حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

بشنو این نی چون شکایت می‌کند (مولوی)

#1
Heart 
بشنو این نی چون شکایت می‌کند (مولوی) 1
بشنو این نی چون شکایت می‌کند


از جداییها حکایت می‌کند


کز نیستان تا مرا ببریده‌اند


در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند


سینه خواهم شرحه شرحه از فراق


تا بگویم شرح درد اشتیاق


هر کسی کو دور ماند از اصل خویش


باز جوید روزگار وصل خویش


من بهر جمعیتی نالان شدم


جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم


هرکسی از ظن خود شد یار من


از درون من نجُست اسرار من


سر من از ناله‌ی من دور نیست


لیک چشم و گوش را آن نور نیست


تن ز جان و جان ز تن مستور نیست


لیک کس را دید جان دستور نیست


آتشست این بانگ نای و نیست باد


هر که این آتش ندارد نیست باد


آتش عشقست کاندر نی فتاد


جوشش عشقست کاندر می فتاد


نی حریف هرکه از یاری برید


پرده‌هااَش پرده‌های ما درید


همچو نی زهری و تریاقی کی دید


همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید


نی حدیث راه پر خون می‌کند


قصه‌های عشق مجنون می‌کند


محرم این هوش جز بیهوش نیست


مر زبان را مُشتری جز گوش نیست


در غم ما روزها بیگاه شد


روزها با سوزها همراه شد


روزها گر رفت گو رو باک نیست


تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست


هر که جز ماهی ز آبش سیر شد


هرکه بی روزیست روزش دیر شد


در نیابد حال پخته هیچ خام


پس سخن کوتاه باید والسلام


بند بگسل باش آزاد ای پسر


چند باشی بند سیم و بند زر


گر بریزی بحر را در کوزه‌ای


چند گنجد قسمت یک روزه‌ای


کوزه‌ی چشم حریصان پر نشد


تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد


هر که را جامه ز عشقی چاک شد


او ز حرص و عیب کلی پاک شد


شاد باش ای عشق خوش سودای ما


ای طبیب جمله علتهای ما


ای دوای نخوت و ناموس ما


ای تو افلاطون و جالینوس ما


جسم خاک از عشق بر افلاک شد


کوه در رقص آمد و چالاک شد


عشق جان طور آمد عاشقا


طور مست و خر موسی صاعقا


با لب دمساز خود گر جفتمی


همچو نی من گفتنیها گفتمی


هر که او از هم‌زبانی شد جدا


بی زبان شد گرچه دارد صد نوا


چونک گل رفت و گلستان درگذشت


نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت


جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای


زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای


چون نباشد عشق را پروای او


او چو مرغی ماند بی‌پر وای او


من چگونه هوش دارم پیش و پس


چون نباشد نور یارم پیش و پس


عشق خواهد کین سخن بیرون بود


آینه غماز نبود چون بود


آینت دانی چرا غماز نیست


زانک زنگار از رخش ممتاز نیست
پاسخ
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  شعر بگو شعر بشنو ،فقط شعر عربی :]
Exclamation حافظ و مولوی در مقابل خیام
  اگر داری تو عقل و دانش و هوش بیا بشنو حدیث گربه و موش (حتما بخونیین عالیه)
  عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور ( مولوی )
  כارכ صـכایت مے زنم... بشنو صـכایم را!
  ترجیع بند مولوی
  بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال اوراببیند(شعری زیبا از مولوی)
Wink بشنو از دل,دل حریم کبریاس
  شعری برای استقبال بهار / مولوی
  تا نقش‌های بی‌بدل بر کسوه معلم زند / مولوی

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان