حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تاوان گناه خواهرم

#1
تعداد قسمت ها:13
خلاصه:ویدا فرخ دانشجوی 25 ساله ی پرستاریه و زندگی آرومی داره .... داره برای مرحله ی مهم زندگیش یعنی ازدواج آماده میشه که ناگهان با گناهی که خواهر دوقلوش دیبا مرتکب میشه زندگی آرومش به هم میریزه و ویدا مجبور میشه همه ی زندگیشو کنار بگذاره و تاوان گناه خواهرشو بده ....
نویسنده: ~pani~



قسمت اول:
با صداي گريه ي درسا از خواب پريدم . سريع خودمو به طبقه ي پايين رسوندم که ديدم مامان درسا رو بغل کرده و داره تکونش ميده .
- صبح بخير ، چيشده مامان ؟
مامان در حالي که درسا رو تو بغلم ميگذاشت گفت :
- واي چه خوب شد بيدار شدي الان خودم ميخواستم بيام بيدارت کنم .
کمي درسا رو تکون دادم که آروم بشه و گفتم :
- با صداي گريه درسا بيدار شدم ، چي شده ؟
مامان در حالي که کلافه به سمت آشپزخانه ميرفت گفت :
- نميدونم چشه ، ديبا نيم ساعت پيش اوردش . حتي تو بغل ديبا هم نا آروم بود .
کيف درسا رو از کنار در برداشتم و رفتم بالا تو اتاقم . درسا رو خوابوندم رو تختم و پوشکشو چک کردم که ديدم خيسه ، سريع مشغول تعويض پوشک شدم .
بعد از اينکه لباسهاي درسا رو تنش کردم گذاشتمش وسط تخت و شيشه شيرش و قوطي شير خشکشو برداشتم و رفتم پايين تو آشپزخانه و دادمشون به مامانم .
- مامان لطفا شصت سي سي شير براي درسا آماده کنين ، من برم دست و رومو بشورم .
- باشه ، بچه کجاست ؟
- بالا تو اتاقم ، پوشکشو عوض کردم کمي آروم شده ، من نميدونم ديبا اصلا پوشک بچه رو چک نميکنه ؟
- والا با اون عجله اي که ديبا داشت تعجب ميکنم چطور يادش مونده بچه رو بياره اينجا .
چيزي نگفتم و به سمت دستشويي رفتم . وقتي کارم تمام شد حوله به دست رفتم آشپزخانه و شيشه شير درسا رو برداشتم و رفتم بالا . درسا به محض به دهن گرفتن شيشه شير تند تند شروع به مک زدن کرد ، حسابي گرسنه اش بود .
درسا خواهر زاده ي پنج ماهمه . ديبا مادر درسا خواهر دو قلوي منه ، فقط يازده دقيقه از من کوچکتره . دوقلو هاي کاملا يکسان هستيم به طوري که اگر مثل هم لباس بپوشيم حتي مامان هم نميتونه از هم تشخيصمون بده . ديبا کارشناس صنايع غذاييه و دو سال پيش به واسطه ي کارش تو کارخانه ي بزرگ مواد غذايي کيان با سياوش کيان پسر رييس کارخانه ازدواج کرد و پنج ماه پيش هم که درسا کوچولو به دنيا اومد . نميدونم شايد به خاطر دو قلو و همسان بودنم با ديباست که درسا رو بيشتر از جونم و مثل بچه ي خودم دوست دارم ، شايد هم به خاطر اينه که از وقتي درسا به دنيا اومده بيشتر من ازش مراقبت کردم تا ديبا .
ديبا با اين که ازدواج کرده و حالا هم که بچه دار شده ولي علاقه ي زيادي به روابط اجتماعي و کار داره و فقط دو هفته بعد از به دنيا اومدن درسا برگشت سر کارش تو کارخانه .
برعکس ديبا من شخصيت آرومتري دارم و ترجيح ميدم وقتاي آزادمو با نگهداري درسا پر کنم تا با بيرون رفتن و ديدار با دوستانم .
به دليل تغيير رشته و يک سال دانشگاه نرفتن به خاطر تصادفي که داشتم از درس عقب افتادم در حال حاظر تو سن بيست و پنج سالگي دانشجوي رشته ي پرستاري هستم .
درسا بعد از خوردن شيرش بازم نا آرومي ميکرد و مشخص بود که دلش درد ميکنه . بغلش کردم و بهش کمي گريپ ميکسچر ( شربتي براي دلدرد کودکان ) دادم و آروم آروم زدم پشتش تا آروغ بزنه . تا ربع ساعت هر چي کمرشو ماساژ دادم نتيجه نداشت و درسا همچنان گريه ميکرد . نشستم رو زمين و پاهامو دراز کردم و زانوي پاي چپمو کمي خم کردم و درسا رو به شکم گذاشتم رو پام طوري که معده ي کوچولوش روي زانوم قرار گرفت و اينجور فشار کمي به شکم و معدش وارد ميشد . چند دقيقه بعد درسا آروغشو زد و آروم شد و منم گذاشتمش رو تخت ، پستونکشو دادم و اونم خيلي سريع خوابيد .

نگاهي به ساعت کردم و تازه يادم افتاد که براي انتخاب واحد بايد ميرفتم دانشگاه ، الانم زياد دير نشده بود و تازه ساعت ده و نيمه ولي با حال درسا خيالم راحت نيست و نميتونم برم .
گوشيمو برداشتم و بعد از چيدن بالش دور درسا رفتم پايين . مامان طبق معمول تو آشپزخانه بود و داشت به کار ثريا خانم خدمتکارمون نظارت ميکرد تا غذا مطابق ميلش پخته بشه . رفتم تو آشپزخانه و نشستم پشت ميز و رو به ثريا خانم گفتم :
- ثريا خانم لطف ميکنين بهم صبحانه بدين ؟
- حتما مادر الان ميارم .
ثريا خانم از وقتي يادم مياد تو خونمون بوده ، وقتي مامان سر من و ديبا باردار ميشه بابا ثريا خانم رو مياره تا مامان استراحت کافي داشته باشه و بعد از اونم که ما دو تا به دنيا ميايم ديگه ثريا خانم تو خونمون موندگار ميشه تا مامان تو بزرگ کردن ما دست تنها نباشه .
- ويدا با توَم !
با صداي مامان به خودم اومدم .
- جانم ، ببخشيد حواسم پرت شد .
-اشکلا نداره ، پرسيدم درسا چش بود ؟
- دلش بود . حتما باز ديبا صبح بهش شير داده و چون عجله داشته آروغشو نگرفته بود و درسا هم دلش درد گرفته بود ، بهش دارو دادم خوب شد .
مامان سري به نشانه ي تأسف تکون داد و گفت :
- چي بگم والا ، هر چي به اين دختر ميگم بچه ات کوچيکه نياز داره کنارش باشي و نگهش داري حداقل تا يک سالگيش نرو سر کار ولي کو گوش شنوا ؟ بيشتر از صد بار گفتم کار که هميشه هست فعلا به بچت برس ولي گوش نميده . بيا اينم نتيجه اش انقدر حواسش به کارش بوده که آروغ بچه رو نگرفته و بچه دلدرد گرفته .
با اينکه خودم هم با مامان هم عقيده بودم و به نظرم ديبا بايد کارشو مدتي کنار ميذاشت ولي به هر حال ديبا خواهرمه و خواسته هاش برام مهمه ، بنابراين گفتم :
- درست ميگين مامان ولي ديبا عاشق کارشه و درضمن تو کارخانه مسئوليت داره و نميتونه کارشو ول کنه !
مامان چشم غره ي خوبي بهم براي طرفداري از ديبا رفت و گفت :
- سياوش بيچاره همون روز که درسا به دنيا اومد گفت بچه اش مهمتر از کار کارخانه است و ميتونه موقتا يکي رو جاي ديبا بياره ولي خواهر لجبازت گفت نه خودم ميتونم و نموند خونه .
- خب مامان يکم هم به ديبا حق بدين براش بعد از اين همه سال فعال بودن سخته بشينه خونه و بچه داري کنه .
مامان حرصي نگاهم کرد و گفت :
- فقط برا ديبا سخته ؟ پس چطور من و تو ميشينيم خونه و بچه رو نگاه ميداريم .
ديدم مامان داره ديگه عصباني ميشه براي همين يه لقمه متوسط براي خودم گرفتم و گذاشتم تو بشقاب ، چاييمو هم برداشتم و در حالي که از آشپزخانه خارج ميشدم گفتم :
- مامان من فرق ميکنم ، من عاشق نگهداري درسا هستم !
رفتم بالا تو اتاقم ونشستم پشت ميز کامپيوترم و آروم لقمه و چاييمو خوردم و بعد مشغول مرور درسهاي پيشنياز شدم تا مبحث ها برام يادآوري بشن .
درسا دو ساعتي خوابيد و منم راحت مطالعه کردم .
تا عصر با درسا مشغول بازي بودم ، چون صبح خوابشو کامل رفته بود ديگه ظهر نخوابيد و يک ريز سر و صدا کرد و خنديد و بازي کرد . تازگي ها ياد گرفته بيافته روي شکم براي همين وقتي بيداره اصلا نميشه روي تخت گذاشتش براي همين روي زمين پتويي پهن کردم تا راحت براي خودش قل بخوره و بازي کنه .
ساعت شش بود و منم سعي داشتم درسا رو بخوابونم ولي اون مصرانه چشماشو باز نگاه داشته بود و ميخنديد . چون هميشه باهاش بازي ميکنم براي همين اکثرا براي خواب فکر ميکنه بازم ميخوام باهاش بازي کنم و جدي نيستم ولي فعلا قيافه اي جدي به خودم گرفته بودم و اصلا بهش نميخنديدم تا روش کم بشه و بخوابه ولي انگار لجاجت و يک دندگي ديبا به درسا هم منتقل شده .

با صداي زنگ گوشيم نگاه جديمو از درسا گرفتم و گوشيمو برداشتم و با ديدن اسم تماس گيرنده لبخند عميقي زدم که باعث شد درسا ذوق کنه و صداش بره هوا .
تماس گيرنده مهرداد دوستم و تقريبا نامزدم بود . پوفي کردم و جواب دادم .
- سلام
- سلام خانم خانما ، کجايي تو امروز ؟
- تو خونه ام .
- براي انتخاب واحد رفتي ؟
- نه درسا اينجاست و صبح هم حالش خوب نبود نرفتم .
- اشکلا نداره اينترنتي انجام بده .درسا چش شده بود ؟
- آره منم ميخواستم همينکارو بکنم . درسا هم هيچي دلدرد داشت ولي زود خوب شد .
- خدا رو شکر ، نمياي بيرون ؟
- نه درسا بيداره بخوام ولش کنم گريه اش ميگيره ولي اگر خوابيد ميام .
- باشه پس اگر تا نيم ساعت ديگه خوابيد بهم خبر بده .
- باشه ، کاري نداري ؟
- نه ! قربانت ، خداحافظ
- خدا نگهدار .
تلفن رو قطع کرد و دو باره قيافه اي جدي به خودم گرفتم و با جديت تمام مشغول خواباندن درسا شدم .
بالاخره بعد از بيست دقيقه تلاش درسا خوابيد . نفس راحتي کشيدم و به آرامي گوشيمو برداشتم و از اتاق اومدم بيرون و به مهرداد زنگ زدم .
- جانم .
- سلام ، مهرداد درسا خوابيد . کجا بيام ؟
- آفرين خانم خوشگله ، با سرعت خوابونديش .
- آره ديگه براي هر کاري انگيزه داشته باشي سريعتر انجامش ميدي .
مهرداد خنديد و گفت :
- پس انگيزه ات خيلي قوي بوده که تونستي اون کوچولو رو زود بخوابوني . قربونت بيا کافي شاپ هميشگي ، نيم ساعت ديگه خوبه ؟
- واي نه درسا از صبح موهامو به هم ريخته ، قيافه ام ديدنيه . يک ساعت ديگه .
- باشه پس يک ساعت ديگه منتظرتم .
- باشه ، فعلا .
- فعلا .
موبايلو قطع کردم و آروم رفتم تو اتاقم و حوله و لباسامو برداشتم و چون نميخواستم سر و صدا کنم رفتم اتاق مامان تا دوش بگيرم .
سريع دوش گرفتم و موهامو خشک کردم ، لباسامو پوشيدم و نشستم جلوي ميز آرايش . حوصله نداشتم برم اتاقم و لوازم آرايشمو بيارم براي همين کشوي ميز آرايش مامان رو باز کردم و مشغول آرايش کردن شدم . آرايش من هميشه خلاصه ميشد تو يه مداد چشم و کرم پودر کمي رژگونه ، خط لب و رژ لب . از سايه و خط چشم و ريمل زياد خوشم نمي اومد .
وقتي کارم تمام شد مانتو و شالمو پوشيدم و رفتم پايين به مامان گفتم که حواسش به درسا باشه و رفتم بيرون سوار النتراي مشکيم شدم و به سمت کافي شاپ راه افتادم .

وارد کافي شاپ که شدم مهرداد رو ديدم که سر ميز هميشگيمون نشسته . با لبخند رفتم جلو .
- سلام .
مهرداد هم با لبخند بلند شد و گفت :
- سلام خانم .
و صندلي منو عقب کشيد . با يه تشکر نشستم ، اونم نشست سر جاش . همين موقع گارسن اومد و هر دو قهوه با کيک شکلاتي سفارش داديم .
- خوب چه خبرا ؟
- خبر خاصي نيست ، امروز از صبح با درسا مشغول بودم .
- ميدوني ويدا اين که درسا زياد مياد پيشت خيلي خوبه ، ميدوني چرا ؟
با تعجب گفتم :
- نه ! چرا ؟
مهراد نگاه خبيثي بهم کرد و گفت :
- خوب اينجور براي آينده و بچه هامون تجربه کسب ميکني !
و چند بار ابروهاشو انداخت بالا . کمي با دهن باز نگاهش کردم و گفتم :
- چه آينده نگر !
- بله ديگه عزيزم من به فکر آينده و بچه هامونم وگرنه نميذاشتم درسا کوچولو انقدر نامزد عزيزمو اذيت کنه !
دستمال تو دستمو آروم انداختم طرفش و گفتم :
- هيچ هم اذيت نميکنه ! درسا عزيز خالشه .
مهرداد با حالت بامزه اي سرشو تکون داد و گفت :
- بر منکرش لعنت خانم . من که چيزي نگفتم !
همين موقع گارسون سفارشمونو اورد و مشغول شديم . تا کيک و قهومونو بخوريم مهرداد مدام شوخي کرد و دو تايي حسابي خنديديم .
زمانهايي که با مهرداد ميگذروندم رو خيلي دوست داشتم . مهرداد روحيه ي شادي داره و سر چيزاي پيش پا افتاده الکي ناراحت نميشه و اخم نميکنه بلکه سعي ميکنه اگر موردي پيش مياد با خنده و حرف زدن رفعش کنه .
سه ماهه با مهرداد نامزد کرديم . البته نامزدي آنچناني هم نيست . خانواده ها چند جلسه ملاقات داشتند و قرار شده مدتي با اجازه ي خانواده ها با هم بگرديم تا اگر به تفاهم رسيديم موضوعو جدي ترش کنيم . مهرداد واقعا مرد خوبيه و من ديگه مطمئنم که به عنوان مرد زندگيم قبولش دارم و همين روزها با هم قراره به خانواده ها اطلاع بديم که همو پسنديديم .
مهرداد دانشجوي ترم آخر رشته ي اقتصاده و تا چند ماه ديگه ليسانسشو ميگيره .
بعد از صرف قهوه و کيک مهرداد پيشنهاد داد کمي تو پارک قدم بزنيم . با اينکه ميدونستم درسا الان بيدار شده و قطعا بهونه ي منو گرفته ولي بازم دلم نميخواست به اين زودي از مهرداد جدا بشم براي همين قبول کردم .
چهل دقيقه اي ميشد که تو پارک قدم ميزديم و صحبت ميکرديم که گوشيم زنگ خورد . گوشيمو از کيفم در اوردم و به صفحه اش نگاه کردم ، مامان بود . جواب دادم .
- جانم مامان ؟
- سلام ، کجايي ؟
- سلام ، بيرونم . با مهرداد اومديم .
- واي ويدا بيا خونه ، درسا کلافه ام کرده ، يک ريز داره نق ميزنه .
- باشه مامان الان ميام .
تلفن رو قطع کردم و با شرمندگي رو به مهرداد گفتم :
- من بايد برم خونه ، درسا مامانو کلافه کرده .
مهرداد لبخند مهربونشو زد و گفت :
- ميرسونمت عزيزم .
- با ماشينم ، نيازي نيست .
- باشه پس بريم .
به سمت ماشين ها رفتيم و خداحافظي کرديم . سوار ماشين شدم و به سمت خانه رفتم .
همين که وارد خونه شدم صداي گريه ي درسا رو شنيدم . سريع مانتو و شالمو در اوردم و با کيفم رو جا رختي کنار در آويزون کردم و به سمت نشيمن که مامان و درسا اونجا بودند رفتم .
مامان درسا رو بغل کرده بود و داشت سعي ميکرد شيرشو بهش بده و درسا هم مدام سرشو ميچرخود و گريه ميکرد . به طرفشون رفتم و درسا رو از بغل مامان گرفتم و به خودم فشردم . درسا يک دقيقه اي هم تو بغل من گريه و گريه اش قطع شد ولي بازم نا آرومي ميکرد .
همونجا نشستم رو زمين و درسا رو به حالت خوابيده بغل کردم و شيشه شيروشو گذاشتم دهنش و شروع کردم قربون صدقه رفتن . وقتي درسا شروع به خوردن شيرش کرد رو به مامان گفتم :
- مامان ميشه خواهش کنم گوشيمو از تو کيفم بيارين ؟ ببخشيد يادم رفت .
- باشه الان ميارم .
مامان رفت و چند لحظه بعد با گوشيم برگشت . گوشي رو گرفتم و تشکر کردم و آهنگ ( Cuppycake ) رو که يک آهنگ بچگانه است و با صداي بچگانه اي خوانده ميشه و آهنگ مورد علاقه ي درساست رو با صداي کم گذاشتم .
آهنگ رو جوري تنظيم کرده بودم که مدام پشت سر هم بخونه . درسا با شنيدن آهنگ مورد علاقش آروم شد و شيرشو خورد و کم کم چشماش خمار شد و خوابيد . انقدر گريه کرده بود که خسته شده بود و خوابيد . با احتياط از جام پاشدم و درسا رو بردم بالا و رو تختم خوابوندم و دورش بالش چيدم و از اتاق اومدم بيرون .
همزمان که از پله ها مي آمدم پايين زنگ در رو زدن . از همونجا گفتم :
- مامان من جواب ميدم .
به سمت آيفون رفتم که تو مانيتور ديدم سياوش پشت دره . در رو زدم و خودم رفتم دم در ورودي ساختمان ايستادم .
سياوش وارد شد و اومد به سمت ساختمان .
- سلام ، خسته نباشي .
- سلام ممنون .
از جلوي در کنار رفتم و گفتم :
- بفرما تو .
سياوش وارد خونه شد و گفت :
- ممنون ، ميشه به ديبا بگي بياد بريم ؟
با تعجب گفتم :
- ديبا ؟ ديبا اينجا نيست .
نميدونم چرا حس کردم صورت سياوش از عصبانيت جمع شد ، البته چيزي بروز نداد ولي من حس کردم خيلي عصباني شد .
- باشه پس ميشه درسا رو بياري ، حتما چون ميدونسته من ميام اينجا دنبال درسا خودش رفته خونه .
- باشه الان ميارم ، بفرما بشين دم در بده ، درسا خوابه الان آمادش ميکنم ميارم .
به سمت پله ها رفتم که ديدم مامان از اتاقش اومد بيرون و به سمت سياوش رفت .
رفتم اتاقم و سريع با گوشي ديبا تماس گرفتم . هر چي زنگ خورد جواب نداد و رفت رو پيغامگير .
- الو ديبا کجايي ؟ ديبا کارت دارم هر چه زودتر با من تماس بگير .
نميدونم چرا ولي حس ميکردم سياوش الکي گفت ديبا رفته خونه . حس درونيم بهم ميگفت ديبا خونه نرفته . هيچ وقت حس درونيم درباره ديبا اشتباه نميکرد . من و ديبا همسان هستيم و تقريبا همه ي احساساتمون مثل همه تا حدي که مامان موقع ازدواج ديبا نگران بود اين بار هم احساساتمون شبيه هم باشه و منم سياوشو دوست داشته باشم ولي اينطور نشد . من به جز احترام به عنوان شوهر خواهرم هيچ نوع احساس ديگري نسبت به سياوش ندارم .
دست از فکر کردن برداشتم و به طرف درسا رفتم و پيچيدمش پتوي کوچولوش و وسايلشو هم گذاشتم تو کيف مخصوصش ، درسا رو بغل کردم و رفتم پايين . سياوش با ديدنم از جاش بلند شد و اومد درسا رو گرفت و گفت :
- دستت درد نکنه ، ببخشيد ميدونم از صبح کلي اذيتت کرده .
- نه بابا ، اين چه حرفيه .
سياوش خداحافظي کرد و رفت . به مامان گفتم شام نميخوام و ميخوام برم بخوابم . دلشوره داشتم و نگران ديبا بودم ولي تا ساعت 12 هر چي با گوشيش تماس گرفتم جواب نداد . با خونه اش هم نميتونستم تماس بگيرم ، درست نبود .
بالاخره بيخيال تماس شدم و با دل نگران به خواب رفتم .



صبح ساعت هفت از خواب پريدم . دوباره به گوشي ديبا زنگ زدم ولي جواب نداد . ديبا هميشه ساعت هشت درسا رو مياورد که تا 9 برسه به کارخانه . سريع از جام پاشدم و رفتم دست و صورتم رو شستم و لباس پوشيدم . رفتم پايين يک کيک کوچيک با يه ليوان آب پرتقال خوردم و از خونه خارج شدم . سوار ماشين شدم و به سمت خونه ديبا رفتم .
مامان امروز خونه نبود و ميخواستم با بهانه ي اينکه بايد جايي برم و درسا رو با خودم ميخوام ببرم برم خونه ديبا و ببينمش .
خونه ي ديبا و سياوش تو طبقه ي هجدهم يک برج خيلي شيکه . وقتي رسيدم دم در نگهبان که منو ميشناخت خواست در پارکينگ رو باز کنه که گفتم :
- ممنون نياز نيست ، زود بايد برم .
ماشين رو نزديکي در ورودي پارک کردم و رفتم داخل و با آسانسور خودمو به طبقه ي هجدهم رسوندم . تو هر طبقه فقط يک واحد بود . وقتي از آسانسور خارج شدم متوجه شدم در خونه بازه . به طرف در رفتم و زدم به در ولي جوابي نيامد . درسا حتما خواب بود و نميشد زنگ بزنم . دو بار ديگه در زدم که در با شدت باز شد و سياوش با قيافه ي عصباني جلوي در ظاهر شد . يه لحظه از خشم صورتش ترسيدم و يک قدم عقب رفتم .
با ديدن من نفس عميقي کشيد و عصبانيتشو از صورتش دور کرد و با لحن احترام گونه هميشگيش گفت :
- سلام ويدا ، اينجا چکار ميکني ؟
به خودم اومدم و سعي کردم صدام نلرزه . گفتم :
- ببخشيد اين ساعت اومدم اينجا ، مامان امروز خونه نيست منم يه کار کوچيک جايي دارم گفتم بيام درسا رو بردارم و برم .
- خواهش ميکنم ، اين چه حرفيه ؟ بيا تو .
از جلوي در کنار رفت و منم وارد خونه شدم . سياوش پشت سرم اومد و کيف و کتش رو برداشت و گفت :
- من دارم ميرم خداحافظ .
- خدانگهدارت .
سياوش که رفت خواستم به سمت اتاق ديبا و سياوش برم که ديبا با چشماي به خون نشسته از اتاق خارج شد . سريع رفتم طرفش . ديبا با ديدنم خودشو انداخت تو بغلم .
- واي ويدا چه خوب که اينجايي .
- سلام ، ديبا چي شده ؟ از ديشب نگرانت بودم ، هر چي به گوشيت زنــ ...
همين موقع ديبا خودشو ازم جدا کرد و سرشو گرفت بالا . حرفم با ديدن صورتش نصفه موند . وحشت زده دستي به گونه ي چپ ديبا کشيدم که آخش در اومد . سمت چپ صورتش جاي پنج تا انگشت شديد قرمز و متورم شده بود و مطمئنن تا يک ساعت ديگه کبود ميشد .
- ديبا ! چي شده ؟ کار سياوشه ؟
اشکهاي ديبا ريخت رو صورتش و گفت :
- آره کار خود نامردشه ، زورش به من رسيده .
دست ديبا رو گرفتم و به سمت کاناپه بردم و نشستيم .
- چي شده ؟ چرا اينکارو کرده ؟ به چه حقي دست روت بلند کرده ؟
ديبا سرشو گذاشت رو شونه ام و منم دستامو دورش حلقه کردم و بغلش کردم و ديبا با گريه شروع کرد .
- ديروز براي يکي از دوستام مشکلي پيش اومده بود ، هيچ کسي رو نداره ، با هم از دانشگاه دوستيم و فقط به من اعتماد داره . تو رامسر زندگي ميکنه . ديروز زنگ زد که مشکلي داره منم چون سياوش تو جلسه بود به منشيش گفتم بهش بگه ميرم شمال و شب نميام خونه و راه افتادم . نزديکهاي رامسر بودم که سياوش زنگ زد و گفت که برگرد منم گفتم ديگه شبه و منم رسيدم فردا ميام ولي هي اصرار داشت منم تلفنو قطع کردم چون خواسته اش غير منطقي بود و نميشد شبونه برگردم . تو بگو ويدا درست بود نصفه شبي بيافتم تو جاده و برگردم ؟
- نه عزيزم ، نه خواهرم . درست نبود . خوب بعدش ؟
- هيچي رفتم پيش دوستم و کمکش کردم و ساعت سه برگشتم که صبح برسم خونه . با سرعت اومدم و نيم ساعت پيش رسيدم خونه ولي آقا رو ديدم که عصباني وسط حال ايستاده . سلام کردم ولي جوابش اينيه که رو صورتم ميبيني . اصلا نذاشت توضيح بدم .
گريه ي ديبا شديدتر شد . يه بار ديگه بهم ثابت شد که بيخودي دلم برا ديبا شور نميزنه ، حتما يه چيزي هست .




گريه ي ديبا بدجور دلمو خون ميکرد .
- گريه نکن ديبا جونم ، ارزششو نداره . مردک نره خر هنوز نميدونه چطور بايد رفتار کنه . بلايي به روزش بياريم که ياد بگيره مثل مرد رفتار کنه . پاشو خواهرم پاشو لباس بپوش .
ديبا بهم نگاه و گفت :
- واسه چي ؟
- براي اينکه بريم خونمون ، اين کار سياوش براش گرون تموم ميشه . مگه الکيه دست رو خواهرم بلند کنه .
- ولش کن ويدا مامان طرف سياوشو ميگيره .
- مامان نيست ، رفته پيش خاله فرزانه . خودت که ميدوني بره پيش خاله يک ماهي نمياد . پاشو .
- باشه .
از جاش پاشد و چند قدم رفت ولي برگشت و محکم بغلم کرد و گفت :
- ويدا خيلي دوست دارم ، خدا رو شکر ميکنم که خواهري مثل تو بهم داده . ببخشيد که خيلي وقتا خوب نيستم .
- نزن اين حرفو ديبا منم خيلي دوست دارم منم خيلي خوشحالم که خواهرمي . ما دو تا نيستيم ما يکي هستيم .
- درسته ما يکي هستيم ويدا جونم .
- برو لباس بپوش ، منم تا آماده بشي درسا رو برميدارم .
قبل از اينکه برم اتاق درسا رفتم آشپزخانه و يه کيسه برداشتم و مقداري يخ ريختم توش و سرشو گره زدم و گذاشتم رو اپن . رفتم اتاق درسا و چند دست لباس و يک بسته پوشک با يک قوطي شير خشک و شيشه شيرش و يک سري وسايل ديگه گذاشتم تو کيف مخصوص و درسا رو گذاشتم تو قنداق فرنگيش و بغل کردم و از اتاق اومدم بيرون . ديبا با يه کيف دستي و يک ساک کوچيک تو دستش رو کاناپه نشسته بود .
- ديبا اون پلاستيک يخ رو بردار بزار رو صورتت گرچه فکر نميکنم ديگه اثري داشته باشه .
ديبا بي حرف پلاستيک رو برداشت و گذاشتش رو گونه ي چپش و با هم از خونه خارج شديم و سوار آسانسور شديم .
- ويدا حالا چکار کنم با اين صورتم ؟ حتما رد دستش تا چند روز ميمونه .
- بشکنه دستش ، نگران نباش سر راه پماد مخصوص ميگيرم که بزني بهش زودتر خوب ميشه ، نهايتش با کرم پودر و پنکک اين چند روز ميپوشونيش ، ولي فعلا يخ رو بزار که کمتر کبود بشه .
رسيديم طبقه ي همکف . ديبا کيسه رو گرفت پايين و شالشو انداخت رو صورتش و سرشو انداخت پايين . شديد از دست سياوش عصباني بودم و کينه به دل گرفته بودم . ببين با خواهرم چکار کرده که بيچاره خواهرم مجبوره اينجور سرشو بندازه پايين .
سريع از برج خارج شديم و سوار ماشين شديم .
به اولين داروخانه که رسيدم پياده شدم و با راهنمايي دکتر داروخانه دو تا پماد خريدم که بايد ترکيب ميشدن و به سريعتر خوب شدن کبودي کمک ميکردند .
وقتي رسيديم خونه ديبا رو فرستادم تو اتاقم تا بخوابه و درسا رو هم خوابوندم رو تخت مامان .
تا ظهر ديبا خواب بود و منم خودمو با درست کردن ناهار و بازي کردن با درسا سرگرم کردم . براي ناهار ديبا رو بيدار کردم و با هم ناهار خورديم .

بعد از ناهار ديبا گفت ديگه خسته نيست و درسا رو نگاه ميداره و منم با خيال راحت رفتم اتاقم و لباسامو عوض کردم و دراز کشيدم .
داشت چشمام گرم ميشد که موبايلم زنگ خورد ، غرغري کردم و موبايل رو برداشتم و به صفحه اش نگاه کردم ، با ديدن اسم مهرداد با لبخند جواب دادم .
- به سلام آقا .
- سلام خانم خوشگل ، چي شده امروز بنده رو تحويل گرفتين ؟ تا حالا اينجور صدام نکرده بودي . مثل اينکه سرحالي .
- نه اتفاقا کلي پکرم .
- چي شده ؟
- هيچي ديبا و شوهرش مشکل پيدا کردن ، الانم چون با سياوش مقايسه ات کردم و ديدم خيلي خوبي ذوق کردم آقا صدات کردم .
- خوب پس خدا رو شکر که امتياز مثبت گرفتم .
- بله شما همه امتيازات مثبته .
- جوابم چي ؟
- اوم ... باشه اونم مثبته .
- ويدا جدي داري ميگي ؟
- آره عزيزم جديه جدي ام ولي خواهش ميکنم فعلا بين خودمون بمونه تا مشکل ديبا رفع بشه که بتونيم به خانواده ها اگر موافقي خبر بديم .
- قربونت برم مگه ديوونه ام موافق نباشم ؟ از خدامه . باشه خانم گلم فعلا چيزي نميگم به کسي .
- مرسي .
- فدات ، خب خانمي بگو ببينم انتخاب واحدتو کردي ؟
- آره ديشب اينترنتي انجام دادم ، فقط اين چند روز يه سر بايد برم دانشگاه .
- هر روز خواستي بگو ميام دنبالت با هم بريم .
- اتفاقا تو همين فکر هم بودم ، مامانم رفته پيش خاله ام و اگر بخوام برم دانشگاه بايد درسا رو بزارم پيش يکي .
- پس بنده رو براي پرستاري از کودک ميخواستي ؟
- نه با شما برنامه هاي ديگه دارم ولي فعلا الالحساب پرستاري رو بکن تا بعد .
- چشم ، دربست درخدمتتونم .
- اختيار داري آقا ، خب کاري نداري ؟
- نه قربونت برم ، خدانگهدارت .
- خداحافظ .
موبايلمو گذاشتم کنار بالشم و با لبخند به خواب رفتم .
با کشيده شدن موهام آخي گفتم و از خواب بيدار شدم . چشمامو که باز کردم ديدم ديبا درسا رو نشونده کنارم و درسا هم که علاقه ي زيادي به کندن موهاي من داره با دو دست به موهام حمله کرده .
موهامو از دست درسا در اوردم و گونشو بوسيدم و گفتم :
- اي وروجک چکار موهاي من داري ؟
ديبا با صداي بچگونه اي مثلا جاي درسا گفت :
- خب خاله تو زياد خوابيدي ، بلند شو بازي کنيم .
چرخ زدم تا موبايلمو بردارم ببينم ساعت چنده که چشمم افتاد به پنجره ، هوا تاريک بود .
- مگه چقدر خوابيدم ؟
ديبا درسا رو بغل کرد و گفت :
- ساعت هفته خواهر جونم ، پاشو که ديگه از دست اين فسقلي کلافه شدم . چي ميکشي از دست اين ؟
از جام بلند شدم و دستي به سر درسا کشيدم و گفتم :
- اين فسقلي عمر خالشه خواهر من .
- پس برو دست و صورتتو بشور بيا که با همراهي عمرت ژله درست کردم ، بريم با هم بخوريم .
- چشم ، الساعه خواهر جون .
خنده کنان رفتم تو سرويس اتاقم و کارمو انجام دادم . اومدم بيرون و لباس خوابمو با يه شلوار راحتي و يه بلوز آستين سه ربع سبز رنگ عوض کردم و رفتم پايين .


ديبا تو نشيمن نشسته بود و درسا هم روي ملافه اي که رو زمين پهن بود داشت وول ميخورد .
نشستم کنار ديبا و گفتم :
- به ببينيم ديبا جون و عمر خالش چکار کردن .
ديبا خنديد و در حين اينکه ژله امو ميداد دستم گفت :
- يادم رفت صبح ازت بپرسم ، ثريا خانوم کجاست ؟
- رفته پيش دخترش ، هفته ديگه مياد .
- عجب وقتي هم رفته ، حالا که مامان نيست و تو تنهايي .
- تنها نيستم که خواهر گلم و خواهر زاده ي گل ترم پيشم هستند .
حس کردم ديبا پکر شد ولي چيزي نگفتم . هم من هم ديبا دوست نداريم درباره چيز هايي که برامون خوش آيند نيست حرف بزنيم يا درد دل کنيم .
ژله امونو خورديم و ديبا رفت اتاقم تا از کامپيوترم استفاده کنه و ايميل هاشو چک کنه ، منم مشغول بازي با درسا شدم .
نيم ساعتي گذشته بود که صداي زنگ در اومد ، درسا رو گذاشتم رو زمين و رفتم آيفون رو زدم . سياوش بود .
در رو باز کردم و چند قدم داخل تر ايستادم . سياوش وارد خونه شد سلام کرد ، به سردي جوابشو دادم و گفتم :
- بله ؟ کاري داري ؟
اولين بار بود که سرد و خشک باهاش صحبت ميکردم ، در حالي که تعجب کرده بود گفت :
- آره ، با ديبا کار دارم ، اينجاست ديگه ؟
با همون لحنم که سعي ميکردم عصبانيتم ازش توش تاثير نداشته باشه گفتم :
- بله ديبا اينجاست ، چکار داري ؟
- ويدا حالت خوبه ؟ خوب اومدم دنبالش .
- ببين سياوش اگر همين الان به کتايون خانم و مامان مهري زنگ نميزنم فقط به خاطر احترامه وگرنه زنگ ميزدم و ميگفتم گل پسرشون امروز چه کار قشنگي کرده .
- منظورت چيه ويدا ؟ به مادر و مادربزرگ من چرا زنگ بزني ؟
- بخاطر شاهکار صبحت ، واقعا چي فکر کردي ؟
- ببين ويدا احتمالا تو از ماجرا خبر نداري ، ديبا ...
- ديبا چي ؟ چون ديبا به خاطر دوستش که بهش نياز داشته رفته شمال بايد طوري بزنيش که صورتش کبود شه ؟ آره ؟



آره رو با صداي بلندي تقريبا داد زدم . خيلي عصباني بودم . ديبا برام تو دنيا از همه چيز با ارزشتره .
سياوش با چشماي گرد شده گفت :
- کبود ؟
- آره ، اثر کار قشنگت رو صورتش مونده .
- ويدا من واقعا متأسفم ، نميخواستم اينجور بشه . اون لحظه خيلي عصباني بودم . بايد با ديبا حرف بزنم .
- مگه صبح گذاشتي اون حرف بزنه ؟ نخير به جاي حرف زدي تو صورتش . ديبا در حال حاظر هيچ حرفي با تو نداره ، بهتره الکي منتظرش نباشي .
به سمت نشيمن رفتم که سياوش گفت :
- ويدا خواهش ميکنم صداش کن ، نبايد به خاطر چنين چيز کوچيکي خونشو ول کنه بياد اينجا .
با عصبانيت برگشتم سمت سياوش و تقريبا داد زدم :
- کوچيک ؟ تو به اين مسئله ميگي کوچيک ؟ سياوش تو رو خواهر من دست بلند کردي . به نظرت اين کار کوچيکيه ؟ خواهر من بي کس و کار نيست که راحت بزنيش و بگي مسئله ي کوچيکيه .
سياوش سرشو انداخت پايين و گفت :
- ببخشيد منظورم اين نبود که کارم کوچيک و بي ارزشه .
به خاطر همين محترم بودنش بود که از کارش تعجب ميکردم . نفس عميقي کشيدم و گفتم :
- ديبا الان خيلي عصبانيه . صورتش کبود شده و دلش شکسته . نياز به زمان داره .
- باشه ، بهش زمان ميدم ولي ويدا خودت قضاوت کن همه ي حق با ديباست .
- نه ، ولي تو حق نداشتي دست روش بلند کني . سياوش کارت خيلي بد بوده . تو حتي ازش نپرسيدي چرا رفته و چرا شب برنگشته . حتي خواسته ات درباره برگشتش تو شب غير منطقي بوده .
- باشه ، من ميرم ولي ترک کردن خونه کار اشتباهيه .
- باور کن به اندازه دست بلند کردن روي ديبا اشتباه نيست .
سياوش با يه خداحافظ آروم از خونه رفت بيرون . نشستم رو مبل و نفسمو با شدت دادم بيرون . تند رفته بودم ولي اصلا نميتونستم خودمو کنترل کنم .
چند لحظه از رفتن سياوش گذشته بود که دبا اومد پايين و نشست کنارم و بغلم کرد .
- ويدا خيلي دوستت دارم . ممنون که باهامي .
- ديبا مطمئن باش هميشه و همه جا و تو هر شرايطي کنارتم . ما با هم به اين دنيا اومديم و هميشه هم با هم ميمونيم .
اونشب بعد از خوردن شام و خوابيدن درسا با ديبا تا نصفه شب حرف زديم و خنديديم .


يک هفته اي از اون روز ميگذشت . صورت ديبا به لطف کرم هايي که از داروخانه گرفته بودم بهتر شده بود و فقط حاله اي کمرنگ از کبودي ها به چشم ميخورد که اونم با کرم پودر و پنکک ميپوشوندش . سه روزي هم بود که ديبا بيرون ميرفت ، با اينکه سرکار نميرفت ولي نميتونست تو خونه بمونه ميرفت بيرون .
عصر بود و با ديبا داشتيم نسکافه ميخورديم که صداي زنگ در اومد . ليوانمو گذاشتم رو ميز و به طرف آيفون رفتم . در کمال تعجب ديدم کتايون خانم و سياوش پشت در هستند .
در رو زدم و رو به ديبا گفتم :
- ديبا کتايون خانم و سياوش هستند .
ديبا سريع از جاش بلند شد و سيني روي ميز و ليوانها رو برداشت و رفت سمت آشپزخانه و گفت :
- من ميرم آشپزخانه حوصله اشونو ندارم .
- باشه همونجا باش .
دستي به لباسهام کشيدم و در ورودي رو باز کردم و تعارفشون کردم داخل . وارد شدند و منم به سمت نشيمن راهنماييشون کردم و گفتم :
- چند لحظه ببخشيد الان برميگردم .
خواستم سمت آشپزخانه بروم که کتايون خانم دستمو گرفت و گفت :
- بيا بشين ديبا جان ، کارت دارم .
لبخندي زدم و گفتم :
- من ويدا هستم کتايون خانم ولي چشم ميشينم .
با اين حرفم ميخواستم بفهمونم که اگر با ديبا کار داره بايد به من بگه . انگار منظورمو گرفت . لبخندي به روم زد و گفت :
- ببخشيد ويدا جان ، من هيچ وقت نميتونم از هم تشخيصتون بدم .
- خواهش ميکنم .
- خوب ويدا جان ، براي اتفاقي که بين سياوش و ديبا پيش اومده اومدم اينجا .
- بله بفرماييد .
- ببين دخترم ، بهتر بود خود ديبا جان مي اومد ولي ظاهرا خيلي دلخوره .
- اتفاق کمي براش نيافتاده کتايون خانم .
- درسته دخترم ، اتفاق کمي نبوده ولي بالاخره اتفاقيه که افتاده و نبايد گذاشت که آسيبي به پايه هاي زندگيشون بزنه .
ساکت شد و منتظر تاييد من بود ولي من همونجور با يه لبخند مليح نگاهش کردم .
کتايون خانم که ديد از تاييد خبري نيست گفت :
- ديبا و سياوش هر دو اشتباه کردند . قبول دارم که کار سياوش اصلا درست نبوده . تو خانواده ي ما هميشه حرف احترام متقابل بوده و همه با اين تربيت بزرگ شديم ولي نميدونم چي شده که اينبار سياوش اصل احترام رو زير پا گذاشته . بگذريم . امروز اومدم اينجا تا کدورتها رو از بين ببريم و نذاريم زندگي اين دوتا بيشتر از اين به چالش کشيده بشه .
درسته از کار سياوش خيلي عصباني بودم ولي کتايون خانم به عنوان بزرگتر اومده بود و داشت پادرمياني ميکرد . به حرمتش هم که شده ديگه نبايد مسئله رو کش ميداديم . بنابراين گفتم :
- حتما کتايون خانم ، منم اميدوارم که ديگه چنين مسئله هايي بينشون پيش نياد .
- به اميد خدا ديگه پيش نمياد .
- پس با اجارتون من ميرم ديبا رو صدا کنم .
- خواهش ميکنم دخترم .

بلند شدم و رفتم آشپزخونه . ديبا اخم کرده تکيه داده بود به کابينت . رفتم پيشش و گفتم :
- ديبا همه چيزو شنيدي ؟
اخم ديبا عميق تر شد و گفت :
- آره شنيدم ، تو چي داري براي خودت ميگي ؟ واسه چي داري کوتاه مياي ؟
با تعجب گفتم :
- ديبا ! يعني چي ؟ يعني تو بازم ميخواي اين مسئله و کشش بدي ؟ عزيزم هر دومون ميدونيم که اين اتفاق به اندازه کافي طولاني شده . ديگه وقتشه که تمامش کنيم . خودمم دنبال چنين موقعيتي بودم .
- ويدا يعني واقعا تو داري ميگي از کار سياوش بگذرم و برگردم ؟
- وا ! ويدا معلومه نکنه انتظار داري بگم نه برنگرد .
- آره همين انتظارو داشتم .
بعد زير لب گفت :
- يک هفته از دستش راحت بودما ! دوباره پريد وسط همه چيز .
با تعجب به ديبا نگاه کردم . باورم نميشد ديبا درباره سياوش اينطور حرف بزنه . اونم ديبايي که براي ازدواج با سياوش هر کاري کرد چون عاشقش بود .
دست ديبا رو گرفتم و نشستيم پشت ميز آشپزخانه و گفتم :
- ديبا جونم اين حرفا چيه ميزني ؟ عزيزم ميدونم دلت از سياوش خيلي شکسته ولي خواهر گلم آدم بايد يکم گذشت داشته باشه . سياوش تو اين يک هفته به اندازه کافي تنبيه شده . همون شب اول هم که اومد پشيمون بود . پاشو خواهري پاشو بريم بيرون با سياوش آشتي کن . کتايون خانم به عنوان بزرگتر اومده پادرمياني ، درست نيست حرفشو زمين بندازيم .
ديبا نگاه مرددي بهم کرد و گفت :
- ولي ويدا ...
نذاشتم حرفش کامل بشه و گفتم :
- به خاطر من خواهري ، باشه ؟ به فکر درسا هم باش . اون وروجک يک هفته است که از پدرش دوره .
ديبا چند لحظه ساکت موند . از جام پاشدم و دستش رو گرفتم و به طرف نشيمن رفتم و آروم زير لب گفتم :
- يه لبخند هم بزن خواهر من .
رفتيم پيش کتايون خانم و سياوش . دست ديبا که تو يه دستم بود ، کمي خم شدم و دست سياوش رو گرفتم که اونم بلند شد و کنارم ايستاد . رو به کتايون خانم گفتم :
- کتايون خانم اگر اجازه ميدين اين دو تا رو آشتي بديم .
کتايون خانم هم با لبخند موافقتشو اعلام کرد . دست ديبا رو کشيدم و گذاشتم تو دست سياوش و رفتم سمت آشپزخانه که ديدم کتايون خانم هم اومد دنبالم و به اين ترتيب اين دو تا رو تنها گذاشتيم تا مشکلاتشونو حل کنند .
يه جورايي از کارم خنده ام گرفته بود . انگار سياوش و ديبا دو بچه مدرسه اي بودند که دعواشون شده بود و منم معلمشون که دستاشونو گرفتم و آشتيشون دادم . واقعا تصور سياوش کيان ريئس کارخانه بزرگ کيان و ديبا در نقش دو تا بچه مدرسه اي کار سختي بود ولي من که مثل يه معلم رفتار کرده بودم .
نيم ساعت بعد ديبا و سياوش خندان وارد آشپزخانه شدند و سياوش به مناسبت آشتيکنون هممونو براي شام دعوت کرد رستوران برج ميلاد .
شام اونشب با خنده و شيطنت هاي درسا که تازگي ها هر چي تو دستم ميديد رو ميخواست واقعا چسبيد .
شب سياوش بعد از رسوندن کتايون خانم منو هم رسوند خونمون و با ديبا و درسا کوچولو رفتند خونه و من تنها شدم . ولي خوشحال بودم که مشکل ديبا حل شده .

صبح روز بعد با صداي زنگ موبايلم از جام پريدم . با چشمهاي بسته روي عسلي کنار تختم دنبال گوشيم گشتم و با پيدا کردنش سريع با صداي خوابالودم جواب دادم .
- بله !
- سلام خانم ، مثل اينکه هنوز خوابي ؟
- ا ! مهرداد تويي ؟ چکار داري اول صبحي ؟
- روتو برم خانم خوشگله ، اول صبح کجا بود ساعت ده و نيمه . نيم ساعته دم خونتون منتظرم .
سريع از رو تخت پريدم و به ساعت نگاه کردم .
- واي ! ديرم شد .
- چندان هم دير نشده ، زود آماده شو و بيا !
- اومدم .
موبايل رو پرت کردم رو تخت و پريدم تو دستشويي . سريع کارمو کردم و اومدم بيرون . تند تند هر چي دم دستم بود از کمد کشيدم بيرون و پوشيدم . سريع يه رژلب و يه خط چشم زدم تا قيافم زياد خوابالود به نظر نياد و کيف و مدارکمو برداشتم و رفتم پايين . از کابينت دو تا کيک و از تو يخچال هم دو تا شير کاکائو کوچيک برداشتم و از خونه رفتم بيرون .
مهرداد تو بنز مشکي رنگش منتظرم بود . نشستم تو ماشين و گفتم :
- سلام . صبح بخير . خيلي ببخشيد خواب موندم . تقصير من نيست تقصير ديباست ...
مهرداد دستشو گذاشت جلوي دهنم و گفت :
- ساکت ... دو دقيقه ساکت باش ويدا تا همين چند تا جمله ات رو هضم کنم .
دستشو کنار زدم و فقط نگاهش کردم که گفت :
- دختر وسط حرفات يه نفس هم بگير که خفه نشي . چه خبرته ؟
- خوب خواستم توضيح بدم .
- توضيح لازم نيست خانمي ، از صدات پشت تلفن معلوم بود خواب موندي ، دليلش هم هر چي بوده ، بوده ديگه !
لبخند عميقي بهش زدم و يکي از کيک ها و شير کاکائو ها رو گرفتم طرفش و گفتم :
- بفرماييد ، من صبحانه نخوردم ، اوردم تو ماشين بخورم . براي تو هم اوردم .
خنده اي کرد و کيک و شير کاکائوش رو از دستم گرفت . کيک رو گذاشت رو داشبورد و شير کاکادوش رو باز کرد و همين طور که مشغول خوردن بود راه افتاد . منم آروم آروم شروع به خوردن صبحانه ام کردم .
خيلي از اين اخلاقش خوشم مي اومد . بهم اعتماد کامل داشت و دليل هر چيزي رو ازم نميپرسيد . وقتي يه چيزي پيش مي اومد فقط در حد اينکه بدونه چيز جدي اي نيست براش کافيه . ديگه فضولي نميکنه ببينه دليل اوليه و ثانويه اش چي بوده .
با مهرداد رفتيم دانشگاه و من کارهامو کردم و بعدش هم تا شب با هم رفتيم گشتيم .
پارک ، سينما ، حتي شهربازي هم با هم رفتيم . اخلاق خوب و لبخند هاي گرم مهرداد هر لحظه باهام بود و هر لحظه منو شيفته تر ميکرد مهرداد در يک کلمه فوق العاده بود . مهربون ، با منطق ، خوش اخلاق و خوش برخورد . مهرداد تمام چيزهايي که براي خوشبخت شدن نياز دارم رو داشت . از اين که مهرداد رو تو زندگيم داشتم واقعا شاکر خدا بودم .



يک ماهي از اون روز ميگذشت . مامان هنوز برنگشته بود و من کماکان تنهاييهامو با مهرداد پر ميکردم . هر دو بيصبرانه منتظر بوديم تا مامانم برگرده که خانواده ي خرمي بيان خواستگاري رسمي و کار رو تمام کنيم .
ساعت يازده و نيم صبح بود ، تازه از دانشگاه خارج شده بودم که موبايلم زنگ خورد . موبايل رو از کيفم در اوردم و به صفحه اش نگاه کردم ، سياوش بود .
- بله ، سلام سياوش .
- سلام ويدا ، دانشگاهي ؟
- آره دانشگاه بودم ولي الان کلاسام تمام شد ، مشکلي پيش اومده ؟
- الان بيروني ؟ ماشين همراهته ؟
- آره بيرونم ، تازه از دانشگاه اومدم بيرون . ماشينم هم همراهمه ، چطور ؟
- ببخشيد ويدا ميدونم برات زحمته ولي ميتوني بياي کارخانه .
- سياوش داري نگرانم ميکني ، چرا بيام اونجا ؟ اتفاقي افتاده ؟
- نه نگران نباش چيزي نشده . ميخوام بياي اينجا درسا رو تحويل بگيري .
- چي ! ؟ درسا کارخانه است ؟ اونجا چکار ميکنه ؟
- چه ميدونم ، از خواهر ديوونه ات بپرس . ويدا من بايد برم جلسه ي مهمي دارم ، مياي ؟
- آره ، آره الان ميام .
- باشه پس خداحافظ .
- خداحافظ .
موبايل رو قطع کردم و با عصبانيت زنگ زدم به ديبا .
قرار گذاشته بوديم روزهايي که من کلاس دارم تا زماني که مامان برگرده ديبا اونروز ها رو نره سر کار و از درسا مراقبت کنه ولي هنوز چند روز نگذشته درسا برده کارخانه .
ديبا طبق معمول جواب نداد و رفت رو منشي تلفني .
- ديبا هر چه سريعتر به من زنگ بزن . دختره ي کم عقل درسا رو واسه چي برداشتي رفتي کارخانه ؟ ديبا هر وقت پيغاممو شنيدي سريع بهم زنگ بزن که کلي از دستت کفري ام .
موبايل رو انداختم تو کيفم و سوار النتراي مشکي رنگم شدم و با آخرين سرعت مجاز به سمت کارخانه ي کيان رفتم .
يک ساعت بعد دم کارخانه بودم نگهبان با ديدنم فکر کرد ديبا هستم براي همين سريع در رو باز کرد و گفت :
- بفرماييد خانم کيان !
اصلا حوصه نداشتم و از طرفي هم نياز نبود که توجيحش کنم خواهر دوقلوي ديبا هستم . وارد کارخانه شدم و ماشينو تو پارکينگ مخصوص پارک کردم و به سمت ساختمان مديريت رفتم .



وقتي وارد سالن اصلي شدن درسا رو ديدم که تو بغل منشي داشت نا آرومي ميکرد و نق ميزد و خانومه هم سعي داشت آرومش کنه . به طرفشون رفتم . درسا با ديدنم خودشو به طرفم انداخت . بغلش کردم و به خودم فشارش دادم .
- سلام عزيزم ، قربونت برم خيلي اذيت شدي ؟
منشي خودشو جمع و جور کرد و گفت :
- سلام خانم کيان ، چه زود برگشتين .
بدون توجه به حرفش گفتم :
- خانم لطف ميکنين به آقاي کيان خبر بدين اومدم .
- ببخشيد خانم ، خودتون که ميدونين آقاي کيان الان تو جلسه هستن .
- لطفا بهش خبر بدين ، مهمه .
- چند لحظه صبر کنين .
به طرف يکي از در هاي سالن رفت و وارد شد و چند لحظه بعد با سياوش خارج شد .
سياوش با قيافه اي که به راحتي ميشد ازش متوجه شد از عصبانيت در حال انفجار است اومد سمتم و گفت :
- سلام ، ممنون اومدي ويدا جان ، نميدونستم با درسا چکار کنم .
- سلام ، خواهش ميکنم . ديبا کجاست ؟
- درسا رو اورد اينجا و گفت کار داره . ببخشيد مزاحمت شدم .
- واي سياوش اين چه حرفيه ؟ درسا که غريبه نيست . پس من ميبرمش ، هر وقت خواستي بيا دنبالش .
- باشه ، بازم ممنون .
- خواهش ميکنم .
سياوش عذر خواهي کرد و برگشت تو اتاق . از منشي خواستم وسايل درسا رو بده . منشي در حين اينکه وسايل رو جمع ميکرد با تعجب نگاهم ميکرد . براي اينکه از بهت درش بيارم گفتم .
- من ديبا همسر آقاي کيان نيستم ، من خواهر دوقلوي خانم کيان هستم .
منشي لبخندي زد و گفت :
- واي اصلا فرق ندارين . فکر کردم خانم کيان هستين .
لبخندي مختصر بهش زدم و وسايل درسا رو برداشتم و رفتم پارکينگ . درسا رو خوابوندم صندلي پشت و سعي کردم با کمربند ايمني و پتوش جاشو محکم کنم . هنوز زود بود که رو صندلي مخصوص کودک بنشينه .
خدا رو شکر درسا خوابش مي اومد و نق نزد و خوابيد . سوار شدم و در نهايت دقت تا خونه رانندگي کردم .
وقتي رسيدم خونه و درسا رو بردم تو اتاقم خوابوندم و داشتم مي اومدم بيرون تازه ياد افتاد که قرار بود با مهرداد ناهار بريم بيرون . رفتم پايين و موبايلمو از تو کيفم در اوردم . هفت تا ميسکلا و چهار تا پيام داشتم . پيامها همشون ابراز نگراني براي نرفتنم بودند . سريع به مهرداد زنگ زدم و مختصر توضيح دادم که چي شده و نميتونم برم . بيچاره کلي نگران شده بود . نيم ساعتي باهاش حرف زدم و بعد قطع کرد .
طبق معمول ثريا خانم نبود و منم بي غذا مونده بودم .
لباسهامو عوض کردم و دست و صورتمو شستم و رفتم تو آشپزخانه . براي ناهار خودم ماکاروني درست کردم و هنوز کامل دم نکشيده شروع کردم به خوردن چون ساعت نزديک چهار بود و منم خيلي گرسنه ام بود .
بعد از ناهار هم يک ساعتي خوابيدم تا اينکه درسا بيدار شد و بازي کردن باهاش شروع شد .


وقتي وارد سالن اصلي شدن درسا رو ديدم که تو بغل منشي داشت نا آرومي ميکرد و نق ميزد و خانومه هم سعي داشت آرومش کنه . به طرفشون رفتم . درسا با ديدنم خودشو به طرفم انداخت . بغلش کردم و به خودم فشارش دادم .
- سلام عزيزم ، قربونت برم خيلي اذيت شدي ؟
منشي خودشو جمع و جور کرد و گفت :
- سلام خانم کيان ، چه زود برگشتين .
بدون توجه به حرفش گفتم :
- خانم لطف ميکنين به آقاي کيان خبر بدين اومدم .
- ببخشيد خانم ، خودتون که ميدونين آقاي کيان الان تو جلسه هستن .
- لطفا بهش خبر بدين ، مهمه .
- چند لحظه صبر کنين .
به طرف يکي از در هاي سالن رفت و وارد شد و چند لحظه بعد با سياوش خارج شد .
سياوش با قيافه اي که به راحتي ميشد ازش متوجه شد از عصبانيت در حال انفجار است اومد سمتم و گفت :
- سلام ، ممنون اومدي ويدا جان ، نميدونستم با درسا چکار کنم .
- سلام ، خواهش ميکنم . ديبا کجاست ؟
- درسا رو اورد اينجا و گفت کار داره . ببخشيد مزاحمت شدم .
- واي سياوش اين چه حرفيه ؟ درسا که غريبه نيست . پس من ميبرمش ، هر وقت خواستي بيا دنبالش .
- باشه ، بازم ممنون .
- خواهش ميکنم .
سياوش عذر خواهي کرد و برگشت تو اتاق . از منشي خواستم وسايل درسا رو بده . منشي در حين اينکه وسايل رو جمع ميکرد با تعجب نگاهم ميکرد . براي اينکه از بهت درش بيارم گفتم .
- من ديبا همسر آقاي کيان نيستم ، من خواهر دوقلوي خانم کيان هستم .
منشي لبخندي زد و گفت :
- واي اصلا فرق ندارين . فکر کردم خانم کيان هستين .
لبخندي مختصر بهش زدم و وسايل درسا رو برداشتم و رفتم پارکينگ . درسا رو خوابوندم صندلي پشت و سعي کردم با کمربند ايمني و پتوش جاشو محکم کنم . هنوز زود بود که رو صندلي مخصوص کودک بنشينه .
خدا رو شکر درسا خوابش مي اومد و نق نزد و خوابيد . سوار شدم و در نهايت دقت تا خونه رانندگي کردم .
وقتي رسيدم خونه و درسا رو بردم تو اتاقم خوابوندم و داشتم مي اومدم بيرون تازه ياد افتاد که قرار بود با مهرداد ناهار بريم بيرون . رفتم پايين و موبايلمو از تو کيفم در اوردم . هفت تا ميسکلا و چهار تا پيام داشتم . پيامها همشون ابراز نگراني براي نرفتنم بودند . سريع به مهرداد زنگ زدم و مختصر توضيح دادم که چي شده و نميتونم برم . بيچاره کلي نگران شده بود . نيم ساعتي باهاش حرف زدم و بعد قطع کرد .
طبق معمول ثريا خانم نبود و منم بي غذا مونده بودم .
لباسهامو عوض کردم و دست و صورتمو شستم و رفتم تو آشپزخانه . براي ناهار خودم ماکاروني درست کردم و هنوز کامل دم نکشيده شروع کردم به خوردن چون ساعت نزديک چهار بود و منم خيلي گرسنه ام بود .
قسمت دوم:
طبق معمول ثريا خانم نبود و منم بي غذا مونده بودم .
لباسهامو عوض کردم و دست و صورتمو شستم و رفتم تو آشپزخانه . براي ناهار خودم ماکاروني درست کردم و هنوز کامل دم نکشيده شروع کردم به خوردن چون ساعت نزديک چهار بود و منم خيلي گرسنه ام بود .
بعد از ناهار هم يک ساعتي خوابيدم تا اينکه درسا بيدار شد و بازي کردن باهاش شروع شد .
دو ماهي از اون سفر ميگذشت و تو اين مدت ديبا خيلي بيشتر از قبل سرش شلوغ بود و ميشه گفت درسا هميشه خونه ي ما بود . مامان برگشته بود و براي همين هم نگهداري از درسا مشکلي براي دانشگاه رفتنم ايجاد نميکرد .
رابطه ام با مهرداد بيش از پيش بهتر شده بود و قرار بود بعد از اتمام امتحاناتمون قول و قرار ها رو بزاريم و عقد کنيم و من بيصبرانه منتظر اون روز بودم .
امتحانات پايان ترم از هفته ي ديگه شروع ميشد و من سخت مشغول درس خوندن بودم و نگهداري درسا کامل با مامان بود .
ساعت چهار عصر روز جمعه بود و منم داشتم از نبود درسا و صداهاش با خيال راحت درس ميخوندم که موبايلم زنگ خورد . نگاهي به صفحه اش انداختم که ديدم ديباست .
- سلام خواهر جون خودم ، چطوري ؟
- سلام ويدا ... ويدا خواهش ميکنم بيا اينجا ...
صداي ديبا پر از استرس بود و آروم حرف ميزد . نگران شدم .
- چي شده ديبا ؟ درسا حالش خوبه ؟
- ويدا خواهش ميکنم بيا ... سياوش ...
همينموقع صداي داد سياوش از اونور خط اومد .
- باز کن در رو ديبا !
تا اومدم بپرسم چي شده ديبا تلفونو قطع کرد .
دلشوره گرفتم ، سريع پاشدم و اولين شال و مانتويي که دم دستم بود رو پوشيدم و رفتم پايين و به مامان خبر دادم و چند دقيقه بعد با مامان به سمت خونه ي ديبا رفتيم .
استرس بدي به جونم افتاده بود . بازم حس بدي داشتم . به شدت نگران ديبا بودم . نفسم هر چند لحظه ميگرفت و از نگراني حالت تهوع گرفته بودم .
بالاخره رسيديم ، نگهبان با ديدنم سريع در رو باز کرد و من و مامان با استرس سوار آسانسور شديم و به طبقه ي هجدهم رفتيم .
همين که از آسانسور پياده شديم صداي داد سياوش رو شنيديم . با نگراني به طرف در رفتم و دستمو گذاشتم رو زنگ چند لحظه بعد در باز شد و سياوش با چهره اي برافروخته و عصباني اومد دم در . همين که چشمش به ما افتاد در رو تا آخر باز کرد و داد زد .
- بفرماييد ... بفرماييد دختر گلتونو تحويل بگيرين .
بدون توجه به سياوش دويدم تو خونه . خونه به طرز خيلي بدي به هم ريخته بود . ديبا يه گوشه با رنگي پريده نشسته بود و گريه ميکرد . با ترس رفتم طرفش و ويدا مثل يه بچه ي ترسيده خودشو انداخت تو بغلم .



صداي مامان رو شنيدم که از سياوش پرسيد چي شده که داد سياوش دوباره به هوا رفت .
- ديگه چي ميخواستين بشه ؟ ... هر چي ساکت موندم و حرف نزدم بدتر شد ... حالا کارم به جايي رسيده که بايد سند هر.ز.گ.ي زنمو با پست تحويل بگيرم ....
حس کردم آتيش به جونم انداختن ، با عصبانيت برگشتم و داد زدم :
- چي داري ميگي ؟ ... حرف دهنتو بفم !
سياوش با عصبانيت از روي اپن چند تا عکس برداشت و پرت کرد سمت من و مامان . مامان با وحشت خم شد و عکس ها رو برداشت و گفت :
- واي ... نه .. اين درست نيست ...
انگار دوباره سياوش رو آتيش زدن . به سمت ديبا حمله کرد و بازوشو گرفت و از بغلم بيرون کشيدش و پرتش کرد روي زمين جلوي مامان و گفت :
- چي درست نيست ؟ .... از خود هر.ز.ه اش بپرسين ... از خود فا.س.د.ش بپرسين ... بپرسين چه غلطي کرده ... بپرسين تا حالا تو بغل چند تا نره خر بوده و به ريش من خنديده ؟
از ترس و تعجب زبونم بند اومده بود و توان هيچ حرکتي نداشتم . باورم نميشد ديبا به سياوش خيانت کرده باشه .
چند تا از عکس ها رو از روي زمين برداشتم و بهشون نگاه کردم . اصلا نميتونستم چيزي که ميديم رو باور کنم . تو عکس ها ديبا با حالت نه چندان خوبي رو تخت خواب تو بغل يه پسر ديده ميشد .
با اشاره به عکس ها رو به سياوش گفتم :
- يعني چي ؟ چرا ... اينا ... آخه ...
نميتونستم حرف بزنم ، انقدر شوکه بودم که احتياج داشتم يکي بهم بگه درست دارم ميبينم يا نه .
سياوش نشست رو مبل و ناله کنان گفت :
- دو ماه پيش به زور از دبي برگردوندمش ... وقتي رفتم دنبالش تو يه مهموني پيداش کردم .... کوتاه اومدم .... يه فرصت ديگه به زندگيمون دادم تا شايد دست از کاراش برداره و زندگيمونو با کارهاش نپاشه .... ولي نشد ... هر روز بدتر شد .... هر روز مهموني ... هر آخر هفته پارتي ... انگار نه انگار که زن متأهله ... هيچ احترامي به زندگيمون نذاشت و حالا ... حالا ...
يکدفعه اي از جاش بلند شد و با عصبانيتي که دوباره شعله ميکشيد به طرف ديبا حمله کرد و محکم کوبيد تو صورتش ، بازوهاشو گرفت و در حالي که محکم تکون ميداد داد زد :
- آخه چرا ؟ .... چرا اينکارو کردي لعنتي ؟ .... چي برات کم گذاشته بودم .... چي از اون پسره کم داشتم که اينجور خودتو تو بغلش ول کردي ؟
ديبا رو دوباره پرت کرد رو زمين و شروع کرد با عصبانيت رژه رفتن و دور خودش گشتن .
صداي گريه ي درسا از اتاق مي اومد ، به خودم اومدم و سريع رفتم تو اتاق درسا و بغلش کردم . طفلک داشت ميلرزيد و گريه ميکرد . بايد از اينجا ميبردمش ، درسا کوچولوي من نبايد تو اين دعواي کثيف باشه .
از اتاق بيرون اومدم که ديدم سياوش در حالي که از خشم ميلرزيد دستي تو موهاش کشيد و داد زد :
- شکايت ميکنم ... به خدا شکايت ميکنم .... کاري ميکنم سنگسارش کنن .... مرد نيستم اگر اين ف.ا.ح.ش.ه رو از بين نبرمش .....
ديبا با اين حرف سياوش رنگش پريد ، از جاش بلند شد و تا سياوش به خودش بياد کيفشو برداشت و از خونه دويد بيرون . مامان زودتر از سياوش به خودش اومد و رفت دنبال ديبا .
مثل مجسمه دم در اتاق درسا ايستاده بودم و درسا رو محکم بغل کرده بودم . هضم اتفاقات چند دقيقه قبل برام خيلي سخت بود . همه چيز خيلي سريعتر از اونچه که بتونم درک کنم اتفاق افتاده بود .
خواهرم ، خواهر دوقلوم ، ديبا ي من به شوهرش خيانت کرده ، عکس هاي پخش شده روي زمين واقعيت تلخي که ديبا ساخته رو ثابت ميکنن . باورم نميشه زن توي عکس خواهر من ديبا باشه .
سياوش با عصبانيت شروع کرد وسايل باقي مونده رو به هم ريختن . جنون بهش دست داده بود . خيلي ترسيده بودم . فقط اينو فهميدم که درسا رو محکم تو بغلم گرفتم و از اون خونه دويدم بيرون .
ماشينم جلوي برج با درهاي باز رها شده بود . سوار شدم و با سرعت به سمت خونه رفتم .





وقتي رسيدم خونه از ترس و اضطراب داشتم ميلرزيدم . درسا بعد از يک ساعت به سختي آروم شد و خوابيد و من تازه وقت کردم به اتفاقي که افتاده فکر کنم .
سريع رفتم پايين و با موبايل مامان و ديبا تماس گرفتم ولي هيچکدوم جواب ندادن .
تا ساعت ده شب هر چي به گوشي مامان و ديبا زنگ زدم خاموش بودند .
قلبم مدام تير ميکشيد و دلهره ي بدي داشتم . دلم گواه بد ميداد . مدام تو خونه راه ميرفتم و گريه ميکردم تا اينکه ساعت يازده و ربع تلفن زنگ خورد و پايان تمام استرس ها و نگراني هام رسيد .
تماس از بيمارستان بود ، ميخواستند برم بيمارستان . ديگه هيچي نميفهميدم . فقط تونستم به مهرداد زنگ بزنم و ازش بخوام بياد پيشم .
مهرداد خيلي زود خودشو رسوند و رفتيم بيمارستان . رفتيم بيمارستان تا من جسد دو عزيزترينمو شناسايي کنم .
اون شب تو اون سرما ، تو اون سردخونه ي سرد من هويت دو جسدي که به خوبي ميشناختمشون رو تائيد کردم . مامانم و ديبا ، هر دو مرده بودند . تو تصادف مرده بودند . ديبا و مامان هر دو رفتند و منو تو اين دنيا تنها گذاشتن .
همه چيز خيلي سريع و بدون اينکه بفهمم چي داره اطرافم ميگذره پيش رفت . مهرداد با سياوش تماس گرفت و جريانو گفت و بعد از اون هم همه ي فاميل و آشنا از مرگ مامان و ديبا ، تنها کساني که تو اين دنيا داشتم با خبر شدند .
و حالا من با لباسهاي مشکي سر دو قبر کنار هم ايستاده ام تا شاهد به خاک سپرده شدن مادرم و خواهرم باشم .
نگاهم به سياوش افتاد که کمي دورتر با صورتي يخ کرده ايستاده و داره به دفن شدن زنش نگاه ميکنه .
تو يک لحظه نفرت تمام وجودمو فرا گرفت . تقصير سياوش بود . مرگ مامان و ديبا تقصير سياوش بود . اگر سياوش اونروز ديبا رو تهديد به سنگسار و مرگ نميکرد ديبا فرار نميکرد و اون تصادف لعنتي اتفاق نمي افتاد .
مراسم که تمام شد همه به سمت خونه امون حرکت کردند . نميخواستم برم ، نميخواستم مامان و ديبا رو تنها بزارم ولي مامان مهري ، مادربزرگ سياوش ، دستشو دور شونه هام حلقه کرد و منو سوار ماشين کرد .
تا آخر شب که خونه خلوت شد نشسته بودم روي يکي از مبل ها و درسا تو بغلم گرفته بودم . درسايي که مثل خودم تنها شده بود .
سياوش آخرين مهمانها رو هم بدرقه کرد و اومد داخل . مونديم من ، سياوش ، کتايون خانم ، مامان مهري و ثريا خانم .
داشتم درسا رو آروم تکون ميدادم که سياوش رو به مامان مهري و کتايون خانم گفت :
- آماده بشين که ما هم بريم .
مامان مهري و کتايون خانم بلند شدند که سياوش به طرفم اومد و بدون حرف درسا رو از بغلم کشيد . بغلش کرد .
- چکار ميکني ؟ درسا رو کجا ميبري ؟
سياوش بدون توجه به من به سمت در رفت که مامان مهري گفت :
- سياوش داري چکار ميکني ؟
سياوش برگشت سمت مامان مهري و گفت :
- ديبا مرده ، همه چيز تمام شده . من دلم نميخواد دخترم ديگه يه ثانيه هم اينجا پيش کسي که لنگه ي دوم اون ديباي لعنتيه بمونه .
رفتم سمت سياوس و گفتم :
- سياوش خواهش ميکنم درسا رو نبر ، من بدون درسا نميتونم .
سياوش با نفرت تو چشمام نگاه کرد و از خونه بيرون رفت . کتايون خانم هم باغرور پشت سر پسرش رفت ولي مامان مهري قبل از رفتن چند ثانيه با دلسوزي تو چشمام نگاه کرد .
همه رفتند و من موندم و داغ دو عزيزم و درد دوري از درسا که مثل بچه ي خودمه مخصوصا الان که ديگه مادري نداره .





تا صبح حتي يک لحظه هم چشم روي هم نذاشتم . داغ روي دلم کم نبود که حالا هم بتونم درد دوري از درسا رو تحمل کنم . نبود درسا بدجور داشت عذابم ميداد .
آخ ديبا ، چکار کردي تو ؟ چطور تونستي زندگيمونو نابود کني ؟ هنوز نميتونم نبودتو باور کنم ، هنوز نميتونم باور کنم تو اين دنيا تنهام گذاشتي ، رفتي و منو با اين همه درد تنها گذاشتي ؟ ديبا برگرد و بگو که هنوز هم هستي ... مگه هميشه نميگفتيم ما با هم به اين دنيا اومديم هميشه هم با هم ميمونيم ... پس چي شد ؟ چرا زدي زير حرفت و رفتي ؟ چرا تنهام گذاشتي ؟
چي شد ؟ چرا همه چيز اينجور به هم ريخت ؟ زندگي که داشت با روال عادي خودش پيش ميرفت چي شد که الان با لباس عزاي مامان و ديبا ، تک و تنها اينجا نشستم و دارم تو درد دوري از درسا ميسوزم ؟
نميدونم چطور تا صبح تونستم تو اون خونه دووم اوردم . همين که ساعت شد نُه آبي به دست و صورتم زدم و به سمت خونه ي مامان مهري ، بزرگ خانوان کيان ها رفتم . اگر تو دنيا يک نفر باشه که سياوش به حرفش احترام ميذاره و گوش ميده اون مامان مهريه .
من بدون درسا زنده نميمونم ، بايد براي برگردوندن درسا از مامان مهري کمک بگيرم .
وقتي رسيدم خدمتکار راهنماييم کرد به اتاق مامان مهري .
همين که وارد اتاق شدم با ديدن مامان مهري اشکهايي که تازه خشک شده بودند دوباره جوشيدند و من با گريه به طرف مامان مهري رفتم و کنار مبلي که نشسته بود روي زمين نشستم و مامان مهري با سخاوت آغوش پر مهرشو در اختيارم گذاشت .
- چي شده دخترم ؟ چرا اول صبحي اومدي اينجا و اينجور گريه ميکني ؟
- مامان مهري نميتونم ، خواهش ميکنم کمکم کنين ... من بدون درسام نميتونم ... التماستون ميکنم درسا رو بهم برگردونين .
مامان مهري سرمو از روي شونه اش برداشت و اشکام رو پاک کرد و گفت :
- آروم باش دخترم ، درکت ميکنم ، درد سنگيني رو دلته .
- مامان مهري خواهش ميکنم بهم کمک کنين ... التماس ميکنم نذارين سياوش درسا رو ازم بگيره ... من بدون درسا ميميرم ... درسا تنها کسيه که برام مونده ... درسا تنها يادگار خواهرمه ... مثل دختر خودمه ... خواهش ميکنم ازم نگيرينش ... بزارين بزرگش کنم ...
به هق هق افتادم ، مامان مهري ليوان آبي از روي ميز کنار دستش پر کرد و بهم داد و گفت :
- آروم باش عزيزم ، اينجور فقط خودتو هلاک ميکني .... بايد سياوش رو هم درک کرد ... اون بدجور ضربه خورده ..... پاشو دخترم ... من قول ميدم با سياوش صحبت کنم . تو قوي باش عزيزم .
کمي مامان مهري آرومم کرد و دوباره قول داد که با سياوش حرف بزنه . نيم ساعت بعد با دلي پر درد و اميدوار برگشتم خونه .
تو خونه مدام راه ميرفتم و گريه ميکردم ، احساس ميکردم ديوار ها ميخوان رو سرم خراب بشن و منو هم ببرن پيش مامانم و خواهرم . جاي خالي مامان و ديبا بدجور بهم دهنکجي ميکرد .






نزديکهاي ظهر مهرداد اومد پيشم . همين که ديدمش با زدم زير گريه تا شايد يکم آروم بشم .
- ويدا ! ... چت شده عزيزم ؟
- مهرداد ... من تنهام .... خيلي تنهام ... آخه چرا رفتن ؟ .... چرا تنهام گذاشتن ؟
مهرداد سرمو نوازش کرد و گفت :
- هيســــــس ، آروم باش عزيزم .... باور کن با بيتابي کردن تو روح اونا هم آرامش نداره .... خواست خدا بوده خانمم .... بايد قبولش کني ؟
- نميتونم .... يعني خواست خدا بوده من تنها بشم ؟
مهرداد به سمت مبل رفت و در حالي که منو تو آغوشش گرفته بود نشست و منم بلطبع نشستم کنارش .
- تو تنها نيستي عزيزم ... پس من چي ؟ ... من کنارتم خانومم .
درحالي که پيراهنش چنگ ميزدم گفتم :
- مهرداد ! .... درسا رو ازم گرفت .... درسا رو برد .... سياوش درسامو برد .
مهرداد با تعجب منو از خودش جدا کرد و گفت :
- چي ؟ .... درسا رو برد ؟ ... براي چي ؟ ..... خوب دوباره مياره !
گريه ام شديد تر شد .
- نه ! ... نمياره ... گفت ديگه نميخواد درسا پيشم باشه .... گفت من لنگه ي ديبا هستم و نميخواد دخترش پيشم باشه ؟
صورت مهرداد در کسري از ثانيه پر از خشم شد .
- غلط کرد .... زن خودش مشکل داشته حق نداره به تو توهين کنه !
دلخور نگاهش کردم . با اينکه حرف چندان بدي نزده بود و مهمتر از همه در کمال تأسف حرفش حقيقت بود ولي دوست نداشتم به ديبا بگه مشکل داشته ، هر چي بود گذشته و الان ديگه ديبا نيست .
مهرداد که دلخوريمو ديد با مهربوني بغلم کرد و گفت :
- ببخشيد عزيزم ، منظوري نداشتم فقط شاکي شدم که چرا بهت توهين کرده .
- مهرداد من ميميرم ، بدون درسا من ميميرم ...
مهرداد موهامو نوازش کرد و گفت :
- اين حرفو نزن خانومم ، خدا نکنه ... بزار چند روز بگذره سياوش دوباره درسا رو برميگردونه .... الان داغش تازه است .
مهرداد خيلي سعي کرد با حرفاش و محبت کردناش آرومم کنه ولي نشد و من انقدر گريه کردم که از حال رفتم .

نميدونم چقدر خواب يا بيهوش بودم که با صداي زنگ تلفن بيدار شدم . با بيحالي به طرف تلفن رفتم و جواب دادم .
مامان مهري بود و ازم ميخواست که برم خونه اش .
ديگه نفهميدم چطور آماده شدم و از خونه خارج شدم . استرس خيلي بدي داشتم . يعني مامان مهري تونسته سياوش رو راضي کنه ؟ يعني سياوش درسا رو بهم بر ميگردونه ؟
اصلا متوجه مسير نشدم . به محض رسيدن سريع ماشين رو پارک کردم و پياده شدم .
خدمتکار منو به اتاق مامان مهري راهنمايي کرد .
وقتي وارد اتاق شدم ديدم سياوش با قيافه ي برزخي رو به روي مامان مهري نشسته . آروم سلام کردم . سياوش که اصلا جوابمو نداد ولي مامان مهري گفت :
- سلام دخترم ... بيا بشين اينجا !
به صندلي کنار مبل خودش اشاره کرد . با پاهايي لرزان نزديک رفتم و نشستم .
بعد از يه مکث طولاني مامان مهري سکوت رو شکست .
- ويدا جان گفتم بياي اينجا در حضور تو صحبت کنيم ، من درخواست تو رو به سياوش گفتم ولي سياوش به هيچ طريقي نميخواد درسا رو برگردونه پيشت .
با ترس به سياوش نگاه کردم که ديدم اونم خيره داره نگاهم ميکنه ، از نفرت تو نگاهش تمام بدنم لرزيد .
- آخه چرا ؟ ..... خواهش ميکنم .... درسا تنها کسمه .... من بدون درسا نميتونم .... هيچ کس بهتر از من نميتونه براي درسا مادري کنه ...
يکدفعه اي سياوش از جاش بلند شد و به طرفم خيز برداشت که مامان مهري عصاشو گرفت جلوش و تقريبا داد زد :
- سيـــاوش ! مواظب رفتارت باش !
با ترس به سياوش نگاه کردم ، سر جاش ايستاد و با عصبانيت غريد .
- حرف مادري کردنو جلوي من نزن .... يه بار اون خواهر هر.ز.ه.ات براي دخترم مثلا خواست مادري کنه بسه .... ديگه نميخواد لنگه اش هم بخواد همون کارو بکنه !
علنأ داشت بهم ميگفت که منم هر.ز.ه هستم و بهم توهين ميکرد ، بايد جوابشو ميدادم ولي تو اون شرايط دهنم بسته موند ، فقط اشکهام بودند که يکي پس از ديگري از چشمام سرازير شدند .
سياوش نگاهي پر از خشم و نفرت بهم انداخت و گفت :
- يه بار براي هميشه ميگم ... من دخترمو ديگه بهت نميدم ... تمام !
بعد با يه خداحافظي و با اجازه از مامان مهري از اتاق خارج شد . دنيا که برام تاريک بود ، سياه شد . از جام پاشدم و دويدم دنبالش . داشت ميرفت سمت پله ها که صداش زدم .
- سياوش .... سياوش وايسا ... خواهش ميکنم صبر کن .
بيتوجه بهم داشت ميرفت ، سريعتر رفتم و دستمو گذاشتم رو شونه اش که سريع برگشت و محکم دستمو پس زد .
- برو ... برو گم شو ! ... من يه بار حرفم رو زدم .... ديگه هم دور و بر من و خانواده ام نبينمت .
- سياوش خواهش ميکنم .... آره ديبا بهت بد کرد ولي من .... من که ديبا نيستم !
با دو قدم خودشو بهم رسوند .
- آره ! ديبا نيستي ولي خواهر دوقلوشي ... لنگه ي دومشي .... منم دخترمو دستت نميدم ... ديگه هيچ وقت درسا رو نميبيني .... نميزارم بهش نزديک بشي ...
ديگه دستم به هيچ جا بند نبود ، ديگه هيچي نداشتم . خواست برگرده که دوزانو افتادم رو زمين و چنگ زدم به پاش .
- سياوش خواهش ميکنم .... التماس ميکنم درسا رو ازم نگير .... خواهش ميکنم ... تو رو به تموم مقدسات قسمت ميدم دليل زندگيمو ازم نگير .
خواست پاشو بکشه ولي محکمتر گرفتم .
- التماست ميکنم بزار درسا رو بزرگ کنم ... حتي ... حتي .
سخت بود زدن اين حرف ولي بايد اينکارو ميکردم .
- حتي به عنوان يه خدمتکار ... يه کلفت ... هر چي که تو بگي ... فقط بزار پيشش باشم .... التماست ميکنم سياوش .


همون موقع مامان مهري از اتاق اومد بيرون و با ديدن من که به پاي سياوش افتاده بودم با نگراني اومد کنارم و بازومو گرفت و سعي کرد بلندم کنه .
- پاشو دخترم ... چکار ميکني ؟ .... پاشو عزيزم .
دست مامام مهري رو کنار زدم و دوباره به پاي سياوش چنگ زدم .
- سياوش خواهش ميکنم ..... التماس ميکنم ازم نگيرش .
سياوش چند لحظه مکث کرد ، انگار داشت فکر ميکرد ، در نهايت با لحن خاصي گفت :
- خيلي خب .... ميتوني بزرگش کني ولي با شرايطي که من ميگم .
با حيرت سرمو بلند کردم و نگاهش کردم . يعني اجازه داد ؟ يعني درسا رو بهم ميده ؟ يعني ميتونم دختر ديباي عزيزمو بزرگ کنم ؟
- ممنون .... ممنونم سياوش !
بازم با نفرت نگاهم کرد .
- گفتم که ميتوني درسا رو نگاه داري ولي فقط با شرايطي که من تعيين ميکنم .
سريع گفتم :
- چه شرايطي ؟ هر چي باشه قبول ميکنم .
سياوش پوزخندي زد که تو اون لحظه معنيشو درک نکردم .
- پس بيا تو اتاق .
مامان مهري دست سياوش رو گرفت و گفت :
- چکار ميخواي بکني سياوش ؟
- هيچي ، اگر شرايطمو قبول کنه ميزارم درسا رو نگاه داره .
- چه شرايطي ؟
سياوش نگاهي به من انداخت و گفت :
- ميگم بهش .
بعد به سمت يکي از اتاقها رفت . سريع از جام پاشدم و بدون توجه به نگاه نگران مامان مهري دويدم دنبالش .
سياوش وارد اتاق شد و نشست روي تخت و با لحن آمرانه اي به من که تازه وارد شده بودم گفت :
- در رو پشت سرت ببند !
در رو آروم بستم و سرجام ايستادم . سياوش نفش عميقي کشيد و شروع کرد .
- فکر نکنم که نياز باشه دوباره بگم که چقدر از تو و اون خواهر ه.ر.ز.ه.ات متنفرم .... ديبا بدترين ضربه ي ممکن رو بهم زد و من نميتونم به اين راحتي ها دردي که دارم ميکشم رو فراموش .... تو درسا رو ميخواي ..... گفتي که حاظري حتي به عنوان يه خدمتکار بزرگش کني ... خيلي خب من موافقم .... تو ميتوني درسا رو نگاه داري به عنوان يه خدمتکار .... ولي نه يه خدمتکار عادي .... اگر پاتو تو خونه ام گذاشتي اينو بدون که با يه برده هيچ فرقي نداري ، شايد هم بدتر از اون .... من تا هر جا که دلم بخواد انتقام خيانت خواهرتو ازت ميگيرم و تو هم نميتوني اعتراض کني .... اگر اومدي تو خونه ام ديگه هيچ حقي نداري ... نه حق بيرون رفتن ، نه حرف زدن .... بدون اجازه ي من يه سانت هم از جات نميتوني تکون بخوري ... زندگيت همش مال من ميشه و منم هر طور که خواستم پيش ميبرمش .... شرط من اينه ! ... اگر درسا ميخواي بايد تحت شرايطي که گفتم تو خونه ي من بزرگش کني .... موافقي ؟

با دهان باز و حيرت داشتم به سياوش نگاه ميکردم ، حرفهاش اصلا تو مخيلم نميگنجيد . من ! ويدا فرخ ، دانشجوي رشته ي پرستاري با بهترين معدل ، بيام بشم خدمتکار خونه ي سياوش که پر از نفرته و قصد داره باهام مثل برده رفتار کنه ؟
شرايطش اصلا برام قابل هضم نبود . باورم نميشد سياوشي که هميشه محترم بودن و خوب بودنش از طرف همه قابل تحسين بود حالا داره بهم ميگه اگر درسا رو ميخوام بايد مثل يه برده در اختيارش باشم !
خشک شده بودم ، تصميم گيري برام انقدر که فکر ميکردم راحت نبود . اگر قبول ميکردم بايد تمام زندگيمو فراموش ميکردم و ميشدم کلفت بي جيره و مواجب سياوش که از قضا منو به چشم برده ميبينه . اگر هم قبول نميکردم سياوش درسا رو ازم ميگرفت و من بدون درسا دووم نمي اوردم .
گيج شده بودم ، سياوش رو انگار نميشناختم ، اون مردِ هميشه آروم و متين تبديل شده بود به يه جلاد که ميخواست منو به جرم نکرده ، به جرمي که خواهرم مرتکب شده بود مجازاتم کنه . آره سياوش ميخواست حالا که ديبا نيست من به جاي ديبا تاوان گناه بزرگش ، تاوان خيانتش و شکستن غرور مردانه ي سياوش رو بدم تا شايد دل سياوش آروم بشه .
نميدونستم چکار کنم ، يک طرف درسا بود و تاوان گناه سنگيني که ديبا مرتکب شده بود و طرف ديگه زندگي خودم ، آزاديم و آينده ام بود .
آيا ميتونستم درسا رو فراموش کنم و به زندگي خودم برسم و برم دنبال آينده اي که اين همه سال براش زحمت کشيدم ؟
خودم هم جوابمو خوب ميدونستم ، نه ! من نميتونم از درسا دست بکشم ، درسا از وجود منه ، من به دنيا نياوردمش ولي اون دختر خواهريه که نصفه ي ديگه ي منه ، يه جورايي منم مادر درسا هستم ، پس بايد يه خط قرمز ميکشيدم رو تمام زندگيم ، آرزوها و روياهام و ميرفتم خونه ي سياوش تا سياوش براي آروم شدن خودش تاوان گناه ديبا رو از من بگيره ! بايد ميشدم خدمتکار مردي که از نظرم مقصر مرگ خواهر و مادرم بود .
- چي شد ؟ ... من حوصله و وقت ندارم سر تو تلف کنم .
با صداي سياوش به خودم اومدم ، صورتم از اشکهام خيس بود ، اصلا نفهميده بودم کي گريه کردم .
- چي ؟
- تصميمت چيه ؟ ميري رد کارت يا با شرايط من کنار مياي و مياي درسا رو بزرگ ميکني ؟
حتي وقت فکر کردن هم نداشتم ، گرچه با وجود درسا فکر کردني هم باقي نميموند . بايد قبول ميکردم ، بايد از زندگي خودم ميگذشتم تا بتونم درسا رو داشته باشم .
نفس نيمه عميقي کشيدم تا بغض تو گلومو فرو بدم و با صداي لرزان گفتم :
- باشه ، قبول ميکنم ... هر چي تو بگي .... من فقط درسا رو ميخوام .
از جاش بلند شد و اومد طرفم و با لحن تهديد کننده اي گفت :
- خوب گوشاتو باز کن .... اگر پاتو گذاشتي تو خونه ام ديگه راه برگشتي نداري .... حتي اگر صبرت تموم شد هم ديگه نميتوني بري .... ويدا خوب تو گوشت اين حرفمو فرو کن .... فقط يه اشتباه ، يه سرپيچي کافيه تا درسا رو ازت بگيرم و مثل سگ بندازمت از خونه بيرون .... در اون صورت درسا رو هم برميدارم و ميرم جايي که حتي از دور هم نتوني ببينيش ... حتي نتوني ازش يه خبر سلامتي بگيري ... فهميدي چي گفتم ؟
آروم سرمو تکون دادم که سياوش يکدفعه اي داد زد :
- نشنيدم چي گفتي ؟
با ترس گفتم :
- آ ا آره .... فهميدم !
- خوبه ، هميشه بايد اينجور بترسي .
با تعجب نگاهش کردم ، يعني اين مرد واقعا سياوشه ؟ ازش متنفر شده بودم ولي بايد تنفرم رو تو دلم نگاه ميداشتم تا درسا کوچولومو داشته باشم .
سياوش به طرف در رفت و گفت :
- بيا اتاق مامان مهري که ميخوام بگم قراره چي بشه .
خرد شده و بدون هيچ حرفي دنبالش رفتم تا سياوش آينده امو هر جور که ميخواد رقم بزنه .

سياوش به مامان مهري گفت که من قراره به عنوان خدمتکار برم خونه اش و درسا رو بزرگ کنم و قبول کرده ام که تماما در اختيار سياوش باشم . فقط لطف کرد و از شرط برده بودن هيچي نگفت .
مامان مهري از تعجب تا چند دقيقه هيچي نگفت ، حق داشت ، باور اين که من قبول کردم تو اون شرايط زندگي کنم سخت بود .
- يعني چي سياوش ؟ خجالت بکش پسر ... ما اينجور تربيتت کرديم ؟ ... ما اينجور بارت اورديم که با يه دختر بيپناه اين کارو بکني ؟
- تربيتي که باهاش بزرگ شده بودم با خيانت ديبا شکست و باهاش دفن شد ، قصد جسارت ندارم مامان ، احترامتون برام از همه چيز واجب تره ولي من يه قدم هم کوتاه نميام ، ويدا اگر درسا رو ميخواد تنها راهش همينه که گفتم .
مامان مهري چرخيد سمتم و گفت :
- ويدا تو واقعا ميخواي اينکارو بکني ؟
زير چشمي نگاهي به صورت پر از نفرت سياوش انداختم و گفتم :
- بله مامان مهري ، من تصميمو گرفتم .
مامان مهري با دلسوزي نگاهم کرد و ساکت شد .
تا چند دقيقه هر سه تو فکر بودم . من درفکر زندگي سختي که در پيش داشتم و سياوش هم حتما تو فکر رفتاري که ميخواد با من داشته باشه و مامان مهري ، نميدونم چه فکر هايي ميکرد که بعد از يه سکوت طولاني رو به من پرسيد :
- تو صميمي که گرفتي مصممي ؟ تا آخرش پاي همه چيزش مي ايستي ؟
- بله مامان مهري ، مطمئنم . من از تصميمم بر نميگردم .
- باشه ، اگر تصميم هردوتون اينه هيچ کاري از دست من بر نمياد جز اينکه با اين تصميم کنار بيام و به عنوان بزرگتر مواظب رعايت شدن تمام قوانين باشم .
سياوش مشکوک به مامان مهري نگاه کرد و گفت :
- منظورتون چيه مامان ؟ چه قوانيني ؟
مامان مهري به عصاش تکيه داد و گفت :
- طبق تصميمي که گرفتين بايد تو يه خونه زندگي کنين ، درسته ؟
- بله مامان ، تو خونه ي من .
- خيلي خب ، اگر ميخواين باشه ، ولي همينجوري نميشه ، شما دو تا نامحرم هستين و زندگي کردن شما تو يه خونه در کنار هم اونم بدون حضور افراد ديگر اصلا درست نيست .
با وحشت به مامان مهري نگاه کردم ، حتي از فکر حرفي که ميخواست بزنه هم حالم به هم ميخورد .
- چي دارين ميگين مامان ؟ ويدا قراره فقط يه خدمتکار بي ارزش باشه .
مامان مهري با عصبانيت به سياوش نگاه کرد و گفت :
- مواظب حرف زدنت باش سياوش ، دفعه آخريه که بهت هشدار ميدم . به هر عنوان که ميخواد باشه شما قراره تو يه خونه زندگي کنين ، هر برخوردي ممکنه پيش بياد ، مريضي ، دعوا يا حتي دلداري دادن و اگر شما نامحرم باشين اين برخورد ها گناه محسوب ميشن و من به عنوان بزرگتر موظفم که جلوي اين گناه رو بگيرم . من فقط درصورتي اجازه ي زندگي کردن تو يه خونه رو به شما ميدم که به هم محرم باشين .
من و سياوش هر دو چند لحظه با بهت به مامان مهري نگاه کرديم .
سياوش با چشماهاي گرد شده گفت :
- محرم باشيم ؟ يعني چي مامان ؟
- يعني اينکه اگر ميخواين تو يه خونه زندگي کنين و هر دو تو تصميممتون مصر هستين بايد با هم عقد کنين تا خيالم از همه جهت راحت باشه .
هنوز از شوک حرف مامان مهري در نيومده بودم که با صداي نيمه بلند سياوش از جام پريدم .
- چي ؟ عقد کنيم ؟ يعني من با لنگه ي ديبا عقد کنم ؟ .... امکان نداره ... من يه اشتباهو دو بار تکرار نميکنم ... من با خواهر دوقلوي اون ديباي خيانتکار ازدواج نميکنم .
مامان مهري چهره اش رو در هم کشيد و گفت :
- اين حرف آخرم بود .... يا محرم ميشين يا بايد جدا زندگي کنين ... راه ديگه اي نيست مگر اينکه بخواي به حرفم گوش نکني !
سياوش سرشو انداخت پايين و گفت :
- اين چه حرفيه مامان ... من غلط بکنم به حرف شما گوش ندم ، حرفتون برام قانونه ولي اين چيزي که ميگين غير ممکنه ، من نميذارم اسم اين زن بياد تو شناسنامه ام ، همون اسم خواهرش هست براي هفت دوره از زندگيم کافيه .


سياوش سعي ميکرد مامان مهري رو مجاب کنه و من اين وسط فقط در نقش يه تماشاگر ، خيلي ترسيده و بهتزده نگاهشون ميکردم و هيچ حرفي نميزدم و منتظر بودم ببينم چي ميشه .
- باشه سياوش تو اين مورد هم من کوتاه ميام ، خيلي خب عقد دايم نکنين ولي صيغه ي محرميت حتما بايد بينتون خونده بشه . اينجور هم محرم ميشين هم اسمتون تو شناسنامه هم نميره . يه عقد موقت محضري که صيغه نامه هم داشته باشين . ديگه هم حرفي نباشه که ديگه کوتاه نميام .
سياوش با خشم بهم نگاه کرد که متقابلا نگاه پر نفرت منو که نتونستم کنترلش کنم رو تحويل گرفت و بدون پرسيدن نظر من گفت :
- باشه مامان ، حالا که راه ديگه اي نيست باشه صيغه ميکنيم .
مامان مهري سري تکون داد و ازم پرسيد :
- تو چي ويدا ؟ تو موافقي ؟
- هر چي شما بگين مامان مهري ، من هيچ راه ديگه اي ندارم ، من فقط درسا رو ميخوام .
مامان مهري نگاهي گله مند به سياوش انداخت و گفت :
- پس بعد از چهلم اون دو تا خدابيامرز عاقد ميارم تا براتون صيغه محرميت بخونه ، مرده حرمت داره ، بايد تا چهلم صبر کنين .
سياوش پوزخند کوچيکي زد و گفت :
- مرده ي ديبا هيچ حرمتي نداره ، فقط به حرمت فروغ خانم صبر ميکنم .
مامان مهري با اينکه مثل من از حرف سياوش شاکي شد ولي حرفي نزد .
من نميتونستم چهل روز بدون درسا تحمل کنم و سياوش هم به هيچ وجه درسا رو نميداد بهم و مامان مهري هم نميذاشت برم خونه ي سياوش پس با وساطت مامان مهري و کلي صحبت کردن قرار شد اين چهل روز تو خونه ي مامان مهري بمونم تا بتونم درسا رو در کنارم داشته باشم .
قرار بود شب سياوش درسا رو بياره ، دلم ديگه طاقت دوريشو نداشت ولي سياوش با بيرحمي تمام گفت که آخر شب درسا رو مياره و منم ناچار ساکت موندم .
بعد از ظهر بود که با گرفتن اجازه از مامان مهري رفتم خونه تا وسايلمو جمع کنم .
همين که وارد خونه شدم با قيافه آشفته و نگران مهرداد رو به رو شدم . هزار بار خودمو لعنت کردم بخاطر فراموشکاريم . من ظهر حتي يه نامه هم نذاشته بودم .
همين که چشم مهرداد بهم افتاد با چند قدم سريع خودشو بهم رسوند ، شکست و زدم زير گريه .
- کجا بودي ويدا ؟ .... نصف عمر شدم .... از ظهر تا حالا هر جا رو که بگي گشتم .... کجا رفته بودي ؟
نميتونستم حرف بزنم . چي ميگفتم ؟ از آينده ي نامعلومي که انتخاب کرده بودم ميگفتم ؟ به مردي که تا همين ديروز قرار بود مرد زندگيم ، تکيه گاهم و همراهم بشه ميگفتم که قراره صيغه ي دشمنم بشم و برم تو خونه اش کلفتي ؟
پس ساکت موندم و براي آخرين بار از محبت و امنيت آغوشش ل.ذ.ت بردم .
- ويدا نميخواي بگي کجا بودي ؟
- هيچي نپرس مهرداد ، بعد ميگم ..... الان بزار آروم بشم .... خواهش ميکنم .
- باشه عزيزم ، همين که سلام و سلامتي برام کافيه .... خودتو ناراحت نکن .
از فهم و شعورش گريه ام شدت گرفت . من داشتم يه مرد واقعي رو از دست ميدادم . مهرداد با ارزشترين و بهترين چيزي بود که داشتم از دستش ميدادم . شايد تنها چيزي که بابت فدا کردنش در آينده افسوس بخورم مهرداد باشه .
نيم ساعتي پيشش گريه کردم و اون بدون هيچ حرکتي سخاوتمدانه آرامش آغوششو بهم هديه کرد تا تماسي با گوشيش شد ، بعد از صحبت گفت :
- ويدا مامان غذا درست کرده ميخوام برم بيارم ، مياي باهام ؟
دستي به صورت مهربونش کشيدم و گفتم :
- نه عزيزم ، ميخوام دراز بکشم يکم بخوابم . تو برو . عجله هم نکن من ميخوام يه آرامبخش بخورم و بخوابم چند ساعتي ميخوابم .
- باشه خانومم ، هر جور راحتي . تو استراحت کن من يه سر ميرم خونه غذا رو برميدارم و ميام .
رفت سمت در که صداش کردم ، برگشت و مهربون نگاهم کرد . بي اختيار رفتم جلو و رو پنجه ي پام بلند شدم و گونشو طولاني بوسيدم .
- خيلي دوستت دارم مهرداد ، تو بهترين هستي .
با محبت رو سرم دست کشيد و گفت :
- منم دوستت دارم خانومم .
و بعد از خداحافظي رفت .

به محض رفتن مهرداد رفتم بالا و يه چمدان برداشتم و تمام لباسهاي مناسبم رو تقريبا با فشار توش جا دادم . وسايل زيادي نياز نداشتم . وسايل شخصيم رو هم ريختم تو يه ساک و رفتم از روي ميز تحريرم يه کاغذ و خودکار برداشتم و مشغول نوشتن نامه شدم .
" سلام مهرداد جان
ببخشيد که اينجور بيخبر و يهويي رفتم . بايد برم ، مجبورم . تو بهترين اتفاق زندگيم بودي و من واقعا خدا رو بخاطر داشتن تو شاکر بودم ولي با اتفاقاتي که پيش اومده مجبورم برم . منو ببخش عزيزم ، خيلي دوست داشتم تا پايان عمر در کنارت زندگي ميکردم ولي افسوس که تقدير سرنوشتمو جور ديگه اي رقم زده . من ميرم ، منتظرم نباش چون برنميگردم . ازت خواهش ميکنم منو ببخش . خواهش ميکنم حلالم کن و برام دعا کن . شديد نيازمند دعاي تو هستم .
دوستدار هميشگي تو ، ويدا فرخ ! "
نامه رو تا کردم و گذاشتم تو يه پاکت ، نامه ي ديگري هم براي ثريا خانوم و خاله فرزانه نوشتم . وسايلمو همراه عکس سه نفره من و مامان و ويدا برداشتم و رفتم پايين .
نگاهي به خونه انداختم ، اين خونه ياد آور خاطرات ديبا و مامان بود ولي بايد ترکش ميکردم ، بايد ميرفتم ، بايد از همه چيز دست ميکشيدم تا تنها کسمو داشته باشم ، درسا کوچولومو ، دختر خواهر عزيزم ديبا رو .
نامه ها رو گذاشتم جلوي آينه دم در تا تو ديدرس باشه . نگاهمو براي آخرين بار تو خونه گردوندم و با برداشتن وسايلم از خونه خارج شدم .
تا سر خيابان پياده رفتم و از اونجا با يه دربست رفتم سر خاک مامان و ديبا .
نشستم کنار قبر و شروع کردم فاتحه خوندن .
يک ساعتي با مامان و ديبا درد دل کردم و گريه کردم و بعد با دلي شکسته و پر خون رفتم خونه ي مامان مهري .
سياوش آخر شب درسا رو اورد و من ميشه گفت به طرف درسا پرواز کردم . از بغل سياوش گرفتمش و سفت به خودم فشردمش و بوش کردم ، حس ميکردم بوي ديبامو ميده .
- از امشب تمام قول و قرار هايي که گذاشتيم شروع ميشه ، حواست باشه ويدا ! يه اشتباه کوچيک تاوان بدي خواهد داشت .
با شنيدن صداي سياوش تمام خوشيم از بين رفت ، يک بار ديگه نفرت تمام وجودمو پر کرد ولي سکوت کردم ، کار من از اين به بعد سکوت خواهد بود . سکوت در برابر تمام بيرحمي هاي دشمنم ، قاتل خواهرم و مادرم که متأسفانه پدره تنها کسم ، درسا هم هست .
اون شب من و درسا تو اتاق کناري اتاق سياوش مستقر شديم و سياوش هم با وسايل مختصري که با خودش اورده بود رفت تو اتاق خودش و از اون شب جهنم من شروع شد .
چهل روز با تمام تحقير ها و گريه ها در کنار درسا گذشت . سياوش تمام چهل روز رو خونه ي مامان مهري موند و زندگي رو به کام من زهر کرد .
براي مراسم چهلم سياوش طي يک دستور محکم بهم گفت که اجازه شرکت تو مراسم رو ندارم . هر چي مامان مهري اصرار کرد قبول نکرد . البته خودم هم تا حدودي باهاش موافق بودم ، اگر ميرفتم بايد خيلي چيز ها رو براي اطرافيان توضيح ميدادم و اين اصلا برام خوش آيند نبود .
در نهايت سياوش پيروز شد و من نتونستم تو مراسم چهلم دو عزيزم شرکت کنم . به هر کس که تو مراسم سراغ منو ميگرفت تنها يک جواب داده ميشد : " حالش مساعد نيست و دکترش اجازه نداده تو مراسم شرکت کنه . "
دو روز از پايان مراسم ميگذشت . ظهر بود و داشتم به درسا ناهارشو ميدادم که مامان مهري وارد اتاقمون شد . به احترامش ايستادم و سلام کردم ، جوابمو مثل هميشه مهربون داد و اشاره کرد بشينم .
- ويدا جان اومدم براي آخرين بار ازت بپرسم ، دخترم تصميمت قطعيه ؟ ميخواي شرايط سياوش رو بپذيري ؟
سرمو انداختم پايين و گفتم :
- بله مامان مهري ، من تصميممو گرفتم . من بدون درسا نميتونم و تنها راه داشتن درسا قبول کردن شرايط سياوشه .
- نميخواي يکم صبر کني تا سياوش آروم بشه ؟ شايد با گذشت يه مدت آروم شد و قبول کرد درسا رو بذاره پيشت .
- نه مامان ، نميخوام ... نميشه ... ديگه راه برگشتي نيست و منم نميخوام برگردم .
مامان مهري سرشو با ناراحتي تکون داد و گفت :
- چکار کنم که هيچ کاري از دستم بر نمياد ، به خدا ميسپارمتون ... خودش خير و صلاح بنده هاشو ميدونه . پس دخترم حالا که تصميمت قطعيه امشب ميخوام عاقد بيارم و کار رو تمام کنيم ، به بزرگا ي فاميل هم ميگم بيان که حرف و حديثي پيش نياد .
سعي کردم بغضم رو با يه نفس عميق فرو بدم و با صداي لرزاني گفتم :
- هر جور شما صلاح ميدونين ، من حرفي ندارم .
- پس امشب کارو تمام ميکنيم ، آماده باش !
با خارج شدن مامان مهري از اتاق بغضم شکست و به گريه افتادم . اين ديگه چه سرنوشت شوميه ؟ چرا من بايد فقط چهل روز بعد از مرگ خواهرم بشم زن صيغه اي شوهرش که از قضا قاتلش هم هست ؟
آخ ! ديبا کجايي ؟ کجا رفتي خواهري ؟ چرا رفتي و منو با اين بار سنگين گناه تنها گذاشتي ؟ چرا ؟ ... چرا همه چيز انقدر يهويي به هم ريخت ؟ ديبا چکار کردي خواهرم ؟
تازه بعد از گذشت چهل روز يادم افتاده بود که دليل تمام اين بدبختي ها چي بوده ؟ تازه يادم افتاده بود به دليل همه چيز فکر کنم .... به شروع اين تاريکي ... به اون روز نفرين شده که ديبا رفت .... به گناه بزرگي که ديبا مرتکب شده بود .... به خيانتش ... آخه چرا ؟ چرا ديبايي که انقدر عاشقانه با سياوش ازدواج کرد کارش رسيد به خيانت و دروغ ؟ چرا ؟ ...
نگاهم به درسا افتاد که با چشماي اشکي زل زده بود به من ، دستامو دراز کردم و بغلش کردم .
- گريه نکن دختر قشنگم .... گريه نکن اميدم .... گريه هاتو بده من ... من به جاي تو هم گريه ميکنم ولي تو خوش باش .... من پيشت ميمونم تا تو شاد و خوشحال بزرگ بشي ... تا تنها نباشي .... تا تو نفرت پدرت دست و پا نزني ... شاد باش دخترم .
نميدونم درسا شنونده ي خوبي بود يا درد دل کردن آرامش بخش بود ؟ هر چي که بود بعد از تقريبا يک ساعت حرف زدن غم تلنبار شده روي دلم کمي سبک تر شد و از سنگيني و فشاري که روي سينه ام بود و مانع نفس کشيدنم ميشد کاسته شد .
درسا رو که تو بغلم خوابيده بود رو تو تخت گذاشتم و از خدمتکار خواهش کردم حواسش بهش باشه و خودم رفتم حمام .
واقعا آب داغ و يه حمام طولاني آدم رو سر حال مياره . بعد از حمام هم با ديدن درسا که هنوز خواب بود کنارش دراز کشيدم و به خواب رفتم .





ساعت هفت شب بود که خدمتکار بهم خبر داد مامان مهري براي ساعت هشت با عاقد قرار گذشته و تا نيم ساعت ديگه بزرگاي فاميل ميان .
از جام پاشدم و يه دامن بلند مشکي با بلوز آستين بلند مشکي پوشيدم و شال مشکيمو هم سرم کردم و آماده نشستم .
پوزخندي به حال خودم زدم ، من آماده نشستم تا عاقد بياد و منو به عقد موقت دشمنم دربياره .
تو دلم از ديبا عذرخواهي کردم که اين قدر زود دارم به عقد قاتلش در ميام .
چند دقيقه بعد مامان مهري وارد اتاق شد و با ديدن من با تعجب گفت :
- وا ! ويدا جان اين چه وضعيه ؟
نگاهي به خودم انداختم و گفتم :
- چه وضعي مامان مهري ؟
مامان مهري با اخم ساختگي اي نگاهم کرد و گفت :
- اين لباسا چيه پوشيدي دخترم ؟ درسته هنوز عزاداري ولي درست نيست با رخت سياه عقد کني .
- مهم نيست مامان مهري . چه با لباس مشکي عقد کنم چه رنگي بختم سياهه ، فرقي نداره .
مامان مهري با دلسوزي نگاهم کرد و گفت :
- نزن اين حرفو دخترم ، به اميد خدا زندگي روي خوششو هم بهتون نشون ميده . حالا هم اگر به حرف من پيرزن گوش ميدي پاشو لباساتو با يه يه دست لباس رنگي عوض کن . تقصير منه ، من بايد مشکيتو در مياوردم .
- اين چه حرفيه مامان مهري ؟ شما وظيفه اي ندارين ، با اينکه لباس رنگي با دل پر دردم جور نيست ولي چشم عوض ميکنم .
مامان مهري جلو اومد و پيشونيمو بوسيد و با مهربوني گفت :
- زنده باشي دخترم ، شما بد دارين شروع ميکنين ولي از خدا ميخوام همه چيز ختم به خير بشه .
تو دلم گفتم : " مگه ميشه تو اين همه تاريکي و سياهي خيري وجود داشته باشه ؟ "
مامان مهري که رفت با بي ميلي از جام پاشدم و لباسهاي مشکيمو با يه دامن آبي تيره و يه تونيک آستين بلند آبي آسموني عوض کردم . يه شال همرنگ تونيکم هم سرم کردم .
رآس ساعت هشت با همراهي خدمتکار رفتم پايين . تمام بزرگ هاي فاميل حضور داشتن . بدون نگاه کردن بهشون با يه سلام آروم کنار مامان مهري نشستم .
مامان مهري آروم طوري که فقط من بشنوم گفت :
- آماده اي ويدا جان ؟
- بله مامان مهري آماده ام .
و تو دلم گفتم " آماده ام تا زندگيم رو براي هميشه با تاريکي و غم و نفرت گره بزنم . "
مامان مهري نفس عميقي کشيد و با صداي رسايي شروع کرد :
- خب همه ميدونين که امشب به چه دليل دور هم جمع شديم . قبلا توضيح مختصري بهتون دادم . جاي خالي ديباي خدابيامرز تو زندگي درسا خيلي خاليه و چه کسي بهتر از خاله اش ميتونه جاي خالي مادر رو تو زندگي درسا پر کنه ؟ .... درسته که زمان زيادي از مرگ اون دو خدابيامرز نگذشته ولي درسا کوچيکه و نياز به مادر داره و براي اينکه ويدا جان اين جاي خالي رو پر کنه بايد يک سري قوانين رعايت ميشد ، به همين دليل نوه ي من سياوش و ويدا جان با نظارت من تصميم گرفتند کانون خانوادگي اي که از پاشيده رو هر چه زودتر ترميم کنند .... امشب از شما خواهش کردم تا در اينجا حضور داشته باشين و با کسب اجازه از تمام بزرگان فاميل سياوش و ويدا عقد موقت کنند تا ببينيم بعد چي پيش خواهد آمد .
چند دقيقه اي همهمه اي بين افراد حاظر پيچيد که اهميتي به حرفهاشون ندادم . بعد از آروم شدن جمع عاقد صيغه رو جاري کرد و من به عقد موقت سياوش در اومدم .
بعد از خونده شدن خطبه عاقد چند امضا ازمون گرفت و گفت فردا ميتونيم صيغه نامه رو تحويل بگيريم .
اصلا احساس خوبي نداشتم ، نگاه پر نفرت سياوش هم روم سنگيني ميکرد و حالم رو بيش از پيش بد ميکرد .
موقعي که عاقد ميزان مهريه رو پرسيد مامان مهري قاطعانه صد سکه طلا و شش دونگ خانه رو به عنوان مهريه تعيين کرد و در جواب عاقد که گفت اين فقط يه صيغه ي موقته گفت :
- " ارزش ويدا جان خيلي بيشتر از اينهاست ، اين عقد به دلايلي موقته ، ولي براي ما حکم عقد دائم رو داره . "
انقدر کلامش قاطع بود که حتي سياوش هم جرأت نکرد مخلافت کنه . نگاه افرد حاظر يه جوري بود ولي من اصلا حوصله ي تجزيه و تحليل نگاه هاشونو نداشتم .





ساعت يک ربع به ده بود که آخرين مهمانها هم رفتند ، سياوش به سمت مامان مهري رفت و دستشو بوسيد و گفت :
- با اجازتون مامان ما ديگه ميريم .
مامان مهري دست سياوش رو گرفت و رو به من گفت :
- ويدا جان لطف ميکني چند لحظه تنهامون بزاري ؟
- بله مامان مهري ، حتما !
از جام پاشدم و از سالن خارج شدم و به طرف پله ها رفتم که با شنيدن صداي مامان مهري پا سست کردم .
- سياوش جان ، حالا که تقديرتون اينجور رقم خورده ازت ميخوام که منصفانه برخورد کني ، ميدونم زخم خوردي ولي مراعات ويدا رو هم بکن ، اون دختر يتيمه ، پدر و مادرش هر دو فوت شدند و نه برادري داره که پشتش باشه نه خواهري که همدمش ... حالا که زن تو شده و قراره تو خونه ات زندگي کنه مراعاتشو بکن . تو از خواهرش زخم خوردي پسرم نه از اون ! ..... بدون چطور رفتار ميکني ... سياوش تو خيلي شبيه خدابيامرز پدرت هستي ، اميدوارم که رفتارت هم مثل اون با عدالت باشه .
سياوش جوابي به مامان مهري نداد ، پوزخندي زدم .
هه ! سياوش منو داره ميبره تا تاوان گناه ديبا رو از من بگيره ، حالا مياد باهام خوب رفتار ميکنه ؟ اون قاتل فقط منتظره تا انتقامشو شروع کنه .
اعصابم بيش از پيش به هم ريخت . به اتاقم رفتم . درسا مظلومانه تو تخت خوابيده بود ، بالش منو گرفته بود تو بغلش و خوابيده بود . با ديدن درسا انرژي گرفتم ، من بخاطر درسا کوچولوم وارد اين زندگي جهنمي و پر نفرت شدم و تو اين همه تاريکي درسا تنها نقطه ي روشنه .
ميدونستم صبح نشده خبر عقد من سياوش تو کل فاميل و آشنا ميپيچه و مهرداد هم از موضوع با خبر ميشه ، چقدر دلم براي خودم و زندگي آروم و خوشبختي که در کنار مهرداد انتظارمو ميکشيد و من از دست دادم ميسوخت .
کنار درسا نشستم و دستي به سرش کشيدم . لبخند محوي روي لبم نشست . درسا تمام اميد من بود ، با وجود درسا هر چيزي رو ميتونستم تحمل کنم .
درسا کوچولوي من يه روزي بزرگ ميشه و جاي خالي ديباي عزيزمو برام ميگيره .
با يادآوري اسم ديبا بغض کردم .
آخ ديبا چکار کردي تو خواهري ؟ چي باعث شد پشت پا بزني به همه چيز و اينجور زندگي همه رو داغون کني ؟
برام سوال بزرگي بود ، واقعا چرا ديبا به سياوش خيانت کرد ؟ اگر خواهرمو نميشناختم ميگفتم ه.و.س که دليل نميخواد ولي من ديبا رو خوب ميشناختم ديبا انقدر سست نبود . پس چي شد که پيمان مقدس ازدواج رو شکست و خيانت کرد ؟
تو افکار خودم بودم و آروم اشک ميريختم که در باز شد و سياوش اومد داخل . با ديدن اشکهام پوزخندي زد و گفت :
- آماده شو که تا نيم ساعت ديگه ميريم .
و بعد بدون هيچ حرفي از اتاق خارج شد . لعنت بهش !




اشکهامو پاک کردم و از جام بلند شدم ، من اجازه ي شکستن و خم شدن ندارم . من بايد براي درسا محکم باشم ، اگر خم بشم باختم .
چمدون رو از زير تخت در اوردم و لباسامو گذاشتم توش . لباسها و وسايل درسا رو هم جمع کردم و مانتو و شالمو پوشيدم . دامنم بلند بود و موردي نداشت .
جمع کردن وسايل حدود نيم ساعتي طول کشيد ، وقتي آماده شدم درسا رو آروم پيچيدم تو پتوي کوچيکش و بغلش کردم و از اتاق خارج شدم . سر پله ها خدمتکار رو ديدم و ازش خواستم وسايلمونو بياره پايين و خودم رفتم پايين پيش مامان مهري .
سياوش با قيافه اي در هم کنار در سالن ايستاده بود ، درسا رو آروم گذاشتم تو بغلش و به سمت مامان مهري رفتم .
- با اجازتون ديگه وقت رفتنه ، ازتون بخاطر همه چيز ممنونم .
مامان مهري با مهربوني نگاهم کرد و گفت :
- برو دخترم ، اميدوارم هر چه زودتر اين خشم و ناراحتي و سياهي از زندگيتون بره .
لبخند تلخي زدم و خم شدم دست مامان مهري رو بوسيدم .
- خواهش ميکنم دعامون کنين .
مامان مهري دستي به سرم کشيد و همزمان که به طرف سياوش هدايتم ميکرد گفت :
- دعاي خيرم هميشه بدرقه ي راهتونه عزيزم .
سياوش هم خداحافظي کرد و از ساختمان خارج شديم . رو صندلي جلو سوار شدم و سياوش درسا رو گذاشت تو بغلم و خودش هم سوار شد .
بارون شديدي در حال باريدن بود . انگار آسمون هم گريه ا


ادامه دارد.....
قسمت سوم
پاسخ
 سپاس شده توسط esiesi ، nanali
آگهی
#2
داستان جالبیه 
ولی ی خورده تو فضا سازیش ضعیفه 1:
تاوان گناه خواهرم 1
پاسخ
 سپاس شده توسط sober
#3
(07-10-2015، 2:18)| cυяѕєɗ ♛ Ɩσяɗ | نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
داستان جالبیه 
ولی ی خورده تو فضا سازیش ضعیفه 1:

معمولا رمانهای توی نت در فضا سازی و اواسط داستان معمولابعد از فصل سه و چهار ضعیف میشن چون فقط اول و آخر مشخصی دارن
شخصیت پردازی و نحوه رفتار ها هم معمولا زیاد طبیعی نیس
یا به قولی حسی رو منتقل نمی کنه
: )
پاسخ
 سپاس شده توسط esiesi
#4
قسمت سوم
ند تلخي زدم و خم شدم دست مامان مهري رو بوسيدم .
- خواهش ميکنم دعامون کنين .
مامان مهري دستي به سرم کشيد و همزمان که به طرف سياوش هدايتم ميکرد گفت :
- دعاي خيرم هميشه بدرقه ي راهتونه عزيزم .
سياوش هم خداحافظي کرد و از ساختمان خارج شديم . رو صندلي جلو سوار شدم و سياوش درسا رو گذاشت تو بغلم و خودش هم سوار شد .
بارون شديدي در حال باريدن بود . انگار آسمون هم گريه اش گرفته بود .
تو طول مسير هر دو ساکت تو فکر بوديم ، سرمو تکيه داده بودم به شيشه و در حالي که به قطران باران روي شيشه چشم دوخته بودم به آينده ي مجهولي که در پيش داشتم فکر ميکردم .
از همون لحظه اي که وارد برج شدم خاطرات به سمتم هجوم اوردن . احساس ميکردم يه بار ديگه قفسه ي سينه ام سنگين شده . خاطرات روز آخر مثل يه فيلم از جلوي چشمام رد ميشدند .
وقتي از آسانسور خارج شديم و نگاهم به در خونه افتاد بي اختيار چند قطره اشک از چشمام سرازير شد . اينجا خونه ي ديباي عزيزم بود ولي حالا من به عنوان زن موقت شوهرش و در نقش يه خدمتکار داشتم وارد اين خونه ميشدم .
سياوش در رو باز کرد و وارد خونه شد ولي من همونجا جلوي در ايستاده بودم . سياوش چراغ ها رو روشن کرد و برگشت طرفم . با ديدم من که جلوي در ايستاده بودم اخمي کرد و گفت :
- چيه نکنه منتظري دعوتت کنم بياي تو ؟

سعي کردم توجهي بهش نکنم . نفس عميقي کشيدم و وارد خونه شدم . بدون نگاه کردن به خونه به اتاق درسا رفتم و همونجور با پتو گذاشتمش تو تختش ، هواي خونه کمي سرد بود و بهتر بود درسا همونطور بخوابه .
از اتاق خارج شدم و همزمان شالمو انداختم رو شونه هام . سياوش نشست رو مبل و گفت :
- امشب که گذشت ، ولي فردا خونه و حسابي تميز ميکني ، من از گرد و خاک و کثيفي بيزارم . از اون روزي که اون ه.ر.ز.ه مرد کسي اينجا نبوده .
عضلاتم از خشم سفت شد ، سياوش دست رو نقطه ي بدي گذاشته بود . بايد يک بار براي هميشه بهش ميگفتم . با يه نفس عميق بغضمو فرو دادم و گفتم :
- ببين سياوش هر چي گفتي گفتم چشم ، هر شرطي گذاشتي قبول کردم و زير هيچ چيز هم نميزنم ولي ازت يه چيزي ميخوام .... ديبا مرده و دستش از اين دنيا کوتاهه ، ديگه نيست ، ازت ميخوام ديگه بهش توهين نکني ، هر چي بوده با مرگ ديبا تموم شده .
سياوش با عصبانيت از جاش بلند شد و اومد جلوم با فاصله ي کمي ايستاد و با صداي نسبتا بلندي غريد :
- يه بار ديگه بگو چي گفتي ...
مستقيم به چشماش نگاه کردم و با شجاعتي نداشته گفتم :
- ديبا مرده و ديگه نيست ، ديگه بهش توهين نکــ ....
جمله ام تموم نشده بود که سمت چپ صورتم به شدت سوخت . سياوش با تمام قدرت کوبيد تو صورتم . شدت ضربه اش انقدر زياد بود که نتونستم خودمو کنترل کنم و افتادم .
با بهت دستمو گذاشتم رو گونه ام ، سرمو بلند کردم و به صورت پر از نفرت سياوش نگاه کردم . باورم نميشد سياوش منو زده باشه .
سياوش با عصبانيت و نفرت انگشتشو به نشانه تهديد گرفتم سمتم و گفت :
- ديگه نشنوم از ديبا حرف بزني و مخصوصا طرفداريشو بکني ، من هر وقت و هر چي خواستم ميگم .
اشکهام دوباره سرازير شدند ، دلم نميخواست به خواهرم توهين کنه ، ديبا هر کاري هم که کرده باشه الان ديگه نيست ، ديبا مرده و نميتونه از خودش دفاع کنه .
سياوش خواست از کنارم رد بشه که دستشو گرفتم و با گريه گفتم :
- به من بگو ... به جاي ديبا به من بگو ... به من توهين کن ولي ديبا نه .... خواهش ميکنم .....
دستشو از دستم بيرون کشيد و رفت تو اتاقش . سرمو گرفتم تو دستام و گريه ام شدت گرفت . سعي کردم بدون صدا کنم تا بهانه اي دستش ندم .
کمي که آروم شدم از جام بلند شدم چمدونم رو برداشتم و به اتاق مهمان رفتم . بايد ياد ميگرفتم خودمو کنترل کنم ، زندگي من از اين به بعد همينه ! بايد باهاش کنار بيام چون تنها راه داشتن درساست .
شوفاژ اتاق رو روشن کردم و لباسهامو عوض کردم ، اتاق که گرم شدم درسا رو اوردم پيش خودم ، رو تخت خوابوندمش و خودم هم کنارش خوابيدم . بايد فردا تخت درسا رو مي اوردم تو اين اتاق .

صبح با صداي سياوش از خواب بيدار شدم .
- بلند شو ديگه ! تا کي ميخواي بخوابي ؟
سريع چشمامو باز کردم و در حالي که سعي ميکردم آروم حرف بزنم با حرص گفتم .
- هيــــســــس ! چه خبرته ؟ درسا بيدار ميشه !
سياوش با خشم نگاهم کرد و رفت بيرون . نفس عميقي کشيدم و از بلند شدم . شروع شد ، سياوش سوت شروع رو زد .
دستي به لباسام کشيدم و بعد از شستن دست و صورتم تو سرويس اتاق رفتم بيرون .
سياوش آماده کيف به دست به طرف در رفت و گفت :
- تا ظهر همه کارا رو انجام بده ... درضمن تخت درسا رو هم ببر تو اون اتاق ... اصلا دلم نميخواد نصفه شب از تخت بيافته .
و راهشو کشيد و از خونه خارج شد ، چند لحظه بعد از رفتنش صداي بوق خفيف قفل در رو شنيدم که نشون ميداد در ورودي قفل شده . سعي کردم از اين کارش يه بار ديگه اشکهام سرازير نشن ولي با تمام تلاشي که کردم بازم چند قطره اي اشک ريختم .
تا ظهر تقريبا گرد و خاک تمام خونه رو تميز کردم . کار خيلي سختي بود ، حداقل براي من که هميشه زندگي راحتي داشتم کار خونه سخت بود ولي بايد تحمل و از همه مهمتر عادت ميکردم .
درسا تمام مدت که من کار داشتم آروم تو اتاقش با اسباب بازي هاش بازي ميکرد .
با کلي سختي و زور زدن تخت چوبي و مجلل درسا رو بردم تو اتاق جديد خودم . از تو کمد هم ملافه هاي جديد در اوردم و تمام ملافه ها رو عوض کردم .
تقريبا ظهر شده بود که به فکر غذا افتادم ، کمرم به خاطر کشيدن تخت درد ميکرد ولي سعي کردم به روي خودم نيارم .
چيز زيادي تو يخچال نبود . با مرغهايي که تو فريز بود و چند تا سيب زميني که سلام مونده بودند و بسته ي جو پرک شده سوپ مرغ ساده اي درست کردم تا حداقل درسا گرسنه نمونه .
درسا بعد از خوردن سوپ که زياد هم خوشش نيامد تو تختش خوابيد و من فرصت کردم تا استراحت کنم .
چند دقيقه اي ميشد که دراز کشيده بودم که صداي در رو شنيدم ، بدون هيچ توجهي به استراحتم ادامه دادم که چند دقيقه بعد سياوش وارد اتاق شد .
- پاشو ببينم !
با بي ميلي چشمامو باز کردم و نشستم رو تخت .
- بله !
- مگه بهت نگفته بودم تا ظهر بايد خونه مرتب باشه ؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم :
- خونه که مرتبه !
سياوش عصباني بازومو محکم گرفت و از رو تخت بلندم کرد و دنبال خودش کشيد . بازوم درد گرفت سعي کردم از دستش در بيارم که فشار دستشو بيشتر کرد .
- آي ... چکار ميکني ؟ .... دردم گرفت .
ولي سياوش بدون توجه به تقلاهاي من رفت تو اتاقش . به محض اينکه وارد اتاق شديم پرتم کرد طرف تخت . با شدت روي تخت فرود اومدم .
هنوز تو شوک پرت شدن بودم که با صداي داد سياوش پريدم .
- اين چه وضعه اتاقه ؟ تو به اين ميگي مرتب ؟
سعي کردم عصبانيتم رو کنترل کنم و گفتم :
- من اصلا وارد اين اتاق نشدم ، فکر کردم شايد نخواي دست به وسايلت بزنم .
با حالت تمسخر جلو اومد و بازومو دوباره محکم گرفت و منو کشيد سمت خودش و گفت :
- مثل اينکه يادت رفته ... تو خدمتکار اين خونه هستي و وظيفه ي خدمتکار هم اينه که همه ي خونه رو تميز کنه ... البته بدون فضولي !
فشار دستشو زياد کرد و با حالت تهديد گفت :
- درضمن اون زبونتو هم کوتاه کن وگرنه بد ميبيني .... تو حق نداري بدون اجازه من حرف بزني ... پس از اين به بعد فقط يه کلمه ازت ميخوام بشنوم .... چشم ! .... حواستو جمع کن ويدا من فقط منتظر يه بهونه هستم تا مثل سگ پرتت کنم بيرون و دخترمو بردارم و برم .... پس بهونه دستم نده !
بازومو ول کرد و از اتاق خارج شد . نفرت زيادي تو قلبم حس ميکردم ، سياوش منو به معناي واقعي کلمه داشت خرد ميکرد . تحمل اين همه تحقير خيلي سخت بود ، اشکهام دوباره جوشيدند ، سعي کردم گريه نکنم و محکم باشم ولي حرفهاي سياوش بدجور خردم کرده بودند .
با اينکه کمرم درد ميکرد و خسته بودم ولي مشغول تميز کردن اتاق شدم . سياوش با ديدن غذا دوباره عصباني شد ولي انگار خودش هم فهميد که با در قفل شده خونه و يخچال خالي چيز بهتري نميتونستم درست کنم ، براي همين زود ساکت شد .
با اينکه تمام خونه رو گرد گيري کرده بودم ولي سياوش از فرداش مجبورم کرد کل خونه رو دوباره تميز کنم . براي آزار دادن بيشترم حتي مجبورم کرد تمام ملافه ها و روکش هاي مبل ها و پرده ها رو بشورم و اتو کنم و مرتب کنم .
يک هفته از روزي که پا به اين خونه گذاشتم ميگذره ، يک هفته اي که سياوش تمام مدت با ل.ذ.ت مشغول آزار دادن من و تماشاي خستگي هام بوده . با گذشت چند روز و چشيدن بيرحمي هاي سياوش هنوز هم تو باورم نميگنجه که چطور سياوش تبديل شده به اين شکنجه گر ؟
صبح سياوش بعد از کلي دستور و تحقير از خونه خارج شد و مثل تمام اين هفته در رو هم قفل کرد . با روحيه اي داغون به سمت اتاق رفتم و درسا رو بغل کردم و مشغول در اوردن لباسهاش شدم . بايد طبق دستور سياوش هر روز حمامش ميکردم و خيلي هم بايد احتياط ميکردم تا سرما نخوره .
بعد از حمام درسا مثل هميشه خوابيد و منم مشغول آماده کردم ناهار شدم
گوجه ها ي حلقه شده رو روي گوشت پهن شده چيدم و در پيرکس رو با فويل بستم و گذاشتم تو فر . داشتم حرارت فر رو تنظيم ميکردم که صداي باز شدن در ورودي اومد . زير لب زمزمه کردم :
- " خدايا به اميد تو ... خواهش ميکنم کمکم کن ! "
حرارت رو تظيم کردم و از آشپزخانه خارج شدم که در کمال تعجب ديدم کتايون خانم تو سالن ايستاده و داره مانتوشو در مياره . نميدونستم برخوردش چي خواهد بود . بعد از اون شب که سياوش درسا رو ازم گرفت ديگه نديدمش .
نفس عميقي کشيدم و رفتم نزدي و با صداي رسايي سلام کردم . با صداي من برگشت ، انتظار داشتم حداقل جوابمو بده ولي اول نگاهي پر از تحقير به سر تا پام انداخت و در آخر با يه پوزخند روشو برگردوند .
از بهت دهنم باز مونده بود ، اصلا انتظار چنين برخوردي رو از کتايون خانم نداشتم . طبيعيه که به خاطر اتفاقات پيش اومده کينه به دل گرفته باشه ولي تا اين حد رو نه .
مانتوشو کامل از تنش در اورد و گرفتش طرف من ، دلم ميخواست ميگفتم " رخت آويز جلوي دره ! " ولي به خودم نهيب زدم :
- " ويدا حرف نزدن ، سياوش فقط دنيال يه بهانه است .... اين زن هم که انگار شمشير رو از رو بسته ... حرف نزن تا دردسر نشه ! "
طبق معمول با يه نفس عميق خودمو کنترل کردم و دستمو جلو بردم و مانتو شال رو از دستش گرفتم و گفتم :
- خوش آمديد !
صدام کمي ميلرزيد ، لرزشي که به خاطر عصبانيت بود ولي انگار کتايون خانم فکر کرد ترسيدم چون پوزخند ديگه اي بهم زد .
مانتو و شال رو آويزون کردم و به طرف آشپزخانه رفتم تا شربت درست کنم . نميخواستم سياوش بهم گير بده و دوباره بهم يادآور بشه که من خدمتکار اين خونه هستم و وظيفه ام پذييرايي از مهمانان اين خونه است . مخصوصا که مهمان هم مادرشه که انگاري کاملا با رفتار پسرش موافقه .
يه ليوان شربت آلبالو درست کردم و مثل ثريا خانم يه پر نعنا هم انداختم توش ، ليوان رو گذاشتم تو يه پيشدستي که از اول توش يه دستمال کاغذي تاکرده گذاشته بودم و رفتم تو سالن .
کتايون خانم روي مبل نشسته بود و پاهاشو انداخته بود روي هم ، شربت رو بهش تعارف کردم که اونم بدون تشکر برداشتش و بدون توجه من خوردش .
واقعا با اين رفتارهاش توقع زيادي بود اگر تشکر ميکرد . خواستم برگردم تو آشپزخانه که با لحن سرد و دستوري گفت :
- برو درسا رو بيار اينجا !
دندون قروچه اي کردم و در حالي که به سمت اتاق درسا ميرفتم گفتم :
- چشم !
خدا رو شکر درسا بيدار شده بود و آروم داشت با اسباب بازي هايي که تو تختش گذاشته بودم بازي ميکرد . با لبخند رفتم کنار تخت و بغلش کردم .
- خوب خوابيدي دختر قشنگم ؟
درسا با لبخند من خنده ي نمکي اي کرد و گونه اش رو ماليد به گونه ام ، ديگه تقريبا ده ماهش بود و کم کم داشت رفتارهاي مختلف رو ياد ميگرفت . گونه اش رو بوسيدم و تشک مخصوص تعويض پوشکشو بهن کردم رو تختم و درسا رو هم خوابوندم روش .
پوشکشو عوض کردم و به بدنش لوسيون بچه زدم و لباسهاي زرد رنگ خوشگلشو هم تنش کردم . با اينکه صبح حمامش کرده بودم ولي بازم کرم مخصوص دست و صورتشو که بوي خوبي داشت رو رو لپ هاي خوشمزه و دستهاي توپوليش زدم ، دلم ميخواست درسا کاملا مرتب و خوشگل و خوشبو باشه ، نميخواستم بهانه اي به دست کتايون خانم بدم که ازم ايراد بگيره و بگه " ببين بچه داري بلد نيست ! "


قسمت چهارم


در آخر هدبند زرد رنگشو هم گذاشتم رو موهاي کوتاهش و بغلش کردم و رفتم بيرون .
کتايون خانم همونجور نشسته داشت با نگاهش کل خونه رو بررسي ميکرد ، بدون حرف رفتم نزديک و خواستم درسا رو بزارم تو بغلش که درسا لباسم رو گرفت تو دستش و روشو برگردوند با صداي ترسيده اي گفت :
- ما .. ما .. !
کتايون خانم دستشو عقب کشيد و با تعجب و لحني عصباني گفت :
- بهت ميگه مامان ؟
درسا رو درست بغل کردم و صاف ايستادم .
- بله ، بهم ميگه مامان ... چند روزي ميشه که ياد گرفته !
ياد چند شب پيش افتادم که درسا براي اولين بار بهم گفت مامان . شب بود و طبق دستور سياوش بعد از شام داشتم تو نشيمن جلوي چشم سياوش با درسا بازي ميکردم که درسا يهويي وقتي عروسک مورد علاقشو بهش دادم ذوق کرد و گفت " ما ... ما " . با شنيدن اين حرف اشک تو چشمهام جمع شد ، درسا رو بغل کردم و محکم به خودم فشردم .
نگاهي به سياوش انداختم تا عکس اعملشو ببينم ، سياوش چند لحظه اي با اخم بهمون نگاه کرد ولي در نهايت گفت :
- ترجيح ميدم درسا به تو بگه مامان تا به اون خواهر ه... ات !
چيزي نگفتم و فقط با عشق درسامو بغل کردم و بوييدم . کجايي ديبا ؟ کجايي خواهرم که ببيني دختر کوچولوت اولين کلمه رو ياد گرفته ؟ کجايي که کلمه ماما رو به تو بگه ؟
- سياوش ميدونه ؟
با صداي کتايون خانم از فکر اومدم بيرون ، با اعتماد به نفس گفتم :
- بله ميدونه ! ..... جلوي خودش اولين بار بهم گفت .... سياوش موافقه که درسا به من بگه مامان !
کتايون خانم با نفرت روشو برگردوند و گفت :
- بچه رو بزار اينجا و برو به کارت برس ... دوست ندارم جلو چشمم باشي .
درسا رو گذاشتم رو زمين و رفتم از تو اتاق براش چند تا عروسک اوردم و گذاشتم کنارش و خودم هم رفتم تو آشپزخونه و مشغول درست کردن سالاد شدم .
نيم ساعتي گذشته بود و منم غرق در افکار خودم بودم که با احساس سنگيني نگاه کتايون خانم سرمو بلند کردم .
با ديدن اينکه متوجش شدم تکيه اشو از اپن برداشت و اومد نزديکتر و با لحن تحقير کننده اي گفت :
- حالا راضي هستي ؟ ... اون خواهر گور به گور شده ات پسرمو خرد کرد و رفت به درک .... حالا هم که تو آويزونش شدي .... چطور نتونستم شماها رو بشناسم و پسر دست گلم انداختم تو چنگتون ؟ ..
نفسمو حبس کردم تا مبادا گريه ام بگيره يا جوابشو بدم . دوباره دست گذاشتند رو نقطه ي ضعفم ... توهين به ديبا بيشتر از هر حرفي ميتونه داغونم کنه و سياوش و کتايون خانم هم دارن از همين نقطه ضعفم استفاده ميکنن تا بيشتر زجرم بدن . کتايون خانم دوباره با تحقير نگاهم کرد و رفت پشت سرم و با لحني پر از خشم که بدنمو ميلرزوند ادامه داد :
- چرا اومدي اينجا ؟ .... چرا آويزون پسرم شدي ؟ .... چرا ميخواي کار ناتمام خواهرتو تمام کني و پسرمو کاملا نابود کني ؟ ..... چرا نميري گم بشي و دست از سر زندگي ما برداري ؟ ...
ديگه نتونستم تحمل کنم و چند قطره اشک رو صورتم جاري شد ، کتايون خانم با ديدن اشکهام پوزخند ديگري زد و رفت بيرون .
نشستم رو صندلي و به اشکاهام اجازه باريدن دادم . من به خودم قول داده بودم که محکم باشم ولي سياوش و مادرش چنان رفتاري باهام کردند که مرتب دارم اشک ميريزم . پس کجاست اون شخصيت محکمم ؟ کجاست اون اعتماد به نفس بالام ؟ چرا ديگه چيزي ازشون نمونده ؟ ... لعنت به تو سياوش که همه چيزو داري ازم ميگيري !
از جام بلند شدم و خودمو باشستن ظرفها و کار کردن مشغول کردم و ديگه از آشپزخانه بيرون نرفتم .





سياوش زودتر از هميشه برگشت خونه و مشغول صحبت با مادرش شد .
براي ناهار هم ميز داخل سالن رو با سليقه آماده کردم ، غذا ها رو چيدم روي ميز و به طرف سياوش و مادرش رفتم .
- غذا آماده است ... بفرماييد .
دستمو به طرف کتايون خانم دراز کردم و گفتم :
- لطفا درسا رو بدين به من تا ناهارشو بدم ... شما بفرماييد سر ميز .
کتايون خانم بدون توجه به من درسا رو گذاشت روي زمين و با سياوش به سمت ميز رفتن . چشمامو بستم و مثل هميشه با يه نفس عميق خودمو کنترل کردم . درسا رو بغل کردم و رفتم آشپزخانه . غذاي خودم و درسا رو گذاشته بودم تو آشپزخانه .
تمام مدت که داشتم به درسا غذا ميدادم و قربون صدقه اش ميرفتم درسا با حالت خاصي نگاهم ميکرد و هر چند دقيقه يکبار خودشو ميکشيد طرفم و سرشو ميذاشت روي سينه ام . طفلک انگار تحت تأثير جو متشنج خونه ترسيده بود .
عصر بعد از اينکه درسا از خواب بيدار شد ، دست و روشو شستم و گذاشتمش تو نشيمن پيش سياوش و کتايون خانم و خودم هم رفتم تو آشپزخانه تا تو ديدرسشون نباشم و دوباره يه چيز ديگه بارم نکنند .
هنوز چند دقيقه از آمدنم به آشپزخانه نميگذشت که سياوش با صداي تقريبا بلندي گفت براشون چاي ببرم .
دو استکان چاي خوشرنگ ريختم و با ظرف شيريني بردم بيرون .
همين که خم شدم و سيني چاي رو روي ميز گذاشتم متوجه شدم که کتايون خانم داره با ليوان يه چيزي به درسا ميده ، کمي که دقت کردم متوجه شدم داره از نوشيدني آلوئه ورا اي که رو ميز هست بهش ميده ، يه لحظه انقدر ترسيدم که با صداي بلندي داد زدم :
- از اون بهش ندين ! ...
و همزمان ليوان رو محکم از دست کتايون خانم کشيدم . کتايون خانم حيرت زده به من نگاه ميکرد ولي سياوش با عصبانيت برگشت و با پشت دست محکم زد تو دهنم .
شوري خون رو تو دهنم احساس کردم ، دستش به بيني ام هم خورد و ضربه اش انقدر محکم بود که باعث شد چند لحظه چشمام تار بشه .
ميز رو گرفتم و نشستم رو زمين که با داد سياوش چشمامو باز کردم و با عصبانيت زل زدم بهش .
- به چه حقي سر مادر من داد ميزني ؟ .... چطور جرأت ميکنر بهش بگي چکار کنه و چکار نکنه ؟ .... تو جز يه خدمتکار هيچي نيستي .... نوه ي خودشه هر چي خواست بهش ميده به تو هم مربوط نيست .... پاشو گم شو از اينجا ببينم !
دست پر از خونم رو از جلوي دهنم برداشتم ، اشکاهمو که اصلا نفهميده بودم کي روصورتم جاري شده بودند رو پاک کردم و با آرامشي ظاهري گفتم :
- اگر رو بطري اون نوشيدني بخوني ميبيني که با عسل شيرين شده و عسل هم براي بچه هاي زير يک سال خيلي خطرناکه و دور از جونش باعث مسموميت مرگ بار ( بوتوليسم ) ميشه ... خوردن اون نوشيدني براش خيلي خطرناکه !
سياوش که انگار متوجه دليل محکم کارم شده بود و تا حدي هم آروم شده بود با نفرت گفت :
- خيلي خب برو گم تو اتاقت .
به زور از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم . صداي گريه ي درسا که ترسيده بود و مدام منو صدا ميزد دلمو خون ميکرد ولي بدون حرف رفتم تو اتاقم .
خيلي عصباني و ترسيده بودم ، عسل واقعا براي درسا خطرناکه ! از ته دعا ميکردم که خدا بهم رحم کنه و اتفاقي براي درسا نيافته .
همين موقع از پشت در شنيدم که سياشو به مادرش گفت :
- مامان پتوشو دورش بپيچين و بياين !
و چند لحظه بعد صداي بسته شدن در ورودي اومد که نشون ميداد سياوش و مادرش رفتند ، خدا رو شکر کردم که سياوش درسا رو برد دکتر اينجور خيالم راحتتر بود .
از توي جعبه ي کمک هاي اوليه پنبه و الکل برداشتم و باهاش خون دور دهن و بينيمو پاک کرد ، خدا رو شکر بينيم آسيب جدي اي نديده بود ولي لبم بدجور ميسوخت .
نيم ساعت بعد انقدر نگران درسا بودم که بيخيال حرفهاي سياوش شدم و به گوشيش زنگ زدم .
- چيه ؟
- درسا چطوره ؟ حالش خوبه ؟
- آره خوبه ... دکتر گفت اتفاقي نيافتاده !
بعد هم گوشي رو قطع کرد . نفس راحتي کشيدم و روي صندلي کنار پنجره نشستم و به فکر فرو رفتم .



ياد شبي افتادم که درسا و مامان تنهام گذاشتند .
اونشب هر چي با موبايل ديبا و مامان تماس گرفتم هيچ کدوم جوابمو ندادن ، حس خيلي بدي داشتم ، دلم بدجور شور ميزد . انقدر نگران بودم که حتي گريه هاي درسا هم نميتونست توجهمو جلب کنه .
ساعت يازده بود و من همچنان نگران تو سالن داشتم رژه ميرفتم ، درسا بعد از کلي گريه رو کاناپه خوابش برده بود ، صداي زنگ تلفن هنوز دو ثانيه نبود که بلند شده بود که جواب دادم .
- بله !
- سلام خانم ، منزل خانم ديبا فرخ ؟
- بله درسته ، شما ؟
- من از بيمارستان ... تماس ميگيرم ....
ديگه حال خودمو نميفهميدم ، خانمه گفت که يک ساعت پيش دو جسد به اون بيمارستان منتقل شده و از روي مدارک و گوشي اي که همراه يکيشون بوده تماس گرفتند و ازم ميخواستند که براي شناسايي به بيمارستان برم .
دنيا دور سرم ميچرخيد ... دو تا جسد ! ... جسد کي ؟ ... چرا من بايد برم براي شناسايي ؟ ... اصلا نميتونستم واقعيتي که عيان بود رو ببينيم .
با دستهايي لرزان با مهرداد تماس گرفتم . مهرداد نيم ساعت بعد همراه خواهرش اومد . خواهرش موند پيش درسا و ما به بيمارستان رفتيم .
بهمون گفتن که حدود دو ساعت قبلش تو يکي از جاده هاي اطرف شهر تصافي رخ داده که دو سر نشين يکي از ماشين ها که به ته دره سقوط کرده بوده در جا فوت شده اند .
مهرداد خيلي اصرار کرد که به جاي من براي شناسايي بره ولي گفتند خانم ها رو بايد خانم شناسايي کنه ! با همراهي يکي از پرستارها وارد سردخانه شدم .
بدترين لحظه زماني بود که دو کشوي کنار هم باز شدند و من بين دو صورت تقريبا نابود شده تونستم مامان و ديبا رو شناسايي کنم .
درست بود جسد ها متعلق به دو عزيزترن من بودند . انقدر حالم بود که همونجا با صداي بلند زدم زير گريه و خواستم مامان و ديبا رو بغل کنم ولي پرستار مانعم شد .
وقتي از سردخانه بيرون اومدم با گريه به آغوش مهرداد پناه بردم . مهرداد هم که ديگه متوجه موضوع شده بود همزمان با آروم کردن من با گوشي من با سياوش تماس گرفت و موضوع رو اصلاع داد .
وقتي سياوش اومد هيچ اثري از ناراحتي يا غم تو صورتش نبود . همراه کتايون خانم در کمل خونسردي قدم بر ميداشت .
وقتي مدارک مربوطه توسط من و سياوش امضا شد نتونستم تحمل کنم و با صداي بلندي رو به سياوش گفتم ؟
- چته سياوش ؟ .... ديبا مرده ! ... ميفهمي ؟ .... زنت مرده ! ... تو ناراحت نيستي ؟
ولي سياوش در کمال خونسردي پوزخندي زد و گفت :
- من به خاطر مرگ يه زن خيانتکار ناراحت نميشم !
و اين حرف رو در حالي زد که من در آغوش مهرداد به سختي گريه ميکردم و کتايون خانم هم چند قدم دورتر نظارگر حرفهامون بود و اينجور سياوش خصوصيترين راز زندگيشونو پيش کتايون خانم و مهرداد برملا کرد .
اونشب با اصرار مهرداد آرامبخشي به من تزريق شد تا حداقل چند ساعتي بتونم آروم تر باشم .
با صداي رعد و برق به خودم اومدم ، نگاهي به ساعت انداختم ، ساعت يک ربع به ده شب بود . انقدر تو افکار خودم غرق بودم که متوجه گذر زمان نشده بودم . اتاق کاملا تاريک بود ، دستمو دراز کردم و چراغ روي پاتختي رو روشن کردم .
هيچ صدايي از خونه نمي اومد و اين نشون ميداد که سياوش و درسا هنوز برنگشتند . درسا کوچولوي من هنوز برنگشته بود . يه روز درسا کوچولوم بزرگ ميشه و منو از همه تنهايي در مياره !
آهي کشيدم و نگاهمو به قطرات روان روي شيشه ي دو ختم و زمزمه کردم :
امشب پر از تنهائيم ، اي نازنين آغاز من
از روشني جامانده ام ، گرديد شب آواز من
از خود جدا افتاده ام ، بيمار حسرت گشته ام
خورشيد دل را کشته ام ، ظلمت شده هم ساز من
اي آسمان را زهره ام ، واي کهکشان را شهره ام
طوفان عذابم مي دهد ، کي مي شوي انباز من
کي مي شوي پروانه ام ، تا شمع شبهايت شوم
مرغي اسيرم در قفس ، کي مي شوي پرواز من
نميدوم وصف حالم بود يه نه ولي تو يه لحظه به ذهنم رسيد .





دلم بدجور گرفته بود ، دلم هواي روزهايي رو داشت که بدون دغدغه کنار ديبا مينشستم و با هم درد دل ميکرديم و در آخر انقدر حرف ميزديم که تمام نگراني هامون پوچ ميشد و به هوا ميرفت اونوقت ما ميمونديم و خنده هاي از ته دل و خوشحالي هامون .
دلم هواي جمع سه نفره و شاد من و ديبا و مامان رو ميخواست . بابا خيلي سال پيش چشمهاشو در اثر سرطان روي اين دنيا بست و ما سه نفر مونديم . حالا هم که خدا ديبا و مامان رو ازم گرفت و موندم من ، موندم تنها و بي کس تو دست سياوش . تنها کسم شد درسا که به خاطر داشتنش مجبور شدم هر چي دارم رو بزارم کنار .
دلم ميخواست يکي بود و جواب سوالمو ميداد ..... چرا اينجور شد ؟ .... خوشبختيمون آه حسرت بار کي رو بلند کرد که به اين روز افتاديم ؟ .... از همه مهتر چرا ديباي عزيزم راهشو کج کرد و خلاف رفت ؟ ولي هيچ کس نبود که جوابمو بده .
من موندم و يه مشت سوال بيجواب و يه قلب پر از درد و يه زندگي تاريک که تنها يک روزنه روشن داره ، درسا !
نميدونم چقدر قصه خوردم و گريه که تو همون حالت روي صندلي خوابم برد .
با تکان دستي از خواب پريدم .
- چيه ؟
تو تاريکي اتاق که فقط به وسليه چراغ روي پاتختي کمي روشن شده بود چهره ي سياوش رو خصمانه نگاهم ميکرد رو تشخيص دادم .
- چي چيه ؟ ... چرا اينجور خوابيدي ؟ .... پاشو درسا رو بگير خسته ام .... خانم با خيال راحت خوابيده اونوقت من اين وقت شب بايد بچه داري کنم .
با نگاهي کوتاه به ساعت که يازده و بيست دقيقه رو نشون ميداد نتونستم جلوي زبونم رو بگيرم و گفتم :
- وقتي تا اين وقت شب ميبريش بيرون بايد هم تا الان بچه داري کني !
اومدم از کنارش رد بشم که سياوش دستشو کرد تو موهام و محکم عقب کشيد . سرم افتاد رو شونه اش ...... با دست آزادش چونمو محکم گرفت و در حالي که سعي ميکرد صداش رو پايين نگه داره زير گوشم غريد :
- بازم که افسار زبونتو ول کردي ؟ .... مثل اينکه تو دهني امروزو فراموش کردي ..... ويدا بهونه دستم نده که زبونتو از حلقومت بکشم بيرون .... به اندازه کافي ازت متنفرم پس بهم انگيزه ي بيشتر واسه قتلت نده !
چونه ام داشت زير دستش خرد ميشد ولي انقدر درد تو دلم بود که تحملم لبريز شده بود ، در حالي که به سختي حرف ميزدم گفتم :
- خب بکش و راحتم کن .... مثل ديبا که کشتيش منو هم بکش .... در حقم لطف ميکني .... تو که يه بار کشتي اينم روش .
حتي تو اون تاريکي هم ميتونستم چشماي گرد شده ي سياوش که خشم و نفرت ازشون شعله ميکشيد رو ببينم .
نفس هاي عصبيش به گردنم ميخورد و باعث چندشم ميشد ، شونه ام روي قلبش بود و ضربانه وحشيانه قلبشو به خوبي حس ميکردم .... تمام بدنش از خشم ميلرزيد و منقبض شده بود و اين برام خوش آيند بود ... حتي مهم نبود که تو اين وضعيت ميتونه با حرکت گردنمو بشکنه !
بهتر ! راحت ميشدم و ميرفتم پيش ديبا و مامان ولي يکدفعه اي ياد درسا افتادم ... پس درسا چي ؟ ... اگر من بميرم چي به درسا کوچولوم مياد .
فرصت فکر کردن بيشتر نداشتم چون سياوش کشون کشون منو با خودش برد .
وارد اتاقش شد و از همون دم در چنان پرتم کرد که نزديک تخت محکم خوردم زمين .
سرسختانه سرمو بلند کردم و نگاهش کردم . سياوش عصباني انگشت اشارشو به نشانه تهديد گرفت سمتم و گفت :
- اون خواهر بي همه چيزت حقش بود که به درک واصل بشه ! .... خيلي دوست داشتم سنگسار شدنشو با چشم خودم ميديدم ولي انگار اقبال بلندي داشت که اونطور راحت مرد .... من بهت گفته بودم که زبونتو کوتاه کني ولي انگار اثري نداشته .... همين حالا ميري مانتو و شالتو برميداري و تا عصباني نشدم و نزدم ناقصت کنم از اين خونه گورتو گم ميکني !





وحشت زده نگاهش کردم ، هيچ اثري از رحم تو چهره اش نبود . لعنت به تو ويدا که نتونستي خفه شي و حرف نزني . ديگه غرور هيچ معني اي نداشت ، اگر سياوش بيرونم ميکرد من بدون درسا ميمردم .
بدون ي لحظه ترديد بلند شدم و رفتم نزديکش ، جلوي پاش زانو زدم و با گريه گفتم :
- سياوش غلط کردم .... يه لحظه نفهميدم چي گفتم .... خواهش ميکنم ازم بگذر ... ببخشيد ... داغ مامان و ديبا بدجور داره عذابم ميده .... نفهميدم ... ببخشيد .... خواهش ميکنم ببخشيد .... قول ميدم ديگه تکرار نشه !
سياوش بدون توجه به حرفام خم شد و بازومو گرفت و از اتاق خارج شد ، داشت به سمت در ورودي ميرفت ... شروع کردم تقلا کردم .
- سياوش خواهش ميکنم ..... غلط کردم .... ديگه حرف نميزنم .... التماست ميکنم بيرونم نکن .... سياوش خواهش ميکنم .
نميتونستم راحت با صداي بلند حرف بزنم ، ممکن بود درسا از خواب بيدار بشه . سياوش همچنان بدون توجه به حرفام منو به سمت در ميکشيد ، واقعا ترسيده بودم بايد کاري ميکردم تا منصرف بشه ولي چي ؟
نزديک اپن آشپزخانه بوديم ، سريع دست انداختم و يکي از ستون هاي سنگ اپن رو گرفتم که باعث شد سياوش يه لحظه کنترل از دستش خارج بشه و بازومو ول کنه .
همين که بازوم از دستش ول شد با خاطر ليز بودن سراميک ها نتونستم کنترل خودمو به دست بيارم و افتادم و تو يه لحظه کنار پيشونيم خورد به لبه تيز پله ي کوتاه آشپزخانه و گيج شدم .
خون گرمي روي شقيقه ام جاري شد . دستمو به پيشونيم گفتم و با يه آخ روي زمين دراز کشيدم . سياشو که معلوم بود هول کرده اومد کنارم زانو زد و گفت :
- پاشو ببينم .... چي شد ؟ .... دستتو بردار ببينم .
حس ميکردم اگر دستمو بردارم خون از زخمم فواره ميزنه . سياوش که ديد قصد ندارم دستمو بردارم با يه حرکت دستمو برداشتم و به زخمم نگاه کرد .
- چيزي نشده يه زخم ساده است .... بلند شو بتمرگ رو مبل تا بيام .
بلند شد و به سمت اتاقش . با اينکه سرم خيلي درد ميکرد ولي خوشحال بودم که فعلا از بيرون کردن من منصرف شده .
به سختي از جام بلند شدم و روي مبل نشستم . سياوش چند لحظه بعد با جعبه کمک هاي اوليه سر رسيد و با خشونت تمام زخمو تميز و پانسمان کرد و گفت :
- هر زري که چند دقيقه پيش زدي رو نشنيده ميگيرم .... اين دفعه رو ازت ميگذرم ولي واي به حالت اگر يه بار ديگه برخلاف ميلم کاري بکني اونوقت بدون هيچ رحمي ميندازمت بيرون !
بعد از اينکه کار پانسمان تمام شد رفت تو اتاقش و در رو بست . خدا رو شکر کردم که منصرف شد . انقدر ترسيده بودم که به خودم قول دادم ديگه دهنمو الکي باز نکنم .
با سستي رفتم تو اتاقم ، درسا مظلومانه تو تختش خواب بود ، لباش بيرون تنش نبود که بخوام عوض کنم پس پتوشو روش مرتب کردم و رو تختم دراز کشيدم و بدون فکر کردن به چيزي خيلي سريع خوابيدم .



يک ماهي از اون شب ميگذشت ، طبق قولي که به خودم داده بودم ديگه حرف نميزدم ، در جواب سوالهاي سياوش تنها کلماتي که از دهنم خارج ميشد بله و چشم بود . سياوش انگار از کارش راضي بود و به راحتي عقده هاشو خالي ميکرد و منم ناچار ساکت ميموندم تا با ارزشترينمو از دست ندم . يه جورايي حرفها رو کارهاي سياوش رو ناديده ميگرفتم و سعي ميکردم بيخودي حرص نخورم و همين هم باعث ميشد تا سياوش به مقصودش نرسه و روز به روز بدتر بشه .
تو اين مدت چند باري کتايون خانم اومده و حسابي خونه منو تو شيشه کرده ولي بازم جلوي زبونم رو گرفتم و با يه بي تفاوتي ظاهري از کنارش گذشتم .
ظهر بود و طبق روال هر روز سياوش بعد از خوردن ناهارش برگشت کارخانه و منم بعد از خواباندن درسا مشغول تميز کردن آشپزخانه شدم ، تو فکر اين مدتي بودم که پا تو خونه سياوش گذشته بودم . همه چيز مثل يه کابوس بود ولي متأسفانه کابوسي حقيقي که نميدونم به چه جرمي ولي براي من تو واقعيت داشت رقم ميخورد . از شوک مرگ ديبا و مامان در اومده بودم و حالا با فکري بازتر متوجه خيلي چيز ها شده بودم ولي هنوز هيچ دليل قانع کننده اي پيدا نکرده بودم .
به قدري تو فکر بودم که با صداي زنگ در از جا پريدم و ليواني که تو داشتم ميشستمش از دستم افتاد و شکست . پوفي کردم و آب رو بستم ، دستکشهامو در اوردم و به سمت در ورودي رفتم تا در رو باز کنم . دو هفته اي ميشد که سياوش ديگه در رو قفل نميکرد .
با باز کردن در و ديدن فرد رو به روم به قدر شوکه شدم که حتي نتونستم سلام کنم .
مهرداد با قيافه اي که به راحتي ميشد غم رو توش ديد پشت در بود . با ديدنش اشک تو چشمهام جمع شد . مثل هميشه خوشتيپ بود ولي خيلي لاغرتر شده بود و چشماش هم ديگه برق گذشته رو نداشت .
با چشماهاي اشکي زل زده بودم بهش که با يه نگاه گله مند گفت :
- سلام ويدا .... خوبي ؟ ... تعارفم نميکني بيام تو ؟
به خودم اومدم ، يهو متوجه شدم که دم در ايستاديم و حتي فکر اينکه يکي ما رو ببينه و به سياوش بگه هم تنمو ميلرزوند .
سريع دست مهرداد رو گرفتم و کشيدمش تو و در رو بستم . نگاه ترسيدمو بهش دوختم و گفتم :
- اينجا چکار ميکني ؟
- اين سوليه که من ازت دارم .... ويدا تو اينجا چکار ميکني ؟ .... حرفهايي که ميزنن درسته ؟ .... تو با شوهر ِ خواهر مرحومت ازدواج کردي ؟
چشمامو بستم و قطره اشکي از گوشه چشمم سرازير شد ، بعد از يک دو ماه که مهرداد رو ديدم تازه فهميدم چقدر دلم براش تنگ شده . گرمي دست مهرداد رو رو صورتم احساس کردم ، به آرومي اشکم رو پاک ميکرد .
- ويدا بگو که دروغه .... بگو تو هنوز عشق مني ... بگو که تو زن سياوش نشدي .
دستمو گذاشتم رو دستش و اشکام رو صورتم جاري شدن . نگاهي به چشمهاي پر از غم مهرداد کردم .
- دروغ نيست مهرداد .... من مجبور شدم .... اين تنها شرط سياوش براي نگرفتن درسا بود ... مهرداد خواهش ميکنم درکم کن ، من نميتونم از درسا بگذرم .
مهرداد دستشو کشيد و با کلافگي چند باز دستشو تو موهاش کشيد و گفت :
- يعني سياوش براي اينکه درسا رو ازت نگيره شرط گذاشته تو زنش باشي ؟
مردد نگاهش کردم ، نميدونستم گفتن حقيقت کار درستي بود يا نه ولي مهرداد يه سر اين جريان بود و زندگيش سر همين اتفاقات دچار تغييرات ناخوش آيندي شده بود و اين حق مهرداد بود که حقيقت رو بدونه .
سرم رو انداختم پايين و گفتم :
- نه شرط سياوش ازدواج نبود ... شرط سياوش اين بود که من به عوان يه .... يه خدمتکار از درسا نگهداري کنم .





با صداي بلند مهرداد از جام پريدم .
- چيــــــي ؟ ... خدمتکار ؟ .... يعني چي ويدا ؟ ... يعني اون نامرد تو رو به عنوان خدمتکار اورده تو اين خونه ؟ !
سعي کردم خودمو کنترل کنم و بازم گريه نکنم ، سرمو به نشانه بله تکون دادم و گفتم :
- آره ... شرط سياوش اين بود ولي مامان مهري اصرار کرد که ما نامحرميم و نميشه ... براي همين مجبور شديم صيغه بخونيم .
صورت مهرداد قرمز شده بود ، معلوم بود که پذيرش اين موضوع براش خيلي سخته ، درکش ميکردم . اين که دختري که قراره همراه هميشگي زندگيت باشه يه روزه ولت کنه و مجبورش کنن صيغه ي يه نفر ديگه بشه واقعا دردآوره .
چند دقيقه اي در سکوت نگاهم کرد و گفت :
- تو زن سياوش نيستي و تنها دردت درساست ... درسته ؟
متوجه منظورش شدم ، مهرداد ميخواست مطمئن بشه که من تو اين مدت فقط يه خدمتکار بودم و اون صيغه ي لعنتي هم فقط يه برگه ي بي ارزشه .
- آره ... درد من درساست و تنها درمانش هم کاريه که کردم .
مهرداد چند لحظه با مکث به چشمام خيره شد ، انگار داشت صداقت گفتارمو از چشمام ميخوند . در نهايت چشماش پر شد از مهربوني هميشگيش و گفت :
- از اولش هم ميدونستم .... من تو و درسا رو از اينجا ميبرم عزيزم .... ميبرمتون جايي که دست سياوش بهتون نرسه .
وحشت زده نگاهش کردم .
- چي ؟ چي ميگي مهرداد ؟
مهرداد اومد جلو و بازوهامو گرفت و گفت :
- ويدا اول به يه سوالم جواب بده .... ميخواي از اين خونه بري و درسا رو هم براي هميشه براي خودت داشته باشي .
انقدر تو اين دو ماه سياوش اذيتم کرده بود که با مکث گفتم :
- آره ميخوام .... ولي آخه چجوري ؟ .... سياوش هيچ وقت درسا رو بهم نميده !
- تو نگران نباش .... من ترتيب همه چي رو ميدم .... با درسا از اين کشور خارج ميشيم و يه جاي ديگه با يه هويت ديگه يه زندگي جديد شروع ميکنيم ... من ميدونم چکار بايد بکنم ...... اون صيغه ي لعنتي هم که با عدم رضايت يکي از طرفين ميشه فسخش کرد ..... ويدا باهام مياي ؟
با ترس نگاهش کردم . چيزي که مهرداد ميگفت خيلي خوب بود ولي تنها در صورتي که موفق ميشديم ! يعني ميشه ؟ يعني ميشه من درسا به دور از اين جهنم داشته باشم ؟
نميتونستم ريسک کنم ، پيشنهاد مهرداد دور از واقعيت بود ، اگر موافقت ميکردم و حتي با احتمال يه درصد موفق نميشديم اونوقت سياوش نه تنها درسا رو ازم ميگره بلکه منو هم نابود ميکنه . نه من نميتونم چنين چيزي رو قبول کنم . وقتي مهرداد گفت از اين خونه برم و درسا رو هم داشته باشم فکر کردم يه راه حل معقول تر و منطقي طري که قانوني هم باشه داره ولي فرار و بعدش هم خروج قاچاقي از کشور ، واقعا ترسناک به نظر ميرسيد .
مهرداد که ديد من نميتونم قبول کنم گفت :
- ويدا نگران چيزي نباش .... من آشنا دارم .... دو سال پيش يکي از دوستام به خاطر يه سري مسائل اينجوري از کشور خارج شد و حالا هم تو يکي از کشور هاي اروپايي راحت زندگيشو ميکنه .... مطمئن باش من کاري نميکنم که تو و درسا آسيب ببينين !
با شک نگاهش کردم ، مهرداد اميدوارانه بهم زل زده بود . اگر چيزي که مهرداد ميگفت درست از آب در مي اومد واقعا خوب بود .
- مهرداد بزار فکر کنم .... پيشنهادت اونقدر منطقي به نظر نميرسه که بتونم راحت قبول کنم ... راه حلت خيلي خطرناکه ! ..... من بايد فکر کنم .
- باشه عزيزم ... فکر کن .... من منتظر تماست ميمونم .
سرمو به نشانه باشه تکون دادم و گفتم :
- خواهش ميکنم حالا برو مهرداد نميخوام برام درد سر بشه .
- باشه من ميرم .... ولي ويدا اينو بدون که من براي تو هر کاري ميکنم .... اگر از اين راهي که ميگم مطمئن نبودم هيچ وقت مطرحش نميکردم .
- ميدونم مهرداد ولي بهم حق بده که بترسم .... بهم فرصت بده تا فکر کنم و شرايط رو بسنجم ... يه قدم نسنجيده ميتونه نابودم کنه .... بزار با ترسم کناربيام و ببينم چي ميشه ...
- باشه عزيزم هرچقدر ميخواي فکر کن ولي حواست باشه که خيلي دير نشه !
بعد از اين حرف با يه خداحافظي آروم از خونه خارج شد .
نميدونستم بايد چکار کنم . قبول کردن پيشنهاد مهرداد خطرات سختي هاي خودش رو داشت و ريسک بزرگي هم بود ولي اگر موفق ميشديم هم ميتونستم براي هميشه با درسا در کنار مرد خوبي مثل مهرداد زندگي کنم و هم با گرفتن درسا انتقام مرگ مامان و ديبا رو از سياوش ميگرفتم . حسابي گيج شده بودم ، تصميم گيري واقعا برام سخت بود .



يک ساعت بعد از رفتن مهرداد ، کتايون خانم اومد و دستور داد درسا رو آماده کنم تا ببره . کمي تعلل کردم چون نميدونستم دادن درسا به کتايون خانم بدون اجازه سياوش کار درستيه يا نه ولي درنهايت ترجيح دادم سياوش دوباره باهام دعوا کنه تا کاري بر خلاف ميل کتايون خانم انجام بدم و اونم بره پيش سياوش و برام سوسه بياد و زندگيمو تلخ تر ايني که هست بکنه .
کتايون خانم درسا رو برد و منم رفتم تو اتاقم و مثل تمام اين دو ماه روي صندلي کنار پنجره نشستم و به فکر فرو رفتم .
براي چندمين بار پيشنهاد مهرداد رو تکرار کردم و تو ذهنم دنبال دلايل قانع کننده براي قبول يا رد کردنش گشتم . هر چي بيشتر فکر ميکردم بيشتر به اين نتيجه ميرسيدم که فرار کار عاقلانه اي نيست . اگر با درسا فرار کنم و به فرض محال موفق هم بشم بازم راه درست رو نرفتم و يه جورايي باختم .
با اينکه با رد کردن پيشنهاد مهرداد يک بار ديگه و اينبار براي هميشه قلبشو ميشکستم ولي بايد اينکار رو ميکردم . مهرداد لياقت يه دختر بي دردسر رو داره نه دختري مثل من که وجودش هم براش دردسر درست ميکنه ، مني که صيغه ي شوهر خواهر مرحومم هستم . آره بايد با رد کردن اين پيشنهاد به مهرداد فرصت يه انتخاب درست و خوب رو بدم .
با صداي کوبيده شدن در ورودي خونه پريدم . با ترس دويدم بيرون که با صورت عصباني سياوش مواجه شدم . تو دلم گفتم :
- خدايا کمکم کن ... اين باز ميخواد بهم بپره و عقده گشايي کنه .
کمي نزديکتر رفتم و گفتم :
- سلام ... چي شد ...
هنوز جمله ام تمام نشده بود که با سيلي محکمي که سياوش تو صورتم زد تعادلمو از دست دادم و فقط لحظه آخر تونستم دسته مبل رو بگيرم و از افتادنم جلوگيري کنم .
- فقط يه بار ازت ميپرسم .... چکار داشت ؟
با استفهام نگاهش کردم و گفتم :
- چي ؟ ... کي رو ميگي ؟
قبل از اينکه بتونم عکس العملي نشون بدم چنگ انداخت تو موهامو و منو کشيد سمت خودش ، سرشو اورد کنار گوشم و غريد .
- خودتو به اون راه نزن ويدا .... خوب ميدوني کي رو ميگم ... ولي اگر انقدر احمقي که ميخواي پنهونش کني پس بايد بهت بگم که جلوي در دوربين مدار بسته خيلي کوچيک و مخفي کار گذاشته شده ! ..... حالا هر چه زودتر بگو چکار داشت تا همين الان گردنتو خرد نکردم .
يه لحظه انقدر ترسيدم که حس کردم قلبم از کار افتاد . دوربين مداربسته ي مخفي ؟ .... اوه خداي من حالا چکار کنم ؟
سعي کردم به خودم مسلط باشم ولي در نهايت با صداي لرزاني گفتم :
- هيــ ... هيچي .... فقط اومده بود ببينه ... من خوبم ؟
موهامو بيبشتر کشيد و گفت :
- که اومده بود ببينه تو خوبي يا نه ؟ ... اومده بود ببينه نامزد سابقش که الان صيغه ي يکي ديگه است حالش خوبه يانه ؟ .... فکر کردي من بچه ام يا انقدر احمقم که باور کنم نامزد سابقت فقط براي احوال پرسي اومده بود ؟ ... نشونت ميدم ويدا .... نميزارم مثل اون خواهرت دورم بزني .... من انقدر احمق نيستم که از يه سوراخ دو بار نيش بخورم .... تو تا عمر داري بايد تو اين خونه بموني .... نميذارم با مهرداد جونت بري و خوش باشي .
موهامو ول کرد و بازومو گرفت و منو کشوند برد تو اتاقش و پرتم کرد رو تخت .
از ترس زبونم بند اومده بود . تمام بدنم داشت ميلرزيد . سياوش کتش رو در اورد و پرت کرد روي مبل .
ديگه کنترل اشکهام دست خودم نبود ، با ترس و صدايي لرزون گفتم :
- سياوش چکار ميخواي بکني ؟ ... به خدا من نميخوام از اينجا برم .... من قرار نيست باهاش برم .
بدون نگاه کردن به من همزمان که داشت کفش ها و جورابشو در مي اورد گفت :
- شايد انقدر احمق نباشي ولي من بايد مطمئن بشم .
جوراباشو پرت کرد گوشه اتاق و اومد نشست گوشه تخت .
- براي اينکه مطمئن بشم که از اينجا نميري و مخصوصا نميري زن مهرداد بشي ميخوام کاري کنم که پايبند بشي ... خودت خوب ميدوني چي ميگم .
با ترس سرمو به نشانه نه تکون دادم و گفتم :
- نه ... خواهش ميکنم سياوش ، نه ! ... من همينجوريش هم براي هميشه پايبندم خواهش ميکنم اينکارو نکن .... سياوش تو شوهر خواهرم بودي .... من نميتونم !
با اشاره به ديبا فک سياوش منقبض شد ، نگاه پر نفرتشو دوخت بهم و گفت :
- نميخوام به زور متوسل .... بدم مياد ... اگر قبول کردي که هيچ وگرنه همين لحظه بايد از اين خونه بري ... ايندفعه ديگه کوتاه نميام .
چکار بايد ميکردم ؟ لحن سياوش به قدري قاطع بود که شک نکنم به حرفش عمل ميکنه و منو ميندازه بيرون . هيچ راهي جز تسليم و تباهي نداشتم . !





بالش زير سرشو درست کرد و چشماشو بست و گفت :
- پاشو گم شو بيرون ، ميخوام بخوابم !
دستي به صورتم کشيدم و اشکهايي که بي وقفه باريده بودند رو پاک کردم . به سختي از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم و خودمو به اتاقم رسوندم و رو تخت دراز کشيدم .
احساس خيلي بدي داشتم ، حس ميکردم خيلي کثيف هستم . حس بد حقارت تمام وجودمو گرفته بود . سياوش به بدترين نحو ممکن خردم کرد ، اون تنها چيزي که برام باقي مونده بود رو ازم گرفت .
ديگه بحث دلخوري يا ناراحتي نبود ، با تمام وجودم ازش متنفر شده بودم . اون باهام مثل يه تيکه آشغال رفتار کرد که حقش بود بعد از همه چيز مثل زباله از اتاق پرت بشه بيرون .
به قدري قلبم از درد سنگين شده بود که توجهي به درد بدي که تو بدنم پيچيده بود نداشتم . هيچ چيز براي من بدتر از اين حس کثيفي و نفرتي که داشتم نبود .
اونقدر به حال خودم گريه کردم تا خوابم برد ، نميدونم شايد هم بيهوش شدم .
با تابش نور خورشيد چشمامو باز کردم ، هوا کاملا آفتابي بود . با تعجب به ساعت نگاه کردم ، ساعت ده و نيم بود ! داشت برام سوال ميشد که چطور سياوش گذاشته تا اين ساعت بخوابم که اتفاقات ديشب يادم اومد ، حالت تهوع بدي بهم دست داد ، با دو خودمو انداختم تو دستشويي و بالا اوردم .
بعد از گرفتن يه دوش حسابي تا حدودي حالم جا اومد ولي هنوز هم نفرت درونم حالمو به هم ميزد .
با سستي تمام مشغول آماده کردن ناهار شدم تا سياوش شاکي نشه و فرصت بيشتر براي اذيت کردنم پيدا نکنه .
آدم چقدر بايد بدبخت باشه که فقط چند ساعت بعد از نابود شدن زندگيش مجبور بشه براي دشمنش ناهار درست کنه . بايد به حال خودم گريه ميکردم ، بايد دلم به حال خودم ميسوخت ولي نميسوخت ، گريه نميکردم چون اگر براي خودم متأثر ميشدم ديگه به آخر خط ميرسيدم .
بعد از آماده کردن همه چيز به اتاقم رفتم و بعد از دو ماه موبايلمو روشن کردم ، سيل اس ام اس ها و ميس کلا ها که نود درصدشون مال مهرداد بود به گوشيم سرازير شد . همه رو بدون خوندن پاک کردم ، نياز نبود با خوندن اون پيامها و ديدن نگراني و مهربونياش خودمو بيشتر زجر بدم .
با مهرداد تماس گرفتم ، بايد از خودم نا اميدش ميکردم . با دومين بوق جواب داد .
- سلام ويدا ، چي شد ؟
- سلام ...
- ويدا ! ؟ حالت خوبه ؟
- خوبم ... مهرداد من زنگ زدم بگم ... بگم ...
- چي بگي ويدا ؟ ... صدات چرا يه جوريه ؟
- مهرداد خواهش ميکنم ازم هيچي نپرس ... هيچ توضيحي ازم نخواه ... به هر چي که ميپرستي قسمت ميدم مهرداد ... پا پس بکش .... من نميتونم ... من نميتونم با تو بيام . از من دست بکش و به زندگي خودت برس .
- چي داري ميگي ويدا ؟ ... من نميتونم ازت دست بکشم ... نه الان که ميدونم اون نامرد داره با تو چکار ميکنه .
- مهرداد خواهش ميکنم ... اگر جون من برات مهمه ، به جون خودم ... به مرگ من قسمت ميدم از من بگذر ... هيچي ازم نپرس فقط فراموشم کن .... ميدونم در حقت خيلي بد کردم ولي اگر تونستي حلالم کن .... اينو بدون که هميشه برام عزيز بودي ولي الان ديگه نميتونم ... فراموشم کن مهرداد ... خواهش ميکنم !
چند دقيقه سکوت بينمون حاکم شد ، من اينطرف خط اشک ريختم و گريه کردم و مهرداد اونور خط با نفس هايي لرزان سکوت کرد ، در نهايت مهداد بود که سکوت زجرآور رو شکست .
- باشه ويدا ... اگر تو اينطور ميخواي باشه ... من پا پس ميکشم ، ازت ميگذرم ولي فقط به خاطر خودت ... نميدونم هدفت چيه ولي اميدوارم پشيمون نشي ...
قسمت چهارم
چند دقيقه سکوت بينمون حاکم شد ، من اينطرف خط اشک ريختم و گريه کردم و مهرداد اونور خط با نفس هايي لرزان سکوت کرد ، در نهايت مهداد بود که سکوت زجرآور رو شکست .
- باشه ويدا ... اگر تو اينطور ميخواي باشه ... من پا پس ميکشم ، ازت ميگذرم ولي فقط به خاطر خودت ... نميدونم هدفت چيه ولي اميدوارم پشيمون نشي ... هر وقت هر کمکي که خواستي بدون يه دوست يه جاي دنيا داري ... دست کشيدن از تو خيلي سخته ولي به خاطر خودت من حرفي ندارم ... موفق باشي عزيزم .
تماس قطع شد ، گوشي رو با تمام قدرت پرت کردم تو ديوار و با صداي بلند زدم زير گريه . لعنت به تو سياوش ، نفرين به تو که هر چي داشتم رو ازم گرفتي ، قسم ميخورم يه روز نابودت کنم .



رفتار سياوش بعد از اون شب به مراتب بدتر شد . حالا ديگه مطمئن بود که هر کاري هم بکنه من نميتونم از اسارتش رها بشم ، حالا علاوه بر درسا جسمأ هم زنش بودم و دست و پام بسته بود .
ده روزي از اون شب ميگذشت ، ظهر بود و داشتم درسا رو ميخوابوندم تلفن زنگ خورد . درسا با شنيدن صداي زنگ تلفن خواب از سرش پريد و نشست سر جاش ، پوفي کردم و بعد از گفتن چند بد و بيراه به تماس گيرنده جواب دادم .
- بله !
- ويدا خوب گوش کن ببين چي ميگم ، امشب مامانم اينا ميان اونجا ، براي پنج نفر تدارک شام ببين ... ميخوام همه چيز خيلي خوب و کامل باشه ... حواست باشه ويدا ، اگر کم و کسري ببينم شب حسابي از خجالتت در ميام ... فهميدي .
- بله ... فهميدم .
- خوبه حالا برو به کارات برس .... همه چيزو براي ساعت هشت آماده کن .
- باشه !
تلفن رو بدون خداحافظي قطع کرد . به فکر خودم پوزخند زدم ، " خداحافظي ! " اين فقط يه تماس براي اعلام دستورات بود !
تلفن رو تقريبا کوبيدم و دوباره درسا رو خوابوندم .
تمام ظهر و بعد از ظهر مشغول تميز کردن خونه و آشپزي بودم . براي شام دو نوع غذا درست کردم ، خورشت فسنجان و ماهي شکم پر . سوپ قارچ و سالاد فصل هم آماده کردم .
نميدونستم منم بايد تو جمعشون باشم يا نه ، اگر فقط کتايون خانم بود مطمئنن بايد مثل يه خدمتکار ميرفتم تو آشپزخانه ولي سياوش گفت مامانم اينا ! پس فقط کتايون خانم نبود .
ساعت شش و نيم بود که کارهام تمام شد . درسا هنوز خواب بود ، سريع يه دوش ده دقيقه اي گرفتم و سعي کردم به اندازه نيم ساعت استراحت کنم . شانس ايندفعه باهام يار بود و درسا هم زود بيدار نشد و منم تونستم تا هفت و بيست دقيقه چرت بزنم و خستگيم رفع بشه .
بعد از بيدار شدن درسا اون رو هم آماده کردم و گذاشتمش تو پذيرايي بازي کنه و خودم بعد از پوشيدن شلوار لي مشکي با يه تونيک توسي آستين سه ربع کرمي شيک مشغول دم کردن چاي و چيدن ميز پذيرايي شدم .
رأس ساعت هشت سياوش و مامان مهري رسيدند . با ديدن مامان مهري لبخندي رو لبم نشست . وجودش انقدر خوب و نوراني بود که با ديدنش بي اختيار لبخند زدم .
جلو رفتم و سلام کردم . مامان مهري با خوشرويي جوابم رو داد و پيشونيمو بوسيد .
سياوش و مامان مهري به سمت نشيمن رفتند و منم رفتم آشپزخانه تا چاي بيارم که زنگ در زده شده و سياوش به طرف در رفت . چند لحظه بعد وقتي داشتم استکانها رو پر ميکردم صداي احوال پرسي صميمانه سياوش با يه مرد رو شنيدم .
پنج استکان چاي ريختم و رفتم بيرون ، سلامي کردم و اول از همه به مامان مهري چاي تعارف کردم .
وقتي برگشتم چشمم به مرد جواني افتاد که کنار کتايون خانم ايستاده بود ، با يک لحظه فکر کردن به خاطر اوردم که اين مرد جوان کيارش برادر بزرگتر سياوشه ! .
کيارش يک ماه بعد از ازدواج ديبا و سياوش براي ادامه تحصيل رفت لندن .
لبخند مختصري زدم و گفتم :
- سلام کيارش خان ، رسيدن بخير !
متقابلا لبخندي که دوستانه به نظر ميرسيد بهم زد و گفت :
- سلام ويدا ! ... ممنون .
به کتايون خانم هم سلام کردم که جوابمو نداد و همين باعث چشم غره رفتن هاي کيارش و مامان مهري بهش شد . دروغ چرا ، خوشحال شدم که مامان مهري و کيارش شاکي شدن .
همه نشستن و منم بعد از پذيرايي خواستم به آشپزخانه برم که مامان مهري دستمو گرفت و کنار خودش نشوند . احساس خوبي نداشتم ولي به خاطر مامان مهري ساکت سر جام نشستم .
صحبت ها شروع شد ، توجهي به حرفهاشون نداشتم ، فقط حواسم به اين بود که چيزي کم نباشه و صد البته درسا خرابکاري نکنه . البته درسا تو بغل عموش نشسته بود و داشت ميخنديد .
با صداي کيارش نگاهمو دوختم بهش .
- ويدا درسا ميتونه بيسکوييت بخوره ؟
به خاطر شعور بالاش لبخندي زدم و گفتم :
- از اينا نميتونه هنوز ، اجازه بدين بيسکوييت مادر بيارم براش .
سريع بلند شدم و به آشپزخانه رفتم تا بيسکوييت مادر بيارم ولي متوجه نگاهاي خصمانه سياوش و کتايون خانم به کيارش شدم .
يک ساعتي از اومدن مهمانها ميگذشت که براي سرکشي به غذا ها به آشپزخانه برگشتم . همه چيز آماده بود ، به نظر خودم که غذا ها خوب شده بودند ، تا نظر بقيه چي باشه ؟
برگشتم تا قاشق خورشت رو تو بشقاب بزارم که ديدم کيارش وارد آشپزخانه شد .
- چيزي ميخواين کيارش خان ؟
کيارش يه ابروشو انداخت بالا و با تعجب گفت :
- کيارش خان ! ؟ .... قبلا که فقط کيارش بودم .... چي عوض شده ويدا ؟ .... من همونم .
- ولي من ديگه ويداي سه سال پيش نيستم .... من الان فقط يه خدمتکارم !
ياد جشن هاي نامزدي و عقد و عروسي ديبا و سياوش افتادم . چقدر با کيارش و چند تا از دختر پسر هاي فاميل خنديديم و شوخي کرديم . چقدر تو همون زمان کم صميمي شديم . چقدر اون زمان دور به نظر ميرسيد . انگار سالها ي زيادي گذشته . انقدر همه چيز تغيير کرده که اون خاطرات فقط يه مشت خاطرات قديمي به نظر بيان .
بعد از عروسي ديبا و سياوش حتي يه بار کتايون خانم تو صحبتش گفته بود که منو هم براي کيارش در نظر گرفته !
آهي کشيدم و به کيارش نگاه کردم .
- ببخشيد تند رفتم ... شما تقصيري ندارين ... نبايد باهاتون اونجور حرف ميزدم .
- اشکلاي نداره ... درکت ميکنم ... خواهش ميکنم با من راحت باش .... وقتي از مامان مهري فهميدم چي شده واقعا شوکه شدم ... به خاطر رفتار سياوش و مامان واقعا شرمسارم ... فکر نميکردم خانواده ام يه روز دست به چنين کاري بزنن .... شرمنده .
لحنش انقدر آرامش بخش بود که ناخوداگاه باهاش احساس راحتي کردم .
- تو چرا شرمنده باشي ؟ .... فراموشش کن ... ديگه اتفاقيه که افتاده !
کيارش کارتي از تو جيبش در اورد و به دستم داد .
- اين شماره منه .... اگر احتياج به کمک داشتي رو من حساب کن ....
تشکر کردم و کارت رو گرفتم . کيارش کمي سرشو خم کرد و گفت :
- ميدونم ديره ولي به خاطر مرگ مادرت و ديبا بهت تسليت ميگم ... خدا رحمتشون کنه .
اشک تو چشمام جمع شد ، کيارش با ديدن اشکهام هول شد و گفت :
- چي شد ؟ .... ببخشيد ناراحتت کردم .
لبخند تلخي زدم و اشکهامو پاک کردم .
- چيزي نيست ... تو ناراحتم نکردي .... فقط اولين باره که يکي از افراد خانواده شما ميگه ديبا رو خدا بيامرزه ...
کيارش با تأسف سرش رو تکون داد .
- نميدونم چي بگم ... واقعا به خاطر وضعيت پيش اومده متأسفم .
و بعد از برداشتن يه ليوان آب رفت بيرون .کارت رو تو جيب شلوارم گذاشتم و از آشپزخانه خارج شدم .
فسمت پنجم





براي شام ميز رو با سليقه تمام چيدم . مامان مهري با تحسين زياد ازم تعريف ميکرد ولي کتايون خانم فقط با نگاهي خصمانه نگاهم ميکرد .
همه چيز خيلي خوب بود و تا آخر شب مشکلي پيش نيومد . از نگاه سياوش هم معلوم بود که همه چيز باب ميلشه و بهانه اي نداره .
ساعت يازده و نيم شب بود و بعد از رفتن مهمانها ظرفها رو چيدم تو ماشين ظرفشويي و تميز کردن دوباره خونه رو موکول کردم به فردا . داشتم به سمت اتاقم ميرفتم که سياوش دستم و گرفت کشيد و منو نشوند کنارش .
با تعجب نگاهش کردم ، از نگاهش معلوم بود که قصر آزار دادنمو داره ، امشب بهانه اي نتوانسته بود به دست بياره و معلوم بود که حرصش گرفته .
- چکار داري ميکني ؟ ... بزار برم .
- کجا ميخواي بري ؟ ... امشب اين همه زحمت کشيدي وايسا مزدتو بگير .
- مزد ! ؟
با تعجب نگاهش کردم که سياوش نگاهي پر از شرارت بهم کرد و تو يه لحظه خم شد روي صورتم . انگار برق بهم وصل کرده باشن ، خواستم ازش فاصله بگيرم که بازومو گرفت و وحشيانه مشغول بوسيدنم شد .
حالم بد شده بود ، صحنه هاي شبي که توسط سياوش از دنياي دخترانه ام به ناحق خارج شدم مدام جلوي چشمم بود و آزارم ميداد . دوباره احساس کثيفي بهم دست داد .
اشکهام با سرعت تمام روي صورتم روان شدند . لبهام درد گرفته بودند ، سياوش ولم کرد و وقتي نگاهش به اشکهام و بدن لرزانم افتاد نگاهش رنگ تعجب گرفت .
با انزجار با پشت دست لبهام رو پاک کردم و گفتم :
- خيلي نامردي .
پوزخندي زد و گفت :
- چرا نامرد ؟ .... خوشت نيومد ؟ .... خب مزد کارهاي امشبت بود !
نگاهي پر نفرت بهش کردم و به سمت اتاقم دويدم . به سمت روشويي رفتم و با مسواک به جون دندانهام افتادم ، حس ميکردم دهنم کثيف شده . ميدونستم که اين حس يه وسواس موقتيه ولي انقدر حالم بد شده بود که مدام دهنمو ميشستم .
بعد از نيم ساعت تونستم به خودم مسلط بشم ، شير آبو بستم و به سمت تختم رفتم و دراز کشيدم و سرمو تو بالش فرو کردم تا صداي گريه ام درسا رو بيدرا نکنه و انقدر تو همون حالت گريه کردم که نفهميدم کي خوابم برد .
از فرداي روز مهماني سياوش به واسته پروژه اي که کيارش پيشنهاد داده بود سخت درگير کارش شد . بيشتر روز رو تو بيرون از خونه بود ولي همون مدتي هم که تو خونه بود با موفقيت تمام زنديگمو تبديل به جهنم ميکرد .
هر چند روز يک بار کيارش به ديدن درسا مي اومد و چند ساعتي جو خونه شاد ميشد . کيارش هر بار براي کارهاي سياوش و کتايون خانم ابراز شرمندگي ميکرد ولي من هميشه ميگفتم که ربطي به اون نداره و خودشو نگران نکنه .
به همين ترتيب يک سال گذشت . يک سال با تحقير ها و آزار هاي سياوش ، يک سال با خرد شدن هاي هر چه بيشتر من و يک سال با حمايت هاي گاه و بيگاه کيارش .
مثل هر روز داشتم ميز صبحانه رو آماده ميکردم ، درسا کوچولوم ديگه نزديک دو سالش بود و ميتونست سر ميز بشينه و عذا بخوره ، داشتم لقمه هاي کوچيک کره و پنير رو تو بشقاب درسا ميچيدم که سياوش در حالي که سرش تو پرونده توي دستش بود نشست سر ميز ، تو استکانش چاي ريختم و خواستم برم آشپزخانه که گفت :
- بشين کارت دارم .
ناچار نشستم و منتظر موندم . سياوش در حالي که نگاهش به پرونده ي توي دستش بود گفت :
- من دارم براي چند روز ميرم ترکيه ، سفر کاريه فوريه وگرنه نميذاشتم نفس راحت بکشي ، البته در نبود من مادرم اين کارو به نحو احسنت انجام ميده ... ساک خودت و درسا رو جمع کن ! .... تا وقتي نيستم ميرين خونه مادرم .
يه لحظه خواستم مخلافت کنم ولي ترجيح دادم سکوت کنم تا براي خودم دردسر درست نکنم پس با گفتن يه " باشه " زير لبي به سمت اتاق رفتم .
تا ظهر ساک مختصري براي خودم و درسا جمع کردم . درسا رو حمام کردم و يکي از قشنگترين لباسهاشو بهش پوشوندم . خودم هم دوش گرفتم و آماده شدم .


ساعت دوازده بود که سياوش برگشت خونه و بعد از برداشتن چمدان خودش و بغل کردن درسا از خونه خارج شد . ساک خودم و درسا رو برداشتم و دنبالش رفتم .
قبل از مرگ ديبا و مامان بارها مهمان منزل مجلل خانواده کيان بودم ولي اينبار فرق ميکرد ، ترس و دلهره عجيبي بعد از خارج شدن از خونه به دلم افتاده بود .
با رسيدن به منزل کيان سياوش با مادرش و برادرش خداحافظي کرد و رفت . ظاهرا براي سه ساعت بعدش پرواز داشت .
ساکها رو کنار در گذاشتم و با کيارش به طرف نشيمن رفتيم . کيارش از بدو ورودمو با خوشرويي ازمون استقبال کرد .
- خيلي خوبه که اين چند روز اينجايين ... تنهايي تو خونه حوصله ام سر ميره !
لبخندي زدم و گفتم :
- من جات بودم اظهار خوشحالي نميکردم ... صبر کن چند ساعت از حضور اين وروجک بگذره ، اونوقت خودت ميگي کي ميشه سياوش بياد .
کيارش خنده اي کرد و گونه ي درسا رو با محبت بوسيد . با ديدنش احساس بهتري داشتم . تو خانواده کيان به جز مامان مهري تنها کسي که حس ميکردم ازش خوشم مياد کيارشه . کيارش با رفتار محترمانه و مهربونش و با حمايت هاش ارزش بالايي برام داشت .
داشتيم به شيرينکاري هاي درسا ميخنديديم که با صداي پر خشم کتايون خانم لبخند رو صورتمون ماسيد .
- اينجا چه خبره ؟ .... سياوش کجاست ؟
سلامي کردم که طبق معمول بي جواب موند ، کيارش درسا رو گذاشت رو زمين و گفت :
- سياوش رفت ، پروازش براي سه ساعت ديگه بود .
کتايون خانم سرشو تکون داد و رو به من گفت :
- تو اينجا چکار ميکني ؟ .... کي بهت گفته که ميتوني مثل مهمان تو نشيمن لم بدي ؟
با تعجب نگاهش کردم . کتايون خانم بدون توجه به من با صداي بلند فردي به اسم " صديقه " رو صدا کرد .
چند لحظه بعد زني ميانسال با قيافه اي جدي وارد سالن شد .
کتايون خانم با تحقير نگاهم کرد و گفت :
- ساکتو بردار و با صديقه برو .... نميخوام نگاهم به قيافت بيافته ، اين چند روز تو آشپزخانه به صديقه کمک ميکني .
حس بد حقارت باعث شد اشک تو چشمام جمع بشه . شخصيتم بدجور له شد . تمام بدنم از نفرت شروع به لرزيدن کرد .
کيارش که تا اون لحظه با حيرت داشت به حرفهاي مادرش گوش ميداد با شنيدن دستور آخر کتايون خانم با عصبانيت داد زد :
- چي داري ميگي مامان .... يعني چي به صديقه کمک کنه ؟
- تو دخالت نکن کيارش ... اين دختر فقط به عنوان يه خدمتکار اينجاست نه چيز ديگه .
صديقه با اشاره کتايون خانم به طرفم اومد و بازومو گرفت و خواست بکشه که کيارش با عصبانيت محکم دستشو پس زد و منو که ميلرزيدم رو با يه دست کشيد پشت شونه اش و با صداي بلندي داد زد .
- بسه ! ... هر چي تا الان شاهد کارهاتون بودم و حرف نزدم کافيه ... اين ديگه چه کاريه ؟
- کيارش بس کن ....
- نه تو بس کن مامان ..... فقط يه بار ميگم ... اگر اين چند روز کوچکترين بي احترامي به ويدا بشه وسايلمو جمع ميکنم و برميگردم لندن ... ديگه هم به اين خونه برنميگردم .
کتايون خانم با دهن باز به کيارش خيره شد . ميون اون همه حقارت وجود کيارش و حس داشتن يه پشتيبان و حامي کمي حالمو بهتر ميکرد .
کتايون خانم که لحن قاطع کيارش رو ديد و به قولي حساب کار دستش اومد با عصبانيت به طرف پله ها رفت و گفت :
- هر غلطي دلتون ميخواد بکنين ... به موقش ميگم .
ميدونستم که اين " به موقعش ميگم " يعني به سياوش خبر ميدم و روزگارتو سياه ميکنم .
انقدر حالم بد بود که قدرت فکر کردن نداشتم . کيارش دستمو کشيد و منو نشوند رو مبل و به صديقه دستور داد آبقند بياره .
- آروم باش ويدا .... تموم شد .
قطره اشکي از کنار چشمم سرازير شد .
- نه کيارش تموم نشده .... تازه شروع شده .... نبايد اينکارو ميکردي .... بار کار سياوش بهونه پيدا ميکنه که بيشتر آزارم بده .
- سياوش غلط ميکنه .... مگه الکيه ... بزار برگرده مفصل باهاش صحبت ميکنم .
چيزي نگفتم و فقط نا اميد نگاهش کردم .
با کمک کيارش تو يکي از اتاقهاي مهمان با درسا مستقر شديم .



براي ناهار خود کيارش اومد دنبالمون . با کسب اجازه وارد اتاق شد و همين که اومد تو درسا با خوشحالي دويد سمتش و پريد بغلش . کيارش خواست از اتاق خارج بشه که متوجه شد من همچنان رو تخت نشستم .
- ويدا پاشو ديگه .... ميز ناهار آماده است .
- کيارش من نميام ... خواهش ميکنم به درسا برس .
درسا رو گذاشت زمين و اومد با فاصله کنارم رو تخت نشست .
- يعني چي که نميام ؟ .... تو قراره يه مدت اينجا باشي ... نميتوني که مدام خودتو تو اتاق حبس کني .
دستش به صورتم کشيدم و گفتم :
- الان حال درستي ندارم .... خواهش ميکنم تو درسا رو ببر .
همزمان که از روي تخت بلند ميشد مچ دستمو گرفت و با خودش بلندم کرد و بهطرف در رفت .
- تو مياي پايين و ناهار ميخوري ... حرفي هم نباشه .
از تعجب دهنم باز موند . انگار نه انگار که بهش گفتم حالم خوش نيست . اصلا زورگويي کلا تو خونشونه . البته زورگويي کيارش متفاوته ، اون همراه با احترام زور ميگه ولي کتايون خانم و سياوش ... نگم بهتره !
با هم رفتيم پايين و سر ميز نشستيم . درسا مثل هميشه به جاي صندلي خودش نشست روي پاي کيارش ، وقتي هم خواستم برش گردونم رو صندليش پيرهن کيارش رو چسبيد و کيارش هم گفت بزارم بمونه .
داشتم پيشبند درسا رو ميبستم که کتايون خانم وارد سالن شد . به محض ديدن من اخماشو در هم کشيد و گفت :
- تو اينجا چکار ميکني ؟
کيارش کلافه مانع صحبتش شد و گفت :
- بس کن مامان .... تو هر بار ويدا رو ببيني بايد الم شنگه به پا کني ؟
کتايون خانم دستاشو زد به کمرش و درحالي که طبق معمول نگاه پر حقارتي به سر تا پام مينداخت گفت :
- اگر فکر کردين ميزارم اين با من سر اين ميز بشينه کور خوندين .
و با صداي بلندي رو به من گفت :
- يالا گم شو تو آشپرخونه .... ديگه نبينم بياي اينجا .
با عصبانيت درسا رو از تو بغل کيارش برداشتم و به سمت در سالن رفتم که کتايون خانم داد زد .
- درسا بزار اينجا و خودت گم شو .
نتونستم جلوي خودمو بگيرم و برگشتم و با عصبانيت گفتم :
- من مادر درسا هستم و هر جا من برم اونم مياد .
کتايون خانم با خشم بهم نزديک شد و دستشو برد بالا تا بزنه تو صورتم ولي کيارش دستشو محکم تو هوا گرفت و با عصبانيت داد زد .
- يه بار گفتم اگر به ويدا بيحرمتي بشه چکار ميکنم .... انگار خيلي دلت ميخواد دوباره تنها بموني .
چشماي کتايون خانم گرد شد . دستشو از تو دست کيارش بيرون کشيد و گفت :
- تو به خاطر اين پاپتي تو روي من مي ايستي ؟

کيارش با حرص به مادرش نگاه کرد و گفت :

- هر جور ميخواي فکر کن .... يه سال شاهد قساوت هاي تو و سياوشم و حرف نميزنم .... من موندم مامان مهري چطور اجازه ميده چنين کاري با ويدا بکنين ؟
کتايون خانم به سمت صندليش رفت و گفت :
- اين موضوع به تو مربوط نميشه .... اين زندگي سياوشه .
کيارش دستمو کشيد و به سمت ميز برد که کتايون خانم داد زد .
- يه بار گفتم که اين اجازه نداره سر اين ميز بشينه .
کيارش نفس عميقي کشيد و گفت :
- اگر ويدا و درسا از سر اين ميز برن منم ميرم .
کتايون خانم بدون توجه به چيزي مقداري برنج کشيد و گفت :
- به جهنم ... هر جاي ميخواي غذا بخور .
درسا رو بغل کردم از سالن اومدم بيرون . از دست خودم کفري بودم که چرا بعد از گذشت يک سال هنوز حرفا و کارهاشون روم تأثير ميزاره و حرص ميخورم . چرا نميتونم اهميتي به حرفا و کارهاشون ندم ؟

به اتاقم برگشتم ، درسا رو گذاشتم تو تخت و چند تا عروسک هم گذاشتم پيشش و خوم هم نشستم رو تخت و سعي کردم خودمو آروم کنم . بايد بيتفاوت ميبودم ولي نيستم ، هر چي تلاش ميکنم فايده اي نداره . کارهاي سياوش و کتايون خانم مثل خوره تمام شخصيت و روح و روانمو ميخورن و نابود ميکنن .
چند دقيقه بعد در اتاق زده شد و کيارش به سيني تو دستش وارد شد .
- اين چه کاريه کيارش ؟ .... ميخواي اين دفعه مادرت رسما سر منو ببره ؟
سيني رو گذاشتم رو تخت ، درسا رو از تو تخت برداشتم و نشست اون سمت تخت و گفت :
- سرتو نميبره .... حالا هم اتفاق چند لحظه پيش رو فراموش کن و بيا غذاتو بخور .
شاکي نگاهش کردم ولي اون با لبخند مهربون هميشگيش مقداري غذا کشيد و مشغول خوراندن به درسا شد .
ناخودآگاه لبخندي به حرکات پر محبتش حين غذا دادن به درسا روي لبم نشست . کيارش هميشه بهترين رفتار رو داشت و همين باعث ميشد که احترام زيادي نسبت بهش احساس کنم .
با زور کيارش منم کمي غذا کشيدم و مشغول شدم . انقدر کيارش شوخي کرد و سر به سر درسا گذاشت که به کل اتفاقات امروز رو فراموش کردم و خنديدم .
از اون روز ديگه کار کيارش شد موقع ناهار و شام و صبحانه بره از آشپزخانه غذاهامونو برداره و بياد اتاقمون و با هم باشيم . چقدر از اينکه حمايتمون ميکرد و در کنارمون بود ممنونش بودم .
از طرفي نگران اين بودم که وقتي سياوش برگشت و کتايون خانم بهش گزارش داد چه رفتاري ميخواد بکنه و از طرفي هم از حضور و توجه هاي کيارش احساس دلگرمي و خوشحالي ميکردم .
سفر کاري سياوش چند روزي بيشتر طول کشيد . سياوش ديشب به کتايون خانم خبر داد که امروز عصر ميرسه . از صبح يه جورايي حالم گرفته است . با برگشتن سياوش بايد به خونه برگردم و ديگه از لحظات خوش خبري نيست . سياوش گفته بود که تو اين مدت قراره کتايون خانم زندگيمو جهنم کنه ولي با وجود کيارش کتايون خانم به جز چند تا نيش و کنايه کاري ديگه اي نتونست بکنه . ميدونستم که امشب سياوش حسابي از خجالتم در مياد و خوشي اين چند روز رو زهر ميکنه .
عصر بود و تو نشيمن با کيارش نشسته بوديم و کيارش سعي ميکرد کمي حال و هوامو عوض کنه ولي من با اخمهايي ميشه گفت در هم ساکت نشسته بودم .
درسا که ديده بود حوصله ندارم آروم يه گوشه نشسته بود و داشت با باربي هايي که کيارش براش خريده بود بازي ميکرد .
با صداي زنگ در تمام آرامشي که داشتم پر زد .
چند لحظه بعد سياوش با قيافه اي گرفته وارد شد ، با کيارش دست داد و سلام و احوالپرسي مختصري کرد و رو به من گفت :
- وسايل رو بردار بيا بيرون .
همين موقع کتايون خانم اومد پايين و با خوشرويي به پسرش خير مقدم گفت .
آروم به طبقه بالا رفتم و وسايلي که ظهر جمعشون کرده بودم رو برداشتم و بعد از پوشيدن پالتو و شالم اودم پايين . کاپشن درسا رو تنش کردم و به سمت سياوش رفتم که کتايون خانم گفت :
- پسرم حالا چرا انقدر عجله اي ، مي اومدي تو ...
- فردا ميام مامان .... خيلي خسته ام و بهتره برم خونه .
بيحرف درسا رو ازم گرفت و بعد از خداحافظي رفت بيرون . خواستم ساک ها رو بردارم که کيارش زودتر از من برداشت و راه افتاد .
کيارش ساکها رو تو ماشين گذاشت و منم بعد از تشکر و خداحافظي سوار شدم .
تو طول راه سياوش خيلي کلافه بود و اخمهاش هم حسابي تو هم بود . هيچ علاقه اي نداشتم که دليل بد بودن حالشو بدونم ولي از اونجايي که امکان داشت ترکش هاي عصبانيت و حال بدش به من هم اصابت کنه پس آروم گفتم :
- چي شده سياوش ؟ ... درهمي .
سياوش نيم نگاهي بهم انداخت و با لحن سردي گفت :
- قرار داد بسته نشد و همه چيز به فنا رفت ...
ترجيح دادم ديگه حرفي نزنم ، تا همينقدر هم که جوابمو داده بود خيليه . حتما انقدر ذهنش درگيره که يادش رفته نبايد جوابمو بده .
رسيديم خونه و اينبار من درسا رو بغل کردم و به سمت آسانسور راه افتادم ، در کمال تعجبم سياوش هم ساکها و چمدان خودشو برداشت و دنبالم اومد . انتظار داشتم صدام بزنه و شغل شريف باربري رو بهم بده ولي حرفي نزد .
تو دلم به کسي که اين قرارداد رو به هم زده بود و اينجور حال سياوش رو گرفته بود آفرين گفته . هر کي بوده خوب زده تو پر سياوش .
تو اين چند روز که خونه نبوديم سوفاژ ها خاموش بودند و براي همين هم خونه خيلي سرد بود بنابر اين بدون اينکه کاپشت درسا رو در بيارن گذاشتمش تو تختش تا با عروسکهاش بازي کنه و خودم مشغول روشن کردن شوفاژها شدم .
وقتي از اتاق اومدم بيرون ديدم سياشو لباساش رو عوض کرده از خونه در حالي که با موبايل صحبت ميکرد خارج شد .
هر کي پشت خط بود بدجور عصبانيش کرده بود چون لحنش چندان هم دوستانه نبود .
اهميتي ندادم و مشغول گردگيري خونه شدم . سياوش به اندازه کافي عصباني بود . نميخواستم شب با ديدن گرد و خاک خونه بهونه پريدن به من رو داشته باشه .

هر چي صبر کردم سياوش براي شام نيومد ، بنابراين با درسا شام رو تنهايي خورديم . بيچاره درسا تا قبل از خواب منتظر سياوش بود و مدام بابا بابا ميکرد در آخر هم خسته شد و خوابش برد .
ساعت يک شب بود و هنوز از سياوش خبري نبود ، از يه طرف برام انقدر ها اهميت نداشت که چرا نيومده و از طرفي هم تا اين ساعت دير کردن بيسابقه بود . دلشوره اين چند وقت هم مزيد بر علت شده بود که کمي نگران بشم . چند بار دستم به سمت تلفن رفت تا باهاش تماس بگيرم ولي منصرف . نياز نبود بهش نشون بدم نگران شدم .
درسا آروم خوابيده بود و منم تو نشيمن نشسته بودم و داشتم فکر ميکردم ، به اين يک سال و نيمي که گذشت . به اتفاقاتي که افتاد و زجري که کشيدم . سياوش حتي يک قدم هم عقب نشيني نکرده و همچنان در حال گرفتن انتقام گناه نکرده از منه . انقدر تو اين مدت بدي ديدم که کم کم دارم به اين نتيجه ميرسم که تقدير من از اول سياه بوده .
نگاهي به ساعت کردم ، ساعت يک و نيم بود . تو دلم گفتم :
- " به جهنم ! هر قبرستوني که ميخواد باشه ... من چرا بيخودي بيخوابي بکشم ؟ "
از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم . لباسهامو عوض کردم و بعد از مرتب کردن پتوي درسا دراز کشيدم .
هنوز چند دقيقه از دراز کشيدنم نميگذشت که صداي در ورودي رو شنيدم که نشون ميداد سياوش برگشته . با اينکه نميخواستم قبول کنم ولي خيالم راحت شد .
چشمامو بستم و به پهلو شدم که صداي شکستن چيزي اومد . سريع پاشدم و رفتم بيرون .
سياوش کنار مجسمه شکسته شده روي زمين نشسته بود . به طرفش رفتم . کمي خم شدم و نگاهش کردم . حالتش عادي نبود ، تند تند نفس ميکشيد و روي پيشونيش هم دانه هاي عرق خودنمايي ميکرد . ناخودآگاه دستمو روي شونه اش گذاشتم .
- سياوش چته ؟ .... حالت خوبه ؟
سرشو بلند کرد و به صورتم خيره شد . چشماش متورم شده بودند و سفيدي چشماش به قرمزي ميزد . نگاهش جوري بود که نتونستم مثل هميشه به تندي و خشک باهاش حرف بزنم .
- سياوش اين چه وضعيه ؟ .... مريض شدي ؟
دستمو دراز کردم تا روي پيشونيش بزارم که دستمو گرفت و کشيد . انقدر حرکتش برام غير منتظره بود که با شکم افتادم جلوي پاش .
- ا ! چکار ميکني ؟
خواستم بلند شم که شونه هامو گرفت و برم گردوند ، چند ثانيه به چشمام نگاه کرد.
از تعجب خشک شده بودم ، اين حرکات واقعا از سياوش بعيد بود . البته از من هم بعيد بود که اينجور بيحرکت بمونم ولي انقدر تعجب کرده بودم که يادم رفته بود بايد بلند شم .
بي حرف سرشو تو موهام فرو کرد و نفس عميقي کشيد و با صداي لرزاني گفت :
- چرا .... آخه چرا ... مگه من چکار کرده بودم ؟ .... گناه من چي بود ؟ ...
از حرفاش سر در نمي اوردم يا شايد هم نميخواستم سر در بيارم .
دستمو گذاشتم رو شونه اش و فاصله اشو با خودم زياد کردم و همين که دستاش شل شد سريع خودمو جمع و جور کردم و بلند شدم .
سياوش همچنان روي زمين نشسته بود و حالا حس ميکردم کمي شونه هاش ميلرزه .
حرکت چند لحظه قبلش منو ترسونده بود براي همين ميخواستم به اتاقم برگردم ولي همين که کمي ازش دور شدم صداي ضعيف هق هق مردانه اش تو گوشم پيچيد .
مبهوت برگشتم و نگاهش کردم . يعني چي باعث شده بود سياوش اينجور بشکنه ؟ چي باعث شده مردي که تو اين مدت شده بود يه جلاد ، يه شکنجه گر و با بيرحمي تمام منو زجر مياد اينجور روي زمين بشينه و گريه کنه .


قاعدتا با نفرتي که داشتم بايد راهمو ميکشيدم و برميگشتم تو اتاقم ولي من برخلاف سياوش و مادرش انسان بودم و انسانيت و رحم ميدونستم چيه ، براي همين نفرتمو ناديده گرفتم و رفتم طرفش . دستمو گذاشتم زير بازوش و کمکش کردم بايسته .
همين که ايستاد متوجه شدم که نميتونه تعادلشو حفظ کنه بنابر اين دستشو انداختم دور گردنم کمکش کردم و تازه متوجه بوي الکل شدم .
يه لحظه خواستم دستشو پس بزنم و برم اتاقم ولي بازم دلم به رحم اومد و آروم به سمت اتاقش رفتم .
اگر همينجور ولش ميکردم با توجه به اينکه بدنش داشت سرد ميشد و اين يعني افت فشار داشت امکان داشت اتفاقي براش بيافته . گرچه درسته که هر کي خربزه ميخوره بايد پاي لرزش هم بشينه ولي من نميتونستم بزارم براش اتفاقي بيافته و بعد خودم عذاب وجدان بگيرم که چرا وقتي ميتونستم کاري نکردم .
کمکش کردم روي تختش دراز بکشه و رفتم يه ليوان آب قند اوردم . با اکراه نشستم کنارش و ليوان رو به لبهاش نزديک کردم ولي هيچ عکس العملي نشون نداد . معلوم نبود چقدر زهرماري خورده که به اين روز افتاده .
ناچار دستمو گذاشتم زير گردنش و سرشو بلند کردم ، چون داشت چرت ميزد و ميترسيدم آبقند رو همونجور دراز کشيده بريزم تو دهنش بپره تو گلوش .
با تماس دست سردم با گردن داغش چشماشو باز کرد . ليوان رو به دهنش نزديک کردم و گفتم :
- سياوش اينو بخور ... فشارت پايينه !
با حالت خاصي نگاهم کرد و دهنش رو باز کرد و آروم آروم آب قند رو خورد .
وقتي تمام محتويات ليوان رو به خوردش دادم دستمو برداشتم و بلند شدم .
اصلا قصد نداشتم تو تعويض لباس کمکش کنم ولي با ديدن بيحاليش خم شدم و کفش ها و جورابشو در اوردم و پتو رو روش کشيدم .
نگاهم به صورتش افتاد ، چشماش باز بود و با بيحالي سعي داشت کراواتشو باز کنه ولي نميتونست .
پوفي کردم و رفتم جلو و گره کراوات رو باز کردم و از گردنش کشيدمش و خواستم برگردم که مچ دستمو گرفت و محکم کشيد که اينبار افتادم کنارش . کمي خودمو عقب کشيدم و با عصبانيت گفتم :
- چته تو امشب ؟ ... چرا هي منو ميکشي ؟ ... اين عوض تشکرته که کمکت کردم ؟
تو چشمام نگاه کرد و گفت :
- خيلي خب ... ممنون نذاشتي همونجا کنار در بمونم ... ولي ....
بازوهامو گرفت و با حالت خاصي نگاهم کرد . با نگاهش لرز به تنم افتاد ، حتي از فکر کردن به فکري که تو سرش بود هم تنفر داشتم ولي از اونجايي که تقدير من سياهه خواسته سياوش دقيق هموني بود که ازش ميترسيدم .
عصبي دستشو پس زدم و گفتم :
- ولم کن عوضي بي همه چيز .... پايبندم کردي بست نبود ؟
تو يه لحظه چشماش پر خشم شد و با تمام قدرتي که معلوم نبود از کجا مياد محکم کوبيد تو صورتم .
ضربه اش انقدر محکم بود که استخوان گونه سمت چپم وحشتناک درد گرفت . از درد اشک تو چشمام جمع شد ولي اون بدون توجه به چيزي مچ دستمو ول کرد و در حالي که منو به اون سمت تخت ميکشيد گفت :
- خودت ميدوني که از به کار بردن زور بدم مياد و اگر مقاومت کني چي ميشه ... پس خفه شو .
با نفرت نگاهمو برگردوندم و مثل تمام اين مدت براي از دست ندادن با ارزشترنم براي بار دوم به اجبار و با نفرت تسليمش شدم .
نفس عميقي کشيد و چرخيد و در حالي که پشتشو بهم ميکرد گفت :
- برو گم شو تو اتاقت هرچقدر ميخواي گريه کن ... من خوابم مياد .
دستي به صورتم کشيدم و اشکهامو پاک کردم . از جام بلند شدم به اتاقم رفتم . بازم احساس کثيفي ميکردم . برام خيلي سخت بود .
آروم رفتم تو حمام . وقتي زير دوش ايستادم اشکهام دوباره جوشيدند . از خودم بدم مي اومد .
انقدر زير دوش گريه کردم که بيحال شدم و اشکهام خشک شد . با سستي آب رو بستم و سرسري با حوله آب رو بدنم رو خشک کردم ، اولين لباسي که دم دستم اومد رو پوشيدم و خوابيدم .



با سردرد وحشتناکي چشمامو باز کردم . نگاهي به تخت درسا انداختم که ديدم نشسته و داره آروم با عروسکهاي توي تختش بازي ميکنه .
ساعت ده بود و انگار سياوش بازم بهم چند ساعت مرخصي داده بود .
خواستم بلند شم که سرم بدجور تير کشيد . تعجب چنداني نداشت ، با اون همه گريه ي ديشب من چنين سردردي عجيب نبود .
کمي شقيقه هامو ماساژ دادم و بلند شدم . بيچاره درسا معلوم نبود از کي بيدار شده و با ديدن من که خوبم آروم براي خودش بازي کرده .
آبي به دست و صورتم زدم و تو آينه به خودم نگاه کردم گونه ي سمت چپم بدجور کبود شده بود ، دستي روي کبودي کشيدم که چشمام از درد جمع شد . نگاهمو از آينه گرفتم و آب رو بستم و بعد از تعويض لباس مشغول رسيدن به درسا شدم .
داشتم به درسا صبحانه مي دادم که زنگ در به صدا در اومد و بعدش هم چند تا تقه سريع به در خورد . لقمه درسا رو به دستش دادم و گفتم :
- اينو بخور تا مامان بياد ..
درسا لقمه رو گرفت و منم به سمت در رفتم .
همين که در رو باز کردم کيارش با قيافه ي نگراني وارد خونه شد و در رو بست .
با تعجب زياد نگاهش کردم و گفتم :
- سلام ... چي شده ؟
نگاه نگران کيارش رو صورتم چرخيد و خواست جوابمو بده که چشمش به کبودي روي گونه ام افتاد .
با چشمايي پرا از وحشت دستشو دراز کرد سمت گونه ام ولي بين راه متوقف شد .
- چي شده ويدا ؟ .... سياوش اذيتت کرده ؟
دستي به گونه ام کشيدم و خواستم براي مثلا آبروداري انکار کنم که زودتر از من گفت :
- نميخواد چيزي بگي ... معلومه که کار اونه ... چرا زده ؟
رومو برگردوندم و در حالي که به سمت آشپزخانه ميرفتم گفتم :
- چيزي نيست ... درسا خيلي سر و صدا ميکرد اعصاب سياوش هم خراب بود بهم گفت آرومش کنم ولي من جوابشو دادم اونم عصباني شد و زد .
فکر کردم کيارش هم دنبالم مياد ولي برگشت سمت در و با حرص گفت :
- غلط کرده ... پسره نفهم ديگه خيلي داره ميتازونه ! .... حسابشو ميرسم .
بعد هم در رو محکم کوبيد و رفت . مبهوت به در زل زده بودم .
دليل اين همه حساسيت کيارش رو نميفهميدم و شايد هم مثل هميشه نميخواستم که بفهمم ولي هر چي که بود يه احساس خوب يه دلگرمي تو قلبم ايجاد ميکرد که منو ميترسوند .
آره اين حس منو ميترسوند ، از پيشروي و شناخت بيشترش وحشت داشتم .
سعي کردم فکرمو منحرف کنم ، به آشپزخانه برگرشتم و در حالي که نگران برخورد بين کيارش و سياوش بودم مشغول کارهاي هر روزه ام شدم .


سياوش براي ناهار نيومد و اين به نگراني هام بيشتر دامن زد . دلم گواه بد ميداد ، اين دقيق همون حسي بود که وقتي ديبا تو دردسر ميافتاد بهم دست ميداد . الان که ديبا نبود وجود دوباره اين دلهره هم عجيب بود هم خيلي نگران کننده .
تا شب مدام دور خودم چرخيدم و تو دلم دعا کردم . حتي دو بار با گوشي سياوش و يک بار هم با گوشي کيارش تماس گرفتم ولي هيچکدوم جوابمو ندادن و اين نگرانيمو افزايش داد . به شدت از برخورد و اتفاقي که امکان داره بين سياوش و کيارش افتاده باشه ميترسيدم . فقط از خدا خواهش ميکردم که چيز جدي اي نباشه .
ساعت يازده شب بود و من ديگه از دلهره و نگراني حالت تهوع گرفته بودم . درسا رو سه ساعت پيش باکلي اخم و بدخلقي خوابونده بودم و خودم از اونموقع داشتم تو سالن رژه ميرفتم و تودلم دعا ميکردم .
صداي بوق خفيف در ورودي اومد با عجله خودمو دم در رسوندم که با ديدن سياوش و کتايون خانم نزديک بود از ترس غش کنم .
سياوش کمي خم شده بود و دستش رو شکمش بود ولي از همه وحشتناکتر صورت درب و داغون و کبودش بود .
- سياوش ... چيـ ... چيشده ؟
جوابم يه تو دهني محکم و پر نفرت بود که باعث شد تعادلم به هم بخوره و پرت شم رو زمين .
دهنم پر از خون شد و لبم به شدت درد گرفت . هنوز از شوک تو دهني بيرون نيومده بودم که سياوش کنارم زانو زد و به موهام چنگ انداخت و سرمو به طرف خودش کشيد و داد زد :
- آدمت ميکنم زنيکه عوضي .... چقدر واسه کيارش عشوه اومدي که اينجور برات سينه سپر ميکنه ؟
دستمو به موهام گرفتم و خونهاي توي دهنم رو با يه سرفه ريختم بيرون .
- سياوش ... خواهش ميکنم .... من ... من کاري نکردم ...
سياوش عصباني کف دستشو محکم روي دهنم فشار داد و با نفرت غريد :
- خفه شو ... فقط خفه شو تا گردنتو نشکستم ..... خفه خون بگير .... نميخوام صداي نحست تو گوشم بيافته .... نشونت ميدم ويدا .
سرمو با يه حرکت به جلو پرت کرد که پيشونيم محکم به زمين خورد و خون گرمي روي صورتم جاري شد .
سياوش به طرف اتاقم رفت . به سختي نشستم و دستمو به سرم گرفتم که اينبار کتايون با نفرت گفت :
- ديگه کارت به جايي رسيده که بچه هاي منو به جون هم ميندازي ؟
پيشوني دردناکمو فشار دادم و ناليدم :
- به خدا من کاري نکردم ... کيارش صبح ...
همين موقع سياوش با يه ساک تو دستش از اتاقم خارج شد . حرف تو دهنم ماسيد و وحشت زده بهش خيره شدم .
- چـ ... چکار ميخواي بکني سياوش ؟
سياوش بدون توجه به من به طرف مادرش رفت و دستشو به سمتش دراز کرد و گفت :
- کليد ها رو بده مامان .
- براي چي ميخواي ؟ .... خودم که هستم .
- نه نميخواد شما بياي .... شما بمون پيش درسا من اين آشغالو ميبرم .
- سياوش تو حالت خوب نيست !
- مامان هر چقدر هم که بد باشم بايد حساب اين آشغالو برسم ... کليد ها رو بده !
با چشمايي که ترس و وحشت توش موج ميزد به سياوش و کتايون خانم نگاه ميکردم . چکار ميخوان بکنن ؟
کتايون خانم يه دسته کليد آروم تو دست سياوش گذاشت و گفت :
- سياوش مواظب خودت باش !
سياوش کليد رو تو جيبش گذاشت و در حالي که به طرف من مي اومد گفت :
- نگران نباش مامان ... شما به فکر کندن شر کيارش باش ... من ميدونم با اين چکار کنم !
- الان به مهري خانم زنگ ميزنم !
سياوش زير بازومو گرفت و با يه حرکت از رو زمين بلندم کرد . مانتوي پانچي اي که تو دستش بود با خشونت تنم کرد و شالمو هم انداخت رو سرم . بازومو گرفت و به طرف در کشيد .
از ترس پا سست کردم که با عصبانيت برگشت و با يه دستش گلومو محکم گرفت و منو کوبوند به ديوار .
- منتظرم فقط يه کلمه ... يه مقاومت ازت ببينم تا وجود نحس و کثيفت رو براي هميشه از اين دنيا پاک کنم ... پس با اعصاب من بازي نکن .
داشتم خفه ميشدم ، فشار دستش روي گلوم زياد بود و راه تنفسيم رو بسته بود ، کمي تقلا کردم که دستشو برداشت . به محض برداشتن دستش نفسم بالا اومد و اونم دوباره بازومو گرفت و دنبال خودش منو کشوند .
انقدر ترسيده بودم که بدون حرف دنبالش کشيده شدم .
تو پارکينگ در ماشين رو باز کرد و منو پرت کرد روي صندلي عقب و غريد :
- دراز ميکشي و سرتو بالا نمياري .... فهميدي ؟
فقط با ترس سرمو تند تند بالا پايين کردم . سوار شد و با سرعت زيادي از پارکينگ خارج شد .
سرعتش زياد بود و بدون توجه به دست انداز ها با سرعت رانندگي ميکرد . جرأت نداشتم سرمو بلند کنم . نميدونستم چه بلايي قراره به سرم بياد .
زخم روي پيشونيم خونريزي داشت و داشت بيحالم ميکرد . نميدونم چقدر گذشت که بدنم کم کم سرد شد و پلکهام روي هم افتاد و ديگه هيچي نفهميدم .
چشمهامو آروم باز کردم ، با تعجب به محيط نا آشناي اطرفم نگاه کردم . تو يه اتاق ساده روي يه تخت خوابيده بودم و يه سرم هم به دستم وصل بود .
يکدفعه ذهنم فعال شد و اتفاقي که افتاده بود يادم اومد . سريع بلند شدم که سرم گيج رفت و دوباره رو تخت افتادم .
همين موقع صداي چرخش کليد تو قفل در اتاق اومد و بعدش صديقه خدمتکار خونه کيان با چهره عبوسش وارد شد .
نگاهي بهش انداختم و گفتم :
- من کجام ؟ .... چه اتفاقي افتاده ؟
بدون حرف سيني تو دستشو گذاشت روي ميز و به طرفم اومد ، سرم رو بست و دستمو گرفت ، سوزن رو از تو رگم خارج کرد و پنبه الکلي رو روش گذاشت . سرم رو برداشت و بيحرف به طرف در رفت که با عصبانيت داد زدم .
- مگه کري .... ميگم اينجا کجاست ؟ .... چي شده ؟
نگاهي بهم انداخت و رفت بيرون و در رو هم پشت سرش قفل کرد . با حرص نگاهي به در انداختم . در قفل شده با يه نگهبان عبوس تنها يه معني داشت من اينجا زنداني شدم .
دستمو به سرم گرفتم و آروم به سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم . طبق انتظارم پنجره حفاظ داشت . نگاهي به بيرون انداختم ، انگار تو يه باغ بوديم ولي آنچنان هم باغ نبود بيشتر شبيه يه حيات خيلي بزرگ باغ مانند ميموند . سعي کردم نگاهمو به ديوار ها برسونم . يا ساختماني اين اطراف نبود يا کوتاهتر از ديوار ها بودند .
بي نتيجه به سمت تخت برگشتم و دراز کشيدم .
وسليه ي چنداني تو اتاق نبود ، يه قالي شش متري ، يه تخت و يه ميز کوچيک تنها وسايل اتاق رو تشکيل ميدادند .
حدس زدن اينکه سياوش براي مجازات کاري که نکردم منو تو اين خونه حبس کرده مثل آب خوردن بود ولي چرا ؟ چرا اينکارو کرده ؟
ياد صورت داغون و کبودش و صحبت هاي خودش و کتايون خانم افتادم . حتم داشتم که داغون شدن سياوش کار کيارش بوده . سياوش هم مثل هميشه منو به جرم نکرده مجازات کرده .
ياد حرف سياوش موقعي که زد تو دهنم افتادم :
(" - آدمت ميکنم زنيکه عوضي .... چقدر واسه کيارش عشوه اومدي که اينجور برات سينه سپر ميکنه ؟ " )
عشوه ؟ من ؟ اونم براي کيارش ؟ اصلا نميتونستم حرف هاي سياوش و کتايون خانم رو درک کنم . به هر حال چه درک کنم و چه نکنم من بارم دارم تاوان کاري که نکردم رو به ناحق پس ميدم .
نگران درسا بودم ، اصلا از شيوه ي بچه داري کتايون خانم مطمئن نبودم . اون اصلا توجهي به عادات غذايي و رفتاري بچه و برنامه هاش نداشت .
از توي سيني اي که کنارم بود دو تا قرص مسکن برداشتم و با ليوان آبي که روي ميز بود خوردم ، انقدر ضعيف شده بودم که خيلي زود خوابم برد .
ده روز از روزي که تو اين اتاق به هوش اومدم ميگذره . در همچنان قفله و من اينجا اسيرم فقط براي دستشويي و حمام از اين اتاق خارج ميشم . خونه اي که توش هستم هم مثل اتاق يا سلولم ساده است .
براي هر وعده غذايي صديقه وارد اتاق ميشه و غذامو مياره و بدون حرف از اتاق خارج ميشه و در رو قفل ميکنه .
کم کم دارم ديوونه ميشم ، حتي حاظرم با صديقه ي عبوس حرف بزنم ولي يکي باشه که باهام صحبت کنه ولي اون مثل نگهبان جهنم فقط وعده هاي غذاييمو مياره و ميره .
درد زنداني بودن از يه طرف ، نبود کسي که حتي شده يه کلمه جوابم رو بده از يه طرف و مهم تر از همه درد دور بودن از درسا و نداشتن هيچ خبري داشت به شدت داغونم ميکرد . مدام چشمام اشکي بود و از خدا ميخواستم کمي رحم تو دل سياوش بزاره .



مثل تمام اين ده روز روي تخت نشسته بودم و داشتم از بيکاري خودمو تکون ميداد ، اعصابم به شدت متشنج بود . محيط بسته ي اتاق و بلاتکليفي و مهمتر از همه تحمل مجازات به اين سنگيني اونم به جرم ناکرده داشت منو به مرز ديوونگي ميرسوند . دلم ميخواست داد بزنم و هر چي تو دلمه رو بگم ولي ميدونستم که بي فايده است و فقط هنجره ي خودمو خسته ميکنم . اينجا هيچ کس نيست که صدامو بشنوه .
فشار عصبي و نفرتي که هر لحظه بيشتر ميشد به معناي واقعي کلمه داشتند از درون نابودم ميکردند . سياوش راه خوبي براي نابودي من پيدا کرده بود . اگر از خدا نميترسيدم و نگران درسا نبودم حتما يه جوري به زندگيم پايان ميدادم ولي نه من نبايد بميرم من بايد بمونم و همونجور که سياوش داره نابودم ميکنه اونو نابود کنم ، من نبايد درسامو تو دستاي سياوش و مادرش تنها بزارم . نفرت خالصي که تو دلم بود بهم قدرت ادامه زندگي ميداد .
مثل هر روز صديقه با قيافه ي جهنميش وارد اتاق شد . سيني توي دستشو روي تنها ميز اتاق گذاشت و به طرف در برگشت . يه لحظه کنترلمو از دست دادم ، ليوان توي سيني رو برداشتم و با قدرت تمام به طرف ديوار کنار در پرت کردم .
صديقه با ترس صورتشو با دست پوشوند و همين هم بهم فرصت عمل داد . انقدر ليوان رو محکم پرت کرده بودم که تکه هاي شکسته شده اش تا نزديکي تخت پرت شده بودند ، با يه حرکت يکي از تکه ها رو برداشتم ، دستامو رو کمر صديقه گذاشتم و به طرف ديوار هلش دادم و در يک حرکت نسنجيده تکه ي شيشه رو روي رگ گردنش گذاشتم .
- خوب گوشاتو باز کن ببين چي ميگم ... من زده به سرم ... ديگه هيچي برام مهم نيست ... با يه فشار ميتونم رگتو بزنم و دنيا رو از شر سگي مثل تو خلاص کنم ... پس مثل آدم ميري و به اون صاحب عوضيت سياوش زنگ ميزني ميگي بياد اينجا ... فهميدي ؟
تمام بدنم داشت ميلرزيد ، عرق سردي رو تمام تنم نشسته بود ... به نقطه ي انفجار رسيده بودم و اصلا اعمالم دست خودم نبود .
صديقه نگاهي خونسرد به چشمام کرد که بي نهايت عصبانيم کرد ، ديگ نفهميدم چي شد دستم که توش تکه شيشه رو محکم گرفته بودم رو با يه داد بلند محکم رو قسمت انتهايي گردن و شونه اش کشيدم .
صديقه با يه فرياد شونهه اشو چسبيد . دستام شل شد ، با وحشت به خون جاري شده روي دست صديقه خيره شدم . من چکار کردم ؟
با ترس چند قدم عقب رفتم که همين موقع صديقه با سرعت خودشو از اتاق پرت کرد بيرون و در رو قفل کرد .
خشک شده و وحشت زده وسط اتاق ايستاده بودم و به دست پر از خونم نگاه ميکردم که قطره هاي خون يکي پس از ديگري روي زمين ميريخت .
ولي اونموقع که از صديقه فاصله گرفتم فقط يکم از شيشه ي تو دستم خوني بود !
انقدر ترسده بودم که متوجه نبودم خوني که از دستم جاريه مل خودمه ، شيشه رو به قدري محکم تو دستم گرفته بودم که دستمو شکافته بود و حالا خون از زخم جاري بود .
طولي نکشيد که کم کم بدنم سست شد و چشمام بسته شد ، افتادم رو زمين و ديگه چيزي نفهميدم .
با سوزشي توي رگ دستم چشمامو باز کردم ، هنوز تو همون اتاق جهنمي بودم . دست راستم باندپيچي شده بود و سرمي هم به دستم وصل بود .
لکه ي کمرنگ ولي بزرگي از خون من روي قالي به جا مونده بود و در هم بسته بود و اصلا نياز به حدس زدن نبود که در قفله . چشمامو با خستگي بستم و دوباره به خواب رفتم .
با تکانهاي مداوم دستي بيدار شدم ، به سختي چشمامو باز کردم . نگاهم به صورت پيرزني که به طرفم خم شده بود افتاد .
پيرزن با ديدن چشمهاي بازم لبخند محو ولي مهربوني زد و گفت :
- خدا رو شکر بيدار شدي مادر ، از کي تا حالا دارم تکونت ميدم ... پاشو ... پاشو يه چيزي بخور .
سرم درد ميکرد ، دستمو بهسرم گرفتم و گفتم :
- شما کي هستين ؟
نگاهي که ترحم توش موج ميزد بهم کرد و گفت :
- من سودابه ام ، از اين به بعد من مراقبتم .
بي اختيار پوزخند بيجوني زدم و گفتم :
- زندانبان جديد هستين ، درسته ؟
نگاهش پر از غم شد ، سرشو انداخت پايين و گفت :
- آره مادر ، من زندانبان جديدتم .





نگاهي به صورت پر از غمش انداختم ، بهش نمي اومد مثل صديقه سنگدل باشه . حداقل باهام حرف ميزد اونم با لحن ميشه گفت دلسوزانه . از حرفم پشيمون شدم دستشو که روي تخت بود رو گرفتم و گفتم :
- ببخشيد سودابه خانم ، من حالم خوب نيست ، نميخواستم تندي کنم .
سودابه خانم دستي به سرم کشيد و گفت :
- اشکلا نداره مادر ، حق داري ... حرفت کاملا درسته ، من نگهبان اين زندان ناجوانمردانه هستم .
چند لحظه مکث کرد و گفت :
- خيلي خون ازت رفته ، زخمت خيلي عميق بود ... پاشو برات جگر درست کردم .
انقدر لحنش ملايم بود که نتونستم مخلافت کنم ، آروم سر جام نشستم ولي انقدر بدنم سست بود که نتونستم چنگالو دست بگيرم و سودابه خانم با صبوري تکه هاي جگر رو آروم آروم تو دهنم گذاشت .
بعد از تمام شدن غذام خواست بلند شه که دستشو گرفتم :
- سودابه خانم ميشه ازتون يه چيزي بپرسم ؟
سرشو تکون داد و گفت :
- بپرس مادر تونستم جواب ميدم .
- ميخوام بدونم ... حال اون ... اون خانمي که قبلا اينجا بود چطوره ؟ ... اتفاق بدي براش نيوفتاده ؟
با سرزنش نگاهم کرد و گفت :
- صديقه رو ميگي ..... آخه اين چه کاري بود کردي دختر ؟ .... نه
قسمت پنجم
بعد از تمام شدن غذام خواست بلند شه که دستشو گرفتم :
- سودابه خانم ميشه ازتون يه چيزي بپرسم ؟
سرشو تکون داد و گفت :
- بپرس مادر تونستم جواب ميدم .
- ميخوام بدونم ... حال اون ... اون خانمي که قبلا اينجا بود چطوره ؟ ... اتفاق بدي براش نيوفتاده ؟
با سرزنش نگاهم کرد و گفت :
- صديقه رو ميگي ..... آخه اين چه کاري بود کردي دختر ؟ .... نه ، خدا رو شکر اتفاق جدي اي براش نيوفتاده .. سياوش خان به موقع رسيده .... وگرنه هم اون ميمرد هم تو از خونريزي تلف ميشدي .
نفس راحتي کشيدم ، ميترسيدم صديقه مرده باشه و منم قاتل شده باشم . اون لحظه که شيشه رو روي گردنش کشيدم اصلا تو حال خودم نبودم ، انگار مغزم هيچ فرماني نميداد و اين نفرت تو قلبم بود که افسار تمام اعمالم رو به دست گرفته بود .
نگاهي به سودابه خانم که به نقطه اي خيره شده بود انداختم و ناخودآگاه پرسيدم :
- سودابه خانم ... چرا ؟ .... چرا دارين به سياوش کمک ميکنين منو زجر بده ؟
نگاهي به من انداخت و چشماش پر اشک شد ، سرشو انداخت پايين و گفت :
- چاره ي ديگه اي ندارم مادر ... منو ببخش ... زندگي نوه ام دست سياوش خانه ! .... سه سال پيش پسرم و عروسم تو تصادف مردند و من موندم و همين يه نوه ... بچم يه مشکل قلبي مادرزادي داره .... خرج درمانشو تا اينجا سياوش خان داده .... حالا هم ... حالا هم ....
نتونست ادامه بده ، دهنم باز مونده بود . چطور سياوش تونسته از اين طريق اين زنو مجبور به چنين کاري بکنه ؟
دستمو گرفت و با گريه گفت :
- اگر بلايي سرت بياد يا از اينجا فرار کني سياوش خان ديگه خرج درمان نوه امو نميده .... بچم ميميره .... ميدونم خودخواهيه ولي خانم جان خواهش ميکنم درکم کن ... نوه ام فقط هفت سالشه ... اگر آقا خرج درمانشو نده من نميتونم از پس مخارجش بربيام .
دستمو روي دستش گذاشتم و گفتم :
- نگران نباشين سودابه خانم .... من نه فرار ميکنم نه ديگه بلايي سر خودم ميارم ... اتفاق ديروز هم نفهميدم چي شد ... صديقه حتي يه کلمه هم باهام حرف نميزد ... من حالم خيلي بد بود .
سرمو تو بغلش گرفت و گفت :
- بميرم برات مادر ... نميدونم چرا آقا باهات اينطور ميکنه ... من تا حالا ازش بدي اي نديده بودم ولي انگار عوض شده .
چي ميتونستم بگم ؟ چکار ميتونستم بکنم ؟ اگر کاري ميکردم علاوه بر ضرر به خودم جون يه بچه ي هفت ساله هم به خطر ميافتاد ، مطمئنن سياوش انقدر سنگدل شده که اگر من کاري بکنم ديگه به اون بچه کمک نکنه .





با اومدن سودابه خانم وضعيت روحيم بهتر شد ، سودابه خانم مثل يه مادر مهربون بود و بهم ميرسيد . به خاطر دوربين مدار بسته اي که سياوش تو سالن خونه روبه روي اتاقم گذاشته بود نميتونستم تو خونه بگردم ولي سودابه خانم بيشتر روز رو مي اومد پيشم و صحبت ميکرديم و دلداريم ميداد .
يک ماه از اومدن سودابه خانم ميگذشت ، در کمال ناباوريم سياوش يک ماه و نيم تمام منو بيرحمانه اينجا زنداني کرده . چندين بار تو اين مدت از سودابه خانم خواهش کردم به سياوش بگه بياد اينجا ولي سياوش هيچ اهميتي به حرف سودابه خانم نداده .
به شدت افسرده و گوشه گير شده ام و مدام دارم دعا ميکنم که يه روز خدا جواب تمام اين ظلم ها رو بده ، هنوز هم معتقد هستم خداي جاي حق نشسته و يه روز برخلاف من که تاوان کار نکرده رو پس ميدم سياوش و مادرش تاوان ظلمي که در حقم کرده اند رو پس بدن . اميدوارم حتي اگر يک روز به پايان عمرم مونده باشه بتونم نابودي سياوش رو به چشم ببينم .
يک هفته اي ميشه که حالم به شدت بده ، هيچ چيز بيشتر نيم ساعت تو معده ام نميمونه .
بيچاره سودابه خانم مدام حواسش به دره که کي من با عجله به در ميکوبم تا در رو باز کنه و منم بپرم تو دستشويي و بعد از اون دوباره فشارم بياد پايين و اونم با آبقند و آبميوه کمکم کنه .
از ديشب فکري مثل خوره افتاده تو ذهنم . حتي از فکر کردن و حتي احتمال يک درصد دادن به فکر هم ميترسم ولي مجبورم منطقي برخورد کنم و احتمالات رو در نظر بگيرم .
تقريبا دو هفته و نيم عادتم عقب افتاده و اين مسئله با حال بد اين چند روز به شدت منو ميترسونه !
انقدر به اين مسئله فکر کردم و ترسيدم که دوباره حالم بد شد ، سريع دويدم پشت در رو و چند بار تند به در زدم . طولي نکشيد که سودابه خانم در رو باز کرد . با سرعت خودمو به دستشويي رسوندم و محتويات معده امو که فقط يه ليوان آبميوه بود رو بالا اوردم .
آبي به دست و صورتم زدم و اومدم بيرون . سودابه خانم دستمو گرفت و به طرف اتاق برد ، هميشه سعي ميکردم محکم و استوار از جلوي دوربين رد بشم ، نميخواستم سياوش با ديدن ضعفم بيشتر خوشحال بشه .
روي تخت دراز کشيدم ، سودابه خانم پتو رو روم کشيد و گفت :
- باز چي شد مادر ؟ ... به خدا من خيلي مواظب غذا ها هستم .
نگاهي به صورت مهربونش کردم و دلمو به دريا زدم و گفتم :
- سودابه خانم ، اگر ازتون خواهش کنم برام يه چيزي از داروخانه ميخريد ؟
با شک بهم نگاه کرد و گفت :
- چي مادر ؟
به سختي نشستم رو تخت و گفتم :
- به خدا چيزي نيست که بهم آسيب بزنه ... مطمئن باشين براتون دردسر درست نميکنم ... قول ميدم وقتي چيزي که خواستم رو برام خريدين بهتون همه چيزو بگم .... خواهش ميکنم سودابه خانم .
چند لحظه مردد بهم نگاهم کرد و گفت :
- باشه مادر ميگيرم ولي ديگه خودت ميدوني که اگر خطرناک باشه چه بلايي سر بچم مياد .
- ممنونم ... مطمئن باشين چيز بدي نيست ، اگر ميشه يه قلم و کاغذ بيارين تا بنويسم .
سوابه خانم رفت بيرون و چند لحظه بعد با يه ليوان آب پرتقال برگشت ، ليوان رو روي ميز گذاشت و يه دفترچه يادداشت کوچيک از تو جيبش در اورد و داد بهم . فهميدم که آب پرتقال بهونه بوده .
سريع روي يکي از برگه ها نوشتم که نياز به بي بي چک دارم و دفترچه رو به سودابه خانم برگردوندم . سودابه خان دوباره دفترچه رو توي جيبش گذاشت و گفت :
- ميدمش به مسئول داروخانه ، من که خوندن بلد نيستم مادر .
دستشو گرفتم و گفتم :
- ممنونم سودابه خانم ، در حقم بالاترين لطف رو ميکنين ... فقط .. بين خودمون بمونه خواهش ميکنم .
سرشو تکون داد و گفت :
- باشه خانم جان ... بين خودمون ميمونه ... فقط مراقب باشين .
با لبخند چشمامو به معني باشه باز و بسته کردم .
بعد از ظهر سودابه خام مثل هميشه درها رو قفل کرد و رفت بيرون . سياوش در اين موارد خيلي سختگيري نکرده بود . شايد هم اميدوار بود من با داشتن يه فرصت فرار کنم يا با چاقو و ظروف شيشه اي که سودابه خانم غذامو باهاشون مياورد خودمو بکشم و اينجور از شر راحت بشه ولي زهي خيال باطل که من بهانه دستش بدم من بايد بمونم با بتونم نابودش کنم ، گرچه منم نابود ميشم ولي همين که اونو هم با خودم از بين ميبرم کافيه .
سودابه خانم وقتي شامم رو اورد بي بي چک رو هم بهم داد ، بيچاره که نه تونسته بود بخونه و نه به فکرش رسيده بود از مسئول داروخانه بپرسه و مدام منو سوال پيچ ميکرد که چيزي که خريده به چه دردم ميخوره ولي من تا وقتي که تستش نميکردم نميتونستم چيزي بهش بگم .
محض اطمينان نوشته بودم دو تا با دو مارک متفاوت بدن تا کاملا از جواب مطمئن باشم . بايد براي نتيجه بهتر تا فردا صبح صبر ميکردم .





تمام شب از استرس و ناراحتي نتونستم راحت بخوابم ، با اينکه بچه يه نعمته خداداديه ولي مدام دعا ميکردم بچه اي در کار نباشه . چرا بايد يه بچه ي بيگناه ديگه پاش به اين زندگي اي که خودم هم نميدونم آخرش چي ميشه باز بشه . دلم نميخواست بچه اي که قراره مادرش من باشم ميون اين همه نفرت و از همه مهمتر از پدر سنگدلي مثل سياوش به دنيا بياد .
نميدونم ساعت چند و بين کدوم دعا و حس چشمام روي هم افتاد و خوابيدم .
با نوازش دست سودابه خانم بيدار شدم .
- پاشو مادر ... رنگت بدجور پريده ... حالت خوبه ؟
با چشماي نيمه باز نگاهش کردم و يهو يادم افتاد که بايد تست رو انجام بدم . سريع از جام بلند شدم که باعث شد سرم گيج بره و يه لحظه چشمام تار بشه . سودابه خانم دستمو گرفت و منو نشوند رو تخت .
- باز که تو حالت بد شد خانم جان .... امروز ديگه بايد به آقا خبر بدم .
انگار بهم برق قوي وصل کرده باشن از جام پريدم ، نه نبايد ميذاشتم فعلا به سياوش چيزي بگه .
- نه ! خواهش ميکنم فعلا به سياوش چيزي نگين بزارين من اول با اين چيزي که خريدين از وضعيتم مطمئن بشم بعد .
سودابه خانم با نگراني نگاهم کرد و گفت :
- چي بگم خانم جان ... هر جور ميلته !
تشکر کردم و بعد از گذاشتن بي بي چک ها تو آستينم رفتم دستشويي .
درست بود ... حقيقت محض مثل پتک تو سرم فرود اومد . دو خط قرمز رنگ که تمام افکار و زندگيمو به چالش کشيد . من باردارم . بچه ي مردي تو شکممه که نفرتش تو قلبمه و تمام زندگيم به دستش در حال نابود شدنه . بچه اي که سرشتش از نفرته در بطنم شروع به رشد کرده و با مختل کردن سيستم بدنم داره ميگه که هست ... که زندگيش علارغم خواسته ي من شروع شده .
نتيجه ي هر دو تست مثبت بود و جاي هيچ شکي باقي نميموند . هيچ حسي نداشتم . من که درسا رو مثل بچه ي خودم ميبينم و خيلي وقته که نسبت بهش حس مادرانه دارم و مادر بودن رو حس کردم حالا دست تقدير کاري کرده که بچه اي از وجود خودم به وجود بياد و من حقيقتأ مادرش باشم .
با اينکه اين بارداري خلاف اراده ام اتفاق افتاده و هنوز تازه اولشه ولي دلم ميخواد از وجودش خوشحال باشم ، دلم ميخواد دوستش داشته باشم .
گيج شده بودم ، بدون توجه به چيزي در توالت فرنگي رو بستم و نشستم روش ، اشکهام بي مهابا روي صورتم جاري شدند . خدايا حکمتت از دادان اين بچه چيه ؟ اونم تو اين وضعيت و تو اين نفرت !
فکري مثل جرقه از ذهنم گذشت ، نکنه سياوش اين بچه رو نخواد و از بين ببردتش ؟
تمام تنم از اين فکر لرزيد ، با اينکه اين بچه برخلاف ميل من به وجود اومده و من فقط چند دقيقه است که از وجودش مطمئن شدم ولي نمتونم قبول کنم سياوش از بين ببرتش .
حالا از ترس بود که گريه ميکردم ، سياوش قصد نابوديمو داره و مطمئنن بچه ي منو قبول نميکنه چکار بايد بکنم ؟ خدايا کمکم کن .
انقدر همونجا نشسته گريه کردم و از خدا خواستم که سياوش بلايي سر بچه ام نياره که بيحال شدم .
تنها راهش اين بود که فعلا تا زماني که وضعيت بدنيم چيزي رو نشون نداده صداشو در نيارم . اينجور وقتي سياوش متوجه بارداريم بشه ديگه براي سقط دير شده و بچم زنده ميمونه . آره من بايد فعلا سکوت کنم !
آبي به دست و صورتم زدم و اومدم بيرون ، سعي کردم محکم راه برم . بچه ي تو شکمم و حفظ زندگيش بهم انرژي مضاعف ميدادند تا محکمتر باشم .
روي تخت نشستم و تصميم گرفتم تا سودابه خانم حدسي نزده خودم دست به سرش کنم .
چند لحظه بعد سوابه خانم با يه ليوان آبميوه اومد تو ، نگاهش جوري بود که مطمئنم ميکرد حدس زده چيزي که خريده چي بوده .
آبميوه رو از دستش گرفتم و دستشو کشيدم و نشوندمش کنارم .
- سودابه خانم ميخوام برات بگم که چيزي که برام خريدي چي بوده ولي قول بده به سياوش نگي .
سودابه خانم نفسي کشيد و گفت :
- نميگم مادر ... چند بار قول ميگيري ؟
دستشو گرفتم و سعي کردم لحنم اطمينان بخش باشه .
- ببخشيد فقط ميخوام مطمئن باشم .... سودابه خانم چيزي که برام گرفتين يه وسيله براي آزمايش تو خونه بود .
با حالتي مشکوک پرسيد :
- چه آزمايشي ؟
- بارداري !
تو يه لحظه چشماش پر از اميدواري شد ولي مجبور بودم که اميدشو کور کنم ، براي حفظ جون بچه ام مجبور بودم .
- من الان آزمايش ها رو انجام دادم ... هر دوش منفي بودن ... من باردار نيستم و اين حال بدم حتما مال استرسه و خوب ميشه .
لبخند محوي زد و گفت :
- يه لحظه فکر کردم داري مادر ميشي خوشحال شدم .
لبخند تلخي زدم و برخلاف دلم گفتم :
- آخه سودابه خانم بارداري تو اين وضعيت کجاش خوبه ؟
سوابه خانم چيزي نگفت و فقط با دلسوزي نگاهم کرد .



در خانه باز شد و کيارش با قيافه اي آشفته و نگران وارد خانه شد . روز قبل بالاخره بعد از دو ماه تماس بينتيجه با خانه ي سياوش زني تلفن را جواب داده و گفته بود که دو ماه است پرستار درساست و خبري هم از ويدا ندارد . کيارش هم با نگراني بسيار برگشته بود .
چمدانش را دم در ول کرد و با دو خود رو به طبقه ي دوم رساند و با صداي بلند شروع به صدا کردن مادرش شد .
- مامان ... مامان کجايي ؟ .... مامان !
در اتاق باز شد و کتايون خانم با لبخندي بزرگ از از اتاق خارج شد و دستانش را براي در آغوش گرفتن پسرش باز کرد ولي کيارش بدون توجه به چيزي بازوهاي مادرش را گرفت و با لحني پر از خشم گفت :
- ويدا کجاست ؟ .... چه بلايي سرش اوردين ؟
کتايون خانم با خشم بازوهايش را سعي کرد از دست کيارش خارج کند ولي کيارش با لحني کوبنده گفت :
- زود بگو چه اتفاقي براي ويدا افتاده ؟ .... اون دختر کجاست ؟
کتايون خانم با لحن تمسخر آميزي گفت :
- چي داري ميگي تو ؟ ... از راه نرسيده سراغ اون زنيکه رو از من ميگيري ؟ .... به تو چه ربطي داره اون کجاست ؟
کيارش عصبي چنگي به موهاي خودش زد و شمرده شمرده گفت :
- مامان ... زود بگو .... چه بلايي .... سر ويدا اوردين ؟ .... من ديروز ... زنگ زدم خونه سياوش ... يه زني گفت دو ماهه پرستار درساست ..... پس ويدا چي شده ؟
کتايون خان با ظاهري خونسرد سرش برگرداند و در حالي که به طرف پله ها ميرفت گفت :
- ويدا زنه برادرته و به برادرت ربط داره که کجاست نه به تو ... پس دخالت بي مورد نکــ ...
جمله اش با فرياد مهيب کيارش نصفه موند .
- مـــــا ... مــــــا .....ن ...... بســــه ..... گفتم ويدا کجاست ؟
کتايون خانم با اينکه از فرياد کيارش جا خورده بود ولي سعي کرد اقتدار خود را حفظ کند .
- چته داد ميزني ؟ .... يه کلام بهت گفتم ... به تو ربط نداره !
کيارش دندونغروچه اي کرد و با گفتن :
- که به من ربط نداره ؟ نشونتون ميدم .
سپس با سرعت به طرف اتاقش رفت . کتايون خانم با اينکه نگران شده بود ولي دنبال پسرش نرفت فقط با اضطراب به در اتاق خيره شد .
چند لحظه بعد کيارش با تيغي در دستش در آستانه در ظاهر شد . رنگ از رخ کتايون خانم پريد . کيارش تيغ را روي رگ دستش گذاشت و گفت :
- مامان به روح بابا ، به جون خودم ، به مرگ عزيزترينهام قسم ... اگر نگين ويدا کجاست رگمو ميزنم ! .... ميرم تو و در رو هم ميبندم و اونوقت تا بياين در اتاق و در حمام رو بشکنين من مردم .... مامان قسم ميخورم رگمو ميزنم .... بگين ويدا کجاست ؟
کتايون خانم با رنگي پريده به صديقه که با سرو صداي کيارش به طبقه بالا آمده بود تکيه داد و مقتدارنه در حالي که به کله شقي پسرش شک داشت گفت :
- گفتم که ... به تو ربط ....
هنوز جمله ي کتايون خانم تمام نشده بود که کيارش تيغ را روي رگش فشار داد و خون سرازير شد .
کتايون خانم با ترس جيغ زد و دو زانو روي زمين افتاد .
- کيارشــــش ..... نکن !
- مامان بگين ويدا کجاست ... چه بلايي سر اون بيچاره اوردين .
کتايون خانم در حالي که اشک ميريخت گفت :
- ميگم .... ميگم فقط جلوي خونريزي رو بگير !
- بگو مامان !
کتايون مکثي کرد و گفت :
- تو خونه ي پدري منه ...
کيارش دست خون آلودش رو جلوي کتايون خانم گرفت و گفت :
- زود کليد هاشو بهم بدين !
اينبار کتايون خانم بدون مخلافت پاشد و به طرف اتاقش رفت و لحظاتي بعد دست کليد دوم خانه را به کيارش داد .
کيارش سريع از خانه خارج شد و به طرف خانه ي پدري کتايون خانم راه افتاد .





به زور سوابه خانم چند لقمه اي ناهار خورده بودم و حالا رو تخت نشسته بودم و بي هدف به ديوار رو به رو خيره شده بودم . از صبح دلهره ي عجيبي داشتم ، همش منتظر يه اتفاق بد بودم و مدام تو دل براي بچه ام دعا ميکردم تا اگر اتفاقي هم قراره بيافته ضرري به بچم نرسه .
با حساب هاي خودم بچه ام بايد تقريبا دو ماهه باشه . هنوز براي گفتن حقيقت خيلي زود بود . بايد باز هم صبر ميکردم .
باز هم اعصابم به شدت به هم ريخته ، مرتب گريه ميکنم و گاهي هم از سوال هاي پي در پي سودابه خانم کلافه ميشم و باهاش تندي ميکنم . دلم نميخواد ولي دست خودم نيست ، دو ماهه که تو اين اتاق زنداني هستم و سياوش حتي يک بار هم نيامده . دلم ميخواد بدونم به چه گناهي دارم اينجور مجازات ميشم ولي کسي نيست جوابمو بده .
دلم پر از درد و نفرت و کينه است و فقط وقتي آروم ميشم که همونطور که من تاوان گناه ويدا رو دارم ميدم سياوش هم تاوان کاري که با من داره ميکنه رو بده ، باور دارم که همه چيز اينجور نميمونه و من منتظر اون روز که با سياوش تصويه حساب کنم ميمونم .
تو افکار خودم غرق بودم که صداي داد و فرياد از بيرون شنيدم .
- " برو کنار ببينم ، ويدا کجاست ؟
- تو کي هستي ؟ .... چي ميخواي ؟
- برو کنار خانم .... من بايد پيداش کنم !
- نميرم ... چه بلايي ميخواي سرش بياري ؟ "
خداي من صداي کيارشه ! روزنه ي اميدي به قلم تابيده شد . مثل هميشه حتي شنيدن صداي کيارش هم باعث آروم شدنم شده بود . يعني من نجات پيدا ميکنم ؟
رفتم پشت در و چند باز محکم به در کوبيدم و داد زدم :
- من اينجام ! .... کيارش ! .... کمک !
صداي قدم هاي شتابزده اي اومد و بعد صداي کيارش رو از پشت در شنيدم .
- ويدا تو خوبي ؟ .... نگران نباش ... من اينجام .
گريه ام گرفته بود ، کيارش حامي خيلي خوبي بود و حالا اينجا بود .
سرم کمي گيج ميرفت روي تخت نشستم و به در خيره شدم ، صداي جر و بحث سودابه خانم و کيارش از بيرون شنيده ميشد ولي تواني در خودم احساس نميکردم تا داد بزنم و از سوابه خانم بخوام مانع کيارش نشه .
چند دقيقه بعد کليد تو در چرخيد و کيارش با قيافه اي آشفته وارد اتاق شد و همين که چشمش به من افتاد سر جاش خشک شد و با چشماي گرد شده بهم خيره شد .
حق داشت ؛ من به شدت تغيير کرده بودم ، رنگ پريده و گودي زير چشم هام و لاغري بيش از حدم که تو اين دو ماه نصيبم شده بود چيزي نبود که نشه با ديدنش شوکه شد .
کيارش با ناباوري بهم نگاه کرد و آروم زمزمه کرد :
- چه بلايي سرت اومده ؟
ديگه نتونستم خودمو کنترل کنم ، دلم امنيت و حمايت ميخواست ، از جام بلند شدم و با دو قدم به کيارش رسيدم ، ناخودآگاه ميترسيدم بره و من بازم اينجا تنها و زنداني بمونم .
کيارش با صدايي لرزان گفت :
- ويدا چي شده ؟ .... اين چه وضعيه ؟ .... تو از کي تو اين خونه اي ؟ ..... دو ماهه کجايي تو ؟
گفتم :
- کيارش کمکم کن .... خواهش ميکنم منو از اينجا ببر ...
پاهام سست شد ، کيارش سريع دست انداخت زير زانوهام و برد بيرون رو کاناپه خوابوند و رو به سودابه خانم داد زد :
- يه ليوان آبقند بيارين ! ... حالش خوب نيست !
سودابه خانم سريع به آشپزخانه رفت و چند لحظه بعد با يه ليوان آبقند برگشت .
کيارش آبقند رو آروم آروم به خوردم داد . حالم بهتر شد ولي همچنان گريه ميکردم . کيارش رفت سمت اتاق که سودابه خانم سريع اومد پيشم و گفت :
- خانم جان چکار دارين ميکنين ... آقا بفهمه خيلي بد ميشه .
ميدونستم براي چي از سياوش ميترسه ولي من ديگه ظرفيتم پر شده بود . توان فکر کردن به تمام جوانب رو نداشتم فقط دلم ميخواست از اين زندان ساخته شده توسط سياوش نجات پيدا کنم .
چند لحظه بعد کيارش اومد بيرون و رو به سودابه خانم گفت :
- لباسهاي ويدا کجاست ؟ .... مانتو و شالشو رو ميخوام .
سودابه خانم با عجز بهم نگاه کرد ولي من انقدر تو اين مدت اذيت شده بودم که بي هيچ حرفي فقط با چشماي گريون نگاهش کردم .
- آقا شما کي هستين ؟ .... اگر سياوش خان بفهمه خانم رو بردين برام خيلي بد ميشه .... خواهش ميکنم !
کيارش با عصبانيت داد زد :
- خواهش ميکني چي ؟ .... خواهش ميکني بزارم ويدا اينجا بمونه تا شماها به اذيت کردنش ادامه بدين ؟ .... يعني سياوش انقدر پسته ؟ .... عارم مياد بگم برادر اون حيوون هستم .
سودابه خانم فقط با شرمندگي بهمون نگاه کرد و چيزي نگفت فقط با گريه رفت و از يه اتاق ديگه شال و مانتويي که روز اول تنم بود رو اورد داد دست کيارش .
با کمک کيارش مانتو شالمو پوشيدم و از خونه خارج شدم . وقتي هواي آزاد به صورتم خورد صورت خيسم يخ زد ولي شيرين بود و حس آزادي رو بهم ميداد . آزادي اي که به ناحق دو ماهه ازش محرومم .
تو راه هيچ کدوم حرفي نزديم ، وقتي وارد خيابانهاي آشناي تهران شديم متوجه شدم که کيارش به سمت خونه نميره !
- کجا داري ميري ؟
- بيمارستان ... بايد حتما دکتر چکاپت بکنه !
يه لحظه وحشت کردم ، اگر ميرفتم بيمارستا بي شک متوجه بارداريم ميشدند ، نه ! نبايد بزارم کسي چيزي درباره بارداريم بفهمه ! الان نه ، هنوز بايد صبر کنم .
- نه نميخوام ... من خوبم .
کيارش نيم نگاهي بهم کرد و گفت :
- بله ... کاملا مشخصه خوبي .... ميريم بيمارستان و حرفي هم نباشه .
- کيارش خواهش ميکنم منو ببر خونه ... من درسا رو ببينم آروم ميشم ... خواهش ميکنم !
کيارش نگاه مرددي بهم کرد ، التماس تو نگاهم انگار کارشو کرده بود .
- باشه ميبرمت خونه ولي قول بده بعد ديدن درسا بزاري دکتر ويزيتت بکنه !
- باشه .... ولي الان برو خونه !
کيارش تغيير مسير داد و به طرف خونه به راه افتاد . تپش قلبم بالا رفته بود ، از طرفي ميخواستم محکم باشم ولي از طرفي هم از برخورد سياوش هراس داشتم . الان فقط پاي درسا و دوري ازش در ميان نيست ، الان بچه ي تو شکمم هم هست ! و من براي بچه ام و درسا بايد بجنگم .
انقدر تو فکر بودم که نفهميدم کي رسيديم . زماني به خودم اومدم که پشت در خونه ايستاده بوديم و کيارش زنگ در رو زد .
با اشتياق به در خيره شده بودم . چند لحظه بعد در باز شد و زني حدودأ سي ساله اومد دم در .
- بله ! بفرماييد .
کيارش با دستش در رو هول داد و با دستش به کمرم فشار اورد تا وارد شم . خواستم وارد خونه بشم که زن با دست مانعم شد ، دستشو با شدت پس زدم و رفتم تو . زن خواست دوباره مانعم بشه که کيارش جلوشو گرفت . ديگه منتظر نشدم ببينم چي ميگن سريع به طرف اتاق درسا رفتم که دم در با صداي درسا متوقف شدم .
- ماما !
با شوق برگشتم که ديدم درسا کنار مبل ايستاده و با خنده داره نگاهم ميکنه ميکنه . تو يه لحظه انگار تمام آرامشي که نياز داشتم به وجودم تزريق شد . رو دو پا نشستم و دستامو باز کردم . درسا با پاهاي کوچيکش دويد و خودشو تو بغلم انداخت .
دستامو دورش حلقه کردم و سفت به خودم فشردمش . قلبم احساس سبکي ميکرد و استشمام بوي درسا آرامش زيادي بهم ميداد . از خوشحالي گريه ام گرفته بود . درسا مدام ماما ماما ميگفت و تکون ميخورد ولي من يک لحظه هم نميتونستم از خودم جداش کنم . درسا بچه ي منه و دور بودن و يه مادر از بچه اش واقعا سخته .
نميدونم چطور ولي کيارش خانمي که تو خونه بود و بعد فهميدم پرستار درسا بوده رو فرستاد بره و مونديم ما سه نفر .
کيارش وقتي ديد من با ديدن درسا آروم شدم سعي کرد قانعم کنه که برم بيمارستان و چکاپ بشم ولي من به هر طريقي از زير اين کار شونه خالي کردم و گفتم خوبم و اگر مشکلي داشتم بعد ميرم . کيارش هم که ديد هيچ جور نميتونه راضيم کنه قبول کرد . گفت :
- باشه فعلا تا همه چيز مشخص بشه بمون خونه ولي بعد حتما بايد بري .
سپس به طرف در رفت و گفت :
- من دارم ميرم ، در رو قفل کن و مواظب خودتون باش .... من اين مسئله زنداني کردنتو حل ميکنم .
با ترس درسا رو گذاشتم زمين و رفتم طرفش .
- چکار ميخواي بکني کيارش ؟ ... تو رو خدا ول کن .... همه چيز از همون دعواي دو ماه پيش تو و سياوش شروع شد .... خواهش ميکنم وضع رو بدتر نکن .
فک کيارش منقبض شد ، به وضوح صداي دندون قروچه اش رو شنيدم .
- تو دو ماه تو اون خونه زنداني بودي .... وضع بدتر از اين ؟ ... نگران نباش باهاش زد و خورد نميکنم ... از راه مطمئن تري حسابشو ميرسم .
تا خواستم بپرسم چه راهي ؟ برگشت و از خونه خارج شد و هرچقدر هم صداش کردم توجهي نداشت .
با گريه برگشتم خونه درسا رو بغل کردم و رو کاناپه نشستم و منتظر شدم .





ساعت نُه شب بود و من از استرس ديگه حالت تهوع گرفته بودم ، چندين بار با گوشي کيارش تماس گرفته بودم ولي خاموش بود . مدام تو دلم دعا ميکردم که کيارش کار احمقانه اي نکنه .
درسا رو که تو بغلم به خواب رفته بود رو تو تختش گذاشتم و آروم از اتاق خارج شدم . بچم انقدر تنهايي و دوري کشيده بود که يه لحظه هم ازم دور نميشد و مدام چسبيده بود بهم .
يه ليوان آب براي خودم ريختم و رو کاناپه نشستم ، همين که خواستم اولين جرعه رو بخورم صداي بوق خفيف در اومد ، ليوان رو روي ميز گذاشتم و با استرس به در خيره شدم .
تو ذهنم بدترين احتمالات رو ميدادم ولي برخلاف تصورم به جاي سياوش با قيافه عصبانيش مامان مهري و پشت سرش هم کيارش ، سياوش و کتايون خانم وارد شدند .
مبهوت بهشون نگاه ميکردم که مامان مهري جلو اومد و با اقتدار هميشگيش که با مهرباني آميخته بود ولي الان کمي نگراني هم تو نگاهش بود دستمو گرفت و خواست صحبت کنه که يهو به خودم اومدم ، من هنوز سلام نکرده بودم !
- سلام مامان مهري ... خوبين ؟
مامان مهري دستشو رو شونه ام گذاشت و منم کمي خم شدم ، بوسه اي رو پيشونيم زد و گفت :
- سلام دخترم ... تو خوبي ؟ !
سرمو انداختم پايين و حرفي نزدم . کيارش به مامان مهري کمک کرد بشينه .
نگاه کوتاهي به سياوش انداختم ، روي گونه ي سمت راستش کبودي نسبتا بزرگي بود ولي به جاي عصباني بودن سرشو انداخته بود پايين و ايستاده بود .
مامان مهري نگاهي پر از يرزنش به سياوش انداخت و رو به من گفت :
- من همين دوساعت پيش از طريق کيارش فهميدم که اين دو ماه آخر چه بلايي به سرت اومده ... ببخش دخترم مقصر اصلي من هستم که گذاشتم کار به اينجا برسه .
- اين چه حرفيه مامان مهري ؟ .... شما چه تقصيري دارين ؟ ...
- نه دخترم من مقصرم ... من نبايد تو رو تو دست نوه ام که پر از خشم و نفرته ول ميکردم ... راستش فکر نميکردم نوه اي که با کلي اعتقاد و محبت بزرگش کردم کردم زورشو به ضعيف تر از خودش نشون بده .
کتايون خانم که انگار حرفهاي مامان مهري بدجور آتيشش زده بودند با اعتراض گفت :
- مهري خانم همچين درباره پسرم حرف ميزنين که ....
حرفش با صداي بلند مامان مهري نصفه موند .
- تو ساکت کتايون .... دليل تمام بي غيرتي ها و وحشي کاري هاي سياوش تويي ! .... اين تويي که با حمايت هاي بيجات باعث شدي پسرت يه همچين آدمي بشه .... بجاي اينکه راه درست رو نشونش بدي پر به پرش دادي زندگي اين دختر رو نابود کنه .... ديگه نميخوام صداتو بشنوم ... اگر ميخواي اينجا بموني پس ديگه حرف نزن !
کتايون خانم به معناي واقعي کلمه خفه شد ، نفسشو به حرص بيرون داد و نشست رو مبل .
با تعجب نگاهي به سياوش انداختم ، انتظار داشتم حداقل صداي نفس هاي عصبيشو بشنوم ولي اون خيلي آروم ايستاده بود و با آرامش بهم نگاه ميکرد .
مامان نفس عميقي کشيد و گفت :
- من تا امروز نميدونستم که سياوش چه رفتاري داشته .... کاري هم که اين دو ماه کرده واقعا بيرحمانست .... من حق رو کامل به تو ميدم دخترم ... هر تصميمي که بگيري من حمايتت ميکنم .... اگر ميخواي جدا بشو ، من تضمين ميکنم که هيچ کس درسا رو از تو نميگيره !
سياوش متعجب سرشو بلند کرد و به مامان مهري نگاه کرد ولي مامان مهري به اقتدار نگاه خشمگينشو بهش دوخت .
اگر اين پيشنهاد دو ماه پيش بهم داده ميشد بدون حتي يک لحظه فکر کردم جدا ميشدم و با درسا ميرفتم ولي حالا بعد از زجر اين دو ماه نميتونم به اين راحتي از سياوش بگذرم . من بايد بمونم و نابودش کنم ، حالا که مامان مهري از همه چيز باخبر شده سياوش مجبور ميشه رفتارشو کنترل کنه و اين به نفعه منه . حالا مسئله بچه ي تو شکمم هم به کنار . آره من بايد بمونم ، نميتونم بعد از اين همه تحقير و زجر بزارم و برم تا سياوش راحت به زندگيش ادامه بده .
نفس عميقي مثل هميشه براي کمي آروم شدن کشيدم و گفتم :
- نه مامان مهري .... من ميمونم .
کيارش متعجب نگاهم کرد ولي من لبخند محوي بهش زدم . مامان مهري سرش رو تکون داد و گفت :
- باشه دخترم ... تصميم با خودته ... حالا که ميموني پس اينو مطمئن باش که من از امروز حواسم به زندگيتون و رفتارهاي سياوش هست .
- ممنونم !
نيم ساعت بعد همگي بعد از يه پذيرايي مختصر رفتند .





در رو بستم و برگشتم تو سالن و مشغول جمع کردن استکانها شدم ، سياوش ساکت رو مبل نشسته بود و خيره نگاهم ميکرد . دلم شور ميزد ولي سعي کردم بيتوجه باشم . احساس ميکردم رنگ نگاه سياوش درست از زماني که مامان مهري و کيارش و مادرش رفتند تغيير کرده ولي با خوشخيالي به خودم مي قبولاندم که خيلي حساس شدم .
لحظه اي داشتم وارد آشپزخانه ميشدم متوجه شدم سياوش به سمت کمد مخصوص نوشيدني هاش رفت . از خدا خواستم به خير بگذرونه و براي اينکه کمي از ترسم که داشت هر لحظه تو قلبم بيشتر ميشد کم خودمو مشغول کار کردم . به جاي ماشين ظرفشويي ظرفهاي توي سينک رو خودم شستم .
با سنگيني نگاه سياوش سرم رو برگردوندم ، نگاهش حالت خاصي داشت . نفرت بزرگي که هميشه تو نگاهش بود برگشته بود ، ديگه مطمئن شده بودم که آرامشي که از اول تو نگاهش بود آرامش قبل از طوفان بوده .
قلبم با سرعت تمام تو سينه ام ميزد . ميخواستم دلمو به حرفاي مامان مهري قرص کنم ولي نگاه پر از خشم و نفرت سياوش مانع حتي يه زره دلگرمي ميشد .
سياوش با چند قدم آروم بهم نزديک شد ، دستام ميلرزيد .... ترس خيلي سريع وجودمو پر کرد . براي خودم نميترسيدم ، براي بچه ام ميترسيدم .
سعي کردم به خودم مسلط باشم ، با چشم اطرافمو نگاه کردم ... چشمم به کارد ميوه خوري روي کانتر افتاد ، چيز خاصي نبود ولي براي دفاع خوب بود . آروم به طرف کانتر حرکت کردم ، سياوش با هر قدم يه قدم بهم نزديک ميشد .... مطمئن بودم که ميخواد يه بلايي سرم بياره .
رسيدم به کانتر دستمو آروم بردم پشتم و کمرمو چسبوندم به کانتر و کارد رو برداشتم و محکم تو دستم گرفتم . سياوش با فاصله خيلي کمي بهم ايستاد . حرفي نميزد فقط با خشم و نفرت زيادي نگاهم ميکرد .
تمام جرأتم رو جمع کردم و با صدايي محکم گفتم :
- سياوش برو کنار .... هر حرکتي بکني مامان مهري با خبر ميشه .... برو عقب و راحتم بزار !
سياوش دندون قروچه اي کرد و پوزخندي زد و گفت :
- مامان مهري ! .... من ديگه هيچ آبرويي پيشش ندارم .... به لطف تو و اون برادر بي همه چيزم مامان مهري ديگه تف هم تو صورتم نميندازه !
نميدونم با چه جرأتي ولي منم مثل خودش پوزخند زدم و گفتم :
- تقصير خودته .... ميخواستي فقط يه کم آدم باشي تا کار به اينجا نرسـ ...
سياوش نعره اي زد و دستش رفت بالا ، سريع دستمو از پشتم کمرم در اوردم و کارد رو کشيدم رو بازوش .
سياوش داد بلندي زد و بازوشو چسبيد . از فرصت استفاده کردم و از آشپزخانه دويدم بيرون . دم اتاقها بودم که موهام از پشت کشيده شد و با شدت به سمت مخلاف دويدنم پرت شدم .
انقدر حرکتش يکدفعه اي بود که فرصت هيچ عکس العملي نداشتم فقط لحظه ي آخر ناخودآگاه دستامو دراز کردم تا کمرم و شکمم با شدت کمتري بخوره زمين .
همين که افتادم سياوش با چشمهاي به خون نشسته در حالي که خون از بازوش جاري بود به طرفم حمله کرد ، ديگه نفهميدم چي شد ضربات پر نفرت سياوش يکي پس از ديگري روانه بدنم شد . پاهام تو شکمم جمع کردم و کمرمو چسبوندم به ستون و خودمو جمع کردم تا ضربه اي به شکمم و بچه ام نرسه .
سياوش بي رحمانه با مشت و لگد به جونم افتاد ، گاهي از ضربه هاش دستام شل ميشد ولي همچنان مصرانه مواظب شکمم بودم ولي لگد هاي پي در پي اش به پهلوم باعث شد زير دلم بدجور تير بکشه .
نميدونم چقدر زد ولي انقدري بود که من له شده گوشه اي بيافتم و اونم از خستگي نفس نفس بزنه . ديگه هيچي نميفهميدم ، غرق خون بودم و نميدونستم چقدر از خون مال منه و چقدرش مال بچه ي بخت برگشته ام .
سياوش با خستگي نگاهي به من انداخت ، نگاهش خالي بود ... انگار تمام نفرتشو خالي کرده بود .
دهن باز کردم تا بگم من باردار بودم ولي تنها چيزي که از دهنم خارج شد خون بود .
سياوش با سستي از جاش بلند شد و از خونه زد بيرون .
تمام بدنم به طرز فجيعي درد ميکرد ولي با يه احساسي بهم ميگفت بچه ام هنوز زنده است و نفرت پدرش اونو نکشته . به سختي تن له شده امو روي زمين کشيدم و به تلفن رسيدم ، انگشتهاي لرزان و خون آلودم روي شماره ها چرخيد و با تنها کسي که به فکرم ميرسيد تماس گرفتم ، کيارش !
هنوز بوق دوم نخورده کيارش جواب داد .
- بله !
بغضي که تو گلوم بود رو به زمت قورت دادم و گفتم :
- کيارش ... کمکم کن ... خواهش ميکنم ... دارم ميميرم .....
با هجوم خون به دهنم گوشي از دستم افتاد ولي صداي نگران کيارش رو ميشنيدم !
- الو ! ... ويدا چي شده ؟ ... حرف بزن دختر ... تو خوبي ؟ .... تحمل کن الان ميام !
چشمام روي هم افتاد و از حال رفتم .






با صداي زمزمه دعايي به هوش اومدم ، تا چند لحظه درک درستي از محيط اطرافم نداشتم ولي کم کم انگار ذهنم باز شد و اتفاقاتي که افتاده يادم اومد . با ترس خواستم دستمو رو شکمم بزارم تا از وجود اون توپ کوچولو زير دلم مطمئن بشم ولي متوجه شدم دست راستم تا آرنج تو گچه و به دست چپم هم سرم وصله .
- بيدار شدي مادر ..... الان ميگم پرستار بياد !
سرم رو برگردوندم که ديدم سودابه خانم سريع از اتاق خارج شد ، يه لحظه حس کردم بازم تو همون خونه ي کزايي هستم ولي با ديدن ديوار هاي سفيد و تخت بيمارستان آروم شدم .
چند لحظه بعد دکتر به همراه دو پرستار وارد اتاق شدند . پرستار ها سريع مشغول چک کردن علايم ام شدند ، دکتر که مرد ميانسالي بود دستشو رو پيشونيم گذاشت و کمي خم شد به طرفم و گفت :
- خانم صداي من رو ميشنوي ؟ .... ميتوني اسمتو بهم بگي ؟
به خاطر گردنبند طبي اي که به گردنم بسته بودند نميتونستم درست صحبت کنم ولي با لبهايي که به سختي از هم بازشون کردم زمزمه کردم :
- بچــ ... چه ام ... بچه ام .... زندست ؟
دکتر با لحن مطمئني گفت :
- بچه ات زندست نگران نباش .... بچه ي محکميه .... بهش فشار اومده ولي زندست .
احساس کردم تازه راه تنفسيم باز شد . خدايا شکرت ... بچه ام زندست !
دکتر يه سري سوال ديگه براي فهميدم ميزان هوشياريم ازم پرسيد و بعد از دادن دستورات لازم با پرستار ها خارج شد .
به محض خروج دکتر سودابه خانم اومد داخل و نشست رو صندلي کنار تخت .
- خدا رو شکر به هوش اومدي خانم جان ... خيلي برات دعا کردم .
توان حرف زدن نداشتم ، چشمامو رو هم گذاشتم و خيلي سريع به خواب رفتم .
اينبار با صداي صحبت کيارش بيدار شدم . کيارش که چشمهاي بازم رو ديد با لبخند نگاهم کرد و به تخت نزديک شد .
- ببخشيد بيدارت کردم .... خوبي ؟
لبهامو با زبانم تر کردم و گفتم :
- خوبم ممنون .
لبخندي زد و نشست رو صندلي و پرسيد :
- درد نداري ؟
- نه ! ... اونقدر نيست که اذيتم کنه ... کيارش .... ديشب چي شد ؟
نگاه کيارش يه لحظه نگران شد ، حتما فکر کرد دچار فراموشي شدم ، سريع گفتم :
- بعد از بيهوش شدن من چي شد ؟
نفس راحتي کشيد و گفت :
- تو فعلا استراحت کن .... بعد همه چيز رو برات تعريف ميکنم .... تو چهار روزه بيهوشي .
- کيارش خواهش ميکنم ... من بايد بدونم ....
مردد نگاهم کرد و گفت :
- وقتي رسيدم و وضعت رو ديدم نزديک بود سکته کنم ... تا چند لحظه فقط خشک شده نگاهت ميکردم .... اصلا مطمئن نبودم زنده هستي .... سريع به خودم اومدم و با اورژانس تماس گرفتم و سريع منتقلت کرديم بيمارستان .
کمي مکث کرد و گفت :
- ويدا چرا نگفته بودي بارداري ؟ .... ميدوني چه خطري از بيخ گوش بچه گذشته ؟
نگاهمو از صورتش گرفتم و با تلخي گفتم :
- اگه ميگفتم چي عوض ميشد ؟ ..... سياوش بهم حمله نميکرد ؟ ..... برعکس بيشتر ميزد تا بچمو بکشه ! .... من براي حفظ جون بچه ام چيزي نگفته بودم .
سرشو انداخت پايين و آروم گفت :
- اگه گفته بودي نميذاشتم تو اون خونه بموني !
نفس عميقي کشيدم و بعد از مکثي طولاني آروم گفتم :
- سياوش کجاست ؟
کيارش با تعجب نگاهم کرد و با حرص گفت :
- واسه چي ميپرسي ؟ .... اون الان جاييه که واقعا لياقتشو داره ... زندان !
با بهت گفتم :
- زندان ؟ ... سياوش الان تو زندانه !
صورتش از عصبانيت جمع شد و گفت :
- بله زندان ! .... اونشب به جز اورژانش با پليس هم تماس گرفتم .... درست زماني که پليس داشت صورت جلسه ميکرد و تو رو هم داشتند از خونه خارج ميکردند سياوش با حال خرابي برگشت و پليس هم دستگيرش کرد ... وقتي هم مامان مهري موضوع رو فهميد نذاشت هيچ کس براش سند بزاره و گفت بايد اونجا بمونه !
شايد درست نباشه ولي بعد از مدت ها احساس خوبي داشتم ... اين که سياوش تو زندانه و داره تقاص پس ميده آرومم ميکرد .
ديگه حرفي نزدم و سعي کردم استراحت کنم . يک ساعت بعدش دکتر زنان و زايمان اومد ويزيت و گفت که بچه سلامه ولي به رحم و جفت فشار زيادي وارد شده و فعلا بايد استراحت مطلق داشته باشم . گرچه با وجود اين آسيب رو بدنم مدتي رو نميتونم تکون بخورم .
فکرم به شدت مشغول شده بود ، مطمئنن همين که حالم بهتر بشه موضوع سياوش مياد وسط ! دلم ميخواد ازش شکايت بکنم و بزارم بره زندان ولي بايد عاقلانه برخورد کنم . من تا کي ميتونم سياوش رو تو زندان نگه دارم . بالاخره يه روز آزاد ميشه و مياد سراغم . اينجور کينه اش هم بيشتر ميشه و به راحتي از طريق بچه ام آزارم ميده .
يک هفته تمام فکر کردم و نهايتا به راه حلي مناسب رسيدم . امروز به خواهش من کيارش با مامان مهري تماس گرفت و مامان مهري تا نيم ساعت ديگه به ملاقاتم مياد البته به درخواست من همراه کتايون خانم !
کيارش هرچقد اصرار کرد چيزي درباره تصميمم بهش نگفتم و گفتم که در حضور مامان مهري همه چيز رو ميگم .

در اتاق زده شد و مامان مهري و کتايون خانم وارد شدن . مامان مهري مثل هميشه مهربون اول حالم رو پرسيد و نشست ، کتايون خانم هم که مثل برج زهرمار با فاصله از تخت ايستاد . انگار نه انگار که قراره تکليف پسرشو روشن کنم . سعي کردم خودمو آروم کنم ، برنامه ي خوبي دارم فقط کافيه يکم ديگه صبر کنم .
مامان مهري عصاشو تو دستش جا به جا کرد و گفت :
- خب ويدا جان مثل اينکه حالت به حد کافي بهتر شده و ميخواي تصميمتو درباره آينده خودت و وضعيت سياوش بگي .... از همين اول بگم که هر تصميمي که بگيري من پشتتم و به تصميمت احترام ميذارم .... سياوش عمل نابخشودني اي مرتکب شده و حالا هم بايد عواقبشو ببينه ... ازت ميخوام که بدون هيچ فکر و ترسي تصميم بگيري .... تصميمت هر چي که باشه من قبول دارم .
کتايون خانم با حرفاي مامان مهري پوزخند بيصدايي زد و با نفرت به من زل زد .
تا امروز تقدير و سياوش و مادرش هر جور خواستن بازيم دادن حالا نوبت منه که بازي زندگي رو دست بگيرم و اتفاقات رو رقم بزنم . نفس عميقي کشيدم و گفتم :
- خيلي ازتون ممنونم مامان مهري ... من تصميممو گرفتم .... من نميتونم از سياوش بگذرم .... کاري که باهام کرد نهايت نامردي بود .... اون داشت بچمونو با نفرت غير منطقيش ميکشت .... من هيچ اعتمادي بهش ندارم .... راستش رو بخوايت ميترسم از روزي که سياوش از طريق بچم اذيت کنه ، درست مثل کاري که در مورد درسا کرد و منو مجبور به پذيرش اين زندگي اجباري و پر درد کرد .
مامان مهري با تأسف سرشو تکون داد و دستم رو گرفت و گفت :
- ببخش دخترم .... من از خيلي چيز ها قافل شدم ... به عنوان بزرگتر وقتي باعث خونده شدن خطبه بينتون شدم بايد مواظي باقي مسائل هم ميبودم .... شرمنده ام ... فکر نميکردم نوه اي که از گوشت و خونمه ، تو خانواده ام و با تربيت خانواده ام بزرگ شده يه روزي دست به چنين کارهاي کريهي بزنه ! .... ولي امروز بهت قول ميدم چه زنده باشم چه مرده نميذارم سياوش درسا و بچتونو ازت بگيره !
- ممنونم مامان مهري ... حرف و قول شما براي من با ارزشترين چيه !
- لطف داري دخترم .... حالا تصميمت چيه ؟ ... چه خواسته اي داري ؟



سعي کردم به خودم مسلط باشم و محکم حرفمو بزنم .
- مامان مهري من خواسته ي غير منطقي اي ندارم .... سياوش هر چقدر هم که بد باشه من دلم نميخواد جاش تو زندگي بچه هام خالي بمونه .... همونطور که قبلا هم گفتم من جدا نميشم ولي ...
کيارش با عصبانيت حرفم رو قطع کرد و گفت :
- چي داري ميگي ويدا ؟ .... ميخواي بازم تو خونه اون نامرد بموني ؟
کتايون خانم با غضب به کيارش نگاه کرد ولي مامان مهري با خونسردي گفت :
- صبر کن کيارش ... بزار ببينم اين دختر چي ميخواد .
کيارش ساکت شد و به حرص به من زل زد . درکش ميکردم که پذيرش تصميم من خيلي سخته ولي مجبور بودم علارغم ميل باطنيم فعلا قانعش کنم که ميخوام زن سياوش باقي بمونم . براي گرفتن انتقامم بايد کنار سياوش ميموندم .
افکارمو جمع کردم و ادامه دادم :
- خواسته ي من حقمه ! ... من ميخوام يه زندگي طبيعي داشته باشم .... ميخوام آزاد باشم ، حق خودمو به عنوان زن سياوش ميخوام و يه مورد مهم ديگه !
کتايون خانم که ديگه کارد ميزدي خونش درنمي اومد با عصبانيت گفت :
- ديگه چي ميخواي ؟ .... نکنه جون پسرمو ؟ ...
مامان مهري اينبار با عصبانيت رو به کتايون خانم گفت :
- مگه بهت نگفته بودم حق هيچ حرفي نداري ؟ .... ساکت شو !
کتايون خانم با اينکه کاملا معلوم بود دوست داره يه جواب سفت و سخت به مامان مهري بده ولي دهنشو بست و ساکت ايستاد .
مامان مهري با جديت گفت :
- خواسته دومت چيه ؟
- من هضانت بچه امو با يه وکلات بلاعزل براي نگهداري از درسا ميخوام ... به علاوه سياوش بايد پيش تمام بزرگان فاميل قول بده که هيچ وقت تحت هيچ شرايطي بچه هامو ازم نگيره ... من در اينصورت رضايت ميدم و جدا هم نميشم .
سياوش خيلي به آبروي خودش تو خانواده اهميت ميده و اگر در حضوي بزرگان خانواده قول بده مطمئنن زير قولش نميزنه چون پاي آبروش در ميونه .
کيارش با بهت بهم نگاه ميکرد و باورش نميشد من با چنين شرايط راحتي حاظر به رضايت بشم ، يعني هر کسي بود باورش نميشد ولي من هدف داشتم ... هدفم انتقام بود و براي رسيدن به هدفم هر کاري ميکردم حتي زندگي در کنار سياوش .
مامان مهري سرشو آروم تکون داد و با اطمينان گفت :
- ويدا جان من قبلا هم گفتم ... من قول ميدم که سياوش هيچ وقت بچه ها رو اذت نگيره ولي حالا که چنين خواسته اي داري باشه من حمايتت ميکنم ... هضانت بچه ي تو راهيتون که با قانون درست ميشه و درباره درسا هم سياوش حتما قولي که ميخواي رو بهت ميده .
- ممنونم مامان مهري .
- خواهش ميکنم دخترم ... وظيفمه .
همه چيز سريعتر و آسونتر از چيزي که فکر ميکردم پيش رفت . سياوش خيلي سريع شرايطمو قبول کرد و درست پنج روز بعدش از طريق وکيل مامان مهري براي درسا و بچم بهم وکلات داد . خيالم ديگه راحت شده بود . بچه هام ديگه مال خودم هستند .
امروز بعد از دو هفته بستري شدن مرخص شدم . حال جسمانيم رو به بهبوده ، خطري بچمو تهديد نميکنه ولي دکتر گفته بهتره استراحتم زياد باشه ، به خواست مامان مهري تا کامل خوب شدنم قراره برم خونش . احساس خوبي دارم و ميدونم که در سايه حمايت مامان مهري اوضاع خيلي خوب خواهد بود .
سياوش سه روز پيش با رضايت من که توش هضانت بچه ام رو هم محض احتياط شرط کرده بودم آزاد شد و دو باري اومد بيمارستان ولي کيارش اجازه نداد بياد تو .
کيارش با اينکه مدام اينجاست و مواظبمه ولي دلخوري تو رفتارش موج ميزنه ، ميدونم که بابت تصميم احمقانه ام دلخوره ولي چاره اي نيست ، دلم ميخواد واقعيت رو بهش بگم ولي يه چيزي مانعم ميشه .
به کمک سودابه خانم لباسهامو عوض کرده بودم و آماده نشسته بودم . سودابه خانم به دستور مامان مهري قرار شد تا زماني که نياز به کمک دارم همراهم باشه .
تو افکار خودم بودم که کيارش وارد اتاق شد .
- آماده اي ؟ ... بريم ؟ ... داروهاتو هم گرفتم .
تشکر کردم و با کمک سودابه خانم از بيمارستان خارج شديم .

مامان مهري به مهربوني ازم استقبال کرد و من توي يکي از اتاقهاي طبقه پايين مستقر شدم . به محض اينکه نشستم رو تخت در باز شد و درسا دويد طرفم و خواست بپره تو بغلم که کيارش سريع گرفتش .
- آروم عمو جون ... تو نبايد بپري تو دل مامانت .
درسا اخمهاشو خيلي بامزه جمع کرد و گفت :
- چِه آ عمو ؟
کيارش نگاهي به من کرد ، لبخندي زد و با سر تاييد کردم . کيارش همونطور که درسا تو بغلش بود با فاصله نشست رو تخت ، دست درسا رو گرفت آروم گذاشت رو شکمم و گفت :
- چون يه ني ني خوشگل عين تو توي دل مامانته !
درسا گيج به کيارش نگاه کرد . خب انتظار زيادي هم بود که درسا درک کنه يه بچه تو شکممه و اون نبايد بخوره به شکمم . اون چرايي هم که پرسيد سوال هميشگيشه و اصلا شک دار بخواد جواب هر چرايي که ميپرسه رو بدونه .
درسا رو از کيارش گرفتم و آروم بغلش کردم ، يه احساس خيلي خوبي داشتم ، حالا که ميدونم درسا براي هميشه مال منه با يه جور دل امني خاصي بغلش ميکنم . ديگه نياز نيست هر باز بترسم که شايد اين آخرين باره که درسامو بغل ميکنم ، حسي که تمام اين يک سال و چند ماه داشتم .
با اينکه کيارش مدام با نگاهش هشدار ميداد به خودم فشار نيارم ولي دوست داشتم درسا رو محکم به خودم فشارش بدم تا مطمئن بشم که هيچ وقت از پيشم نميره .
چند دقيقه بعد کيارش با کلي ترفند درسا رو ازم دور کرد و منم دراز کشيدم .
من بايد خيلي زود سرپا بشم ، براي اينکه نقشه امو اجرا کنم بايد سلامتي کامل داشته باشم .
ناهار با اصرار سودابه خانم يه کم کباب خوردم .
- همين خانم جان ؟ ... اين که خيلي کمه !
براي دهمين بار بود که داشت اين جمله رو ميگفت ، دلم نمي اومد حرفشو زمين بندازم و نخورم ولي ديگه حالم داشت از غذا به هم ميخورد .
- سودابه خانم به خدا ديگه نميتونم ... حالم داره بد ميشه ... بزارين يه کم ديگه ميخورم .
- باشه مادر هر جور خودت ميدوني ... ولي تو الان بايد به جا دو نفر غذا بخوري نه که غذاي يه نفر رو هم نصفه بخوري !
- چشم ميخورم ولي بعد .
- باشه پس نخواب برم برات يکم آبيموه تازه بيارم ... ناهار که درست حسابي نخوردي لااقل آبميوه بخور خوبه !
و سيني غذا رو برداشت رفت بيرون . نفس راحتي کشيدم ، بوي گوشت حالمو بد ميکرد ولي به اجبار بايد ميخوردم . خودم ميدونستم که برام نيازه ولي خب ويار کار خودشو ميکنه .
به آرومي تو تخت سر خوردم و پشت به در دراز کشيدم و چشمامو بستم ، عجيب خوابم مي اومد .

ادامه دارد...
قسمت ششم
پاسخ
#5
قسمت ششم
- چشم ميخورم ولي بعد .
- باشه پس نخواب برم برات يکم آبيموه تازه بيارم ... ناهار که درست حسابي نخوردي لااقل آبميوه بخور خوبه !
و سيني غذا رو برداشت رفت بيرون . نفس راحتي کشيدم ، بوي گوشت حالمو بد ميکرد ولي به اجبار بايد ميخوردم . خودم ميدونستم که برام نيازه ولي خب ويار کار خودشو ميکنه .
به آرومي تو تخت سر خوردم و پشت به در دراز کشيدم و چشمامو بستم ، عجيب خوابم مي اومد .
هنوز چند لحظه نگذشته بود که در باز و بسته شد و چند ثانيه بعد صداي گذاشتم ليوان رو عسلي کنار تختم اومد و بعد دستي رو بازوم نشست .
چشمامو به هم فشار دادم و با ناله گفتم :
- به خدا نميتونم .... معدم جا نداره بخورم .
- خب الان نخور !
با شنيدن صداي سياوش ناخودآگاه سريع نشستم ولي زير دلم بدجور تير کشيد و باعث شد آخ نسبتأ بلندي بگم .

سياوش سريع شونمو گرفت و دوباره منو خوابوند و با لحني که باورش برام سخت بود گفت :
- آروم باش ويدا ... به خدا کاريت ندارم ... آروم باش عزيزم .
در حالي که صورتم هنوز از درد تير کشيدن دلم جمع شده بود نا باور بهش نگاه کردم .
اگر به سلام بودن عقل و گوش خودم شک داشتم قطعا فکر ميکردم اشتباه کردم .
با تعجب گفتم :
- عزيزم ! ؟
سياوش سرشو انداخت پايين و آروم گفت :
- حق داري ...
تلخي نفرتي که تو قلبم کاشته بود يکباره به زبونم ريخته شد و گفتم :
- بله که حق دارم ... چطور آدمي که بهم ميگفت من يه بدکاره ام ...
سياوش انگشتشو گذاشت رو لبهام و مانع ادامه حرف زدنم شد ، دستشو پس زدم و اينبار با لحني گزنده تر گفتم :
- مگه تو همون نيستي ؟ ... مگه تو هموني نيستي که اونشب انقدر منو زد که نزديک بود بچم بميره ؟



در کمال ناباوريم رد اشکي تو چشمهاي سياوش پيدا شد . زبونم بند اومد و ساکت شدم . من مثل اون نبودم که با ديدن اشک يه نفر ديگه حتي دشمنم تحت تأثير قرار نگيرم . من مثل اون نبودم که به راحتي با حرفم يکي رو آزار بدم و راحت از کنارش بگذرم کاري که سياوش تمام اين مدت کرده .
ساکت با اخم نگاهش کردم ، سکوتي چند دقيقه اي بينمون حکم فرما شد و در نهايت اين سياوش بود که سکوت رو شکست .
- ميدونم خيلي بهت بد کردم ... ولي ويدا الان يادآوري اتفاقات گذشته اول از همه به تو و بچمون صدمه ميزنه .
پوزخندي زدم و با همون لحن گزنده گفتم :
- هه ! بچمون .... چه واژه ي مسخره اي .... نه حضرت آقا اشتباه به عرضتون رسوندن .... بچه اي که تو شکممه فقط مال خودمه ... سهم تو فقط اون يه شب بود ... شبي که به زور و تهديد منو مجبور که همراهيت کردي .
بدون اينکه دست خودم باشه از ياداوري اون شب بعض کردم ، هنوز هم با ياداوري اون شب حس بدي پيدا ميکنم .
سياوش بي حرف تو چشمام خيره شد ، هيچ علاقه اي به خوندن نگاهش نداشتم بنابراين سرم رو برگردوندم و پشت بهش دوباره دراز کشيدم .
- من بايد استراحت کنم .... برو بيرون .
سياوش چند ثانيه مکث کرد و بعد بلند شد و از اتاق خارج شد . اشکهام رو صورتم روان شدند . خدايا من چکار کرده بودم که سرنوشتم اينطور نوشتي ؟ ... من که حتي دشمنم رو هم ناراحت نميکردم چرا بايد زندگي و تقدير کاري باهام بکنه که حالا تنها هدفم بشه گرفتن انتقام از کسي که پدر بچه هامه !
من با خودم عهد کرده بودم که محکم باشم ، تا امروز به عهدم وفا نکردم ولي بايد از اين به بعد محکم باشم . به دست اوردن بچه هام تازه اول کار بود .
انقدر به هدفم و انتقامي که ميخواستم بگيرم فکر کردم که نفهميدم کي خوابم برد .
دو روز از مرخص شدنم ميگذشت ، با کمک سودابه خانم دوش گرفته بودم و در حال خشک کردن موهام بودم که در باز شد و درسا با خنده در حالي که چند شاخه گل تو دستش بود دويد تو . سشوار رو خاموش کردم و رو ميز گذاشتم و دستامو براي در آغوش کشيدن درسا باز کردم .
درسا دويد طرفم و دستاشو دور گرنم حلقه کرد ، با احتياط بغلش کردم و رو پام نشوندمش و موهاشو بوسيدم .
- سلام دختر قشنگم ... کجا بودي تو ؟
درسا با خنده گلها رو داد دستم و صورتم رو بوسيد .
- به چه گلهاي قشنگي ... ممنون عزيزم .
- خانم خوشگله موقع دادن گلها چي بايد ميگفتي ؟
صداي کيارش بود که تازه وارد اتاق شده بود . درسا با گيجي به کيارش نگاه کرد . کيارش خنده اي کرد و اومد جلو درسا رو ازم گرفت و نشست رو تخت .
- تو باز نشستي رو پا مامانت ؟
درسا خنده ي قشنگي کرد و خوشو براي کيارش لوس کرد ، کيارش هم گونشو محکم بوسيد .
با لبخند بهشون نگاه کردم و گفتم :
- خب حالا جريا ن اين گلها چيه ؟
کيارش دستي به سر درسا کشيد و گفت :
- با درسا تو حياط بوديم که هي مامان مامان ميکرد منم گفتم بيا براي مادرت گل ببر .. البته بايد موقع دادنش هم ميگفت بفرماييد ولي خب ضريب هوشيش به باباش رفته و يادش نموند .
اخمي ظاهري کردم و گفتم :
- ا ! نگو کيارش ... بچم خيلي باهوشه !
کيارش چپ چپ نگاهم کرد و با لحن بامزه اي گفت :
- مادرش ازش تعريف نکنه کي بکنه ؟ .... دو دقيقه يه کلمه يادش نموند اونوقت تو ميگي باهوشه .
خنديدم و خواستم جوابشو بدم که در زده شد و خدمتکار مامان مهري مريم اومد تو .
- ببخشيد ويدا خانم ... يه آقايي اومدن با شما کار دارن .
با تعجب گفتم :
- با من ؟ ! ... خودشو معرفي نکرد ؟
- نه خانم فقط گفتن با همسر آقاي کيان ، خانم فرخ کار دارن !
کيارش درسا رو گذاشت رو زمين و رو به مريم گفت :
- درسا ببر تو اتاقش .
و رو به من گفت :
- ميخواي کمکت کنم بري بيرون .
- خواهش ميکنم اگه ميشه .... ببينم کيه که با من کار داره .
شالي رو سرم انداختم و اشارپم رو پيچيدم دورم و با کمک کيارش به طرف سالن نشيمن رفتم .
همين که وارد سالن شدم سياوش رو ديدم که داشت با اخم به فردي که روي مبل پشت به ورودي سالن نشسته بود نگاه ميکرد .
سياوش با ديدن من که با کمک کيارش داشتم راه ميرفتم بلند شد و اومد نزديک خواست دستمو بگيره که دستمو کشيدم و با کمک کيارش روي کاناپه نشستم و کيارش هم با حفظ فاصله نشست کنارم . سياوش چند لحظه مکث کرد و بعد نشست سر جاي قبليش .
تازه فرصت کردم به مردي که رو به روم نشسته بود . به شدت برام آشنا بود ، مغزم با آخرين سرعت خودش کار ميکرد تا به ياد بيارم مرد رو به روم کيه .
مرد که ديد با چشماهي ريز شده دارم نگاهش ميکنم گفت :
- سلام خانم فرخ ... منو يادتونه ؟
- چهره اتون برام خيلي آشناست ولي متأسفانه به ياد نميارم .
مرد لبخندي که به نظرم تلخ بود زد و گفت :
- من سامان هستم .... خواستگار زمان دانشجويي ديبا !
خواستگار ديبا ؟ ! ... آره تازه يادم اومد . ذهنم سريع برگشت به شش يا هفت سال پيش ، زماني که ديبا دانشجو بود و سامان بهش علاقه مند شده بود .
اون روزها من به خاطر تصادفي که کرده بودم تو خونه بستري بودم و از يه سال تحصيل عقب افتادم .
ذهنم رفت به روزي که ديبا با خوشحالي اومد اتاقم و بهم گفت پسري که مدت ها ازش خوشش مي اومده پا پيش گذاشته و خواستگاري کرده .
- واي ويدا باورت نميشه امروز کي منو دعوت کرد کافي شاپ .
من که هميشه نگران رفت و آمد ديبا بودم نا نگراني گفتم :
- کافي شاپ ؟ ... ديبا بعد تو هم باهاش رفتي ؟
ديبا مقنعه اشو از سرش در اورد و چهار زانو نشست رو تختم و با هيجان گفت :
- اگه بدوني کي بود بهم حق ميدي ...
منتظر نگاهش کردم که با يه لبخند شاد با ذوق گفت :
- سامان رفعتي .... باورت ميشه ويدا ... سامان امروز بهم گفت باهام کار خيلي مهمي داره و دعوتم کرد کافي شاپ ، بعد از يکم ناز باهاش رفتم .... بهم گفت ازم خوشش ياد و به علاقه مند شده و از اجازه خواست با خانواده جلو بياد تا بيشتر آشنا بشيم .
ديبا با اتمام حرفش با ذوق پريد و بدون توجه به پاي شکسته ام محکم بغلم کرد . براش خيلي خوشحال بودم ، ديبا مدتي بود که به يکي از پسره هاي همکلاسيش علاقه مند شده بود ولي غرورش و کلاس دخترانه اش باعث ميشد به پسره نزديک نشه ولي اونروز خود پسره اعتراف کرده بود که به ديبا علاقه داره .
همه چيز بينشون تا زماني که خانواده پسره در جريان قرار گرفتند خيلي خوب بود ، تقريبا هر روز بعد از دانشگاه با هم بيرون ميرفتند و به گفته ي ديبا در اکثر موارد هم با هم به تفاهم ميرسيدند ولي روزي که سامان به خانواده اش اطلاع داد همه چيز به هم خورد ، خانواده سامان به شدت مخلافت کردند و چند وقت بعد هم سامان به اجبار خانواده اش رفت خارج از کشور براي ادامه تحصيل .
تا يه مدت بعدش ديبا و سامان با هم ارتباط تلفني و اينترنتي داشتن ولي به يک باره ديبا از همه چيز دست کشيد و ارتباطشو با سامان قطع کرد .
از اون به بعد خودشو تو درسش غرق کرد و ديگه هيچ خبري از سامان نشد تا اينکه ديبا موقع کار با سياوش آشنا شد و ازدواج کرد و همه چيز فراموش شد .
با تکون نامحسوس کيارش به خودم اومدم ، نگاهي به سامان که با پسر جوان هفت سال پيش خيلي فرق ميکرد انداختم و گفتم :
- براي چي اومدي اينجا ؟ ... هر چي بين تو و ديبا بود با رفتنت و بعدش هم قطع شدن ارتباطتون تمام شد ... حالا براي چي اومدي اينجا !
ساماني نگاهي که به نظرم پر درد مي اومد بهم کرد و گفت :
- ارتباطمون به خاطر ديبا قطع شد ... علاقه اي که بينمون بود شايد از طرف ديبا تمام شد اونموقع ولي نه از طرف من .
- سامان با اين حرفا به چي ميخواي برسي ؟ .... حتما خبري داري که ديبا الان نزديک به دو ساله که فوت شده ... ديبا ديگه نيست ... اگر به فرض محال علاقه اي هم بود که من صد درصد ميدونم که همون موقع رفتنت تمام شده ! بوده، اون علاقه با مرگ ديبا به پايان رسيده .
سامان خيره بهم نگاه کرد و گفت :
- خيلي شبيه ديبا هستي ... احساس ميکنم خود ديبا الان رو به روم نشسته و با سرسختي هميشگيش داره جوابمو ميده .
يه لحظه يخ کردم ، اين داره چي ميگه ؟ ... درسته شباهت کامل من و ديبا غير قابل انکاره ... ما کاملا شکل هم بوديم ولي الان ... بهتر بود هر چه سريعتر به اين حرفاهاي الکيش پايان ميدادم .




قبل از اينکه حرفي بزنم سياوش با لحن نه چندان دوستانه اي گفت :
- اين خانم ديبا نيست ... ويداست زن من ! ... حرف اصليتو بزن وگرنه همين الان رفع زحمت کن .
سامان نگاهي به سياوش انداخت و با لحن خاصي انگار داره براي مخاطبي خاص غير از ما صحبت ميکنه گفت :
- سياوش کيان ... شوهر ديبا ... هموني که روز تصادف تا حد مرگ ترسونده بودش .... هموني که ميخواست ديبا رو به مرگ محکوم کنه ! ... ميخواست سنگسارش کنه ! ... هموني که باعث پريشون شدنش ، ترسيدن بيش از حدش شد و در نهايت باعث شد نتونه با اون حالش ماشينو کنترل کنه و اون تصادف لعنتي اتفاق افتاد و ديبا رو به کشتن داد ....
به سياوش که عصباني داشت نگاهش ميکرد خيره شد ، پوزخندي زد و گفت :
- تو هموني .... همون !
صورتم از اشکهام خيس شده بود ، يادآوري خاطرات مرگ ديبا و از همه مهتر عامل اون تصادف و مرگش قلبمو يک بار ديگه خون کرده و به در اورده بودند . سامان داشت حقيقت محضي که بود ... حقيقتي که منو نزديک به دو ساله داغون کرده رو يک بار ديگه با صداي بلند ميگفت .
با صدايي که از شدت بغض ميلرزيد گفتم :
- سامان چي ميخواي ؟ ... اومدي حقايق درد اور زندگيمو دوباره به يادم بياري ؟
سامان کمي مکث کرد و گفت :
- نه اومدن يه سري حقايق رو کنم ... ازتون ميخوام اول بزارين حرفامو بزنم بعد به فکر مجازاتم باشين .... گرچه من به اندازه کافي مجازات شدم .
منتظر بهش نگاه کردم ، سامان انگار داره افکارشو جمع و جور ميکنه چند لحظه اي فکر کرد و گفت :
- من عاشق ديبا بودم .... وقتي براي اولين بار بهش ابراز علاقه کردم از ته دلم درباره عشقم بهش گفتم .... تو اون زمان کوتاهي که با ديبا دوست بوديم بهترين دوران زندگيم بود .... ديبا نيمه گمشده و زن زندگي من بود و من باهاش احساس خوشبختي ميکردم .... ولي نشد ... قصر خوشبختيم وقتي خانواده ام از جريان باخبر شدن خراب شد ... با هزار جور تهديد و ترفند مجبورم کردن از کشور برم .... موقع رفتن به ديبا قول دادم که با دست پر برگردم و زندگي اي که آرزوشو داشتيم با هم بسازيم ... ديبا گفت منتظر ميمونه و من با اميد به روزي که دوباره بر ميگردم پيشش رفتم .
مکث کرد ، به نقطه اي خيره شده بود و لبخندي محو رو صورتش بود ... خاطات اون روزها براش شيرين بود . منتظر بهش نگاه ميکردم که ادامه داد .
- اوايل باهام ارتباط تلفني و اينترنتي داشت ولي يه دفعه اي به دلايلي ناشناخته گفت ديگه نميتونه صبر کنه و کشيد کنار .... داغون شدم ولي گفتم اشکلاي نداره ... ديبا چون دلتنگه اينجور ميکنه .... با يه مدرک حسابي و دست پر برميگردم و به دستش ميارم .... تمام تلاشم رو تو درسم کردم و بعد از دو سال و خرده اي با افتخار برگشتم ولي وقتي رفتم سراغ ديبا فهميدم که ديبا ازدواج کرده .... ديبا منتظر نمونده بود و ازدواج کرده بود .... نابود شدم ... تصميم گرفتم زندگي اي که به ناحق ازم گرفته بودن رو پس بگيرم ... ديبا رو پس بگيرم .
با اظراب نگاهش ميکردم ، يه جورايي از چيزي که ميخواست بگه هراس داشتم ، ميترسيدم زبان باز کنه حرفهايي بزنه که داغونترم کنه ، خواستم مخلافت کنم ... خواستم بگم ادامه نده ولي يه حسي مانعم شد ... يه چيزي درونم بهم ميگفت ساکت باشم و بزارم حقيقت رو بشه ... هرچند که شايد برام تلخ ميبود .
حالت سامان چندان عادي نبود ، احساس ميکردم يه مشکلي داره ... رنگ صورتش غير عادي پريده بود و لرزش محسوسي هم تو دستاش بود ولي با اين حال ادامه داد .
- رفتم سراغ ديبا ..... فهميدم با رييس کارخونه اي که توش کار ميکرده ازدواج کرده .... شوهرش خوب بود ولي ديبا براش لقمه ي بزرگي بود ... لقمه اي که از من دزديده شده بود .... يه مدت افتادم دنبال ديبا آمارشو در اوردم .... روابط اجتماعيش خيلي زياد بود ولي کج نميرفت ..... دوستاي زيادي داشت و زمان زيادي بهشون اختصاص ميداد ... حتي چند باري هم فهميدم تنهايي ميره پارتي ولي با اينحال خلاف نميکرد و منم نميتونستم اتويي ازش بگيرم جز اهميت زيادش به دوستهاش که ظاهرا زياد هم براي شوهر پر مشغله اش مهم نبود .... تا اينکه يه بار تو يه مهموني که طبق معمول ديبا رو زير نظر گرفته بودم متوجه شدم بيش از حد نوشيدني خورده و هوشياريشو از دست داده .... اين فرصتي بود که ميخواستم .... به يکي از بچه ها ي اونجا مقدار قابل توجهي پول دادم و فرستادمش پيش ديبا ... پسره بعد از اينکه مقدار زيادي نوشيدني به خورد ديبا داد و هوشياريشو کامل از بين برد ... ديبا رو برد تو تراس .. ديبا حالش زياد خوب نبود و هر کاري پسره ميکرد عکس العملي نشون نميداد .... تو چند تا موقعيت حساس که عمدأ ساخته شده بود ازشون عکس گرفتم و پسره رو رد کردم رفت بعد هم ديبا رو بردم خونه خودم .... اونشب تا صبح فقط داشتم نگاهش ميکردم .... ديبا واقعا زيبا بود .... با اينکه ميخواستم برش گردونم ولي نميخواستم تا وقتي شوهر داره بهش دست بزنم پس فقط بهش نگاه کردم .... به زني که عشق زندگيم بود .






با عصبانيت به طرف سامان حمله کردم ... حتي دردي که زير دلم پيچيد هم نتونست مانعم بشه .... چنگ زدم به پيرهنش و با گريه داد زدم ..
- اين عشق نبوده عوضي ... اين حس کثيف تو عشق نبوده .... چه بلايي سر خواهرم اوردي ؟ ... چکارش کردي آشغال !
حرفهاي سامان بدجور منو به هم ريخته بود ... به شدت گريه ميکردم . کيارش به سختي منو از سامان جدا کرد .
- آروم باش ويدا .... حالت داره بد ميشه ... ميخواي ببرمت تو اتاقت ؟
خودمو کمي از کيارش دور کردم و زل زدم به سامان گفتم :
- نه ... بايد بدونم چه اتفاقي افتاده ... ميخوام بدونم اين نامرد با ديبا ي من چکار کرده !
نگاهي به سياوش انداختم .... با چشمايي گرد شده خشک شده داشت به سامان نگاه ميکرد .
سامان سرشو انداخت پايين ادامه داد :
- روز بعدش که ديبا بيدار شد و ديد تو خونه ي منه شوکه شد .... بهش گفتم که از دست يه مرد نجاتش دادم و اوردمش خونه ام ... باور نکرد و بعد از کلي گريه و جيغ و داد رفت .... اين تازه اول ماجرا بود ... تقريبا يک ماه بعد عکس ها رو پرينت گرفتم و رفتم پيش ديبا ... خواستم کارمو شروع کنم ولي ديبا همون روز فهميده بود که بارداره ... داغون شدم ... دست نگاه داشتم تا اينکه بچش که يه دختر بود به دنيا اومد ... ديبا خيلي رود برگشت به زندگي عاديش ... ديگه وقتش بود .... رفتم پيشش و عکس ها رو نشون دادم و تهديدش کردم اگر برنگرده پيشم عکس ها رو ميرسونم دست شوهرش .... ديبا اولش کلي خواهش و التماس کرد که زندگيشو به هم نريزم ولي من تو خواسته ام مُصر بودم .... از اون روز هر وقت ميخواستم با تهديد با خودم همراهش ميکردم ولي رابطه امو باهاش نزديکتر نميکردم .... حتي يه بار مجبورش کردم باهام بياد دوبي ولي شوهرش اومد و برشگردوند و بعد از اون ديبا ديگه به حرفم گوش نکرد ....سه ماه تمام هر کاري کردم حتي يه قرار ملاقات هم نيومد تا اينکه با کمک يکي از دوست دخترام تو يکي از دورهمي ها مقدار قابل توجهي ديازپام به خورد ديبا دادم و بدون هيچ جاب توجهي در حالي که به خواب عميقي فرو رفته بود بردمش خونه ام .
هر سه وحشت زده به سامان نگاه ميکرديم ... هيچ کدوم توان هيچ حرکتي نداشتيم .
سامان حالش بد شده بود .... بدنش ميلرزيد و عرق کرده بود ، يه قرص از جيب کتش در اورد و بدون آب خوردش و چند لحظه بعد ادامه داد .
- آخرين تير براي به دست اوردن ديبا رو زدم .... لباسهاشو در اوردم و تو تخت خوابوندمش .... دوربين رو تنظيم کردم به طوري که صورتم معلوم نباشه چند تا عکس گرفتم .... وقتي هم روز بعد ديبا بيدار شد بهش گفتم با من بوده ... ديبا بعد از کلي گريه و نفرين از خونم با چشمهاي گريون رفت .... چند روز بعد عکس ها رو چاپ کردم و فرستام براي شوهرش .... فکر ميکردم شوهرش به خاطر آبروش بي سر و صدا طلاقش ميده ولي اينجور نشد ...
سامان در حالي که به گريه افتاده بود و تمام بدنش ميلرزيد به صحبتش ادامه داد :
- روزي که عکس ها رسيد دست شوهرش ديبا طرفهاي عصرش بهم زنگ زد ... گريه ميکرد و نفرينم ميکرد .... ميگفت شوهرش ميخواد سنگسارش کنه ... ترسيده بود سعي ميکردم آرومش کنم ولي ديبا وحشت زده بود و مدام داد ميزد و گريه ميکرد ... هر چي گفتم فراريش ميدم ... نجاتش ميدم انگار گوش نميکرد تا اينکه صداي وحشتناکي از اونطرف خط شنيدم و بعدش صداي جيغ ديبا و يه نفر ديگه و بعد هم ارتباط قطع شد .... هر چي تماس گرفتم دستگاه خاموش بود ... همون شب فهميدم که ديبا تصادف کرده و همراه مادرش که تو ماشين بود مرده .... سهم من شد شنيدن آخرين صداي زندگي عشق زنديگيم و صداي مرگش ..... ديبا رفت و منو با عذاب وجدان مرگش تنها گذاشت .
جيغ بلندي زدم و با گريه رو زمين افتادم ، ديباي من بي گناه بوده .... ديبا خيانت نکرده ...
- لعنت به تو سامان .... تو چکار کردي ؟
به شدت گريه ميکردم و داد ميزدم ... زجر مرگ ديبا و اين يک سال و خورده ي زندگيم جلو چشمم بود ... زجري که بيجهت بود .... مرگ ديبام .... مرگ خواهر بيگناهم که بيرحمانه به خاک و خون کشيده شد .... اسمش و آبروش به هيچ و پوچ به باد رفت .... زندگيش به خاطر يه دسيسه ي کثيف نابود شد . با تمام توانم داد زدم .
- خدايــــــــــــا ....
سياوش با چشمايي که کاسه ي خون بودند به طرف سامان حمله کرد . ديگه نميفهميدم چه اتفاقي داره مي افته ... من داشتم تو درد مرگ بيرحمانه خواهر بيگناهم و زجر هاي خودم .... زندگي هايي که تباه شد ميسوختم و گريه ميکردم ... سياوش به قصد کشت به جون سامان افتاده بود و کيارش هيچ جوره نميتونست مهارش کنه .
مامان مهري که با سر و صداي ما اومده بود پايين ترسيده به طرفم اومد و منو که رو زمين نشسته بودم و زجه ميزدم رو به آغوش کشيد . حالم اصلا خوب نبود و مدام جيغ ميزدم و ديبا رو صدا ميکردم تا اينکه بدنم سست شد و تو بغل مامان مهري از هوش رفتم .

با سوزش انژيوکت توي رگ دستم به هوش اومدم . چند لحظه گيج به اطرافم نگاه کردم . از ديوارهاي سفيد ، ملافه هاي سفيد و انژيوکتي که تو رگ دستم بود مطئمن شدم که تو بيمارستانم .
هر چي هوشيارتر ميشدم درد اتفاقاتي که افتاده بود رو بيشتر حس ميکردم . تک تک حرفهاي سامان انگار تو ذهنم تکرار ميشدند .
ضربه ي بدي بود ... من تاوان چي رو پس دادم ؟ ... دو سال به خاطر چي مثل يه برده زندگي کردم و تحقير هاي سياوش رو تحمل کردم ... به خاطر يه دسيسه ؟ ... يه حس کثيف که سامان بخاطرش زندگي ديبا رو نابود کرد ؟ ديباي من بيگناه به جرم ناکرده بدنام از اين دنيا رفت و من تقربيا دو سال تاوان جرمي که وجود نداشت رو دادم . اين انصاف نيست .. زجر دو ساله ام انصاف نسيت .... من همه چيزمو به خاطر هيچي از دست دادم .... زندگي و آينده ام نابود شد .
ديبا بي گناه بود ... ديباي عزيزم بيگناه به جرم سنگين خيانت کشته شد . طولي نکشيد که اشکهام رو صورتم روان شدند .
تو قلبم احساس سنگيني ميکردم ، زندگي ما به خاطر جرمي که اصلا وجود نداشت دستخوش تغييرات به اين سنگيني و تلخي شد .
در باز شد و مامان مهري اومد تو . با ديدن چشماي بازم و صورتم خيس از اشکم با دلسوزي بهم نزديک شد .
- خوبي ويدا جان ؟ ... دخترم انقدر خودتو اذيت نکن .
گريه ام شدت گرفت ، مگه ميشد اذيت نشد ؟ .... دو سال زجر و تحقير و مرگ غير منصفانه خواهرم مگه کم چيزي بود .
- مامان مهري نميتونم .... چرا همه چيز انقدر تلخه ؟
مامان مهري دستي به سرم کشيد و گفت :
- گريه نکن دخترم ... درکت ميکنم ... غم کمي رو دلت نيست ولي عزيزم مراقب خودت باش .... آروم باش دخترم .
سرمو تو بالش پنهان کردم و به گريه کردنم ادامه دادم ، مامان مهري از اتاق خارج شد و چند لحظه بعد همراه دکتر و يه پرستار اومد تو .
دکتر چارت رو نگاه کرد و گفت :
- خانم فرخ باز که به خودت فشار اوردي ... مگه نگفته بودم يه فشار کوچيک ميتونه خيلي خطرناک باشه !
- خانم دکتر وضعيت بچم چطوره ؟
با سرزنش نگاهم کرد و گفت :
- خدا رو شکر به خير گذشت ... بچه سلامه ولي تو وضعيت حساسيه .... بچه ي مقاوميه .... سعي کن بيشتر به خودت مسلط باشي ، فشار عصبي و استرس به بچت آسيب ميزنه ... حالا که خدا رحم کرده و بعد از اين اتفاقات بچت سلامه بيشتر مواظب باش !
- باشه ... سعي ميکنم .
چند تا چيز تو چارت يادداشت کرد و گفت :
- اگر تا فردا وضعيتت ثابت موند و مشکلي نبود مرخصت ميکنم ... اگر درد يا حتي يه تير کشيدن جزئي تو ناحيه شکم و زير رحم داشتي حتما اطلاع بده .
- حتما ! ... ممنون .
دکتر از اتاق خارج شد و من دوباره به فکر فرو رفتم . انقدر همه چيز برام غير منتظره و صد البته تلخ بود که به کل بچم رو فراموش کرده بودم . بچه اي که به لطف و رحمت خدا بهم هديه داده شده . بچه اي که من مادرش هستم ، بايد تمام سعيم رو بکنم تا اين تلخي ها به زندگي بچه هام راه پيدا نکنه .
ولي چه کنم که قبلم ديگه صاف نيست ... ناملايمت ها و تلخي هاي اين دو ساله ي زندگي و در آخر حقايق تلخي که سامان رو کرد ، دلچرکينم کردند ، حتي عشق به بچه هام هم نميتونه تلخي و نفرت انباشته شده تو قلبم رو کم کنه . حالا که واقعيت رو ميدونم تو تصميماتم مصر تر هستم .
سياوش ! آره به جز سامان سياوش هم بايد تاوان بده .... اون اگر ذره اي به زنش اعتماد داشت يا حداقل به ديبا فرصت توضيح ميداد شايد تقديرمون جور ديگه اي رقم ميخورد . همه حق دفاع دارن حالا هرچقدر هم جرم سنگين باشه ولي سياوش بدون هيچ فرصتي ديبا رو به مرگ محکوم کرد .
سوالهاي بي جواب زيادي تو ذهنم بود ... با اينکه از سامان بيزار بودم ولي بايد باهاش صحبت ميکردم . انقدر فکر کردم که کم کم چشمهام رو هم افتاد و به خواب رفتم .


با صداي صحبت کيارش و مامان مهري بيدار شدم . خواستم تکون بخورم که با شنيدن مکلامه اشون بي حرکت موندم .
- حال پسره چطوره ؟ .... يه وقت اتفاقي براش نيوفته و براي برادرت دردسر بشه !
- نه مامان دردسر نميشه ... پسره خودش ميدونه چکار کرده ... دردسر درست نميکنه ! .. حرفي هم بزنه با اون کاري که اون کرده حق رو به سياوش ميدن .
- با وکيل صحبت کردي ؟
- بله ... گفت پيگير ميشه .... بايد ببينيم ويدا چه تصميمي داره ... وکيلتون گفت ويدا هم جزو شاکي ها ست .
پس سياوش ميخواد شکايت کنه ! ... ميخواد مسبب تمام اين بدبختي ها رو تحويل بده !
تکوني خورد و چشمامو باز کردم ، کيارش با نگراني نگاهم کرد و گفت :
- خوبي ؟ ... درد داري ؟
آروم تو جام نشستم و گفتم :
- خوبم ... نگران نباش ، مشکلي ندارم .
چند لحظه مکث کردم و گفتم :
- کيارش يه خواهشي ازت دارم ... خواهش ميکنم کمک کن .
- چه خواهشي ؟ .... هر کاري از دستم بر بياد برات انجام ميدم .
- ممنونم ... من ميخوام سامان رو ببينم !
صورت کيارش در کسري از ثانيه پر از خشم شد و با عصبانيت گفت :
- چي ؟ ... اون پست فطرت رو براي چي ميخواي ببيني ؟
سعي کردم لحنم محکم ولي در عين حال قانع کننده باشه و گفتم :
- کيارش خواهش ميکنم .... من بايد با اون صحبت کنم ... بايد همه چيز رو بفهمم !
کيارش به تخت نزديک شد و در حالي که سعي ميکرد عصبانيتش رو کنترل کنه و با ملايمت صحبت کنه گفت :
- ديگه چي ميخواي بفهمي ويدا ؟ .... ميخواي بيشتر خودتو اذيت کني ؟ .... هر چي که بود رو اون گفته ... چرا ميخواي يه بار ديگه خودتو با ديدنش آشفته کني ؟
دستمو گذاشتم رو دست کيارش که کنارم روي تخت بود و گفتم :
- کيارش ازت خواهش کردم .... مطمئن باش خودمو کنترل ميکنم .
کيارش مردد نگاهم کرد که مامان مهري گفت :
- کيارش ببرش بزار باهاش صحبت کنه ... اينجور با سوال هايي که داره بيشتر فکر ميکنه و قصه ميخوره .
کيارش چند ثانيه اي متفکر بهم خيره شد ولي در نهايت گفت :
- باشه ميبرمت ببينيش ولي قول بده مواظب خودت باشي و به احساساتت مسلط باشي .
لبخند محوي زدم و با لحن اطمينان بخشي گفتم :
- قول ميدم ... مواظبم .
- خيلي خب هماهنگ ميکنم ميبرمت اتاقش .... به لطف کتک کاري سياوش تو همين بيمارستان بستريه .
ازش تشکر کردم و کيارش از اتاق خارج شد . مامان مهري کلي باهام صحبت کرد و سفارش کرد که آروم باشم . يک ساعت بعد ، بعد از هماهنگي با بيمارستان و مسئول پرونده ، چون سامان بازداشت و تحت مراقبت پليس بود با کمک کيارش به اتاق سامان رفتم .
وضعيت سامان واقعا بد بود ، علاوه بر آسيب هايي تو دعوا با سياوش ديده بود مريضي خودش هم زجرش ميداد .
کيارش ويلچيرمو به تخت نزديک کرد و آروم گفت :
- ويدا من همينجا ميمونم ....
- ممنونم کيارش ... خيلي بهم لطف داري .
کيارش دستي به شونه ام زد و رفت کنار در ايستاد . نگاهر به سامان کردم ، شايد اگر هر کس ديگري رو تو اون وضعيت ميديدم دلم ميسوخت ولي کوچکترن دلسوزي اي نسبت به سامان حس نميکردم .
سامان با چشمهايي که به زور باز نگهشون داشته بود بهم خيره شد ، آروم دستشو برد بالا و ماسک اکسيژنشو در اورد .
- منتظرت بودم ... ميدونستم مياي ... منتظر بودم که براي بازخواست بياي .
با خونسردي و نگاهي پر نفرت مثل خودش بهش خيره شدم و گفتم :
- خوبه که ميدوني براي چي اومدم .... ديگه لازم نيست به خودم زحمت بدم و ازت سوال کنم .... ظاهرا ميدوني دنبال چه جوابهايي هستم .
نفس نيمه عميق و لرزاني کشيد و با لحني غمگين گفت :
- من فقط عشقمو ميخواستم ... ديبامو ميخواستم .... ولي نفهميدم کي عشقم تغيير کرد و اعمالم شوم شد .... من ديبا رو دوست داشتم ولي زمونه ازم گرفتش ... من باعث مرگ عزيزترنم شدم .... من با کارهام ناخواسته اونو به دستان سرد خاک تقديم کردم .... وقتي ديبا رفت کاملا نابود شدم .... زندگي ديگه برام مهم نبود .... من باعث مرگ کسي شده بودم که معني زندگيم بود .... مشکل رواني پيدا کردم .... ديگه هيچ چيز برام مهم نبود ... زدم به تبل بي آري و هر کاري دلم خواست کردم ... دوستي با دختر ها ... مهموني هاي آنچناني ... مشروبات الکلي و حتي يه دوره روانگران .... شدم يه الواط به تمام معنا ... از خودم داشتم انتقام ميگرفتم .... زماني به خودم اومدم که مادرم از قصه ي من سکته کرد و مرد ولي قبل مردن ازم قول گرفت که زندگيمو درست کنم ... ازم قول گرفت تا جبران نامردي اي که کرده ام رو بکنم .... وقتي سراغتونو گرفتم فهميدم زن شوهر خواهرت شدي .... با خودم فکر کردم شماها زنديگتونو ساختين ديگه چرا يه بار ديگه زندگيتونو به هم بريزم ... همونموقع ها فهميدم الواطي هام کار دستم داده .
با لبخندي تلخ بهم نگاه کرد و گفت :
- من ايدز دارم ... ايدز و بيماري روانيم دارن از بين ميبرنم .
پوزخندي زدم و خونسرد گفت :
- خودکرده رو تدبيرو نيست سامان !
سرشو تکون داد و ادامه داد .
- دور را دور شاهد زندگي به ظاهر آرومتون بودم و منتظر روز مرگم که فهميدم زندگي تو فقط در ظاهر آرومه ... از درون يه فاجعه است ... شبي که جسم غرق در خونت رو رسوندن بيمارستان با فاصله دنبالتون اومدم ... فهميدم که سياوش کيان اون بلا رو به سرت اورده ... با کمي جستجو متوجه شدم که سياوش از روزي که وارد خونش شدي زجرت داده ... صبر کردم مرخص بشي و اومدم سراغت و همه چيزو گفتم .... ميدونم خواستم خيلي بزرگه ولي ويدا خواهش ميکنم حلالم کن ... تو اين ماجرا تو بيشترين ضربه رو ديدي ... منو ببخش ... بزار با بار گناهان کمتري از اين دنيا برم ... من دارم تاوان کاري که کردم رو بس ميدم ... خواهش ميکنم حلالم کن ويدا !
خيره نگاهش کردم ... به مردي که مسبب نابودي زندگي من ، ديبا ، سياوش و کسان ديگري بود . انگار قلبم از سنگ شده بود .... انقدر زجر کشيده بودم که جايي براي دلرحمي باقي نمونده بود .
با خونسردي گفتم :
- خودت ميتوني خودتو ببخشي که حالا انتظار داري من ببخشمت ؟
با عجز بهم نگاه کرد و گفت :
- حق داري ولي تو مثل من نيستي ...
پوزخندي زدم و گفتم :
- آره مثل تو نبودم و نيستم ولي به خاطر امثال تو عوض شدم .... من نميبخشمت ... بببين اگر تونستي از خدا بخواد تو رو ببخشه ... من ازت نميگذرم .... اميدوارم زير بار گناهات له بشي .
سرم رو برگردوندم و رو به کيارش گفتم :
- خواهش ميکنم منو از اينجا ببر ... ديگه تحمل ديدنشو ندارم .
لحظه اي که داشتيم از اتاق خارج ميشديم صداي ضعيف سامان رو شنيدم که گفت :
- اگر يه روز تونستي حلالم کن .
بدون اينکه حتي نگاهش کنم از اتاق خارج شديم . کيارش منو به اتاقم برگردوند و من بي حرف دراز کشيدم .


دلم نا آروم بود ، با اينکه قول داده بودم آروم باشم ولي الان دلم ميخواست بزنم زير گريه و گلايه کنم ، از بي رحمي روزگار ... از پستي کسايي که خودشونو انسان ميدونن اما اعمالي مرتکب ميشن که از در شأن يه انسان نيست ! ... ولي خودمو کنترل ميکردم . گريه بيش از حد منو ضعيف ميکنه . گريه نفرت درونمو کم ميکنه و منو از اهدافم باز ميداره ... من بايد محکم باشم چيزي که تا به امروز هميشه به خودم گفتم ولي هيج وقت عملي نشد !
همه چيز خيلي سريع و راحت پيش رفت ، وکيل مامان مهري به وکلات از من و سياوش عليه سامان تشکيل پرونده داد و سامان هم تو اولين بازجوييش همه چيز رو اعتراف کرد کاري که ازش بعيد بود ! حتي مريض بودنش هم مانع نشد تا از جرم بزرگي که کرده بود بگذريم .
وضعيت من دو روز بعد از صحبت با سامان ثابت شد و من مرخص شدم . با اينکه موقع صحبت با سامان فقط شنونده بودم و هيچ سوالي نپرسيدم ولي ديگه دلم نميخواست بيش از اين بدونم ، هر چي که نياز بود رو ميدونستم و همينقدر براي پيش رفتن کافي بود .
امروز بعد از تقريبا دو هفته استراحت کامل سرپا شدم و تصميم دارم برم بيرون . ديشب در اين باره به کيارش خبر دادم ... اول سعي کرد قانعم کنه بيشتر استراحت کنم ولي قبول نکردم حالم کاملا خوب شده و حالا وقت عمله .
کيارش ! با يادآوريش لبخندي از ته دل روي لبم نشست ... چقدر اين مرد آقاست .... در همه حال کنارمه و حمايتم ميکنه ... چقدر ازش ممنونم ... از ته دل ميخوام روزي بتونم محبتهاشو جبران کنم .
بعد از صبحانه کمي رفتم پيش درسا و باهاش بازي کردم و بعد شروع کردم آماده شدن . بيچاره بچم اين مدت که همه درگير بودند بهش خيلي کم توجهي شده .
بعد از مدت ها بيرون نرفتن از خونه براي لباسهام وسواس به خرج دادم ، يه شلوار جين مشکي با مانتو و شال خاکستري پوشيدم ، کمي پنکک و رژگونه به صورت رنگ پريده ام زدم و کارمو با استفاده از رژ لب و مداد چشم تمام کردم .
کيفم رو برداشتم و بعد از خداحافظي با مامان مهري از خونه خارج شدم . دم در با کيارش که تازه به خونه برگشته بود رو به رو شدم .
کيارش با ديدنم تو تيپ بيرون ابروهاشو انداخت بالا و با لحن جالبي گفت :
- به به خانم ... کجا تشريف ميبرين اينطور آراسته ؟
لبخندي زدم و گفتم :
- با اجازه دارم ميرم ديدن يه دوست قديمي !
سرشو کمي خم کرد و با شوخ طبعي ذاتيش گفت :
- اختيار داري اجازه کل خاندان هم دست شماست !
لبهام به خنده باز شد و خنديدم ، کيارش هم با ديدن لبخندم بعد از همه مدت خوشحال نگاهم کرد و گفت :
- خب حالا چطور ميخواي بري ؟
- ميرم سر خيابان ماشين ميگيرم .
دستشو اورد بالا رو سويچشو گرفت طرفم :
- بفرما با ماشين برو ... البته اگر رانندگي بهت استرس نميده !
سوييچ رو ازش گرفتم و گفتم :
- خيلي ممنونم ، نه استرس نميده نگران نباش .
و بعد از خداحافظي از خونه خارج شدم . سوار ماشين کيارش شدم و به سمت مقصدم راه افتادم .
بيست دقيقه اي ميشد که نزديک خونه ي مورد نظرم منتظر بودم .... در دل دعا ميکردم که از اينجا نرفته باشن که در باز شد و بنز مشکي رنگ آشنايي خارج شد .
دلهره عجبيبي گرفته بودم ، به آرومي استارت زدم و دنده رو عوض کردم و آماده حرکت شدم ، تصميم داشتم تا زماني که از ماشين پياده ميشه دنبالش برم .
ماشين چند متر جلومتر ترمز کرد و اون از ماشين پياده شد و به طرف صندوق عقب رفت ، فرصتي که ميخواستم به دست اومده بود ، ماشين رو خاموش کردم و پياده شدم . قلبم با سرعت هر چه تمام تر تو سينه ام ميتپيد . دستي به لباسام کشيدم و به طرف بنز مشکي رنگ رفتم .
چند قدم مونده به ماشين متوقف شدم ، هنوز تو صندوق عقب دنبال چيزي ميگشت ، نفس عميقي کشيدم و صبر کردم . چند لحظه بعد با پوشه اي تو دستش به طرف در راننده رفت .


چند قدم بهش نزديک شدم و صداش زدم .
- مهرداد !
با شنيدن صدام چند لحظه بي حرکت موند و بعد آروم برگشت . نگاهش که بهم افتاد با ناباوري فقط اسممو صدا کرد .
- ويدا !
لبخندي محو بهش زدم ، ناباور داشت نگاهم ميکرد ، حق داشت ... من خيلي تغيير کرده بودم .
- سلام مهرداد ... ميتونيم با هم صحبت کنيم ... خواهش ميکنم .
به خودش اومد و گفت :
- آره ... چرا که نه .... بيا بريم تو .
- مزاحمت نيستم ؟
- اين چه حرفيه ... بفرما تو .... من يه لحظه ماشينو پارک کنم .
صبر کردم تا ماشين رو پارک کنه و با هم وارد خونه شديم . خونه اي که يه روزي قرار بود مال من باشه ولي تقديرم جور ديگه اي رقم خورد .
در ورودي خونه رو باز کرد و کناري ايستاد . با لبخند وارد شدم . به محض وارد شدنم يه خانم جوون شيک پوش از پله ها اومد پايين . با ديدنم با تعجب بهم نگاه کرد . سلام کردم که با تعجب جوابم رو داد و رو به مهرداد که پشت سرم ايستاده بود گفت :
- مهرداد معرفي نميکني ؟
مهرداد جلوتر رفت و کنار اون خانم ايستاد و با اشاره به من گفت :
- عزيزم ايشون ويدا هستن .
و رو به من گفت :
- ويدا جان ايشون هم سمانه همسرم .
با شنيدن لفظ همسرم يه لبخند عميق اومد رو لبم ، با خوشرويي جلو رفتم و با سمانه روبوسي کردم . اون لحظه فقط خدا ميدونست چقدر از اينکه ميديدم مهرداد شريک زندگيشو پيدا کرده و زنديگشو درست کرده خوشحال بودم .
- خيلي از ديدنت خوشحالم سمانه جان .
اونم با خوشرويي جوابم رو داد .
- منم همينطور ويدا جان .... خيلي دوست داشتم ببينمت .
- لطف داري عزيزم .... واقعا از اينکه ميبينم مهرداد همسر به اين خوبي داره خوشحالم .
با راهنمايي سمانه به طرف نشيمن رفتيم و نشستيم . بعد از پذيرايي سمانه با يه ببخشيد از سالن خارج شد . واقعا دختر فهميده اي بود ، هر کسي جاي اون بود همون بدو ورود سوال پيچ ميکرد که چرا شوهرش چند دقيقه بعد از رفتن با يه خانم برگشته .
با رفتن سمانه نگاهي با مهرداد که نسبت به دو سال پيش جا افتاده تر شده بود کردم و گفتم :
- خانمت زن خيلي خوبي به نظر مياد ... خيلي خوشحالم که نيمه ي گم شده ات رو پيدا کردي .
مهرداد لبخندي زد و با لحني که علاقه به سمانه ازش ميباريد گفت :
- سمانه واقعا خانم و خوبه .... زماني که بيشتر از همه نياز به همصحبت و همدم داشتم وارد زندگيم شد و علاقه امو به خودش جلب کرد .
چند لحظه سکوت کرد و گفت :
- تو چي ويدا ؟ .... تو خوشبختي ؟
نگاهي پر از حرف بهش انداختم و سکوت کردم .
- ويدا زندگي تو چطوره .... ببخش انقدر رک حرفمو ميزنم ولي چرا اينقدر تغيير کردي ... با ويدايي که من ميشناختم خيلي فرق داري ... اگر هنوز بهم اعتماد داري بگو چي بهت گذشته ؟
لبخندي تلخ بهش زدم و زبان باز کردم و تمام دردهاي دو ساله ام رو گفتم ، تمام تحقير ها و زجر هايي که کشيده بودم رو براي کسي که يه روزي قرار بود همراه زندگيم باشه ولي امروز برام شده بود که دوست خيلي خوب گفتم و در آخر حقيقتي که سامان دو هفته پيش رو کرد رو گفتم . احتياج داشتم که به يکي .. يه دوست خوب ... کسي که بهش اعتماد دارم ... حرفامو بزنم ... همه چيز رو بگم تا تحمل کردن برام آسونتر بشه .
- مهرداد کمکم ميکني انتقاممو بگيرم ... کمکم ميکني انتقام تمام زجر هايي که کشيدم ... آينده اي که تباه شد رو بگيرم .
مهرداد که مبهوت بهم نگاه ميکرد گفت :
- ويدا اصلا نميدونم چي بگم .... اصلا فکرشو نميکردم همه چيز تا اين حد وخيم باشه .... باورم نميشه که همه چيز به خاطر يه توطعه ي کثيف نابود شده باشه ... اون پسره ، سامان الان کجاست ؟
- زندانه ! ... ازش شکايت کرديم و خودش هم همون اول کاري به همه چيز اعتراف کرد .... مهرداد سامان تاوان کارشو از طريق قانون پس ميده ولي براي گرفتن تاوان زجر اين دو سال خودم بايد اقدام کنم .
نگران نگاهم کرد و گفت :
- چکار ميخواي بکني ويدا ؟ .... هر کاري بخواي بکني من کمکت ميکنم ولي اميدوارم کاري نکني که يه بار ديگه به خودت ضربه بزني .
نفس عميقي کشيدم و گفتم :
- من ديگه جايي براي داغون شدن ندارم .... چيزي هم ندارم که بخوان ازم بگيرن .... بچه ام با وکلات بلاعزلي که سياوش داده مال خودمه .... درسا هم وکيل دنبال کارهاي قانونيشه که به عنوان همسر سياوش و يا هر راه ديگه اي حضانت درسا با رضايت کامل سياوش بهم داده بشه .
- خوشحالم که خيالت از بابت بچه هات راحته .... خب حالا نقشه ات چيه ؟ !

نفسي تازه کردم و گفتم :
- ميخوام با ارزشترينهاشونو ازشون بگيرم و نابودشون کنم ... همونطور که با ارزشترنهامو ازم گرفتن و نابودم کردن .... ميخوام سياوش همونطور که تو اين دو سال حقيرم کرد حقير بشه .
مهرداد با شک بهم نگاه کرد و آروم گفت :
- ويدا داري نگرانم ميکني .... منظورت چيه ؟ ... چکار ميخواي بکني ؟
- براي سياوش و مادرش هيچ چيز به اندازه ابرو و اعتبارشون مهم نيست ... ميخوام از اين طريق نابودشون کنم ... ميخوام اعتبار و آبروشونو بگيرم ... اعتبار خانواده کيان دارايي و کارخونه اشونه !
مهرداد دستي تو موهاش کشيد و گفت :
- آروم باش ويدا .... تو داري درباره يه کارخونه ي بزرگ که اسم و اعتبار چندين و چند ساله حرف ميزني .... داري درباره ابروي يه خانواده حرف ميزني ... نميشه به اين راحتي چنين چيزاهايي رو از بين برد .
بعضي که تو گلوم بود شکست و با صدايي که ميلرزيد گفتم :
- چرا نشه ؟ ... چطور اونا همه چيز منو نابود کردند .... آبروي من ارزشي نداشت ؟ .... ابرو ديبا چي ؟ .... مهرداد من خيلي تنهام ... من فقط از تو ميتونم خواهش کنم کمکم کني ... اگر تو هم ردم کني ...
سرمو انداختم پايين و زدم زير گريه ، تمامي فشاري که اين مدت ديده بودم حالا به اوج خودش رسيده بود و يک بار ديگه مقاومتم رو شکسته بود .
- ما کمکت ميکنيم !
با شنيدن صداي سمانه با تعجب سرمو بلند کردم . سمانه رو ديدم که با يه تلفن تو دستش کنار ورودي سالن ايستاده بود .
- چي ميگي سمانه ؟
سمانه بدون توجه به تعجب مهرداد اومد جلو و کنار من نشست و گفت :
- ببخش ويدا جان نميخواستم به حرفهات گوش بدم ... اومدم پايين تا به مهرداد خبر بدم دوستش تماس گرفته که ناخواسته صداتو شنيدم ... انقدر خشم و غم تو حرفات بود که ناخوداگاه صبر کردم تا حرفت تموم بشه .
دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم :
- اشکلا نداره عزيزم .... زندگي من چيزي نيست که بخوام مخفيش کنم .
سمانه دستمالي از جعبه روي ميز برداشت در حالي که صورتم رو پاک ميکرد با مهرباني گفت :
- گريه نکن ويدا جان .... من و مهرداد هر کمکمي از دستمون بر بياد دريغ نميکنيم .
مهرداد به جلو خم شد و با تعجب گفت :
- سمانه چي داري ميگي ؟ .... کاري که ويدا ميخواد بکنه غير ممکنه !
سمانه با خونسردي گفت :
- مهرداد تو نميتوني وضعيت ويدا رو درک کني ... حتي من هم که همجنسش هستم هم نميتونم کامل درکش کنم ... من از تمام ماجرا خبر ندارم ولي همينقدر هم که شنيدم کافيه تا پي به دردي که ويدا کشيده ببرم .... من يه زنم و خوب ميدونم وقتي چيزي باعث تحقير يه زن ميشه چه بلايي سر روح و روانش مياره .... غم تو صداي ويدا رو من به خوبي ميتونم درک کنم .... کاري که ويدا ميخواد بکنه به هيچ وجه هم غير ممکن نيست .... حقه !
مهرداد کمي مردد نگاهم کرد ولي در نهايت طبق قولي که داده بود گفت کمکم ميکنه . واقعا از سمانه ممنون بودم ، اين دختر واقعا به دل مينشست . بعد از مدتها احساس داشتن کسي که درکم کنه رو داشتم . تنهايي اي که بعد از مرگ ديبا به سراغم اومده بود حالا با همين يک ديدار با سمانه احساس ميکردم از بين رفته . چقدر خوشحال بودم که زني مثل سمانه شريک زندگي مهرداد شده . حالا ميبينم که ناملايمت هاي تقدير انقدر هم بي حکمت نيست ، من بايد ميرفتم تا زني مثل سمانه پا به زندگي مهرداد بزاره و امروز بشه کسي که بهم کمک ميکنه .
مهرداد با يه ببخشيد رفت بالا تا با دوستش تماس بگيره . سمانه شربتي که روي ميز بود رو به دستم داد و گفت :
- اينو بخور ويدا جان رنگت يکم پريده .
تشکر کردم و مقداري از شربت خوردم . نگاهي به سمانه کردم . زن زيباييه ، موهاي خرمايي رنگ پر و خوش حالت که آزادانه دورش ريخته شده و صورت سفيدشو قاب گرفته . چشمايي قهوه اي کشيده که من جز همدردري و مهرباني و خوبي چيزي درش نديدم و بيني و لبهايي ميزون که به صورت کشيده اش خيلي مي اومدن و در آخر لبخند دوستان اي که رو لبهاش بود و احساس خوبي به آدم مي داد . سوالي تو ذهنم شکل گرفته بود ، کمک کردن به من اونم بدون هيچ آشنايي قبلي برام جاي سوال باقي ميگذاشت . نميدونستم سمانه خبر داره من کي هستم ؟ ... از يه طرف يه يه لحظه ترسيدم بگم که کي هستم و سمانه از کمک کردن بهم منصرف بشه ، در اون صورت احتمالش کمه که مهرداد بر خلاف خواسته زنش بهم کمک کنه ولي از طرفي هم اصلا دوست نداشتم در مقابل رفتار خوب سمانه پنهانکاري کنم و کارمو با نگفتن حقيقت درباره خودم پيش ببرم . من ميخواستم عدالتي که درباره خودم له شده بود رو برقرار کنم پس نبايد تو اولين قدم ناعادلانه رفتار ميکردم . ليوان شربت رو روي ميز گذاشتم و گفتم : - سمانه جان ببخشيد يه سوالي داشتم ... - بفرما عزيزم ... اگر بتونم حتما جواب ميدم . - سمانه جان تو ميدوني من کي هستم ؟ سمانه لبخندي زد و به پشتي مبل تکيه داد و گفت : - نگران نباش عزيزم ... من ميدونم تو نامزد سابق مهرداد هستي . انقدر مهرداد رو ميشناسم که حالا با حضورت اينجا دلنگران نباشم .... من آدم شناس خوبي هستم ... جنس تو طوري نيست که نگرانم کنه . لبخندي متقابلا بهش زدم و گفتم : - لطف داري عزيزم ... مهرداد الان فقط برام يه دوسته ... يه دوست خوب ... يه برادر . تنها کسي که من ميتونم ازش کمک بخوام . چند دقيقه اي با سمانه صحبت کرديم تا اينکه مهرداد برگشت و گفت که بايد بره و بعد از عذرخواهي از خونه خارج شد . بعد از رفتن مهرداد انگار جو بين من و سمانه با اينکه اولين ديدارمون بود صميميتر شد و باعث شد همه چيز رو براي تعريف کنم . سمانه گفت که ليسانس مديريت صنعتي داره و اين خيلي ميتونست کمک کنه . دو ساعتي صحبت کرديم و من خيلي آرومتر شدم ، با پيشنهاد سمانه قرار شد حسابي فکر کنيم تا قدمهامون سنجيده باشه . نزديک ظهر بود که دعوت سمانه براي ناهار رو به خاطر تنهايي درسا رد کردم و برگشتم خونه مامان مهري . همين وارد خونه شدم با سياوش رو به رو شدم . تو نشيمن نشسته بود و داشت با مامان مهري صحبت ميکرد . يه لحظه احساس سرما کردم ، نميدونستم حالا که همه چيز معلوم شده برخورد بينمون چي ميشه . مامان مهري با ديدنم با خوشرويي هميشگيش گفت : - سلام ويدا جان ... بيا بشين دخترم ... خوب موقعي اومدي . به خودم اومدم و سريع گفتم : - واي ببخشيد مامان .. سلام ... يه لحظه حواسم پرت شد . - اشکلا نداره دخترم ... خودم متوجه حالتت شدم ... بيا بشين که باهات کار دارم . به آرومي جلو رفتم و بدون نگاه کردن به سياوش که حالا سرشو انداخته بود پايين رو مبل روبه روييش نشستم . - ويدا جان سياوش ميخواد باهات صحبت کنه .... ميدونم که ازش زخم خورده اي ولي خواهش ميکنم که فرصت صحبت بهش بده . سعي کردم تمام حسهاي بدي که داشتم رو عقب بزنم . - من حرفي ندارم مامان مهري . - ممنون دخترم ... اين همون چيزيه که ازت انتظار داشتم . با اجازه اي گفتم و به طرف اتاقم رفتم و سياوش هم اومد دنبالم .

قبل از اينکه وارد اتاق بشه بهش گفتم چند لحظه صبر کنه و خودم وارد اتاق شدم . ديگه نميتونستم شلوار جين و مانتومو تحمل کنم ، احساس ميکردم برام تگ شدن و مانع تنفس راحتم ميشوند . لباسهامو با يه پيراهن بلند که از جلو دکمه ميخورد عوض کردم و در رو باز کردم . وارد اتاق شد ، در رو بست و بهش تکيه داد و منم نشستم رو تخت و منتظر شدم . بودن در نزديکي سياوش اون هم بعد از تمام چيز هايي که اتفاق افتاد برام سخت بود . سخت بود که نفرتي که نسبت بهش حس ميکردم رو تحمل کنم .

قسمت هفتم
. لباسهامو با يه پيراهن بلند که از جلو دکمه ميخورد عوض کردم و در رو باز کردم . وارد اتاق شد ، در رو بست و بهش تکيه داد و منم نشستم رو تخت و منتظر شدم . بودن در نزديکي سياوش اون هم بعد از تمام چيز هايي که اتفاق افتاد برام سخت بود . سخت بود که نفرتي که نسبت بهش حس ميکردم رو تحمل کنم . بعد از چند لحظه سياوش سکوت حاکم رو شکست و به آرومي گفت . - خيلي حرفا داشتم که بهت بزنم ولي الان هيچي يادم نمياد ... همه چيز انقدر بد و پيچيده اتفاق افتاده که هنوز هم نتونستم هضمش کنم ... انگار از يه خواب بد از يه کابوس طولاني بيدار شدم و ميبينم که کابوسم زندگيمو عوض کرده .... نميتونم باور کنم که همه چيزمو به خاطر هيچي از دست دادم ... فکر دو سال گذشته بدجور داره عذابم ميده .... من تو نفرت گناه وجود نداشته خيانت ديبا سوختم و تو رو هم همراه خودم سوزوندم .... نميدونم چي بگم .... نميدونم چکار کنم که بتونم اين جهنم دوساله رو پاک کنم . قلبم با شدت هر چه تمام تر ميزد . يک بار ديگه خاطرات داشت برام زنده ميشد ... خاطراتي که خواسته و ناخواسته تلخم کردند . - چطور ميخواي پاکش کني ؟ ... چطور ميخواي اين جهنمي که خودت ساختي رو پاک کني .... تمام نفرت و زجر اين دوسال رو ميخواي چکار کني ؟ گريه ام گرفت ... اشکهام خيلي سريع راه خودشونو رو صورتم باز کردند . با بغض عظيمي که تو گلوم هر لحظه بزرگتر ميشد با صدايي لرزان گفتم : - مرگ بيرحمانه و غير منصفانه ديبا چي ؟ ... آبرويي که ريخته شد و چکار ميکني ؟ .... ميتوني جمعش کني ؟ با چشمايي اشکي به سياوش نگاه کردم . صورت اون هم از اشک خيس بود ، سرش رو انداخته بود پايين و لرزش شونه هاش نشان از گريه کردنش بود . چند لحظه بعد دو زانو روي زمين نشست و با صدايي دو رگه و خشدار گفت : - عذاب مرگ ديبا بيشتر از همه چيز داره داغونم ميکنه .... دو سال تمام فکر ميکردم بهم خيانت کرده ... تمام احساسم نسبت بهش شده بود نفرت و خشم .... خيلي سخته بفهمي زنت کسي که همراه و شريک زندگيته ... کسي که مادر بچته بهت خيانت کرده .... بفهمي واسه کسي که تمام زندگيته کم بودي ... اون تو رو نخواسته .... يکي ديگه رو جايگزينت کرده .... يکي ديگه رو وارد حريم زندگيت کرده .... ويدا خيلي سخت بود .... سخت تر اون اينه که بفهمي تمام عذابي که کشيدي به خاطر يه دروغ کثيف بوده ... بفهمي به خاطر يه دروغ همه چيز رو با دستاي خودت نابود کردي ..... درسته الان که ميدونم ديبا خيانت نکرده بود دلم آرومتره ولي چه فايده که حالا عذاب اين دو سال داره از پا درم مياره . آروم از تخت پايين اومدم و رو به روش روي زمين نشستم . در حالي که به شدت گريه ميکردم با تلخي گفتم : - بهش گفتي سنگسارش ميکني ... بدون اينکه بزاري حرف بزنه به مرگ محکومش کردي .... بدترين صفات رو بهش دادي .... اونقدر ترسونديس که فرار کرد .... فرار کرد و خوشو و مامانو به کشتن داد .... حتي بعد از مرگش هم دست نکشيدي .... نفرينش کردي ... لعنتش کردي .... تاوان غرور له شده ات ... تاوان گناهي که هيچ تقصيري درش نداشتم رو از من گرفتي . سرشو بلند کرد و با چشمايي که سفيديش به قرمزي ميزد گفت : - شرمنده ام .... شرمندتم .... از همه بيشتر در حق تو بد کردم .... زندگيتو به خاطر نفرت خودم از بين بردم .... دردي که تو قلبم بود و نتونسته بودم از طريق ديبا آروم کنم خواستم از طريق تو آروم کنم ... ميدونم واقعا خواسته ي زياديه ولي منو ببخش ويدا .... خواهش ميکنم منو ببخش . زير دلم کمي درد ميکرد ، تکيه دادم به تخت و به آرومي پاهاي جمع شده ام رو دراز کردم . انگار بعد از مدت ها ميتونستم حرف بزنم ... سياوش شده بود سياوشي که ميشناختم ... آروم شده بود .... شده بود کسي که ميتونم باهاش حرف بزنم . دل پر دردم درش باز شده بود و حالا ميتونستم با زدن حرفهايي که تو دلم تلنبار شده کمي سبکترش کنم . در حالي که اشکهام همچنان درحال ريزش بود گفتم . - دست گذاشتي رو مهمترين چيز من .... خواستي شريان حياتي ام رو ببري .... خواستي درسا رو که ميدونستي مثل مادر دوستش دارم ... ميدونستي تنها چيزيه که برام مونده ازم بگيري .... از حس مادريم استفاده کردي تا خودتو آروم کني .... تا تاوان خراب شدن آرزو ها و زندگيتو ازم بگيري ... من همه کسمو از دست داده بودم ... به جز درسا هيچکي رو نداشتم ... ولي تو بهم رحم نکردي .... هرچيزي هم که برام مونده بود رو ازم گرفتي .... به خاطر از دست ندادن با ارزشترينم از ارزشمندهايم گذشتم ... از همه چيزم گذشتم ..... تنها و داغون با يه دل داغ ديده اومدم تو خونه ات در حالي که ميدونستم ميخواي ازم تاوان کار نکرده رو بگيري ... دو سال هر جور تونستي تحقيرم کردي ... عذابم دادي ... با مادرت دست به يکي کردي و زندگي رو به کام تلخم تلخ تر کردي ... بيگناه بهم تهمت زدي که عشوه اومدم ... کيارش رو به طرف خودم جذب کردم که ازم طرفداري کرده ... دو ماه بيرحمانه زندانيم کردي و مجازاتم کردي ... وقتي هم برادرت نجاتم داد انقدر منو زدي که نزديک بود بچم ... بچه اي که از سرشت خودت بود از بين بره .... حالا خودت بگو من چطور بايد ببخشمت ... هان ؟ ... من چطور بايد همه چيز رو فراموش کنم و ببخشمت ؟ ... چطور ميخواي چشممو ر تمام زجر هايي که کشيدم ببندم و ببخشمت ؟

خيره شدم تو چشماش ... بعد از مدت ها چشماش پاک شده بود ... زلال شده بود ... ديگه از اون همه نفرتي که هر بار نگاهم ميکرد تنمو ميلرزوند خبري نبود ولي حالا اين دل من بود که پر از نفرت بود ... اون از نفرتهاش خالي شده بود ولي من هنوزم پر از نفرت بودم .... هنوز خالي نشده بودم ... هنوز دلم مثل سابق پاک نشده بود . - ميدونم .... من واقعا بد کردم .... حتي روي اينو ندارم که از خدا طلب بخشش کنم ... دو هفته است ميخوام برم سرخاک ديبا ... ميخوام ازش بخوام اگه ميتونه حلالم کنه ... اگه ميتونه در برابر تمام نفرينهايي که کردم نفرينم نکنه ... ولي روم نميشه .... دو بار تا نزديکي بهشت زهرا رفتم ولي نتونستم جلوتر برم .... براي صحبت کردن با تو هم همينطور بودم ... براي همين از مامان مهري خواهش کردم ازت بخواد بزاري حرف بزنم .... انتظار داشتم قبول نکني ولي تو قبول کردي و يه بار ديگه ثابت کردي خيلي بهتر از من هستي .... ويدا التماست ميکنم بهم فرصت بده ... بهم يه فرصت بده تا جبران کنم .... بزار تمام بدي هايي که در حقت کردم رو جبران کنم ... خواهش ميکنم بزار زندگي اي که نابود کردم رو دوباره بسازم ... خواهش ميکنم بهم فرصت بده تا تمام زخمهايي که بهت زدم رو مرهم بزارم .... بزار دلت رو از همه نفرتي که خودم کاشتم پاک کنم . مردد بهش نگاه کردم ... يعني ميشه از اين نفرتي که داره از درون منو داغون ميکنه راحت بشم ... يعني زندگي ميتونه يه بار ديگه برام روشن بشه ؟ - چي ميخواي سياوش ؟ .... بزار رک و راست بهت بگم .... ازت متنفرم .... ميخواي چکار کني ؟ ... چجور ميخواي قلب منو آروم کني ؟ .... چي ميخواي ؟ با اميدواري بهم نگاه کرد . چشماي خيس از اشکش برق خاصي داشتند . دستشو دراز کرد و دست سرد و لرزانم رو تو دست گرمش گرفت . - خواهش ميکنم پيشم بمون ويدا ! با تعجب نگاهش کردم و گفتم : - چي ؟ .... تو چي گفتي ؟ ... پيشت بمونم ؟ ... - آره ... خواهش ميکنم ترکم نکن .... خواهش ميکنم پيشم بمون و بهم يه فرصت جبران بده ... بزار تمام اين تلخي ها رو جبران کنم ..... خواهش ميکنم بزار خانواده اي که خيلي وقته پاشيده رو در کنار هم بسازيم .... به خاطر بچه ها ... درسا و کوچولوي تو راهيمون نياز به يه خانواده دارن .... حالا موضوع بچه ها به کنار خودمون چي ؟ .... خودمون هم نياز به آرامش داريم .... ويدا خواهش ميکنم با نرفتنت يه فرصت به من .. به زندگيمون و بچه هامون بده . عجيب بود ولي گرما خاصي بين اون همه نفرت تو دلم حس ميکردم . مگه من بدم مي اومد بدون اين همه تلخي ... بدون اين همه نفرت که تو قلبم جمع شده ، يه زندگي آروم داشته باشم ؟ ... مگه من بدم مي اومد آرامش از دست رفته رو به زندگيم برگردونم ؟ نفس عميقي کشيدم و گفتم : - باشه ... يه فرصت بهت ميدم .... يه فرصت به زندگيمون ميدم ... به خاطر بچه ها ... به خاطر آرامشي که دلم ميخواد داشته باشم .... به خاطر اينکه ميخوام سياوشي رو ببينم که همه رفتار و گفتارشو تحسين ميکردند .... ميخوام سياوشي رو ببينم که ديبا ميگفت بهترينه ... نشون بده که هموني ... همه چيزو درست کن ... اين نفرتي که مثل خوره داره روح و روانمو ميخوره رو نابود کن .... آرامشمونو برگردون .... يه فرصت بيشتر نميدم .... ظرفيت بيشتر از يه فرصت رو ندرام . - ممنونم ... ممنونم ويدا .... قول ميدم که جبران کنم ... قول ميدم دلت رو پاک کنم . تو دلم گفتم : - پاک کن .... دلم رو پاک .... بزار از فکر انتقام منصرف بشم و زندگيمونو در کنارت بسازم .... کاري کن که بچه هامون تو اين همه تلخي بزرگ نشن . عقل و احساسم به شدت دچار جدال شده بودند . عقلم ميگفت به مردي که يک بار همه چيزو نابود کرده اطمينان نکنم و انتقام تمام زجر هامو ازش بگيرم ولي احساسم ميگفت نياز به آرامش دارم ... حالا که امکانش هست از دستش ندم . در نهايت من ميانه دو طرف رو گرفته بودم ... من به سياوش و زندگي يه فرصت دادم در حالي که از انتقامم هم منصرف نشدم .... در اين بين کتايون خانم هم در کنار سياوش هست که بايد تاوان اين همه زجر رو بده ... ولي ته دلم يه حسي باعث ميشد اميدوارم باشم سياوش آرامشمو بهم برگردونه ... دلم رو پاک کنه . همه چيز رو سپردم به دست خدا ، تقدير و زمان . هنوز براي تصميم گيري هاي جديد خيلي زود بود .... هنوز تا التيام زخم هام خيلي مونده بود . - باشه سياوش جبران کن .... بزار آروم بشم .


سياوش لبخندي که خيلي وقت بود نديده بودم رو بهم زد ، دست دراز کرد و اشکهاي رو صورتم رو پاک کرد و بلند شد . سعي کردم منم بلند شد ولي با تير کشيدن زير دلم آخي گفتم و دوباره نشستم . سياوش با نگراني کنارم زانو زد و گفت : - چي شد ؟ ... حالت بده ؟ ... - چيزي نيست زير دلم تير کشيد ... الان بلند ميشم .. اومدم آروم بلند بشم که تو يه لحظه سياوش يه دستشو گذاشت پشت کمرم و اون يکي دستش رو هم رد کرد زير زانوم و با يه حرکت از روي زمين بلندم کرد و گذاشتم رو تخت . با اينکه از حرکتش جا خورده بودم ولي خودمو کشيدم بالا و دراز کشيدم . سياوش پتويي از کمد برداشت و انداخت روم و گفت : - ميرم به مريم بگم دارو ها و غذاتو بياره .... امروز خيلي خسته شدي . با خروج سياوش از اتاق نفس عميقي کشيدم .. دلم يه جورايي آروم شده بود . با اينکه هنوز هم از سياوش متنفر هستم و ميخوام نابوديشونو ببينم ولي از يه طرف هم دلم ميخواد بتونم قلبم رو از اين همه نفرت پاک کنم . من يه فرصت دادم .. من سهم خودمو انجام دادم ... تا همينجاش هم هيچ انتظاري ازم نميرفت ولي من فرصت دادم . چند دقيقه بعد مريم با سيني تو دستش وارد شد و پشت سرش هم سياوش و درسا که با دو خودش رو رسوند به تخت و سعي کرد بالا بياد ولي نتونست . سياوش درسا رو بغل کرد و نشوند کنارم . با اشتياق درسا رو به آغوش کشيدم . واقعا بودنش برام نعمت بزرگي بود . درسا خودشو و با شيرين زبوني گفت : - نه ماما ... نپرم . سياوش با تعجب به درسا نگاه کرد و گفت : - چي ؟ ... کجا نپري ؟ خنده اي کردم و درسا رو که گيج به سياوش نگاه ميکرد رو بوسيدم و بدون نگاه کردن به سياوش با لحني که خنده ي چند ثانيه قبلم تأثيري توش نداشت گفتم : - کيارش بهش گفته نبايد بپره بغل تو بغل من . سياوش آهاني گفت و سيني رو گذاشت روي ميز کوتاه و ميز رو گذاشت رو پام . درسا رو به ميز نزديک کردم و مشغول شديم . با اينکه درسا قبلا ناهارشو خورده بود ولي با خوش اشتهايي باهام همراه شد . تمام مدتي که با شوخي و خنده با درسا داشتيم ناهار ميخوردي سياوش خيره شد بهم و معلوم بود ميخواد چيزي بگه ولي نميتونست . مدام نفس ميگرفت تا حرف بزنه ولي منصرف ميشد و نفسشو فوت ميکرد . داشتم دور دهن درسا رو پاک ميکردم که سياوش آروم گفت : - ويدا ... ميشه ... ميشه يه خواهشي ازت بکنم ؟ نيم نگاهي بهش کردم و گفتم : - تا چي باشه ... اگر بيشتر از اين اعصابمو به هم نمي ريزه بگو . - نه ! ... يعني اميدوارم . درسا رو از تخت فرستادم پايين و برگشتم طرفش و با حالت سوالي نگاهش کردم که گفت : - ميشه ... ميشه بزاري به شکمت دست بزنم ؟ با تعجب نگاهش کردم . برام غير قابل باور بود که کسي مثل سياوش براي چنين چيزي اينطور مِن مِن کنه و اجازه بگيره . گرچه با اتفاقاتي که افتاده و ميزان شرمساري که حتما حس ميکنه ميشه درک کرد . با اينکه نميخواستم بهم نزديک بشه ولي نزديک شدن به بچش رو يه جورايي حقش ميدونستم . سرمو تکون دادم و آروم گفتم : - باشه ... اشکلاي نداره .


لبخندي بهم زد و خودشو کشيد جلو . به بالش پشت کمرم تکيه دادم و دستامو از روي شکمم برداشتم . شکمم هنوز هيچ برجستگي اي خاصي نداشت . پتو رو به آرومي از روم کنار زد ... چند تا از دکمه هاي لباسم رو از قسمن شکمم باز کرد و دستشو رو شکمم گذاشت ، درست روي توپ کوچولويي که زير دلم به وجود اومده بود . وقتي گرماي دستش با پوست شکمم برخورد کرد يه لحظه بدنم لرزيد . سياوش به خوبي متوجه لرزش بدنم شد ... لبخندي زد و آروم رو به شکمم گفت : - ببخش کوچولوي من که تا حالا باباي خوبي برات نبودم ولي قول ميدم از اين به بعد هم مواظب تو باشم هم مامانت و خواهرت . و شروع به نوازش توپ کوچولوي من کرد ، دستشو به آرومي روي قسمت کوچيک بر آمده شکمم ميکشيد در حالي که لبخندي روي لبش بود . يک شبه انگار اون سياوش جلاد ... شکنجه گر دو ساله ام رو کشته بودند و به جاش سياوشي که ديبا شيفته اش شده بود برگشته بود . درسا با تعجب به سياوش که داشت شکم منو نوازش ميکرد نگاه ميکرد و معلوم بود که کنجکاو شده ببينه سياوش داره چکار ميکنه . سياوش که متوجه نگاه من به درسا شده بود درسا رو بلند کرد و روي پاش نشوند ، دست کوچيکشو گرفت و گذاشت روي توپ کوچولوي زير دلم و گفت : - درسا ببين .... اين ني ني کوچولوي تو شکم مامانته .... خواهر کوچولوي تو . درسا که ظاهرا فقط همون کلمه ني ني رو متوجه شده بود خنديد و با ذوق خم شد طرفم . - ني ... ني ... سياوش با ترس خواست درسا رو بگيره که مبادا خودشو بندازه روي من ولي درسا خم شد و شکممو بوسيد . از حرکتش اشک تو چشمام جمع شد ، بدون توجه به چيزي درسا رو کشيدم بالا و محکم بغلش کردم . دو روز بعد سياوش گفت که خونه رو آماده کرده و ميتونيم برگرديم . دلهره خاصي داشتم ، من داشتم برميگشتم به خونه اي که دو سال تمام توش زجر کشيده بودم ... سعي ميکردم خودمو آروم کنم و خودمو قانع کنم که اون فقط يه خونه است و اين رفتار بين ماست که باعث شيرين يا تلخ بودن يه زندگي ميشه و خاطرات هر چقدر هم فقط تو ذهن من هستند و من بايد تا جايي که ميتونم از يادآوريشون پرهيز کنم .... اينجور براي همه بهتر خواهد بود . کيارش وقتي فهميد ميخوام با سياوش به اون خونه برگردم کلي تعجب کرده بود . بهش حق ميدادم .. خودم هنوز سردرگم بودم ... هم در پي گرفتن انتقام بودم هم به سياوش يک فرصت داده بودم و داشتم ميرفتم تا يه بار ديگه در کنارش زندگي کنم . مانتومو پوشيدم و شالمو رو سرم مرتب کردم . در اتاق زده شد و بعد از اجازه من سياوش وارد اتاق شد . - آماده اي ؟ ... ميتونيم بريم ؟ .. سرم رو تکون دادم و خيلي معمولي گفتم : - بريم ... من آماده ام . سياوش چند قدم بهم نزديک شد و گفت : - ويدا مطمئني که ميخواي بريم .... نميخوام با برگشت به اون خونه و ياداوري همه چيز اذيت بشي . - من راحتم .... بدون اون خونه هم خاطرات آزارم ميدن . سياوش چيزي نگفت و ساک دستي امو برداشت و رفت بيرون و منم آروم رفتم دنبالش . بعد از خداحافظي از مامان مهري و کيارش هر سه به طرف خونه به راه افتاديم .
نميدونم چقدر تو راه بوديم و اصلا راه چطور طي شد ولي وقتي به خودم اومدم که سياوش در طرف منو باز کرد و گفت : - نميخواي پياده بشي ؟ نگاهي به اطرافم کردم ، تو پارکينگ بوديم . انقدر تو فکر بودم که اصلا متوجه ورودمون به پارکينگ هم نشدم . بدون توجه به دست دراز شده سياوش به آرومي از ماشين پياده شدم و با گرفتن دست درسا که کنار سياوش ايستاده بود به طرف آسانسور رفتم . تا آسانسور برسه سياوش ساک ها رو برداشت و همزمان با باز شدن درب آسانسور با ما وارد شد . دلهره خاصي داشتم ولي با کشيدن چند نفس عميق خودمو آروم نشون دادم ولي درونم غوغايي به پا بود . فکر نميکردم بازگشت به خونه اينطور منو به هم بريزه . وقتي هر سه جلوي در ورودي ايستاديم و سياوش کليد رو روي صفحه مخصوص گذاشت و در با صداي بوق خفيفي باز شد پاهام به وضوح ميلرزيدند . نميدونم چرا ولي انگار برگشته بودم به همون شبي که بعد از دو ماه زنداني بودن با کيارش برگشتم به اين خونه و اتفاقات تلخ بعدش رخ داد . سياوش و درسا وارد خونه شدند ولي من هنوز دم در ايستاده بودم و حتي جرأت نگاه کردم به داخل خونه رو نداشتم . سياوش که ديد من هنوز دم در ايستادم برگشت طرفم و با ديدن صورتم جا خورد ، با چند قدم سريع خودشو بهم رسوند و با نگراني آشکاري گفت : - ويدا خوبي ؟ ... چت شده .... داري اذيت ميشي ... درسته ؟ با اينکه تا آخرين حد ممکن اذيت بودم ولي سعي کردم به روز خودم نيارم ، نفس عميق ديگري کشيدم و دستي به صورتم کشيدم .. تازه متوجه دليل جاخوردن سياوش شدم ، صورتم خيس عرق بود . سعي کردم به خودم مسلط باشم و بيش از اين به افکار مخرب تو ذهنم فرصت پيشروي ندم . سياوش دست تو جيبش کرد و دستمالي به طرفم گرفت . دستمال رو گرفتم و صورتم رو پاک کردم و با اعتماد به نفسي که به شدت در وجودش شک داشتم قدم به داخل خونه گذاشتم . خونه همونطور بود ، بدون هيچ تغييري . نگاهم بي اختيار به طرف ستون تو سالن کشيده شد ، جايي که تو اون شب جهنمي زير دست و پاي سياوش داشتم له ميشدم . يک بار ديگه انگار درد تمام اون ضربات رو حس کردم . انگار باز هم من اونجا افتاده بودم و سعي ميکردم با چاله شدن مانع آسيب ديدن بچه در بطنم بشم . با احساس دستي زير بازوم به خودم اومدم ، سياوش بازومو گرفته بود و با نگراني صدام ميکرد . - ويدا ! ... ويدا خواهش ميکنم حرف بزن ... به خودت بيا دختر . با ذهني خالي بهش نگاه کردم ، انگار ذهنم هنوز برنگشته بود . سرمو تکون دادم و سعي کردم از سياوش فاصله بگيرم که سياوش با تحکم گفت : - آروم باش ... تو رو پا بند نيستي ... بزار کمکت کنم بشيني . تازه متوجه لرزش بدنم شدم . من چم شده ؟ ... چرا اينجور هر لحظه دارم از مکاني که هستم دور ميشم و تو خاطراتم گم ميشم ؟ مخلافتي نکردم و سياوش منو نشوند رو کاناپه به طرف آشپزخانه رفت و لحظاتي بعد با ليوان آبي برگشت . بدون اينکه چيزي بگه ليوان رو به لبهام نزديک کرد . انقدر سست بودم که قدرت گرفتن ليوان رو نداشتم پس آروم آبي که به داخل دهنم جاري ميشد رو خوردم و گلوي خشک شده ام رو تر کردم . سياوش ليوان خالي رو روي ميز گذاشت و نشست سمت ديگر کاناپه . دستشو داخل موهاش فرو برد و با لحني غمگين گفت : - خاطرات تلخي که برات ساختم داره آزارت ميده .... اين خونه و اتفاقاتي که توش افتاده داره اينجور عذابت ميده .... نميدوني چقدر شرمنده ام ... فکر نميکردم تا اين حد به هم بريزي .... وقتي ازت خواهش کردم برگردي فکر نميکردم با اومدن به اينجا اينجور بشي .... ميخواي بريم از اينجا ؟ بي حرف نگاهش کردم . انقدر حالم بد بود که توان تعنه زدن و تلخ شدن رو هم حتي نداشتم . سياوش کمي بهم نزديک شد و گفت : - از اينجا ميريم ... حق داري ويدا .. اينجا با اين همه خاطره تلخ اصلا جاي مناسبي براي زندگي نيست ... فقط چند روز فرصت بده از اينجا ميريم ... اگر خيلي اذيت ميشي ميخواي برميگرديم خونه مامان مهري . - نميخواد برگرديم .... صبر ميکنم ولي بيشتر از چند روز نشه .


با لبخند بهم نگاه کرد و گفت : - قول ميدم ... از همين فردا ميرم دنبال کارها .... يه خونه خيلي شيک تو يکي از برج هاي بابا دارم .... ازش خوشم اومده بود براي همين نگهش داشتم ... فردا ميدم تميزش کنن . از جام پاشدم و گفتم : - هر چه زود تر بهتر ... اين خونه داره حالمو به هم ميزنه . سياوش سري تکون داد و پاشد به طرف ساکها رفت و بعد از برداشتنشون رفت طرف اتاق خودش . با تعجب نگاهش کردم و گفتم : - ساک منو کجا ميبري ؟ برگشت طرفم و خيلي عادي گفت : - اتاقمون ديگه ! ... فعلا اين اتاق رو تحمل کن تا اون خونه آماده بشه ! با خشمي که خيلي سريع تو وجودم ريخته شد گفتم : - اتاقمون ؟ ... تو با خودت چي فکر کردي ؟ .... فکر کردي ميام تو اتاق تو و کنارت ميخوابم ؟ .... درسته من يه فرصت به اين زندگي از بيخ و بن داغون دادم ولي به اين معني نيست که ميام تو يه اتاق باهات زندگي کنم .... من تا وقتي که بريم يه خونه ديگه ميرم تو همون اتاقي که اين دو سال بودم . سياوش با حالت خاصي نگاهم کرد و بدون هيچ حرفي آروم ساکمو برد تو اتاق من و درسا و خودش رفت تو اتاقش . ميدونستم که تند رفتم ولي دست خودم نبود . من نميتونستم يه اتاق مشترک با سياوش داشته باشم و هر شب رو يه تخت کنارش بخوابم . هنوز هم فکر دو باري که به اجبار باهاش همراه شدم منو ميسوزوند . من سياوش رو هنوز هم شوهر خواهرم ميدونم . آروم به طرف اتاق رفتم . درسا کنار تخت نشسته بود و آروم با عروسکش بازي ميکرد ، دستي به سرش کشيدم و بعد از تعويض لباس دراز کشيدم و اصلا نفهميدم کي خواب چشمامو پر کرد . با تکونهاي دستي بيدار شدم . - خانم .... خانم نميخواين بيدار بشين ؟ چشمام رو باز کردم و با تعجب به زني حدودأ سي و پنج ساله که کنار تخت ايستاده بود نگاه کردم . زن که ديد من گيج شدم گفت : - خانم يک ظهره ... آقا گفتن سر ساعت ناهارتونو سرو کنم . کمي خودمو بالا کشيدم و در حالي که هنوز کمي گيج بودم گفتم : - ببخشيد شما کي هستين ؟ زن صاف ايستاد و گفت : - من مينا هستم ... آقا منو براي رسيدگي به امور منزل و مواظبت از شما و دخترتون استخدام کردند . تعجبم به آخرين حدش رسيد . سياوش برامون خدمتکار استخدام کرده ! ؟ شبيه خواب ميموند ولي من کاملا بيدار بودم . سعي کردم تعجبم رو به روم نيارم و گفتم : - ممنون من چند دقيقه ديگه ميام . - هر طور مايليد . بعد از آروم از اتاق خارج شد . دست و رومو شستم و رفتم بيرون . زني که خودشو مينا معرفي کرده بود داشت سر ميز توي سالن به درسا غذا ميداد . آروم به طرف ميز رفتم و نشستم . - خانم امروز وقتي اومدم خواب بوديم ، آقا هم گفتن تا وقت ناهار بيدارتون نکنم ... من براي ناهار ماهي درست کردم اگر ميل ندارين غذاي ديگه اي آماده کنم . از رفتار رسمي مينا و تا اين حد رسمي صحبت کردنش تعجب کردم . - ممنون ... ماهي خوبه ... شما از کي استخدام شدين ؟ - يک هفته پيش خانم . - راحت باش لطفا ... اينجور رسمي هر دومون معذب ميشيم . مينا چشمي گفت و مشغول سرو غذا شد . با تعجب بسيار ناهارمو خوردم . بعد از ناهار کمي با درسا بازي کردم و خواستم بخوابونمش که مينا گفت سياوش گفته من به خودم فشار نيارم و اون درسا رو ميخوابونه .

ساعت هشت و نيم شب بود و من روي کاناپه به حالت نيمه دراز لم داده بودم و داشتم ميوه هايي که مينا اورده بود رو با درسا ميخوردم و طبق دستور درسا کوچولوم کارتون ميديدم که بوق خفيف در ورودي نشان از ورود سياوش داد . بدون هيچ عکس العمل خاصي و فقط به خاطر شخصيت خودم سلام سردي گفتم . درسا با ديدن سياوش پرتقال تو دستشو سريع خورد و دويد و خودشو تو بغل سياوش انداخت . سياوش کت و کيفشو روي سنگ اپن گذاشت و درسا رو بغل کرد که به ثانيه نکشيد صداي اعتراضش بلند . - واي ... درسا چکار کردي ... اين ديگه چه وضعيه ؟ درسا با نمک به صورت جمع شده سياوش خنديد و دوباره با دستاي کثيفش از گردن سياوش آويزون شد . - نکن پدر سوخته ... کثيف شدم ! و مشغول غلغلک دادن درسا شد . درسا با صداي بلند ميخنديد و سياوش بازم به کارش ادامه ميداد . بي اختيار لبخندي از ته دل روي لبهام نقش بست . سياوش هميشه توجه و محبت کافي به درسا نشون ميداد ولي حس ميکنم بعد از تمام اين اتفاقات محبت هاش رنگ و بوي ديگري گرفته اند . حالا علاوه بر صداي بازيشون صداي خنده هاي سياوش هم مياد . خنده هايي که خيلي وقت بود از لبهاش پاک شده بودند . خنده هايي که تنها نشانه ي برگشت سياوش سابقه . از فکر بيرون اومدم و متوجه شدم سياوش بهم خيره شده . بدون اينکه بخوام لبخندم رنگ باخت . سياوش که نگاهمو روي خودش ديد کيف فانتزي سفيد رنگ کنار کيفشو رو برداشت و اومد نشست کنارم . خواستم فاصله بگيرم که دستم رو گرفت و گفت : - صبر کن خواهش ميکنم . بعد با لبخند دستشو روي شکمم گذاشت و با لحني که به شدت به دل مينشست گفت : - اين يکي کوچولومون و مامانش چطوره ؟ با صدايي آروم گفتم : - خوبه ... امروز اصلا اذيت نشدم . نگاهي بهم کرد و لبخند زد ، کيف سفيد رنگ رو به طرفم گرفت و گفت : - ببين خوشت مياد ؟ کيف رو از دستش گرفتم و باز کردم . اشک خيلي سريع تو چشمام نشست . تو کيف يه سرهمي سفيد رنگ بود . سرهمي رو در اوردم و گرفتمش بالا . پارچه خيلي نرمي داشت . برام خيلي شيرين بود . سياوش که رضايتمو از چشمام خونده بود گفت : - دلم ميخواست اولين وسيله بچه رو خودم بگيرم ... خوشت مياد . لباس رو گرفتم تو بغلم و گفتم : - خيلي ... خيلي قشنگه . دستشو دوباره روي شکمم گذاشت و گفت : - چون نميدونستم کوچولومون جنسيتش چيه براي همين سفيد گرفتم . تنها چيزي که تونستم بگم يه ممنون از ته دلم بود . با اين کارش همونطور که قبلا هم گفته بود مرهمي گذاشت رو يکي از زخم هام . تا امروز همش فکر ميکردم سياوش اين بچه رو نميخواد . اين بچه فقط در اثر سهلنگاريش به وجود اومده و براي سياوش فقط چون از خون خودشه ارزش داره ولي حالا با اين کادو .. هرچقدر هم که چيز خاصي نيست ولي نشون داد که اين بچه رو هم دوست داره . کمي که آروم شدم و البته در خصوص لباس به درسا هم توضيح دادم لباس رو توي کيفش برگردوندم و رو به سياوش گفتم : - خونه چي شد ؟ سياوش راحت تکيه داد به پشتي کاناپه و گفت : - رفتم شرکت خدماتي و کليد خونه رو دادم و سپردم اين دو روزه حسابي تميزش کنند ... تميز که شد ميريم ببينش .. ببين دوستش داري ؟ - برام خونه چندان فرقي نداره .... همين که از اينجا بريم . - ميريم نگران نباش .... ويدا براي خريد وسايل باهام مياي ؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم : - خريد وسايل ؟ ... چه وسايلي ؟ نگاهي بهم کرد و خيلي عادي گفت : - وسايل خونه ديگه .... اون خونه کاملا خاليه ... ميخوام با هم وسايل جديد بگيريم ... نميخوام هيچي از اين خونه با خودمون ببريم .


به فکر فرو رفتم . اين خونه و وسايلش جداي از خاطرات تلخش تمامأ با سليقه ديبا ديزاين شده . با اينکه از ته دل ميخوام از اين خونه دور بشم ولي دلم هم نمياد همه چيز اين خونه رو از بين ببرم . دلم نمياد وسايلي که ديبا با اون همه عشق و با ذوق خريد رو بريزم دور . - اينجا رو چکار ميکني ؟ با استفهام نگاهم کرد و گفت : - چطور ؟ .... چرا ميپرسي ؟ سعي کردم عادي باشم و چيزي رو بروز ندم ، با بي تفاوتي گفتم : - هيچي ... همينجوري ... ميخوام بدونم بعد از رفتنمون با اين خونه ميخواي چکار کني ؟ سياوش مکث نسبتا طولاني اي کرد و درحالي که به نقطه اي نامعلوم خيره شده بود آروم گفت : - همينجوري ميذارمش بمونه .... اين خونه به جز خاطرات تلخ .... خاطرات خوبي هم برام داره ... من يه روزي تو اين خونه اتفاقات شيريني رو تجربه کردم .... نگفتي باهام مياي ؟ چند لحظه مکث کردم ولي در نهايت آروم گفتم : - باشه ميام . سياوش لبخندي زد و با لحني خوشحال گفت : - ممنون ويدا .... خيلي خوشحالم که مياي . بدون اينکه تغييري تو صورت بي تفاوتم بدم درسا رو بغل کردم و به طرف روشويي رفتم که بين راه مينا جلو اومد و گفت : - اجازه بدين من دست و روشونو ميشورم خانم ... شايد بهتون فشار بياد . باهاش موافق بودم . بغل کردن درسا اونم تو وضعيت حساس من ميتونست بهم فشار بياره . از اين بي توجهي ام شاکي شدم ولي با لبخند درسا رو به مينا دادم و گفتم : - ممنون ... واقعا هم اذيت ميشدم . - خواهش ميکنم خانم ... وظيفمه . تميز کاري خونه همونطور که سياوش گفته بود دو روز طول کشيد . تمام دو روز رو استراحت کردم تا جبران فعاليت بيشتري که خواهم داشت رو کمي کرده باشم . حالا با وجود مينا حتي دغدغه نگهداري درسا رو هم ندارم و ميتونم راحت استراحت کنم . مينا همه جوره مواظبه و به طور عجيبي همه کارها رو سريع و خيلي خوب انجام ميده . بخوام صادق باشم بايد بگم که از سياوش به خاطر حضور مينا ممنونم ولي خب چيزي به روش نميارم . داشتم تو کمدم دنبال مانتوي راحت ميگشتم که صداي در اومد . بدون اينکه سرم رو از کمد بيرون بيارم بفرماييدي گفتم ف حدس ميزدم ميناست که مثل اين چند روز اومده کمک . - دنبال چي ميگردي ؟ هيني گفتم و سريع سرم رو بلند کردم ، سياوش با نگراني نگاهم کرد و گفت : - چي شد ؟ ... چرا ترسيدي ؟ - هيچي فکر کردم ميناست اومده کمک ... با صداي تو پريدم . سياوش با چند قدم بهم نزديک تر شد و با نگراني آشکاري گفت : - کمک ؟ ... ويدا تو خوبي ؟ دوباره مشغول گشتن شدم و گفتم : - آره خوبم .... مينا روزي چند بار سر ميزنه و حتي براي لباس پيدا کردن هم کمک ميکنه . - آهان ... ترسيدم ... گفتم نکنه نميتوني راحت تکون بخوري ... حالا دنبال چي ميگردي ؟ چند لحظه ساکت موندم و بعد آروم گفتم : - دنبال يه مانتوي راحت بودم ... لباسم اگر حتي کمي تنگ باشه حس ميکنم خفه ام ميکنه . - ببخشيد کوتاهي از من بوده ... بايد حواسم ميبود که لباسات ديگه برات کم کم تنگ ميشن . با تعجب نگاهش کردم . تقصير اون چيه ؟ - نه تنگ نشدن ... هنوز که شکمم بزرگ نشده ! ... ولي همش دوست دارم لباسم آزاد باشه . - اجازه ميدي ؟ - چي ؟


با تعجب نگاهش کردم که به کمد اشاره کرد . متوجه منظورش شدم ، از کمد فاصله گرفتم و روي تخت نشستم و منتظر شدم . چند دقيقه بعد سياوش مانتو پانچي بلندم رو نشونم داد و گفت : - اين چطوره ؟ ... کاملا آزاده ! - اين خيلي بلنده .... اين رو براي وقتي پيراهن ميپوشم خريده بودم ... تا نزديکي مچ پام ميرسه . - چيز ديگه اي نيست .... فعلا همين رو بپوش که راحت باشي تا امروز چند تا مانتوي راحت برات بگيريم . با اکراه قبول کردم و سياوش از اتاق خارج شد و من هم مشغول آماده شدن شدم . چند دقيقه بعد سه نفري از خونه خارج شديم . اول به خونه جديد رفتيم . خونه خيلي شيک و خوبي بود . پنت هاوس برج بود و ويو خيلي قشنگي از پنجره هاي بزرگ توي سالن داشت . خونه چهار خوابه و هر خواب داراي سرويس مجزا بودند . کف سالن با سراميک هاي سفيد و گران قيمت پوشيده شده بود و در کنار پنجره هاي بزرگ سالن و نوري که ازشون وارد ميشد واقعا قنگ به نظر ميرسيد . سياوش حق داشت که از اينجا خوشش اومده بود و نگهش داشته بود . - نظرت چيه ؟ .... خوشت مياد . - خيلي قشنگه ... راستش از چيزي که تو تصورم بود خيلي بهتره . از پر نور بودنش که خونه رو دلبازتر نشون ميده خيلي خوشم مياد . - آره خونه خيلي پرنوريه ... حالا که دم غروبه و اونقدر نور خورشيد نيست ولي تو روز خيلي قشنگتر ميشه . - ميتونم تصورشو بکنم . - بريم ؟ موافقت کردم و هر سه از خونه خارج شديم . همين که از درب ورودي خارج شديم با کيارش رو به رو شديم . سياوش با تعجب به کيارش نگاه کرد و گفت : - تو اينجا چکار ميکني ؟ - اول سلام ... بعد هم اومده بودم ببينم ديزاين خونه ام چطور شده که نگهبان گفت اينجايي منم اومدم ... يادت که نرفته خونه ي يه طبقه پايين تر مال منه ! - ديزاين خونه ات ؟ ... ميخواي اينجا زندگي کني ؟ - اگر داداش بزرگه اجازه بفرمايند بله ... ميخوام بيام اينجا . با خوشحالي نگاهي به کيارش کردم و گفتم : - چه خوب ... نميدونستم ... خيلي خوب ميشه ... ما هم داريم ميايم اينجا . اينبار کيارش با تعجب به سياوش نگاه کرد و گفت : - شما ديگه چرا ؟ ... تو که خونه ات رو خيلي دوست داشتي ؟ - بله دوست داشتم ولي تصميم گرفتيم بيايم اينجا ! کيارش نگاهشو از سياوش گرفت و رو به من و درسا با لبخند گفت : - پس قراره من نزديک کوچولوهاي اين برادر بزرگه باشم . و به طرف درسا خم شد و گونشو بوسيد و درسا هم خوشحال مثل هميشه از گردنش آويزون شد . نميدونم چرا ولي اينکه فهميدم کيارش قراره با فاصله يک طبقه از ما زندگي کنه يه جورايي ارامش گرفتم . انگار با وجور اون امنيت بيشتر دارم . شايد هم هنوز ميترسم سياوش يه بلايي سر من و بچه ام بياره و بودن کيارش بهم احساس امنيت ميده . ولي سياوش انگار زياد هم از بابت اين خبر خوشحال نشد ولي کيارش هيچ توجهي به سياوش نداشت . بعد از خداحافظي از کيارش از برج خارج شديم . سياوش بدون اينکه چيزي بگه اول از همه به سمت يکي از پاساژ هاي شيک رفت . از لحظه اي که وارد پاساژ شديم درسا دست من و سياوش رو گرفت و شروع کرد بينمون راه رفتن . نميدونم شايد اونقدر ميفهميد که بدونه اين اولين باريه که سه نفري اومديم بيرون و اون ميتونه از توجه هر دوي ما رو همزمان داشته باشه يا اين کارش صرفا از روي کارتون هاييه که ميبينه و توشون بچه ها موقع بيرون رفتن دست پدر و مادرشونو ميگيرن . هر چي که بود يه حس خيلي خوبي بهم ميداد . درسا کوچولوي من اولين بار بود که بعد از دو سال داشت مزه ي داشتن يک خانواده و همراهي هم توي خريد رو ميچشيد . هر چند گذاشتن اسم خانواده روي جمع ما هنوز خيلي زود بود . بعد از گشتن چند فروشگاه وارد فروشگاهي شديم که دو مانتوي بارداري و گشاد تو ويترينش بود . چند نمونه اي هم داخل مغازه داشت و من بعد از تحويل گرفتم سايز مورد نظرم از هر کدومش وارد اتاق پرو شدم . مانتو ها رو پرو کردم ، الان برام گشاد بودند ولي قطعا به زودي کاملا اندازه ام ميشدند .


در اتاق زده شد و صداي سياوش رو شنيدم . - اگر خواستي در رو باز کن تا من و درسا هم نظر بديم . انقدر خونه ي جديد و اين خريد مشترک به دلم نشسته بود که در رو باز کردم و عقب ايستادم . سياوش با ديدنم لبخندي زد و به شوخي گفت : - جاي شکم که خاليه ! - نگران نباش به زودي پر ميشه .... همين الانش هم کمر شلوارام برام تنگ شده . - خب کوچولومون داره بزرگ ميشه ديگه ! لبخند محوي زدم و برگشتم داخل اتاق پرو . چهار مانتو که همگي از زير سينه گشاد ميشدند رنگهاي روشني هم داشتند انتخاب کردم و بعد از حساب کردن از مغازه خارج شديم . چشمم به فروشگاه لباس بچگانه ي رو به رو افتاد . با لبخند به درسا نگاه کردم . - دختر گلم ميخواي بريم براي تو هم لباس بگيريم ؟ درسا با خنده سرش رو تکون داد و سه تايي به سمت فروشگاه رفتيم . چند تا لباس که مورد توجه درسا قرار گرفته بود رو انتخاب کرديم و به طرف اتاق پرو رفتيم که سياوش لباسها رو ازم گرفت و گفت : - من کمکش ميکنم .. تو نميخواد خم بشي . لباسها رو به سياوش دادم و خودم يه گوشه ايستادم . منتظر بودم درسا لباس رو بپوشه که گوشيم زنگ خورد . چند روز قبل از برگشتن به خونه يه گوشي جديد براي خودم گرفته بودم . نگاهي به صفحه انداختم و با ديدن اسم سمانه لبخدي زدم . - سلام سمانه جان . - سلام ويدا جان ... خوبي ؟ ... کوچولوهات خوبن . - ممنون عزيزم ... بله همگي خوبيم .. تو و مهرداد چطور ؟ - ما هم خوبيم .... راستش ويدا جان در مورد موضوعي که اونروز گفتي تمام گرفتم ... خبر مهمي برات دارم . - خير باشه سمانه جان .... چه خبري ؟ - تلفني زياد نميشه توضيح داد ، اگر موافق باشي همديگر رو ببينيم . - امروز که ديگه نميشه ولي اگر فردا صبح برات مناسب باشه ميتونيم . - فردا ساعت هشت صبح تو کارخونه جلسه دارم .... ساعت يازده خونمون خوبه ؟ - عاليه عزيزم ... مزاحمت ميشم . - مراهمي ويدا جان ... پس من فردا منتظرتم . - باشه عزيزم ... ممنون .. تا فردا خداحافظ . - خداحافظ . همين که تماس تمام شد در اتاق پرو باز شد و مجالي براي فکر کردن نموند . درسا تو اون لباس صورتي و سفيد مثل فرشته ها شده بود . چند تا لباس هم براي درسا گرفتيم و سوار ماشين شديم و به طرف چند نمايشگاه مبلمان معروف راه افتاديم .


با توجه به پر نور بودن خونه و سراميک هاي سفيد و شيکش و يه جورايي رويايي بودن فضا ترجيح دادم ست خونه رو سفيد و طلايي بگيرم . اين ست رنگ هم خيلي شيکه هم رنگ سفيد نماد سرزندگي و نشاطه چيزي که به شدت تو زندگيمون کمه . البته با داشتن بچه کوچيک خريد اين ست رنگ کمي ريسک محسوب ميشه ولي خب من تصميممو گرفته بودم . چند نمايشگاه معروف رو گشتيم تا اينکه يه ست سفيد و طلايي مبلمان و ميز بزرگ و صندلي هاش نظرمو جلب کردن . وقتي به سياوش گفتم بدون هيچ مخلافتي نظرم رو تاييد کرد و براي خريد و هماهنگي ها به طرف فروشنده رفت . منتظر سياوش بودم که نگاهم به درسا افتاد که کنار نرده ها ايستاده بود و داشت طبقه پايين رو نگاه ميکرد . به طرفش رفتم و گفتم : - درسا جان عزيزم ... بيا اينور تر . درسا مظلوم نگاه کرد و به طبقه پايين اشاره کرد . نگاهي به جايي که اشاره کرده بود انداختم و تازه متوجه شدم که ست اتاق خواب صورتي رنگي که اونجاست توجهشو جلب کرده . - دوستش داري ماماني ؟ درسا سرش رو تکون داد و با خنده گفت : - آره .. لبخندي زدم و دستش رو گرفتم و آروم رفتيم پايين . ستي که درسا ازش خوشش اومده بود خيلي قشنگ بود ، ترکيبي از رنگ صورتي خيلي قشنگ و مقدار کمي سفيد . به سياوش زنگ زدم و گفتم بياد پايين و چند لحظه بعد ست صورتي خوشگل مال درسا کوچولوم بود و قرار شد با مبلمان انتخابي ما چند روز بعد بفرستن خونه جديد . داشتم به طرف درب خروجي ميرفتم که آستينم توسط سياوش کمي کشيده شد و متوقف شدم . با تعجب نگاهش کردم که با لبخند گفت : - طبقه بالا سرويس خواب هاي خيلي شيکي داره ... نميخواي يه سر هم اونجا بزنيم ؟ اخمي کردم و گفتم : - بله ميدونم ... ولي اونا دو نفره هستن .... من مال خودم رو چند مغازه قبل انتخاب کردم ... ديگه خودت ميدوني و سرويس خواب خودت . لبخند سياوش خيلي زود محو شد . بدجور خورد تو ذوقش . لابد فکر کرده بود حالا که داريم به خونه جديد نقل مکان ميکنيم اتاقمون مشترک ميشه . پوزخند کوچيکي زدم و دست درسا رو گرفتم و از فروشگاه خارج شديم . ديگه تا آخر خريد با سياوش همکلام نشدم ، با اشاره غير مستقيمش بازم حس بدي به سراغم اومده بود . سرويس خواب تک نفره اي که براي خودم انتخواب کرده بودم رو خريديم ولي سياوش يه سرويش خواب سفيد و طلايي دو نفره خيلي شيک براي خودش انتخاب کرد . بعد از اتمام تقريبي خريدمون سوار ماشين شديم و به طرف يکي از رستوران هاي خوب شهر به راه افتاديم .


ساعت يازده شب بود که وارد خونه شديم . سياوش در حالي که درسا ي غرق خواب رو تو بغل داشت به طرف اتاق من و درسا رفت . مانتو و شال و کيفم رو روي سنگ اپن گذاشتم و به طرف يخچال رفتم . داشتم ليوانم رو از آب پر ميکردم که صداي سياوش رو از پشت سرم شنيدم . - لطفا يکي هم براي من بريز ! بدون اينکه نگاهش کنم ليوان خودمو به دستش دادم و براي خودم يه ليوان ديگه برداشتم . - ببخشيد ... نبايد اون حرف رو ميزدم .... فراموشش کن خواهش ميکنم ... نميخوام شيريني اين خريد هاي جمعي زهرمون بشه . ليوان آبمو لاجرعه سر کشيدم و گفتم : - من تمام تلاشم رو حفظ اين شيريني اي که ميگي ميکنم ولي تو با اشاره غير مستقيمت داري همه چيز رو خراب ميکني . - من که گفتم ببخشيد .... از اين به بعد دقت بيشتري رو حرفام ميکنم . مستقيم به چشماش نگاه کردم و با تحکم گفتم : - چه مستقيم چه غير مستقيم ديگه دوست ندارم چنين چيزي بشنوم .... من جوابتو همون شب اول بهت دادم .. ديگه لزومي براي تکرارش نميبينم .... اگر نميخواي يه بار ديگه همه چيز رو از بين ببري پس مواظب باش ، من يه بار ديگه هم بهت گفتم ... من فقط ظرفيت همين يه فرصت رو دارم ... بيشتر از اين نميتونم .. پس خرابش نکن . ليوانم رو توي سينک گذاشتم و به طرف اتاقم به راه افتادم . لباسهام رو عوض کردم و دراز کشيدم و سعي کردم هيچ چيز بدي به قلبم و هيچ فکر بدي به ذهنم راه ندم و بخوابم . صبح ساعت ده و نيم بود که بعد از خوردن صبحانه اي مفصل و سپردن درسا به مينا از خونه خارج شدم و به طرف خونه مهرداد و سمانه به راه افتادم . با دو سه دقيقه تأخير به خاطر ترافيک رسيدم . سمانه به گرمي ازم استقبال کرد و با هم به سمت نشيمن به راه افتاديم . - خوش اومدي ويدا جون ... ببخشيد گفتم اين ساعت ... جلسه امروز رو اصلا نميش کنسل کرد . - ممنون عزيزم ... نه خيلي هم زمان خوبيه . - خب تا تو مانتو شالتو در بياري منم به خدمتکار بگم چاي بياره . لبخندي به سمانه زدم و مشغول دراوردن مانتوم شدم . قبلا اگر حتي يک سايز لباس برام بزرگ بود اصلا نميپوشيدمش ولي الان مانتويي تنمه که به جاي يک سايز چندين سايز برام بزرگه ولي چه ميشه کرد که کوچولوم از لباسهاي کيپ خوشش نمياد . چند لحظه بعد سمانه برگشت و نشستيم . - خوب سمانه جان خبر خوبت چيه ؟ ... از ديشت فکرم مشغول شده . سمانه ليوان چايشو روي ميز گذاشت و گفت : - خوب اونروز که گفتي ميخواي از طريق کارخونه اشون ضربه بزني من يه سري تحقيقات کردم و متوجه چيز هاي جالبي شدم ... اتفاقاتي که بعد از مرگ ديبا فرخ و نبود برنامه هاي اون رخ دادن و باعث ضرر هنگفت کارخانه کيان شدند . با کنجکاوي به سمانه نگاه کردم که يه پوشه از روي ميز برداشت و به دستم داد . - ميتونم بپرسم بعد از مرگ خواهرت مديريت سهامش با کي بوده ؟ با تعجب به سمانه نگاه کردم و گفتم : - چي ؟ ... سهام ديبا ؟ ... داري درباره چي حرف ميزني ؟ سمانه هومي کرد و برگه اي از توي پوشه بيرون کشيد و به دستم داد . - حدس ميزدم که خبر نداشته باشي .... طبق اين گزارش پنج درصد سهام کارخانه بزرگ کيان مطعلق به ديبا فرخ بوده . اين سهام مال سياوش کيان بوده ولي در اولين سالگرد ازدواجشون با خواهرت به اسم ديبا کرده . پنج درصد سهام متعلق به خواهرت بوده که بعد از مرگش معلوم نيست کي مديريتشون کرده . با دهان باز داشتم به سمانه گوش ميکردم . تنها يه نگاه سرسري به برگه توي دستم مطمئنم ميکرد که پنج درصد سهام مال ديبا بوده ولي چرا ديبا چيزي به من نگفته بود . سمانه که ديد من شوکه شدم ليوان آبي به دستم داد و گفت : - ويدا جان خواهش ميکنم آروم باش ... من نميدونستم اينجور به هم ميريزي .... مطلب مهمي بود و حدس ميزدم که خبر نداشته باشي ... خواهش ميکنم آروم باش که بتونيم به يه نتيجه مطلوب برسيم . کمي از آب خوردم و گفتم : - من و ديبا خيلي نزديک بوديم ... همه چيز رو به هم ميگفتيم .... ولي الان دارم ميفهمم که ديبا درباره چنين چيزي هيچي به من نگفته ! - درکت ميکنم عزيزم ولي مهمترين قسمتش اين نيست ... تو نميدوني مديريت اين سهام اين دو سال با کي بوده ؟ نفس عميقي کشيدم و سعي کردم کمي خودمو جمع و جور کنم و گفتم : - نميدونم ... من حتي از وجود اين سهام هم خبر نداشتم .... حتما به عنوان وارثش سياوش مديريت کرده . - دِ نه ! ... چنين چيزي امکان نداشته . - چطور مگه ؟ .... سياوش همسر ديبا بوده و درضمن قانونا ميتونه مديريت سهمي هم که به درسا ميرسه رو به عهده داشته باشه . سمانه مردد نگاهم کرد . تقريبا مطمئن شدم که يه چيزي درست نيست . دستمو روي دست سمانه گذاشتم و گفتم : - سمانه جان چيزي هست که من نميدونم و بايد بدونم ... خواهش ميکنم بهم بگو .... برام خيلي مهمه . سمانه چند لحظه مکث کرد و گفت : - ديبا درست سه روز قبل از مرگش ميره پيش وکيل شرکت که ظاهرا برادر يکي از دوستاش بوده و سندي تنظيم ميکنه و اين پنج درصد سهام خودشو به تو منتقل ميکنه ، براي محکم کاري يه وکلات نامه هم بهت ميده تا اگر اتفاقي براش افتاد بدون حضور اون بتوني سهام رو به نام بزني . اون وکيل درست روز مرگ ديبا کارهاي انتقال رو تمام ميکنه ولي اونروز ديبا کارخونه نميره و بعدش هم فوت ميشه . از تعجب توان هيچ حرکتي نداشتن ، اين ديگه خارج از حد تحملم بود . - سمانه تو مطمئني ؟ - درباره کدومش عزيزم ؟ ... اين که ديبا سهامدار بوده يا اينکه سه روز قبل از مرگش احساس خطر کرده و سهام رو به نام تو زده ؟ - احساس خطر ؟ ... يعني ديبا ميدونسته که ممکنه بلايي سرش بياد .... يعني اون تصادف از عمد بوده ؟ ... ديبا خودکشي کرده ؟

داشتم ميلرزيدم ... حالم خيلي بد بود . فکر اينکه ديبا عمدأ خودشو کشته بيشتر از هر چيزي داغونم ميکرد . سمانه با نگراني خودشو کشيد طرفم و بغلم کرد . - ويدا خواهش ميکنم آروم باش ... به خودت مسلط باش عزيزم .... من کي گفتم ديبا خودکشي ... تو خودت اين برداشت رو کردي .... آروم باش ويدا .... عجب اشتباهي کردم گفتم . - چي شده ؟ ! با صداي نيمه بلند مهرداد من و سمانه برگشتيم طرفش . سمانه با نگراني رو به مهرداد گفت : - حالش بد شده ... مهرداد يه کاري بکن . مهرداد کيفشو همونجا گذاشت و دويد طرفمون . اصلا حال خودمو نميفهميدم ، ميلرزيدم و اشکهام يکي پس ار ديگري با سرعت هر چه تمامتر روي صورتم روان بودند . مهرداد داشت نبضمو ميگرفت که چنگ زدم به دستش و گفتم : - مهرداد .. ديبا .... ديبا ميدونست .... داره ... ميـ ميره ! چشمام سياهش رفت و بدنم سست شد . هنوز صداي وحشت زده ي سمانه و صداي بلند مهرداد رو ميشنيدم ولي توان جواب دادن نداشتم . - مهرداد بايد ببريمش بيمارستان . - با ترافيک هاي اين ساعت تا بيمارستان خيلي طول ميکشه .. زنگ بزن به دکتر احمدي ... خونش همين نزديکيه ... زود باش سمانه . کم کم داشتم هوشياريمو از دست ميدادم ، آخرين چيزي که يادمه اينه که مهرداد منو از روي مبل بلند کرد و از سالن خارج شد ، حتي بالا رفتن چند پله رو هم حس کردم ولي بعد از اون ديگه هيچي نفهميدم . با احساس فشار کاف فشار سنج به هوش اومدم . سرم درد ميکرد دستم رو بلند کردم تا روي سرم بزارم که دستي مانعم شد . - دستتو تکون نده ويدا ... سِرُم تو دسسته . تکون نخوردم تا اينکه بعد از چند لحظه بالاخره کاف فشار سنج از دستم باز شد و تونستم دست ديگرمو روي سرم بزارم . - آخ ... سرم خيلي درد ميکنه ... چي شده . آروم چشمام رو باز کردم که ديدم سمانه با نگراني کنارم نشست و گفت : - خدا رو شکر به هوش اومدي ... خيلي ترسيدم .... خوبي ؟ کم ذهنم فعال شد و يادم اومد چرا بي هوش شدم . حرفهاي سمانه .. برداشتي که از حرفهاش کردم و دردي که با اين برداشت تو قلبم نشست . چشمام دوباره اشکر شدند و رو به سمانه گفتم : - سمانه خواهش ميکنم همه چيز رو بهم بگو .... ديبا خودکشي کرده ؟ مهرداد با تعجب به من و سمانه نگاه کرد و گفت : - چي داري ميگي ويدا ؟ ... ديبا خودکشي کرده ... سمانه تو چي بهش گفتي ؟ .... مرگ ديبا که به خاطر تصادف بود . سمانه نگاهي به من انداخت . معلوم بود که ميترسه دوباره حالم بد بشه . دستشو گرفتم و گفتم : - خواهش ميکنم بگو سمانه .... قول ميدم آرومتر باشم . سمانه نفس عميقي کشيد و هر چي رو که قبلا به من گفته بود رو براي مهرداد هم تعريف کرد و در آخر گفت : - من نميدونم مرگ ديبا چطور بوده ... تنها چيزي که ميدونم اينه که ديبا احساس خطر داشته براي همين قبل از مرگش تمام سهامشو به خواهرش ويدا منتقل کرده ، اينم همون وکيله به من گفته . به سمانه خيره شدم و گفتم : - از کجا ميدوني داره راست ميگه ؟ ..


قسمت هشتم

خواهش ميکنم بگو سمانه .... قول ميدم آرومتر باشم . سمانه نفس عميقي کشيد و هر چي رو که قبلا به من گفته بود رو براي مهرداد هم تعريف کرد و در آخر گفت : - من نميدونم مرگ ديبا چطور بوده ... تنها چيزي که ميدونم اينه که ديبا احساس خطر داشته براي همين قبل از مرگش تمام سهامشو به خواهرش ويدا منتقل کرده ، اينم همون وکيله به من گفته . به سمانه خيره شدم و گفتم : - از کجا ميدوني داره راست ميگه ؟ .... اين وکيله اگر صادقه چرا بعد از مرگ ديبا بهم نگفته که سهام به نام منه ؟ سمانه نفس عميقي کشيد و گفت : - ظاهرا بعد از مراسم ها براي جلسه سهامداران موضوع رو سياوش گفته و ازش خواسته تا براي جلسه بهت خبر بده ولي سياوش و مادرش قبول نکردن و به گفته ي اون با تهديد و دستور مجبورش کردن ساکت بمونه و اينجور تو اين دو سال اين سهام راکد موندن ! مهرداد که متفکر داشت به سمانه نگاه ميکرد گفت : - مرگ ديبا يه خودکشي نبود .... من مطمئنم . با اميدواري به مهرداد نگاه کردم و گفتم : - تو از کجا ميدوني ؟ - وقتي به جاي تو براي پيگيري ها رفته بودم پليس گفت ... اونها هم چنين احتمالي داده بودند ولي هم راننده مقابل گفته که ديبا اصلا متوجه نبوده که از لاين خودش خارج شده و هم خط ترمز ماشين ديبا ثابت ميکرد که ديبا سعي کرده از تصادف جلوگيري کنه ولي در نهايت گوشه ماشين به ماشين رو به رويي خورده و باعث شده کنترل مايشين از دست ديبا خارج بشه و ماشين تو دره سقوط کنه . - پس ديبا چرا اينکارو کرده ؟ سمانه هم رو به مهرداد گفت : - آره راست ميگه ويدا ... پس چرا ديبا اين کارو کرده اونم درست سه روز قبل مرگش ... وکيله بهم گفت ديبا آشفته بوده و چند باري تأکيد کرده که اگر بلايي سرش اومد وکيله حتما کار انتقال سهام رو بي سر و صدا به پايان برسونه ! مهرداد سري تکون داد و گفت : - نميدونم ... شايد از تهديد هاي اون پسره سامان ترسيده بوده .... شايد احتمال ميداده که سامان همه چيزو به سياوش بگه و احتمالا هم رفتار تند سياوش رو پيش بيني ميکرده ... براي همين اين کارو کرده .... ديبا بهتر از هر کسي سياوش رو ميشناخته ... شايد رفتارهاي اين دوساله سياوش رو پيش بيني ميکرد و اينجور خواسته به ويدا ميدون عمل بيشتري داده باشه ولي اينو ديگه پيش بيني نکرده بوده که سياوش و مادرش وکيله رو ساکت ميکنند و کار ويدا به اينجا ميکشه . حسابي گيج شده بودم ، هدف و فکر ديبا رو اصلا نميتونستم بفهمم . يعني ديبا ميدونسته قراره چه بلايي به سرش بياد ؟ ... سامان گفت که همه جور تهديدي اون اواخر کرده . حس ميکردم هنوز قسمتهايي از اين ماجرا هستند که در خفا موندن ... هنوز هستند مسايلي که هيچ کس ازشون خبر نداره . اگر چند روز قبل اين چيزاهاي رو ميفهميدم قطعا نفرت درونم رو بدجور شعله ور ميکرد ولي حالا منو به فکر فرو برده . يعني متونه رفتار خوب الان سياوش فقط به خاطر مخفي نگاه داشتن اين موضوع باشه ؟ ... يا سياوش واقعا پشيمونه ؟ تنها راه فهميدنش اينه که تا آخر خط برم ... آره من بايد تا پايان اين ماجرا پيش برم ... اين ماجرا جز اصلي زندگي منه و اگر من بخوام زندگيمو براي بچه هام بسازم بايد تمام معما ها رو حل کنم . چرخيدم به سمت سمانه و گفتم : - اين تمام چيزي بود که فهميده بودي ؟ بازم سمانه مردد نگاهم کرد که با کلافگي گفتم : - سمانه خواهش ميکنم راحت باش ... بگو .... حال من ديگه بدتر از اين نميشه ... اگر همه چيزو ندونم بدتره .... بگو ديگه چي ميدوني ؟ سمانه نگاهي به مهرداد کرد که مهرداد با تکون دادن سرش تاييد و سمانه گفت : - اينجور که فهميدم بعد از مرگ ديبا کارخونه با مشکل جدي اي مواجه شده و سياوش کيان مجبور شده پانزده درصد ديگه از سهامشو واگذار کنه ... ظاهرا برنامه ي چند تا از پروژه هاي مهم که قرار بوده با سودشون کارخونه پيشرفت و گسترش قابل توجهي داشته باشه دست ديبا بوده ولي بعد از مرگش هيچ کس نتونسته اون برنامه ها رو پيدا کنه و به اين دليل که پروژه ها تا مرحله اجرا پيش رفته بودند و بدون برنامه ها ديگه قابل اجرا نبودند و از طرفي هم پروژه طراحي کامل ديبا بوده و فقط ديبا از جزييات خبر داشته ، پس با مرگ ديبا اون پروژه ها متوقف شدن و کارخونه با يه ضرر هنگفت مواجه شده و سياوش کيان فقط با فروش پانزده درصد سهامش تونسته اين ضرر رو جبران کنه و مانع ورشکستگي کارخونه کيان بشه . - خب پس اون پروژه ها کجان ؟ - نميدونم اين سواليه که از تو ميخواستم بپرسم ... مطمئنن اسناد اين پروژه ها جايي نيستند که سياوش کيان بتونه پيدا کنه براي همين هم پروژه ها رو علارغم مهم بودنشون متوقف کردند . تو خواهر ديبا هستي .... به نظرت ديبا چنين مدارک مهمي رو کجا ميتونسته نگاه داره . - چيزي به ذهنم نميرسه .... به جز کمد مخصوص ديبا که تو خونمونه ولي اونو سياوش به بهانه گم شدن چند مدرک که احتمالا همين مدارک پروژه ها بوده حدود چهار ماه بعد از مرگ ديبا گشت و چيزي هم پيدا نکرد . - اگر ما بتونيم اون مدارک رو پيدا کنيم برگ برنده واقعا بزرگي به دست اورديم . - نميدونم الان چيزي به ذهنم نميرسه ولي همين دو روزه همه جا رو دوباره ميگردم . - خوبه ... پس تصميم گيري هامون بمونه بعد از پيدا شدن احتمالي اون مدارک . لبخندي به سمانه زدم و گفتم : - ممنونم سمانه جان ... نميدنم چطور ميشه ازت تشکر کرد .... هيچ وقت لطف هاتو فراموش نميکنم . يک ساعتي استراحت کردم تا سرمم تمام بشه و بعد با همراهي سمانه برگشتم خونه . سمانه ميترسيد تنها بيام تو راه حالم بد بشه .
مانتو و شالمو روي دسته کاناپه گذاشتم و خودم هم نيمه دراز نشستم . ذهنم قفل کرده کرده بود . حجم زياد اطلاعات جديدي که به مغزم وارد شده بود منو گيج کرده بود . اطلاعاتي تمام جوانب زندگيمو تحت الشعاع قرار ميدن ولي متأسفانه من تازه دارم ازشون با خبر ميشم . دوباره بين ذهن منطقيم و قلب احساسيم جنگ درگرفته بود . ذهنم بهم ميگفت که رفتار هاي اخير سياوش به خاطر مخفي کردن موضوع سهامه ولي احساسم که شديدن به اين آرامش نو پا گرفته نيازمنده ميگه نه ، سياوش پشيمونه . به شدت گير کردم و تنها راه اينه که راه انتقامم رو تا آخر برم . اگر سياوش قصد مخفي کردن موضوع سهام رو داشته باشه پس با رو شدن همه چيز خود واقعيشو نشون ميده ولي اگر رفتارهاي اخيرش واقعا از ته دل باشن و واقعا پشيمون باشه پس تو اين امتحان موفق ميشه و آرامش زندگيمون دايمي ميشه . - خانم حالتون خوبه ؟ با صداي مينا به خودم اومدم ، لبخندي مختصر بهش زدم و گفتم : - خوبم ..... ممنون . - ولي رنگتون خيلي پريده . - چيزي نيست ... خوبم ... فقط کمي خسته ام ... ميرم استراحت کنم . آروم بلند شدم و به اتاقم رفتم . بايد به افکار در هم و برهمم سر و سامان بدم ولي فکرم به قدري خسته است که در حال حاظر توان اين کار رو ندارم . لباسهام رو عوض کردم و دراز کشيدم ، فقط چند دقيقه لازم بود تا فارغ از همه چيز به ديار خوابها بپيوندم . بعد از يه خواب تقريبا طولاني با انرژي بيدار شدم . براي اينکه محکم به نظر بيام دستي به سر و روم کشيدم و با يه لبخند گوشه لبم رفتم بيرون . درسا مثل هميشه علارغم تمام ممانعت ها عروسکهاشو اورده بود تو نشيمن و مشغول بازي بود . لبخندي بهش زدم و بعد از بوسيدنش به طرف آشپزخانه رفتم . مينا مثل هميشه با ديدنم لبخند زد و گفت : - حالتون چطوره خانم . يکي از صندلي هاي اپن رو کشيدم بيرون نشستم و گفتم : - خيلي خوبم ... ممنون ... مينا جان يه خواهشي ازت دارم . - بله خانم ، بفرماييد . - راستش فردا تولد يکي از دوستامه ... صبح هم که رفتم بيرون حالم بد شد و متأسفانه نتونستم کادوئي که ميخواستم رو تهيه کنم ... ميشه خواهش کنم بري کادو رو بگيري . - چشم خانم .. حتما ... ولي شما و دخترتون چي ؟ لبخندي اطمينان بخش زدم و گفتم : - درسا که راحت داره بازيشو ميکنه .... تا بري و برگردي اذيتي برام نداره ... ميري ؟ - حتما خانم .... تا چند دقيقه ديگه ميرم . - ممنونم .. ببخشيد بهت زحمت دادم . مينا خواهش ميکنمي گفت و به طرف اتاقش رفت . لبخندي بي اختيار گوشه لبم نشست . مينا راحتتر از اونچه که فکر ميکردم راضي شد بره . روي برگه اي نام يکي از عطر هاي تقريبا کم ياب رو نوشتم و بهش دادم . مطمئن بودم که براي پيدا کردنش حداقل يک ساعتي بايد وقت بزاره . بخاطر اين کارم عذاب وجدان گرفته بودم ولي چاره ي ديگري نبود ... بايد براي يه مدت از خونه دورش ميکردم تا راحت همه جا رو بگردم . - ببخش مينا جان زحمت ميدم .... اين عطر کمي سخت پيدا ميشه . - اختيار دارين خانم ... وظيفه ي من کمک به شماست ... هرچقدر لازم باشه ميگردم . ازش تشکر کردم و يک باز ديگه مورد توبيخ وجدانم بخاطر سرکار گذاشتن مينا قرار گرفتم . چند دقيقه از رفتن مينا گذشته بود که دست به کار شدم . طبق يک عادت خوب سياوش در هيچ کمد يا کشويي رو قفل نميکرد . فقط گاوصندوقش بود که هم جاي کليد رو ميدونستم هم يکبار رمزشو خيلي اتفاقي ديده بودم . تا يک ساعت هر جايي که به فکردم ميرسيد رو گشتم . با اينکه احتمال اينکه اون مدارم تو اين خونه باشند کم بود ولي خب فکر اينکه شايد مدارک مهم ديگري به دست بيارم وادارم کرد تمام خونه رو بگردم ولي به نتيجه نرسيدم . با برگشت مينا کار من هم بدون نتيجه تمام شد . از لحظه اي که سياوش وارد خونه شد ناخودگاه گذاشتمش زير ذره بين . تمام حرکات و رفتارش ، حتي لبخند زدن ها و بازيهاش با درسا برام مهم شده بودند . نا خودآگاه تمام حرکاتشو پيش خودم آنلايز ميکردم و سعي ميکردم به واقعي بودنشون پي ببرم . - چيزي شده ويدا ؟ به خودم اومدم و با تعجب در حالي که مقداري هم هول شده بودم گفتم : - نه ! ... چي بايد ميشد ؟ .... چيزي نشده ! سياوش با چشمهاي ريز شده بهم خيره شد و گفت : - امشب يه جوري هستي ... مدام زل زدي به من و تو فکري .... من نبودم اتفاقي افتاده .... کسي اومده ؟ خواستم خودم رو بخاطر ضايع بودنم توبيخ کنم که جمله ي آخر سياوش توجهمو جلب کرد . قيافه اي به ظاهر بيتفاوت و آروم به خودم گرفتم و گفتم : - چه اتفاقي مثلا ! .... کسي بايد مي اومد ..... من فقط يکم فکرم مشغوله چيزي نيست ... نگاهم هم بدون منظور روت بود ... تو فکر بودم . سياوش نشست سمت ديگر کاناپه و گفت : - نه چيز مهمي نيست ... خودتو نگران نکن .... راستي امروز از شرکت خدماتي زنگ زدن گفتن کار تميز کاري تمام شده ... براي دکورش خودت مياي يا به ديزاينر زنگ بزنم . براي اينکه حواسشو کامل از موضوع مشغول بودن فکرم دور کنم گفتم : - نه نيازي به ديزاينر نيست ... وسايل رو که انتخاب کرديم .... چيدنشون رو هم کارگر انجام ميده ... راحته ! ... خودم ميام . سياوش که انگار حرف من به مذاقش خوش اومده بود با لبخند عميقي گفت : - خيلي خوبه .... اون خونه با سليقه ي تو مطئنم که فوق العاده ميشه . کمي سکوت کردم و بعد سوالي که اين چند روز تو ذهنم بود رو به زبون اوردم . - سياوش اگر تو اون خونه رو انقدر دوست داري چرا وقتي ديبا زنده بود نرفتيد اونجا ؟ همزمان نگاهمو به سياوش دوختم و منتظر جواب شدم . سياوش چند ثانيه اي تو فکر رفت و بعد آروم گفت : - اونجا بزرگتر از اين خونه است ... ديبا هميشه ميگفت تو خونه ي خيلي بزرگ فاصله ي بينمون هم زياد ميشه ... ميگفت اگر خونه کمي جمع و جور تر باشه وقتي يکيمون تو نشيمن باشه و اونيکي يه جاي ديگه خونه راحت ميشه با هم حرف زد ولي اگر خونه خيلي بزرگ باشه فاصله ها بيشتر ميشن و اونوقت شايد براي يه حرف زدن ساده هم آدم تنبليش بشه از اون سر خونه بره پيش اون يکي . چند لحظه اي سکوت کرد و بعد با يه لبخند تلخ يا شايد هم حسرت بار آروم گفت : هميشه از اين استدلالش خوشم مي اومد و بهش ميگفتم هيچوقت ازش دور نميشم .... ولي تو آخرين لحظات زندگيش .... تو بدترين شرايطش ... وقتي که نيازمند حتي يک ثانيه فرصت و اعتماد من بود بهش بد کردم و تنهاش گذاشتم .... اون خونه رو هم عمدأ براي خودمون انتخاب کردم .... ميبنم که تو مدام دوست داري ازم فاصله بگيري ... گفتم چه بهتر که اين فاصله رو برات تو خونه هم بيشتر کنم .... ويدا من از ته قلب دوست دارم جبران کنم ولي راحت بودن تو برام از همه چيز مهمتره .... اگه يه روز منو بخشيدي خودت اين همه فاصله اي که داريم درست ميکنيم رو از بين ميبري ... من مطئنم . سياوش ساکت شد و هر دو تو سکوت فرو رفتيم تا اينکه مينا ميز شام رو آماده کرد و و ما در سکوت سر ميز نشستيم .


مدام تو فکر بودم . حرفهاي سياوش خاطرات خوب قديمي ديبا رو به يادم اورده بود . ديبا هميشه از تنهايي فراري بود و از همون سنين پايين دوستاي زيادي داشت . چيزي که شايد يکي از عواملي بود که به نابودي زندگيش دامن زد . اجتماعي بودن زيادش که زمينه ي طوطئه رو براي سامان فراهم کرد و به سياوش هم فرصت بي اعتمادي بيشتري داد . هرچقدر من آروم بودم و دوست داشتم اوقات فراغتم رو توي اتاق خودم و تنهايي مختصرم سپري کنم ديبا علاقه مند گردش هاي دوستانه و جمع هاي پر جمعيت و شاد بود . بعد از شام تا زماني که براي خواب به اتاقم رفتم اين سياوش بود که منو زير ذره بين گذاشته بود و سعي داشت بفهمه تو فکرم چي ميگذره منم تمام تلاشم رو کردم تا ظاهر خونسردمو حفظ کنم و حتي چند باري بهش لبخند زدم و خوشبختانه حواسش از موضوع پرت شد . صبح سياوش جلسه ي مهمي داشت براي همين کارهاي مربوط به خونه رو موکول کرديم به عصر . نيم ساعتي از رفتن سياوش ميگذشت که دوباره درسا رو به مينا سپردم و به طرف خونه ي خودمون به راه افتادم . وقتي دم در خونه از ماشين پياده شدم استرس عجيبي داشتم . آخرين خاطراتي که از خونه امون داشتم چندان هم جالب نبود و متأسفانه با توجه به وضعبت روحي حساسم بيشتر از حد انتظارم اذيتم ميکرد . هر قدم که به در خونه نزديک ميشدم پاهام سست تر ميشد . هنوز چند قدمي تا در فاصله داشتم که ديگه پاهام جلو نرفتند . به وضوح دستام ميلرزيد و عرق سردي هم روم نشسته بود . با يک حرکت از در فاصله گرفتم و با کشيدن نفس هاي عميق پي در پي سعي کردم آروم بشم . من چم شده ؟ ... چرا براي ورود به خونه اي که به جز خاطرات بد دو سال پيش خاطرات شيرين يک عمرم هم هست . تا چند دقيقه هر کاري کردم تواني در خودم براي وارد شدن به خونه پيدا نکردم . ميدونستم که اين همه حساسيتم بيشتر به خاطر بارداري و وضعيت روحي حساسيه که بارداريم به وجود مياره . احتياج داشتم که يکي باهام بياد و کنارم باشه و تنها کسي که از تمام جريان باخبر بود و ميتونست کمکم کنه سمانه بود . با کمي تعلل با سمانه تماس گرفتم . بعد از چند بوق صداي پر انرژي سمانه تو گوشي پيچيد . - سلام ويدا جان ... چطوري ؟ - سلام سمانه جان ... ممنون ... تو چطوري ؟ .... مهرداد چطوره ؟ - منم خوبم ... اتفاقا صبح تو خونه با مهرداد حرف تو بود ... ميگفت کاش ميشد ازش خبر بگيريم ببينيم چطوره . - لطف دارين .... ديروز با يه استراحت حالم خوب شد .... سمانه جان غرض از مزاحمت ميخواستم ببينم امروز اگر وقت داري من يه ساعتي مزاحمت بشم . - تو مراحمي ويدا جان .... بله امروز وقتم آزاده .... مياي اينجا ؟ - ممنون عزيزم .... نه اگر ميشه ميخواستم ازت خواهش کنم باهام بياي خونه خودمون تا دنبال مدارک بگرديم .... راستش سختمه تنهايي برم . - باشه عزيزم مشکلي نيست ... فقط اگر ايرادي نداره با خواهرم بيام .... ديشب سرزده اومده . - نه چه ايرادي ... قدمش روي چشم . - لطف داري ويدا جان .... کجا بيام . آدرس رو به سمانه دادم و اونم گفت تا نيم ساعت ديگه مياد . حدود بيست دقيقه بعد بي ام وي سفيد رنگي جلوي در پارک شد و سمانه و يه دختر جوان پياده شدند . با لبخند جلو رفتم و با هر دوشون سلام و احوال پرسي کردم و سمانه با اشاره به دختر جوان کنارش گفت : - ويدا جان ايشون سميرا خواهرمه . و رو به خواهرش هم گفت : - ايشون هم ويدا جان دوست خوبمون . سميرا با خنده دستش رو به طرفم دراز کرد که منم متقابلا با لبخند دستم رو تو دستش گذاشتم . - از آشناييت خيلي خوشحالم ويدا جون .... سمانه خيلي ازت تعريف ميکرد . - سمانه خيلي بهم لطف داره ... خوبي از سمانه جانه . سميرا دختر خوش برخوردي بود و تو همون نگاه اول با لبخند زيبايي که روي صورتش بود به دلم نشست . بعد از کمي صحبت سمانه گفت که سميرا کارشناس صنايع غذاييه و کم و بيش در جريانه و ميتونه کمک کنه . چند لحظه بعد هر سه وارد خونه شديم . فضاي خونه با وجود سمانه و سميرا برام سبک تر بود ولي بازم فشار زيادي روم بود . سعي کردم ذهنم رو از هر فکر مخربي خالي کنم و مشغول گشتن شديم . تا يک ساعت هر جايي که به فکرم ميرسيد رو زير رو کرديم ولي مدارک مورد نظرمون پيدا نشد . البته تعدادي مدارک مربوط به انتقال سهام تو وسايل اتاق ديبا پيدا کردم که سمانه گفت ميتونه کمکمون کنه ولي مدارک مربوط به پروژه هاي متوقف شده پيدا نشدند . تقريبا يک ساعت و نيم بعد بدون پيدا کردن چيز به خصوصي از سمانه و سميرا خداحافظي کردم و برگشتم خونه . ناهار رو تو جمع سه نفري من ، درسا و مينا خورديم و من رفتم استراحت کنم تا براي فعاليت زياد عصر آماده باشم . نميدونم چقدر خوابيده بودم که با سنگيني نگاهي بيدار شدم . انقدر خوابم مي اومد که دلم نمي اومد چشمامو باز کنم . تکون مختصري خوردم و داشت خوابم ميبرد که احساس کردم دستي تو موهام فرو رفت و به آرومي شروع به نوازش موهام کرد . خودم خوابم مي اومد و با نوازش شدن موهام ديگه داشتم ميخوابيدم که صداي آرومي رو از فاصله کمي با گوشم شنيدم . - مامان خانم نميخواي بيدار بشي ؟ چرخيدم و با صداي خوابالود يه " نه " زير لب گفتم . نوازش موهام بيشتر شد و احساس کردم دستي روي شکمم نشست . کمي هوشيارتر شدم و چشمام رو باز کردم که ديدم سياوش با فاصله کمي از من روي تخت نشسته و همزمان که يه دستش تو موهامه دست ديگرش رو هم گذاشته رو شکمم . از اين همه نزديکيش و مخصوصا رفتارهاي جديدش يه حالي شدم . درسته که ازش کينه به دل داشتم و با اين همه نکات مبهم بهش مشکوک هم بودم ولي دلم انقدر از روزگار و زندگي ناملايمت ديده بود که با ديدن همين محبت ها و توجه هاي نوپا دست و دلم بلرزه و باعث بشه مانعش نشم . کيه که بعد از اون همه زجر آرامش رو بخواد از زندگيش بگيره . هر چند که تو صحت اين آرامش هم شک دارم . با تمام اين تفاسير چند لحظه اي از محبت و آرامش به وجود اومده لذت بردم و بعد تکوني به خودم دادم . با تکون خوردن من و باز شدن چشمام سياوش خودشو عقب کشيد و آروم گفت : - ببخشيد ... نميخواستم اذيتت کنم ... انقدر مظلوم خوابيده بودي که ... کمي مکث کرد . براي اينکه بحث ادامه پيدا نکنه و من يکدفعه اي حرف نامربوطي نزنم سريع گفتم . - باشه فهميدم ... اشکلاي نداره . سياوش لبخندي بهم زد و گفت : - تا يک ساعت ديگه وسايل رو ميفرستن خونه ، با کارگرها هم هماهنگ کردم ... پاشو آماده شو که بريم . - باشه .... الان ميام . با خارج شدن سياوش از اتاق دست و صورتم رو تو سرويش اتاق شستم . آماده شدم . يکي از مانتوهاي آزادي که تازه خريده بودم و راحتتر از بقيه بود رو پوشيدم و چند دقيقه بعد حاظر و آماده سه نفري با درسا از خونه خارج شديم . چند دقيقه بعد رسيديم به برج . سياوش کارت کليد خونه رو به دستم داد و گفت : - شما برين بالا تا من ببينم قبل از وسايل رو اوردن يا نه . " باشه " اي گفتم و با درسا به آخرين طبقه رفتيم . خونه خيلي خوب تميز شده بود و پرده هاي شيک سفيد و طلايي که تو خريد انتخابش کرده بودم رو هم نصب کرده بودند . درسا با خوشحالي به طرف اتاقها رفت ولي چند ثانيه بعد با قيافه اي آويزون اومد بيرون و گفت : - ماما نيست ! به طرفش رفتم و گفتم : - چي نيست ماماني ؟ - تختم نيست . خندم گرفت . درسا فکر کرده بود الان وسايلش آماده تو اتاقشه و خودش هم ميره بازي ميکنه . خنده ام رو با يه لبخند کنترل کردم و گفتم : - دختر قشنگم هنوز که آقاي فروشنده وسايلت رو نياورده ، صبر کن وقتي اورد با هم ميچينيمشون . درسا که پکر شده بود سرش رو کمي کج کرد و چيزي نگفت . همين موقع صداي زنگ در بلند شد ، به طرف در رفتم و در رو باز کردم . آقايي که پشت در بود نگاهي به برگه هاي توي دستش انداخت و گفت : - منزل کيان ؟ - بله ، بفرماييد . - خانم مبلمانتونو اورديم . - بله ... بفرماييد . از جلوي در کنار رفتم و مرد لنگه ي ديگر در رو هم باز کرد و رو به کارگر هايي که بيرون بودند گفت : - بيارينشون تو . درسا نزديک شد که سريع دستشو گرفتم تا نره تو دست و پاشون . اولين چيزي که وارد خونه شد کاناپه ي بزرگ بود . با تعجب به کاناپه اي که طرح متفاوتي داشت کرم رنگ بود نگاه کرد و به مردي که ظاهرا مسئولشون بود گفتم : - ببخشيد آقا لطفا صبر کنين ... اين وسايل ما نيست . مرد با اخم اول به من و بعد به برگه هاي تو دستش نگاه کرد و گفت : - مگه اينجا منزل آقاي کيان نيست ؟ - چرا اينجا منزل آقاي کيانه ولي اين مبلماني نيست که ما خريديم . - ولي تو فرم همينو نوشته خانم ... اينم امضاي آقاي کيان . نگاهي به برگه ها انداختم . همه چيز درست بود و تو فرم ست کرم نوشته شده بود ولي چطور ممکنه ؟ داشتم با مرده صحبت ميکردم و سعي ميکردم قانعش کنم اشتباه شده که سياوش و به دنبالش هم کيارش وارد خونه شدند . کيارش سلامي کلي گفت و رو به مرده گفت : - آقا طبقه رو اشتباه اومدي .... اين وسايل مال يه طبقه پايين تره . مرد نگاهي به من انداخت و رو به کيارش گفت : - ولي ايشون گفتن اينجا منزل آقاي کيانه . - درسته جناب ، ولي اينجا منزل برادرمه اين وسايل بايد مي اومد يه طبقه پايين تر . مرده که ديگه حرفي براي گفتن نداشت به طرف کارگر ها رفت و گفت وسايل رو از خونه خارج کنند و ببرند پايين . با حرص نگاهي به مرده انداختم و گفتم : - دو ساعته هر چي ميگم اينا وسايل ما نيست قبول نميکنه .... انگار خودش ميخواد جا به جاشون کنه . کيارش لبخندي زد و گفت : - ببخشيد بايد زودتر مي اومدم تا حواسم بهشون ميبود . سياوش دستي به شونه ي کيارش زد و گفت : - اشکلا نداره ، پيش مياد . درسا با خنده به طرف کيارش دويد و کيارش هم بغلش کرد و درسا با ذوق گفت : - عمو مياي اينجا ؟ کيارش گونه ي درسا رو محکم بوسيد و گفت : - بله خوشگل عمو .... ميام نزديک درسا خوشگله خودم . درسا نکمي خنديد که باعث شد کيارش به قول خودش دلش ضعف بره براش و دوباره ببوسدش . چند دقيقه بعد وسايل ما هم رسيد و سياوش رفت پايين . کيارش درسا رو گذاشت زمين و گفت : - خوب منم برم تا اينا بازم يه دست گل ديگه به آب ندادن . خواست بره که دسا کتشو گرفت و گفت : - عمو منم بيام . کيارش به من نگاه کرد که با لبخند گفتم : - اگه تو دست و پا نمياد و اذيتت نميکنه ببرش . کيارش با خند درسا رو بغل کرد و گفت : - اين وروجک دختر خيلي خوبيه ، اذيت نميکنه . و از خونه خارج شد . از يه طرف خوشحال شدم که درسا رفت ، چون اينجور ميتونستم قبل از اينکه برگرده اتاقشو درست کنم و يه جورايي سورپرايزش کنم . خيلي زود وسايل رسيدند و مشغول ديزان خونه شديم . سياوش چند کارگر خانم و آقا از شرکت خدماتي گرفته بود تا کار راحت بشه . چيدن مبلمان و اتاقها تا شب طول کشيد . براي ديزاين سالن تو ذهنم طرشو ريخته بودم براي همين خيلي زود جاي وسايل رو به کارگر ها گفتم و وسايل چيده شد ولي براي اتاقها ايده اي نداشتم براي همين زمان بيشتري برد . با اصرار سياوش ديزاين اتاقشو هم من کردم . زياد مايل نبودم که براي اتاقش نظر بدم ولي خب سياوش زياد اصرار کرد و پيش کارگرها جلوه ي قشنگي نداشت که قبول نکنم . اتاق درسا آخرين اتاق بود که با نهايت سليقه اتاق رو چيديم . داشتم روتختي رو صاف ميکردم که سياوش وارد اتاق شد . - واي چه قشنگ شده ويدا .... درسا کلي ذوق ميکنه . نگاهي به دور تا دور اتاق انداختم و گفتم : - اميدوارم خوشش بياد ... طفلک وقتي اومديم دويد تو اتاق فکر ميکرد اتاقش آماده است . سياوش با حالي با مزه آه کشيد و با شوخ طبعي اي که خيلي وقت بود ازش نديده بودم گفت : - آخه اين بچه به کي رفته با اين ميزان آي کيو ... من به اين باهوشي ... ديبا هم هوشش بالا بود . بعد آروم مثلا من نشنوم گفت : - حتما به اين يکي مامانش رفته ديگه . با دهن باز حرصي نگاهش کردم . داشت به من ميگفت آي کيوم پايينه . يه لحظه يادم رفت من کي هستم و سياوش کيه ، يادم رفت که دو سال چي به ما گذشته ... يادم رفت که به سياوش و رفتاراش مشکوکم ، بالش روي تخت رو برداشتم و به طرف سياوش پرت کردم . - به من و دخترم ميگي کم هوش و کم آي کيو ؟ سياوش که انتظار اين کارم رو نداشت و بالش هم محکم خورده بود بهش با چشماي گرد شده نگاهم کرد و گفت : - پوزش خانم .... بنده اصلا همچين جسارتي به شما و دختر کوچولوتون نميکنم ، فقط ميگم کاش اين يکي به من بره و تيز هوش بشــ ... نذاشتم جمله اش تمام بشه و حرصي به طرفش رفتم . همين که نزديکش شدم دستام رو گرفت و منو به آغوش کشيد و با خنده زير گوشم گفت : - وقتي حرص ميخوري خيلي با مزه ميشي ويدا . تکوني به خودم دادم و گفتم : - من حرص ميخورم تو خوشحال ميشي ؟ فشاري خفيف به بازوهام آورد و طوري که به شکمم فشار نياد. يه لحظه زمان و مکان يادم رفت . اين. احساس قشنگم پايدار نبود چون خيلي زود ديبا و حقيقت مرگ غير منصفانه اش به ذهنم هجوم اوردن . سياوش شوهر ديبا بوده ، شوهر تنها خواهر عزيزم ، شوهر نيمه ي ديگر من که بيرحمانه کشته شد و اسمش با خاک يکسان شد . تو يه لحظه تمام زخم هاي در قلبم سرباز کردن و تمام زجر هايي که کشيده بودم به يادم اومدند . تکوني به خودم دادم و از آغوش سياوش که بهم عذاب وجدان و حس کثيفي ميداد بيرون اومدم . - چي شد ويدا ؟ سعي کردم خودمو کنترل کنم تا بازم زخم نزنم ، تا يه زخم ديگه به اين همه زخم اضافه نکنم . من هنوز مطمئن نيستم که رفتارهاي سياوش حقيقيه يا نه پس نبايد فعلا چيزي بگم يه شايد بعد ها به خاطرش افسوس بخورم . - چيزي نيست ، يادم افتاد درسا خيلي وقته پيش کيارشه ... برم پايين ببينم اذيتش که نکرده . چند قدم به طرف در رفتم که سياوش بازومو آروم گرفت و نگهم داشت . بدون اينکه به طرفش برگردم ايستادم و گفتم : - ولم کن سياوش ... بايد برم پايين . فاصله ي بينمون رو با چند قدم پر کرد و درست پشت سرم ايستاد ، بازوهامو گرفت و به آرومي برم گردوند . سرم رو انداختم پايين نميخواستم تو چشماش نگاه کنم . ميترسيدم چيزي توشون باشه که ناخوداگاه مجبورم کنه رفتاري داشته باشم که شايد درست نباشه و پشيماني به بار بياره ولي سياوش دستشو زير چانه ام گذاشت و سرم رو بلند کرد و مجبورم کرد نگاهش کنم . چند لحظه با چشماني که غم توشون موج ميزد بهم خيره شد . بدون اينکه حرفي زده بشه به چشمان هم خيره شديم . اونو نميدونم ولي من تو غم چشماش که رگه هايي از محبت توشون نمايان بود غرق شدم . تو غمي غرق شدم که خيلي وقت بود تمام زندگيمو فرا گرفته بود و در اين بين اين محبت تو نگاهش بود که حس ميکرم با نوعي خواهش در آميخته ، خواهش براي پذيرش محبتش براي پذيرش جبران هايش . چند لحظه بعد سياوش لبهاشو روي پيشونيم قرار داد و بوسه اي عميق و طولاني روي پيشانيم نشوند . بوسه اي که منو در خلسه اي عجيب فرو برد ولي با حس اشکي روي صورتم که مطمئن بودم مال من نيست چشمامو باز کردم . سياوش کمي ازم فاصله گرفت و با لبخندي تلخ آروم زمزمه کرد . - حق داري ... تمام اين خاطرات بد تقصير منه .... چه کنم که نميتونم به گذشته برگردم و تمام اون اتفاقات تلخو پاک کنم ..... فقط اميدوارم روزي برسه که بتوني تمام اين خاطرات بد رو تو ذهنت دفن کني . و از کنارم گذاشت و از اتاق خارج شد و لحظاتي بعد صداي بسته شدن درب ورودي اومد . با سستي خودمو به تخت رسوندم و نشستم . اشکهام باري ديگر روي صورتم روان شدند . من چه ظلمي به کائنات کرده بودم که زندگيم اينجور رقم خورد . کي مقصره ؟ من ؟ ... سياوش ؟ ... ديبا ؟ .... يا نه سامان .... شايد هم هيچکس .... مقصر تقديرمونه که سياه نوشته شده . نميدونم چقدر گذشته بود ولي اشکهام ديگه خشک شده بودند و فقط داشتم فکر ميکردم که صداي باز شدن درب ورودي اومد . کمي خودمو جمع و جور کردم که ديدم کيارش با لبخند هميشه مهربونش وارد اتاق شد . چند لحظه بهم نگاه کرد و گفت : - بازم که چشمات باريدن ويدا .... بازم که گريه کردي . کمي جا به جا شدم که کيارش اومد و اون سر تخت نشست . - چکار کنم ... با هر چيز کوچيکي همه چيز يادم مياد . - سعي کن وقتي يادت مياد نزاري پيشروي کنه و دوباره قلبتو به درد بياره .... اينجور اگر بخواي پيش بري و با به قول خودت هر چيز کوچيکي اينجور گريه کني که زندگيت هيچ وقت شيرين نميشه . - حق با توه کيارش .... ولي چه کنم که هنوزم زخمام به اندازه روز اولشون دردناکن . - خوب ميشن ويدا .... باور کن خوب ميشن ... زمان مرهم هر درديه .... تو که يه فرصت به زندگي خودت و سياوش دادي ... يه فرصت هم به دلت بده تا زخماش ترميم بشه .... هر وقت دردات يادت مياد ذهنت رو منحرف کن .... اينجور هم به خودت کمک ميکني هم به اون کوچول عمو که به زودي ميخواد بياد .. مکثي کرد و بعد با لحن بامزه اي گفت : - ا ! ... راستي ويدا ... هنوز نميدوني اين کوچول عمو چيه ؟ يه لحظه شوخ طبعي و شادي کيارش به دلم رسوخ کرد و منم با لحني مشابه لحن کيارش گفتم : - وا خب معلومه که ... بچه است ! ... اينم پرسيدن داره ! کيارش چپ چپ نگاهم کرد و گفت : - منظورم جنسيتشه ..... اگر پسره که برم يه زمين فوتبال بخرم ... اگر هم دختره که برم چند تا باربي بگيرم و بازي دخترونه ياد بگيرم . نگاهي به هم کرديم و هر دو زديم زير خنده . کيارش بازم مثل هميشه تونسته بود روحيه منو عوض کنه . - ممنونم کيارش .... تو خيلي خوبي . کيارش به شوخي سرشو خم کرد و گفت : - اختيار دارين خانم ... اصلا قابل شما و دختر خوشگلتون و حالا شايد هم اون دادش گند اخلاقمو ندارم . همين موقع سياوش و درسا وارد اتاق شدن . سياوش به شوخي زد تو کمر کيارش و گفت : - وقتي امشب شام همه رو مهمون کردي ميفهمي کي گند اخلاقه . کيارش آهي کشيد و مثلا مظلوم گفت : - لعنت بر دهاني که بي موقع باز شود . بعد خيلي سرشع حالت چهره اشو عوض کرد و در حالي که درسا رو بغل ميکرد خوشحال گفت : - بپرين بريم که ميخوام همتونو شام مهمون کنم . درسا که حسابي ذوق زده شده بود با خوشحالي " آخ جوني " اي گفت و همراه سياوش از اتاق خارج شد . سياوش بهم نگاه کرد و لبخندي زد و گفت : - پاشو بريم ... با وجود کيارش انگار حال و هوات خيلي بهتره . لبخندي زدم و گفتم : - کيارش خيلي خوبه .... زمانهايي که بيشتر از همه نياز به کمک و حمايت داشتم در کنارم بوده و بي دريغ کمکم کرده و حاميم بوده . سياوش چيزي نگفت و از اتاق خارج شد . رو تختي رو صاف کردم و رفتم بيرون و چند دقيقه بعد همگي به سمت رستوران سنتي اي که کيارش پيشنهاد داده بود رفتيم . به محض ورود به رستوران درسا با ذوق به طرف تختها دويد و سريع کفشاشو در اورد و رفت رو تخت . کيارش با ديدن درسا خنده اي کرد و گفت : - قربونش برم که عموش رفته .... طرفدار راحتي و خاکي بودنه ! بعد با خنده به طرف تخت رفت . سياوش به محض دور شدن کيارش از ما سرشو کمي به سرم نزديکتر کرد و با لحن شوخي گفت : - ويدا پيدا کردم آي کيو ي درسا به کي رفته .... به همين عمو جونش ... آخ چقدر شبيه همن . اينبار منم خنده ام گرفت و با سياوش خنديدم . با خنده به طرف تخت رفتيم و همگي راحت و به قول کيارش خاکي روي تخت نشستيم . چند لحظه بعد يکي از کارکنان سيني اي حاوي چهار بسته ماست و چند تا نون تازه که هنوز گرماي تنور داشت اورد و گفت : - خوش آمديد ... چي ميل دارين . کيارش نگاهي به ما انداخت و گفت : - من که ديزي ... شما چي ؟ درسا در حالي که داشت به نون تازه ناخنک ميزد در حالي که اصلا نميدونست ديزي چيه فقط به خاطر اينکه عمو جونش انتخاب کرده بود گفت : - عمو منم ايزي ميخوام . کيارش با خنده لپ درسا رو کشيد و گفت : - عمو جون ديزي ... نه ايزي . درسا که حالا مشغول خوردن نونش بود فقط آهاني گفت . چون ديزي به خاطر داشتن حبوبات نفاخ بود و براي من تو اين وضعيت مناسب نبود پس من چلو کباب کوبيده رو ترجيح دادم . سياوش هم گفت : - خب منم ازخير ديزي و سنگين شدن بعدش ميگذرم ... منم چلوکباب . گارسن سفارشاتمونو گرفت و رفت . هنوز گارسن دور نشده بود که کيارش در يکي از ماستها رو باز کرد و رو به درسا گفت : - عمو جون بيا با ماست بخور خيلي خوشمزه است . فقط چند دقيقه لازم بود تا درسا همراه با خوردن نون و ماست صورت و دستاشو کثيف کنه . سياوش که ماست دوست نداشت و منم که خوردن ماست با شکم خالي معدمو به درد مي اورد پس کيارش و درسا با خيال راحت هر چهار ماست رو با نون خوردند . نگاهي به درسا انداختم و گفتم : - کيارش تو رو خدا از دستش بگير .... الان سير ميشه ديگه غذا نميخوره . کيارش ريلکس نون و ماست ديگري تو دهن درسا گذاشت و گفت : - نگران نباش همينجوري که نون و ماست به خوردش دادن غذاشم ميدم بخوره . - نگران اين نيستم ... مطمئنم از دست عمو جونش همه چي ميخوره ... فقط نگران اينم که يه وقت بچه ام بترکه . کيارش خنده اي کرد و لقمه اي ديگر به درسا داد . سياوش داشت با خنده به درسا و کيارش نگاه ميکرد و درسا برگشت و قبل از اينکه سياوش فرصت عکس العمل داشته باشه با دست ماستيش آستين سياوشو گرفت و گفت : - بابا آب ميخوام . سياوش با قيافه ي جمع شده ليوان آبي به دست درسا داد . چند دقيقه بعد غذا ها رو اوردن و مشغول شديم . در کمال ناباوريم درسا بيشتر از نصف ديزيشو با کلي تيليت خورد . ديگه واقعا نگران ترکيدن درسا بودم ولي خانم سرخوش ميخنديد و ميخورد . بعد از شام کيارش سفارش چاي با نبات داد . سفره که جمع شد کيارش و درسا هر دو راحت لم دادن . معلوم بود از سيري زياد خوابشون گرفته . لبخندي زدم و گفتم : - اگر شما دو تا شير نشدين بگم دو پرس غذا همراه چاي بيارن . سياوش خنده اي کرد و گفت : - ولشون کن .... اينا اينجا خوابشون نبره خيليه .... حالا درسا رو ميشه بغل کرد ... اين خرس گنده رو چکارش کنيم ؟ کيارش شاکي به سياوش نگاه کرد و گفت : - ادب داشته باش سياوش ! .... خب کولم ميکني ديگه ! نتونستم جلوي خودمو بگيرم و زدم زير خنده . از خنده ي من سياوش و کيارش هم به خنده افتادند . داشتيم چاي ميخورديم که کيارش گفت : - ويدا فردا وقت داري ؟ با تعجب نگاهش کردم و گفت : - آره ... چطور ؟ - هيچي ... فقط با کسب اجازه از داداش کوچيکه ميخواستم تو خريد وسايل آشپزخانه کمکم کني . لبخندي بهش زدم و گفتم : - حتما ... خيلي هم خوشحال ميشم ... اتفاقا بايد براي آشپزخانه خونه خودمون هم خريد کنم . قرار شد که فردا صبح با کيارش و درسا بريم خريد وسايل آشپزخانه . سياوش هم گفت اگر کارش تو کارخانه زود تمام شد براي ناهار بهمون ملحق ميشه . چايمونو خورديم و از رستوران خارج شديم و بعد از خداحافظي از هم جدا شديم . درسا به محض دراز کشيدن تو تختش خوابيد ولي من به فکر فرو رفته بودم و داشتم اتفاقات امروز رو مرور ميکردم که ويبره گوشيمو حس کردم . اول نگاهي به ساعت انداختم ، ساعت ده و نيم بود ، گوشي رو سريع جواب دادم تا درسا بيدار نشه . - بله بفرماييد . - سلام ويدا جان ... بد موقع که مزاحم نشدم ؟ - سلام سمانه جان ... نه بيدار بودم . - خدا رو شکر ... هر چي فکر کردم ديدم تو زور مناسب نيست . - خوب کاري کردي .... اين ساعت خيلي مناسبه . - خوبه پي .... ويدا جان ميخواستم دعوتت کنم فردا با من و سميرا بياي بيرون .. ميخوايم کمي بريم بگرديم ... گفتم تو هم بياي که کمي روحيت عوض شه . - لطف داري سمانه جان .... فردا قراره با دخترم و کيارش برادر سياوش که قبلا تعريفشو کردم بريم خريد براي آشپزخانه ها . - واي من عاشق اينجور خريد هام ... مهرداد ميگه اگه تو رو ول کنن ميخواي هر سه ماه يکبار وسايلتو عوض کني . - چه خوب ... اگر دوست دارين ميخواين با هم بريم ... هم ما خريدمونو ميکنيم هم همگي تفريح هم ميکنيم . - مزاحم که نميشيم . - اين چه حرفيه عزيزم ... خيلي هم خوشحال ميشيم . - پس ديگه خودت ساعت رفتن رو بهم اطلاع بده . - باشه عزيزم ... فقط سمانه جان يه وقت پيش کيارش اسمي از مهرداد نبري لطفا .... فعلا نميخوام کسي از چيزي با خبر بشه . - مواظبم عزيزم ... تا فردا ! - تا فردا حداحافظ . تلفن رو قطع کردم و قبل از اينکه دوباره بفکر و خيال به سراغم بياد به خواب رفتم . صبح ساعت ده کيارش اومد و من بعد از اينکه ساعت و مکان قرار رو به سمانه اطلاع دادم سه نفري به سمت محل قرار رفتيم . وقتي رسيديم سمانه و سميرا رسيده بودند . با خنده پياده شديم و به طرف سمانه و خواهرش رفتيم . بعد از سلام و احوالپرسي گرم رو به کيارش که با کنجکاوي آشکاري بهمون نگاه ميکرد گفتم : - کيارش جان ايشون سمانه جان دوست خوبم و خواهرش سميرا خانم . کيارش با هردوشون دست داد و گفت : - خوشبختم . سمانه در حالي که معلوم بود کيارش مورد قبولش واقع شده گفت : - همچنين ... ويدا جون خيلي ازتون تعريف ميکنه ... خوشحالم که ميبنمتون . کيارش خواهش ميکنمي گفت و راه افتاديم . فروشگاه هاي شيک و وسايل شيکترش هوس خريد به سر هر کسي مينداخت . حق انتخابمون خيلي گسترده بود و ما هم با خيال راحت پس از بررسي اجناس بهترينها رو انتخاب کرديم . چون رنگ کابينت ها و ديوار هاي آشپزخانه هر دو خونه يکي بود پس از هر چيزي که خوشمون مي اومد دو تا برميداشتيم و اين خود به خود خريدمون رو سريعتر ميکرد . داشتم سرويس هاي قابلمه رو از نظر ميگذروندم که متوجه شدم کيارش با کلافگي و عصبي داره با تلفن صحبت ميکنه ، نميدونم چرا ولي اين حالتش بهم دلشوره داد . سعي کردم خودمو قانع کنم که موضوع اصلا چه ربطي به من داره ولي نميدونم چرا دلم گواه بد ميداد . بالاخره هم تحمل نکردم و بعد از اتمام تماس کيارش رفتم پيشش . - کيارش چي شده ؟ کيارش که انگار با صداي من به خودش اومده بود گفت : - هيچي ... بعد ميگم . نگرانيم بيشتر شد . با استرس گفتم : - پس يه چيزي هست ! کيارش کلافه دستي تو موهاش کشيد و گفت : - آره هست ولي نميخوام روزتو خراب کنم ... شب بهت ميگم . - الان بگو خواهش ميکنم اينجور من بيشتر اذيت ميشم ... دلشوره دارم .... اتفاق بدي افتاده . کيارش با دستپاچگي گفت : - نه ! ... اتفاق بدي براي هيچکس نيافتاده .... آروم باش . در حالي که لحنم ناخوداگاه از ناراحتي کمي تند شده بود گفتم : - جون به لب شدم ... بگو ديگه ! کيارش چند لحظه مکث کرد و گفت : - الان وکيل سامان رفعتي باهام تماس گرفته بود . کيارش دوباره مکث کرد که با بي صبري گفتم : - خب ... چي ميگفت ؟ - از طرف سامان رفعتي داشت خواهش ميکرد که .... که بري ديدنش . با تعجب گفتم : - من ؟ ! .... من برم ديدن سامان ؟ - آره ... گفت سامان خواهش کرده قبل از دادگاه با خواهر ديبا فرخ ملاقات داشته باشه .... ظاهرا گفته حرفهاي ناگفته اي داره که ميخواد قبل از دادگاه بگه . شوکه شده بودم . يعني چه حرفهاي ناگفته اي مونده . دلم ميخواست بگم نميرم و همه چيز رو تمام کنم ولي با خودم گفتم شايد تو حرفهاي ناگفته ي سامان چيزي باشه که تو تصميم گيري هاي آينده ام کمکم کنه . اينم ميدونستم که با ديدار مجدد سامان دوباره خاطرات برام زنده ميشن ولي کاري بود که بايد ميکردم ، بايد ميفهميدم چه چيزهاي ناگفته اي مونده که سامان درخواست ملاقات دوباره کرده . چند دقيقه اي ساکت فکر کردم ولي در نهايت گفتم : - باشه من ميرم . فقط کي ؟ کيارش با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : - ويدا واقعا ميخواي بري ؟ ... دوباره ميخواي خودتو اذيت کني ؟ - بايد برم کيارش .... برام خيلي مهمه که از چيز گذشته باخبر بشم ... اينجور خيلي راحتتر ميتونم با خودم کنار بيام و گذشته رو به دست فراموشي بسپارم . - چي بگم ؟ .... نظر درستي داري ولي من نگران حالتم . - سعي ميکنم آروم برخورد کنم ... ديدار با سامان برام سخته ولي بايد خودمو کنترل کنم .... نگفتي کي بايد برم ؟ - وکيله گفت اگر قبول کني همين دو روزه ترتيب ملاقات رو ميده ... تارخ دادگاه پنج روز ديگه است . - باشه .... پس ميشه خواهش کنم تو هماهنگي هاشو انجام بدي . کيارش به ظاهر شاکي شد و با اخم گفت : - پس چي ؟ ... نکنه فکر کردي تنهات ميزارم ... يا ميزارم تنها بري تو محيط سختي مثل زندان ! تمام تلاشم رو کردم و در نهايت لبخندي سپاسگذار به کيارش زدم و گفتم : - ممنونم .... از صميم قلب ازت ممنونم . شوخ طبعي کيارش دوباره گل کرد و براي عوض کردن جو با حالتي بامزه ابروهاشو بالا انداخت و گفت : - باشه يکي طلب ني ني جديده ... وقتي به دنيا اومد کلي بوسش ميکنم تلافيش در مياد . خنده اي کردم و گفتم : - اختيار دارين خان عمو .... ني ني جديده در اختيار شماست ... فقط لطفا يکم از لپاشو بزار بمونه . - سعيم رو ميکنم ! - خيلي ممنون . به هم نگاه کرديم و زديم زير خنده ، حالا خوب ميشد بچم اصلا از اين لپ تپلي ها نميشد . همين موقع سمانه به ما نزديک شد و به شوخي گفت : - بابا ما گروهي اومديم تفريح ... چرا شما تنهايي ميخندين ؟ دستمو دور شونه ي سمانه انداختم و گفتم : - نگران نباش سمانه جان ... اين فقط استارت بود که موتور شوخي و خنده گرم بشه . لحظاتي بعد ، بعد از حساب کردن اجناس و هماهنگ کردن براي فرستادنشون از فروشگاه خارج شديم و با پيشنهاد سميرا به کافي شاپي که همان نزديکي بود رفتيم . نزديکهاي ظهر سياوش با من تماس گرفت و گفت که کارهاشو تمام کرده و پرسيد کجاييم و منم آدرس پارکي که براي قدم زدن رفته بوديم رو دادم . از لحظه اي که سياوش به ما پيوست نگاه سمانه مثل ايکس ري روي سياوش ميگشت معلوم بود که اونم مثل من داره رفتارهاي سياوش رو پيش خودش آناليز ميکنه . حتي چند باري که زيادي تو فکر رفته بود چشماشو هم ريز کرده بود و مشغول بررسي بود که اين حالتش به شدت شبيه پيرزن هاي فوضول بود و باعث شد کلي با سميرا بخنديم سر به سرش بزاريم . بعد از ناهار که در فضايي شاد خورده شد به دليل خستگي درسا خداحافظي کرديم و برگشتيم . بچم انقدر از اين خريد و گردش خوشحال شده بود که مدام ميدويد و ميخنديد و خنده اش منو هم شاد ميکرد . با خودم قرار گذاشتم که از اين به بعد بيشتر درسا رو از خونه بيرون بيارم . تا حالا که نشده بود ولي از به بعد تصميم گرفتم برنامه ي تفريحي خوبي براي درسا ترتيب بدم . دو روز تمام گوش به زنگ بودم تا کيارش تماس بگيره و زمان ملاقات با سامان رو اطلاع بده . به شدت استرس داشتم ، ميترسيدم با ديدن سامان نتونم خودم و احساساتم رو کنترل کنم . درسته من ميخواستم از اين ماجراي سر به مهر سر دربيارم ولي نه به قيمت آسيب ديدن بچه ام . امروز نوبت دکتر دارم ، نميدونم چي شد که ديشب درباره نوبت امروزم به سياوش گفتم و اونم گفت که همراهم مياد . دستم رو روي شکمم گذاشتم و با يادآوري برخورد ديشب سياوش لبخندي عميق روي صورتم نشست . بعد از شام داشتيم تو نشيمن ميوه ميخورديم که سياوش بعد از تکه تکه کردن ميوه هاي درسا دستاشو تميز کرد و نشست کنارم و دستشو گذاشت روي شکمم و با لحن زيبايي گفت : - خب کوچولوي من شما چه ميوه اي ميل داري ؟ ... ماماني چي بخوره که تو هم دوست داشته باشي ؟ نتونستم خودمو کنترل کنم و لبخندي زدم و به شوخي دست سياوش رو کنار زدم و رو به شکمم گفتم : - ماماني بگو همه ميوه ها رو پوست بکنه ... حالا خودمون هر کدومو خواستيم ميخوريم . سياوش چپ چپ نگاهم کرد و دوباره دستشو گذاشت رو شکمم و گفت : - من در خدمت تو و مامانت هستم ولي خواهشا فکر دستاي منم باش بابايي . هر دو زديم زير خنده . توجه و محبت هاي سياوش به کوچولوي تو راهيمون حس واقعا شيريني بهم ميداد . مخصوصا که فکر ميکردم اين بچه براي سياوش ناخواسته بوده ولي حالا با تمام توجهات و محبتهاش اين فکر تو ذهنم از بين رفته و به اين باور رسيدم که سياوش از صميم قلب خواهان اين بچه است و دوستش داره . ديگه با ترس بهم نزديک نميشه ، منم در مقابل نزديک شدنهاش به بچه حساسيتي نشون نميدم و سياوش هم با خيال راحت محبت شيرينشو تقديم من و بچه ميکنه . - حال تو و بچه چطوره ؟ نگاهي به چشماي سياوش که تو اون لحظه برق عجيبي داشت کردم و ناخودآگاه گفتم : - ظاهرا خوبيم .... فردا نوبت دکتر دارم ... دقيق معاينه ميشيم . سياوش لبخندي زد و بعد از چند لحظه بعد به آرومي گفت : - ويدا ... ميشه ... ميشه فردا باهات بيام ؟ با تعجب نگاهش کردم . فکر نميکردم بخواد باهام به مطب دکتر زنان و زايمان بياد . راستش وقتي تلفني براي نوبت دکتر هماهنگ ميکردم اين فکر به ذهنم رسيد که چي ميشد مثل تمام خانواده هاي عادي همراه سياوش براي اطلاع از وضعيت بچمون به مطب دکتر ميرفتيم ؟ لبخند محوي زدم و گفتم : - باشه ... نوبتم فردا عير ساعت پنج و نيمه ! سياوش با خوشحالي نگاهم کرد و گفت : - ممنونم ويدا ... رأس ساعت اينجام . از يه طرف خيلي خوشحال بودم ولي از يه طرف بازم شک داشت تو قلبم رسوخ ميکرد . نميتونستم سياوش اين دو سال رو اينجور مهربون و مسئول نسبت به من و بچم کاملا باور کنم . مخصوصا که موضوع سهام هم هست و اين فکر که تمام رفتارهاي سياوش ميتونه صرفا به خاطر مخفي کردن موضوع سهام باشه بدجور داره عذابم ميده و شيريني محبتهاشو به کامم زهر ميکنه . خيلي سريع افکار مخرب رو پس زدم و ترجيح دادم فعلا از آرامش موجود نهايت استفاده رو ببرم . سياوش تا آخر شب با خوشحال مدام با بچه حرف زد و بهمون توجه کرد و باعث شد لحظه اي لبخند از لبمون پاک نشه . از فکر بيرون اومدم . دستمو کمي رو شکمم فشار دادم و آروم گفتم : - کوچولوي من نميدونم بابات چقدر صادقه ولي اميدوارم براي هميشه برات باباي خوبي باشه ! ساعت پنج ربع کم بود که سياوش اومد و بعد از سپردن درسا به مينا راهي مطب دکتر شديم . دم در مطب خواستم پياده بشم که سياوش گفت : - نه ويدا صبر کن ... کنار جوب نگاه داشتم .. صبر کن خودم ميام . ماشين رو خاموش کرد و سريع پياده شد و ماشين رو دور زد . در طرف منو باز کرد و دستشو گرفت طرفم . با کمي تعلل دستم رو توي دستش گذاشتم و پياده شدم . دقيق کنار جوب پارک کرده بود . پهناي جوب متوسط بود با کمک سياوش ازش رد شدم ولي وقتي خواستم از پاهامو روي جدول جفت کنم کنترلمو از دست دادم و سر خوردم . سياوش سريع دستشو دورم حلقه کرد و منو کشيد طرف خودش . جيغ کوتاهي زدم و با ترس ازش آويزون شدم . وقتي روي زمين صاف قرار گرفتم از ترس داشتم ميلرزيدم . سياوش با نگراني گفت : - ويدا خوبي ؟ سرم رو به معني نه تکون دادم. ترس کوتاه ولي خيلي بدي بود . سياوش دستشو پشت سرم گذاشت و منو آروم از جوب دور کرد و وارد ساختمان شد . براي اولين بار آغوشش داشت بهم حس امنيت ميداد . حرکات تند قفسه سينه اش و ضربان تند تر قلبش که زير گوشم بود بهم حس شيرين داشتن يک تکيه گاه رو ميداد . تکيه گاهي که با ترس من ترسيده بود و نگرانم شده بود . تازه به خودم اومدم و متوجه شدم کنار درب ورودر ساختمانم. با خجالت ازش فاصله گرفتم . انقدر حالم بد بود که متوجه نشده بودم تو مکان عمومي بوديم. بازم به حواس سياوش که منو وارد ساختمان کرد ! - خوبي ؟ دستي به صورتم کشيدم و گفتم : - آره .. بهترم .... يه لحظه خيلي ترسيدم . - منم ترسيدم خيلي يکدفعه اي سر خوردي . - ممنونم کمکم کردي . - اين چه حرفيه ويدا ... اين وظيفه ي منه ... تو و بچه هام براي من بار ارزشترين چيز تو اين دنياين و محافظت از شما وظيفه ي منه . چيزي نگفتم فقط لبخند خيلي محوي روي صورتم نشست . - بريم ويدا ؟ - بريم . سياوش دستشو پشت کمرم گذاشت و با هم وارد آسانسور شديم . وارد مطب دکتر شديم و به طرف ميز منشي رفتم . - سلام خانم ، فرخ هستم ... صبح تلفني نوبت گرفته بودم .
ادامه دارد...
پاسخ
#6
قسمت دهم
. دستاشو دور کتفم حلقه کرد و در حالي که مواظب شکمم بود منو به خودش فشرد و با لحني که غم ازش ميباريد زير گوشم زمزمه کرد : - آخه چطور ؟ .... نميتونم چنين ريسکي کنم .... ويدا ، به جز درسا تو و بچمون آخرين چيزهاي با ارزشي هستين که برام موندين .... نميخوام خدايي ناکرده مويي از سر هيچ کدومتون کم بشه ... چطور ميتوني ؟ .... براي اولين بار به محبتش جواب دادم ... بدون توجه به حضور کيارش دستامو که بيکار بودند رو پشت شونه هاش گذاشتم . با اين کارم سياوش بوسه اي نرم روي موهام نشوند و گفت : - منم ميخوام زندگيمون حدلقل از اين نفرت پاک بشه ... ولي ويدا ... ميترسم عزيزم .... ميترسم خدايي ناکرده بلايي سرت بياد .... ديدن اون عوضي استرس بدي بهت ميده . - مواظبم ... قول ميدم مواظب باشم ... باهام مياي ؟ .... نميخوام تنها باشم . منو از خودش جدا کرد ، چند لحظه بهم خيره شد و بعد با دست اشکهام رو پاک کرد و گفت : - حتما عزيزم ... باهات ميام ... مگه ميشه تنهات بزارم . لبخندي سپاسگذار بهش زدم و گفتم : - ممنونم ... ممنونم ازت سياوش . در جوابم اونم لبخندي بهم زد . تازه متوجه اطرافم شدم . دستي به چشمام کشيدم و با تعجب گفتم : - پس کيارش کو ؟ سياوش خنده اي کرد و گفت : - رفت اتاق درسا .... همون موقع که خانم لطف کردن و منو بغل کردن . نميدونم چرا ولي خجالت کشيدم . اين اولين باري بود که ميل خودم به سياوش نزديک شده بودم . چند دقيقه بعد با کيارش سه نفري به سمت بيمارستان به راه افتاديم . نميدونم چطور ولي کيارش تلفني از طريق وکيل سامان ترتيب ملاقات رو داد . شايد چون وضعش بحراني بود به اين سرعت اجازه دادن ، نميدونم ... ولي هر چي بود خيلي سريع اجازه ديدار گرفتيم . از لحظه اي که وارد بيمارستان شديم لرزي عجيب بهم دست داد ، دست سياوش رو محکم گرفتم و راه افتاديم . بعد از چند دقيقه من و سياوش وارد اتاق شديم . ملاقات ممنوع بود ولي بخاطر اينکه دم مرگ ميخواست حلاليت بطلبه اجازه دادن . اتاق از انواع دستگاه هاي پزشکي پر بود و انواع بوق ها و هشدار ها به گوش ميرسيد . سامان در حالي که تعداد زيادي سيم بهش وصل بود بدون حرکت رو تخت دراز کشيده بود . سياوش فشار خفيفي به دستم وارد کرد و به طرف تخت رفت ، منم در حالي که دستش رو محکم گرفته بودم باهاش همراه شدم . سامان با شنيدن صداي پامون چشم باز کرد وقتي نگاهش به ما افتاد چشماش پر از اشک شد . به سختي دستش رو اورد بالا و ماسک اکسيژن رو برداشت . معلوم بود که براي هر حرکت تلاش خيلي زيادي ميکنه . بي حرف زل زده بودم بهش . چند لحظه به سکوت گذشت تا اينکه سامان سکوت رو شکست و با صداي زمزمه وارد در حالي که معلوم بود به سختي صحبت ميکنه گفت : - خوشحالم ... که ... هر دوتونو .... ميبينم .... بيشتر از .... از همه .... به شما ... ضربه زدم ... البته به جز ديبا ... من ... من دارم ...ميميرم ... من هم .... هم تو اين .... اين دنيا تقاص .... پس دادم .... هم اون دنيا .... تقاص ... ميدم ... خوهش ميکنم ... حلا ... لم .. کنين ... خواهشـــ .... صداي بوق ممتد الکتروکارديوگراف بلند شد . صدايي گوشخراش که نداي مرگ سامان را ميداد . آروم زمزمه کردم : - ازت گذشتم سامان ... حلالت کردم .... راحت برو . تمام شد ... سامان مرد ... اون رفت و با مرگش به نفرتي که کاشته بود پايان داد ... نفرتي که با نابودي زندگي ديباي من به وجود اومده بود و به مدت سه سال زندگي ما رو مبدل به جهنم کرد با مرگ سامان پايان يافت . اون با مرگش قسمتي از نفرت درونم رو با خودش برد ... حالا انگار قلبم ازادانه تر ميتپه . سياوش با ديدن حال بد من خيلي سريع جلوم ايستاد و سرم رو تو آغوشش مخفي کرد و منو به طرف در کشيد . با خروج ما تيم پزشکي به طرف اتاق سرازير شد و چند دقيقه بعد مرگ سامان تاييد شد . برخلاف تصور سياوش و کيارش حالم بد نشد ، من تازه قلبم سبکتر شده بود . نيم ساعت بعد بعد از ويزيت شدن پيش دکتر به خانه برگشتيم . چشمامو آروم باز کردم ولي بخاطر تابش مستقيم نور سريع بستمش . اصلا يادم نمي اومد ديشب کي و چطور خوابيدم . خميازه اي کشيدم و خواستم پهلو به پهلو بشم که متوجه مانعي شدم . چشمام خود به خود سريع باز شدند . چند لحظه با ديدن محيط اطرافم گيج شدم ولي کم کم ذهنم فعال شد . من تو اتاق سياوش چکار ميکنم ؟ .... من تو اتاق سياوشم ! .. پس ... پس يعني .... ايني که منو گرفته .... با عصبانيت سريع از جام پاشدم و دستي که دورم بود رو محکم پس زدم . آره ! ... خودش بود .... سياوش بود بود . سياوش با گيجي چشماشو باز کرد و قبل از اينکه چيزي بگه با صداي بلندي تقريبا داد زدم . - من اينجا چکار ميکنم ؟ .... به چه حقي بغلم کرده بودي ؟ سياوش که انگار تازه ذهنش فعال شده بود گفت : - ويدا آروم باش .... برات توضيح ميدم ... نذاشتم ادامه بده ، به طرفش هجوم بردم و به يقيه اش چنگ زدم و با صدايي به مراتب بلندتر از قبل گفتم : - چي رو توضيح ميدي ؟ .... چرا منو اوردي اينجا ؟ .... به چه حقي منو تو تخت و بغلت خوابوندي ؟ اصلا کارها و حرفام دست خودم نبود ... اين همه نزديکي به سياوش مخصوصا که نميدونستم هم چطور پيش اومده حس خيلي بدي بهم ميداد . از لحاظ منطقي کار سياوش خلاف نبوده ولي من نميخواستم ... من نميتونستم .... نميتونستم قبول کنم شب رو تو آغوش مردي خوابيدم که شوهر خواهرمه ! ... گرچه قبلا دو بار با زور و تهديد همخوابش بوده ام و بچه اش رو تو بطنم دارم .... انقدر حالم بد بود و حس هاي بدي داشتم که اصلا اين مسئله که سياوش شوهر من هم هست به چشمم نمي اومد ... در حال حاظر اون فقط شوهر ديبا بود . سياوش دستامو از يقه اش جدا کرد و منو رو تخت نشوند و گفت : - چته ويدا ؟ ... آروم باش ! .... چي شده مگه ؟ با چشمايي که نميدونستم کي خيش شدن بهش نگاه کردم و با عصبانيت گفتم : - چي شده ؟ ! .... تو واقعا نميدوني چي شده ؟ .... چرا منو اوردي اينجا ؟ ..... به چه حقي بغلم کرده بودي .... به چه حقي دستتو وقتي خواب بودم بهم زدي .... تو اجازه نداشتي . چهره سياوش پر از خشم شد شونه هام رو گرفت و با خشم گفت : - چه حقي ؟ .... تو داري ازم ميپرسي چه حقي ؟ ... به همون حقي که تو زن عقدي من هستي ... به همون حقي که بچه ي من تو شکمته .... مگه من چکار کردم که اول صبحي رو سرم خراب شدي ؟ .... جز اينکه بخاطر نگراني اورمت اينجا... هان ؟ .... چکار کردم ؟ دو سوال آخرشو چنان داد زد که تمام بدنم لرزيد ولي حس هاي بد درونم بهم انقدر جسارت دادند تا تو چشماش خيره بشم و بگم : - اين حقي که ميگي رو به زور به دست اوردي ... نکنه يادت رفته چطور و با چه شرايطي منو به عقد خودت در اوردي ؟ ... يادت رفته چطور منو با تهديد مجبورم کردي جسممو در اختيارت بزارم .... يا نه ! ... شايد يادت رفته اين بچه اي که حق خطابش ميکني چطور و کي به وجود اومد .... يا اينکه چطور داشتي همين حقتو ميکشتي ! حرفام تمام نشده بود ولي ساکت شدم چون سياوش با عصبانيت داد بلندي زد و آباژور کنار تخت رو محکم به طرف ديوار پرت کرد و داد زد . - بسه ! .... بسه ويدا ! ... ديگه نميکشم .... تا کي ميخواي اتفاقات گذشته رو تو سرم بکوبي ؟ . به طرفم خيز برداشت ، يه لحظه ترسيدم نکنه منو بزنه و به بچه ام آسيب برسونه ولي سياوش تو اون شرايط هم مراقب بود . شونه هام رو خيلي محکم گرفت ولي هيچ تکوني بهم نداد . - چرا نميخواي بفهمي ... بابا منم درد داشتم ... منم زجر کشيدم .... غرورم ... شخصيتم .... کل وجودم با اون دروغ لعنتي خرد شده بود و از ببين رفته بود ... من نميفهميدم ..... درد و غمم کورم و کرم کرده بود .... مغزم فقط انتقام خرد شدن هام رو ميديد . شونه هام رو ول کرد ... پاهاش سست شد و دو زانو روي زمين افتاد . اينبار با صدايي آروم در حالي که اشک رو صورتش روان شده بود گفت : - چرا نميخواي يه ذره هم که شده تو منو درک کني .... آره من بدترينها رو در حقت کردم .... ولي بفهم در حق من چه ظلمي شده بود ... کاري کرده بودن که به زن بيگناهم ... ناموس پاکم تهمت بي عفتي ببندم و تهديد به مرگش کنم .... کاري کردند که من باعث مرگ همسرم .... زنم .. مادر بچم بشم ! .... تمام زندگيمو به آتيش کشيدن ... اين وسط فقط تو بودي .... کسي که کاملا با ديبايي که فکر ميکردم گناهکاره برابر هستي .... اوايل ميخواستم فرار کنم ولي تو با سماجت موندي و وارد زندگيم شدي ... شدي کسي که دو سال عقده هامو روش خالي کردم .... تازه بعد از دو سال و و اون همه زجر ميفهمم که تمام خرد شدنم هام ... تمام زجر هام ... پوچ بودن .... حالا بخاطر اين دوسال و کاري که با زنم و بعدش هم با تو کردم خرد شدم ..... ديگه چي ازم مونده ؟ ... اگر فکر ميکني چيزي مونده بيا بگير .... بيا به عنوان عذر خواهي من و تاوان ازم بگير .... اگر فکر ميکني چيزي هست با کمال ميل تقديمت ميکنم . چند لحظه مکث کرد ، تازه به خودم اومده بودم ، من اين مدت سعي کرده بود گذشته رو فراموش کنم . من که درک کرده بود م که سياوش هم زجر کشيده پس چي شد ؟ ... چرا ذهنم يه لحظه مختل شد ؟ ... چرا يک بار ديگه همه چيزو به يادش اوردم و داغونش کردم ؟ .... مگه قرار نبود همه چيز رو فراموش کنيم و آرامش رو به زندگيمون برگردونيم ؟ خواستم حرف بزنم ولي هيچ صدايي از گلوم خارج نميشد . چند لحظه بعد سياوش از جاش بلند شد بيحرف يه دست لباس از کمدش بيرون کشيد بدون توجه به حضور من پوشيدشون و به طرف در رفت ولي مکث کرد برگشت و اينبار با لحني سرد و جدي گفت : - من ديگه نميدونم چطور بگم غلط کردم ... چطور بهت بفهمونم که پشيمونم .... انگار هيچ چيز جواب نميده ... هر جور تو ميخواي ... ديگه هيچ جوره بهت فشار نميارم . بعد از چرخيد و از اتاق خارج شد و کمي بعد هم صداي کوبيده شدن در ورودي رو شنيدم که نشون ميداد سياوش رفته . با رفتن سياوش با صداي بلند زدم زير گريه . پشيمون بودم ... براي اولين بار از رفتارم با سياوش پشيمون بودم ... حرفهاي سياوش برام خيلي سنگين بودند ... شکستنش زير دستاي من و خم شدن کمرش ... از همه مهمتر شکستن غرور مردانه اش و اشکهاش عذاب وجدان بدي به جونم انداختن و آزارم ميدادن . از کارم پشيمون بودم ... سياوش همه جوره سعي ميکنه جبران کنه و آروم آروم بهم نزديک بشه ولي من چي ؟ ... چرا من يه قدم از موضعم کوتاه نميام .... پس سهم من از به وجود اومدن اين آرامش اخير چيه ؟ ... چرا فکر ميکنم دادن يک فرصت به زندگيمون تنها قدميه که بايد بر ميداشتم .... چقدر دلم ميخواست سياوش نميرفت و الان بهش ميگفتم ببخشيد ... نفهميدم چي شد ... چقدر دلم ميخواد الان به آغوشش پناه ببرم .... آغوشي که اون شب وقتي دکتر گفت شايد مشکلي باشه ، اونجور آرومم کرد و آرامش رو به وجودم تزريق کرد ... ولي حيف که من خراب کرده بودم ... اينبار من اونو از خودم رونده بودم ... اينبار اين من بودم که آرامش زندگيمونو به هم زدم . نميدونم چقدر گريه کردم تا اينکه مينا اومد تو اتاق و برام صبحانه اورد . تمام روز گرفته بودم ، از کرده ام پشيمون بودم ولي خب کاري بود که شده بود و دلي بود که شکسته بود . تنها کاري که حالا ازم برمي اومد اين بود که جبران کنم و از دلش بيارم . طرفهاي عصر بود که با مينا و درسا رفتيم بيرون خريد . وسايل مورد نياز پختن خورش فسنجان رو خريدم . سياوش عاشق خورش فسنجونه و منم تصميم گرفته بودم امشب خودم براش درشت کنم . وقتي برگشتيم خونه مينا رو فرستادم پيش درسا و خودم دست به کار شدم . دلم ميخواست بهترين فسنجنوني که ميتونم رو درست کنم . امشب بايد چه از لحاظ شام چه رفتار و صد البته عذرخواهي و دلجويي اتفاق صبح رو به فراموشي بسپارم . وقتي غذا آماده شد ازش چشيدم به نظر خودم که فوق العاده شده بود . مينا رو صدا کردم و ازش خواهش کردم نظرشو بگه . اونم چشيد و گفت : - خانم عالي شده .... خيلي خوشمزه است ! لبخندي زدم و تشکر کردم . مينا شام درسا رو زودتر از حد معمول داد و خودش همراه درسا غذاشو خورد و خيلي زود شب بخير گفت و با درسا رفتند تو اتاق . ازش ممنون شدم که اينقدر فهميدست و محيط رو برام آروم کرده . دوش گرفتم و لباش گلبهي رنگ آستين کوتاه خيلي قشنگي پوشيدم . آرايش مختصري هم کردم و موهامو باز گذاشتم و منتظر اومدن سياوش شدم . ساعت 9 ، 10 ، 11 ولي سياوش نيومد . چند بار دستم به طرف تلفن رفت ولي منصرف شدم . سياوش از دست من خيلي دلخوره و اصلا معلوم نيست جواب بده . نيومدنش تو اين ساعت نشان از ناراحتي بي اندازه اش داره . يه جورايي مطمئنم بودم اتفاق بدي براش نيافتاده . هم دلم اينجور گواه ميکرد هم اگر خدايي ناکرده اتفاقي افتاده بود قطعا کتايون خانم مي اومد تا سرم رو ببره ! و در ضمن به قول ديبا خبر بد هميشه پيشتازه ! انقدر منتظر موندم که نفهميدم کي روي کاناپه خوابم برد . صبح با تکون هاي مينا بيدار شدم . - خانم چرا اينجا خوابيدين ... بلند شين برين سر جاتون . چشمامو تا نيمه باز کردم و گفتم : - ساعت چنده ؟ - هشت و نيم خانم . با سستي از جام بلند شدم و به طرف حمام رفتم . سياوش ديشب نيومد . ناراحتيش ظاهرأ خيلي بيشتر از اين حرفاست ..... حق هم داره .... رفتارم خيلي بد بود . دوش گرفتم و بعد از خوردن صبحانه تصميمي که موقع دوش گرفتن گرفته بودم رو عملي کردم و با کيارش تماس گرفتم . بعد از چند بوق صداي کيارش تو گوشي پيچيد . - سلام ... چطوري ؟ - سلام ... خوبم ممنون ... مزاحم که نشدم ؟ - نه اين چه حرفيه .... درسا و کوچولو چطورن ؟ - خوبن ممنون .... کيارش براي يه کاري زنگ زدم . - چه کاري ؟ .... اتفاقي افتاده . - هم آره هم نه .... راستش ديروز صبح با سياوش بحثم شد بدجور بهش توپيدم و حرفهاي بدي بهش زدم .... بعد از کرده خودم پشيمون شدم و خواستم جبران کنم ولي سياوش ديروز و ديشب اصلا خونه نيومده . - آره ميدونم .... ديشب پيش من بود .... حالش خراب بود و يه چيزايي هم ميگفت که فهميدم بد دعواتون شده . - حالش خيلي بد بود ؟ .... همش تقصر منه ! .... بيخود بهش پريدم و حرفهاي بدي بهش زدم . - خوب ميشه نگران نباش ... مخصوصا که ظاهرا ميخواي نازش رو هم بکشي . - ميخوام جبران کار اشتباهم رو بکنم نه ناز آقا رو بکشم ! .... کيارش کمکم ميکني ؟ کيارش خنده اي کرد و گفت : - ويدا هر دوش يکيه ها ولي بگذريم .... بله که کمک ميکنم ... خب چه کاري ازم بر مياد ؟ لبخندي زدم و با خوشحالي گفتم : - بهم بگو الان دقيق کجاست و امروز برنامه اش چيه ؟ - به روي چشم .... الان دقيقا تو اتاقشه و از ديروز هم تمام قراراشو موکول کرده به هفته ديگه و يه سر داره سر پروژه ها کار ميکنه . با اومدن اسم پروژه ياد سميرا افتادم . - واي کيارش ! .... انقدر از ديروز گرفته بودم اصلا يادم نبود دوستم بايد مي اومد اونجا . - نگران نباش اومده ... خودم هم کارهاشو درست کردم و قراره از هفته ديگه بياد . - واي ممنون ... خب حالا مطمئني سياوش امروز تمام روزو تو دفترش مي مونه . - آره ... آقا افسردگي گرفته فعلا خودشو حبس کرده . - ممنونم ... من برم فعلا . - باشه برو موفق باشي . خداحافظي کردم و گوشي رو گذاشتم . لبخندي عميق رو لبم نشست . سريع پريدم تو اتاق و با وسواس بسيار يه مانتوي قرمز رنگ که با خود سياوش خريده بودم با شلوار مشکي حاملگيم و شال قرمز رنگ پوشيدم . يه آرايش خوشگل هم کرده و کيف ورني مشکي رنگم رو هم دست گرفتم و رفتم بيرون . بازم درسا کوچولوم رو به مينا سپردم و از خونه خارج شدم و با آژانش خودم رو به کارخونه رسوندم . البته خريد يه دسته گل رز قرمز رو هم فراموش نکردم . وقتي وارد سالن شدم چشماي منشي تا آخرين حدش گشاد شد . کلا هر کس از بدو ورود منو ميديد اين عکس العمل رو داشت ولي من بيتوجه از کنارشون رد شده بودم . به طرف ميز منشي رفتم و گفتم : - سلام ... آقاي کيان تو دفترشونن ؟.. منشي نفس عميقي کشيد و با لکنت گفت : - بـ .. ببخشيد ... شما ؟ لبخندي به گيجيش زدم و گفتم : - ويدا کيان هستم .... همسرشون . منشي که انگار تازه يادش افتاده بود که ديبا خواهر دوقلو داشت نفس راحتي کشيد و گفت : - بله خانم کيان ... آقاي کيان تو دفترشون هستن ... بفرماييد داخل . بيچاره انقدر جا خورده بود که اصلا يادش رفت بايد به سياوش اطلاع ميداد . تشکر کردم و به طرف دفتر سياوش به راه افتاده . دم در چند لحظه مکث کردم و در زدم و با بفرماييد سياوش وارد اتاق شدم . در رو پشت سرم بستم و به طرف ميز سياوش به راه افتادم . چند قدم مونده به ميز ايستادم و ساکت منتظر شدم . سياوش سرش رو انداخته بود پايين و مشغول نوشتن چيزي بود . وقتي ديد حرفي نميزنم سرش رو بلند کرد . نگاهش که به من افتاد چهره اش پر از تعجب شد . چند باقيمانده رو طي کردم و دست گل رز قرمز رو با لبخند به طرفش گرفتم و گفتم : - سلام .... ديشب نيومدي ... براي همين امروز خودم اومدم پيشت . تعجب تو چهره ي سياوش از بين رفت و به جاش اخم عميقي کرد و گفت : - سلام ... براي چي اومدي اينجا ؟ .... نکنه حرف ناگفته اي داري ؟ ... بگو ! ... حداقل خودت راحت ميشي . سعي کردم توجهي به لحن سرد و گزنده اش نکنم ، هر چي باشه اينبار مقصر منم و اشتباه کمي هم مرتکب نشدم ! دسته گل رو گذاشتم روي ميزش و خودم نشستم رو نزديکترين مبل و گفتم : - ديروز خيلي منتظرت شدم تا .... داشت خيره نگاهم ميکرد ، براي اينکه راحتتر باشم سرم رو انداختم پايين و گفتم : - تا ازت عذر خواهي کنم ... ميدونم که يه عذر خواهي جبران حرفهاي بيخود ديروزم رو نميکنه ... ولي اومدم بهت بگم متأسفم ! ... ببخشيد .... ديروز يه لحظه قاطي کردم .... نفهميدم چي شد که اونجور بهت پريدم . اشکم رو گونه ام چکيد ، با دست گرفتم و با صدايي لرزون ادامه دادم : - باور کن من تو اين مدت گذشته رو کنار گذاشتم ... اصلا ياد اون اتفاقاتي که تو روت گفتم هم نمي افتادم .... نميدونم چي شد که يهو اون حرفا از دهنم پريد . چند لحظه ساکت شدم که ديدم سياوش از جاش بلند شد و نشست کنارم و اينبار با لحني آروم و مثل قبل با محبت گفت : - ويدا من درکت ميکنم ... ميدونم هنوز برات خيلي سخته که قبول کني همسرمي .... ازت خواسته اي هم ندارم ... ولي انتظار ندارم يه بغل کردن ساده رو منع کني ..... پريشب با اينکه دکتر گفت تو حالت خوبه ولي خيلي نگرانت بودم .... تو توي ماشين خوابيدي ... وقتي اوردمت تو خونه ديدم اصلا نميتونم تنهات بزارم .... بردمت اتاق خودم ... تا صبح مدام نگرانت بودم و نگاهت ميکردم تا اينکه دم دماي صبح دستم رو انداختم دور کمرت و خوابيدم .... ويدا من فقط چون نگرانت بودم بردمت پيش خودم وگرنه به خدا قصد ديگه اي نداشتم ... حتي قصد نزديک بودن به تو رو نداشتم .... نميخواستم برنجونمت ... ولي تو خيلي بد عکس العمل نشون دادي . با چشماي اشکي نگاهش کردم و گفتم : - ببخشيد ... حالم يکدفعه اي بد شد .... خودم هم نفهميدم چي شد که اونجور داد زدم و اون حرفهاي بيخود رو بهت زدم .... من مانع اينجور نزديک شدن و بغل کردن ها نميشم ... راستش .... راستش ديروز ... ديروز که رفتي ... تمام شجاعتم رو جمع کردم و آروم گفتم : - وقتي رفتي ... وقتي به خودم اومدم ... وقتي فهميدم چقدر رنجوندمت .... وقتي گريه ميکردم ... دلم ميخواست ... دلم ميخواست پيشم بودي و ... مثل اين اواخر .... بغلم ... ميکردي . ساکت شدم و سرم رو انداختم پايين . صداي خنده ي آروم سياوش رو شنيدم و بعد از دستاش دورم حلقه شد و منو بغل کرد و آروم زير گوشم گفت : - اينجوري ؟ .... اينجوري خوبه ؟ ميون گريه لبخند زدم و سرم رو تکون دادم . خودم رو بيشتر تو بغلش فرو کردم و گفتم : - سياوش ببخشيد ..... دلتو بد شکوندم . سياوش بوسه اي روي سرم زد و گفت : - بيا هر چي بوده رو فراموش کنيم ! سرم رو تکون دادم و گفتم : - باشه ... بيا فراموش کنيم .... تو هم ديشب مسافرت کاري بودي ... اصلا هم نرفته بودي پيش برادرت براي غرغر کردن . سياوش با لحني مثلا شاکي گفت : - اي دهن لق فوضول ... صاف اومد گذاشت کف دستت ؟ ... اي خدا ! ... اينم برادره من دارم .... ميرم پيشش درد و دل اونوقت آقا يک روز نشده همه رو ميزاره کف دست خانومم . خودمو از بغلش کشيدم بيرون ، چند لحظه نگاهش کردم و صورتم رو به صورتش نزديک کردم و براي اولين بار گونه اش رو بوسيدم . سياوش هم که ديد من کوتاه اومدم اونم متقابلا گونه ام رو بوسيد . چند دقيقه بعد سياوش تمام کارها رو به کيارش سپرد و با هم از کارخونه خارج شديم . به پيشنهاد سياوش با هم ناهار رفتيم بيرون . روز خيلي خوبي بود . اولين روز گردش و خوشي مشترک تو تقويم من سياوش .
سياوش در خونه رو باز کرد و هر دو خسته وارد خونه شديم . ساعت يازده و نيم بود و سکوت خونه نشون ميداد که مينا و درسا خواب هستند . با خستگي بسيار به طرف کاناپه رفتم و تقريبا خودم رو پيت کردم روش که سياوش با لحني هشدار دهنده و نگران گفت :
- آروم بشين ويدا ! ... خودتو پرت نکن !
لبخندي به لحن نگرانش زدم و گفتم :
- چشم آقاي پدر .... از اين به بعد مواظبم .
سياوش خنده اي کرد و به طرف آشپزخانه رفت و چند لحظه بعد با ليوان آبي تو دستش برگشت و نشست کنارم و ليوان رو به طرفم گرفت . ليوان رو گرفتم و آب رو لاجرعه سر کشيدم .
- واي دستت درد نکنه ... داشتم هلاک ميشدم از تشنگي .... از کجا فهميدي تشنمه ؟
سياوش لبخندي زد و گفت :
- با اون همه ترشي که تو سر شام خوردي حدس زدن اينکه تشنه ات ميشه کار سختي نبود .
همونطور که لم داده بودم مانتومو در اوردم و شالم رو هم که دور گردنم بود رو هم برداشتم و گفتم :
- واي آره خيلي ترشي خوردم .... چکار کنم ، همش دلم ميخواد .... سر درسا مامانم همش به ديبا ميگفت ترشي نخور بچه ات کم مو ميشه .... اگر بچمون کم مو بشه چي ؟
سياوش در حالي که با خنده مهربوني نگاهم ميکرد گفت :
- پس با اين وضعيت ترشي خوردن تو بچمون قراره کچل به دنيا بياد .
با قيافه جمع شده نگاهش کردم و گفتم :
- واي نگو سياوش .... خودم کلي نگرانم .
سياوش خنده ي مهربوني کرد ، دستشو دور شونه ام حلقه کرد و منو کشيد تو بغلش .
- نگران نباش عزيزم ... چيزي نميشه .... کوچولومون سلامت و مثل مامانش خوشگل به دنيا مياد .
چيزي نگفتم ، فقط ساکت و با لبخند تو بغلش موندم . خيلي خوشحال بودم که تونستم کدورت پيش اومده بينمون رو حل کنم . گرچه کدورتهاي بينون خيلي بيشتر از اين حرفاست ولي خوشحالم که حداقل تونستم کدورتي که خودم باعثش بودم رو رفع کنم .
چقدر حال الانم با صبح فرق داره . صبح افسرده و پکر بودم ولي الان با خيال راحت تو آغوش سياوش فرو رفتم و آرامش آغوشش با لطافت هر چه تمام تر داره به وجودم تزريق ميشه .
نميدونم چقدر تو همون حالت مونده بوديم . خوابم گرفته بود و کم کم چشمام داشت روي هم مي افتاد . سياوش که ديد من گيج خوابم آروم منو از خودش دور کرد و از جاش بلند شد . تمام توانم رو جمع کردم و خواستم منم باشم که در کمال تعجب ديدم سياوش دستهاش رو زير بدنم رد کرد و منو روي دست بلند کرد و به طرف اتاقها رفت . آروم لاي چشمامو باز کردم و وقتي ديدم داره به طرف اتاق من ميره ناخودآگاه لبخندي روي لبم نشست و راحت تو بغلش لم دادم .
حس و حال خوبم دوام نداشت ، سياوش وقتي در اتاقم رو باز کرد چند لحظه مکث کرد و بعد برگشت و به طرف اتاق خودش رفت . بدون اينکه بخوام بازم حالم بد شد . بازم حس هاي بد به قلب و رحم حمله کردند ولي اينبار دهنم رو بستم تا مبادا دوباره خرابکاري کنم . هر چي به اتاق نزديکتر ميشديم حال من وخيم تر ميشد . اصلا خودمو درک نميکردم ، اين حس هاي بد رو درک نميکردم ولي هر چي بودند مثل خوره از درون نابودم ميکردند و روحم رو داغون ميکردند .
چيزي منو به شدت ميترسوند . همونطور که تو بغل سياوش بودم سرم رو تو سينه اش فرو کردم . کمي بعد لرزش هم به حال وخيمم اضافه شد و اصلا نفهميدم کي اشهام باز جوشيدند . دلم ميخواست داد بزنم .. نميخوام ! ... زجرم نده ... منو نبر ... ولي براي اينکه يک بار ديگه دل نشکنم مهر سکوت به لبهام زدم ولي نتونستم جلوي گريه و لرزشمو بگيرم .



سياوش که متوجه تغيير حال ناگهانيم شد با نگراني منو بيشتر به خودش فشرد و با اضطراب گفت :
- ويدا چته ؟ ... چرا اينجور شدي ؟ .... دختر چرا اين همه ميلرزي .
نميتونستم حرف بزنم . مطمئن نبودم اگر دهن باز کنم بازم منفجر نميشم . در نهايت تنها کاري که تونستم بکنم اين بود که با عجز تمام اسم سياوش رو صدا بزنم .
- سياوش !
سياوش همونطور که تو بغلش بودم نشست رو تخت و گفت :
- جانم عزيزم .... ويدا آروم باش .... چت شد آخه .
سرم رو بلند کردم و با چشماي اشکي زل زدم تو چشماش . تمام حرفهام ، خواسته هام رو ريختم تو نگاهم تا شايد سياوش حرفهام رو از نگاهم بهتر بخونه .
سياوش با بهت بهم خيره شده بود . انگار فهميد دردم چيه ... چشماش در يک ثانيه پر از غم شد . به آرومي و با صدايي پر از آرامش ولي عين حال بغض دار زير گوشم زمزمه کرد :
- ببخش عزيزم .... تو هنوز به شرايط عادت نکردي .... منو به خاطر تمام خارات بدي که برات ساختم ببخش .... ببخش که به خاطر من حالا اين وضعيت رو داري .
خودم هم نفهميدم کي زبان باز کردم و گفتم :
- سياوش خيلي وقته بخشيدمت و فراموش کردم .... خودم هم حالمو درک نميکنم ..... از طرفي امنيت و آرامش آغوشتو ميخوام ولي ... ولي وقتي .
سياوش با گذاشتم انگشتش روي لبم مانع ادامه صحبتم شد و گفت :
- درکت ميکنم ويدا .... دست خودت نيست .... شرايط و گذشته باعث تمام اين اتفاقات هستند .... باور کن من هيچ انتظاري ندارم .... الان هم چون درسا تو اتاقت خواب بود و ترسيدم بيدارش کنيم اوردمت اينجا ... قول ميدم تا زماني که نخواي و آمادگي پيدا نکني اين کار رو نکنم .
برگشت و منو گذاشت روي تخت . پتو رو کشيد روم ... خم شد و پيشونيم رو با لبهايي لرزان ، طولاني بوسيد و گفت :
- تو راحت بخواب من ميرم بيرون .... قول ميدم تا صبح پامو تو اين اتاق نذارم ... وقتي خوابيدي و خيالم راحت شد ميرم بيرون .... قول ميدم .
سرم رو تکون دادم و به پهلو افتادم . سياوش مشغول نوازش موهام شد . نميدونم چه آرامشي تو سرپنجه ها و نوازش هاش بود که چند دقيقه بعد علارغم حال بدم به خووابي آروم فرو رفتم .
صبح با صداي خنده ي درسا بيدار شدم . غلتي زدم و کش و قوس مختصر و کوچولويي به بدنم دادم . شب قبل خيلي آروم خوابيده بودم و حالم به لطف خواب کاملم خيلي بهتر شده بود . نگاهي به اطرافم انداختم ، من ديشب تو اتاق سياوش خوابيدم ... اون طبق قولي که داد رفت بيرون و تا صبح برنگشت . انقدر خوابم سبک هست که اگر مي اومد متوجه ميشدم .
از جام بلند شدم و به طرف روشويي اتاق رفتم . چند دقيقه بعد با يه لبخند شاد روي لبم از اتاق خارج شدم . سياوش و درسا تو نشيمن داشتند با هم بازي و شوخي ميکردند . با خنده به طرفشون رفتم و با انرژي گفتم :
- سلام و صبح بخير به دختر و پدر پر سر و صدا !
درسا با ديدنم با خنده به طرفم دويد . با لبخند خم شدم و دستامو دورش حلقه کردم که سياوش گفتم :
- صبح چيه ديگه ؟ .... بايد بگي ظهر بخير خانم ... ساعت يازده و ربعه !
درسا رو بوسيدم و به طرف کاناپه رفتم و کنار سياوش نشستم .
- ميدونم خيلي خوابيدم ولي واقعا به همچين خوابي احتياج داشتم .
سياوش دستشو دور شونه ام انداخت و با لبخند گفت :
- اشکلا نداره ... حالا بهتري ؟
جواب لبخندشو با يک لبخند گرم دادم و گفتم :
- ممنون ... خيلي خوبم .
سياوش با خنده نگاهم کرد که با تعجب گفتم :
- چيه ؟ ... چرا اينجوري نگاهم ميکني ؟
سياوش ابروهاشو بالا انداخت و گفت :
- يه خبر خوب برات دارم ولي برات خرج داره .
مشکوک نگاهش کردم و گفتم :
- چه خبري ؟ .... چي شده ؟
- دِ نشد ديگه ! .... تو هزينشو بده تا بگم .
با کنجکاوي نگاهش کردم و سريع گفتم :
- خب هزينه اش چيه ؟
- چيز خاصي نيست ولي بالاخره مژدگونيمه !
بعد صورتشو جلو اورد و با دست به گونه اش اشاره کرد . نميدونم چرا ولي خجالت کشيدم و احساس کردم گونه هام رنگ گرفت . واقعا خجالت بعد از اين همه چيز به به ما گذشته کمي غير طبيعي بود . سعي کردم به خودم مسلط باشم . صورتم رو جلو بردم و آروم گونه اش رو بوسيدم که سياوش با خوشحالي بوسه اي سريع به گونه ام زد و گفت :
- امروز بايد آماده بشيم .... خونه امون آماده است و همين امروز ميتونيم نقل مکان کنيم .
لبخندي عميق روي لبم نشست . بالاخره ميتونيم از اين خونه و خاطرات بدش دور بشيم . با خوشحالي دستامو به هم کوبيدم و گفتم :
- واي چه خوب ..... اين خبر واقعا خبر بودي بود .
بعد به آرومي زمزمه کردم :
- ارزش هزينه اش رو داشت !
سياوش که صدام رو شنيده بود با صداي بلند زد زير خنده و کمي منو محکمتر بغل کرد .
بعد از خوردن مثلا صبحانه اي مختصر با سياوش و مينا مشغول جمع کردن وسايلي که بايد ميبرديم شديم .
کارمون تا عصر طول کشيد و ما نزديکهاي غروب بود که از خونه خارج شديم و به طرف خونه ي جديدمون رفتيم .



چند روزي طول کشيد تا کامل جا به جا بشيم . احساس خيلي خوبي نسبت به خونه جديدمون داشتم . احساس ميکردم فضاش خيلي بهتره .... انگار از وقتي جا به جا شديم کمتر دارم دچار حس هاي بد ميشم و راحتتر در کنار سياوش ميمونم .
سياوش امروز بعد از ده روز مرخصي دادن به خودش برگشت شرکت . تصميم داشتم امروز برم پيش سمانه . ديشب سمانه بهم پيام داده بود که يه پيشنهاد خوب برام داره و سمانه هم انگار خبر هايي داشت . اين چند روزي که سياوش خونه بود اصلا جور نميشد مفصل باهاشون صحبت کنم .
صبحانه ي درسا تازه تمام شده بود و مينا در حال عوض کردن لباسهاش بود که گفتم :
- مينا جان بي زحمت لباس بيرون تنش کن ، يه چيز راحت ... ميخوام ببرمش مهموني .
مينا چشمي گفت و مشغول آماده کردن درسا شد . به اتاق خودم رفتم و با سمانه تماس گرفتم و خبر دادم که ميرم پيشش و بعد با سياوش تماس گرفتم . بوق سوم هنوز نخورده بود که جواب داد .
- سلام خانم عزيزم ... چطوري ؟ .... به اين زودي دلت برام تنگ شد ؟
ناخواگاه لبخندي روي لبهام شکل گرفت . وقتي ميگفت خانمم يا خانم عزيزم يا به هر نحوي منو خانم خودش ميگفت يه جور دلگرمي درونم به وجود مي اومد . حرفش خيلي به دلم مينشست . انگار ديگه کم کم خودم هم دارم عادت ميکنم که زن سياوش باشم .
به خودم اومدم و با لحني مشابه لحن خودش گفتم :
- سلام آقا .... دلتنگي رو نميدونم ولي اينکه ميخوام احوالي ازت بپرسم رو کامل مطمئنم .
- باز جاي شکرش باقيه .... بنده حالم خوبه اگر بزارن !
- کي بزاره ؟
- برادر گرامم کيارش خان ! .... دو روز تنهايي به کارها رسيده امروز کم مونده با يه سرم تو دستش بياد .
خنده اي کردم و گفتم :
- آخي نگو اينجوري .... طفلک ده روزه داره جور تو رو ميکشه .
سياوش با لحني بامزه گفت :
- خدا بده شانس .... کاش يکي هم اينجور طرفداري منو ميکرد .
- اي واي نه ! ... تو خودت به اندازه ده تا وکيل خبره زبون داري نميخواد !
- دست شما درد نکنه خانم !
- خواهش ميکنم .... حالا غرض از مزاحمت ميخواستم بهت بگم امروز با درسا ميخوايم بريم خونه دوستم مهموني .... ظهر اومدي ديدي نيستيم نگران نشي .
- باشه عزيزم ... خوش بگذره .... مواظب خودت باش .
- باشه مواظبم .... تو هم مواظب خودت باش .
خداحافظي کردم و قطع کردم ولي لبخند روي لبم ماندگار شده بود . چند دقيقه بعد همراه درسا از خونه خارج شدم و با آژانش به طرف خونه سمانه به راه افتادم .
سمانه به گرمي ازمون استقبال کرد . درسا با خوشحالي به سمانه و سميرا که براش آشنا بودن نگاه ميکرد . دلم يه لحظه براش گرفت . بچم خيلي تنهاست و خيلي کم از خونه بيرون مياد . سريع ناراحتي رو ازخودم دور کردم و با خودم گفتم :
- به اميد خدا خواهر يا برادرش که به دنيا بياد ديگه تنها نيست !
با خنده و شوخي نشستيم و سمانه هم ازمون پذيرايي کرد . داشتم چاييمو ميخوردم که سمانه گفت :
- خب ويدا جان خبرهاي خوبي برات داريم .
با نگراني نگاهي به درسا انداختم . کاش نمي اوردمش . اصلا دوست نداشتم چيزي بشنوه . براي روحيه لطيفش اصلا مناسب نيست !
سمانه که متوجه نگرانيم شده بود به طرف درسا رفت و گفت :
- خاله جون دوست داري کارتون ببيني ؟ ... باب اسفنجي چطوره ؟
درسا با خوشحالي و ذوق پذيرفت و سمانه با پلير يکي از اتاقهاي طبقه پايين براش کارتون گذاشت و برگشت نشست که گفتم :
- ممنون سمانه جان .
- خواهش ميکنم ... اصلا حواسم به درسا نبود ... بايد مواظب اينم باشيم که يه وقت اسم مهرداد رو هم جلوش نگيم !
با تکون سر حرفشو تاييد کردم که گفت :
- ببين ويدا جان خبر يا بهتره بگم پيشنهادي که برات دارم ريسک بالايي داره ... ديگه خودت تصميم بگير انجامش ميدي يا نه !
تکوني تو جام خوردم و گفتم :
- داري نگرانم ميکني سمانه جان .
- چيز نگران کننده اي نيست ... ببين تو بايد يه جوري وارد کارخانه بشي .... تو يکي از سهامدار ها هستي ولي خب سهامدار عمده سياوش کيانه با بيست و پنج درصد سهام و بعد از اون هم مادرش کتايون کيان و ...
نگاهي عجيب که ازش سر در نياوردم به سميرا انداخت و گفت :
- کيارش کيان که هر يک ده درصد سهام دارند ! .... يعني چهل و پنج درصد سهام مال خانواده کيانه و عملا اونها تصميم گيرنده هستند .... تو اگر ميخواي حرفت رو تو جلسات سهامدارا پيش ببري بايد سهام بيشتري بگيري ... سهام کارخونه کيان قيمت بالايي دارند ... نميدونم از پسش بر مياي يا نه !
نگاهي به سمانه انداختم کمي گيج شده بودم ... با گنگي گفتم :
- خب مگه تا چقدرشو ميشه خريد ؟ .... اون کارخونه موفقه و فکر نميکنم سهامدارها حاظر بشن سهام به اون ارزشمندي رو بفروشن !
- ميدونم ... ولي خب قيمتي بالاتر از قيمت واقعي ميتونه کمک کنه ! .... اين ديگه به ميزان تبحر راضي کردن برميگرده و کمي هم شانس .
خنده اي کردم و گفتم :
- اولي رو فکر کنم داريم .... ولي دومي رو من يکي ندارم .
سميرا هم متقابلا خنديد که سميرا گفت :
- خب حالا من بگم !
با کنجکاوي نگاهش کردم که گفت :
- تو همين چند روزه خيلي از پروژه هاي اين دو سال اخير رو بررسي کردم ..... تا اينجا که پيش استفاده اي از پيش برنامه هاي پروژه ي ديبا فرخ نديدم .
بعد در حالي که معلوم بود داره ذوقشو کنترل ميکنه گفت :
- کيارش حتي دور از چشم سياوش کيان پروژه هاي جاري رو هم نشونم داد ... خبري نبود !
ناخوداگاه ابروهام کمي رفت بالا ... از کي تا حالا آقاي کيان سابق براي سميرا خانم شده کيارش ؟ ! .... لبخند مشکوکي که کم کم داشت روي لبهام شکل ميگرفت رو اصلا نميتونستم کنترل کنم . نگاهي به سمانه انداختم که ديدم اون با حالي مشابه من داره به سميرا نگاه ميکنه .
سميرا که نگاه ما دو تا رو ديد شاکي گفت :
- اه چتونه شما من هر چي ميگم اينجوري بهم نگاه ميکنين !
خودمو جمع و جور کردم و به جاي فکر هاي بيخودي خودم رو جمع و جور کردم .
تا ظهر سر مسئله خريد سهام صحبت کرديم . سمانه قيمت سهام رو هم در اورده بود . قيمتش سرسام آور بود ولي تقريبا مطمئن بودم که ميتونم از پس خريد سهام بر بيام . فقط مسئله اي که هست اينه که تقريبا بايد تمام دارايي که دارم و بهم ارث رسيده رو پاي خريد سهام بدم .
ظهر که مهرداد اومد موضوع رو بهش گفتم کمي فکر کرد و گفت :
- ويدا خودت ميدوني که تا جايي که بشه بهت کمک ميکنم ولي ميخوام همين اول کاري بهت بگم کاري که ميخواي بکني ريسک بالايي داره .... اگر نتوني به موقع از پس همه چي بر بياي برات خيلي گرون تموم ميشه ! .... سهامدار عموه کارخونه به اون بزرگي اصلا مسئله ساده اي نيست .
لبخند مختصري زدم و گفتم :
- ممنونم ... به اميد خدا همه چيز درست ميشه !
- اميدوارم ... از ته دلم ميخوام به اونچه ميخواي برسي .
براي خريد سهام نياز به پول نقد بود طبيعتا و نقدينگي منم به زور کفاف خريد سه درصد سهام رو ميداد . بايد املاکم و هر چي که داشتم رو ميفروختم . چون خودم مستقيم نميتونستم وارد عمل بشم پس براي فروش املاکم به مهرداد وکلات دادم .
به جز خونه پدريم و ماشينم هر چي که داشتم رو گذاشتم براي فروش . واحد هاي آپارتماني اي که از بابا بهم ارث رسيده بود ، زمينهاي تو دماوند که مامان به نامم کرده بود ، ويلاي شمال ، خونه ي تو اصفهان و يه مقداري هم سهام چند شرکت مختلف که با پيشهاد مهرداد اوايل نامزديمون خريده بودم و حالا قيمت خيلي خوبي داشتند همه و همه رو گذاشتم براي فروش . بايد پول نقد تو دستمون ميبود .





عصر بعد از اينکه تقريبا تمام مسايل اوليه رو بررسي کرديم با درسا راهي خونه شديم . درسا که کلي بهش خوش گذشته بود انگار سخت دل کند . تمام مدتي که مهرداد برگشته بود خونه هيچ کدوم اسمشو جلوي درسا نگفتيم . مطمئن بودم که درسا اتفاقات خوش امروزشو به سياوش ميگه . سميرا و سمانه هم که به عنوان دوستام شناخته شده بودند .
ته دلم احساس بدي داشتم . اينکه اينطور مخفيانه و دور از چشم سياوش با مهرداد ملاقات دارم اذيتم ميکرد . حتي اگر سياوش اون کسي که نشون ميده نباشه و هرچقدر هم که من در پذيرفتنش به عنوان شوهرم دچار مشکل باشم بازم من زن سياوش هستم ... من در عقد سياوش هستم ! ... نميخوام هيچ اسمي روي کارم بزارم ولي ته دلم يه چيزي بهم هشدار ميده که کارم درست نيست ... ولي چاره اي ندارم ... اگر فقط همون فکر انتقام اوليه بود با رفتارهاي اخير سياوش و آرامش به وجود اومده تو زندگيمون و از همه مهمتر ببخششي که صورت گرفته ، از خير همه چي ميگذشتم و ديگه طرف مهرداد نميرفتم ولي با پيش اومدن موضوع سهام و پروژه ي عظيم ديبا همه چيز فرق ميکنه ... حالا با صرف نظر از انتقام اين دوسال از خانواده کيان بايد مطمئن بشم که سياوش درو و حقه باز نيست ! .... بايد مطمئن بشم که مردي که ميخوام در کنارش زندگي کنم همين سياوش مهربون و با محبت اين چند وقت اخيره نه جلاد دوساله ام !
يک ماه به سرعت گذشت . اموال من خيلي سريع با کمک مهرداد به فروش رفت و بعد از اون با نقدينگي به دست اومده و صد البته با کمک مهرداد شروع به خريد سهام کارخانه کيان کرديم . براي خريد مهرداد يک وکيل خبره واسطه کرده بود . قرار شده بود تا زمان جلسه ي سهامداران و تا زماني که تمام سهام رو نخريديم اسمي از من برده نشه . قطعا سياوش مطلع شده بود که سهام کارخونه داره توسط کسي اونم با بيشترين قيمت خريده ميشه ولي سهامدار جديد رو نميشناخت و در کمال تعجب دنبال پيدا کردن سهامدار جديد هم نبود .
عصر بود و داشتم مدارک پزشکي و جواب آزمايش هامو آماده ميکردم که موبايلم زنگ خورد . نگاهي به صفحه کردم که ديدم مهرداده . امروز قرار بود مهرداد با مالک آخرين شش درصد سهامي که متعلق به کيانها نبود داشته باشه . سريع در اتاق رو بستم و جواب دادم .
- بله ! .. سلام .
- سلام ويدا خوبي ؟
- ممنون خوبم .... چي شد ؟ ... گرفتي ؟
- والا خبرهاي خوبي ندارم .... طرف انگار بو برده که خريد اين سهام برامون چقدر مهمه ... دبه در اورده .
- چي ؟ ... از کجا فهميده ؟ ... نکنه فهميده باقي سهام رو ما خريديم ؟
- اگر فهميده باشه چيزي از ما نميدونه ... نهايت اطلاعات نادري اينه که پنجاه و يک درصد سهام رو ما که طالب سهامش هستيم خريديم ... وگرنه هيچ اسم و ردي نداره !
- خب حالا بايد چکار کنيم ؟
همين موقع صداي در اتاق اومد .
- يه لحظه گوشي دستت .
در رو باز کردم که ديدم مينا بود .
- چي شده مينا جان ؟
- ببخشيد خانم مزاحمتون شدم .... درسا خيلي بيتابي ميکنه ميخواستم ببينم اگر اجازه ميدين ببرمش کمي تو حياط بگرده .
- اشکلاي نداره ... ببرش ... ممنون ميشم .
- خواهش ميکنم خانم .... وظيفمه .
وقتي از رفتن مينا مطمئن شدم به مهرداد گفتم :
- مهرداد تو الان کجايي ؟
- خونه ام ! .... تازه از پيش سهامداره اومدم .
- مزاحمت نيستم اگر چند دقيقه بيام اونجا ؟
- اين چه حرفيه ويدا ؟ ..... بيا منتظرتيم .
خداحافظي کردم و سريع آماده شدم . به مينا خبر دادم که کاري برام پيش اومده و ميرم بيرون و سپردم درسا رو زودتر ببره بالا و خودم با يه دربست به خونه مهرداد رفتم .



ليوان شربت رو از تو سيني برداشتم و رو به مهرداد که رو به روم نشسته بود گفتم :
- خب .... حالا تکليف چيه ؟
مهرداد کمي از شربتش رو خورد و گفت :
- ويدا به نظر من صبر کردن بيشتر از اين جايز نيست .... تا همينجاش هم که کيانها درباره مالک جديد سهام کنجکاوي نکردن خيليه .... جلسه سهامدارا ده روز ديگه است ! .... ما 44 درصد سهام رو با قيمتي خيلي بيشتر از قيمت واقعيشون خريديم .... 5 درصد هم که ديباي خدابيامرز به نامت کرده بود .... تو الان 49 درصد سهام داري ... همينجوريش تو سهامدار عمده هستي ... نياز نيست براي خريد اين شش درصد خودتو به زحمت بندازي .
قبل از اينکه حرفي بزنم سمانه رو به مهرداد گفت :
- مهرداد چي داري ميگي ؟ .... فکر اينو کردي که اگر طرف تو جلسه با کيانها همکاري کنه ويدا شکست ميخوره ؟
مهرداد نگارهي به سمانه کرد و گفت :
- خب همکاري کنه .... طبق تعريفهاي ويدا و سميرا مشکل اصلي سياوش کيان و مادرش کتايون کيانه ! .... که اونها حتي اگر نادري طرفشون باشه سهامشون ميشه چهل و يک درصد ! ... جاي نگراني نيست .
سمانه نگاهي به من کرد و گفت :
- ويدا تو از کيارش کيان مطمئني ؟ ... مطمئني در مقابلت در نمياد ؟
- آرا از کيارش مطمئنم اون خيلي بهتر از اينه که با با سياوش و مادرش براي نابودي من دست به يکي کنه !
سمانه چند لحظه مردد نگاهم کرد و گفت :
- حتي در صورتي که ببينه تو ميخواي به اعتبار و همه چيز خانواده اشون ضربه بزني ؟ .... در اين صورت هم طرف توه ؟
نگاهي بين من و مهرداد رد و بدل شد که سمانه گفت :
- ما بايد جنبه ي ريسک رو در نظر بگيريم .... هرچقدر هم که کيارش کيان خوب باشه وقتي ببينه ويدا سعي داره به مهمترين چيزي که دارن يعني اعتبارشون ضربه بزنه عکس العمل نشون ميده .
کلافه از جام بلند شدم و به طرف پنجره رفتم . حتي فکر اينکه کيارشي که اين همه مدت حاميم بوده در مقابلم دربايد هم برام زجر آور بود . من اين بازي رو براي انتقام شروع کردم ولي حالا هدفم شناخت بهتر اطرافم و مخصوصا سياوشه ولي در اين بين چه بخوام چه نخوام کيارش هم آسيب ميبينه . چرا تا الان فکر نکرده بودم اين اعتباري که نشونه گرفتم مال کيارش هم هست ؟ ... چرا تا حالا به اين موضوع فکر نکرده بودم که اگر کيانها نابود بشن کيارش هم همراهشون نابود ميشه .
يه لحظه دلم خواست همه چي رو به هم بريزم و حقايق رو کنم ولي بازم ياد پنهانکاري سياوش و مادرش و در صدر فکرهام ديبا ! افتادم .
با يه نفس عميق فعلا اين فکر ها رو به بعد موکول کردم و گفتم :
- نميدونم چي ميشه ... ولي نميخوام ريسک کار رو بيشتر از اين بکنم .... بايد هر جور شده شش درصد نادري رو بخريم .... با پنجاه و پنج درصد سهام ديگه هيچ چيز نميتونه مانعم باشه .
مهرداد از جاش بلند شد و گفت :
- باشه ... پس من با نادري تماس ميگيرم ببينم تا کجا ميخواد قيمت رو بالا ببره .
با رفتن مهرداد ساکت سر جام نشستم . وضع روحيم بازم داشت خراب ميشد و عجيب هوس آغوش سياوش رو کرده بودم .





چند دقيقه بعد مهرداد با قيافه اي بر افروخته برگشت . با بيصبري پرسيدم :
- چي شد ؟ ... چکار کردي ؟
مهرداد دندونقروچه اي کرد و گفت :
- مردک فکر کرده سر گردنه است ..... سه برابر قيمت سهام رو ميخواد ... تازه با پستي تمام بهم ميگه ، اگر هرچه زودتر سهامو با اين قيمت خريدين که هيچ وگرنه اين پيشنهاد رو به سياوش کيان ميدم ... مطمئنن اون وقتي موضوع رو بفهمه سهام رو با هر قيمتي بخوام ميخره .
دلم ميخواست ميگفتم سهامش بخوره تو سرش نميخوام ولي نميشد .... متأسفانه شش درصد سهام نياز بود .
- با اين اوصاف که بايد ديگه هرچي دارم رو بدم پاي اين سهام ... اينجور که هيچ پشتوانه اي برام نميمونه !
مهرداد سرشو تکون داد و گفت :
- همينطوره .... با حساب کتاب هاي من اگر سهام نادري رو بگيري فقط يازده ميليون ته حسابت ميمونه .
- مهرداد چاره اي نداريم .... بايد اينکارو بکنيم .... ميتوني کار رو فردا تمام کني ؟
- با اينکه اونقدر ها هم موافق اينکار نيستم ولي باشه فردا کار سهام رو تمام ميکنم .
- ممنونم ... پس من منتظر خبر ميمونم .
از جام بلند شدم و شالم رو سرم کردم که سمانه گفت :
- کجا ويدا جان .... بودي حالا !
لبخندي محو بحش زدم و گفتم :
- ممنونم سمانه جان ولي بايد برم .... فردا صبح بايد براي تست آمنيوسنتز برم ... بايد استراحت کنم .
سمانه ديگه اصرار نکرد و منم بعد از تشکر و خداحافظي به خونه برگشتم در حالي که فکر به شدت مشغول بود .
شب هر کاري کردم خوابم نميبرد . کلافه از جام بلند شدم و به آشپزخانه رفتم . قبلا ها اينجور مواقع با خوردن يک ليوان شير خوابم ميبرد . يک ليوان شير برداشتم و برگشتم تو نشيمن و به حالت نيمه دراز روي کاناپه نشستم و آروم مشغول خوردن شيرم شدم .
چند دقيقه اي بود که تو فکر بودم که ديدم سياوش درحالي که بازوشو ميخاروند با چشماي نيمه باز از اتاق خارج شد . يه لحظه با ديدنش دلم يه جوري شد . نميدونم آينده چه برنامه اي برام داره ولي تو اون لحظه اينو خوب ميدونستم که يه احساس خاص به اين مرد که هم روي خوبشو ديدم هم روي بدشو دارم .
سياوش بدون توجه به چيزي تقريبا داشت چشم بسته به طرف آشپزخانه ميرفت که آروم صداش کردم .
با شنيدن صدام يه لحظه مکث کرد ولي انگار گيج تر از اون بود که متوجه بشه من کجام . از حالتش خنده ام گرفته بود پاشدم و به طرف رفتم و دستشو گرفتم .
چشماشو کمي باز کرد و وقتي منو با لبخند ديد لبخند گيجي زد و گفت :
- چرا بيداري عزيزم ؟
- خوابم نميبرد اومدم يه ليوان شير بخورم ... چي ميخواي که اينجور خوابالود اومدي بيرون ؟
- ها ! ... آب ميخوام .... آب تو اتاقم خيلي گرم بود .
شونه اشو گرفتم و گفتم :
- برو دراز بکش من برات ميارم ....
قسمت یازدهم
چشماشو کمي باز کرد و وقتي منو با لبخند ديد لبخند گيجي زد و گفت :
- چرا بيداري عزيزم ؟
- خوابم نميبرد اومدم يه ليوان شير بخورم ... چي ميخواي که اينجور خوابالود اومدي بيرون ؟
- ها ! ... آب ميخوام .... آب تو اتاقم خيلي گرم بود .
شونه اشو گرفتم و گفتم :
- برو دراز بکش من برات ميارم .... ميترسم اينجور چشم بسته بري تو آشپزخونه خدايي ناکرده يه بلايي سر خودت بياري .
سياوش يه لحظه با تعجب نگاهم کرد ولي بعد لبخندي بهم زد و به طرف اتاقش رفت .
به آشپزخانه رفتم و ليوان آب خنکي برداشتم و به طرف اتاق سياوش رفتم . يه لحظه دم در مردد شدم ولي با ياداوري حالت بامزه و قشنگش لبخندي زدم و رفتم تو .
سياوش نيمه نشسته تو تختش داشت چرت ميزد ليوان رو به دستش دادم که با يه تشکر خيلي سريع خوردش و ليوان رو روي پاتختي گذاشت و به کمر دراز کشيد .... کمي چشماشو باز کرد و با ديدن من که هنوز بالاسرش با لبخند محوي ايستاده بودم ملافه اشو کمي برد بالا و دستاشو به طرفم باز کرد . نميدونم چرا ولي يه لحظه تمام وجودم آغوششو خواستار شد و باعث شد با کمال ميل و رغبت تو آغوشش بخزم .
سياوش با محبتي قشنگ منو تو بغلش گرفت و بوسه اي بر سرم زد .
سرم رو رو سينه اش گذاشتم و به ريتم ضربان قلبش گوش سپردم و آرامش قشنگي به وجودم سرازير شد . ناخوداگاه دستم رو دور کمرش حلقه کردم . چند لحظه بعد چشمام کم کم گرم شد و قبل از اينکه خوابم ببره از ته دل دعا کردم :
- خدايا ! .... نزار اين محبت و آرامش ده روز ديگه با اون جلسه لعنتي تمام بشه !



صبح با نوازش هاي دست سياوش روي گونه ام بيدار شدم . کمي تو جام تکون خوردم و با صداي خوابالودم گفتم :
- ول کن سياوش ... خوابمو خراب کني بايد کل روز بداخلاقيامو تحمل کني .
صداي خنده ي آروم سياوش رو کنار گوشم شنيدم و بعد با دستي که بالاي شکمم حلقه شده بود منو کمي به خودش فشرد و بوسه اي روي شقيقه ام زد و گفت :
- صرف نظر از بداخلاقيات بايد بيدار بشي خانمم ... مگه نميخواي بريم از سلامتي کوچولومون باخبر بشيم .
چشمام خيلي سريع باز شد و خواستم بلند بشم که سياوش مانعم شد و گفت :
- کجا ؟ ! ... چرا يهو ميپري ؟
- واي سياوش ساعت چنده ؟ .... نوبت از دستمون نره ! ... همينجوريشم خيلي دير شده !
- خيالت راحت باشه عزيزم ... هنوز دو ساعتي وقت هست .
نفس راحتي کشيدم و ناخوداگاه بيشتر تو بغلش فرو رفتم که با لحني مهربون و در عين حال شوخ گفت :
- چي شد ؟ ... فهميدي وقت هست ديگه نميخواي در بري ؟
با حرص نگاهش کردم که خنديد و بوسه ي خيلي سريعي روي گونه ام زد .
شب قبل با آرامش بينظري تو آغوشش راحت تا صبح خوابيدم ... حس ميکنم بهترين خواب دو سال اخير رو ديشب داشتم . سياوش به جز بغل کردن و محبت کردن هيچ حرکت ديگه اي ديشب نکرد و اين حس خيلي خوبي بهم داد . ديشب با ميل خودم تو اتاقش موندم و از اين بابت خوشحالم چون آرامشي رو که تجربه کردم با هيچ چيز قابل قياص نيست .
حس ميکنم همراه با تغيير زندگيم احساساتم نسبت به سياوش هم داره تغيير ميکنه ... يه حس خيلي خوب از ديشب نسبت بهش درونم کشف کردم ولي ميترسم .... ميترسم تمام اين اتفاقات فقط يه سراب باشن .... ميترسم جلسه ده روز ديگه يه خط قرمز دور تمام اين محبتها بکشه .... در اين صورت فکر نکنم ديگه هيچ وقت ويداي الان بشم .
سياوش که ديد تو فکر هستم دستي تو موهام کشيد و گفت :
- عزيزم نميخواي پاشي ؟ .... با در نظر گرفتن ترافيک هرچه زودتر راه بيافتيم بهتره .
به آرومي از بغلش بيرون اومدم و لب تخت نشستم و گفتم :
- سياوش ميترسم .
سياوش کنارم نشست و دستم رو تو دستش گرفت و گفت :
- نترس عزيزم .... نتيجه آزامايشات خوب بودن .... اين تست فقط براي اطمينانه ... نگران نباش .... کوچولومون حالش خيلي خوبه .
با زور سياوش چند لقمه صبحانه خوردم و تقريبا سه ربع بعد به طرف بيمارستان به راه افتاديم .
جداي از تمام دلنگراني هام وقتي فکرشو ميکردم که ميخوان آمپول معلوم چقدري وارد شکمم کنند و از مايع آمنيوني که کوچولوم توش شناوره نمونه گيري کنند تنم ميلرزيد نميدونم چرا مدام فکر ميکردم اون سوزن به جاي فرو رفتن تو مايع آمنيون تو بدن کوچولوم فرو ميره ! .
تا سياوش کارهاي مربوطه رو انجام ميداد روي يکي از صندلي هاي سالن نشسته بودم و با ترس مدام دعا ميکردم . چند دقيقه بعد سياوش با برگي تو دستش بهم نزديک شد و گفت :
- عزيزم بايد بري تا آماده ات کنند !
بعد دستم رو گرفت و بلندم کرد و وقتي متوجه سردي دستم شد با نگراني برگشت طرفم و گفت :
- چرا دستت انقدر سرده ويدا ؟ ... خوبي عزيزم ؟
بغضي که نميدونم کي تو گلوم نشسته بود شکست .. بدون توجه به اطرافم با گريه اي که سعي ميکردم بيصدا باشه سرم رو رو شونه ي سياوش گذاشتم که خيلي سريع سرم رو بغل کرد و زير گوشم با مهربوني گفت :
- عزيزم آروم باش ... گريه براي چي ؟ .... تو که خوب بودي !
سرم رو بيشتر تو سينه اش فرو کردم و گفتم :
- سياوش خيلي ميترسم !
سياوش دستي به سرم کشيد و آروم گفت :
- ترس براي چي عزيزم ... يه نمونه گيريه ديگه !
- سياوش ميترسم اون سوزن به بچه آسيب بزنه ... ميترسم تو بدنش فرو بره !
چند لحظه سياوش حرکتي نکرد ولي بعد ارزش شونه هام بهم فهموند که داره ميخنده . با دلخوري نگاهش کردم که لبخندي به روم زد و با دست اشکهام رو پاک کرد و گفت :
- مگه الکيه خانمم ... قبل از اينکه سوزن رو فرو کنند هزار بار مسير فرو کردن چک ميکنند .... من قبلا از دکتر پرسيدم ... اين تست خطري براي بچه نداره عزيزم ... آروم باش .
با شک نگاهش کردم که با اطمينان چشماش رو باز و بسته کرد .
همين موقع صداي پرستاري اومد که گفت :
- خانم کيان ... نوبت شماست .
سياوش دستي به شونه ام زد و به طرف دري که پرستار جلوش بود هدايتم کرد و گفت :
- برو تو نگران هيچي نباش .... تو دلت دعا کن تا آروم بشي .
لبخندي بهش زدم و با پرستار همراه شدم . لباسهام رو با لباسهاي مخصوص عوض کردم و روي تخت مربوطه دراز کشيدم .
قبل از هر چيز پرستار با آمپولي معمولي بهم نزديک شد و گفت :
- خانم کيان طبق آزمايشاتتون rh خونتون با جنين متفاوته و چون اين تست باعث مخلوط شدن خون شما و جنين ميشه پس براي اينکه خونتون پادتني عليه خون جنين توليد نکنه بايد بهتون آمپول روگام تزريق بشه .
از قبل اين موضوع رو ميدونستم براي همين زياد تعجب نکردم . تزريق که انجام شد پرستار گفت که چند دقيقه بعد دکتر براي نمونه گيري از مايع آمنيون مياد .
انقدر مشغول دعا کردن بودم که خيلي از کارها رو متوجه نشدم فقط متوجه شد که پرستار با ماساژي مخصوص و فشار کنترل شده اي شکمم رو به طرف گرفت و جنين رو به طرف بالا هدايت کرد و بعد از اون دکتر در حالي که با سونوگرافي وضعيت جنين رو تحت نظر داشت دکتر ديگري سوزن رو تو شکمم فرو کرد .
انقدر نگران بودم و تو دلم دعا ميکردم که اصلا حواسم به درد نبود . نميدونم چي شد و چقدر گذشت که دکتر گفت تمام شد سرنگ رو ازم دور کرد و گفت :
- خب خانم خدا رو شکر مشکلي پيش نيومد .... تا چند روز استراحت مطلق داشته باشين .... اگر متوجه خونريزي يا نشت مايع آمينيون شديد سريع به دکترتون اطلاع بدين و به بيمارستان مراجعه کنيد .
به کمک پرستار روي ويلچير نشستم و به اتاقي رفتيم و نيم ساعتي دوباره رو تختي دراز کشيدم و هر چند دقيقه يکبار پرستار وضعيتم رو چک ميکرد و وقتي مطمئن شد مشکلي نيست بهم کمک کرد تا لباسهامو بپوشم . تازه با حرکت کردن درد مختصري رو تو محلي که سوزن فرو رفته بود رو حس ميکردم .
دم در سياوش ويلچير رو از پرستار تحويل گرفت و با نگراني به صورتم خيره شد و گفت :
- حالت خوبه عزيزم ؟
لبخندي زدم و گفتم :
- خوبم .... اونقدرا هم ترسناک نبود ... فقط کمي درد دارم .
- طبيعيه عزيزم ... بايد استراحت کني .
همراه سياوش به خونه برگشتيم . سياوش حتي نگذاشت يک قدم هم راه برم و با احتياط منو رو دست بلند کرد و جا به جا کرد .
يه جورايي خيالم راحت شده بود . تست بدون هيچ مشکلي انجام شد و اميدوار بودم که نتيجه اش هم خوب باشه .
يک هفته تمام سياوش اصلا نذاشت از جام تکون بخورم . کارهاي کارخانه رو دوباره سپرده بود دست کيارش و خودش تمام وقت پيشم بود . کم مونده بود تو حمام و دستشويي هم همراهيم کنه . هر دقيقه کنارم بود و هر کاري ميکرد تا در حين استراحت مطلق حوصله ام سر نره . دروغ چرا توجه و محبتهاش بدجور به مذاقم خوش اومده بود و با هر رفتار محبت آميزش قند تو دلم آب ميشد ..... سياوش شده بود مردي که نهايت آرزوي يک زن ميتونه باشه . رفتارهاش طوري بود که انگار تازه زايمان کردم . يک بار به شوخي بهش گفتم : - واي سياوش ! ... من زايمان که نکردم اينجوري ميکني ... وقتي بچه دنيا اومد ديگه چکار ميخواي بکني ؟ لبخند ميشه گفت گشادي روي صورت سياوش نقش بست و اومد نشست کنارم دستم رو گرفت و گفت : - واي ويدا کي ميشه ؟ .... انقدر ذوق دارم براش که نگو ! .... اونموقع که براي همين حمام رفتن هم نميذارم تکون بخوري . به شوخي اخمامو تو هم کردم و گفتم : - يعني ميذاري تو تخت بگندم ؟ بر خلاف تصورم که فکر ميکردم سياوش حداقل لبخند رو به حرفم بزنه ، صورتشو به صورتم نزديک کرد و با لحني خاص که بدجنسي ازش ميباريد آروم گفت : - نه عزيزم ... مگه ميذارم مامان خانم کوچولوم اذيت شه .... خودم در خدمت خودت و حمام کردنت هستم . حس کردم تا فيها خالدونم از خجالت سرخ شد . مشتي به بازوش زدم که باعث قهقهه اش شد و گفتم : - خيلي بي ادبي سياوش ... برو اونور فعلا چشمم بهت نيوفته . و تا دو روز بعدش اصلا روم نميشد تو صورتش نگاه کنم . نميدونم دليل اين همه خجالتم چي ميتونه باشه اونم از مردي که شوهرمه و پدر بچه ي تو راهيم ... ولي وقتي فکر ميکردم همراه با اون حرف چه تصوري ميتونسته تو ذهنش باشه ناخوداگاه از خجالت ميخوام خودمو گم و گور کنم . خدا رو شکر به لطف استراحت مطلق و رسيدگش ها و توجه هاي سياوش و صد البته لطف خدا هيچ مشکلي بعد از تست برام پيش نيومد . فقط محل آمپول چند روزي درد مختصري داشت . يک هفته از تست گذشته بود که سمانه و سميرا زنگ زدن که ميخوان عصر بياد عيادتم . با کلي استرس قبول کردم و سعي کردم خودم رو آروم کنم . سمانه و سميرا به عنوان دوستاي من به ديدنم ميان ! . سميرا هم که چند وقته تو کارخانه مشغوله و مشکلي پيش نيومده . عصر با کمک مينا آماده شدم و خواستم بعد از چند روز از اتاق خارج بشم . همين که خواستم از تخت بلند شم سياوش بهم نزديک شد و منو رو دست بلند کرد . با تعجب نگاهش کردم و گفتم : - چکار ميکني ؟ ... بزارم زمين ... سياوش اين کارها چيه . اما سياوش خيلي ريلکس منو برد بيرون و رو کاناپه که از قبل چند تا کوسن رو روش آماده کرده بود گذاشت و گفت : - تو نبايد به خودت فشار بياري ... چند بار بگم آخه ؟ ! لبخندي ناخواسته بهش زدم . ربع ساعت بعد سمانه و و سميرا رسيدند . به گرمي ازشون استقبال کرديم و نشستيم . سميرا خيلي عادي برخورد ميکرد ولي سمانه حس ميکردم هنوز با سوءضن به سياوش نگاه ميکنه .

هنوز نيم ساعت از اومدن سمانه و سميرا نگذشته بود که دوباره زنگ در زده شد . مينا جواب داد و زود در رو باز کرد که سياوش گفت : - کي بود ؟ مينا خيلي خونسرد گفت : - کيارش خان بودند . نگاهي پر تعجب بين من و سياوش رد و بدل شد . چند لحظه بعد کيارش با يه دست گل خيلي قشنگ و يه عروسک خرگوش صورتي رنگ بزرگ در حالي که لبخندي عميق رو لبهاش بود وارد شد . درسا مثل هميشه به محض ديدن کيارش از کنار سميرا بلند شد و به طرف کيارش دويد و از گردنش آويزون شد . کيارش گونه ي درسا رو محکم بوسيد و گفت : - سلام خوشگل عمو .... ببين چي براي درسا خوشگل خودم اوردم ! و خرگوش صورتي رنگ رو که همقدر درسا بود رو دستش داد و وقتي درسا با عروسک جديدش مشغول شد به طرف ما اومد و سلام کرد . سياوش بعد از دست دادن به شوخي گفت : - چي شده کيارش ؟ ... افتخار دادي اومدي ! کيارش چشم غره اي به سياوش رفت و گفت : - مطمئنن براي ديدن جنابعالي نيومدم . بعد به طرف سمانه و سميرا رفت و به گرمي سلام و احوال پرسي کرد . سياوش نگاهي متعجب به کيارش انداخت و نشست . واقعا هم تعجب داشت کيارش شب قبل اينجا بود و هم درسا رو ديده بود و هم احوال من و بچه رو پرسيده بود .... البته تعجب ما چند دقيقه بعد کاملا رفع شد . همونطور که کيارش گفته بود اصلا براي ديدن سياوش نيومده ! با اومدن کيارش جو خيلي شاد تر شد . داشتيم چاي ميخورديم و من و سمانه درباره ست هاي جديد اتاق بچه که تازه اومده بودند صحبت ميکرديم و متوجه نگاه خيره و مشکوک سياوش به کيارش شدم . در حين اينکه داشتم به صحبت هاي سمانه گوش ميکردم نيم نگاهي به کيارش انداختم که ديدم روي دسته ي مبلش به طرف سميرا خم شده و با هم گرم صحبت هستند ولي چيزي که بيشتر از همه جلب توجه ميکرد برق نگاه کيارش بود که فعلا نخواستم معنيش کنم . چند دقيقه بعد با نظر خواهي سمانه از سميرا ، سميرا وارد بحث ما شد و کيارش هم برگشت سر جاش ولي نگاهش مستقيم به سميرا بود . سمانه ديروز چند تا عکس از ست ها گرفته بود ، داشتيم اونا رو نگاه ميکرديم که ديدم سياوش يه فندق تپلي از تو ظرف آجيل برداشت و بعد از کمي بررسي طوري که جلب توجه نکنه انداختش به طرف کيارش . کيارش با برخورد فندق به گردنش به سياوش نگاه کرد که سياوش در نهايت بدجنسي اول به چشماش اشاره کرد و بعد به زمين . کيارش خيلي سريع و ضايع نگاهش رو از سميرا گرفت و انداخت پايين که نزديک بود همونجا بزنم زير خنده . تقريبا يک ساعت بعد سمانه و سميرا دعوت ما رو براي شام به بهانه اينکه شوهر سمانه تنهاست رد کردند و رفتند . سياوش همين که در رو پشت سر سمانه و سميرا بست سريع به طرف کيارش رفت و کنار نشست . کيارش يه نگاه به سياوش که با نگاهي مچگير بهش زل زده بود و من که تو همون وضعيت بودم کرد و گفت : - چيه ؟ ... چرا اينجور نگاهم ميکنين ؟ سياوش دستاشو روي سينه اش گره زد و گفت : - خب کيارش جون داداش .... نگفتي چرا امروز دوباره حوس کردي بياي ديدن ما ؟ کيارش که ديگه فهميده بود بهش مشکوک شديم گفت : - خيلي خب باشه .... بهونه نداشتم درسا رو گفتم ! خنده ام رو کنترل کردم و رو به سياوش که معلوم بود ميخواد سر به سر کيارش بزاره و يه جورايي هم اذيتش کنه گفتم : - آخه عذرش موجه .... سميرا خانم اينجا بود ديگه . کيارش خنده اي کرد و سرش رو انداخت پايين . سياوش دستي به شونه اش زد و گفت : - قيافشو نگا ... حالا منتظر خبر هاي خوب باشيم يا نه . کيارش نگاهي به من کرد که گفتم : - من در خدمت حاظرم ... زن عمو سميرا مورد قبول درسا جونم هم هست . با اين حرفم درسا که انگار گوشاشو تيز حرفاي ما کرده بود گفت : - خاله سميرا .. زن عموه ؟ هر سه زديم زير خنده که کيارش درسا رو بغل کرد و گفت : - بزودي ميشه خوشگل عمو . کيارش تا دير وقت موند و سياوش هر جور تونست سر به سرش گذاشت .


بالاخره روزي که اونهامه ازش ميترسيدم فرا رسيد . روز جلسه ي سهامدارا .. روزي که بايد خود واقعي سياوش رو ميديدم ... بعد از جلسه يا سياوش مهربون و خوب اين چند وقت رو از دست ميدادم يا اينکه سياوش ثابت ميکرد اين چند وقته نقش بازي نکرده و واقعا خوبه ! ... و چقدر دلم ميخواست سياوش هميني که هست باقي بمونه ! .... در اين صورت من خوشبختترين زن روي زمين ميشدم و در غير اينصورت ترجيح ميدادم ديگه هيچ حسي نداشته باشم . شب قبل مهرداد با شماره سمانه بهم زنگ زد و کلي با حرفهاش آرومم کرد و بهم اطمينان داد هر چي که پيش بياد بازم در کنارم مثل يک برادر خواهد ماند . تمام شب يک ساعت هم نتونستم بخوابم ، انقدر تو اتاقم راه رفتم که سياوش نصفه شب اومد اتاقم چون نگران شده بود و من بستختي تونستم قانعش کنم که اين فقط يه بي خوابي سادست . جلسه ساعت ده صبح بود . از ساعت هفت که سياوش رفت شروع کردم آماده شدن . متأسفانه بايد هر جور احتمالي رو ميدادم و بخاطر همين قرار بود امروز درسا رو به سمانه بسپارم . درسا رو به سختي بيدار کردم و از مينا خواهش کردم آماده اش کنه . استرس خيلي بدي داشتم ولي سعي ميکردم خودم رو خونسرد جلوه بدم . ساک مختصري براي خودم و درسا جمع کردم و تمام مدارک رو هم برداشتم و نيم ساعت بعد در حالي که درسا کوچولوي خوابالودم رو به زور راه ميبردم از خونه خارج شدم و در دل دعا کردم کاش ظهر با سياوش برگرديم . با ريسک زيادي سوار النتراي خودم شدم و به سمت خونه مهرداد به راه افتادم . دلم براي بچه هام مخصوصا درسا کوچولوم ميسوخت شايد امروز آخرين روزي باشه که يه خانواده کامل دارن . هر کاري کردم درسا رو بيدار نگاه دارم نشد و درسا همينجور سرجاش نشسته خوابيد . وقتي رسيدمخ پياده شدم و زنگ رو زدم . در خيلي سريع باز شد ... دوباره زنگ زدم که سمانه جواب داد . - سلام ويدا جون ... بيا تو هنوز که زوده ! - سلام ... ممنون ميام ... سمانه جان ميشه بگي مهرداد بياد دم در ..... درسا تو ماشين خوابش برده نميتونم بغلش کنم . - الان بهش ميگم ! چند لحضه بعد مهرداد با لبخند از خونه خارج شد . سلام کردم و در ماشين رو باز کردم . مهرداد خيلي آروم درسا رو بغل کرد . نگاهي به صورت غرق در خواب معصوم درسا انداخت و گونشو بوسيد و گفت : - ببين چقدر خوابه که اصلا متوجه تکون خوردن ها نميشه . با لبخند نگاهي به درسام کردم و گفتم : - خوابش خيلي سنگينه .... مثل ديباست . - خدا بيامرزدش .... بيا بريم تو هوا خنکه سرما ميخورين . ساک ها رو برداشتم و با مهرداد وارد خونه شديم . مهرداد درسا رو به اتاق خودشون برد و من و سمانه هم به طرف نشيمن رفتيم . سمانه وسايل رو از دستم گرفت و گفت : - چطوري ؟ ....خوبي ؟ .... آماده اي ؟ نفس عميقي کشيدم و به آرومي روي مبل نشستم . - خوب که نميدونم ولي انگار آرومم ...... اين همه وقت با فکر و خيال گذشته .... ديگه امروز همه چي مشخص ميشه . سمانه نشست کنارم و با گرفتم دستم گفت : - به اميد خدا همه چي خوب پيش ميره .... تو زن قوي اي هستي ويدا .... مطمئنم از پس همه چي بر مياي ... ميخوام اينو بدوني جريان هر جور پيش بره کمکت ميکنيم .... اگر قرار باشه انتقام بگيري و اعتبار کيانها رو از بين ببري پي بايد خودت رو براي هر چيزي آماده کني . - ميدونم .... براي هر چيزي آماده ام .... از همه مهمتر بچه هام هستند .... هر دوشون قانونأ مال خودم هستند ... ديگه هرچي ميخواد بشه ، بشه ... من آماده ام . هر دو سکوت کرديم . به فکر فرو رفته بودم ... به اين فکر ميکردم که اگر امروز سياوش نشون بده که اين مدت نقش بازي کرده و همه چيز بخاطر مخفي کردم موضوع سهام بوده ... من راه انتقام رو پيش ميگيرم و اعتبارشونو که همه چيزشونه رو نابود ميکنم .... با يک پروژه ي اشتباه و سنگين که با قدرتم به عنوان سهامدار عمده بهشون تحميل ميکنم کارخانه ي بزرگ کيان فرو ميپاشه و قيمت سهام افت شديدي ميکنه .... مطمئنن سياوش و مادرش براي از بين نرفتن همه چيز و جلوگيري از نابودي کامل مالي سهام بي ارزششونو مجبور ميشن بفروشن و اونموقع من بايد سهام رو بخرم و با پروژه هاي بي نظير ديبا کارخونه رو نجات بدم . اينجوري کارخانه بزرگ کيان کامل مال من ميشه و انتقامم کامل ميشه ! با تکون خوردن دست سمانه جلوي صورتم از فکر خارج شدم . نگاهم به سمانه افتاد که با نگراني و تعجب نگاهم ميکرد . - چي شده ؟ سمانه ليوان آبي که نفهميده بودم کي اورده بود رو به دستم داد و گفت : - اينو من بايد بپرسم .... چت شد يهو .... به چي فکر ميکردي که اينجور داري گريه ميکني ؟ با تعجب دستي به صورتم کشيدم . اصلا نفهميده بودم کي اشکهام جاري شدند . - چيزي نيست .... يه لحظه به بدترين احتمال و نقشه ي انتقامي که کشيديم فکر کردم .... با اينکه از اول هدفم انتقام بوده ولي اين موضوع اصلا برام خوش آيند نيست . سمانه خواست حرف بزنه که صداي مهرداد از پشت سرم اومد . - انتقام براي کي خوش آينده که براي تو باشه ؟ .... ويدا هنوز خيلي دير نشده .... اين موضوع خيلي تلخه و اگر درگيرش بشي و خدايي ناکرده کار به اجراي نقشه بکشه اين تلخي تو تمام وجود و زندگيت رسوخ ميکنه . با استرس برگشتم نگاهش کنم که اومد جلو و رو مبل رو به رويي نشست و گفت : - ويدا هنوز براي عقب نشيني دير نشده ..... هنوز وقت داري خودت و زندگيت رو از تلخي اي که شايد انتظارت رو ميکشه نجات بدي ! سرم رو تکون دادم و در حالي که به سختي بغضم رو فرو ميدادم گفتم : - نه مهرداد ... براي همه چيز دير شده .... من نمي تونم تمام زندگيم رو با شک بگذرونم .... نميتونم هر بار که مورد محبت شوهرم قرار ميگيرم اين فکر که شايد داره نقش بازي ميکنه مثل خورده درونم رو نابود کنه ..... نميتونم براي هميشه با ترس از سياوش زندگي کنم ..... من يه زندگي عادي براي خودم و بچه هام ميخوام ! مهرداد کلافه دستي تو موهاش کشيد و گفت : - و فکر ميکني با اين کار يه زندگي عادي براي خودت و بچه هات ميسازي .... فکر ميکني اگر مجبور شدي و انتقام گرفتي سياوش کيان به اين سادگي ها از ميدون زندگيت خارج ميشه ؟ .... ببخش نميخوام خاطرات تلخ رو بهت ياداوري کنم يا تصوير خوبي که اين اواخر از سياوش کيان تو ذهنت ساختي رو خراب بکنم ولي .... ولي ويدا اين سياوش همونه که با عصبانيت بي اندازه اش باعث ترس بيش از حد ديبا و مرگش شد ..... تو فکر ميکني مردي که بخاطر اون موضوع زنشو بدون هيچ فرصت توضيحي به کام مرگ کشوند و روانه ي قبرستون کرد حالا با نابودي همه چيز خودش و خانوادش ساکت از دور خارج ميشه ؟ با اضطرابي زياد از جام بلند شدم و گفتم : - چي داري ميگي مهرداد ؟ ..... چرا داري دوباره آتيش خاکستر شده ي درونم رو شعله ور ميکني ؟ .... به چي ميخواي برسي ؟ .... اصلا چرا داري الان اين حرفا رو به من ميزني ؟ .... چرا الان که فقط چند ساعت تا اجراي نقشه مونده اينها رو ميگي ؟ مهرداد مثل هم بلند شد و رو به روم ايستاد و با جديت گفت : - نميخوام بترسونمت ويدا ... نمي خوام به قول تو دم آخري باعث آشفتگيت بشم ولي تو و بچه هات برام عزيزين .... من کاري که يه برادر تو چنين موقعيتي ميکنه رو دارم ميکنم ..... دارم از آينده ي حقيقي اي که امکان داره نصيبت بشه آگاهت ميکنم .... ويدا از ته قلبم اميدوارم هيچ يک از حرفام به حقيقت نپيونده ولي حتي اگر يک درصد احتمالش هست تو بايد آگاهانه پيش بري .... عزيزم من در همه حال پشتتم ولي ميخوام قدمهاتو سنجيده برداري . ساکت شدم ... آروم شدم .... مهرداد تونسته بود با منطق عاليش مجابم کنه ولي مشکل اينجا بود که من راه ديگه اي نداشتم .... ديگه حتي راه برگشت هم ندارم . سرم رو انداختم پايين و اينبار با لحني آرومتر گفتم : - ممنونم مهرداد ... ممنونم که مثل يک برادر داري سعي ميکني راه درستي به جريان زندگيم بدي .... ولي من بايد پيش برم .... روزي که اين تصميم رو گرفتم فکر همه جاشو کردم .... تنها چيزي که ميتونست باعث ترس من بشه اين بود که سياوش درسا رو بعد هم بچه ي تو راهيم رو ازم بگيره ولي با اقتدار و ثابت قدمي مامان مهري ديگه اين ترس رو ندارم .... سياوش قانونأ تمام حق و حقوق بچه هامو بهم داده ..... حالا من بدون ترس ميتونم پيش برم . مهرداد لبخندي زد و گفت : - من هميشه باهاتم ويدا .... اميدوارم موفق باشيم . - منم اميدوارم . همين موقع صداي فين فين سمانه از کنارم به گوشم خورد ... با تعجب نگاهش کردم که ديدم داره گريه ميکنه . دستامو باز کردم و با احتياط بغلش کردم و گفتم : - تو ديگه چرا گريه ميکني ؟ سمانه که انگار ميخواست حال و هوام رو عوض کنه گفت : - آخه وضعيت من از همه بدتره ..... يه خواهر شوهر کم بود تو هم اضافه شدي .... بميرم براي بچم که دو تا عمه فولادي داره . با شگفتي نگاهش کردم که مهرداد با صداي بلند خنديد و گفت : - بايد بگي خوش به حال بچم با اين عمه هاش ! به مهرداد نگاه کردم و گفتم : - مهرداد واقعا ؟ ! مهرداد ابروهاشو بالا انداخت و گفت : - چي واقعا ؟ .... دو تا عمه ي بچه ي من ؟ - اون که صد در صده .... بابا بودن تو رو ميگم ! مهرداد خنده ي قشنگي کرد و گفت : - ديشب فهميديم .... ولي هنوز آزمايش نداده .... مطمئن نيستيم . با خوشحالي سمانه رو بغل کردم ... حس خيلي خوبي داشتم ... حسم شبيه موقعي بود که به ديبا کمک کردم و با بي بي چک فهميديدم بارداره . فقط خدا ميدونست که چقدر خوشي به دلم سرازير شده . من يه روزي مهرداد رو مرد زندگيم ميديديم ولي الان برام شده برادر و اين موضوع که من عمه ميشم بي نهايت خوشحالم ميکنه . چند دقيقه بعد ... بعد از کلي ذوق و تبريک پروژه ي اشتباهي که سميرا زحمتشو کشيده بود رو همراه تمام مدارک سهام برداشتيم و با مهرداد به سمت کارخانه کيان به راه افتاديم .

از لحظه اي که وارد کارخونه شده بوديم حس ميکردم قلبم داره از دهنم بيرون ميپره . استرس وحشتناکي داشتم ... با اينکه ظاهر خونسرد خودمو حفظ کرده بودم ولي مطمئن بودم با کوچکترين اشاره به دورو بودن سياوش نابود خواهم شد . طبق برنامه نبايد تا شروع جلسه ديده ميشديم و بايد به محض رسيدن تو اتاق سميرا ميرفتيم . من عينک آفتابي بزرگي زده بودم و شالم رو هم جلو کشيده بودم طوري که چيز زيادي از قيافم معلوم نبود مخصوصا که سرم هم انداخته بودم پايين . با هماهنگي هاي سميرا خيلي راحت وارد ساختمان اداري شديم و به اتاقش رفتيم . تازه با بسته شدن در اتاق هر دو تونستيم نفس حبس شده امونو آزاد کنيم . سمانه با ديدن ما با نگراني آشکاري گفت : - سلام .... موردي که پيش نيومد ؟ نشستم رو نزديکترين صندلي و گفتم : - نه خدا رو شکر ... کسي مشکوک نشد ... چه خبر ؟ سمانه دستاشو تو هم گره زد و گفت : - فعلا هيچي ... جلسه ده دقيقه ديگه شروع ميشه ... چند دقيقه پيش هم کتايون کيان و کيارش رفتند اتاق کنفرانس ولي سياوش کيان هنوز تو دفترشه ! بعد مردد نگاهم کرد ... حس کردم چيزي ميخواد بگه ولي معذبه . مهرداد که تا اون لحظه ساکت کنار در ايستاده بود با ديدن حالت سميرا به طرف پنجره رفت و مثلا مشغول تماشاي اطراف شد . نگاهي به سميرا کردم و گفتم : - چي شده سميرا جان .... چيزي هست که من بايد بدونم . سميرا جا خورد ولي بعد از مکثي اروم گفت : - ويدا جون ميخواستم ازت يه خواهشي بکنم .... ميگم ... ميشه من .... يعني من ميتونم ... دست سميرا رو تو دستم گرفتم و گفتم : - سميرا حرفتو بزن .... تو چي ؟ سميرا چشماشو بست و کمي بعد متوجه سرازير شدن قطره اشکي از کنار چشمش شدم . چيزي نگفتم و گذاشتم خودش آروم بشه و بگه چند لحظه بعد در حالي که با نگاهي ناشناخته بهم خيره شده بود گفت : - من نميتونم تو جلسه همراهيتون کنم .... ببخش ويدا جان .... ولي من .... من نميتونم علنأ تو نابود کردن چيزي که کيارش هم ازش سهم داره شرکت کنم .... تا همينجاش هم کيارش هيچوقت منو نميبخشه .... نميخوام ... نميخوام ازم متنفر هم بشه . با بهت نگاهش کردم . سميرا داشت حقيقت تلخي که من داشتم رقم ميزدم رو يادآور ميشد . يه لحظه تو کارم مردد شدم ..... کيارش بيشتر از اون که بايد حمايتم کرده بود و حالا اين کارم اصلا در حقش انصاف نبود ولي چکار بايد ميکردم .... من بايد پدر بچه هامو ميشناختم .... نميتونستم با گذشتن از همه چيز خودم و بچه هام رو به يک عمر پر شک و ترديد و شايد دروغ محکوم کنم . به خودم اومدم و گفتم : - حق با توه عزيزم ..... تو تا همينجا هم خيلي کمک کردي .... اصلا نيازي نيست بيشتر از اين خودتو تو زحمت بندازي .... بخاطر همه چيز ممنونم و مديونتم .... برو عزيزم .... اين جلسه رو ول کن و برو . سميرا سپاسگذار نگاهم کرد که لبخندي به روش زدم . چند لحظه بعد سميرا با چشماني اشکي دفتر رو ترک کرد . تا ساعت ده و ده دقيقه صبر کرديم و بعد با هم از اتاق خارج شديم ... نميدونم دليلش چي بود ولي برخلاف دقايق اوليه آرامشي که نميدونم از کجا مي اومد وجودمو فرا گرفته بود . مهرداد به طرف ميز منشي رفت و گفت : - ببخشيد خانم .... جلسه سهامدار ها شروع شده ؟ ... لطفا مکانشو بهمون بگين . منشي با تعجب به من نگاهي کرد و گفت : - بله شروع شده ... همراه من بيايد . با هم به طرف اتاق کنفرانس رفتيم که منشي رو به مهرداد پرسيد : - ببخشيد به چه عنوان ميخواين وارد جلسه بشين ؟ مهرداد نگاه جديش رو به منشي دوخت و با جديت گفت : - لطفا اعلام کنيد سهامدار جديد کارخانه آمده . منشي وارد اتاق شد و بعد از چند لحظه اومد بيرون و گفت : - بفرماييد تو . مهرداد در رو نگاه داشت و اول من وارد شدم و بعد بلافاصله اونم پشت سرم وارد شد . نفس عميقي کشيدم و نگاهم رو دور سالن گردوندم که نگاهم به نگاه سياوش که با بهت بهم خيره شده بود گره خورد . هيچ عکس العملي نشون ندادم و با مهرداد نزديکتر رفتيم . سياوش زودتر از همه به خودش اومد . نگاه پر از اخمي به مهرداد کرد و رو به من گفت : - ويدا تو اينجا چکار ميکني ؟ .... اين مرد چرا باهاته ؟ قبل از اينکه جوابي بدم مهرداد با جديديت گفت : - خانم ويدا فرخ مالک پنجاه و پنج درصد سهام اين کارخانه امروز اينجا حضور دارن . نگاه هر سه پر از تعجب شد ولي من وحشتي آشکار در چشمان سياوش ديدم . کتايون خانم خيلي سريع به خودش اومد و از جاش بلند شد و با عصبانيت گفت : - چي ؟ .... گفتي سهامدار اين کارخونه ؟ .... اي کي تا حالا اين زن شده يکي از سهامداراي کارخونه ي ما ؟ اينبار من لبخندي خونسرد ولي حرص درار به کتايون خانم زدم و گفتم : - نه تنها فقط سهامدار بلکه سهامدار عمده .... همونطور که آقاي خرمي عرض کرد من مالک پنجاه و پنج درصد سهام اين کارخانه هستم . بعد عمقي به لبخندم دادم و گفتم : - اين کارخونه حالا بيشتر از اينکه مال شما باشه مال منه . کتايون خانم با نفرت نگاهي بهم کرد و گفت : - مگه از روي جنازه من رد بشي که بزرام صاحب اينجا شي . خنده اي کردم و گفتم : - هيچ نيازي به جنازتون ندارم .... همونطور که گفتم من سهامدار عمده اين کارخانه هستم . کتايون خانم فقط با نفرتي بي اندازه نگاهم کرد . به سياوش نگاه کردم که با چشماني به خون نشسته بهم خيره شده بود . تپش قلبم بالا رفته بود تو دلم ناليدم : - نه ! ... سياوش عوض نشو .... همه چيز رو نابود نکن .... داغونم نکن ! ترجيح دادم به جاي سياوش به کيارش که ساکت سرش رو انداخته بود پايين نگاه کنم . حداقل چهره اون هيچ تغييري نکرده بود . دور ميز جاي گرفتيم و مهرداد سه پوشه که حافي کپي مدارک مربوط به سهام بود رو به طرف سياوش گرفت و گفت : - پنجاه درصد سهام دست سهامداراي خرده بود که اين اواخر توسط ويدا خريده شد . قبل از اينکه مهرداد حرف ديگري بزنه پوشه ي اصلي رو به طرف خودم کشيدم و گفتم : - و اما پنج درصد باقي ... به چشمان سياوش خيره شدم و گفتم : - پنج درصد باقي رو که متعلق به ديبا بوده قبل از مرگش به نام من شده ولي به دلايلي من تا همين اواخر هيچ خبر نداشتم !

سياوش با شنيدن حرفم چند لحظه چشماش رو بست و بعد آروم گفت : - ويدا من بهت توضيح ميدم .... من . در حالي که عصبانيتم کم کم داشت آشکار ميشد پريدم بين حرفش و با لحني که صد در صد در درست نبودنش مطمئن بودم گفتم : - من چي ؟ ... ها ؟ ... من چي سياوش ؟ .... چه توضيحي داري ؟ .... چطور موضوع به اين مهمي رو دو سال تموم مخفي کردي ؟ .... چند نفر رو تهديد کردي ؟ .... به چند نفر رشوه دادي ؟ ... چکارا کردي تا بتوني منو برده ي خودت کني و راه نجاتم رو ببندي ؟ ... هان ؟ داشتم خراب ميکردم .... داشتم تمام احساساتم رو نشون ميدادم .... بايد خودم رو کنترل ميکردم ولي ترس از دررو بودن سياوش تمام بدنم رو ميلرزوند . از خشم داشتم ميلرزيدم . کيارش سريع ليوان آبي که جلوش بود رو به طرفم گرفت و بدون توجه به چيزي يه دستشو گذاشت پشت سرم و ليوان رو به لبهام گذاشت و مجبورم کرد ازش بخورم . واقعا ازش ممنون بودم ... حس ميکردم از درون دارم آتش ميگيرم .... من هنوز اول کار هستم و اينجور شدم ... واي به حال اينکه کار بيخ پيدا کنه . نفسي کشيدم به آرومي دست کيارش رو پس زدم اصلا دلم نميخواست کوچکترين رفتار نادرستي در قبالش انجام بدم . رو به سياوش قرمز شده نگاهم ميکرد گفتم : - دِ بگو چرا ؟ .... چرا راه نجاتي که ديبا برام ساخته بود رو اينجور مخفي کردي ؟ .... ميخواستي دربست برده ات باشم ؟ ... ميخواستي دستم رو از همه جا کوتاه کني ؟ .... نه ؟ ..... خوسته ات اين بود .... دِ حرف بزن لعنتي .... بگو چرا ؟ ديگه داشتم داد ميزدم ... چهره ي خشمگين و قرمز سياوش بهم نويد سياهي و نابودي زندگيم و از دست رفتن تمام آرامشم و حسي نو پا که محبت هاي اخيرش در دلم زنده شده بود رو ميداد و اين بيشتر از هر چيزي نابودم ميکرد . مهرداد که ديد وضع من خيلي بد شده شونه هام رو گرفت و به طرف خودش برم گردوند و گفت : - ويدا آروم باش .... حالت بد ميشه عزيزم .... تو يک لحظه سياوش از جاش بلند شد و نفهميدم کي خودش رو به مهرداد رسوند و يقه اش رو گرفت و از روي صندلي کشيدش . وحشت زده نگاهشون ميکردم ... سياوش مهرداد رو محکم به ديوار کوباند و قبل از اينکه مهرداد به خودش بياد مشت محکم سياوش تو صورتش نشست و پرت شد رو زمين .... سياوش باز هم فرصت هيچ عکس العملي به مهرداد نداد و به طرفش حمله کرد و دو باره يقه اش رو گرفت و داد زد : - دستت رو ديگه به زن من نميزني .... اون عزيز تو نيست .... اون دو ساله که عزيز تو نيست .... تو گوش کر شده ات فرو کن .... ويدا زنه منه ! برگشت طرفم ... يه لحظه ازش بدجور ترسيدم .... اين روي سياوش رو قبلا ديده بودم .... صورتش بيش از حد قرمز شده بود .... به وضوح رگ به شدت متورم شده ي گردنش و نبض کنار شقيقه اش رو ميديدم .... حس ميکردم آتش از چشم هايي که تا همين ديشب بهم با احساس نگاه ميکردند شعله ميکشه . با اولين قدم سياوش به طرفم با ترس خودم رو پشت کيارش مخفي کردم ..... کيارش هم که انگار احساس خطر کرده بود دستش رو با فاصله دورم گرفت و اينجور بيشتر مخفيم کرد .... سياوش اما با عصبانيت بهمون نزديک شد و گفت : - از من ميترسي ؟ ... آره .... از مني که شوهرتم و پدر بچه هات ميترسي ولي اجازه ميدي اين بي ناموس بهت دست بزنه و بهت بگه عزيزم ..... با اينکه هزار بار بخاطر گذشته گفتم غلط کردم ولي بازم مثل پتک ميکوبيش تو سرم . من که با ديدن حمايت هميشگي کيارش دوباره شير شده بودم با عصبانيت گفتم : - خفه شو و دهنتو ببند .....بدون چطور درباره ديگرون حرف ميزني .... البته از تو اين تهمت ها بعيد نيست .... خوب يادمه که دفعه پيش هم با همدستي همين مادر دو به همزنت بهم تهمت ميزدي که ميخوام برادرت رو تور کنم و براش عشوه ميام . کيارش با چشمايي گشاد شده برگشت و نگاهم کرد . لبخندي تلخ بهش زدم و گفتم : - آره کيارش ..... مادرتون بر اين عقيده است که من ميخوام تورت کنم .... براي همين انقدر برات عشوه اومدم که تو ازم حمايت ميکني .... حمايت بي چشم داشت تو و نجات جون بچه ام کسي که از خون خودته رو اينجور تعبير کردند . دوباره خشم درونم شعله کشيد سياوش تو اون لحظه اون روش رو نشونم داده بود و من داشتم ميشکستم و همين باعث به وجود اومدن خشمي عظيم در درونم شده بود . با عصبانيتي بي اندازه بهش نگاه کردم و گفتم : - خوب خود واقعيت رو نشون دادي ... اون همه غلط کردم و مثلا جبران فقط براي خر کردن منه احمق بود .... ميخواستي موضوع سهام رو مخفي نگاه داري ... ترسيدي اگر از پيشت برم احتمالش خيلي زياده که تو انحصار واراثت متوجه همه چيز بشم .... ولي همه ي نقشه هات نقشه بر آب شد آقا سياوش .... من همه چيز رو ميدونم .... راستش اميدوار بودم تو دررو نباشي ولي بدجور هستي .


سياوش مات و مبهوت نگاهم ميکرد .... انگار هنوز باورش نميشد و من وسط اين ماجرا رسيدم . نگاهي به کيارش انداختم ، غمي که تو صورتش بود آزارم ميداد ... براي مرد خوبي مثل اون حتما شنيدن چنين تهمتي خيلي سخته ولي بايد بدونه شايد اينجور بتونه من و انقامم رو درک کنه . نگاهم به مهرداد افتاد که با صورتي خوني بهم زل زده بود . شرمنده اش بودم . از کيفم دستمالي برداشتم و به طرفش رفتم و روي زخم لبش گذاشتم . - شرمنده اتم مهرداد .... ببخشيد . مهرداد دستمال رو از دستم گرفت و سرش رو به معني نه تکون داد نگاهم به سياوش افتاد داشت دندونهاش رو هم ميساييد و رگ گردنش بازم متورم بود . پوزخندي زدم ... اگر يکم ديگه احمق بودم باورم ميشد سياوش برام غيرتي شده . کتايون خانم که ديد سياوش دوباره داره جوش مياره به طرفش رفت و با لحن مثلا مادرانش گفت : - سياوش مامان خودتو ناراحت نکن .... اين عفريته ارزش اينو که اعصابتو ... ولي با داد سياوش خفه شد . - بسه ! .... بس کن ديگه ! در مقابل چشمهاي متعجب من بازوي مادرش رو گرفت و با اشاره به من داد زد . - ببين ... خوب ببين چه بلايي به سرم اوردي ..... ببين چه آشي براي من پختي .... حالا خيالت راحت شد ؟ .... زنم به جاي بغل من ببين کنار دست کيه ؟ کتايون خانم بازوشو کشيد و گفت : - چته رم ميکني ؟ .... اين زني که ميگي هزار بار بهت گفتم چکارست ولي گوش ندادي .... حالا نتيجه اش رو ببين ... ببين بچه ي بي زبونت رو تو وجود چه بدکاره اي کاشتي . چهره ي سياوش قرمز تر از هميشه شد .... فريادي زد و با دست تمام ميز رو به هم ريخت ... انگار ديوونه شده بود ... هر چي که رو ميز بود رو به طف ديوار پرت ميکرد . مهرداد که ديد کيارش هنوز تو شوکه و کاري نميکنه به طرف سياوش رفت و گرفتش . سياوش خواست مهرداد رو از خودش جدا کنه که اينبار مهرداد يقه اش رو گرفت و چسبوندش به ديوار و گفت : - بس کن .... اينا همش تقصير توه ..... ميدوني چرا زنت به جاي بغل تو کنار دست منه الان ؟ .... سياوش مات نگاهش کرد که مهرداد غريد : - چون تو مجبورش کردي ... تو نابودن کردي .... تو کاري کردي که به جاي تو که مثلا بايد تکيه گاهش ميبودي به من پناه بياره .... آره ويدا عزيز منه .... برام بالاترين ارزش رو داره ولي ما هر دو ميدونيم حرمت چيه .... با اينکه اصلا لايق توضيح نيستي ولي ميگم .... ويدا الان برام خواهره .... پس بدون مثل يه برادر پشتشم . با يه فشار از سياوش فاصله گرفت و به طرف ميز رفت . مدارک و کيف خودش و من رو برداشت و به طرفم اومد بازوم رو گرفت و به طرف در کشيد و گفت : - يه تارخ ديگه براي جلسه بعدي فيکس کنين .... ما تصميمات جديدي داريم .. پي اگر ميخواين در جريان باشين هر چه زودتر جلسه ي بعدي رو ترتيب بدين . ديگه حال خودم رو نميفهميدم فقط مهرداد داشت منو دنبال خودش ميکشيد ... تمام زندگيم تو چند دقيقه نابود شده بود و من اين وسط شکسته بودم ... خرد شده بود .... دلم ميخواست به چيزي چنگ بزنم تا تو غوغاي درونم غرق نشم .... تنها چيزي که بود عصبانيت ها و حالت هاي سياوش بود که ريسماني محکم نبود پس من موندم و خورده هاي دلم . يک هفته تمام اصلا حال خودمو نميفهميدم ... مدام تو اتاق نشسته بودم و تو افکار خودم غرق بودم ... هيچ خبري از سياوش و کارها نداشتم .... انقدر از وضعيت پيش آمده هراس داشتم که يه وقتايي ميرفتم تو رويا ... روياهايي که فقط مال خودم بود ... رويايي که توش سياوش عوض نشده .... همون سياوش اين چند وقت اخيره .... با هم برگشتيم خونه خودمون و من هر لحظه دارم از محبتش سيراب ميشم .... ولي با کوچکترين صدا به واقعيت برميگردم و حقيقت تلخ مثل پتک تو سرم فرود مياد .... با اينکه قبلا فکر ميکردم اگر سياوش دررو از آب در بياد ديگه هيچ احساسي نخواهم داشت ولي در کمال تعجب دارم .... من هنوز احساس دارم ... احساسي که باعث ميشه دلم هواي محبتها و توجهاشو بکنه .... احساسي که باعث ميشه دلتنگ آغوش پر محبتش بشم ... گرچه توجه ها و محبتهاش دروغ بودند ولي انگار دلم اين چيزها حاليش نبود ..... و در آخر احساسي که باعث ميشه ته دلم حس کنم با اينکه همه چيز نابود شده ولي ... ولي دوستش دارم .... آره .... من اون مرد دورويي که زنگيمو نابود کرده رو دوست دارم . با صداي تقه اي که به در خورد اشکهام رو پاک کردم و اجازه ورود دادم . چند لحظه بعد در به آرامي باز شد و مهرداد اومد تو . - ويدا برات مناسبه صحبت کنيم ؟ تکوني خوردم و صاف روي تخت نشستم و گفتم : - آره ... بيا ... مشکلي نيست . مهرداد در حالي که نگراني از چهره اش بيداد ميکرد اون سر تخت نشست و گفت : - ويدا داري با خودت چکار ميکني ؟ .... هيچ متوجه هستي تو اين هفته از زندگي بريدي ؟ .... تو اينجور ميخواستي محکم تا ته خط پيش بري ؟ بغض تو گلوم رو به سختي فرو دادم و گفتم : - به خاطر وضعيتمه که انقدر حساس شدم .... ببخشيد خيلي اذيتتون کردم . مهرداد چپ چپ نگاهم کرد و گفتم : - ديگه اين حرفو نزن ... من فقط نگران خودتم .... ويدا تو يه چيزيت هست که نميخواي بگي .... اگر هنوز هم مثل قديمها ولي به عنوان يه برادر محرم رازت هستم بهم بگو .... بگو دردت چيه ؟ ... چي داره نابودت ميکنه ؟ خودم رو بايد جمع ميکردم .... قرار نيست مهرداد شريک تمام دردهام باشه .... من جزيي از گذشته اش هستم که با پارتي بازي و به خاطر شرايط خاص تو حالش حضور دارم .... اون يه زندگي جدا داره و تا همينجاش هم زيادي اونو درگير مسائل و مشکلات خودم کردم .... بيشتر از نبايد اونو درگير زندگي داغون خودم کنم . لبخندي مصنوعي زدم و گفتم : - چيزي نيست .... گفتم که به خاطر بارداريم خيلي حساس شدم و هنوز شوک اونروز رو هضم نکردم .... خب چي ميخواستي بگي ؟ مهرداد خيره نگاهم کرد ولي چيزي نگفت و در نهايت با نفسي عميق رفت سر اصل موضوع . - ويدا کيانها تاريخ جلسه بعدي رو اعلام کردند .... پس فرداست . سرم رو تکون دادم و گفتم : - خوبه .... حالا که بايد تا ته نقشه رو برم پس بهتره هر چه زودتر دست به کار بشم . مهرداد کمي مکث کرد و گفت : - ويدا ميخواي من به نماينگي از تو يا وکيلت به اين جلسه بريم ؟ .... تو نيا ! با تعجب نگاهش کردم و گفتم : - چرا ؟ ... چرا من نيام ؟ .... اين موضوع کاملا کار خودمه . مهداد کلافه دستي تو موهاش کشيد و گفت : - ويدا نميخوام تو کارهات دخالت کنم ولي اصلا دلم نميخواد دوباره با حالي مشابه حال اونروزت از کارخونه بکشمت بيرون .... اين همه شوک اصلا برات خوب نيست .... تو انگار وضعيتتو فراموش کردي .... اين همه استرس براي خودت و بچه خوب نيست ! لبخندي به حالت نگرانش زدم و گفتم : - نگران نباش .... ممنون بخاطر توجهات ولي بايد خودم باشم ... اين راهيه که خودم شروعش کردم .... بايد تا آخر راه برم .... مواظب خودم خواهم بود ... ممنونم . از جاش بلند شد و در حالي که به سمت در ميرفت گفت : - هر جور خودت ميدوني .... جلسه پس فردا ساعت چهار بعد از ظهره . بعد از رفتن مهرداد دوباره به فکر فرو رفتم ... جلسه ي بعدي معلوم شده و اين يعني من بايد خودم رو جمع و جور کنم و کارم رو .... انتقامم رو به پايان برسونم ..... انتقام .... چقدر اميدوارم بودم که کار به اينجا نکشه و انقامم به فراموشي سپرده بشه ... ولي چي شد ؟ ..... همه چيز به يکباره نابود شد ..... دلم بيش از پيش گرفت .... بايد با يکي حرف ميزدم ولي کسي رو نداشتم . با يک تصميم ناگهاني بلند شدم و شروع کردم آماده شدن . چند دقيقه بعد آماده کيف به دست رفتم پايين . مهرداد و سمانه با درسا تو نشيمن نشسته بودند و کارتون ميديدند . يه لحظه از خودم متنفر شدم ... من تو اين يک هفته انقدر درگير زندگي تباه شده ام بودم کحتي درسا کوچولوم رو هم فراموش کرده بودم .... چطور تونستم گنج ارزشمندم رو اينجور به فراموشي بسپارم ؟ .... از ته از سمانه ممنون بودم که تو اين يک هفته جاي من به درسا رسيده .

سمانه اولين نفر متوجه من شد و با تعجب گفت : - کجا داري ميري ويدا جان .... حالت خوبه ؟ لبخندي زدم و در حالي که به طرف درسا ميرفتم گفتم : - خوبم سمانه جان ... دارم ميرم سر خاک ديبا .... ميخوام ازش بخوام کمکم کنه . سمانه چيزي نگفت . خم شدم و درسا رو بوسيدم ولي اون به شدت تو بحر کارتون بود و متوجه اطرافش نبود . دستي به سرش کشيدم و با گفتن خدانگهدار به طرف در رفتم که مهرداد گفت : - صبر کن خودم ميبرمت . برگشتم طرفش و گفتم : - ممنونم ولي ميخوام تنها برم ... ببخشيد . سريع از خونه خارج شدم و فرصت هيچ مخلافتي ندادم . به طرف خيابان اصلي رفتم .... رانندگي با اين وضعيت فکر چندان خوبي نبود پس با يه تاکسي دربست خودم رو به بهشت زهرا رسوندم . با قدمهايي آروم به سنگ قبر سياه رنگ ديبا نزديک شدم . دلم به شدت براش تنگ بود و هنوز هم انگار نميتونستم باور کنم که اين قبر مال ديباي منه . گل هايي که تو راه گرفته بودم رو کمي تو دستم فشردم و نزديکتر رفتم و کنار قبر به آرومي دو زانو نشستم . دستي روي نوشته ي ديبا فرخ کشيدم . اشکهام مثل هميشه خيلي سريع شروع به باريدن کردند . - سلام ديبا جونم .... سلام خواهرم .... خوبي ؟ .... دلم برات تنگ شده خواهرم .... جات خوبه ؟ .... ببخش که انقدر دير دارم اين سوال رو ازت ميپرسم .... بالاخره اومدم پيشت .... منو به خاطر اين مدت تنهاييت ببخش . دستم از سردي قبر سرد شده بود . شيشه ي آب رو از تو نايلون تو دستم خارج کردم و مشغول شستن قبر شدم . - ديبا اين سنگ خيلي سرده .... اذيت نميشي ؟ .... تو که تحمل يه سوز سرد رو هم نداشتي ..... خواهرم چي شد که به اين سرما رسيديم ؟ ..... ديبا همه رو ديدي .... ديدي چي شد ؟ .... ديدي زندگيم چجور به ويرونه تبديل شد .... ديبا ببخش که خام شدم ... منو ببخش که خواستم با چيزايي که متعلق به تو بوده زندگي بسازم .... اشتباه کردم خواهرم .... چوبشو هم بدجور دارم ميخورم . شيشه ي خالي رو گذاشتم کنار قبر و مشغول پر پر کردن گل هاي ميخک سفيد رنگ شدم . - ديبا کمکم کن .... خواهش ميکنم کمکم کن .... از خدا بخواه بهم قدرت بده .... بهم قدرت بده که تا آخر برم .... ديبا سياوش دررو از آب در اومد ..... اين همه بازيم داد تا حقيقتي که دونستنش حقم بوده رو مخفي کنه .... ديبا کمکم کن تاوان همه چيز رو ازش بگيرم .... ديبا برام دعا کن تا قدرت نابود کردن اون آدم رزل رو داشته باشم . - چرا نميخواي يه فرصت توضيح بهم بدي ؟ با شنيدن صداي سياوش وحشت زده سرم رو بلند کردم . کنارم زانو زده بود و در حالي که نگاهش به قبر ديبا بود گفت : - خيلي جالبه ! .... هر دو اومديم از ديبا بخوايم کمکمون کنه ولي چقدر تفاوت بين خواسته هامون هست . خشک شده فقط زل زده بودم بهش ... تپش هاي قلبم انگار متوقف شده بودند . سياوش انگشتش رو چند بار به سنگ قبر زد و فاتحه خوند و بعد از مکثي چند لحظه اي برگشت طرفم و به چشمهام خيره شد . نگاهش جور خاصي بود .... انگار حرفهاي ناگفته ي زيادي داشت که ميخواست با نگاهش بهم بزنه ولي من شوکه تر از اون بودم که بتونم حرف نگاهش رو بخونم ... تنها چيزي که ميفهميدم چشمهاي قرمز سياوش بود ....
قسمت دوازدهم
نگاهش جور خاصي بود .... انگار حرفهاي ناگفته ي زيادي داشت که ميخواست با نگاهش بهم بزنه ولي من شوکه تر از اون بودم که بتونم حرف نگاهش رو بخونم ... تنها چيزي که ميفهميدم چشمهاي قرمز سياوش بود .... سفيدي چشمهاش پر از رگه هاي قرمز رنگ بود و پلکهاش هم متورم بودند . چند لحظه اي خيره نگاهم کرد و گفت : - چرا داري اشتباه منو تکرار ميکني ؟ ..... چرا بهم فرصت توضيح نميدي ؟ ... تو که ديدي بخاطر اون اشتباه چه بلايي سر زندگيم اومد .... تو چرا ؟ چشمهامو بستم و نفس عميقي کشيدم . سعي کردم خودم رو جمع کنم و براي يکبار هم که شده با منطق نداشته ام پيش برم و مثل هميشه احساسي برخورد نکنم .


چشمهامو باز کردم و مستقيم تو چشمهاش نگاه کردم ...... لبهاي خشک شده ام رو با زبان تر کردم و گفتم : - چرا چي ؟ .... مگه توضيحي هم هست ؟ .... همه چيز واضح تر اونه که بخواي ماستمالي کني .... هيچ ابهامي وجود نداره . سياوش تکاني به فکش داد و گفت : - دو سال و نيم پيش هم همه چيز واضح به نظر ميرسيد ..... ولي ديدي که چي شد .... من .. با عصبانيت بين حرفش پريدم و گفتم : - وضعيت الان رو با اونموقع مقايسه نکن ... چون هيچ ربطي به هم ندارن . سياوش با خونسردي نگاهم کرد و گفت : - چرا ربط نداره ؟ .... اون زمان من اشتباه الان تو رو کردم و فرصت توضيح ندادم و نتيجه اش هم شد نابودي زندگيم .... الان هم تو داري همونکار رو ميکني و اگر ادامه بدي بازم نتيجه همون ميشه . خواستم از جام بلند بشم که سياوش دستم رو سريع گرفت و مانعم شد . - صبر کن ويدا .... تو رو به همين قبر و روح ديبا قسمت ميدم صبر کن .... بهم فرصت حرف زدن بده . دستم رو با شدت از دستش بيرون کشيدم و گفتم : - قسم نده .... بخاطر دروغهات روح خواهر منو قسم نده . دستاشو کمي بالا اورد و گفتم : - باشه ... قسم نميدم ولي خواهش ميکنم صبر کن ..... بزرا حرفامو بزنم اگر بازم بر اين عقيده بودي که دروغه بعد نابودم کن .... اصلا خودم خودمو نابود ميکنم . با اخمي غليظ بهش نگاه کردم . نميخواستم بهش گوش بدم .... نميخواستم بزارم احساسم دوباره برام تصميم بگيره ولي انقدر خواهش تو نگاهش بود که تسليم شدم .... حسي که درونم بود باعث شد تسليم خواسته اش بشم .... هر چقدر بد دل ديوونه ي من مرد مقابلم رو دوست داره .... پس صبر کردم تا حرفهاش رو بشم و ته دلم اميدي سو سو ميکرد که شايد همه چيز هنوز از دست نرفته . سياوش که ديد کوتاه اومدم از جاش بلند شد و دستش رو به طرفم گرفت : - اينجا نميشه صحبت کنيم .... ميدونم باهام جايي نمياي ولي بيا بريم تو ماشين .... زمين سرده ... سرما ميخوري . قبل از اينکه عقلم بهم دستور بده که بدون کمکش بلند بشم ... دستم رو تو دستش گذاشتم و سياوش به آرومي منو از روي زمين بلند کرد و به طرف ماشين راه افتاد . دست سردم هنوز تو دست گرم سياوش بود .... عقلم بهم حکم ميکرد که دستم رو از دستش بيرون بکشم ولي چيزي درونم بهم نهيب زد : - " مگه دلتنگ اين گرما نبودي ؟ .... مگه دلت هواي در کنارش بودن رو نکرده بود ؟ .... هر چند موقت ولي از گرما لذت ببر ! " مثل هميشه عقل رو پس زدم و تابع نداي درونم شدم . دم ماشين سياوش در رو باز کرد و قبل از اينکه فرصت عکس العمل داشته باشم دستاشو دورم حلقه کرد و منو سوار ماشين کرد . حرفي نزدم .... ماشين شاسي بلند بود و سياوش بهترين کار رو کرده بود چون براي من قطعا سوار اين ماشين شدن آسون نخواهد بود . سياوش هم سوار شد و بعد از استارت بخاري رو روشن کرد . چند دقيقه اي گذشته بود و هر دو ساکت بوديم . در نهايت سياوش سکوت رو شکست . - اون سهام لعنتي رو اولين سالگرد ازدواجمون به عنوان هديه به نام ديبا کردم .... صبح روزي که ظهرش اون ماجراي شوم پيش اومد به طور اتفاقي از طريق مادرم متوجه شدم که ديبا سهامشو به تو منتقل کرده .... تعجب کرده بودم . پوزخندي زد و ادامه داد : - مادرم هم که هي هيزم آتيش رو زياد ميکرد که پيگير شم ببينم ديبا چرا اينکارو کرده ... ظهر بي اطلاع رفتم خونه ... هنوز فرصت صحبت پيدا نکرده بودم که زنگ رو زدن و اون پاکت نفرين شده رو به دستم دادن . چشماش رو بست و چند لحظه مکث کرد و بعد با صدايي که به وضوح لرزش داشت گفت : - بعد از مرگ ديبا همه چيز رو فراموش کرده بودم .... تا اينکه چند روز قبل از عقدمون وکيل کارخونه گفت که بايد تکليف سهام رو مشخص کنم .... تو اون وضعيت اگر ميفهميدي که مالک اون سهامي برام اصلا جالب نميشد .... علاوه بر اون مادرم بود که معتقد بود نبايد بزاريم پات به کارخانه باز بشه .... سرت رو درد نيارم .... با رشوه و تهديد وکيل رو ساکت کرديم و موضوع سهام رو مخفي کرديم .


دوباره چند لحظه ساکت شد . برگشت طرفم و مستقيم به چشمهام نگاه کرد . اشک حلقه زده تو چشماش برام خيلي سنگين بود ولي با سرسختي تمام نخواستم هيچ واکنشي نشون بدم . نگاهش هزار حرف داشت ولي من مصرانه از خوندنشون فراري بودم . پلکي زد و با صدايي که از بغض دو رگه شده بود گفت : - وقتي همه چيز معلوم شد و عذاب وجدان به جونم افتاد خواستم همه چيز رو بهت بگم .... ولي ترسيدم .... ويدا ترسيدم که با فهميدن موضوع نفرتت رو شعله ور تر کنم .... از همون اتهاماتي که اونروز تو جلسه بهم زدي ترسيدم .... نمي خواستم حالا که يه فرصت براي يه زندگي آروم داشتم با گفتن اين موضوع همه چيز رو خراب کنم . تو چشمهاش خيره شدم و گفتم : - که چي ؟ .... آخرش چي ؟ .... تا کي ميخواستي ازم مخفي کني ؟ .... اگر من موضوع رو نميفهميدم که معلوم نيست تا کي حقمو ازم ميگرفتي . سياوش کلافه دستهاشو چند بار رو صورتش کشيد و گفت : - ميخواستم وقتي همه چيز درست شد بهت بگم ... ميخواستم زماني بهت بگم که منو بخشيده باشي .... ميخواستم زماني اين موضوع رو علني کنم که ديگه ترس از دست دادنت رو نداشته باشم . پوزخندي زدم و گفتم : - از دست دادن من ؟ ... سياوش من از اول هم براي تو توي زندگيت اضافه بودم . سياوش نگاهي که تا به اون روز ازش نديده بودم بهم کرد و با لحني که درونم غوغا به پا ميکرد گفت : - ويدا تو اضافه نيستي .... حتي اون موقع که ازارت ميدادم هم اضافه نبودي .... وجود تو از اول هم تو زندگيم برام دلگرمي بود ... گرچه اذيتت ميکردم ولي هميشه ميترسيدم نکنه يه روز بري .... نکنه پا بزاري رو دلت و تنهام بزاري . سرم رو انداختم پايين و اجازه دادم بغضم بشکنه و با صدايي لرزون گفتم : - براي همين اونجوري پايبندم کردي ؟ .... براي همين خوردم کردي و راه فرارم ... سهامم رو ازم مخفي کردي تا مجبور بشم بمونم . سياوش نگاهي پر درد بهم کرد و گفت : - آره من اون شب شکستمت ولي خودم هم شکستم .... هيچ وقت فکرشو نميکردم يه روزي تا اون حد پست بشم که اونجور نگهت دارم ولي شدم ... مجبور بودم . - مجبور نبودي .... اگر مثل آدم رفتار ميکردي .. دير يا زود من دلم رو باهات صاف ميکردم .... ولي ميدوني چيه ... من ديگه نميکشم .... ديگه نميتونم و نميخوام .... من بيشتر از حد ظرفيتم عذاب کشيدم ..... باهات صادقانه حرف ميزنم .... من تا قبل جلسه اميدوار بودم تو يه دروي عوضي نباشي ولي هستي .... تو خود واقعيت رو اونروز تو جلسه با اون همه خشم و نفرتت نشون دادي . سياوش دستش رو به فرمون کوباند و باعث شد تو جام بپرم . يه لحظه با نگراني نگاهم کرد و وقتي ديد حالم خوبه از پشت دندونهاي قفل شده اش گفت : - عصبانيت اونروز من بخاطر موضوع سهام و تهمت ها و حرفهاي تو نبود .... به خاطر وجود اون مرتيکه ي عوضي مهرداد خرمي همراهت بود . - درست حرف بزن وگرنه پياده ميشم . اينبار سياوش مشتش رو که ميرفت بکوبه روي فرمون رو به موقع کنترل کن و گفت : - طرفداريشو نکن ويدا ... اون مرتيکه عاشق تو بود .... يادم نرفته چطور وقتي زن من شدي اومده بود و ميخواست ببردت .... اون چشمش دنبال توه . - بس کن سياوش .... مهرداد الان زن داره .... تا چند وقت ديگه داره پدر ميشه .... اون خانواده خودشو تشکيل داده و زندگي جديدي داره . سياوش چنان صورتش باز شد که نتونستم خودم رو کنترل کنم و لبخند زدم و همين باعث شد فکر کنه تونسته قانعم کنه . - ويدا نميدوني چقدر خوشحالم .... ويدا تو بايد باورم کني . دوباره سخت شدم ... تو يک ثانيه دوباره افکار منفي به سمتم هجوم اوردن . اخمهامو تو هم کشيدم و گفتم : - حرفهات قشنگ بودن ولي من اون موجود دراز گوشي که تصور ميکني نيستم .... من ديگه هيچ جايي براي حماقت و گول خوردن بيشتر ندارم .... سياوش با تعجب نگاهم کرد . ديگه نمي خواستم بمونم ... حس ميکردم اگه يکم ديگه بمونم بازم عقلم رو ضايع ميکنم و از احساسم که طرفدار سياوش بود پيروي ميکنم . در رو باز کردم و سعي کردم آروم از ماشين بيام پايين . سياوش هيچ مخلفتي نکرد ... انگار ديگه حرفي براي گفتن نداشت . در رو بستم و به آرومي از ماشين دور شدم ولي انگار يه چيزي تو ماشين جا موند ... يه چيزي از وجودم رو جا گذاشتم ... دلم ميخواست برميگشتم و سوار ماشين ميشدم و به آغوش سياوش پناه ميبردم و ميگفتم باورش کردم ولي حقيقت اين بود که هنوز هم شک داشت مثل خوره روح و روانم رو نابود ميکرد . بايد فکر ميکردم ... بايد راه درست رو پيدا ميکردم ... احتياج به تنهايي و فکر کردن داشتم تا شايد بتونم خودم رو قانع کنم که سياوش همون مرد مهربونيه که دوستش دارم . اصلا نفهميدم کي از بهشت زهرا خارج شدم و دربست گرفتم و برگشتم خونه ي مهرداد .

به محض برگشت به خونه به اتاق يک هفته ايم پناه بردم . مهرداد و سميرا هم با ديدن وضعم تنهام گذاشتن . تمام شب رو حتي يک لحظه هم نتونستم بخوابم مدام تصوير سياوش جلوي چشمم بود و حرفهاش مدام تو ذهنم تکرار ميشدند . - " ويدا ترسيدم که با فهميدن موضوع نفرتت رو شعله ور تر کنم " - " ميخواستم زماني اين موضوع رو علني کنم که ديگه ترس از دست دادنت رو نداشته باشم . " - " ويدا تو اضافه نيستي " - " وجود تو از اول هم تو زندگيم برام دلگرمي بود " - " هميشه ميترسيدم نکنه يه روز بري " - " ويدا تو اضافه نيستي " - " عصبانيت اونروز من بخاطر موضوع سهام و تهمت ها و حرفهاي تو نبود .... به خاطر وجود اون مرتيکه ي عوضي مهرداد خرمي همراهت بود . " حرفهاش هر لحظه بيشتر و بيشتر تو ذهنم تکرار ميشدند . اصلا نميتونستم معني حرفهاش رو درک کنم يا شايد هم ميترسيدم ... گيج شده بودم ... از يک طرف شک داشت نابودم ميکرد و از طرف ديگه دلم ميخواست حرفهاش رو باور کنم و همين الان برم پيشش .... ذهنم قفل کرده بود . اصلا نفهميدم کي صبح شد . سمانه که به اتاقم اومده بود تا بيدارم کنه با ديدن من که روي تخت نشسته بودم با تعجب گفت : - ويدا چرا اينجور شدي ؟ .... از کي بيداري ؟ دستي به صورتم کشيدم و گفتم : - چيزي نيست ... يکم به هم ريخته ام ... خوب ميشه . از جام پاشدم و بي حرف به طرف حمام رفتم . مدام تو فکر بودم و انگار زياد هم متوجه محيط اطرافم نبودم . سر بد رو راهي اي گير کرده بودم . فقط چند ساعت تا شروع جلسه و استارت رسمي نابودي کيانها باقي مونده بود ولي من نميتونستم تصميم درست بگيرم . تو يکجور خلع فرو رفته بودم . دقيقه ها و ساعت ها به سرعت ميگذشتند و من آرزو ميکردم کاش زمان متوقف شه ... کاش فرصت بيشتري بهم داده بشه . نميدونم چرا نميتونستم کاري بکنم . ترس بدي داشتم ... ترس از اشتباه دوباره و يک شکست دوباره باعث ميشد نتونم اعتماد کنم . انقدر تو همون حالت موندم که زمان رفتن فرا رسيد . اينبار برخلاف دفعه ي پيش هيچ حسي نداشتم ... انقدر درگيري ذهنيم زياد بود که عين رباط فقط آماده شدم و همراه مهرداد راه افتادم . مهرداد مدام صحبت ميکرد ولي من غرق در افکارم بودم .... بين خاطراتم حرکت ميکردم و سعي ميکردم نظمي به افکارم بدم ولي نميشد ... همه چيز به هم ريخته بود . اصلا نفهميدم کي به کارخانه رسيديم و کي جلسه شروع شد . اينبار من کامل سکوت کرده بودم . سياوش مستقيم بهم زل زده بود ولي من نگاهش نميکردم ... زير سنگيني نگاهش ذوب ميشدم ولي باز هم نميتونستم کاري بکنم . مهرداد با تسلط کامل پروژه اي که آماده کرده بوديم رو شرح داد . سياوش و کيارش با تعجب نگاهمون ميکردند . مهرداد پوشه ي حاوي اطلاعات رو به طرفشون گرفت و گفت : - ويدا به عنوان سهامدار عمده ميخواد که هر چه سريعتر اين پروژه به اجرا در بياد . سياوش نگاهي به پرونده کرد و گفت : - اين پروژه رو کي طراحي کرده ؟ .... شما اصلا از اين کار سر در ميارين که ميخواين چنين چيزي به اين کارخونه تحميل کنين . مهرداد به پشتي صندليش تکيه داد و با اعتماد به نفس گفت : - شما که حرفه اي هستي چرا اين حرف رو ميزني ؟ .... اين پروژه از کيفيت بالايي برخورداره ؟ سياوش نفس عميقي براي کنترل کردن خودش کشيد و گفت : - بله کفيتش بالاست ولي براي اجراش نياز به نيروي کار خبره داريم و به اين زوديا نميشه اجراش کرد . مهرداد نگاهي به من کرد و رو به سياوش گفت : - اين پروژه نيروي خبره ي آنچناني نياز نداره .... شما اگر نيروي کاريتونو طبق استاندارد ها انتخاب کردين پس هيچ مشکلي براي اجراي اين پروژه نبايد باشه . اينبار قبل از سياوش کيارش با خونسردي تمام گفت : - نيروي کار اينجا طبق استاندارد انتخاب شدن ولي براي اين پروژه تبحر زيادي نيازه . مهرداد بدون توجه به حرفهاي سياوش و کيارش گفت : - اينش ديگه به ما مربوط نيست .... ويدا به عنوان سهامدار عمده خواستار اجراي اين پروژه است اونم هر چه سريعتر . صورت سياوش پر از خشم شد و گفت : - ولي اينجور شکست حتميه و ضرر خيلي بدي ميبينيم . - پس تمام تلاشتونو بکنين که اينجور نشه . صورت سياوش ديگه داشت به قرمزي ميزد . برام جاي تعجب داشت که چرا کتايون خانم ساکت نشسته و حرفي نميزنه ... ازش اين همه سکوت اون هم با وجود چنين مسئله اي که صد در صد نابودي همه چيز رو در پي داره بعيده .
تو يک لحظه سياوش از جاش بلند شد و به طرفم اومد و قبل از اينکه بفهمم چي شده دستم رو کشيد و منو دنبال خودش از اتاق کنفرانس بيرون برد .
با بهت داشتم دنبال سياوش کشيده ميشدم . مهرداد ويدا ويدا گويان دنبالمون بود ولي سياوش بدون توجه به چيزي به طرف دفتر خودش ميرفت .
در دفتر رو باز کرد و منو فرستاد تو و برگشت طرف مهرداد . با دو دست زد تخت سينه ي مهرداد که مهرداد چند قدم عقب رفت و با صداي بلندي غريد :
- ميخوام با زنم حرف بزنم .... گم شو اونور وگرنه يه بلايي سرت ميارم .
بعد هم به دو نفر نگهباني که تو سالن بودند گفت :
- نذارين هيچکس وارد دفترم بشه .
اومد تو در رو بست . مات و مبهوت بهش نگاه ميکردم . چند بار تو موهاش دست کشيد و خيره شد تو چشمام .... چشمهاش باز هم متورم بود و برق اشک توش به وضوح ديده ميشد . محو نگاهش بود که با لحني که غم ازش ميباريد گفت :
- ويدا چرا ؟ .... چرا نميخواي باورم کني ؟ .... ويدا به هر چي بخواي قسم ميخورم که قصد کلاه گذاشتن سرتو ندارم .
با چند قدم خودش رو بهم رسوند و بازوهامو گرفت و منو به طرف خودش کشيد . بي اراده بهش نزديک شدم و سرم رو سينه اش گذاشتم .... دستش رو پشت سرم گذاشت و سرم رو روي قلبش گذاشت و زمزمه وار زير گوشم گفت :
- ويدا نميدونم چطور بگم .... تمام اين مدتي که به زندگيمون يه فرصت دوباره دادي و زنگيمون شيرين شد ... تمام مدتي که قلبم و وجودم از تمام حس هاي منفي اي که داشتم پاک شده .... حسي که به تو دارم وارد قلبم شده .... نميدونم شايد خيلي قبل از اينها بهت حس داشتم ولي اون همه نفرت و غرور له شده ام نميگذاشت ببينم .... من تمام مدت دو سال مدام اين ترس تو دلم بود که نکنه از همه چيز خسته بشي و بري ... بري و تنهام بزاري .... مدام تهديدت ميکردم .... جز درسا هيچ چيز ديگه اي نداشتم ..... ويدا خواهش ميکنم من و احساسمو باور کن .... هر محبتي که اين مدت بوده همش از روي احساسي بوده که حالا مطمئنم عشقه ... ويدا باور کن دوستت دارم ... باور کن اين عشق توه که بخاطرش دارم زندگي ميکنم ... عشق تو وجود بچه هام .... يکبار ديگه هم بهت گفتم تو بچه هام تنها با ارزشترينهاي زندگيم هستين .
سرش رو خم کرد و ايبار با صدايي آرام و پر احساس درست زير گوشم زمزمه کرد :
- دوستت دارم ويدا .... تمام وجودتو با تمام وجودم ميپرستم .... وقتي نيستي دنيا برام ديگه ارزشي نداره .... ترکم نکن عشقم من بي تو نميتونم !
تا اون لحظه فقط ساکت داشتم اشک ميريختم ولي با شنيدن جملات آخرش با صداي بلند زدم زير گريه . حس خودم رو اصلا نميفهميدم ... شيريني حرفهاش انقدر زياد بود که ميترسيدم ... ميترسيدم که واقعي نباشه .... خودم رو ازش جدا کردم و خيره شدم به صورتش که حالا مثل مال من خيس از اشک بود ... دستم رو جلوي دهنم گرفتم تا صداي گريه ام بيشتر از اين نشه و با صدايي خفه ترس عميقي که تو دلم بود رو ناخوداگاه به زبان اوردم و در دل آرزو کردم سياوش تکذيبش کنه .
- به ... به خاطر اينکه مثل ديبام ؟ .... وقتي همه چي آروم شده ... ياد ... ياد عشقت به ديبا افتادي ؟ .... چون کپي دوم ديبام دوستم داري ؟
دلم نميخواست اينجور بهش بگم ولي زبانم مصرانه نيش ميزد . نگاه سياوش اول مات شد ولي بعد رگ گردن و شقيقه اش به سرعت متورم شد فريادي از ته دل کشيد و داد زد :
- بسه ديبا .... اين همه شک داره همه چيز رو نابود ميکنه ..... به عشقم شک نکن .... ديبا مرده ... ديبا رفته .... کسي که زنده است تويي .... بس کن خواهش ميکنم .... ديگه نميکشم ...
با يه فرياد ديگه گلدون روي ميز رو به طرف ديوار رو به روييمون پرت کرد . جيغ خفه اي زدم و دستام رو حايل خودم کردم . وقتي چشمامو باز کردم ديدم سياوش کتش رو چنگ زد و به سرعت از دفتر خارج شد .
پاهام سست شد و روي زمين نشستم ، انگار با فرياد درناک و قبل از اون حرفهاي سياوش از خواب بيدار شده بودم ... چقدر از حرف خودم پشيمون بودم ولي باز هم حرفي که نبايد رو زده بودم و زخمي که نبايد رو زده بودم .


بلافاصله بعد از خروج سياوش ، مهرداد و کيارش با نگراني زياد وارد دفتر شدند و با ديدن من که گوشه ي اتاق روي زمين افتاده بودم به طرفم ديدند . مهرداد خواست بازوهامو رو بگيره و بلندم کنه که کيارش کنارش زد و به جاش دستشو دورم حلقه کرد و بلندم کرد و روي مبل نشوند .
- چي شده ويدا ؟ .... حالت خوبه ؟ ... سياوش کجا رفت ؟
شدت گريه ام بيشتر شد سرم رو به پشتي مبل تکيه دادم و گفتم :
- کيارش رفت ... باز هم بهش حرف زدم ... بازم بهش زدم ... ديوونه شد ... رفت کيارش .
کيارش وحشت زده از جاش بلند شد و با گفتن :
- " يا خدا ! "
به سرعت از دفتر دويد بيرون . ديگه نميفهميدم چه اتفاقي داره دورم مي افته . فقط گريه ميکردم و سياوش رو صدا ميکردم . مهرداد با کلي زحمت و با کمک گرفتن از منشي منو بلند کرد و به ماشين رسوند و برگردوند خونه .
وقتي وارد خونه شديم سمانه با ديدن حال زار من سريع به طرفمون اومد و بازومو گرفت :
- واي خداي من ... اين چه وضعيه مهرداد ؟ ... ويدا چرا اينجوره ؟
مهرداد منو به طرف پله ها برد و گفت :
- نميدونم چي شده ؟ ... از وقتي با شوهرش صحبت کرد همه چيز به هم ريخت .
مهرداد به محض رسوندن من به اتاق رفت پايين و من به کمک سمانه با همون مانتو و شال دراز کشيدم و گفتم :
- ببخش سمانه جان ... ولي نياز به تنهايي دارم .
سمانه با نگراني پتو رو روم مرتب کرد و گفت :
- ولي حالت خوب نيست ويدا جان !
- من خوبم ... فقط خواهش ميکنم تنهام بزار .
با رفتن سمانه باز هم گريه ام شروع شد . حس بدي داشتم ، اون همه شک به يکباره از قلبم رخت بر بسته بودند و حالا من مونده بودم و احساسي که با حرفهاي امروز سياوش اسم و مهر عشق بهش خورده بود و عذاب وجداني به خاطر شکوندن دوباره سياوش و اينبار با دونستن عشقش شکوندن قلب عاشقش به جونم افتاده بود .
نميدونم چقدر تو تنهاييم گريه کردم ولي با ورود مهرداد به اتاق تازه متوجه موقعيت شدم . مهرداد آروم به طرف تخت اومد و با فصله از من نشست .
- ويدا نميخواي حرف بزني ؟ .... نميخواي يه بار ديگه درد دلتو به من بگي ... بگو ويدا ... اين دردتو با من تقسيم کن .
نگاهي به چشماهاي مهرداد کردم .... مثل هميشه مهربون بود و حس خوب آرامش رو به آدم القا ميکرد .... دلم ميخواست دردم رو به کسي بگم .... هيچکسو نداشتم .... هميشه تنها همدمم ديبا بود که الا ديگه ندارمش .... دلم ميخواست يک نفر هم تو دردم شريک باشه تا شايد مرهمي برام پيدا کنه .... سرم رو انداختم پايين و با صدايي که به شدت ميلرزيد گفتم :
- مهرداد شکستمش .... من امروز شکستمش .... با پس زدن همه چيز رو از بين بردم .... نميدونم چرا نتونستم به موقع تصميم بگيرم .... نميدونم چرا زبانم بي اجازه من حرفهايي زد که نبايد ... حرفهايي که گفتنشون ممنوع بود .... حرفهايي که حرفهاي دلم نبود .... واقعيت نبود ... خودم تکذيبش ميکردم ولي باز هم تو روش گفتم .
مهرداد با موشکافي بهم نگاه کرد و گفت :
- ويدا منظور اصليت چيه ؟ .... چرا با گفتن چند تا حرف که سياوش رو آتيش زده اينجور به هم ريختي ؟ .... تو ميخواستي نابودش کني پس الان نبايد ناراضي باشي عزيزم .
نگاهي اشک آلود به مهرداد کردم و گفتم :
- آره ميخواستم ... ولي ديگه نميخوام .... از ديروز هم نميخواستم ولي نميدونم چرا يه جور سستي به سراغم اومده بود .... نتونستم به موقع مانع اجراي اون نقشه ي لعنتي بشم ... نتونستم و امروز باعث شدم تا سياوش بشکنه .
سرم رو انداختم پايين و با صداي بلند زدم زير گريه . اشکها و نگاه غم زده ي سياوش لحظه ي آخر ... فرياد پر درد و از ته دلش و گلدوني که شکست مثل دل خودش که من شکوندم ... همه و همه بدجور آزارم ميداد ... بعد از اين همه مدت انگار تمام شک ها و حس هاي بد بالاخره دست از سرم برداشته بودند ... ولي به چه قيمت ؟ ... چرا الان ؟ .. الان که با دست خودم عشقم رو شکسته و نابود کرده بودم ... عشقم ؟ ... آره عشقم .... ديگه بايد اعتراف کنم که من عاشق سياوش هستم اون حسي که فکر ميکردم دوست داشته عشقه .... من با تمام وجودم عاشق سياوش شدم .... عاشق سياوشي که عاشق منه ولي امروز با پس زدن و باور نکردنش شکستمش .
مهداد دستشو زير چونه ام گذاشت و سرم رو بلند کرد ... به چشماي اشکيم خيره شد و گفت :
- ويدا تو دوستش داري ... نميتوني ازش بگذري ... براي همين اينجور شکستي ... براي همين اينجور داري عذاب ميکشي .... تو عاشق شوهر خودت شدي .
نگاهم رو ازش دزديدم که لبخندي زد و گفت :
- ويدا اين خيلي خوبه .... اين حس ميتونه زندگيت رو از آرامش پر کنه .... عشق زيباترين حسه ... عشق ميتونه زخم هاي هر دوتونو درمان کنه .... انقدر آدم شناس هستم که مطمئن باشم سياوش هم نسبت به تو حس داره .... تمام رفتارهاش ... تمام غيرتي شدنهاش نشون از حس زيبايي نسبت به تو داره .
دستي به صورتم کشيدم و گفتم :
- امروز بهم گفت .... بهم اعتراف کرد ولي من .... من پسش زدم .... بهش گفتم چون مثل ديبام دوستم داره ... بي فکر حرف زدم و باعث شدم اونجور قلبش بشکنه .... ديگه راهي براي خودم نگذاشتم .
براي اولين بار مهرداد سرم رو کشيد تو بغلش و گفت :
- اينبار کسي که بايد جبران کنه تويي عزيزم .... مثل ويدايي که ميشناختم محکم باش و زندگيتو برگردون ... عشقتو نگاه دار ويدا .... هر دو لياقت اين عشق رو دارين .
سرم رو بلد کردم و با اميدواري به مهرداد نگاه کردم .
- يعني سياوش منو ميبخشه ؟
لبخندي زد و با محکم گفت :
- حتما عزيزم .... اون دوستت داره ... يه معشوع اگر واقعا عاشق باشه خطاي عشقشو ميبخشه ....برو ويدا .... برو دنبالش .
با حرفهاي مهرداد انگار جوني تازه گرفتم .... چرا به فکر خودم نرسيده بود .... من که صدق گفتار سياوش رو از حرفهاش فهميده بودم ... من که باورش کردم .... بايد برم دنبالش .
از جام بلند شدم و به طرف در رفتم که مهرداد دستم رو گرفت :
- کجا خانم ؟ ... برو صورتت رو بشور بعد ... اينجور بري تضميني نميدم سياوش فرار نکنه .
لبخندي زدم و سريع به طرف روشويي رفتم ..... نگاهي به صورتم تو آينه کردم ... داغون بودم ... سريع صورتم رو شستم و از خونه خارج شدم . انقدر عجله داشتم که بدون توجه به چيزي با ماشين خودم به طرف خونه به راه افتادم .





نمي دونم با چه سرعتي ميرفتم ولي شاکي شدن راننده ها نشون ميداد که افتضاح رانندگي ميکنم .
وقتي رسيدم ترجيح دادم با اجازه سياوش وارد خونه بشم ، پس زنگ رو زدم و منتظر موندم . هر چي صبر کردم جواب نداد ، چند بار ديگه هم زنگ زدم ولي بازم کسي پاسخگو نبود . ناچار کليدم رو در اوردم و خودم در رو باز کردم و وارد شدم و انقدر هول بودم که جواب سلام نگهبان رو درست و حسابي ندادم .
در خونه رو باز کردم و وارد شدم . خونه تو سکوت و تاريکي فرو رفته بود ولي چراغ اتاق خواب سياوش روشن بود . کيف و شالم رو روي اولين مبل گذاشتم و به طرف اتاق رفتم و اروم زدم به در .
- سياوش ... بيام تو ؟
هيچ صدايي از اتاق نمي اومد . من که تا اينجا بي اجازه اومده بودم اينم روش ... در رو باز کردم و وارد اتاق شدم . اتاق به طرز خيلي بدي به هم ريخته بود . پاتختي ها برگشته بودند ... بالشها هر کدوم يه طرف افتاده بودند .... روتختي و ملافه ها مچاله شده روي زمين بود و حتي توشک تخت هم کج شده بود .... تقريبا هيچ چيز سر جاي خودش نبود ... معلوم بود که سياوش حرصش رو روي وسايل خالي کرده و رفته .... رفته ! .... هيچ اثري از سياوش نبود ... سريع نگاهي به کل خونه انداختم .. خونه کاملا خالي بود ... هيچ کس نبود ... حتي مينا .
با استرس به طرف تلفن رفتم و شماره ي سياوش رو گرفتم .
- " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش ميباشد "
با حرص قطع کردم و تلفن رو پرت کردم روي کاناپه . از خودم حرصم گرفته بود .... بعد از کار قشنگ امروزم انقدر دير اومدم سراغ سياوش که معلوم نيست کجاست . کيفم رو برداشتم و شالم رو هم سرم کردم و از خونه خارج شدم و منتظر آسانسور شدم ... تازه رسيده بود طبقه چهارم که بيخيال آسانسور شدم و از پله ها يک طبقه رو پايين رفتم .... دعا ميکردم حداقل کيارش خونه باشه يا کمه کم جوابم رو بده .
با استرس زنگ رو زدم و منتظر شدم . چند لحظه بعد در به آرومي باز شد و کيارش اومد دم در . وقتي چشمش به من افتاد با تعجب گفت :
- ويدا ! ... اينجا چکار ميکني ؟
سرم رو انداختم پايين و گفتم :
- سلام ... ميشه بيام تو ؟
در رو بيشتر باز کرد و گفت :
- سلام ... ببخشيد حواسم نبود ... بيا تو .
وارد خونه شدم و به سمت نشيمن رفتم . کيارش هم بعد از بستن در اومد دنبالم . ساکت ايستاده بودم که کيارش گفت :
- چي شده ويدا ؟ ... چرا اينموقع اومدي اينجا ؟
نفس عميقي کشيدم و سعي کردم صدام از بغض تو گلوم نلرزه و گفتم :
- اومدم ... اومدم با سياوش حرف بزنم ... ولي ... ولي خونه نبود .... ميدوني کجاست ؟ .... موبايلش هم خاموشه !
کيارش چند لحظه خيره نگاهم کرد و بعد با خونسردي که تو اون وضعيت غير عادي بود به طرف پنجره هاي بزرگ سالن رفت . چند لحظه به بيرون خيره شد و بعد به آرامي گفت :
- من نميدونم کجاست ؟
چند قدم بهش نزديک شدم و گفتم :
- کيارش خواهش ميکنم .... وقت براي دعوا و توبيخ من زياده .... الان بايد سياوش رو پيدا کنم ... خواهش ميکنم بگو ... اون اصلا حال درستي نداشت .
کيارش خيلي سريع و با عصبانيت برگشت طرفم و با صداي بلندي گفت :
- حالا به فکر حال خرابش افتادي ؟
از حرکت غير منتظره اش با ترس دو قدم رفتم عقب که باعث شد کمرم بخوره به لبه ي مبل ... از درد آخي گفتم و خم شدم .
کيارش سريع خودش رو بهم رسوند و بازومو گرفت و روي مبل نشوند و با لحني نگران که متفاوت با عصبانيت چند لحظه قبلش بود گفت :
- ويدا چي شد ؟ .. واي ببخشيد ... شرمنده ... يه لحظه نفهميدم چي شد ... نميخواستم بترسونمت ... خوبي ؟
نميدونم از درد بود يا از عذاب وجدان زياد که باز هم به گريه افتادم . کيارش کع فکر کرده بود گريه ام به خاطر ضربه است با نگراني بيشتري گفت :
- ويدا تو رو خدا بگو چطوري ؟ ... پاشو بريم بيمارستان ... واي خدا !
دستش رو که روي دسته ي مبل بود رو گرفتم و با چشماي اشکيم به چشماش نگاه کردم و گفت :
- من خوبم .... کيارش خواهش ميکنم بگو سياوش کجاست ... خودم به اندازه کافي داغونم ... حق دارين ديگه نگاهم هم نکنين ولي خواهش ميکنم بگو ... بايد باهاش حرف بزنم .
کيارش چند لحظه چشماش رو بست و نفس راحتي کشيد .
- باشه ميگم ... ولي قبلش بيا بريم دکتر ... ميترسم چيزيت شده باشه ... به خدا نفهميدم چطور کنترلم رو از دست دادم .... سياوش خيلي داغون شده .
- ميدونم .... من ضربه ي خيلي بدي بهش زدم .... من خوبم ... چيزيم نيست ... نياز به دکتر ندارم ... ضربه محکم نبود فقط از برخورد ترسيدم و آخ گفتم وگرنه اصلا درد ندارم ... نگران نباش ... فقط بهم بگو سياوش کجاست .
کيارش مردد بهم نگاه کرد و گفت :
- رفته ويلا .
- خواهش ميکنم شمارشو بهم بده ... بايد باهاش صحبت کنم .
آروم از جاش پاشد و از توي موبايلش شماره اي روي برگه نوشت و به دستم داد . برگه رو گرفتم و گفتم :
- ممنونم ... از ته دل ممنونتم .
کيفم رو برداشتم و به طرف در رفتم که گفت :
- کجا ؟ ... با اين حالت کجا داري ميري ؟
- خوبم .... بايد برم ... بايد تو تنهايي باهاش صحبت کنم ... ممنون و خداحافظ .
و سريع از خونه خارج شدم .
دروغ گفتم ... من اصلا نميخواستم بهش زنگ بزنم .... سياوش انقدر ازم رنجيده که از پشت تلفن بهم گوش نميده .
با يه تصميم عجولانه ، غير منطقي و خطرناک سوار ماشين شدم و راهي شمال شدم . آدرس تقريبي ويلا رو ميدونستم . قبلا چند باري با ديبا و سياوش و دو خانواده اومده بوديم .
نميدونم چند ساعت بي وقفه رانندگي کردم ولي کمر دردم نشون ميداد که فشار زيادي متحمل شدم . ساعت يک و نيم شب بود که رسيدم به خياباني که ميدونستم ويلا اونجاست .
بارون تندي ميباريد و هوا کاملا تاريک بود و چون پلاک دقيق ويلا رو نميدونستم پس مجبور شدم از جاده خارج بشم و آروم از جلوي ويلا ها رانندگي کنم . چون خواسته بودند که ساحل اختصاصي هم داشته باشدند پس ويلا خارج شهر بود و هنوز همه جا آسفالت نشده بود .
چهارمين ويلا رو رد کرده بود که ماشين تکان سختي خورد و کج شد . دنده رو عوض کردم و سعي کردم دوباره ماشين رو حرکت بدم ولي ماشيد اصلا تکون نميخورد . با نا اميدي از ماشين پياده شدم . چرخ سمت راست جلوي ماشين تو گل فرو رفته بود . با عصبانيت لگدي به تاير زدم و سوار شدم . چند باز هم سعي کردم با گاز دادن و چرخوندن بي هدف فرمون ماشين رو از گل ها خارج کنم ولي فايده اي نداشت .
ناچار شماره ي ويلا رو برداشتم و تماس گرفتم . بنزين زياد نداشتم و نميتونستم تا صبح صبر کنم هوا خيلي سرد بود مخصوصا با باروني که مي اومد و منم که تو همون چند لحظه اي که پياده شده بودم خيس شده بودم .
هر چي منتظر شدم کسي جواب نداد . چند بار ديگه هم زنگ زدم ولي باز هم خبري نبود . با حرص موبايل رو پرت کردم تو کيفم و ماشين رو خاموش کردم . با اين اوضاع بايد پياده خودم رو به ويلا برسونم و ترجيح ميدادم که دير تر اين نشه .
کيفم رو برداشتم و قبل از اينک پياده بشم دستي به شکمم کشيدم و گفتم :
- محکم باش کوچولوي من .... ما بايد هر چه سريعتر برسيم به بابات ... نميتونيم اينجا صبر کنيم .
با اوردن اسم خدا از ماشين پياده شدم . چتر نداشتم ، شال و مانتوي پانچيمو بيشتر دور خودم پيچيدم و کيفم رو هم به شکمم فشار دادم و بعد از قفل کردن ماشين راه افتادم .
ربع ساعتي گذشته بود و من خيس آب بودم ولي هنوز ويلا رو پيدا نکرده بودم . آب از سر و روم ميچکيد ... پهلو هام کمي تير ميکشيدند و انقباض دردناکي هم تو رحمم احساس ميکردم . ديگه کم کم داشت گريه ام ميگرفت که با ديدن ماشين سياوش تو ويلاي بعدي نفس راحتي کشيدم .





بالاخره ويلا رو پيدا کرده بودم . با خوشحالي سرعتم رو زياد کردم و تقريبا به طرف ويلا دويدم و سريع دستم رو روي زنگ گذاشتم . هيچ صدايي نيومد ... دوباره امتحان کردم باز هم هيچ صدايي شنيده نشد ... کمي نزديکتر رفتم و خواستم محکمتر دکمه رو فشار بدم که متوجه شدم چراغ هاي کنار آيفون اصلا روشن نيستند . آهي کشيدم ... زنگ قطع بود !
نگاهي به ويلا انداختم ، چراغها خاموش بودند و فقط نور ضعيفي از تو نشيمن به چشم ميخورد . شدت باران بيشتر شده بود و درد پهلو هام هم داشت شدت ميگرفت . تا اونجا که يادم مي اومد ويلا سگ نداشت . دستم رو از نرده ها رد کردم و در ورودي حياط رو باز کردم و با احتياط وارد شدم .
نگاهي به اطرافم انداختم ، انگار خبري نبود . آروم به طرف ساختمان رفتم . طبق پيش بينيم زنگ ساختمان هم کار نميکرد ... انگار سياوش همه زنگ ها رو بسته بود ! . چند بار به در زدم و منتظر شدم .
بعد از چند دقيقه انتظار ديدم خبري نشد . کم کم داشتم از حال ميرفتم . ياد درب هاي کشويي و شيشه اي ويلا افتادم . شايد ميتونستم از طريق اونها وارد ويلا بشم . باسستي ساختمان رو دور زدم و به طرف دربها رفتم .
وقتي نگاهم به داخل ويلا افتاد ايستادم . پرده ها کشيده نبودند ... سياوش نزديک شومينه نشسته بود و گيتار ميزد ولي به خاطر دو جداره و عايق صدا بودن پنجره ها و شيشه ها صدايي نميشنيدم .
نيم رخش به طرف من بود و اشکهايي که از چشمش ميريختند رو ميديدم . اين اشکها به خاطر من بود ... سياوش به خاطر حماقت من اينجور شکسته بود و اشک ميريخت .
دردي زير دلم پيچيد که پاهامو سست کرد و دو زانو افتادم . فقط تونستم يه دستم رو به شيشه بگيرم که با شکم نيوفتم .
از شدت دو دردي که يکي به جسمم و يکي به قلبم چنگ مينداختند زدم زير گريه . با گريه زل زدم به سياوش ... زل زدم به مردي که فقط چند ساعته درک کردم از ته دلم عاشقشم ... زل زدم به مردي که روزي قلبم پر از نفرت از او بود ولي نفهميدم کي و چطوري عشقش جاي تمام اون نفرتها رو گرفت .
سياوش سنگيني نگاهم رو انگار حس کرد ، برگشت طرف پنجره . وقتي چشمش به من افتاد چند لحظه ناباور نگاهم کرد و مطمئن شد چيزي که ميبينه واقعيت داره چشمهاش تا آخرين حدش گشاد شد . مات و مبهوت بهم نگاه ميکرد که ديگه نتونستم خودمو نگه دارم و افتادم و لحظه ي آخر ديدم که سياوش هراسان به طرف پنجره دويد .
ديگه برام مهم نبود که روي زمين خيس و پر از آب دراز کشيدم و درد زيادي هم تو تنم پيچيده ... مهم سياوش بود ... مهم مردم و عشقم بود که با ديدنم به طرف مي اومد .
چند لحظه بعد درب شيشه اي به شدت باز شد و سياوش دويد طرفم و کنارم زانو زد و سريع دست انداخت دورم و و منو کشيد تو بغلش .
چنگ زدم به پيرهنش که صداي پر اضطراب و نگرانيشو شنيدم .
- ويدا اينجا چکار ميکني ؟ ... تو چطور اومدي اينجا ؟ ... اين چه وضعيه ؟
خودم رو بيشتر بهش فشردم ، توان حرف زدن نداشتم . تو يه لحظه از زمين کنده شدم . سياوش روي دست بلندم کرد و وارد ويلا شد . منو گذاشت نزديکه شومينه و پتويي رو پيچيد دورم .
- ويدا خواهش ميکنم بگو خوبي ؟





دستش رو که روي گونه ام بود رو گرفتم و آروم گفتم :
- درد دارم ... سياوش درد دارم .
چهره ي سياوش پر از وحشت شد و با گفتن :
- يا خدا !
به طرف موبايلش دويد و روشنش کرد و از حرفاش فهميدم که زنگ زده به اورژانس .
بعد از تماس زنگ در رو وصل کرد و برگشت پيشم ، دستش رو دوباره روي گونه ام گذاشت و گفت :
- تحمل کن الان دکتر ميرسه .
چشمامو باز کردم و نگاهش کردم . نگراني تو چشماش برام خيلي شيرين بود ولي آيا من لايق اين نگراني بودم ؟ دوباره دستش رو گرفتم و گفتم :
- خواهش ميکنم منو ببخش .... سياوش ... ببخش ... دوباره قلبتو شکستم ... دوباره آزارت دادم ...
با قرار گرفتن انگشت سياوش روي لبهام ساکت شدم .
- شــــششش ... آروم باش ... الان نه ... ويدا آروم باش ... بعد فرصت حرف زدم داريم .
بي اختيار انگشتشو بوسيدم که باعث شد با تعجب بهم نگاه کنه .
- من حماقت کردم ... نميدونم چم شده بود ... من حتي قبل از جلسه هم نميخواستم کاري بکنم ولي يه جورايي انگار يخ کرده بودم ... سست بودم ... امروز تو دفترت مضخرف ترين حرف رو زدم ... حرفي که اصلا تو ذهنم هم نبود ولي ... تو اون لحظه از روي ترسم اين حرفو زدم .. منو ببخش ... نميخواستم پست بزنم ... من .. من دوســ...
با صداي زنگ در نتونستم حرفم رو کامل کنم . سياوش با اينکه تو بهت بود ولي به طرف در رفت .
چند لحظه بعد دو پزشک اومدن بالا سرم .
- چه اتفاقي افتاده ؟ ... مشکل چيه ؟
سياوش نگاهي به من انداخت و گفت :
- بارداره ... مدتي رو تو بارون مونده و حالا درد داره .
دکتره نگاهي به سياوش کرد و پتو رو از روم کنار زد دستشو گذاشت زير شکمم و مشغول معاينه شد . وقتي نقاطي که درد داشتم رو فهميد گفت :
- ضربه اي بهتون وارد نشده ؟
سريع گفتم :
- نه ... فقط سرماي زيادي خوردم !
در حالي که فشارم رو ميگرفت گفت :
- خونريزي ندارين ؟
يه لحظه چشمام گرد . الان تو اين وضعيت چطور بايد چک کنم ؟ دکتر که سکوتم رو ديد با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :
- خانم پرسيدم دچار خونريزي نشديد ؟
دلم ميخواست سرسري بگم نه و خلاص بشم ولي اگر داشتم و براي بچه خطري وجود داشت چي ؟
نگاهش به دکتر کردم که ديدم نگاهش به من نيست . در حالي که حس ميکردم صورتم از خجالت سرخ شده به سياوش نگاه کردم که خوشبختانه نگاهش به من بود . آروم با حرکت لب گفتم :
- نميدونم !
چشماي سياوش يه لحظه گرد شد ولي بعد حس کردم حاله اي از لبخندي محو بوي صورتش نشست ولي سريع به خودش مسلط شد و به دکتر گفت :
- ببخشيد ... يه لحظه اجازه بدين چک کنيم .
بعد به طرفم اومد و بدون رودروايسي رو دست بلندم کرد که دکتر گفت :
- با احتياط حرکتشون بدين ... امکان داره براشون خطرناک باشه .



سياوش منو برد به يکي از اتاقهاي پايين . اصلا روم نميشد نگاهش کنم . سرم رو فرو کرده بودم تو سينه اش و لبم رو ميگزيدم ولي تکون خوردن قفسه سينه اش نشون ميداد که بي ادب داره بهم ميخنده . اروم با مشت زدم به بازوش که خنده اش بيشتر شد .
تو اتاق سياوش منو گذاشت روي تختي که اونجا بود و خودش روشو برگردوند . چقدر ممنونش بودم .
وضعيتم رو چک کردم و باز هم تو بغل سياوش برگشتيم به سالن . سياوش منو گذاشت روي کاناپه و رو به دکتر گفت :
- خدا رو شکر مشکلي نيست .
دکتر سرش رو تکون داد و گفت :
- ظاهرا که مشکلي نيست ... فقط يه سرما خوردگيه ... البته در اسرع وقت بايد متخصص زنان و زايمان معاينشون کنن .... فعلا زياد حرکت نکنين و خودتونو گرم کنين ... يه حوله ي گرم هم روي شکمتون بزارين تا انقباض رحم کم کم باز بشه .
سياوش دستي به شونه ام کشيد و گفت :
- چشم حتما ... ممنون .
دکتر وسايلش رو جمع کرد و با سياوش به طرف در رفتند . روي مبل جا به جا شدم و پتو رو روي خودم کشيدم . چند لحظه بعد سياوش برگشت . نگاهي به من کرد و گفت :
- حالا توضيح بده که چرا با اين وضع اومدي اينجا ؟ ... اصلا چرا اينطور خيس شدي ؟
زل زدم بهش و گفتم :
- تا نزديکي هاي ويلا با ماشين بودم ولي تاير رفت تو گل ها و ديگه ماشين حرکت نکرد ... منم مجبور شدم پياده بيام .... بنزين نداشتم و هوا هم سرد بود .... ماشين بيشتر يکي دو ساعت روشن نميموند که بتونم تو ماشين صبر کنم .
سياوش با چشماهاي ريز شده نگاهم کرد و گفت :
- هيچکي باهات نيومده ؟
وقتي سرم رو به معني نه تکون دادم دوباره چشماش گرد شد و گفت :
- يعني ميخواي بگي از تهران تا اينجا خودت رانندگي کردي ؟
نفس عميقي کشيدم و گفتم :
- ميدونم کارم احمقانه بود ولي بايد مي اومدم ... بايد ميديدمت ... سياوش ... بايد ... بايد باهات حرف ميزدم .
سياوش ساکي نگاهم کرد و بي حرف به طرف طبقه ي بالا رفت و چند لحظه بعد با يه دست از لباسهاي خودش اومد پايين . بي حرف به طرفم اومد و قبل از اينکه فرصت حرف يا حرکتي داشته باشم پتو رو از روم کنار زد و مشغول باز کردم دکمه هاي مانتوم شد . با تعجب نگاهش کردم و گفت :
- سياوش .. چـ ... چکار ميکني ؟
با جديت بهم نگاه کرد و گفت :
- هيس ... ساکت بمون و تکون نخور ... تو نبايد حرکت کني ... نميتوني هم با اين لباسهاي خيس بموني .
لباسهاي من کامل خيس بودند و اين يعني سياوش ميخواست همه رو عوض کنه . از خجالت سرم رو انداختم پايين و چشمامو سفت به هم فشردم .
سياوش در نهايت آرامش لباسهامو عوض کرد و يکي از پيراهن هاي خودش و يه سويشرت روش تنم کرد و يکي از شلوار هاي تو خونه اي خودش رو هم پام کرد .
تشکي از توي اتاق طبقه ي پايين اورد و نزديک به شومينه پهن کرد و بعد از گذاشتن بالش روش اومد کنارم ، دستاشو سر داد زير بدنم و از روي کاناپه بلندم کرد و خوابوندم روي تشک و گفت :
- کاناپه خيس شده نميشه اونجا دراز بکشي .
پتويي رو هم انداخت روم و خودش به طرف آشپزخانه رفت . حالا که از وضعيتم مطمئن شده انگار غم چهره اش برگشته ... انگار دوباره ياد حرفهاي بي ربط ظهرم افتاده ... همونجور دراز کشيده منتظرش شدم تا بياد تا شايد بتونم از دلش در بيارم .





چند دقيقه بعد سياوان با دو ليوان شير و عسل داغ و يه حوله ي گرم برگشت . حوله رو آروم روي شکمم گذاشت و پتو رو هم پيچيد دورم . يکي از ليوان ها رو به دستم داد و خودش هم نزيک به شومينه نشست .
سکوت بينمون حکم فرما بود . من ساکت شير و عسل داغمو مزه مزه ميکردم و سياوش هم هم ليوانشو گرفته بود دستش و به آتيش خيره شد . صورتش باز غمگين شده بود و مشخص بود که تو فکره .
ليوانم رو روي ميز گذاشتم و گفتم :
- سياوش ميشه حرف بزنيم .
نگاهشو از آتش گرفت و دوخت به صورتم . دلخوري از رفتارش معلوم بود . نفس عميقي کشيدم و گفتم :
- سياوش نميدونم از کجا شروع کنم يا حتي چي بگم .... از شکي بگم که اين همه مدت داغونم کرده .... يا از دعاهاي ته دلم بگم .... نميدونم .
سياوش همونجور که بهم خيره شده بود با صداي آروم گفت :
- شک براي چي ؟ ... مگه از وقتي برگشتي جاي چيزي رو کم گذاشتم ؟ ... مگه کاري کرده که شک کني بهم ؟ .... من که با تمام توانم سعي کردم جبران گذشته و اون دو سال نفرين شده رو بکنم .... من که هر چي محبت تو دلم بود رو تمام و کمال ريختم به پاي تو و بچه ها ... پس چي کم بود که بهم شک کردي ؟
سياوش داشت اشتباه همه چيز رو تحليل ميکرد اگر اينجور پيش ميرفت نتيجه ي خوبي انتظارمونو نميکشيد .... پريدم بين حرفش و گفتم :
- موضوع اصلا اينها نيست .... سياوش من ..
دستش رو به معني سکوت گرفت جلوم و دوباره با همون صداي آرومش گفت :
- يعني ميگي چند تا برگه و سند انقدر محکم بودند که آنچنان شکي به دلت بندازند که منو و احساسمو و آرمش زندگيمونو رو به پاي نابودي برسوني .... حالا آبرو و اعتبار کل خانواده ام به کنار .
تو جام نشستم و گفتم :
- سياوش تو همه چي رو ازم مخفي کردي .... مخفي کردي تا دست و پاي منو براي فرار از زندگي اي که دوسال برام ساختي ببندي ... حالا به هر دليلي .
دستي به صورتم کشيدم و اشکهايي که آماده ي بارش بودند رو پاک کردم و گفتم :
- ميخوام باهات رو راست باشم ... تو امروز تو دفترت باهام صادق بودي پس منم با صداقت باهات حرف ميزنم .
نگاهي به سياوش کردم ، چهره اش به ظاهر خونسرد بود ولي اضطرابي عجيب تو چشماش بود . شايد ميترسيد بعد از اين همه اتفاق بخوام با صداقتم همه چيز رو به هم بزنم . لبخندي بهش زدم و گفتم :
- وقتي ازم يه فرصت براي زندگيمون خواستي من همون روزش تصميم گرفته بودم از تو و از مادرت انتقام بگيرم .... تنها چيزي هم که بهش اهميت کافي رو ميداد ي و براي مادرت هم مثل جونش بود اعتبار خانواده کيان و کارخانه ي کيان بود ... ميخواستم از اين طريق نابودتون کنم تا شايد بفهمين نابودي زندگي يه دختر و زجر دادنش اونم به گناه نکرده چقدر دردناکه .... ميخواستم طعم نابود شده بودن رو شما هم بچشيد ... همون روز رفته بودم سراغ سمانه و مهرداد .
سياوش با تعجب نگاهم کرد و گفت :
- سمانه زن مهرداد خرميه ؟ ... هموني که خواهرش سميرا تو کارخانه است ؟
سرم رو تکون داد که سياوش چپ چپ نگاهم کرد . تک سرفه اي کردم و ادامه دادم :
- ميگفتم ... اونروز رفته بود پيش مهرداد و سمانه و وقتي ظلم هايي که در حقم شده بود و زجر هايي که کشيده بودم رو گفتم قبول کردند کمکم کنند .... ولي تو و حرفهاي اونروزت تقريبا تو تصميماتم سستم کرد ... تو چشمات انقدر صداقت و پشيماني بود که منو تو تصميمم سست کنه ... به خودمون يه فرصت دادم و تو دلم گفتم شايد بتوني اون همه نفرت ر و پاک کني و زندگيمونو درست کني ... يعني اينجور دعا کردم .
دلم کمي درد ميکرد دوباره به بالشم تکيه دادم و اينبار با يه لبخند محو روي صورتم ادامه دادم .
- وقتي برگشتم ... وقتي محبت هات و توجهات رو ديدم ... وقتي خونه اي که اونقدر دوست داشتي رو به خاطر اذيت نشدن من گفتي عوض ميکنم يه حس خيلي خوب پيدا کردم .... نفرت هاي تو قلبم کم کم داشتند پاک ميشدند ولي هنوز نميتونستم بزارم بهم نزديک بشي ... هنوز تو رو شوهر ديبا ميدونستم ... کم کم داشتم باور ميکردم که زندگي من هم ميتونه شيرين باشه .... ولي با نتيجه ي تحقيقاتي که سمانه کرد موضوع پنج درصد سهام و مخفي کاري تو و تهديد وکيل کارخانه معلوم شد .... يه بار ديگه شکستم ولي سعي کردم نفهمي ... از نتايج تحقيقات درباره ي پروژه هاي عظيم ديبا خبر دار شدم و فهميدم که بعد از مرگش همه چي متوقف شده .... افتادم دنبال پيدا کردن مدارک تا اينکه يه روز ياد يه جاي مخفي که فقط مال من و ديبا بود افتادم و رفتم سرش .... تمام اون مدارک بعلاوه ي برگه هاي سهام و همه چي اونجا بود .





چشماي سياوش گرد شده بودند . ميدونستم چرا اينجور شده . لبخندي بهش زدم و خواستم حرف بزنم که با شک گفت :
- منظورت چه پروژه هاييه ؟ ... احيانأ اونهايي نيست که مدارکش با مرگ ديبا گم شد و همه چي خراب شد ؟
لبخندم عميق تر شد . سرم رو تکون دادم و گفتم :
قسمت سیزدهم
چشماي سياوش گرد شده بودند . ميدونستم چرا اينجور شده . لبخندي بهش زدم و خواستم حرف بزنم که با شک گفت :
- منظورت چه پروژه هاييه ؟ ... احيانأ اونهايي نيست که مدارکش با مرگ ديبا گم شد و همه چي خراب شد ؟
لبخندم عميق تر شد . سرم رو تکون دادم و گفتم :
- چرا آقا خوشگله ... منظور من دقيقا پروژه هاييه که ديبا طراحيشون کرده بود و وقتي فوت شد تو مرحله ي اول اجرا بود و بعدش هم که نتونستين طرح ها رو پيدا کنين و با ضرر زياد پروژه ها متوقف شد ... همونهايي که به خاطر ضرر متوقف سازيشون مجبور شدي 15 درصد از سهامتو بفروشي .
دهان سياوش باز مونده بود . حق داشت ، اين مسائل چيزي نبودند که همه خبر داشته باشند و سمانه معلوم نيست چطوري فهميده بود . لبخند ديگري بهش زدم و گفتم :
- وقتي مدارک پيدا شد سميرا رو فرستاديم کارخانه تا ببينه از پروژه ها استفاده اي شده يا نه که استفاده نشده بود ... بعدش هم ... بعدش هم .
اينبار سرم رو انداختم پايين و گفتم :
- بعدش نقشه ام کامل شد .... در اين احساسي درونم به وجود اومده بود که پسش ميزدم ... با نقشه هاي من جور نبود ولي اينو ديگه نميتونستم انکار کنم که ... که دوستت دارم .... تا قبل از جلسه ي سهامارا مدام تو دلم دعا ميکردم که تو درو نباشي ... که محبتها و توجهات فقط براي کتمان حقيقت نباشند ولي اونروز تو جلسه ... رفتاراي تو ... داد زدن هات .... همه سر در گمم کردند .... شکي که با فهميدن موضوع سهام و بعدش هم پروژه ها تو دلم بود بدتر شد .... از درون نابود شدم شکستم ... تا ديروز سر قبر ديبا ... نميدونم چرا اونجور شدم ... ميخواستم باورت کنم ولي ميترسيدم .... قلبم باورت کرده بود ولي اين وسط يه حس ... يه ترس مانعم ميشد تا همه چيز رو به هم بريزم و برگردم پيشت .
سرم رو بلند کردم و خبره شدم به چشماش وقت اصل کاري بود ... وقت گفتن احساسات بود ... اون اين کارو کرده بود و حالا نوبته من بود . سعي کردم صدق تمام حرفام تو نگاهم باشه و آروم گفتم :
- دلم برات پر ميزد ... وقتي از ماشينت پياده شدم دلم ميخواست برگردم و به آغوشت پناه بيارم تا آروم بگيرم ولي ... ولي نميدونم چي باعث سکوتم شد ... چي باعث شد ساکت بمونم و به جلسه ي امروز بيام ... دلم باورت کرده بود ... دلم حستو تاييد ميکرد ولي من تو يه جور خلسه بودم ... نميدونم چي بود ولي انگار هيچ اراده اي براي هيچ کاري نداشتم ... سست بودم .... وقتي برديم تو دفترت و واقعيت محض رو نشونم دادي ... وقتي احساستو با اسم خودش نشونم دادي و مهر اسم روي احساس من زدي ... همه چيز خيلي قشنگ بود ولي ترسيدم ... ترسي که نميدونم از چي بود باعث شد قلبتو بشکنم .... حتي فکر اينکه به خاطر شباهتم به ديبا منو دوست داشته باشي داغونم ميکنه سياوش .
سياوش خودشو به طرفم کشيد و بازو هامو گرفت و گفت :
- به خاطر ديبا نيست ... احساس من به ديبا با احساسي که به تو دارم خيلي متفاوته .... عشق من به تو هيچ ربطي به ديبا نداره عزيزم
اشکي از چشم راستش چکشيد . اشک رو سريع با دستم گرفتم و در حالي که خودم اشک ميريختم گفتم :
- ميدونم عزيزم ... ميدونم سياوشم .... ولي تو اون لحظه ... تو اون خلسه ... تو اون سستي زبونم حرفي که مال دلم نبود رو زد .... سياوش ... سياوش خيلي دوستت دارم .... حسي که اين همه مدت ازش فراري بودم و فکر ميکردم فقط يه دوست داشته امروز اسم اصليشو پيدا کرد .... عشق ... من عاشقتم سياوش .... نميدونم از کي و چجور ولي اينو ميدونم که با تمام وجودم عاشقتم .
لبخندي ناباور روي صورت سياوش نشسته بود . چشماش پر از اميدواري و خوشحالي بود .. انگار هنوز کامل نتونسته بود باور کنه ... باورش نميشد و من براي باوروندن عشقم بهش تنها و بهترين کار رو کردم ... با دستام صورتش رو قاب گرفتم و صورتم رو بهش نزديک کردم وزيباترين نشانه ي عشق رو بهش نشون دادم ... بوسيدمش ... براي اولين بار و با تمام احساسم ... عشقم و مرد زندگيم رو بوسيدم .





تا چند لحظه سياوش شوکه شده بي حرکت مونده بود ولي من به کارم ادامه دادم تا اينکه اون هم باورش شد .... دستاشو دورم حلقه کرد و با احتياط بغلم کرد و همراهيم کرد . قلبم لبريز از خوشي بود .... سياوش طوري بقلم کرده بود و با تمام احساسش محبت و عشقش رو نشونم ميداد که خوشي و خوشبختي رو با تک تک سلول هاي بدنم حس ميکردم .
بعد از اينکه کمي تا قسمتي از محبتش سيراب شدم سرم رو روي سينه اش گذاشتم و خودم رو هر چه بيشتر تو آغوشش حل کردم . سياوش بوسه ي پر احساس ديگري روي موهام نشوند و گفت :
- ويدا باورم نميشه ... حس ميکنم خوابم ... همه چيز مثل يه خواب شيرين ميمونه .
خنده اي روي لبهام اومد و دلم بيش از پيش گرم تر شد . شيطنتي که خيلي وقت بود درونم مرده بود سر بلند کرد و بازوشو که کنار صورتم بود رو گاز گرفتم .
سياوش با يه آخ بلند بازوشو چسبيد . سرم رو بلند کردم و به صورت اخموش با لبخند نگاه کردم که همونجور اخمو گفت :
- چي شد يهو ... چت شد ؟
ابروهامو انداختم بالا با خنده گفتم :
- خواستم بهت نشون بدم که بيداره بيداري اقاهه !
چشماش گرد شد ولي خيلي زود لبخندي موزي رو لبش نقش بست .... دستاشو دورم محکم تر گرفت و به طرفم خم شد و خيلي سريع گونه ام رو گاز گرفت که جيغ خفيفي زدم و دستم رو به گونه ام گرفتم :
- آخ ... چرا گازم ميگيري .... من که بيدارم .
اينبار سياوش ابرو بالا انداخت گفت :
- بله بيداري ولي خيلي خوشمزه اي خانم خانما .
بعد خم شد و گونه ام رو بوسيد و دوباره منو به سينه اش تکيه داد . نفس عميقي کشيد و گفت :
- خيلي دوستت عزيزم .... خدا رو به خاطر داشتنت از ته دلم شکر ميکنم ... تو بزرگترين و بهترين نعمتي بودي که خدا ميتونست بهم بده .
دستامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم :
- منم خيلي دوست دارم سياوش ... منو به خاطر همه چيز ببخش عزيزم ... من خيلي اذيتت کردم .
- نزن اين حرفو ويدا .... کارهايي که من در حقت کردم و تو با بزرگواريت بخشيدي خيلي بدتر بودند .
تکوني به خودم دادم که دستاي سياوش شل شد و تونستم صاف بشينم .زل زدم تو چشماش و گفتم :
- بيا ديگه ياد گذشته نيفتيم .... بيا همه چيز رو کنار بزاريم .
سياوش لبخندي از ته دل زد و گفت :
- باشه عزيزم .... همون بهتر که گذشته رو به دست فراموشي بسپاريم ... هيچ چيز نبايد شيريني زندگيمونو از بين ببره .
لبخندي به روش زدم و براي عوض شدم جو با ذوق گفتم :
- وقتي اومدم ديدم گيتار دستته ... نميدونستم بلدي !
نفس عميقي کشيد و گفت :
- ديبا يادم داد ... خيلي علاقه داشت .
با ياد ديبا لبخندم رنگ حسرت گرفت .... آره ... ديباي من عاشق گيتار و موسيقي بود .... روحيه ي شادي داشت .
سياوش دستي به سرم کشيد ... نگاهمو به دوختم و گفتم :
- خيلي دلم براش تنگ شده .... بعد از رفتنش خيلي تنها شدم .
سياوش دستم رو گرفت و گفت :
- ميدونم عزيزم ... ولي از اين به بعد نميذارم ديگه احساس تنهايي کني .
لبخندي بهش زدم و گفتم :
- خب حالا نظرت چيه که يه آهنگ خوب من و کوچولومونو مهمون کني .
خنده اي کرد و دستش رو روي شکمم گذاشت و گفت :
- به روي چشمم ... بنده دربست در خدمت خانم خوشگلم و کوچولوي شيطونم هستم .
به شوخي زدم به بازوش و گفتم :
- بچم به اين آرومي کجا شيطونه ؟ ... بچه هاي من خيلي هم آروم و خوبن .
سياوش سرشو رو تکون داد و گفت :
- بر منکرش لعنت خانم ... اصلا بچه هاي شما فرشته اند .
چيزي نگفتم و فقط خنديدم . سياوش بلند شد و گيتارشو از کنار مبل برداشت و نشست کنارم گيتارشو دست گرفت و شروع به نواختن کرد ... سرم رو به بازوش تکيه دادم و غرق موسيقيش شدم . بعد از چند لحظه صداي دلنشينش که به تمام وجودم گرما ميبخشيد بلند شد .
.
باور کن ، صدامو باور کن
صدايي که تلخ و خسته است
باور کن ، قلبم رو باور کن
قلبي که کوهه اما شکسته ست
شکسته ست
.
باور کن ، دستامو باور کن
که ساقه ي نوازشه
باور کن ، چشم منو باور کن
که يک قصيده خواهشه
.
وسوسه ي عاشق شدن
التهاب لحظه هامه
حسرت فرياد کردنه
اسم کسي با صدامه
.
اسم تو هر اسمي که هست
مثل غزل چه عاشقانه ست
پر وسوسه مثل سفر
مثل غربت صادقانه است
.
باور کن اسممو باور کن
من فصل بارون برگم
مطرود باغ و گل و شبنم
درختم درخت خشکي
در دست تگرگم
.
باور کن هميشه باور کن
که من به عشق صادقم
باور کن حرف منو باور کن
که من هميشه عاشقم
.
(آهنگ باور کن از گوگوش)
.
به طرفش چرخيدم و باري ديگر با تمام احساسم بوسيدمش .
- باورت کردم سياوشم ... عشمون رو باور کردم عزيزم ... زندگيمونو باور کردم .
تا صبح تو آغوش سياوش .. تو آغوش مردم ... تو آغوش عشق و تمام اميدم موندم و از محبت زيباش دلگرم شدم ... و تا صبح با لالايي زمزمهاي زيباي عاشقانه اش بهترين خواب دو سال اخير رو تجربه کردم .
با نوازش هاي آروم سياوش روي گونه ام بيدار شدم . چه حس لذت بخشي بود که با نوازشهاي عاشقانه ي تنها عشق گرما بخش زندگيت از خواب بيدار بشي . بدون اينکه چشمامو باز کنم لبخند زدم تکوني تو آغوش سياوش به خودم دادم .
با حس محکم شدن بازوهاش دور بدنم خودم رو بيشتر تو آغوشش فرو بردم و عطر تنشو با لذت کشيدم تو ريه هام . همه چيز شيرين بود . ديشب سياوش حتي يک لحظه هم اجازه نداد از آغوشش بيرون بيام و من تا صبح تو آغوشش بودم ... حتي کوچولومون هم با حس گرماي پدرش انقباضش باز شد .
سياوش که ديد خيال بيدار شدن ندارم بوسه اي روي چشمام زد و گفت :
- خانم خوشگل من نميخواد بيدار بشه ؟ .... لنگ ظهره ها خانمم !
آروم لاي چشمامو باز کردم و سرم رو گرفتم بالا . چهره ي سياوش با اون خنده ي مهربونش اولين تصويري بود که ديدم . بي اختيار کمي خودم رو کشيدم بالا و بوسيدمش .
- صبح بخير عزيزم .
لبخند سياوش عميق تر شد .. جواب بوسه ام رو با بوسه اي پر احساس داد و گفت :
- شما تو هم بخير .... خوب خوابيدي ؟ ... حالت خوبه ؟
با تکون شونه هام کمي بدنم رو کشيدم و گفتم :
- آره خيلي خوب بود ... حالم هم خيلي بهتره ديگه دلم درد نميکنه .... بلا کوچولومون هم جاش ديگه خوبه .
سياوش دستي به شکمم کشيد و گفت :
- خب خدا رو شکر که حال جفتتون خوبه ... حالا هم بلند شو که ميخوام يه صبحانه ي مفصل مهمونت کنم .
بعد هم دستشو از دورم آروم برداشت و بلند شد . با بلند شدن سياوش به کمر خوابيدم و پاهامو صاف کردم و کش و قوسي به بدنم دادم . داشتم دستامو ميبردم بالا سرم که سياوش دستامو گرفت و گفت :
- خانم خانما حواست کجاست ؟ ... دستاتو نکش عزيزم ... براي کوچولومون خوب نيست !
هيني گفتم و سريع دستامو اوردم پايين . اصلا حواسم نبود ... نبايد اينجور بدنم رو ميکشيدم .
به پهلو شدم و خواستم بلند بشم که سياوش کمک کرد و منو نشوند روي مبل . ازش تشکر کردم و خواستم بلند شم که متوجه شدم شلوار داره از پام مي افته . دو دستي کمرشو گرفتم و بلند شدم . چون شلوار برام خيلي بزرگ و بلند بود پس اگه حواسمو جمع نميکردم مي افتادم . وضعيت خنده داري پيدا کرده بودم . دو دستي کمر شلوار رو چسبيده بودم ودر حالي که نصف شلوار زير پاهام روي زمين کشيده ميشد تاتي تاتي کنان راه ميرفتم . از همه بدتر پيرهن و سويشترت گشاد تو تنم بود .
سياوش با ديدنم نتونست خودشو کنترل کنه و زد زير خنده . با حرصي مصنوعي نگاهش کردم و گفتم :
- بله بخند ... قيافه من خنده دار هم هست ... لباسها حداقل 20 سايز برام بزرگن .
سياوش با خنده بهم نزديک شد و بوسه اي روي گونه ام زد و گفت :
- ببخشيد ولي واقعا بامزه شدي ... خب آخه تقصير خودته عزيزم ... اومدي مسافرت بعد يه دست لباس هم با خودت نياوردي .
با چشماي گرد نگاهش کردم ، حس ميکردم حافظه اش دچار مشکل شده . يه دستم رو از کمر شلوارم برداشتم و گذاشتم روي پيشونيش .
- تبم که نداري ! ... آخه مسافرت چيه عزيزم ؟ .... من ديشب انقدر حول بودم که حتي يادم رفته بود باک ماشين رو پر کنم ... اونوقت ميگي لباس مي اوردم ؟
سياوش دستم رو تو دستش گرفت و در حالي که به طرف سرويس ميبردم گفت :
- خب مسافرته ديگه ! ... يه جورايي شده ماه عسلمون ... راستي از کجا فهميدي من اينجام ؟
با لبخند نگاهش کردم و خواستم جواب بدم که شاکي گفت :
- گرچه پرسيدن هم نداره ! ... باز اون کيارش فوضول نتونسته جلوي دهن گشادشو بگيره و همه چي رو لو داده !
خنده اي کردم و گفتم :
- تو که خودت ميدوني پس چرا ميپرسي ؟ ... در ضمن کار بدي هم که نکرده !
ديگه رسيده بودم دم سرويس که گفتم :
- سياوش لطفا يه دست لباس ديگه بهم بده با حوله ... ميخوام دوش بگيرم .
سياوش سرش رو تکون داد و گفت :
- تو برو دوشتو بگير برات حوله ميارم ... لباسها رو هم ميزارم تو اتاق .. حمام خيسه ! ... نميخواد اونجا لباس بپوشي ، يه وقت سر ميخوري .
لبخندي عميق به توجه ومحبتش زدم و وارد حمام شدم .
يه دوش آب گرم اونم بعد از اون همه سرما که من ديشب خوردم ... مخصوصا بعد از خواب راحتي هم که کردم واقعا چسبيد . با خيال امن زير آب گرم ايستادم .
چند دقيقه اي از ورودم به حمام ميگذشت و من در حال لذت بردن از آب گرم بودم که دو تا تقه به در حمام خورد و در چند سانتي باز شد و سياوش دستش رو اورد تو و حوله رو به رخت آويزي که کنار در روي ديوار نصب بود آويزون کرد . از کارش دلم پر از خوشي شد . براي اينکه من معذب نباشم روشو برگردونده بود و فقط دستش رو اورده بود . شايد فکر ميکرد هنوز به عنوان شوهرم کامل قبولش نکردم . گرچه با خجالت کشيدن هاي ديشبم سر تعويض لباسهاي خيسم خودم اين باور رو بهش دادم . درسته برام هنوز آسون نبود اين همه صميميت ولي به هر حال سياوش شوهرمه و از همه مهمتر عشقمه ، بايد بهش نشون ميدادم که از صميم قلبم پذيرفتمش .





بعد از يه دوش حسابي کلي سرحال شدم . آب رو بستم و حوله رو پيچيدم دور خودم و از حمام خارج شدم . قد حوله تا تقريبا بيست سانت بالاي زانوم بود .
با اينکه کمي سردم بود ولي به طرف آشپزخونه راه افتادم . سياوش تو آشپزخانه بود و مشغول آماده کردم صبحانه . نفس عميقي کشيدم لبخندي روي لبم نشوندم و وارد آشپزخانه شدم .
- واي سياوش خيلي تشنمه ... ليوانا کجان ؟
و همزمان به طرف ميز رفتم و ليواني از برداشتم و از آب پرتقال توي تنگي که روي ميز بود پرش کردم و مشغول خوردنش شدم . واقعا هم تشنه ام شده بود .
سنگيني نگاه سياوش رو روي خودم حس ميکردم . با اينکه خجالت ميکشيدم ولي سعي کردم به روي خودم نيارم ، من بايد بهش نشون ميدادم که همه جوره به عنوان شوهرم پذيرفتمش و ازش خجالت نميکشم و باهاش راهتم .
به طرفش برگشتم که ديدم با تعجي ولي در عين حال با نگاهي گرم بهم خيره شده . لبخندي بهش زدم و رفتم نزديکش و بوسه اي سريع تقديمش کردم و گفتم :
- خيلي دوستت دارم ... اينو همچوقت فراموش نکن !
برگشتم و به طرف اتاق رفتم . دم در نيم نگاهي به سياوش کردم که ديدم با لبخند دستش رو جاي بوسه ام گذاشته و داره بهم نگاه ميکنه .
لباسهايي که سياوش برام گذاشته بود رو پوشيدم . البته اينبار کمر شلوار بند داشت و تونستم تنظيمش کنم . يه سويشترت زيپ دار هم روش پوشيدم و بعد از زدن چند تا به پاچه هاي شلوار براي جلوگيري از افتادنم از اتاق خارج شدم .
سياوش برام صبحانه سنگ تمام گذاشته بود . روي ميز همه چي بود . با ديدن ميز پر و پيمون چشمام برقي زد ، حسابي گرسنه بودم پس با خنده اي عريض نشستم سر ميز .
تمام مدت صبحانه سياوش حواسش بهم بود و مدام انواع لقمه ها رو برام ميگرفت و منم که به لطف کوچولوم حسابي شکمو شده بودم حسابي از خجالت دل خودم و بچه و صد البته شکمم در اومدم و هر چي که دلم خواست رو خوردم و چقدر سياوش از اين کارم خوشحال بود .
آخرين قطره ي شير تو ليوانم رو خوردم و تکيه دادم به پشتي صندلي رو دستم رو روي شکمم گذاشتم .
- واي ترکيدم ... خيلي خوردم .
سياوش نگاه مهربونش رو بهم دوخت و گفت :
- خدا نکنه ولي خدا رو شکر خوب خوردي ... همش نگران کم خوراک بودنت بودم ... ولي با خوش خوراکيه امروز خيالم راحت شد .
اخمي ظاهري بهش کردم و گفت :
- اين بلاي خوش خوراکي رو بچه ي جنابعالي به سر من اورده ... من کي اين همه ميخوردم ؟
سياوش دستم رو توس دستش گرفت و با لبخند گفت :
- اين که بد نيست ... اينجور چند ماه ديگه يه کوچولوي تپل مپلي به دنيا مياري .
پشت چشمي براش نازک کردم و گفتم :
- بله درسته ... ولي علاوه بر کوچولو بنده هم حسابي گرد ميشم !
هر دو به هم نگاه کرديم و زديم زير خنده . واقعا هم من با قيافه ي گرد خنده دار ميشدم .
- گرد هم بشي باز هم عشق من ميموني عزيزم .
لبخندي بهش زدم و با ناز نگاهش کردم .
همين موقع صداي زنگ موبايل سياوش اومد ، با غر غر از جاش بلند شد و موبايلشو از روي کابينت برداشت . نگاهي به صفحه اش انداخت و گفت :
- شماره اش سيو نشده و نميشناسم ... ولش کن .
با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
- اِ ! چي رو ولش کن .. جواب بده ببين کيه ؟
سرشو رو تکون داد و جواب داد .
- بله بفرماييد !
- ....
- بله خودم هستم ... شما ؟





يهو چشماش گرد شد و ابروهاش رفت بالا . با تعجب نگاهش کردم .
- بله پيشمه ... چند لحظه گوشي .
گوشي رو به طرف من گرفت و گفت :
- با تو کار دارن !
با تعجب به خودم اشاره کردم و گفتم :
- با من ؟ !
سرش رو تکون داد و گوشي رو به دستم داد . با تعجب زياد گوشي رو گرفتم و جواب دادم .
- بله !
- سلام ويدا جان ... سميرا هستم .
ابرو هاي من هم مثل سياوش رفت بالا .
- ها ! سلام سميرا جان ... خوبي ؟
- سلام .. ممنون ... ببخش ويدا جان مزاحمتون شدم ... هر چي به گوشيت زنگ زدم برنداشتي ... شماره ي آقاي کيان رو از منشيش گرفتم و زنگ زدم .
- نه عزيزم اين چه حرفيه ... مراحمي ... اتفاقي افتاده ؟
صداي سميرا پر بغض شد و گفت :
- راستش ويدا جون زنگ زدم ازت خواهش کنم کمکم کني ... ديگه نميدونم چکار کنم ... کيارش داره ميره ... حتي يه لحظه هم به حرفهام گوش نميده !
- کيارش داره ميره ؟ ... کجا ؟
با اين حرفم توجه سياوش بهم جلب شد . با اشاره ازم پرسيد چي شده که با اشاره ي دستم گفتم صبر کن .
- آره ويدا جون داره ميره ... ميخواد برگرده لندن .... اگر کيارش بره من چکار کنم ؟
- آروم باش سميرا جان ... تو مطمئني ؟
- آره ... منشي دفتر بليطشو براش رزرو کرده ... خواهش ميکنم يه کاري کن ... به حرف کسي گوش نميده !
صداي گريه ي سميرا تو تلفن پيچيد . از تعجب خشک شده بودم ... سياوش باز هم داشت ميپرسيد چي شده .... گوشي رو از گوشم دور کردم و گفتم :
- ميگه کيارش داره برميگرده لندن .... بليطش هم رزرو شده .
چشماي سياوش دوباره گرد شد .
- يعني چي ؟ ... اين پسر داره چکار ميکنه ؟... معلومه اصلا ؟
سعي کردم به خودم مسلط باشم . بايد اول جواب سميرا رو که يه سره گريه ميکرد رو ميدادم .
- سميرا جان اروم باش خواهش ميکنم ... الان ته و توي ماجرا رو در ميارم ... مگه الکيه .... تو آروم باش .. ما الان پيگير ميشيم .
- باشه ويدا جون ... پس منو بيخبر نذارين .
- باشه عزيزم ... فعلا خدا حافظ .
تلفن رو قطع کردم و به طرف سياوش گرفتمش .
- بيا باهاش تماس بگير ببين داره چکار ميکنه ؟
سياوش گوشي رو گرفت و مشغول تماس گرفتن شد . منم آروم بلند شدم و شروع کردم ميز رو جمع کردن . عذاب وجدان بدي گرفته بودم . چند دقيقه ي بعد صداي بلند سياوش از تو سالن بلند شد .
- با فرار ؟ !
- ...
- فکر ميکني بزاري بري همه چي اوکي ميشه ؟
- ...
- بسه ! ... ديگه بدتر از من ؟
ظرفها رو ول کردم و رفتم تو سالن سياوش با عصبانيت راه ميرفت و حرف ميزد .
- کيارش بچه بازي رو بزار کنار ....
نميدونم کيارش چي گفت که سياوش با عصبانيت داد زد :
- اصلا به جهنم ... هر کاري ميخواي بکن ... چيزي که تباه ميشه زندگي توه نه من ... من که زنم کنارمه و خوشبختم ... حالا تو برو خودتو بدبخت کن .
تماس رو قطع کرد و موبايل رو پرت کرد رو کاناپه . دستشو با شدت فرو کرد تو موهاش .
رفتم کنارش و گفتم :
- چي شد ؟ ... چرا يهو عصباني شدي ؟
نگاهي بهم کرد و گفت :
- دستي دستي داره زندگي خودشو داغون ميکنه ... هيچي هم حاليش نيست ... با يکدندگي تمام نميخواد چيزي بشنوه .... نميخواد حتي يه فرصت توضيح به اون دختر بده !
با نگراني نگاهش کردم .... پس حدسم درست بود ! ... کيارش داشت به خاطر ضربه اي که فکر ميکرد از سميرا ديده ميرفت .





با سستي نشستم رو مبل و گفتم :
- همش تقصير منه ! .... من با اون نقشه ي احمقانه ام باعث به هم خوردن زندگي اون دو تا شدم .... من سميرا رو فرستادم تو کارخونه تا کمکم کنه !
سياوش نشست کنارم و گفت :
- خودتو اذيت نکن عزيزم ... مقصر تمام اين اتفاقات فقط يه نفره ... تو هم مثل من و بقيه فقط قرباني بودي .
- نه سياوش تقصير منه ... من نبايد سميرا و سمانه رو وارد جريان ميکردم ... حداقل وقتي فهميدم کيارش و سميرا همو دوست دارن بايد سميرا رو از ماجرا دور ميکردم ... من رابطه ي اونها رو نابود کردم .
سياوش دستش رو دورم حلقه کرد و منو کشيد تو بغلش .
- اينجور نيست عزيزم .... اگر مقصري هم باشه مادرمه و صد البته من .... تمام اين جريانات به خاطر غرور و تکبر بي جاي مادرم شروع شده .... اگه از روز اول تحريکم نميکرد موضوع سهام رو مخفي کنم ! ... اگه اون وکيله رو تهديد نميکرد ... اگه مدام با حرفهاش غرور له شده ام رو به ياد نمي اورد و بر عليه تو تحريکم نميکرد .. هيچ وقت کارمون به اينجا نميکشيد .
چند لحظه مکث کرد و بعد با صدايي آروم گفت :
- يا شايد هم من مقصرم ... من با سستي خودم اجازه دادم حرفاي مادرم روم تأثر بزاره ... من با گوش کردن به حرفاش کار رو با اين وخامت به اينجا رسوندم .
- سياوش آروم باش ... تو هم مقصر نيستي ... ببخش ولي کتايون خانم از وضعيت بد روحيت تونسته به موقع استفاده کنه ... تو قدرت تصميم گيري درست رو نداشتي و اون با نيت هاي بدش تونسته روت تأثير بزاره ... تونسته اعمال تو رو تو دست خودش بگيره .... چه بخوايم چه نخوايم زندگي ما به اينجا رسيده و من خدا رو شکر ميکنم کارمون ختم به خير شده ... ما با هميم و از همه مهمتر عشقمونه .... ما به عشقمون رسيديم و زندگيمونو ميسازيم ... حالا بايد به کيارش و سميرا کمک کنيم ... اونها بيگناه قرباني جريانات شوم زندگي ما شدند .
سياوش بوسه اي روي موهام زد و گفت :
- ويدا عاشقتم ... تو هم اينو هيچ وقت فراموش نکن ... آره حق با توه ... بايد به اون دو تا کمک کنيم .
بعد آروم منو از بغلش کشيد بيرون و از جاش بلند شد و گفت :
- بايد بريم دنبال کيارش ... بايد جلوي اون برادر کم عقلمو بگيريم تا زندگيشو خراب نکرده .
با تکون سر حرفشو تاييد کردم و از جام بلند شدم .
خيلي سريع آماده شديم و راه افتاديم . اول ماشين من رو گذاشتيم تو ويلا و بعد با ماشين سياوش به طرف تهران راه افتاديم .





تا سياوش ماشين رو پارک ميکرد رفتم بالا . همين که خواستم در ورودي خونه رو باز کنم فکري از سرم گذشت که باعث شد کليد رو از صفحه ي مربوطه اش دور کنم و منتظر بشم .
دلم ميخواست حالا که با اين همه خوشي به خونه ام برگشتم همراه سياوش وارد خونه بشيم . چند دقيقه اي پشت در معطل شدم تا سياوش برسه . همين که سياوش از آسانسور خارج شد و منو پشت در ديد با تعجب نگاهم کرد و گفت :
- چرا نرفتي تو ؟ ... کليد نداري ؟
کارت کليد تو دستم رو نشونش دادم و با لبخند گفتم :
- ميخواستم با هم بريم تو .
سياوش لبخندي زد و بهم نزديک شد ، دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و منو کشيد تو بغلش .
- عزيزم .... اين بهترين فکري که بود که ميتونتي بکني ... ورود با هم به خونه امون .
خنده اي کردم و کارت رو به سمت صفحه بردم که سياوش دستش رو گذاشت رو دستم و همراهيم کرد . در با صداي بوق خفيفي باز شد و ما وارد خونه شديم .
سياوش کليد برق رو زد و نفس عميقي کشيد و گفت :
- ديروز که داشتم از اينجا ميرفتم انقدر حالم بد بود که زندگيمو تمام شده ميديدم .
برگشت و با لبخند بهم نگاه کرد و گفت :
- ولي به لطف خدا امروز با تو و اين همه خوشبختي برگشتيم اينجا .
جوابش رو لبخندي عميق دادم و به طرف آشپزخانه رفتم . خيلي تشنه ام بود . در حالي که از آبسردکن يخچال ليوان آبي پر ميکردم شالم رو در اوردم .
ليوانم که پر شد برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم . دم مبل ها بودم که ديدم سياوش در حالي که قيافه اشو خيلي بامزه چپکي کرده و يه دستش هم به سرشه و داره سرشو ميخارونه از اتاق خارج شد . متوجه شدم که به خاطر به هم ريخن اتاق الان خودشو اين شکلي کرده .
دستامو رو قفسه سينه ام تو هم گره کردم و در حالي که مثلا شاکي نگاهش ميکردم گفتم :
- بله ... بايد هم خجالتزده باشي ... زدي خونه زندگي منو به هم ريختي .
سياوش لبخندي زد که با اخمي ظاهري گفتم :
- نخند ! ... خيلي کار خوبي کردي ميخندي .... جوري اتاق رو به هم ريختي که وقتي ديدمش شوکه شدم .
سياوش متعجب نگاهم کرد و گفت :
- کي ديدي ؟
- قبل از اينکه برم از کيارش جاي تو رو بپرسم .
يهو ياد کيارش افتادم هيني بلند گفتم که سياوش بيچاره از جاش پريد .
- چي شد ؟
- واي کيارش رو يادمون رفت .
سياوش چپ چپ نگاهم کرد و گفت :
- چنان گفتي هين که ترسيدم ... الان ميرم سراغش .
سريع ليوان رو روي اپن گذاشتم و گفتم :
- منم ميام .
- نميخواد ... الان آتيش کيارش تنده ميترسم داد و بيداد کنه تو هم بترسي .
اينبار من چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :
- کيارش و داد و بيداد ؟ ... اين کار تخصص جنابعاليه آقا !
بعد هم بدون توجه به چيزي شالم رو سرم کردم و به طرف در رفتم که سياوش هم اوفي زير لب گفت و دنبال من اومد .





وقتي از آسانسور تو طبقه اي که خونه ي کيارش بود پياده شديم سياوش دستم رو گرفت و گفت :
- عزيزم ميدونم ناراحتي ولي خواهش ميکنم آروم باش .... اين مسئله رو بايد با آرامش حلش کنيم .
سرم رو به معني تاييد تکون دادم و سياوش زنگ رو زد . بعد از چند لحظه که ديدم در باز نشد دوباره زنگ رو فشرد و اينبار بيشتر زنگ رو نگاه داشت ولي باز هم در باز نشد .
- يعني چي ؟ ... پس کجا رفته ؟
سياوش اخمي کرد و به طرف آسانسور رفت .
- گوشيش که خاموشه .. بيا از نگهبان ميپرسيم .
با هم به لابي رفتيم و سياوش از نگهبان درباره کيارش پرسيد که اون هم در جواب گفت :
- والا چند دقيقه قبل از اومدن شما چمدون به دست از برج خارج شدند .
نگاهي پر وحشت بين من و سياوش رد و بدل شد . سياوش با چند قدم بهم نزديک شد و گفت :
- رفته !
مکثي کردم ولي با ياداوري حرف هاي سميرا سريع گفتم :
- سياوش ! .. سميرا گفت منشي دفتر بليطشو براش رزرو کرده .
سياوش سريع موبايلشو از جيبش در اورد و با دفتر تماس گرفت .
- سلام خانم ... بليطي که براي کيارش رزرو کردين زمانش کيه ؟
- ....
- ممنون ..
تماس رو قطع کرد و در حالي که به طرف آسانسور ميرفت گفت :
- شانس بياريم بهش برسيم .... بليطش براي دو ساعت ديگه است .
اخمي روي صورتم نشست و سريع دنبال سياوش رفتم . چند دقيقه بعد با سرعت زيادي به طرف فرودگاه به راه افتاديم . بايد به سميرا خبر ميدادم ، دستم رو به سمت جيب مانتوم بردم که متوجه شدم گوشيم همراهم نيست .
- سياوش يه لحظه خواهش ميکنم گوشيتو بده .
سياوش با تعجب گوشيشو به طرفم گرفت و گفت :
- به کي ميخواي زنگ بزني ؟ ... گوشي کيارش خاموشه !
- به سميرا ، شايد حضور اون تو فرودگاه موثر باشه .
سياوش مردد نگاهم کرد ولي من سريع تماس گرفتم .
- الو .. بله !
- سلام سميرا جان ... ويدام .
- بله ويدا جون ... سلام ... چي شد ؟
- فعلا هيچي .... کيارش رفته فرودگاه .
- واي ... نه !
صداي گريه ي سميرا توي گوشي پيچيد .. گوشي رو تو دستم جا به جا کردم و گفتم :
- سميرا الان وقت گريه نيست ... بايد مانع کيارش بشيم .
- آخه چطور ؟ ... اون اصلا به حرف من گوش نميده !
- ببين من و سياوش داريم ميريم فرودگاه ... هر چه سريعتر خودتو برسون ... بايد هر چه سريعتر پيداش کنيم .
- باشه ... من الان راه مي افتم .
- خوبه ... به اميد خدا موفق ميشيم .
- تنها اميدم اول به خدا بعد به تو و آقاي کيانه .
- نگران نباش و عجله کن .
سميرا انقدر هول کرده بود که سريع باشه اي گفت و تماس رو قطع کرد . تو طول مسير انقدر نگران بودم که حالت تهوع بهم دست داده بود . مدام تو دلم دعا ميکردم و از خدا خواهش ميکردم قبل از اينکه دير بشه بتونيم به کيارش برسيم .





به محض رسيدن به فرودگاه اصلا نفهميدم ماشين رو کجا پارک کرديم و سريع به طرف سالن مورد نظر رفتيم . سالن پر از مسافر بود و انقدر شلوغ بود که داشتم دچار سرگيجه ميشدم . مدام با چشم دنبال کيارش ميگشتم و سرم رو به اطرافم ميچرخوندم .
- اوناهاش اونجاست !
با يان حرف سياوش سريع برگشتم و به سمتي که اشاره ميکرد نگاه کردم . درست بود ، کيارش بود که داشت به طرف خروجي اي ميرفت . سيرع با سياوش به طرفش رفتيم . سياوش چند قدم آخر رو تقريبا دويد و بازوي کيارش رو گرفت و برشگردوند .
- وايسا ببينم ... کجا داري ميري ؟
کيارش اول با تعجب به سياوش نگاه کرد ولي در کسري از ثانيه اخم کرد .
- شما اينجا چکار ميکنين ؟
بالاخره رسيدم بهشون و در حالي که نفس نفس ميزدم گفتم :
- عليک سلام .... اومديم دنبال تو ... اصلا معلومه داري چکار ميکني ؟
کيارش سعي کرد بازوشو از دست سياوش بکشه که سياوش محکمتر گرفتش و کشيدش عقب .
- ولم کن سياوش ... ديرم ميشه .
- به جهنم ... همون بهتر که دير بشه ... تو جايي نميري .
کيارش اخمي کرد و گفت :
- تو چکار به من داري ؟ ... تو که ديگه به قول خودت زنت پيشته و خوشبختي ديگه چکار به زندگي من داري ؟
رفتم نزديک کيارش و گفتم :
- کيارش خواهش ميکنم چند لحظه به من گوش کن .... تو داري اشتباه ميکني .... تو داري کسي رو مجازات ميکني که تقصيري نداره .
کيارش اخمي به مراتب غليض تري کرد و گفت :
- اهان ... پس کار سميراست ... اون به شما خبر داده .
سعي کردم آروم باشم و لحن کلامم بيشترين تأثير رو داشته باشه .
- آره اون خبر داده .... هيچ ميدوني دختر بيچاره چه حاليه ؟ .... صبح که بهم زنگ زد کلي گريه کرد و گفت داري ميري .. اونم به خاطر هيچي .
- هيچي ؟ ... ويدا تو به مسئله به اين بزرگي ميگي هيچي ؟
- آره ميگم هيچي ... چون هيچ ربطي به سميرا نداره .
کيارش در حالي که دندونهاشو روي هم فشار ميداد گفت :
- آره هيچ ربطي به جاسوسي خانم نداره ... اونم جاسوسي اي که داشت به قيمت نابودي من و خانواده و همه چيزمون تمام ميشد ... ول کن ويدا ... برين پي زندگي خودتون ... منم ميرم دنبال زندگي زندگي خودم .
بعد خيلي سريع برگشت و به طرف خروجي رفت که با صداي بلند و پر بغض سميرا متوقف شد .
- کيارش ! ... صبر کن خواهش ميکنم .
نگاهم به سميرا افتاد که صورتش از اشک خيس بود و بالا پايين رفتن تند تند قفسه سينه اش نشون ميداد که دويده .
- کيارش تو رو به جون هر کي دوست داري صبر کن ... بزار حرف بزنم .
کيارش بعد از مکثي بدون اينکه برگرده خواست به راهش ادامه بده که سياوش از کوره در رفت و شونه اش رو گرفت کشيد .
- د وايسا ديگه لعنتي .... داري چکار ميکني ؟ ... تو هم داري غلطي که من کردم رو ميکني ؟ ... داري بدون شنيدن چيزي حکم صادر ميکني و اجراش ميکني ؟ ... زندگي و نابودي منو مگه به چشم نديدي ؟
کيارش با عصبانيت سياوش رو هل داد و داد زد :
- زندگي من هيچ ربطي به تو نداره .... وضعيت من متفاوته .... چرا نميخواي بفهمي ؟
هر دو داشتند داد ميزدند و براي هم گارد گرفته بودند .





وحشت زده داشتم نگاهشون ميکردم و در دل خودمو لعنت ميکردم ، رفتم نزديکشون و داد زدم .
- کيارش مقصر منم ... من مجبورش کردم ... من ازش خواستم ... من کردم .
گريه ام گرفته بود ، با يه تصميم احمقانه و يه انتقام کور کورانه به جز زندگي خودم که تا مرز نابودي رفت ناخواسته ضربه اي به کيارش و سميرا زدم که جبرانش خيلي سخته .
حواسم به کيارش و سياوش جمع شد ..کيارش با شنيدن اعلام پروازش باز هم خواست بره که اينبار سياوش يقه اش رو چسبيد . عذاب وجدان داشت خفه ام ميکرد و صداي گريه ي سميرا که با گريه از کيارش ميخواست نره و بهش گوش بده برام عذاب آور بود .
سياوش و کيارش با هم درگير بودند که دردي گذرا و کوتاه تو دلم پيچيد ، آخي گفتم و دستم رو به شکمم گرفتم و خم شدم . چيز خاصي نبود و زود رفع شد خواستم صاف باايستم که ديدم سياوش کيارش رو ول کرد و به طرفم دويد .
- چي شد ويدا ؟ ... خوبي ؟
خواستم بگم خوبم ، چيزيم نيست که ديدم کيارش انگار همه چيز رو ول کرده و وحشت زده نگاهم ميکنه . فکري به سرعت از ذهنم گذشت . قلب مهربون و پاک کيارش ، .. آره ! ... با اينکه کارم نامردي محض بود و ميدونستم عذاب وجدان بدي به جون کيارش ميندازم ولي فعلا تنها راه موجود بود تا بتونم مانع کيارش بشم .
قيافم رو جمع کردم و اينبار آخي بلندتر گفتم . سياوش که ديگه رنگش پريده بود سريع دست انداخت زير زانوهام و بلندم کرد و به طرف صندلي برد که با صدايي که عمدأ بهش لرزش داده بودم با لحني وحشت زده گفتم :
- واي ... بچم ... سياوش .. سياوش خيلي درد دارم .
سياوش در حالي که چشماش از نگراني درشت شده بودند گفت :
- چت شد آخه ... تو که خوب بودي عزيزم .
متوجه شدم که کيارش اومده نزديکمون سرم رو پشت شونه ي سياوش مخفي کردم و مثلا طوري که کيارش نشنوه گفت :
- فکر کنم مال ضربه ي ديشب تو خونه کيارشه ... واي سياوش اگر بلايي سر بچم بياد چي ؟ .... اين چندمين درد از ديشبه ! ... آخ ...
سياوش از تعجب مات مونده بود ، آروم سرم رو بلند کردم و وقتي ديدم کسي بهم ديد نداره چشمکي بهش زدم و خنده ي بي صدايي هم کردم . سياوش چشماش ديگه گرد تر از اين نميشد .
با نزديک شدن کيارش بهمون دوباره حال زار قبل رو به خودم گرفتم و الکي آخ و اوخ کردم .
کيارش با نگراني بهم نزديک شد و گفت :
- ويدا تو که ديشب گفتي چيزي نيست ... تو رو خدا ... تو حالت خوبه ؟
- نه ... درد دارم .
سياوش که تازه متوجه قضيه شده بود پياز داغ رو زيادتر کرد و با عصبانيتي ساختي رو به کيارش داد زد :
- ميکشمت کيارش اگر بلايي سر زن و بچم بياد ... از بس الان حرص خورد اينجور شد ... وگرنه تا الان که خوب بود .
بعد هم سريع به طرف درب خروجي فرودگاه رفت .
راحت تو بغل سياوش لم داده بودم و داشتم ريز ريز ميخنديدم . سياوش که متوجه ي خنده ي من شده بود آروم گفت :
- بله بخند ... داشتي سکته ام ميدادي ... قيافه وحشت زده کيارش رو نديدي ! .... فکر کنم بايد يه تخت هم تو بخش قلب براي اون بگيرم .
- عذاب وجدان دارم ولي تنها فکري بود که به ذهنم رسيد .
چون سياوش منو بغل کرده بود پس سرعتمون کم بود و وقتي به ماشين رسيديم . کيارش چمدون به دست و سميرا هم دنبالش تازه به ما رسيدن .
سياوش منو روي صندلي عقب خوابوند و خودش هم سريع سوار شد و قبل از اينکه سميرا بتونه سوار شده گاز داد و حرکت کرد ولي زير چشمي از آينه حواسش به اونها بود . نيم خيز شدم و گفتم :
- چي شد ؟
سياوش چشمکي بهم زد و گفت :
- هر دو سوار يه تاکسي شدن و دارن دنبالمون ميان .
- اي واي ... يه کاري کن گممون کنن ... الان به چه بهونه اي بريم بيمارستان ؟
- به همون بهانه اي که ديشب دکتر اورژانس گفت باشد دکترت حما چکاپت کنه .
چيزي نگفتم و ساکت سر جام موندم .
با اينکه به خاطر ترسوندن و مخصوصا دروغ گفتم کلي شرمسار بودم ولي خوشحال بودم که کيارش از رفتن منصرف شده ... اگر ميرفت و زندگيشو خراب ميکرد هيچ وقت نميتونستم خودم رو ببخشم و راحت زندگي کنم .





با رسيدن به بيمارستان سياوش دوباره بغلم کرد و وارد اورژانس شد . با تعجب نگاهش کردم و آروم گفتم :
- سياوش مثل اينکه جدي گرفتيا ! ... من حالم خوبه !
- هيس ...تو حالت الان بده ... پس ناله ات رو بکن و به هيچ چيز هم کاري نداشته باش .
با اينکه حسابي تعجب کرده بودم ولي با ديدن چهره ي جدي سياوش دوباره قيافم رو جمع کردم و وقتي به ايستگاه پرستاري نزديک شديم چند بار ناله کردم .
سياوش که ديد از طرف من برنامه اوکيه رو پرستار سريع گفت :
- حال خانمم خوب نيست ... لطفا کمکم کنين .
پرستار نگاهي به من انداخت و گفت :
- مشکلشون چيه ؟ ... ببرينش اتاق سوم دست چپ .
سياوش در حيني که به طرف اتاق مورد نظر ميرفت گفت :
- بارداره ... نياز به پزشک زنان داريم .
به محض ورود به اتاق خنده ي بي صدايي کردم .
- واي سياوش دکترم ميخواي سر کار بزاري ؟
سياوش منو روي تخت گذاشت و در حالي که باز هم به طرف در ميرفت سريع گفت :
- نه ! .. ميخوام کاري بکنم که دکتر خودت بياد چکاپت کنه !
بعد هم سريع از اتاق خارج شد . خنده ام گرفته بود ... تو رو خدا ببين سر يه دروغ چقدر دراز شد !
بيمارستان هموني بود که قبلا هم توش بستري بودم . ميدونستم که دکترم هر روز تا ساعت سه اينجاست ، براي همين هم سياوش منو اورده اينجا .
چند لحظه بعد ديدم در باز شد سريع به حالت زار الکيم برگشتم و چشمامو نيمه بسته کردم که ببينم کيه . کيارش با رنگي پريده و چهره اي نگران دم در بود . همين که خواست بياد تو سياوش به همراه خانم دکتر سر رسيدن . سياوش سريع بازوي کيارش رو کشيد و گفت :
- بيا کنار ببينم ... شاهکارت ديدن نداره که .
کيارش با قيافه اي مچاله شده از در کنار رفت و دکتر وارد شد ولي اجازه ي ورود به سياوش هم نداد .
- سلام خانم دکتر .
دکتر به تخت نزديک شد و نگاهي سرزنشبار به من کرد و گفت :
- سلام ... شما که باز کارت رسيده به بيمارستان ! ... اينبار چي شده ؟
نميدونستم سياوش چه توضيحي بهش داده ولي خب براي دکتر که ديگه فيلم بازي کردن درست نبود .
- راستش خانم دکتر ديروز بنا به دلايلي تقريبا يک ساعتي مجبور شدم تو راه برم .... کلي سرما بهم رسيد و از قبلش هم فشار زيادي به خاطر چند ساعت رانندگي بهم وارد شد ... ديشب تو قسمت رحمم انقباض داشتم ولي با تشخيض پزشک اورژانس چيزي نبود ... فقط گفت بايد حتما پزشک زنان چکاپم کنه .
بعد هم به درخواست دکتر جزييات لازم رو هم گفتم . دکتر با کمي اخم نگاهم کرد و مشغول معاينه شد . هيچ يک از مناطقي که نشون داد درد نداشتم .
- يه سري آزمايش و البته سونو گرافي برات مينويسم ... الان همينجا انجام ميدن .... فکر نميکنم مشکلي باشه .... البته ريسک خيلي زيادس کردي .
چيز هايي تو چارتي که دستش بود يادداشت کرد و خواست از اتاق خارج بشه که در کمال پررويي گفتم :
- بببخشيد خانم دکتر ... ميشه يه خواهشي ازتون بکنم .
دکتر منتظر به من نگاه کرد که با خجالت گفتم :
- شوهرم در جريان وضعيت من هست و ميدونه حالم خوبه ... ميخواستم خواهش کنم اگر امکان داره ... درباره ي وضعيتم خصوصي به شوهرم توضيح بدين .
- عزيزم مطمئن باش نميرم تو راهرو درباره وضعيت بيمار باردارم توضيح بدم .
- نه منظورم اين نبود ... از اين لحاظ که مطمئنم ... يعني در وقاع ميخواستم خواهش کنم ... به کسايي که پشت در هستن حتي نگين که حال من خوبه .
دکتر با استفهام نگاهم کرد که گفتم :
- آقايي که بيرونه فعلا بايد فکر کنه حال من بده تا نزاره بره .
بيچاره دکتر تعجب کرده بود که سريع کلکي که به کيارش زديم رو گفتم . دکتر با فهميدن موضوع خنده اي کرد و گفت :
- امان از دست شما ... باشه ... دم در فقط به شوهرتون ميگم بياد اتاق من تا درباره وضعيتت توضيح بدم .
- ممنونم .. باور کنين با اين کارتون لطف بزرگي بهمون ميکنين .
دکتر سري تکون داد و در حالي که صورتش جدي شده بود از اتاق خارج شد . صداي هاي دم در رو به خوبي ميشنيدم که چطور هر کدوم درباره حالم از دکتر ميپرسيدن .
- آقاي کيان لطفا با من بياين .
کيارش با بي صبري پرسيد :
- خانم دکتر خواهش ميکنم بگين حالش خوبه ؟
بعد از مکثي صداي دکتر رو شنيدم که با جديت تمام گفت :
- فکر نميکنم خوب باشه !
دکتر تشخيص قطعي نداد و دروغ گفت ولي خب اميدواري هم نداد .
چند لحظه بعد در باز شد و کيارش و سميرا وارد اتاق شدند . کيارش با نگراني به طرف تخت اومد . تو چشماش اشک حلقه زده بود . دلم خون شد ولي تو دلم گفتم :
- کيارش به خاطر خودته ... منو ببخش ولي بايد به خودت بياي .
کيارش دستم رو گرفت و آروم گفت :
- ويدا چي شدي آخه ؟ ... تو که ديشب حالت انقدر بد نبود ... بميرم من ... نميدونم يه لحظه چي شد .
ديدم که کيارش حواسش و منظورش فقط به ديشب و ضربه ايه که به کمرم خورد و اين زياد خوب نبود ... قصد من اين بود که کيارش به خاطر رفتن امروزش دچار نگراني بشه .
لرزشي الکي به صدام دادم و گفتم :
- ديشب اونقدر ها هم ضربه ي بدي نبود .. دکتر گفت همش بخاطر استرس امروزه .... کيارش نميبخشمت اگر به خاطر لجبازي هاي امروزت و استرسي که بهم وارد شده بلايي سر بچم بياد .
کيارش چشماشو بست و فکش لرزيد ، دلم ميخواست بزنم زير همه چيز ... کيارش برام خيلي عزيزه ... تحمل ناراحتيش مخصوصا به خاطر خودم رو ندارم ولي باز هم با فکر اينکه همش به خاطر خودشه ساکت شدم .
کيارش با گفتن يه " ببخشيد " سريع از اتاق خارج شد . سميرا با نگراني رفتنشو نگاه کرد و زل زد به من که با سر اشاره کردم دنبالش برو . بيچاره سميرا کمي گيج نگاهم کرد و دويد دنبال کيارش .
اميدوار بودم که حداقل حالا کيارش پيله اي که به دور خودش تنيده رو باز کنه و اجازه نزديک شدن سميرا به خودش رو بده .
تو جام راحت دراز کشيدم و منتظر شدم . چند لحظه بعد سياوش به همراه پرستاري وارد شد و پرستار ازم خون گرفت و گفت :
- چند لحظه بعد ميان ميربنتون براي سونو گرافي .
با اينکه تعجب کرده بودم ولي چيزي نگفتم . به محض خروج پرستار رو به سياوش گفتم :
- چرا بايد براي سونوگرافي بيان دنبالم ؟ ... من که چيزيم نيست .
سياوش کنار تخت نشست و با لبخند گفت :
- مثل اينکه اين خانم دکتر حسابي پايه است ... احتمال خطر داده و سونوگرافي اورژانسي نوشته .... براي همين بستريت کردن و خودشون رسيدگي ميکنن .
با لبخند نگاهش کردم . به قول سياوش عجب پايه ايه خانم دکتر ... بايد يه تشکر حسابي ازش بکنم .
سياوش به طرف پنجره رفت و گفت :
- ولي خبر خوب اينکه !
و با دست جايي رو نشون داد . سريع از تخت پايين اومدم و به طرف پنجره رفتم . پنجره به طرف محوطه ي سرسبز بيمارستان باز ميشد . امتداد نگاه سياوش رو که گرفتم رسيدم به نيمکتي که کيارس و سميرا روش نشسته بودند .
ناخوداگاه لبخندي عميق روي صورتم نشست و با ذوق گفتم :
- واي اينا که دارن حرف ميزنن .
سياوش با لبخند سرش رو تکون داد . ولي خوشحاليم زياد طول نکشيد چون متوجه شدم که کيارش با حالي زار داره چيزي به سميرا ميگه . مطمئن بودم که براي اتفاقي که مثلا براي من افتاده درد دل ميکنه .
چند دقيقه اي بود که يه لنگه پا با سياوش پشت پنجره ايستاده بوديم و به قولي زاغ ساهشونو چوب ميزديم . سياوش با يه شونه به ديوار تکيه داده بود و چشماشم چنان ريز کرده بود و با دقت نگاهشون ميکرد که فکر کنم لبخوني هم ميکرد . منم تکيه امو داده بودم بهش و عين حال که فوضوليمو ميکردم کلي هم حس هاي خوب و آرامش ميگرفتم .
سميرا و کيارس همچنان در حال صحبت بودند البته بيشتر سميرا . يه لحظه ديدم که کيارش با ناراحتي سرش رو انداخت پايين که سميرا دست انداخت دور گردنش و سرش رو گذاشت روي شونه اش . با ديدن اين صحنه من و سياوش انقدر احساساتي شديم که همزمان گفتيم :
- آخي !
سياوش دستش رو دورم حلقه کرد و گفت :
- بالاخره سر عقل اومد ... خوب ديگه بسشونه !
دستش به سمت جيبش رفت که صداي در زدن اومد .



هر دو نگران هم رو نگاه کرديم و تو يه لحظه اصلا نفهميدم چطور ولي روي تخت قرار گرفتم . دو پرستار با ويلچيري وارد اتاق شدن .
- خانم رو بايد براي سونو گرافي ببريم .
سياوش به طرفم اومد و گفت :
- بله ممنون .
بعد هم با احتياط بلندم کرد و روي ويلچير گذاشت . يعني سياوش تو بازيگري درجه يکه يکه ! . موقع خرج از اتاق گفتم :
- نزني تو حالشون ! .. وايسا برگردم بعد .
سياوش به زور خنده اش رو کنترل کرد و سرش رو به معني باشه تکون داد .
همونطور که انتظار ميرفت کوچولوي مامان حالش کاملا خوب بود . دکتر وقتي از همه چيز مطمئن شد گفت :
- جنسيتش رو ميدوني ؟
- نه هنوز !
دکتر لبخندي زد و گفت :
- خب بايد بگم که کوچولوت يه دختر خانم سلام و خوبه !
از خوشحالي اشک تو چشمام جمع شد . درسا کوچولوي من داره خواهر دار ميشه .
- ممنون خانم دکتر .
با دسمال هايي که دکتر بهم داد ژل مخصوص رو از شکمم پاک کردم و دوباره با کمک پرستار ها به اتاقم برگشتم در حالي که هنوز چشمام از ذوق اشکي بود .
سياوش خيلي راحت روي مبل توي اتاق نشسته بود . وقتي وارد شدم و نگاهش به چشماي اشکيم افتاد با نگراني به طرفم اومد .
- چي شده ويدا ؟ ... چرا گريه ميکني .
لبخندي بهش زدم و گفتم :
- چيزي نيست ... از خوشحاليه عزيزم ... همه چيز عاليه !
سياوش نفس

نه و اتاق رو مرتب کنه و من هم به سان يک سرکارگر بالا سرش ايستادم .
شب سياوش زودتر از من وارد اتاق شد تا دوش بگيره . با بدجنسي تمام منم به طرف اتاق خواب خودم رفتم که سياوش کلي پکر شد .
يه دوش سريع گرفتم . به موهام بيشتر از حد معمول شامپو زدم تا حسابي خوش بو بشه و حوله پيچ اومدم بيرون و مشغول خشک کردن موهام با شسوار شدم .
بعد از ده دقيقه موهام کاملا خشک شد . آزادانه دورم پخششون کردم . لوسيوني خوشبو به بدنم زدم و براي اولين بار تو اين دو سال رفتم سراغ قسمتي از کمدم که مخصوص لباس خواب هام بود . من عاشق لباس خواب بودم و وقتي با ديبا ميرفتيم براش لباس خواب بگيريم من هم به خودم خجالت ميدادم و انواع لباس خواب ها رو براي خودم ميگرفتم .
با توجه به سايز الانم و اين شکمم نميشد از لباس خوابهايي که دوست داشتم استفاده کنم . در نهايت بعد از کلي کنکاش لباس خوابي جيگري رنگ انتخاب کردم که از زير سينه تا روي رونهام تور بود و فضاي کافي براي جا شدن شکمم داشت . بي رودروايسي همونو پوشيدم . روبدوشامبر ستش رو هم انداختم رو دستم تا فردا صبح بپوشم .
تو آينه به خودم نگاه کردم . کمي خجالت ميکشيدم اينجور برم پيش سياوش ولي راهي بود که بايد ميرفتم . بايد زندگي شيرين و پر عشقمو رسما امشب شروع ميکردم .
نفس عميقي کشيدم و با اوردن اسم خدا از اتاق خارج شدم . دم در اتاق سياوش در زدم و منتظر شدم .
سياوش بفرماييدي گفت ولي من داخل نشدم . چند لحظه بعد در باز شد و سياوش دم در ظاهر شد .



سياوش دهنش رو باز کرد تا حرفي بزنه که با ديدن من ساکت شد . حالت نگاهش خيلي خاص بود ... نگاهي که شايد اين مدت وجود داشته ولي من نديدمش . نگاهي گرم و سوزان که تمام وجودم رو گرم ميکرد .
سرم رو انداختم پايين و آروم گفتم :
- ميشه بيام تو ؟
هنوز جمله ام تمام نشده بود که سياوش منو کشيد تو بغلش و خيلي سريع منو بوسيد . بدون فوت وقت دستامو دورش حلقه کردم و همراهيش کردم . چند لحظه بعد سياوش دست انداخت زير زانو هام و منو برد داخل .
شب فوق العاده اي بود ... يک شروع عاشقانه براي يک زندگي عاشقانه ... گرچه به خاطر دختر کوچولومون مثل تمام آشتي کنون هاي دنيا نبود ولي شبي بود سراسر عشق و محبت ... پر از نجوا هاي عاشقانه و دلگرمي هايي که منشأ ش عشقي بود که در دلمون رشد ميکرد .
صبح روز بعدش سمانه شخصا درسا رو اورد خونمون و بهمون براي اين وصال از طرف خودش و مهرداد تبريک گفت . از صميم قلب ممنون مهرداد بودم . بايد ازش تشکر ميکردم ولي گذاشتم براي يه فرصت مناسب البته با همراهي سياوشي که فعلا تو جبهه ي حسودي و رقابت تشريف دارن .
زندگي به معناي واقعي برامون شيرين شده بود . تقريبا يک هفته بعدش نتيجه ي تست آمنيوسنتز مشخص شد و بعد از مراجعه به دکتر مطمئن شديم که دختر کوچولومون هيچ مشکلي نداره .
تقريبا ده روزي از زندگي شيرينمون ميگذشت که کيارش صبح اومد بالا و ازمون خواهش کرد باهاش بريم پيش مامان مهري تا درباره ي سميرا و خواستگاريشون صحبت کنيم . با کمال ميل و خوشحال قبول کرديم و بعد از زنگ زدن به مامان مهري همراه درسا به طرف خونه ي مامان مهري راه افتاديم .
وقتي مامان مهري من و سياوش رو دست تو دست هم و خوشحال ديد گفت :
- خب خدا رو شکر انگار زندگيتون رو درست کردين .... خيلي خوشحالم براتون .
تشکري کرديم و نشستم . تا ما درباره ي سميرا و خواستگاري صحبت بکنيم درسا هر جور ميتونست آتيش سوزوند و کيارش رو حرص داد .
مامان مهري خيلي زود موافقت کرد و من هم شماره ي خانه ي پدري سميرا رو بهش دادم تا قرار خواستگاري رو اوکي کنه .
امشب تقريبا بعد از يک ماه شب خواستگاري کيارش از سميراست . طبق خواسته ي کيارش من و سياوش هم تو مراسم شرکت ميکنيم . البته قراره خواستگاري توسط مامان مهري انجام بشه . کتايون خانم وقتي موضوع رو فهميد قشرقي عظيم به پا کرد که سميرا نبايد عروسش بشه و اون سميرا رو براي کيارش خواستگاري نميکنه . کيارش هم با خونسرد گفت اصلا نيازي نيست براي خواستگاري بياد .
گردنبندم رو از روي ميز آرايشم برداشتم رو رفتم پيش سياوش که آماده رو کاناپه نشسته بود .
- عزيزم اينو برام ببند .
سياوش لبخندي زد و گردنبندم رو برام بست . شونه هام رو گرفت و برم گردوند .
- خيلي قشنگ شدي عزيزم ... مامان بودن خيلي بهت مياد .
نگاهي به شکمم که برامده تر شده بود کردم و لبخند زدم . شکمم ديگه کامل به چشم مياد ... تو ماه پنج بارداري هستم و با توجه به خوراک زيادم دارم مراحل گرد شدن رو سپري ميکنم .
براي امشب يه لباس بلند ليمويي رنگ که آستين سه ربعي داره و از زير سينه گشاد ميشه پوشيدم . شکمم حسابي تو لباس معلومه ولي به قول سياوش بهم مياد .
چند دقيقه بعد آماده از خونه خارج شديم .
تو اين يک ماه دو خانواده دو جلسه اي همون ديده بودن و با توجه به اينکه سميرا و کيارش هم نظرشون مثبت بود امشب ديگه بله برون بود و همه دعوت بودند .



همه چيز خيلي خوب پيش رفت و بيستم ماه بعد که يکي از عيد ها هم بود براي عقد و عروسي تعيين شد . چون قرار بود عقد و عروسي با هم باشه پس همون موقع با پيشنهاد مامان مهري صيغه ي محرميتي بينشون جاري شد .
آخر شب بدون اينکه من فرصتي براي تشکر از مهرداد پيدا کنم خداحافظي کرديم و برگشتيم خونه .
با خستگي لباسم رو عوض کردم و به طرف تخت رفتم . رو تختي رو که کنار زدم متوجه ي جعبه اي قرمز رنگ روي بالشم شدم . با تعجب برش داشتم و باز کردم . حلقه اي تک نگين و خيلي زيبا توش بود .
- نظرت چيه خانمم ؟
با شنيدن صداي سياوش از کنار گوشم برگشتم و با تعجب گفتم :
- درباره ي چي ؟
سياوش لبخندي زد و جعبه رو از دستم گرفت . انگشتر رو از توش برداشت و منو کشيد تو بغلش و با گوشنواز ترين صدايي که ازش شنيده بودم گفت :
- درباره ي خواستگاري من ؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
- خواستگاري تو ؟
بوسه اي روي گونه ام زد و گفت :
- بله عزيزم ... خواستگاري من .... با اينکه بهم افتخار دادي خانمم شدي و شريک زندگي و صاحب قلبم هستي ولي من هنوز ازت خواستگاري نکردم .... من سياوش کيان امشب ميخوام از خانم خوشگلم ... از عشق زندگيم خواستگاري کنم ... ازت ميخوام که براي هميشه خانمم بموني و با عشقت زنديگمونو گرم کني ؟ ... حالا شما ... خانم ويدا فرخ حاظري با من ازدواج کني ؟ .... قلبا و دايمي ؟ ...
اشک تو چشمام جمع شده بود .... هيچوقت فکرشو نميکردم سياوش اينجور ازم خواستگاري کنه ... در واقع انقدر عشقش تو قلبم پررنگ بود که اصلا يادم نبود که من زن دايمي سياوش نيستم و چيزي که بينمونه که صيغه ي محرميت دايميه .
لبخندي عميق به روش زدم و گفتم :
- معلومه که بله عزيزم .... مگه ميشه براي زندگي با تو مخلافت کنم ... البته که براي هميشه کنارت ميمونم عشقم .
سياوش با بي صبري بوسه اي عميق ازم گرفت و گفت :
- ممنونم ويدا ... قول ميدم براي خوشبختيمون هر کاري بکنم .
- منم قول ميدم براي هميشه عاشقت بمونم و همه کار براي آرامش و خوشي زندگيمون بکنم .
سياوش با مهربوني نگاه کرد و گفت :
- کيارش منتظر نتيجه ي خواستگاري امشب منه .... اگر موافقي همزمان با اونها عقد کنيم .
با تعجب نگاهش کردم .
- سياوش چي ميگي ؟ ... بعد از اين همه مدت و با وجود بچه عروسي هم بگيريم ؟
سياوش حق به جانب نگاهم کرد و گفت :
- چرا که نه ؟ ... همون موقع که صيغه کرديم مامان مهري انتظار داشت بعد از مدتي عروسي رو بگيريم ... الان هم اگر موافق باشي با کيارش برنامه ريختيم دو عروسي رو يکي کنيم ... حالا عروس خانم شما موافقين ؟
خنده ام گرفته بود .... همه چيز برنامه ريزي شده بود بعد به من ميگفتن .
- باشه موافقم ... ولي ديگه توقع که نداري مثل سميرا لباس عروس بپوشم ؟
- چرا اتفاقا ... حتي با خياطي که داره لباس سميرا رو ميدوزه حرف زديم .
با تعجب نگاهش ميکردم ... اصلا باورم نميشد ... آخه من با اين شکم که با ماه آينده گرد تر هم ميشه لباس عروس بپوشم و تازه جشن عروسي هم بگيرم ؟ !





همه چيز در عين ناباوري من يک ماهه رو به راه شد ... سياوش موفق شد منو قانع کنه تا لباس عروس بپوشم . وقتي مامان مهري فهميد ميخوايم دو عروسي رو همزمان بگيريم کلي خوشحال شد و کلي دعاي خير برامون کرد .
خريد هاي عروسي که بامزه ترين قسمت بود . دو عروس با دو داماد سرخوش صبح تا شب راه مي افتاديم تو اين مغازه ها . سميرا که هيچي عروس خانم بودن خيلي بهش مي اومد ولي من با يه شکم که جلوتر از خودم راه ميرفت اين مغازه اون مغازه ميرفتم و خريد عروسي ميکردم . هر دو خنچه ي عقد درست مثل هم قرار بود باشه .
لباس عروس من با خواست خودم بدون پف دوخته شد ولي به خاطر شکمم از زير سينه کلوش بود . مدلش خيلي قشنگ بود . آستين حلقه اي با يقه ي هفت . پارچه به حالت قشنگي زير سينه جمع ميشد و بعد به حالت کلوش گشاد ميشد که البته شکم گردم توش قشنگ ديده ميشد . خودم دوست داشتم لباسم کرم رنگ باشه ولي سياوش مخلافت کرد و گفت بايد حتما سفيد باشه . لباس سميرا هم مثل من بدون پف بود ولي مال اون تا روي رونهاش حالت اندامي داشت و بعد از اون کمي کلوش ميشد .
بالاخره روز موعود فرا رسيد . صبح بعد از يک صبحانه ي مفصل همراه سياوش به آرايشگاه رفتم . سميرا زودتر از من اومده بود رو صندلي نشسته بود و داشت تو آينه خودشو برسسي ميکرد .
- سلام عروس خانم ... چي شده ؟ ... قيافه ات مشکلي پيدا کرده ؟
سميرا نگاهي بهم کرد و با لبخند گفت :
- سلام ... نه مشکلي نيست ولي داشتم فکر ميکردم کاش تو اين مدت کمي وزنمو ميبردم بالا تا صورتم پرتر بشه ... ببين صورت تو چه پر و خوبه ... مال من گونه هام خاليه تقريبا .
دستي به شونه اش زدم و گفتم :
- نگو اينجوري ... من از صدقه سر دخترم اينجوري تپل شدم .... تو خيلي هم خوشگلي .... خوشگل تر از اين بشي ديگه نميشه کيارش رو کنترل کرد .
با سميرا زديم زير خنده . چند دقيقه بعد آرايشگرها اومدند و کار شروع شد .
سمانه هم به عنوان همراه اومده بود پيشمون .
طرفهاي ساعت پنج بود که کارمون تمام شد و سمانه نگاهي به ما کرد و بالبخند گفت :
- واي واي نگا اين دو تا چه خوشگل شدن ... ميخواين ضربان قلب اون دو تا برادر رو سرعت ببخشين .
هر دو خنديديم .... سميرا رفت تا يکبار ديگه همه چيز رو چک کنه ... وسواس گرفته بود . داشتم رفتنشو دنبال ميکردم که سمانه نشست کنارم و گفت :
- ويدا جان ... ميخوام يه چيزي بهت بگم ...
- بگو عزيزم .
سمانه با لبخندي محو نگاهم کرد و گفت :
- راستش ويدا جان ميخوام اعتراف کنم تو خيلي مهربون و خوبي .... برداشتي که روز اول ازت داشتم خيلي اشتباه بود .
با تعجب نگاهش کردم ... سمانه داشت چي ميگفت ؟ ... اون که هميشه باهام خوب بود ؟ ... انگار سوالم رو از چشمام خوند .
- ببين ويدا جان حالا که خدا رو هزار بار شکر به عشقت رسيدي و زندگيت درست شده و خوشبخت شدي ... ميخوام اعتراف کنم که وقتي شروع کردم بهت کمک کردن از روي عذاب وجدانيه که داشتم .
- چه عذاب وجداني ؟ ... داري نگرانم ميکني ؟
- جاي نگراني نيست .... من عذاب وجدان داشتم چون فکر ميکردم خوشبختي اي که مال تو بوده رو صاحب شدم .... من وقتي وارد زندگي مهرداد شدم که از ازدواج تو داغون بود .... يکبار سعي کرده بود تو رو فراري بده ولي تو قبول نکرده بودي .... مهرداد اونموقع دنبال راهي بود که يه جور نجاتت بده ... ولي من وقتي وارد زندگيش شدم ... وقتي عاشقش شدم و تونستم با عشقم اونو هم به خودم علاقه مند کنم مانعش شدم ... تمام تلاشم رو کردم که ازت دست بکشه .... من اونو از راهي که شايد منجر به نجاتت ميشد دور کردم ... وقتي اونروز زجر هايي که کشيدي رو شنيدم از خودم متنفر شدم ... من باعث شدم که مهرداد دنبالت نياد و نجاتت نده ... براي همين تا جايي که در توانم بود تلاش کردم کمکت کنم تا شايد از بار عذاب وجدانم کم بشه ... راستش به جز مسئله ي عاب وجدان اون اوايل همش فکر ميکردم اومدي مهرداد رو ازم پس بگيري ... من چه بخوام چه نخوام بايد قبول ميکردم که مهرداد اول مال تو بوده ... همش ميترسيدم که بعد از اون همه زجري که کشيدي بخواي به آرامشي که کنار مهرداد هست برگردي .





با دهن باز داشتم به سمانه نگاه ميکردم . اصلا فکرشو نميکردم که با ورود دوباره ام به زندگي مهرداد چنين ترسي به جان سمانه انداخته باشم .
- ولي سمانه جان ... من هيچ وقت به زندگي دوباره به مهرداد فکر نکردم .. من از روزي که درخواست مهرداد براي فرار رو رد کردم فراموشش کردم .
- ميدونم عزيزم ... ببخشيد ... من درباره ات اشتباه فکر ميکردم ... عذاب وجدان فکر هاي بي سر و ته و ترس هاي زيادي بهم داده بود .
دست سمانه رو تو دستم گرفتم و گفتم :
- سمانه جان .. هر چي پيش اومد تقديرمون بود ... سرنوشتمون بود که من اونجور از زندگي مهرداد خارج بشم و تو بهش نزديک بشي ... سرنوشتمون بود که من به خونه ي سياوش برم ... دو سال زجر بکشم ولي در آخر عشقش تو قلبم رسوخ کنه و بشيم يه خانواده .... شايد اگر تو مانع مهرداد نميشدي و مهرداد دوباره مي اومد سراغم من هيچوقت به عشق سياوش و خوشبختي اي که الان دارم نميرسيدم ... اينها همش تقدير و سرنوشته ... الان ديگه همه چيز رو فراموش کن ... من دارم زن دايمي مردي ميشم که قبلا هم زنش بود و عاشقشم ... من خوشبختم ... مهرداد براي من الان فقط يه برادر خيلي عزيزه ... يه برادره سمانه جان ... مطمئن باش .
بعد لبخندي زدم و با خوشحالي گفتم :
- برادري که داره منو عمه ميکنه !
دستم رو روي شکم تخت سمانه گذاشتم و گفتم :
- آخ که عمه اش قربونش بره .... فينگيلي هنوز خيلي کوچيکه .
سمانه لبخندي از ته دل زد و آروم بغلم کرد .
- ممنونم ويدا جان ... از صميم قلب ممنونتم ... خواهش ميکنم منو به خاطر فکرام ببخش .
- چيزي براي بخشيدن نيست ... همه چيز عاديه .
همين موقع صداي آرايشگر اومد که گفت :
- آقا داماد ها اومدن .
سميرا با سرعت نور برگشت پيشمون . سمانه با کلي دعا و لبخند به جفتمون کمک کرد تا شنل هايي که به عنوان حجاب گرفته بوديم رو بپوشيم و بريم پيش آقا داماد ها .
واي که کيارش و سياوش چقدر تو اون کت و شلوار هاي سفيد خوشگل شده بودن . دم در کيارش به شوخي دست منو گرفت و طرف ماشين برد و گفت :
- بيا سميرا جان ... بيا سوار شو عزيزم .
کلاه شنلم رو دادم بالا و با تعجب نگاهش کردم که مثلا جا خورد و گفت :
- اي واي اين که زن داداشه ... پي مال من اون يکيه .
بعد با سرخوشي به طرف سميرا رفت ... خنده ام گرفته بود ... آخه کي منو با اين شکم با سميرا اشتباه ميگرفت .
تمام طول راه کيارش و سياوش از هم سبقت گرفتم و مدام بوق زدن . با رسيدن به خونه ي مامان مهري که قرار بود عروسي اونجا باشه پياده شديم و بعد از در اوردن شنل ها به طرف خنچه هاي عقد رفتيم .
خطبه ي عقد داشت خونده ميشد ... داشتم تو دلم دعا ميکردم براي خوشبختيمون ... با اصرار کيارش اول خطبه ي ما خونده ميشد .
عاقد داشت براي بار سوم ازم وکلات ميخواست .
- سرکار خانم ويدا فرخ ، آيا به بنده وکلات ميدهيد شما رو به عقد و نکاح دايم جناب آقاي سياوش کيان در آورم ... بنده وکيلم ؟
دعام رو به آمين زير لبي تمام کردم و گفتم :
- با اجاره ي مامان مهري و خواهر خدابيامرزم ديبا .... و بزرگتر هاي مجلس ... بله !
صداي دست و صوت بلند شد . تو چشم اکثر خانم ها مخصوصا مامان مهري اشک نشسته بود . حتم داشتم به خاطر ديباست ... ديبايي که ازش اجازه گرفتم تا در کنار مردي که روزي مرد و عشق اون بود ولي امروز شده مرد زندگي من و عشقم خوشبخت بشم .
خطبه ي کيارش و سميرا هم خونده شد و سميرا بله داد . فضا ديگه کاملا شاد بود . بعد از امظا هاي لازم به جشم و پايکوبي پرداختيم . دو زوج چند دور با هم رقصيديم .... من با اون شکمم وسط کلي آدم با سياوشم ميرقصيدم . براي تانگو هم تا نصفه هاي آهنگ با هم رقصيديم و از نصفه به بعد جاهامون عوض شد و من با کيارش رقصيدم و سميرا هم با سياوش .
شب خيلي خوبي بود . آغازي زيبا و رسمي براي زندگيمون . شاديم کامل بود . عشقم کنارم بود و درسا کوچولوم هم با خوشحالي کنارم ميرقصيد و از همه مهمتر کتايون خانم نبود ! ، يعني کسي دعوتش نکرد که بخواد بياد .. مامان مهري هم اومدنشو ممنوع کرده بود ... کيارش که از قبل ازش دلخور بود با موضوع خواستگاري و مخلافتش با سميرا به کل قيدش رو زده بود . سياوش هم نميتونست به خاطر کارها و تحريکهايي که کرده ببخشدش ... يک هفته پيش هم به طور اتفاقي فهميدم که سياوش با کلي داد و فرياد و دعوا ده درصد سهام کتايون خانم رو خريده و به کل از همه چيز کنارش گذاشته . با اينکه نبايد بد ديگران رو بخوام ولي به نظرم تنهايي اي که دچارش شده حقشه ... اون مقصر خيلي چيزهاست و الان با تنهاييش و ممنون و الورود بودن به عروسي پسر هاش چيزيه که به حق نسيبش شده .
آخر شب مامان مهري و پدر سميرا دو زوج رو دست به دست دادم و ما چهار نفري به طرف خونه هامون به راه افتاديم .. تا تو همون دو طبقه ي برج زندگي خودمون رو شروع کنيم .





.
.
.
چند ماه بعد
.
.
.
از سر شب حالم خوب نبود ولي سعي ميکردم به روي خودم نيارم ... سياوش به اندازه ي کافي تو اين مدت به خاطر وضعيت من و فشار کاري اذيت شده بود ... نميخواستم دوباره نگرانش کنم . بعد از يه روز پر کار خسته برگشته بود و نياز به استراحت داشت .
تو اين چند ماه با کمک هم پروژه هايي که مال ديبا بودند رو راه اندازي کرديم و به موفقيت هاي خيلي بزرگي هم دست پيدا کرديم .... ارزش سهامي که حالا فقط مال من و سياوش و کيارشه تو بورس يکي از پر ارزش ترين سهام محسوب ميشه که خواستار زيادي داره ولي خب سهامدارهاي کارخانه فقط ما سه تا هستيم و تصميم داريم تمام چيزهايي رو که داريم براي بچه هامون نگاه داريم .
درسا رو با کلي وعده وعيد خوابونديم و دراز کشيديم . درسا کوچولوي من رگ حسادتش داره باد ميکنه ، مدام ميخواد بياد پيش ما بخوابه .
نصفه شب بود که دردم شروع شد ، مطمئن بودم که ديگه وقت اومدم دختر کوچولومه .
با دست سياوشي که کنارم غرق خواب بود رو تکون دادم و گفتم :
- سياوش پاشو !
سياوش هومي کرد و تکوني خورد .
- سياوش پاشو کوچولومون داره مياد .
سياوش انقدر غرق خواب بود که غلتي زد و خوابالود گفت :
- الان که نصفه شبه ... بگو فردا بياد .
با تعجب نگاهش کردم . با درد بعدي با حرص محکم زدم به بازورش و با صداي بلندي گفتم :
- سياوش پاشو ... بچه داره دنيا مياد .
سياوش يهو از جاش پريد .
- چي ؟ .. بچه ؟ ... واي اومد ! ... چکار کنم الان ؟ ... ها ... کيارش ... کيارش .
با صورتي جمع شده از درد با تجب به سياوش نگاه کردم که کيارش کيارش گويان از اتاق پريد بيرون . اين چرا رفت کيارش رو خبر کنه .
چند لحظه بعد سياوش با کيارش و سميرا سراسيمه برگشتند . سميرا به طرفم اومد و گفت :
- چطوري ويدا جون ... آروم باش الان ميبريمت بيمارستان .
بعد رو به کيارش گفت :
- کيارش تا من به ويدا کمک ميکنم آماده بشه سريع برو لباسها و وسايل منو بيار خودت هم آماده شو .
بعد رو به سياوش گفت :
- سياوش تو هم وسايل بچه رو بيار و آماده شو .
سياوش خشک شده سر جاش مونده بود که با داد سميرا از جاش پريد و رفت دنبال ساک بچه .
با کلي درد آماده شديم و درسا رو به با کلي گريه به مينا سپردم و راهي بيمارستان شديم .
نميدونم چند ساعت درد کشيدم و چقدر جيغ زدم ولي با شنيدم صداي جيغ دختر کوچولوم دنيام پر از خوشي شد ... تمام دردي که کشيده بودم از يادم رفت . فقط دختر کوچولو ميديم که دهنشو تا آخر باز کرده بود و جيغ ميزد . کم کم سست شدم و خوابم برد يا بهتره بگم بيهوش شدم .
با صداي سياوش چشمامو باز کردم . سياوش در حالي که لبخند قشنگي روي لبهاش بود کنارم ايستاده بود .
- سلام عزيز دلم .. بالاخر بيدار شدي .
بعد هم خم شد و پيشونيمو بوسيد .
- سياوش ... بچم .. دخترمون ..
- نگران نباش ... دختر کوچولوي شيرينمون حالش کاملا خوبه ... منتظر بود مامانش بيدار بشه تا بياد شير بخوره ... سميرا رفته نوزادان دنبال دخترمون .
چند دقيقه بعد سميرا به همراه دختر کوچولوم اومد تو .
- سلام ماماني ... ببين کي اومده ... دخمر کوچولو اومده ديدن مامانش .
با شوقي وصف ناپذير دخترم رو به آغوش کشيدم . حس زيبايي بود . من قبلا هم مادرانگي رو تجربه کرده بودم و شيرينيشو چشيده بودم و حالا دوباره داشتم همون شيريني رو ميچشيدم .
با کمک پرستار و سميرا به کوچولوم شير دادم . دخترم فداش بشم مثل خواهرش آرومه آروم بود .
تا ظهر خبر زايمان من پخش شد و ظهر کلي آدم اومد ملاقاتم . همه از ديدن دختر کوچولوم خوشحال بودن . سياوش با کلي ذوق دخترمونو بغل کرده بود هر کي مي اومد نشونش ميداد . درسا زجو نفرات اول بود که با مينا اومد . وقتي اومد اول با تعجب به نوزاد نگاه ميکرد . کيارش درسا رو نشوند کنارم روي تخت و سياوش هم براي اولين بار دختر کوچولومو به دست خواهرش داد . درسا با وسواسي خاص با احتياط خواهرشو بغل کرده رو و مدام ميبوسيدش .
مامان مهري که اومد دعاي خير براي هممون کرد و گفت :
- خوب حالا بگين ببينم ... اسم اين عضو جديد خاندان کيان و فرخ چيه ؟
سياوش لبخندي بهم زد که منم با لبخندم تاييدش کرد و گفت :
- خب چون دخترمون درهاي يه دنياي زيبا رو به رومون باز کرد ما تصميم گرفتيم اسمشو بزاريم دنيا .
مامان مهري چند بار اسم دنيا رو زير لب تکرار کرد و با لخند گفت :
- دنيا ! .. چه اسم قشنگي ... دنيا و درسا ... خيلي به بهم ميان .
همين موقع در باز شد و مهرداد و سمانه به همراه خانواده ي سمانه و سميرا وارد شدند . احوالپرسي ها که تمام شد مهرداد به تخت نزديک شد و گفت :
- بدين به من ببينم اين خواهر زادمو ... داييش قربونش بره ... چه کوچولوه !
بعد نگاهي به من کرد و گفت :
- ويدا صد بار نگفتم خوب غذا بخور خواهرزاده ام تپلي بشه ؟ ... اين چرا انقدر کوچولوه ؟
نگاهي به شکم برامده ي سمانه کردم و گفتم :
- دنياي من خيلي هم خوبه ... وايسا ببينيم بچه تو چي ميشه !
همه با اين حرفم خنديدند . هر کس کادويي براي دنيا کوچولوم اورده بود .. البته اين وسط درسا رو هم فراموش نکرده بودن .
با تمام شدن ساعت ملاقات همه خداحافظي کردن و رفتن . چون بيمارستان خصوصي بود و اتاق هم خصوصي بود سياوش و درسا فعلا موندند پيشم .
دنيا کوچولوم گرسنه اش شده بود . سياوش دنيا رو به دستم داد و کمکم کرد بهش شير بدم . در حين اينکه دنيا شيرشو با سر و صدا ميخور سياوش بوسه اي عميق بهم هديه کرد ... دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و من و دنيا و درسا رو کنارم نشسته بود رو در آغوشش کشيد و گفت :
- ممنونم ويدا ... ممنونم عشقم ... براي تمام اين خوشبختي اي که بهم دادي ممنونتم .
سرم رو برگردوندم و بوسيدمش و از ته دل خدا رو شکر کردم . واقعا که هيچ چيز نميتونه خوشبختي اي که داريم رو توصيف کنه ... خدايا هزاران بار شکرت ... براي عشقم .. براي سياوشم ... براي خوشبختيمون ... براي بچه هامون .... براي خانواده ي چهار نفري خوشبختمون از ته دلم ممنونم و شکرت ميکنم .
پايان
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان تب داغ گناه(خیلییییی قشنگه)
  رمان تاوان گناه (خیلی قشنگه)
Heart رمان تب داغ گناه....خیلی قشنگه.....

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان