرم اون روز از اون لحظه که صبح بود تا خود شب یه جا نشستم و از جام جُم نخوردم ،انقدر خودمو سرزنش کردم،فحش دادم و نفرین کردم که آخر هم روی همون کاناپه ای که نشسته بودم خوابم برد وااااییییی که خدای من، تموم خاطرات من از این پسر، بده من چطوری الان نشستم کنارش ؟!!! موبایل آرمین به صدا در اومد ،گوشیشو از جیبش در آورد و نگاهی به صفحه گوشییش کرد و گفت:باباته قلبم هری ریخت با ترس نگاش کردم و خونسرد و خشک جواب داد: _الو..سلام....چی شده؟...الان جاییم نمیتونم بیام...کی گفت شما جلسه رو بندازید جلو؟..«جدی تر و بلند تر گفت»:جواب منو بده جناب پناهی...«بیشعور چرا با بابام اینطوری حرف میزنه ؟»..رئیسه اون شرکت کیه ؟من یا شما؟...اگر منم پس چرا شما تصمیم میگیرید؟...«با حرص نگاش کردم گستاخ ببین چه منم منمی میکنه،هر چی نباشه بابای من جای باباشه حق نداره انقدر گستاخانه باهاش حرف بزنه »به من نگاه کرد و با لحنی آروم تر ولی در عین حال همون طور جدی گفت:جناب پناهی من الان یه قرار شخصی دارم نمیتونم بیام ، «تأکیدی گفت»:اون جلسه ای هم که به اختیار خودتون به جلو انداختیدو موکول میکنید به همون زمانی که من تعیین کرده بودم«ببین چه دستوری به بابا میده انگار بابا نوکرشه بیشعوووور» تلفنو قطع کرد و نگاهمو ازش گرفتم بهم نیم نگاهی انداخت که از گوشه چشم دیدم و گفت: _میدونستی بابات خیلی حس ریاست داره ؟«با حرص و نفسایی سخت که از بینیم دم و باز دم میشد نگاش کردم و خونسرد به روبرو نگاه کردو گفت:» _نمیدونه جاش کجاش؟ _لطفا در مورد بابام این طوری صحبت نکنید به طرف پنجره ام نگاه کردم به فضای سفید پوش شهر ... با شیطنت گفت: _چیه بهت بر خورد؟ _بله _خب اخلاقمه چیکار کنم خوشم نمیاد کسی جای من تصمیم بگیره یا کاری بکنه ،حالا بابات یا هر کس دیگه ای پنجه های دستموآهسته به معنی تمومش کن بالاگرفتم و نفسی کشیدم تا تسلط خودمو به دست بیارم ،آهسته گفت: _حس خوبی نداری؟ برگشتم نگاش کردم و با تعجب گفتم :چی؟!!!! آرمین مغرورانه سر بالا گرفت وگفت: _این که با منی؟ دهنمو باز کردم که بگم«وای معلوم نیست دارم بال در میارم تو نهایت آمال و آرزو هام بودی فدات شم ..که لبمو گزیدم و نفس فوت کردم تا خودمو کنترل کنم و بعد رو مو برگردوندم به طرف پنجره و گفتم : خواهشاً به داخل کوچه نرید من پشت کوچه پیاده میشم «با شیطنت گفت»: _چرا میترسی کسی تو رو با من ببینه ققدیسه خانم؟ _بله دقیقاً«با همون لحن مملو از شیطونی گفت » _آخه هوا سرده میترسم سرما بخوری نگاش کردم یه نگاه عاقل اندر سفیر لبخندی پهن لباش کرد و کش دار گفت: _باااااشه« و سریع ترمز کرد اومدم پیاده بشم که قفل در های ماشینو زد و برگشتم با گنگی اخمی کردمو پرسش گرا نگاش کردم و جدی گفت»: من تاکسیت نبودم«با تردید از جمله ای که گفت، گفتم:» _خیلی ممنون که نگه داشتید آقای شوکت و به حرفم اهمیت دادید لبخندی با شیطنت زد و با هیجانی مشعوف لب پایینشو زیر اون دندون های ردیفش کشید و نگاهی عمیق و تیز به چشمام دوخت و گفت: _آرمین گنگوارانه نگاهش کردم و سری به طرفین تکون دادمو گفت: _دیگه برای تو آرمینم سری تکون دادم و گفتم : باشه خدا حافظ «تا اومدم نگامو ازش بگیرم گفت »: _میدونی نفس من یه حساسیت دارم که اگر اُد کنه بد جور گرد و خاک میکنم با وحشت نگاش کردم و در جاش جا به جایی شد و گوشه شالمو میون انگشتاش گرفت.... دوباره اون خال کوبی رو روی پشت دستشو دیدم !..._ _چون تو در حال حاضر صنم جدیدی با من پیدا کردی من باید این قانونو بهت بگم ..«بدون اینکه گوشه شالمو رها کنه نگاهی برانداز کننده به سر تا پام انداخت و بعدچشم به چشمم دوخت و گوشه لبشو جوییدو با لحن محکم وتن صدای آروم گفت: _اگر تا زمانی که بامنی حتی اگر «انگشت دست آزادشو بالا آورد و گفت:»حتی اگر یه اس ام اس به پسری ،مردی بزنی یا جواب اس ام اسشو نو بدی چه برسه به اینکه با هاشون قرار بذاری یا احیاناً دوست بشی یا هر غلط بیجای دیگه ای دور از چشم من انجام بدی ...«لبخندی پهن لبش کرد و نفسی کشید وبا مهربونی تصنعی به صورتم نگاه کرد و گفت:»من سر اون کسی رو که جرئت کرده به قلمروی من نزدیک بشه و با تو قرار بذاره و جرئت کرده با تو باشه رو ، تویی که به من خیانت کردی رو «چشماشو رو هم گذاشتوباز کرد و گفت :» بلایی میارم که مرغای آسمون براش ختم قران بگیرند آهسته دستشو از رو شالم کشید روی بازوم خودمو کمی جمع کردم دوست نداشتم لمسم کنه حتی از روی لباس ولی اون حتی با این عکس العملم هم از کارش منصرف نشد و بالاخره رسید به انگشتای دستم و با اون دست گرم و تب دارش دست سرد و یخ زده امو گرفت و در حالی که به انگشتام نگاه میکرد و دستمو میون انگشتاش با ظرافتی ماهرانه لمس میکرد و تپش قلب منو بالا وبالا تر میبرد و تنمو مور مور میکرد گفت: _من متنفرم از این که نفر دوم زندگی کسی باشم «چشمای وحشی دریده اشمو به طرفم بلند کرد بدون اینکه سرشو بلند کنه؛ فیگوری ترسناک وجذاب بود »ادامه داد: _و کسی بهم دروغ بگه «سرشو آهسته بلند کرد و بلند تر و بم تر گفت»: منو بازی بده «نگاهشو از چشمام سر داد و به لبم رسید و خیره با همون حس قبلیش نگاه کرد چند ثانیه گذشت هول کرده بودم که اینطوری نگاهم میکرد یهو چشماشو بلند کرد و گفت:کسی که بهم خیانت بکنه زاده نشده نفس با وحشتی نگاهش کردم که فهمید حسابمو به کرامت الکاتبین سپردم پشت دستمو با شصتش نوازشی کرد و بعد به دستم نگاه کرد انگار عصبی بود گردنش داشت سرخ میشد سکوت کرده بود و فقط به دستای یخ زدم نگاه میکرد دلم میخواست بگم «ارواح خاک مرده هات بیخیال من شو من اصلا آدم نیستم بذار برم میخوام فرار کنم و تا ته دنیا هم تاریکِ دنیا بمونم» _تو تاحالا با پسری نبودی «بهم نگاه کرد آروم تر شده بود ادامه داد»: _این یعنی یه پوأن مثبت برای تو من نمیذارم کسی به قلمروی من نزدیک بشه، دست دراز ی و تجاوز کنه و تو الان تو قلمروی منی«دَدَم یاندی، بشکنه دستی که 3ماه قبل جواب اون اس ام اس ناشناس لعنتی رو دادم ای کاش میتونستم دادبزنم بگم «برو بابا مگه اسیر گرفتی...»با اون حرفایی که من تو اس ام اسام زدم ؛اگر به بابا نشون بده فاتحه ام خونده است ...» _باید برم خداحافظ دستمو ول کردو قفل در رو زد و گفت : _گوشیتو خاموش نمیکنی ،از این کار خوشم نمیاد چون اونوقت میام جلوی در خون اتون سری تکون دادم و پیاده شدم ...
ادامه دارد...............
این ی رمان خیلیییییی قشنگه
پس حتما بخونیدش
سپاس و نظر یادتون نره
امیدوارم خوشتون بیاد
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
پست اول
لا حول ولا قوة الا بللّه علی العظیم دلم به شدت شور میزد تو وجودم غوغایی به پا بود آخه تا حالا از این کارا نکرده بودم داشتم خط قرمز هایی که در فرا خودم بودو زیر پا میذاشتم حس های متفاوت با وجدانم در افتاده بودن یکی در وجودم میگفت:«چرا اومدی احمق اگر یه آشنا ببینتت چی؟برگرد تا دیر نشده» اگر مامان و بابا بفهمند؟...وای اونا هیچی نعیمو بگو مامور عذاب وای اون قیافه ای که در تصور فانتیزیم شبیه یکی از هیولا های موذی کارتون هیولاها بود اومد تو ذهنم اگر بفهمه خون به پا میکنه کلا برای نعیم همیشه همه کارای من عیب بود ولی وقتی همون کارا رو خودش انجام میداد خیر بود اه بره گمشه اصلادوست داشتم بیام –آینده ات چی؟ اگر این پسره اونی نباشه که خودشو معرفی کرده و آینده اتو خراب کنه چی؟وااااااااییی مصیبت ها _باز شروع شد آیه یأس خوندن تو تمومی نداره ...بلند شو نفس تا دیر نشده برو هنوز نیومده آینده اتو با این دوستی های نا پایدار خراب نکن ،میتونی خط موبایلتو عوض کنی اون که جز یه شماره ازت چیزی نداره خطتو که عوض کنی دیگه نمیتونه پیدات کنه قضیه فیصله پیدا میکنه تمام؛ هنوز همو ندیدید هنوز فیس تو فیس نشدید بلند شو نفس...اه وجدان لعنتی میخوام بشینم –بهت میگم پاشو»تا بلند شدم یکی تو سرم گفت «خب اگر همونی باشه که خودشو معرفی کرده چی؟چرا لگد به بختت میزنی اصلا شاید زدو عاشقت شدبه یه ازدواج تموم عیار تبدیل شدم هوووم چرا که نه؟ تو چی کم از بقیه داری زمانه تغییر کرده دیگه نباید تو خونه نشست منتظر خواستگار موند این تفکرات واسه قبل از میلاد مسیح(ع)بوده نفسسسسس طرف این طور که گفته بود خیلی پول داره خیلی آدم حسابیه خره بشین تا بیاد» سریع نشستم- اگر دروغ باشه چی اگر یه آدم عوضی باشه سرتو شیره بماله تو ساده ای و زود باور تا حالا کسی تو زندگیت نبوده مسلماً زود وابسته میشی بعد اگر خاک بر سرت کنه چی پاشوپاشو برو تا نیومده»بلند شدم- بشین شعبون بی مخ شاید مال باشه آخ که نمونه اسکل در انسان هستی تو این سن هنوزم از نعیم و حرف مردم میترسی از خداته که ببینیش ولی به خاطر حرف مردم که یه وقت نبیننت و بگن بیا اینم راه افتاد میخوای میدون خالی کنی بیست و یک سالته رنگ پسر ندیدی همه مسخره ات میکنن_به درک اونا که دیدن به کجا رسیدن که تو برسی؟افتخارش اینه که سالم هست دوست پسر داشتن که افتخار نیست برو- بتمرگ مگه جز کودکان استثنایی هستی که انقدر ساده باشی که ببینی داره ازت سوء استفاده میکنه و ادامه بدی؟- آخه اگر بیریخت و بد قواره بود چی ؟اگر برعکس اونچه گفت یه آس و پاس باشه چی؟خب یه بهونه جور میکنیم و خلاص – اگر با حرف من سر خورده بشه چی؟ ای وای الحق که شعبون بی مخی آخه مغز فندوقی پسرای ایران هم مگه سر خورده میشن؟ خدای اعتماد به نفس، خدای خود شیفتگی ِ محض، تو مراقب خودت باش نگران طوله مردم نباش بشین »نشستم نگران به اطراف نگاه کردم توی پارک لاله پرنده هم توی این سرما پر نمیزد چه برسه به انسان حتما ً اسکلم کرده الانم یه گوشه ایستاده داره به ریشم میخنده کاش نمیومدم اگر همه چیز اونی بشه که وجدانم میگه بعد همه میگن خوبه نگینو دید که بعد یه عشقو عاشقیه خیابونی چطور سرش به سنگ خوردو نرفته با یه شناسنامه سیاه شده برگشتو توی بیست و سه سالگی مطلقه شدو حالا شده پیت حلبی هی میرن میان می کبونن تو سرش که آخر عاقبت دوست پسر بازی همینه تا زمانی که دوستی همه چیز گل و بلبله همین که میری زیر یه سقف میفهمی همه اش تَوَهم شیرین بود که باهم خوشبخت میشید بلند شم به دردسرش نمیارزه من اهلش نیستم تا بلند شدم یکی پشت سرم گفت: _پس بالاخره بلند شدی؟ زانو درد گرفتی انقدر پاشدی نشستی! چشمامو رو هم گذاشتم وای نه نه نه ایشالله که تَوَهم ایشالله _هوووم؟ نه انگار نیست خاک خاک خاک بر سرت نفس گفتم برو یکی میبینتت آخه چرا من انقدر خوش شانسم خدا؟ باید ازم یه تندیس بسازن بذارن تو میدون انقلاب تا همه حسرتمو بخورند ترو خدا ببین کی اومده ای کاش نعیم می اومد، بابا می اومد ولی این نه نه نه(لبمو گزیدم و زیر دندون کشیدم در حالی که به پشت سرم بر میگشتم و چشمامو آهسته باز میکردم و بازم دعا میکردم که توهم زده باشم اونم از سرمای هوا!)ولی وقتی چشمام باز شد فهمیدم که آرزویی محال بیش نبود اون قد تقریبا 182-3 _چهارشونه_سینه ستبر_موهای زیتونی دودی تیره که مدل دیزل زده بود_ابرو های مرتب ِکشیده ولی نه زیاد پهن و پرپشت عین چشم ابرو مشکیا_چشمای دریده ی آبی که کشیدگیو درشتیش همراه اون پف پشت پلکش واقعا عضوی جذاب واسه صورتش بود لعنتی انگار چشمش دهن داره داره من و می بلعه_بینی ای ایتالیایی کلا ً میمیک صورتش یا بهتره بگم بدگراند صورتش شبیه ایتالیاییها بود اصلا در مورد لبو دهنش حرف نزن نکنه پیش خدا پارتی داشته چرا یه پسر باید چنین لب و لوچه ای داشته باشه اه حرصم میگیره.... این قیافه مغرور _جسور_تخس_دریده_با مخلوطی از جذبه ای بی انتها_اعتماد به نفس عظیم وفقط و فقط«آرمین شوکت» داره لعنت بهت که این جا منو دیدی... _تموم شد؟ با چشمایی جا خورده و گرد نگاش کردم و گفتم :چی؟!! _وارسی من؟ چشمام گردتر شد ای خاک بر سرت نفس لب پاینمو زیر دندونم کشیدم و سر به زیر انداختم وگفت : _سلامتو خوردی؟ با هول زدگی آشکاری سر بلند کردمو با پته مته گفتم:س َ سلام. سر شو متمایل به بالا گرفته بود فقط در حدی که مغرور بودنشو کامل کنه و از افق بهم نگاه کنه نمیدونم چرا به همه دیده ای متحقر داشت حس خدایی میکرد؟ استغفرالله ؛پولدار از دماغ فیل افتاده امروز زیاد به خودش نرسیده فقط یه تیپ رسمی زده یه شلوار جذب خوش دوخت پارچه ای جای اینکه تیپشو مردونه کنه بازم به مد روز بودن یا .. اصطلاحا فشن بودن افزوده بود یه پیرهن جذب نوک مدادی که عضلات سینه اش گویا میخواستن جلوی لباسو بدرند با یه پالتوی کوتاه خوش دوخت_هووووم یه با دیگه هووووم دمی کشیدم بس بلند ولی بی صدا تا نفهمه از ادکلن خوش بوی تلخ و خنکش دارم استشمام میکنم واقعا محشر بود حتی توی این هوای سرد هم اون ادکلن جواب میداد انگار تلخیش خنکیشو میپوشوند و اونو مناسب تموم فصول میکرد با همون لحنی که من ازش متنفر بودم به علاوه پوزخندی که لحن مستخمرشو پررنگ تر میکرد گفت:بوش چطوره؟ تنم یخ کرد از کجا فهمید ؟!!!! وااای آبروم رفت دیگه کارم تمومه از این به بعد دست انداختنمو پیشه هر برخوردمون میکنه برو تا ضایع تر نشدی سر بلند کردم و گفتم :جناب مهندس با اجازه.... نذاشت ادامه بدم با همون لحن پر جذبه و صدای محکمش ولی تن صدای آروم گفت:نمیخوای منتظرش بمونی ؟ چشمام گرد شد و با تعجب نگاش کردم و اخمی از گنگی کردم وای دلم داشت از دهنم در میومد خودمو با این حال حفظ کردم و گفتم : _متوجه منظورتون نمیشم!! من فقط اومده بود هوا خوری یه تا ابروشو داد بالا و با شیطنتی که زمینه صورتش بود گفت: یعنی میخوای بگی با کسی قرار نداشتی؟ اول که از هولم دهنم باز مونده بود و نگاش میکردم بعد از چند ثانیه به خودم اومدم وسریع خودمو جمع و جور کردم و با صدایی که نمیدونم چرا حالا میلرزید گفتم:نَ..نه..یعنی ..نع...وای منو قرار؟! خیلی خونسرد پوز خندی زد و ریلکس در حالی که موبایلشو در آورده بود و باهاش ور میرفت گفت:به نظر میومد اومدی سر قرار ..«یه تا ابروشو بالا دادو سرشو متمایل به چپ کرد... به اطراف نگاه کردم پسره الان نیاد اون جلوی آرمین!بی اختیار لب گزیدم و نگران تر اطرافو از نظر مثلا ً نا محسوس گذروندم ولی مثثثثلاًاًاً...» _نه اشتباه میکنید بدون اینکه سرشو بلند کنه نگاهشو بلند کرد و پوزخندی زدو گفت: _اشتباه می کنم؟«تأکید ورانه تر گفت»:اشتباه سریع و بی معطلی و تندتند گفتم: خب دیگه من برم... منو در حالی که براندازانه نگاه میکرد با همون ژست قبلیش ،گوشه ی لبشو جوییدوگفت: عوض شدی نفس«با اتمام حرفش سرشو بلند کرد و از افق نگام کرد» از حرفش و نگاه تیزش هیز نه تیز بود نگاهش انگار تا تک تک سلول های بدنتو با نگاش لمس میکرد... شالمو کشیدم جلو تا با چشماش منو نخورده،نگام کردو محکم تر گفتم:با اجازه _برسونم نه ممنون خودم میرم _امروز دانشگاه نداشتی؟ _دیگه دانشگاه ندارم دارم خودمو برای کنکور کارشناسی آماده میکنم _رشته ات چی بود؟ _نقاشی«با دقت اطراف از نظر گذروندم خدایا پسره سر نرسه آبروم برهچه غلطی کردما». _پس هنرمندی؟ «ترو جدّت انقدر سوال نپرس الان میاد آبروم پیشت میره» _نه درحدی که بشه اسممو گذاشت هنرمند -ولی هارمونی رنگ لباست میگه که خیلی هنرمندی «چشمام گرد شد در حالی که نگامو به دستش که هنوز گوشی تو دستش بود دوخته بود؛فکرکردم که عجب پسردختر بازیه چه زبونی می ریزه موذ مار خان1به اطراف دو مرتبه یه نگاه سرسری انداختم نه کسی اطراف نبود آخه این وقت بعد ازظهر کی میاد پارک؟!اونم ساعت 2 یه روز زمستونی؟! _به نعیم از طرف من تبریک بگو شنیدم که نامزد کرده لبخندی سر سری و تصنعی زدم و گفتم :چشم حتماً...با اجازه... با لبخند مرموزی گفت:عجله داری نفس پناهی. از لحنش قلبم فرو ریخت و گفتم : آخه خیلی وقته بیرونم باید برگردم به درسام برسم... باز یه تا ابرو شو بالا داد و گفت :خیلی وقته؟ با تعجب نگاش کردم و گفتم:نیم ساعت واسه هوا خوری کافیه«به اطراف نگاه کردم دو تا پسر از دور میومدن نکنه این باشه یعنی طرف با دوستش اومده؟وای نه چه واویلایی بشه جلوی این آرمین از کجا معلوم که اینا باشن؟اگر باشن چی؟نه به ریسکش نمی ارزه خدا حافظی کن بریم با با خر ما از کره گی دم نداشت _چرا اطرافو انقدر نگاه میکنی منتظر کسی هستی ؟ _وا!نه «چه سریع هم حرف تو دهن آد م میذاره»خداحافظ _خدا حافظ مواظب باش زمین نخوری زمین سره با تعجب برگشتم نگاش کردم و کمی هم اخم کردم تو نگران من بشی؟! مار خوش خط و خال تا نگامو دید سریع گفت: _بابات میگه وقتی برف میاد خیلی زمین میخوری «نگامو آروم ترکردم و سری تکون دادم و بعد به راهم ادامه دادم هنوز 10قدم دور ترنشده بودم که«خشایار» همون پسری که باهاش قرار داشتم همون که 3ماه تموم فقط به هم مسیج میدادیم بدون اینکه نه من بدونم اون واقعا کیه نه اون بدونه هر چیزی که در مورد همدیگه میدونستیم همون چیزایی بود که از خودمون بهم گفته بودیم و حالا مثلا ً خیر سرمون قرار بود برای اولین بار همیدیگه رو ببینیم که البته جناب خشایار خان تشریف فرما نشدن،دیدم شماره اش روی گوشیمه همون شماره رند با کد یک با حرص جواب دادم: _سلام معلومه کجایی ؟ توی این سرما دوساعت منتظر جنابعالی بودم مردم از سرما... _سلام. قلب هری ریخت سریع گوشی رو از رو گوشم برداشتم و دو مرتبه به شماره نگاه کردم نکنه اشتباهی تشخیص دادم شماره ی خشایاره ...ولی نه شماره خودش بود با تردید گفتم:خشا ...ی...یار؟!!!! _آره خودمم _نه تو خشایار نیستی صدای اون نیست!! _چرا خودشم من سر قرارم تو نیستی انقدر عصبانی شدم که یادم رفت مخاطبم تن صدای خشایاررو نداشت با عصبانیت گفتم :_ _چرا الکی حرف میزنی من همین الان از سر جام بلند شدم خالی نبند _من سر قرارم میتونی برگردی و من ببینی _نمیتونم _چرا؟ _بابا انقدر دیر کردی که آخر شریک بابام منو دید دوساعت هم مخ منو با سوال و جوابش خورد یه گیری هم داده بود که من الا و بلا اومدم سر قرار اگر برگردم و منو ببینه که برگشتم ... خب آبروم میره _خب یه کلمه میگفتی آره خودتو راحت میکردی _تو انگارشرایط منو هنوز درک نکردی طرف شریک بابامه میره میذاره کف دست بابام و بعد هم هیهات بابام سر منو پخ پخ خندید و گفت :اینجا که جز من کسی نیست رفته بابا، برگرد _خشایار به خدا خالی بسته باشی دیگه نه من نه تو ها جدی گفت: میگم کسی نیست _خیله خب چطوری بشناسمت؟ _اینجا جز منو تو کسی نیست وقتی برگردی منو میشناسی تمام سرم پر از تردید شد یه خوفی ته دلم افتاد گوشه ی لبمو گزیدم و آهسته بدون اینکه گوشی رو از روی گوشم بردارم برگشتم نگاهم از زمین شروع شد درست 20قدم عقب تر از من یه جنس مذکر ایستاده بود کفش های مردونه _شلوار جذب مشکی پارچه ای...تپش قلب بالا رفت روی کمرم عرق سردی نشست نفسمو حبس کردم و نگاهم و بالا ترکشیدم _یه پالتوی کوتاه ...قدم به قدم نزدیکم میشد نه نه نه اون نیست دیده ایستادم میخواد بیاد جلو یه چیزی بگه ... اونم گوشی دستشه !!! نه خدایا لبمو زیر دندون چنان گزیدم که حس کردم سوراخش کردم صدا از داخل گوشی به گوشم رسید _دیدی چه راحت تونستی منو بشناسی؟«لمس شدم پوزخندش پررنگو پررنگ تر میشد ...گوشیم از دستم سُر خورد افتاد زمین روی برفا ولی دستم همون طور بالا کنار گوشم با فیگورتلفن جواب دادن بالا مونده بود یکی تو سرم زمزمه میکرد «رو دست خوردی »...دهنم باز مونده بود و خشک خشک شده بود چشمام هم از خیرگی میسوخت ... به فاصله ی نیم متر کمتر از من ایستادو گوشیمو از روی زمین برداشت و در حالی که برفا رو از روش پاک میکرد گفت : _تو که گفتی:«نیم ساعته اومدی»چرا خالی میبندی که دوساعته منتظرمی؟ از شک یه بار دیگه با هول زدگی سلام کردم بلندزد زیر خنده و گفت: چند بار سلام میکنی؟«باطری گوشیمو جا انداخت وروشنش کردو یه نیم نگاه به من کرد »و سری با زاویه کم به طرفین تکون داد و بعد نفسی کشیدو چشماشو یه کم درشت کرد و بعد به حالت اول برگردون(درست حالتی که دیمون تو سریال ونپایردایریز میکنه)و گفت : _اه نفس بسته آرمینم دیگه ...گوشی رو به طرفم گرفت و گفت: _بیا بگیر ناگهونی از جا پریدم مغزم قفل کرده بود سریع اولین چیزی که به ذهنم رسیدو گفتم: _فکر کنم من باید برم خونه _خونه ؟ توبا من قرار داری _نَ..من ..نه ..من اومده بودم هوا خوری... _بسته نفس تو با من قرار گذا شتی _من قرار گذاشتم ؟!!!!کی؟!!!! آرمین گوشیشو در آورد و شماره گرفت و موبایلم زنگ خورد نگاه وارفته امو از صورت خونسرد و ریلکس آرمین گرفتم و به گوشیم نگه کردم شماره خشایار بود همون شماره رند کد یک....نگاه یخ زده و ویلونمو به طرف صورت آرمین بلند کردم و گفتم :آقای مهندس!!!! اصلا کار خوبی نکردید شوخی بدی بود آرمین لبخند زد پررنگو پررنگ تر شد بعد به خنده تبدیلش کردو نهایتاً به قهقهه و بعد دوباره چشماشو اونطوری کمی درشت ودر حین حرف زدن کمکم به حالت عادی بر میگردوند کرد و گفت : _ترو خدا دعوام نکن نفس با اخم نگاش کردم به چه حقی منو سرکار میذاره؟با سردی و خشکی گفتم :خداحافظ تا رومو برگردوندم که برم جلوم عین جن ظاهر شد ازظاهر شدن اونطوریش قلبم هری ریخت و نفسی با لا کشیدم :«ییه»...ترسیدم چشماشو ریز کرد و گفت :میخواستم موضوعو یه کم هیجان انگیز کنم...اِم م م ...هیجان انگیز که نه «باز سرشو یه کم اینور اونور کرد و گفت»:جذاب اخم کردم و با حرص گفتم : واقعاً که . _ناراحت شدی؟ _معلوم نیست ؟ یه کم صورتشو آورد جلو دقیق تو صورتم نگاه کرد وگوشه های لب برگردون و گفت:نه تنها چیزی که معلومه اینکه رنگ پوستت تیره تر شده «سریع و بی مهاباد گفت»:برنزه بهت میاد«لبخندی مکش مرگ ما تحویلم داد که خیلی حرصیم کرد پسره پرو خیال کرده منم دخترای بد بخت مردومم که منو هم دست میندازه احمق نکبت پولداره رذل با اون چشمای دریده اش با لحن محکم و جدی گفتم :» _خدافظ _چشماشو دیمونی کرد و گفت :آه نفس چرا آنقدر خدا حافظی میکنی؟ دنبالم راه افتاد و دوباره جلوی راهم سبز شد و با اون قیافه ای که میشد فهمید تو دلش داره مسخره ام میکنه که اون لبخند مزخرف ژیگول رو لبشه گفت:اولین روز قراررو این همه ترش رویی؟ قاطعانه و محکم گفتم :من با شما قرار نذاشتم جناب مهندس _من و خشایار هردو یه نفریم دندونامو از حرص رو هم گذاشتم و،استخون فکم منقبض شده بود از میون دندونای قفل شده گفتم: _آدم که احمق باشه آخر عاقبتش میشه این «به خودم اشاره کردم » لبشو با یه قیافه با مزه ای گاز گرفت و گفت:دور از جون نفس ،نچ دور از جون بابا دخترای عاقل با پسری مثل من قرار میذارن تأکیدی و شمرده گفتم: من، باشما،قرار ، نذاشتم _باز گفتی که ؛ای بابا من دیدم اگر بگم «آرمین هستم»تو با من قرار نمیذاری خودمو خشایار معرفی کردم با حرص گفتم : خشایار ، بیست و سه ساله،مغازه لوازم خونگی،چشم ابرو مشکیه...اینا همه شمایید دیگه؟ _خب اگر میگفتم «خشایار ،بیستو نه ساله ، رئیس شرکت تجاریِ ِ صادرات و واردات چرم ،قد بلند چهار شونه چشمام آبیه ..»حتما می بایستی عقب مونده باشی که نفهمی منم از حرص داشتم منفجر میشدم گوشام داغ کرده بود و گونه هام داشت آتیش میگرفت آرمین لبخندی زد و گفت ـ _تا حالا دقت نکرده بودم وقتی حرص میخوری چقدر جذاب میشی،ولی زیاد حرص نخور همه اش یه شوخی بود با صدای لرزون از بغض و کینه و حرص گفتم : شوخی جالبی نبود ،خداحافظ جدی تر از هر لحظه گفت :ا َه ،باز میگه خدا حافظ _مگه نمیگید شوخی بود خیله خب شوخی کردید خندیدید دیگه تموم شد. با کمی اخم که چاشنی جذبه همیشگیش بود گفت: _اسم و نشونم شوخی بود بقیه اش که شوخی نیست _یعنی چی؟!!!! _خ ُُُ ُ ُ ُ ب «لبخندی زد که گویا پشت اون لبخند دنیایی پوشده و پنهان وجود داره ،کلی نقشه که من ازش بی خبر بودم حس بدی نسبت به لبخندش داشتم »من از تو خوشم میاد با تعجب نگاهش کردم هنگ کرده بودم آرمین از من خوشش اومده ؟ از من ؟ مضحک ترین موضوع دنیا میتونست همین یه قضیه باشه اخمی کردم و جدی در حالی که سرمو زیر انداخته بودم چون طرز نگاهش نوعی خجالت بهم تزریق میکرد ...گفتم:همه ی دخترای دنیا رو ویزیت کردید حالا رسیدید به من ؟ چنان محکم و با جذبه گفت : _این چه طرز حرف زدن با منه ؟«که به جد قالب تهی کردم و یه قدم از ترس به عقب رفتم و سرمو انقدر پایین آورده بودم که چونه ام چسبیده بود به قفسه ی سینه ام و با تن صدای آرومی گفتم: _ببخشید ولی من اهلش نیستم شاکی و طلب کارانه گفت: _ا ِ،جالبه وقتی خشایار بودم اهلش بودی حالا نیستی؟ _میگم که اشتباه کردم اصلا بلند شده بودم که برم ... _تو اگر اهلش نبودی سه ماه قبل باید این مقوله رو ختم به خیر میکردی می بینی نفس تو... قبل اینکه محکومم کنه سر بلند کردم گلایه گونه گفتم : _اصلا برا ی چی به من زنگ زدید؟ _تو چرا جواب دادی ؟الان موضوع تویی نه من تو که ادعا میکنی اهلش نیستی «بهم نزدیک شد انقدر که فقط چند سانتی متر با صورتم صورتش فاصله داشت به عقب رفتم به جلو می اومد و ادامه میداد:چرا جواب یه اس ام اس ناشناسو دادی پس تو هم تنت میخارید هان کرم از خوده درخته ...«اخم کردمو در حالی که به عقب میرفتم و به جلوتر میومد و دریده تر به چشمام چشم دوخته بود خوردم به نیمکت از ضربه ای که لبه نیمکت به پشت زانوم وارد کرد نشستم روی نیمکت و سر بلند کردم و با یه خوفی آشکار نگاش کردم با پوزخندی پیروز صورتشو جلو آوردو گفت :هووووم؟ _شما نگفتید...نگفتید ...کی ...کی هستید«تو جز جز صورتم دقیق نگاه کرد به چشم راستم ،چشم چپم، انقدر دقیق به چشمم نگاه کرد که گفتم تک تک مژه هامو حساب کرد بینیم و آهسته نگاهشو پایین تر آورد روی لبم زوم کرد قلبم ایستاد ترسیدم چی تو سر خرابش میگذره ؟ این مغزش مشکل داره خیال نکنه من از این دخترام و کاری کنه ناشیانه سرمو عقب تر کشیدم بدون اینکه نگاه از لبم برداره پوزخندی زد ...یه چیزی دور مچ دست چپم حلقه شد سریع به دستم نگاه کردم نذاشت آنالیز کنم که چیه دوردستم پیچیده، دستموکشید وبا یه حرکت از جا بلندم کردو گفت:بریم خودمو کشیدم عقب زورش بهم میچربید میکشیدتم امتناع میکردم و فایده نداشت با درد گفتم:ای وای خداااا آقای مهندس ولم کنید این چه کاریه؟!!آخ آخ دستم وااای خدا جون دستم درد گرفت ولم کن ..یییههه بدون تغییر در رفتارش گفت: میریم یه فنجون قهوه میخوریم با تموم قوام دستمو کشیدم و با صدای بلند گفتم: ولم کن ببینم اه ایستاد برگشت نگام کرد بدون هیج احساسی حالا چه بد چه خوب چشماشو کمی ریز کرد و دقیق نگام کرد و نفس زنان از تقلایی که میکردم انگشت اشاره امو مقابلش گرفتمو گفتم :نه آقای شوکت گفتم که من اصلا .... وسط حرفمو بااون صدای باز و تن محکم و کوبندش گفت : _چرا نه؟ _چونکه شما شریک پدر من هستید _سن بابا تو که ندارم شریکش هستم دلیل دیگه بیار _من اصلا تا حالا با پسری دوست نبودم نمیخوام... _خب این چه ربطی داره ؟نبودی حالا هستی اونم با مّنّ. _اگر بابام بفهمه منو میکشه سرشو بالا گرفت باز از افق نگام کرد و گفت: بابات زیر دست من کار میکنه میدونی که بدون اجازه من آب هم نمیخوره ،بدون هماهنگی با من هیچ کاری نمیتونه بکنه ولی مّنّ«مغرورانه تر گفت»:نیازی به هماهنگی با بابات ندارم «با اخم و گیجی گفتم»: یعنی چی؟ _یعنی اینکه اگر بابات بو ببره اولین نفر به خود من میگه بعدشم «پوزخندی زد و گفت» گیرم که بفهمه میخواد چیکارکنه ؟ تموم دار و ندار بابات دست منه اونم بدون سند و مدرک «یه تا ابروشو بالا دادو گفت»: واسه بقا ی مال و اموالشم که شده نمیتونه به مّنّ حرفی بزنه «اه اه چه منم منمی میکنه پسره ی پولدار نکبت به چه حقی بابای منو جلوی روی من کوچیک میکنه فکر کرده کیه ؟تو هیچی نیستی هیچی فقط یه خر شانس که ننه بابای پولدارش براش ارث کلون گذاشتن با حرص نگاش کردم و دندونامو روی هم فشار دادم تا بهش توهینی نکنم حرفی از دهنم نپره از میون دندونای قفل شده ام گفتم : به هر حال من اهل دوستی با پسرا نیستم «نگاهی جاه طلبانه بهم انداخت ودر حالی که آهسته دورم میچرخید گفت»: _تو خیال کردی من علاف تو یه الف بچه میشم که بگی نه و منم برم ؟«لبه ی شالمو گرفت و لمس کرد و خیره شد تو چشمام و گفت:» _من هر چی بخوام به دست میارم و حالا ترو میخوام «از نگاه درنده اش ترسیدم گوشه شال که دستش بودو رو هوا ول کرد و نزدیک تر بهم شد و بو کشیدو نگاهشو بلند کرد و به چشمام خیره شد از این نگاه دریده اش نفرت داشتم » _212-هووووم سلیقه مردا رو میدونی ققدیسه خانوم خوشم اومد سرشو عقب کشید و و در عوض با یه حرکت شال پشمین سفیدمو از قسمت جلو تو چنگ گرفت ومن به جلو کشید و چشم تو چشمم شد و گفت : اگر با من نباشی تموم رابطه سه ماهت با من کف دست باباته همه اس ام اسایی که برام فرستادی رو دارم نمیخوای که برعکس تحریکش کنم ؛اونم علیه تو؟ تنم یخ کرد حس کردم فشارم افت کرد که پشتم اون طوری می لرزید با وحشت نگاهش کردم گیرم انداخته بود درست عین یه عنکبوت که حشرات دیگه رو در تارهای نا مرئیش اسیر میکنه،اگر بابا بفهمه آبروم میره پیشش ،اعتمادمو از دست میدم منو میکشه به خاطر اینکه با مهندس دوست شدم تا حالا از گل نازک تر بهم نگفته خیلی بهم ایمان دارن اگر میفهمیدن دیدشونو نسبت به خودم خراب میکردم _من با آبروی بابام بازی نمیکنم _خب بازی نکن،اگر«شالمو رها کرد و رو شونه هام مرتبشون میکرد که کلافه یه قدم به عقب رفتم و منتظر نگاش کردم پوز خندی از کارم زد و گقت: _اگر تو با من نباشی مطمئن باش که روزای خوبی در پیش واسه تو و بابات نیست خب به هر حال ماجرا رو جوری باید جلوه بدم که تو مزاحمم شدی پس رو شراکتم با پدرت هم تاثیر خواهد داشت و اون موقعه است که نفس حسین پناهی(پدرمو میگفت )بی نفس میشه ولللللللییییی عزیزم «دوباره شروع کرد به دورم چرخیدن و پشت سرم ایستاد و دهنشو نزدیک گوشم کرد و گفت :»با من باشی بابات هیچی از قضیه نمیفهمه به روبرو نگاه کردم ازش میترسیدم دیگه نه راه پس داشتم نه پیش دومرتبه اروم تو گوشم گفت :می خوای تصمیم بگیری اینم در نظر بگیر عزیزم که خوشی خونواده ی پناهی در دست توا ِمیدونی چرا؟ چون من ترو میخوام واگر تو پسم بزنی مجبورم حرصموسر سرمایه اتون توی شرکتم خالی کنم تموم دارای پنجاه و خرده ای ساله ی بابات تو شرکت من خوابیده میدونی که؟ با وحشت برگشتم نگاش کردم چرا انقدر پس فطرته؟چطور انقدر راحت از مال خوری حرف میزنه؟داره تهدیدم میکنه ؟یه قدم به عقب رفتم و گفتم : _تهدیدم میکنید؟ شونه بالا انداخت وگفت: تو اسمشو میذاری تهدید؟من اسمشو میذارم راهنمایی برای اینکه تصمیم درستو بگیری بهش نگاهمو دوختم دل چرکین بودم و پر از حرص و ترس دل آشوبه ای داشتم که خدا میدونست چقدر وسعت داشت تموم دار و ندارمون تو دستاش بود اونم بی مدرکو سند؛ اسمش این بود که بابا شریک یک چهارم شرکته ولی ما هیچ وقت هیچ سندی رو ندیدیم نمیدونستیم قضیه این اعتماد بابا چیه ولی همین که سود سرمایه اش ماه به ماه به حسابش میومد و مدیر اجرائی بود انگار براش کافی بود همیشه یه دل شوره بزرگ نسبت به این کوتاهی بابا داشتیم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم حماقت من باعث بهم خوردن این شراکت و دستمون تو حنا موندن بشه اصلا نیازی به فکر نیست ارمین زده بود به هدف بی رد خور نقشه میکشید؛ بابا گفته بود که با وجود سن کمش ولی تجارت اونو یه گرگ کرده که یه تنه صد نفررو حریفه حالا دارم با تک تک سلول های بدنم این حرف بابا رو درک میکنم اون یه گرگه یه گرگ چشم آبی . چیکار باید بکنم ای کاش مامان یا نگین این جا بودن هیچ وقت عرضه نداشتم خودم به تنهایی تصمیم بگیرم همیشه مامان یا نگین برام تصمیم میگرفتن ،تصمیم کبری ی من برای زندگی انتخاب لباسم بود نه این تصمیمی که هم رو آینده خودم تاثیر میذاره هم رو آینده هفت نسل بعد از خودم... باید چیکار کنم؟ تصمیم درست چیه؟ با ید بیشتر فکر کنم ناگهونی گفتم: _به من وقت ..... _نع «اومد جلو تو صورتم چشم گردوند و» گفت: همین الان بغض کردم خیلی ازش میترسم داره مجبورم میکنه نه اینکه انتخاب کنم چرچیل آره درست عین چرچیل موذیه ... نفس نفس قبول کن آرمین یه دختر بازه نترس قانون های تو خسته اش میکنه و وقتی به مراد دلش نرسه ولت میکنه اینطوری هم حرف اونو گوش دادی هم از خونواده حمایت کردی... آرنجمو گرفت و کشید به طرف خودش تقلا کردم ولی باعث شد اون یکی آرنجمم میون چنگش بگیره و منو به جلو تر بکشونه کف دستامو رو قفسه سینه اش گذاشتم و خواستم هولش بدم ولی زورم نمیرسید حتی یه اینچم تکون نمیخورد لبخندی پیروز مندانه زد و گفت:بیشتر بیشتر تقلاکن اینطور جذاب تر میشی بی مهاباد زدم زیر گریه و با التماس گفتم: ولم کن تروخدا من به دردت نمی خورم من املم هیچی بلد نیستم اهل هیچی نیستم حوصله اتو سر میبرم ،کلافه ات میکنم خودم میگردم یه دختر اهلش برات پیدا میکنم فتو کپی خودم با لحنی آمیخته از حرص و شعف گفت: _من اصلو میخوام نه کپی انقدر هم از خود گذشتگی نکن بعدشم «لبخندی پهن لبش کردو خواهانه نگاه توی صورتم گردوند و باز زوم کرد رو لبام از میترسیدم وقتی این کارو میکرد و،آروم با صدای خفه گفت:» _خودم بهت یاد میدم عزیزم غصه نخور حس خطرم انقدر زیاد بود که قدرتمو زیاد کنه با تمو قدر هولش دادم و جیغ کشیدم ولی...عین کوه می بود لامصب چرا قدرت من در برابرش ضعیفم؟ ...نا امید با ترس و گریه نگاش کردم و گفتم :خواهش میکنم ...آقای شوکت...«یهو رهام کرد از حرکتش جا خوردم جدی شد باز و سرشو بالا گرفت و پر جذبه با اون صدای باز و کمی بم که وقتی محکم حرف میزد ته قلب آدم از صداش میلرزید گفت:» _نمیخوای به من پا بدی نه؟ با همون گریه و نفس زنان از ترس و تقلا نگاش کردم و گفت : _خیله خب«گوشیشو در آورد و شماره ای رو گرفت با تعجب نگاش کردم و جدی تر نگام کرد و گفت:» _جناب پناهی...سلام ... شوکه نگاش کردم مغزم از کارش سوت کشید لال شده بودم انقدر شوکه بودم که نفس کشیدن هم یادم رفته بود ولی در عوضش تپش قلبم انقدر بالا رفته بود انقدر بالا که انگار قلبم تو سرم میزد انگار تو تنم برف ریخته بودن ولی از درون از کاری که داشت میکرد میسوختم ... باخشم و جدیت گفت : آقای محترم این چه وضعش؟ اصلا خبر دار... این صدای من بود؟!!!که با هول وولا و التماس گفتم: _باشه باشه هر چی تو بگی اون همه خشم تبدیل شد به یه لبخند پیروز مندانه ؛بدون اینکه تلفن و قطع کنه گوشی رو آورد پایین به دستش خیره شدم همون طور هنگ کرده نگاش میکردم و با همون قیافه که فریاد میزد :«من استاد شیطانم»نگاهی بهم کرد وگفت: _دفعه ی دیگه واقعا زنگ میزنم خواستم حالو روزتو یه بار تجربه کنی که رو حرف من «نه » نیاری با حرص و نفرت نگاش کردم و با شیطنت و هیجان سرشو تکون داد و گفت: _چی ؟چی میخوای بگی؟ _با حرص و دندون قروچه گفتم : پس فطرت (این یعنی نهایت شجاعتم) با شیطنت اخمی کرد و گفت : بی ادبی ممنوع _تو از قدرتت سوء استفاده میکنی یه کم تصنعی فکر کرد و سری بازاویه ی کم به طرفین تکون داد و گفت: _اوووم ،خب آره چیز شاقی کشف نکردی _به چی میخوای برسی؟«اشکامو با حرص پس زدم وادامه دادم:»چرا برات مهمه که من با هات دوست بشم؟ اومد نزدیک انقدر نزدیک که فقط 2-3 سانتی با صورتم فاصله داشت نفساش به صورتم میخوردبوی ادکلنش تا توی مغزم فرو رفت قلبم به تپش افتاده بود تو چشمام نگاه کرد برق شیطنت گذر کردو لبامو حریصانه نگاه کرد هر آن ممکن بود ببوستم!! اونم آرمین تو مخیله کی میگنجید که تو مغز من بگنجه؟ از ترس داشتم قالب تهی میکردم ... لبخندی از اون ذات خرابش روی لبش نشست ... خوب که ترسودتم سرشو کنار گوشم اورد و گفت : چون ازت خوشم اومده به عقب رفتم و با تعجب گفتم : بعد سه سال یهویی خوشت اومده؟!!! سرمو به زیر انداختم آهسته گفتم : _با من نمیتونید به اهدافی که در سر دارید برسید فاصله رو پر کرد و اومد جلو با لبخندی از شیطنت گفت: _چه اهدافی «تو قرنیه چشمام از چپ به راست و از راست به چپ مانور تند رو میرفت»هوووم؟ _همون هدفی که پشت این قیافه غایم کردید با هیجان بیشتر و شیطنت پررنگ تر آروم تر گفت:متوجه نشدم ،چه هدفی عزیزم؟«قلبم فرو ریخت لعنتی چرا لحنت اینطوریه ؟ اه خاک بر سرم کنن چرا بلد نیستم من از پا بندازمش... تلخی ادکلنشو ته گلوم حس میکردم نگاهش با گناه داشتم حس میکردم ،عذابم میداد به عقب رفتم و گفتم :من باید برگردم عادی نگام کردو گفت":میرسونمت _نه ممنون خودم میرم تر جیح میدم با تاکسی برم _گفتم : میرسونمت «از لحن محکمش جا خوردم و با تعجب نگاش کردم وگفت» _عادت کن که رو حرف من حرف نزنی چون منو طوفانی میکنی خدایا ،خدایا غلط کردم ترو قران منو از شر این دیوان جانی نجات بده... _ماشین مو اون دست خیابون پارک کردم «اشاره کرد به یه آئودی مشکی رنگ لامصب چی ماشینی داره بازم به این اعتقادم که دنیا برای پولداراست رو آوردم بذار یه بار دیگه تلاشمو بکنم گوشه آسین پالتو شو گرفتم تا از حرکت بایسته و وقتی ایستاد یه نگاه پرسشگرا بهم کرد به زور آب دهنمو قورت دادمو گفتم : _ببین من مطمئنم که از من خوشت نیومده چون اگر خوشت اومده بود چرا توی این سه سال به من بی توجه بودی پس معلومه که.... پرید وسط حرفمو خیلی جدی با تن صدای محکمشو چاشنی صورتش که اخم بود سر شو آورد نزدیکو گفت: _چون سه سال پیش غیر قابل تحمل بودی ولی الان فرق کردی _من اصلا شبیه اونایی نیستم که انتخاب میکردید نگاه (به خودم اشاره کرد ) نگاهم کرد از همون فاصله نزدیک چشمای فیروزه رنگشو ریز کرد حالا دقیق تر مویی تر جز به جز صورتمو از نظر گذروند و گوشه ی لبشو جویید و بعد خونسرد سرشو به عقب کشید و گفت: _آره این مدل ابرو بیشتر بهت میاد ،خب نگات کردم چی؟. نفسی مأیوس از دهن خارج کردم و با شونه های افکنده گفتم :وااای اخمی از گنگی کرد و گفت: وای ؟!وای... یعنی چی؟!متوجه نمیشم! _من یه دختر آفتاب مهتاب ندیدم(با لحن مسخره اش و چشمایی که مدل دیمون میکرد)«وقتی میگم دیمون یعنی همون درشت میکنه چشماشو بعد کم کم به حالت عادی برمیگرده قابل توجه » گفت: _واااای ، سور پرایز ،«جدی سر شو جلو آورد و گفت»: _خب منم واسه همین تو رو میخوام با حرص پامو زمین کوبیدمو گفتم : _من ترو نمیخوام خونسر شونه بالا انداخت گفت _مشکلی نیست عزیزم کافی دو هفته با من باشی اون موقعه این تویی که مشتاق منی. نفسی آه وار کشیدم و دنبالش به راه افتادم قدم تا شونه هاش بود با این که لاغر مردنی نبودم بلکه جز دخترای شاسی بلند محسوب میشدم ولی بازم از من درشت تر بود درست هیکل یه ورزشکارکه فیت نس کار میکردو داشت خببببب...یه اعتراف که هیکلش بی نظیره همین طور که تو فکر بودم ازش جلو افتادم و اون افتاد پشت سرم سنگینی نگاش اینو بهم فهموند که پشت سرمه انقدر نگاهش قوی بود که ایستادمو در جا برگشتم و بهش نگاه کردم تا دیدمش گفت: _بهتر یه کم لاغر بشی وای انگار بد ترین فحش دنیا رو بهم داد یه جور داغ کردم که مشتمو کنار پام گره کردمو از میون دندونای قفل شده گفتم : _تا حالا نشنیدی نباید در مورد دو تا موضوع با یه خانم صحبت کرد اولی سنشه و دومی هیکلش؟ لبخندی پهن و با شیطنت و موذ ماری روی لباش نقش بست و گفت : ا ُ! به خانم بر خورد ؟«سرشو کمی کج کرد طرف راست و چشماشو ریز کرد و خیره تر نگام کرد و گفت :» _ولی عزیزم من هرکسی نیستم «با چنان حرصی نگاش کردم که باعث شد قهقهه ای سر بده که منو در مرز آتیش گرفتن برد حس میکردم هر آن از چشمام آتیش بیرون میزنه از خنده ایستاد و بهم نزدیک شد و صورتشو جلو آورد و گفت : _به نظر من که این روزا سوگلیم شدی هر جوری که باشی خواستنی ای داف شاسی بلند من!«دلم میخواست بزنم تو دهنش ولی توان تا این حد جسارتو در وجودم نداشتم ؛آرنجمو گرفت و گفت» :بریم آرنجمو از تو دستش کشیدم بیرون و خودم به راهم ادامه دادم که باعث شد یه پوز خند بلند بزنه انقدر که من صدای پوز خندشو بشنوم فکرمو نظری که در مورد هیکلم داده بود بهم ریخته بود اه لعنتی من که چاق نیستم چرا ازم ایراد گرفته ؟حتما باید شبیه اسکلت تو آزمایشگاه باشی که از نظر این پسرا خوش هیکل بیای ...دندونامو رو هم فشار دادم و زیر لب گفتم دیگه شام نمیخورم...باید ورزش کنم ،شاید بهتره یه قرص لاغری بخرم ؟ معتادنشم شنیدم تو قرص لاغری ها شیشه میریزن... نه ولش کن همون ورزش میکنم ... اه سخته ...نه ولش کن شامو حذف میکن... _اینور، اینور... الو...اینجا از حرکت ایستادم دیدم ماشین خوشگل دو درشو رد کردم ببین چه عروسکی زیر پاشه یعنی مایه اش چقدره ؟ از نعیم شنیده بودم یه پورشه شاستی بلند داره !!! آرزوی خیلی از دخترا ست که سوار یه همچین ماشینی و کنار همچین پسر خوشگل و خوشتیپی بشینن ولی من... اصلا حس خوبی که ندارم هیچ بلکه درست مثل یه اسیرم که دارن مدرن باهام برخوردمیکنن سوار ماشین شیک میکننم و بهم میگن «عزیزم» و احتمالن چندین جای شیک هم میبرنم ولی ماهیت این رابطه همون اسارت... چقدر ازش میترسم غیر قابل پیش بینی تا حد زیادی خود خواه انقدر که همه رو به خاطر خودش نادیده میگیره ،قدرتی که پول به اون داده اونو تبدیل به آدمی کرده که با همه چیز تجاری برخورد کنه (یا باهام دوست میشی یا سرمایه اتون پر)یا به (حرفم گوش میدی یا اس ام اسات تحویل بابات میدم )لعنت به تو هیچی از انسانیت سرش نمیشه یادمه یه بار یه جلسه کاری تو خونه ی ما برپا شد آرمین،بابا ،چند تن از کارمندایی که پست مهمی توشرکت داشتن حضار این جلسه بودن جلسه تو پذیراییمون بود ؛منو نگین هم توی هال نشسته بودیمو تلویزیون نگاه میکردیم که یهویی اون عربده ای که آرمین سر اون کارمند بی نوا زد نصیب هیچ بنی بشری نکنه رو شنیدیم، من جای کارمنده قالب تهی کردم و از ترس چسبیده بودم به نگین ،الهی بمیرم بیچاره کارمنده سرشو انداخته بود پایین و فقط میگفت:چشم درستش می کنم جناب مهندس «از اون به بعد بود که هر وقت آرمینو میدیدم انقدر مراقب رفتارم بودم که یه وقت یه کاری نکنم که به مزاج مبارک آقا بد بیادو به تیریش قباش بر بخوره و از اون داد قشنگا سر منم بزنه الحمدالله هم که نه از ننه جانم ابایی داره نه از پدر جان و شیرین منو جلوی همه خرد بکنه اصلا انگار جای دل تو سینه اش سنگه همه رو به چشمه نوکر وکنیز می بینه چقدر دوست داشتم از پا افتادنشو نسبت به یکی ببینم ،هیچ وقت یادم نمیره یه سال خونواده من و به باغش دعوت کرد ،یه باغ خوشگل و بهشت مانند تو کردان کرج داره وای فردوسی برا خودش بود، شنیده بودم که باغ پدریش بود خیلی هم این باغ براش مهمه و با ارزش چه عجب یه چیزی واسه اش ارزشمند بود! خلاصه پشت این باغ یه حیاط پشتی بود که بکر و دست نخورده تو تموم این حیاط پر از گلای نرگس خودرو بود عطر نرگسا تو فضا پیچیده بود کنار اون آبی که از صخره های کوه کنار باغ به حیاط جاری بود محوطه ای ساخته بود که نا خدا گاه تورو جذب خودش میکرد دقیقاً بلایی که سر من اومد و وارد اون منطقه ممنوعه شدم که آرمین در قانونش تأکید داشت که به اون قسمت باغ کسی نره... من رفتم...و جای بهشت آرمین جهنمی برام ساخت که تاعمر دارم یادم نره که وقتی مکانی ممنوعه غلط بکنم پامو بذارم توش... همین که منو توی اون مکان پشت حفاظ دید خون تو چشمش نشستو عین شیر نعره زد«کی به تو اجازه داد بیای اینجا؟کی بهت گفت که میتونی هر کجا که دلت خواست بری؟من؟صاحب خونه منم یادمم نمیاد که بهت همچین اجازه ای داده باشم ،بیرون همین الان بیرون...»یعنی مردم از خجالت انقدر شرمنده شده بودم که دلم میخواست بمیرم اون روز از اون لحظه که صبح بود تا خود شب یه جا نشستم و از جام جُم نخوردم ،انقدر خودمو سرزنش کردم،فحش دادم و نفرین کردم که آخر هم روی همون کاناپه ای که نشسته بودم خوابم برد وااااییییی که خدای من، تموم خاطرات من از این پسر، بده من چطوری الان نشستم کنارش ؟!!! موبایل آرمین به صدا در اومد ،گوشیشو از جیبش در آورد و نگاهی به صفحه گوشییش کرد و گفت:باباته قلبم هری ریخت با ترس نگاش کردم و خونسرد و خشک جواب داد: _الو..سلام....چی شده؟...الان جاییم نمیتونم بیام...کی گفت شما جلسه رو بندازید جلو؟..«جدی تر و بلند تر گفت»:جواب منو بده جناب پناهی...«بیشعور چرا با بابام اینطوری حرف میزنه ؟»..رئیسه اون شرکت کیه ؟من یا شما؟...اگر منم پس چرا شما تصمیم میگیرید؟...«با حرص نگاش کردم گستاخ ببین چه منم منمی میکنه،هر چی نباشه بابای من جای باباشه حق نداره انقدر گستاخانه باهاش حرف بزنه »به من نگاه کرد و با لحنی آروم تر ولی در عین حال همون طور جدی گفت:جناب پناهی من الان یه قرار شخصی دارم نمیتونم بیام ، «تأکیدی گفت»:اون جلسه ای هم که به اختیار خودتون به جلو انداختیدو موکول میکنید به همون زمانی که من تعیین کرده بودم«ببین چه دستوری به بابا میده انگار بابا نوکرشه بیشعوووور» تلفنو قطع کرد و نگاهمو ازش گرفتم بهم نیم نگاهی انداخت که از گوشه چشم دیدم و گفت: _میدونستی بابات خیلی حس ریاست داره ؟«با حرص و نفسایی سخت که از بینیم دم و باز دم میشد نگاش کردم و خونسرد به روبرو نگاه کردو گفت:» _نمیدونه جاش کجاش؟ _لطفا در مورد بابام این طوری صحبت نکنید به طرف پنجره ام نگاه کردم به فضای سفید پوش شهر ... با شیطنت گفت: _چیه بهت بر خورد؟ _بله _خب اخلاقمه چیکار کنم خوشم نمیاد کسی جای من تصمیم بگیره یا کاری بکنه ،حالا بابات یا هر کس دیگه ای پنجه های دستموآهسته به معنی تمومش کن بالاگرفتم و نفسی کشیدم تا تسلط خودمو به دست بیارم ،آهسته گفت: _حس خوبی نداری؟ برگشتم نگاش کردم و با تعجب گفتم :چی؟!!!! آرمین مغرورانه سر بالا گرفت وگفت: _این که با منی؟ دهنمو باز کردم که بگم«وای معلوم نیست دارم بال در میارم تو نهایت آمال و آرزو هام بودی فدات شم ..که لبمو گزیدم و نفس فوت کردم تا خودمو کنترل کنم و بعد رو مو برگردوندم به طرف پنجره و گفتم : خواهشاً به داخل کوچه نرید من پشت کوچه پیاده میشم «با شیطنت گفت»: _چرا میترسی کسی تو رو با من ببینه ققدیسه خانم؟ _بله دقیقاً«با همون لحن مملو از شیطونی گفت » _آخه هوا سرده میترسم سرما بخوری نگاش کردم یه نگاه عاقل اندر سفیر لبخندی پهن لباش کرد و کش دار گفت: _باااااشه« و سریع ترمز کرد اومدم پیاده بشم که قفل در های ماشینو زد و برگشتم با گنگی اخمی کردمو پرسش گرا نگاش کردم و جدی گفت»: من تاکسیت نبودم«با تردید از جمله ای که گفت، گفتم:» _خیلی ممنون که نگه داشتید آقای شوکت و به حرفم اهمیت دادید لبخندی با شیطنت زد و با هیجانی مشعوف لب پایینشو زیر اون دندون های ردیفش کشید و نگاهی عمیق و تیز به چشمام دوخت و گفت: _آرمین گنگوارانه نگاهش کردم و سری به طرفین تکون دادمو گفت: _دیگه برای تو آرمینم سری تکون دادم و گفتم : باشه خدا حافظ «تا اومدم نگامو ازش بگیرم گفت »: _میدونی نفس من یه حساسیت دارم که اگر اُد کنه بد جور گرد و خاک میکنم با وحشت نگاش کردم و در جاش جا به جایی شد و گوشه شالمو میون انگشتاش گرفت.... دوباره اون خال کوبی رو روی پشت دستشو دیدم !..._ _چون تو در حال حاضر صنم جدیدی با من پیدا کردی من باید این قانونو بهت بگم ..«بدون اینکه گوشه شالمو رها کنه نگاهی برانداز کننده به سر تا پام انداخت و بعدچشم به چشمم دوخت و گوشه لبشو جوییدو با لحن محکم وتن صدای آروم گفت: _اگر تا زمانی که بامنی حتی اگر «انگشت دست آزادشو بالا آورد و گفت:»حتی اگر یه اس ام اس به پسری ،مردی بزنی یا جواب اس ام اسشو نو بدی چه برسه به اینکه با هاشون قرار بذاری یا احیاناً دوست بشی یا هر غلط بیجای دیگه ای دور از چشم من انجام بدی ...«لبخندی پهن لبش کرد و نفسی کشید وبا مهربونی تصنعی به صورتم نگاه کرد و گفت:»من سر اون کسی رو که جرئت کرده به قلمروی من نزدیک بشه و با تو قرار بذاره و جرئت کرده با تو باشه رو ، تویی که به من خیانت کردی رو «چشماشو رو هم گذاشتوباز کرد و گفت :» بلایی میارم که مرغای آسمون براش ختم قران بگیرند آهسته دستشو از رو شالم کشید روی بازوم خودمو کمی جمع کردم دوست نداشتم لمسم کنه حتی از روی لباس ولی اون حتی با این عکس العملم هم از کارش منصرف نشد و بالاخره رسید به انگشتای دستم و با اون دست گرم و تب دارش دست سرد و یخ زده امو گرفت و در حالی که به انگشتام نگاه میکرد و دستمو میون انگشتاش با ظرافتی ماهرانه لمس میکرد و تپش قلب منو بالا وبالا تر میبرد و تنمو مور مور میکرد گفت: _من متنفرم از این که نفر دوم زندگی کسی باشم «چشمای وحشی دریده اشمو به طرفم بلند کرد بدون اینکه سرشو بلند کنه؛ فیگوری ترسناک وجذاب بود »ادامه داد: _و کسی بهم دروغ بگه «سرشو آهسته بلند کرد و بلند تر و بم تر گفت»: منو بازی بده «نگاهشو از چشمام سر داد و به لبم رسید و خیره با همون حس قبلیش نگاه کرد چند ثانیه گذشت هول کرده بودم که اینطوری نگاهم میکرد یهو چشماشو بلند کرد و گفت:کسی که بهم خیانت بکنه زاده نشده نفس با وحشتی نگاهش کردم که فهمید حسابمو به کرامت الکاتبین سپردم پشت دستمو با شصتش نوازشی کرد و بعد به دستم نگاه کرد انگار عصبی بود گردنش داشت سرخ میشد سکوت کرده بود و فقط به دستای یخ زدم نگاه میکرد دلم میخواست بگم «ارواح خاک مرده هات بیخیال من شو من اصلا آدم نیستم بذار برم میخوام فرار کنم و تا ته دنیا هم تاریکِ دنیا بمونم» _تو تاحالا با پسری نبودی «بهم نگاه کرد آروم تر شده بود ادامه داد»: _این یعنی یه پوأن مثبت برای تو من نمیذارم کسی به قلمروی من نزدیک بشه، دست دراز ی و تجاوز کنه و تو الان تو قلمروی منی«دَدَم یاندی، بشکنه دستی که 3ماه قبل جواب اون اس ام اس ناشناس لعنتی رو دادم ای کاش میتونستم دادبزنم بگم «برو بابا مگه اسیر گرفتی...»با اون حرفایی که من تو اس ام اسام زدم ؛اگر به بابا نشون بده فاتحه ام خونده است ...» _باید برم خداحافظ دستمو ول کردو قفل در رو زد و گفت : _گوشیتو خاموش نمیکنی ،از این کار خوشم نمیاد چون اونوقت میام جلوی در خون اتون سری تکون دادم و پیاده شدم ...
ادامه دارد...............

بازی آنلاین
آپلود عکس


برای ناهار بریم بیرون.-نه یه وقت یکی میبینتمونآرمین-مثلا؟ً-مثلا نعیمآرمین-نعیم که شرکته و بدون اجازه من حق ترخیص نداره ،ساعت 2 میام دنبالت-نه من نمیا...باز با همون لحن محکمو دستوریش گفت:-نفس!اصلا خوشم نمیاد وقتی بهت حرفی میزنم تورو حرفم حرف بزنی ،یاد بگیر که من از حرفم برنمیگردم دو میام دنبالت چرا شرایط مو درک نمیکنه که نمیتون هر وقت دلم خواست بیام بیرون مأیوس گفتم:-دم خونه امون میای؟ دم خونه نه همون جایی که دیروز پیاده ام کردی، بیا آرمین- خیله خب -خداحافظ «گوشیمو قطع کردم نگین برگشت تو اتاق عذاب وجدان داشتم دوست نداشتم با خواهرم قهر باشم برای همین دل جویانه صداش کردم :»-نگیــــــــن جو...ون -زهرمار-نگین قهر نکن دیگه اجی جونم خب توهم اشتباه کردی نباید منو بپای همون طور که من تو رو نمی پام -به درک با هر کی که میخوای حرف بزنی حرف بزن فقط خودتو عین من که تو هچل اون نامرد افتاده بودم نندازیمامان اومدو گفت:بلند شدید یا هنوز تو تختتونید ...خلاصه بعد صبحونه مامانو صدا کردم که بگم میرم انقلاب دنبال کتابای منابع کنکور که دیدم مامان زیر لب داره غر میزنه باتعجب گفتم :-مامان با خودت حرف میزنی؟!!!مامان چپ چپ نگام کردو بعد گفت:-از دست بابات بایدم خل بشم -بازم بابا؟!مامان- دیشب اومده تو اتاق میگه «ناهید فکر کنم این مهندس داره یه کارایی میکنه »میگم :یعنی کلاه برداری؟میگه«نه بابا امشب دیدم هوش و حواسش می پره»بند دلم پاره شد یا ابوالفضل فهمیدن ان لله و ان علیه راجعون نفس از دنیا مرخص شدی بابا فهمید به مامانم گفت.-کُ ،کُج...کجا می پریده مامان؟!!!مامان- میگه «یه بار حواسش نبودرفتم تو کوکش دیدم تو نخ نگین ِ»با تعجب دادزدم :نگیــــــــــن؟!!!!!مامان-اِِِه چته پرده گوشم پاره شد-نگینو می پاییدش ؟!!!«قلبم به تپش افتاده بود بیا دیدی رو دست خوردی بدبخت با تو هست به نگین خط میده بغض گلومو گرفت نه از اینکه با نگین هم هست به خاطر اینکه منو مسخره کرده حس میکردم منو یه کودن ِاحمق فرض کرده...مامان-غلط میکنه دختر منو میپادبا عَره و اوره و شمسی کوره بوده حالا رسیده به نگین؟ناباورانه گفتم:-نه بابا،مامان حتما بابا اشتباه کردهآرمین انقدر هاهم رذل نیست یعنی هست؟من خوش خیالم ؟نفس، باید روبه رو کنی باهاش نمیشه بیگداربه آب زد ...مامان-من که ندیدم اگر میدیدم اون چشمای دریده اشو از کاسه در میاوردم-مامان مطمئنی که به نگین نگاه میکرد؟مامان-من؟نه بابات میگفت که البته آقا اصلاً هم بدش نیومده بود ایش دیگه داره همه چیزو به چشم تجارت میبینه من که جسد نگینم رو دوش این شوکت دله نمیذارم بابای خجسته ات که تا ته قضیه رو واسه خودش رفته میگه اگر نگین با مهندس ازدواج کنه جا پای منم محکم میشه بی عقلی کرده سندی واسه سرمایه گذاریش نگرفته حالا میخواد بچه ی منو قربانی حماقتش بکنه خوابشو ببینه که من بذارم ؛نفس من دیگه از دست بی فکریای بابات خسته شدم کی دست از این همه خراب کاری بر میداره خدا میدونه منو پیر کرد این مرد ،پیر....من دیگه چیزی نمیشنیدم تمام فکرم شدآرمین ،ِکی ِکی نداشتم ببینمشو بهش بگم من خر نیستم فهمیدم بازیم دادی و این رابطه رو تمومش کنم،چطور میتونه با دو خواهر هم زمان باشه؟تازه صبح هم که بین منو نگینو بهم زد وا..ایــــــی آرمین تو شیطونو درس میدی منو بگو که حرفاشو داشتم باور میکردم خدایا من یه احمق زود باورم...مامان-چیکار میکنی آبو ببند دوساعته زل زدی به سینگ و آبم الکی بازه !!!«دستکش ظرف شویی رو دراوردم و به طرف اتاق رفتم نگین داشت با موبایلش حرف میزد تامنو دید گفت:بعداًبهت زنگ میزنم خدافظ با کمی حرص گفتم :مزاحم شدم نگین خونسرد گفت:نه حرفم تموم شده بود یعنی داشت با آرمین حرف میزد دلم میخواد جیغ بزنم و بگم «نگین اون هر دومونو به بازی گرفته» حتما با نگین زودتر از من دوست شده، نگین از پسرای خوشتیپو خوشگل خوشش میاد قاب نگینو دزدیده ای خدا... گوشیمو برداشتم برای آرمین اس زدم:-من تا یه ساعت دیگه میخوام برم میدون انقلاب کتاب بخرم اگر میخوای با من بیای تا یه ساعت دیگه وقتتو تنظیم کنسریع زد :هر جور راحتی عزیزمپوزخندی زدم ؛پسره زبون باز حتما به نگین هم میگه عزیزم ؛نعیم راست می گفت:«که اون یه دختر بازه و وجود دخترا اصلا براش مهم نیست»تا آماده بشم حدود یه ساعت شد یه شلوار جین جذب مشکی پوشیدم بامانتوی مشکی و کت پشمی طوسی و شال مشکی طوسی ،از جا کفشی اون بوت جیرطوسیِ مدل اسکیموهامو باکیفمو برداشتموو نگین که تا حالا نظاره گر بود گفت:کجا به سلامتی؟-میرم انقلاب کتاب بگیرم نگین با موذی گری گفت:واسه میدون انقلاب انقدر تیپ زدی؟!!!-من؟تو تاحالا دیدی بودی من انقدر ساده برم ؟نگین گیر نده ها حوصله ندارمنگین-باز که هاپو شدی!-خداحافظرفتم با مامان هم خداحافظی کردم وزدم بیرون تا پامو تو کوچه گذاشتم یه ماشین با سرعت 50-60 تا اومد تو کوچه!به سمتم یعنی خشک شدم گفتم مردم تموم شد فقط چشمامو بستموصدای جیغ ترمزتو کوچه پیچید خودم آماده ی دیدن جناب عزرائیل کردم..-نفس «غش غش میخندید بیا همین مونده بود حضرت عزاییل منو مسخره کنه جون گرفتنم انقدر خنده داره ؟چقدر هم صداش شبیه آرمین!» بیب،بیب بیب...بوق ماشینه؟-اَی بابا نفس باز کن چشاتو دیگه بی جنبه نترس نزدم بهت،الو جون؛ عزیز...چشمامو باز کردم دیدم واقعا آرمینِ !سرشو از شیشه طرف خودش از همون پورشه شاستی بلندی که تعریفشو از نعیم شنیده بودم ،بیرون آورده و نیشش تابنا گوشش بازه و دندونای ردیفشو به نمایش گذاشته با حرص زدم رو کاپوت ماشینشو قهقهه ای سر دادو گفت:خیله خب ببخشید -فکر کردین خیلی با مزه اید؟راهمو گرفتم رفتم پیاده شد اینو از صدای باز و بسته شدن در ماشین فهمیدم دنبالم راه افتاد و گفت:نفس بیا بریم اه بی جنبه نباش دیگه ،ببخشید ... نفس ...اکسیژن..«باز خندیدبا عصبانیت برگشتمو تا نگاهمو دید با خنده گفت:»-اوه اوه اخمارو برم-انگار شما از شوخیای خودتون خیلی لذت می برید جناب مهندس ؟با همون لحن مسخره و شیطونش گفت:-وای نفس ترو خدا اینطوری رفتار نکن من می ترسم «باز زد زیر خنده و با همون حال گفت:»-حالا چرا انقدر رسمی حرف میزنی؟-من با کسایی که صنمی با هاشون ندارم رسمی حرف میزنمبه سرعت نور رنگ خشم تو چشماش دویید وتبدیل به همون آرمین جدی و خشک شد ،تا عصبی میشد گوشاش سرخ میشد !!!و رگ کنار گردنش متورم میشد و گردنشم مثل گوشش قرمز میشد!!!الان دقیقا همون نشونه ها رو داره یعنی خیلی سگ سگی شده از قیافه ای که در حین عصبی بودن به خودش گرفت یه لحظه هول کردم و پشیمون شدم که چرا گفتم ولی مگه میشد به روش نیارم پس خودمو جمع وجور کردم ؛آرمین آرنجمو گرفت با خشونت و محکم کشیدتم به طرف خودش و صورتشو آورد جلو و زل زد تو چشمامو گفت:پس حافظه کوتاه مدت تو پس از یه خواب طولانی پاک میشه؟-حافظه ام پاک نشده چشمو گوشم باز شده باحرص و صدایی با تن آروم و بطنی محکم گفت:-چه جالب! کی چشمو گوشِ سوگلی منو باز کرده؟باحرص خواستم پسش بزنم دستمو رو قفسه ی سینه ی عضلانی ِعین سنگ سفتش گذاشتمو هولش دادمو گفتم:-ایه،ولم کن محکم تر نگه ام داشت دست راستشو دور کمرم پیچوند و گفت: حالا تقلا کن شاید جواب بده با حرص نگاش کردم با تخسی و حرص بیشتر نگاهم کرد وبا دندونایی که رو هم می ساووند گفت:-چی شد نفس پناهی دست از تقلا کشیدی فهمیدی که هر چی تقلا بیشتر،فاصله کمتر هان؟آروم تر گفتم :-آرمین ولم کن زشته تو کوچه ایمسریع بدون اینکه نگاه دریده اش از چشمام دور بشه گفت :-یک بعد از ظهر زمستون کسی از خونه اش در نمیاد ؛کی پُرت کرده؟-ولم کن تا بگم «جسور نگام کرد محکمتر کمرمو دربر گرفت در هیچ حالتی دست از اخلاقش برنمیداشت با شیطنت ولی جدی گفت:»-خوبه؟حالا میگی؟ با حرص و دندونای قفل شده رو هم گفتم:-آرمیـــــــنآرمین –انگار بازم باید موقعیتو تغییر بدم -بس کن -تو بس کن میدونی که اصرار تو بی فایده است و عرصه برای تو تنگتر و برای من بهتر میشه «مرده شور اون ذهن منحرفتو ببرن نه انگار باید زودتر حرفمو بزنمو خلاصم کنه»-کی؟-بابام چشمو گوشمو باز کرده بدونم توبازیم دادی رهام کرد و پوزخندی مسخره زدو دستاشو تو جیب شلوار پارچه ای دودی رنگش که کاملا فیت تنش بود و ست کتش بود ،فرو کردو گفت: -بابات ؟تا اونجایی که من میدونم خب این کار باباته ولی برای دخترای خودش فکر نکنم جرئت داشته باشه آخه مامانت میکشتش-منظورت چیه؟!!!!!!!-به زودی میفهمیرومو برگردوندم تا برم دوباره آرنجمو کشید و جدی و سرد و محکم گفت:-چی؟-چی؟!!!معلومه نگینصورتشو جمع کردو گفت:چی؟!!! نگین؟!!! این دیگه چی بود؟اینو از کجا آوردی ؟-از اونجایی که سوتی دادی حواست نبوده داشتی به نگین نخ میدادی بابا دیدتتپوزخندی زد و گفت:-نگین؟-فکر نمیکنی زیادیت بشه همزمان با دو تا خواهر باشی؟با لحن بسیار گزنده و خشک گفت: این اراجیفو بابات گفته؟آرنجمو بی هوا با ضرب و حرص از دستش کشیدم بیرونو انگشت اشاره امو بالا گرفتم و گفتم:-آقای مهندس مواظب حرف زدنتون باشیدا-خیله خب این مزخرفاتو «خودشم خنده اش گرفت اراجیف و مزخرف چه قدربا هم فرق دارن؟ وقتی دید عصبی نگاش میکنم گفت:»بابات حتما دیشب زیاد خورده چون من حتی یادم نمیادنگین دیشب چه شکلی بود من تموم حواسم دیشب به تو بود آدم قحطه برم سراغ نگین؟باحرص و خشم گفتم :-واقعا که آدم به تربیتتون شک میکنه دوباره آرنج بدبختم کشید و تو چشمام زل زدو گفت:-تو نمیتونی در مورد من قضاوت کنی نفس پناهی چون منو نمیشناسی، من با هرکی که دلم بخواد میتونم باشم وتو در حدی نیستی که برای من تعیینو تکلیف کنی بابا تم دیشب زیاده روی کرده بود مست بوده تو رو جای نگین دیده از جمله قبلیش انقدر جری شدم که جسورانه گفتم:-پس منم با هر کی باشم به شما ربطی ندارهآرمین با حرص آرنجمو میون پنجه های قویش فشار دادو با صدای بسیار آروم وبسیار متحرص وگرفته گفت:-تو بی جا میکنی -من همون رفتاری رو دارم که تو در مقابلم داری نفهمیدم چرا رنگ حرص تو چشماش ازبین رفت و جاشو یه آرامش و موذی گری گرفت و صورتشو نزدیک صورتم کردو با اون چشای جسورش شروع به مانور روی تک تک اعضای صورتم کرد در حالی که آهسته با صدای گیراش میگفت:-من فقط با توأم و کاری به نگین ندارم بابات اشتباه کرده فشار دستش رو دستم عاصیم کرد درد مند گفتم:-آخ دستم دردم گرفت «به آرنجم نگاه کردم»فشار پنجه هاشو کمتر کرد ولی نه دستمو ول کرد نه فاصله رو زیاد کردنگامو از آرنجم گرفتم چشمم افتاد به سینه اش که انگار نفساش بلند تر شده بود!!! نه این از هیجان خوب نبود انگار از خشم ِ با ترس سربلند کردم نگاش کردم اشتباه نکرده بودم با جدیت گفت:-گوشتو باز کن نفس «لحن دستوری و فرمانروایانه حس رئیس بودنش منو کشته»:-یک-خوشم نمیاد هرکی هر چی به من میچسبونه تو هم باورت بشه دو-خوشم نمیاد منو با خیانت تهدید کنی ، اون کسی که بد میبینه تویی سه- من انقدر عوضی نیستم که از یه خونه دوتا دخترانتخاب کنم چهار- من از نگین انقدر خوشم نمیاد که دوکلوم باهاش حرف بزنم چه برسه که به عنوان پارتنرم انتخابش کنم پنج-«صورتشو نزدیک آورد و به قرنیه ی چشمام از راست به چپ از چپ به راست نگاه کرد و باز ملموسانه نگاهشو آروم تر کردو گفت: توانقدر سوگلی هستی که فعلا جذب کسی نشمبا حرص با همون زاویه ی کمی که دستم به عقب میرفت و میتونستم مشتمو رو سینه اش فرو بیارم زدمش و تقلا کردم:-ولم کن بی ادبزد زیر خنده و چشماشو دیمونی کردوسعی کرد نگهم داره و گفت :-میخوای که فقط تو باشی آره؟«تقلا کنان گفتم :ولم کن؛ گفتم»آرمین-حسودی میکنی ؟خب عزیزم هنوز که سراغ کسی نرفتم تو اگر دخمل خوبی باشی و حرفامو گوش بدی و منو راضی کنی ...-آرمین ولم کن اَه غلطی کردم خدایا توبه توبه آرمین باز خندیدو جای اینکه ولم کنه منو برگردوند و د ور کمرمو گرفتو به طرف ماشین هدایتم کردو گفت:-باشه شیطونی و دعوا بسته بریم ناهار بخوریم -من ناهار نمیخوام انقدر حرصم دادی سیر شدم میخوام برم کتابمو بخرم -اول ناهار بعد خرید حالا چه کتابی میخوای ؟با آرنجم خواستم از پهلو از خودم دورش کنم ولی بدتر میشد شکست خوردو با شونه های آویزون بیخیال شدم امروز ادکلنشو عوض کرده چه بوی تلخ و گسی میده ولی چرا انقدر خوش بواِ؟!!الان که آروم شدم متوجه بوش شدم یه جاذبه ای داره دوباره بوکشیدم -دوساعته تو بغلمی بوش نکرده بودی؟نظرت چیه؟ ای خاک خاک خاک برسرت نفس همیشه باید این کار رو بکنی اونم بفهمه ؟بحثو عوض کن تا گیر نداده ...-من باید تا 4 برگردماخلاصه راهیه رستوران مد نظر آرمین شدیم... واردمحوطه رستوران شدیم یه رستوران حوالی ولنجک بود شیک و مدرن جلوی رستوران ماشینی کمتر از سانتافه و بی ام و ،کمری و...نبود خب ظاهراً گرون قیمت هم هست وارد خود رستوران شدیم بیش از اینکه بوی غذا بیاد بوی ادکلن های مشمئز کننده و عطر هایی با برند های معروف تو فضا پیچیده بود ترو خدا ببین چه لباسایی تن مردمه بعد من چرا انقدر ساده اومدم خجالت کشیدم برگشتم طرف آرمینو گفتم:-آرمین بیا بریم-چی؟!!-من خیلی لباسم ساده است خجالت می کشم بشینم اینجا غذا بخورم نگاه مردمو با چه تیپایی اومدن ،بریم یه رستوران دیگه-مگه اومدی سالن مد که لباست ساده است خجالت می کشی؟بیا بریم ببینم «دستمو گرفتو با خودش برد به طرف یکی از میزایی که یه طرفش به سمت دیوار بود و یه طرف به سمت جمعیت حضار سالن تا اومدم رو صندلی ای که به سمت جمعیته بشینم منو به طرف اون یکی صندلی که پشت به جمعیت بود هدایت کرد نشستمو ناراضی گفتم:-من این طوری ناراحتم هیچ کسو نمی بینم آرمین - چی دیدنی تر از من میخوای ببینی؟«یکه خورده نگاش کردم یعنی با این اعتماد به نفسش انقدر پسر موفقی شده؟»خودشم خنده اش گرفته بود ولی سعی کرد نخنده و گفت:-اون موقعه که بابات فکر میکردمن از نگین خوشم اومده خوشحال بود یا عصبانی؟به آرمین دقیق نگاه کردم و چشمامو ریز کردمو گفتم :-برای چی می پرسی؟خونسرد و عادی گفت:-همین طوری برام سوال پیش اومدنمیدونستم چه جوابی بدم اگر راستشو می گفتم به خودش مغرور تر میشد واگر برعکسشو می گفتم ممکن بود با بابا لج بیفته و حرصش در بیاد -مامانم از احساس پدرم نگفت-مامانت چی اون چه احساسی داشت؟مشکوکانه گفتم:برای چی میپرسی؟!!!آرمین –مامانت از من خوشش نمیاد،اگر بدونه که تو با منی «لبخندی شیطون زد و گفت:»میکشتت نفس؟با حرص گفتم :آره ولی قبلش تو رو میکشهآرمین با همون لبخندش گفت :-نفس نمیدونی وقتی حرص میخوری چقدر قیافه ات دوست داشتنی میشهآرمین در حالی که به من خیره شده بود گوشه ی لبشو می جویید نگاهش انقدر سنگینو معنادار بود که ترجیح دادم سرمو به زیر بندازم ولی هرقدر من نجابت می کردم آرمین بی حیایی میکرد داشت با اون چشمای درنده اش منو جای ناهارش می خورد هرچی خواستم سر بلند نکنم نشد انرژی نگاهش انقدر زیاد بود که تاب بی خیالی رو نداشتم ولی ترجیح دادم کمی خودمو خونسرد نشون بدم که از ظاهرمو چشمام نفهمه چه غوغایی تو وجودمه پس جای اینکه به اون نگاه کنم به میزی که در نزدیکیمون سمت راست قرار داشت نگاه کردم یه خانم و آقای بسیار شیک پوشو موّقر سر میز نشسته بودن از رسمی بودن لباساشون،صحبت هایی که خیلی با دقت با دوم شخص جمع هردو طرف برای خطاب هم استفاده میکردن، هویدا بود که یه ناهار کاریه.سرمو برگردوندم نگام افتاد به آرمین هنوز داشت موشکافانه و دقیق ولی عاری از هر احساسی تو چشماش نگام می کرد من نمیدونم این که علاقه ای به من نداره منم که از اون دخترایی نیستم که یه پسرو با حرکاتو ل*و*ن*د*یام جذب خودم کنم، این آرمین چرا اصرار به دوستی داره؟!!حاضرم شرط ببندم سر ماه از اینکه از من چیزی بهش نمی رسه ولم میکنهبه میز سمت چپ نگاه کردم یه دختر پسر جوون بودن ؛یکیشون یه چیزی میگفت و اون یکی به حرفش یه چیزی اضافه میکردو بعد هردو میخندیدن چقدر خوشن، چه به هم میان !چه راحتن با هم حتما هم لحظه های پر از خوشی و دور از استرس دارن ولی من چی همین الان هم دارم از شدت اضطراب حال تهوع میگیرم تمام سرم پر از نگرانی از یه طرف خونواده ام از یه طرف این آرمین هفت خط از یه طرف این کنکور لامصب که از همه کمتر بهش اهمیت میدم ...سرمو به طرف آرمین بلند کردم...اََََه چشمت دراد هنوز داری نگاه میکنی؟طلبکارانه گفتم:چیه؟-چی چیه؟-چرا انقدر نگاه می کنی ؟-پس چیکار کنم ؟تو چرا اینطوریی؟نگاه نکن،زنگ نزن،در مورد بابام حرف نزن،دنبالم نیا،رستوران شیک نبر...معلومه چی میخوای؟اَََه این همه اطلاعات اخلاقی از من بدست آورده بود توی این دوروز؟چقدر دستور داده بودم !!!با یه نگاه عاقل اندر سفیر و حق به جانب گفت:-از دید من تو از نظر روابط اجتماعی صفری با چشمای گردو تعجب نگاش کردم تنم از حرف تند و صریحش یخ کرد چه بی ملاحظه است دهنمو باز کردم یه چیزی بگم ولی نمیدونم چی باعث میشد جلوی آرمین کم بیارم من که نعیمو درسته قورت میدم شاید میترسیدم یه گنده بارم کنه غرورمو بشکنه که ترجیح میدادم سکوت کنم به قولی جواب ابلهان خاموشیست یه لبخند مسخره زدمو خیلی سریع هم جمعش کردم که منظورمو یه جوری هم برسونم اونم با شیطنت لبخندی زدو دستمو که رو میز بودو میون دست چپش گرفت تموم تنم مور مور شد قلبم هری ریخت اثابت گرمای کف دستش به دستی که از هیجان سرد بود حالمو منقلب میکرد اون انگشتای کشیده و برنزه اون خالکوبی...یادمه اوایل که آرمینو دیده بودم خالکوبیِ دستش خیلی حواسمو معطوف خودش کرده بود حتی یه بار به نعیم گفتم :«ازش بپرس اون تاریخ و نوشته ای که انگار به زبون هندی یا چیزی مشابه اونه رو دستش چیه ؟»نعیمم گفت :ولم کن بابا حالا برگرده بگه تو به کار خودت برس اونم که رُک گو اصلا بگه به تو چه منو سکه یه پول کنه تو به دست اون چیکار داری؟»باشصتش آهسته و ملموس پشت دستمو نوازش میکرد وموشکافانه نگام میکرد تا عکس العملمو بفهمه با هربار کشیده شدن شصتش روی دستم یه حال لطیفی تو دلم به وجود میومد!وای چه بی جنبه ام ! خوب کارشو بلد بود حس میکردم اگر از دام دستش خلاص نشم منو رام حیله اش میکنه همه چیز از همین نوازش اول شروع میشه اگر این اجازه رو بدم یعنی اجازه پیشرفت هم داره دستمو آروم اومدم که از زیر دستش بکشم بیرون که دستمو نگه داشتو سرمو با تردید بلند کردم نگاش کردم اخم کمرنگی کردو با خجالت از اینکه مسخره ام کنه گفتم :دستمو نگیر خوشم نمیادبا اخم پررنگ تر گفت:-اینم جز امرو نهی هاته ؟چرا حکومت نظامی راه انداختی؟«چشماشو ریز کردو گفت:»-انگار یه ساعت قبل یادت رفته کجا بودی؟با دست راستش زد به سینه اش یعنی «تو بغلم» با کمی حرص گفتم:-من نیومدم با زور وادارم کردییه تا ابروشو داد بالا و با شیطنت گفت:-هان؟پس تو از اون مدل دخترایی که پسررو وادار میکنن کاری رو که خودشون دلشون میخواد بکنن بعد که پسره میگه «اگر نهِ جوابت پس اون کارت چی بود؟» میگید:« من که نخواستم تو وادارم کردی »آره-چــــــی؟منظورت چیه؟-منظورم و خوب فهمیدی اول تقلا میکنی بعد دماغتو میچسبونی به سینه ام بوم میکنی-ییه «لبمو چنان گزیدم که حس کردم سوراخ شدوبا چشمای گرد نگاش کردمو گفتم:»-من این...من...خنده اش گرفته بودو با لحن آروم تر گفت :-بهت که گفتم اشکالی نداره «دلم میخواست بگم آرمین میشه خفه بشی؟ من به یکی از آرزو های محالم برسم بچه پروی بی حیا اشکالی نداره...»-آی دستم وای آرمین دستم درد گرفتخونسرد نگام کردو گفت:-خدایا من یه دوست دختر نازنازی دارم اشکال نداره عزیزم به زودی به این دست گرفتنا عادت میکنی با حرص گفتم :نامحرمی ولم کنچنان زد زیر خنده که فکر کردم جک گفتم خودم نفهمید باتعجب نگاش کردمو گفت:خیله خب ققدسه خانم «با تمسخر و ادا اصول گفت»:-گناهش گردن من «جدی ولی با لحن مسالمت آمیز گفت»:ملت چه کارا نمیکنن بعد من یه دستتو میگیرم جیغ وهوار میکنی-میتونی بری با همون ملتی که میگی و همین جا همه چیزو تموم کنیمآرمین چشماشو ریز کردو گفت:-تو همینو می خوای آره ؟قاطعانه گفتم :آره سرشو آورد جلو و جدی گفت:-ولی من نمی خوام تمومش کنم وقتی تموم میشه که من بخوام من.با تردید نگاش کردم و گارسون غذا رو آورد و آرمین لبخندی مکش مرگ ما زد و گفت:مشغول شو عزیزم «به غذا اشاره کرد»...بعد غذا خوردن آرمین روی میز چندین تا اسکناس ده هزار تومنی گذاشت وبعد با هم شونه به شونه از رستوران خارج شدیم ودر ماشینو باز کرد و گفت:-بفرمایید سرورمنگاش کردم و گفتم :آرمین میشه خواهش کنم اینطوری باهام رفتار نکنی با شیطنت ابرو بالا انداخت و باسر اشاره کرد که بشینم خوب میدونستم با این زبون بازی یه بلا سر منه زود باوری که تاحالا پسری تو زندگیم نبوده میاره...بایه فرمون ماشینو از تو پارک در آورد و حرکت کرد یاد نمازم افتادم تا برم خونه قضا میشه رو کردم به طرفشوبهش گفتم :-میشه سر راه اگر مسجد دیدی نگه داری نمازمو بخونم آخه تا برسم خونه قضا میشه منو با تعجب نگاه کرد و گفت:-تو نماز میخونی؟!!!!-آره !!!چطور؟!!!آرمین با یه تعجب آمیخته با تمسخر و یه حس دیگه که من نمتونستم تشخیص بدم لبخندی که زده و رو لبش نشونده برای چیه؟گفت:-پس اون همه معذب بودن به خاطر اعتقاداتتِ؟-خب معلومهآرمین –کی تورو اینطوری بار آورده؟مادرتو اصلا نمیشناسم-چرا...چرا..وق..وقتی حرف میزنی یه طرف حرفت کنایه ...«لبهامو رو هم فشردم و بعد ادامه دادم»کنایه به پدرم میزنی ؟آرمین حتی نگامم نکرد فقط با اخم به روبه رو چشم دوخته بودو من جرئت نکردم دوباره بپرسم و بعد چند دقیقه نگه داشت و با لحن جدی گفت:-برو نمازتو بخون سریع بیا پایین منتظرتم کیفتو بذار برو «با کیفم چیکار داشت ؟گروگان گرفته بود ؟!!کیفمو گرفت از دستم، نگام باز به خالکوبیِ دست چپش افتاد و گفتم:»-این خالکوبی پشت دستت چیه؟-بدون اینکه نگاه از چشمم بگیره گفت:-تاریخ وقتیه که نباید از یادم بره چی شده؟-چی شده؟!!!!-بعداً میفهمه برو از ماشین پیاده شدم و رفتم نمازمو خوندم ولی چه نمازی ... کل نمازو به فکر اون خا لکوبی بودم که تاریخی مربوط به 16سال قبل بود چی بود که منم میفهمم چقدر کنجکاو اون لحظه بودم... * * * درست دو ماه و نیم از آشنایی جدیدم با آرمین میگذشت و دیگه به چک کردن هر دو سه ساعت یک بار آرمین ،به اینکه هرکی میاد خونه امون ما خونه هر کی میریم هر اتفاقی که تو زندگیم می افته رو باید به آرمین بگم ،و البته که می گفتم، عادت کرده بودم ؛ فکر میکردم که تو همچین روابطی خب این یه امر طبیعیِ و همه این کارا رو می کنناون روز کنکور داشتم و قرار بود شب هم بریم خونه ی ملیکا اینا گویا آقای شمس میخواست مخ آرمینو بزنه که اسپانسر محصولات جدیدشون بشه و به طبع به خاطر فامیل بودن با ما و اینکه بابا شریک آرمینه، هم ما دعوت بودیم هم آرمین.؛ از نعیم شنیده بودم علاوه برما یه عده دیگه هم که ظاهراًشرکای کاریه آقای شمسند هم میان. از بابا پول گرفته بودم که بعد کنکور با بنفشه البته نه با اون بنفشه ای که اونا فکر میکردن با بنفشه ای که دو ماهو نیم بود دوست شده بودم برم لباس برای اون شب بخرم دانشگاهی که می خواستم کنکور بدم علمی کاربردی بود و کنکورش توی زمستون بود ...قرار بود صبح آرمین بیاد دنبالم منو ببره البته بماند که هرچی سروکله زدم که نمیخواد بیای بابام میخواد ببرتم یه وقت میبینتت ؛خودم گفتم خودم شنیدم آخر هم حرف اون شدو قرار شد صبح بیاد منم با هزار نقشه، شب گذشته با بابا قرار گذاشته بودم بیدارش کنم که بابا منو ببره سرجلسه کنکورم ولی در اصل می خواستم باباجونمو قال بذارمو با آرمین جون !!برم صبح ساعت 7که بیدار شدم چنان بی سر وصدا حاضر شدم که در رزمه زندگیم بعید بود حتی صبحونه هم نخوردم که مبادا کسی بیدار بشه البته انقدر هم استرس داشتم که از شدت حال تهوع هم نمیتونستم چیزی بخورم ...یه شلوار جین سفید و مانتوی مشکی عروسکی و ژاکت سفید و مغنه مشکی و کتونی مشکی پوشیدم پاورچین پاورچین از در خونه زدم بیرون ....ییه آرمین نیومده بند دلم پاره شد کجاست؟روز جمعه که ترافیک نیست نکنه خواب مونده عجب اشتباهی کردم به حرفش گوش دادما ساعت 8کنکورم شروع میشه هنوز نیومده الانم برم بابارو صدا کنم تا خود 9 صبح فقط تو دستشوییِ کی منو ببره سرجلسه ؟کم مونده بود گریه کنم با حرص بلند گفتم:-آرمین میکشمت تموم هدفت اینه من به کنکور نرسم آخ من چقدر خرم که قبول کردم تو بیای دنبالم...برم یه دربست بگیرم.... -کجا؟-ییه«برگشتم دیدم آرمین با اون موهایی که تازه بلند شده بودو حالا هم اصلا درست نکرده و ژولیده است، پشت سرم ایستاده دستمو گرفتو به طرف ماشینش برد در حالی که با تمسخر می گفت:دانشمند با این هوشت که نفر اول کنکور میشی بعد هم بورسیه میدن میری خارج از من جدات میکنن ،تروخدا یه کم کمتر از اون آی کیوت کار بکش از در خونه که میای بیرون فقط یه طرف کوچه رو نگاه میکنن؟دوساعته وایستادم نگات میکنم که چرا برنمیگردی نگو خانم انقدر فسفر سوزونده مغزش بی بنیه شده «در رو باز کردو گفتم»:-کنکور دارم حواسم پرتهآرمین سری تکون داد وبا شیطنت گفت:-باشه ما هم که تو رو نمیشناسیم باز افتاده بود رو دنده اذیت کردن با اخم نگاش میکردم از جلوی ماشین دور زد فهمید دارم نگاش میکنم که خنده اش گرفته بود باشیطنت گفت :خیله خب خنگ نیستی «زدم به بازوشو گفتم »:آرمین!«لپموکشید و گفت »:-ولی من نفسِ خنگو دوست دارم «صورتمو عقب کشیدموبا همون اخم تصنعی واسترس زیادم گفتم»-دیرم شد -خیله خب بابا کشتی مارو باکنکورت انقدر لیسانسه ریخته تو خیابون تو هم میشی یکی مثل اونا پس فردا میخوای لیسانس بگیری بشینی کنج خونه دیگه-نه کی گفته؟می رم سرکار-من که نمیذارم بری سرکار-چی؟!!!ببخشید؟بابام باید اجازه بده که میده «پرو اِدیگه داره پاشو از گلیم خودش دراز تر میکنه (من نمیذارم )»-زود باش دیگه استارت بزن داری استخاره میبینی ؟یه شونه به موهات میزدی -خوابم می پره -حالا تصادف نکنیم-نترس من تو خوابم میتونم رانندگی کنم-وای حال تهوع دارم دل بدجور شور میزنه -حالا کجا بود امتحانت؟-کجا بود؟ هست اگر تو راه بیفتی خندیدو استارت زدو گفتم:-افتاده تو نیاوران باشیطنت گفت:-اِ،خب دیشب می اومدی خونه ی خودم صبح هم من و تا اینجا نمیکشیدی انقدر از این شوخی مسخره کرده بود که برام عادی شده بود با مستأصلی گفتم:-خدا کنه قبول بشم آرمین پوزخند زدو گفتم:-آرمین ،گفتم از پوزخند زدنت خوشم نمیاد چرا همیشه این کاررو میکنی... وای حالم داره بهم میخوره-نگه دارم؟ -نه تروخدا سریع تر فقط برو «آهسته رو سینه ام زدم تا خودمو کنترل کنم وای خدا جون چرا اینطوری میشم؟! »-حال گیرم نرسی ،قبول نشی...-جای دلداریته؟-من خوشم نمیاد بری دانشگاه -چرا؟پس چرا خودت تا این حد درس خوندی هان ؟به لیسانسم رضایت ندادی پدر مدرک تحصیلی رو در آوردی-من مردم فرق داره -زنو مرد هیچ فرقی باهم ندارن -تو دانشگاه پر از آدم عوضیه -وا!!!آرمین از تو بعیده تو خودت یه آدم تحصیل کرده ای دانشگاهو همین ما ها هستیم که پر میکنیم «وای دلم چه همی میخورد »-من فرق داشتم اصلا من ایران درس نخوندم آلمان خوندم –دیگه بدتر که -خیلی ها سالم میرن دانشگاه...-بسته آرمین من خودم قبلا دانشگاه درس خوندم همه چیز برمیگرد به خود آدم محیطو اطرافیان و...همش حرفه تو یی که محیط دانشگاهو نمیشناسی دانشگاه ایران خیلی هم سالم...وای«جلودهنمو گرفتم وآرمین گفت»:-صبحونه خوردی؟سرمو به معنی نه تکون دادم آرمین با عصبانیت گفت:-مرده شور این دانشگاهتو ببرن که...-وای نگه دار...«کنار بزرگ راه با عصبانیت نگه داشتو کلی عق زدم؛ روی صندلی ماشین نشستم ولی پاهام بیرون بود ،سرم به شدت گیج میرفت انگار فضای مقابلم وارونه شده بودآرمین در حالی که پشت سرم نشسته بود پشت فرمون گفت»:-آب بیارم؟ سرمو به معنی نه تکون دادمو به ساعت نگاه کردم بیست دقیقه به 8بود تا اومدم برگردم دوباره حالم بهم خورد آرمین با عصبانیت گفت:-می شینی یه دقیقه یا نه ؟-دیر شده -به درک از ماشین پیاده شدو اومد زیر بازومو گرفت و گفت :کامل بیا بیرون هوابخوری ...سرت گیج میره ؟گارد ریلو گرفتم و گفت :-مسموم نشدی؟چرا می لرزی ؟چنپاتمه زدم اصلا حالم خوب نبود چشمام سیاهی می رفت و یه لحظه حال تهوعم قطع نمیشد ،دستام می لرزید آرمین رفت یه شیشه آب آورد و گفت:آب بزن به صورتت حالت جا بیاد شیشه رو پس زدم و لباسشو گرفتم بلند شدم گفتم :-بریم آرمین دادزد:داری میمیری باز به فکر کنکور لعنتیتی؟میخوام ببرمت دکتر رنگت شده عین مرده-نمیام منو نبری تاکسی میگیرم «شیشه آبو عصبی پرت کرد اون ور گارد ریلو اومد جلو آرنجمو گرفت و گفت:»-می ریم بیمارستان آرنجموکشیدم پایین که از دستش در بیارمو گفتم:شلوغش نکن من خوبم می بریم یا تاکسی بگیرم ؟باحرصی که نگام میکرد گفت:-انقدر لج بازی که با جونتم شوخی داری،بشین کی به کی میگه لج باز تا خود جلسه کنکور عین بخت النصر شد منم از ترسم که باز حالم بهم نخوره لبامو محکم بهم میفشردم که خودمو نگه دارم ...لحظه ای رسیدیم که داشتن در حوزه رو میبستن پیاده شدمو دوییدم طرف در رو گفتم :-آقا ترو خدا بذار منم برم تو-خانم یه ربع قبل باید دررو میبستیم،الان ساعت 8 امتحان شروع شده -ترو خدا آقا ترو قرآن «برگشتم آرمینو نگاه کردم که داشت منو با چهره نه چندان خوب نگاه میکرد و تکیه زده بود به ماشین بهش گفتم:»-آرمین بیـــــــا راه افتاد اومد جلو دیگه گریه ام گرفته بود با اخم نگام کرد که داشتم گریه میکردم و رو کرد به مرده و گفت:-آقا بذار بره جای بیمارستان رفتن آوردمش کنکور بده حالش خوب نبوده که دیر رسیده بذار بره مرده در رو با غرغر باز کردو کیفمو دادم به آرمینو دوییدم تو رفتم بالاخره تو جلسه و سر جام نشستم...تا برگه ها رو بیارن از سرگیجه و حال تهوع مردم انگار هم صبحونه نخوردن حالمو بدتر کرده بود زمان امتحان چیزی حدوده سه ساعتو نیم بود نگاهم به برگه افتاد کل برگه رو دوتایی میدیدم هی چشمامو بستمو باز کردم صلوات فرستادم ...کی این کیکو آبمیوه رو میارن شاید حالم جابیاد نکنهسهمیه اینم برداشن؟خدانکنه من حالم خوب نیست...این سوالو از کجا آوردن؟ کنکور هنره؟اشتباه نیاوردن ؟«بالای برگه رو نگاه کردم »نه خودهنره سوال بعدی...ییه چقدر سخته...دهمی وای ...استرسم با دیدن سوالا دوبرابر شد اگر این آرمین ملعون وارد زندگیم نمیشد میشستم درس میخوندم که الان عین خر تو گل گیر نکنم اصلا اون یه ذره ای هم که بلد بودم از ذهنم پاک شد سر بلند کردم وای ساختمون دور سرم می گرده انگار سرم شده یه کوه ،سنگینو بزرگ؛ گوشام داغ کرده و دیگه هیچی نمیشنوم چشمام سیاهو سیاهو سیاه تر شد و....بله ودر نتیجه باعث شد غش کنم ..وقتی چشمامو باز کردم انگار از یه خواب سنگین و طولانی بیدار شده بودم ؛اینجا کجاست؟یه اتاق سفید وناآشنا !!رومو برگردوندم دیدم آرمین داره شاکی نگام میکنه باتعجب گفتم:-کجام؟-درمونگاه -درمونگاه؟!!!آرمین-سرجلسه غش کردی اول شوکه شدم و بعد زدم زیر گریه وگفتم:_ پس امتحانم چی؟!آرمین –نفس بس کن وگرنه یه کاری میکنم از گریه پشیمون بشی ها وقتی زبون آدم نمی فهمی میشی این ،میشه غش کرده اتو بیارن اینجا،میشه زدن تو حال من،خراب کردن جمعه امون...با همون گریه گفتم:-من نتونستم امتحانمو بدم بعد تو نگران خراب شدن جمعه اتی؟آرمین شاکی تر گفت:-بسته میگم بستهیه پرستار اومد تو اتاقو گفت :-اِاِاِ!چرا گریه میکنی؟آرمین با حرص وعصبانیت گفت:-به خاطر سیم کشی تو سرشه اتصالی داره ...با گریه نگاش کردمو گفتم:-آرمین!آرمین –مرده شور اون دانشگاهتو ببرن ،الان باید اینجا باشیم؟-میتونی بریآرمین-آره دیگه کارت تموم شد می تونی بری-من که گفتم با بابام میرم تو اصرار کردی که منو ببری که حالا داری منت می ذاری-گفتم بسته ،به درک که خراب شد اصلا آه من گرفتشاکی نگاش کردمو گفت:-چیه؟پرستار –آقا ایشون حالشون خوب نیستا اصلا ببینم شما چه نسبتی با بیمار داریدکه تو اتاق خانم هستید؟آرمین حق به جانب گفت:-چی؟لابد کَس وکارشم که آوردمش دیگه ،عابر تو خیابون که نیستم ...پرستار-ورود افراد نامحرم به اتاق بیمارای خانم ممنوعآرمین با عصبانیت گفت:خب ،خوبه «نامحرم»تو پرستاری یا منکرات ؟اصلا رئیس این خراب شده کیه ...-وا...ایـــی!آرمین ترو خدا بسته،اصلا پاشو بریم خانم این سرمو در بیار آرمین دستوری و محکم گفت:-تا قطره آخر اون سرم تو بدنت میره بعد میریم، بخواب «رو کرد به پرستاررو گفت:»-رئیس این جا کیه؟پرستار سری تکون دادو رفت آرمین بلند شد که دنبالش بره ول کن ماجرا نبود تا طرفو به« غلط کردم» نمینداخت بی خیال نمیشد ؛دستشو گرفتم و گفتم:-آرمین بشین ترو خدا ،اون که رفت بی خیال شو دیگهآرمین – نه آخه پررو بازی در آورد باید جلوی این طور آدما در اومد تا تو کار کس دیگه این فضولیارونکنه.بالاخره نشست وبه شاکی نگاه کردن من چون داشتم همچنان گریه میکردم ادامه داد؛چقدر برای قبولی تو دانشگاهم نقشه کشیده بودم آخه این چه بختو اقبالیه که من دارم جواب مامانو چی بدم؟کاش صبحونه خورده بودم شاید اینطوری نمیشدم ..آخ ،مامانو بگو...-آرمین مامانم به اون چی بگم؟من ناامیدشون کردم «آرمین مسخره نگام کردو پوزخندی زدو خودشو رو صندلی سُر دادو دست به سینه شد و چشماشو بست به آرمین نگاه کردم ،نگرانم شده بود،همه حواسش پیش من بود ،یعنی واقعا دوستم داره یا داره فیلم بازی میکنه ؟خوبه آرمین بود که منو بیاره درمونگاه بااین موهای ژولیده اشم خوش تیپه چقدر قبلاازش بدم میومد ولی حالا چقدر آرومم نمیدونم احساسم چیه !انقدر که وجودشو کنارم اعلام میکنه که بهش عادت کردم ؛همش آدمو می پاد با اینکه پاییدن آدمو کلافه میکنه پس چرا من کلافه نمیشم؟!من کنکورمو از دست دادم پس چرا گریه زاریم تموم شد؟ هرچی میگذره نسبت بهش بی خیال تر میشم من که عادت به سرزنش خودم دارم پس چرا خودمو سرزنش نمیکنم؟!!!!دکتر اومد تو اتاق یه نگاه به آرمین کرد که خوابش برده بودبه دکتر نگاه کردم یه مرد خیلی جوون بود به آرومی پرسید:_ آدم استرسی هستی؟-بله قبلا غش نکرده بودم نمیدونم این غش کردنم چی بود؟دکتر- چون از حال رفتنت به خاطر افت شدید قند خونت بوده بذار یه معاینه کنم...«دستمو از رو قفسه سینه ام برداشتم و دکتر دگمه مانتوخودش باز کرد تا گوشیشو بذاره روقلبم و صداشو بهتر بشنوه که آرمین یهو پرید مچ دست دکتررو گرفت و شاکی وعصبی با نگاه به خون نشسته گفت:»-چیکار میکنی ؟دکتر بیچاره رنگش پرید و سریع گفت:-معاینه میکنم!!یکه خورده و با تعجب گفتم:-آرمین!!!آرمین به من نگاه کردو بعدبه اون دکمه مانتوم که بازشده بود وبعد هم به گوشی پزشکی دکتر که تو دستش رو هوا مونده بود یه کم خودشو عقب کشیدو بعد دستشو رو هوا گرفت و گفت: -یه لحظه...«خودشو جمع و جور کرد شد همون آرمین سرسختو دستوری به دکتر گفت:» -ماینه کن دکتر باتردید آرمینو نگاه کردو باسکوت معاینه کرد شاید اونم به خاطر همون لحن و تن صدایی که همه ازش حساب می بردن ؛اونم حساب کار خودشو کرد که در جواب کار آرمین حرفی نزد دکتر-بعد اتمام سرمت مرخصی مشکل خاصی نداری -ممنون وقتی داشت از اتاق می رفت بیرون یه لحظه به آرمین نگاه کردو بعد رفت هنوز بیچاره تو شک همون مچ گری ِ آرمین بود بهش نگاه کردمو گفتم: -خواب دیدی؟ جدی و سردو محکم گفت: -نه -پس چرا یهو پریدی مچ دست دکتره رو گرفتی دلو زهره اش وآب کردی آرمین جوابمو نداد فقط با همون سردیو اخمی که به در گیر بودن ذهنش رو صورتش نقش بسته بود منو نگاه میکردبرای اینکه جوّ عوض بشه گفتم: -صبحونه خوردی؟ -نه -برو یه چیزی بخور رنگت پریده -نگران من نباش سرمت که تموم شد میریم یه چیزی می خوریم -بخواب چشمات قرمزه سرمم که تموم شد صدامیکنم تأکیدی و محکم گفت: -گفتم نگران من نباش -خیله خب چرا عصبانی میشی؟ -دگمه روپوشتو ببند وا!!!خوبه زیرش لباس تنمه حالا یه دگمه بسته ونبستش مهمه ؟چرا انقدر حساسه؟به دگمه من چیکار داره؟!! رومو برگردوندم ودگمه اموبستم ؛کم کم بیمارا تعدادشون بیشتر میشد ورفت وآمدها در راهرو وسالن انتظار هم بیشتر میشد ،نمیدونم پیش اومده به یه چیزی حساس بشید بدتر اون اتفاق هی بیفته؟همراه یکی از بیمارا هی اومد از جلوی اتاقی که من توش بودم رد شد،رفت صندلی سالن انتظار نشست ولی هر از گاهی به داخل اتاق چشم می گردوند به آرمین نگاه کردم دیدم وای نه عین یه ببر زخمی داره به یارو نگاه میکنه و هر آنه که یه لقمه چپش کنه،آخه به من یکی بگه آرمینو غیرت؟!!! عجایب 7گانه 8گانه شد به واسطه این امر!!!«یهو از جا بلند شدسریع مچ دستشو گرفتم و گفتم:»آرمین جان... باخشمو صدای خفه گفت: -ول کن دستمو برم فک مرتیکه ه*ی*ز*و بیارم پایین -وای آرمین تو انقدر به من استرس وارد می کنی من به این حال و روز در میام میخوای چیکار کنی؟«عصبی گفت»: -چشم دوخته به تو -به من؟!!!به من چشم ندوخته اینو که من باید بیشتر درک کنم ،هر از گاهی تو اتاقو نگاه میکنه -هر ازگاهی؟«پوزخندی زدو گفت:» ولم کن باحرص گفتم: -تو چرا اینطوریی؟ -یه گاو هم وقتی یکی به گاو ماده کنارش نگاه میکنه سم میساوه زمینو شاخ وشونه میکشه ولم کن -ترو خدا خون به پانکن،آخ آرزو به دلم موند یه جا دعوا راه نندازی باحرص گفت: -بذارم هرکی هر غلطی خواست بکنه ؟من بابات نیستم «شاکی گفتم:» -یعنی چی؟چرا هر چی میشه میچسبونی به بابای بدبخت من بیچاره چه هیزم تری به تو فروخته؟ آرمین دقیق و عصبی تو چشمام نگاه کردو نفسای بلندو خش دارش وبا اون سینه ی متحرک از این خشم،چشم به چشمام دوخته بود بدون اینکه نگاهشو تغییر بده و از چشمم بگیره گفت: -ول کن دستمو تا در بی صاحابو ببندم دستشو ول کردم رفت در رو بست ولی مطمئنم قبل بستن در با نگاش یارو رو تهدید کرد اومد نشست حالا منو میگی هول برم داشت ایکاش میرفت یارورو میزد دررو نمیبست یاد دینی دوران مدرسه افتادم وقتی دوتا نا محرم زیر یه سقف تنهان نفر سوم شیطانه وای استغفرالله...به آرمین نگاه کردم با اون چشمای آبیه به خون نشسته و صورت برافروخته عجب فیس ترسناکی به خود گرفته آرمین-چیه؟ -ازت می ترسم آرمین-چرا؟ -تو عصبیی،همش دادمیزنی ،دل وزهره ام همش درحال آب شدنه -خوشم نمیاد کسی هیز نگات کنه -کسی ه*ی*ز نگا... عصبیو باحرص گفت: -نگات کرد من اینو میفهمم من رنگ نگاه یه عوضی رو میدونم .. وارفته نگاش کردمو گفتم: -آرمیـــــــن؟!!!فکر نمیکردم تعصبی باشی؟ -پس چی؟اون که رگ نداره سیب زمینیه«آروم تر ولی همچنان عصبی گفت»: -یکی یه بلایی سرم آورده که هرکی به زنی که همراهمه نگاه چپ بندازه حس قتل بهم دست میده -خاک برسرم؛ قتل ؟!!!آرمین تروخدا اینطوری حرف نزن من سکته میکنما باشیطنت گفت: -وشاید اگر گناه از اون زنه هم باشه زنه رو هم بکشم با اخم وترس گفتم: -آرمین! آرمین خندیدو گفت: -شوخی کردم بابا بااخم گفتم:من از شوخیای تو متنفرم....اِم...گفتی«یکی یه بلایی سرت آورده...»....جدی در حدی جدی که تا حالا طی این دوماهو نیم که هیچ این سه سال هم ندیده بودم گفت:ادامه نده«باشه بابا نمیگفتی هم با اون نگاه آدمکشت دیگه ادامه نمیدادم» رومو برگردوندمو بی حوصله گفتم: -سرمم کی تموم میشه خسته شدم -ده دقیقه دیگه ؛زنگ بزن به خونه اتون بگو ناهار می ری خونه بنفشه شب هم از همون طرف می ری خونه شمس اینا -دروغ بگم؟ -مگه هر وقت با من میای بیرون نمی گی با بنفشه ای؟ -اگر مامانم اینا بفهمند که بنفشه بعد اتمام درسش برگشته شهرستان منو به صلیب می کشن -پس دعا کن که نفهمندچون بعد ش میفهمن که«با شیطنت کفت»:پای یه بنفشه دیگه در میون بوده«به خودش اشاره کرد» باسکوت جدی نگاش کردمو گفتم: -بعد اگر بفهمند بنفشه تو بودی چی؟ -از خداشونم باشهـ «وای وای این آدم چقدر به خودش مطئنه و مغرور» گوشیمو از کیفم در آورد و گفت: -بیا زنگ بزن -نه باید برم خونه بگم حالم بد شده -شب میبینیشون میگی امروز باید با من باشی -شب بگم :«آره حالم بد شد منو بردن درمونگاه بعد هم ناهار رو با بنفشه رفتیم بیرون بعدشم خرید الانم اومدم مهمونی؟» -خب نگو حالت بد شد موقعه جواب کنکور هم بگو قبول نشدم -دروغ بگم؟ -آ!نفس !اینا که دروغ نیست به کسی ضرری نمیرسونه اینطوری مادرتم نگران نمیشه از سوالو جواب هم آزادی تازه اونطوری میخوان کلی سرزنشت کنن که چرا بابابات نرفتی اگر با اون میرفتی بیشتر هواتو داشتو...نمیدونن که از بابات بهتر کنارت بوده آرمینو چپ چپ نگاه کردمو گوشیمو ازم گرفتو گفت: -صبر کن هنوز امتحان تموم نشده انگار افسون آرمین شده بودم هر چی میگفت انجام میدادم سرمم که تموم شد با آرمین همراه مسیری شدم که نمیدونستم کجاست توراه گفت: -برات یه سورپرایز دارم ولی به شرط اینکه لوس بازیاتو بذاری کنار -کجا میریم؟!! -سورپرایز همینه آرمین پیچید تو یه کوچه و جلوی یه پارکینگِ مربوط به یه برجی که ظاهراً خیلی هم مجهز بود نگهداشت و ریموتو زد -آرمین!!!آوردی خونه ات؟!!! آرمین با تمسخر ودیمونی کردن چشماش گفت: -وااای آره ! -خونه نه نه آرمین -می خوام یه ناهار با هم بخوریم ،آه،نفس انقدر ترسو نباش جدّی گفتم:بهت گفتم خونه نه آرمین-نترس کاری باهات ندارم و من آدم خوار نیستم در پارکینگ تا ته باز شد و ماشینو تو پارکینگ برد وایی یه استرسی گرفتم که نگو ونپرس تو یه خونه با آرمیــــــن؟تو اتاق اون درمونگاه ترسیده بودم حالا آورده تو خونه اش...اَی ددم هی الفرار -من برمیگردم آرمین سگ میشود:یعنی چی؟گفتم می خواییم یه ناهار با هم بخوریم خسته شدم انقدر رفتیم بیرون از خودت مطمئن نیستی که میترسی؟ «چی؟؟؟؟پررو من به خودم مطمئنم به تو مطمئن نیستم حالا جرئت ندارم اینو بهش بگم آخه باز سگ شده اونم از نوع شکاری میترسم ازش و از یه طرفم حرصم گرفته هی میگه می ترسی ،تازه بدترشم گفت که از خودم مطمئن نیستم ...پیاده شدم دیدید چه زود خر میشم کافیه دوتا داد بزن تامن بِگُرخم و بشم اونی که آرمین خواسته بود خاک خاک خاک بر سرت احمق...گفته کاری نداره دیگه – تو هم باورت شد؟رفتی ولی دیگه بر نمیگردی – نه بابا نمیاد وجهیه خودشو خراب کنه –وجهیه خودشو نه چون خراب ناپذیره تو پلمپ شده ای بدبخت...کنارش دم آسانSورایستاده بودم لبامو رو هم فشردم میخواستم دربرم تا تکون خوردم که بگم –نه آرمین من میرم ... زیربازومو گرفت وبعدهم دستاشو باهم جابه جا کردو دورکمرمو گرفت وگفت: -شیطونی ممنوع -آخه... -نمیخوام بشنوم میریم خونه ی من منو برد تو آسانSور و دگمه طبقه آخررو زد از تو آینه آسانSور به خودمون نگاه کردم نگاه آرمین به شماره طبقات بودو باز اخم کرده بود درست فیگور بابایی رو داشت که داره بچه اشو به زور از تو کوچه واز سر بازی می بره خونه خنده ام گرفته بود فکر کن آرمین پدر بشه عجایب 8 گانه شد 9تا -نه به غرت نه به ذوقت نیشمو جمع کردم و گفتم از فکرم خنده ام گرفت ذوق نکردم باشیطنت گفت:از این که با من تنها میشی ذوق کردی؟ با آرنجم که کنار پهلوش بود زدم بهش و با حرص گفتم :نخیّر اون فکر منحرف تواِ خندیدو گفت:آره نه اینکه پا میدی و لارژی واسه همین بایدم ذوق کنم تورو میبینم یاد نکیر ومنکر می افتم «با اخم نگاش کردم بااون دستش که بازومو گرفته بودو ول کردولپمو کشید وگفت»: -اخم هم ممنوع داریم میریم خونه ی آرمین جونت «عاصی شده نگاش کردمو خندیدو در آسانSور باز شد و رفتیم به تنها واحد اون طبقه و گفتم :»اینجاتک واحده است؟ -همه طبقه ها نه دو طبقه آخر، یه جورایی پنت هوسِ« درش ضد سرقت بود و رمزی بود تا رمزو وارد کردمتوجه شدم همون تاریخ مربوط به 16 سال قبل که پشت دستش خالکوبی بود » در باز شداول یه پاگرد بود که فقط توش یه جا کفشیِ خیلی بزرگ بود و این پاگرد با یه در نیمه شیشه ای و نیمه چوبی از بقیه خونه جدا میشد ؛ منو فرستاد تو گفت:» -میخوای با کفش برو تو به خودش نگاه کردم که کفشاشو در آوردو صندل های چرم قهوی اش رو پوشید منم متقابلا کتونیمو در آوردم دمپایی های رو فرشی رو پوشیدم ودر ورودی دومو باز کرد تا پامو گذاشتم تو دیدم یه سگ گرگی ای که نژادشو نمیدونستم ولی درست شبی گرگ بود سفید طوسی با چشمای آبی !که واقعا واقعا یه سگ خوشگل بود ؛از رو کاناپه پرید پایین و دویید به طرفمون یعنی منومیگید ،سکته تموم شد نمیدونم با چه سرعتی خودمو به پشت آرمین رسوندم و کابشنشو تو چنگم گرفتم و جیغ میزدم :آرمین آرمین اول شوکه بود وبعد گفت :میترسی؟ -پَ نَ پَ از ذوقم دارم سکته میکنم دورش کن دورش کن آرمین الان سنگ کوب میکنم من زو فوبیا دارم ازحیوونا ترس ِروانی دارم دورش کن «من جیغ سگه پارس» آرمین-جکوب برو عقب سر جات«سگه یه صدایی از خودش در میاوردانگار داشت ناز میکرد آرمین مجدد گفت:»زود باش پسر خوبی شو سرجات بدو ببینم بیا رفت اونور -رفت اونور؟من میرم یا جای من تو این خونه است یا سگت آرمین- گاز نمیگیره -من فوبیا دارم میفهمه یعنی چی یعنی ترس روانی آرمین- بی خیال نفس دراکولا که نیست نگاش کن «به سگش آهسته از پشت آرمین نگاه کردم تا نگامو دید از روی اون زیر انداز نرم پُز بلندش که کرم بود نیم خیز شد پارس کرد آرمین خندیدو با حرص آروم با مشت زدم پشت آرمین و گفتم: -من می رم میترسم آرمین نگهم داشتو گفت: - وای من چقدر باتو فیلم دارم -می،تَر،سم جکوب پارس –من جیغ_پارس _جیغ.... آرمین دادزد :بسته -خدافظ آرمین بازومو گرفت و به طرف خودش کشوندو گفت:میبرمش، تو بیا عین کنه چنان چسبیده بودم به آرمین اول که بازوی چپم تو دستش بود دستشو کنار زدم از شدت ترسم بادست چپم چنگ زده بود به پشت لباسش با دست راستم به جلوی لباسش که با بلند شدن جکوب بتونم به دو طرف آرمین بدواَم و زل زده بودم به جکوب که نیاد طرفم، آرمینم دستشو رو پشتمو کمرم گذاشت و با شیطنت گفت: -ولش کن نمیبرم تو الان جات خیلی خوبه یه جیغ بنفش از حرص+عصبانیت+ترس کشیدم که جکوب بلند شدو همون سرجاش شروع کرد به پارس کردن منم از ترسم دوباره پناه بردم به پشت آرمین ؛اون ملعونم که فقط میخندید -آرمین به خدا میرم؛ تموم کن مسخره بازیتو«دیگه از ترس گریه ام گرفته بود » -ای بابا تواَم که کلاًضد حالی جکوب پاشو برو جلوی در پشو پسرم -پسرم؟ آرمین-بچه امه دیگه. -ایش جکوب دویید جلوی در منم که کم مونده بود با آرمین یک جسم در دوروح بشیم!!! خلاصه سگشو برد تا بیاد هم من خونه رو نگاه کردم اول یه نشیمن بود با مبل های راحتیه چرم مشکی غول پیکر نشیمنش بوی چرم میداد ،با یه ال سی دی که قیافه اش یه کم با ال سی دیای دیگه فرق داشت شاید چون زیادی بزرگ بود قدر یه سینما صفحه اش بود !!!چه افراطی اثاث میخرید!!! سمت راست آشپز خونه مدرن و شیکش بود که دو تا ورودی داشت همین طورم دوتا اپن یکی از پذیرایی وارد میشد یکی از دم نشیمن! بعد آشپز خونه وروبروی نشیمن هال و پذیرایی بود که کنار هم و متصل به هم بودن همراه چند دست مبل با ترکیبای قهوه ای سوخته وکرمِ شکلاتی و مدل مبلاشم همه مبل استیل بود با روکش های مرغوب پارچه ای که ست پرده هم بود رو زمین هم فقط یه قالیچه کوچیک ابریشم وسط هال یکی هم وسط پذیرایی بود و البته یه میز ناهار خوری 12 نفره هم توی هال بود سمت چپِ نشیمن سه تا اتاق بود اتاق اول یعنی شکم گاو ترکیده بود بیشتر شبیه انباری بود تا اتاق اتو پرس با یه خروار لباس روش،تردمیل با یه خروار لباس روش ،تخت با یه چمدون در باز که بازم توش لباس بود البته بهم ریخته میز کامپیوتر نگو بگو میز کتاب یه عالمه کتاب روش تلمبار بود روی مانیتور هم لباس انداخته بود مرض لباس کندن داشت انگار!! به اتاق بعدی رفتم درش قفل بود با تعجبو رومو به اتاق آخر برگردوندم آها...ان اتاق آرمین : اونچه اول از همه نظرمو جلب کرد رنگ سیاه اتاق خوابش بود دیوارا سیاه ،رو تختی سیاه ،پرده سیاه...چرا؟!!!!تخت دونفره اش بهم ریخته بود ،لباساش بهم ریخته رو زمین پایین کمد ریخته بود لباسایی که دیروز تو تنش دیده بودم روی اون مبل تکنفره راحتی انداخته بود حوله سرمه ای رنگ حمومش هم روی پشتی مبل انداخته بود روبروی تخت یه ال سی دی 50 اینچ نصب بود و پایین ال سی دی روی زمین هم دو سه تا دستگاه بود ماهواره و دی وی دی و چه شلخته ای آرمین ! -چطوره خوشت اومد؟ -ییه قلبم ریخت؛ بردیش؟«با خنده اول گفت:» -پَ نَ پَ،این دیلیوریم که اومده خودمو سگم هنوز پایینیم«لبخندی کجکی تحویلش دادمو مأیوس گفت»:آره تا حالا جایی نفرستاده بودم باغیض گفتم:ممنون -چیکارت کنم؟سوگلیمی دیگه -چرا انقدر اتاقت تاریکه ؟!! باز اخم کرد وجدی با صدای آروم گفت: -از اتاق خواب خوشم نمیاد -یعنی چی؟!!! آرمین –بیا بقیه جاها رو نشونت بدم -دیدم چرا در اون اتاق بسته است؟ باز اون اخمی که یه ثانیه پیش باز کرده بود رفت تو همو گفت: -اونجا وسایل پدرمه -نمیخوایی نشونم بدی؟ «سرشو بلند کرد یا علی ببخشید غلط کردم چشماش به خون نشست و گردنشو گوشش قرمز شده بود رگ کنار شقیقه اش متورم شده بود چی انقدر عصبیش کرد؟سوال من؟» با همون حال و تن صدای گرفته گفت : -نه سری تکون دادمو با آرامش گفتم: -آب بیارم برات؟ -نه«با همون حال در صورتی که نفساش بلند تر میشدو سینه اش بیشتر بالا و پایین میکرد زل زده بود تو چشمام انگار حس خوبی نداشت مشتشو کنار پاش نگه داشته بود آروم صداش کردم:» -آرمین -هووم «وا شبیه ببر زخمی میشه وقتی تا این حد عصبانیه» -سُ..«لبمو زیر دندون کشیدم حتی حاضر نبود پلک بزنه تا خشمش تو چشماش تکونی بخوره ترسیده بودم تنم یخ کرد چی تو سرشه؟!!»: -سُ...ُرخ شدی دوباره لبمو زیر دندونم کشیدم نگاش به سرعت رو لبم زم شد حرکت سینه اش آهسته تر شد حالا جای خشم زل زده به لبم قلبم به تپش افتاد دیدی شدیم سه نفر شیطونه اومد لعنت خدا به شیطان لعنت خدابه شیطان ...الهم صلی علی محمد... دستش کمرمو لمس کرد در جا پریدم و دستشو پس زدم خنده شیطونش اومد رو لبش بمیری یا عین ببر میشه یا عین شیطون مدل آدمیزاد نداره که دلم خوش بشه -سوگلی من ترسید؟ -بروکنار با خنده ای پر از شیطونی گفت: -اگر نرم ؟ -بهت گفتم از این شوخیا خوشم نمیاد باز لبخندی زد و گفت: -کی گفته شوخیه؟ با حرص جیغ زدم: -آرمین! -اَی بابا خیله خب بیا برو اَه از جلوی روم که راهمو بسته بود رفت کنار و تا اومدم از کنارش رد بشم دستشو آهسته روی شکمم کشید برگشتم با حرص نگاش کردم نیم رخشو دیدم که شیطون میخندید گفتم: -نمیتونی آروم باشی نه ؟ -آخه آدم سو گلیشو بیاره خونه اش آرومو قرار داشته باشه میشه؟ -آرمین!می خوای اذیت کنی... -باز شروع شد؟میذاری امروزو خوش باشیم یا نه؟ -تو میذاری؟ سری با همون خنده مذکورش زد و گفت: -مغنه اتو در بیار ابرو هامو بالا دادم و اومد جلو و گفت : -در میاری یا در بیارم ؟«نمیدونم چرا خنده ام گرفت یه قدم به عقب رفتم و اومد جلو با لبخندش گفت:»زور دوست داری آره ؟ باز عقب رفتمو ابرو مو بالا دادمو گفتم: -نامحرمی -اِ!!!پس چرا اومدی تو خونه نامحرم مگه نشنیدی میگن دوتا نامحرم نباید زیر یه سقف باشن که نفر سومشون میشه شیطان -تو مجبورم کردی -باز داری از ترفندت استفاده میکنی جوجه ی من ؟«پرید با یه حرکت دستمو گرفتو کشید به طرف خودش جیغ کوتاهی زدم ،تو بغلش اینطوری بودم که پشت بهش بودم و دست راستِ اون که رودست راستم قفل شده بود دور تا دور روی شکمم بود با اون یکی دستم که آزاد بود خواستم تقلا کنم که اون دستمم با دست راستش گرفت یعنی هر دو دستم تویه دستش بود خندم میگرفت بی صاحاب ،نمیدونستم علتشم چیه حتما بی عرضگیم. -حالا تقلا کن جوجه ی من -من جوجه نیستم -پس چی هستی نگاه با یه حرکت تو دست منی - ولم کن -ول نکنم؟ -جیغ میزنم -جیغ بزن ببینم کک کی می گزه نصف ساختمون مستأجرامند از ترس خودشونو میزنن به نشنیدن بقیه هم از ترس اخلاقم میدونی که...«تو گوشم گفت:» -من فقط با سوگلیم مهربونم لبمو زیر دندونم کشیدم قلبم هی هری می ریخت نمیدونستم چرا استرس نگرفته بودم ؟اصلاً هم نمی ترسیدم !!!وا؟چرا واقعا! -این کاررو نکن خوشم میاد ، زیردندون نکش عاقبت خوبی نداره -آرمین -وقتی صدام میکنی با یه لهجه خاصی اداش میکنی که فقط جوجه ام میتونه اینطوری با ناز صدام کنه «از تعریفش خوشم اومد لبمو زیر دندون کشیدم و لبخند زدم:»با یه حرکت مغنه امو از سرم برداشتو پرت کرد اون ور و زیرگوشم گفت: -مگه نگفتم عاقبت نداره جوجه من خودت شیطونی میکنی ....به سختی گفتم: -بسته -میخوام ولی نمیشه تو توبغلمی خواستم خودمو به جلو بکشم ولی باز به عقب منو کشید موهام روی شونه ی چپم برد گفت: -چرا موهای قشنگتو بهم نشون نداده بودی؟ با شیطنت گفتم: -آخه بی جنبه ای خندیدو گفت:از جنبه بالامه که هنوز تو بغلمی و جایی که دلم میخواد نبردمت تو گوشم گفت: -سوال دوماه ونیم قبلو دوباره می پرسم ،از اینکه با منی خوشحالی؟ با شیطنت خندیدمو گفتم :تو چی؟ -تو چه فکری میکنی ؟ -من فکر میکنم توعاشقمی -قبل من چند نفر دیگرو آوردی اینجا؟ آرمین خندیدو گفت: عزیزمی جوجه ی حسود من ؛من این حستو دوست دارم چون اعلام میکنه که عاشقمی -پس تو هم عاشقمی که هر کی نگام میکنه خیز جنگ بر میداری خندیدو چونه اشو رو شونه ام گذاشتو گفت: -خدارو چه دیدی؟ -نچ تو اهلش نیستی سرشو بلند کردو منو متمایل کرد به سمت خودشو گفت:اهل چی؟«تو چشماش نگاه کردم خنده ای از شیطنت زد به عقب هولش دادم باز منو به جلو کشید نمیدونم چرا نیشم بسته نمیشد انگار کنترل خنده امو نداشتم:» -نکن ولم کن -نه که توهم بدت میاد «خندید خندیدم آروم زدم به شونه اش»و گفت: -نگفتی اهل چی نیستم؟ -عاشق شدن آرمین نگاهشو دقیق تر کردو گفت: تومنو نمی شناسی -چرا می شناسم -کیه ام؟ با خنده گفتم:آرمین شوکت خندیدو موهام که روشونه ام بودو دست کشید و گفت : دیگه؟ -شکاک و حسود -عین تو -نه من عین تو نیستم چون که حس حسادت من در برابرحس تو ناچیزه آره من باید اول وآخر زندگیت باشم - -چرا ؟خوشگلی یا تار خوب میزنی؟ -چون که تو عاشق منی و داری حاشا میکنی«کمرمو کشید طرف خودش و گفت»: -بگو عزیزم دستمو روی سینه ی عضلانیش گذاشتم و خواستم هولش بدم ولی سرشو که آورد پایین و به دستم نگاه کرد نتونستم فشار بدم به عقب تا از خودم جداش کنم با شیطنت سرشو بلند کردو یه لبخند موذیانه زد و گفت: -دیدی ،حتی وقتی تو چشمتم نگاه نمی کنم بازم افسارتو دربرابر من از دست میدی پوزخندی ا ز خنده زدم و با پنجه ی دستم آروم زدم به سینه اش خندیدو موهامو از رو شونه ام کنار زد و کلیبس موهامو باز کرد با نگاه خیره ای به مو هام چشم دوخت لبشو با زبونش تر کرد آهسته پایین موهامو که کنار کمرم افتاده بود و میون انگشتاش لمس کرد و گفت: -جوجه من چه موهایی داره و من خبر ندارم موهامو از پشت سرم جمع کردم و کلیبسمو از تو دستش گرفتم و موهامو بستم و برگشتم که برم اومد جلو و کمرمو گرفت و گفت: -من گفتم میتونی از بغلم دربیای؟که داری میری؟«چی؟!!!یعنی چی به این آرمین تا رو میدی دنبال آستری میاد تا اومدم جوابشو بدم با لحنی متفاوت با همیشه، آروم و با یه هیجان متعادل گفت:» -موهاتو جلوی هیچ کس باز نکن برگشتم ولی نتونستم بیشتر از نیم رخشو ببینم چشماشوبسته بود و حس کردم داره گردنمو بو میکنه داشت منو ذوب میکرد به سختی از احساسی که داشتم و نمیتونستم خودمو کنترل کنم گفت: -تو چه فرقی با بقیه داری ؟ چشماشو باز کرد و منو کمی از خودش دور کرد ولی ولم نکرد و جدی گفت : -تو بگو چه فرقی دارم با لحن شوخی گفتم: -تو فقط دوستمی جدی و با محکمی گفت: -اگر ،فقط اگر جز من به کسی فکر کنی ،به این فکر کنی که من یه جاست فرندم و به فکر یه رابطه جدی باشی... -چیکار میکنی؟ آرمین با حرص ولی خیلی خونسرد سرشو بهم نزدیک کردو چشم تو چشمم شد و گفت: -می درّمت -واگر تو این کاررو کردی؟ -تو مهمی جوجه ی من _دریدنو ازت یاد میگیرم آرمین لبخندی زد ودر حالی که چشماشو دیمونی می کردگفت: -نمیتونی سوگلیم چون که یه جوجه ی کوچولویی ومن یه ببری که بهم سال های قبل زخمی زدن که از درد دریدنو یاد گرفتم با تردید نگاش کردم ترسم و که دید رنگ نگاش عوض شد لبخندی آروم زد و گفت: -میخوام برام غذا درست کنی دستشو پس زدمو رو مبل نشستمو گفتم: -من مریضما خندید دستمو کشید و بلندم کرد و گفت: -تا حالا که حالت خوب بود ،نکنه جات خوب بود حالت خوب شده بود زدمشو خندیدو گفت: -من غذا میخوام اونم با دست پخت جوجه ام -تو که دست پخت منو خوردی -اون و برای همه درست کرده بودی الان برای من فقط درست کن منو برد به طرف آشپز خونه وگفت: -چی میخوای واسه عشقت درست کنی؟ پوزخندی زدمو گفتم: -بیخود دلتو لیفو صابون نزن من احساسی بهت ندارم -جدّاً؟!خب عزیزم راستشو بخوای قبل از تو یادم نمیاد چند نفررو آوردم اینجا و... چاقویی که برداشته بودم تا پیاز پوست بکنم گذاشتم رو میز آشپز خونه و خواستم با همون حرص از آشپز خونه دربیام که جلوی راهمو گرفت وبا شیطنت گفت: -کجا؟ -خونه امون -چی شد ؟تو که احساسی نسبت بهم نداشتی

خیانت میکنه ،من شاهد بودم)پس منظورش مادرش بود آرمین اشکاشو پس زدو گفت: -یه روز با کامیار تصمیم گرفتیم از مدرسه فرار کنیم به قیمت فهمیدن حقیقت ،آروم واردخونه شدیم صدای مامانو بابات میومد«میلرزید از خشم سرعت ریزش اشکش زیاد شده بودو حرصی تر پسشو ن میزد با بغض میگفت:» -صدای خنده هاشون ،آهو ناله ی مامان هنوزم تو گوشمه ...پشت در اتاق ایستادیم ،همه ی اون حرفارو میشنیدیم و عذاب میکشیدیم انگار نه انگاراین دونفر به کسای دیگه تعهد دارن ؛منو کامیار شاهد همه چیز بودیم دو تا شاهد که اون صحنه های خیانت تا ابد جلوی چشمامونه مامان یه پیرهن فیروزه ای تنش بود،چشمای مامان با اون لباس خیلی قشنگ میشد بابا نمیذاشت اون لباسو جایی بپوشه فقط باید برای بابا می پوشید فقط برای اون ولی مامان اون لباسو برای بابات پوشیده بود ...دیگه نمیتونستیم تحمل کنیم از خونه زدیم بیرون قسم خوردم برگشتیم به بابا بگم...وقتی رسیدیم خونه جسد هر دوشون غرق در خون بود چاقو تو قلب ِ بابا بود در حالی که تن مادرم پر از ضربات چاقو بودو چاقو تو قلب پدرم بود...«بهم با حرص و کینه نگاه کردوعصبی دادزد:» -بابات قاتل پدر رو مادر منه ؛بابای بی شرفت هم پدرمو ازم گرفت هم مادرمو ؛تموم این سال هاا نفسامو با انتقام از پدرت کشیدم تموم شبام با کابوس جنازه ی پدر ومادر م،خیانت مادرم گذشت...از همه ی فامیل بریدیم چون همه منو کامیاررو به چشم بچه های حروم زاده میدیدن میگفتن:« از کجا معلوم ما بچه های شوهراش باشیم» مگه ما چه گناهی داشتیم ؟نتونستیم مدرسه بریم چون خبر تو محل پیچیده بود،نمیتونستیم با بچه های محل بازی کنیم ،با دوستامون بیرون بریم چون ما مادر ه*ر*ز*ه داشتیم گناه ما چی بود که باید تو نوجوونی بی کس میشدیم ؟چون پدرت یه زن باز بودو عاشق مادرم شد؟عاشق یه زن شوهر دار؟کافر این کاررو میکنه؟حیوون این کاررو میکنه ؟ بلند شدمو نشستم ملافحه رو محکم تو بغلم گرفتمو گفتم: -گناه من و نگین چی بود ؟ من اون موقع فقط 6 سال داشتم منو نگین دوتا بچه بودیم بی خبر از همه جا طبق چه عدالتی انتقام میگیری؟ صدای جیغ نگین تا بالا اومد با وحشت به طرف در نگاه کردم و در جا خواستم بلند شم آرمین جست زدو منو گرفتو گفت: -کامیار هست عصبی جیغ زدم: -شما پست فطرتیت عین بابام می مونید حداقل مادرتونم گناهکار بود ولی ما چی؟ولم کن کثافت ،من از دستت شکایت میکنم من به پلیس میگم...هولش دادم اومدم پایین تخت ،گرفتتم و کبوندتم به دیوار رو با خشمو حرص تو صورتم باتن صدای آروم دو رگه گفت:فکر کردی من جایی میخوابم که آب زیرم بره؟فکر کردی بیگدار به آب میزنم ؟ اونجا رو ببین«به گوشه اتاق اشاره کرد یه دوربین بودو گفت : -میدونی دیشب کجا بود؟اون بالای ال سی دی ،میدونی از کی فیلم میگرف؟از تو «انگار آتیشم زدن تموم تنم از این حرفش میسوخت ضجه وار شروع کردم به گریه کردن پاهام سست شد داشتم می افتادم گرفتتم و تو گوشم گفت: -منو گوش بده ،میخوای آبروت همه جا بره؟ میخوای همه فیلم تو ببینن ؟میخوای اول از همه به مامانت نشونش بد؟ سرمو بلند کردمو جیغ زدم:خفه شو آرمین به مامانم چیکار داری؟ با حرص گفت: -پس گوشتو باز کن اگر بمیری بمونی ،آب بشی ، زیر زمین بری پیدات میکنم و نفس وای نفس که وای به روزت که پدر ِپدر سگتو در میارم ،اگر به کسی جز اونایی که من میخوام بدونن که چی شده حرفی بزنی شیر فهم شد؟..«.تکونم دادو گفت»:با توام؟ پاهامو سُر دادم و رو زمین نشستم پام سوخت ولی سوزش دلم بیشتر بود نمیدونم چی بود رفت تو پام و اونطور میسوخت...و اعتنا نمیکردم بس که گیجو شوکه و بازنده بودم... آرمین جلوی پام چون پاتمه زدو گفت: -اگر میخوای به پات بمونم تا زمانی که اعمال دیشب هویدا نشده باید دست از پا خطا نکنی اگر جریم کنی نفس گوشتو باز کن کاری که دلم میخوادو باهات میکنم ،بذار با تو همچنان جدا از حساب بابات رفتار کنم با گریه نگاش کردم و نگاش افتاد به پامو با حرص گفت: -ای خدا نفس!وایستا ببینم شیشه تو پاته پاشو رو تخت بشین پاشو «زیر بازو هامو گرفتوبلندم کردو نالیدم: -آخ آخ پام.. باحرص گفت: -لمسی مگه؟که شیشه رفته تو پات نفهمیدی بشین ببینم ،بذار لباساتو بیارم تنت کن بگم کامیار ![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



