حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان کوتاه خوشبخت ترین آدم

#1
1-خوشبخت ترین آدم
پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند، اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت
داستان کوتاه خوشبخت ترین آدم 1
پاسخ
 سپاس شده توسط maede_y2 ، ^ali^ ، AعطریناA
آگهی
#2
جدا عالی بود
خوب، ولی اشتباه...
پاسخ
 سپاس شده توسط sadaf3 ، ..WonDerfull..
#3
هههههههه نفهمیدم Big GrinBig GrinSmile داستانو تغییر میدیم : وقتی فقیر فهمید قصد ان ها را فردای ان روز به پیش پادشاه رفت و گفت دوای درد تو خوشبختیست پادشاه با نگاه تعجب امیزی رو به فقیر کرد و گفت خوشبختی بیش تر از این غذای خوب که دارم پول زیاد هم دارم اما بعد کمی مکث کرد و زیر لب گفت : ولی دلم غم دارد
مرد فقیر گفت : شما نیاز به همدردی دارید ولی کسی را ندارید راست میگفت مرد فقیر و لی پادشاه نمیدانست چه کسی مرهم دردش است پس به دنبال مرهم گشت به کوه رفت تا از هوایش استفاده کند تا بلکه حالش خوب شود و لی تاثیری نداشت به دریا رفت ولی دریا طوفانی شد به جنگل رفت جنگل اتش گرفت Sleepy چندین روز رفت و رفت و رفت تا دیگر نتوانست راه رود و به یک باره سرش به گیجی رفت و افتاد وقتی از خواب غفلت بیدار شد کدار دستش نان و ابی را دید و قتی سرش را بالا تر برد خانواده ای را دید که با شور و ذوق مشغول کار در مزرعه بودند بعد زنی با قامت ستوار در را باز کرد و گفت : پادشاه حالتان خوب شده ؟ پادشاه که انتظار زنده ماندن را نداشت گفت : بله ممنونم خانوم . زن گفت : حالا لطفا از اب بنوشید و نان بخورید شرمنده ما پول زیادی نداریم تا از شما پذیرایی کنیم . پادشاه که در بهت و حیرت هنوز مانده بودغذا را خورد و ابی خورد و راهی قصر شد در حین راه با خودش فکر کرد چطور ان زن مرا پیدا کرد ؟ چطور بهم لطف و مهربانی کرد ؟ و چرا در مورد اتفاق ازم سوالی نکرد ؟ و هزاران چرا های دیگر برایش پیش امد پادشاه وقتی به قصر بر گشت و ر. به فقیر و تهی دست انداخت و گفت من مر همم را پیدا کردم . فقیر که نمیدانست موضوع را فقط پرید ؟ کجاست ؟ کیست ؟ پادشاه گفت : ان زن جوان او مرا نجات داد . فقیر گفت : زن جوان ؟ مرهم شما این است ؟ پادشاه گفت : اری وی مرهم دردم هست و فقیر به همراه پادشاه و چند تا سرباز رفتند تا منزل زن را نشون فقیر دهد پادشاه . اما وقتی پادشاه به انجا رسید چیزی ندید و گفت : مگر میشود ان زن انجا نباشد خودم دیدم ان مزرعه داشت و فرزند نه نمیشود خدای من . فقیر که از حکمت خدایی سر در اورده بود رو به پادشاه کرد و گفت : او یک فرشتهی الهی بود و دوای درد تو تو محبت کردن را یاد گرفتی و دردت هم خوب شد Big Grin قصیه ما به سر رسید کلاغه به خونش رسید اما دیر رسید زنش اونو کشت Big GrinBig GrinBig GrinBig GrinBig GrinBig Grin سپاس ندید نامردید خداییش زحمت کشیدم تا داستانشو عوض کردم
پاسخ
 سپاس شده توسط sadaf3 ، ..WonDerfull.. ، AعطریناA
#4
بد بووووووووووووووووووووووووود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
داستان کوتاه خوشبخت ترین آدم 1
پاسخ
 سپاس شده توسط ..WonDerfull..


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان