پارس ایمپریا   گیفت کارت    


نظرسنجی: تا اینجا که خوندین با حال بود یا نه؟
این نظرسنجی بسته شده است.
بله
100.00%
6 100.00%
خیر
0%
0 0%
در کل 6 رأی 100%
*شما به این گزینه رأی داده‌اید. [نمایش نتایج]

امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 4.67
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان *کدام چوب کبریت* طنز ، هیجانی ،کلکلی ، عاشقووووونه و ... خلاصه همه چی تموم

#1
کدام چوب کبریت
[align=right]منتظر نشسته بودم تا بیاد لحظه شماری می کردم که ببینمش ناگهان صدای جیغ مژده در گوشم پیچید ولی اینبا کم تر چون می دونستم می خواد من رو مثل همیشه بترسونه واسه همین در گوشهایم پنبه گذاشته بودم و صورتم رو مانندجادوگر ها آرایش کرده بودم و پوشیه گذاشته بودم البته مثل همیشه لباسم مارک بود ولی چون می خواستم مژده رو بترسونم شال را طوری گذاشته بودم که پوشیه معلوم نشه خب بریم سراغ صورت هم چون جادوگرم اول نشاسته رداشتم به صورتم زدم بعد کمی واکس قهوی ای زیر چشمام زدم سپس مژه ی مصنوعی را دانه دانه کندم و با چسب به چانه ام چسباندم بعد با کمی خمیر بازی مشکی یک زگیل روی بینی ام گذاشتم بگذریم می رسیم به قسمت جالب ! به سرعت برگتم و با یکی از دستانم شانه ی مژده را گرفتم و با آن یکی پوشیه را بالا زدم و نگاهم را به چشمان مژده دوختم اول تعجب کردم چون اصلا نترسید تنها کمی شانه هایش بالا پایین می رفت بعد نگاهم را روی صورتش به گردش در آوردم مکثی کردم و چنان جیغ فرا بنفشی کشیدم که پرده ی گوش خودم پاره شد برای چند لحظه با ترس به مژده نگاه کردم ولی بعدش :مژده چی شده صورتت چرا کبوده؟ کی اینکا رو با تو کرده ؟ تو که انقدر بی عرضه نبودی مثلا رزمی کاری اونم چی کنگ فو ولی نگاه کن صورتت داغون شده ،شروع کردم به فحش دادن کسی که اینکار رو با او کرده که مژده زد زیر خنده کمی با بهت نگاهش کردم که لبخند ژکوندی تحویلم داد و منم فهمیدم بازم سرکار موندم گرفتمش زیر بار کتک و اون فقط می خندید بعد از اینکه خسته شدم پرسیدم چه طوری این کار رو کردی ؟ که مژده خانم لطف کردن نطقشون باز شد : بابا مژگان خیلی خری تو می خواستی منو بترسونی ؟ یعنی فکر نکردی من همیشه تو رو می ترسونم Big Grin خب معلومه همیشه شبیه آدم کشا ظاهر می شدم ایندفعه با قیافه مظلوما یکم کرم زدم بعد با سایه چشم دور چشمم رو کبود کردم لب هام رو هم با وسایل گریمی که داشتم یه جوری کردم فکر کنی پاره شده بقیه شم که میدونی چون می دونستم می خوای تلافی کنی آماده بودم که خودت ترسیدی بعد هم زد زیر خنده یه نگاه بهش انداختم و آینه جیبیم رو در آوردم و خودمو نگاه کردم بعد مثل گربه ی شرک که مظلوم می شد گفتم :بریم صورت هامون رو بشوریم که مژده اخم کرد و گفت :»خنگ خدا این همه گریم کردیم حالا بریم بشوریم بعد مردم آزاری بعدش صورت هامون رو می شوریم با این حرفش پوشیه اش رو زد منم پوشیه ام رو زدم وزیر گوشش گفتم :بریم جای همیشگی اونجا دو تا چادر هست تا اونجا هر هر کنان رفتیم وقتی در کلبه رو باز کردیم رو به رویمان ژاله را دیدیم که لباسی به تن نداشت بازوهاش زخم شده بودند ژاله ام گریه می کرد منو مژده همدیگر رو با تعجب نگاه کردیم ناگهان هر دیمان به سمت ژاله دویدیم و با نگرانی ازش سوال می پرسیدیم :چی شده؟ چرا اینجا نشستی ؟ چرا گریه میکنی ؟ چرا از خودت دفاع نکردی؟ کم کم ما هم با گریه ژاله گریمون گرفت البته بدون اشک چون ما اصلا اهل این اشک نیستیم یکدفعه ژاله همچین قهقه ای زد که من و مژده به معنای واقعی کلمه لال شدیم بعد ژاله رو به ما گفت : ای احمقا واقعا باور کردین اینقدر بدبختم که نخیر کسی که همه ی رشته های رزمی رو کار کرکرده علاوه بر اون کار با صلاح سردم بلده همچین بلایی سرش میاد نه جونم همیشه شما ها منو نصفه جون می کردید ایندفعه من شما رو سکته دادم اونم با یه عالمه گریم همین باور کنید !!!!!!!! حالا منو مژده رو میگی ترکیدیم از عصبانیت من که رفته بودم تو کار فحش مژده ام فن رزمی روش پیاده می کرد حدود 15 دقیقه بعد از خیر هم گذشتیم و چند تا عکس گرفتیم . لباس مناسب پوشیدیم رفتیم مردم آزاری اونم پی همین که پسره می اومد شماره بده با صدای زیبا مون میگتیم ممنون و پوشیه هارو برمی داشتیم که بعضی هاشون رم می کردن بعضی هاشونم خشک می شدن خلاصه وقتی حسابی شیطونی کردیم رفتیم لباس هامون رو پوشیدیم و رفتیم خونه هامون من یه برادر کوچیک تر از خودم دارم و با پدر و مادرم زندگی میکنم مژده یه آبجی بزرگ تر از خودش داره و ژاله هم تک فرزنده هردوشونم با خانواده هاشون زندگی می کنن ولی از بین خانواده هاشون اینا شیطون ترین ها هستن .

از زبان ژاله
امروز قراره مژده و مژگان بیا پیشم تا نقشه ی بعدی رو بکشیم امروز کلی فکر کردم تا یه کیس مناسب پیدا کنم که هم ساده باشه هم مغرور و خوشتیپ و قیافه و پولدار در کل یه آدم همه چی تموم که به نتیجه مطلوبی هم رسیدم . تو افکارم غرق بودم که صدای اف اف من و به خودم اورد . بلند شدم ایفون رو زدم مژده و مژگان با هم اومدن با لا پدر و مادرم امروز با هم تو کارخونه (قطعات کامپیوتر) کار می کنن واسه همین تو خونه تنهاییم بعد از سلام واحوال پرسی مژده گفت:من که کلی فکر کردم سپس مژگان حرفش رو تایید کرد من هم که مثل همیشه با یه نگاه متوجه هشون کردم زود پرسیدن کی؟ و من همراه یه لبخند گفتم : رادوین مختاری . هر دو با صدایی که به خاطر تعجب زیاد بالا رفته بود گفتن :چی؟ اون مرتیکه مغرور و از خود راضی
_ معلمه اون رادوین واسه ما هیچه دخترا ! بچه ها که متوجه منظور من شده بودن گفتن : معلومه ،پس مشخص شد .
-ما شنبه صبح ساعت 8 راه می افتیم می ریم هفت تیر بعد یه خونه گیر میاریم مژده تو ماشین تو بیار مژگان من و تو ام پولا مون رو که واسه ای پروژه جمع کرده بودیم میاریم .
بعدش با هم خدا حافظی کردیم و نخود نخود هر که رود خانه ی خود
شمایی که مرا نمیشناسید ، بی باک در چشمانم خیره نشوید آنقدر ترسناک هستم که در راهم سر به سر ، تن به مرگ بدهید آن هم مقابل زنده ماندن کسانی که با آنها در بند من شدید و باز هم من ، همان پیمان شکن نامردم که شما از او میترسید
پاسخ
 سپاس شده توسط sama.s/b ، Negin.b2 ، س و گ ل یعنی سوگلی ، sama00 ، sheytoonak:) ، SOGOL.NM
آگهی

 
#2
[size=xx-large]ژاله
الان با بچه ها به آخرین بنگاه رفتیم و تونستیم یه خونه مبله نزدیک خونه رادوین اینا گیر بیاریم
کلید خونه رو گرفتم و وسیله هامون رو توش گذاشتیم و به سمت دانشگاه رادوین حرکت کردیم صبح ساعت 10 اومد دانشگاه و ساعت 1 ظهر برگشت بعد ساعت 5:30 رفت باشگاه و ساعت 8 رضایت داد و اومد بیرون بعد رفت خونه یکی دیگه که وقتی اومد همراه یک پسره بود با هم رفتن خونه رادوین خلاسه شبم من و مژده و مژگان شیفتی بیدار بودیم . نزدیک 4 صبح که نوبت مژگان بود مارو بیدار کرد و خیلی نامحسوس دنبال اونا راه افتادیم که برگشتن همون خونه و دوتا پسر دیگه رو برداشتن با خودشون بردن به خارج از شهر ما هم که دوزاریمون افتاد که متوجه شدن دنبالشونیم قبل از اینکه این اوشگولا ( ببخشیداا) بخوان کاری کنن ماشین و انداختیم توجاده فرعی که از اونجا جاده اصلی مشخص بود دنبالشون کردیم تا اینکه یه جا وایستادن که یه ماشین روبه روشون بود همزمان با پیاده شدن رادوین اینا اون ماشین با چهار تا سرنشین دختر پیاده شدن بعد از دو ساعت وخورده ای هر دو گروه سوار ماشیناشون شدن و رفتن ما هم همچنان در پی پسرا بودیم صبح ساعت 6 رسیدیم خونه که همه با هم ولو شدیم رو مبل هیچ کس نای حرف زدن نداشت تا اینکه گفتم : به همون چیزی که من فکر می کنم فکر می کنید که مژده احمق (ببخشیداا) گفت : آره ، اول یه صبحونه عالی بعدشم یه خواب روی قالییی ههههههه کلاً آدم مریض تو دنیا زیاده یکیش خوده مژده جان .
_ آورین حالا که تو گفتی بپر برو صبحونه روآماده کن ما هم میریم بنزین بزنیم و از این کارا دیگه
مژده : هوی یه وخت خفه نشی خودتو تو کار غرق می کنی .
_ دروغ نمی گم که می خوای برنامه هاشون از دستمون در بره !
در اینجا مژگان جان دخالت کرد : فکر کنم گرسنگی و خواب بهتون فشار آورده نکنه هدفمون یادتون رفته . ها؟
مژده
_ راست میگه ما واسه یکسری کار مهم اومدیم اینجا .
مژگان : وای بچه ها بجنبین به ترتیب بریزین تو حموم من لباساتون و انتخاب می کنم و صبحونه رو حلضر می کنم فقط کاراتون بیش تر از 7:30 طول نکشه
با این حرفه مژگان ، ژاله همچین چپید تو حموم و در و از تو قفل کرد که گفتم الان آخرین قطرات آب و می خواد استفاده کنه می ترسه یکی دیگه صاحبش بشه رو کردم
مژگان : مژده بگیر دو دقیقه بکپ بعدش بپر تو حموم  مژده هم که از خدا خواسته روی همون کاناپه خوابش برد منم صبحونه خوردم لباس بچه هارو گذاشتم رو مبل دونفره بعدش
ژاله رو صدا زدمکه دیدم خانوم یک ساعته اومده بیرون گرفته خوابیده ، بیدارش کردم گفتم صبحونه بخوره منم طبق عادتم یه حموم 10 دقیقه ای گرفتم اومدم بیرون چونموهام سه سانتیه سریع دوش می گیرم مانتو شال رنگارنگم و پوشیدم مژده رو هم بیدار کردم بره حموم خودمم رفتم نزدیک ترین پمپ بنزین که ماشینمون از گرسنگی در بیاد به بچه ها هم خبر دادم که راس ساعت 7:30 دم در خونه ام اونا هم بچه های حرف گوش کن حاضر و آماده . جلو پاشون زدم رو ترمز که ریختن تو ماشین البته شارژ شارژ وقتی رسیدیم به انتهای کوچه رادوین اینا که به یه کوچه دگه وصل بود وایسادم به مژده گفتم : هوی مژده ،
خانومی که تو خونه خوابیدی بیا بشین پشت فرمون می خوام تجدید قوا کنم اونم بی چون و چرا قبول کرد وقتی نشستم صندلی عقب بیهوش شدم
ژاله

وقتی مژده و مژگان داشتن جاشونو عوض می کردن دیدم سه نفر پشته پرده ی خونه رادوین اینا وایسادن و دارن به ما اشاره می زنن جوری که من از سایه هاشون فهمیدم پسر بودن بازم خدارو شکر این دو تا تنبل تو ماشین عقب جلو شدن وگرنه ...
مژده که جاشو میزون کرد گفتم پوشیه و چادر و وسایل گریم مثل همیشه زیر صندلی هاست ؟ اول با تعجب نگام کرد بعد گفت آره چطور ؟

[/b][/size]
شمایی که مرا نمیشناسید ، بی باک در چشمانم خیره نشوید آنقدر ترسناک هستم که در راهم سر به سر ، تن به مرگ بدهید آن هم مقابل زنده ماندن کسانی که با آنها در بند من شدید و باز هم من ، همان پیمان شکن نامردم که شما از او میترسید
پاسخ
 سپاس شده توسط پریاجوون ، sama00 ، س.گ.و.ل یعنی سوگلی ، sheytoonak:) ، Amnay ، sogol.bf
#3
این رمان ادامه نداره؟؟؟
بیدار شدم
صبح شده بود
و چاره ای جز دوست داشتنت نبود...
هر کسی کاری دارد
حتی آدمهای بیکار
این شغل من است
"دوستت دارم"...❤

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان *کدام چوب کبریت* طنز ، هیجانی ،کلکلی ، عاشقووووونه و ... خلاصه همه چی تموم 1
اگه نتونستین بخونین روی عکس کلیک کنید
پاسخ
 سپاس شده توسط sheytoonak:) ، Amnay
#4
ادامه نیس؟؟؟؟ اگه هس زود بزار .. عالی بود
کاش بیایی و واس اولین بار بهت بگم...دوستت دارم خیلی زیاد...
پاسخ
 سپاس شده توسط sheytoonak:)
#5
تا اینجاش که خیلی باحال بود.....بقیش لطفا
دلخوش میکنم به رد پاهایم در بهترین دو راهی دنیا
در بهترین سرگردانی دل ...
آنجا که میمانی سراغ ماه بروی یا خورشید ...
فقط دلخوش میکنم به رد پاهایم برو روی خاک کربلا...
پاسخ
 سپاس شده توسط sheytoonak:)
#6
لایک یه سپاس
تنها ترین عاشق منم Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط sheytoonak:)
#7
خوب بود
خدایاخودت پشت وپناهش باش
پاسخ
 سپاس شده توسط sheytoonak:)
#8
دوستان فقط آخر هفته ها می زارم
شمایی که مرا نمیشناسید ، بی باک در چشمانم خیره نشوید آنقدر ترسناک هستم که در راهم سر به سر ، تن به مرگ بدهید آن هم مقابل زنده ماندن کسانی که با آنها در بند من شدید و باز هم من ، همان پیمان شکن نامردم که شما از او میترسید
پاسخ
#9
به پنجره خونشون اشاره کردم و گفتنم به خاطر این مثل اینکه جز رادوین دو نقر دیکه هم هستن باید ته و تو شو در بیاریم تازه واسه رد گم کنی ... مژده حرفم و قطع کرد
مژده : باسد گریم داشته باشیم بعدم هر زنی دیدیم وایسیم به عربی بگیم فلان جا کجاست ؟ بعدشم شنود و دوربین وصل می کنیم که ببینیم پسرا دنبالمون میان یا نه ؟
منم با مژده موافق بودم سرمو به نشانه مثبت تکون دادم  خلاصه چ.ن دستمون تند بود یه ربعِ تموم شد مژگانم چون خوابش سنگین بود خودمون گریم کردیم و چادر و پوشیه تنش کردیم بعد اونقدر منتظر موندیم که اونا از جلوی پنجره برن کنار بعد ما راه بیوفتیم حدود 7 دقیقه گذشته بود که گفتم راه بیوفت ، مژده هم سریع راه افتاد بعد از اینکه افتادیم تو جاده اصلی گفتم اولین زنی که دیدی وایستا من ازش آدرس میپرسم تو این فاصله شنود و دوربین آماده کن همین طور رفتیم تا ایمکهیه زن تو پیاده رو دیدیم مژده وایساد شیشه رو دادم پایین از زنهی سوال عربی می پرسیدم توی چند ثانیه دوربین و شنود و گرفتم و به کتف زن وصل کردم که ببینیم بعد از ما پسرا میان یا نه بعد اون زن رفتیم تو یه مغازه همین کارو کردیم با این تفاوت که روی چیپس کار گذاشتیم بعدشم یهگوشه وایسادیم و با شیشه های پایین در مورد اینکه کسی آدرس و بلد نیست حرف زدیم که یکی از دوستای رادوین دست گذاشت روی شیشه ماشین و به عربی گفت جایی رو بلد نیستین برین خانوما ؟
ما که با این حرفش فهمیدیم نقشمون گرفته طبق اینکه زن هاشون خیلی خجالتی اند همون طور رفتار کردیم که دوباره پزسید : جایی رو بلد نیستسن برین خانوما؟
اینبار من صدامو تغییر دادم وگفتم : ما میخوایم چادر و پوشیه جدید بگیریم ولی نمی دونیم از کجا تهیه کنیم .می تونیدکمکمون کنید؟
یه خورده مکث کرد بعد گفت : برین...بپیچین سمت چپ فلان پارچه . ما هم تشکر کردیم و اون رفت وقتی خیلی دور شد به همون آدرسی که داده بود رفتیم و چادرو پوشیه گرفتیم چون امکان داشت مغازه دار دوستشون باشه و راپورتمون و بده راستی چون امکان داشت شنود یا دوربین گذاشته باشن حرف نزدیم بعد از این که از مغازه برگشتیم نشستیم توی ماشین یهو دست مژگان اومد جلو کنارپنجره تا اومدیم حرف بزنیم دست آزادش رو یه معنی سکوت بالا آورد که به معنی واقعی کلمه لال شدیم (ببخشیدا ) بعد مژگان یه چیزی از کنار دستگیره کند که وقیتی آورد جلو دیدیم شنوده تخ مژگان شیکوندش ما هم یه نفس راحت کشیدیم که پلاستیکِ خرید و ازمون گرفت و شنود روی پوشیه ها رو نشونمون داد که ینی تا خونه حرف نزنید ما هم مطیع و حرف گوش کن اطاعت کردیم وقتی رفتیم خونه چادر و پوشیه ها رفت توی ماشین لباس شویی و جیلیز کار اونام تموم شد
_ پوف عجب گیری کردیما اینا هم بلدن باید مواظب باشیم
مژده
_ زود کارامونو بکنیم بعدش بخوابیم ...ژاله پرید وسط حرفم : بچه ها فردا باید بریم دانشگاه رادوین اینا همه چیز و چک کنیم بعد مژگان گفت : خب باید چند تا دوست فوضول پیدا کنیم تا خبرا دست اول بهمون برسه حالا هم لباساتون و در بیارید برید حموم بعد ناهار و لالا پیش پیش با این حرف مژده ، ژاله مثل دفعه پیش پرید تو حموم منم رفتم اسپری های فلفل،پنجه بوکس و چاقو و ا ین جور چیزا رو ریختم روی میز که مژگان گفت : باید بازم تجهیزات بگیریم چاقو و وسایل این چنینی رو تیز کنیم سرمو به معنی آره تکون دادم و
_دوربین و شنود هم سفارش می دم الان هم به مامی جون و ددی جون بزنگیم که خودشون بد موقع زنگ نزنن.
هرکدوم رفتیم یه سمت و با والدین گرام حرف زدیم البته اونا می گفتی چرا همه با هم رفتین ما هم گفتیم بهمون پیشنهاد کار دادن همه چیزشم خوب بود ما هم قبول کردیم آهان گفتم کار ژاله فشن و مد خونده البته آموزش گریم هم دیده مژگان کامپیوتر منم ریاضی هرکدوممون هم تو کارامون عجوبه ایم ژاله انقدر خوب گریم میکنه و لباس و با هم جور می کنه دیگه نمی تونی طرف و بشناسی مژگان یه هکر فوق العاده هست هیچ کس تا حالا متوجه -- های مژی نشده منم که اندازه هرچیز و هرجا رو در میارم و در صد خطا و از این قبیل کارا رو انجام میدم کلاً یه اکیپ عالی رو درست Smile Smile Smile تواین فکرا بودم که ژایه فازه هنریش زد بالا تو حموم چهچه میزد
صدای ژاله واسم یه تلنگربود که به خودم بیام سمو که چرخوندم دیدم مژگان هتوز داره فک می زنه رفتم تو آشپز خونه دره یخچال و باز کردم ،دیدم خالیه این شد یه پیتزا خانواده مخصوص با دوغ و نوشابه و سالاد فصل که گفت یه ربع دیگه میارن از آشپز خونه اومدم دیدم مژگان سفید شده با لبای کبود رو مبل نشسته ژاله هم مضطرب وایساده جلوش سریع رفتم یه لیوان آب آوردم ریختم توی صورتش شروع کرد به تند تند نفس کشیدن من و ژاله ازش می پرسیدیم چی شده که گوشی رو گرفت سمتمون
شمایی که مرا نمیشناسید ، بی باک در چشمانم خیره نشوید آنقدر ترسناک هستم که در راهم سر به سر ، تن به مرگ بدهید آن هم مقابل زنده ماندن کسانی که با آنها در بند من شدید و باز هم من ، همان پیمان شکن نامردم که شما از او میترسید
پاسخ
 سپاس شده توسط sogol.bf ، sama00
#10
سلام دوستان،دوست ندارم ناراحتتون کنم ولی امتحانات شروع شده رو این حساب نمی تونم پست بزارم اگه یکم صبوری به خرج بدین دو هفته ی دیگه جبران می کنم و با یه پست چاق و چلّه می آیم به امید پشتیبانی هاتون خداحافظ
شمایی که مرا نمیشناسید ، بی باک در چشمانم خیره نشوید آنقدر ترسناک هستم که در راهم سر به سر ، تن به مرگ بدهید آن هم مقابل زنده ماندن کسانی که با آنها در بند من شدید و باز هم من ، همان پیمان شکن نامردم که شما از او میترسید
پاسخ
 سپاس شده توسط sogol.bf


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Heart رمان بسیار زیبای ببار بارون (به قلم نویسنده رمان گناهکار:fereshteh27)
  رمان اناهیتا(تا اخر نخونی از کنجکاوی میمیری)
  طراحی رایگان جلد رمان
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان من اُمید هستم ! : ترس ، فراموشی ، مرگ..
Heart ویرانگر(نویسنده:fereshteh27) رمانی کاملا هیجانی
  رمان خورشید رویاهای من ( یه رمان طنز و عاشقونه...خیلی باحاله)
Wink رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه)
  رمان دختر فوتبالیست(خیلی جالبه!!!)
Heart رمان تقدیر خاموش

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان