پارس ایمپریا   گیفت کارت    


امتیاز موضوع:
  • 4 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣

#1
ɨŊ✯ Ϯђê✯ Ŋaʍӗ✯ Ө₣✯ ƓØƊ


دآستــآن های فلشخورے
نویسنده:» دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
✠ƑįcŧʝôɳąĽ▸ʛԋòst✠
  «


تایپَکـ هَماهَنـگــ شُدهـ▼


لُطفا اَول داستان هایی کهـ میسازیــد رو بهـ مَن پیامـ کُنیــد بَعد اَز اینکـ ـه تأیید شُد میتونیــد تو تایپک ارسالِش کُنیــد « ایــن برای ایـنــ ـه کهـ
همه ی داستان ها طَنز باشن« و تفاوتی بینشون نباشهـ
نویسندهـ های جَدیــد ایــن تایپک با اِرسال پاسُخـ هایی کهـ پُر طرفدارند انتخاب میشوند (: 
اگـ ـه تعداد کسانی کهـ داستان ارسال کردند و داستان هاشون پُرطرفدار بودهـ (زیـاد بود) نظر سنجی برگزار میشهـ! (;


+شخصیــت های داستان هایی کهـ قرارهـ ارسال بشهـ اَز بیــن ایــن کاربراس▼ و مُمکنهـ کاربرای دیگهـ ای هَمـ اِضافهـ بِشَن! 


دیگه شخصیــت ثابتی قرار دادهـ نمیشه (;



موضوعاتتون رو اَول داستان بنوسید وَ بَعد بهـ مَن پیامِش کُنیــد (:

امکان دارهـ شخصیــت های جدید نیز اضافهـ بِشَن! 

بریــمـ سراغ داستان ایـــن داستان  بهـ نویسندگی خودمـ بودهـ
موضوع اَول: اَز زیــارَت بهـ مشهد تا ناکُجا آباد«!
شخصیـــت های ایــن داستان :علی < غَزل < فریــد < حُضور کوچک» عارفهـ


 بخش بندی داستان  :چهار بـــَخش


»» مُهمـ «« لازمـ نیس حتما اگهـ یه داستانی داریــن با موضوع جدیدی بنویسیـدِش میتونیــد اونُ ادامهـ موضوع قبلی کُنیــد بهـ شرطی کهـ اونارو یجوری با همـ مُرتبط کُنیــد»««»«»«
 لازمـ نیس داستانتون کاملا منطقی باشهـ (:
میتونهـ تخیلی باشهـ! مثلا غزل و علی تو کشکشان راه شیری بودن! داشتــن شهاب سَنگـــ بازی میکردن! o_O


داستان  با موضوع اَز زیارت بهـ مَشهد تا ناکُجا آباد!«




1_پارسال بهار دستهـ جمی داشتیم میرفتیم زیارت 

من بودمو فریــدُ وغزل و...
فریــد داشت رنندگی میکرد غَزل هَمـ با گوشی تو فلشخور بود همون لحظهـ گُفت واییییـ« فریــد یه دفعهـ کنترل ماشین از دستش خارج شُد خوب شُد چَپ نکرد  :w14:
گُفتیــم چیه غزل گُفت لایـــک قرمز گرفتمـ :|||||||||||||||||||||!
از اونجایی کهـ فریــد تو فلشخور وقتی موضوعی از 200 صفحهـ بگزرهـ سریع نُسخه دومشو میزنه وقتی رسیدیم به 200 کیلومتری مشهد ماشینُ نگهـ داشت اون تابلو 200 کیلومترو عوض کرد زیرش نوشت نسخه دومـ .__________.!
و همچنان داشتیــمـ میرفتیــمـ کهـ دیدیمـ سهـ نفری حال نمیدهـ بریــمـ عارفــ ـه و بقیرو بیاریــمـ هیچی دیگهـ به کُلی مُنصرف شُدیــم از سفر برگشتیــمـ ! ._.




2_داشتمـ میگفتمـ داشتیم برمی گشتیــم تهران منُ فریـدُ غزل!

دیدیــم عهـ ساعت چهار صُبحِ دیدمـ غزل هِی وول میخورهـ! ._. گُفتمـ چِته؟ گُفت WC 
هیچی دیگهـ اَز ماشیــن پیادهـ شُدیــم همگی! غَزل گُفت شما کُجا بعد من بهـ فرید نگاه کردم گُفتم بی تربیــت خجالت بکش مگهـ نمیــبینی کارِش خیلی خصوصیه فرید گُفت دیدم تو پیاده شدی منم پیادهـ شدمـ هیچی دیگهـ غزل منو تا جنگل دُنبال کرد خستهـ شدیم نشستیم
بعد دیدیم عهـ اینجا کُجا؟ ما کُجا پارسال دوست امسال آشنا؟ .____________.
اینجا دیگهـ کُدومـ قبرستونیهـ ! هوام تاریک بود غزل یه چراغ قوهـ داشت که به خودش وصل کرده بود نور میداد رفیتیــم رفتیـــم همچنان رفتیــم :|||| وَ وَ وَ رفتیــم ._. تا رسیدیم بهـ چوپان دروغگو گُفتیم نزدیک ترین جادهـ کُجاست هوا اونموقع روشن شدهـ بود اول صبی بود چوپان دروغگو همـ گوسفندا رو آوردهـ بود برا چریدن ._.
چوپان دروغگو گُفت دست راست مُستقیم .-.
رفتیــم دیدیمـ جُز بیابون چیزی نیس همچنان رفتیم دیدیمـ عهـ! رسیدیمـ به یه رودخونهـ._.! چوپان دروغگو عجب آدمـ مسخرهـ و دروغگویی بود! :| **** تو قبر خودشُ ***
دیدم چارهـ ای نیس گُفتمـ غزل شنا بلدی؟ گُف نهـ گُفتمـ پَس فقط بلدی پرند بگی بزنمـ با دیوار یکی شی! -__-
هیچی دیگهـ گُفتم خدایا منو ببخش کهـ باید این غزلُ بزارم پُشتم ببرم اونور رودخونهـ چارهـ ای نیس! 
رفتیــم اونور دیدیمـ یهـ کامیونیهـ اومد با صدای ضبطِ بلندش کهـ میخوند♪♫
آهنگ ضبطش اینو میخوند::: پارسال بهار دستهـ جمی رفتهـ بودیم زیارت   برگشتنی یه دختری خوشگلو با محبت          همسفر ما شده بودو همراهمون میـــــــوووومَد     به دَستُ پام اُفتاده بود این دِل بی مُروَّت   
حالا میگُفت برو بهش بگو***
**
اومد رسید بهـ ما گُفت سُوار شین :[
سوار شدیــم رفتیــم رسیدیمـ به تهران! و ادامَش رو بعد از پنج دقیقهـ میگویَمـ .__.!
اَهـ خَستهـ شُدمـ!
این قسمت با سختیای زیادی برخورد کردیمـ! :||
 


3_و رسیــدیم به تهران گُفتمـ غزل ما اینجا راهمون از همـ جُدا میشهـ! 

من رفتمـ به خونمون غزلمـ رفت خونشون داشت میرفت من یه نگاه به پُشتم کردمـ دیدم اِی دل غافل ارازل اوباش ریختن سر غزل میگن پول بدهـ من سریع رفتمـ عین فیلم هندیا :|| پریدَمـ وسطشون گُفتمـ نَفس کِش با ناموس مردمـ چیکار داری؟! در واقعیت هم من اینجوری غیرتی هستمـ ._.! به طَنز بودنم نگاه نکنید خُب داشتم میگفتم رفتم گُفتم نفس کِش ا ناموس مردم چیکار داریـن نامردای نالوتیدآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1 »»»  رفتمـ حَملهـــــــــــــــــــــــــــــــــ دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1    زدمـ ناکارشون کردم دو نفر بودن یکیشون اول اومد جلو با مشت رفتمـ تو صورتش اونیکیو زدمـ جدش اومد جلو چشش غزل آخر بهشون اینجوری کرد:|||||||| دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1
 هیچی دیگهـ غزلُ تا خونشون رسوندمـ رفتمـ سُراغ فریــد گُفتم تو نشستی راحت اینجا میدونی ما چی کشیدیم؟ گُفت عملی شدید وای! چی کشیدید حالا؟ گُفتمـ نامرد حیف کهـ از من بزرگ تری! فریــد تو چرا مارو اونجا تنها گزاشتی گُفت آخهـ خونهـ مادربزرگ غزل همون طرفا بود کاری از من برنمیومد من نمیتونستم تو اون تاریکی چیزیو ببیـنم پس گُفتم حتما میرن خونهـ مادربزرگ غزل اینا! .___.! همونجا بود کهـ داغون شُدمـ یعنی زندهـ بگور شدمـ وقتی فهمیـدَمـ رفتمـ در خونهـ غزل اینا گُفتمـ حرفامو بعد گُفت آخه  میترسیدَمـ خواب باشن! .____________________________________________________________________. یعنی میخواستمـ بزنمـ ****** داغونش کُنما :|






4_ آقا ما دوبارهـ قَصد سفر کردیــمـ این دفهـ منُ فریدُ عارفهـ ُغزل! 
داشتییــمـ میرفتیــمـ ناگهان فریــد گُفت  مَن نمیــام مَن زَن میخوامـ .___.! گُفتمـ فریــد زن کُجا بود؟ بیا بریــمـ این مَسخرهـ بازیــا چیهـ.. خُلاصــ ـه
رفتیــمـ مشهد.. رسیــدیمـ ساعت پنج بود فکر کنمـ پنج صُبح  بعد از قطار پیادهـ شدیــمـ رفتیــمـ سوار تاکسی شُدیمـ بعدش رفتیــمـ هُتل رفتیــمـ هتل دوتا اُتاق گرفتیــمـ منُ فریــد تو یهـ اُتاق بودیــمـ دیدمـ فریـد خوابِش نمیبرهـ گُفتَمـ چِتهـ؟ گُفت زَن موخوامـ ^_^  گُفتمـ صبر کُن بعدا یه فکری براش میکنیـمـ
صُبح شُد نور خورشیــد از پنجرهـ رد میشد میخورد تو صورتمـ منمـ یهو بیدار شُدَمـ o_O  رفتمـ صورتمو بشورَمـ دیدَمـ برگشتمـ دیدمـ فریـد پُشت سرمهـ»»»
همون جا سِکتهـ کَردمـ ._.! بُردَنَمـ بیمارستان دُکتر گفت سکتهـ ناقِص بودهـ خَطر از بیخ گوشش رَد شدهـ بعد منمـ کهـ چشمامـ یکمـ باز بود به فریــد خیرهـ شدمـ همچنان خیرهـ شدمـ لبخند زدمـ دیدمـ فریــد اومدم جلو رو تخت چنان با لَگد زَدمـ تو صورتش کهـ دوسهـ مِتر پرت شُد  داشت پا میشد دیدمـ یه پرستارهـ
اومد پیشش گُفت چیزیتون شُد! فریــد گُفت نهـ فقط خوردمـ زَمیــن دیدَمـ فریــد نیشش تا بنا گوش بازهـ  :4chs:
خُلاصه از بیمارستان مرخص شدمـ اومدیـم تو هُتل فریــد گُفت چیزیت نیس دوبارهـ بریمـ بیمارستان .__.!
گُفتمـ نهـ! گُفتمـ حالا دیگهـ بریــمـ زیارت رفتیــمـ تو حیاط  بُزرگ مرقد امام رضا بودمـ کهـ دوبارهـ اون پرستارهـ رو دیدیمـ فریــد در اون لحظهـ :9lp:
یهـ نگا به فریــد کردمـ دیدَمـ خیلی حواسِش پَرت شدهـ به پرستارهـ غزل گُفت اِهمـ ._.* گُفتمـ اوهومـ ._.! خُلاصهـ همه قضیرو فهمیـدیمـ!
فرداش پا شُدیــمـ رفتیــمـ خواستگاری واسهـ فریــد عارفهـ اول پیش قدمـ شُد گُفت فریــد پسر خوبیهـ و کارو بارش همـ بد نیس غزل گُفت ما کهـ خواهرشیـمـ تاحالا ازش کار خلاف ندیدیمـ پدر عروس گُفت اجازهـ بدیــن عروسُ داماد یکمـ تنهایی باهمـ حرف بزنن گُفتیـمـ باشهـ !
رفتن یه ده دقیقهـ ای باهمـ حرف زدن منم نشسته بودم بقل اتاقششون و تا میتونستم کلمو به سمت در فشار میدادمـ تا صدای حرفاشون بهمـ برسهـ
فریــد میگفت: من تاحالا با هیچ دُختری حرف نزدهـ بودمـ :|||||||||||||||! عجب آدمیهـ این فریــد
عروس گُفت منمـ همینطور!
فریــد گُفت من سیگاری نیستمـ
عروس گُفت شغلتون چیهـ فریــد گُفت مسافر کشمـ ولی بزودی قرارهـ برمـ تو شرکت عمومـ کار کُنمـ عروس گُفت پَس با این شرایط من قبول میکنمـ فریــد در اون لحظهـ :hje:
و فریــد از اُتاق اومد بیرون اومد بقل من نشست  آرومـ گُفتمـ چیشد؟ گُفت راز دِلمـ رو گُفتمـ اینو جواب شنفتمـ ♫♪    راز دلم رو گُفتم اینو جواب شنفتم ♪♫▼
با ایــن شرایط قبول میکنمـ! گُفتمـ مُبارکهـ! 
فریــد با همسرش زندگی خوبی رو میگزرونن در حال حاضر و  پنج تا بچه دارن :|||| چهار تا پسر یه دُختر
پسراش▼
تَقیــ
روح الله
حِشمت
بیــژَن
دُخترش▼
اَقدس


 پایان ایــن داستان و ایــن موضوع (:
مُنتظر داستان های دیگهـ باشیــد با موضوع های دیگهـ -_^
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
[؟!..Dσ Yσυ Hєαя]
پاسخ
 سپاس شده توسط نرسا ، جوجه کوچول موچولو ، ( lιεβ ) ، мoвιɴα т ، omidkaqaz ، Apathetic ، ✓SHINE AGAIN✓ ، ×ThundeRBolT× ، ~ُُBön َBáŠŦ~ ، FARID.SHOMPET ، AreCR7 ، ×ѕoвeя× ، || Mιѕѕ α.η.т || ، # αпGεʟ ، ρѕуcнσραтн ، eɴιɢмαтιc ، Silver Sun ، ÆҐÆŠĦ ، Frost ، ❤ TAK PAR❤ ، lloc ، ᖇᗩᖺᗩ ، αρнσтιc ، сÜтε Đévìł ツ ، ḲℑℳℐÅ ، Spell † ، یلدا930 ، ✘Nina✘ ، باران20 ، aesno ، ارباب خون خوار ، fardin19 ، Ɲєgαя-Mн ، ~Shahrouz~ ، ô◄Amin◄ô ، PISHY ، Sayata ، shakibaaa ، SABER ، negin00 ، آرتـان ، _Lσѕт_ ، werewolf_vsm ، هدیه 20 ، Cute+Girl ، mr.destiny ، ИĪИĴΛ ИĪƓĤƬ☛ ، Sahar joOn17 ، @پوریا@ ، ƑAƬЄMЄ ، PARTO.18 ، Àñťi ģàme ، Mobi.32 ، حسین عموشاهی ، ♣ ŦΛŁŁ GłЯŁ ♣ ، sama00
آگهی

 
#2
قوه تخیلت تو حلقم 
پاسخ
 سپاس شده توسط ~ُُBön َBáŠŦ~ ، DAZZLING BOY ، Sayata ، ×ѕoвeя× ، Silver Sun
#3
وای خدا مردم از خنده اونجایی که نوشته بود فرید میره پایین می نویسه نسخه ی دوم خوره ی خنده بودا وایییی
پاسخ
 سپاس شده توسط FARID.SHOMPET ، ×ѕoвeя× ، мoвιɴα т ، ✘Nina✘ ، Silver Sun
#4
(12-08-2015، 20:51)alliiii نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
لُطفا اسپمـ ندید
ایمان جَنبهـ داشتهـ باش الان ویرایِش میکنمـ ^_^

بـزآر راننده لـودری کامیونی .. مکانیکی ..موتور سواری چیزی من تو اینا مهارت دارم  :| خخخ Big Grin 
پاسخ
 سپاس شده توسط ✠LEGENDARY✠ ، FARID.SHOMPET ، || Mιѕѕ α.η.т || ، ×ѕoвeя× ، Silver Sun
#5
شخصیـــت جَدید!  
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
ѕυммєятιмє ѕα∂ηєѕѕ
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
[؟!..Dσ Yσυ Hєαя]
پاسخ
 سپاس شده توسط ( lιεβ ) ، ×ѕoвeя× ، мoвιɴα т ، FARID.SHOMPET ، AreCR7 ، Silver Sun ، _ʀᴇᴠᴇʀsᴇ sᴇɴsᴇ_ ، omidkaqaz ، || Mιѕѕ α.η.т || ، # αпGεʟ ، ✘Nina✘ ، Mobi.32
#6
هِی تو ._. ..دستا بالا ! ..

اول اینکه شخصیت جدید میاری توی پُست اول یه چیزی شبیه این درست کن ،

شخصیت های جدید!
________________________________________
برای مثال مُبینا : ѕυммєятιмє ѕα∂ηєѕѕ
______________________________________
نسیم : ..................... !

+++++++++++++++

تازه .. سعی کن سخصیت من ُ بیشتر پررنگ کنی -__________- ..

و کاری کن که شخصیت من ُ تو شبیه موش ُ گربه باشه ! ^_^

__

خدافظ ._________.
پاسخ
 سپاس شده توسط мoвιɴα т ، ✠LEGENDARY✠ ، FARID.SHOMPET ، AreCR7 ، Silver Sun ، ×ѕoвeя× ، || Mιѕѕ α.η.т || ، ✘Nina✘ ، Sayata ، Ƒalleη
#7
فریـــد مُهمش کُن برادر
داستان آخری از نظر خودمـ خیلی قشنگ بود! ^_^
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
[؟!..Dσ Yσυ Hєαя]
پاسخ
 سپاس شده توسط FARID.SHOMPET ، ( lιεβ ) ، мoвιɴα т ، AreCR7 ، Silver Sun ، || Mιѕѕ α.η.т || ، ✘Nina✘ ، ×ѕoвeя×
#8


 داستان : اعضـای فلشخـور در مدرسـهـ .. !!«
نویسندگان: 
ѕυммєятιмє ѕα∂ηєѕѕ > alliiii < 
چهار بخش! کهـ دو بخش بعدی فردا قرار دادهـ میشهـ!
شخصیت ها: غزل علی مبینا فریــد
داستان▼
1_علی : پشت سر غزل نشستــه و هی کرمـ میریزه !!

> میـو ._.

غـزل : هی تو دو دقیقه ساکت بزار ببینمـ فریـد چی میگـهـ >_<


فریـد کـهـ مشغــول صحبت در مورد پا عضو زیبـای بدن شریل بود اصلا حواسش به علی نبود 

منم کـهـ مثـل یه دختـر خوب نشسته بودمت که دیدم یکی هی میـو میـو میکنهـ .. !!

> علیـهـ ؟ هـزار دفعـهـ بش گفتــمـ پسری بایـد سنگین رنگین باشی >__<* این بشـر آدمت بشو نیست >_<

علی :  غزل بپـا یکی نسخـهـ نزنـهـ  پای شریل رو بیخی Big Grin 

غـزل کـه هل شده بود یه وقت نفر اول نشـهـ ، دست و پاشو گم کرده بود چـون مبایلش پیـدا نمیشد 

انقـدر میز رو تکـون داد کـهـ افتـاد زمیـن ._.*

فـریـد : غـــزل >_< برو بمیــر من دارمـ در مورد شریل حرف میزنـمـ تو نگران نسخـهـ زدن دیگـرانی >________<

غـزل : O.O خ فریـد تو صد دفعهـ همینـارو برای مـا توضیـح دادی -_- من از حفظـمـ -_- بعدشم علی هولم کرد !!!!

فریــد : علی ؟؟؟؟؟؟؟ واقعـا فکر نمیکردمـ همچین ادمی باشـی >_______< بزنمـ محرومت کنمـ تو فلش >_< ؟ رسمـ داداش بودن اینـهـ >_< ؟

علی : رسم مردونگی نیست فریـد -__- هنـوز داغ اخطار گ.ا کـهـ بهم دادی رو دلمـهـ -_-  ... ._. 





2_ دیدمـ فریــد بیش اَز حَد وارد بَحث شریل کول شُد و میگفت کهـ پاهاش خیلی قشنگهـ گُفتمـ فریــد تو مگهـ زَنُ بچهـ نداری!


فریــد فوری بحثُ عوض کرد گُفت بعلهـ اینجوری بود کهـ رزمندگان اِسلام خرمشهر رو از سربازان بعثی پَس گرفتن :|||!
مُعلمـ اومد سر کلاس! همه بَرپا  غزل نشستهـ بود! گُفتمـ غزل اِهمـ ._.! پاشُد! بعد نشستیــم معلمـ گُفت 200 ضربدر 2 چند میشهـ فریــد؟
فریــد گُفت آقا اجازهـ نُسخهـ دومـ رو بزنیــد  دیگهـ دویست صفحهـ شُدهـ !:|| معلمـ گُفت فریــد حل میکنی یا تنبیهت کُنمـ! فریـدم داشت فکر میکرد کهـ  این میشهـ چهارصد آیا یا سیصد؟ سؤال اِنحرافیهـ!




چهار گُزینه ایه؟ مُعلمـ یجوری به فریــد نیگا کرد کهـ فریــد مَرگ رو جلو چشماش دید! بعد از کُلی فکر بهـ نتیجهـ رسیــد گُفت مَن فهیـدَم آخ جون مَن فهمیـدَم از اونجایی کهـ فریــد بچهـ تَعطیلیx بود! ازش بعیــد بود جوابُ پیدا کردهـ باشهـ بخاطر همین ما همهـ سُکوت کَردیــم سُکوت کلاسُ فرا گرفت مُعلمـ گُفت فریــد دلبندم بگو جوابو عزیزم..
فریــد گُفت: آقا بنظر شُما جواب چَندهـ؟
ناگهان مُعلمـ زَد زیر گوش فریــد گُفت بی تربیتدآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1
فریــد گریهـ کَرد!
من پا شُدمـ گُفتمـ آقا فریـــد گُناهی ندارهـ وقتی قشنگــ درس بهش داده نمیشه درست متوجه نمیشهـ نمیتونه یاد بگیرهـ دیگهV: 
مُعلمـ قرمز شُد گُفت علی چی گُفتی یعنی من بد درس میدمـ بچه پُررو! کثافَط اومدمـ بفرستمت بهشت یهـ دفعه زنگ تفریح خورد آخییش!..
معلمـ کهـ از کلاس رفت بیرون مَنُ فریــد شروع بهـ خوندن کردیمـ مُبیــنا گفت اِوا مامانم اینا! چقدر بی شعورن اینا! (*._.*)
منُ فریــد در حال خوندَن▼
دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1 اِمشو شوشه لیپک لی لی لونهـدآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1

دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1 سیا هله دان سیا هله داندآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1



 غزل همیشهـ دوست د اشت دکتر بشه دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1
 ناگهان یه آمپول از جیبش درآورد زَد بِ مُبیــنا
مبینا راهی بیمارستان شُد!


بَخش های بعدی فردا گُزاشتهـ میشهـ ((:
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
[؟!..Dσ Yσυ Hєαя]
پاسخ
 سپاس شده توسط мoвιɴα т ، Tᴀᴍᴏʀᴀ Pɪᴇʀᴄᴇ ، # αпGεʟ ، eɴιɢмαтιc ، AreCR7 ، ρѕуcнσραтн ، ~ُُBön َBáŠŦ~ ، Silver Sun ، ×ѕoвeя× ، ( lιεβ ) ، Frost ، ✓SHINE AGAIN✓ ، FARID.SHOMPET ، αρнσтιc ، omidkaqaz ، || Mιѕѕ α.η.т || ، ✘Nina✘ ، باران20 ، ÆҐÆŠĦ ، mr.destiny ، Ƒalleη ، ƑAƬЄMЄ ، حسین عموشاهی
#9
بَخش های سهـ و چهار داستان بچهـ های فلشخور در مَدرسهـ..!


3_ خُلاصهـ مُبیــنا راهی بیمارستان شُد!
ماهمـ تو مدرسهـ بودیــم و زنگ تفریح خورده بودُ اومدیم تو حیاط مدرسه پدر مادر مُبیــنا اومدن و غزل نمیخواست ببیــنَنِش! غزل داشت قایمـ میشُد کهـ فریـــد با صدای بُلند گُفت غزل قایموشَکـ بازی میکنی؟
پدر ومادر مُبیــنام شنیده بودن یه دانش آموزی بنام غزل اون کارو با مبینا کردهـ پدرو مادرش غزلُ دیدَن و از اونجایی که فریــد اونُ با اسم غزل صداش کرد شناختنش غزل مات شدهـ بود
که پدر و مادر مبینا افتادن دُنبال غزل! باباش کُتشو درآورد من گُفتمـ یا خُدا! الان دُختر مردمو میکشه غزل همچنان داشت فرار میکرد«
کهـ با صورت خورد تو دیوار!x افتاد زمیــن بابای مبینا اومد بالا سرش گُفت گیرت آوُردم! دُختره لوس..
غزل دید راهی ندارهـ پَس گریه کرددآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1
و اونامـ دلشون بحال غزل سوخت مامان مبینا گُفت گریه نَکُن عزیزَم «غزل»»»»دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1
بابای مبیــنا گُفت چی چیو گریه نکن خانوم! زده بچمونو با آمپول فرستاده بیمارستان! غزل »»»» cry2
انقدر لوس بازی درآورد تا ولش کردن!
فریــد اومد گُفت علی گُفتمـ جونم؟ گُفت بنظرت هیتلر هدفِش چی بود؟ گُفتمـ میخواست یه آریایی اَصل بسازهـ آلمان ها هم آریایی هستن!
مدرسه زنگش خورد و رفتیــم خونه غروب ساعت پنج شیش یه سر رفتم در خونه فریــد اینا دیدم نیستن!
فرداش تو مدرسهـ بهش گُفتمـ : دیـــشَب اومدم درخونتون نبودی♪♫  راستشو بگو کُجا رفتهـ بودی♪♫؟
فریــد گُفت رفته بودم زمین چَمن بازی کنمـ قولی که دادهـ بودمو به دوستام رو انجام بدم گُفتمـ: دروغ نگو دروغ نگو توروخُدا گولمـ نَزن♫  دیدَنِت با دیگرون تو کافی شاپ ها رفته بودی♪


فریـــد گُفت قسم به اون زیــارتی که رفتم   قسم به اون عبادتی که کردم  
قسم به اون قُفلُ دخیل که بستم  بَعد خُدا من تورو میپرستمـ ♪♫♪دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1






4_ فریــد داشت ترانه میخوند تو کلاس معلم هنوز نیومده بوددآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1 
دیدیم معلم امروز خبر آوردن نمیاد جایی کار دارهـ همگی پا شُدیــم ._.»»»دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1
من رفتم پیش غزل نشستمـ دیدم به تخته نگاه میکنه گفتم چته؟ 
گُفت دلمـ گرفتهـ یه چیزی بخون شاد شیمـ ^_^!...
میزامون شُد آلات موسیقی و رفتیــمـ تو فاز موسیقی هر وقت معلم نمیومد با از ایــن کارا میکردیــمدآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1
به فریـــد گُفتم بپر وسط هُنر نمایی کُن! گُفت نه تو اول برو گُفتم شما بزرگتری! .-.
رفت وَسط کلاس گُفتمــ« حالا دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1
♪♫♪♫
فریــــد اینوجوری هنر نمایی میکرد :||»»»»دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1

گُفتمـ اَه اهـ بیا ابرومونو بُردی =/
دیدیمـ ایمان نشسته تَه کلاس دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1


گُندهـ مَدرسهـ که میگن ایمان بود! ._.
گُفتیــم تو نمیای؟ گُف نُچ
ماهم ادامه دادیم
حالا دَس دَس دَس دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1
اُ
اُ
اُ آُ آُ
اُ 
اُ
اُ اُ اُ

وَ ایمان شروع به خوندن کَرد!
هل دان دان دان .. هلـع دان دان دان هلـ, یه دانه دو دانه سه دانه 





وَ بی خبر از همه جا معلم ناگهان اومد مارو اینجوری دید!دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1
و کُلا حالمونو گرفت! :|


پایان
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
[؟!..Dσ Yσυ Hєαя]
پاسخ
 سپاس شده توسط ( lιεβ ) ، Silver Sun ، Tᴀᴍᴏʀᴀ Pɪᴇʀᴄᴇ ، Frost ، мoвιɴα т ، ~ُُBön َBáŠŦ~ ، ×ѕoвeя× ، ✓SHINE AGAIN✓ ، # αпGεʟ ، FARID.SHOMPET ، eɴιɢмαтιc ، αρнσтιc ، omidkaqaz ، || Mιѕѕ α.η.т || ، ✘Nina✘ ، باران20 ، ÆҐÆŠĦ ، مهسا کوچولو ، mr.destiny ، Ƒalleη ، ƑAƬЄMЄ ، Mobi.32 ، حسین عموشاهی
#10
داستان : بچه های فلش در تایــتانیــکــ« ._.!
دو قسمَـــت
شخصیـــت ها : ایــمان علی غزل فریـــد
و داستان :
1_ تو فلشخور بودیم که من پینهاد کردم بریــم سفر  فریــد گُفت بریــم سرزمیــن هیتلر :||
من گُفتمـ بریـــم قُطب جُنوب .____.!
غزل گُفت بریـــم کافی شاپ :|||||||!
  ایمان گُفت بریــم قهوه خونهـ .___.
به ایـــن نتیجه رسیدیم بریم سواحِل هاوایی! با تایــتانیکــ :|
تایتانیک مَعروف« وسایِلُ جمع کردیــم  اول از تهران رفتیــم طرفای بندرعباس  جُنوب کشور  بعدش از اونجا با تاتانیـــک راه افتادیم مسیرمون خیلی طولانی بود!
تو راهـ بودیــم کهـ گُفتمـ فریـــد بیا بریــم رو عَرشه کشتی دریا رو ببینیم من خوابم نمیاد رفتیــم همینجوری خیرهـ شدیــم  هرچقدر کشتی جلوتر میرفت هوا سرد تر میشد   که  یه دفعه تایتانیک با یه صَخره برخورد کرد!..
تایتانیکــ داشت میرفت زیر آب  تا جایی که رفت  ما هم رو آب موندیم بعضیا که شنا بلد نبودن غرق شدن آب واقعا سرد بود یه تیکه چوب پیدا کردمـ از اونجایی که من خیلی وقتهـ شنا کار میکنم «« شنا بلد بودم
 دست بچه هارو گرفتم بردمشون روی یه تیکه چوب فرید و غزل جا شدن فقط دو نفر جا میشدن! من هنوز تو آب بودم و یَخ زدن رو احساس میکردم دیدم ایمان جا نداره بشینه ممکنه جونش بخطر بیفته گُفتم 
ایمان بیا رو پشت من سوار شو همینجوری که دستشو گرفته بودم بردمش رو پشتم دیگه خیالم راحت بود! مرگــ رو احساس کردم پَس چشمامو بستمـ و گُفتمـ خُدایا از گُناهان من بگذر و چشمام بسته شُد!
برای همیشه بخواب رفتمـ ولی این چیزی بود که من فکر میکردم میدونید وقتی انسان میمیرهـ تا چند ساعت هنوز مغزش کار میکنهـ؟ بخاطر همین صدای غزل و فرید رو شنیدَمـ فریــد منُ در آغوش گرفت گُفت نه
تو قرار نیست بمیری  نه تو قرار نیست بمیری >_<
من گُفتمـ من هنوز ازدواج نکردم خودت بمیری! :|
گُفت دیالوگِت رو فراموش کردی اَهـ آرهـ یادم رفت کات آقا کات (;
فیلم خوبی شُد! -_^



2_ این دفعهـ واقعا میخواستیــم بریم رفتیــم نزدیکای هاوایی بودیم که تایتانیک رو نگه داشتن و سوار قایق شُدیــم چون تا اونجا کشتی نمیتونست بیاد اون عمقش کمتر بود داشتیــم میرفتیم با قایق که قایق سوراخ شُد!  گُفتم چیکار کنیم چیکار نکنیم گُفتم سریع تر پارو بزنیــد فریــدُ ایمان داشتن پارو میزدن!  که قایق دیگه داشت میرفت زیر اب که یه دفعه قایق چوبی شکست! آب رفت داخِلش اونم کُهنه بود سنگینی آب شکوندش  رسیدیم تقریبا  از قایق پریدیم بیرون تا زانو تو آب بودیم و شانس آوردیم واقعا, من سه نفرو نمیتونستم با شنا کردن نهایی بیارم! ..
رسیدیم اونجا دیدیم بَه بَه چه شَود!
 تو هتل که نه یه خونه ای بود اجارش کردیم .. بعدش اومدیم تو ساحل هاوایی! آفتاب بگیریمـ گُفتمـ اینجا زنونهـ ندارهـ این غزل برهـ؟ دیدیم نه قاطیه همه جا ! گُفتیم پَس غزل تو همینجوری آفتاب بگیر
منُ فرید ایمان پیرانامونو در آوردیمُ رفتیــم زیر آفتاب یه عینک دودی اَم زدیم!دآستــآن های طَنز فِلشخورے➣ 1 خعلی حال میداد, بعد گُفتم برم شنا, رفتمـ  شنا کردن بقیه شنا بلد نبودن فرید اینا..
من رفتمـ, فرید گُفت علی منم بیام گُفتم, بیا پَس دستتو بده من«
رفتیمـ تو آب فریــد گُفت خیلی حال میده, گُفتم آرهـ چون الان سوارمن شدی منم عین اَسب آبی دارمـ تو آب میتازمـ! ._.


یه هفته ای موندیــمـ بعدش برگشتیـــم! دیدیم غزل رفتهـ کُلی لباس زنونهـ گرفتهـ! :||  گُفتیــم میخوای چیکار گُفت میخوام تو فلش همهـ دُخترا چششون از حسادَت درآد .________.
و پایان ایــن داستان <:
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
[؟!..Dσ Yσυ Hєαя]
پاسخ
 سپاس شده توسط # αпGεʟ ، ×ѕoвeя× ، Silver Sun ، ( lιεβ ) ، αρнσтιc ، Tᴀᴍᴏʀᴀ Pɪᴇʀᴄᴇ ، FARID.SHOMPET ، omidkaqaz ، || Mιѕѕ α.η.т || ، ✘Nina✘ ، ÆҐÆŠĦ ، werewolf_vsm ، mr.destiny ، ƑAƬЄMЄ ، حسین عموشاهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان