گیفت کارت   abkhanwarz460x60   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 1.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان اناهیتا کامل

#1
تو بعضی از پست های دوستان دیدم که دیگه ادامه این رمانو ندادند
ولی من کاملشو دارم و هر روز 3 قسمتشو میزارم
امیدوارم که خوشتون بیاد
با صدای مهیب رعد از خواب پرید.لحظه ای چشمانش را بست تا کمی آرامش یابد.باد و طوفان شدید،قطرات درشت باران را محکم به شیشه های اتاق می کوبید و اندکی مضطربش می کرد.پتویش را کنار ز ود پاهایش را از تحت آویزان کرد و نشست.دستی به چشمان خواب آلودش کشید و نگاهی به همسرش انداخت.مرد به ظاهر خواب بود اما وقتی او برای خودش کمی از پارچ آب می ریخت با صدایی خش دارد پرسید: رعد و برق تو را هم بیدار کرد؟!
زن دوباره به مرد نگاه کرد و گفت:صدای وحشتناکی داشت.مرد غلتی در تخت خواب زد و در حالیکه خمیازه می کشید گفت: نیم ساعت می شه طوفان شروع شده.اما این رعد آخری صدای مهیبی داشت.مثل اینکه بمب منفجر شد!
زن خواست حرفی بزند که صدای رعد دیگری با صدای زنگ خانه در هم آمیخت.زن حیرت زده گفت: شنیدی؟ انگار صدای زنگ بود.
مرد که داشت پتو را روی سر خود می کشید از تخت پایین آمد و با حالتی مشکوک گوشهایش را تیز کرد.صدای دوبارۀ زنگ شکی برای هیچ کدام باقی نگذاشت.مرد زودتر بخود آمده و ربدو شام سرمه ای رنگش را از روی مبل راحتی پایین تخت قاپید و در حالیکه آن را روی پیژامه ی ساده آبی رنگش می پوشید با سرعت از اتاق بیرون رفت.زن هم با سرعت ژاکت پشمی قهوه ای رنگش را روی لباس خواب ساتن یاسی اش پوشید و به دنبال شوهر دوید.هنوز به پله ها نرسیده بودند که در یکی از اتاقهای خواب باز شد و دختری حدود چهارده ساله با موهای ژولیده و چهره ای مضطرب از آن بیرون آمد.با مشاهده پدر و مادرش با نگرانی پرسید: چی شده؟ کیه این موقع شب؟
مرد گفت: شاید یکی از همسایه ها بد حال شده.
بعد به راه خود ادامه داد.زن به سمت دخترش رفت تا او را آرام کند که در اتاقی که انتهای راهر قرار داشت باز شد.مردی جوان از اتاقش خارج شد و به سمت آنها آمد.با تعجب پرسید: انگار زنگ زدند؟
زن با نگرانی گفت: نمی دونم.بابا رفت در و باز کنه.
مرد جوان جلوتر از مادر و خواهر از پله ها پایین دوید.نیم نگاهی به ساعت شماته داری که در امتداد پله ها روی دیوار نصب شده بود انداخت.ساعت نزدیک سه بعد از نیمه شب بود.به سمت پدر که چشم به صفحه نمایش آیفون دوخته بود رفت و پرسید: کیه بابا؟
از مشاهده چهره بهت زده او دلش فرو ریخت.زن و دختر هم حالا کنار آنها ایستاد بودند و با دلهره چشم به دهان مرد که رنگ به رو نداشت دوخته بودند.زن ناله کرد: چی شده منصور؟
از آیفون تصویری چیزی بجز ریزش تند باران زیر نور چراغ برق دیده نمی شد.منصور بی آنکه جوابی بدهد انگشتش را روی تکمه آیفون فشرد و صدای باز شدن در حیاط آمد.
-بابا کیه؟
دخترک داشت به سمت در ورودی می دوید که منصور با صدای بلندی گفت،صبرکن ثمره!
با قدمهای بلند به سمت در رفت ، زن بی طاقت خود را جلو انداخت و قبل از اینکه او بتواند عکس العملی نشان دهد به حیاط دوید.پسر و دختر خانواده هم جلوتر از پدر که حالا قدم آهسته کرده بود بیرون دویدند.مرد انگار داشت سعی می کرد افکارش را سامان دهد تا برخورد مناسبی داشته باشد.
به دلیل بارش باران شدید باران هر چهار نفر در تراس بزرگ زیر بالکن طبقه بالا پناه گرفته بودند و چشم به در داشتند تا شخصی که پشت در بود زودتر وارد شود.در نیمه باز بود اما هنوز کسی وارد نشده بود.منصور بی توجه به باران به استقبال رفت.حالا توانسته بود کمی خود را بازیابد و کنترل اعمالش را در اختیار بگیرد.درکاملاً باز شد.مادر و بچه ها توانسته بودند سایه ظریفی را ببینند که با چمدانی بزرگ به درون خزید.مرد چمدان را از دست او گرفت.همان دم برقی در آسمان جهید.شبح سیاه به دورن آمد.مرد در آهنی و سنگین خانه را پشت سرش بست.صدای رعد تن هر چهار نفر را لرزاند.آن دو کم کم زیر نور کم رنگ چراغ برق که از کوچه به حیاط می تابید جلومی آمدند.هر سه به تازه وارد خیره شده بودند.دخترک که حس کنجکاوی کلافه اش کرده بود به سمت کلید برق دوید و چراغ حیاط را روشن کرد.با روشن شدن حیاط وسیع خانه تازه وارد لحظه ای درنگ کرد.منصور که قدمی جلوتر بود سرش را به عقب چرخاند و گفت:بهتره عجله کنی،حسابی خیس شدی .
حالا هر سه نفر می توانستند دختری باریک و شکننده را ببینند که از موهای بلندش آب می چکید و با حالت رقت انگیزی به سمتشان می آمد.دخترک سرش را پایین گرفته و چهره اش چندان قابل تشخیص نبود.مرد جلوتر از او از پله های عریض بالا آمد و چمدان را به دست پسرش داد.زن با حیرت و نگاهی پر از سؤال به شوهرش خیره شد.منصور لحظه ای در چشمان همسرش نگاه کرد.آب دهانش را به زحمت فرو داد و خطاب به جمع گفت: بهتره زودتر بریم داخل.هوا خیلی سرده.
انگار با این حرف،خودش هم تازه فهمیده که لباس مناسبی به تن ندارد و تمام هیکلش خیس آب شده است! دختر و پسر خانواده نگاه مشکوکی به دختر که حالا چهره رنگ پریده و ظریفش از میان انبوه موهای خیس و آب چکان اندکی پیدا بود،انداختند. زن اما همچنان شوهرش را زیر نظر داشت و به محض ورود به خانه پرسید: جریان چیه منصور؟ این دختر کیه؟
منصور رو به دختر که چشمان درشت و مورب خاکستری رنگش را مستقیم به چهره زن دوخته بود،گفت: شما لباسهای رویی تون رو همونجا در بیارید و آویزون کنید...
منظورش از لباس رو شال قهوه ای حریری که روی شانه اش افتاده و بارانی سبزش بود.
سپس خطاب به دخترش گفت: ثمره جان.ایشون را به حمام راهنمایی کن.بعد هم اتاق میهمان رو نشون بده و تا وقتی صداتون نزدم پایین نیایید... یادت باشه بابا،چیزی از این خانم نپرس!
مرد جوان حیرت زده پرسید: جریان چیه بابا؟! شما این خانم رو می شناسید؟
او دستی به ته ریشش کشید و به دختر که زیر چشمی همه آنها را می پایید نگاهی گذرا انداخت و پریشان گفت: نمی دونم بابا! هنوز نمی دونم!
با اشاره منصور،ثمره با تردید نگاهی به مادرش که مستأصل ایستاده بود و حرفی نمی زد،انداخت و رو به دختر گفت: دنبالم بیایید.
منصور بلافاصله گفت: کورش جان چمدونشون رو براشون ببر! بعد هم برو اتاق خودت ... من باید با مادرتون حرف بزنم.
کوروش بی آنکه کلامی بگوید فرمان پدر را اطاعت کرد.جلوتر از دخترها از پله ها بالا رفت و چمدان را در اتاق میهمان گذاشت.کنجکاوی امانش را بریده بود اما نمی خواست مقابل خواهر کوچکترش چیزی از دختر بپرسد.
با رفتن بچه ها زن با بی قراری مقابل منصور ایستاد.
- این دختر کیه منصور؟
منصور کلافه گفت: بذار اول لباسم رو عوض کنم.
به سمت اتاق خوابشان رفت.همچنان که لباسهای خیسش را تغییر می داد رو به همسرش که بی قرار و منتظر لبه تخت نشسته و او را نگاه می کرد گفت: این دختر ادعای عجیبی داره! اجازه بده من اول باهاش صحبت کنم وقتی مطمئن شدم جریان رو برات می گم.
- خوب می دونی که طاقت نمیارم! حالا زودتر حرف بزن!
منصور ژاکت ظریف سیاه رنگی روی تی شرتش پوشید.کنار همسرش نشست و چشمان تیره اش را به چشمان میشی او دوخت.چقدر آن چشمها را دوست داشت و چقدر شاهد باریدنشان بود.احساس می کرد تازه چند سالی است که همسرش کمی آرام شده و تقدیرش را پذیرفته است.
باور کرده بود که او دیگر کمتر به دردهایش فکر می کند و حالا می ترسید همه چیز دوباره تکرار شود.می ترسید ادعای دختر دروغ باشد.خودش هم می دانست ترسش غیر منطقی و دور از عقل است،اما وحشت داشت کسی از در دشمنی قصد فریبشان را داشته باشد.در خانه او چیزهای با ارزشی برای دزدیدن وجود داشت.اما او حاضر بود تمام ثروتش را بدهد تا برای همسرش آرامش واقعی بخرد!

- منصور! این قیافه تو داره منو می ترسونه.حرف بزن.
صدای رعدی که دیگر دور شده بود،منصور را به خود آورد.می دانست چاره ای ندارد و امیدوار بود ترسش بی مورد باشد.
- فقط باید قول بدی خودت رو کنترل کنی.
دست همسر را در دست گرفت و ادامه داد،این دختر ادعا می کنه... ادعا می کنه... که آناهیتاست!
ناگهان دست زن یخ کرد.لبانش لرزید و نفسش در سینه حبس شد.منصور دست زن را محکمتر فشرد.
- ما باید منطقی باشیم.هنوز معلوم نیست اون کیه.ممکنه به هزار دلیل دروغ گفته باشه.
زن دست آزادش را روی دهانش گذاشت.از شدت هیجان شروع به لرزیدن کرده بود و اشکهایش آرام آرام پایین چکید.
- صبا خواهش می کنم آروم باش... بذار اول من باهاش صحبت کنم.به من اعتماد کن.تا به حال از اعتماد کردن به من ضرر نکردی.خواهش می کنم عزیزم.
صبا دستش را کمی پایین آورد اما هنوز از شدت هیجان می لرزید.
- کافیه یک بار با دقت به صورتش نگاه کنم.اون وقت می فهمم راست می گه یا دروغ.
- تو احساساتی شدی.ممکنه اشتباه کنی.
- تو هم با من بیا... من همین دیشب داشتم قیافه اش رو تو این سن و سال تصور می کردم. مطمئنم اشتباه نمی کنم.
منصور با خود فکر کرد "پس چیزی فراموش نشده.این مدت انگار صبا یاد گرفته نقاب بی تفاوتی بر چهره بزند و ما به راحتی فریب خورده ایم!"
- صبا یک کم فکر کن.حضوراون اینطور بی مقدمه و با این حال عجیب،نگرانم کرده.
صبا انگار حرفهای او را نمی شنید و با خود حرف می زد گفت: اون رنگ چشمهای جهانگیر و فرم صورت مادر اون رو به ارث برده بود... فقط ترکیب لبها و دهانش به من رفته بود... یادت میاد منصور! یادت میاد چقدر ناراحت بودم شبیه جهان و مادرش شده! من می شناسمش .
- آدمها تغییر می کنن... اون موقع آناهیتا فقط سه سالش بود.
به ثمره نگاه کن... از بچگی تابحال مدام تغییر شکل داده.یک روز شبیه من می شه،یک روز شبیه تو!
صبا مصمم از جای بلند شد و با لحن محکم رو به شوهرش گفت: من می شناسمش! مطمئنم!
وقتی از اتاق بیرون رفت،منصور چشمهایش بست و سر را میان دو دست فشرد .
صبا پریشان و هیجان زده پشت در اتاق میهمان قدم می زد تا کمی آرام شود و رفتار معقولتری داشته باشد.اما هرچه بیشتر سعی می کرد کمتر موفق می شد.شادی اش در وصف نمی گنجید و از شدت شوق اشکهایش بی اراده روی صورت می چکید.او اطمینان داشت که گمشده اش را یافته.همان لحظه که در تراس چشمش به دختر افتاد حس غریب قلبش را لرزانده و نگاهی آشنا در آن چشمان جسور و خاکستری دیده بود.
منصور به دنبال همسرش از اتاق بیرون آمد.می دانست ممکن است صبا به کمکش نیاز داشته باشد.
صبا با دیدن منصور به تردیدش غالب شد.اشکهایش را به سرعت پاک کرد و چند ضربه به در زد.
دختر دقایقی قبل از حمام بیرون آمده بود،با شنیدن صدای در با سرعت تکمه های پیراهنش را بست.موهای خیسش را با کش جمع کرد و با بله ای ملایم اجازه ورود داد.
صبا با لبخندی مهربان و چهره ای مشتاق به دورن آمد و منصور هم به دنبالش.نیازی به دقت نبود.صبا دوباره به گریه افتاد و منصور به وضوح جا خورد.
دخترک انگار با همان شمایل کودکی بزرگ شده بود.عکس های کودکی آناهیتا در اتاق خوابشان وجود داشت و صورت آن دختر بچه را همواره در خاطرش نگاه می داشت.منصور خیلی خوب آن موهای زیتونی،چشمان مورب شفاف،بینی خوش فرم و لبهای اندک باریک و برجسته را می شناخت.به صبا که پس از سالها انتظار،گمشده اش را یافته و او را در آغوش کشیده بود نگاه کرد و نفس راحتی کشید.با خود فکر کرد چقدر بیهوده وحشت کرده بود.خواست لبخند بزند.اما وقتی از پشت پرده اشک چهره سرد و یخ زده آناهیتا را دید که برخلاف صبا که پر هیجان و پر سر و صدا گریه می کرد،قطرات اشک با صبر و به آرامی از چهره بی حرکتش پایین می چکید،دوباره ترس به سراغش آمد.دستی به چشمانش کشید و با تردید آن دو را تنها گذاشت.به محض خروجش از اتاق پسر و دخترش را دید که با نگرانی به انتظار ایستاده اند.
- بابا چی شده؟ چرا مامان گریه می کنه؟
منصور سعی کرد لبخند بزند.
- طوری نیست بابا.نگران نباش.
کوروش جلو آمد و با صدایی که مانند پدرش در مواقع جدی بودن،بم تر و کلفت تر می شد گفت: بابا،چرا به ما چیزی نمی گید؟ این دختر کیه؟ نصفه شبی اینجا چی کار می کنه؟
منصور در میان فرزندانش ایستاد.دست در بازوی هر دو انداخت و در حالیکه آنها را به سمت طبقه پایین راهنمایی می کرد گفت: بهتره بریم پایین تا سر فرصت اون رو بهتون معرفی کنم.
منصور در میان فرزندانش ایستاد.دست در بازوی هر دو انداخت و در حالیکه آنها را به سمت طبقه پایین راهنمایی می کرد گفت: بهتره بریم پایین تا سر فرصت اون رو بهتون معرفی کنم.
وقتی روی مبل های راحتی اتاق نشیمن نشستند منصور با لبخندی گفت: هر دوی شما از سرگذشت مادرتون خبر دارید... می دونید که چطور شوهر اولش دخترش رو ازش دزدید می دونید که من و مادرتون سالها دنبالش می گشتیم.در حقیقت وکیل من هنوز هم کم و بیش دنبال آناهیتا می گرده.خب... فکر می کنم فردا باید باهاش تماس بگیرم و بگم دیگه زحمت نکشه.
کورش با دهانی نیمه باز پرسید: اون چطوری ما رو پیدا کرده؟
ثمره تقریباً فریاد کشید: یعنی اون خواهر منه!؟
کورش با لبخندی تمسخر آمیز گفت: دیگه چطوری باید توضیح داد؟!
ثمره دستانش را با شادی بهم کوفت و خواست به سمت پله ها بدود که منصور گفت: صبر کن بابا جان! بذار یک کم با مادرت تنها باشه... فرصت برای آشنایی زیاده... تو که نمی دونی مادرت چقدر از دوری اون زجر کشیده!
حدود نیم ساعت بعد صبا با چشمانی پف کرده و سرخ و چهره ای که شادی عظیمش را با لبخنندی عمیق نشان می داد از پله ها پایین آمد.هر سه با دیدن او از جایشان بلند شدند.ثمره با هیجان به سمت مادرش دوید و خود را به آغوش او انداخت و گریست.
- مامان خیلی خوشحالم.
کورش هم اشک به دیده آورده بود.
- بهتون تبریک می گم.واقعا خوشحال شدم.
ثمره از مادر جدا شد و پرسید: پس خواهرم کجاست؟
- سفر سخت و خسته کننده ای داشته.می خواست استراحت کنه.به نظر من هم باید همین کارو می کرد.یه کم نگاهش کردم و اومدم پیش شما!
بچه ها لبخند زدند و منصور گفت: از کجا اومده؟ با کی اومده؟ چطوری مارو پیدا کرده؟
صبا با تردید گفت: فقط گفت تنهایی از آمریکا اومده... قرار شده صبح همه چیزرو برامون تعریف کنه.
بعد لبخندی بر لب آورد و ادامه داد: نمی دونید چه لهجه شیرین و با مزه ای داره!

طوفان رد شده و فقط بارانی نم نم از آسمان می بارید.هوا هنوز ابری بود و طلوع خورشید را کم رنگ کرده بود.صبا سرش را از روی سینه پهن و مردانه منصور برداشت و به او که با چهره ای متفکر به نقطه ای نامعلوم زل زده بود نگاه کرد.چین های بلند و ظریفی اطراف چشمان باریک شده مرد را می پوشاند و سن شوهرش را به یاد زن می آورد.
چیزی که صبا هرگز به آن اهمیتی نداده بود و همیشه عاشق آن موهای جوگندمی و چهره مردانه بود.
- باورت می شه منصور!؟ باورت می شه آناهیتای من چند اتاق اون طرف تر خوابیده؟!
با وجود اینکه نمی خواست همسرش را نگران کند گفت: اون به نظر دختر شکننده و... خاصی میاد.
- سالها ایران نبوده... پدری مثل جهانگیر داشته و مهر مادری رو نچشیده... معلومه که دختر شکننده و خاصی می شه.
- چرا اینطوری بی خبر اومده؟
- جوونای امروزی رو که می شناسی!
منصور نگاهی از سر تعجب به او انداخت و صبا انگار خودش هم می فهمید حرف بی اساسی زده سرش را روی بالش خودش گذاشت و گفت: تا چند ساعت دیگه همه چیز رو می فهمیم... فقط باید صبر کنیم.
- یادت باشه با مدرسه تماس بگیری و اطلاع بدی غیبت می کنی.
- تو چطور ؟ نمی ری بیمارستان؟
- می رم و زود بر می گردم.فکر نکنم آناهیتا تا ظهر آماده حرف زدن بشه.
- آره! بچه ام خیلی خسته بود.می دونی منصور.توی نگاهش یه غمی داره... یه غمی که انگار بزرگتر از غم بی مادر بزرگ شدنشه!








فصل دو
در آینه دست شویی به صورت پف کرده اش نگاه کرد.پلکهای سنگینش را روی هم فشرد و چند مشت آب سرد به صورتش پاشید.وقتی به اتاقش بازگشت از شدت سر درد قرصی خورد و دوباره روی تخت دراز کشید.منصور ساعتی قبل رفته بود و او سعی داشت وقایع شب قبل را باور کند! تن بی قرارش تاب بی حرکت ماندن در رختخواب را نداشت.بلندشد و با وسواس از میان لباسهای خانه اش بلوز و دامن سرمه ای ، نباتی انتخاب کرد و پوشید.مقابل آینه نشست.موهای صاف هایلایت شده تیره اش را که بلندیشان تا روی شانه ها می رسید شانه زد و پشت سر جمع کرد.کمی با کرمهای آرایشی و ماساژ،پف صورتش را خواباند و آرایش کم رنگی روی چهره نشاند.می خواست در نظر دخترش مادری جوان و زیبا باشد.نمی دانست او آمده تا جقدر بماند،اما می دانست سالهای بی مادری او را تا آنجا که در توان دارد جبران می کند.
از اتاقش بیرون رفت و پاورچین پاورچین خود را پشت در اتاق دخترش رساند.کمی گوش ایستاد.هیچ صدایی به گوش نمی رسید.مسلم بود بعد از آن سفر طولانی خسته باشد و خوابش طولانی شود.
سری به اتاق ثمره اش زد.ثمره عشق بزرگش که با وجود تمام عزیزی نتوانسته بود جای خالی آناهیتا را برایش پر کند.شاید گاهی حواس او را از گذشته ها منحرف می کرد ، اما در لحظات تنهایی،آناهیتا بخش عظیمی از افکارش را به خود اختصاص می داد.
وقتی از اتاق ثمره بیرون آمد،کورش را دید که از دستشویی خارج شد.کورش با دیدن او به سمتش رفت و آهسته سلام و صبح بخیر گفت.
- سلام پسرم.صبح تو هم بخیر.تونستی یک کم بخوابی؟
- نه زیاد.اتفاقات دیشب اونقدر ناگهانی بود که...
صبا لبخندی زد و گفت: بیا بریم پایین... من هم هنوز باورم نمی شه آناهیتا اینجاست.
هر دو به آشپزخانه رفتند.صبا به سمت سماور رفت و با تعجب گفت: بابات چایی دم کرده!؟ چه عجب!
- بی انصاف نباش صبا! اون اگر فرصت داشته باشه همیشه کمکت می کنه.
صبا مشغول ریختن چایی شد.
- اوه! اوه! چه طرفدار پر و پا قرصی!
- شما که بیشتر از من طرفدارش هستید!
صبا مشغول چیدن میز صبحانه شد.کورش هم کمکش کرد.وقتی هر دو پشت میز نشستند کورش گفت: هیچ حرفی از خودش نزد؟
صبا سرش را به علامت نفی تکان داد و لقمه ای برای خودش گرفت.
- بهتره زیاده سؤال پیچش نکنید.هر چی باشه اون اینجا احساس غریبی می کنه.بهتره بذارید یک کم خودش را پیدا کنه.
- می دونم کورش جان... باید خودش بخواد حرف بزنه... من حس خوبی نسبت به این طور اومدنش ندارم.حس می کنم موضوع مهمی در بین باشه.
بعد انگار ناگهان چیزی بخاطرش آمده باشد پرسید: راستی تو امروز نمی ری سرکار؟
- خواهرم بعد از سالها کنار ما اومده چطور می تونم برم.تازه مگه من ا ز ثمره کمترم که امروز قید مدرسه رو زده.
- خودم بیدارش نکردم.دیشب که درست و حسابی نخوابید.امروز نمی تونست سر حال باشه. بخصوص که اگر مدرسه می رفت تمام حواسش تو خونه می مونه!
ساعت از دوازده ظهر می گذشت.عطر خوش قورمه سبزی با بوی کباب تابه ای زعفرانی در هم آمیخته و تمام فضای خانه را پر کرده بود.صبا با ذوق و شوق آن غذاها را برای دخترش پخته بود تا پس از مدتها طعم غذای ایرانی را بچشد.می دانست مادر شوهرش زیاد اهل پختن غذاهای پر دردسر نیست و خواهرهای شوهرش هم بدتر از او هستند.لحظه ای با خود اندیشیده بود شاید جهانگیر همسری ایرانی اختیار کرده و او برای دخترش غذاهای خوبی پخته.اما احتمال کمی می داد جهانگیر با زنی سنتی ازدواج کرده باشد.
ثمره بیدار شده،صبحانه اش را خورده،مرتب تر از همیشه لباس پوشیده،موهایش را آراسته و در اتاق خودش گوش به زنگ بود تا علائمی از بیداری خواهرش حس کند.
عقربه های ساعت به یک می رسید و درست لحظه ای که صبا نگران شده و می خواست سری به آناهیتا بزند،در اتاق او باز شد.
صبا در پله ها بود که صدای پای او و بعد باز و بسته شده در دستشویی را شنید.خیالش راحت شد و دوباره راه آمده را برگشت.
ثمره با هیجانی کودکانه در اتاقش قدم می زد و منتظر بود آناهیتا از دستشویی خارج شود.به محض خروج او با سرعت از اتاقش بیرون رفت و با صدای بلند سلام کرد.
دختر نگاهی سرد و بی تفاوت به او انداخت و زیر لب یا سخنش را داد.ثمره که حالات او را به حساب معذب بودن می گذاشت با لبخندی گفت: دیشب خوب خوابیدی؟
آناهیتا بجای جواب سرش را به علامت مثبت تکان داد و بی توجه به او به سمت اتاقش رفت.
- راستی چیزی لازم نداری؟
دختر تشکری کرد و به اتاقش وارد شد،رفتار او کمی به ذوق دخترک خورده بود و او که خود را برای یک احوالپرسی مفصل و روبوسی آماده کرده بود،وا خورده از رفتار خواهر با شانه هایی آویزان به مادر و برادرش در اتاق نشیمن ملحق شد.
کورش با دیدن او که درهم و گرفته به نظر می رسید پرسید: چی شده ثمره؟ مگه بیدار نشد؟
- چرا شد... اما...
صبا با نگرانی پرسید: چیزی شده؟ حالش خوبه؟
- بله،خوبه... فقط یه خورده... یه جوریه!
صبا آرام خندید.
- اون الآن هم تو این کشور احساس غریبی می کنه،هم تو این خونه.باید درکش کنیم...
کورش ادامه داد: تازه معلوم نیست چی بهش گذشته!
با آن حرف کورش صبا دوباره نگران شد و به سراغ دخترش رفت.چند ضربه به در زد و وارد اتاق شد.
آناهیتا بلوزی کش باف و شلوار جینی تنگ و خاکستری رنگ پوشیده و جلوی آینه قدی اتاق موهای بلند و مواجش را شانه می زد.
- سلام.
- سلام عزیزم.خوب خوابیدی؟
دختر لبخندی زودگذر بر لب آورد و تشکر کرد.صبا با مشاهده زیبایی دخترش از خود بی خود شد.عاطفه مادری اش به غلیان آمد و بی اختیار دخترش را در آغوش کشید و کنار چشمش را بوسید.بغض سنگین به گلویش چنگ انداخت و چند قطره اشک از چشمانش چکید.دختر جوان خود را به دست مادر سپرد و منتظر شد احساسات مادرانه اش فروکش کند.
صبا بالاخره دل از او کند و خود را عقب کشید.با دست اشکهایش را پاک کرد و در حالیکه آرام می خندید گفت: من رو ببخش عزیرم.نمی تونم خودم رو کنترل کنم.
دختر با لحن عادی و لهجه خاص خود گفت: مهم نیست.می تونی راحت باشی!
صبا به سادگی دخترش خندید و بعد در حالیکه دست دور شانه های باریک او انداخته بود به سمت اتاق نشیمن هدایتش کرد.
کورش و ثمره که برای خود پرتقال پوست می گرفتند با مشاهده آنها از جای بلند شدند و چند قدم به استقبالشان رفتند.چهره دختر با دیدن آندو کمی درهم رفت.صبا او را به سمت فرزنداش برد و گفت:اینها خواهر و برادر تو هستند!کورش و ثمره.
بعد رو به ثمره ادامه داد: ثمره نمی خواهی خواهرت رو ببوسی؟
ثمره که وجود سرد آناهیتا در رفتارش تأثیر گذاشته بود با تردید جلو آمد دست درازکرد و وقتی آناهیتا دستش را میان دست او گذاشت با جرأت بیشتری دو طرف صورت او را بوسید.اما لبهای خواهر را روی گونه های خود حس نکرد.
صبا هیجان زده گفت:چرا همدیگر رو بغل نمی کنید؟ چرا غریبی می کنید؟شما با هم خواهرید!
ثمره آهسته خواهر را در آغوش کشید و آناهیتا هم با بی علاقگی دست دور شانه های او انداخت.
وقتی از هم جدا شدند قلب آناهیتا از هیجان آن تماس اجباری به شدت می تپید و رنگش اندکی پریده بود.کورش متوجه تغییر حال او شد اما برای اینکه صبا را ناراحت نکند حرفی نزد و آن حالت را به حساب اضطراب و هیجان گذاشت.
آناهیتا وقتی به سمت کورش برگشت و با او دست داد.کمی خود را عقب کشید.از تصور اینکه مجبور باشد در آغوش او برود حس بدی پیدا می کرد و سعی داشت با رفتارش آن حس را به کورش منتقل کند.کورش از حالت او خنده اش گرفته بود.صبا هم متوجه حرکت او شد و با لبخند به کورش نگاه کرد.کورش دست او را چند لحظه ای بیشتر در دست نگاه داشت و گفت: به اینجا خوش آمدی!
آناهیتا بی آنکه به چشمان سیاه او نگاه کند زیر لب تشکر کرد و دستش را عقب کشید.
با تعارف صبا همگی روی مبل ها نشستند.صبا درست کنار آناهیتا نشست اما سعی کرد زیاد به او نچسبد تا دخترش راحت باشد.
- خب عزیزم.از خودت بگو.
صبا بی طاقت تر از آن بود که بتواند صبر کند تا آناهیتای کم حرف لب باز کند و از آنچه بر او رفته بود بگوید.پس با سؤالی ساده و معمولی کمی خود را آرام کرد.آناهیتا دهان خودش ترکیبش را گشود و با کلامی نا آشنا اما شیرین و جذاب گفت: من دیگه نوزده سالمه! از بابا جدا شدم... من به اندازه کافی بزرگ هستم که بتونم تصمیم بگیرم... برای خودم... می خواستم شمارو ببینم.
چشمان صبا پر از اشک شده بود و چهره دخترش را تار می دید.
کورش سعی کرد با لحن عادی بپرسد: پدرت می دونه تو اومدی ایران؟

کورش سعی کرد با لحن عادی بپرسد: پدرت می دونه تو اومدی ایران؟
دختر بی آنکه به او نگاه کند سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت: وقتی مامی مرد،بابا راحت تر بود که من بیام ایران!
صبا با ناراحتی پرسید: مادر بزرگت فوت کرده؟
دختر متعجب پرسید: چی کرده؟
ثمره خنده اش گرفته بود اما خود را کنترل کرد.کورش گفت: فوت کرده یعنی مرده.
آناهیتا با افسوس آهی کشید و گفت: اوه! بله،بله... اون مرده! چهارده سپتامبر به خاطر سرطان سینه مرد... بابا می گفت سینه پر از دردسر!
ثمره باز هم خنده اش را فرو خورد و کورش گفت: پس با این حساب چهل ایشون تموم شده.
دختر سر تکان داد و همانطور با چهره ای ناراحت گفت: بله،بابا مراسم گرفت،بعد من آماده شدم برای سفر.
- شما فارسی رو خوب حرف می زنید.
- بله! یک کم نمی فهمم بعضی کلمه هارو،اما همیشه با بابا و عمه ها فارسی حرف زدم.یک کم فرانسه هم از مامی یاد گرفتم.توی کالج هم فرانسه یاد می گرفتم.
ثمره گفت: پس سه تا زبون بلدی.
- اوهوم! فرانسه نه به خوبی فارسی و انگلیسی.
صبا سعی کرد لحن و حالتش عادی باشد.
- تو خواهر و برادر دیگه ای هم داری؟
او عادی تر از صبا سرش را تکان داد
- آره... یه برادر دارم.ده ساله...
بعد با کمی حرص ادامه داد: اون یه شیطون وحشتناکه! اوه! من اصلا نمی تونم تحمل کنم!
ثمره اینبار از حالت بیان جالب او به خنده افتاد.کورش لبخندی کمرنگ بر لب آورد. اما صبا نگران بود و با خود فکر می کرد او طوری از برادر کوچکترش حرف می زند،انگار او پسر همسایه است!
آناهیتا نگاهی به ثمره انداخت و با حالتی جدی گفت: من راست می گم!
تو چرا خندیدی!
ثمره کمی خود را جمع و جور کرد.
- خب راستش تو خیلی با مزه حرف می زنی.
- اوه! تو من مسخره می کنی؟
چشمان ثمره گرد شد و کورش به سرعت گفت :نه به هیچ وجه! اون از طرز صحبت کردن تو خوشش اومده.ثمره دختر مؤدبیه و هیچ وقت کسی رو مسخره نمی کنه.
ثمره تند تند گفت:آره،راست می گه.من قصدم مسخره کردن نبود.
صبا دست آناهیتا را در دست گرفت و با مهربانی گفت: شما از این به بعد نه تنها خواهر و برادرید،بلکه باید با هم دوست باشید و از هم بیخودی ناراحت نشید... از این به بعد هر سه تون یواش یواش با اخلاق های هم آشنا می شید و من مطمئنم می تونید دوستای خوبی برای هم باشید.حالا یه لبخند بزن تا مطمئن بشم از ثمره دلگیر نیستی.
آناهیتا سعی کرد لبخند بزند و چنان سعیش آشکار بود که لبخندش مانند دهن کجی روی لبهایش نمودار شد.کورش و صبا به خوبی متوجه نمایشی بودن لبخند شدند.هر دو متعجب بودند که آن دختر چرا نمی تواند مثل تمام هم سن و سالانش راحت لبخند بزند!
با صدای زنگ آناهیتا از درون لرزید! ثمره دستها را به هم کوبید و با صدای بلند گفت: بابام اومد.
و به سمت آیفون دوید.حواس صبا و کورش به آناهیتا بود.آنها متوجه شدند چطور همان لبخند زورکی از روی صورتش محو شد و اخمهایش درهم رفت.
منصور با یک جعبه کیک و کیسه ای پر از خرید از در وارد شد.ثمره که برای استقبال از پدر به حیاط دویده بود کیسه بزرگ دیگری را حمل می کرد.کورش به سمت پدرش رفت و جعبه کیک و کیسه بزرگ را از او گرفت.
منصور با چهره ای خندان به سمت صبا و آناهیتا آمد.
- سلام به مادر و دختر عزیر.حالتون چطوره؟... دیشب خوب خوابیدی دخترم؟
صبا هم تمام چهره اش می خندید اما آناهیتا زحمت یک لبخند جزئی را هم به خود نمی داد و با حالتی نه چندان خوشایند به منصور نگاه می کرد.
- خسته نباشید... چه خبره این همه خرید کردی.
صبا کاملا متوجه خصومتی که در چشمان آناهیتا وجود داشت شده بود و می خواست با سر و صدا توجه منصور را به خود جلب کند. منصور گفت :
- امروز که یک روز عادی نیست! ما یک مهمون عزیز داریم.در حقیقت عزیزی به خونه خودش برگشته و باید امروز یک جشن کوچیک بگیریم و فردا یک جشن حسابی.باید تمام دوست و آشناها بفهمند عزیز سفر کرده ما بالاخره به خونه برگشته.
صبا نگاهی سرشار از قدردانی به شوهر انداخت و منصور با همان شادمانی به اتاقش رفت تا برای ناهار آماده شود.
کورش ظروف غذا را در آشپزخانه آماده می کرد و ثمره خریدها را جابجا می نمود.آنان می خواستند مادرشان تا آنجایی که ممکن بود از هم نشینی دخترش بهره مند شود.
کورش به ثمره پیشنهاد داد بهتر است غذا را بر خلاف همیشه که در آشپزخانه می خوردند،در سالن پذیرایی صرف کنند.صبا با دیدن تکاپوی بچه ها برای چیدن میز ناهارخوری خواست به کمکشان برود که کورش گفت: شما بنشین ما هستیم.شما باید کنار آناهیتا جان بمونی تا غریبی نکنه.
وقتی همه سر میز نشستند منصور ابروها را بالا انداخت و در حالیکه به غذاهای خوش رنگ و بو نگاه می کرد گفت: به به! دست شما درد نکنه صبا خانم! چه کردی! بلکه به هوای آناهیتا جان ما هم یک غذای حسابی بخوریم.
صبا به شوخی او اخم کرد و گفت: نه که شما همیشه غذاهای بد می خوری!
بعد نگاهی به آناهیتا که کنارش نشسته بود کرد و گفت: این غذاهارو دوست داری؟
دختر که تا آن لحظه به شدت ساکت مانده بود لب باز کرد و به گفتن یک "بله" اکتفا کرد.بین کورش و منصور نگاهی معنی دار رد و بدل شد و بعد صبا دست دراز کرد و برای آناهیتا برنج کشید.او با ناراحتی نگاهی به بشقابش انداخت و گفت: من نمی تونم این همه برنج بخورم! خودم می تونم این کار رو انجام بدم.
صبا به زحمت لبخندی زد و بشقاب او را با بشقاب خالی خودش عوض کرد.منصور که حال همسرش را می فهمید با چهره ای که همچنان مهربان نگاه داشته بود،گفت: ما ایرانیها رسم داریم وقتی عزیزی کنارمون نشسته براش غذا می کشیم.این طوری محبتمون رو به هم نشون می دیم.
آناهیتا کمی سالاد برای خو کشید و با لحنی حق به جانب گفت: ولی این درست نیست! هر کس باید همونقدر که می خواد غذا بخوره.من که نمی فهمم شما الان چقدر غذا می خواهید بخورید! این برای مهربانی کردن درست نیست.
کورش نیم نگاهی به صبا که کمی سرخ شده بود انداخت.خواست حرفی بزند که صبا پیش دستی کرد.
- تو درست میگی عزیزم.اما برای ما که سالها با این رسم و رسوم زندگی کردیم سخته که طور دیگه ای رفتار کنیم.همونطور که حالا پذیرفتنش برای تو سخته!
آناهیتا نگاهی به چهره پر از مهر مادر انداخت،لبهایش را کمی جمع کرد و به نشانه موافقت سر تکان داد.
تمام غذایی که او خورد کمی سالاد،چند قاشق قورمه سبزی و تکه ای کوچک کباب بود.بعد هم مثل اینکه همیشه از آن غذاها می خورده مؤدبانه تشکر کرد و با گفتن اینه می رود کمی استراحت کند به اتاقش رفت.
با رفتن او ثمره نفس عمیقی کشید و در حالیکه چند قاشق خورش پشت سر هم روی برنجش می ریخت گفت: مامان ناراحت نشیدها.اما تحمل این خواهر بزرگتر یک کمی سخته! من که نفهمیدم چی خوردم .
تحمل این خواهر بزرگتر یک کمی سخته! من که نفهمیدم چی خوردم..
صبا با چهره ای متفکر کمی برای خود آب ریخت.منصور گفت: این طور که معلومه فقط با زبون مادریش آشنایی داره.زیاد به رفتار ایرانی ها وارد نیست.این مسائل طبیعیه،کم کم جا می افته.
کورش با دقت به چهره صبا نگاه می کرد و امیدوار بود آن دختر کم انعطاف زودتر میانشان جا بیفتد.

کورش که حضورش را در خانه بیهوده می دید بعد از ناهار به شرکت رفته بود.ثمره اتاقش را مرتب می کرد و منصور که شب قبل تقریباً اصلاً نخوابیده بود،خوابید.اما صبا گوشی تلفن را به دست گرفته و به تمام دوستان و آشنایان خبر پیدا شدن دخترش را می داد و آنها را برای شام فردا شب دعوت می کرد.هنوز یک ساعت نشده گوشی را زمین گذاشته بود که زنگ در خانه به صدا درآمد.برای اینکه منصور بیدار نشود با سرعت از آشپزخانه بیرون رفت.از آیفون تصویری چهره ذوق زده زنی هم سن و سال خودش و دخترش بودند پیدا بود.با لبخند گوشی را برداشت و گفت: بالاخره طاقت نیاوردید! بیایید تو اما سر و صدا نکنید منصور خوابه.
تکمه را فشرد.زن و دختر با شتاب وارد خانه شدند و با وجودیکه قرار بود سر و صدا نکنند،بی قرار پرسیدند: کو؟ کجاست؟
زن دست روی قلبش گذاشت و گفت: وقتی خبر رو بهم دادی نزدیک بود از خوشحالی غش کنم!
صبا در حالیکه می خندید و سعی داشت آنها را آرام کند،هر دو را به سمت آشپزخانه برد تا صدایشان به طبقه بالا نرود.همان لحظه ثمره هم درون آمد و با دیدن آن دو با خوشحالی هر دو را بوسید.
- سلام خاله جون! اومدید خواهرم رو ببینید؟
- آره. پس کو؟
صبا به سرعت گفت: فکر کنم خوابیده.سفر سختی داشته.
ثمره رو به دختر خاله گفت: سلام راحله،طاقت نیاوردید؟!
و خواست حرفی از آناهیتا بزند اما مراعات مادرش را کرد و چیزی نگفت.
- اگه دختر خواهر منه و خون من توی رگهاش جریان داره،خستگی راه زود از تنش در می ره،پاشو ثمره برو صداش کن.
ثمره بلند شد.اما صبا گفت: نه ثمره صبر کن! گوش کن صنم جان،اون سالها ایران نبوده... فرهنگ ما با فرهنگ آمریکاییها خیلی فرق می کنه.بهتره اجازه بدیم راحت باشه.نباید زیاد دور و برش رو شلوغ کنیم.صبر کن تا خودش بیاد پایین.
صنم با ناراحتی روی صندلی نشست و راحله گفت: خاله جون راست می گه مامان.نباید ناراحتی بشی.اون طفلک تا به حال ایران رو ندیده با مردمش آشنایی نداره،تازه کمی هم بخاطر دیدن مادرش شوکه شده.بهتره زیاد هیجان زده برخورد نکنیم... راستی خاله ، کورش کجاست؟
- رفت شرکت.
صنم گفت: وا ! حالا چه اجباری بود امروز بره؟
- بعد از ناهار رفت.کار داشت.حالا هم بجای اینکه دلخور بشی پاشوو زنگ بزن مجید و رامین هم بیان شام دور هم باشیم.
- نه،دیگه اون باشه برای فردا.ما هم یکی دو ساعت می مونیم و می ریم.رامین که از دانشگاه برگرده کلید نداره.
- پس یه چایی دم کنم،اگر آناهیتا تا نیم ساعت دیگه پایین نیومد خودم می رم دنبالش... می دونی یک کم غریبی می کنه نمی خوام تحت فشار باشه.
صنم بالاخره لبخند زد.
- می فهمم چی میگی.ما که شونزده سال صبر کردیم،نیم ساعت هم روش!
نیم ساعت گذشت.ساعت به چهار بعد از ظهر نزدیک می شد اما خبری از آناهیتا نبود.صبا سومین چایی اش را نوشید و گفت: شما برید توی اتاق من می رم بالا صداش می کنم.
به محض خروج صبا،صنم رو به ثمره کرد و پرسید: بگو ببینم آناهیتا چطوریه؟
ثمره شانه بالا انداخت و گفت: زیاد خونگرم نیست.اما خیلی خوشگله! نمی شه باهاش تعارف کرد...! انگار از رسم و رسوم ایرانی ها زیاد خوشش نمیاد.. فارسی رو هم خوب حرف می زنه ،اما لهجه با مزه ای داره.انگار همه کلمه ها رو توی دهنش می چرخونه! معنی بعضی کلمه ها رو هم نمی دونه.مثلا نمی دونست "فوت" یعنی چی.
صنم گفت: حالا روز اولی چرا معنی فوت رو پرسید؟
- گفت مادر بزرگش مرده،مامان پرسید "فوت کرده؟" و اینجوری شد که فهمیدیم معنی فوت رو نمی دونه.

صبا چند ضربه در زد و گوش ایستاد.صدای ضعیف آناهیتا به گوشش رسید.
- یک کم صبر کن.
صبا چند لحظه ای منتظر شد و دوباره در زد.
- حالت خوبه آناهیتا؟
ناگهان در به رویش باز شد.چهره دختر کمی بر افروخته بود و نفس نفس می زد.
- چی شده عزیزم؟ حالت خوبه؟
- داشتم نرمش می کردم!
صبا کمی متعجب شد و گفت: توی اتاق؟! اگر خواستی می تونی توی حیاط راحت بدوی و نرمش کنی.
- ممنون. با من کار داشتید؟
- آه! بله. خاله و دختر خاله ات اومدند دیدن تو.اونها خیلی خوشحال بودند و زودتر از بقیه پیداشون شده... فکر کنم مادر بزرگ و داییت هم تا یکی دو ساعت دیگه سر وکله شون پیدا بشه.
چهره دختر کمی درهم رفت اما چیزی نگفت و به دنبال صبا حرکت کرد.
- آناهیتا جان! می دونم هنوز خسته ای و احساس غربت می کنی.جای شب و روزت هم عوض شده و این کلافه ات کرده اما ازت خواهش می کنم یک کم تحمل کنی.. باید به ما حق بدی که اینقدر بخاطر دیدن تو اشتیاق داشته باشیم.شونزده سال انتظار کشیدیم.. بخصوص من... شونزده سال تموم چشمم به در و گوشم به زنگ بود تا خبری از تو برسه حتی نذاشتم مادرم خونه اش را بفروشه تا مبادا اگر روزی خواستی من رو پیدا کنی دچار دردسر بشی... همیشه ته دلم امیدوار بودم دل پدرت به رحم بیاد و باعث دیدارمون بشه.
- بابا هیچ وقت فکر نمی کرد شما من رو بخواهید!
صبا حیرت زده میان پله ها ایستاد به صورت دخترش که حالا بالاتر از او قرار داشت نگاه کرد و نالید: پدرت تو رو از من دزدید! در حالیکه می دونست چقدر به تو وابسته ام.چطور فکر نمی کرد من تورو بخوام!؟
- اون می دونست شما همیشه عاشق منصور بودید.خواست من مزاحم شما نباشم.
اشک در چشمان صبا حلقه زد و فریاد حبس شده اش تا آستانه حنجره رسید.در حالیکه کلمات را به سختی ادا می کرد گفت: اون چطور تونسته احساسات تو رو نسبت به من خراب کنه.
دختر محکم و شمرده گفت: شاید شما منو خواسته بودید... اما عاشق منصور بودید... و هنوز هم هستید.
صبا با تمام قوا تلاش می کرد خوددار باشد و به گریه نیفتد.به یاد روزهای نخستی افتاد که جهانگیر دختر کوچکش را از او دزدیده بود.وقتی آن خبر را شنید از شدت شوک مدتی در بستر افتاد و بعد چنان از لحاظ روحی آسیب دید که به روانکاو نیاز پیدا کرد،کم کم امید به یافته شدن آناهیتا و عشق منصور او را به زندگی بازگرداند اما هر جا بود با خود فکر می کرد حالا دخترش کجاست؟ چه می کند؟ چه می خورد؟ آیا بیمار است؟ آیا اصلا زنده است و بعد ناگهان چیزی ته دلش خالی می شد و بغض می کرد و از نظر اطرافیان بی مقدمه در خود فرو می رفت و دیگر صبای همیشگی نبود.هرگز در زندگی یک لحظه شاد واقعی نداشت و جای فرزند گم شده اش را کنارش خالی حس می کرد.چطور آناهیتا این مسائل را نمی فهمید،شاید به این دلیل که مادر نبود.شاید به دلیل اینکه تا به حال عزیزی را گم نکرده بود.زمانیکه از هم جدا شدند او فقط سه سال داشت و به طور حتم آن وابستگی عمیقی را که صبا نسبت به او داشت او نسبت مادر حس نمی کرد و با وجود مادر بزرگ،پدر و عمه ها آن وابستگی طبیعی یک دختر سه ساله به مادر هم کمرنگ شده بود.
آناهیتا با مشاهده چهره مادر متوجه شد او را آزرده،اما باز هم نمی دانست این آزردگی تا چه حد می تواند عمیق باشد.برای اینکه زودتر به بحث خاتمه دهد با خونسردی گفت: اما دیگه مهم نیست! من اینجا هستم حالا! ما باید گذشته رو فراموش کنیم!
صبا به حالتی عصبی نفسی عمیق کشید و گفت: ما باید خیلی جدی راجع به گذشته صحبت کنیم.اما نه حالا... سر فرصت.من و تو حرفهای زیادی داریم که باید با هم بزنیم.فقط چیزی که برام مهمه بدونی اینه که من همیشه تو رو دوست داشتم و از دوریت رنج کشیدم... و بزرگترین آرزوم تو زندگی این بود که دوباره کنارم باشی.
با صدای صنم که صبا را به نام می خواند به خود آمد.سریع دو قطره اشکی را که تا پایین چشمهایش آمده بود پاک کرد.دست آناهیتا را گرفت و فشرد و هر دو همگام با هم باقی پله ها را طی کردند.
صنم و دخترش با دیدن آن دو از جای خود بلند شدند و به سمتشان آمدند.صنم به شدت احساساتی شده بود و علی رغم قولی که داده بود.آناهیتا را محکم در آغوش فشرد و گریست.آناهیتا معذب شده و مانند چوب خشکی در میان حلقه دستان او اسیر شده بود و قدرت هیچ عکس العملی نداشت.صنم در میان گریه پشت سر هم حرف می زد و راحله و صبا با نگرانی فکر می کردند چگونه می توانند او را از آناهیتا جدا کنند.
- الهی خاله قربونت بره... الهی بمیرم برای دل مادرت... اگه بدونی بی تو چی کشید! اگر بدونی چند سال اول همه ما چه مکافاتی کشیدیم... آخ! خاله جون.آنیتا جون خاله! چقدر هم بزرگ و خانم شدی...
بالاخره راحله طاقت نیاورد و با تشر گفت: مامان! کافیه دیگه... شما داری آناهیتا جون رو ناراحت می کنی.
صنم بلافاصله به خود آمد و کمی عقب کشید.اما گریه اش تمامی نداشت.برای اینکه بر خود مسلط شود به دستشویی رفت تا آبی به صورتش بزند و کمی آرام بگیرد.با رفتن او راحله جلو آمد.دست آناهیتا را به گرمی فشرد و بوسه ای آرام از گونه اش برداشت.
- خلی خوشحالم که می بینمت.فکر نمی کنم من رو یادت بیاد.من راحله هستم.. اون موقع ها که کوچیک بودی خیلی دوست داشتم با تو بازی کنم و موهای تابدارت رو برات درست کنم.
آناهیتا با لبخندی خشک گفت: نه... یادم نمیاد.
- حق داری.تو فقط سه سالت بود اما من هفت سالم بود .درست یادمه کلاس اول بودم و تو یکبار دفتر مشقم رو پاره کردی...
من اون روز خیلی گریه کردم و آرزو کردم دیگه هرگز نبینمت! وقتی که رفتی دلم خیلی برات تنگ شد... اونوقت تازه فهمیدم آرزوی خیلی بدی کردم.حتی تا چند سال عذاب وجدان داشتم و فکر می کردم بخاطر آرزوی من رفتی!
آناهیتا که تحت تاثیر کلام بی ریای راحله قرار گرفته بود با چهره ای گرفته و چشمانی غمگین به او نگاه کرد و آرام گفت: کاش همه آرزوها این قدر زود واقعی می شد.
راحله که می دید همه را با حرفهایش سر پا نگه داشته با لبخند تعارف کرد روی مبلها بنشینند. بعد خودش روی مبلی نزدیک آناهیتا نشست و صبا هم طرف دیگر او.سخن آناهیتا صبا را به فکر انداخته بود و لحن غمگین و گله از آرزوهای بر آورده نشده برای دختری به سن و سال او کمی غیر عادی به نظرش می رسید.از نظراو قلب یک دختر نوزده ساله باید لبریز از امید و آرزو می بود.حتی اگر روزهای چندان خوشی را پشت سر نگذاشته بود،راه برای او باز و طولانی بود و در آن راه دراز باق عمر می توانست خیلی کارها انجام دهد.پس چرا آن چنان ناامید حرف می زد؟!

صنم و راحله حدود یک ساعت دیگر ماندند و بعد با گفتن اینکه رامین پشت در می ماند به خانه بازگشتند.هنوز ده دقیقه از رفتن آنها نمی گذشت که باز زنگ خانه به صدا در آمد و اینبار کورش همراه دایی و مادر بزرگش وارد شدند.
مادر بزرگ از وقتی خبر را شنیده بود کم و بیش اشک می ریخت و آنقدر پاپیچ پسرش شده بود که او به ناچار کار را کمی زودتر تعطیل کرده و همراه کورش مادر را به دیدار نوه یافته شده اش آورده بود.او با وجود سفارشهای کورش و صبا با دیدن آناهیتا مانند صنم از خود بی خود شد و چند دقیقه ای او را در آغوش فشرد و چندین مرتبه صورتش را بوسید.
وقتی صبا شانه هایش را ماساژ داد و آرام او را از آناهیتا جدا کرد،دختر حس کرد تنفسش راحتتر شده و بی اختیار نفس بلندی کشید که توجه همه را جلب کرد.برای توجیه خود با سادگی ذاتی اش گفت: مادر بزرگ با ماچ هایش مثل این بود که داشت من رو تو دریای ماچ... ام ... چی می شه... توی دریا... آها! غرق می کرد!
از کلام صریح و طرز بیان و لهجه خاص او همه حتی مادر بزرگ به خنده افتادند.
ثمره در میان خنده گفت: دایی نوید میگه ماچ های مامان مهین مثل بادکش می مونه.
صبا به ثمره چشم غره رفت اما مامان مهین با خنده اش به او فهماند که ناراحت نشده.آناهیتا پرسید: چی چی کش!؟
نوید در میان خنده گفت: بادکش.قدیمها توی یک کاسه یا لیوان شمع می سوزوندند تا هوای اون خالی بشه.بعد بلافاصله کاسه یا لیوان رو روی پشت آدم می ذاشتند و اون تکه از گوشت و پوست کمی توی کاسه کشیده می شد و...
آناهیتا با اخمهایی در هم گفت: اوه! من نفهمیدم شما چی گفتی! یعنی چی؟ ماچ چه ربطی به کاسه داره؟! فکر کنم حرف خوبی نباشه!
صبا که خنده اش با لبخندی کمرنگ به پایان رسیده بود گفت:
تو درستی میگی عزیزم! حرف خوبی نیست.
نوید که هنوز می خندید با پاهای بلندش چند قدم به سمت آناهیتا آمد و گفت: حالا می شه من هم یک احوالپرسی با خواهرزاده عزیزم داشته باشم؟
دست او را محکم و گرم فشرد،خم شد و پیشانی اش را بوسید.
آناهیتا از همان لبخندهای خشکی که حالا جزء یکی از حالات شناخته شده او برای خانواده بود،بر لب آورد و دوباره سر جای خود نشست.همانطور که صبا تلفنی از مادر و برادرش خواسته بود.آنها سوالی در مورد چگونگی حضور او در آنجا نپرسیدند و از ترس اینکه او را برنجانند یا حرف بی موردی بزنند هیچ اشاره ای هم به گذشته ها نمی کردند.
با حضور منصور،جمع کامل شد،اما به نظر می رسید که آناهیتا دیگر راحت نیست.ساکت تر شده و مدام در جایش تکان می خورد.همه از گوشه چشم رفتار او را زیر نظر داشتند و بالاخره نوید طاقت نیاورد و رو به آناهیتا گفت: گویا تا حالا فقط توی خونه بودی و حتی کوچه رو هم ندیدی!
صبا گفت: هنوز بیست و چهار ساعت نشده که آناهیتا اومده... مسیر طولانی و وارونه شدن ساعت خوابش خسته و کلافه اش کرده.فکر کنم اولین سفرش به مشرق زمین باشه.
و نگاهی پرسشی به او انداخت. آناهیتا کمی لبهای بهم قفل شده اش را به نشانه جواب مثبت کج کرد و گفت راسش غیر از فرانسه به کشور خارجی دیگه ای سفر نکردم.
مهین گفت: لابد برای دیدار اقوام ژانت خانم رفته بودید.
- اوهوم! برادر مامی مرده بود.رفتیم اون رو دیدیم...توی تابوت! چهار ماه که شد مامی هم مرد!
مهین حیرت زده پرسید: بخاطر غصه مرگ برادرش مرد؟!
- نه! برای سرطان سینه مرد.
بعد با بعض ادامه داد: مامی بیچاره... اون عاشق سینه هاش بود! می گفت وقتی جوون بود.مثل سوفیا لورن بود! خیلی سکسی! بابا بزرگ عاشق سینه های مامی ژانت شده بوده .وقتی یکی رو بریدن اون خیلی غصه خورد! می گفت اگر دستش رو می بریدن بهتر از سینه اش بود.
وقتی جمله آخر را می گفت به حالت برش کنار سینه اش خطی فرضی کشید.ثمره از حرفهای او هم خنده اش گرفته بود و هم خجالت زده سر به زیر داشت.کورش کمی سرخ شده بود و منصور و نوید سعی داشتند عادی برخورد کنند و خیلی راحت به حرفهای او راجع به سینه مادر بزرگش گوش می کردند! مهین اما متعجب بود و در عین حال سعی داشت مانع خندیدنش شود و صبا با نگاه مستقیم به آناهیتا به این فکر می کرد که چگونه مسیر بحث را تغییر دهد.
- خب... خدا رحمتش کنه.
همه اهسته جمله او را تکرار کردند و آناهیتا با افسوس سر تکان داد.منصور گفت: فکر کنم پدر بزرگت خیلی وقته که فوت کرده.
وقتی از جانب منصور مورد خطاب قرار گرفت جدی تر شد و با وجودیکه سعی می کرد محکم حرف بزند به لکنت افتاد.
- آها... اوهوم... مرده! من د... دوازده ساله بودم.
منصور گفت: حتما پدرت بخاطر مرگ پدر مادرش خیلی غصه خورد!
چهره آناهیتا درهم رفت،نگاهش به گلدان روی میز دوخته شد و در جواب منصور فقط آهسته سری تکان داد.
کورش گفت: چقدر از مرده ها حرف زدیم... آناهیتا دوست داری دوری این حوالی بزنیم . ثمره و دایی و نوید هم می آیند.
آناهیتا شانه بالا انداخت و گفت: کجا؟
کورش اینطور توضیح داد: بریم کمی این اطراف رو تماشا کنیم.با ماشین من،همراه دایی و نوید و ثمره.
او باز هم شانه بالا انداخت و باشه ای گفت.
نوید گفت: پس زود برید حاضر بشید که بریم.
آناهیتا گفت: من حاضرم!
- عزیز من اینجا ایرانه.نمی شه که اینطوری بری بیرون.
او با دست به پیشانی اش کوفت و گفت: I forgot that,oh
.توی airport به من گفتن!
ثمره گفت: بریم یکی از پالتوهای مامان رو بت بدم.
صبا بلافاصله گفت: اون پالتو سرمه ایه که برام تنگ بود رو بهش بده.فکر کنم بد نباشه.
آناهیتا با اخم گفت: من بارونی دارم!
- می دونم عزیزم،کثیف بود دادم منصور برد خشک شویی.
- کجا؟
- دادم بیرون تمیزش کنند.
بعد رو به نوید ادامه داد: حالا که دارید می رید بیرون ، بهتره یک پالتو و چند تا شال و روسری برای دختر گلم بخرید.
ثمره با خوشحالی از جا جهید.
- می ریم خیابون ایران زمین.اونجا چندتا پاساژ خوب داره.
آناهیتا گفت: نه،لازم نیست.من لازم ندارم.
کورش گفت: اتفاقا لازم داری.فکر کن مامانت داره بهت هدیه می ده.
او باز هم شانه بالا انداخت و گفت: ok ! اشکالی نداره!
وقتی آناهیتا و ثمره برای آماده شدن بالا رفته بودند نوید ناگهان با صدایی آرام شروع به خندیدن کرد.
- ولی واقعا حیف شد ژانت خانم مرد! طفلک!
مهین هم خندید و گفت: الهی قربون نوه ام برم چقدر ساده و با نمکه! طوری در مورد قشنگی سینه های مادر بزرگش حرف می زد انگار در مورد چشم و ابروش می گفت!
کورش که دوباره کمی سرخ شده بود با ناراحتی گفت: صبا جان باید حتما قبل از مهمونی فردا تو جیهش کنی دیگه از این مزخرفات نگه.فقط کافیه جلوی مهمونا از این حرفها بزنه تا مسخره همه بشه و ما رو دست بندازند.
صبا با حوصله گفت: نگران نباش من باهاش حرف می زنم.اما مطمئن باش دیگران هم موقعیت اون رو درک می کنند.اکثر اونا خودشون به خارج از کشور سفر کردند و قوم و خویش توی خارج از کشور دارند.این مسائل طبیعیه.
نوید که هنوز چهره اش می خندید گفت: اما حیف شد.اون موقع که ژانت خانم ایران بود من بچه بودم و چیز زیادی یادم نمیاد! صبا به اعتراض مشتی آهسته حواله بازوی برادر کرد.منصور به حرفهای او لبخند زد.اما تمام فکرش پی حالات مشکوک میهمان تازه شان بود.در اتاق خواب،منصور ده تراول چک شمرد و به دست کورش داد.صبا گفت: این همه لازم نیست.
- چرا لازمه.من دوست دارم من و تو چند تا هدیه به دخترمون بدیم...
خب کورش بهتره شام بیرون بخورید... برای خودت و ثمره هم هر چی لازم داشتید بخرید.
- من که چیزی لازم ندارم.
صبا گفت: برای مهمونی فردا شب یک پیراهن و کراوات تازه برای خودت بخر.
- همونایی که دارم خوبه.تازه نمی خوام زیاد خوش تیپ بشم ممکنه برام دردسر درست بشه!
صبا خندید.منصور هم لبخند زد و گفت: همین طوری هم ما کلی دردسر داریم پسرم،ربطی به پیراهن و کراواتمون نداره!
صبا به اعتراض گفت: کورش از خودش حرف می زد.تو چطور خودت رو با پسر بیست و هشت ساله ات مقایسه می کنی؟!
منصر کمر صافش را صاف تر کرد و گفت: من از اون هم جوونترم خانم!
- مامان! یه دقیقه بیا.
ثمره بود که از اتاقش او را صدا می زد.با خروج صبا از اتاق چهره منصور ناگهان جدی شد و آرام گفت: کورش خیلی مراقب رفتار آناهیتا باش.
- شما هم حس کردید بابا! اون یه طور خاصیه.
- سعی کن خیلی حرفه ای از زندگیش چیزهایی بفهمی.شاید لازم باشه از نوید هم کمک بگیری.فقط باید مراقب باشی خیلی عادی باشید.اگر بفهمه منظورتون چیه ممکنه جبهه بگیره.من نمی دونم اون جهانگیر دیوونه با این دختر چه رفتاری داشته و چه حرفهایی از ما بهش زده... وقتی نگاهم می کنه حس می کنم دلش می خواد سر به تنم نباشه!
- به هر حال شما شوهر مادرش هستید.نمی تونه به این زودی نظر خوبی نسبت به شما داشته باشه.من مطمئنم وقتی شناخت بیشتری از شما پیدا کرد رفتارش بهتر می شه.
- من تعجب می کنم چرا جهانگیر هیچ تماسی با ما نگرفته.
- شماره مارو از کجا بیاره؟
- شماره مامان مهینت رو داشت.می تونه با یک پیگیری کوچیک شماره جدیدشون رو پیدا کنه... عجیب اینه که حتی این دختر هم تماسی با پدرش نگرفته تا خبر سلامتی اش رو بده.من حس خوبی نسبت به این قضیه ندارم.
- یعنی شما فکر می کنید که اون فرار کرده.
- نمی دونم.شاید.
- من هم همین فکر رو می کنم... فقط موندم مارو از کجا پیدا کرده!
منصور دوری در اتاق زد و با کلافگی گفت: وای! من که گیج شدم... برای صبا نگرانم.مدام مراقب رفتار دیگران با آناهیتا و عکس العمل های اونه...
- نگران نباشید... بالاخره یه راهی برای حرف کشیدن از این دختر پیدا می کنیم.
دقایقی بعد نوید و کورش در کوچه،درون پژوی جی ال ایکس یشمی رنگ نوید انتظار ثمره و آناهیتا را می کشیدند.
چشم هر دو به در بود و با هم در مورد اینکه چگونه می توان اعتماد آناهیتا را جلب کرد صحبت می کردند که دخترها از خانه خارج شدند.نوید پوزخندی زد و گفت: از قیافه اش پیداست که هیچ از لباسهایی که پوشیده خوشش نمیاد.
نوید درست حدس زده بود.پالتوی به نسبت گشاد پائیزه ای که تا یک وجب زیر زانوهایش می رسید با شلوار جین تنگ و کوتاه و چکمه های اسپرتش هماهنگی نداشت.شال نازک آبی رنگی را که روی سر انداخته بود،چنان شل و ول بود که از خانه تا ماشین دو بار از سرش افتاد.کورش غرشی کرد و زیر لب گفت: امیدوارم بتونم با این دختر توی خیابون دووم بیارم!
نوید امیدوارانه گفت: کم کم عادت می کنه... یادت باشه اون کجا بزرگ شده.تو خودت اگر این شال رو تونستی روی سرت نگه داری من تمام حقوق یک ماهم رو به تو می دم!
کورش پوزخند زد و نوید از تصور او در حالیکه شال به سر دارد به خنده افتاد.
- راستی که قیافه ات دیدنی می شه.
با نشستن دخترها در ماشین،نوید خنده اش را جمع کرد و گفت: فکر کنم بد نباشه دنبال راحه رو هم بریم.اون برای خرید می تونه کمک خوبی باشه.نظرت چیه آناهیتا.
آناهیتا شالش را که دوباره روی شانه ها افتاده بود روی سر کشید و گفت:ok!. اشکالی نداره... فقط یه چیز! می شه من رو آنیتا یا آنی صدا بزنید.من این طوری عادت دارم که صدا بزنم.
- عادت دارم که صدام بزنند! ok! دختر خوب... باشه ما هم آنی یا آنیتا صدات می زنیم. خیلی هم راحتتره.
سپس نوید با راحله تماس گرفت و از او خواست زودتر آماده شود که به دنبالش بروند.
در طول راه تمام حواس کورش از آینه بغل به آناهیتا بود و متوجه شد او اکثر اوقات در خودش فرو رفته و بجای آنکه خیابانها را تماشا کند مشغول فکر کردن است.
بالاخره آنها راحله را هم سوار کردند و راهی مرکز خرید شدند .صبا به ثمره سفارش کرده بود برای میهمانی فردا شب حتما یک دست لباس برای خودش و آناهیتا بگیرند چون ممکن بود آناهیتا لباس مناسبی همراه خود نیاورده باشد.
به خواهش آنیتا ابتدا برایش یک پالتوی پائیزه گرفتند تا از آن پالتوی سرمه ای به قول خودش بی ریخت راحت شود.بعد کیف و کفش و بعد چند روسری و شال و آخر برای انتخاب لباس مجبور شدند به دو،سه پاساژ دیگر سر بزنند.
لباسهایی که آناهیتا انتخاب می کرد همه بدون یغه و آستین و بسیار تنگ بودند و راحله سعی داشت طوریکه او ناراحت نشود به او بفهماند آن لباسها مناسب میهمانی فردا نیست.کورش از شدت خشم از آنها فاصله گرفته و همراه نوید چند قدم عقب تر می آمد تا دیگر لباسهای انتخابی خواهر خوانده اش را نبیند.اما دیگر تحمل آناهیتا تمام شد و با ناراحتی رو به راحله گفت: من نمی فهمم چرا تو باید برای من انتخاب کنی؟!من خودم هر چی بخوام می خرم.پول هم دارم! به کمک تو احتیاج ندارم.
راحله که از شنیدن آن حرفها به آن صراحت جا خورده بود در حالیکه سعی می کرد آرام باشد گفت: ببین عزیزم...
- من عزیز تو نیستم! ما فقط چند ساعت با هم آشنا هستیم.چطور من عزیز تو شدم به این زودی!؟
نوید که اوضاع را ناجور می دید با سرعت به سمت آنها رفت و گفت: چی شده دخترها!؟ مشکلی پیش اومده؟
راحله به سرعت گفت : چیزی نیست.آنیتا یکم ختسه شده!
آناهیتا با همان حرص گفت: اوه،بله من خیلی خسته شدم! این قدر برای خریدن یک لباس تا حالا راه نرفته بودم! من خودم تنها می خرم.اون هم با پول خودم!
راحله با ناراحتی لبخندی مصنوعی بر لب آورد و گفت: باشه،من دیگه اظهار نظر نمی کنم.
کورش با نیم نگاهی به چهره راحله دریافت او چقدر دستپاچه و ناراحت است.پنهانی اشاره ای به نوید کرد و گفت: ما می ریم برای ثمره لباس بگیریم.نوید از همه ما پر حوصله تره ، تو هم با نوید برو.هر وقت کارمون تموم شد به هم خبر می دیم.
نوید بلافاصله گفت: عالیه! اینطوری توی وقت هم صرفه جویی می شه.
به این ترتیب آنها به دو گروه تقسیم شدند.به محض دور شدن آنها از هم ثمره دست سرد راحله را در دست گرفت و با چشمانی گرد شده گفت: راستی که عجب آدمیه! تا بحال تو عمرم آدمی به این وقاحت ندیدم.
راحله سریع گفت: نه ثمره جان،تو نباید راجع به خواهرت اینطوری حرف بزنی... ما که نمی دونیم اون تو چه شرایطی تربیت شده. بین ما فقط یک سوءتفاهم بوجود اومد.اون راهنمایی های من رو به حساب دخالت گذاشت.همین... بهتره در این مورد با هیچ کس حرفی نزنیم.بخصوص خاله صبا.
کورش با ناراحتی و اخم گفت: خدا فردارو بخیر بگذرونه.بخصوص با وجود ارسطو و اون خواهر دیوونه اش.
ثمره دستش را روی پیشانی زد و با ناراحتی گفت: راست میگی! یاد اونها نبودم.
- باید حسابی مراقب باشیم لودگی نکنه . مطمئنم آناهیتا با لهجه خاص و سادگی خودش سوژه نابی برای مسخره بازیهای ارسطو ست.
راحله که در میان آندو حرکت می کرد دستی به موهای قهوه ای رنگش کشید،کمی روسری اش را مرتب کرد و گفت: من و ثمره هوای اودیسه رو داریم و تو و دایی نوید هم هوای ارسطو رو داشته باشید.
کورش با حرص گفت: بارها خواستم به صبا بگم که رفت و آمد با این خانواده لوس رو کم کنیم اما ترسیدم ناراحت بشه.
- ما که فامیل زیادی نداریم.خاله شهین تنها خواهر مامان مهینه،آقا سعید هم تنها بچه خاله شهینه که ایرانه.رفت و آمد نکردن با خانواده آقا سعید مساوی می شه با قهر خاله شهین و ناراحتی شدید مامان مهین... پس مجبوریم گاهی توی جمعمون تحملشون کنیم.
کورش با خشم گفت: دفعه قبل وقتی اون جوک مزخرف رو جلوی شما تعریف کرد نزدیک بود از کوره در برم.
- عیبی نداره... اون فقط قد بلند کرده و دانشگاه رفته اما مغزش به اندازه یک پسر بچه شیطون دبیرستانیه.من که از بچگی باهاش بزرگ شدم این رو بهتر می فهمم.
- یادمه اون موقع ها همیشه با ارسطو دعوات می شد.
راحله با شیفتگی به او نگاهی کرد و گفت: و تو هر وقت بودی از من طرفداری می کردی... اما یکبار وقتی عروسک آناهیتا رو ازش گرفت و اون رو به گریه انداخت تو چیزی بهش نگفتی!
کورش خندید.راحله حس کرد خنده او زیباترین خنده ایست که تا آن لحظه دیده.
- کورش تو به آنیتا حسادت می کردی! مگه نه؟!

اینم قسمت دوم
Heart Heart Heart Heart
کورش تو به آنیتا حسادت می کردی! مگه نه؟!
ثمره با صدا خندید و کورش انگار به گذشته های دور فکر می کرد گفت: تا قبل از به دنیا اومدن انیتا،من تمام محبت صبا رو متعلق به خودم می دونستم ... اون برای من یک رقیب جدی بود ... خب بچه بودم و از وقتی یادم میومد صبا با وجودیکه خودش دختر بچه کم سن و سالی بود اما مثل یک مادر به من رسیدگی می کرد و من بینهایت بهش وابسته بودم ... اول که پای جهانگیر وسط اومد فکر می کردم صبارو از دست می دم،اما اون پنهان و آشکارا از من دست نکشید . می فهمیدم وابستگی اون هم به من کم نیست.بخصوص که حس می کردم صبا علاقه چندانی به شوهرش نداره ... اما وقتی آناهیتا به دنیا اومد من یک رقیب سرسخت پیدا کردم.صبا واقعا عاشق دخترش بود ... وقتی فهمیدم جهانگیر اون رو با خودش از کشور خارج کرده ته دلم خوشحال شدم.احساس می کردم دوباره صبا و محبتش مال من می شه ... اما صبا انگار دیگه حتی مال خودش هم نبود!
ثمره با افسوس گفت: طفلکی مامان! چقدر ناراحتی کشیده!
بالاخره خرید لباس هم تمام شد و همه از چهره گرفته نوید فهمیدند که آناهیتا لباس مناسبی انتخاب نکرده.
وقتی راحله را جلوی در خانه شان پیاده می کردند،آناهیتا هم از ماشین پیاده شد.مقابل او ایستاد و در حالیکه نگاهش را از چشمان راحله می دزدید گفت: متأسفم! امیدوارم نارات نباشی ... من یه کم نِروس شدم ... خب ... یک کم وقت باید باشه تا من همه چیزهای اینجا رو بفهمم.
هر دو کاملا هم قد بودند و فرار از نگاه یکدیگر کمی سخت بود.راحله دستش را جلو برد و گفت: نِروِس نه! عصبی،بعد هم عیبی نداره.شاید تو هم حق داشتی ناراحت بشی.من باید اول برات توضیح می دادم که چرا قصد دارم راهنماییت کنم.
آناهیتا دست او را فشرد و گفت: دیگه تموم شد! مهم نیست.فردا می بینمت!
وقتی در ماشین نشست کورش گفت: کار خیلی خوبی کردی. راحله دختر خوبیه و قصد بدی نداشت.فقط می خواست کمکت کنه.
-آره. من ازش خوشم میاد.قیافه اش مهربون هست.

بالاخره شب میهمانی رسید.صبا دیگر حرفی خاص با آناهیتا نزده بود ...
نمی خواست احیانا ناراحتی پیش بیاید.باید هر طور بود در مقابل اقوام و آشنایان آبرو داری می کردند.بخصوص که همکاران و دوستان خودش و منصور هم دعوت داشتند و او نمی خواست تصویر نامناسبی از دخترش در چشم دیگران جلوه کند.
مقابل آینه ایستاد.تناسب اندامش با وجود اینکه چهل و یک سال که از سنش می گذشت در کت و دامن نباتی رنگش،مشخص بود.او گرچه در سالهای اخیر کمی اضافه وزن آورده بود اما هنوز مقبول و خوب به نظر می رسید.دستی به موهایش که ساده پشت سر جمع شده بود کشید و تار مویی را پشت گوش داد.
با باز شدن در چشم از خود برداشت و به منصور که در کت و شلوار و کراوات سرمه ای تیره و پیراهن کمی روشن تر از در وارد شد نگاه کرد.همیشه وقتی او را در لباس رسمی می دید مانند گذشته ها چیزی ته دلش خالی می شد و حس می کرد بیش از همیشه می خواهد بنشیند و شوهرش را تماشا کند.به مردی که همیشه در سختترین لحظات زندگی مانند کوهی استوار پشتش ایستاده و عاشقانه او را یاری کرده بود.به راستی آن عشق از چه زمان در وجودشان ریشه دواند؟!
صبا نزد خود اعتراف کرد شاید از همان اولین دیدار! انگار آنها با آن عشق بزرگ شده و ریشه های مهر و محبت عمیقی در تار و پود وجودشان تنیده شده بود که حتی اگر خود می خواستند جدایی از آن بیهوده به نظر می رسید.
منصور لبهایش را به لبخندی گشود و گفت: چرا اینطوری نگاهم می کنی؟
- دارم فکر می کنم تو بالاخره کی پیر میشی!
- آه مراقب حرف زدنت باش! همین حالا هم برام اسفند دود کن!
- خیلی خب زیاد به خودت نگیر.
- می دونم! من راست راستی دارم پیر می شم صبا.به موهام نگاه کن.کجا رفت اون خرمن موی سیاه!
- اوه! همچین می گه خرمن موی سیاه! هر کی ندونه فکر می کنه چی بودی! الان بیست ساله که موهات روز به روز سفیدتر می شن.
- نه به اون تعریف اولت،نه به این حرفت! تکلیف من رو معلوم کن.اگر از ازدواج با یک پیرمرد ، ناراحتی هنوز هم دیر نشده.
- چرا دیگه خیلی دیر شده.دیگه بهترین روزهای عمرم رو به پای تو ریختم و ...
به سمت شوهرش رفت ، او را در آغوش کشید ، سرش را روی سینه پهن او گذاشت و ادامه داد: هیچ وقت پشیمون نمی شم منصور.فقط خدا می دونه که تمام لحظه های زندگیم رو فقط با تو می خواستم ... اما تو ...
منصور دستانش را دور او حلقه کرد و آهی عمیق کشید و گفت: تو جوون و زیبا بودی ... دختری که بهترین موقعیتها رو برای ازدواج داشت.اما من مرد جا افتاده ای بودم با یک بچه و یک زندگی نیمه کاره.
- خب! من با یکی از همون موقعیتهای خوب ازدواج کردم ... این هم عاقبتش.شونزده ساله دخترم رو ندیدم و نمی دونم اون کیه.دوستش دارم اما از احساس اون مطمئن نیستم.
به چشمان او نگاه کرد و ادامه داد: تحمل بی تفاوتی نگاهش برام سخته!
- باید بهش فرصت بدی تو رو بشناسه.
- من حتی نمی دونم اون چقدر می خواد بمونه.مدام دلهره دارم که مبادا یک مرتبه ... مثل اومدنش ... بره! شبها همش گوشم رو تیز می کنم،مباد بره و من نفهمم.
- اون جایی نمی ره عزیزم.شبها که در ورودی رو قفل می زنیم! چرا خودت رو اذیت می کنی؟
- دست خودم نیست منصور ... انگار دلم همش پر و خالی می شه ...
- نگاهش کن! دوباره شد اون صبا کوچولوی شش،هفت ساله که بغل دایی منصورش بغض می کرد! دلت رو به خدا بسپار،دخترت رو هم همین طور . مطمئن باش کم کم همه چیز درست می شه.فردا می تونیم با اون مفصل صحبت کنیم و هر چیزی که لازمه ازش بپرسیم.حالا برو ببین این دختر خانم حساست به چیزی نیاز داره یا نه.
وقتی به سمت اتاق آناهیتا می رفت مانند اکثر مواقع لحن پر از آرامش منصور کمی آرامش کرده بود.
چند ضربه به در زد و وقتی دخترش اجازه ورود داد در را باز کرد و وارد اتاق شد.

اقوام بسیار نزدیک آمده بودند و همان تعداد کم با شوخیهای نوید و رامین سر و صدای زیادی به راه انداخته بودند.منصور هم کمی سر به سر آنها می گذاشت و سعی داشت آن شب بخصوص میزان بی نقصی باشد.نگاهی به ساعتش انداخت و با نگرانی از نوید پرسید: پس کورش چی شد؟ چرا هنوز نیومده؟
- برای بستن قرارداد معطل شده بود.طرف دیر رسیده بود.همین چند دقیقه پیش کورش اومد از پله های پشتی رفت تو اتاقش که حاضر بشه.
- آها! خوبه.
بعد رو به ثمره کرد .
- ثمره جان،بابا! پس این خواهرت کو؟ برو ببین شاید مشکلی برای پیش اومده باشه.
به جای او صبا گفت: داره موهاشو درست می کنه.کم کم پیداش می شه.
با ورود کورش چشمان راحله درخشید و در حالیکه با مادر بزرگش صحبت می کرد لبخند زد.کورش در کت و شلوار زغالی رنگ؛ پیراهن صورتی روشن و کراوات راه راه طوسی،صورتی ، برازنده و جذاب به نظر می رسید.شاید چندان خوش قیافه نبود،اما صدای گیرا و قد و قامت متناسبی داشت که برای مقبول بودنش کافی به نظر می رسید.
آن شب راحله بیش از هر زمان دیگر خود را آراسته بود.اندام تو پرش در پیراهن سیاه و بلند و کت حریر جذب و آستین کوتاهی باریکتر به نظر می رسید و موهای پر پشت و قهوه ای اش که بلندیشان تا بالای شانه ها می رسید را صاف کرده و به زیبایی اطراف صورت گردش ریخته بود.لحظاتی پس از ورود کورش ، به بهانه نوشیدن آب از مادر بزرگ جدا شد و بعد به عنوان صبحت کردن با نوید کنار کورش نشست.
- دایی نوید! کامپیوتر یکی از دوستام مشکل پیدا کرده. از لحاظ مالی یک کم براش سنگینه که هزینه تعمیر رو پرداخت کنه. می شه کمکش کنی.
- من همیشه برای خدمت به خانمهای جوان آماده ام!
راحله خندید و گفت: البته این خانم جوان شوهر داره!
او سرش را خاراند و رو به کورش گفت: دایی جان شما زحمتش رو می کشید؟! من این روزها خیلی گرفتارم!
کورش می خندید و راحله خودش را لوس می کرد.
- دایی نوید خیلی بی مزه ای! من بهش قول دادم.طفلک وضع مالی خوبی نداره.خودش و شوهرش دانشجو هستند...
- به من چه مربوطه! می خواستند دانشجو نباشند! کسی که پول نداره بیخود درس می خونه! باید بره دنبال کار، من که ...
و ناگهان در حالیکه نگاهش به پله ها بود لحظه ای مکث کرد و در ادامه گفت:
- فکر کنم از فردا خواستگارها پاشنه در خونتون رو از جا در بیارن!
با این حرف او کورش و راحله چشم به مسیر نگاهش دوختند.
راحله ندانست چرا یک مرتبه چیزی ته دلش فرو ریخت و کورش هم!
آناهیتا در پیراهن بلند و بدون آستین به رنگ آبی تیره ، آخرین پله را پشت سر نهاد و به سمت جمع آمد.موهای زیتونی روشنش را که تا روی کمر می رسید به زیبایی حالت داده و اطراف شانه ها پخش کرده بود و با آرایشی که فقط شامل کمی رژگونه و رژ لب صورتی رنگ بود چهره اش را آراسته بود.یقه لباس بسته بود اما دوخت زیبای آن،اندام باریک و ظریف او را به خوبی نمایش می داد.با صدای مادر بزرگ هر دو به خود آمدند.
- ماشاء ا ... هزار ماشاا ... عفیفه خانم زود برای نوه ام اسپند دود کن.
وقتی پیشخدمتی که مخاطب قرار گرفته بود با سرعت به سمت آشپزخانه رفت تا فرمان خانم را اطاعت کند،راحله زیر لب به نوید گفت: لباسش زیاد هم ناجور نیست!با اون قیافه ای که تو گرفته بودی فکر کردم نیمه لخت می بینمش.
او پوزخندی زد و گفت: باید صبر کنی و پشت لباس رو ببینی ...تا وسط کمرش بازه! فقط خوشحالم که موهاش بلنده و یک کم کمرش رو می پوشونه.
کورش با حرص لبش را به دندان گزید و راحله در سکوتی معنی دار فرو رفت.
آناهیتا با همه به جز شوهر و پسر صنم آشنایی داشت.با همان چهره سرد به احوالپرسی هر دو پاسخ داد و می خواست جایی کنار صبا بنشیند که رامین صندلی کنار خود را به او تعارف کرد و گفت: دختر خاله عزیز به من افتخار می دید!؟
آناهیتا لبخند مخصوصش را تحویل او داد و روی صندلی نشست.هماندم راحله آهسته گفت: فکر کنم رامین گرفتار بشه!
نوید گفت: رامین خل تر از اونیه که گرفتار بشه!
- یعنی چی؟
- آدمهایی که گرفتار می شن خُلَن،آدمهایی که اصلا نمی دونن گرفتاری یعنی چی،خُل تر هستند.رامین از دسته دومه. فکر کنم الان همونطوری به آنیتا نگاه می کنه که یک پسر بچه ده ساله به یک دختر بچه ده ساله!
راحله خندید و کورش گفت: آره.رامین پاک تر از اونیه که بخواد فکر خاصی تو سرش باشه.من چند مرتبه امتحانش کردم.
-کی؟ کجا؟ چطوری؟
- اوه! چقدر سوال! من رو دست کم گرفتی؟! من همیشه حواسم به رامین هست.
کمی آن سو تر رامین و آناهیتا مشغول صحبت بودند.
رامین که شباهت عجیبی به خواهرش داشت و فقط کمی بلندتر و تیره تر بود آهسته گفت: از دیروز ده بار می خواستم بیام ببینمت.اما نذاشتن.گفتن خسته ای و بهتره پشت سر هم دیدنت نیاییم! گفتم اوه ...! چقدر سخت می گیرید! من مطمئنم این دختر خاله فرنگی الان فقط منتظر منه!
آناهیتا با صراحت ذاتی اش گف: من حتی تورو نمی شناسم! چرا باید فقط منتظر تو باشم!؟
رامین از لهجه او خنده اش گرفته بود اما خود را جمع و جور کرد و گفت: چون من از همه فامیل بهترم! یواش یواش بهت ثابت می شه.
- تو خیلی به خودت مغروری! من به تو ثابت می کنم بهتر نیستی.
- وقت زیاده! ... راستی چه قدر می مونی؟
- ها؟
- چقدر ایران می مونی؟ نمی خوای که زود برگردی؟
رامین به نظرش رسید دختر خاله اش کمی دستپاچه شد و رنگش پرید.
- معلوم نیست ... نمی دونم ...
- مشغول تحصیل هستی؟
- من توی کالج بودم.اما اومدم اینجا.شاید دیگه کالج نرم ... دارم فکر می کنم.
- پس دانشگاه رو ترجیح میدی ... چه رشته ای دوست داری؟
- چی؟
- ای بابا! می خوای چی بخونی؟ یعنی دلت می خواد در آینده چه کاره بشی؟ شغل؟
- آها! ... من ... من خواستم افسر پلیس بشم! ... اما حالا ... در این مورد مطمئن نیستم!
رامین دلش می خواست قهقهه سر دهد اما چهره جدی آناهیتا مانعش می شد.علی رغم تمام تلاشش نتوانست جلوی لبخند ناخواسته اش را بگیرد.
- چه جالب! من هم وقتی بچه بودم دلم می خواست پلیس بشم!
- تو هم حالا مطمئن نیستی!؟
- ... الان ترم سوم گرافیک هستم.
- اوه! خیلی عالیه! با گرافیک می شه پولدار شد.
- بخاطر پولش نبود.اگر چه اگر بخوای توی این مملکت پولدار بشی باید برای هر کاری سرمایه اولیه داشته باشی... اما من عاشق این رشته هستم و از پانزده سالگی هدفهم معین بود.
- خوبه! امیدوارم موفق بشی.
- تو هم همین طور ... آه ... فکر کنم دیگه زیادی حرفهای جدی زدیم.بهتره یک کم بزنیم تو جاده خاکی!
- چی؟ جاده؟!
- منظورم اینه که ... اینه که ... حرفهای دیگه ای بزنیم ... حرفهای خنده دار!
آناهیتا پوزخندی زد و زیر لب گفت: تو دیوونه ای!
- پس حرفهای گریه دار بزنیم. ها! چطوره؟
رامین گفت: پس بر می گردیم سر همون حرفهای جدی! بگو ببینم تو کدوم شهر آمریکا زندگی می کردی؟
- کانزاس سیتی.
- اسم مدرسه ات چی بود؟
آناهیتا خندید و گفت: چه فرقی می کنه؟ تو یک دیوونه واقعی هستی!
همان لحظه کورش که همچنان میان نوید و راحله نشسته بود و به ظاهر به حرفهای نوید در مورد اختراع تازه اش گوش می داد گفت: بالاخره خندید!
نوید متعجب پرسید: چی؟ من دارم با تو حرف می زنم ها!
- حواسم به حرفهات بود.اما یه لحظه دیدم آنیتا خندید.باور کن تا این لحظه خنده اش رو ندیده بودم.دختر عجیبیه!
نوید و راحله نگاهی به آناهیتا انداختند.نوید گفت: این که همون قیافه همیشگی رو داره!
- خنده اش زود تموم شد.
و فکر کرد " درست مثل یک جرقه بی اثر!"

و فکر کرد " درست مثل یک جرقه بی اثر!"

ساعتی بعد تمام میهمانان در سالن بزرگ خانه حضور داشتند غیز از خانواده خاله شهین.اما درست زمانی که جوانان خانواده به خاطر عدم حضور آنها احساس آرامش کردند،سر و کله شان پیدا شد.با ورود آنها رامین که حالا میان آناهیتا و نوید نشسته بود نالید: وای! عتیقه های فامیل اومدند.
آناهیتا توجه اش به آنها جلب شد و گفت: پس باید خیلی ... خوب ... عتیقا یعنی ... با ارزش! یعنی برای آدمها هم می گن عتیقا!؟
از این حرف او نوید و رامین به خنده افتادند.
- چرا شما می خندید؟ مگه چی شد؟
نوید در میان خنده گفت: خواهش می کنم ادامه نده آنی جان! بذار با اینها احوال پرسی کنیم.بعد برات توضیح می دم.
مرد و زنی میانسال و زنی مسن تر همراه دختر و پسری جوان پس از احوال پسری با دیگران و استقبال منصور و صبا به سمت آنها آمدند.صبا هم به آنها پیوست.مرد میان سال گفت: به به! چشم ما روشن.چه دختر خانم بی نظیری!
آناهیتا سرد اما مؤدبانه با او و بعد هم با مادر و همسر و دختر مرد دست داد.وقتی پسر خانواده با قد متوسط و اندام ورزیده اش مقابل او ایستاد آناهیتا حس کرد زیر نگاه پر از تحسین آن چشمان سبز جسارتی ناخوشایند پنهان است.با اخمی که بی اختیار بر چهره آورده بود پاسخ او را داد.نوید امیدوار بود آنها بروند اما دختر در کمال راحتی گفت: رامین جان میشه کمی اون طرف تر بنشینی من چند کلام با آناهیتا جون صحبت کنم!؟
رامین با لبخندی کج کنار رفت و پس از کمی جابجایی،نوید و رامین یک سوی آناهیتا و اودیسه و ارسطو طرف دیگر او نشستند.نوید با چشم و ابرو به راحله و کورش که کمی آنورتر با یکدیگر صحبت می کردند اشاره کرد.آنها نیز بی معطلی خود را رساندند و به بهانه خوش آمد گویی به تازه واردین هر طور بود خود را روی صندلیهای کنار ارسطو جا کردند.
اودیسه که جایش کمی تنگ شده بود با لبخندی دندانهای ردیف روکش دارش را به نمایش گذاشت.دستی بر پوست برنزه و گردن باریکش کشید و گفت: من عکس بچگی های شمارو دیدم و همون موقع با خودم فکرکردم این بچه حتما باید دختر خوشگلی شده باشه و خوب حدسم درست از آب در اومده مگه نه ارسطو.
- بله.صد درصد! امیدوارم نوید و کورش از صراحت من ناراحت نشن ،اما شما زیباترین دختری هستید که من تا به حال دیدم.
آناهیتا بلافاصله گفت: و شما چالپوس ترین پسری هستید که من تا حالا دیدم!
همه نزدیک بود با شنیدن آن حرف از خنده منفجر شوند،اما به زحمت خود را کنترل کرده و با خنده ای آرام کمی خود را تخلیه کردند.اودیسه در حالیکه می خندید گفت: وای خدای من! چقدر با مزه!
و کورش که چهره اش از شدت کنترل خنده بر افروخته شده بود گفت: البته چاپلوس درسته! تو کم کم باید سعی کنی تلفظ کلمه هارو بهتر یاد بگیری.
رامین که حس می کرد دیگر نمی تواند مراقب رفتارش باشد با عذرخواهی از جمع بلند شد و به دستشویی رفت تا راحت بخندد.در حقیقت قیافه ارسطو وقتی آن حرف را شنید دیدنی بود و رامین که چهره او را دید می زد نمی توانست در مقابل آن حالت او بی تفاوت بماند.
با رفتن رامین همه کمی راحتتر نشستند. ارسطو برای اینکه نشان دهد قافیه را نباخته گفت: شما دختر رکی هستید ... اما من قصدم چاپلوسی نبود.حقیقت رو گفتم.
- من هم حقیقت گفتم!
اینبار همه راحت تر خندیدند.حتی خود ارسطو بیشتر از همه.اودیسه گفت: آنیتا جان در عرض همین چند دقیقه من رو عاشق خودت کردی ... وای! فقط نگو که من هم چاپلوسم!
- ok!؛ نمی گم!
ارسطو پرسید: شما کدوم شهر زندگی می کنید؟
- کانزاس سیتی.
- چه حیف! ما اونجا نرفتیم.ما فلوریدا بودیم.
- اوه! من فلوریدا رفتم.
- هالیوود؟
- بله! اونجا فوق العادست.
- لابد برای هنرپیشگی رفته بودی.
آناهیتا انگشتش را به سوی او تکان داد و گفت: باز هم!
ارسطو با خنده کمی در صندلی جابجا شد و گفت: ای بابا! من غلط کردم! تا حالا ندیده بودم وقتی از زیبایی خانمی تعریف می کنی خوشش نیاد!
- پس عادت داری به ... چال ... چاپلوسی!
ارسطو با استیصال گفت: یکی منو نجات بده.
آناهیتا از جایش بلند شد و گفت: من می رم نزدیک ثمره می شینم تا خودم و تو رو نجات بدم.
- منظورم این نبود ...
بعد خندان در حالیکه با شیفتگی تمام او را که خرامان خرامان از آنها دور می شد و لختی کمرش گاهی از زیر انبوه موها بیرون می آمد نگاه کرد.
همه به رفتار آناهیتا می خندیدند و کورش و نوید سعی داشتند طوری مسیر بحث را به سویی دیگر بکشانند تا توجه ارسطو و خواهرش از آناهیتا به آنها جلب شود.
دقایقی بعد جوان ترها مشغول پاکوبی شدند.اودیسه به سراغ آناهیتا رفت تا او را به میدان بکشد.کورش با نگرانی از دور آنها را می پایید و امیدوار بود آناهیتا اهل رقص نباشد.می دانست هنگام رقص پشت باز پیراهن او بیشتر نمایان می شود و این چیزی بود که او حس می کرد در تحملش نیست.خوشبختانه آناهیتا دعوت اودیسه و اشخاص دیگری را که به سراغش می آمدند رد کرد و با صراحت به تمام آنها گفت که از رقص هیچ وقت خوش نمی آمده.کورش،نوید و حتی راحله با دیدن آن وضع نفس راحتی کشیدند.
هنگام صرف شام ارسطو با زیرکی همراه آناهیتا از سر میز کنار رفت تا جایی نزدیک او بنشیند و بالاخره هم موفق شد.به محض نشستن نیم نگاهی به بشقاب آناهیتا که تکه ای گوشت و کمی سالاد درونش بود انداخت اما چیزی نگفت.می ترسید دوباره جوابی صریح بشنود که خوشایندش نباشد.آناهیتا ساکت و متفکر مشغول خوردن سالاد بود که ارسطو گفت: فرصت کردید شهر رو ببینید؟
آناهیتا که متوجه کلام او نشده بود به حالتی گنگ نگاهش کرد.
- پرسیدم از شهر دیدن کردی؟
- یک کم! فقط خرید کردم.
- از حالا سوغاتی خریدی؟
آناهیتا پاسخی نداد و بی حوصله تکه ای گوشت برید و در دهان گذاشت.
- راستی من و پدرم یک شرکت واردات قطعات و گوشی موبایل داریم.اگر گوشی خوب خواستی حتما به من بگو.
آناهیتا که توجه اش جلب شده بود بلافاصله گفت: یک گوشی دارم.اینجا نمی شه استفاده کرد.تو می تونی برام درستش کنی.
ارسطو با وجودیکه نزدیک بود از خوشحالی فریاد بکشد،با خونسردی گفت: باشه.بعد از شام گوشی ات رو بیار ببینم.خودم برات یه سیم کارت هم می ذارم.
- اوه! خیلی خوب می شه.ممنون.
- خواهش می کنم.این حداقل کاریه که می تونم برای فامیل عزیزم انجام بدم.
لحظاتی بعد آناهیتا همان غذای اندک را هم نیمه کاره رها کرد،به سمت اتاقش رفت و حدود ده دقیقه بعد برگشت.گوشی گران قیمتش را در دست ارسطو گذاشت و گفت:
- کِی برام میاری؟
- همین فردا چطوره؟ آه البته فردا جمعه ست ...شنبه چطوره؟
چهره آناهیتا درهم بود و مشخص بود گوشی اش را زودتر از آنها لازم دارد.
- اگر برات خیلی مهمه می تونم همین حالا هم یکی برات جور کنم.
چشمان آناهیتا درخشید و لبهایش از شدت هیجان به لبخند گشوده شد.
- خیلی خوبه!
ارسطو که فکر نمی کرد تعارفش به آن زودی قبول شود کمی جا خورد اما خود را نباخت و سعی کرد فکرش را بکار بیاندازد که چگونه می تواند آن وقت شب یک خط موبایل با گوشی پیدا کند.او تصمیم داشت به هر ترتیب شده کاری برای فامیل زیبایش انجام دهد.نمی توانست به آن راحتی چنان موقعیتی را از دست بدهد.
کورش که از دور آن دو را می پایید با حرص به نوید گفت: من نمی دونستم گوشی داره ... حالا چرا گوشی اش رو به ارسطو داد؟!
- معلومه.لابد اون گفته چه کاره اند.
- اگر خط لازم داشت چرا به ما حرفی نزد.
- شاید براش مهم نبوده و حالا که حرف از گوشی افتاده،یادش اومده که بد نیست گوشی اش رو درست کنه.
- بهانه خوبی به دست ارسطو داد.
- تا به حال که ارسطو مثل آدم رفتار کرده باید خوش بین باشیم.
ارسطو نگاهی به گوشی انداخت و گفت: مدل خوبیه.شبیه اش رو داریم.مشکلش فقط سیم کارته.چرا تا بحال براش سیم کارت نگرفتی؟
- فرصت نشد. ... تو امشب برام سیم کارت میگیری؟
- آره،گفتم که سه سوت ردیفه!
آنیتا متعجب پرسید: سوتِ چی؟
ارسطو با خنده توضیح داد: سه سوت یعنی اندازه اینکه سه تا سوت بزنی! یعنی خیلی زود و سریع.
- اوه! فهمیدم.
با نزدیک شدن کورش ارسطو خیلی عادی گوشی را در جیبش گذاشت.
- گوشی ات عیبی پیدا کرده آنیتا؟
- ارسطو گفت برام درستش می کنه.
- ارسطو گرفتاره ... به من هم می تونستی بگی.
ارسطو گفت: خیلی مایله امشب براش سیم کارت بگیرم.
کورش متعجب گفت: اگر این قدر عجله داشتی چرا امروز که بیرون بودیم حرفی نزدی؟!
- یادم نبود.
ارسطو گفت: مشکلی نیست همین حالا ردیفش می کنم.
آناهیتا خندید.
- سه سوت!
کورش متعجب ابروهایش را بالا انداخت و گفت: این رو تازه یاد گرفتی.
- آها! سه سوت ردیفه یعنی خیلی زود آماده می شه!
کورش با خونسردی دستش را به سمت ارسطو دراز کرد و گفت: ممنون ارسطو جان.اگر بابا بفهمه توی زحمت افتادی ناراحت می شه.من خودم امشب درستش می کنم.
- برای من زحمتی نیست.اما فکر کنم برای تو سخت باشه به این سرعت سیم کارت صفر پیدا کنی.
- اعتباریش رو می شه جور کرد.
ارسطو با استیصال نگاهی به آناهیتا که خونسرد ایستاده بود و تماشایشان می کرد انداخت و بعد با طمأنینه گوشی را از جیبش در آورد و در دست کورش گذاشت.
- خوشحال می شدم کاری انجام بدم.
- ممنون.راضی به زحمت نیستیم.
سپس رو به آناهیتا ادامه داد: راستی دایی نوید کارت داشت. می خواست چند تا عکس با هم بندازیم.
وقتی آناهیتا از آنها دور می شد ارسطو زیر لب طوری که کورش بشنود زمزمه کرد «ما که شانس نداشتیم از این خواهرها نصیبمون بشه!» و قبل از اینکه کورش بتواند حتی نگاه غضبناک خود را به او بیاندازد،به سمت پدرش رفت.
شب از نیمه گذشته بود که آخرین میهمانان یعنی خانواده خاله صنم آنجا را ترک کردند.آناهیتا با گفتن این که بسیار خسته است زودتر از همه به سمت اتاقش می رفت که کورش صدایش زد.او ایستاد.کورش گوشی را به سمتش گرفت و گفت: تا شنبه با این سیم کارت سر کن این خط مربوط به کارمه.تا شنبه مزاحم نداری.شنبه اول وقت برات یک سیم کارت نو تهیه می کنم.
- مهم نیست.من کار مهمی ندارم.
- مگه نگفته بودی همین امشب لازم داری.
- آره! ولی حالا پشیمون شدم.
- پس نمی خوای؟
- خوب حالا که آوردی اشکالی نداره ... ممنون.
دست به سمت گوشی برد.کورش لحظه ای گوشی را نگه داشت و گفت: از این به بعد هر کاری داشتی فقط به خودمون بگو.دلیلی نداره از غریبه ها کمک بخوای.
- اما اون فامیل من بود.
- فامیل دور.
- مگه اون نوه خاله شهین نیست؟! پس بر عکس تو با من از یک خونه !
گوشی را از دست شل شده کورش بیرون کشید و با پوزخندی به سمت پله ها رفت.کورش شوکه شده بود و فقط خوشحال بود کسی آن اطراف نبود که حرفهای آناهیتا را بشنود.
بیش از نیم ساعت بود که پالتو پوشیده و در بالکن مشترک اتاق آناهیتا و کتابخانه و اتاق کار پدرش،گوش ایستاده بود.کورش می دانست عجله آناهیتا برای داشتن گوشی عادی نیست و مطمئن بود او آن شب خیال دارد با شخصی تماس بگیرد.به دیوار میان دو اتاق چسبیده بود و با تحمل سرما که بر اثر بی تحرکی،بیشتر آن را حس می کرد،انتظار می کشید.
کم کم داشت کلافه می شد که صدای آرام آناهیتا را شنید.صدا چندان واضح نبود و هنگامیکه سرش را کمی نزدیک پنجره اتاق می برد ناگهان پنجره باز شد.کورش با سرعت،اما بی سر و صدا خود را عقب کشید و نیمی از تنش را داخل اتاق کار پنهان کرد.با وجودیکه ترسیده بود،اما خوشحال بود که آناهیتا پنجره را باز کرده.او نمی توانست چهره مضطرب دختر را ببیند که برای راحت تر صحبت کردن پنجره را باز کرده و می ترسد کسی از پشت در صدایش را بشنود!
- اَلو! الو ... هتل آزادی؟ ... هتل آزادی ...؟ اوه آقا من نمی تونم بلندتر حرف بزنم ... صدام گرفته! ... بله ... بله ... لطفاً آقای ریموند ریچاردسون صحبت کنند ... ریموند ریچاردسون.اره ... بله ... درسته ...ممنون،صبر می کنم ...
کورش حس ی کرد کم کم تنفسش صدا دار می شود و می ترسید آناهیتا متوجه او شود.بی صدا نفسش را بیرون داد و سعی کرد بر هیجان خود غالب شود.هرگز آن گونه جاسوسی کسی را نکرده بود و از کودکی از بازی قایم باشک خوشش نمی آمد.اما حالا مجبور بود مانند دزدها یا برادرهای شکاکِ بی فرهنگی که همیشه مایه خنده اش بودند،استراق سمع کند.
بالاخره پس از لحظاتی صدای آشنای آناهیتا شنیده شد.اما آهسته تر از قبل. مشخص بود بخاطر مشکوک نشدن متصدی هتل مجبور بود کمی بلند حرف بزدن و حالا که شخص مورد نظرش پشت خط بود دلیلی برای بی احتیاطی نداشت. با لهجه غلیط امریکائی شروع به حرف زدن کرد و به دلیل صدای آهسته اش،کورش فقط چند کلمه بی اهمیت را تشخیص داد که به دردش نمی خورد.
مکالمه کوتاه و هیجان زده بود و قبل از اینکه کورش بتواند سرش را کمی جلوتر ببرد،تماس قطع شد.خواست کمی دیگر صبر کند تا شاید او تماس دیگری بگیرد اما با بسته شدن پنجره مطمئن شد دیگر تماسی در کار نخواهد بود.
قدمی به عقب گذاشت و خیلی آهسته در بالکن را بست.باید کمی صبر می کرد تا او بخواب رود،بعد به اتاق خودش می رفت.نمی توانست با زود ترک کردن اتاق ریسک کند.پالتواش را روی میز گذاشت به آرامی روی صندلی بزرگ چرمی نشست و پاهایش را روی میز کار پدر دراز کرد و به فکر فرو رفت.
"ریموند ریچاردسون چه کسی است؟ یعنی آناهیتا همراه دوست پسرش به ایران آمده؟ شاید با او وعده ملاقات می گذاشت! شاید هم فعلا فقط خبر سلامتی اش را به او داده! آناهیتا دختر راحتی است.چرا از وجود دوست پسرش حرفی نزده؟! شاید ترسیده صبا سرزنشش کند.شاید اول می خواسته ما را محک بزند بعد دوست پسرش را رو کند."
کورش حس می کرد حال خوبی ندارد.سعی می کرد خوش بین باشد اما احساس خوبی نسبت به آناهیتا نداشت.با برداشتن کتابی سعی می کرد حواس خود را پرت کند و دیگر به دختر مرموزی که در اتاق کناری خوابیده بود فکر نکند.خواب به کلی از سرش پریده بود و افکارش مدام بین مطالب کتاب و بررسی شخصیت آناهیتا در نوسان بود.نفهمید چه مدت است که چشم به صفحات کتاب سینوهه دوخته که با صدای ناله ای سر بلند کرد.
به ساعت مچی اش نگاه کرد.ساعت نزدیک چهار بامداد بود! لحظه ای فکر کرد صدای گریه بوده اما با شنیدن دوباره ناله از پشت میز بیرون آمد و از اتاق خارج شد.حالا صدای ناله ها پیاپی از حنجره آناهیتا بیرون می آمد و او مستأصل پشت در ایستاده بود و نمی دانست چه کار کند.وقتی صدای ناله ها با جیغ کوتاهی به نفس نفس زدنهای شدید بدل شد،درنگ را جایز ندانست و بدون در زدن وارد اتاق شد.
در فضای تاریک اتاق بدن لرزان آناهیتا را تشخیص داد که روی تخت نشسته و به حالت وحشتناکی نفس نفس می زند.چند قدم به او نزدیک شد و با صدایی آهسته و مرتعش گفت: آنی! حالت خوبه؟
آناهیتا که انگار تازه متوجه او شده بوده،با وحشت جیغ کوتاهی کشید و پتو را به دور خود پیچید.
کورش دیگر جلوتر نرفت و با لحنی تسلی بخش و آرام گفت: منم کورش! نترس ... انگار خواب بدی دیدی ...آروم باش.
وقتی آناهیتا به گریه افتاد،کورش به خود جرأت داد و به تخت نزدیکتر شد.از پارچ روی تخت کمی آب درون لیوان ریخت و به سمت او گرفت.
- بیا یک کم اب بخور.آرومت می کنه ... تو نباید بترسی فقط خواب دیدی ... بیا ...
دست لرزان آناهیتا لیوان آب را می گرفت که صبا سراسیمه وارد اتاق شد و چراغ را روشن کرد. با مشاهده دخترش که گریان پتو را دور خود پیچیده بود و گوشه تخت مچاله شده بود و کورش که با رنگی پریده لیوان آبی به او می داد وحشت زده پرسید: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟
کورش سعی کرد خونسرد باشد.
- طوری نیست! آنیتا خواب بدی دیده ... من داشتم می رفتم دستشویی که صدای ناله اش رو شنیدم.
با ورود منصور به اتاق،کورش مجبور شد دوباره توضیح دهد.صبا با سرعت به سمت آناهیتا که کمی آرامتر شده بود رفت . کنارش نشست،دستش را میان دستان خود گرفت و گفت: چی شده عزیزم؟ چه خوابی اینقدر تو رو پریشون کرده؟
آناهیتا سرش را به چپ و راست تکان داد و دوباره چشمانش پر از اشک شد.حالا دیگر از آن همه سردی و غرور در چهره اش نشانی نبود.او مانند دختر بچه ای بود با صورتی خیس از اشک و موهای پریشان که چهره معصومانه و ظریفش را قاب گرفته بود.
صبا مصرانه پرسید: قبل از خواب به چیز ناراحت کننده ای فکر می کردی؟
منصور و کورش با چهره هایی گرفته و ناراحت خواستند از اتاق خارج شوند که صدای لرزان آناهیتا قدمهایشان را سست کرد.
- شما باید به من کمک کنید! ... شما باید من رو نجات بدید!
صبا به زحمت آب دهانش را فرو داد و در حالیکه تلاش می کرد لحنش در احدامکان اطمینان بخش و آرام باشد گفت: به من اعتماد کن.من مادرتم و می خوام تو جریان رو درست برام تعریف کنی ... به من بگو از چی باید تورو نجات بدیم؟!
- از پدرم!
دهان صبا نیمه باز ماند و نگاه منصور و کورش در صورت بی رنگ آناهیتا خشک شد.
صبا که انگار برای ادای هر کلمه زجر می کشید گفت: پدرت تو رو اذیت کرده؟
آنیتا نگاهی مضطربانه به دو مردی که در اتاق ایستاده بودند انداخت و گفت: می شه یک لحظه پشت به من کنید؟!
منصور دستی به چانه اش کشید و گفت: ما شما رو تنها می ذاریم تا راحتتر باشید.
با خروج آنها آناهیتا پتو را کنار زد و پیراهن خواب پشمی اش را بالا کشید. صبا با دیدن بریدگی روی شکم او حیرت زده پرسید: این چیه؟
صدای آناهیتا باز هم لرزان و بغض آلود شد.
- می خواست منو بکشه ... با چاقو!
صبا حس کرد سرش در حال انفجار است.دستش را روی دهانش گذاشت تا فریاد نکشد.چشمانش جای بریدگی را که به اندازه نیم وجب روی شکم،نزدیک به پهلوی او وجود داشت با ناباوری می نگریست و آرزو می کرد همان دم جهانگیر آنجا بود تا با دستهای خودش او را خفه می کرد!
آناهیتا پیراهن را پایین داد.نفس بلند مقطعی کشید و گفت: من از زن بابا خوشم نیومده بود ... اون یک هیولاست!
پسرش هم مثل خودش یک هیولای کوچیک بد جنسه! بابا می خواست بعد از مردن مامی ژانت من با اونها زندگی کنم ... حتی فکر کردن به اون وحشتناک بود! مامی ژانت گفت من می تونم تو خونه اون بمونم.اما بابا اجازه نداد ... ما با هم دعوا کردیم.بهش گفتم از جسی و دنیل متنفرم ... بابا دیوونه شد ...خواستم فرار کنم...با چاقو منو زد ... اوه ... باور نکردنی بود! وقتی مامی مرد من صبر کردم ... نقشه کشیدم ... می خواستم بیام دنبال تو ...من فرار کردم.بابا اگر بفهمه منو می کشه.اون از تو متنفره. از کورش متنفره.از منصور خیلی خیلی متنفره! اون دوستهای زیادی داره ... همه اونها آدمهای بدی هستند ... زندان بودند ... چاقو و اسلحه دارند.به من کمک کنید.
صبا حس می کرد مغزش کم کم از کار می افتد.از شنیدن حرفهای او به شدت شوکه شده بود و نمی دانست چه کار باید بکند.در حالیکه نگاهش به نقطه نامعلومی بود گفت: آروم بگیر.تو اینجا جات امنه ... مطمئن باش پدرت هر چقدر هم دیوونه و عصبانی باشه تورو نمی کشه.در هر حال ما مراقبت هستیم و هرگز اجازه نمی دیم تو آسیب ببینی.
صبا دقایقی دیگر کنار دخترش ماند و سعی کرد خیال او را بابت حمایت منصور و خودش راحت کند.
وقتی از اتاق او خارج شد،سرش سنگین بود و نفسش به سختی از سینه بالا می آمد.به سمت اتاقشان می رفت که کورش را دید.در راه پله ها ایستاده بود و به او اشاره می کردجلو بیاید .آرام به سمت او رفت.کورش پچ پچ کنان گفت: بابا گفت.بیایید پایین.
هر دو به سمت آشپزخانه رفتند.صبا مثل اینکه از جنگ برگشته با خستگی خود را روی صندلی انداخت و کورش در را آهسته پشت سرشان بست.
صبا نیم نگاهی به ثمره که با نگرانی او را می پایید انداخت و گفت: تو اینجا چه کار می کنی؟ برو بخواب.
- من ازهمون اول بیدار شدم،اما نخواستم خودم رو به آناهیتا نشون بدم. چی شد مامان؟ اون چی گفت؟
- کابوس دیده بود! همین! داشت خوابش رو برام تعریف می کرد.
خواب وحشتناکی بود!
- یعنی حرف خاصی نزد.
- نه! کورش جان یک کم آب جوش درست می کنی؟
کورش و منصور که متوجه بودند صبا به دلیل حضور ثمره حرفی نمی زند سوالی نپرسیدند.کورش چایی ساز را به برق زد.منصور هم با حالتی متفکر به پشتی صندلی تکیه زد.
صبا گفت: بچه ها شما برید بخوابید ... من باید یک لیوان گل گاو زبان بخورم ... الآن خوابم نمیاد.
کورش برای اینکه ثمره را به حرکت در آورد سریع شب بخیر گفت و از آشپزخانه خارج شد.ثمره هم به ناچار بلند شد و به اتاقش رفت.
پس از رفتن بچه ها زن و شوهر تا لحظاتی در سکوت مشغول فکر کردن بودند.بالاخره منصور به صورت تکیده و خسته همسرش نگاه کرد و پرسید: جریان چیه صبا؟
- گیج شدم ... باور چیزهایی رو که شنیدم خیلی سخته!
صبا دیگر کنترل اشکهایش را نداشت و در میان گریه حرف می زد.
- باید کمکم کنی منصور.باید خوب فکر کنیم و بهترین کار رو انجام بدیم.
منصور که در وردی آشپزخانه در تیررس نگاهش بود،کورش را دید که آرام و آهسته وارد آشپزخانه شد و در را پشت سر خود بست.با صدای در توجه صبا هم جلب شد.کورش به درون آمد و رو به صبا گفت: اشکالی که نداره من هم حرفهاتون رو بشنوم . شاید بتونم کاری بکنم.
صبا به روی او لبخندی زد که زود از چهره اش محو شد.
- حتما می تونی! بنشین ... حرفهایی که آناهیتا زد اونقدر وحشتناکه که نمی دونم چطور باید بگم.
منصور کمی به جلو خم شد و گفت: تو داری فقط مارو نگران تر می کنی ... اون فرار کرده! مگه نه!
صبا به عمق چشمان تیزبین همسرش خیره شد و گفت: پس تو هم حدس زده بودی! من هم به حالات عجیب و حضور عجیب تر آناهیتا مشکوک بودم.پیدا شدن اون اونقدر ناگهانی.اضطرابی که توی نگاهش موج می زد و ... من هم مشکوک بودم.اون اعتراف کرد که فرار کرده ... جهانگیر نمی دونه اون کجاست.گویا آناهیتا بعد از ازدواج جهان،با مادر بزرگش زندگی می کرده.وقتی جهان می فهمه مادرش رفتنیه با اجبار می خواد آناهیتا رو پیش خودش ببره.اون قبول نمی کنه.وای ... منصور نمی دونی وقتی از زن و پسر جهانگیر حرف می زد چه نفرتی تو نگاهش بود.حتما اون زن رفتار خوبی با آنی نداشته ... و لابد جهانگیر هم تبعیض زیادی بین اون و پسر کوچکش قائل می شده که آناهیتا رو به این حد از نفرت رسونده ...ژانت قبل از مرگش از جهان می خواد اجازه بده آناهیتا همچنان توی خونه اش بمونه و تنها زندگی کنه.جهان قبول نمی کنه.با آناهیتا درگیری پیدا می کنند.آه ... درگیری فیزیکی! جهانگیر آناهیتا را با چاقو می زنه.جای زخم رو به من نشون داد.
جشمان منصور و کورش تقریبا گرد شده بود.
- ... فکر نمی کردم جهانگیر تا این جد نزول کنه.اون کمی وحشی بود،اما نه در این حد! باورم نمی شه ... بعد از اون آناهیتا نقشه فرارش رو می ریزه و وقتی مراسم چهلم ژانت هم تموم می شه از آمریکا خارج می شه ... اون خیلی از جهانگیر می ترسه.گویا وارد کارهای خلاف شده و دوستهای خلافکار زیادی هم داره ... می گفت تموم دوستهای پدرس اسلحه دارند!
منصور لحظه ای دستش را روی چشمانش گذاشت و آهی کشید.بعد پرسید:نگفت کارشون چیه؟ آخه یک کم غیر منطقی به نظر می رسه که جهانگیر فقط به این دلیل که آناهیتا نمی خواسته باهاشون زندگی کنه دست به همچین کارهایی بزنه.
- ظاهرا مخالفتهای شدید آناهیتا عصبانی اش کرده.
کورش با چهره ای گرفته گفت: آناهیتا دختر رک و بی پروائیه ... بعید نمی دونم بیش از حد با پدرش تلخی و تندی کرده باشه .
منصور گفت: در هر حال این دختر به ما پناه آورده و لابد ترسش بی علت نیست که اینقدر آشفته اش کرده ...
کورش گفت: یعنی اون فکر می کنه جهانگیر ردش رو می گیره به اینجا میاد و بلایی سرش میاره!؟
صبا آهی از سر استیصال کشید و گفت: نمی دونم!
... جهانگیر بایستی تمام وقتی که داغدار مرگ پدرم بودم و بچه خودش رو توی شکم داشتم،آناهیتا رو از من دزید تا انتقام درخواست طلاق من رو بگیره! ازش بعید نمی دونم بخاطر انتقام از این دختر بلایی سرش نیاره.
کورش گفت: ولی اون دخترشه! اونه که نمی تونه دختر خودش را بکشه بخاطر اینکه حاضر نشده باهاش زندگی کنه! این خیلی غیر عادیه!
منصور که از هجوم افکار متفاوت سردرد گرفته بود گفت: من خودم با آناهیتا صحبت می کنم ... اون مجبوره حقیقت رو به ما بگه در غیر این صورت حمایتش نمی کنم.
صبا با ناراحتی گفت: منصور! چطور می تونی؟!
- باید با اون جدی برخورد بشه. یکی دو روز صبر می کنم تا شاید تو بتونی حقیقت رو کشف کنی.اگر موفق نشدی خودم وارد عمل می شم.اون حق نداره از محبت تو نسبت به خودش و حساسیت ما نسبت به سوء استفاده کنه!
کورش به جانبداری از صبا گفت: بابا شما دارید زیادی تند می رید ... باید صبور باشیم.
- گفتم که دو سه روز صبوری می کنم.
بعد به چشمان رنجیده صبا نگاه کرد ادامه داد: من بخاطر خودش می گم.باور کن من هم دوستش دارم.وقتی به دنیا اومد بجای پدرش من اولین مردی بودم که بغلش کردم. همون موقع انگار دختر خودم شد ... تو که بهتر از هر کسی می دونی من چقدر آناهیتا رو دوست داشتم و هنوز هم دارم.
با حرفهای منصور،صبا کمی آرام شد.از جایش بلند شد و با آب جوش آمده ای که درون کتری بی قراری می کرد برای هر سه نفرشان چای دم کرد . تا اذان صبح در آشپزخانه صحبت می کردند و بالاخره با خمیازه کورش هر سه به اتاقهایشان رفتند تا دست کم چند ساعتی بخوابند.
وقتی صبا به نماز ایستاد.اشکهایش بی اختیار جاری بود و دعا می کرد خداوند همه چیز را به خیر بگذراند و دخترش دوباره از او جدا نشود.منصور هم که در اتاق کارش مشغول عبادت بود از خدا خواست کمکش کند تا بتواند مشکلات خانواده اش را حل کند و سر از کار آن دختر مرموز در بیاورد.
بعد از صرف صبحانه کورش به بهانه اینکه به دیدار دوستش می رود از خانه خارج شد و با اشاره ای مخفی به پدرش فهماند او هم به بهانه ای به دنبالش برود.دقایقی پس از خروج کورش،منصور لباس پوشید و با این عنوان که یک ساعتی برای پیاده روی می رود،از صبا و ثمره خداحافظی کرد.آناهیتا همچنان خواب بود و از اتاقش بیرون نیامده بود.
منصور به محض خروج کورش را دید که سر کوچه در پاترول دو در سیاه رنگش انتظار او را می کشد.وقتی سوار شد،گفت: خب! اتفاق تازه ای افتاده!
- باید با شما حرف می زدم.من یک چیزهایی فهمیدم اما نخواستم با عنوان کردنش جلوی صبا اون رو نگران تر کنم.
بعد تمام اتفاقات شب گذشته و چیزهایی را که در بالکن شنیده بود برای پدر تعریف کرد و در آخر گفت: من مطمئنم که توی حرفهاش کلمه فردا یا پس فردا رو شنیدم.به احتمال زیاد آنیتا همین امروز و فردا برای دیدن این پسره اقدام می کنه.
- از کجا اینقدر مطمئنی که پسره! شاید مرد کاملی باشه.
- خب ... به احتمال قوی اون دوست پسر آنیتاست.
- آره احتمال داره اما حتمی نیست. باید سر از کار این دختر در بیاریم.
- من می خوام امروز برم هتل آزادی و ...
- نباید عجولانه عمل کرد.باید خوب فکر کنیم ... فعلا صلاح نیست اونها بفهمند ما متوجه رازشون شدیم ... شاید آناهیتا بخاطر ترس از عکس العمل ما،بخصوص من،حرفی از این مرد نزده ... من خودم ته و توی قضیه رو درمیارم.
لختی اندیشید و گفت: برو ماشین یکی از دوستهات رو با ماشین خودت عوض کن.بعد هم گوش به زنگ باش ... من توی خونه مراقب آنیتا هستم.اگر خواست تنهایی بره بیرون مانعش نمی شم.صبارو هم یک جوری توجیه می کنم تا بهش اجازه بده.هر وقت از خونه خارج شد با تو تماس می گیرم که تعقیبش کنی.باید حساب شده عمل کنیم ... اون نباید به هیچ عنوان بویی از شک ما ببره.اگر این ریموند رو شناسایی کنیم خیلی خوب می شه ... حتما به دردمون می خوره . نوع رابطه شون رو هم می تونی از رفتارشون حدس بزنی . البته شاید بتونی حدس بزنی!
- اگر بجای امروز فردا رفت بیرون چی؟ اونوقت من و شما سر کاریم.
- تو که نباید بری.البته به ظاهر می ری شرکت اما باز مجبوری منتظر بمونی.بهتره توی کوچه کشیک بکشی و چشم از در خونه برنداری.
- اگر از در پشتی رفت بیرون چی؟
- در پشتی رو قفل می کنم.
- اگر صبا بفهمه شک می کنه.بخصوص که سرویس ثمره همیشه جلوی در پشتی نگه می داره.
- تو باید فردا آخر از همه بری بیرون. اگر امروز از خونه خارج شد که احتمالش زیاده،فردا وقتی صبح ، وقتی تنها شد حتما می ره.مطمئن باش زیاد معطل نمی شی.

صبا در آشپزخانه جای لوازم مورد نیاز را به آناهیتا نشان داد و گفت: از تنها موندن توی خونه که نمی ترسی؟ اگر بخواهی تو رو می برم پیش صنم یا مامان مهین.
- نه! نه! یک کم تنهایی خوبه.
- هر طور راحتتری.شماره همه مارو که تو گوشیت داری.لازم شد تماس بگیر.در رو هم روی هیچ کس باز نکن.اصلا اگه کسی زنگ زد از آیفون تصویری نگاه کن کسی غیر از خودمون یا خانواده من بودند،در رو باز نکن.حتی اگر از اون آدمهایی که توی مهمونی هم بودند باز نکن.
ثمره که آخرین لقمه صبحانه اش را در دهان می گذاشت گفت: آخه اونها با ما چی کار دارن که بیان خونه ؟
- می خوام خیالم راحت باشه ... منصور! کلیدهای من رو ندیدی؟
منصور چایی اش را سر کشید و گفت: به جا لباسی آوزیون بود ... حالا زودتر بیا که دیرت نشه ... ثمره،تو هم عجله کن الان سرویست میاد.
صبا عجولانه صورت آناهیتا را بوسید.آخرین سفارشها را هم کرد،مقنعه سرمه ای اش را روی سر مرتب کرد و از آشپزخانه خارج شد.با رفتن آنها کورش هم حاضر و آماده از اتاقش بیرون آمد و بی آنکه سری به آشپزخانه بزند با صدای بلند خداحافظی کرد،به سمت در پشتی رفت آن را قفل کرد و بعد پاترول سیاهش را از پارکینگ بیرون آورد و رفت.او خوشحال بود که موقع خروج چشمش به آناهیتا نیفتاده.تا آن روز چنان کارهایی نکرده بود و می ترسید نگاهش،اضطراب و دلهره اش را لو دهد!
شب قبل پراید سفید یکی از دوستانش را گرفته و آن را یک کوچه بالاتر پارک کرده بود.پاترول را جای پراید پارک کرد و سر کوچه منتظر ماند.دوستش ماشین او را نخواسته و گفته بود با یک روز تاکسی سوار شدن اتفاقی برایش نخواهد افتاد.
کورش برای اطمینان از شناخته نشدن ، عینک آفتابی اش را به چشم زده بود و خود را طوری روی صندلی پایین کشیده بود که از بیرون چندان قابل تشخیص نبود.نیم ساعت بعد همانطورکه فکر می کرد آناهیتا لباس پوشیده از خانه خارج شد.کورش به عمد کلید خود را روی جالباسی آویزان کرده بود تا او با خیال راحت برود و بازگردد.
آناهیتا با عجله از کوچه خارج شد و خود را به خیابان اصلی رساند.پالتوی پائیزه تازه اش را پوشیده و روسری نارنجی طرح داری را ناشیانه زیر گلو گرده زده بود.
کمی کنار خیابان معطل شد اما برای هیچ تاکسی دست تکان نمی داد.کورش حدس زد او منتظر ریموند است.بالاخره یک تاکسی که مردی مو بلوند روی صندلی عقبش نشسته بود جلوی پایش ترمز کرد و او با سرعت سوار ماشین شد.کورش لبش را با حرص به دندان گزید و دنبال آنها حرکت کرد.همانطور که حدس می زد آن دو به لابی هتل آزادی رفتند.کورش حدس زد آناهیتا ترسیده تنهایی به هتل برود و ریموند به دنبالش آمده.از ماشین که پیاده می شد ویبره گوشی اش توجه او را جلب کرد.منصور بود که از اتاق کارش در بیمارستان با او تماس می گرفت.
- سلام بابا ... بله ... من دنبالشم.ریموند رو دیدم.همین حالا رفتند تو لابی هتل.دارم می رم دنبالشون ... پسره خیلی جوونه.شاید هم سن و سال خود آناهیتا! فکر کنم حدسم درست بود ... نه! رفتار خاص صمیمانه ای با هم ندارند ... یعنی تا حالا که نداشتند من حواسم هست.
به داخل هتل سرکی کشید و گفت: بدبختانه لابی خیلی خلوته.باید یک جای دنج که توی دید نباشه پیدا کنم.
بعد در حالیکه می خندید ادامه داد: شاید مجبور بشم مثل فیلمهای پلیس و کارآگاهی یک روزنامه با دو تا سوراخ جای چشمام،جلوی صورتم بگیرم ...!
پس از قطع تماس منتظر شد تا آنها در جایی مستقر شوند.خوشبختانه پشت آناهیتا به ورودی بود و او خیلی راحت توانست گوشه ای دنج برای خود پیدا کند.سفارش یک قهوه داد و برای اینکه بیکار نباشد گوشی اش را به دست گرفت و وانمود کرد با آن مشغول است.اما در حقیقت زیر چشمی آن دو را می پایید.آناهیتا کمی مضطرب به نظر می رسید و پسر جوان سعی داشت با کلام و حرکات خود او را آرام کند.کورش به خوبی می توانست چهره پسر را ببیند و حتی نگاههای او را به آناهیتا ارزیابی نماید.
او جوانی باریک و نه چندان بلند بود با پوستی سفید،چشمان آبی روشن و موهای طلایی.موهایش به سادگی کوتاه و مرتب شده و ته ریش روی صورتش را می پوشاند.روی هم رفته خوب به نظر می رسید و اگر کسی طالب مرد مو بلوند بود حتما او را می پسندید.
آناهیتا دستش را روی میز گذاشته و خیلی جدی حرف می زد که پسر دست او را گرفت و با حالتی تسلی بخش چیزی گفت.کورش با دقت آن ها را می نگریست و سعی می کرد شدت رابطه آنها را حدس بزند.لحظه ای به نظرش رسید آناهیتا گریه می کند،چرا که پسر دستمالی از روی میز برداشت و به او داد و او چشمانش را پاک کرد.بعد پاکت سیگاری به سمت او گرفت.آناهیتا پاکت را گرفت و درون کیفش گذاشت.
کورش با دقت بیشتری به لبهای پسر نگاه کرد و سعی داشت لب خوانی کند.زبان انگلیسی اش بد نبود و امیدوار بود چیزی تشخیص دهد.اما فقط چند جمله مثل ناراحت نباش،یا مهم نیست،من شنیدم،فکر نکنم ... و چیزهایی از این قبیل که کمک چندانی به کورش برای فهم واقعیت نمی کرد.
آن دو دقایقی دیگر با هم صحبت کردند و سپس بلند شدند و از هتل بیرون رفتند.آن لحظه کورش سرش را پایین انداخت و تقریبا پشتش را به در اصلی کرد.با خروج آنها سریع پولی روی میز گذاشت و به دنبالشان رفت.
او دید که ریموند،آناهیتا را تا کنار تاکسی بدرقه کرد و بعد با طمأنینه با هم دست دادند و از هم جدا شدند.با حرکت تاکسی او هم حرکت کرد.مقصد او را می دانست اما می خواست رفتارش را به دقت زیر نظر بگیرد.آناهیتا سیگاری در تاکسی آتش زد و شیشه را پایین داد.کمی آرامتر به نظر می رسید و ناشیانه به سیگار پک می زد.انگار مدت زیادی از سیگاری بودنش نمی گذشت.حتی یکبار هم به سرفه افتاد.
چند کوچه پایینتر از خانه پیاده شد و قدم زنان به سمت بالای خیابان رفت.سیگارش که تمام شد سیگار دیگری آتش زد و کمی پالتواش را محکمتر به خود فشرد.
کورش کنار خیابان پشت سر او،با فاصله و آرام می راند و به این فکر می کرد که چه در سر آن دختر می گذرد.شاید او و ریموند قصد ازدواج داشتند و جهانگیر مخالفت کرده بود! اما خیلی زود به آن فکر خندید.در همان مدت کوتاه آناهیتا چنان سرد به نظرش رسیده بود که بعید می دانست او اصلا بتواند کسی را دوست داشته باشد! از طرفی آناهیتا به سن قانونی رسیده و برای ازدواج در آمریکا نیازی به اجازه پدر نداشت.پس فرار کاری بیهوده به نظر می رسید.در هر حال آن هم احتمالی دیگر بود که دور از تصور نبود.
آناهیتا قدم زنان،در حالیکه به شدت در فکر فرو رفته و از اطرافش غافل بود به کوچه رسید،اما بی تفاوت از آن گذشت.کورش فکر کرد او حتما حواسش نبود.آنی تا آخر خیابان رفت و در پارک کوچکی که سر راهش بود روی نمیکتی نشست.سیگار دیگری آتش زد و نیمه کاره با عصبانیت آن را زیر پا له کرد.دقایقی دیگر گذشت.کورش می دانست او جای خاصی نخواهد رفت اما می ترسید راه خانه را گم کند.پس همچنان در ماشین باقی ماد.دو مرد جوان از مقابل او گذشته و چیزی گفتند.اما آناهیتا آنقدر در افکار دور و دراز خود غرق بود که انگار چیزی نشنید.کورش با کلافگی آهی کشید و زیر لب گفت:اون از سیگار کشیدنهاش،این هم از وقت گذرونی بیهوده اش تو این پارک خلوت.
همانطور بی حوصله از دور نگاهش می کرد که او گوشی اش را به گوش چسباند.چند دقیقه ای حرف زد و بعد تماس قطع شد.کورش حدس زد صبا بوده که از عدم حضور او در خانه نگران شده.آناهیتا حدود نیم ساعت دیگر آن حوالی قدم زد و بعد به نظر رسید گم شده اما با کمی پرس و جو بالاخره به خانه بازگشت.
وقتی در خانه بسته شد کورش نفس عمیقی کشید و با سرعت به محل کار خود رفت.در شرکت،در اولین وقت آزادی که بدست آورد با پدرش تماس گرفت و تمام آنچه دیده بود بی کم و کاست برای او تعریف کرد.هر دو مطمئن بودند آنی باز هم به دیدار ریموند خواهد رفت اما کورش نمی توانست هر روز کار و زندگی اش را رها کند و از دور مراقب آناهیتا باشد.پس باید فکری اساسی می کردند.

دو روز از آن ماجرا گذشت.همه چیز به ظاهر آرام بود.کورش پسر سرایدارشان را که جوان قابل اعتمادی بود و چند ماهی می شد به دنبال کار می گشت،برای مراقبت دورا دور آناهیتا استخدام کرد.او هر روز صبح از هنگامیکه خانه را ترک می کردند تا زمانیکه به خانه باز گردند با موتورش انتهای کوچه می ایستاد و در خانه را می پایید.هر دو روز آناهیتا به دیدار ریموند رفته بود.روز اول نیم ساعتی در خیابانهای اطراف با تاکسی دور زده بودند و روز دوم به کافی شاپ دنجی در همان حوالی رفته بودند.مرد جوان که رستم نام داشت گزارش لحظه به لحظه به او می داد اما کورش چیزی بیش تر از آنچه می دانست دستگیرش نشده بود.

شب به نیمه رسیده بود.منصور و صبا در اتاق نشیمن نشسته بودند و تلویزیون تماشا می کردند و بچه ها هر کدام برای استراحت و خواب به اتاق خود رفته بودند.صبا تکه ای سیب به دهان گذاشت و وقتی آن را فرو داد با لحن همیشه آرامش گفت: امروز بالاخره با آناهیتا صحبت کردم.
- منصور نگاهی به چهره او که در چند روز اخیر مدام درهم و گرفته بود انداخت و گفت: خب!
- فکر می کنم همه چیز رو تعریف کرد ... وقتی آناهیتا هفت ساله بوده جهانگیر با زنی انگلیسی تبار به نام جسیکار ازدواج می کنه و دو سال بعد دنیل به دنیا میاد.بعد از به دنیا اومدن دنیل،رابطه جهانگیر و جسی با آناهیتا خیلی بد می شه.گویا از قبل هم جسی سعی کرده بود به اون نزدیک بشه و با وجود دنیل همون توجه کم هم از بین می ره.جهانگیر هم گرفتار کار و مشغله های بچه جدید می شه.آناهیتا از لحاظ روحی خیلی آسیب می بینه و با توجه به وابستگی اش به پدر و مادر جهان،اکثر اوقاتش رو کنار اونها می گذرونه و بالاخره کاملا ساکن خونه پدر بزرگ می شه.یک سال بعد پدر جهانگیر فوت می کنه و اون با ژانت تنها می مونه.اما رابطه اش با جهانگیر روز به روز فاصله دار تر و بدتر می شه تا اینکه یکی دو بار با جسی حرفشون می شه و حس نفرتش به جسی بیشتر از قبل تو وجودش رشد می کنه.
بالاخره آناهیتا وارد کالج می شه و اونجا با بعضی از معلمها مشکل پیدا می کنه.جهانگیر ژانت رو مقصر می دونه و وقتی جریان سرطان سینه رو می فهمه می خواد که آناهیتا بعد از مرگ ژانت به خونه خودش برگرده.بارها سر این قضیه جنگ و دعوا به راه میافته و هر بار شدیدتر از مرتبه قبل ...
- در مورد تو و اینکه چطور پیدات کرده چیزی نگفت؟
صبا با بغض گفت: به اون گفته بودند مادرش تو ایران طلاق گرفته و اون رو هم نخواسته بعد هم بلافاصله ازدواج کرده.فکر کنم بهش گفتند من همون موقع که همسر جهانگیر بودم عاشق تو بودم ... این رو خودش به من نگفت اما من از بعضی کنایه ها و حالات نگاه کردنش حس می کنم ... در هر حال ژانت آدرس و شماره تلفن منزل مامان مهین رو به اون می ده و می گه اگر در مقابل فشارهای جهانگیر طاقت نیاورد مادرش رو پیدا کنه و ازش کمک بخواد.آنیتا می گه جهانگیر با باندهای قاچاق همکاری می کرد و این مسئله ژانت رو خیلی می ترسونده.آناهیتا با بدست آوردن آدرس و شماره تلفن ، صبر نمی کنه و با کمک یکی از دوستانش رد مارو می گیره . با استخدام یک وکیل به راحتی آدرس ما رو در ایران پیدا می کنه.پول وکیل رو هم از فروش چند تکه طلایی که داشته می پردازه.بعد با کمک دوستش که کانادایی بوده طوری برنامه ریزی می کنه که مقصد بعد از فرارش کانادا به نظر برسه.اما در حقیقت دوستش به تنهایی از راه زمینی به کانادا می ره.و اون از راه زمینی به مکزیک و بعد به آلمان می ره . بعد از اونجا به ایران.توی فرودگاه هم با آدرس دقیقی که داشته مستقیم به اینجا میاد.آناهیتا از خونه تا اینجا حدود بیست روز تو راه بوده ... منصور ... اون از احساسش نسبت به من هیچ حرفی نزد.حتی نگفت دلش می خواسته من رو ببینه.انگار واقعا از روی ناچاری اینجا اومده ... انگار بین بد و بدتر،بد رو انتخاب کرده!
لبخندی تلخ چاشنی گریه آرامش کرد و ادامه داد: اما من باز هم راضیم.مطمئنم این خواست خداوند بوده که اون پیش من برگرده تا بهش ثابت بشه چقدر برام عزیزه ... بفهمه که بخاطرعشق تو اون رو رها نکردم.بفهمه که ...
منصور متأثر از اندوه او از جایش بلند شد کنار او نشست و در آغوشش کشید و زمزمه کرد: حتما همین طوره خانومی ... ما بهش ثابت می کنیم. پس نباید اینقدر خودت رو آزار بدی . باید مثل همیشه قوی باشی و به اون بفهمونی چه احساسی نسبت بهش داری.هیچ کس در مقابل محبت بی ریا نمی تونه زیاد مقاومت کنه.
گریه صبا کم کم قطع شد و بی آنکه سخنی بگوید در آغوش امن شوهر به این فکر می کرد که چطور می تواند دخترش را از آن پیله تنهایی بیرون بکشد.او نمی دانست منصور چقدر نگران است از اینکه نمی تواند جایی برای ریموند در آن داستان پیدا کند!

یک روز دیگر هم گذشت.صنم و خانواده اش همراه مامان مهین و نوید به دیدار آناهیتا آمدند و با اصرار برای هواخوری و تفریح همه را به سد کرج کشاندند.همه از حضور آناهیتا در میانشان و هوای خنک و پاک کنار سد غرق شوق بودند و تنها آناهیتا بود که با چشمان غمگین خود اطراف را طوری نگاه می کرد انگار برای بار صدم است که به آنجا می آید!
همه متوجه گوشه گیری و سردی رفتار او بودند و بی آنکه به روی خود بیاورند،آن رفتار را ناشی از غریبی کردن و معذب بودن او می دانستند!
هنگام بازگشت شوهر خاله صنم به افتخار آناهیتا همه را برای پنج شنبه و جمعه به ویلای کوچکی که در جاده چالوس داشت دعوت کرد جوانترها با شنیدن آن خبر با خوشحالی سر و صدا راه انداختند و بزرگترها را به خنده واداشتند.در آن میان فقط آناهیتا بود که با لبخندی بی معنی آنها را تماشا می کرد!
فردای روزی که از کرج برگشتند کورش و نوید در محل کارشان در مورد معایب تولید تازه شان صحبت می کردند که زنگ گوشی کورش به صدا درآمد.کورش شماره رستم را شناخت و سریع جواب داد.
- بله؟
- راستش چه جوری بگم آقای مهندس ... آخه ...
- یک لحظه گوشی.
در مقابل نگاه مشکوک نوید از دفتر خارج شد و به راهرو رفت.
- چی شده رستم؟ حرف بزن.
- آخه از این ماجرا بوی خون میاد آقا!
- یعنی چی پسر؟ بلایی سر اون اومده؟
- نه ... یعنی ...
کورش با بی قراری تقریبا فریاد زد: جون بکن پسر! اینطوری بدتر من رو می ترسونی.
- راستش خانم باز هم اون آقای خارجی رو دیدند ... اما نه تو خیابون یا رستوران ...
کورش وحشتزده پرسید: پس کجا؟ نکنه ... نکنه توی خونه ...
- بله آقا مهندس! همین الآن یارو خارجیه رفت تو خونه.
کورش حس کرد خون در رگهایش به جوش آمد.تا آن لحظه دیدارهای کوتاه و رفتارهای ناراحت کننده آناهیتا را بخاطر موقعیت خاصش تحمل کرده بود تا راه مناسبی برای کمک به او پیدا کند و البته تمام آن گذشت و صبوری اش بخاطر صبا بود.او هنوز از احساس خودش نسبت به آناهیتا مطمئن نبود.نه او را خواهر خود می دانست نه دوست و نه فامیل.آن چند روز اخیر هم بخاطر پنهان کاریها،سیگار کشیدنها و نقش بازی کرد نهایش حس خوبی نسبت به آن دختر نداشت.
- رستم تو همونجا بمون و چشم از در برندار.من همین حالا میام!
بی آنکه به رستم فرصت حرف زدن بدهد داخل دفتر رساند و با گفتن اینکه کاری فوری برایش پیش آمده بی لحظه ای درنگ راهی خانه شد.
مسیری را که همیشه نیم ساعته طی می کرد،در عرض یک ربع پیمود و خود را به خانه رساند.وقتی ماشین را جلوی در پارکینگ پارک کرد،لحظه ای مردد شد.با خود به عاقبت کار اندیشید و اینکه عکس العمل آناهیتا چه می تواند باشد.اما برایش مهم نبود.او اجازه نمی داد آن دختر حریم پاک و مقدس خانه شان را آلوده کند.از طرفی هم باید می فهمید آن پسر جوان چه نقشی در زندگی آناهیتا دارد.شاید هم آن بهانه خوبی می شد تا آناهیتا به حقیقت اعتراف کند.رستم با دیدن او به سمتش آمد.کورش که کمی برخود مسلط شده و خشم و پریشانی اولیه اش کمی فروکش کرده بود،از ماشین پیاده شد و گفت: رستم تو دیگه می تونی بری .
- آقا بهتر نبود مادرتون رو خبر می کردید.مبادا بلایی سرشون بیارید!
- نه! خیالت راحت باشه.اونقدر ها هم احمق نیستیم.
رستم با تردید گفت: آقا تورو جون عزیزتون کاری نکنید که پشیمونی به بار بیاره.مبادا خون جلوی چشماتون رو بگیره ... این خارجی ها و خارج بزرگ شده ها این چیزها براشون عادیه،قصد بدی ندارند!
کورش فکر کرد اگر حالش به آن بدی نبود شاید می توانست به حرفها و نگرانیهای رستم بخندد! اما خشمگین تر از آن بود که حتی بتواند جوابی به او بدهد.
به سمت در ورودی رفت.در را با کلیدش باز کرد ، نفس عمیقی کشید و داخل شد . با قدمهایی محکم در حالیکه پاشنه های کفشش روی موزاییک کف حیاط صدا می داد به سمت در ورودی ساختمان رفت،در را باز کرد و وارد شد.به محض ورود او آناهیتا و ریموند که روی مبلهای نشیمن نشسته و غافلگیر شده بودند سریع بلند شدند.کورش نگاهی جدی و پر از سوال به چهره آناهیتا انداخت.خوشبختانه آنها در وضعیت نامناسبی نبودند و همین کمی کورش را آرام کرد.آناهیتا بلوز و شلواری جین به تن داشت و موهایش را مثل همیشه پشت سر بسته بود.در او هیچ حالتی از اینکه خود را مخصوص ریموند آراسته باشد وجود نداشت.ریموند زودتر از آن دو به حرف آمد و به زبان انگلیسی پرسید: بهتر نیست من برم؟

و اینم قسمت سوم
ادامش میمونه واسه فردا
Heart Heart Heart Heart
قبل از اینکه آناهیتا پاسخی بدهد کورش به زبان ریموند جواب دارد: نه! بهتره بمونید.
بعد رو به آناهیتا ادامه داد: فکر کنم حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشید!
آناهیتا کلافه و پریشان دستی به پیشانی اش کشید و عصبی روی مبل نشست.ریموند هم در حالیکه نگاه مردد و نگرانش به کورش بود،سر جای خود نشست.کورش تقریبا روبروی آنها جای گرفت و آناهیتا بلافاصله شروع به توضیح دادن به زبان فارسی کرد.
- برای فرار از خونه و رسیدن به اینجا محتاج به یک کمک داشتم.تنها خیلی سخت می شد.ریموند به من کمک کرد.اگر او نبود من ...
کورش پر حوصله میان حرف او آمد.
- چرا از اول حقیقت رو نگفتی؟ و چرا بی اجازه ما دوستت رو به این خونه آوردی؟
- اوه! مردهای ایرانی غیرت بدی دارند.شاید بابای تو بدش میومد ریموند ... پسرِ غریبه ... با من دوست باشه ... البته برای من مهم نیست ... اما ترسیده بودم برای صبا مشکل بشه.مامان ژانت خیلی برام از غیرت مرد ایران حرف زده بود.همه خودخواه و حسود هستند! و فکر می کنند همه مردهای غریبه بد هستند! بابا دوست نداشت من دوست پسر داشته باشم ... بابا هم نصف ایرانی هست!
کورش فکر کرد پس جهانگیر یک خصوصیت مثبت هم داشته! گرچه چندان موفق به نظر نمی رسید!
- یعنی این آقا پسر از آمریکا تا اینجا با تو اومده و کمکت کرده؟
- بله. در راه مکزیک خیلی به من کمک کرد. در مکزیک خیلی بیشتر به من کمک کرد ... در لندن ...
کورش با همان ظاهر صبور و خونسرد میان کلام او آمد.
- در لندن هم به تو کمک کرد و در ایران ... در ایران چی آنیتا؟!
- اون چند روز موند تا مطمئن بشه من جام خوبه.
- و حالا این دوست چرا اینقدر به تو کمک کرده؟!
- ریموند و من خیلی دوست هستیم ... و اون ... اون خواست ایران رو ببینه و لندن ... و
- و مکزیک! پس برای تفریح با تو همسفر شده!
آناهیتا که دیگر عصبانی شده بود با خشم گفت: دلیل نداره من برای تو توضیح بدم! تو کی هستی؟ شاید فکر کردی برادر واقعی من هستی؟! اما گوش کن! تو هیچ کس نیستی برای من!
کورش سعی کرد خشمش را مهار بزند.چشمان سیاه و غضبناکش را به او دوخت و با لحنی متفاوت با نگاهش گفت: من تو این خونه زندگی می کنم و متاسفانه فعلا با تو هم خونه هستم.پس بهتره مراقب رفتارت باشی و از این به بعد چیزی رو از ما پنهون نکنی.
آنی با خشمی که هر لحظه شدیدتر می شد گفت: اوه بله.درسته،متأسفانه! تو فکر کردی اگر من مجبور نبودم،تو و این خونه تحمل می کردم! اگر پول کافی داشتم هتل رفته بودم.
کورش پوزخندی زد و رو به ریموند با زبان انگلیسی گفت: برای صرف شام اینجا بمونید.خانواده ام از آشنایی با شما خوشحال خواهند شد.
آنیتا حیرت زده می نمود و ریموند با همان نگرانی در حالیکه سر از حرفهای آن دو در نمی آورد،نگاه مرددش را به آنی دوخت.کورش مصرانه گفت: مطمئن باشید پدر و مادرم رو خوشحال می کنید.من از شما دعوت می کنم!
رو به آناهیتا با همان لحن ادامه داد: باید دوستت رو برای شام نگه داری.من هم اینجا هستم و می تونیم با هم گپ بزنیم.
آنی متعجب پرسید: یعنی تو و بابای تو غیرت ندارید؟!
کورش خندید و گفت: چرا خوبش رو هم داریم،اما منطق هم داریم . بعدها می تونیم در این مورد با هم حرف بزنیم.ریموند دوست توست،دوستت داره و برای رسیدن به اینجا تورو کمک کرده.ما باید ازش تشکر کنیم!
ریموند به حرف آمد و گفت :اما من فردا پرواز دارم باید آماده بشم.
- از حالا!؟ نگران پرواز فردا نباشید ... ما همین الان می ریم هتل. شما تسویه حساب می کنید و شب رو مهمون ما خواهید بود.ما ایرانیها علاوه بر تعصب،حس مهمان نوازی هم داریم و اجازه نمی دیم مهمون عزیزمون توی هتل بمونه و بی خود پول خرج کنه.
ریموند باز هم نگاه حیرانش را به آناهیتا دوخت و آناهیتا گفت: من به صبا گفته بودم تنها اومدم ایران ... اگر بفهمه من دروغ گفتم،ناراحت می شه.بهتره اون چیزی ندونه.
- مگه مشکل تو غیرت من و پدرم نبود؟! خب دیگه مشکل حل شده.در مورد دروغت هم من به صبا توضیح می دم.اون خیلی با گذشت و مهربونه،حتما تو رو می بخشه.
آناهیتا دیگر حرفی برای گفتن نداشت.رفتار کورش بیش از حد خوب به نظر می رسید و همین او را مشکوک می کرد.او نمی دانست کورش می خواهد هم سر از نوع و شدت رابطه آن دو در آورد و هم اگر بتواند از زیر زبان ریموند حرفی بکشد و توضیحاتی بشنود.
برای غافلگیر نشدن منصور و صبا،با هر دو تماس گرفت و گفت که صبا دوستی دارد که در هتل مقیم است و درست نیست او را که کمک زیادی به آناهیتا برای رسیدن به ایران کرده،برای یک شب نزد خود نگاه داریم.او به هیچ کدام نگفت که آنها را در خانه غافلگیر کرده.فقط گفت به صورت اتفاقی در حال قدم زدن در حوالی خانه دیده.علت ترس آناهیتا را هم برای مخفی کاری اش توضیح داد.
پس از قطع تماس هر سه نفر به هتل رفتند.ریموند تسویه حساب کرد،چمدانش را برداشت و به منزل دکتر منصور کیانفر بازگشت.حالا دیگر ریموند به هیچ وجه نگران و معذب به نظر نمی رسید.بر رفتارش مسلط شده و حرفها و حرکاتش هماهنگی خاصی با آناهیتا پیدا کرده بود.
صبا با دیدن ریموند در خانه اش کمی شوکه شده بود و می ترسید دخترش حرکت ناشایستی در مقابل آنها انجام دهد.منصور و کورش خونسرد و منطقی رفتار می کردند و ثمره از وجود میهمان خارجی،آن هم با عنوان دوست پسر آناهیتا،هیجان زده می نمود.برای شام،صبا،خورش فسنجان و مرصع پلو درست کرد که ریموند هر دو نوع غذا را پسندید و در حالیکه چشمان آبی اش می درخشید از دستپخت صبا تعریف کرد.اما آناهیتا عصبی به نظر می رسید و آرزو می کرد هر چه زودتر آن شب تمام شود!
همه متوجه بی قراری او بودند و کورش خوب می فهمید او از حضور ریموند به هیچ وجه خوشحال و راضی نیست.حتی یکبار که ریموند با منصور در مورد تحصیلاتش در امریکا صحبت می کرد.کورش به خوبی متوجه نگاه خشمگین آناهیتا به ریموند شد .
برای خواب،ریموند به اتاق آناهیتا راهنمایی شد و او به اتاق ثمره رفت.در آن بین چیزی که توجه و شک همه را برانگیخت این بود که آناهیتا ساک کوچکی همراه خود برداشت و به اتاق ثمره برد.وقتی صبا علت را پرسید او خیلی ساده گفت وسایل مورد نیازش است و ممکن است لازم شود.صبا با خود فکر کرد آخر آنها چه وسایلی هستد که ممکن است نیمه شب به کار آید!؟

منصور با چهره ای متفکر پشت میز کارش نشسته و بی آنکه پلک بزند به کپی تابلوی گلهای آفتابگردان ونگوک که روی دیوار نصب شده بود،نگاه می کرد.فضای اتاق با نور چراغ مطالعه روی میز نیمه تاریک بود و کتاب قطوری در مورد پزشکی نوین مقابلش گشوده بود.با ورود صبا منصور به خود آمد و کمی در صندلی اش جابجا شد.به همسرش که در شومیز و شلوار آبی آسمانی،در سایه روشن نیمه تاریک اتاق در نظرش مانند فرشته ها جلوه می کرد،نگاه کرد و گفت: فکر می کردم تا حالا خوابیده باشی.
صبا که چهره ای گرفته داشت،سر تکان داد و گفت: چطور فکر کردی می تونم بعد از این اتفاق راحت بخوابم؟! این پسره حسابی فکر منو به خودش مشغول کرده ... تو نتونستی چیزی بفهمی؟
- فکر می کنی آنیتا دروغ می گه؟!
- نمی دونم! ای کاش می تونستیم یک جوری شماره تلفن یا آدس جهانگیر رو گیر بیاریم ... آناهیتا که هیچ جور همکاری نمی کنه.میگه لازم نیست.
- من می خوام فردا با این پسره صحبت کنم.امشب که هر کاری کردم نتونستم از زیر زبونش حرفی بکشم ... پسر زرنگیه.حواسش خیلی جمعه.
- بر عکس ظاهر ساده و کم سن و سالش! آنی می گفت بیست و یک سالشه.
- بیست و یک سالشه ... پزشکی می خونه و حالا به راحتی درس و دانشگاه رو ول کرده تا به دوستش کمک کنه! این عشق زیادی می خواد! اما ... رفتارشون چندان عاشقانه به نظر نمی رسه.این وسط خیلی چیزها کمه.
- باید جهانگیر رو پیدا کنم.
- تو این دوره و زمونه پیدا کردن آدمی که می دونی تو کدوم شهر زندگی می کنه سخت نیست.
- اما باید محتاط عمل کنی.جهانگیر نباید بفهمه آنی اینجاست.
- نگران نباش.من تو آمریکا دوستان زیادی دارم که کمکمون می کنن.
یادت که نرفته سه سال اونجا زندگی کردم و درس خوندم.
- گاهی احساس گناه می کنم ... در مورد آناهیتا احساس گناه می کنم ... اون راست میگه! من هیچ وقت پدرش رو دوست نداشتم.با اون ازدواج کردم چون خوش قیافه و خوش مشرب بود.چون فقط نیاز داشتم مردی کنارم باشه ... تو راست میگی منصور،من واقعا بچه بودم! ... این دختر حق داره سر در گم باشه!حق داره از من بدش بیاد.
منصور از جایش بلند شد و در حالیکه به سمت او می رفت گفت: امکان نداره که دختری از مادرش بدش بیاد.اون هم مادری مثل تو.
- من تو نگاهش محبتی نمی بینم.این عین حقیقته!
- گفتم که باید صبور باشی و بهش بفهمونی همیشه به یادش بودی ... اون کم کم می فهمه،نگران نباش.
وقتی به او رسید،سرش را در آغوش گرفت و زمزمه کرد: نگران نباش! همه چیز رو به راه می شه ... فقط باید صبور باشی.

پرواز ریموند برای ساعت یک بعد از نیمه شب به مقصد لندن بود.منصور به او پیشنهاد کرد تا قبل از رفتن کمی برای خود و خانواده اش خرید کند.گویا ریموند فقط به چند منطقه دیدنی تهران با همراهی راننده تاکسی اش رفته و برای خرید و گردش جایی را ندیده بود .
اینکه ریموند دانشجوی پزشکی بود،بهانه خوبی به دست منصور داد تا او را با خود به بیمارستان ببرد.قرار بر این بود که منصور و ریموند از بیمارستان به خانه بروند.آن وقت ثمره و صبا هم از مدرسه به خانه باز می گشتند و می توانستند همگی برای صرف ناهاری دلچسب راهی دربند شوند.کورش اما به دلیل اینکه آن اواخر مرخصی زیاد گرفته بود بابت همراهی آنها عذر خواسته و ترجیح داده بود شرکت بماند.
صبح زود ریموند سوار بر زانتیای نقره ای رنگ منصور به سمت بیمارستان می رفت.بیمارستان در مرکز شهر واقع بود و بیش از نیم ساعت تا خانه فاصله نداشت.وقتی در حیاط بیمارستان مقابل ساختمان بزرگ و قدیمی توقف کردند ریموند گفت: باید خیلی قدیمی باشه.
- بله. حدود چهل و پنج سال قدمت داره و من هم بیست ساله که اینجا هستم.وقتی از ماشین پیاده شدند منصور ادامه داد: البته من در یک بیمارستان دولتی هم جراحی می کنم ... بعد از ظهرها هم مطب هستم.
- پس خیلی مشغولید.
- خوشبختانه یا متاسفانه بله ... راستش این حس که اوقات مفیدی دارم باعث خوشحالیه،اما دلم می خواست بیشتر با خانواده ام باشم.
- پس ناهار امروز؟
- اکثر مواقع بین ساعت یک تا چهار استراحت می کنم و سعی می کنم این چند ساعت رو خونه باشم و ناهار رو با خانواده صرف کنم ... با منشی هم تماس گرفتم و گفتم که امروز یک ساعت دیرتر می رم مطب و بهتره با بیماران تماس بگیره و تمام قرارها رو یک ساعت عقب بیاندازه.
- ممنون که بخاطر من برنامه تون رو تغییر دادید.
- خواهش می کنم.من برای کسی که آنیتای عزیز رو سالم به ما رسونده بیش از اینها ارزش قائلم.
حالا آن دو وارد کریدرو بیمارستان شده بودند و منصور در حالیکه به سلام کارکنان و پزشکان دیگر پاسخ می داد بی توجه به نگاه کنجکاو آنها به ریموند،همچنان گرم گفتگو بود.
- ببینم تا به حال یک جراحی رو از نزدیک دیدی؟
- نه.هرگز فرصتش پیش نیومده.اما خیلی دلم می خواد یک جراحی رو از نزدیک ببینم.
- پس خیال داری جراح بشی.
- بله ... می دونید پدر و مادر من هر دو پرستار بودند و من از کودکی با محیط بیمارستان اخت شدم.اما هرگز دلم نمی خواست پرستار بشم.من وقتی جراحان رو می دیدم که چطور مهمترین کار رو به عهده دارند و همه بهشون احترام می ذارند،آرزو می کردم روزی جراحی موفقی بشم.حالا هم سال دوم دانشگاه هستم و خیال دارم هر طور شده به آرزوم برسم.
- اولا که هر شغلی احترام و جایگاه خاص خودش رو داره.وجود یک پرستار خوب به اندازه یک جراح خوب ارزش داره.هر کدوم از اونها در حد توانایی و آگاهی علمی خودشون برای نوع بشر مفیدند.این رو هرگز فراموش نکن پسر جون ... اما این برام سواله با این همه اشتیاق به پزشکی چطور درس رو رها کردی و دنبال آناهیتا راه افتادی؟
- به دلایلی مجبورم از این به بعد در انگلستان زندگی کنم.تصمیم دارم در یکی از دانشگاههای لندن تحصیل کنم.فقط یک سال عقب می افتم.شاید بتونم جبران کنم.
پس از آن منصور به عیادت چند بیمار دیگر رفت و بعد از دادن دستورهایی به پرستاران بیماران،همراه ریموند راهی تریای کوچک بیمارستان شد.
وقتی روی صندلیهای چوبی نشستند منصور با حالتی دوستانه گفت: تو و آناهیتا باید خیلی به هم علاقه داشته باشید.حتما دوری رو به سختی تحمل می کنید.
ریموند به زحمت لبخندی زد و در حالیکه با جعبه دستمال کاغذی روی میز بازی می کرد گفت: بله ... اما ما هر کدوم زندگی خودمون رو داریم.
- من فکر می کردم آنیتا هم به زودی به تو ملحق می شه.در هر حال اون دیگه نمی خواد برگرده آمریکا پیش پدرش.
- من از برنامه بعدیش خبر ندارم.فقط مثل شما می دونم دیگه پیش پدرش بر نمی گرده.
- پدرش با وجود مشغله زیاد کاری مایل بوده اون کنارش باشه.حتما خیلی دوستش داشته.
- اووم ... شاید ...!
- می دونی شغل پدر آنتیا خیلی دردسر داره و شاید ناراحتی آنی از همین بوده.تو فکر نمی کنی آنی یک کم باید به پدرش حق بده!
منصور خودش هم مطمئن نبود از راه درستی وارد شده باشد.اما امید داشت ریموند به دام بیافتد و شغل جهانگیر یا محل سکونت او را لو دهد.
- راستش ما زیاد در این باره صحبت نکردیم!
- شاید باید باهاش حرف می زدی و کمی راجع به شغل پدرش براش توضیح می دادی.اگر تو دوستش هستی و دوستش داری نباید اجازه می دادی به این صورت از پدرش فرار کنه.
- به نظر من اون حق داشت.خیلی ها مثل پدر آنی شرکت تجاری دارند،اما به بچه هاشون هم توجه می کنند.
منصور خوشحال شد اما سعی می کرد همچنان خونسرد باشد.
- اداره شرکت تجاری خیلی دردسر داره،بخصوص شرکت ... شرکتی ... آره آنی به من گفت پدرش یه شرکت داره اما فراموش کردم.
ریموند لبخندی زد،اندکی به سمت منصور خم شد وگفت: لزومی نداره این قدر تلاش کنید! من به شما حرفی نمی زنم. گوش کنید آقای دکتر! بهتره آنی رو پیش خودتون نگه دارید و به دنبال پدرش هم نباشید.اگر شما ردی از اون پیدا کنید،اون هم رد آنی رو پیدا می کنه! شما و همسرتون تنها کسانی هستید که می تونید به آنی کمک کنید ... اون مشکلات زیادی داره ...
منصور که جا خورده بود،نگاه جدی اش را به چشمان پسر جوان و باهوش که مقابلش نشسته بود دوخت و گفت: تو پسر باهوشی و زیرکی هستی.حالا بهتر درک می کنم که چرا آنیتا از تو کمک گرفته ... اما اگر واقعا به سرنوشت اون علاقه داری هر چی می دونی و لازمه به من بگو.مطمئن باش اونقدر بی فکر نیستم که عجولانه دست به کاری بزنم ... من همسرم رو خیلی دوست دارم و بخاطر اون هم شده هر کاری بتونم برای آنیتا انجام می دم.
- چیز زیاد نمی تونم بگم ... اما چند مورد هست که حس می کنم بهتره بدونید.جهانگیر آدم خطرناکیه ... اون قاچاق اسلحه می کنه و با آدم های گنده ای دوسته.حتی تو اداره پلیس هم نفوذ داره.آنی با پدرش در افتاده.من بهش هشدار داده بودم کار خطرناکی می کنه،اما نفرت اون خیلی عمیق تر از ترسش بود.حالا آدمهای جهانگیر دنبال اون هستند.خوشبختانه ما نقشه خوبی برای فرار کشیدیم و طوری وانمود کردیم که از مرز شمالی وارد کانادا شدیم.
- اون می دونه تو با آنی هستی؟
- نه! گمون نکنم. من به عمد همون روزی که آنیتا فرار کرد رفتم دنبالش و طوری خودم رو به آدمهای جهانگیر نشون دادم که شک نکنند.مقدمات سفر من به لندن فراهم بود.من به بهانه خداحافظی دنبال آنی رفته بودم.
- فکر می کنی جهانگیر به رفتن تو و ناپدید شدن دخترش با فاصله کم شک نمی کنه.
- فکر اون رو هم کرده بودم.من با هواپیما به لندن پرواز کردم و در یک پانسیون برای یک سال اتاق اجاره کردم.یک شب اونجا موندم و بعد به تگزاس رفتم.اونجا آنیتا منتظرم بود.ما به مکزیک رفتیم و بعد به لندن پرواز کردیم.البته جداگانه با فاصله یک روز.آنی چند شب لندن موند تا شرایط سفر به ایران رو مهیا کنیم.بعد هم اومدیم ایران.
- چه لزومی داشت از لندن تا تهران همراهیش کنی؟
- حالش خوب نبود.می ترسید ... از من خواست همراهیش کنم ... راستش مسئله دیگه ای رو باید بهتون بگم اینه که اون فکر می کنه مریضه!
منصور حیرت زده پرسید: فکر می کنه مریضه؟ چرا؟
- اون اعتقاد داره بیماره! اما به نظر من اشتباه می کنه.ازش خواستم آزمایش بده،اما قبول نکرد.وحشت داره.می ترسه حقیقت داشته باشه.
منصور به پشتی صندلی تکیه داد و پریشان گفت: ممن نمی فهمم!
چه نوع بیماری؟
- آنی فکر می کنه آلوده به ویروس HIV هست ...
چشمهای منصور از شدت حیرت و وحشت گرد شده بود.
- چطور؟ چرا فکر می کنه مبتلا شده؟ ارتباط با شخصی خاصی داشته؟
- نمی دونم؟ به من حرفی نزده.اما بعید می دونم بخاطر ارتباط با کسی مبتلا شده باشه ...فقط می گه فکر می کنم بیمارم.هیچ توضیح دیگه ای نمی ده.
- این اواخر تصادفی نداشته؟ یا به هر دلیلی با خون آلوده تماس نداشته ... شاید ارتباطی بوده که تو بی خبری! اعتیاد هم بعید می دونم داشته باشه.
- نه. اون اعتیاد نداره.توی روابط جنسی هم مشکل داره.من مطمئنم با هیچ کس رابطه نداشته ... اما حتما دلیلی وجود داره که این فکر رو می کنه.به من که چیزی نگفت.
منصور حس می کرد مغزش از شنیدن آن حرفها در حال انفجار است.چشمانش را بست،دستانش را روی صورت گذاشت و نفس عمیقی کشید.او با تمام قوا سعی داشت افکارش را سامان دهد تا بتواند از میان حرفهای ریموند به چیز تازه ای برسد.اما شنیدن نام بیماری احتمالی آناهیتا قدرت تمرکز او را کم کرده بود. از تصور خطری که در خانه اش بوجود آمده بود بدنش لرزید و وقتی بیشتر به رفتار آناهیتا اندیشید حس کرد او خودش احتیاط های لازم را به عمل می آروده.بالاخره پس از لحظاتی منصور به حرف آمد و به ریموند که دقیق تر از قبل نگاهش می کرد گفت: علت دقیق اختلاف آنیتا با پدرش چی بود؟
- دلیل خاصی نداشت.آنی با این نفرت بزرگ شده بود! جهانگیر وقتی همسر و پسرش ترکش کردند می خواست آنی رو پیش خودش نگه داره.بخصوص که مادرش هم در حال مرگ بود.اما آنی این رو نمی خواست . احساس خوبی نسبت به این قضیه نداشت.
- پس جهانگیر حسابی تنها شده و آنی در واقع با فرارش خواست جهانگیر رو تنبیه کنه.
- شاید! در هر حال خیلی خوشحالم که خانواده شما رو دیدم ... بیماری آنی فکرم رو خیلی مشغول کرده بود.مطمئن هستم شما بدون اینکه آنی متوجه بشه از سلامتش مطمئن می شید ...
این را گفت و دفترچه یادداشتی از جیب خارج کرد.تکه کاغذی جدا کرد و در حالیکه چیزهایی روی آن می نوشت گفت: این شماره تماس منه ... این هم آدرس Email من.ممکنه خواهش کنم وقتی از وضعیت آنیتا مطلع شدید به من هم خبر بدید!
منصور حالا به او که با نوعی نگرانی از او درخواست می کرد طور دیگری می نگریست و با خود می گفت "
یعنی این پسر واقعا دلواپس است؟!"
- حتما بهت خبر می دم ... تو پسر خوبی هستی ... و من مطمئنم علاقه زیادی به آنی داری ... اون چطور؟ اون به تو علاقه داره؟ منظورم علاقه ایه که بخواهید ادامه ش بدید ... اگر این طور باشه و اون بیمار نباشه من هر کمکی لازم باشه برای بودن شما کنار هم انجام می دم.
ریموند با لحنی جدی گفت: ما فقط با هم دوستیم.همین!
- می تونم بپرستم چطور با هم آشنا شدید؟
- ما هر روز صبح قبل از مدرسه توی پارکی که نزدیک خونه هامون بود می دودیم.یک روز من زمین خوردم و اون کمکم کرد.اون روزها حال آنی بهتر بود.
- یعنی کِی؟
- حدود سه سال پیش.
- اون موقع که هردوتون بچه بودید!
- اون آره! اما من نه! آنی دوستان زیادی نداشت ... دختر تنهایی بود.حتی با من هم خیلی با احتیاط برخورد می کرد.به نظرم اون همیشه مشکل روحی خاصی داشت.
- هیچ دوست نزدیکی نداشت؟!
- تا اون جایی که من می دونم نه.حتی دوست پسر هم نداشت.هم از پدرش می ترسید و هم نمی تونست یک رابطه کامل و نزدیک با کسی برقرار کنه.حتی یکبار سعی کرد اما نشد. هیچ پسری با اون دووم نمی آورد.حتی دخترها هم سخت تحملش می کردند.اون همیشه منزوی بود.
- پس چرا با تو تا حالا دووم اورده؟
- چون من مثل یک پسر باهاش برخورد کردم.هیچ توقعی ازش نداشتم ... درکش می کردم ... مشکلات ما تقریبا یکی بود!
- اگر اون برات مهمه باید کمکم کنی همین امروز بیماری یا سلامتش رو کشف کنم ...
- چطور؟
- باید قانعش کنی آزمایش بده.بهش بگو چند روزی که ایران بودی تحقیق کردی و یک آزمایشگاه خوب پیدا کردی.من آدرس آزمایشگاه رو برات می نویسم.تو همین حالا برو خونه و هر طور می تونی راضیشی کن.
او شانه بالا انداخت و گفت: سعی خودم رو می کنم.
منصور برای ریموند ماشین کرایه کرد و او را به خانه فرستاد . به او سفارش کرد ماشین را نگه دارد تا آنیتا در عمل انجام شده قرار بگیرد و فرصت کمی برای تصمیم گیری داشته باشد.
نفهمید چگونه چند ساعت را در بیمارستان سپری کرده ، فقط سعی داشت هنگام ویزیت بیماران تمام حواس خود را جمع کند تا مرتکب اشتباه نشود.آن موضوع کوچکی نبود و منصور وقتی به صبا و آناهیتا فکر می کرد که در صورت صحت بیماری،چه اتفاقی برایشان می افتاد،سرش تیر می کشید.آن روز منصور بی طاقت و نگران راهی خانه شد و دعا می کرد ریموند موفق به راضی کردن آنتیا شده باشد.
وقتی به خانه رسید از مشاهده هر دو در خانه و حالات ریموند متوجه شد آناهیتا موافقت نکرده.در حالیکه سعی می کرد عادی رفتار کند با هر دو احوال پرسی کرد و گفت تا صبا و ثمره از مدرسه بیایند بهتر است یک فنجان قهوه بنوشند.بعد از آنی خواهش کرد قهوه را آماده کند.با رفتن او منصور کمی در مبل جابجا شد و رو به ریموند پچ پچ کرد: قبول نکرد؟
- نه ! اما آدرس رو گرفت و قول داد تا چند روز دیگه بره.
منصور آهی کشید گفت: امیدوارم به قولش عمل کنه!
پس از آن منصور به عیادت چند بیمار دیگر رفت و بعد از دادن دستورهایی به پرستاران بیماران،همراه ریموند راهی تریای کوچک بیمارستان شد.
وقتی روی صندلیهای چوبی نشستند منصور با حالتی دوستانه گفت: تو و آناهیتا باید خیلی به هم علاقه داشته باشید.حتما دوری رو به سختی تحمل می کنید.
ریموند به زحمت لبخندی زد و در حالیکه با جعبه دستمال کاغذی روی میز بازی می کرد گفت: بله ... اما ما هر کدوم زندگی خودمون رو داریم.
- من فکر می کردم آنیتا هم به زودی به تو ملحق می شه.در هر حال اون دیگه نمی خواد برگرده آمریکا پیش پدرش.
- من از برنامه بعدیش خبر ندارم.فقط مثل شما می دونم دیگه پیش پدرش بر نمی گرده.
- پدرش با وجود مشغله زیاد کاری مایل بوده اون کنارش باشه.حتما خیلی دوستش داشته.
- اووم ... شاید ...!
- می دونی شغل پدر آنتیا خیلی دردسر داره و شاید ناراحتی آنی از همین بوده.تو فکر نمی کنی آنی یک کم باید به پدرش حق بده!
منصور خودش هم مطمئن نبود از راه درستی وارد شده باشد.اما امید داشت ریموند به دام بیافتد و شغل جهانگیر یا محل سکونت او را لو دهد.
- راستش ما زیاد در این باره صحبت نکردیم!
- شاید باید باهاش حرف می زدی و کمی راجع به شغل پدرش براش توضیح می دادی.اگر تو دوستش هستی و دوستش داری نباید اجازه می دادی به این صورت از پدرش فرار کنه.
- به نظر من اون حق داشت.خیلی ها مثل پدر آنی شرکت تجاری دارند،اما به بچه هاشون هم توجه می کنند.
منصور خوشحال شد اما سعی می کرد همچنان خونسرد باشد.
- اداره شرکت تجاری خیلی دردسر داره،بخصوص شرکت ... شرکتی ... آره آنی به من گفت پدرش یه شرکت داره اما فراموش کردم.
ریموند لبخندی زد،اندکی به سمت منصور خم شد وگفت: لزومی نداره این قدر تلاش کنید! من به شما حرفی نمی زنم. گوش کنید آقای دکتر! بهتره آنی رو پیش خودتون نگه دارید و به دنبال پدرش هم نباشید.اگر شما ردی از اون پیدا کنید،اون هم رد آنی رو پیدا می کنه! شما و همسرتون تنها کسانی هستید که می تونید به آنی کمک کنید ... اون مشکلات زیادی داره ...
منصور که جا خورده بود،نگاه جدی اش را به چشمان پسر جوان و باهوش که مقابلش نشسته بود دوخت و گفت: تو پسر باهوشی و زیرکی هستی.حالا بهتر درک می کنم که چرا آنیتا از تو کمک گرفته ... اما اگر واقعا به سرنوشت اون علاقه داری هر چی می دونی و لازمه به من بگو.مطمئن باش اونقدر بی فکر نیستم که عجولانه دست به کاری بزنم ... من همسرم رو خیلی دوست دارم و بخاطر اون هم شده هر کاری بتونم برای آنیتا انجام می دم.
- چیز زیاد نمی تونم بگم ... اما چند مورد هست که حس می کنم بهتره بدونید.جهانگیر آدم خطرناکیه ... اون قاچاق اسلحه می کنه و با آدم های گنده ای دوسته.حتی تو اداره پلیس هم نفوذ داره.آنی با پدرش در افتاده.من بهش هشدار داده بودم کار خطرناکی می کنه،اما نفرت اون خیلی عمیق تر از ترسش بود.حالا آدمهای جهانگیر دنبال اون هستند.خوشبختانه ما نقشه خوبی برای فرار کشیدیم و طوری وانمود کردیم که از مرز شمالی وارد کانادا شدیم.
- اون می دونه تو با آنی هستی؟
- نه! گمون نکنم. من به عمد همون روزی که آنیتا فرار کرد رفتم دنبالش و طوری خودم رو به آدمهای جهانگیر نشون دادم که شک نکنند.مقدمات سفر من به لندن فراهم بود.من به بهانه خداحافظی دنبال آنی رفته بودم.
- فکر می کنی جهانگیر به رفتن تو و ناپدید شدن دخترش با فاصله کم شک نمی کنه.
- فکر اون رو هم کرده بودم.من با هواپیما به لندن پرواز کردم و در یک پانسیون برای یک سال اتاق اجاره کردم.یک شب اونجا موندم و بعد به تگزاس رفتم.اونجا آنیتا منتظرم بود.ما به مکزیک رفتیم و بعد به لندن پرواز کردیم.البته جداگانه با فاصله یک روز.آنی چند شب لندن موند تا شرایط سفر به ایران رو مهیا کنیم.بعد هم اومدیم ایران.
- چه لزومی داشت از لندن تا تهران همراهیش کنی؟
- حالش خوب نبود.می ترسید ... از من خواست همراهیش کنم ... راستش مسئله دیگه ای رو باید بهتون بگم اینه که اون فکر می کنه مریضه!
منصور حیرت زده پرسید: فکر می کنه مریضه؟ چرا؟
- اون اعتقاد داره بیماره! اما به نظر من اشتباه می کنه.ازش خواستم آزمایش بده،اما قبول نکرد.وحشت داره.می ترسه حقیقت داشته باشه.
منصور به پشتی صندلی تکیه داد و پریشان گفت: ممن نمی فهمم!
چه نوع بیماری؟
- آنی فکر می کنه آلوده به ویروس HIV هست ...
چشمهای منصور از شدت حیرت و وحشت گرد شده بود.
- چطور؟ چرا فکر می کنه مبتلا شده؟ ارتباط با شخصی خاصی داشته؟
- نمی دونم؟ به من حرفی نزده.اما بعید می دونم بخاطر ارتباط با کسی مبتلا شده باشه ...فقط می گه فکر می کنم بیمارم.هیچ توضیح دیگه ای نمی ده.
- این اواخر تصادفی نداشته؟ یا به هر دلیلی با خون آلوده تماس نداشته ... شاید ارتباطی بوده که تو بی خبری! اعتیاد هم بعید می دونم داشته باشه.
- نه. اون اعتیاد نداره.توی روابط جنسی هم مشکل داره.من مطمئنم با هیچ کس رابطه نداشته ... اما حتما دلیلی وجود داره که این فکر رو می کنه.به من که چیزی نگفت.
منصور حس می کرد مغزش از شنیدن آن حرفها در حال انفجار است.چشمانش را بست،دستانش را روی صورت گذاشت و نفس عمیقی کشید.او با تمام قوا سعی داشت افکارش را سامان دهد تا بتواند از میان حرفهای ریموند به چیز تازه ای برسد.اما شنیدن نام بیماری احتمالی آناهیتا قدرت تمرکز او را کم کرده بود. از تصور خطری که در خانه اش بوجود آمده بود بدنش لرزید و وقتی بیشتر به رفتار آناهیتا اندیشید حس کرد او خودش احتیاط های لازم را به عمل می آروده.بالاخره پس از لحظاتی منصور به حرف آمد و به ریموند که دقیق تر از قبل نگاهش می کرد گفت: علت دقیق اختلاف آنیتا با پدرش چی بود؟
- دلیل خاصی نداشت.آنی با این نفرت بزرگ شده بود! جهانگیر وقتی همسر و پسرش ترکش کردند می خواست آنی رو پیش خودش نگه داره.بخصوص که مادرش هم در حال مرگ بود.اما آنی این رو نمی خواست . احساس خوبی نسبت به این قضیه نداشت.
- پس جهانگیر حسابی تنها شده و آنی در واقع با فرارش خواست جهانگیر رو تنبیه کنه.
- شاید! در هر حال خیلی خوشحالم که خانواده شما رو دیدم ... بیماری آنی فکرم رو خیلی مشغول کرده بود.مطمئن هستم شما بدون اینکه آنی متوجه بشه از سلامتش مطمئن می شید ...
این را گفت و دفترچه یادداشتی از جیب خارج کرد.تکه کاغذی جدا کرد و در حالیکه چیزهایی روی آن می نوشت گفت: این شماره تماس منه ... این هم آدرس Email من.ممکنه خواهش کنم وقتی از وضعیت آنیتا مطلع شدید به من هم خبر بدید!
منصور حالا به او که با نوعی نگرانی از او درخواست می کرد طور دیگری می نگریست و با خود می گفت "
یعنی این پسر واقعا دلواپس است؟!"
- حتما بهت خبر می دم ... تو پسر خوبی هستی ... و من مطمئنم علاقه زیادی به آنی داری ... اون چطور؟ اون به تو علاقه داره؟ منظورم علاقه ایه که بخواهید ادامه ش بدید ... اگر این طور باشه و اون بیمار نباشه من هر کمکی لازم باشه برای بودن شما کنار هم انجام می دم.
ریموند با لحنی جدی گفت: ما فقط با هم دوستیم.همین!
- می تونم بپرستم چطور با هم آشنا شدید؟
- ما هر روز صبح قبل از مدرسه توی پارکی که نزدیک خونه هامون بود می دودیم.یک روز من زمین خوردم و اون کمکم کرد.اون روزها حال آنی بهتر بود.
- یعنی کِی؟
- حدود سه سال پیش.
- اون موقع که هردوتون بچه بودید!
- اون آره! اما من نه! آنی دوستان زیادی نداشت ... دختر تنهایی بود.حتی با من هم خیلی با احتیاط برخورد می کرد.به نظرم اون همیشه مشکل روحی خاصی داشت.
- هیچ دوست نزدیکی نداشت؟!
- تا اون جایی که من می دونم نه.حتی دوست پسر هم نداشت.هم از پدرش می ترسید و هم نمی تونست یک رابطه کامل و نزدیک با کسی برقرار کنه.حتی یکبار سعی کرد اما نشد. هیچ پسری با اون دووم نمی آورد.حتی دخترها هم سخت تحملش می کردند.اون همیشه منزوی بود.
- پس چرا با تو تا حالا دووم اورده؟
- چون من مثل یک پسر باهاش برخورد کردم.هیچ توقعی ازش نداشتم ... درکش می کردم ... مشکلات ما تقریبا یکی بود!
- اگر اون برات مهمه باید کمکم کنی همین امروز بیماری یا سلامتش رو کشف کنم ...
- چطور؟
- باید قانعش کنی آزمایش بده.بهش بگو چند روزی که ایران بودی تحقیق کردی و یک آزمایشگاه خوب پیدا کردی.من آدرس آزمایشگاه رو برات می نویسم.تو همین حالا برو خونه و هر طور می تونی راضیشی کن.
او شانه بالا انداخت و گفت: سعی خودم رو می کنم.
منصور برای ریموند ماشین کرایه کرد و او را به خانه فرستاد . به او سفارش کرد ماشین را نگه دارد تا آنیتا در عمل انجام شده قرار بگیرد و فرصت کمی برای تصمیم گیری داشته باشد.
نفهمید چگونه چند ساعت را در بیمارستان سپری کرده ، فقط سعی داشت هنگام ویزیت بیماران تمام حواس خود را جمع کند تا مرتکب اشتباه نشود.آن موضوع کوچکی نبود و منصور وقتی به صبا و آناهیتا فکر می کرد که در صورت صحت بیماری،چه اتفاقی برایشان می افتاد،سرش تیر می کشید.آن روز منصور بی طاقت و نگران راهی خانه شد و دعا می کرد ریموند موفق به راضی کردن آنتیا شده باشد.
وقتی به خانه رسید از مشاهده هر دو در خانه و حالات ریموند متوجه شد آناهیتا موافقت نکرده.در حالیکه سعی می کرد عادی رفتار کند با هر دو احوال پرسی کرد و گفت تا صبا و ثمره از مدرسه بیایند بهتر است یک فنجان قهوه بنوشند.بعد از آنی خواهش کرد قهوه را آماده کند.با رفتن او منصور کمی در مبل جابجا شد و رو به ریموند پچ پچ کرد: قبول نکرد؟
- نه ! اما آدرس رو گرفت و قول داد تا چند روز دیگه بره.
منصور آهی کشید گفت: امیدوارم به قولش عمل کنه!
ریموند اجازه ندارد کسی برای بدرقه اش به فرودگاه برود و با تاکسی تلفنی به فرودگاه رفت.
صبح زود پس از رفتن او همه اهل خانه هم به محل کار خود رفتند و آناهیتا باز تنها شد.اما اینبار خیال منصور و کورش راحت بود که دیگر ریموندی در کار نیست.
آن روز صبا فقط دو زنگ کلاس داشت،به همین دلیل قبل از ظهر خانه بود.آناهیتا به سفارش او در کتابخانه مشغول مطالعه کتابی به فارسی ساده بود و دور لغات یا اصطلاحاتی را که متوجه نمی شد خط می کشید.با ورود صبا به کتباخانه،کتاب را بست و سلام کرد.
- سلام. کتاب چطور بود؟
آناهیتا که بیشتر غرق خیالات بود تا مطالعه کتاب ، شانه هایش را بالا انداخت و گفت: یک کم سخته ...
- تویی که سواد فارسی هم داری حیفه کم سواد باشی ... مطمئنم با مطالعه و پرسیدن اشکالاتت از هر کدوم از ما می تونی پیشرفت خوبی داشته باشی.
- بابا بزرگ هم همین می گفت.می گفت من استعداد خوبی دارم.اون خیلی خوب به من خوندن و نوشتن یاد داد ... اما کم زنده بود و من نتونستم بیشتر یاد بگیرم.
- معلومه خودت هم به زبان مادریت علاقه داری.
آنی صادقانه گفت: اوهوم.خیلی دوست دارم.بابا بزرگ هم خیلی دوست داشت ...حافظ ... فردوس ...
- فردوسی!
- آها ! فردوسی ... شانامه خیلی می خوند .
- شاهنامه عزیزم.بله درسته من هم یادم میاد که پدر بزرگت اهل شعر و ادب بود.
می خواست ادامه دهد " و خیلی هم قلدر و از خود راضی" اما دیگر حرفی نزد.
آناهیتا لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد ناگهان گفت: چرا بابا بزرگ از تو خوشش نمی اومد؟!
صبا با وجودیکه جا خورده بود،سعی می کرد خونسرد برخورد کند.
- اونها،یعنی بابا بزرگ و مامان بزرگت دختر دیگه ای رو برای پدرت در نظر داشتند ... اون زمان سرهنگ پناهی یا همان پدر بزرگت با آدمهای سرشناس مراوده داشت و می خواست پدرت با دختر یکی از شازده ها که از دوستانش بود ازدواج کنه. به خاطر همین از اول هم از من خوشش نمی اومد.
- پس بابا تو رو دوست داشت؟
- نمی دونم.فکر می کردم داره ... شاید خودش هم فکر می کرد داره ... اما نمی دونم چی شد ... من و اون خیلی با هم فرق داشتیم.تو این رو می فهمی مگه نه.حرف هم دیگر رو نمی فهمیدیم.پدرت از پدر من بیزار بود چون عقاید سیاسی مختلفی داشتند.در حقیقت اون از تمام اطرافیان من بدش می اومد و بخاطر رفتارهای اونها من رو سرزنش می کرد.
- پس منصور چی؟
- منصور دوست نزدیک پدرم بود.ما سالها رفت و آمد خانوادگی داشتیم و من اون رو مثل دایی خودم می دونستم . اون هم همین طور بود.اما پدرت علاقه ما رو بد برداشت می کرد .
صبا خودش خوب می دانست راست نمی گوید! اما چطور می توانست احساس خود را برای دختری که در مقابلش جبهه گرفته و او را مقصر می دانست شرح دهد.او مسلم می دانست آناهیتا درکش نخواهد کرد و هر چقدر هم بگوید اختلاف آنها بخاطر رفتارهای ناپسند و عدم تفاهمش با جهانگیر بوده باز هم آناهیتا برای تبرئه کردن پدر به دنبال ردی از منصور در آن اتفاقات می گردد.
- پس چرا با دایی ات ازدواج کردی؟! چی شد که ...
صبا به زحمت نفس خود را بیرون داد و با حالتی بسیار جدی گفت: شرایطی که من داشتم و اتفاقاتی که بعد از رفتن تو و پدرت افتاد باعث شد ما به هم علاقه مند بشیم.ما هر دو تنها بودیم ... من رابطه خوبی با کورش داشتم ... و توی وضعیت روحی و جسمی خیلی بدی بودم.بچه ام سقط شده بود و تو دیگه نبودی ... یک مرتبه خالی شده بودم ... منصور خیلی کمکم کرد.بیش از هر کسی ... خانواده ام عزادار پدرم بودند که خیلی ناگهانی و به طرز فجیعی فوت کرده بود ... اونها خودشون احتیاج به کمک و دلداری داشتند.منصور توی اون موقعیت ما رو تنها نذاشت و بخصوص به من که شرایط بدتری داشتم توجه زیادی کرد و من هم ...
- فهمیدم ... !ok .توضیح بیشتر لازم نیست ... من فهمیدم!
لحن و حالت چهره آنی به قدر کافی گویای ناباوری اش بود.صبا ناامیدانه به سمت قفسه کتابها رفت.از شدت فشار عصبی عضلات صورت و گردنش منقبض شده و نزدیک بود فریاد بکشد.آخر چطور می توانست او را قانع کند! چطور می توانست آن لکه بدبینی را از وجود او پاک کند.سرش درد گرفته بود و بی آنکه بتواند حرفی بزند به دنبال کتابی که خودش هم نمی دانست چیست می گشت.
- من می رم دوش بگیرم.
آنی خونسردانه حرفش را زد و از اتاق خارج شد.با رفتن او صبا اختیار از کف داد و مشت محکمی به روی کتابهای چرمی مقابلش کوبید.بغضش را با خشم فرو داد و پریشان و مستأصل به آشپزخانه رفت تا ناهار را آماده کند.
هنگام صرف غذا صبا بی اختیار سکوت کرده و غذایش را آرام و بی اشتها می خورد.آناهیتا اما برخلاف همیشه کمی بیشتر خورد و بشقاب خودش را در ظرفشویی شست و روی آب چکان گذاشت.بعد در حالیکه دستانش را با حوله کوچک کنار ظرفشویی پاک می کرد گفت: می تونم برم بیرون؟
- صبا نگاهش را به او دوخت و پرسید: چرا؟ چیزی لازم داری؟
او لبهایش را جمع کرد و گفت: نه! این پارک که این طرف هست قشنگه ... می خوام قدم بزنم ... هوا خوبه ... آفتاب هست.زود بر می گردم.
صبا نفس عمیقی کشید و گفت: باشه برو ... گوشیت رو همراهت ببر.با غریبه ها هم حرف نزن.
دختر پوزخندی زد.
- من نوزده سالمه! بزرگ شدم.نمی بینید!؟
دقایقی بعد صبا از پشت پنجره آشپزخانه به دخترش که اندام باریکش در بارانی سبز و جذبش باریکتر به نظر می رسید،نگاه می کرد که با بی قیدی شالی بر سر انداخته ،از حیاط عبور کرد و از در خارج شد.

حدود یک ساعت از خروج آناهیتا می گذشت.صبا سعی داشت سر خود را با کارهای خانه گرم کند تا کمتر دلواپس شود. با خود عهد بسته بود تا دو ساعت صبر کند و اگر سر و کله او پیدا نشود با همراهش تماس بگیرد.نمی خواست دخترش را بیش از آن از خود دور کند.می ترسید اگر پاپیچ او شود فراریش دهد یا کلافه اش کند.باید هر طور شده به او نزدیک می شد و اعتمادش را جلب می کرد.
می ترسید سخت گیریها و نگرانیهایش آنی را دلزده تر کند.با برگشتن ثمره از مدرسه نگاهی به ساعت انداخت و غرید: چرا اینقدر دیر کردی؟ تو باید دو ساعت پیش خونه می اومدی!
ثمره حیرت زده میان درگاهی ایستاد و گفت: مامان جان یادت رفته امروز کلاس فوق العاده داشتم.
صبا آب دهانش را به سختی فرو داد و با پشیمانی گفـت: آها! یادم رفته بود ... توی راه آناهیتا رو ندیدی؟
- نه! مگه رفته بیرون.
- آره ... یک کم دیر کرده.گفت می ره پارک ته خیابون.
- از جلوی پارک که رد شدم ندیدمش.البته دقت هم نکردم ... چرا به موبایلش زنگ نمی زنید؟
- نمی خوام زیاد بهش گیر بدم!
ثمره خنده ای کرد و گفت: اوی مامان خانم! گیر بدم یعنی چی؟! مثل اینکه همیشه از من ایراد می گیرید که اینطوری حرف نزنم ها!
صبا کلافه،دستمال گردگیری را در دست مچاله کرد و گفت: بس کن دیگه ثمره! برو بالا لباسهات رو عوض کن و بیا یک چیزی بخور.
- ناهار چی داریم؟
- مرغ با مخلفات.
- یعنی برنج نداریم؟
- نه. آنیتا برنج نمی خوره ... ما هم بهتره یواش یواش مصرف برنجمون رو کم کنیم.هر دو مون داریم چاق می شیم!
ثمره با دلخوری گفت: ولی من مرغ رو با برنج دوست دارم.
- حالا چه اشکالی داره یک دفعه برنج نخوریم؟
ثمره با ناراحتی مقنعه اش را از سر بیرون کشید و بی آنکه حرف دیگری بزند از پله ها بالا رفت.

- خانم اجازه می دید اینجا بشینم؟
آناهیتا نگاه بی تفاوتش را به پسر جوانی که موهایش را مانند جوجه تیغی درست کرده و گردنبند سیاهی به گردن داشت انداخت و گفت: آره.بشین.
بعد نگاهی به ساعتش انداخت و هنوز پسر ننشسته بود که از جای بلند شد.
- قدم من سبک بود؟ چرا پس داری می ری؟
آناهیتا متعجب به سمت او برگشت و گفت: چی سبک بود؟منظورت چیه؟
پسر جوان که تازه متوجه لهجه خاص او شده بود .لبخندی بر لب آورد و با حالتی دوستانه گفت: شما یا ایرانی نیستید یا مدت زیادی ایران نبودید؟
- آره ... دومی درسته.
- من هم چند سالی خارج از کشور بودم.البته اون موقع خیلی کوچیک بودم.هنوز ده سالم نشده بود ... شما کجا بودید؟
- چرا باید به تو جواب بدم؟!
پسر لبخندی ساده بر لب آورد و گفت: برای اینکه توی این پارک هم تو تنها هستی،هم من! گفتم شاید بد نباشه با هم اختلاط کنیم.
- چی کار کنیم؟
- اختلاط ...یعنی حرف بزنیم.
بعد از جایش بلند شد و گفت: من بهراد هستم.
رفتار مؤدبانه و حالت دوستانه پسر کمی آنی را سست کرد.
- من هم آنی هستم.
- اسم باحالی داری!
آنی به حالت نفهمیدن منظور او ، چشمانش را که حالا کمی سبز به نظر می رسید تنگ کرد.بهراد پوزخندی زد و گفت: با حال یعنی ... یعنی خیلی خوب و جالب.وقتی کسی از چیزی خوشش میاد و احساس خوبی نسبت به اون مسئله پیدا می کنه می گه باحال . مثلا موسیقی با حال ... فیلم با حال ... رفیق با حال.افتاد؟!
آناهیتا نگاهی به جلوی پایش انداخت و با همان حالت گنگ پرسید: چی افتاد؟!
بهراد از حالت او به خنده افتاد و گفت: ای بابا اختلاط کردن با تو چقدر سخته! برای هر کلمه باید کلی شرح ماجرا کرد.
- ماجرای چی؟ تو به من ماجرا نگفتی!
بهراد اشاره ای به نیمکت کرد و گفت: اگر حوصله داری بشین تا بهت بگم.
آنی که کنجکاور شده بود سر از اصطلاحات غریبی که بهراد در حرفهایش بکار می برد در آورد ، روی نیمکت نشست و بهراد با حوصله مشغول سخنرانی شد.کم کم در بین حرفهایش توانست واژه هایی را که برای آنی جالب بود به او بیاموزد و چند لطیفه هم برایش تعریف کرد که باعث شد آنی کمی از آن حالت جدی خارج شود و لبخند بزند.آن دو چنان غرق صبحت بودند که متوجه نشدند چه مدتی بی خبر از همه جا کنار هم نشسته اند.
بهراد که اهل جنوب بود داشت در مورد رسومات ازدواج در شهرش سخن می گفت که صدای زندگ گوشی آنی حرفهای او را نیمه تمام گذاشت.دختر جوان با دیدن نام صبا بر روی صفحه نمایش گوشی تازه متوجه شد دیر کرده.اما خود را نباخت و از آنجایی که هوا کاملا روشن بود و او هم از محل خارج نشده بود نگرانی صبا را بی دلیل می دانست.پس با خونسردی گوشی را به گوش چسباند.
- الو؟
- تو کجائی آنیتا؟ الان بیشتر از دو ساعته که رفتی.من حسابی نگران شدم.
- من تو پارک هستم.حالم خوبه ...
صبا سعی کرد آرام باشد.
- لا اقل می تونستی یک تماس بگیری.هان؟!
- هوا خوبه.نگران نباش ...
به ساعتش نگاهی انداخت و گفت: الان ساعت سه هست.من نیم ساعت بعد از سه خونه هستم.
- من نمی فهمم تو دو ساعت تمام توی اون پارک چی کار می کنی؟این موقع ظهر خیابونها خلوته.ممکنه مشکلی برات بوجود بیاد.بهتره زودتر برگردی.
- مشکلی نیست.من تنها نیستم.با دوستم حرف می زنم.
قلب صبا زود در سینه ریخت.
- دوست؟! دوستت کیه؟
- یه دوست تازه.
بهراد به او لبخند زد و آنی ادامه داد: اون خیلی خوب حرف می زنه!
صبا با احتیاط گفت: به تو گفته بودم با غریبه ها حرف نزنی!تو اینجا غریبی.مردم ما به این راحتی با کسی دوست نمی شن.در حقیقت هیچ جای دنیا کسی بدون اینکه کسی رو بشناسه اون رو دوست خودش نمی دونه ... ازت می خوام همین حالا برگردی خونه.باشه عزیزم.
آنی با حرص سکوت کرد.صبا دوباره التماس کرد.
- باشه آنی؟!اصلا چطوره بیای خونه و راجع به این دوستت با هم حرف بزنیم.باشه.
آنی به زحمت لب گشود و گفت: باشه.الان میام.
پس از قطع تماس بهراد که از حالت آنی متوجه شده بود مکالمه ای خوشایند نداشته پرسید: کی بود؟ مادرت بود؟
- اوهوم ... اون فکر می کنه من بچه ام.میگه با غریبه ها حرف نزن.
- درستی میگه! البته الان کِیس ما فرق می کنه.ما دیگه با هم غریبه نیستیم! اگر تو دوست داشته باشی می تونیم بیشتر با هم آشنا بشیم.راستش خیلی باهات حال می کنم.برو بَچس ما هم همگی با حال هستند.اگر بیای تو اکیپ ما کلی حال اسمی می کنی!
آنی شانه ها را بالا انداخت و گفت: من خیلی زیاد نفهمیدم تو چی گفتی!
بهراد با لبخندی کج گفت: می دونستم! شماره منو سِیو کن هر وقت کار داشتی یا تنها بودی یا دلت یک پارتی درست و حسابی می خواست بهم زنگ بزن.
وقتی آنی شماره او را در گوشی اش ثبت کرد صادقانه گفت: تو خیلی با حال و مهربون هستی!
بهراد خنده بلندی سر داد و گفت: اِی وَل! زود راه افتادی.
آنی با سادگی گفت: نه! خیلی دیرم شده.زود نیست.باید برم.
از او که دور می شد بهراد فریاد زد: لازم نیست در مورد من با مامانت حرف بزنی.نگو که شماره ام رو داری. پدر و مادرها رو که می شناسی ما رو درک نمی کنند!
آنی در جواب او فقط سری تکان داد و به راهش ادامه داد.

امیدوارم این رمان به لطف شما دست به دست بشه و ادمای زیادی بتونن اینو بخونن Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط IM JUST TIRED
آگهی


 
#2
تنکس.....
          [img=110x110]http://دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان اناهیتا کامل 1 [/img]                                                                    [img=85x85]http://دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان اناهیتا کامل 1 [/img]










پاسخ
#3
خییییییییییییییییلی زیاد بود اما ممنون
پاسخ
#4
(26-01-2017، 22:05)16hani16 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
خییییییییییییییییلی زیاد بود اما ممنون

حالا ادامش
Heart Heart Heart
وقتی به خانه رسید.صبا را با چهره ای گرفته و ناراحت یافت.منظتر بود سرزنش یا توبیخ شود اما صبا ساکت بود و فقط به گفتن " لطفا بار آخرت باشه " اکتفا کرد.
تا هنگام شام آناهیتا از اتاقش خارج نشد.رفتار صبا برایش گران آمده و می خواست با عدم خروج خود از اتاق به او اعتراض کند.برای شام ثمره به دنبالش آمد و با اصرار فراوان او را پایین برد.صبا دیگر آرام شده و می توانست به رفتارش مسلط باشد.با خود فکر کرد شاید بتوانم قبل از خواب چند کلامی جدی در عین حال دوستانه با آنی صحبت کنم.با ورود آناهیتا به رویش لبخند زد و بی آنکه قهر او را به روی خود بیاورد گفت: امشب یک شام خوشمزه داریم.ببینم تو تا بحال سوپ برش خوردی؟آنی کمی بو کشید و در حالیکه چهره اش درهم رفته بود گفت: این بویی که از ظهر می اومد بوی این غذا بود؟همه به حرف او خندیدند و منصور گفت: کلم موقع پخت بوی خوبی نداره.اما فوق العاده مقوی و خوشمزه ست.ثمره با ناراحتی پشت میز روبروی کورش نشست و گفت: من که زیاد دوست ندارم.منصور گفت: بابا جان! همه چیز رو که آدم نباید دوست داشته باشه،بعضی مواد برای سلامتی بدن مفیدند و باید مصرف بشن .مثل همین کلم.آنی هم پشت میز نشست و گفت: شاید بشه خورد!کورش گفت: من که عاشق این سوپ هستم .تند و تیز و خوشمزست. صبا ظرف بزرگ سوپ کلم را میان میز گذاشت،بشقاب منصور را که کنارش بود برداشت و برای او کمی کشید.بعد برای آنی که کنار دیگرش بود و بعد برای بقیه و خودش.وقتی روی صندلی نشست گفت: این یک غذای روسیه.من پخت این غذارو از مادر بزرگم که اهل باکو بود یاد گرفتم.آخه اقوام مادر من باکویی هستند.مادرم و خانواده اش وقتی بچه بودند به تهران مهاجرت کردند.بخاطر جنگ داخلی و اوضاع وحشتناک روسیه.تو که اینها رو می دونی آنی مگه نه.او شانه بالا انداخت و گفت: اسم باکو رو همین الان شنیدم! اما جنگ داخلی روسیه رو می دونم ... یعنی ... پس شما روس هم هستید؟- باکو هم زمانی متعلق به ایران بوده ... من تهران به دنیا اومدم ... پدرم و اجدادش هم همه شیرازی هستند.آنی قاشق سوپ به دهان گذاشت و بی آنکه نظری راجع به طعم آن بدهد گفت: مادر باکویی،پدر شیرازی.باکو اگر در روسیه هست باید در شمال باشه و شیراز رو می دونم در مرکز ایران هست.چطور اونها با هم آشنا شدند؟چهره صبا از شادی گشوده شد.او خوشحال بود که دخترش بالاخره در مورد مسائل خانوادگی او کنجکاوی می کرد.همین مسئله روشن می کرد او آنقدرها هم که نشان می دهد بی تفاوت نیست.- خانواده مادرم در تهران ساکن بودند.پدرم دانشجو بود و اتاقی در محله مادرم اجاره کرده بود.بعد هم با برادر بزرگ مادرم دوست شد.دیدارهای گاه به گاه و نگاههای پنهانی اون بالاخره کار دست مادرم داد و با وجودیکه پدرم یک دانشجوی ساده سال آخری حقوق بود و اوضاع مالی خوبی هم نداشت،خواستگاریش رو قبول کرد.- پس مامان مهین عاشق شده بود!- بله.- پس اون رو خوب می شناخت.- نه زیاد! فقط می دونست در ظاهر پسر سالم و خوبیه و رفتارهاش به دلش نشسته بود.- مامی ژانت در مورد ازدواجهای ایرانی برام تعریف کرده ... از خیلی قدیمی هم تعریف کرده ... گفت که مادر پسر،دختر رو می دید،اگر دوست داشت به پسر می گفت و بعد پسر با دختر عروسی می کرد.این وحشتناکه! به نظر من اگر مادر باید دوست داشته باشه چرا خودش با دختر عروسی نمی کنه! این کار خیلی بد بوده.بعد به حرف خودش خندید.بقیه هم آرام خندیدند و منصور گفت: درسته این خیلی بد بوده.اما این طورها هم نبوده.بخاطر مسئله حجاب و حیایی که در خانواده ها وجود داشته مادر با شرایط خاص خانواده خودش و پسرش،دختری رو انتخاب می کرد و نظر و عقیده پسر و دختر هم مهم بوده ... خوب بعضی خانواده های کوته فکر هم بودند که دختر یا پسرشون رو مجبور می کردند و اینجا نظر تو درسته.واقعا وحشتناکه.- ولی من شنیدم حالا هم در ایران از این ازدواجها هست.صبا گفت: نه به همون شکل اما ازدواج های سنتی هنوز در خیلی از خانواده ها وجود داره.- یعنی دو نفر بدون شناختن،عروسی می کنند؟منصور گفت: این بستگی به خانواده هاشون داره.بعضی ها یک مدت نامزد می کنند تا نسبت به هم شناخت پیدا کنند.گاهی برای اینکه در این مدت جوونها راحت تر باشند و آلوده به گناه نشن اونها رو به هم محرم می کنند.- یعنی ... چی؟- یعنی به صورت نیمه کاره محرم می شوند.- نیمه کاره؟- یعنی زن و شوهر هستند اما زندگی مشترک رو شروع نمی کنند تا شناخت کافی نسبت به هم پیدا کنند.به این صورت که با هم بیرون می رن به خونه های هم رفت و آمد می کنن و خلاصه توی این روابط کمی شناخت نسبت به همسر و خانواده همسرشون پیدا می کنند.اگر همدیگر رو پسندیدند که با یک جشن،زندگی تازه شون را شروع می کنند.اگر هم نه ... از هم جدا می شن .این طوری آسیب کمتری می بینن.آناهیتا سوالات زیادی در آن مقوله داشت اما چون مجبور بود با منصور طرف صحبت شود بحث را رها کرد و با گفتن " چه جالب! "به خوردن سوپش مشغول شد.او متوجه نشد که کورش زیر چشمی تمام حالاتش را زیر نظر دارد ! ثمره که می دید او با چهره ای عادی سوپ را می خورد پرسید: راستی از این غذا خوشت اومده؟او شانه بالا انداخت و گفت: خیلی خوشمزه نیست،اما بد مزه هم نیست.کورش گفت: پس جای شکرش باقیه!آنی نگاهش کرد و پرسید: چی؟ منظورت چی بود؟- منظورم این بود که خوبه لااقل بدت نیومده و می خوری.او سری تکان داد و گفت: آره خوبه ! همه به این حرف او لبخند زدند و دیگر بی آنکه حرف خاصی گفته شود شام خود را تمام کردند.پس از صرف شام صبا همان طور که ظرفها را در ظرفشویی می گذاشت گفت: بهتره قبل از خواب وسایل مورد نیازتون رو جمع کنید تا فردا با خیال راحت حرکت کنیم.آنی پرسید: کجا؟ثمره با شوق گفت: مگه یادت رفته عمو مجید ما رو برای پنج شنبه،جمع دعوت کرده ویلاشون.- آها! یادم اومد.صبا گفت: من که فردا کلاس ندارم.آنیتا هم که خونه ست.شما دو نفر اما ظهر بر می گردید و باید بعدش راه بیفتیم.ثمره گفت: جور بابا رو هم که مثل همیشه شما می کشید.- اگر من جورش رو نکشم طور دیگه پشیمون می شم چون همه چیز یادش می ره و مجبوره شب با لباس بیرون بخوابه.کورش گفت: گاهی فکر می کنم بابا چطور پنس جراحی رو تو مغز بیمارهاش جا نمی ذاره!صبا با لبخند گفت: از کجا معلوم که نذاشته باشه!منصور گفت: چقدر خوبه که جلوی روی خودم اینقدر ازم تعریف می کنید!هر سه خندیدند و ثمره گفت: اهل غیبت نیستیم.بعد از جایش بلند شد و در حالیکه از پشت دست دور گردن پدر می انداخت گفت: من که عاشق بابای تنبل و فراموشکار خودم هستم.گونه پدر را که پوزخند مهربانی بر لب می آورد بوسید و خندید.کورش گفت: باز که تو لوس بازی و خود شیرینی ات گل کرد.نکنه می خوای هر طور شده مارک لباس ورزشی هات رو عوض کنی!- نخیر حسود خان.تو هم اگه بلدی خودت رو برای بابا لوس کن.- من که از این هنرها ندارم.لوس بازی مخصوص دختر کوچولوهاست !- اِ ! بابا ببین چی می گه.آنها با هم شوخی می کردند و می خندیدند و متوجه نبودند بر یک جفت چشم دقیق ، سایه های ابری خاکستری افتاد و تصویر همه شان را در نظرش کدر کرد!منصور با وجود تمام تیز بینی اش غرق صحبت با ثمره و کورش بود،اما صبا به ناگاه متوجه حالت آناهیتا شد.از شوهرش دلگیر بود که چرا متوجه رفتارش نیست و از کورش و ثمره هم توقعی بیش از آن داشت.با سرعت میان مکالمه آنها که حتی یک دقیقه هم از شروعش نمی گذشت آمد و با لحنی جدی رو به ثمره گفت: ثمره! تو دیگه بزرگ شدی! ... حالا هم اون ظرف میوه رو از یخچال در بیار!چهره با نشاط ثمره جای خود را به اخمی کوچک داد.دستانش که دور گردن و شانه های پدر حلقه بود آویزان شد و بی آنکه حرفی بزند به سمت یخچال رفت.منصور که از رفتار همسرش جا خورده بود متعجب به او نگریست اما قبل از اینکه به چهره او دقیق شود متوجه علت رفتار او شد.کورش هم به خوبی فهمید برای لحظاتی هر سه از آنی غافل شده بودند،پس برای تغییر جو حاکم با سرعت گفت: راستی ثمره یادت نره بدمینتون رو برداری.ثمره که سعی می کرد ناراحتی خود را بروز ندهد گفت: اونجا که بدمینتون مزه نمی ده! مرتب توپ می افته روی شاخه های درختها!منصور گفت: این که خوبه! از بابت پایین آوردن توپ،کلی سرگرم می شید و کیف می کنید!آناهیتا که از حرفهای آنها خسته شده بود از جای خود بلند شد و گفت: می تونم یک کتاب از کتابخونه بردارم؟منصور گفت: بله.البته.کتابخانه کوچیک ما متعلق به شماست!آناهیتا به تعارف او لبخندی زد و از آشپزخانه خارج شد.پس از رفتن او ثمره برای خود چند میوه در زیر دستی گذاشت و گفت: - الان سریال من شروع می شه.می رم تو اتاق.وقتی او رفت کورش گفت: به نظرم ثمره ناراحت شد.صبا گفت: آناهیتا هم ناراحت شد! این دختر توی زندگیش از محبت مادر محروم بوده.پدرش هم که معلومه براش پدری نکرده ... همه ما باید یک کم مراعات کنیم.منصور با نرمی گفت: درسته.اما ثمره هم که تا حالا مورد محبت ما بوده،نمی شه اینطور ناگهانی بهش بی توجه شد.ممکنه حتی حضور آنیتارو سختتر بپذیره ... تو باید باهاش حرف بزنی تا علت رفتارت رو درک کنه.- آره ... این مدت ازش غافل بودم.بعد نگاهش را به کورش دوخت و گفت: از تو هم همین طور!کورش خنده ای کرد و گفت: ای بابا من دیگه بیست و هشت سالمه! شما طوری حرف می زنی انگار ...- به هر حال من از تو هم غافل شدم عزیزم .- میه آناهیتا رو بدید من براش می برم بالا .صبا به او که بحث را عوض کرده بود نگاهی قدر دان انداخت و ظرفی پر از میوه به دستش داد .- باهاش حرف بزن کورش ... نذار نظر بدی نسبت به تو و ثمر پیدا کنه .کورش به روی مادر خوانده اش لبخند زد و پلک هایش را به هم فشرد . وقتی وارد کتابخانه شد آناهیتا را دیدکه در تاریکی اتاق رو به پنجره ایستاده و دستانش را در هم گره زده .- برات میوه آوردم .- نمی خورم !کورش چند لحظه به او که حتی زحمت برگشتن را خود نداده بود نگاه کرد و بعد به آرامی به سمتش رفت .
کورش چند لحظه به او که حتی زحمت برگشتن را خود نداده بود نگاه کرد و بعد به آرامی به سمتش رفت .پشت سرش با فاصله کمی ایساد و سعی کرد با لحن آرام و دوستانه ای صحبت کند .- تو ... واقعا چه خیالی تو سرته ؟آناهیتا برگشت و ازفاصله کمی که با کورش داشت لحظه ای دستپاچه شد . قدمی به عقب برداشت و گفت : چرا می پرسی ؟کورش وحشت را از چشمان او خواند ولی باور نمی کرد خودش عامل ترس آن دختر باشد . برای اینکه مطمئن شود قدمی دیگر برداشت ، طوری که اگر یک قدم دیگر می رفت می توانست او را در آغوش بگیرد . آنی باز هم عقب رفت و تقریبا به شیشه سرد چسبید . واضح بود که ترسیده ولی نمی خواهد ترسش را آشکار کند . کورش قیافه ای متعجب و عصبانی به خود گرفت .- این رفتارت چه معنی می ده ؟! تو ما رو چه جور آدمایی فرض کردی ؟این حرف باز هم جسارت سابق را به او باز گرداند . کمی جلو رفت و در حالیکه چشمان پر از نفرت خود را به چشمان خشمگین کورش می دوخت گفت : آدمهایی که عشق دیگرانو می دزدن !کورش بی آنکه بخواهد ، با حرص بازوی او را میان انگشتان بزرگ و قوی اش فشرد .- مراقب رفتارت باش ! من اجازه نمی دم به خانواده ام صدمه بزنی . یادت باشه قبل از هر برداشتی ، اول در مورد همه چیز مطمئن بشو .آنی خواست با عصبانیت بازویش را از فشار انگشتان او آزاد کند که کورش محکم تر دستش را فشرد اما چهره و لحنش را آرام تر کرد .- یادت نره که من حواسم به همه چیز هست دختر خانوم !بعد دست او را رها کرد و از اتاق خارج شد . قلب آناهیتا به شدت در سینه می کوبید و حس می کرد جای انگشتان کورش گر گرفته ! دستش را روی قلبش گذاشت و ناسزایی نثار مرد جوانی که آن حس غریب را به جانش انداخته بود کرد .همان شب قبل از خواب،صبا با ثمره در مورد شرایط خاص آناهیتا بیشتر صحبت کرد.از او کمک خواست و او را راضی کرد در مقابل سردی ها و دیر جوشیهای خواهر بزرگش صبوری کند و سعی کند رابطه بهتری با او برقرار نماید.ثمره هم که با صحبتهای مادر احساس بزرگی و مهم بودن پیدا کرده بود قول همکاری داد و به راستی ناراحتی ساعتی قبل در دلش از بین رفت.برای روز بعد برنامه این بود که ناهاری سبک در خانه بخورند و هم بعد راهی ویلای آقا مجید شوند.به این ترتیب مردها به کار خود می رسیدند و ثمره هم از مدرسه نمی ماند.نزدیک ظهر،منصور آخرین بیمارش را در بیمارستان ویزیت کرد و قدم زنان به سمت حیاط بزرگ و خلوت بیمارستان رفت.آفتاب پائیزی به راحتی از آسمان صاف می تابید و سرمای هوا را کم کرده بود.نسیم خنکی می وزید که شاخه های کم برگ و خشک شده را مختصر تکانی می داد.منصور روی نیمکتی نشست.گوشی همراهش را از جیب روپوش سفیدش خارج کرد و مشغول شماره گیری شد.با شنیدن صدای نوید گفت: سلام نوید جان.کجایی؟- سلام.هنوز شرکتم.شما راه نیفتادید؟- یواش یواش راه می افتم ... مسئله مهمی پیش اومده که باید باهات در میون بذارم.- چی شده دکتر؟- تو و کورش شرکت بمونید.من میام اونجا باهاتون صحبت می کنم.- لا اقل خلاصه بگید چی شده.نگران شدم.- اینطوری نمی شه ... من تا نیم ساعت دیگه اونجاموقتی تماس قطع شد منصور چشمانش را بست.سرش را کمی عقب برد و آهی کشید. او انتظار حوادث زیادی را می کشید و می دانست به تنهایی از پس مشکلات احتمالی برخواهد آمد.نه این که توانش را نداشته باشد.بلکه موقعیتش را نداشت.او می خواست تمام امور را زیر نظر بگیرد و جایی برای پشیمانی نگذارد.پای زندگی خانوادگی و عزیزانش در میان بود.منصور آن زندگی را راحت بدست نیاورده بود که با غفلت شاهد به اغتشاش کشیدنش باشد.وقتی به دفتر شرکت رسید،آنجا را خلوت یافت.نوید همه را کمی زودتر مرخص کرده بود و همراه کورش انتظارش را می کشید.هر دو مرد با دیدن چهره جدی او متوجه شدند موضوع مهمی پیش آمده.نوید به او تعارف کرد روی مبل راحتی قرمز رنگ بنشیند.خودش و کورش هم روی مبل های روبروی او نشستند.- خب دکتر.موضوع چیه؟- شاید باید زودتر شمارو در جریان می ذاشتم.اما فکر می کردم آنیتا خودش اقدامی بکنه ... که نکرد.کورش ناشکیبا پرسید: در چه موردی اقدام بکنه؟منصور دستی به صورتش کشید و سعی کرد حرف بزند.- چطور بگم؟! راستش قبل از اینکه ریموند ایران رو ترک کنه مفصل باهاش صحبت کردم ... اون چیزهای زیادی در مورد آناهیتا به من گفت . چیزهایی که زیاد خوب نبودند.مهمترین اونها این بود که آناهیتا مشکل روحی خاصی داره و ... حالا به چه دلیلی ... فکر می کنه بیماره ... یعنی من هم نمی دونم این فکرش ریشه منطقی داره یا فقط یک جور توهمه.در هر حال اون از ترس اینکه واقعا بیمار باشه آزمایش هم نمی ده.البته به ریموند قول داده این کار رو بکنه اما هنوز نکرده ... تا امروز من رفتارهاش رو خیلی خوب زیر نظر داشتم.خوشبختانه خیلی مراعات می کنه و خیلی مراقبه تا کسی مبتلا نشه.البته اگر خودش مبتلا باشه ... اما این دو روز که قراره بریم جاده چالوس شما دو نفر خیلی باید مراقب باشید.اون منطقه کوهستانیه و احتمال زخمی شدن برای هر کسی وجود داره.شما باید مراقب باشید خونش با کسی تماس پیدا نکنه.در هر صورت نباید چشم ازش بردارید تا من سر فرصت یک فکر درست و حسابی بکنم و از نگرانی در بیاییم.کورش و نوید هر دو وحشت زده به او خیره شده و با وجودیکه نام بیماری را حدس می زند حتی از بر زبان آوردند آن می هراسیدند.- این طوری نگاهم نکنید.هر دوی شما با معلومات و منطقی هستید و می دونید که اگر مراقب باشیم هیچ اتفاقی نمیفته.فقط بایدحواستون هم باشه اون به رفتارتون شک نکنه.نوید به زحمت نفس خود را بیرون داد و گفت: اگر واقعا مریض باشه باید چی کار کنیم؟منصور چهره در هم کشید.برایش مسلم بود هر کمکی بتواند به آناهیتا می کند.اما صبا چه؟! اگر او پس از این همه سال انتظار دخترش را بیمار بیابد و چند سال بعد از دستش بدهد ...آنوقت چه بر سرش خواهد آمد؟ چگونه آن مصیبت را تحمل خواهد کرد.در آن چند روز و شب منصور مدام با خود کلنجار می رفت و از خدای خود می خواست بیماری آناهیتا فقط یک تصور ناخوشایند و یک کابوس باشد.منظره پائیزی جاده چالوس نظر آناهیتا را به خود جلب کرده بود.او در سکوت به موسیقی ملایمی که از پخش پاترول بر می خاست گوش سپرده،چشم به درختانی که لباس پاییزی به تن کرده بودند دوخته و عرق افکار خود بود.دیگران هم خاموش بودند و هر کدام به نحوی با افکار خود درگیر بود.اما هیچ کدام اضطراب و نگرانی کورش را نداشتند.از وقتی آن حرفها را راجع به آناهیتا از پدرش شنیده بود آرام و قرار نداشت.از چند جهت پریشان و ناراحت شده و حتی از تصور صحت بیماری آنی تنش به لرزه می افتاد.او تجربه و تسلط پدر را نداشت به همین دلیل کمی خود را باخته بود و این حالت در ظاهرش نیز تأثیر گذاشته بود. از طرفی هم حسی تازه از درون عذابش می داد . حسی که نمی خواست باورش کند . چیزی که از آن شب از چشمان درخشان و وحشت زده آنی به رگهایش تزریق شده و آرام و قرار را از او گرفته بود . بابت عذابی که می کشید ،چهره اش گرفته و رنگش کمی پریده بود . تا وقتی از او سوالی نمی پرسیدند حرفی نمی زد و تا وقتی مخاطب قرار نمی گرفت به کسی نگاه نمی کرد.منصور و صبا به خوبی متوجه رفتار او بودند و هر دو در پی فرصتی تا با او حرف بزنند.صبا برای اینکه علت ناراحتی اش را بپرسد و منصور برای اینکه به او گوشزد کند مراقب رفتارش باشد.وقتی به ویلا رسیدند خانواده خاله صنم انتظارشان را می کشیدند.آقا مجید و صنم با رویی گشاده به استقبال میهمانان آمدند و راحله و رامین هم از پی آنها . پس از احوالپرسی،رامین با همان شوخ طبعی ذاتی اش گفت: ما بخاطر شما میهمانان عزیز امروز همه برنامه هامون رو لغو کردیم تا زودتر بیاییم اینجا رو برای ورودتون آماده کنیم.منصور با خنده گفت: تا اونجایی که من خبر دارم تو و راحله امروز اصلا کلاس نداشتید.آقا مجید هم که کاسبه و کارش دست خودش.پس بیخود منت سر ما نذار رامین جان!همه به غیر از آناهیتا می خندیدند.صبا در میان خنده گفت: منصور! توی ذوق خواهرزاده ام نزن!آقا مجید گفت: خوب کاری کردی منصور جون! از صبح یک ریز داره غُرغُر می کنه که از کار و زندگی افتاده؟همه مشغول خوش و بش در باغ بودند که نوید و مامان مهین هم رسیدند.با ورود آنها سر و صداها دو چندان شد.آناهیتا دیگر به راستی حس می کرد در آن موقعیت وصله ناجور و اضافه ای است.پس برای فرار آن حالت ناخوشایند به سمت راحله رفت و گفت: وسایلم رو کجا می تونم بذارم؟راحله با خوشرویی گفت: ای وای ببخشید! اصلا حواسم نبود.دنبالم بیا عزیزم.وقتی وارد ویلایی که از بیرون دو طبقه و جمع و جور به نظر می رسید شدند،آناهیتا فرصتی یافت امکانات و موقعیت داخلی آنجا را به سرعت از نظر بگذراند.آنجا در حقیقت ویلای کوچکی محسوب می شد با یک سالن و آشپزخانه نه چندان بزرگ در طبقه پایین و سرویس بهداشتی و سه اتاق خواب در طبقه بالا.تمام کف با موکتی سبز یشمی پوشیده شده و دیوارها هم به رنگ سبز بسیار روشن بود.یک دست کامل مبلمان راحتی جمع و جور نارنجی رنگ،یک فرش کهنه کرم،تلویزیونی بیست و یک اینچ و یک ویترین چوبی قدیمی با ظروف سفالی طرح دار و یک بخاری بزرگ،تمام اساس طبقه پایین را تشکیل می داد که کافی به نظر می رسید.دو تا از اتاق های خواب رو به تراسی بزرگ بود و اتاق خواب بزرگتر ، دو پنجره یکی رو به نیم دیگر باغ و یکی رو به منظره کوچه داشت.راحله هر سه اتاق را به او نشان داد و گفت: کدوم یکی رو دوست داری؟ در اتاق آخری یک آینه نه چندان بزرگ و یک تابلو آویزان بود.در حقیقت اتاق هابه غیر از منظره پشت پنجره با هم تفاوتی نداشتند.راحله که حال مردد او را می دید با لبخند گفت: با عرض شرمندگی ما این جا امکانات زیادی نداریم.جا تنگه و اگر بخوایم تو هر اتاق تخت و وسایل دیگه بذاریم جا برای خواب کم میاریم.برای همینه که اتاقها اینطور خالی اند.آناهیتا یکی از اتاقهایی را که رو به تراس بزرگ بود انتخاب کرد.وارد آن شد تا وسایلش را درون کمد دیواری آن جا دهد و خود را برای ملحق شدن به دیگران آماده کند.در همان لحظات منصور توانست در لحظه ای که از کنار کورش عبور می کرد تا وارد ساختمان شود آهسته به او بگوید خودش را جمع و جور کند! کورش با حرف پدر کمی به خود آمد و سعی کرد عادی تر رفتار نماید.آقا مجید از همه دعوت کرد روی تخت بزرگی که وسط باغ گذاشته بودند بنشینند.همه آقایان به دنبال او رفتند و خانمها برای تعویض لباس و آماده کردن عصرانه وارد ساختمان شدند . دقایقی بعد همگی دور هم جمع شدند و بساط نان و پنیر و هندوانه و چای و کیک،مقابلشان پهن بود.بعد از صرف عصرانه مامان مهین رفت تا چرتی بزند.آقا مجید تخته نردش را آورد تا با منصور بازی کند و صبا و صنم ظرفهای عصرانه را به آشپزخانه بردند.به پیشنهاد راحله جوانترها هم برای قدم زدن از ویلا بیرون رفتند.از کوچه باغ که خارج شدند رامین گفت: بریم طرف رودخونه یا کوه؟نوید گفت: برای من که فرقی نمی کنه.راحله گفت: هر چی آنی بگه.تو کوهپیمایی رو بیشتر دوست داری یا ترجیح می دی رودخونه رو ببینی.آناهیتا شانه بالا انداخت و پس از کمی مکث گفت: برام فرقی نمی کنه ...ثمره گفت: پس بریم بالا.کفش هامون هم که مناسبه.با موافقت دیگران همه به سمت بالای خیابان کوتاه خاکی رفتند.ثمره و نوید از همه جلوتر بودند و پشت سر آنها کورش و رامین و آناهیتا و راحله حرکت می کردند.در طول راه رامین و نوید خوشمزگی می کردند و دیگران گاهی جواب آنها را می دادند و می خندیدند.مسیرشان کم کم ناهموار می شد و حرکتشان کندتر که آناهیتا حس کرد دیگر قادر به ادامه راه نیست.بی آنکه حرفی بزند روی صخره ای نشست تا نفسی تازه کند.راحله که از او قدمی جلوتر بود به سمتش برگشت و گفت: چی شد؟ خسته شدی؟آنی به زحمت گفت :آره ... فکر کنم دیگه نمی تونم.با توقف آن دو کورش هم ایستاد و با تعجب گفت: هنوز نیم ساعت نشده شروع کردیم شما دو نفر بریدید؟راحله گفت: آنیتا خسته شده.فکر کنم بد نباشه یک کم استراحت کنیم.کورش با دقت به چهره رنگ پریده و لبهای آناهیتا که به سفیدی می زد نگاه کرد و با چابکی از روی صخره بلندی که بالایش ایستاده بود پایین پرید.نوید توجهش به آنها جلب شد و پرسید چرا ایستاده اند.کورش گفت: شما برید ... ما یک کم خستگی در می کنیم و می آییم.چهره اش رنگ نگرانی گرفته بود و حس می کرد حالات آناهیتا طبیعی نیست.زودتر از راحله خود را به او رساند و پرسید: حالت خوبه؟آنی که کمی بهتر شده بود به نشانه مثبت سر تکان داد.راحله کنار او نشست و با لبخند گفت: چه زود کم آوردی دختر!آنی آب دهانش را فرو داد و گفت: یعنی چی؟! آنی آب دهانش را فرو داد و گفت: یعنی چی؟!- یعنی زود خسته شدی.آنی به سادگی گفت: آره ! زود خسته شدم.کورش در حالیکه همچنان با دقت چهره و رفتار او را زیر نظر داشت پرسید: اگر بخوای ما می تونیم برگردیم.- نه،شما برید. من راه رو یاد گرفتم ... خودم بر می گردم.راحله دست دور شانه او انداخت طوری که آنی بی اختیار کمی خود را جمع کرد.کورش بخوبی متوجه حالت او شد.حتی راحله هم فهمید که دختر خاله اش از آن تماس ناگهانی خوشش نیامده.اما به روی خود نیاورد و گفت: دیگه چی؟! مگه من مهمون عزیزمون رو تنها می ذارم!بعد دستش را پایین آورد و به کورش که غرق آناهیتا بود نگاه کرد.از رفتار و نگاه او جا خورد و گفت: کورش بهتره تو بری.من و آنی بر می گردیم.کورش که همچنان تمام حواسش به آنیتا بود گفت: نه.تو برو.من آنی رو می رسونم خونه و بر می گردم پیش شما.آناهیتا گره روسری اش را باز کرد و گفت: من خودم می تونم برگردم.راه فقط یکی بود و گم نمی شم.راحله خواست حرفی بزند کورش پیش دستی کرد.- مسیر ناهمواره ... تازه ممکنه کسی مزاحمت بشه.غیر از اون اگر صبا ببینه تورو همین طوری رها کردیم خیلی ناراحت می شه.- اما ...- پاشو دختر خوب.بذار خیالم راحت باشه ... راحله تو هم زودتر برو تا به بقیه برسی.بگو یک کم یواش تر حرکت کنن تا من هم بهتون برسم.راحله با اخمهایی که چهره مهربانش را کمی تلخ کرده بود از جایش بلند شد و با گفتن "باشه ای " زیر لب به دنبال بقیه رفت.نوید که ایستاده بود و از بالا آنها را زیر نظر داشت با صدای بلند پرسید: چی شد؟کورش به راحله اشاره کرد یعنی او برایتان خواهد گفت،بعد رو به آناهیتا که بهتر به نظر می رسید گفت: راه بیفتیم؟دختر بی آنکه او را نگاه کند از جای خود بلند شد و بی حرف به سمت پایین کوه حرکت کرد.نزدیک ویلا که رسیدند آنی گفت: تو برگرد.من بقیه راه رو می تونم برم.- از اینکه همراهت اومدم دلخوری؟- نه! من می دونم مردهای ایرانی احساس قدرت می کنند و دلشون می خواد نشون بدن که زنها بدون اونها نمی تونن مراقبت از خودشون بکنن!کورش به استدلال او خندید و گفت: تو مگه چقدر با مردهای ایرانی برخورد داشتی؟- مامی ژانت با یکی از اونها ازدواج کرد و بابای خودم یک مرد ایرانی هست.- آیا می شد فقط دو مرد رو نمایانگر میلیونها مرد دونست؟! این به نظرت عاقلانه می رسه؟- من کتاب هم خوندم ... از زنهای دیگه هم شنیدم.- پس چرا قبول کردی همراهت بیام.می تونستی مانعم بشی.دختر جوان دستی به پیشانی بلند و عرق کرده اش کشید و با لحنی گرفته گفت: می خواستم ...اما نمی تونستم!کورش متأثر از حالت او قدم آهسته کرد و پرسید: چرا؟ ... چرا این حرف رو می زنی؟ کافی بود نظرت رو بگی.می تونستیم همونجا بنشینیم و در این مورد صحبت کنیم.اونوقت یا من تو رو قانع می کردم یا تو من رو ... آنی من کار ندارم تو راجع به مردهای ایرانی چی شنیدی یا ازشون چی دیدی ... اما دلم می خواد خودت سعی کنی واقعیت رو درک کنی ... اصلا فکر کن ما ... من،پدرم،نوید،آقا مجید و رامین اولین مردهای ایرانی هستیم که تو دیدی ... سعی کن اونطور که هستیم ما رو بشناسی نه بر اساس چیزهایی که دیگران بهت تلقین کردند یا برداشتی که از رفتار پدر و پدر بزرگت داشتی.آناهیتا شانه بالا انداخت و در حالیکه قدمی از او جلوتر بود گفت: چه اهمیت داره؟!جواب او کمی به ذوق کورش خورد اما خود را نباخت.- اگر برای تو اهمیت نداره برای ما اهمیت داره!آنی همچنان به راه خود می رفت که حس کرد دیگر صدای قدمهای کورش را نمی شنود.ایستاد و به پشت سر نگاه کرد.او داشت راه آمده را بر می گشت ! پوزخندی زد و به راهش ادامه داد.به کوچه باغی که ویلا در آن واقع بود نزدیک می شد.خواست به سمت کوچه برود اما صدای خروش رودخانه او را سست کرد.همه جا ساکت بود.ویلاهای اطراف خالی به نظر می رسید و هیچ صدایی جز غرش آب سکوت کوهستان را نمی شکست.سرش را بالا گرفت.درختان بلند چنار سایه برگهای زرد و نارنجی خود را بر بسته زمین پهن کرده بودند.هوا ابری بود و نسیم آرامی برگهای خشکی را که مقاومت از دست داده بودند ، از شاخه ها می چید.چشمان خاکستری و اندوهگین آناهیتا برگ خشک شده ای را که از شاخه ای کنده شد و چرخ زنان روی زمین افتاد،تعقیب کرد.اشک در چشمانش حلقه زد.با بعضی که آرام آرام حنجره اش را به هم می فشرد،مانند مسخ شدگان به سمت رودخانه رفت.انگار آن امواج سهمگین او را صدا می زدند! سست و آهسته قدم روی پل چوبی که روی رودخانه برای عبور پیاده ها وجود داشت،گذاشت.پل زیر پایش صدایی کرد.دختر لحظه ای ترسید.اما خیلی زود ترسش را بیهوده یافت و از یاد برد.میان پل ایستاد و به آبی که بی قرار و پر جوش و خروش از زیر پایش عبور می کرد نگاه کرد.کمی خیره ماند و بعد زیر لب زمزمه کرد،تو تا بحال چند نفر رو کشتی؟! ... چرا این قدر سر و صدا می کنی؟ ... شاید عذاب وجدان داری؟ تو می دونی عذاب وجدان یعنی چی؟ تو حرفهای من رو می فهمی؟ رودخونه ها به چه زبونی صحبت می کنن؟ ... به زبون فارسی؟! خیلی خوب ناراحت نشو ... من تو رو می فهمم ... این آدمها بودند که از تو یه قاتل ساختند ... من مطمئنم که اولین بار یکی از ما با تو خودش رو کشت ... همیشه دیگران ما رو مجبور می کنن کارهای بدی رو انجام بدیم که دوست نداریم ... من تو رو می فهمم.قطرات درشت اشک ابتدا آرام و بعد پشت سر هم از چشمان باز او میان آبهای خروشان زیر پایش می چکید.او کاملا روی نرده ها خم شده بود.حس می کرد نگاهش مستقیم که در چشمان رودخانه است و اشکهایش را در چشمان او می ریزد!کورش هنوز نیمی از راه را نرفته بود که با کلافگی ایستاد.دستی به گردن خود کشید و نفسش را با صدا بیرون فرستاد.نمی دانست چرا ناگهان ته دلش خالی شده.منطقش نگرانی را بی مورد می دانست اما دلش آرام نداشت.احساس می کرد دست کودکی را در نیمه راه خانه رها کرده و او را تنها گذاشته.برای یک کودک حتی از ابتدای کوچه تا خانه ممکن بود اتفاقی بیافتد.رفتار آنی برایش عجیب بود اما بیمار بودن او را باور داشت.ضعف دختر،اندام نحیف،چهره بی تفاوت و رنگ پریده او نمی توانست متعلق به دختری سالم و پر توان نوزده ساله باشد.در آن لحظه احساسات مختلف و متفاوتی نسبت به او داشت.هم از او عصبانی بود و هم دلش برای او می سوخت و همان حس غریب و نا آشنا هم قلبش را می فشرد .از طرفی هم وجودش را مزاحم می پنداشت و از طرف دیگر در موردش احساس مسئولیت می کرد.با استیصال به سنگ کوچکی که مقابل پایش بود لگدی زد و به سمت ویلا برگشت تا مطمئن شود او سالم و سلامت رسیده.همانطور که بی حوصله شیب پایین را می آمد و به سمت خم کوچه باغ می رفت ناگهان حس کرد چشمش شبهی را روی پل چوبی انتهای راه دید.مکث کرد.با دقت به سیاهی خیره شد.ابتدا تصور کرد کودکی روی پل ایستاده اما کمی که جلوتر رفت آناهیتا را تشخیص داد که خود را روی نرده های پل بالا کشیده و طوری خم شده که با تلنگری درون رودخانه می افتد.سرش تیر کشید و برای یک لحظه وحشت تمامی وجودش را در برگرفت.آناهیتا آرام و خونسرد می نمود.انگار برایش مهم نبود درون آب پرت شود.شاید هم می خوانست پرت شود!فقط کافی بود چند سانتی متر دیگر خود را بالا بکشد. از تصور آنچه ممکن بود رخ بدهد پاهایش قدرت یافت و به سمت او رفت.نزدیک پل که رسید ایستاد.می ترسید با حرکتی نامناسب و بی موقع او را دستپاچه کند و کار خراب شود.آهسته چند قدم برداشت و حالا در آستانه پل بود.نفسش به سختی در می آمد.دستش را به نرده چوبی گرفت و قدم اول را روی پل گذاشت.پل صدا کرد.قلبش در سینه فرو ریخت.دختر حضورش را حس کرد و نگاه خیسش را از چشمان رودخانه گرفت و به چشمان وحشت زده کورش دوخت.کورش با صدایی ملایم گفت : آنی مراقب باش! خیلی آروم بیا عقب.آناهیتا با مشاهده حالت او به خود آمد و کمر راست کرد.لحظه ای چشمانش سیاهی رفت.اما او دیگر ایستاده بود و فقط سرش کمی به عقب کشیده شد.کورش آه عمیقی کشید.پاهایش سست شده و توان ایستادن نداشت.پس همانجا روی زمین نشست و گفت: تا به حال در عمرم اینقدر نترسیده بودم!خودش هم نمی فهمید چرا برای اولین بار در عمرش چنان دچار ضعف شده که اختیار پاهایش را ندارد . اگر آناهیتا درون رودخانه پرت می شد ....آنی از دیدن او در آن حال از خود شرمنده شد و دلش سوخت.همانطور که دست به نرده ها داشت به سمت او رفت.قطره اشکی را که در آستانه چکیدن از چشمش بود با انگشت گرفت.انگشتش را به دهان کورش نزدیک کرد و گفت: دهنت رو باز کن.کورش که متوجه کار او شده بود متعجب،کمی دهانش را باز کرد.آنی قطره درشت اشک را در دهان او گذاشت و گفت: مامی ژانت گفته هر وقت کسی خیلی ترسید بهش نمک یا یه چیز شور بده.کورش شوری اشک را در دهانش مزه مزه کرد و حیرت زده به او که حالا روی دو زانو مقابلش نشسته بود نگاه کرد.چشمان خاکستری دختر در میان مژه های خیس و پوست رنگ پریده اش می درخشید و با چنان معصومیت کودکانه ای به او خیره شده بود که کورش حس می کرد خلع سلاح شده.او خود را آماده کرده بود خواهر نانتی اش را بابت آن بی دقتی سرزنش کند.آنی که سکوت او را دید ادامه دید: بدت نیومد که اشک من رو خوردی!؟ من مجبور شدم ... رنگ صورتت سفید شده بود! ... متأسفم که تو رو ترسوندم.کورش نگاه از او گرفت و از جایش بلند شد.از اینکه آنطور در مقابل آن دختر ضعف نشان داده بود از خود عصبانی بود.در حالیکه با حالتی عصبی خاک و خاشاک را از شلوار جینش می تکاند گفت: این پل ها چندان قابل اعتماد نیستند.بخصوص وقتی اونطور وزنت رو روی نرده بیاندازی ... دیگه این کار رو نکن آنی،باشه ...- من فقط داشتم با رودخونه حرف می زدم.خودش هم نفهمید چرا آن حرف را به کورش زد.فقط نمی خواست او فکر کند که قصد خودکشی داشته.کورش حیرت زده به چشمان او نگاه کرد.نگاه دختر به اندازه کافی صادقانه بود و او مجاب شد.لبخندی دوستانه بر لب آورد و گفت: به رودخونه چی می گفتی که بخاطرش نزدیک بود جونت رو به خطر بیاندازی؟!- من فکر نمی کردم خطر داشته باشه ...کورش چند قدم از او دور شد.به کناره رودخانه که با حفاظ امنیت پیدا کرده بود رفت و روی تنه درختی که برای نشستن آنجا گذاشته بودند،نشست.آنی هم به دنبالش رفت و طرف دیگر آن قرار گرفت.کورش نگاهش را به امواج خشمگین رود دوخته و گفت: وقتی بچه بودم از طرف مدرسه ما رو به اردو بردند ... یک اردوی هفت،هشت ساعته کنار همین رودخونه.یکی از بچه ها افتاد توی آب.من دیدم چطور اون اتفاق افتاد.و بدن زخمی و بی جانش رو که از آب بیرون کشیدند رو هم خوب بخاطر دارم.از اون به بعد ترس پرت شدن توی رودخونه توی وجودم بود ... بخاطر همین وقتی با اون حالت دیدمت اونقدر ترسیدم ... دیگه این کار رو نکن آنی ... هر وقت هم خواستی باهاش حرف بزنی بیا همین جا . مطمئن باش از اینجا هم صدات رو می شنوه!آنی بی توجه به لحن او گفت: اگر دوستتون رو نجات نمی دادند رودخونه اون رو به دریا هدیه می داد!- این رودخونه به دریا نمی ریزه.اگر هم می ریخت من مطمئنم دریا از اون هدیه خوشش نمی اومد ... رودخونه کارهای مهمتری غیر از کشتن داره.اون توی مسیرش باغها رو سیراب می کنه و دلها رو آروم.مثل گل سرخی می مونه که اگر از دور نگاهش کنی لذت می بری اما اگر بهش نزدیک بشی تیغش به تو آسیب می رسونه.- پس اون آدمها که روی این رودخونه های وحشی قایق سواری می کنند چی؟!- اونها هم دوره دیدند و هم قایق دارند.ما نه قایق داریم نه بلدیم یک قایق برونیم.پس بهتره رودخونه رو از همین جا تماشا کنیم یا توی قسمتهای آروم اون تنی به آب بزنیم.آناهیتا خندید و با انگشت موهایش را که کمی اطراف صورت می ریخت پشت گوش داد و گفت: باور کن دیگه مواظ هستم ... قول می دم ... حالا خوب شد؟کورش به نیم رخ زیبای او نگاه کرد.از فکر اینکه بیمار باشد دلش گرفت.به تلخی خندید و گفت: آره،خوب شد.حالا بلند شو بریم که فکر کنم حسابی بچه ها رو منتظر گذاشتم. آناهیتا تازه بیاد آورد او قرار بوده در پی بچه ها برود.با چهره ای پر از کنجکاوی گفت: اوه! تو یک دفعه رفتی ... چرا برگشتی؟کورش سر پا ایستاد.دستی به شلوارش کشید و گفت: نمی دونم!آنی دیگر چیزی نپرسید و کورش هم چیزی نگفت.هر دو در سکوت،قدم زنان به سمت ویلا بازگشتند در حالیکه هر کدام حس می کرد یک قدم از لحاظ احساسی به دیگری نزدیک شده.کورش دیگر برای آناهیتا بی اهمیت یا حتی رقیب نبود و آنی هم به چشم کورش آن دختر سطحی و سرد و بی تفاوت نمی آمد! حالا وحشت و بدبینی در دل کورش جای خود را به نگرانی و ترحم و اید محبت داده بود.به پیچ کوچه باغ که رسیدند سر و کله بقیه هم پیدا شد.راحله و نوید جلوتر می آمدند و رامین و ثمره در حال شیطنت از پس آنها. با مشاهده آنها،راحله قدم آهسته کرد.اما نوید برعکس او بر سرعت خود افزود و در همان حل گفت: کورش خان چه احساسی از کاشتن یک عده آدم داری؟!کورش با خنده گفت: احساس خوبی دارم! همیشه کاشت کار مفیدی بوده!- پس من هم برداشت می کنم تا ببینم احساست دقیقا چیه! - خیلی خوب بابا معذرت می خوام ... آنی می خواست بره کنار رودخونه فکر کردم تنهاش نذارم بهتره.- باشه.بخاطر آنی از گناهت می گذرم.آناهیتا که در حال و هوای خود بود با شنیدن نامش لبخند کجی بر لب آورد.راحله هم در ظاهر به شوخی آن دو لبخند می زد اما لبخند او حتی از لبخند آناهیتا هم مصنوعی تر بود!آناهیتا که در حال و هوای خود بود با شنیدن نامش لبخند کجی بر لب آورد.راحله هم در ظاهر به شوخی آن دو لبخند می زد اما لبخند او حتی از لبخند آناهیتا هم مصنوعی تر بود!آقا مجید برای شام تدارک جوجه کباب دیده بود.غذا هنوز آماده نشده بود که صنم گفت نوشابه را فراموش کرده اند.نوید به سرعت بلند شد و گفت همراه کورش می رود و نوشابه می خرد.وقتی نوید پژویش را به جاده هدایت کرد گفت: خوب! تعریف کن جریان چی بود؟کورش متعجب پرسید: جریانِ چی؟!- چی شد که برگشتید و چی شد که رفتید کنار رودخونه یا اینکه حالت مشکوکی ازش دیدی که نشونه بیماری باشه؟کورش به سیاهی پشت شیشه نگاه کرد و با صدایی گرفته گفت: بریده بود! خیلی زود و غیر طبیعی بریده بود.رنگ به رو نداشت.وقتی برگشتیم یک جورهایی حالیم کرد از اینکه دنبالش راه افتادم ناراحت شده.نزدیک ویلا بودیم که گفتم بهتره باقی راه رو خودش بره.اما وقتی از من جدا شد یک مرتبه دلشوره گرفتم.نوید با خنده گفت: کورش،مثل خاله خانمها حرف می زنی!کورش بی آنکه بخندد،کلافه گفت: بس کن نوید.- خیلی خوب بگو.دیگه حرف نمی زنم.- دیدم روی پل چوبی ایستاده و تا کمر خم شده ... یه آن نفسم بالا نیومد.فکر کردم الان پرت می شه توی آب.باور کن نزدیک بود.بعد ناگهان انگارچیزی بخاطر آورده باشد وحشت زده پرسید: نوید! ویروس ایدز از طریق اشک هم منتقل می شه؟- چی؟ اشک؟!فریاد نوید در گوش کورش مثل کشیدن ناخن روی تخته چوبی،اعصابش را آزرد.کورش تازه متوجه شد حرف خوبی نزده.چطور می توانست برای او توضیح دهد آناهیتا اشکش را به خوردش داده!؟ با خود فکر کرد می تواند سر فرصت از شخص دیگری بپرسد.- هیچی ... مهم نیست.نوید ماشنی را کناره خاکی جاده پارک کرد و هیجان زده به سمت کورش که از نگاه کردن به او پرهیز می کرد برگشت و گفت: کورش! جان من بگو چی شده ... آنی داشت گریه می کرد؟ ...اَه پسر تو که اینقدر لوس نبودی! نترس من غیرتی نمی شم! بگو چی شد؟- بس کن نوید . سر به سرم نذار.نوید سعی کرد جدی باشد.- ببینم اون داشت گریه می کرد ... تو دلداریش دادی و ... اشکهاش رو پاک کردی؟لحظه ای از تصور آن دو در آن حالت خنده اش گرفت.آنی چنان دختر سرد و بی خیالی به نظر می رسید که گریه کردنش حتی در تصور نمی گنجید و کورش همیشه با وقار و خوددار بود و چنان ابراز احساساتی آن هم به دختری که هیچ کدام از کارهایش را نمی پسندید،بعید می نمود.- ببین کورش،تو من رو گیج کردی.چه رابطه ای می تونه بین تو و اشکهای آنی باشه؟ می دونی من دارم از تعجب و کنجکاوی دیوونه می شم.رابطه تو با اون خیلی سرد و جدی به نظر می رسه.تو با اشکهای اون چی کار داشتی؟ چطور با اشکهاش تماس پیدا کردی؟ باور کن من آدم منطقی هستم.به تو اعتماد کامل دارم.چطوری تو ... - اشکش رو خوردم!کلمات با حالت عصبی از دهان کورش بیرون پرید و نوید هاج و واج به نیم رخ او خیره ماند.کورش دستی به صورت و موهای صاف و سیاهش کشید و آرامتر از قبل گفت: یعنی خودش این کار رو کرد ... من وقتی دیدم روی نرده ها پل خم شده خیلی ترسیدم. فکر کردم قصد خودکشی داره.وقتی صاف روی پل ایستاد،تازه حس کردم پاهام مال خودم نیست و روی زمین نشستم ... فکر کنم رنگم هم خیلی پریده بود ... چون آنی هم هول کرده بود ... گفت از مادر بزرگش شنیده وقتی کسی خیلی می ترسه باید یک چیز شور بخوره ... بعد خودش یک قطره از اشکش رو توی دهنم گذاشت ... من شوکه شده بودم ... اما اون اونقدر ساده این کار رو انجام داد که فهمیدم ... فهمیدم بر خلاف ظاهرش ، دختر بی ریا و ... اما فکر نکنم ویروس از طریق اشک منتقل بشه. آره ... بیخود هول کردم ... فقط از طریق خون ...به نوید که همچنان با حالتی جدی او را تماشا می کرد،نگاهی انداخت و گفت: چرا اینطوری نگاهم می کنی؟نوید نفس راحتش را با پوزخندی بیرون فرستاد و گفت: یک لحظه نزدیک بود فکت رو خرد کنم! راستی که تو حرف زدن بلد نیست وقتی عصر روز بعد به تهران بازگشتند دیگر اتفاق خاصی نیفتاده بود.برخلاف تصور صبا،آناهیتا نسبت به دوستی ثمره و راحله تمایلی نشان نداده و همچنان سرد و کناره گیر بود.حتی غیر از رفتارهای خاص گذشته نوعی اندوه خاص نیز در او مشاهده می شد که صبا را نگران تر می کرد.منصور هم دیگر امید خود را مبنی بر مراجعه داوطلبانه آناهیتا به آزمایشگاه از دست داده و در پی فرصتی بود تا خودش،کاری انجام دهد.دو روز از بازگشتگشان نمی گذشت که فرصت خوبی برای شناسایی بیماری او به دست آمد.آن شب هوا صاف بود و هیچ بادی نمی وزید.برق منطقه هم رفته و همان باعث شده بود سکوت سنگین خاصی در محل و خانه حکومت کند.ساعت به یازده نرسیده بود که همه برای خواب به اتاقهای خود رفتند.منصور آن روز دو عمل جراحی انجام داده و به شدت خسته بود.به همین دلیل هنوز سرش به بالش نرسیده بود خوابش برد.صبا اما بر خلاف او به هیچ وجه احساس خواب آلودگی نمی کرد.پس کتابی برداشته و با نور چراغ قوه مشغول مطاله آن شده بود.عقربه های ساعت نیمه شب را نشان می دادند که صبا صدای باز شدن در یکی از اتاقها را شنید..فکر کرد یکی از بچه ها می خواهد به دستشویی برود.کنار در دستشویی یک چراغ شارژی گذاشته بودند تا هر کسی خواست دستشویی برود مشکلی نداشته باشد.همچنان به مطالعه اش ادامه می داد که با خوردن چند تقه به در،متعجب شد.کتابش را بست و روی پاتختی گذاشت.از تخت پایین آمد و در را باز کرد.از دیدن آناهیتا که دست به دیوار گرفته و نفس زنان دست دیگرش را روی شکمش گذاشته و خم شده وحشت کرد.- چی شده آنیتا؟ دلت درد می کنه؟او سرش را به علامت مثبت تکان داد.به زحمت صبا را نگاه کرد و گفت: خیلی درد دارم ... آه! خیلی ...بعد همانجا روی زمین نشست و مچاله شد.صبا هراسان به روی دخترش خم شد و سعی کرد به او کمک کند تا برخیزد و به اتاقش بازگردد.همانطور که مضطرب و نگران او را به سمت اتاق خواب خودش می برد گفت: تو که تا یک ساعت پیش حالت خوب بود.یک مرتبه چی شد؟آنی سعی می کرد صحبت کند،اما درد شدید صدای او را نالان و مقطع کرده بود.- اول دردش کم بود ... فکر کردم خوب می شه ... یک قرص هم خوردم ... اما ... بدتر شد ... خیلی بدتر ... انگار شکمم داره ... سوراخ می شه!از سر و صدای آنها کورش که تازه داشت به خواب می رفت از اتاقش خارج شد.با دیدن آنها در آن وضعیت جا خورد.با نگران جلو آمد و پرسید: چی شده؟صبا حال او را توضیح داد و از کورش خواست زودتر پدرش را از خواب بیدار کن.کورش با سرعت به اتاق خواب پدر رفت.منصور در خواب عمیقی بود اما کورش تردید را جایز ندید و آرام پدرش را صدا زد.برای بار سوم او را صدا می کرد که منصور چشم باز کرد و انگار خواب می بیند پرسید: چی شده؟- بابا ... آنیتا حالش بد شده ... فکر کنم حالا وقتشه ... باید معاینه اش کنید.بلند شید بابا.منصور دستی به صورت کشید و چشمانش را به شدت مالید تا خواب از سرش بپرد.با آهی از تخت پایین آمد و به دنبال کورش به اتاق آناهیتا رفت.حالا ثمره هم بیدار شده و با چهره ای نگران گوشه اتاق خواهرش ایستاده بود.منصور نگاهی دقیق به آنی که بی قرار روی تخت تکان می خورد انداخت.صبا مضطربانه گفت: معده اش درد می کنه منصور ... دردش اونقدر شدیده که حتی نمی تونه دراز بکشه ... فکر کنم مثل دختر آقای محمودی شده.منصور به سمت او رفت و گفت: شما بلند شو،اجازه بده من معاینه اش کنم و تشخیص بدم.باشه؟صبا از کنار تخت برخاست و منصور به جای او نشست.با لحنی آرام و مهربان رو به آناهیتا که حالا از شدت درد قطرات اشک از چشمانش می چکید گفت: اگر می خوای معاینه ات کنم باید اول صاف دراز بکشی.آناهیتا بی حرف سعی کرد به دستور او عمل کند.همان لحظه نگاهش با نگاه کورش که پریشان پایین تختش ایستاده بود تلاقی کرد.کورش معذب شده و سر به زیر از اتاق بیرون رفت.منصور کمی پیراهن او را بالا داد و گفت: حالا نشون بده منطقه درد کجاست.آنی معده و اطراف آن را نشان داد.نگاه منصور به جای بخیه روی شکم او کشیده شد اما مشغول معاینه گشت.چند سوال دیگر از او پرسید بعد گفت: چیز مهمی نیست.اما باید منتقل بشی بیمارستان.من اینجا آمپول مورد نیاز رو ندارم.صبا ناباورانه به او نگاه کرد و گفت: ولی توی کیفت ممکنه باشه.نمی خوای بگردیش؟!- نه! می دونم ندارم.- مثل دختر آقای محمودی شده؟- چقدر سوال می پرسی.بجای حرف زودتر آمادش کن ببریمش بیمارستان.صبا با وجودیکه طرزر برخورد منصور برایش گران آمده بود.از او اطاعت کرد.کورش در خانه کنار ثمره ماند و زن و شوهر،آنیتا را که همچنان در حال درد کشیدن بود به بیمارستان رساندند.برای صبا عجیب بود چرا منصور با وجود دو بیمارستان مجهز نزدیک خانه شان،اصرار دارد آناهیتا را به بیمارستان خودش منتقل کند.- اونجا دست من باز تره.- برای تزریق یک آمپول نیازی به این کارها نیست.آنیتا درد داره و همه جا کار مارو راه می اندازند چرا باید مسیر دورتری بریم.- با من بحث نکن صبا.من که بی دلیل کاری رو انجام نمی دم.صبا با دلخوری به پشتی صندلی عقب ماشین تکیه داد و دستی به شانه دخترش که با رنگی پریده همچنان بی قراری می کرد و در جای خود تکان می خورد کشید. صبا با دلخوری به پشتی صندلی عقب ماشین تکیه داد و دستی به شانه دخترش که با رنگی پریده همچنان بی قراری می کرد و در جای خود تکان می خورد کشید.حضور دکتر منصور کیانفر همراه همسرش و دختری جوان و بیمار در بیمارستان پرسنل بخش اورژانس را به تکاپو انداخته بود.وقتی آناهیتا را روی تخت خواباندند،منصور از اتاق خارج شد و به پزشک کشیک گفت: دچار اسپاسم معده شده.بهتره خودت هم معاینه کنی.اما یک چیزی ازت می خوام.زن جوان با تردید به چهره مضطرب،اما مصمم استاد خیره شد.- می خوام جلوی همسرم اسمی از اسپاسم نبری.باید بگی مشکوکه ...- ولی آقای دکتر ...- گوش کن دکتر کبیریان! شما سالهاست من رو می شناسید.فکر کنم حسن نیت من به شما ثابت شده باشه.- اختیار دارید دکتر.منش خوب و حسن خلق شما بر هیچ کس پوشیده نیست.منظور من هم این نبود اما ...- این دختر فکر می کنه بیماره.اما نمی دونم چرا حاضر نیست آزمایش بده.البته یکی از دلایلش ترسه ...اما دلیل قانع کننده ای نیست ...می خوام براش یک سری کامل آزمایش بنویسی.که بصورت اورژانس انجام بگیره.همه نوع آزمایش.از کم خونی گرفته تا ... ایدز و هپاتیت.همه چی ...باشه دخترم.دکتر کبیریان با تعجب به چهره آشفته او نگاهی کرد و در حالیکه لبهایش را به هم می فشرد،به نشانه مثبت سر تکان داد.وقتی به سمت اتاق می رفت،منصور آرام گفت: بهتره جلوی دختره اسمی از آزمایش نبرید می خوام غافلگیر بشه ... توی همین اتاق هم ازش خون بگیرید.با رفتن دکتر،منصور با منزل تماس گرفت و به کورش گفت به ثمره بگوید مسئله خاصی نبوده و بهتر است زودتر بخوابد تا برای فردا در مدرسه کسل نباشد.هنگام خون گرفتن،منصور،به بهانه ای صبا را از اتاق بیرون کشید.صدای اعتراض آناهیتا به گوش می رسید.صبا نگران شد اما منصور درد او را مشکوک دانست و توضیح داد آزمایش لازم است.گرچه دلش نمی آمد همسرش آنگونه بی تاب و پریشان باشد اما چاره ای نداشت.در هر حال اگر به راستی آناهیتا دچار مشکل بود صبا هم می بایست می دانست.بالاخره کار گرفتن خون با تمام تقلاها و اعتراضهای دختر تمام شد.در حقیقت تحمل آن درد شدید رمق زیادی برای او باقی نگذاشته بود تا بتواند مقاومت کند.پس از تزریق دو آمپول به بیمار،پزشک اجازه مرخصی داد و گفت شاید یکی ساعت طول بکشد تا درد آرام شود.منصور وقتی آنها را به خانه رساند با گفتن اینکه کیف پولش را جا گذاشته دوباره به بیمارستان بازگشت.او طاقت نداشت در خانه صبرکند و جواب آزمایشات را تلفنی بشنود و به محض ورود به آزمایشگاه رو به خانمی که مسئول پذیرش بود گفت: چی شد خانم؟ جواب آزمایش آماده نشده؟- نخیر دکتر.چقدر عجله دارید.خودتو که وارید ترید!منصور در حالیکه سعی در کنترل اعصاب خود داشت خواست به سمت اتاق برود که مردی میان سال با روپوش سفید و ماسکی بر دهان از اتاق خارج شد.- دکتر جان چقدر عجله داری.صبور باشید.بعد با دست او را به سمت در خروجی هدایت کرد.در کریدور او را روی صندلی نشاند.ماسک را از روی دهان برداشت و گفت: چند دقیقه دیگه صبر کنید نتیجه مشخص می شه.من حسابی سفارش شما رو کردم.نگران نباشید ... حالا هم اینجا بنشینید تا خودم براتون یک لیوان چای دِبش بیارم.منصور مدتی پشت در آزمایشگاه نشست.به نظرش آن طولانی ترین انتظار عمرش بود.لیوان چای را که همکارش آورده بود در دست می فشرد و از خداوند می خواست تمام تصورات آنی غلط باشد.مرد ماسک به دهان از در خارج شد.خانم مسئول پذیرش نگاهی به او انداخت و گفت: تا به حال دکتر کیانفر رو اینقدر عصبی و پریشون ندیده بودم.- باید بهش حق داد ... شنیدم امروز روز خیلی سختی داشته.دو تا جراحی تو یک روز و این بی خوابی و اضطراب هر کسی رو از پا میندازه.- حالا جواب چی بود؟ نگرانی هاشون بی مورد بود یا نه؟!مرد لبخندی تلخ بر لب آورد و گفت: اسرار بیمار قابل فاش کردن نیست!وقتی برگه های آزمایش را به سمت دکتر کیانفر گرفت لبخند بر لب داشت.منصور نگاهی به صورت آرام همکارش انداخت و گفت: خودت بگو ... مهمترینش رو بگو.من طاقت ندارم.- اون پاکه دکتر! هیچ نوع ویروس خطرناکی توی خونش مشاهده نکردیم ... فقط ...- فقط ... فقط چی؟- فقر آهن ... و یک کم بی نظمی توی تناسب گلبولهای خون که با وجود درد شدید و ضعف جسمانی اش طبیعی به نظر می رسه ... البته استاد شمائید ... بفرمائید خودتون هم بررسی کنید.منصور نفسی از سر آسودگی خیال کشید و همزمان لبخندی عمیق بر چهره خسته و رنگ پریده اش نقش بست.- یک مژده گونی خوب پیش من داری.مرد خندید و گفت: خانمم تازگی ها خیلی سر درد می گیره.خیال داشتم بیارمش پیش شما.به عنوان مژده گونی یک وقت سریع بهم بدید.- چشم! ویزیت هم پرداخت نکن.مرد باز هم خندید و از او دور شد.منصور برگه ها در جیب کتش گذاشت و با دو دست صورتش را ماساژ داد.داشت خمیازه می کشید که تلفن همراهش زنگ خورد.- کورش تو هنوز نخوابیدی؟- چی شد بابا؟ آزمایش رو می گم.- اون هیچ مشکل خاصی نداره.کاملا سالمه ...کورش لحظه ای مکث کرد.او در تاریکی اتاقش پشت میز تحریر نشسته و انگار روی لبه ی باریکی که یک سویش آرامش و یک سویش وحشت و اضطراب و اندوه بود حرکت می کرد.وقتی کلام پدر را شنید با سر خوشی خود را به سمت آرامش پرت کرد و لبخند زد.- خیلی خوشحالم بابا.حتی فکر اینکه ...- دیگه حرفش رو نزن کورش.دیگه حرفش رو نزن ... حالا برو بخواب پسر.- فقط یک سوال ... پس دلیل این ضعف و رنگ پریدگی چیه؟- اول کمبود آهن.بعد هم به احتمال زیاد مشکلات روحی.ناگهان ابرهای تیره تردید بر ذهن کورش سایه افکند و لحنش متفاوت شد.- اصلا اون چرا باید فکر کنه مبتلا به ایدزه؟!- این اونقدر مهم نیست که عدم ابتلاش مهمه.برو بخواب کورش.شب بخیر.- شب بخیر.به محض قطع تماس،گوشی دوباره زنگ خورد. این بار صبا بود.- چرا خط مشغول بود؟مجبور شد مانند معدود دفعات زندگیش دروغ بگوید.- داشتم تو رو می گرفتم.می خواستم بگم خیالت راحت باشه،هیچ مشکلی وجود نداره.همه چیز طبیعی و معقوله.درد هم فقط یک اسپاسم شدید بوده که فکر کنم تا حالا رفع شده باشه.- آره.بالاخره آروم شد و خوابید.همین الان از اتاقش بیرون اومدم ... من که به تو گفتم مثل دختر آقای محمودی شده،قبول نکردی!- اعتراف می کنم این بار تشخیص تو بهتر از من بود.صبا با شیطنت گفت: اگر بخوای می تونم از این به بعد به عنوان مشاور کنارت بنشینم مبادا اشتباه کنی.- من که از خدامه.اونقوت دیگه برای دیر کردنم بهانه هم لازم ندارم!صبا در حالیکه لبخند بر لب داشت گفت: امروز خیلی خسته بودی. من هم با سر و صدام دستپاچه ات کردم ... حالا زودتر بیا خونه که دست کم چند ساعتی بخوابی.ساعت از ده می گذشت که آناهیتا چشم باز کرد.می دانست اگر قرص آرام بخش نبود آن شب خواب به چشمانش نمی آمد.وقتی از او خون می گرفتند حس می کرد تمام شیره جانش را از تنش بیرون می کشند.این را می دانست برای بیماریهای خاص باید آزمایشهای خاص داد اما می ترسید.می ترسید با همان آزمایش هم بیماری اش قابل تشخیص باشد.با کلافگی از تخت پایین آمد.چشمش یادداشت بزرگی را چسبیده به آینه دید." آنی جان برایت صبحانه را آماده کرده ام.بعد از اینکه صبحانه ات را خوردی با من تماس بگیر.قرصت را هم گذاشته ام روی میز آشپزخانه.مراقب خودت باش."یادداشت را به آرامی و با یک مکث روی کلمه "قرص"خواند و بی حوصله به طبقه پایین رفت.یک فنجان چای با یک لقمه نان و عسل خورد.از ترس ابتلا به درد شب قبل،قرصش را هم با لیوانی آب بلعید.محیط خانه برایش قابل تحمل نبود و اضطراب مشاهده عکس العمل منصور،بی قرارش می کرد.تصمیم گرفت از خانه خارج شود که به یاد بهراد افتاد،بهراد به نظرش پسر جالبی می رسید که می توانست ساعتی او را سرگرم کند.طرز خاص صحبت کردن او و ظاهر و رفتارش باعث می شد حواس آنی به جای دیگری نباشد.پس شماره او را گرفت.پس از چندین بوق درست لحظه ای که می خواست با ناامیدی گوشی را قطع کند،صدای جوان بهراد در گوشش پیچید.- الو... سلام... من آنی هستم ... من یادت میاد؟لهجه آنی در شناسائی اش موثر بود و بهراد خیلی زود او را شناخت.خوشحال و هیجان زده گفت: معلومه که تورو یادم میاد.زودتر از اینها منتظرت بودم.کجا بودی دختر؟- جاده چالوس،خونه ... و خونه!- پس حسابی پکری!- چی؟- پکر.یعنی ... حالت گرفته ست ... حوصله ات سر رفته.- اوه،آره ... حوصله ام خیلی سر رفته اوه،آره ... حوصله ام خیلی سر رفته.- می تونی بیایی بیرون ؟- آها! می تونم.- ای ول.پس نیم ساعت دیگه توی همون پارک.روی همون نیمکت می بینمت.- اُکِی!پس از قطع تماس،شماره صبا را گرفت ، به او اطمینان داد حالش خوب است و گفت دو ساعتی از خانه بیرون می رود.صبا با وجودیکه نگران بود اما حرفی نزد.آنی هم اسمی از بهراد نبرد.هم حوصله توضیح دادن برای او را نداشت و هم اینکه می دانست ایرانی ها دوست ندارند دخترشان با یک پسر به گردش برود.اما او خود را مقید به اجرای عقاید دیگران نمی دانست.بارانی سبزش را پوشید.شال نازک بنفش رنگی روی سر انداخت و از خانه خارج شد.درست نیم ساعت بعد روی همان نیمکت نشسته بود که سر و کله بهراد هم پیدا شد.چشمان بهراد با دیدن او درخشید و لبخندی بزرگ چهره اش را از هم گشود.- سلام. چطوری؟دستش را جلو آورد و با آنی دست داد.- خوب نیستم.چهره بهراد اندکی درهم رفت.- چرا خوب نیستی؟ طوری شده؟- دیشب دل درد داشتم.بیمارستان بودم.- لابد هله هوله خورده بودی.- من نمی دونم هله هوله چیه و نخورده بودم.اسپاسم بود.بهراد ابروها را بالا انداخت و بعد دوباره لبخند زد و گفت: حالا که خوبی؟- دلم آره ... اما خودم نه.- ای بابا! اگه بد خواه مد خواه داری لب تر کن تا حسابش رو برسم.آنی که به هیچ وجه متوجه منظور او نشده بود با حالتی گنگ به او نگاه کرد و پرسید: تو چی گفتی؟بهراد با صدا خندید و گفت: اگر بخوام هر حرفی رو برات ترجمه کنم تا فردا باید همین جا وایستیم! اما من می خوام ببرمت یک جای خوب و با صفا.- کجا؟- بیا بریم تا بهت بگم.- من فقط دو ساعت وقت دارم.- خیلی کمه ... اشکل نداره.یک فکر دیگه می کنم.بهرا او را به سمت دویست و شش جگری رنگی هدایت کرد که دختری جوان پشت فرمان آن انتظارشان را می کشید.قبل از سوار شدن ، بهراد گفت: این دختر خالم از اون بچه های باحال و توپه.بخاطر ما امروز از خوابش زده.آنی که باز هم نیمی از حرفهای او را درست متوجه نشده بود شانه بالا انداخت اما سوالی نپرسید و روی صندلی عقب نشست.دختر جوان که موهایش را به صورت سیخ سیخ بالا برده و از روسری بیرون آورده بود و بخاطر مدل موها و آرایش عجیبش حالت مضحکی داشت ، به سمت آنی برگشت و گفت: سلام.من ساناز هستم.دستش را به طرف او دراز کرد .آنی به انگشتان پر از انگشتر او نگاهی انداخت و با تردید دستش را فشرد.- آنی هستم.بهراد که روی صندلی جلو پشت به اناهیتا نشسته بود گفت: این آنی خانم ما امروز حوصله اش حسابی سر رفته،اما دو ساعت بیشتر وقت نداره.یه ده،پونزده سالی هم هست ایران نبوده.پس جا برای رفتن کم نیست.ساناز کمی فکر کرد بعد ماشین را روشن کرد و گفت: بریم کافی شاپ اسی .شاید چند تا از بچه ها اونجا باشند.زیر چشمی نگاهی به بهراد انداخت و ادامه داد: گپی می زنیم و با هم حال می کنیم.آنی گفت: اونجا خیلی دوره؟- نه .تو همین محله.پاتوق ماست.- چی ؟بهراد توضیح داد : پاتوق یعنی جایی که همیشه عادت داریم بریم.- اوه. فهمیدم.ساناز پرسید: راستی تو چند سالته؟- نوزده.- من بیست و دو سالمه.کامپیوتر خوندم.البته فوق دیپلم.بهراد با پوزخندی گفت: البته به زور پول و ...- یعنی چی؟- یعنی با هزار بدبختی درس خوندم.اما بالاخره مدرک گرفتم. حالا هم تو شرکت بابام کار می کنم.بهراد خندید .- البته فقط شیفت بعد از ظهر.بعد قبل از اینکه آنیتا بپرسد یعنی چی؟! خودش توضیح داد.- این ساناز ما تا لنگ ظهر می خوابه.به جای صبحانه،ناهار می خوره و اگر کاری نداشته باشه یک سر می ره شرکت.پولداریه دیگه.منم اگه بابای پولدار داشتم و پشتم قرص بود مثل این بی عار می شدم.ساناز با خنده گفت: بخاطر همین هم هست اینقدر فعالی!؟- قرار نشد ضایعمون کنی.تا مقصد ده دقیقه بیشتر راه نبود.کافی شاپ واقع در پاساژی به نسبت بزرگ در خیابانی خلوت بود.جایی دنج با شیشه های دودی و دکوراسیون چوبی با رنگهای قهوه ای تیره و روشن .آنی فضای کافی شاپ را دلچسب یافت و آرزو می کرد بهراد و ساناز پر حرف با آن شکل و شمایل عجیب و غریب همراهش نبودند تا ساعتی در آن مکان استراحت می کرد.اما آنها که حالا با مرد جوانی دیگر ، سه نفر شده بودند سعی داشتند او را به حرف بکشند و بابت لهجه و متوجه نشدن حرفهایشان سر به سرش بگذارند و بخندند.آنی کم کم حس کرد کلافه می شود که بهراد متوجه حالت او شد و با اشاره دوستانش را آرام کرد.بعد رو به پسری که اسی معرفی شده بود گفت: برای این رفیق جدیدمون یک قهوه توپ بیار حال کنه.به صندلی اش تکیه داد.پاکت سیگاری از جیبش خارج کرد و به سمت آنی گرفت و با ژستی خاص و تغییر لهجه گفت: سیگارِت؟آنی لبخند زد.- ممنون.و سیگاری از دورن پاکت برداشت و با مهارت مشغول پک زدن آن شد.ساناز ابرویی برای بهراد بالا انداخت و گفت: چند وقته سیگاری می کشی؟- نمی دونم ... اِم ... فکر کنم ده روزه.- پس تو ایران سیگاری شدی.- آره. اما زیاد نمی کشم.- ببینم تو اهل پارتی هستی؟ پارتی هایی مثل کلاب های اون طرف.آنی حیرت زده پرسید: اینجا کلاب داره؟- آره . یک جورایی.ولی توی خونه.همه جورش رو هم داریم.اگر برنامه اش جور شد تو می آیی؟- نمی دونم.اما بهم خبر بده.شاید بتونم.- شب همین جمعه یه پارتی توپ دعوت داریم.می تونی دوست پسرت رو هم بیاری.- من دوست پسر ندارم.- تو آمریکا جا گذاشتیش؟!- نباید تنها بیام؟- تنها نمی مونی نترس.- باشه وقتی تصمیم گرفتم به بهراد زنگ می زنم.- چرا به بهراد؟! با خودم تماس بگیر.گوشی ات رو بده شماره ام رو برات سیو کنم.آنی گوشی اش را به او داد.ساناز لبخندی معنی دار به روی بهراد و اسی زد و گوشی را گرفت.- عجب گوشی توپی داری.ظاهرت اینقدر ساده ست که فکر کردم گوشیت هم از این آبکی ها س.- گوشی آبی یعنی چی!؟شیلک خنده هر سه فضا را پر کرد اما آنی اخم کرد و به پشتی صندلی اش تکیه داد.ساناز زودتر از پسرها خود را جمع و جور کرد و گفت: الهی فدات بشم تو چقدر ساده و با حالی ... اگر پنج شنبه خواستی بیای یک کم زودتر بیا خونه ما تا حسابی درستت کنم.تو خیلی خوشگلی. حسابی می ترکونی!- چی رو؟!دوباره خنده آن سه ، اما اینبار کمی آرامتر.فهمیده بودند به او بر می خورد.چند دقیقه مانده به ساعتی که صبا به خانه بازگردد.آنی در خانه بود.آن شب مامان مهین همه را برای شام دعوت کرده بود.کورش به محض دیدن نوید با اشاره او را کناری کشید و گفت: قضیه بیماری منتفی شد.آنی کاملا سالمه.بعد در فرصتی که دست داد همه ماجرا را برایش تعریف کرد.وقتی حرفهایش تمام شد نوید با مسخرگی گفت: حالا دیگه خیالت راحت شد که اگر باز هم اشکش رو به خودت داد دستپاچه نشی!کورش با خنده گفت: تو دیگه ول کن نیستی.نه؟ نوبت من هم می رسه.راحله چای ریخته بود و برای پذیرایی از آشپزخانه خارج شد.آنی کنار ثمره پشت پیشخون آشپزخانه ایستاده و کاهو خرد می کرد.بی اختیار نگاهش از پی راحله بود.به نظرش او کمی گرفته می آمد اما انگار بیش از هر زمان خود را آراسته بود.آرایش کم رنگ و زیبایی روی صورت داشت و بلوز و دامن سبز و نارنجی اش حالت دخترانه خاصی به او می داد.آنی متوجه شد راحله وقتی چای را مقابل کورش گرفت چیزی زمزمه کرد که کورش را خنداند. بعد رفت و برایش ظرف شکلات را آورد و همانجا کنارش گذاشت.- آنی کاهوها رو خیلی درشت خرد کردی.به ثمره که با ناراحتی آن حرف را زد نگاه کرد و گفت: این طوری بهتره.- نه نیست.نگاه کن! کاهوهای تو درشت شده مال من ریز.- من گفتم بلد نیستم.مامان مهین که غذا را هم می زد گفت: بالاخره باید یاد بگیری عزیزم.- من کاهو درشت دوست دارم.تازه درشت یا ریز مزه اش که فرقی نمی کنه.کاهو همون کاهوست!ثمره با خنده گفت: پس دیگه چرا خردشون کنیم.همین طوری یه دسته بذاریم وسط سفره.فکرش رو بکن هر کس یک برگ کاهو دستش بگیره و گاز بزنه.حتی آنی هم از تصور آن حالت لبخند برلب آورد و گفت: آره! بد هم نیست.خیلی خنده دار می شه.نگاه آنی دوباره بی اختیار به سمت کورش و راحله کشیده شد.به نظر می رسید آن دو همراه نوید در مورد مسئله ای جدی صحبت می کنند.صدایشان از آن فاصله کمی به گوش می رسید.انگار یک مسئله کاری عنوان شده بود که هر سه را جذب خود کرده بود.آنی گوجه فرنگی ها را برداشت و مشغول خرد کردنشان شد. ولی باز هم تمام حواسش پی کورش و راحله بود .- نباید گوجه ها رو اینقدر ریز خرد کنی.وای آنی این گوجه های ریز رو با این کاهوهای درشت چطوری می شه خورد؟!- راحت! با چنگال ... من بهت یاد می دم.مامان مهین به آن دو خندید و از آشپزخانه خارج شد و ماجرای سالاد درست کردن خواهرها را برای دخترانش تعریف کرد.سر میز همه از هر دو سالاد تعریف می کردند تا دخترها ناراحت نشوند.کورش از سس سالاد خیلی خوشش آمد و با حالتی که لذتش را نشان می داد گفت: این سس خیلی عالی شده.کار کدوم یکی از شماهاست؟ثمره گفت: کار ما نیست.راحله درستش کرده.راحله لبخند زد و گفت: چند روز پیش اختراعش کردم.خیلی اتفاقی چند نوع ادویه توی سس مایونز ریختم،این شد که میل می کنید.همه از سس تعریف کردند و در آخر راحله دستور آن را روی برگه ای نوشت و تحویل کورش داد.- یادت باشه خاله جونم رو اذیت نکنی! این سس رو حتما باید خودت درست کنی.می دونی که خاله ام نسبت به بوی ادویه حساسه.کورش برگه را تا کرد و در جیب پیراهن گذاشت.- بله.حتما.اتفاقا می خوام ببینم چی توش ریختی.آنی لبخندی کج بر لب آورد و یک میگو داخل بشقابش گذاشت.او داشت با خودش فکر می کرد چقدر رفتار آن دو لوس است! کورش زیر چشمی به او که دمغ به نظر می رسید نگاه کرد و دیگر تا پایان شام حرفی نزد . پس از صرف شام آناهیتا همچنان گرفته بود و بی آنکه کمک زیادی برای جمع کردن میز بکند ، روی مبلی رو به روی تلوزیون نشست و مشغول عوض کردن کانال ها شد .- انگار حوصله ات سر رفته به کورش که درست روی مبل کناری اش می نشست نگاه کرد و سر تکان داد .- دوست داری با هم شطرنج بازی کنیم ؟- نه .کورش کمی به سمت او خم شد و با صدایی آرام گفت : وقتی ناراحتی اجازه نده این قدر از ظاهرت مشخص باشه . بعد پوزخندی زد .- گرچه یادم نبود تو اکثر مواقع ناراحتی !آناهیتا چشم غره ای به او رفت که باعث خنده کورش شد .- من از این نگاهها نمی ترسم ! بهتره راه دیگه ای برای ترسوندنم استفاده کنی .- من دوست ندارم ترسناک باشم . اما دوست هم ندارم کسی منو مسخره کنه .- من مسخره نکردم . جدی گفتم !- فکر می کردم آدم خوبی نیستی ! حالا مطمئن شدم .- بهتره به رفتار های خودت هم فکر کنی . تو مدام باعث ناراحتی مادرت می شی .با شنیدن آن حرف ، بیشتر حرصی شد . - به تو مربوط نیست . تو کی هستی که به من این حرف ها رو می زنی ؟! بهت گفته بودم تو کارای من دخالت نکن .کورش لبخندش را پر رنگ تر کرد و به عمق چشمان آنی زل زد و با خونسردی گفت : مشکل تو دقیقا چیه ؟ انگار از روز اول برای دشمنی اومدی !رنگ آنی کمی پرید و لبهایش را بر هم فشرد . دلش می خواست از زیر نگاه نافذ او فرار کند ولی از طرفی هم مایل نبود نقطه ضعفی به دست آن مرد باهوش و نکته بین بدهد . کورش که سکوت او را دید ابرویی بالا انداخت و بی حرفی دیگر به پشتی مبل تکیه زد .

فصل دوم
Heart Heart Heart Heart
تاکسی سر خیابان نگه داشت.صبا شال پشمی اش را روی سر محکم کرد تا سوز سرد پاییزی آزارش ندهد.داشت با خود نجوا می کرد که باید از فردا ماشین همراه خود ببرد که تویوتای نوک مدادی مدل بالایی کنار پایش ترمز کرد.بی توجه به راه خود ادامه می داد که صدای مردانه ای از پشت سر شنید.
- خانم یاوری! صبا خانم!
صبا حیرت زده به مردی در آستانه پنجاه سالگی با سر و وضعی مرتب و شیک و چهره ای آشنا و کم ایراد نگاه کرد.مرد لبخندی دوستانه بر لب آورد و گفت: زیاد فرق نکردید! البته کم سن و سال به نظر نمی رسید اما هنوز هم زیبا هستید .
- شمارو بخاطر نمیارم.
- تعجب نمی کنم.
ناگهان چهره مرد برای صبا آشنا شد.حیرتش بیشتر شده و پرسید: خسروخان،شمائید؟
- جای شکرش باقیه که من رو یادتون اومد!
صبا کمی خود را جمع و جور کرد و به سردی گفت: سالهای زیادی از اون روزها گذشته.روزهایی که یاد آوریش هیچ وقت برام خوشایند نبوده.
- متأسفم ... باور کنید من آرزوم بود زندگی شما و جهانگیر سرانجام خوبی داشته باشه.اما هر دوی شما مقصر بودید.
- یک طرفه به قاضی رفتن شما رو راضی کرده! اما مهم نیست ... با من کاری داشتید؟
- می تونم خواهش کنم چند دقیقه وقتتون رو به من بدید.
- چرا؟
- کار مهمی با شما دارم.درمورد آناهیتا.
- جهان شمارو فرستاده؟
- بله.باید با شما حرف بزنم.
صبا آب دهانش را به سختی فرو داد و گفت :بالاخره پشیمون شده!؟
می خواد بذاره من دخترم رو بعد از این همه سال ببینم ؟
خسرو با صدای بلند قهقهه زد و گفت: بازیگر خوبی نیستی! ما می دونیم که دخترت پیش توست.
- نه پیش من نیست.
- باشه.قبول.اما من چند دقیقه باید وقتت رو بگیرم.
صبا دلش می خواست برود اما می دانست مجبور است به حرفهای او گوش کند.بی حوصله کیفش را در دست جابجا کرد و گفت: خوب گوش می کنم.
- می دونم درست نیست.اما اینطوری نمی شه.لطفا سوار شو.
صبا با دلهره در عقب ماشین را باز کرد و سوار شد .خسرو ماشین را به حرکت درآورد .صبا شیشه را تا آخر پایین کشید. احساس خفقان می کرد.قلبش در انتظار شنیدن حرفهای خسرو به شدت می تپید.اما وقتی دید او با خونسردی مشغول شماره گیری است با کمی حرص گفت: خسرو خان گفتم که عجله دارم.می شه تلفنتون رو بذارید برای بعد.
خسرو با خنده گفت: مثل اون زمانها کم صبر هستید ها! کار من با شما همینه!
بعد انگار شخص مورد نظرش پشت خط آمد،جدی شد و گفت: سلام...آره اینجاست.گوشی ...
گوشی را به سمت صبا گرفت.صبا با دستی لرزان گوشی را گرفت و به گوش چسباند.
- بله.
صدای صاف و آشنای پشت خط انگار با چاقو روی مغز صبا خط می کشید و زخمی اش می کرد.
- سلام! حالت چطوره؟
صبا آب دهانش را فرو داد.دلش می خواست فریاد بکشد.حرفهای زیادی سالیان دراز پشت حنجره اش محبوس مانده بود تا بر سر آن مرد بی عاطفه و خودخواه هوار شود. اما حالا پای آناهیتا در میان بود و صبا می دانست باید بر خود مسلط باشد تا شر او را از سر خودش و دخترش کم کند.
- چرا ساکتی؟ البته حق داری ... فکر کنم حسابی غافلگیر شدی.
صدای پر طعنه و خسته خود را شنید.
- من غافلگیرهای بزرگتر از این رو از تو دیدم.می دونم هر کاری ازت بر میاد.
- خوشحالم که این رو می شنوم.خب بگو ببینم از زندگیت راضی هستی؟ آنی که مزاحم خوشبختیت نشده.
صبا با حرص لب به دندان گزید.اما هنوز آرامش خود را می توانست حفظ کند.
- مطمئنم تو بخاطر پرسیدن اینها با من تماس نگرفتی ... بگو کارت چیه؟
- فقط می خواستم مطمئن بشم که از بین بردن زندگیمون ارزش بدست آوردن منصور رو داشت یا نه!
- زندگی ما هیچ وقت آباد نبود که کسی بخواد اون رو از بین ببره. این رو تو بهتر از هر کسی می دونی.خوب می فهمم که همین اراجیف رو تو سر آناهیتا هم فرو کردی.اما مطمئن باش اون آروم آروم خودش همه چیز رو می فهمه.
صدای قهقهه چندش آور جهانگیر پشت خط پیچید و صبا برای حفظ خود گوشی را روی پایش گذاشت.لحظاتی تمرکز کرد.نیم نگاهی به خسرو که بی اعتنا به او رانندگی می کرد انداخت و دوباره گوشی را به گوش چسباند.
- من هنوز منتظر حرفهای اصلی تو هستم.
صدای جهانگیر جدی و سرد شد.
- آناهیتا چند تا فایل و یک مقدار پول از من دزدیده.من کاری بهش ندارم.
کاری به تو و خانواده ات هم ندارم.فقط چیزهایی رو می خوام که مال خودمه ... اون بچه داره با من لجبازی می کنه ...
صبا با وجودیکه از شنیدن آن حرفها شوکه شده بود،خود را نباخت و میان حرف او دوید.
- چرا باید با تو لجبازی کنه؟! تو باهاش چیکار کردی جهانگیر ... چرا ظلم و ستمت رو نسبت به اون با دور کردنش از من تموم نکردی؟
- من حوصله بحث و توضیح رو ندارم صبا.هر چی بوده دیگه تموم شده.باهاش حرف بزن.فکر کنم تو این مدت تونستی یک کم محبتش رو جلب کنی! بخاطر خودش هم شده تلاشت رو بکن ... توی اون فایل ها مدارک مهمی هست که اگر دست آدمهای ناجور بیفته دردسر زیادی برای من و خیلی های دیگه درست می شه.اونوقت دیگه آنی در امان نیست! البته نه از دست من ... همکارهای من رهاش نمی کنن.همین حالا هم من جلوی اونارو گرفتم و اجازه نمی دم به دخترم آسیب برسونن.
صبا با نفرت غرید: تو تبدیل به چه موجودی شدی؟! چه بلایی سر دخترم آوردی؟
- هنوز هیچی! باور کن هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده ... اون همکارهای من رو بهتر از خودم می شناسه! بگو من می دونم پول ها و مدارک رو از آمریکا خارج نکرده.خارج کردن اونا برای دختری مثل اون آسون نیست.مطمئنم اون ریموند احمق هم کمکی نتونسته بکنه ...
- مطمئن باش راضیش می کنم پول های کثیف تو رو بهت پس بده.فقط یه چیز ازت می خوام.
- بگو.اگر بتونم انجامش می دم
- می خوام یک روز با تو خیلی مفصل در مورد آنی صحبت کنم.در مورد اونچه بهش گذشته و اونچه به آینده اش مربوطه.
- صبا،اون دختر عادی نیست.از وقتی من می خواستم ژانت رو بذارم خونه سالمندان حالش بد شد و ...
صبا حیرت زده شده بود.آنی هرگز در حرفهایش اشاره ای به آن موضوع نکرده بود.
- جریان ازدواجت چی؟
- اون با هیچ کس سازگاری نداشت.حتی با همکلاسیهای خودش.با من هم همیشه سر جنگ داشته و داره.توقع داری با نامادری بسازه.
- جهانگیر! من می خوام با تو مفصل و سر فرصت حرف بزنم.این طوری نمی شه ...
- من الان دبی هستم.شاید بتونی یک سفر به اینجا داشته باشی تا مفصل صحبت کنیم ... فکر کنم شوهرت اونقدر پولدار هست که هزینه سفرت رو به راحتی تقبل کنه.
صبا بی توجه به حرفهای نیش دار او گفت: چطور می تونم پیدات کنم؟
- شماره همراهت رو بده خسرو.ما دوباره خودمون باهات تماس می گیریم.
- من فقط با تو طرفم و فقط با خودت حرف می زنم.هیچ پیغامی برام سندیت نداره.
- چقدر بی اعتماد! تو چطور به آنی اعتماد کردی؟ غیر از اینکه اون دختر توست چه چیز درست دیگه ای رو ازش می دونی ... رو حرفهای خودش زیاد حساب نکن.فکر نکنم گند کاریهای خودش رو برات تعریف کرده باشه!
- برای همین باید با تو حرف بزنم.می تونم شماره خسرو خان رو بگیرم تا اگر مسئله خاصی پیش اومد یا آنیتا جای پولها و مدارک رو گفت برات پیغام بذارم.
- نمی خوام برای خسرو دردسر درست کنم.بعد از سالها پیداش کردم و خواستم یکی دو تا کار برام انجام بده.نمی خوام تو مزاحمش بشی.
صبا سعی کرد خونسرد باشد .
- اگر قرار نیست شماره ای از طرف تو داشته باشم بهانه نیار ... باشه من شماره ام رو می دم و منتظر می مونم.
- راستی به آنی بگو حاضرم ارثیه اش رو بهش بدم تا هر جور و هر کجای دنیا دلش می خواد زندگی کنه.
قلب صبا از شنید آن حرف در سینه فرو ریخت.تصور دوری دوباره از دخترش که به طور حتم نیاز به کمک روحی زیادی داشت برایش غیر قابل تصور بود.
وقتی از ماشین پیاده شد گیج بود.چند قدمی به زحمت و بی خبر از اطرافش برداشت.با صدای گریه ی بلند کودکی توجه اش جلب شد.دختر بچه ای چهار پنج ساله با موهای بلند و خرمایی روشن روی زمین خم شده بود و گریه می کرد.مادر دخترک هم سعی داشت جای زخمی را که بر اثر زمین خوردن روی زانوی دخترک بوجود آمده بود ببیند.
صبا با چهره ای مات زده به آنها نگاه می کرد. لحظه ای خودش را بجای آن زن و آناهیتای کوچک را بجای دخترک دید.در حساس ترین سن و در حساس ترین موقعیت دخترش را از او جدا کرده بودند.چرا نتوانست بزرگ شدن دخترکش را ببیند؟ چطور توانستند آن حق را از او بگیرند؟! یعنی آنی وقتی با دوستش قهر می کرده با چه کسی در آن مورد حرف می زده؟! وقتی به سن بلوغ رسیده چه کسی وضعیت تازه اش را برایش شرح داده؟ وقتی احتمالا دوستان نامناسبی پیدا کرده چه کسی راهنمائیش کرده؟ وقتی درد و دلهای دخترانه داشته چه کسی سنگ صبور و محرم اسرارش بوده؟
ناگهان بعضی مثل سیم خاردار هنجره اش را در هم فشرد.چرا جهانگیر دست از سر ما بر نمی دارد؟!
ساعتی بعد او اندکی آرامش خود را بدست آورده بود.اطراف خانه قدم زده و فکر کرده بود.او وحشت آناهیتا را از یافته شدنش دیده بود و مردد بود چگونه پیغام جهانگیر را به او برساند.کلید را به سستی در قفل چرخاند و در را باز کرد.صدای بلند موسیقی به راحتی از فضای خانه به حیاط می رسید.تا آن روز ندیده بود آنی چنان با صدای بلند موزیک گوش کند.وقتی وارد خانه شد صدا با شدت بیشتری در سرش کوبیده شد.فقط جای شکرش باقی بود که موسیقی چندان جنجالی و با ریتم تند نبود.صبا به سمت سالن پذیرایی که پخش در آن قرار داشت رفت.آنی روی مبل لم داده و نگاهش به نقطه نامشخصی خیره بود.صبا لحظه ای در او دقیق تر نگریست.موهای بلند مواج زیتونی رنگش از دسته مبل به طرز زیبایی آویزان شده و پوست مهتابی اش مثل همیشه بی رنگ می نمود.
او را مانند تابلویی بدیع و زیبا یافت.تابلویی که اگرچه زیبا بود اما گرما نداشت و یک نوع درد،یک نوع ترس در زوایایش حس می شد.ترسی که انسان را جذب نمی کرد و وجودش را می لرزاند.
صبا همانطور که دخترش را بر انداز می کرد به او نزدیک شد.آنی متوجه اش شد و روی مبل نشست . صبا قطره اشکی را که گوشه چشمش خانه کرده بود دید.
- سلام.
صدایش کمی لرزان بود و آرام.صبا به سمت ضبط صوت رفت و صدای آن را کم کرد.بعد کنار آنی برگشت.به رویش لبخند زد و گفت: فکر کردم مارک آنتونی کنسرت گذاشته!
آنی در حالیکه لبخند مخصوص خود را روی لب می آرود ، شانه بالا انداخت و گفت: من عاشق صدای مارک هستم.
- بله اما اگر صداش آرومتر باشه ازش بیشتر لذت می بری.همسایه ها رو هم آزار نمی دی.
- گاهی دوست دارم با صدای بلند گوش کنم.احساس خوبی برام درست می کنه.
- احساس خوبی برام درست می کن نه.احساس خوبی بهم می ده.
- آها .همین.
- خب شاید اگر فقط گاهی این طور می شی اشکالی ندارده ... حالا بگو ببینم ناهار خوردی؟
- نه.همیشه با هم می خوریم.
- آخه چون امروز دیر شد گفتم شاید نگران شده باشی.
- من نفهمیدم دیر شد.خیلی وقته اینجا هستم ... به ساعت نگاه کردم.
با ورود منصور حرفهای آن ها نیمه کاره ماند و بعد از آمدن ثمره همه مشغول صرف ناهار شدند.
ساعتی بعد منصور به مطب رفت.ثمره برای استراحت در اتاقش بود و صبا غرق در افکار خود روی کاناپه نشیمن مقابل تلویزیون لم داده بود و به ظاهر برنامه ای را تماشا می کرد.در حال خود بود که آنی را حاضر و آماده خروج از خانه مقابل خود یافت.
با تعجب پرسید: کجا؟
- حوصله ام سر رفته.می خوام قدم بزنم و خرید کنم.
- بذار منم آماده بشم با هم بریم.
- نه! می خوام تنها باشم!
صبا از صراحت او رنجید.اما به روی خودش نیاورد.
- پس زود برگرد.
آنی باشه ای گفت و از خانه خارج شد.سر خیابان که رسید یک تاکسی گرفت و آدرسی را که در جیبش مچاله کرده بود به راننده داد.مرد نیم نگاهی به او و آدرس انداخت و گفت: کرایه تون سه هزار تومان می شه.
- باشه.مهم نیست.من پول بیشتر می دم اگر منتظر بمونید.
- همین جا بر می گردی؟
- بله.
مقابل در آزمایشگاه کمی این پا،آن پا شد. در آن هوای سرد،عرق کرده و از پشت گردنش رگه باریکی از عرق جاری بود.با دستمال پیشانی اش را پاک کرد.روسری اش را مرتب کرد.هنوز تصمیم نگرفته بود وارد شود که با صدای زنی به خود آمد.
- خانم چرا سر راه ایستاده ای؟منصور مشغول معاینه زن میانسالی بود که زنگ تلفن همراهش به صدا درآمد.معاینه را سر فرصت تمام کرد و به سمت گوشی رفت.تماس قطع شد به نمایشگر نگاه کرد.شماره برایش آشنا نبود.فکر کرد شاید یکی از بیمارانش بوده.شماره را گرفت.صدای زنی در گوشی پیچید.
- دکتر کیانفر؟
- بله.بفرمائید.
- من از آزمایشگاه تماس می گیرم.دختر خانمی که سفارشش رو کرده بودید چند ساعت پیش اومد اینجا آزمایش داد.طبق امر شما بهش گفتیم جواب رو براش می فرستیم.اما قبول نکرد و گفت فردا میاد جواب رو می گیره.در ضمن مشکلی نداشت.
منصور با لبخندی زیر لب زمزمه کرد: پس بالاخره دل به دریا زد!
- چیزی فرمودید؟
- نه خانم. ممنون.خیلی لطف کردید با من تماس گرفتید.
- خواهش می کنم وظیفه بود.
پس از قطع تماس روی صندلی چرمی اش لم داد.چهره اش بی اختیار می خندید و زن مراجع و همراهش با تعجب به او نگاه می کردند.

سر میز شام همه به خوبی متوجه گرفتگی صبا شدند.حتی آنی با وجودیکه اضطراب گرفتن جواب آزمایشش را داشت می فهمید که صبا،صبای همیشگی نیست.او آنقدر بی حوصله بود که حتی شام درست نکرده و از سوپر محل کالباس و مخلفات گرفته بود.اما سعی داشت عادی باشد. با آن وجود حرفهای جهانگیر چنان شوک و وحشتی در او پدید آورده بود که کنترل اعمالش را برای لحظاتی از دست می داد.
غذا رو به اتمام بود که منصور در حالیکه با دقت به چهره او نگاه می کرد پرسید: حالت خوب صبا؟
صبا به زحمت لبخند زد و گفت: آره خوبم.فقط امروز خیلی روز بدی تو مدرسه داشتم.
- چطور؟ تو که هیچ وقت مشکل خاصی با محصلین یا کادر مدرسه نداشتی.
- با یکی از اولیای بی منطق بحث کردم ... از صبح هم کمی سردرد داشتم بدتر شدم.
منصور عادت به شنیدن دروغ از همسرش نداشت. پس حرف او را پذیرفت و پیشنهاد کرد او برود و استراحت کند.
- باشه می رم.اما حالا نه.می خوام برای خودم گل گاو زبون درست کنم ... راستی امروز که اومدم خونه آنی داشت موسیقی گوش می کرد.می دونید من خیلی خوشحال شدم که بر خلاف جوونهای امروزی اهل رپ و متالیک و از این مزخرفات نیست.هان؟ آنی. درست فهمیدم؟
- گاهی رپ و متال هم گوش می کنم ... اما نه زیاد.
ثمره گفت: مامان رپ اونقدر ها هم بد نیست.
- بس کن ثمره! یک مشت اراجیف و حرفهای رکیک رو با یک نوع موزیک که اصلا معلوم نیست چی هست،پشت سر هم ردیف می کنند.من که یک لحظه هم نمی تونم تحمل کنم.موسیقی باید به ادم آرامش بده نه اینکه مثل پتک توی سر آدم بکوبه!
کورش گفت: همیشه هم حرفهای رکیک نیست. گاهی دردهای اجتماع رو بیان می کنه.
- کورش فکر نمی کردم تو هم طرفدار رپ باشی.
- من چیزی رو که می دونستم گفتم.اما به نظر من موسیقی،فقط پاپ و سنتی! خیالتون راحت شد؟
صبا خندید و گفت: بعد از شام چند تا از اون آهنگهای با معنا و قشنگ رو برای آنی بذار و براش توضیح بده.ما باید اون رو با موسیقی وطنی آشنا کنیم.
آنی گفت: من آهنگهای ایرانی هم گوش می کنم.
- گمون نکنم ترانه هایی رو که مدنظر من باشه شنیده باشی یا دقیق بهشون گوش کرده باشی ... امتحانش ضرر نداره.
وقتی بچه ها از آشپزخانه خارج شدند تا به اتاق کورش بروند منصور خنده ای کرد و گفت: حسابی مشغولشون کردی ها.اما سرگرمی بدی نشد.
صبا هم خندید.نمی توانست بیش از آن منصور را مشکوک کند.هنوز تردید داشت حرفی به او بزند یا نه.تا آن روز چیزی را از شوهرش پنهان نکرده بود.اما چطور می توانست به او بگوید دخترش دزدی کرده و بخاطر او سوار ماشین مرد غریبه ای شده،با شوهر سابقش حرف زده و غیر مستقیم تهدید شده و حالا می ترسد دخترش دوباره به هر طریقی از او دور شود.
منصور همیشه مردی آرام و منطقی بود.اما آیا می توانست طرف شدن همسرش را با قاچاقچیان اسلحه تاب بیاورد.از طرفی هم می ترسید با باز شدن پای او به ماجرا جهانگیر لجبازی کند.به خوبی از نفرت جهانگیر نسبت به منصور با خبر بود و می دانست او از طریقی سعی خواهد کرد منصور را خرد کند.گیج شده و امیدوار بود بتوند راه حل مناسبی برای آن مسئله بیابد که هم زندگی اش حفظ شود،هم دخترش.همان لحظه در اتاق کورش،سه خواهر و برادر با هم نشسته بودند و کورش در حافظه کامپیوترش به دنبال آوازی سنتی و مناسب بود تا برای آناهیتا پخش کند.
بعضی از آهنگها فاقد نام بود و او مجبور می شد کمی به آن ها گوش کند تا تشخیص دهد کدام ترانه است.همانطور که قسمتی از آن ها پخش می شد،ناگهان آناهیتا با کمی هیجان گفت: صبر کن ! صبرکن! این آهنگ رو من شنیدم.بابا بزرگ اون وقتها خیلی گوش می کرد.
کورش لبخندی زد و دوباره آن را از ابتدا گذاشت.آوای خوش خواننده با طنینی دلنشین در فضا پخش شد.
آمد،آمد،با دلجویی گفتا با من،تنها منشین
برخیز و ببین گلهای خندان صحرایی را
کمی که گذشت کورش صدا را کم کرد و به آناهیتا گفت: متوجه منظور آواز می شی؟
- معنی ها ... یعنی کلمه ها رو می فهمم ... چند تا هم نفهمیدم.
اما معنی آهنگ ...
کورش دوباره آهنگ را از اول گذاشت و اینبار با صدایی ملایم همراه خواننده خواند . چند بیت اول که تمام شد آن را قطع کرد و مشغول توضیح دادن شد.
آمد،آمد،با دلجویی گفتا با من تنها منشین
برخیز و ببین گل های خندان صحرایی را از صحرا دریاب این زیبایی را
یعنی کسی اومد پیش من با حالتی که می خواست من رو آروم کنه.بعد به من گفت تنها نشین،تنها نمون.بلندشو و گل های شاداب صحرارو ببین و این همه زیبایی صحرا رو درک کن و بفهم و منظور از صحرا همون زندگیست.
ثمره گفت: چه جالب! کورش حالا که دارم فکر می کنم می بینم من هم تابه حال توی معنی این اوازها دقیق نشده بودم.فقط می شنیدمشون.
کورش آواز را تا آخر گذاشت و با حوصله برای آنی معنی کرد.از اینکه معانی اشعار درست مطابق با حال و روز او بود حیرت کرده و در عین حال خوشحال بود.
آناهیتا با دقت به کورش گوش می کرد.بعد از پایان آواز،کورش دوباره آن را از اول گذاشت و اجازه داد آناهیتا گوش کند و این بار او نه مثل اینکه کلماتی بی مفهوم می شود،بلکه انگار تمام اشعار را درک می کرد.
تا کی تو چنین باشی عمری دل غمین باشی
گل گشته چمن سبز یا گوشه نشین باشی
تا کی باید باشی افسرده در بند دنیا
خندان رو شو چون گل،تا بینی لبخند دنیا
بعد از پایان آهنگ کورش گفت: این یکی از آوازهای خیلی قدیمی و معروف ایرانیه.ببین مفهوم رو چقدر زیبا در کلمه های خوش طنین گنجونده و برعکس بعضی ترانه هایی که این روزها باب شده از دلمردگی و بدبختی و نفرت و نفرین حرفی نزده.به نظر من هم زندگی اونقدر زیبایی داره که بتونی به روی زشتیهاش چشم ببندی.
آنی گفت: اما زشتیها هم هست.برای بعضی از آدما خیلی بیشتر!
- ببین توی این اشعار منظور اینه که تو با وجود تمام غم و غصه ات می تونی با دیدن یک گل یا خوشیهای طبیعی زندگی غمهات رو فراموش کنی.عمر انسان جاودانی نیست و ارزش این همه غم و حسرت رو نداره.
ثمره که کم کم حوصله اش سر می رفت گفت: کورش تنها ماندم رو بذار.اجرای جدیدش هم باشه که کیفیتش بهتره.
- این آواز غمگینه.
آنی گفت: باشه.بذار ببینیم چطوره.
کورش کمی گشت و بالاخره صدای محزون خواننده در اتاق پیچید.
تنها ماندم،تنها ماندم تنها با دل بر جا ماندم چون آهی بر لبها ماندم
رازم را به کس نگفتم مهرش را به دل نهفتم با یادش شبی که خفتم
چون غنچه سحر شکفتم
کورش به آنی که به نظر می رسید تحت تاثیر قرار گرفته نگاه کرد.
- منظورش رو می فهمی؟
آنی آرام سر تکون داد و گفت: این یکی رو بهتر می فهمم.
- آره اشعارش ساده تره.از تنهایی و بی وفایی می گه.
- می شه درست برام معنیش کنی ... می خوام بهتر بفهمم.
- معنی کلی اش این می شه که یک نفر کسی رو دوست داشته اما حرفی نزده.با خیالش خودش بوده و آرزوی رسیدن به اون رو داشته ... اما حلا تنها مونده و غمگینه.
آناهیتا که مشخص بود متأثر شده با لحنی اندوهگین گفت:اوه!چقدر بد!خوب چرا حرفش رو نگفته؟
کورش و ثمره خندیدند.
- من نمی دونم این فقط یک شعره.
- تو گفتی شعرهای ایرانی معنی های خوب داره.اما این خیلی نرمال نیست.نمی دونم چه طوری بگم ...
- می فهمم.منظورت اینه که غیر منطقی و غیر واقعیه.درسته.
- آها! چرا باید وقتی اینقدر دوستش داره حرف نزنه.
- شاید مانعی بینشون بوده ... البته زمانهای قدیم بعضی جوونها شرم و حیای خاصی داشتند.شاید یک کم زیادی خجالتی بودن .مدتها کسی رو دوست داشتن اما جرأت ابراز پیدا نمی کردن و وقتی به خودشون می اومدن می دیدن معشوقه شون ازدواج کرده.گاهی مثلا سفر کردن،موقعیت ازدواج نداشتن و یا روابط بد خانوادگی باعث می شده این ابراز علاقه عقب بیفته.در مورد دخترها هم غرور و عزت نفسی که داشتن باعث می شده کمتر برای ابراز علاقه پیش قدم بشن ... همیشه این طور بوده که پسرها از دخترها تقاضای ازدواج کنن و به خواستگاریشون برن.اگر دختری این کارو می کرده خیلی بد جلوه ای داشته و انگار خودش رو دست کم گرفته بوده.
آنی گفت: اگر اون دختر می گفت که عاشقه،اونوقت اون پسر تنها نمی موند و این آواز غمگین رو نمی خوند!
کورش بی اختیار نگاه در چشمان سبز عسلی آنی دوخته و حس می کرد حال عجیبی را تجربه می کند.لحظه ای مکث کرد و بعد گفت: نمی دونم ... شاید!
ثمره که موس را از دست کورش گرفته و دنبال آهنگ دلخواهش می گشت گفت: به نظر من هم وقتی دختری از عشق پسری مطمئن و خاطر جمعه و می بینه اون بخاطر مشکلات خودش حرفی نمی زنه باید پیش قدم بشه.
آنی به ثمره نگاه کرد و به کورش فرصت داد از سنگینی نگاهش فرار کند .
- تو این کار رو می کنی؟
ثمره خجالت کشید و با حالتی حق به جانب گفت: صد سال! همه باید به من التماس بکنن !
کورش با صدا خندید و آنی گفت: امیدوارم روزی تو عاشق یه آدم بشی که از تو بیشتر عاشق خودش باشه!
کورش اینبار با صدای بلندتری خندید و آناهیتا و ثمره را هم به خنده انداخت.ثمره ناگهان به سمت آناهیتا برگشت و پرسید: تو چی؟
آنی کمی جا خورد.شانه بالا انداخت و گفت: نمی دونم!
ثمره لبخندی با معنا بر لب آورد و مستقیم به چشمان خواهرش زل زد.
- اصلا تو تا بحال عاشق شدی؟
آنی پوزخندی زد.کورش از روی صندلی اش بلند شد.با دست پشت ثمره کوبید و گفت: آی ! دختر!
اولا که مراقب باش چی می پرسی و بعد هم برای سن و سال تو هنوز خیلی زوده از این حرفها بزنی.
ثمره با اعتراض گفت: خواهرمه حق درام ازش بپرسم! تازه من که حرف عشق و عاشقی نزدم.شما خودتون شروع کردید.
- بس کن ثمره. اینقدر عشق،عشق نکن!
- اِ ! من کِی ...
با خنده کورش کمی آرام شد اما برای اینکه خجالت خود را بپوشاند با همان چهره اخمو اتاق را ترک کرد.با رفتن او کورش در حالیکه هنوز چهره اش می خندید گفت: خدا به دادمون برسه.هنوز چهارده سالش تموم نشده اینه! وای به حال چند سال دیگه .
آنی با تعجب به او نگاه کرد.کورش کمی جدی شد و شروع به جمع کردن ورق های روی میز تحریرش کرد.
- اون که حرف بدی نزد.چرا شما مردهای ایرانی این قدر فکر می کنین باید این طوری باشین؟!
کورش با نیم نگاهی به او ابرو بالا انداخت.
- چه طوری؟
- همین طوری دیگه! این غیرت ... من فکر کردم تو زیاد غیرت نداری و بهتر از مردهای دیگه هستی! بهتر فکر می کنی!
کورش با استیصال خود را روی صندلی متحرکش رها کرد.به آنی که موشکافانه نگاهش می کرد خیره شد و گفت: آخه دختر من غیرت رو باید چطوری برای تو معنا کنم.
- غیرت یعنی حسودی!

نه.اینها خیلی با هم متفاوتند.غیرت به زن احساس غرور و امنیت می ده اما حسادت آزار دهنده و ناراحت کننده ست.
- ها!؟ غیرت،غرور و امنیت می ده ؟! چطور؟ اوه خدای من ! تو خیلی از خود راضی هستی!
آنی در حالیکه حیرت زده آن حرفها را می زد دستانش را در هوا تکان می داد.کورش با صبوری لبخندی بر لب آورد.دستا نش را روی سینه بهم گره زد و صبر کرد تا هیجان آنی فروکش کند.در حقیقت او منتظر چنان فرصتی بود و حالا می توانست مفصل برای او حرف بزند.
آناهیتا با مشاهده حالت او کمی اخم کرد و گفت:
چرا اینطوری نگاهم می کنی؟
- می خوام برات توضیح بدم.اگر قول بدی آروم بنشینی و وسط حرفهام نپری،شاید بتونم طوری که متوجه بشی فرق حسادت رو با غیرت و حتی تعصب های بی جا بگم .
- اُکِی. باشه ...
بعد از روی صندلی بلند شد و به سمت تخت خواب کورش رفت.
- می تونم روی تخت بنشینم.اون صندلی راحت نیست.
کورش " خواهش می کنم" گفت. آنی پایین تخت نشست و به دیوار تکیه داد.زانوانش را درون شکم کشید و دستانش را دور آنها حلقه کرد.بعد منتظر چشم به دهان کورش دوخت.
کورش کمی مکث کرد.در ذهنش به دنبال جملاتی بود تا برای دختر جوان ملموس و قابل هضم باشند.
- ببین ... حسادت همیشه باعث نابودی آدمها می شه.هم نابودی شخص حسود و هم نابودی اطرافیانش.وقتی مردی به زنی حسادت کنه،مانع رسیدن اون به تعالی می شه ... تعالی یعنی مقامهای بالای روحی و عقیدتی.متوجه که هستی؟
آنی به نشانه فهم سر تکان داد
- ... در این مواقع مرد یا زن حسود سعی می کنند از هر طریقی که می تونند بخصوص از طریق بدبینی و بهانه گیری طرف مقابلشون رو توی موقعیت پایین تر از خودشون حفظ کنن ... یا اینکه بی دلیل اونها رو از مراوده با اشخاص دیگر منع کنند.در کل شخصیت اون رو تحقیر کنن و اعتماد به نفسش رو می گیرن .اما غیرت به جا و مناسب انسان رو به تعالی می رسونه.کسی که غیرت داره زیر بار حرف زور نمی رده و برای شخصیت طرف مقابلش احترام و ارزش قائله.به اون بها می ده و مراقبه کسی بهش صدمه نرسونه.این صدمه حتی می تونه یک نگاه ناپاک باشه ... غیرت مرد نسبت به زن به معنی توجه و علاقه مرد به زنه.
زن و مرد وقتی ازدواج می کنند مثل یک روح در دو جسم می شوند اون وقت نسبت به هم احساس مالیکت پیدا می کنند.همون طور که زن از شوهرش توقع وفاداری داره مرده هم همین توقع رو داره حالا چه از لحاظ جسمی ، چه روحی.پدر و برادر یک زن هم بخاطر علاقه زیاد ، خودشون رو موظف می دونند از زن حمایت کنن و این نشونه ضعف زن نیست نشونه ارزش زنه.تو مسلما وقتی یک الماس گرانبها داشته باشی اون رو همین طور جلوی دست و پای دیگران نمی اندازی.بلکه امن ترین جا رو برای پنهون کردنش پیدا می کنی.زن هم وقتی غیرت و توجه خانواده رو می بینه احساس امنیت بیشتری می کنه و توی جامعه هم راحتتره و راه هموارتری برای پیشرفتش باز می شه. بخصوص تو جامعه ما با فرهنگ خاص ما.
آنی چند لحظه ای در سکوت به او که مهربان تر و نرم تر از همیشه به نظر می رسید نگاه کرد . صدای گیرا و لحن ملایم او حس آرامش خاصی را به وجودش می ریخت که مدتها می شد تجربه اش نکرده بود . برای اولین بار در زندگی اش دوست داشت کسی به جز پدر بزرگ و مادر بزرگش کنارش بنشیند و او بتواند گرمای وجودش را احساس کند . کورش در حالیکه ضربان قلبش شدت گرفته بود از جا بلند شد و به سمت پنجره رفت . چشمان آنی کم کم آرامشش را سلب می کردند . کمی لای پنجره را گشود و گذاشت هوای خنک ، التهابش را کاهش دهد .
با صدای چند ضربه به در اتاق هر دو کمی به خود آمدند . صبا با لبخند وارد شد و گفت :
- مزاحم نباشم.
در پاسخ صبا آنی حرفی نزد اما کورش با گفتن "این چه حرفیه؟" به سمت میز کامپیوتر برگشت و روی یکی از ترانه های مورد علاقه صبا کلیک کرد.همچنان که آهنگ پخش می شد آرزو می کرد حرفهایش روی دختر تأثیری حتی اندک داشته باشد.او غافل بود که آنی با حالتی معنادار به نیم رخش خیره شده.حتی صبا هم متوجه حالت آنی نبود و نگاهش به شکلهای رنگی صفحه مانیتور بود.
جواب آزمایش در دستش مچاله شده بود.دوباره نگاهی به آن انداخت.نمی توانست باور کند تمام آن مدت بیهوده خود را عذاب داده.زنده ماندن برایش مهم نبود اما همان که فهمیده بود با رنج و درد نمی میرد خوشحال بود! از روی نیمکت پارک بلند شد.به سمت خانه حرکت کرد و برگه های آزمایش مچاله شده را در اولین سطل آشغالی که دید انداخت.
به خلوت خانه نیاز داشت.می دانست یک ساعتی تا آمدن صبا مانده.می خواست کمی دراز بکشد و به هیچ چیز فکر نکند.بارانی اش را روی مبل پرت کرد و شالش را روی آن.با آهی بلند هیکل ظریفش را روی کاناپه انداخت و چشمانش را بست.
حس می کرد باری سنگین از روی دوشش برداشته شده.لبخندی بی اختیار بر لبهایش نشسته و دستانش را روی شکم قفل کرده بود.کم کم در فکر فرو رفت و نفهمید چه زمان فرشته خواب به سراغش آمد.
اطرافش را مهی غلیظ پوشانده بود.وقتی گام بر می داشت هیچ صدایی شنیده نمی شد.انگار روی ابرها قدم بر می دارد.مضطرب به جلو می رفت که کم کم مه رقیق شد و صدای امواج دریا گوشش را نوازش داد.حالا هوا روشن تر شده و می توانست بخوبی انوار طلایی خورشید را که شنهای ساحل و امواج کوچک دریا را برق می انداخت ببیند.چه احساس خوبی داشت.تنش گرم شده و آرام کنار ساحل قدم می زد.مه هنوز وجود داشت اما خیلی کم و رقیق.ناگهان در امتداد نگاهش شبحی را دید . انگار او را می شناخت.سرعتش را زیاد کرد و سعی کرد تشخیص دهد او کیست.با دیدن ژانت دلش می خواست فریادی از شادی بکشد اما صدا در گلویش خفه شد.کمی جلوتر رفت.چشمان سبز مادر بزرگ با نگرانی به او خیره بود.می خواست حرف بزند.چیزی بپرسد.اما انگار به دهانش قفل خورده بود.سعی کرد با نگاهش علت نگرانی را از او بپرسد.ژانت لبخندی غمگین بر لب آورد پشت به او کرد تا برود.آنی حس کرد او به شدت ناراحت و پریشان است.موهایش ژولیده و لباسهایش معمولی بود.مثل مواقعی که بیمار می شد و حوصله رسیدگی به خود را نداشت.آنی به دنبالش دوید اما او همانطور که پیدا شده بود ناگهان محو شد.آنی سرگشته و حیران سعی می کرد نام او را فریاد کند.سعی کرد به دنبالش بدود اما دوباره مهی غلیظ او را احاطه کرد.لحظه ای که حس می کرد ذرات مه به درون ریه هایش کشیده می شوند ناگهان نفسش را با شدت بیرون داد و از خواب پرید.
با صدای آه بلند او کورش از آشپزخانه بیرون آمد.
- چی شده آنیتا؟ حالت خوبه؟
آنی دستی به موهایش کشید و تلاش کرد بر خود مسلط شود.
- چیزی نیست.خواب دیدم ... تو کی اومدی؟
آنی دستی به موهایش کشید و تلاش کرد بر خود مسلط شود.
- چیزی نیست.خواب دیدم ... تو کی اومدی؟
- من تازه رسیدم .
- امروز زودتر اومدی ؟
- فقط یه کم .
آناهیتا سعی کرد بنشیند . سرش کمی گیج می رفت و رنگش پریده بود . کورش با احتیاط زیر بازویش را گرفت و کمکش کرد به پشتی مبل تکیه دهد . بعد خواست برود تا برای او آب بیاورد که آنی نا خودآگاه آستینش را چسبید . کورش با حیرت به او که چشمانش گریزان شده بود ، نگاه کرد و کنارش نشست . آنی سر به زیر داشت . کورش با نوک انگشت ، چند تار موی روی پیشانی عرق کرده اش را کنار زد .
- معلومه خواب بدی دیدی ... بهش فکر نکن .
هنوز انگشتانش روی پیشانی و موهای او می لغزید که نگاه سبز ، عسلی آنی ، چشمانش را غافلگیر کرد . کورش انگار در دام افتاده باشد ، چند بار پلک زد و نگاهش را دزدید .
- می رم آب بیارم .
وقتی بلند شد حس می کرد سرش داغ شده . برایش قابل باور نبود در مقابل نگاه دختری نوزده ساله ، آن چنان خود را ببازد .
تمام آن روز آناهیتا در فکر رویایی که دیده بود،گذشت و کورش هم سعی می کرد بیشتر در اتاقش بماند و به کارهای عقب افتاده اش رسیدگی کند .
صبا متوجه حالات آناهیتا و گرفتگی اش بود اما به او فرصت داد تا بر خودش مسلط شود.او حرفهای مهمی داشت که به دخترش بزند و منتظر بود فرصت مناسبی به دست آورد.
آن فرصت مناسب همان شب دست داد.آنی که به علت خواب بعد از ظهر بدخواب شده بود به کتابخانه رفت تا کتابی بردارد.صبا با شنیدن صدای در اتاق او،آهسته از تخت پایین آمد.
نگاهی به منصور که مثل همیشه زود به خواب رفته بود کرد و از اتاق خارج شد.
آناهیتا هنوز نتوانسته بود کتابی انتخاب کند که صبا به درون آمد.
- امشب هم بد خواب شدی؟
- آره ... قرص آرام بخش داری؟
- از حالا زوده بخوای با این چیزها بخوابی ... موافقی یک کم با هم صحبت کنیم.آخه من هم بد خواب شدم!
هر دوی روی صندلی های چرمی راحتی که مقابل میز کار منصور قرار داشت نشستند.دختر به خوبی از حالات مادر متوجه بود او حرف مهمی برای گفتن دارد.
- گوش می کنم.
- قبل از هر چیزی می خوام بدونی من از هنر نظر تو رو حمایت و کمک می کنم ... و در حال حاضر مهمترین مسئله زندگی من تو هستی.
تو باید سعی کنی به گذشته ها فکر نکنی.نمی گم فراموش کن .می دونم سخته ... فقط بهشون نگاه نکن. فکر کن زندگیت از امشب شروع شده.فکر کن قراره دوباره متولد بشی.من پشتیبان تو هستم ... آنی من درک می کنم که چقدر از دست پدرت ناراحت هستی.اما بخاطر خودت بهتره بذاری همه چیز زودتر تموم بشه.
آناهیتا با دقت در چهره مادرش خیره شد و پرسید: از من می خوای چیکار کنم؟!
آن پرسش بیشتر از روی شک و کنجکاوی عنوان شد و صبا به خوبی فهمید دخترش همچنان در موضع قبلی خود قرار دارد.پس ترجیح داد با او رو راست و محکم باشد.
- پدرت با من تماس گرفته.
رنگ آنی کمی پرید اما رفتارش نشان می داد انتظارش را داشته.
- اون تمام چیزهایی رو که دست تو امانت داده می خواد ... حدس می زد تو نتونستی اونها رو از آمریکا خارج کنی.فقط کافیه بهش بگی کجاست.
آنی پوزخندی زد.به پشتی صندلی تکیه داد و در حالیکه یک پایش را روی پای دیگر می انداخت گفت: اگر می خواستم آسون بهش پس بدم پس چرا با سختی زیاد گرفتمشون!
صبا سعی کرد در عین مهربانی جدی تر باشد.
- فکر کنم به اندازه کافی این بازی رو ادامه دادی.دیگه وقتشه خودت رو درگیر زندگی خودت کنی.
- من باید حق و بهش بدم! ... اون پدر خوبی نیست و باید بخاطرش یک چیزهایی رو از دست بده.
- منظورت چیه؟ تو با برداشتن پول و یک سری مدارک داری ازش انتقام می گیری؟! فکر می کنی این طوری می فهمه که پدر خوبی نبوده؟ اشتباه نکن آناهیتا! این وسط فقط توت مقصر می شی و بازنده اصلی هم تو هستی.برو اون پولهای کثیف و اون مدارک رو پرت کن جلوش و اون رو به حال خودش بذار.مطمئن باش وجدان خودش اون رو محاکمه می کنه و روزی می رسه که تو با چشمهای خودت آثار کارهای غلطش رو توی زندگیش می بینی ... چرا بیخودی باید اوقات با ارزش زندگیت رو با اضطراب و احساس نفرت و انتقام به هدر بدی؟
- ازش می ترسی؟
صبا جا خورد.می خواست بگوید از این که تو را از دست بدهم می ترسم،اما بجای آن گفت: مقصود تو از این کارها چیه؟
- می خوام ترس و استرس رو احساس کنه! من چیزهای زیادی براش دارم که سورپرازیش می کنه ...!
- از کجا معلوم که اون تورو سورپرایز نکنه؟! به قول خودت اون دوستان قدرتمندی داره ... تازه اگر هم تو موفق بشی اذیتش کنی چی به تو می رسه؟ غیر از اینکه وقتی رو که می تونی برای درس خوندن و تفریح کردن داشته باشی از دست دادی.
آنی کمی به سمت مادرش خم شد و آرام گفت: من اون کاغذها رو سوزوندم! پولها رو هم به گداهای هارلم استیریت دادم ... بگو بره بپرسه!
صبا وحشت زده و عصبانی گفت: با این حرفها نمی تونی اون رو بازی بدی.ممکنه همکارهاش بلایی سرت بیارن.
- من از تو کمک خواستم.تو گفتی کمک می کنی . قول دادی!
- من به تنهایی در برابر یک مشقت آدم خلافکار و قاچاقچی چی کار می تونم بکنم؟!آنی بهتره رویایی فکر نکنی ... چشمهات رو باز کن.شاید راه حل بهتری پیدا کنی ... جهانگیر هم قول داده کاری به کارت نداشته باشه و سهم ارث تو رو تمام و کمال بهت پرداخت کنه.
- پس من پول ها رو به جای ارث بر می دارم.
- اون پول ها چقدر بوده؟
- سه میلیون دلار.
صبا سست شد.ناباورانه نگاهش را به دختر جوان و جسوری که مقابلش نشسته بود دوخت.
- آنی تو باید اون پول رو پس بدی.
- من دروغ نگفتم.پول دادم به آدمهای بیچاره ... یک کم دادم به ریموند و یک کم خرج سفرم کردم.
- تو وارد بازی خطرناکی شدی.حالا که بعد از مدتها پیش من برگشتی ، حقش نیست اینطور آزارم بدی.
- من اینطور هستم! آزار می دم.به بابا! به تو! اگر خسته شدی اُکِی ... مشکلی نیست.من می رم.
صبا سعی کرد نقطه ضعفی از خود نشان ندهد.
- تا آخر عمرت که نمی تونی از دستش فرار کنی.
- وقتی پول نیست.مدرک نیست،من چی کار می تونم بکنم؟! من مجبورم فرار کنم ... از تو اگر دور باشم ناراحت نمی شم.من هیچ وقت مادر نداشتم ... عادت دارم به مادر نداشتن.تو هم عادت داری!
صبا دلش می خواست به صورت دخترش سیلی بزند.به صورت دختری که سالها از دوریش رنج کشیده بود و بخاطر او هرگز طعم یک خوشی واقعی زیر زبان مزمزه نکرده بود.به او که مانند بچه های تخس و لجباز با انگشتان دستش بازی می کرد خیره شده و به واقع نمی دانست چه حرفی باید بزند.فقط حس می کرد قلبش تیر می کشد و چیزی در وجودش می خواهد منفجر شود.از جایش برخاست.بغض کرده بود اما نگذاشت دختر بغضش را ببیند و آرام از اتاق خارج شد.
با رفتن او آناهیتا با حرص روی پایش کوبید.گوشی اش را از جیب ژاکت نازکش بیرون آورد و برای ساناز پیامک فرستاد.دو دقیقه نگذشته بود که زنگ گوشی به صدا در آمد.صدای سرخوش ساناز در گوشی پیچید .
- سلام خانم خانما! چرا مَسِیج فرستادی؟ ترسیدی پول تلفنت زیاد بشه؟
و با صدای بلند خندید.
- گفتم شاید خواب باشی.
- شوخی کردم بابا ... خواب چیه؟ تازه سر شبه! چیه تو بی خواب شدی؟
- آره ... اما برای این تماس نگرفتم ... من می خواستم آدرس کلاپ رو بپرسم.
- مرسی! بالاخره دل به دریا زدی؟!
- چی؟
- هیچی بابا.تو آدرس من رو بنویس و فردا بیا خونه ما تا درستت کنم.باور کن یک داف حسابی ازت می سازم.
- چی می سازی؟
- داف.یعنی یک دختر همه چی تموم و با حال.
- همه تموم یعنی چی؟
ساناز پوزخندی زد و گفت: یعنی عالی،پرفکت.
آناهیتا بی حوصله گفت: من بلد هستم چطور کلاپ برم.تو فقط آدرس بده.
- اُکی! بنویس.
آناهیتا با دقت آدرس را روی کاغذی نوشت و پس از خداحافظی گفت به احتمال زیاد خواهد آمد.

روز بعد آناهیتا تا ساعت دوازده ظهر دراتاقش ماند.آن روز صبا کلاس نداشت،اما آن قدر از حرفهای آناهیتا دلگیر و پریشان بود که سراغش نرفت.غرق افکار خود ناهاری آماده کرد و بعد پشت میز آشپزخانه نشست و به گل های زرد و نارنجی رومیزی خیره شد.ساعت یک بود که آناهیتا دوش گرفته،با بلوز جذب خاکستری و شلوار راحتی مشکی از پله ها پایین آمد.موهایش را باز گذاشته بود تا خشک شوند و حوله ای روی شانه انداخته بود تا موها بلوزش را خیس نکنند.با همان بی خیالی خاص خود سلامی به صبا که با چشمهای خسته سالاد درست می کرد،گفت و لیوانی شیر از یخچال برای خود ریخت.پشت میز نشست و نیم نگاهی به مادرش انداخت . جرعه ای از شیر سرد که نوشید ، لرزی خفیف اندامش را لرزاند.دستی به بازوی نیمه لختش کشید و گفت: بخاطر حرفهای دیشب متأسفم.من می دونم حرفهام خوب نبود.
صبا با وجودیکه می دانست حرفهای شب گذشته ی آنی تا حدود زیادی حرف دلش بوده اما باز هم کمی آرام شد.همان قدر نرمش را هم از او غنیمت می دانست.- اشکالی نداره.گذر زمان به هر دوی ما برای شناخت بهتر احساسمون نسبت به هم کمک می کنه و ...با شنیدن صدای زنگ در،حرفش را نیمه کاره رها کرد و رفت تا در را باز کند.لحظاتی بعد صدای صبا به گوش آنی می رسید.- منصور مگه تو کلید نداری هر دفعه زنگ می زنی.- این طوری بهتره!- چرا بهتره؟ غیر از اینکه من رو از هر جای خونه که هستم تا جلوی آیفون می کشونه چه فایده ای داره؟صدای منصور آهسته تر شد اما هنوز به گوش آناهیتا می رسید.- مثل اینکه آنیتا رو یادت رفته.من که نمی تونم با وجود اون همینطوری کلید بیاندازم توی قفل و بیام تو.- این حرفها چیه اون هم مثل دخترته.- معلومه که مثل دخترمه.اما در هر حال اینطوری من راحتترم ... حالا بگو ببینم ناهار چی داریم که دارم از گرسنگی می میرم.- تو که هر وقت میایی خونه گرسنه ای ... ناهار هم خورش قیمه داریم.دیروز ثمره هوس کرده بود.- به به ! چه هوس خوبی.منصور تازه از پله ها بالا رفته بود که سر و کله ثمره و بعد از او کورش هم پیدا شد.منصور زودتر از بقیه به آشپزخانه آمد و با رویی گشاده پاسخ سلام سرد آناهیتا را داد و در ادامه گفت: عافیت باشه خانم.- مرسی!- اِ. باریکلا معنی عافیت باشه رو می دونی؟!- بله.ماما ژانت هم همیشه می گفت.- ژانت خانم زن خوبی بود.یادمه همیشه می گفت عاشق زبان فارسی و مردم ایرانه.- آره دوست داشت.صبا دیس برنج را وسط میز گذاشت و گفت: خب هر چی باشه اقوام مادریش ایرانی بودند.ثمره که وارد آشپزخانه می شد گفت: من نفهمیدم بالاخره این ژانت خانم دقیقا کجایی بود!صبا خندید و گفت: پدر ژانت خانم فرانسوی بود.اون توی فرانسه با پسری ایرانی که دانشجو بود آشنا می شه.بعد از چند سال دوستیشون عمق پیدا می کنه و یکبار پدر ژانت برای دیدار ایران همراه دوستش راهی تهران می شه.اونجا مادر ژانت رو می بینه.بعد هم علاقه می شن و با هم ازدواج می کنن .بعد بر می گردن فرانسه.اونجا ژانت به دنیا میاد.سال ها بعد وقتی ژانت ده دوازده ساله بود برای همیشه به ایران مهاجرت می کنن .بعد هم اینجا رفت با سرهنگ که البته اون موقع یک افسر ساده بوده ازدواج می کنه.ثمره با لبخند گفت: چه جالب!همان لحظه کورش هم وارد شد و جلمه ثمره را شنید.- چی جالبه؟منصور گفت: داستان زندگی ژانت خانم.اما نخواه توضیح بدم.بهتره تا غذا سرد نشده شروع کنیم.کورش ظرف خودش را از مادر گرفت و روی میز گذاشت .وقتی می خواست از پشت سر آنی رد شود تا سر جای خود بنشیند دستش با موهای نم دار او تماس پیدا کرد.- موهای خیست رو باز گذاشتی سرما نخوری.آنی سری به نشانه منفی تکان داد و صبا گفت: تو که همیشه موهات رو با حوله می بستی.امروز هوا یک کم سرد تره،بهتر بود باز هم موهات رو می بستی.آناهیتا در حالیکه کمی برنج در بشقابش می کشید با خونسردی گفت: بخاطر مهمونی امشب باز گذاشتم تا راحت موهامو درست کنم.همه نگاهی متعجب به صبا انداختند.صبا به نشانه بی اطلاعی شانه بالا انداخت و پرسید: مهمونی؟! یادم نمیاد مهمونی دعوت شده باشیم.- من دعوت شدم!ثمره سعی کرد با گذاشتن قاشقش در دهان جلوی خنده اش را بگیرد.کورش با حیرت به آنی خیره بود.صبا باز هم پرسید: کی دعوتت کرده؟- دوست جدیدم!غذا خوردن همه کند شده و صبا به کلی دست از خوردن کشید.- یعنی من نمی شناسمش؟- نه.باهاش تو پارک آشنا شدم .دختر بدی به نظر نمی رسه.من رو کلاپ دعوت کرده.حوصله ام سر رفته.می خوام برم.کورش سرخ شد و صبا سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.همه در سکوت همه چیز را به دست صبا سپرده بودند.- ولی درست نیست آدم جایی بره که نمی شناسه.- باید رفت تا بشناسه.من ساناز رو می شناسم. فکر کنم کافی باشه.- نه کافی نیست!سخنش محکم اما صدایش آرام بود.آنی متعجب سر بلند کرد و در حالیکه چشمانش را گرد می کرد گفت: ولی من می خوام برم.چون حوصله ندارم.چون می خوام کلاب ایران رو ببینم.- ولی من صلاح ...منصور با حرکت دست صبا را ساکت کرد و با لبخندی پدرانه گفت: چه اشکالی داره.می خواد ببینه جوونای خوشگذرون اینجا با اونجا چه فرقی می کنن .صبا حیرت زده به منصور نگاه کرد.- یعنی بذاریم بره؟!آنی پوزخندی زد.- اوه من اینجا زندانی نیستم.من نوزده سالمه!ثمره که از رفتار او نسبت به مادرش رنجیده شده بود با تمسخر گفت: می دونیم چند سالته ! تا حالا چند بار گفتی!آنی انگشت اشاره اش را با جسارت به سمت او نشانه رفت و محکم گفت: تو دخالت نکن لطفا!ثمره بغض کرد و نگاه متوقعش را به دیگران دوخت یعنی ببینید با من چطور رفتار می کنه! کورش با نگاهش او را آرام کرد و منصور که هنوز سعی می کرد لبخند بر لب داشته باشه گفت: - این مسئله ای نیست که اینقدر به خاطرش جنجال درست بشه.آنی اگر دلش بخواد میتونه بره.اما برای اینکه خیال ما و بخصوص مادرش راحت باشه من ازش می خوام تنها نره.فکر می کنم کورش بدش نیاد همراهش باشه!همان دم غذا در گلوی کورش پرید و او به سرفه افتاد.منصور دستی به پشت او زد .صبا برایش لیوانی آب ریخت.منصور با خنده گفت: دیدی چقدر خوشحال شد! فکر کنم خیلی وقت کلاب نرفته!کورش که تا آن لحظه سعی داشت مداخله نکند گفت: اما من و نوید برنامه چیده بودیم و می خواستیم آنی و دخترها رو غافلگیر کنیم.ثمره با هیجان پرسید: چه برنامه ای؟کورش لختی اندیشید.اما طوری وانمود می کرد که انگار برایش سخت است بگوید و کمی دلخور شده.- اول می خواستیم بریم کاخ سعد آباد و نیاوران.به چهره بی تفاوت آنی نگاهی انداخت.- بعد فکر کردیم بریم این تأتر خنده داری که تازگیا خیلی تعریفش رو می کنن . دوباره نیم نگاهی به آنیتا که همچنان بی علاقه می نمود انداخت و بالاخره تیر آخر را رها کرد.- اما آخر سر تصمیم گرفتیم بریم شمال ... البته با اجازه شما فقط ما چند نفر می ریم.منصور با خنده ای معنی دار به بازوی او کوبید و گفت: ای حقه باز روت نمی شه بگی ما جوونها... هان؟ می ترسی ما ناراحت بشیم؟کورش لبخند زد اما بجای جواب به چهره مردد آنی نگاه کرد.- البته باز هم میل خودته ... الآن جاده چالوس و عباس آباد حسابی دیدنیه،دریا هم که جای خود داره . به نظر من که شمال توی این فصل از همیشه دیدنی تره.وقتی حرفهایش تمام شد نفس عمیقی را مثل اینکه حرفهای سخت و مهمی زده از سینه بیرون داد و سعی کرد باقی غذایش را بخورد.گرچه دیگر چیز زیادی از آنچه می خورد نفهمید.دیگران هم دیگر حرفی نزدند.فقط ثمره بود که گاهی با حسرت نگاهی به آنی می انداخت و کاملا مشخص بود آرزو می کنه او تصمیمش را تغییر دهد.دقایقی بعد همه به غیر از منصور که غذایش را با اشتها خورده بود از پشت میز بلند شدند،تا میز را مرتب کنند.آنی بشقاب و لیوان خود را درون ماشین ظرفشویی گذاشت.پارچ آب را در یخچال نهاد و به اتاقش رفت.با رفتن او ثمره با حسرت گفت: من می گم به راحله بگیم باهاش صحبت کنه شاید راضی بشه.منصور خندید.صبا نگاه مهربان و قدر دانش را به کورش که ناشیانه میز را پاک می کرد دوخت و گفت:کورش سفر وسوسه انگیز و خوبی رو پیشنهاد کردی . مطمئنم که آناهیتا به تردید افتاده.منصور با صدایی آرام و چهره ای پر از خنده گفت: چطور به ذهنت رسید این حرف رو بزنی؟ حالا اگر آنی قبول کرد نوید و راحله و رامین رو چطوری راه میندازی.شاید برای خودشون برنامه داشته باشن .صبا گفت: اونها با من . فقط آنی این مهمونی رو نره ... نباید اجازه می دادم اینقدر تنهایی از خونه بره بیرون.معلوم نیست با کی دوست شده که اول کاری پارتی دعوتش کرده ... لابد از این دخترهای ولگرد توی خیابونه.
منصور اشاره ای به ثمره کرد و صبا ساکت شد . هیچ گاه چنان حرفهایی و یا چنان مشکلاتی در خانه وجود نداشت.او گرچه اعتقاد داشت که بچه ها باید نسبت به تمام مسائل اجتماع خود آگاهی داشته باشند اما هنوز برای دختر احساساتی چهارده ساله اش زود می دانست که در آن موارد فکر یا کنجکاوی کند.- حالا داداشی اگر آنی نیومد نمیشه ما لااقل تأتر رو بریم؟کورش خندید.- هنوز متوجه نشدی که من همه اینهارو از خودم در آوردم؟- چرا فهمیدم.اما وقتی اسمشون رو آوردی وسوسه شدم.- خوب نیست اینقدر بی اراده باشی.تازه اگر آنی نیاد لابد می ره مهمونی و درست نیست تنها باشه.- خب دایی نوید با اون بره،تو هم بیا با هم بریم تاتر یا سینما.- باشه.من هر طور شده امروز تو رو یک جای خوب یا می برم یا می فرستم.ثمره اخمهایش را درهم کشید و گفت: اصلا چرا باید اینقدر به حرف آنیتا گوش بدیم؟! اگر راحله یک همچین حرفی می زد خاله صنم قیامت می کرد.صبا گفت: قضیه آناهیتا فرق می کنه.من که با تو صحبت کرده بودم.اون شرایط خاصی داره .ما نباید زیاد بهش سخت بگیریم فقط باید مراقب باشیم کار نادرستی انجام نده.- اما وقتی عصبانی می شه،رفتار بدی پیدا می کنه ... تازه خیلی هم رک و راحت حرفش رو می زنه.من تا حالا یادم نمیاد که کورش با وجودیکه پسره از این حرفها بزنه.یا راحله و حتی رامین ... بیچاره راحله اگر بخواد تکون بخوره دایی نوید و رامین مثل برج مراقبت بالا سرش هستند.همه از اصطلاحی که او بکار برده بود خندیدند.منصور گفت: مگه قراره راحله کاری بکنه؟!کورش در حالیکه روزنامه ای را که خریده بود باز می کرد گفت: راحله خودش اونقدر سالم و عاقله که نیاز به برج مراقبت نداره.ثمره باز شروع کرد به حرف زدن تا هر طور می تواند بعد از ظهر خوبی برای خود دست و پا کند و در آن میان نگاه معنادار منصور و صبا به هم و اشاره شان به کورش از چشمش دور ماند.آنها نمی دانستند همان لحظه آناهیتا آمده تا خبر موافقتش با مسافرت را به آنها بگوید و حرفهای آخرشان را شنیده.لحظه ای حس کرد چقدر از راحله بدش می آید.اما زود نفرتش را بی دلیل یافت.با تمام آن احوال حس می کرد نمی تواند آن لحظه در چهره کورش نگاه کند.پس به اتاقش بازگشت.کمی قدم زد و بالاخره با تشر به خود گفت: چرا باید تعریف کورش از راحله برایش مهم باشد؟! او آن سفر را دلپذیر تر از حضور در میهمانی غریبه ها یافته بود و می خواست بعد از آن همه تعریفی که از دوست و آشنا در مورد زیبایی طبیعت شمالی کشورش شنیده بود،آنجا را با چشم ببیند.بخصوص که می دانست پائیز زیباترین رنگها را به طبیعت می زند و جلوه همه چیز را صد چندان می کند.از اینکه پس از مدتها شور سفر را در خود می دید متعجب بود.او به شدت وسوسه شده و مایل بود آن کار را انجام دهد.در آن بین حتی حضور راحله و توجهات کورش به او مانعش نبود.وقتی از پله ها پایین می آمد،دوباره در جلد بی تفاوتی خود فرو رفته و اثری از حالات عصبی لحظاتی قبل در وجودش نبود.به او چه مربوط که آن دختر و پسر لوس به هم علاقه داشته باشند.او می خواست خودش از سفر لذت ببرد و شمال را ببیند!وقتی در اتاق نشیمن موافقتش را اعلام کرد ثمره جیغی از خوشحالی کشید و کف زد.صبا نیز بی اختیار لبخند بر لب آورده بود و منصور با دقت کورش را زیر نظر داشت.او از ته دل لبخند می زد و مشخص بود خیلی از تصمیم او خوشحال شده اما سعی دارد خود را آرام نشان دهد.آناهیتا که به اتاق خود برگشت صبا گفت: خیالم راحت شد.می رم به بچه ها زنگ بزنم.کورش گفت: من خودم باهاشون تماس می گیرم.راستش از صبح با نوید تصمیم داشتیم برای فردا برنامه ای بچینیم که آنی کسل نشه.حالا برنامه جور شد.دو ساعت بعد هر کدام از آنها یک ساک دستی برای خود برداشته و در پاترول کورش راهی جاده چالوس بودند.هیچ کس از آن سفر ناگهانی ناراحت به نظر نمی رسید و همه آن غافلگیری را دلپذیر یافته بودند.کورش موسیقی پاپ ایرانی را در پخش اتومبیل گذاشته بود و نوید زیر لب با خواننده هم سرایی می کرد.رامین و راحله پشت سر کورش نشسته و راحله گاهی نیم نگاهی از آینه به او می انداخت.البته سعی می کرد او متوجه نشود.آناهیتا هم پشت نوید نشسته بود و غرق منظره بیرون و افکار متخلف خود بود.ثمره هم بین دخترها نشسته و او هم در عالم خود در جاده چالوس کورش سرعت ماشین را کمتر کرد و پس از دقایقی از آینه نگاهی به آنی انداخت.همان لحظه متوجه شد نگاه راحله هم به او بوده که زود نگاهش را دزدید.آن اتفاق آنقدر سریع رخ داد که کورش نتوانست تعبیر درستی از رفتار راحله داشته باشد.به سد کرج نزدیک می شدند که نیروهای پلیس برایشان دست تکان دادند و آنها را متوقف کردند.آناهیتا حیرت زده گفت: چی شده؟ ما که کار بدی نکردیم.نوید خندید.- نگران نباش عزیزم.من کمبرندم رو نبستم.- خب چرا نبستی؟ این کار خیلی خطر داره.- خریت! خریت عزیز دلم.گاهی این مغز راست راستی بوی قرمه سبزی می ده.آنی گفت: قرمه سبزی که بوی خوبی داره!خندید اما نوید قهقهه زد و گفت: یعنی مغز من بوی گند می ده؟- نه. منظور من این نبود.اما فکر کردم ...- خیلی خب بابا فهمیدم.با نزدیک شدن پلیس،نوید شیشه اش را پایین کشید.- سلام سرکار.خسته نباشید.- وقتی عدم رعایت قانون رو می بینیم خستگی به تنمون می مونه.- درست می فرمائید.شرمنده.الان می بندم. آها ... آها!- خیلی خوبه.اما در هر حال تا اینجا بدون کمربند ایمنی اومدید و باید جریمه بشید.- چشم سر کار،اما نمی شه بخاطر جوونی و جهالت از ما بگذری!باور کنید من دیگه متنبه شدم و بهتون قول شرف می دم که این بار آخری باشه که کمربندم رو نبستم.پلیس نیش خندی زد و گفت: شاید بتونم یک کاری بکنم ...! شاید تو بتونی بگی چی کار باید بکنم!کورش پوزخندی زد که همه به غیر از پلیس متوجه آن شدند.نوید هم لبخندی خاص بر لب آورد و گفت: شما خودت از ما واردتری شما بگو ما چیکار کنیم.پلیس نگاهی دقیق به درون ماشین انداخت و گفت: غیر از اینکه تخطی از قانون راهنمایی و رانندگی داشتی ... یک جورهایی هم به نظر می رسه ...و با ابرو اشاره ای به دخترها کرد و ادامه داد: باید تا آخرش رو خونده باشی مرد! حالا چی؟کورش با خشمی فرو خورده گفت: ما خلاف کردیم جریمه اش رو پرداخت می کنیم.شما لطف کن بنویس.پلیس که از رفتار او خوشش نیامده بود گفت: برای ما مسئولیت داره.شما فعلا گواهینامه و کارت ماشین رو لطف کنید.کورش با سرعت گواهینامه و کارت ماشین را به نوید داد.نوید که همچنان لبخند بر لب داشت مدارک را تحویل پلیس داد و گفت: سرکار عصبانی نشو.این جوونه و خام.من و شما حرف همدیگرو بهتر می فهمیم.شما بی زحمت ما رو جریمه کن بریم.- شما یک سبقت هم داشتید.کورش حیرت زده گفت: سبقت؟! ما از وقتی وارد جاده شدیم با سرعت مناسب و بدون سبقت راهمون رو اومدیم.تازه جاده اونقدر شلوغ نیست که نیاز به سبقت گرفتن باشه.نوید به او نگاهی کرد و گفت: آروم باش کورش جان.حتما اشتباه شده.سرکار خودشون ...هنوز نتوانسته بود ادامه دهد که آناهیتا با عصبانیت میان حرف او آمد.- ما هیچ خلافی نکردیم.به تو هم پول نمی دیم! تو فکر کردی چون لباس پلیس پوشیدی هر کار بخوای می تونی بکنی؟! یک پلیس باید معلم و دوست مردم باشه.نه از این پول ها بگیره ... بهش چی می گن؟رامین با سرعت و جسارت گفت: رشوه!- آها! همین! رشوه! الآن ... جلوی ما ... داری حرف بدی می زنی.به قانون احترام بذار و با مردم با قانون حرف بزن.تو حالا خلافکارتر از ما هستی!پلیس که به نظر نمی رسید از نوید چندان بزرگتر باشد از حرفهای او هم جا خورده بود و هم از لهجه خاص و صراحت کلام آنی حیرت زده بود.راحله و ثمره با رنگی پریده به آنی و پلیس نگاه می کردند.رامین به سختی سعی داشت جلوی خنده اش را بگیرد و کورش و نوید لبخندی معنی دار بر لب داشتند.پلیس پوزخندی از سر حیرت زد و گفت: اوه! اوه! این خانم از کجا اومده که اینقدر راحت به مأمور قانون توهین می کنه.نوید خواست حرفی بزند که آنی گفت: من ایرانی هستم ... از آمریکا اومدم ... ایران رو دوست دارم ... و تو اولین پلیس آفیسری هستی که من اینجا با اون حرف زدم ... من حرف بد نزدم . حرف واقعی گفتم.شاید خوشت نیاد.اما حرف واقعی همیشه خوب نیست! اگر هم مشکل داری به رئیست بگو بیاد.راحله با همان وحشت گفت: آنی خواهش می کنم ! دیگه کافیه.آنی شانه بالا انداخت و ساکت شد.نوید رو به پلیس که همچنان شگفت زده بود گفت: جناب،من معذرت می خوام این خواهرزاده من یک کم رکه؟- یک کم؟! زبون این دختر از شمشیر تیز تره!- تازه از خارج کشور اومده به رسم و رسومات ما وارد نیست!آب به آب هم شده و یک کم اعصابش بهم ریخته! شما بی زحمت جریمه ما رو بنویس سرکار،تا شب نشده به یک جایی برسیم.پلیس با حرص یک برگه جریمه نوشت و در حالیکه آنرا همراه مدارک تحویل نوید می داد گفت: مراقب این خانم جوون باشید.همه آدمها مثل من صبور نیستند.به دلیل مهمون بودنش گذشت می کنم وگرنه ... - شما بزرگوارید.ممنون.به محض حرکت ماشین،صدای قهقهه رامین و نوید فضای ماشین را پر کرد.کورش و ثمره هم آرام می خندیدند اما راحله هنوز شوکه بود و مدام به پشت سر نگاه می کرد مبادا آن پلیس پشیمان شود و به دنبالشان بیاید.رامین در میان خنده گفت: خوب حقش رو کف دستش گذاشتی.- من که چیزی به دستش نذاشتم!صدای خنده ها باز به هوا برخاست.کورش گفت: یعنی چیزی رو که سزاش بود ... یعنی حق واقعیش رو بهش گفتی و بهش فهموندی.آنی ابرو بالا انداخت و زمزمه کرد :حقش به دستش گذاشتم.راحله که حالا او هم آرام می خندید گفت: اما بهتره دیگه از این کارها نکنی شاید بعضی ها لج بازی کنند و وضع بدی پیش بیاد.- چه وضع بدی؟ مارو تو زندان نگه می دارن؟! یعنی می شه بدون دلیل کسی رو زندانی کرد؟- نه. اما تا بخوای ثابت کنی بدون دلیل بوده کلی معطل شدی و ناراحتی کشیدی.پس بهتره از این به بعد یک کم بیشتر مراقب باشی.رامین گفت:آنی تو چرا برای پلیس شدن اقدام نکردی؟ باورکن پلیس خوبی می شدی.این کار رو دوست هم داشتی.همه از حرف رامین تعجب کردند.نوید کمی به عقب برگشت و گفت: تو دوست داشتی پلیس بشی؟- اوهوم.شاید بشم ... شاید یک روز من یک پلیس آفیسر خوب بشم.من یک کم کنگ فو بلدم و یک کم کاراته.این حرف او حیرت همه را بیشتر کرد.رامین با همان تحیر پرسید: تو چه جور کنگ فو کاری هستی که موقع از کوه بالا اومدن نفست گرفت؟!چهره آناهیتا کمی درهم رفت.شال حریر سفید رنگش را کمی جلوتر کشید وگفت: بیشتر از دو سال تمرین نکردم.من از وقتی هفت سالم بود کنگ فو و کاراته یاد می گرفتم.نوید گفت: من هم چند سالی کار می کردم.شاید بد نباشه یک خورده با هم تمرین کنیم.- اُکِی.شاید ...تا وقتی به ویلا برسند دیگر حرفی خاصی میانشان رد و بدل نشد و اگر هم می شد آناهیتا خود را درگیر نمی کرد.او محو برگهای زرد و نارنجی درختان اطراف شده بود که در غروب رنگ دیگری داشتند.اما نیمه های راه هوا دیگر کاملا تاریک شده و او افسون سیاهی شب بود.کورش ماشین را در حیاط ویلا پارک کرد و همه به سمت عقب ماشین رفتند تا ساکهای خود را بردارند.آناهیتا ساک به دست نگاهی به اطراف انداخت.ویلایی که در آن بودند،عبارت بود از حیاط و باغچه ای بزرگ و مشجر که شاید مساحتش به هزار متر می رسید و ساختمانی یک طبقه و بزرگ که روبروی در ورودی حیاط قرار داشت.در ساختمان همه چیز لوکس و شیک بود.کف از سنگ مرمر و دیوارها تمیز و پاکیزه بودند.مبلمان راحتی زرشکی رنگی گوشه ای از سالن و میز ناهارخوری دوازده نفره ای در طرف دیگر سالن قرار داشت.آشپزخانه اُپن و کابینت ها همه لوکس بودند.آنی به آن همه حسن سلیقه نگاه کرد و با حالتی جدی از راحله پرسید: اینجا مالِ نویده؟راحله لبخندی زد و گفت: آره. به قول خودش حاصل دسترنجشه! اون عاشق این ویلاست.دو سه سالی می شه که اینجارو خریده و خودش هم ساخته.- نوید چند سالشه؟با صدای بلند نوید که از حیاط به درون می آمد به پشت نگاه کرد.- دختر جان تو به سن و سال من چی کار داری؟ فکر کن من هم سن و سال کورش هستم.آنی کمی اخمهایش را درهم کشید و گفت: تو چهار یا پنج سال از کورش پیرتری.- پیرتر چیه دختر؟ بزرگتر ... آره.درست حدس زدی.راحله خندید و گفت: اون درست سه سال از کورش بزرگتره.نوید اعتراض کرد.همان دم بقیه هم وارد سالن شدند.کورش که متوجه بحث شده بود گفت: تو چرا همیشه سعی داری وانمود کنی جوونی.بابا دیگه پیر شدی.- پیر خودتی.اصل کار دلِ که دل من از تو یکی جوونتره.تو سینه من قلب یک پسر بیست ساله می تپه! آنی پرسید: نوید چرا ازدواج نکردی؟ مردهای ایرانی زود ازدواج می کنن . بجای او راحله گفت: آقا نوید هنوز دختر دلخواهش رو پیدا نکرده.نوید گفت: بله.هنوز دارم دنبالش می گردم.اما اگر پیداش کنم دیگه ولش نمی کنم ... چون پیدا کردن کسی که بیشتر از همه شبیه تو باشه و آرومت کنه خیلی سخته.بعد به چشمان آنی زل زد و با حالتی شوخ ادامه داد: تو هم اگر گیرش آوردی ولش نکن!آنی زهر خندی زد و گفت: تو تا حالا پیدا نکردی.من که فکر نکنم تا آخر عمر پیدا کنم!نوید خندید و کمی سر به سر او گذاشت.بقیه هم می خندیدند.کورش اما در سکوت ، به اتاقی که همیشه در آن می خوابید رفت تا لباسهایش را تغییر دهد.شام را در رستورانی که همان حوالی بود خوردند و دوباره به ویلا بازگشتند.به پیشنهاد نوید و ثمره از باغچه کمی هیزم جمع کردند و بردند کنار ساحل تا آتش روشن کنند.ویلای نوید ساحل کوچک اختصاصی داشت و آنها می توانستند به راحتی ساعتی دور آتش بنشینند.هوا سرد بود و همه کاپشن و پالتوهای پاییزه خود را به تن کرده بودند.آسمان صاف و آرامش دریا،حس خوبی به همه القا می کرد و حتی نوید و رامین را هم از تب و تاب انداخته و صبور کرده بود.راحله کمی پالتواش را محکمتر به خود پیچید و گفت: بیایید با هم آواز بخونیم.رامین گفت: باز حس شاعرانه راحله خانم گل کرد.نوید گفت: چه اشکالی داره.اتفاقا مزه می ده ... حالا چی بخونیم؟ همه بجز آناهیتا پیشنهادی دادند و بالاخره ترانه ای را که ثمره خواسته بود خواندند.آنی آن ترانه را شنیده بود اما از حفظ نبود.پس آرام نشسته و تماشایشان می کرد.بعد از اینکه ترانه تمام شد راحله گفت: بهتره چیزی بخونیم که آنی هم بلد باشه .تو چه آهنگی بلدی؟آنی شانه بالا انداخت و گفت: من از آواز خوندن خوشم نمیاد! شما بخونید،من گوش می دم.راحله کمی دیگر اصرار کرد اما وقتی احساس کرد آنی به راستی علاقه ای به همراهی آنها ندارد دیگر کوتاه آمد.بالاخره خواندن ترانه دیگری آغاز شد.آنی نگاهش را به آتش دوخته و به صدای آنها که ترانه ای غمگین را می خواندند گوش می داد.گل گلدون من شکسته در باد تو بیا تا دلم نکرده فریادگل شب بو دیگه،شب بو نمی ده کی گل شب بو رو از شاخه چیدهگوشه آسمون،پر رنگین کمون من مثل تاریکی،تو مثل مهتاب ...بی اختیار نگاهش به سمت کورش کشیده شد و او را غرق آتش یافت که آرامتر از همه لبهایش را تکان می داد.بعد آهسته نگاهش روی چهره راحله سر خورد.راحله غرق کورش بود! با احساس سنگینی نگاهی سرش را کمی بالا گرفت.نوید در همان حال که آواز را با صدایی رسا می خواند به او خیره شده و لبخندی معنی دار بر لب داشت! آناهیتا سعی کرد پاسخ لبخند او را با لبخند بدهد اما همان لبخند کم جان و کج همیشگی گوشه لبش نقش بست. بهت که گفتم! اون زیر بار نمی ره.جهانگیر،دیگه نه پولی وجود داره و نه مدرکی.اگر زیاد به پر و پای این بچه بپیچیم ممکنه از اینجا هم فرار کنه.صدای خشمگین جهانگیر در گوش صبا پیچید.- تو مثل اینکه متوجه نیستی.اون مدارک خیلی مهم هستند.آنی هم خوب این مسئله رو می دونه .بخاطر همین من مطمئنم کار احمقانه ای انجام نداده.- من نمی دونم باید چی کار کنم.باهاش خیلی حرف زدم.جهانگیر من می دونم تو شغل خوبی نداری.بهتره قبل از اینکه پای پلیس به میون بیاد همه چیز رو فراموش کنی.- تو داری منو تهدید می کنی؟ ... گوش کن صبا! من دارم خیلی جدی صحبت می کنم.بهتره توی مسائل من و آنی دخالت نکنی. تو تلاش خودت رو کردی که بی فایده بود از این به بعد همه چیز رو به عهده خودم بذار.- می خوای چیکار کنی؟- فعلا هیچی.- جهانگیر به تو اجازه نمی دم به آناهیتا آسیبی برسونی.از این به بعد تو با من طرفی.دیگه نمی تونی آزارش بدی.- تو فکر می کنی من کی هستم؟! یادت باشه اون دختر من هم هست.- پس یادته که اون دخترته! بخاطر همین او ن قدر بلا سرش آوردی؟!- من ازدواج کردم،تو هم همین طور.بچه دار شدم،تو هم همین طور.حالا این موضوع که اون از هر کاهی برای خودش کوهی درست می کنه ربطی به من نداره.صبا پوزخند محکمی زد و گفت: پس اون جای چاقو روی شکمش چیه؟لابد بخاطر عدم درکش خواستی توجیهش کنی!پشت خط لحظه ای سکوت برقرار شد.صبا بی صبرانه گفت: چرا جوب نمی دی ؟ ... جهانگیر هر چی بوده دیگه گذشته و تموم شده.تا حالا مسئولیت نگهداری آناهیتا با تو بوده اما دیگه این حق منه که دخترم رو برای خودم داشته باشم.تو تمام شخصیت و کودکی اونو نابود کردی.بذار من کمکش کنم تا بتونه گذشته هارو فراموش کنه و آینده خوبی داشته باشه.صدای آرام و نا امید کننده جهانگیر به نظرش وهم آور بود.- به این راحتی ها نمی تونی کمکش کنی!صبا نامطمئن و نگران پرسید: چه چیزهایی هست که تو از من پنهان می کنی!- دوباره باهات تماس می گیرم.و قبل از اینکه صبا بتواند حرفی بزند تماس قطع شد.او مستاصل و عصبی گوشی همراهش را در دست فشرد و بعد آن را در جیب بارانی اش انداخت.چند ساعتی از رفتن بچه ها نمی گذشت که جهانگیر با تلفن همراهش تماس گرفته بود.آن موقع منصور داشت باغچه را آب می داد و صبا در آشپزخانه چای دم می کرد.چقدر خوشحال شده بود که منصور متوجه تماس جهانگیر نشده.تماس را قطع کرد و به بهانه خریدن کیک ساده برای عصرانه از خانه خارج شده بود.حالا او خریدن کیک را فراموش کرده،با نگرانی عمیقی که دلایل مشخص و نامشخصی برایش داشت به سمت خانه می رفت.وقتی وارد کوچه شد منصور شیلنگ را از حیاط بیرون کشیده و درختان و بوته های شمشاد جلوی خانه را آبیاری می کرد.با دیدن او بغض کرد.چطور می توانست این طور برایش نقش بازی کند.فرصت اندیشه بیشتری نیافته بود که منصور او را دید.صبا سعی کرد خوددار باشد و با حالتی عادی به راهش ادامه دهد.- پس چی شد ؟!- چی؟- کیک؟ قرار بود یک عصرانه حسابی دو نفره با هم بخوریم!- کیک ساده نداشت ... توی خونه یک کم بیسکویت داریم.و تقریبا از زیر نگاه کنجکاو منصور گریخت.نیمه شب شده بود.آسمان صاف و دریا آرام بود .ماه،مانند مادری مهربان،انوار نقره ای خود را مانند ملحفه ای از حریر بر روی دریا و زمین کشیده بود تا بی وحشت از تاریکی به خواب روند . کورش با وجود خستگی چشمانش را به سقف اتاق دوخته و به وقایع اخیر می اندیشید.به اینکه چقدر همه در آرزوی پیدا شدن آناهیتا بودند و حالا که او کنارشان بود نمی توانستند شخصیت خاصش را به خوبی بفهمند.او شانزده سال دور از وطن و دور از آنها زندگی کرده و شکل گرفته بود.معلوم نبود به طور دقیق چه بر او گذشته اما قدر مسلم از او دختری این چنین تو دار،بی اعتنا و بی احساس،مثل درختی سرما زده ساخته بود.با شنیدن صدایی،گوش تیز کرد.لحظاتی سکوت بود و بعد صدای قدمهایی آهسته در خارج از ویلا.از رختخواب بیرون آمد و پشت پنجره ایستاد.پنجره اتاق رو به دریا بود و او توانست آناهیتا را ببیند که اشارپ پشمی اش را به دور خود پیچیده و با قدمهایی سست و آرام به سمت دریا می رود.در نور مهتاب،کورش به خوبی می تونست او ببیند.به ساعتش که روی لبه پنجره گذاشته بود نگاهی انداخت.ساعت نزدیک دو بعد از نیمه شب بود و حدود یک ساعت قبل همه برای خواب رفته بودند.کورش همچنان به او که مانند شبحی جلو می رفت نگاه می کرد.او آنقدر به دریا نزدیک شد که انگشتان امواج توانستند پاهایش را لمس کنند.درست لحظه ای که کورش حس می کرد او خود را به دریا خواهد زد،دختر ایستاد.کورش بی اختیار نفس راحتی کشید.نمی دانست چرا حس می کند او قصد خودکشی دارد.در حقیقت این بار دومی بود که آن فکر مثل برق از ذهنش می گذشت.او انگار تا لبه خطر می رفت و بعد نیرویی خاص محافظتش می کرد.با وجود فاصله به نسبت زیاد،کورش متوجه شد او سیگاری روشن کرده،کمی عصبانی شد.چرا باید دختری به سن و سال او آلوده به چنان چیز وحشتناکی بشود.- تو راجع به اون چه فکری می کنی؟با صدای گرفته نوید ، جا خورد . نوید که روی تختی آنسوی دیگر پنجره دراز کشیده بود آرام خندید و گفت: ترسیدی؟- فکر نمی کردم بیدار باشی.- من هم مثل تو بدخواب شدم ... نگفتی نظرت در موردش چیه؟- در مورد کی؟- همونیکه داری نگاهش می کنی!- تو از کجا می دونی من دارم کی رو نگاه می کنم.- من هم صدای در رو شنیدم و با شناختی که از بچه های خودمون دارم می دونم هیچ کدوم جرأت نمی کنن نصفه شبی اون هم تنهایی راه بیفتند برن کنار دریا.- نمی دونم چرا حس کردم می خواد بلایی سر خودش بیاره.- اگر می خواست این کار رو بکنه تا به حال کرده بود.- به نظر من اون نسبت به مرگ بی اعتناست اما وقتی اون رو در چند قدمی خودش می بینه نمی تونه قبولش کنه.انگار توی این دنیا چیزی وجود نداره که اون رو با زندگی پیونده بزنه و چیزی هم وجود نداره که اون رو محکم به سمت مرگ بکشونه ... خیلی دلم می خواد بدونم دقیقا به اون چی گذشته.- بالاخره می فهمیم.نوید به پهلو خوابید،دستش را زیر سرش گذاشت و ادامه داد: ولی من نگرانم ... برای صبا ... برای تو ... برای راحله!کورش متعجب به او نگاه کرد.در نیمه تاریک اتاق چهره جدی و چشمان خیره نوید به او فهماند که حرفهایش بی دلیل نیست.- برای من و راحله چرا؟نوید نشست و پاهایش را از تخت آویزان کرد.دستی به موهای آشفته اش کشید.حالاتش طوری بود که می شد فهمید حرفهای مهمی برای گفتن دارد.- کورش بنشین باهات حرف دارم.کورش نیم نگاهی به آنی که موهایش با وزش نسیم ملایم اندکی تکان می خورد و در میان دود سیگار مانند ارواح گمشده به نظر می رسید انداخت و گفت: اینجا راحتترم.- نترس اون کار احمقانه ای نمی کنه.بیا بشین من این طوری راحت نیستم.کورش روی تختش روبه روی او نشست و خود را آماده شنیدن نشان داد.- کورش من باید با تو حرف بزنم.با منطق و درکی که در تو می شناسم می دونم بهترین کاریه که با تو صحبت کنم و بهت هشدار بدم ... من در قبال همه شما احساس مسئولیت می کنم و آینده و احساستون برام مهمه ...لحظاتی مکث کرد و وقتی کورش را منتظر دید ادامه داد: درسته که من ازدواج نکردم و گاهی ممکنه نسبت به جنس مخالف بی توجه نشون بدم،اما تو بهتر از هر کس می دونی که من هم دل دارم.تابحال چند بار عاشق شدم و این چیزها رو خیلی خوب درک می کنم.به قول معروف در این راه چند تا پیراهن پاره کردم ... ببین کورش من مدتیه در رفتارهای تو و دخترهای دور و برت دقیق شدم... می دونی که چقدر دوستت دارم و با وجودیکه هیچ نسبت خونی با هم نداریم به اندازه خواهرزاده هام و مثل یک دوست برام عزیزی.اگر می گم تو رفتارهات دقیق شدم به این خاطر بود که اولا نمی خواستم اشتباه کنی و بعد می خواستم هر جا لازم بود کمکت کنم.اوایل ... یعنی قبل از اینکه سر و کله آنیتا پیدا بشه به این نتیجه رسیده بودم که از راحله بدت نمیاد.- بس کن نوید! معلومه که راحله رو دوست دارم،اما نه اون طوری که تو فکر می کنی.- بذار حرفهام تموم بشه ... اعتراف می کنم خیلی خوشحال شدم.تو و راحله و خانواده هاتون نقاط مشترک زیادی با هم دارید ... اما حالا فهمیدم کمی به خطا رفتم.اشتباه من این بود که بیشتر در احوال تو دقیق می شدم و از راحله غافل بودم! از وقتی آنیتا اومده من نگاه نگران راحله رو روی تو به وضوح احساس می کنم! کورش اون به تو تمایل داره و جالب اینجاست که احساس می کنم آنی هم به تو بی میل نیست ... اما تو داری این وسط خودت رو به اون راه می زنی و می خوای نسبت به هر دو یک رفتار داشته باشی.تو غافلی که ممکنه این دو تا دختر هم توجه و رفتار خاص تو رو به حساب علاقه تو نسبت به خودشون بذارن.کورش با حیرت گفت:من نمی فهمم تو چی میگی؟ حتی باور نمی کنم حرفهات درست باشه.- کورش جان من اگر این هارو به تو می گم برای اینه که هر سه نفر شما برام مهم هستید و نمی خوام این میون کسی لطمه بخوره.تو خیلی باید مراقب باشی.می دونم و می فهمم که احساس خاصی نسبت به هیچ کدوم نداری اما در قبال اونها مسئولی. من نمی تونم اجازه بدم جلوی چشمهام مرتکب خطا بشی. راحله و آنی هر دو حساس و شکننده هستند.بخصوص آنی که توی زندگی رنج زیادی کشیده.کورش مستأصل پوزخندی زد و گفت: در مورد آنی مطمئنم اشتباه می کنی.اون بی تفاوت تر از اونیه که بخواد به من یا هر کس دیگه ای علاقه مند بشه.- اون هم انسانه! یک دختر جوونه با امیال و احساسات خاص خودش.الان با تو زیر یک سقف زندگی می کنه و تو تنها پسر جوون و قابل توجهی هستی که دور و برش وجود داره.- آخه من باید چیکار کنم؟- فقط مراقب باش.سعی کن اگر نسبت بهش احساسی نداری این رو بهش بفهمونی.در مورد راحله هم همین طور... احساس اونها در حال جوونه زدنه.بخصوص در مورد آنی.در مورد راحله مطمئن نیستم تا کجا پیش رفته.اما می دونم اگر بفهمه تو واقعا تمایلی بهش نداری می تونه خودش رو جمع و جور کنه.راحله قدرتش رو داره ... من به عنوان دایی دخترها و دوست خوب تو بهت هشدار دادم،چون زندگی هر سه نفر شما برام بی نهایت مهمه.کورش دستی به موها و بعد به صورتش کشید.چهره اش را میان دستانش پنهان کرد و نفسش را با صدا بیرون فرستاد.حرفهای نوید زنگ خطری را براش به صدا در آورده بود که او سعی داشت به آن بی توجه باشد یا در حقیقت باورش نکند .اما نوید برای او راه فراری نگذاشته بود.حالا او مجبور بود بیش از قبل مراقب رفتارش باشد یا حداقل احساس خودش را هم آن میان محک بزند.نوید به موقع او را بخود آورده و تلنگری به عقلش زده بود.نگرانی او برایش قابل درک بود و حس می کرد اگر خودش هم جای نوید بود همان کار را می کرد.هر دو دختر برای خود کورش هم مهم بودند به اضافه اینکه رابطه عاطفی و دوستانه ای هم از زمان کودکی با راحله داشت و حالا می فهمید دیگر نمی تواند مثل گذشته ها با راحله راحت باشد.با به یاد آوردن دختر تنهایی که در ساحل پاک و خلوت ، دود مسموم سیگار را به ریه ها می کشید دلش گرفت.دوباره از جایش بلند شد و به او نگاه کرد.آنی حتی ذره ای از جای خود حرکت نکرده بود.مثل انسانی مسخ شده! درست شبیه وقتی که به امواج رودخانه خیره شده بود،انگار افسون درخشش مهتاب روی امواج کوچک و خواب آلود دریا بود.- هنوز همونجاست؟- آره.اون یه طوریه نوید ... گاهی احساس می کنم اصلا وجود نداره.مثل یک روح سرگردان یا یه تصویر مجازیه! انگار هر لحظه قراره ناپدید بشه، به حدی که باور می کنی هرگز وجود نداشته! نوید هم از جایش بلند شد و کنار کورش ایستاد.چند لحظه به دختر نگاه کرد و گفت: باید کمکش کرد ... اما هیچ کدوم از شماها نمی تونه به اون کمک کنه.اون به یک روانکاو نیاز داره.- فکر نمی کنم به راحتی قبول کنه.- پس تو هم قبول داری که مشکل حاد روحی داره.- هر کس دو مرتبه با اون برخورد داشته باشه می فهمه عادی نیست.دست کم نگاهش عادی نیست.گاهی حس می کنم اون مرده! درست مثل اینکه روی مرز مرگ و زندگی با خونسردی قدم می زنه.گاهی به سمت مرگ سکندری می خوره و گاهی به سمت زندگی!کمی دیگر که گذشت نوید از سر پا ایستادن خسته شد و روی تختش دراز کشید.- چه قدرتی داره! خسته نشد این همه مدت یک جا ایستاده و تکون نمی خوره!- حرکت کرد.- اِ ! چه عجب! منتظر بود من از پشت پنجره بیام کنار؟!- سیگارش رو پرت کرد روی شنها ... از وقتی اومد همین یک سیگار رو کشید،اما خیلی با حوصله و آروم.بعد ناگهان خود را از جلوی پنجره کنار کشید.- داره بر می گرده.- پس دیگه بیا بخواب.جای نگرانی نیست. کورش روی تخت دراز کشید و باز به سقف سپید اتاق چشم دوخت. از شنیدن سر و صداهایی پلکهایش را به زحمت گشود.همان لحظه در باز شد و ثمره با قیافه ای اخمو به درون آمد.- بلند بشید که بلا نازل شده!کورش خواب آلود پرسید: چه خبر شده؟ چرا اینقدر سر و صدا می کنید؟- مهمون داریم! پاشو دایی نوید.ساعت از ده گذشته.نوید چشمان خمارش را مالید و گفت: اول صبحی کی اومده؟!- کسانی که شما دو نفر عاشقشون هستید! اودیسه و ارسطو.با شنیدن نام آنها خواب از سر هر دو پرید.کورش حیرت زده در جای خود نشست.- اونها از کجا می دونستند ما اینجا هستیم؟بجای ثمره نوید گفت: کار مامان مهینه.باز هم نتونست جلوی زبونش رو بگیره.لابد به خاله شهین گفته،اون هم به پسرش و پسرش به بچه هاش.ثمره گفت: اونها هم از دیروز شمال هستند وقتی فهمیدند ما اینجائیم لطف کردند و اومدند با هم باشیم.- الان کجا هستند؟- توی حیاط ...صدای جیغ جیغ اودیسه رو که می شنوید.همان لحظه راحله هم با قیافه ای پکر وارد شد .- زود باشید پاشید دیگه.آقا ارسطو لطف کردند کله پاچه گرفتند.ثمره با ناله گفت : آه! من که حالم به هم می خوره.نوید خنده ای کرد و گفت: شاید بخاطر کله پاچه وجودشون رو تحمل کنم!وقتی کورش و نوید از اتاقشان بیرون آمدند میهمانان ناخوانده هنوز در حیاط بودند و صدای خودش و بششان با آنی به گوش می رسید.دقایقی بعد میز صبحانه در حیاط ، زیر آفتاب ملایم پاییزی چیده شده و همگی سر میز نشسته بودند.آناهیتا با چهره ای درهم به کله پاچه ای که وسط میز گذاشته بود نگاه می کرد.ثمره هم بی توجه به غذا برای خود چای شیرین می کرد.ارسطو با لبخند رو به آنی گفت: شما تا به حال کله پاچه خوردی؟- نه! اما فکر نکنم هیچ وقت بخورم.نوید که با اشتها مشغول خوردن بود گفت: یک کم برای امتحان بخوری ضرر نداره ... راحله براش آبلیمو بریز شاید خوشش بیاد.آنی دست جلوی کاسه خالی اش گرفت و گفت: نه. امتحان نمی کنم!من چای می خورم با نون و پنیر.مثل ثمره.ثمره گفت: حق داری.من درکت می کنم.این غذا از کله و پای گوسفند درست شده.حتی فکرش حالم رو بهم می زنه.کورش گفت: چون تو دوست نداری نباید دیگران رو هم دلزده کنی.اودیسه گفت: من که عاشق کله پاچه هستم،بخصوص مغز.آنی با شگفتی گفت: مغز؟ یعنی مغز واقعی؟ارسطو با خنده گفت: نخیر مغز مصنوعی! عزیز من مغز یکی از لذیذترین قسمت های کله پاچه ست.اودیسه گفت: تازه چشمش رو نخوردی؟نوید که به شدت خنده اش گرفته بود گفت: بَه! پس دماغش رو چی می گی.این ارسطو عاشق دماغشه!از این حرف او همه به خنده افتادند.فقط آنی بود که چهره اش را بیشتر در هم کشید و ناباورانه گفت: یعنی دماغش رو هم می خورید؟!خنده ها با شدت بیشتری به هوا برخاست.نوید که اشک از چشمانش جاری بود در میان خنده گفت: تازه بناگوش هم هست.آنی که حس می کرد سر به سرش می گذارند لبخندی بر لب آورد و گفت: شما من رو مسخره می کنید؟راحله زودتر از بقیه به خود آمد.کورش هم سعی کرد دیگر نخندد.- نه عزیزم.نوید یک کم سر به سرت می زاره!- سر به سر؟ یعنی چی؟کورش گفت: یعنی باهات شوخی می کنه.البته چشم و بناگوش خوردنیه اما دماغ نه.ثمره نالید: اَه! حالمون رو بهم زدید سر صبحونه.اگر مامان بود حسابی حالتون رو جا میاورد.بعد از صبحانه راحله و اودیسه در آشپزخانه مشغول جمع آوری شدند و ارسطو هم بساط قلیان را در ساحل به پا کرد.کورش که همراه نوید ظرف و زیر دستیهای میوه را حمل می کرد تا به ساحل ببرد با حرص گفت: این عوضی هر جا می ره باید این آشغالش رو هم با خودش بیاره؟- می دونی که بسته به جونشه! مگه فهمیه خانم نمی گفت این قلیون رو آقام به ارسطو داده،حالا هم انگار بسته به جون ارسطو شده.کورش به نوید که مانند فهیمه خانم حرف می زد خندید و در حالیکه سعی داشت آرامش خود را حفظ کند به سمت ارسطو رفت.آنی در حیاط قدم می زد که ثمره با دو راکت بدمینتون به سراغش رفت.- حالش رو داری؟- چی؟- حوصله داری با هم بازی کنیم؟آنی شانه بالا انداخت و با بی میلی یکی از راکتها را گرفت.پس از ربع ساعت دست از بازی کشید و گفت: خسته شدم ... می رم ساحل.ثمره با دلخوری راکت را تحویل گرفت و به ساختمان ویلا بازگشت.وقتی آنی به ساحل رسید ارسطو یکی محکم به قلیانش می زد.کورش بی توجه به او میوه پوست می کند و نوید آواز می خواند.همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحرناگهان نگار من،چونان مه نو آمد از سفرمن هم،پس از آن دوری،بعد از غم مهجورییک شاخه گل بردم به برش،یک شاخه گل بردم به برشنوید آواز را با احساس و با تکان سر و دست می خواند و همین آنی را به لبخند واداشته بود.کورش که متوجه او شده بود نگاهش کرد و فهمید او از رفتار نوید خنده اش گرفته.نگاه آنی به او افتاد.لبخند همچنان بر روی لبش بود و کورش بی اختیار پاسخ لبخند او را داد.ارسطو لوله قلیان را از بین دو لب خارج کرد و گفت: آنی جان اهل قلیون هستی؟- اهل قلیون؟- یعنی تا حالا قلیون کشیدی؟و به وسیله اش اشاره کرد.- اوه. نه. از این ها دیدم اما نکشیدم.- بیا امتحان کن.کورش ناگهان چهره ای جدی به خود گرفت.- اگر هم امتحان نکنی چیزی رو از دست نمی دی!نوید از لحظه سخن گفتن آنها دست از خواندن کشیده بود گفت: به نظر من امتحان نکنی بهتره.دوری از هر نوع دود و دمی به نفع آدمه.بخصوص برای دخترها که شکننده ترند.ارسوط خود را از تک و تا نیانداخت و برای اینکه نوید و کورش هم عصبانی نشوند گفت: البته نوید جان درست می گه.خانمها بخاطر لطافتی که دارن زودتر از آقایون تحت تأثیر دود و دم قرار می گیرن .آنی روی زیرانداز بزرگ،طرف دیگر قلیان نشست و گفت: دوست دارم یک بار امتحان کنم.شکل جالبی داره!کورش خواست حرفی بزند اما نوید با چشم و ابرو به او اشاره کرد ساکت باشد.ارسطو با خوشحالی سر لوله را عوض کرد و به دست آنی داد.او هنوز پک نزده بود که اودیسه،راحله و ثمره هم آمدند.اودیسه گفت: باید هوای داخل لوله رو بکشی به دورن ریه هات.آنی بی هوا گفت: مثل سیگار؟ارسطو لبخند معنی داری به روی کورش زد و گفت: خودت که واردی! آره مثل سیگار.آنی بی اعتنا به گافی که داده بود پک ملایی زد.از دود غلیظ به سرفه افتاد و ارسط و اودیسه خندیدند.نوید هم با حالتی مسخره خنده ای کرد،دست برد لوله را از دست آنی گرفت و گفت: دیدی که چیز جالبی نبود ...کورش با حالتی میان شوخی و جدی رو به ارسطو گفت: بی زحمت چند دقیقه دیگه این رو جمعش کن تا چیزی رو اینجا بذاریم که همه استفاده کنن .ارسطو پوزخندی زد و اودیسه گفت: اِ وا! کورش تو که اینقدر بد خلق نبودی نوید هم می کشه.نوید گفت: از الان ترک کردم.از حالت او همه خندیدند.راحله گفت: به نظر من هم جمعش کنیم بهتره.اگه عمو منصور و بابا بفهمند ناراحت می شن .- چشم! چشم! فقط چند تا پک دیگه.اودیسه تو نمی خوای تا جمع نکردم بکشی؟- نه،حوصله ندارم.بیایید با هم دبلنا بازی کنیم.بالاخره ارسطو مجاب شد که بساط قلیانش را جمع کند و تن به بازی دست جمعی بسپ خورشید با حوصله به سمت مغرب حرکت می کرد.باد سردی شروع به وزیدن کرده بود.صبا شال پشمی اش را جلوتر کشید و رو به صنم و شوهرش که تا جلوی در به استقبال آمده بودند گفت: دیگه برید تو.هوا خیلی سرده.صنم گفت: حالا چی می شد شام می موندید؟ بچه ها که تا ده،یازده شب بر نمی گردند.- باور کن کلی برگه های امتحانی دارم که باید تصحیح کنم.ما که ناهار مزاحم بودیم.آقا مجید کمی تعارف کرد،اما منصور که در ماشین منتظر همسرش نشسته بود با زدن بوقی آنها را به عجله واداشت.صبا دوباره با هر دو خداحافظی کرد و به سمت ماشین که آن سوی کوچه بود دوید.وقتی داخل ماشین نشست نفسش را محکم بیرون فرستاد و گفت: چقدر هوا سرد شده.- هوای اواسط پاییز باید هم سرد باشه ... راستی بچه ها تماس نگرفتند . - چرا. کورش تماس گرفت گفت شب دیر وقت می رسن نگران نشیم.- امیدوارم به همه اونها بخصوص به آنیتا خوش گذشته باشه.این سفر برای تغییر روحیه اش خیلی خوب بود.- اگر دوباره حرف از این مهمونی های کذایی زد چی؟- مهم نیست.کورش هواش رو داره.اون الان تو موقعیته که نباید زیاد بهش سخت گرفت.ممکنه دلزده بشه.باید یک کم آزادش بذاریم اما حسابی مراقبش باشیم.در هر حال اون با فرهنگ دیگه ای رشد کرده و بخاطر مشکلاتی که داشته فعلا این ما هستیم که باید باهاش راه بیاییم.تا به خانه برسند فقط در مورد آنی صحبت می کردند.هوا هنوز تاریک نشده بود که منصور ماشین را جلوی در پارکینگ نگه داشت و پیاده شد تا در را باز کند.وقتی ماشین را داخل می برد صبا با لبخند گفت: درهای ریموت دار این روزهای سرد بدرد می خورند.به قول ثمره کلاس خونمون هم بالاتر می ره.منصور خنده ای کرد.از ماشین پیاده شد تا در را ببندد اما با مشاهده مردی در آستانه در قدمهایش کند شد.مرد قامت بلندش را در بارانی خاکستری رنگش پوشانده بود.موهای بلند و خوش حالتش را پشت سر با کشی باریک بسته بود و ته ریش جو گندمی اش او را جذاب و قابل توجه کرده بود.در گرگ و میش غروب،چهره مرد چندان قابل تشخیص نبود.حالا صبا هم از ماشین پیاده شده و مرد را می دید.او زودتر از منصور او را شناخت.دل در سینه اش فرو ریخت و پاهایش سست شد.جهانگیر آنجا چه می کرد؟! آن هم آن طور بی خبر! چطور به خود جرأت داده بود آن گونه سر زده وارد زندگی اش شود؟ حالا چه توضیحی داشت که به منصور بدهد.او از تماس آنها با هم بی خبر بود و حضور او را به سختی می توانست بپذیرد.منصور به چند قدمی جهانگیر رسید.حالا برق چشمان خاکستری مرد را می شناخت.- سلام آقای دکتر.صدایش همانگونه رسا و محکم بود.منصور سعی داشت خوددار و خونسرد باشد.- سلام.- تعارفم نمی کنید بیام تو.- می دونی! یک کم تعجب کردم ... بهم حق می دی . مگه نه؟- آره.حق داری تعجب کنی.بعد نگاهی به صبا که با رنگی پریده به ماشین تکیه زده بود انداخت و ادامه داد: خانمت هم خیلی شگفت زده شده.مثل اینکه حسابی غافلگیرتون کردم.اما ... باید بگم برای حضور ناگهانی ام دلیل خوبی دارم ... اگر دعوت کنید داخل براتون توضیح می دم ...منصور لحظه ای مکث کرد.مدتها به دنبال این مرد گشته و حالا او با چهره ای حق به جانب و همان ژست های قدیمی اش مقابل او ایستاده بود.حرفهای نیش دار زیادی نوک زبانش بود اما با دیدن صبا که ملتمسانه نگاهش می کرد بر خود مسلط شد.منصور بی آنکه حرفی بزند به سمت در باز حیاط رفت و یک لنگه در را جا انداخت.جهانگیر هنوز وارد نشده بود.وقتی خواست لنگه دیگر را ببندد با نگاهی نه چندان دوستانه از او دعوت کرد به درون بیاید.جهانگیر پاهای بلندش را حرکت داد و با برداشتن دو قدم داخل حیاط بود.قبل از اینکه منصور برگردد او به سمت صبا رفت.صبا به سختی نفس می کشید.اما با نزدیک شدن جهانگیر به خود نهیب زد که خونسرد باشد.حالا جهانگیر در چند قدمی اش بود.صبا به چهره اش لحظه ای دقیق شد.هنوز هم بی اغراق مرد جذاب و خوش قیافه ای بود.شاید با بالاتر رفتن سن و جا افتاده تر شدن،جذاب تر هم شده بود.پوست گندمی روشن اش کمی تیره شده و چین های ریزی اطراف چشمانش خودنمایی می کرد.چین هایی که انگار خوش فرمی چشمانش را بیشتر به رخ می کشید.اما نگاه همان نگاه بود.مغرور و از خودراضی.انگار نگاهش در همان سالهای گذشته در جا زده بود. اثر رنج و اندوه کمی خاکستری چشمانش را تیره کرده اما غرور نگاهش را نگرفته بود.به آرامی به صبا سلام کرد.صبا در جواب فقط سرش را تکان داد.از یاد آوری خاطرات تلخی که با او و بعد از رفتن او داشت،لحظه ای تنش لرزید.- چقدر تغییر کردی صبا! پیر شدی! مگه منصور برات شوهر خوبی نبوده !؟صبا به خشم آمد.در چشمان روشنش حلقه درشت اشک خانه کرد و وقتی حرف زد صدایش به وضوح می لرزید.- داغی که تو به دلم گذاشتی غیر از اینکه پیرم کرد داشت نابودم می کرد.اگر منصور نبود تو به هدفت می رسیدی.جهانگیر آهسته خندید.خنده چندش آورش هم برای صبا آشنا بود.حس کرد بدنش مور مور می شود.آرزو داشت می توانست سیلی محکمی به گوش مردی که سالهای جوانی اش را تباه کرد و عمری آسایش خاطر را از او گرفته بود بزند.صدای محکم و لحن صریح منصور هر دو را به خود آورد.- بقیه حرفها رو داخل می زنیم.و ایستاد تا آنها زودتر از او وارد ساختمان شوند.جهانگیر به محض ورود در حالیکه اطراف را با دقت برانداز می کرد گفت: خونه قشنگی دارید.زن و شوهر هیچ کدام پاسخی ندادند.منصور روی مبل راحتی اتاق نشیمن نشست و با دست به او تعارف کرد بنشیند.صبا به سمت آشپزخانه رفت تا چای دم کند.می دانست برای تمدد اعصاب شان به آن نیاز دارند.چایی ساز را به برق می زد که ناگهان به یادش آمد که در مورد تماسهای جهانگیر حرفی به منصور نزده.اگر او در میان صحبتهایش اشاره ای به آن موضوع می کرد به طور حتم منصور به شدت از او رنجیده می شد و بلکه جهانگیر هم می فهمید منصور از موضوع بی اطلاع بوده.صدای نامشخص سخن گفتن آن دو را می شنید اما بی توجه،جلوی در آشپزخانه رفت و منصور را صدا زد.با صدای او هر دو مرد به چهره اش نگاه کردند.جهانگیر با لبخندی عصبی و تمسخر آمیز و منصور با نگرانی.صبا دوباره گفت: منصور بیا کارت دارم.جهانگیر با همان حالت گفت: بفرمایید جناب دکتر.خانم کارتون دارند.منصور از جایش بلند شد اما بجای آنکه نزد صبا برود قدمی به سمت جهانگیر برداشت.نگاه جدی اش را به او دوخت و گفت: تو حالا اینجا مهمونی ... ما اونقدر از تو زخم خوردیم که به خودمون اجازه بدیم بدترین رفتارها رو با تو داشته باشیم.اما به عنوان میزبان حرمتت رو نگه می داریم.تو هم مراقب رفتارت باش و حرمت ها رو نگه دار.جهانگیر پوزخندی زد و گفت: حرفهای زیادی برای دفاع از خودم و محکوم کردن شما دارم.اما من بخاطر این مسال کهنه شده اینجا نیومدم.من و صبا وجه اشتراکی به نام آناهیتا داریم که بخاطرش من مجبور شدم بیام اینجا و شما هم مجبورید من رو تحمل کنید.- درسته.پس لطفا اجازه بده راحتتر تحملت کنیم!بعد پشت به او کرد و به آشپزخانه رفت.صبا با حالتی دستپاچه فنجانها را در سینی می گذاشت که منصور کنارش رفت و گفت: چی شده؟ چرا اینقدر بی قراری؟آروم باش.صبا دستی به صورتش کشید و گفت: باید یه چیزی به تو بگم.منصور با یک دستش بازوی او را گرفت و به سمت خود چرخاند.- اول آروم باش.تو دیگه برای خودت یک خانم چهل ساله ای .تجربه زیادی در زندگیت بدست آوردی و تونستی من رو مثل همون روزهای اول دیوونه خودت نگه داری. پس چرا مضطربی؟چشمان صبا از آن همه محبت پر از اشک شد.سرش را کمی بالا گرفت و گفت: من بخاطر اون نیست که ناراحتم ... بخاطر تو ... به چند دلیل ... - نگران نباش.من خوبم و دارم به خوبی وجود اون مردک رو تحمل می کنم.- منصور من یک چیزی رو از تو پنهون کردم.دست منصور شل شد و لحنش گزنده.دست منصور شل شد و لحنش گزنده.- و حالا مجبور شدی برام بگی ... شاید اگر مجبور نمی شدی هرگز حرفی نمی زدی.- نه ... باور کن نه ... من فقط می ترسیدم ... می دونی ... وجود آناهیتا تو این خونه یک کم باعث ناراحتی شده ... می دونم که رفتار خوبی با تو نداره،همینطور با ثمره و کورش ... می دونم چقدر اونها برات ارزش دارن .می دونم فقط بخاطر من صبوری می کنی ... راستش جهانگیر دو مرتبه با من تماس داشته.البته ما فقط راجع به آنی با هم حرف زدیم ... خیلی کوتاه ... می ترسیدم بهت بگم.نمی خواستم بیش از این ناراحت بشی ... متأسفم.می دونم کار خوبی نکردم.اما نمی خواستم دل چرکین باشی ...- راجع به این قضیه بعدا صحبت می کنیم.حالا هم بهتره زودتر چایی ها رو بریزی و خودت هم بیایی تو اتاق.فقط آروم باش.باشه؟رنجیدگی از حالت او کاملا هویدا بود اما صبا دل به حرفهایش خوش کرد و سرش را به نشانه مثبت تکان دارد.دقایقی بعد هر سه در اتاق نشیمن طوری نشسته بودند که هر کدام بخوبی بر چهره دیگری اشراف داشت.جهانگیر جرعه ای از چایی اش نوشید و با حسرت گفت: چای خونگی با آب تهران واقعا می چسبه.منصور با حوصله گفت: ما منتظریم علت حضور ناگهانی تو رو زودتر بفهمیم.جهانگیر به صبا که حالا بر خود مسلط شده و در بلوز آستین بلند سورمه ای و شلوار مشکی جوانتر از دقایقی قبل به نظر می رسید،نگاهی کرد و گفت: علت حضور من واضحه.من بخاطر آنیتا اینجا هستم.صبا با پوزخندی حرف او را قطع کرد.- به خاطر پول و مدارک!- صادقانه بگم برای هر دو ... اما قبلش باید یک سری توضیح بدم.توضیحاتی در مورد آنی و علت کاری که با من کرده ... آنی از همون اول دختر لجباز و ناسازگاری بود.پدرم و مامان ژانت بخاطر نبودن مادر بالای سرش بی حد و اندازه به اون محبت می کردند.من با رفتارشون مخالف بودم.به نظر من اون باید با شرایط خودش کنار می اومد و نباید بخاطر فقدان مادر بهش باج می دادیم.در هر حال اون وابستگی زیادی به پدر و مادر من پیدا کرده بود و چون من همیشه باهاش جدی و محکم برخورد می کردم فقط لجبازیهاش نصیب من می شد.در ضمن من برای پدر و مادرم قدغن کرده بودم حرفی در مورد مادرش بهش بزنن .به من حق بدید . نمی خواستم در حسرت و آرزوی دیدار مادرش باشه .حقیقت این بود که این وسط اون یا باید با من زندگی می کرد یا با صبا.صبا باردار بود و من به خودم این حق رو دادم که آنی مال من باشه و اون بچه مال صبا. علم غیب نداشتم که بچه سقط می شه ...صبا با خشم میان حرف او آمد و گفت: تو که محبت خودت رو از اون دریغ کردی نباید از من هم ناامیدش می کردی.- اشتباه کردم ... دیر فهمیدم که اشتباه کردم.من تمام واقعیات رو در مورد تو بهش گفتم.صبا پوزخندی عصبی زد.- واقعیات! کدوم واقعیات؟! چیزهایی که با ذهن بدبین و خودخواهی های خودت فهمیده بودی؟!- من نیومدم در مورد گذشته خودمون حرف بزنم.همه ما به قدر کافی تنبیه شدیم.صبا فریاد زد ک چرا؟ من چرا باید تنبیه می شدم؟ چرا سختتر از همه؟ تو هیچ نفهمیدی با من چکار کردی؟حالا تقریبا به گریه افتاده بود و هیچ کنترلی روی صدایش نداشت.منصور کلافه و پریشان سعی کرد او را آرام کند.- صبا بذار حرفهاش تموم بشه.- نه! من هم حرف دارم.اون باید به حرفهای من گوش کنه .به حرفهایی که شونزده سال تمام تو سینه ام حبس بوده.تو چه می فهمی که مادر بودن یعنی چی؟ تو بی انصافی که درست وقتی داغدار از مرگ پدرم بودم ضربه کاری رو به من زدی.چطور تونستی احساسات من و احساسات یک دختر سه ساله رو نادیده بگیری.به من نگو آناهیتا همون روزهای اول من رو فراموش کرد.به من نگو بخاطر دوری از مادرش رنج نکشید.تو حتی به دختر خودت هم رحم نکردی.دست کم می تونستی مثل همه آدمهای دیگه از من جدا بشی و اجازه بدی قانون در مورد سرنوشت آنی تصمیم بگیره.تو فکر می کنی کی هستی که بجای من،بجای قانون و بجای دخترمون تصمیم گرفتی ... و این پستی رو اونقدر ادامه دادی که سعی کردی من رو جلوی آنی خراب کنی.که چی؟ که آرزوی دیدار مادرش رو نداشته باشه؟! فکر نکردی یک بچه چقدر سر خورده می شه وقتی فکر کنه مادرش اون رو نخواسته.همیشه حالم از این همه تکبر و خودخواهی تو بهم می خورده.بدبختانه تو حالا هم تغییر نکردی.مطمئنم اونقدر احمقی که حتی اگر زمان به عقب برگرده تو باز هم حماقت و پستی خودت رو تکرار می کنی.- آروم باش صبا ... بگیر بنشین.جهانگیر نگاهش را به گل های صورتی قالی دوخته بود و منصور از جایش بلند شده و سعی می کرد همسرش را آرام کند.گر چه در دل به او حق می داد.او می دانست آن حرفها سالها در لدش تلمبار شده.- تو پستی رو تا جایی رسوندی که باعث فرار دخترت شدی.تو باهاش چیکار کردی؟ اگر می خواستی اون رو بکشی چرا از من دزدیدیش؟ اگر بلد نبودی تربیتش کنی چرا بردیش؟ فقط می خواستی من رو تنبیه کنی؟! می خواستی تقاص بگیری؟ تقاص چی؟ تقاص بی مهری های خودت رو؟ تقاص چشم چرونیهای خودت رو؟!- تقاص این رو که عاشق کسی دیگه ای بودی و با من ازدواج کردی!صدای فریاد خشمگینانه جهانگیر ناگهان صبا را ساکت کرد. منصور که دلش نمی خواست بحث به آنجا کشیده شود.صبا را روی مبل نشاند.به چشمانش خیره شد و آهسته گفت: آروم باش خانم.نمی گم حرف نزن.حرف بزن،اما آروم.و صبا آرام و شمرده گفت: من به تو امیدوار بودم.می خواستم یک زندگی تازه رو شروع کنم.می خواستم سعی کنم عاشق تو بشم ... اما تو چی کار کردی؟فقط تحقیرم کردی.فقط دستور دادی ... فقط من رو با زنای دیگه مقایسه کردی و تمام حسن های من رو نادیده گرفتی.فقط چرا رفتی؟ چرا اومدی؟ با کی حرف زدی؟ با کی بیرون رفتی؟ چرا اون به تو اینطوری نگاه کرد؟ چرا تو به اون نگاه کردی؟ چرا خندیدی؟ خنده ات معنی دار بود! اصلا چرا زنده ای؟ تو داشتی همه وجود من رو نابود می کردی.می خواستی من رو بشکنی و اونطور که خودت دوست داری دوباره از نو بسازی.مثل همین چیزی که از شخصیت من جلوی چشم آنی ساختی.جهانگیر خنده ای عصبی سر داد و گفت: مثل اینکه یادت رفته چقدر تو و این آقا منصور هوای همدیگرو داشتید.- تو به همه حساس بودی،بخصوص منصور،چون با ما رفت و آمد زیادی داشت و نسبت به زندگی من احساس مسئولیت می کرد.- احساس مسئولیت! خیلی جالبه! اون ...منصور میان حرف او آمد و گفت: تا حالا ساکت بودم اما از این به بعد نمی خوام یک کلمه راجع به گذشته ها بشنوم.تو بخاطر آنی اینجا هستی و فقط راجع به اون حرف می زنی.صبا تو هم خواهش می کنم تمومش کن.فکر کنم خالی شدی ...اگر بیش تر از این در این مورد حرف بزنید من هم خواه ناخواه وارد ماجرا می شم و ممکنه این بحث به هیچ جا نرسه.ما سه نفر همه چیز رو پشت سر گذاشتیم.اما آنی تازه اول راهه.باید ریشه مشکلاتش رو فهمید تا بشه کمکش کرد.بعد نگاه نافذش را به جهانگیر دوخت.جهانگیر در برابر او خاموش ماند و چایی اش را تلخ نوشید.کمی تامل کرد تا دوباره بر خود مسلط شود و بالاخره لب باز کرد.- منصور درست می گه.این زخم کهنه رو هر چه بیشتر بازش کنیم وضعیتش وخیم تر می شه. چه درست چه نادرست آنی احساس خوبی نسبت به صبا نداشت.نسبت به من هم همین طور،بخصوص از وقتی ازدواج کردم ... با مرگ پدرم اوضاع کمی بدتر شد و با به دنیا اومدن پسرم بدتر از بد.آنی دیگه سایه من رو با تیر میزد.من هم مقصر بودم.همیشه خواستم با اون منطقی و جدی برخورد کنم.متوجه نبودم که اون فقط یک دختر بچه ست.از اون توقع یک انسان بالغ و کامل رو داشتم.فکر می کردم چون دختر منه باید بهتر از هم سن و سالان خودش بفهمه.در حالیکه اون حساس تر و غیر منطقی تر از بچه های هم سن و سال خودش بود.به همین دلیل با هم کلاسی هاش کنار نمی اومد.اکثر مواقع تنها بود و بخاطر همین وابستگیهاش به مامان ژانت بیشتر شده بود.این اوضاع ادامه داشت تا اینکه مامان ژانت دچار بیماری استخوانی شد.بیماریش طوری بود که نیاز به پرستار داشت.اون موقع من ورشکت شده بودم.- ولی این طور که من شنیدم وضع تو همیشه خوب بوده.بخصوص به برکت شغل آبرو مندانه ات!صبا با طعنه آن حرف را زد و منصور با کنجکاوی به جهانگیر خیره شد.جهانگیر زهر خندی بر لب آورد و گفت: من دوستی داشتم که قاچاق اسلحه می کرد.البته من در جریان کارهاش بودم اما دخالتی نداشتم.ما فقط با هم دوست بودیم و اون چند باری به من کمک کرده بود.اون زمان من یک شرکت حمل و نقل داشتم.کارم خوب بود و درآمد خوبی داشتم ... تا اینکه شریکم بهم خیانت کرد.من ورشکست شدم و همه دارایی ام از بین رفت.شریکم هم ناپدید شد.دوستم توی اون بحران خیلی کمکم کرد.ما از دوران دبستان همدیگر رو می شناختیم.از زمان دانشکده از هم جدا شده بودیم و بعد دوباره همدیگر رو پیدا کرده بودیم.آنی از شغل دوست من با خبر بود.یک بار که من و اون با هم حرف می زدیم آنی گوش ایستاده بود.از اون به بعد فکر می کرد من هم تو کار قاچاق هستم.بخاطر این موضوع خیلی ناراحتی کشید و خیلی با من درگیر شد.هر جای دنیا که یک نفر با اسلحه کشته می شد آنی با نفرت من رو نگاه می کرد.رفتارهاش برام قابل تحمل نبود.سرطان سینه ژانت هم هر دوی ما رو عصبی تر کرده بود.تا اینکه من تصمیم گرفتم ژانت رو بذارم خانه سالمندان و آنی رو پیش خودم ببرم.آه ! نگفتم که آنی با ژانت توی خونه قدیمی زندگی می کرد.اون هرگز تحمل سوزی رو نداشت.سوزی هم هیچ وقت به اون علاقه مند نبود ... خلاصه آنی به شدت با من مخالف کرد.یک روز که من مست بودم اومد خونه ما و جلوی سوزی و پسرم بدترین حرفها رو به من زد.من هم باهاش تندی کردم و گفتم از پس مخارج ژانت بر نمیام و به علت اینکه ورشکست شدم مجبورم خونه قدیمی رو بفروشم.سوزی هم به هیچ عنوان وجود پیرزنی بیمار رو تو خونه تحمل نمی کرد.حتی تحمل آنی هم براش سخت بود.آنی که به شدت مستأصل و درمانده شده بود از آخرین ضربه استفاده کرد.فکر کنم اون هم به حال خودش نبود.نمی دونم شاید چیزی کشیده یا خورده بود.در هر حال چاقوی تیزی برداشت و روی رگ دستش گذاشت و تهدید کرد که اگر من،اون و ژانت رو به حال خودشون نذارم خودش رو می کشه و تا آخر عمر من رو اسیر عذاب وجدان می کنه.من سعی کردم جلوش رو بگیرم.باهاش درگیر شدم و نمی دونم چی شد که چاقو به شکمش فرو رفت! در حینی که جهانگیر صحبت می کرد صبا دستمالی جلوی دهانش گرفته و بی صدا و آرام اشک می ریخت.از تصور آن لحظات قلبش تیر می کشید.- فوری اون رو به بیمارستان رسوندیم خوشبختانه زخم عمیق نبود و به اعضای داخلی آسیبی نرسیده بود.اما به دلیل اینکه چاقو کمی روی شکم کشیده شده بود جای زخم بزرگتر از یک فرو رفتگی ساده بود و همین ما و آنی رو حسابی ترسونده بود.از اون روز آنی دیگه حتی نمی خواست یک لحظه من رو ببینه.دختر وقیح و لجباز ادعا می کرد من می خواستم بکشمش!حتی از من به پلیس شکایت کرد.بخاطر این ادعای اون مدتی بازجویی شدم تا اینکه بالاخره با شهادت سوزی و پسرم و دوستان و همسایه ها که تا حدودی در جریان مشکلات ما بودند،رهام کردن .این چند سال اخیر آنی واقعا برای من دردسر ساز بوده ...کلافه دستی به صورت و گردن خود کشید و با حالتی عصبی ادامه داد:این کار آخرش هم بدتر از تمام کارهاش.این دختر یاغی و سرکشه! برای انجام کارهای بد هم استعداد عجیبی داره! گویا یکی از خلافکارهای محل رو اجیر می کنه و با کمک اون و یکی از دوستهاش به خونه من دستبرد می زنه ... یعنی در حقیقت به گاو صندوقی که توی دفتر کارم بوده.نمی دونم رمز گاو صندوق رو چه جوری به دست آورده بی شرف! گاهی فکر می کنم اون فرزند شیطونه! گاهی هم فکر می کنم فرشته عذاب منه! نمی دونم ... واقعا گیج شدم.منصور با کنجکاوی پرسید: تو گفتی ورشکست شده بودی پس قضیه پول چیه؟- شریکم دستگیر شد و پس از مدتی همه چیز سر جای خودش برگشت.البته من ضرر زیادی کرده بودم اما داشتم خودم رو جمع و جور می کردم ... در ضمن نیمی از اون پول مال من نیست.متعلق به یکی از دوستانمه که همون روز به من تحویل داده بود تا به دست شخص دیگه ای برسونم ... اینهاش مهم نیست.مهم اینه که آنی سه میلیون دلار و یک سری مدارک مهم مربوط به کشتی هایی که با شرکت من کار می کنن رو دزدیده و حالا باید پسشون بده.منصور سعی کرد حیرت خود را از شنیدن مبلغ پنهان کند.از حالت صبا فهمید که او از همه چیز با خبر بوده و نمی خواسته جهانگیر متوجه بی اطلاعی او شود.صبا اشکهایش را پاک کرد وگفت: من که گفتم.آنی می گه مدارک رو از بین برده و از پول ها هم مقدار کمی برایش مونده.- مطمئنم دروغ می گه.من باید باهاش حرف بزنم.- تا حالا که توی حرف زدن با اون موفق نبودی!- من اجازه نمی دم اون منو بازی بده.یه فرصت دیگه به تو می دم تا شاید بتونی بدون دردسر همه چیز رو ازش بگیری.صبا با پوزخند گفت: اگر قبول نکرد؟!جهانگیر قاطعانه در چشمان پر از نفرت صبا خیره شد.- اونوقت با پلیس طرفه.خودش می دونه که این کار رو می کنم.منصور بی حوصله گفت: مطمئنم کار به اونجاها نمی کشه.با صبر و حوصله همه چیز رو می شه حل کرد.جهانگیر از جایش بلند شد.بارانی اش را از روی دسته مبل برداشت و در حالیکه نشان می داد قصد رفتن دارد گفت: اون دختر مریضه.فکر کنم تا وقتی احساس خطر نکنه عکس العمل خاصی نشون نده.بعد به سمت در رفت و منصور هم به دنبالش.صبا اما پریشان و اندوهگین در جای خود مانده و بغض بزرگش را کنترل می کرد که تا قبل از رفتن جهانگیر نترکد.منصور تا جلوی در برای بدرقه جهانگیر رفت.هر دو مرد وقتی برای خداحافظی مقابل هم ایستادند،جدی و مسلط بودند.جهانگیر در آخرین لحظه گفت: من دو روز دیگه بر می گردم.منصور دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و گفت: وقتی برگردی دو حالت برای تو پیش میاد.یا امانتت رو پس می گیری یا نمی گیری.گر پس نگرفتی پلیس رو وارد ماجرا می کنی و اگر گرفتی ... اونوقت تصمیمت چیه؟- خب معلومه بر می گردم آمریکا.منصور پوزخند تمسخر آمیزی بر لب آورد و گفت: تصمیمت رو در مورد خودت نپرسیدم.مطمئنا نه فرقی برام می کنه و نه برام اهمیت داره.دارم در مورد آنیتا حرف می زنم.جهانگیر خندید.موزیانه به او نگاه کرد و گفت: چیه؟ از دستش خسته شدی! ها! برام سواله چرا جلوی صبا این رو ازم نپرسیدی؟!منصور با اعتماد به نفس پاسخ داد: چون نمی خواستم بیش از این ذهنش رو درگیر و نگران کنم.اگر تو واقعا دست از آناهیتا کشیدی من رو خوشحال کردی! این طوری می ونم با خیال راحت برای زندگی تازمون برنامه ریزی کنم!جهانگیر که نمی خواست خود را از تک و تا بیاندازد دستش را در هوا تکان داد و در حالیکه از او دور می شد گفت: او دختر ارزونی خودتون! مطمئنم همونطور که زندگی من رو زیر و رو کرده.به زندگی شما هم رحم نمی کنه!وقتی منصور به خانه برگشت صبا عنان اشکهایش را رها کرده و با صدا می گریست.منصور آه بلندی کشید. به آشپزخانه رفت و لیوانی آب برایش آورد.مقابلش ایستاد و در حالیکه آب را به سمتش می گرفت گفت: خیلی وقت بود اشکهای تو رو ندیده بودم.صبا لیوان آب را از او گرفت.جرعه ای نوشید و در میان گریه گفت من می دونستم دلواپسی هام بی دلیل نیست.تمام اون شبها و روزهایی که نگران آنیتا بودم تمام اون لحظه هایی که یک مرتبه دلم پایین می ریخت،یا می گرفت می دونستم یک چیزی هست.دختر بیچاره من چقدر رنج کشیده.اون موقعیکه ثمره توی بغلم با خیال راحت و آسوده می نشست آنی من تنها بوده و فکر می کرده مادرش رهاش کرده ... تمام مدتی که من به ثمره به کورش و تو محبت می کردم،اون چشمای منتظرش رو به دست های مادر بزرگ و پدر بزرگ پیرش دوخته بوده ...آه منصور دلم داره می ترکه ... جهانگیر چطور تونست این کار رو با آنی انجام بده ...؟ چطور تونست؟! ازش متنفرم دلم می خواست اونقدر بزنمش که نتونه روی پاهاش بایسته! منصور ... منصور ... تو می فهمی من چی می کشم؟ آخه چطور می تونم جبران کنم؟ چطور می تونم به این دختر بفهمونم که چقدر بخاطرش ناراحتم ... باورت می شه دختر من ... دختر من ... چاقو کشیده ... و اون موقع انگار به حال خودش نبوده.نکنه معتاد باشه؟چشمان پر از اشک و التماسش را به چشمان نمناک شوهرش که همچنان مقابلش ایستاده بود دوخت.منصور نگاه از او گرفت.دستمالی از روی میز عسلی کنار مبل برداشت و به دستش داد.- گمون نکنم معتاد باشه.اگر بود حتما ما می فهمیدیم.اعتیاد چیزی نیست که بتونه به این راحتی از ما مخفیش کنه ... شاید اون روز از شوک ناراحتی مثلا به اصرار دوستی ... در هر حال جای امیدواریه که در هوشیاری نمی خواسته دست به چاقو بشه ... این خودش نشونه خوبیه.صبا در میان گریه زهر خندی زد و گفت:آره باید خوشحال باشیم که شاید حشیش یا ماری جوآنا کشیده بوده و به حال خودش نبوده!وقتی کلمات آخر را بر زبان می آورد دوباره چانه اش لرزید و گریه اش با شدت بیشتری ادامه یافت.منصور کنار او روی مبل نشست.یکی از دستان او را بین دستانش گرفت و گفت: گذشته ها تموم شده.بخصوص اینکه تو در این مورد به هیچ وجه مقصر نبودی.پس دلیلی برای عذاب دادن خودت نداری.- چرا من مقصرم ... من اصلا نباید با جهانگیر عروسی می کردم ... تو به من گفتی اون شوهر مناسبی برام نمی شه اما من گوش نکردم.

(26-01-2017، 22:05)16hani16 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
خییییییییییییییییلی زیاد بود اما ممنون

خواهش میکنم
چون دیروز نزاشتم اوزشو میزارم
Heart Heart Heart Heart

ساعت نزدیک به نه شب بود که مسافران از راه رسیدند.منصور در را برایشان باز کرد و در حالیکه ژاکتش را به دور خود می پیچید در حیاط به استقبالشان رفت.وقتی همه با ساکهای خود وارد خانه شدند ثمره پرسید: پس مامان کجاست؟- یک کم سرش درد می کرد.خوابیده.- چرا سرش درد گرفته؟- احتمالا سرما خورده.راستی شام خوردید؟کورش گفت: آره! این ثمره خانم گرسنه اش شده بود ساندویچ گرفتیم.آنی ساکت بود.برای برداشتن دستمال کاغذی به سمت جلو مبلی رفته و همانجا روی مبل نشسته بود و حرفی نمی زد.منصور نگاهی به او انداخت و گفت: مثل اینکه خیلی خسته شدی؟ نکنه بت خودش نگذشته.آنی با دقت به او نگاه کرد و با لحنی آرام گفت: سفر خوب و جاده زیبا و دریا آروم بود.- چه خوب! حالا بهتره یک دوش بگیرید که خستگی سفر از تنتون بیرون بیادثمره با سرعت به سمت پله ها دوید و گفت: اول من دوش می گیرم.منصور رو به آنی گفت : چای آمادست.یک فنجون می خوری؟ اگر هم خیلی خسته ای می تونی از حمام پایین استفاده کنی.- نه، زیاد خسته نیستم.اما چای می خورم.کورش گفت : اگه زحمت نیست منم یه چایی می خورم .منصور به آشپزخانه رفت و دقایقی بعد با سه فنجان چای بازگشت و روی مبل رو به روی دختر نشست.- اون اینجا بود.مگه نه؟!جمله اش ناگهانی وکلامش مطمئن و سرد بود.منصور کمی تعجب کرد،اما خوشحال بود که برای حرف زدن دیگر نیاز به حاشیه رفتن نداشت.کورش با تعجب به آنی خیره شد ولی وقتی چهره گرفته پدرش را دید چیزی نپرسید .- از کجا فهمیدی؟- بوی عطر مخصوصش روی مبل جا مونده! این رو مامان ژانت در پاریس برای اون خرید.
- نمی پرسی چرا اومده بود؟ یا چی می گفت؟!- می دونم!- فکر نمی کنم بدونی مادرت چقدر از این جریان متأسف شد ... ببین آنیتا ... من با بودن تو در اینجا مشکلی ندارم ... تو می تونی برای همیشه پیش ما باشی.می تونی یک زندگی تازه اینجا شروع کنی.به تحصیلاتت ادامه بدی.مشغول به کار بشی و دوستان تازه پیدا کنی ... ما تا بحال با هم کنار اومدیم ... فکر کنم بعد از این هم بتونیم.در هر حال تصمیم آخر با خود توست ... در مورد پول ها و مدارک هم خودت باید تصمیم بگیری ... من نه می خوام نصیحت کنم و نه می خوام ادای آدمهای مهربون و دلسوز رو در بیارم ... تو دیگه بچه نیستی.به قول خودت نوزده سالته و بهتر از هر کسی می تونی آینده خودت رو پیش بینی کنی.تو باید بیشتر از هر چیز و هر کسی به فکر خودت باشی.فقط باید ببینی چطور می تونی زندگی بهتر و سالم تری داشته باشی.... در هر صورت هر تصمیمی بگیری برای همه محترمه.اما اگر خواستی بمونی بدون که از نظر من هیچ موردی نداره و تازه بخاطر صبا خوشحال هم می شم.ما می تونیم بدون اینکه مزاحمتی برای هم درست کنیم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشیم.همونطور که تا حالا داشتیم.چند جرعه از چای اش را نوشید و در حالیکه از جای بلند می شد ادامه داد: اون دو روز دیگه میاد ... راستی اگر پای پلیس وسط کشیده شد می تونی روی کمک من حساب کنی! من یک دوستی دارم که بازپرسه.البته نمی دونم توی اینترپل آشنا داره یا نه ... در هر حال شاید بتونه کمکی بکنه! خب من دیگه می رم بخوابم.امروز خیلی روز خسته کننده ای داشتم.شب بخیر.بعد نیم نگاهی به کورش که چشمانش از تعجب گرد شده بود انداخت و به او اشاره کرد فعلا حرفی نزند . به همین دلیل کورش لیوانش را برداشت ، نگاهی عمیق به چهره متفکر آنی انداخت و به دنبال پدر از پله ها بالا رفت .آناهیتا متحیر از حرفهایی که می شنید چای اش را نوشید.با حس کردن ویبره گوشی اش که در جیب شلوارش بود،دست برد و گوشی را بیرون آورد.ساناز بود.آنی بی حوصله گوشی را به گوش چسباند.- ای دختر بی معرفت کجائی؟ از دیشب تا حالا سه چهار بار باهات تماس گرفتم.- موبایل سایلنت بود.نشنیدم.- پس چرا نیومدی دختر؟ نمی دونی چه پارتی با حالی بود!- رفتیم سفر.سورپرایز بود.فراموش کردم به تو بگم.- بی خیال.ما از این پارتی ها زیاد دعوت می شیم.حالا یکی دیگه فردا شب هست.بروبچس های با حالی هم توش هستند. حالا بگو فردا شب چه کاره ای؟آنی با کمی تعجب گفت: فردا شب چه کاره؟ اِم ... من کار ندارم.اینجا کار پیدا نکردم.نخواستم ... چرا پرسیدی؟صدای قهقهه ساناز از پشت خط به گوشش رسید.- منظورم اینه که از فردا شب کار خاصی که نداری؟ خنگ بازی در نیار دختر.- اگر تو خواستی انگلیسی حرف بزنی می فهمیم که کی خنگ بازیه!- خیلی خب بابا.آی اَم ساری! بالاخره نگفتی فردا می یایی یا نه ؟- آدرس بگو.- گفتم که بیا خونه من.- نه.من خونه تو نمی یام.آدرس بگو خودم می رم.- می ترسم پیدا نکنی. خیلی سخته.- پیدا می کنم.- پس بی زحمت آدرس رو به کسی نده.این پارتی ها توی ایران ممنوعه.خلاف حساب می شه.فقط آدمهای مخصوص دعوت دارند.حالیته که.- آره. فهمیدم.- فردا شب قبل از اینکه راه بیافتی زنگ بزن آدرس دقیق رو بهت بدم.من خودم همیشه همین طور می رم.اسم کوچه و پلاکشون رو نمی دونم.- باشه .فردا با تو تماس می گیرم.- سعی کن ساعت هشت راه بیافتی.- ok!. پس خداحافظ.فردا می بینمت.پس از قطع تماس به سمت اتاق خود رفت تا استراحت کند.او می دانست رفتنش به آن میهمانی باب میل اطرافیانش نیست.اما از طرفی هم می خواست استقلال خود را به همه ثابت کند و هم کنجکاو بود یک کلوپ مخفیانه ایرانی را ببینه و باید می دید!روز بعد صبا با وجودیکه حال خوبی نداشت راهی محل کارش شد.ظهر که باز می گشت برای ناهار از رستوران محل چند پرس غذا گرفت.به هیچ وجه حوصله پخت و پز نداشت و تمام مدت مشغول یافتن راهی بود تا آنی راضی به پس دادن پول و مدارک جهانگیر شود.وقتی به خانه رسید ثمره تازه آمده بود و آنی مثل همیشه،در اتاق به سر می برد.منصور گفته بود آن روز برای ناهار به خانه نمی آید.صبا دخترها را صدا زد.ناهار در سکوتی که فقط برای ثمره سنگین بود به اتمام رسید.در حقیقت صبا و آنیتا چنان غرق افکار خود بودند که تقریبا حتی چیزی از غذا نفهمیدند.ثمره که غذایش را زودتر از آن دو تمام کرده بود.نیم نگاهی به مادر انداخت و گفت: راستی امروز مهتاب من رو برای تولدش دعوت کرد.قراره تولد همین پنج شنبه باشه.می تونم برم که؟!صبا که درست متوجه حرفهای او نشده بود مویش را پشت گوش داد و گفت: ببخشید عزیزم متوجه نشدم چی گفتی.ثمره با دلخوری گفت: مهتاب برای شب جمعه دعوتم کرده.تولدشه.- فقط دوستاش رو دعوت کرده.- نه.جشن مفصلی گرفتن.حدود پنجاه نفری دعوت کردند.- وقتی جواب ما رو می دونی چرا می پرسی.قطره ای اشک بلافاصله چشمان تیره دخترک که از پدر به ارث برده بود حلقه زد.- ولی مامان همه بچه ها قراره برن.- خب برن! این که دلیل نمی شه.لابد برادر مهتاب دوستای خودش رو هم دعوت می کنه.اونها هم که همگی مشروب خور هستند.به خانواده راحت و بی قید و بند مهتاب هم نمی شه اعتماد کرد.ثمره با بغض گفت : ما اصلا با اونها کاری نداریم.ده دوازه نفریم که دور هم می شینیم و فقط هم با هم می رقصیم.- شاید شما با کسی کاری نداشته باشید،اما ممکنه دیگران با شما کار داشته باشند.اگر اونها خانواده سالمی بودند حرفی نبود اما متأسفانه نیستند و من و پدرت به هیچ عنوان اجازه نمی دیم تو همچین جایی حضور داشته باشی.ثمره کم کم مجاب می شد و با اخم و لبهایی که گوشه هایش به سمت پایین کشیده شده بود در برابر مادر تسلیم گشت.در مدتی که آنها بحثی آرام داشتند آناهیتا ساکت بود و با اینکه دخالتی نمی کرد در حین بازی با غذایش تمام حواسش را جمع حرفهای مادر و خواهر کرده بود.با رفتن ثمره،صبا به آنی نگاه کرد و با مهربانی پرسید: چرا غذات رو نمی خوری عزیزم؟- سیر شدم.- تو خیلی کم غذایی ... باید سعی کنی یک کم بیشتر بخوری.این کسالت و خمودگی تو مربوط به کمبود آهن و ضعفت می شه.قرصهات رو هم اگر من بهت ندرم فراموش می کنی.باید بیشتر به خودت برسی تا با هم کلی نقشه و برنامه برای آینده ات بریزیم.آنی بی آنکه به او نگاه کند گفت: چه برنامه ای ؟- ادامه تحصیل،ورزش و تفریح و خیلی کارهای دیگه که نیاز به انرژی داره ... امشب احتمال داره نوید سری به ما بزنه،می تونیم با اون بنشینیم و صحبت کنیم.به عمد نام نوید را آورد.می ترسید: اگر پای منصور یا کورش در میان باشد او حالت تدافعی بگیرد.بخصوص که نوید خودش سر و زبان بود و به نظر می رسید آنی هم نظر خوبی نسبت به او دارد.اما با جواب آنی تمام خیالات صبا بهم ریخت.- من امشب نیستم.قرار دارم.صبا سعی کرد لبخند بزند.- قرار؟ با کی ؟- با دوستم.می خوام برم کلاپ.صبا آب دهانش را به زحمت فرو داد.به یاد حرفهای منصور افتاد که باید در مورد او خونسردی و صبوری خاصی داشته باشند.صبا به راستی نمی خواست دخترش را فراری بدهد.او تصمیم گرفته بود با تمام وجود آنی را جذب خانه و خانواده کند.حتی اگر مجبور می شد خودش همراه او به پارتی برود!به زحمت لب باز کرد و در حالیکه کلمات شمرده شمرده و آرام از دهانش خارج می شد گفت: نوید هم از این جور جاها بدش نمیاد.شاید بد نباشه اون رو هم همراهت ببری.- نه. تنها می تونم برم.- منظورم این نیست که تنها نمی تونی بری.ببین عزیزم این جا چون این طور میهمانی ها غیر قانونیه و دسته بندی خاصی نداره به هیچ وجه امن نیست.از طرفی ممکنه همسایه ها پلیس رو خبر کنند و اونها هم همه رو دستگیر کنند که مطمئنم خوشت نمیاد و اگر تنها نباشی لا اقل کسی هست که موقعیت تو رو توضیح بده و خلاصه برای تو هم قوت قلبه.- چیه؟- قوت قلب یعنی شاید دلت رو کمی آروم کنه.به هر حال تحمل هر سختی،تنهایی سختتر می شه ... از طرفی هم ممکنه محیط اونجا نا مناسب باشه.تو ظاهرا اطلاعی از چگونگی مهمونی نداری ... داری؟- یعنی چی؟- یعنی یک مهمونی ساده ست یا مشروب و مواد مخدر هم توش پیدا می شه.صبا باور نمی کرد روزی آن چنان خونسرد بنشیند و از دخترش بپرسد چه جور پارتی قرار است برود! حس می کرد کمی سرش داغ شده و پشتش تیر می کشد.اما با تمام توان سعی داشت بر خود مسلط باشد و هر طور می تواند آنی را همراه کسی روانه کند.دختر شانه بالا انداخت و گفت: اون حرفی نزد. فکر نکنم مواد مخدر باشه.اما مشروب هست.فکر کنم هست.صبا لب زیرینش را گزید و گفت: خب توی این جور مجالس ممکنه هر اتفاقی بیافته.تو که نمی خوای من رو نگران کنی؟ هان؟!آنی نگاهی به چهره رنگ پریده صبا انداخت .از رفتار او خنده اش گرفته بود اما برای اینکه خودش هم بدش نمی آمد کسی همراهش باشد در حالیکه از جای بلند می شد گفت: با رامین می رم.صبا با ناراحتی گفت: با رامین؟ لا اقل با کورش برو.رامین بچست.آناهیتا در آستانه خروج از آشپزخانه ایستاد.به سمت مادرش چرخید و با چشمانی گرد شده گفت: اون یک سال از من بزرگتره و اگر من نباید تنها باشم با اون راحت هستم.- پس بذار من با صمن تماس بگیرم ورآنی پوزخندی زد و بعد در حالیکه حالات عصبی سر و گردنش را تکان می داد از آشپزخانه خارج شد.با رفتن او صبا مستصل،با دستانش صورتش را پوشاند.حالا درد در تمام سرش می پیچید و سوزش سینه اش هم بر دردهای دیگر اضافه شده بود.لحظاتی به همان حال باقی ماند و بعد انگار چیزی بخاطر آورده باشد به سرعت به سمت تلفن رفت و با صنم تماس گرفت.می دانست او روی فرزندانش چقدر حساس است و بخصوص با تب رامین جوان که جوان تر و خام تر بود چقدر دست و دلش می لرزد.بالاخره هر طور توانست موضوع را برای او شرح داد بعد خواست او رامین را توجیح کند که اگر آنی علت نیامدنش را پرسید قرار قبلی با دوستانش را بهانه کند.با گذاشتن گوشی نفسش را محکم از سینه بیرون داد و به آنی گفت که رامین نخواهد آمد.تا غروب،آنی پشت کامپیوتر ثمره نشسته و خود را با اینترنت سرگرم کرد.وقتی کورش به خانه آمد از همه چیز مطلع شد.در حقیقت همه خانواده جریان را می دانستند.تا آن روز سابقه نداشت بچه ها جایی بروند که هیچ شناختی نسبت به آن مکان نداشته باشند و این مسئله باعث نگرانی همه بخصوص صبا بود.ساعت یک ربع به هشت،کورش در پیراهن سرمه ای اسپرت و شلواری جین آماده بود.آنی آخرین نگاه را در آینه به خود انداخت،بارانی و شال سبز رنگش را برداشت و از اتاق خارج شد .ثمره در اتاقش درس می خواند و منصور هنوز از مطب نیامده بود.کورش و صبا در اتاق نشیمن نشسته بودند.با آمدن آنی هر دو با کنجکاوی درونی و خونسردی ظاهری،او را از نظر گذراندند.آرایش صوترش زیاد نبود در حد سایه ای سبز تیره و رژ لبی صورتی.او شلوار جین راسته با بلوزی جذب و آستین کوتاه پوشیده بود.رنگ مشکی لباس،او را لاغرتر از آنچه بود نشان می داد و فاق کوتاه شلوار و کوتاهی بلوز موجب می شد خط سفید باریکی از شکم او نمایان باشد.کورش کلافه نگاهش را به صفحه تلویزیون دوخت.آنی دستی به موهای خوش حالتش که به زیبایی اطراف شانه ها رها کرده بود کشید و رو به کورش گفت: تو زفران بلد هستی؟صبا با تعجب پرسید: زفران چیه؟- آدرس خونه ... گفت زفران ... کوچه یاس ...کورش با کمی حرص گفت: لابد منظورت زعفرانیه است؟- آها! آره. زفرانیه.- آره بابا بلدم.بریم؟وقتی از در خارج می شدند صبا به کورش اشاره ای کرد تا او کی تأمل کند بعد به آرامی گفت: مراقب خودتون باش.کورش با چهره ای مطمئن گفت : نگران نباشین.حواسم هست.بالاخره آنها سوار بر پاترول کورش حرکت کردند. هیچ کس متوجه نشد یک جفت چشم از پشت پنجره رفتنشان را با نفرت و خشم نگاه می کرد!ثمره خود را به اتاق پدر و مادرش رسانده و از آنجا چشم به حیاط و کوچه داشت.او با خودش فکر می کرد چرا خواهرش می تواند به راحتی به چنان جشنی برود اما شرکت در یک جشن خانوادگی برای او ممنوع است.برای یافتن کوچه کمی دچار مشکل شدند اما برای یافتن خانه هیچ مشکلی نبود.در حقیقت صدای بلند موزیک،خانه را کاملا مشخص می کرد.آنجا خانه ای بزرگ و ویلایی بود رد کوچه ای بن بست که در کل شش خانه جنوبی و شمالی در آن وجود داشت.آنی با آرامش و کورش با تردید به سمت خانه رفتند.هوا سرد بود و سوز شدیدی بدن هر دو را به لرز انداخته بود.کورش در حالیکه سعی می کرد خونسرد باشد وارد سالن شد.جمعیتی که شاید به سی،چهل نفر می رسید در وسط سالن و زیر رقص نورهای تند و اعصاب خرد کن خود را تکان می داند و صدای جیغ و خنده شان با صدای بلند موزیک در هم ادغام می شد. با ضربه ای که به شانه اش خورد به خود آمد و به آنی نگاه کرد.آنی او را به دختری جوان که آرایش غلیظ روی صورت نشانده و لباسش چیزی جز یک تاب دکلته طلایی و دامنی کوتاه به همان رنگ،نبود،معرفی کرد.- ساناز،دوستم ... این هم کورشساناز لبخندی معنی دار بر لب آورد و گفت: اِی وَل!پس بالاخره یک پسر وطنی تور کردی؟!آنی که از حرف او سر در نیاورده بود پرسید: پسرِ چی؟ساناز در میان خنده با صدای بلندی که در میان سر و صدا به گوش او برسد گفت: می گم یک دوست پسر ایرانی پیدا کردی؟آنی خندید و گفت: نه ... این فامیل منه.من دوست پسر ندارم.ساناز کنار او گوش زمزمه کرد: امشب پیدا می کنی!آنی در حالیکه همچنان لبخند بر لب داشت سرش را چند بار به علامت منفی تکان داد و گفت: اوه نه! من امشب می خوام یک کم بهم خوش بگذره.دوست پسر نمی خوام.- پس خوش باش جیگر!و شال و بارانی او را گرفت و رفت.آنی خواست به کورش چیزی بگوید اما با دیدن چهره بر افروخته او با تبجب پرسید: چی شده؟کورش در حالیکه حرص و خشمش را کنترل می کرد گفت: هیچی!تو راحت باش.می خوام ببینم چی کار می کنی؟آنی با بد عنقی جواب داد: این جور جاها چه کار می کنند؟!- اوه! پس من خیلی مزاحمت شدم.- من نمی فهمم تو چرا ناراحتی؟!کورش آب دهانش را به سختی فرو داد بعد دهانش را باز کرد تا حرفی بزند اما پسری که به هیچ وجه در حال خود نبود.تنه محکمی به آنی زد و از کنارش دور شد.آنی زیر لب ناسزایی به زبان انگلیسی نثار پسر کرد و گفت: بهتره بریم یک گوشه.کورش باز هم تلاش کرد آرام باشد.بار اولی نبود که به آن مجالس می رفت.چند ماه پیش یک بار تجربه کرده می دانست آن جوانها با آن رفتارهای عجیب هیچ کدام حالت طبیعی ندارند اما منتظر بود خود آنی هم بفهمد دقیقا در اطرافش چه می گذرد.از طرفی هم وجود آنی آن قدر برایش مهم شده بود که حضور او را در چنان محیطی تاب نمی آورد.آرزو می کرد می توانست دست او را بگیرد و از آنجا ببرد.دلش می خواست زیباییهای دنیا را نشانش دهد و بگوید اگر او اجازه دهد دیگر نمی گذارد غبار اندوه و تنهایی روی دلش بنشیند.بی اختیار به رقص عجیب پسری خیره بود که صدای ساناز او را به خود آورد.- بفرمائید نوش جان کنید.کورش به گیلاسهای مشروبی که در دست های دختر بود نگاهی انداخت.آنی یکی از گیلاسها را گرفت اما کورش تشکر کرد.- من به هر کسی تعارف نمی کنم ها! شما مهمون ویژه هستید.و نگه وقیحانه ای به کورش انداخت که مشمئزش کرد .با رفتن ساناز،آنی لبی به گیلاس زد.- خیلی دوست داری؟آنی که به دلیل سر و صدا متوجه سوال او نشده بود نگاهش کرد.- می گم دوسش داری؟- کی رو؟- همین که داری می خوری.آنی نگاه از کورش برگرفت و دوباره کمی نوشید.چشمانش را بست و گفت: گاهی خوبه!
همین که داری می خوری.آنی نگاه از کورش گرفت و دوباره کمی نوشید.چشمانش را بست و گفت: گاهی خوبه!- تو امشب خیلی خوشگل شده بودی!آنی چشمان حیرت زده اش را به او دوخت.باور نمی کرد آن پسر آرام و کم حرف از آن حرفها هم بلد باشد.- کورش ادامه داد: گفتم خوشگل شده بودی! یک گل زیبا وقتی مون گل و لای بیفته دیگه جلوه ای نداره.بخصوص وقتی که به جای آب،الکل پاش بریزی!- چرا نمی رقصید؟باز هم صدای نخراشیده ساناز مانع ادامه حرفهایش شد.- من رقص دوست ندارم.- ای بابا دختری که تو آمریکا بزرگ شده رقص دوست نداشه باشه؟!- من دوست ندارم.- شما چی؟کورش با لبخندی پر از تمسخر گفت: وقتی فامیلیم که توی آمریکا بزرگ شده نرقصه،از من توقع داری؟!- ای بابا! این جوری که نمی شه.آنی گیلاسش را تا انتها سر کشید و گفت: ما فقط اومدیم تماشا!- مگه سینماست؟بعد دست در جیبش کرد و قرص به طرف آنی گرفت.- بزنید روشن شید.اونوقت می فهمیم کی رقص دوست نداره.آنی ابروهایش را بالا انداخت،به پشتی فلزی صندلی تکیه داد و گفت: من نمی خورم.کورش اما قرص ها را گرفت.ساناز با خوشحالی رفت و دو بطری آب معدنی آورد.بعد کمی سر به سرشان گذاشت و رفت.آنی با نگرانی رو به کورش گفت: نخوری ها! اینها اصلا چیزهای خوبی نیستند.- امتحان کردی؟- من نه،اما دوستم می خورد.خیلی عصبی و بد اخلاق شده بود ... انگار همیشه مریض بود.کورش یکی از قرصها را به دهان گذاشت و آب بطری را تا نیمه سر کشید.آنی وحشت زده نگاهش کرد و گفت: این طوری می خوای مراقب من باشی.تو که الان دیوونه می شی! صبا چه طوری به تو اعتماد کرد؟!- حرف نباشه.- یعنی چی؟آنی حالا عصبانی شده بود و با خود فکر می کرد اگر حال کورش بد شود چگونه به خانه باز گردد.- تو ... تو ... دیوونه ای.- چرا اعتراض می کنی؟! مگه وقتی از این زهرماری خوردی من حرفی زدم.- این فرق می کنه.اون قرص مغزت رو پوک می کنه.- اون هم به مرور زمان هم مغز رو پوک می کنه هم تمام بدنت رو از بین می بره.آنی ناگهان با همان حالت عصبی از جایش بلند شد.- کجا؟- خونه!کورش لبخند پیروزی بر لب آورد و برخاست.آنی به دنبال ساناز می گشت تا لباسهاش را از او بگیرد که ناگهان در قمستی از سالن همهمه شد و متعاقب آن صدای شکستن شیشه آمد.کورش دست زیر بازوی آنی انداخت و او را به سمت خروجی کشاند .- لباسهام!آنی هیجان زده و پر اضطراب آن کلمه را بر زبان آورد.کورش که باز هم چهره اش بر افروخته شده بود همچنان که بازوی او را می فشرد وارد راهروی باریکی شد که کنار سالن بود.- دستم رو ول کن داره دردم میاد.کورش از فشار انگشتانش کم کردو گفت: همین جا منتظر بمون تا من اون دختره رو پیدا کنم.و از آنی دور شد.لحظاتی از رفتن کورش نمی گذشت که چند پسر جوان در حالیکه ززیر بازوی پسری دیگر را که سر و رویی خونین داشت گرفته بودند وارد راهرو شدند.آنی وحشت زده خود را به دیوار چسباند تا آنها از کنارش عبور کنند.پسر زخمی به شدت بی حال می نمود و درست در لحظه ورود به اتاق آنی دید که او بی هوش شد.یکی از پسرها به سرعت از اتاق خارج شد و با عصبانیت رو به آنی گفت :تو اینجا چیکار می کنی؟ زود برو تو سالن.آنی سعی کرد بر خود مسلط باشد.اما رنگ پریده اش خبر دیگری می داد.- من منتظر کسی هستم.- برو تو سالن منتظر شو.همان لحظه کورش و ساناز از راه رسیدند.کورش به سمت پسری که کنار آنی بود براق شد.پسر جوان با نگاهی از سر خشم و حرص به کورش انداخت و بعد با اشاره جدی ساناز دوباره به همان اتاق بازگشت.- اون پسره حالش خوب نبود.باید زنگ بزنید آمبولانس خبر کنید.ساناز که دست پاچه و دلخور به نظر می رسید "باشه ای " سرسری گفت.کورش غرید: لباسها رو بده.ساناز با حالتی که مشخص بود به شدت از کورش ترسیده و حساب می برد وارد اتاقی که ته راهرو بود شد و بارانی و شال آنی را آورد.- آنی جون ببخشید من نمی دونستم امشب اینجا چه خبره.هیچ وقت این طوری ها نبود.این پسره هم که زیادی مشروب خورده و سر شبی حال همه ما رو گرفت.کورش بارانی را بالا گرفت و به آنی کمک کرد به سرعت لباسش را بپوشد بعد با حالتی بسیار جدی رو به ساناز گفت: فکر کنم هنوز خیلی تو لجن فرو نرفتی.تا فرصت داری خودت رو نجات بده.وقتی رفتند ساناز با استیصال به دیوار راهرو تکیه داد و با بدبختی سعی کرد مانع ریزش اشکهایش شود.در ماشین هر دو ساکت بودند.آنی با اضطراب چشم به منظره شب دوخته اما تمام فکرش پی آن پسری بود که با سر روی خونین از مقابلش گذشته بود.- باید با پلیس تماس بگیرم.ممکنه اون پسره بمیره.- می خوام همین کار رو کنم.اما اول باید یک کیوسک تلفن پیدا کنم.- ما که موبایل داریم.- بهتره شناسایی نشیم.با دیدن کیوسکی کورش پیاده شد و با پلیس تماس گرفت.وقتی برگشت آنی به آرامی اشک می ریخت.کورش نیم نگاهی به دختر سرد و مغروری که حالا مانند دختر بچه های وحشت زده بود انداخت و متأثر گفت: خوشحالم که می بینم تجربه این جور پارتی ها رو نداری.آنی چشمان خیسش را به چشمان مهربان کورش دوخت.- اگر اون بمیره.- من پسره رو دیدم.اوضاعش خیلی هم بد نبود. نگران نباش.- بیهوش شد ... شاید هم مُرد!کورش خندید.- نه نترس.مطمئن باش کسی بخاطر شکستن یک لیوان نازک توی سرش نمی میره.اون حالش بابت چیز دیگه ای خراب بود.- تو ... تو خودت ... از اون قرصها خوردی.کورش دستی به پیشانی اش کوبید و گفت: آخ یادم نبود...می گم چرا تو رو دو تا می بینم.لحنش چنان جدی بود که دختر را کمی ترساند.- بهتره زود بریم خونه.کورش با بی خیالی قهقهه ای سر داد و گفت :به! تازه اومدیم بیرون صفا کنیم! امشب می خوام تا صبح تو خیابونها ویراژ بدم.آنی حالا عصبانی شده بود.پس با حرص و حالتی جدی تقریبا فریاد زد: من رو برسون خونه بعد هر جا خواستی برو- یعنی برات مهم نیست امشب چه اتفاقی برام میافته؟!- وقتی اون قرص لعنتی رو می خوردی بهت گفتم خطرناکه.گوش نکردی.ناگهان فکری به خاطرش رسید.گوشی همراهش را از کیفش در آورد و مشغول گرفتن شماره منصور شد.- چی کار می کنی؟- دارم به پدرت خبر می دم.اونها باید یک نفر رو می فرستادند تا مراقب تو باشه نه مراقب من!کورش دست برد گوشی را بگیرد.آنی دستش را به سرعتش کشید،در را باز کرد و از ماشین بیرون پرید.کورش هم به دنبالش رفت.آنی می دوید اما با آن کفشهای ناراحت سرعت زیادی نداشت.کورش با قدمهای بلند خود را به او رساند و بازویش را چنگ زد.- ولم کن.تو حالت خوب نیست.کورش دیگر نتوانست بیش از آن نقش بازی کند و شروع به خندیدن کرد.- قطع کن دختر! من حالم خوبه.قرص رو نخوردم باور کن.- خودم دیدم که خوردی.- زیر زبونم گذاشته بودم.بعد تو یک فرصت مناسب درش آوردم.باورکن نخوردم.آنی با حرص بازویش را از بین انگشتان بزرگ او بیرون کشید و فریاد زد : خیلی بدی! اصلا فکر نمی کردم تو این طوری باشی.کورش کمی آرام شد.- باید وانمود می کردم قرص رو خوردم. اون دوستت حسابی منو تحت نظر داشت.با آن حرف آنی هم کمی آرام شد و هر دو در کنار هم به سمت ماشین حرکت کردند.وقتی دوباره روی صندلیهایشان جای گرفتند.آنی گفت: می شه خونه نریم.- تو که تا همین چند لحظه پیش اصرار داشتی زودتر بریم خونه!- منو اذیت نکن کورش.نام کورش با لهجه خاص آنی چنان به گوشش دلنشین آمد که بی اختیار لبخند زد.- پس امشب نمی ریم خونه! فقط یک شرط داره.- اوه خدای من! تو دیگه کی هستی؟ من فقط می خوام زودتر نریم خونه.فکر کردی چی؟! اصلا برام مهم نیست ... من می تونم خودم تنهایی برم.- آدمها وقتی برای کسانی مهم هستند و دوستان بی ریایی هم دارند تنهایی جایی نمی رن!- گاهی لازمه.کورش که هنوز بابت حرام خواری آنی دلخور بود و نمی توانست آن مسئله را بپذیرد به سمت دختر عصبانی برگشت و نگاهش کرد.آنی هم به اجبار سرش را به سمت او برگرداند.نگاهشان به طرز غریبی در هم گره خورد و کورش به آرامی نجوا کرد: فکر می کنی الان باید تنها باشی؟!آنی رویش را برگرداند.کمی دستپاچه و گیج شده بود.نمی توانست حرفها و نگاه کورش را برای خود معنی کند- ما هیچ وقت تنهات نمی زاریم آنی ... اما ... امشب با رفتارت ... با خوردن اون آشغال ... من رو یک کم ناامید کردی ... اینجا ایرانه ... تو یک دختر ایرانی هستی.دختر خوبی هم هستی.بزرگ شدن میون آدمهای دیگه با فرهنگ دیگه تو رو تحت تأثیر قرار داده .اما تو در نهایت به ذات خودت بر می گردی.من مطمئنم.من اراده و استحکام یک دختر اصیل ایرانی رو در تو می بینم.این اون وجه از روح توئه که ما دوستش داریم و خودت هم دوستش داری.آن شب کورش دوری در خیابانها زد و در همان حال برای آنی از ایران گفت: از گذشته ها،فرهنگ مردم،عادتها،خوبیها و حتی بدیهای کشور و مردمش.او می خواست آنی بفهمه ریشه در چه خاک پاک و اصیلی دارد.او می خواست آنی بخاطر ایرانی بودنش احساس غرور کند،همانطور که خودش آن احساس را داشت.البته سعی کرد حرفهایش خسته کننده و شعار مانند نباشند تا در دختر جوان تأثیر بیشتری بگذارند.وقتی به خانه برگشتند همه خواب بودند.هنگام جدایی،مقابل در اتاق خواب آنی،کورش لحظه ای مکث کرد.به چشمان درخشان آنی خیره شد.هرگز خود را آن گونه بی پروا نیافته بود.در آن دختر جذبه ای وجود داشت که انگار او را در خود غرق می کرد.- شب بخیر.آنی هم که دست کمی از کورش نداشت کلمه شب بخیر را زیر لب نجوا کرد و به آرامی وارد اتاقش شد و در را بست.روز بعد به خواست کورش هیچ کس اشاره ای به میهمانی نکرد.فقط صبا با جمله ای کوتاه پرسید: دیشب خوش گذشت؟آنی شانه ای بالا انداخت و با گفتن " نه زیاد " مشغول خوردن صبحانه شد.یک ساعت بعد خانه خلوت شده و فقط آنی و صبا در آن حضور داشتند.حالا فرصت مناسبی بود تا صبا سعی کندن دخترش را به حرف بیاورد.پس به اتاق او رفت و شروع به حرف زدن کرد.او تمام تلاشش را کرد تا دختر را قانع کند پول ها و مدارک جهانگیر را پس بدهد.اما آنی فقط یک حرف داشت،"مدارک را سوزانده ام و پول را خرج کرده ام! "صبا دست از پا درازتر از پله ها بالا رفت.ثمره به شنیدن صدای دمپایی های روی پارکت راهرو از اتاقش خارج شد و با اندوه او را نگریست.صبا به چهره ملوس دخترش نگاه کرد.چقدر او را دوست داشت.او ثمره عشق بزرگش بود.سعی کرد به رویش لبخند بزند.- ثمره جان یک آژانس بگیر برو خونه مامان مهین.فردا صبح هم از همونجا برو مدرسه.او نمی خواست وقتی جهانگیر می آید و احتمالا با آنی درگیری لفظی پیدا می کند ثمره خانه باشد و چیزهایی را که نباید بشنود.دختر بی گلایه به اتاقش بازگشت و به سرعت آماده شد.تحمل آن فضای ناراحت کننده و متشنج برای او دیگر سخت شده و از اینکه کمی از خانه دور می شد احساس خوبی داشت.با رفتن ثمره،صبا آه پر از دردی کشید و در آشپزخانه کنار تلفن نشست.کم کم فکرش به گذشته های نه چندان دور کشیده می شد.به چند ماه قبل.زندگیشان آرام و با برنامه بود.هرگز صدای فریاد یا پرخاش کسی بلند نشده و مشکلات بچه ها با اخمی کوچک یا تشری جدی حل شده بود.از آنجایی که منصور و صبا هر دو آرام و صبور بودند.بچه ها هم عادت به سر و صدا و داد و فریاد نداشتند.اهل قهر نبودند و به هم احترام می گذاشتند.شاید به همین دلیل تحمل رفتار سرد و خونسردانه آنی کمی برایشان مشکل بود.او خوب می دانست منصور هیچ مسئولیتی در مقابل آنی ندارد،اما بخاطر او حتی حاضر است آن دختر پر دردسر را همیشه نزد خود نگه دارد.این را هم می دانست آناهیتا الگوی مناسبی برای ثمره نیست و حتی حضورش در خانه با وجود کورش که پسری جوان بود شاید از نظر اطرافیان غیر اخلاقی می آمد.گرچه آن مسئله مربوط به خودشان بود و صبا به منصور و کورش به یک اندازه اعتماد داشت.اما از اینکه حرفشان سر زبانها باشد احساس خوبی نداشت.از طرفی هم موضوع جهانگیر و پولش او را به شدت آزار می داد.از تنوع مسائل و مشکلات مربوط به آناهیتا سرگیجه گرفت.لحظه ای چشمانش را بست و سرش را روی میز گذاشت.او باید همه را حل می کرد.به ترتیب و آرام،آرام.او باید دخترش را نزد خود نگاه می داشت.دختری که سالها ا دوریش رنج کشیده و حسرت عطر تنش را خورده بود.او دیگر مطمئن بود حتی اگر مجبور شود باید خانه را بفروشد و خانه ای دو طبقه مجزا بگیرد که او بتواند وجودش را،محبتش را توجه اش را بین آنیتا و خانواده اش قسمت کند.صدای زنگ در باعث شد سرش را بالا بگیرد.به ساعت دیواری آشپزخانه که با شکل انگوری بنفش رنگ بود نگاه کرد.آن ساعت را ثمره خریده و گفته بود آن را خریدم چون هم عاشق انگور هستم،هم رنگ بنفش را دوست دارم.وقتی زنگ دوباره به صدا در آمد مجبور شد حواسش را جمع عقربه ها کند.ساعت نزدیک هفت بود.صبا از جا برخاست.حتما کورش بود.از وقتی آنی بازگشته بود،کورش دیگر بی هوا وارد خانه نمی شد.به آرامی به سمت آیفون می رفت اما وقتی چهره جهانگیر را از صفحه نمایشگر دید لحظه ای مکث کرد.فکر نمی کرد او باز هم بی خبر بیاید.به اجبار در را گشود.بعد با سرعت به سمت تلفن همراهش رفت و برای منصور یک پیامک به این مضمون فرستاد."جهانگیر اومده.زود بیا."وقتی تکمه آخرین حرف را فشرد جهانگیر پشت در خانه رسیده بود.او به سمت در رفت و آن را باز کرد.جهانگیر مثل همیشه مرتب و آراسته بود.کت و شلوار خاکستری خوش دوختی به تن داشت و بارانی سیاهی از روی آن به تن کرده بود.صبا آهسته سلام کرد و خود را کنار کشید.برخلاف جهانگیر او هیچ توجهی به خود نکرده بود.تاپ و شلوار سیاهی به تن داشت و ژاکت ساده بنفش رنگی روی آن پوشیده بود.آن ژاکت هم هدیه ثمره بود.موهایش را با کلیپسی پشت سر جمع کرده و چند تار مویی را که به علت کوتاه تر بودن اطراف صورت می ریخت با بی حوصلگی پشت گوش داده بود.از ظاهر او کاملا می شد پی به آشفتگی حالش برد.با تعارف او جهانگیر وارد خانه شد و روی همان مبل راحتی که مرتبه قبل رویش نشسته بود،نشست.سینه ای صاف کرد و پرسید: کسی خونه نیست؟صبا که به سمت آشپزخانه رفت گفت: آنی بالاست.منصور و کورش هم الان می رسند.وارد آشپزخانه شد.چایی ساز را به برق زد و به کاشیهای نقش برجسته روی دیوار خیره شد.- رفتارت با اون موقعها خیلی فرق کرده ...! اون روزها جسورتر و محکم تر بودی!صبا به جهانگیر که در چهارچوب آشپزخانه ایستاده و با چشمان خاکستری رنگش به او زل زده بود،نگاه کرد.ناگهان به سالها پیش بازگشت.آن روزها هم جهانگیر این طور با تحقیقر نگاهش می کرد.در حقیقت در نگاه او جز تحقیر و نکوهش چیز دیگری نسبت به اطرافیان وجود نداشت.چقدر از آن نگاه بیزار بود.- از زندگی ما برو بیرون! قید مدارک و پول ها رو بزن.بخاطر دخترت این کار رو بکن جهان ... بخاطر تمام بدیهایی که در حق من کردی این ضرر رو تحمل کن ... در مورد مدارک کاری از دستم بر نمی یاد اما پولت رو می تونم پرداخت کنم ... من یک تکه زمین از خودم دارم.می فروشمش.فکر کنم.یک پنجم پولت بشه.فقط فرصت بده بفروشمش.جهانگیر پوزخندی زد.- بقیه پول رو از کجا میاری؟ لابد می خواهی از منصور بگیری! فکر می کنی اون دو و نیم میلیون دلار بابت نگهداری از یک مزاحم می ده! تو چرا اینقدر اصرار داری نگهش داری؟مطمئنم تا همین حالا هم فهمیدی چقدر مشکل داره.صبا در حالیکه سعی داشت لحنش کنترل شده باشد گفت: اون که پیش تو بر نمی گرده.اگر من هم رهاش کنم هیچ میدونی چه اتفاقاتی ممکنه بارش بیافته؟! مگه تو توی این دنیا زندگی نمی کنی؟!جهانگیر بی حوصله سری تکان داد و گفت: بس کن دیگه صبا! اون که بچه نیست . تو امریکا اکثر دخترها و پسرها تو این سن و سال برای خودشون زندگی مستقلی تشکیل می دهند.صبا با حرص گفت: نه اینجا آمریکاست و نه ما آمریکایی هستیم.من نمی تونم راحت بنشینم و نابود شدن دخترم رو ببینم.- اگر دخترت برات مهم بود همراه من مهاجرت می کردی.- فکر نمی کردم با نامردی طرفم که بدون اطلاع من دختر سه ساله ام رو می دزده!- بحث ما در این مورد به جایی نمی رسه ... این طور که از حرفهات فهمیدم آنی قصد همکاری نداره.- اون جوونه.زخم خورده و می خواد تلافی کنه.من یک پنجم پولت رو می دم و سعی می کنم باقی پول و مدارک رو یک جوری ازش پس بگیرم.شاید چند ماه طول بکشه.اما بالاخره به نتیجه می رسم.قول می دم.اگر نتونستم،شده با سهم ارث پدری ام و فروش این خونه پولت را تا سال دیگه بهت پس می دم.جهانگیر خشمگین غرید: نمی شه! نمی تونم این همه صبر کنم.اون دختر لجباز رو من می شناسم.اگر تا حالا نتونستی راضیش کنی از این به بعد هم نمی تونی.فکر می کنی براش مهمه تو بخاطرش تمام زندگیت رو بفروشی؟! اون حتی ککش هم نمی گزه.صبا کمی تن صدایش را پایین آورد و گفت: اون مشکل روحی داره.ما خیال داریم در موردش با یک روانشناس صحبت کنیم.مطمئنم راه حلی برای این مشکل پیدا می شه.جهانگیر در حالیه پشت به او می کرد تا به سمت پله ها برود با خشم گفت: فقط کار خودمه!صبا با وحشت به دنبال او دوید.همان لحظه زنگ در به صدا در آمد.صبا التماس کرد : جهانگیر صبر کن.منصور اومد.بگذار اول با هم صحبت کنیم.اما او بی توجه به سمت پله ها رفت.وقتی پا روی اولین پله گذاشت صبا در حیاط را گشود و به دنبال جهانگیر دوید.او با پاهای بلندش پله ها را دو تا یکی طی کرد.وقتی به انتها رسید با صدایی که سعی داشت به اندازه خودش خشمگین نباشد تقریبا فریاد زد.آنی ! کجایی؟صبا نفس زنان خود را به او رساند و مقابلش سینه به سینه ایستاد.- برو پایین جهانگیر.بهت اجازه نمی دم تو خونه من فریاد بکشی.منصور با شنیدن صدای پر از التهاب همسرش با سرعت خود را به آنها رساند و با خشم و حیرت پرسید: اینجا چه خبره؟جهانگیر بی آنکه به او نگاه کند گفت: من فقط می خوام با دخترم حرف بزنم.منصور با خونسردی گفت: باشه.اول برو پایین یک کم که آروم شدی من خودم آنی رو میارم باهاش صحبت کنی ... با این رفتار به هیچ جا نمی رسی.جهانگیر نگاه از چشمان صبا که چون ماده پلنگی خیره خیره نگاهش می کرد و آماده حمله بود برداشت.زهر خندی زد و در حالیکه از پله ها پایین می رفت گفت: منتظر می مونم ... اما همه تون خوب می دونید که صبرم زیاد نیست!با رفتن او صبا چشمانش را بست و دستی به پیشانی عرق کرده اش کشید.منصور با دیدن حال او به سمت اتاق آنی رفت.چند ضربه به در زد و گفت: ما پایین منتظر هستیم. زودتر بیا.صدای پرخاش گونه آنی به گوشش رسید.- من با اون حرف نمی زنم.- تو مجبوری دختر! تو باید برای همه ما علت کارت رو توضیح بدی.ناگهان در با شدت روی پاشنه چرخید.منصور از آن حرکت سریع کمی جا خورد.چهره آناهیتا در بلوز جذب قرمز رنگش بر افروخته تر از آنچه بود به نظر می رسید.چشمانش به خون نشسته و لبهایش سفید شده بود.با تأنی از کنار منصور عبور کرد و روبروی مادرش ایستاد.
- من با اون حرف نمی زنم.- تو مجبوری دختر! تو باید برای همه ما علت کارت رو توضیح بدی.ناگهان در با شدت روی پاشنه چرخید.منصور از آن حرکت سریع کمی جا خورد.چهره آناهیتا در بلوز جذب قرمز رنگش بر افروخته تر از آنچه بود به نظر می رسید.چشمانش به خون نشسته و لبهایش سفید شده بود.با تأنی از کنار منصور عبور کرد و روبروی مادرش ایستاد.- فکر کنم اول تو و اون باید به من توضیح بدید! من برعکس شماها صبرم زیاد هست! من شونزده سال صبر کردم تا بشنوم ... حالا منتظرم.جهانگیر که از پایین پله ها به وضوح صدای او را می شنید با تمسخر گفت: راست می گی که صبا! چرا برایش توضیح نمی دی ؟!صبا با لحنی ملایم اما عصبی رو به دخترش گفت: من برات توضیح دادم اگر لازم باهش همه چیز رو مو به مو برات تعریف می کنم ...اما این طوری نمی شه ... اول تکلیفت رو با پدرت روشن کن بعد هر چقدر خواستی برات حرف می زنم.اونوقت تصمیم با خود توست.می تونی هر قضاوتی خواستی بکنی و هر جا که خواستی بری.- نه! باید با هم حرف بزنید.روبروی هم دیگه.دیگه نمی خوام جدا جدا بشنوم.می خوام با هم بشنوم.آنی هیجان زده بود و این هیجان باعث می شد صدایش بلرز و لهجه اش غلیظ تر به نظر برسد.جهانگیر چند پله بالا آمد.نگاهی پر از خشم به دخترش انداخت و گفت: تو نمی تونی این طوری حرف رو عوض کنی.بیا پایین همونطور که مادرت گفت اول تکلیف مدارک و پول رو مشخص کنیم بعد با هم راجع به گذشته ها صحبت می کنیم.با صدای زنگ آیفون،صبا فرصت یافت از آن موقعیت خلاص شود و به سمت پایین پله ها برود.به دنبال او منصور هم پایین رفت.اما آنیتا با حالت تردید بالای پله ها ایستاده بود.با ورود کورش،صبا سعی کرد کمی خود را جمع و جورکند.کورش با دیدن جهانگیر اندکی مکث کرد.چهره او را در جوانی بخاطر داشت.چقدر همیشه از او بدش می آمد.نگاههای خصمانه و طعنه های تلخ و گزنده مرد هرگز از خاطرش محو نمی شد.با لحنی آرام و چهره ای نه چندان دوستانه به او سلام گفت.اما جلو نرفت تا دستش را بفشارد.صبا معذب بود.از اینکه در این موقعیت گیر افتاده بود حال خوبی نداشت.کورش با نگاهی به او فهمید حضورش در آن جمع چندان خوشایند نیست.برای اینکه هم آنها راحت باشند و هم نشان ندهد که بخاطر صبا خیال ترک خانه را دارد گفت: اومدم یک سری وسایل ببرم.فکر کنم شب دیر برگردم.منصور گفت: اشکالی نداره.کورش بی توجه به جهانگیر به سمت اتاقش رفت.وقتی آنی را با آن چهره بر افروخته دید لحظه ای مکث کرد.بعد سرش را اندکی به زیر انداخت و خواست از کنارش بی حرفی رد شود که آنی گفت: وضع مسخره ای دارم ! نه؟!کورش که حالا درست کنارش ایستاده بود،بی آنکه نگاهش کند گفت: باید اوضاع را مرتب کرد.من مطمئنم تو می تونی.ناگهان صدای آنی بالا رفت.- هیچ چیز درست نمی شه! هیچ چیز هیچ وقت درست نبوده برای من!بعد از پله ها با سرعت پایین رفت و خطاب به جهانگیر گفت: نه پول،نه مدرک،هیچ چیز وجود نداره برای تو! ... تتو خوشبختی و زندگی و خنده رو از من گرفتی ... من فقط یک کم پول و چند کاغذ از تو گرفتم.پول ها و کاغذهایی که بخاطر اونها آدمهای بی گناه کشته بشن ... تو فکر کردی من به تو بر می گردونم؟!پوزخندی زد و با لبخندی عصبی ادامه داد: من با یک دزد ... با یک قاتل ... با یک نفر مثل تو هیچ کاری ندارم و هیچ چیز هم به تو نمی دم.جهانگیر ظاهری خونسرد به خود گرفته و در حالیکه دستهایش را درون جیب هایش شلوارش فرو برده بود با ژستی خاص به سخنان نیش دار و پر از نفرت دخترش گوش می کرد.حالت او درست طوری بود انگار با بچه ای دروغ گو و بی منطق طرف است.برای لحظاتی همانطور به او خیره شد.صبا و منصور هم هر کدام با نوعی نگرانی آنها را زیر نظر داشتند.کورش هم میان پله ها آمده و با ناراحتی منتظر بود ببیند آن بحث به کجا ختم می شود.بالاخره جهانگیر لب باز کرد.- تو دیوونه ای آنی.همه این رو می دونند که تو مشکل روانی داری ... حتی این ها فهمیدند!و با دست به منصور و صبا اشاره کرد.آنی با خشمی مهار نشده چند قدم جلوتر آمد و فریاد زد: تو می خواهی با این حرفها خودت رو بی گناه نشون بدی ... من خیلی خوب می دونم چه کارهای کثیفی می کنی ... اون سوزان احمق هم از این کارها خوشش میاد ... اون آشغال همیشه دنبال پول بود.فکر کردی چرا با تو عروسی کرد!؟جهانگیر مستقیم به چشمان او زل زد و با لحنی تهدید آمیز گفت: داری زیاده روی می کنی ... مراقب حرف زدنت باش.ناگهان آنیتا کمی آرام شد.همان لبخند کج و مصنوعی همیشگی را بر لب آورد و با اشاره به صبا گفت: چرا با اون ازدواج کردی؟ دلم می خواد بدونم.- به تو ربطی نداره.تو در حدی نیستی که بخواهی از من چنین سوالاتی بپرسی!- تو باید به من جواب بدی ... تو و اون باید جواب بدید که چرا من رو به این دنیا آوردید؟ تو چرا با من از اون انتقام گرفتی ... و اون چرا منصور رو بیشتر از من دوست داشت؟!صبا با ناله گفت : این چه حرفیه؟ اونا به تو چی گفتند که تو اینقدر بی رحمانه قضاوت می کنی.آنی باز خشمگین شد و در حالیکه صدای فریادش تمام خانه را پر می کرد شروع کرد به حرف زدن.- من فقط فهمیدم برای شما دو نفر هیچ ... هیچ ارزشی نداشتم.انگار همین طوری ... شاید اشتباهی به دنیا اومدم ... تو من رو نمی خواستی چون عاشق منصور بودی.چون می خواستی با اون عروسی کنی.تو با جهانگیر عروسی کردی فقط برای اینکه منصور رو ناراحت کنی.بخاطر خودت ...تو بخاطر خودت ... جهانگیر بخاطر خودش ... تو موندی ... اون رفت ... من چی بودم؟ کی بودم؟ ... همیشه به بچه های دیگه نگاه می کردم که پدر و مادر دارند ... یا یکی از اونها رو دارند.من فقط یه مادر بزرگ و پدر بزرگ پیر داشتم ...حالا روی صحبت او با جهانگیر بود.- هیچ وقت مدرسه من اومدی؟ هیچ وقت مراقب من بودی؟ فهمیدی اون دوست کثیفت چقدر دختر کوچولوی تو رو اذیت کرد ... من فقط هفت سالم بود ... اون حال من رو بهم می زد ... ازت متنفرم.چون تو هیچ وقت مراقب من نبودی ... تو فقط یه قاتلی.آدمکش!جهانگیر دیگر بیش از آن نمی توانست خود دار باشد.- خفه شو آنی.تو دروغ گو ترین و عوضی ترین دختر عالمی.چطور می تونی یک همچین اراجیفی از خودت در بیاری.- پس چرا از تو متنفرم؟! از تو ... از اون دوست آشغالت از الکس ... از ریموند ... از اون ... و به منصور اشاره کرد.کورش با حالی غریب در حالیکه عضلات بدن چهره اش از شدت ناراحتی منقبض شده بود،منتظر بود آنی به او هم اشاره کند اما دختر انگار اصلا او را نمی دید.- من از همه بدم میاد.از همه شما ... از همه شما ... من نمی خوام دختر شما باشم ... اگر هم اومدم اینجا فقط می خواستم صبا رو ببینم ... می خواستم بفهمم چرا یه پیرمرد رو از دخترش بیشتر می خواست؟! چرا بخاطر من آمریکا نیومد؟ صبا تو می دونستی جهانگیر پدر خوبی نیست.چرا تنها گذاشتی؟ تو می خواستی طلاق بگیری ... چرا توی آمریکا طلاق نگرفتی ... شاید اون موقع می تونستی من رو با خودت ببری ایران.شاید منصور دنبالت میومد.مگه عاشقت نبود؟! شما به خاطر من هیچ کاری نکردید.جهانگیر خشمگین به سمت او رفت،اما آنی به سرعت خود را عقب کشید و به طرف پله ها دوید.جهانگیر خیز برداشت و با یک حرکت بازوی او را گرفت و محکم فشار داد طوریکه چهره آنی از شدت درد درهم کشیده بد.صبا فریاد زد: ولش کن.منصور خود را جلو انداخت.اما جهانگیر بازوی آنی را محکمتر فشرد و گفـت: می خوام باهاش حرف بزنم.تنها!بعد تلاش کرد او را با خود از پله ها بالا بکشد.دختر به طرز عجیبی وحشت زده و در عین حال خشمگین می نمود.صبا به دنبالشان رفت و باز از جهانگیر خواست او را رها کند.منصور هم چند قدم جلو رفت و گفت: چرا آروم نمی شی آنی؟ اون می خواد با تو حرف بزنه.صبا احساس سنگینی شدیدی در پاها و دستان خود می کرد.منصور متوجه حال خراب او شد و سعی کرد او را روی اولین پله بنشاند.حالا جهانگیر و آنیتا به میانه پله ها،درست جایی که کورش با حرص و غضب ایستاده بود رسیده بودند.آنی هنوز سعی می کرد خود را از دست پدر رها کند و جهانگیر با خشمی کنترل شده او را به دنبال خود می کشید.- اینقدر کولی بازی در نیار! فقط شرایط تازه ای برات دارم ... خفه شو آنی ... داری خسته ام می کنی.آروم باش.کورش همچنان بی حرکت ایستاده بود با وجودیکه بخاطر حال زار او پریشان و نگران بود اما از حرفهای آنیتا خوشش نیامده و حس می کرد پدرش حق دارد از او توضیح بخواهد و آن مدارک با ارزش و پول کلانش را طلب کند.در همان لحظه اتفاقی افتاد که او به شدت غافلگیر شد.آنی با حرکتی پیش بینی نشده،وقتی هنوز از او دور نشده بود،مچ دستش را چنگ زد و با چشمانی پر از اشک و التماس ناله کرد : اون منو می کشهکورش ! کمکم کن. این قاتل عوضی من رو می کشه!جهانگیر نگاهی از سر استیصال به کورش انداخت و گفت: می بینی؟! این دختر خود شیطانه!آنیتا هنوز مچ دست کورش را می فشرد و التماس می کرد.- اون یک بار می خواست من رو بکشه.باور کن راست می گم. با چاقو می خواست منو بکشه ... کورش! کورش خواهش می کنم منو تنها نزار.جهانگیر با حرکتی سریع دخترش را به دنبال خود کشید.دست آنی از دست کورش رها شد و در پی آن صدای فریاد جگر خراشش گوشهای کورش را پر کرد.صبا از پایین پله ها فریاد زد : ولش کن ... این راهش نیست.ضجه های دختر شدیدتر شده بود.موهای زیتونی روشنش اطراف صورت و شانه ها ریخته و چند تار مو با اشکهای بی پایان او به صورتش چسبیده بود.در بالای پله ها آنی خود را روی زمین انداخت تا با کمک وزنش خود را از دست پدر نجات دهد.اما جهانگیر با حرکتی سریع خم شد.دستهای بلندش را دور کمر انداخت و از زمین بلندش کرد.صدیا فریاد آنی باز به هوا برخاست.گریه صبا شدت گرفت.منصور کلافه و پریشان به سمت پله ها آمد تا جلوی جهانگیر را بگیرد.جهانگیر در اولین اتاق خواب را باز کرد.- اتاق تو کدومه؟با دیدن عکس ثمره که به دیوار آویزان بود فهمید آن اتاق آنی نیست.در دیگر را باز کرد.آنی به سمت کورش برگشت.- کورش کمکم کن.کورش!جهانگیر وسایل دخترش را شناخت.لبخند پیروزمندانه ای بر لب آورد.خواست وارد اتاق شود که حس کرد دو دست قوی یک بازویش را در چنگ فشرد.سر برگرداند و کورش را دید که با نفرت به چشمانش خیره شده.- بذارش زمین.- تو دخالت نکن پسر.این به تو مربوط نیست.منصور با لحنی کنترل شده گفت: این دختر حالش خوب نیست بذار یک کم آروم بشه من راضیش می کنم با تو حرف بزنه.اما جهانگیر بجای پاسخ با حرکتی سریع کورش را به عقب هل داد و با سرعت وارد اتاق شد و در را بست.کورش به سمت در هجوم برد.جهانگیر آنی را وسط اتاق پرت کرد.به در تکیه داد و در را قفل کرد.صدای فریاد خشمگین کورش از پشت در به گوش می رسید.- درو باز کن لعنتی.تو به چه حقی با اون این طوری رفتار می کنی؟
درو باز کن لعنتی.تو به چه حقی با اون این طوری رفتار می کنی؟جهانگیر توجه به او و به دخترش که وسط اتاق از شدت گریه و وحشت می لرزید به سمت کشوهای میز آرایش کوچک هجوم برد.کشوها را یکی یکی بیرون کشید و وسط اتاق پرت کرد.با سرعت نگاهی به وسایل آی کرد و وقتی چیزی را می خواست نیافت به سمت کمد رفت.لحظاتی بعد کم هم زیر و رو شده بود.حالا تخت خواب آماج حملات او بود.تشک با یک حرکت به گوشه ای پرتاب شد و ناگهان مرد که موهای بلندش آشفته شده و صورتش از شدت هیجان و بر اثر تقلا به شدت بر افروخته بود،آرام شد.حالا آنی بجای گریه هراسان به پدرش خیره بود.کورش و منصور پشت در گوش تیز کرده بودند و جهانگیر به بسته ای که زیر تشک پیدا کرده بود نگاهی کرد.نفس زنان بسته را برداشت به تندی پاکت را پاره کرد.با ریختن تعدادی ورق نیم سوخته در میان اتاق،آرامشی که می رفت در چهره اش جا خوش کند،تبدیل به طوفانی وحشتناک شد.شکل لبایش تغییر کرد.فکش را با شدت به هم فشرد و نگاه پر از خشم و نفرتش به دختر وحشت زده و رنگ پریده وسط اتاق دوخته شد.قدمی به سمت او برداشت و از میان دندانهای بهم فشرده اش گفت: پول ها کجاست؟آنی سعی کرد شجاع باشد و حرف بزند.کمی خود را عقب کشید.با دست لرزانش تکه مویی را که جلوی یک چشمش را گرفته بود کنار زد و تلاش کرد چیزی بگوید.وقتی لب باز کرد صدایش بیش از بدنش لرزش داشت و واضح به گوش نمی رسید.- دادم به آدمهایی که ... بخاطر اسلحه های تو و دوستات بی چاره و بدبخت ... شدند!کلام آنی واضح و پر صداقت بود.جهانگیر مطمئن شد دخترش آن کار وحشتناک را در حقش انجام داده.او دیگر حال خود را نمی فهمید.به سمت او هجوم برد همزمان فریاد زد.حالا دیگه راحت می تونم بکشمت هرزه کوچولو!کورش و منصور با شنیدن صدای او سعی کردند در را بشکنند.جهانگیر موهای آنی را در چنگ گرفت،دور دست چرخاند و سرش را به دیوار کوبید.صدای ضجه آن قلب کورش را در سینه تکان داد و او با ضربه محکمتری با شانه اش به در زد.آنی بی حال روی زمین افتاد.از میان چشمهای نیمه بازش به پدرش نگریست که از خشم کف بر دهان آورده بود.نالید: من پشیمون نیستم.کورش منصور را کنار کشید و با لگدی محکم بالاخره در را گشود.پایش از شدت ضربه،درد گرفت اما او بی توجه به درد خود را جلوتر از پدر،داخل اتاق انداخت.جهانگیر مانند دیوانگان می خواست لگدی حواله پهلوی دخترش کند که کورش طاقت از کف داد و به سمت جهانگیر یورش برد.اول مشت محکمی به صورتش زد و بعد با دستان بزرگش او را که از خودش بلند تر بود به عقب هل داد و به دیوار کوبید.جهانگیر هم به سمت او هجوم برد و آنها به شدت درگیر شدند.منصور با دیدن وضعیت آنها آنی را رها کرد تا کورش و جهانگیر را از هم جدا کند.- کافیه! کورش آروم باش.جهانگیر تو دیگه شورش رو در آوردی.دستش را روی سینه هر دو گذاشت،تمام قدرتش را جمع کرد و هر دو را به عقب هل داد.جهانگیر محکم به چهارچوب پنجره خورد و کورش هم نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد.جهانگیر فریاد زد،این دختر زندگی منو نابود کرد.تمام مدارک رو سوزونده.راست راستی همه رو سوزونده.بعد مانند دیوانه ها خندید و ادامه داد: این دختر دیوونست! پول ها رو داده به جنگ زده ها ... مدارک رو سوزونده.به سمت برگه های نیم سوخته هجوم برد.آنها را برداشت و به منصور نشان داد.- ببین.همه رو سوزونده.اینها رو هم لابد نگه داشته که من رو آتیش بزنه.همانطور که او حرف می زد کورش به سمت آنی دوید.او نیمه جان کف اتاق افتاده بود و رگه باریکی از خونه از کنار پیشانی اش جاری بود.کورش با بغضی شدید سعی کرد او را از روی زمین بلند کند.همان لحظه آنی چشمانش را گشود.با دیدن او به زحمت لب باز کرد.- چرا کمکم ... نکردی؟!قطره اشکی از بین چشمان نیمه بازش بیرون چکید کورش را آتش زد.با یک حرکت،بدن سبک او را روی دو دست بلند کرد و از اتاق خارج کرد.جهانگیر خواست به دنبال آنها برود.منصور محکم مقابلش ایستاد و گفت: همین حالا از خونه من برو بیرون.وگرنه پلیس خبر می کنم.پس تا بخاطر این لطفی که در حقت می کنم پشیمون نشدم گورت رو گم کن!جهانگیر پوزخندی زد به طرف برگه های نیم سوخته رفت و آنها را درون جیبهایش گذاشت.دستی به موهای آشفته اش کشید و در حالیکه با غضب از کنار منصور عبور می کرد گفت: وقت برای تصویه حساب زیاده!هنوز از اتاق بیرون نرفته بود که صدای فریاد وحشت زده کورش به گوش رسید.- بابا! بابا!صبا ... صبا ...!منصور با شدت جهانگیر را کنار زد و از پله پایین دوید.با دیدن پیکر بی جان صبا که پایین پله ها افتاده و خونی که زیر سرش جمع شده بود پاهایش سست شد.لحظه ای نزدیک بود کنترلش را از دست بدهد اما می دانست حالا وقت فرصت دادن به ضعف نیست.به سمت همسرش رفت،صبا نمی توانست آنطور بی رحمانه او را تنها بگذارد.او اجازه نمی داد.
درکریدور خنک و خلوت بیمارستان،کورش با تنی خسته،نگاهی نگران و چهره ای غمگین و گرفته،با بی قراری قدم می زد.با برخورد قطرات باران به روی شیشه توجه اش به بیرون پنجره جلب شد.آرام به سمت پنجره رفت و از پشت آن به ریزش تنه قطره های ریز باران نگاه کرد.چرا نفهمیده بود باران کِی شروع شده؟!وقتی آمبولانس آمد زمین خشک بود.پس چطور آن قدر ناگهانی باران گرفته بود.بغضی بزرگ گلویش را فشرد و چشمان اندوهگین و سیاهش را به اشک نشاند.کم کم بغض شدیدتر شد و اشک بیشتر.نگاه ترش را به آسمان بارانی دوخت و زمزمه کرد: خدایا خواهش می کنم صبا رو از ما نگیر.کم کم داشت منفجر می شد.دستش را روی دهانش فشردو سعی کرد بر آن بغض سرکش مهار بزند.- آقای کیانفر ... بیمارتون بیدار شده.کورش دستی به صورتش کشید تا آن اشک را پاک کند.به سمت پزشک جوانی که پشت سرش ایستاده بود برگشت.- حالش چطوره؟مرد شانه ها را همراه ابروانش بالا داد و گفت: ظاهرا که خوبه.راستش وضعیت ظاهری اش بیش از حد انتظار خوبه اما حالتهاش ...- یعنی هیچ صدمه خاصی ندیده.... اما اون گله ای از درد نمی کنه.رفتارش عجیبه.خیلی ساکته! اینجور مواقع بیمار از درد ناله می کنه ... اما اون با وجودیکه مشخصه درد می کشه حرف نمی زنه،حتی مسکن هم نمی خواد.کورش با کلافگی دست درون جیبهایش فرو برد و نگاهش را به زیر دوخت.- احتمالا ایشون شوکه شدن ... بهتره باهاش حرف بزنید،اما اشاره ای به علت حضورش در اینجا نکنید.کورش غمگینانه پرسید: از پدر و مادرم چه خبر؟چهره دکتر هم رنگ اندوه بخود گرفت.- خانم کیانفر هنوز بیهوش هستند.دکتر هم همچنان بالای سرشون.- اون که خوب می شه دکتر.مگه نه؟- یک سکته ناقص ... به همراه ضربه مغزی ... باید دعا کنیم.- نظر دکتر عظیمی چیه؟- عمل که موفقیت آمیز بود ... دکتر هم راضی به نظر می رسید.فقط باید صبر کنیم تا بیمار به هوش بیاد.بعد لبخندی روی لب آورد،دستی به شانه کورش زد و گفت: شما بهتره فعلا سری به این خانم جوون بزنید.دکتر کیانفر خیلی سفارشش رو کردند.کورش نفس عمیقی کشید و به سمت انتهای کریدور،جایی که اتاق آناهیتا قرار داشت رفت.چند ضربه به در زد اما جوابی نشنید.آرام در را گشود و وارد شد.آنی به پشت روی تخت دراز کشیده و نگاهش به پنجره بود.سرش را بانداژ کرده بودند.از دیدن حالت او دل کورش به درد آمد.لحظه ای صدای فریادهایش در گوشش پیچید و از شدت تأثر دوباره آن بغض بزرگ هنجره اش را درهم فشرد.موهای بلند و مواج آنی،نامرتب اطرافش روی بالش رها شده و انگشتان یک دستش که از زیر پتو بیرون بود محکم مشت شده و نشان از تحمل دردی عمیق داشت.کورش همچنان ایستاده و با تأثر او را نگاه می کرد که ناگهان آنی سر برگرداند و با چشمان بی حالتش او را نگاه کرد.کورش سعی کرد لبخند بزند اما بجای آن قطره اشکی در چشمش درخشید.چند قدم جلوتر رفت و به زحمت لب باز کرد.- حالت چطوره؟چشمان آنی هم پر از اشک شد و مظلومانه گفت: من دروغ نگفتم ... پشیمون نیستم ... تو حرفهام رو باور می کنی؟کورش از منصور شنیده بود که جهانگیر چه حرفهایی راجع به آنی زده.در حقیقت هیچ چیز به نفع آنی به نظر نمی رسید!- اون داشت منو می کشت ...- اون پدرتونه ... نمی تونستم باور کنم با تو ...- کاش زودتر کمکم می کردی ... اما مهم نیست ... من پشیمون نیستم.اون قاتله ... قاتله همه آدمهایی که توی افغانستان و عراق و هر جای دیگه تو این دنیا می میرن!- تو اشتباه می کنی ... اون توضیح داده ...آنی اندکی هیجان زده گفت: نه ! من مطمئنم.کورش جلوتر رفت.دست روی شانه او گذاشت و با لحنی آرامش بخش گفت: ما بعدها فرصت داریم در این مورد حرف بزنیم.بهتره فعلا آروم باشی.اما آنی بی توجه به گفته های او با صدای بلندتری گفت: من راست گفتم.تو باید باور کنی ... تو باور کن کورش ... من دزد نیستم ... من دختر بدی نیستم ... من باد اون کار رو می کردم ... آنی ... دست زیر سینه اش گذاشت.درد بر اثر تقلا و هیجان با شدت بیشتری در قفسه سینه اش پیچید،اشکهایش را جاری ساخت و نالش را در آورد.کورش سعی کرد آرامش کند.اما وقتی بی قراری اش را دید زنگ بالای سر او را فشرد.آنی دست او را که از روی زنگ پایین می آمد در هوا گرفت.میان دو دست عرق کرده خود فشرد و در میان گریه گفت: اگر دروغ می گفتم باید پشیمون بودم ... اما نیستم.کورش بی طاقت گفت: تو در مورد بیماریت هم اشتباه کردی.دست آنی سست شد و چهره اش وحشت زده.نفس زنان گفت: اون به من گفت ... اون گفت مریضم ... اون دروغ گفت بود ... من ...پرستار به محض ورود آنی را دید که گریه می کند.کورش پشیمان از حرفهایی که زده بود سعی می کرد آرامش کند.مدام عذر می خواست و قول می داد در مورد حرفهای او تحقیق کند تا درستی حرفهایش به همه ثابت شود.پرستار عصبانی جلو آمد و گفت: چه اتفاقی افتاده؟ شما چی کار کردید؟!کورش با ناراحتی گفت: حالش خوب نیست.درد داره.- بله.متوجه ام.شما بفرمائید بیرون.آنی دست او را محکمتر فشرد و خواست او ترکش نکنه.پرستار با بی حوصلگی آمپولی آرام بخش آماده کرد و با کمک کورش آنرا به رگ دست آنی تزریق نمود.بعد با حالتی جدی رو به آنی گفت: اگر می خوای اجازه بدم این آقا این جا بمونه باید قول بدی ساکت باشی .الان نصف شبه و همه خوابن.آنی بینی اش را بالا کشید و در حالیکه نفس های مقطعی می کشید سکوت کرد.کورش نفس عمیقی کشید.از پرستار تشکر کرد و با نگرانی به چهره آنی خیره شد.بعد از خروج پرستار کورش لبخندی بر لب آورد و گفت: با اون ظاهر آرومی که همیشه داشتی فکر نمی کردم اینقدر کولی باشی.آنی چشمانش را بست و گفت: خودم هم فکر نمی کردم!کورش خندید.- نمی خواهی دستم رو ول کنی؟آنی دست او را محکمتر فشرد و کمی به سمت خود کشید.چشمانش را باز کرد.به چشمان معذب کورش خیره شد و زیر لب گفت: حرفهام رو باور کن ... من دیوونه نیستم ... دختر بدی نیستم ... من باید اون کارو می کردم ... پشیمون نیستم ... فقط خسته ام ... باور می کنی؟کورش در چشمان او جز صداقت چیزی نمی دید.ناگهان تمام احساسات مبهمی که نسبت به او داشت فراموشش شد.او حالا دختری تنها و زخم خورده،اما شجاع و با شهامت را مقابل خود می دید که نمی خواست هویت خود را پیدا کند.که نمی خواست بد باشد یا در بدیهای دیگران شریک باشد.- باور می کنم ... باور می کنم خانمی ...!بی آنکه متوجه باشد لفظی را که گاهی منصور در مورد صبا به کار می برد در مورد آنی بکار برده بود.لحظه ای چیزی درون قلبش فرو ریخت و حس کرد دیگر تاب نگاه کردن به آن چشمان مخمور خاکستری که حالا رگه های سبز و عسلی بخوبی در آنها هویدا بود،را ندارد. خود را عقب کشید.آب دهانش را به سختی فرو داد و دستش را از میان دستان شل شده آنی بیرون آورد.

من می رم یه هوایی بخورم!
وقتی از اتاق خارج شد احساس می کرد هنوز دست گرم آنی دستش را گرفته.به واقع آن حس را داشت! تمام بدنش عرق کرده و در آن هوای خنک احساس خفگی می کرد.کلافه خود را به حیاط رساند.قطرات ریز و سرد باران تن تب دارش را کمی آرام کرد.سرش را رو به آسمان گرفت تا باران صورتش را هم بشوید.چشمانش باز بود.و گاهی قطره ای درونشان می افتاد.به یاد حرف آنیتا افتاد زمانیکه روی پل رودخانه ایستاده بود " به چشمان رودخانه نگاه می کردم"
احساس می کردم حالا او به چشمان آسمان خیره شده.با صدایی که خودش می شنید گفت: من دارم کجا می رم؟ به کجا باید برسم؟!
تا نیمه های شب کورش چند مرتبه به آنی که بر اثر تزریق مسکن به خواب رفته و به صبا که هنوز در بیهوشی به سر می برد،سر زد.منصور اما همچنان با نگرانی کنار تخت همسرش نشسته و منتظر بود تا علائم هوشیاری را در او مشاهده کند.
وقتی بی قراری کورش را دید به او اصرار کرد به خانه باز گردد تا لااقل چند ساعتی بخوابد.کورش به ظاهر پذیرفت اما نمی توانست به راحتی دل از آنجا بکند.می ترسید این بار هم آنی بیدار شه او را بطلبد.دلش نمی خواست او احساس تنهایی کند.هنوز آن صحنه های دلخراش جلوی چشمانش بود و او را ناراحت و عصبانی می کرد.پس به سمت ماشینش رفت تا هم کمی استراحت کند و هم کنار عزیزانش باشد.به پرستار بخش هم سپرده بود اگر خبری شد می توانند او را در محوطه پارکینگ درون پاترول سیاه رنگی پیدا کنند.
باران هنوز می بارید و کورش حس می کرد حضور باران در آن موقعیت کمی دلداری اش می دهد.از شدت سرما پالتوی سیاهش را محکمتر به دور خود پیچید،ماشین را روشن کرد و بخاری اش را بکار انداخت.کم کم فضای داخل ماشین قابل تحمل تر شد او سر سنگینش را آرام به پشتی صندلی تکیه داد.با شنیدن صدای رعدی از فاصله ای دور به یاد شبی افتاد که آنی سر زده،مانند بلایی برخانواده اش نازل شده بود.بلایی که به طور حتم دیر یا زود باید اتفاق می افتاد.منصور همچنان به دنبال آنی می گشت و اگر او به خانه نمی آمد آنها بالاخره پیدایش می کردند.بی اختیار به آنی فکر کرد و مشغول تجزیه و تحلیل رفتارهای او شد.دختری که ظاهری سرد و بی تفاوت داشت اما کورش حالا مطمئن بود روحی پر احساس و بی قرار پشت آن نقاب بی تفاوتی وجود دارد.به یاد خلوت او با رودخانه افتاد ... دلسوزی اش را وقتی از ترس سست شده بود و ... اشکی که در دهانش جای داد! صراحت،سادگی و در عین حال هوشیاری و زرنگی او توجه اش را جلب کرده اما حالات جدی ونگاه تهی او را برای یک دختر نوزده ساله غیر طبیعی می دانست.مسلم بود آنی با مشکلات فراوان روحی و خانوادگی دست و پنجه نرم می کند و این هم مسلم بود او به دنبال تغییر است.تغییری که به خیال خودش با گرفتن انتقام جنگ زده ها از پدرش،قدمی برای یافتنش برداشته بود.قدم دومش هم دیدن صبا بود.مادری که گویی او را بخاطر مردی دیگر رها کرده بود! کورش نمی توانست آنی را بخاطر آن طرز تفکر سرزنش کند.اما تصمیم داشت هر طور شده او را از اشتباه در بیاورد.در مورد صبا آنی به طور حتم در اشتباه بود ... و در مورد جهانگیر؟! تا چند ساعت بیش بدیهی بود که اشتباه می کند و پدرش را به گناهی بیهوده،محکوم کرده ... اما حالا ... حالا دیگر کورش مطمئن نبود.نگاه آنی،هرم دستان عرق کرده و لرزانش ... صدای منقلب و پر التماس ... تمام اینها کورش را به شک می انداخت.
علاوه بر اینها رفتار وحشیانه جهانگیر هم به تردیدش دامن می زد.باز به یاد آخرین نگاه آنی افتاد.نگاهی که بیش از کلام گویا بود.انگار فریاد می زد و از او می خواست باورش کند.کورش در مقابل نگاه او خلع سلاح شده بود.کلافه دستی به صوتر و موهایش کشید.کمی روی صندلی تکان خورد و ناگهان حس کرد دیگر نمی تواند از آنی دور باشه! از اینکه او بیدار شود و خود را تنها ببیند دلش گرفت.او نباید تنهایش می گذاشت.آنی دختر مغرور و کله شق فقط از او کمک خواسته بود.فقط از او.وقتی از ماشین پیاده شد دیگر پریشان نبود.او می خواست با تمام توان به آنی کمک کند تا حرفهای خود را ثابت کند و به زندگی عادی باز گردد.
آخر آناهیتای صبا فقط از او کمک خواسته بود!
به محض اینکه وارد کریدور شد پرستاری به طرفش دوید.
- آقای کیانفر خوب شد اومدید.داشتم می اومدم دنبالتون ... اون دختر خانم بیدار شده و از همکارم سراغ مادرش رو گرفت.همکار من هم بی خبر از همه جا اوضاع ایشون رو براش شرح داده.حالا اون اصرار داره مادرش رو ببینه.
در حالیکه به سمت اتاق آنیتا می رفتند،پرستار همچنان توضیح می داد.
- هر چقدر برایش توضیح می دیم که مادرتون ممنوع الملاقات هستند،قبول نمی کنه ... حتی وقتی خواستیم آرام بخش ضعیفی تزریق کنیم به شدت مقاومت کرد.کورش با کمی حرص گفت: شما همیشه بیمارهاتون رو با آرام بخش ساکت می کنید؟!
پرستار که توقع شنیدن آن حرف را نداشت با ناراحتی گفت: برای بیمارهای نا آرامی مثل ایشون لازمه.
- شما وظیفه داریم تا اونجایی که ممکنه بیمار رو بدون این مضخرفات تسکین بدید!
کورش عصبانی شد.پرستا هم جوابهای زیادی برای او داشت.اما او فرزند دکتر کیانفر بود و با اینکه بر خلاف پدرش چندان منطقی به نظر نمی رسید،بخاطر وجود دکتر باید تحملش می کرد.پس جوابی نداد و با اخم سعی کرد ا او عقب نماند.
به اتاق که نزدیک شدند صدای آنی به گوش می رسید.
- من فقط می خوام ببینمش ... شما هم با بد اخلاق بودن نمی تونید جلوی من رو بگیرید.
کورش با حرکتی سریع در را باز کرد و به دورن رفت.چشمان آنی با دیدن او درخشید.او روی تخت نشسته بود و کاملا خسته و عصبی به نظر می رسید.
- کورش! من می خوام صبا رو ببینم ... باید ببینم زندَست.کورش با لبخند به طرفش رفت و گفت: معلومه که زندَست.تو فکر می کنی اگر مشکل بزرگی پیش اومده بود من این قدر راحت بودم!
سه پرستاری که در اتاق حضور داشتند با دیدن آرامش نسبی آنی کمی از تحت فاصله گرفتند و به دختر و پسر جوان چشم دوختند.
- ولی باید ببینمش!
- من فکر می کردم از دستش دلخوری!
چهره دختر درهم رفت و لحنش به شدت آرام شد.
- هنوز هستم! اما نمی خوام بمیره. دلم نمی خواد هیچ کس بمیره ... اون بخاطر من این طوری شد ...
- این اتفاق اجتناب ناپذیر بود.
آنی نگاه پر سوالش را به او دوخت.
- یعنی چی؟
یعنی در هر صورت رخ می داد.ربطی به تو نداره.
آنی پوزخند زد.
- لازم نیست دروغ بگی ... تو هم می دونی که همه اش بخاطر من بود.
- تو هر طور راحتی فکر کن.اما بدون من هیچ وقت دروغ نمی گم.
آنی در چشمانش زل زد.حالا نگاهش مثل چند ساعت پیش شده و کورش را بی قرار می کرد.
- منو ببر پیشش.
دقایقی بعد آنی با کمک پرستاری روی ویلچر نشست.او ابتدا اصرار داشت می تواند سر پا بایسته،اما وقتی چند قدم راه رفت،سرش کمی گیج رفت و دردی در تمام بدنش پیچید که موجب شد او از مرکب غرور پایین بیاید و تن به نشستن روی ویلچر بدهد.
با اشاره کورش،پرستار کنار رفت و او خود ویلچر را هل داد.
برای رسیدن به صبا باید از طبقه اول به طبقه سوم می رفتند.وقتی از آسانسور بیرون می آمدند،کورش به آرامی گفت: صبا هنوز بیهوشه ... اما عملش موفقیت آمیز بوده و دکترش معتقده اون حالش خوب می شه.
در بخش آی سی یو منصور با چشمانی سرخ کنار تخت صبا نشسته و به صورت خاموش او زل زده بود.او آنقدر در خیالات خود غرق بود که حتی متوجه نشد لحظاتی است که کورش و آنی از پشت شیشه تماشایشان می کنند
کورش بغض کرده بود .تحمل نداشت آن دو موجود عزیز را ببیند که چنان پژمرده اند.او شاهد عشق آنها بود و خوب می فهمید پدرش چه حالی دارد.
آنی هم بغض داشت.نه فقط بخاطر دیدن مادرش در آن حال یا احساس تقصیری که می کرد ... او با چشم خود می دید که چگونه انسانی می تواند در عرض یک شب چند سال پیر شود!
دیگر آثاری از ابهت و اقتدار در وجود منصور به چشم نمی خورد.
او مردی شکسته را می دید که چون پیرمردی رنجور بالای سر همسرش چمباتمه زده.حتی احساس کرد چهره او تغییر کرده! خطوط اطراف چشمانش عمیق تر شده،گونه های نه چندان برجسته اش،افتاده و لبهایش انگار با بغضی غریب ثابت مانده بود! موهای همیشه مرتب و خوش فرمش نیز ژولیده شده و کم پشتیشان بیش از همیشه نمایان بود.آنی همیشه از آن مرد بیزار بود.چه وقتی ندیده بودش و چه زمانیکه او را دید.اما حالا انگار خنثی شده بد.نه نفرت داشت و نه علاقه.فقط یک نوع حس دلسوزی آمیخته با رنجش که هنوز می خواست در وجودش باشد!
دقایقی سپری شد و بالاخره،منصور با احساسات سنگینی نگاهی سرش را کمی بالا گرفت.نگاهش مستقیم به چشمان خشک و خالی آنی تلاقی کرد.کمی صافتر نشست.چقدر وجود آن دختر باریش مرموز و ناملموس بود.حالا احسا او هم نسبت به آنی خنثی بود.همیشه در قلب خود او را دوست می داشت،اما همین دختر ناشناس را نمی توانست به راحتی در قلب خود بپذیرد.قضاوت در مورد او سخت می نمود و با آتشی که در خانواده اش به راه انداخت بود،نمی توانست حس خوبی نسبت به او داشته باشد.چشمانش را در میان چهره گرفته اش به کورش که همچنان بالای سر دخترک بود دوخت.با دیدن اشکهای پسرش منقلب شد.سعی کرد لبخند بزند و با اشاره سر و چشم بگوید همه چیز مرتب می شود!
چیزی که خودش هم از آن مطمئن نبود.
آنی بی توجه به حالت او زمزمه کرد: می خوام برم تو اتاق.
کورش کمی خم شد و گفت: نمی شه تا همین جا هم بخاطر اعتبار پدر جلومون رو نگرفتند.
- می خوام برم تو.
کورش مستأصل نگاهی به اطراف انداخت.هیچ پرستار یا پزشکی به چشمش نخورد.
- پس فقط چند دقیقه.
به پدرش اشاره کرد می خواهند وارد شوند.منصور عکس العملی نشان نداد.
آنی به محض ورود از شنیدن صدای دستگاههایی که به صبا متصل بود احساس سرما کرد.به صفحه مانیتوری که طپش قلب را با خطوطی کج و معوج به نمایش می گذاشت نگاه کرد.چقدر آن خط ها مهم و خواستنی به نظرش می آمد.
در آن اتاق انگار هر چیز افقی بوی مرگ می داد.
کورش با تکان سر به پدر سلام داد و آرام حالش را پرسید.اما آنی همچنان سکوت کرده و به صبا و دستگاهها نگاه می کرد.صدایش با نجوایی آرام در اتاق پیچید. – من نفهمیدم- چه اتفاقی افتاد ... خیلی بی حال بودم ... یادم میاد که صدای فریاد بلند کورش شنیدم ... اما نفهمیدم چی شد.
صدایش کمی لرزش داشت.رنگش به وضوح پریده بود و با وجود بانداژ سفیدی هم که دور سرش پیچیده بود بی حالی صورتش بیشتر به رخ کشیده می شد.منصور به زحمت گفت: بهتره بری استراحت کنی.
کورش با احتیاط گفت: شما خودتون هم نیاز به استراحت دارید ... با این جا نشستن شما چیزی تغییر نمی کنه.
منصور خسته اما محکم گفت: چرا! تغییر می کنه.
- پس فقط به اندازه خوردن یک نوشیدنی گرم ...
با ورود دکتر عظیمی حرف کورش نیمه تمام ماند.او با لبخندی گفت: به به! جمعتون جمعه! یک مهمونی خانوادگی تو ICU . نظرت در این مورد چیه منصور؟!
منصور پوزخند تلخی زد و گفت: فکر کنم بعد از این راحتتر اجازه بدم ملاقات کننده ها به این بخش بیایند!
- از تو بعیده دکتر! ما اینجا کم بیمار نداشتیم ... خود تو همیشه با همراهان بیمار در عین اینکه برخورد خوبی داشتی اجازه ندادی آرامش بیمار رو بهم بریزند.
منصور با بغض گفت: ولی اون بیش تر از اونچه باید آرومه! ...
دکتر عظیمی به کورش اشاره کرد هر طور می تواند حتی برای دقایقی پدرش را از اتاق خارج کن.کورش به سمت پدر رفت.دست روی شانه های پهن او گذاشت و گفت: بابا! اگر همین طور روی این صندلی بنشینید مهره های کمر و گردنتون آسیب می بینه.شما که نمی خواهید صبا بعد از بیداری از شما پرستاری کنه.منصور نگاهی به چهره نگران دکتر عظیمی انداخت و نفس عمیقی کشید.
- دکتر،می خوام یک پرستار تمام مدت مراقبش باشه تا خودم برگردم.
گفت: وقتی سر حال تر برگشتی یک سری به اون پسر بچه بزن.
امروز باید حتما ویزیتش کنی.

منصور قبل از اینکه از جای بلند شود،لحظه ای دست صبا را فشرد.انگار می خواست به او بگوید زود بر می گردم.منصور متوجه نبود آنی تمام مدت با دقت رفتار او را زیر نظر دارد.
در اتاق استراحت پزشکان،فقط دو پزشک زن میان سال حضور داشتندکه با ورود آنها به بهانه ای اتاق را ترک کردند.منصور خود را روی کاناپه بزرگ انداخت و پاهایش را روی میز جلو مبلی دراز کرد.کورش از فلاسکی که روی میز بود برای پدرش چای ریخت.
منصور تعارف کرد : برای خودتون هم بریز.
کورش تمایل زیادی برای نوشیدن چای در خود می دید پس لیوانی هم برای خودش پرکرد.یک لیوان چای هم به دست آنی دادمنصور نگاهش را به لیوان چای دوخته بود در حالیکه بخار برخاسته از چای را با چشم دنبال می کرد،انگار با خودش حرف می زند نجوا گونه لب باز کرد و شروع به حرف زدن کرد.
- اولین مرتبه که دیدمش فقط شش سالش بود!
با آن جلمه توجه کورش و آنی را به خود جلب کرد.هر دو اندکی متعجب و متأثر از لحن و حالت او به چهره اش خیره شدند.در نگاه منصور چیز غریبی موج می زد.حالتی داشت انگار حالا صبای شش ساله را پیش رو دارد!
- ختم پدرم بود!... من خیلی بهش وابسته بودم ... بعد از فوت مادرم،تمام زندگی من اون بود.وقتی مرد به شدت احساس تنهایی می کردم.اقوام درجه یک هم همگی مثل یک مشت کفتار،بعد از یک قهر طولانی به خونه ما اومده بودند و منتظر بودند ببیند پدرم چه تصمیمی در مورد ثروتش گرفته ... پدرم وصیت نامه اش رو تحویل وکیل جوانمون داده بود ... پدر صبا ... اون رو وکیل سابقمون قبل از مرگ پدرم معرفی کرده بود ... من ارتباط زیادی باهاش نداشتم ... اما اون روز،پیوندی ناگسستنی بین ما بوجود اومد ... من خسته از اون همه دو رویی و سنگدلی به باغ بزرگ خونه مون رفته بودم.صدای جمعیت و قرآن از داخل ساختمان به گوشم می رسید اما من کم کم محور درختی می شدم که گاهی اوقات تابستانها پدرم یک صندلی زیرش می گذاشت و رویش می نشست و مطالعه می کرد.نزدیک بود به گریه بیافتم که صدای کودکانه ای مثل صدای فرشته ها منو به نام خوشه و چقدر قشنگ! هنوز طنین صداش توی گوشمه" آقا منصور" ی که اون فرشته کوچولو به زبون آورد دلم رو لرزوند.بی اختیار به سمت صدا برگشتم.باور نمی کردم اون موجود کوچولویی که جلوم ایستاده انسانه! صبا جالبترین بچه ای بود که تا اون روز دیده بودم.یک جورایی خاص بود ... با همه فرق داشت.موهای روشن و مواجش رو که تا کمرش می رسید اطرافش رها کرده بود ... صورت گرد و سپیدش بخاطر سوز و سرما سرخی مطبوعی داشت.چشمان عسلی و خوش فرمش به وضوح می درخشید و لبای به شدت سرخش با لبخندی معصومانه به نظرم مثل غنچه نیمه باز شده ای می اومد ... وقتی چهره ماتم رو دید قدمی به سمتم آمد.لبخندش کمرنگ تر شد و گفت: آقا منصور شما هستید دیگه؟!
سرم را به آرامی تکان دادم.دوباره لبخندش جان گرفت و با هیجان گفت: این خونه مال شماست؟
از سوالش هم تعجب کردم و هم خنده ام گرفت.چند قدم پیش رفتم و گفتم: بله.چطور؟
او نگاهی به اطرافش انداخت و با شیفتگی و حسرت گفت: خوش به حالتون!
با تعجب بیشتری پرسیدم: چرا خوش به حالم؟!
او با حالت قشنگی شانه های کوچکش را بالا انداخت و گفت: برای اینکه اینجا خیلی قشنگه و خیلی بزرگه و باغ داره و ...
ناگهان لحنش تغییر کرد و با هیجان بیشتری ادامه داد:خوش بحال بچه هاتون.حتما حسابی اینجا قایم باشک بازی می کنن ... گرگم به هوا هم خیلی خوبه ...
به حرفها و حالتش خندیدم و گفتم بچه ندارم
با ناراحتی گفت: زن هم ندارید؟
- نه! من هیچکس رو ندارم.
نمی دونم چرا باید در مورد بی کسی ام به یک دختر بچه شش ساله حرفی می زدم.اما گفتم ... دلم می خواست اون باز هم با اون لحن شیرین و چشمان درخشان کنجکاو برام حرف بزنه.چهره اش اندوهگین شد و نگاهش به برگهای زرد پاییزی زیر پاهایش خیره ماند..کمی مکث کرد و بعد گفت : چقدر بد!
با خنده گفتم: شاید بتونی جای دختر من باشی.
به سرعت گفت: نه! من خودم بابا دارم! اما با شما دوست می شم. یا شاید ...
یک مرتبه انگار چیز مهمی به خاطر آورده باشد با خوشحالی تقریبا فریاد زد: من دایی ندارم! شما دایی من بشید.باشه.
با همه وجودم گفتم: باشه!
وقتی شیفتگی اش را نسبت به خانه و تنهایی ام دیدم به او پیشنهاد دادم تمام قسمتهای عمارت و باغ را نشان دهم.دیگر،میهمانان مجلس،اندوه از دست دادن پدرم و تنهایی از یادم رفته بود و آن دختر بچه با نشاط و فرشته سا تمام ذهنم را مشغول خود کرده بود.نیم ساعت بیشتر همراه او بودم.دستان کوچک و نرمش در دستم بود و حتی چند بار برای اینکه حس کردم خسته شده او را در بغل گرفتم.عطرخوش کودکانه و آرام بخشش رو هنوز هم حس می کنم.من اون روزها به دنبال یک مسکن بودم و خداوند دارویی برای من فرستاده بود که داشت کم کم تمام قلبم رو مال خود می کرد!
تا وقتی یکی از پیشخدمتها به سراغمان آمد ما با سرخوشی مشغول تماشای خانه بودیم.او گفت پدر صبا با نگرانی دنبال دخترش می گردد.تازه آن وقت بود که فهمیدم او دختر وکیل جوانمان است.رضا یاوری وقتی دخترش را در آغوش من دید نفس راحتی کشید.اما چهره اش همچنان پریشان و منقلب بود.گویا همسرش پا به ماه بود و او صبارا به علت شیطنتهایش با خود آورده بود تا مادر کمی استراحت کند.
بعد از صرف شام تلفنی به خانه شد که برای رضا بود.درد زایمان همسرش شروع شده و او را به بیمارستان برده بودند.صنم را هم گویا به دست همسایه ها سپرده بودند.وقتی جریان را شنیدم و دست پاچگی رضا را دیدم پیشنهادی به او دادم که کمی مرددش کرد.می دانستم مجبور است اول صبا را به دست کسی بسپارد و بعد نزد همسرش برود.این مسئله وقت زیادی از او می گرفت.پس دل به دریا زدم و گفتم: بذار دخترت اینجا بمونه.قول می دم مثل چشمام ازش مراقبت کنم.
با تردید نگاهم کرد و به شدت به فکر فرو رفت.اصرار کردم و گفتم قدسی خانم،پیشخدمت منزل هم هست و هواش رو داره.صبا با شنیدن پیشنهاد دست پدر را گرفت و با التماس گفت: بابایی،اجازه بده دیگه!
او متعجب به دخترش نگاه کرد و گفت: یعنی دلت می خواد بمونی؟
او سرش را معصومانه و ملتمس تکان داد و رضا با خنده گفت: باور نمی کنم!
صبا سمت من آمد.دستم را گرفت و گفت: دایی منصور هنوز چندتا اتاق رو نشونم نداده.
بالاخره رضا موافقت کرد و یکراست به بیمارستان رفت.وضع مهین خانم خیلی نگران کننده بود ... بچه اش دو ساعت بعد از تولد فوت کرد و خودش هم حال روحی و جسمی مناسبی نداشت.من خیلی زود جریان رو فهمیدم و تصمیم گرفتم خودم قضیه رو برای صبای کوچک توضیح بدم.
اون شب،شب فراموش نشدنی و خاطره انگیزی برای من بود.برای اولین بار در عمرم کنار تخت خواب دختر بچه ای نشستم و برایش قصه تعریف کردم تا بخوابد.او که کمی ترسیده بود دستم را محکم در دستش نگه داشته و همانطور به خواب رفت.چقدر معصوم و شیرین بود.
من هر طور می تونستم چند روزی صبا را پیش خودم نگه داشتم.اوضاع خانه رضا بهم ریخته بود.خانواده اش به علت فوت ناگهانی شوهر خواهرش نتوانسته بودند از شیراز به تهران بیایند.خانواده و خواهر مهین خانم هم آن زمان اروپا زندگی می کردند.پدر و مادرش هم که فوت کرده بودند.اوضاع خوبی نبود.بالاخره خاله پیر مهین به دادشان رسید و صبای کوچک من هم بعد از سه روز به خانه شان برگشت.البته روز آخر خودش هم بی قراری می کرد و از اینکه برادر کوچیکش مرده به شدت افسرده و غمگین بود.
منصور آه عمیقی کشید.جرعه ای از چای سرد شده اش نوشید و ادامه داد: از اون روز به بعد صبا تکه ای مهم از زنگی من شد.ما با هم در مورد هر چیزی حرف می زدیم و ابراز عقیده می کردیم.اون اکثر سوالات خودش رو از من می پرسید و برایم شیرین زبانی می کرد.من هم پاسخ سوالات بی پایانش رو با دقت می دادم.برای او و صنم لباس و اسباب بازیهای رنگارنگ می گرفتم و هر چند وقت یکبار با اصرار دو خواهر رو به خانه ام می بردم.قدسی خانم هم عاشق بچه ها شده بود و حسابی به آنها می رسید.من دیگر درد بی پدری و تنهایی رو کمتر حس می کردم و روابطم هر چه می گذشت با خانواده یاوری عمیق تر و وسیع تر می شد.کم کم به عضوی از خانواده شان تبدیل شده بودم که حتی در میهمانیهای خصوصی دعوتم می کردند ... من هم مثل یک دایی واقعی،مهربان و دلسوز به بچه ها و بخصوص صبا محبت می کردم.نمی دونستم او هم روز به روز به من بیشتر وابسته می شود ... نمی دونستم بالاخره روزی تفاوت مرا با یک دایی به خوبی می فهمه.من فقط عاشق اون بودم و تمام عشقم رو بی دریغ نثارش می کردم.
وقتی جملات آخر را بر زبان می آورد صدایش لرزید و چشمانش پر از اشک شده بود.
کورش هم چشمانش نمناک شده و هنجره اش را بعضی سمج می فشرد.آناهیتا اما با چهره ای به شدت درهم و حالتی متفکر به چهره منصور خیره بود.لحظاتی در سکوتی سنگین،انگار زمان متوقف شده گذشت تا اینکه با خوردن تقه ای به در و ورود دکتر عظیمی هر سه به خود آمدند.منصور قطره اشکی را که روی گونه اش جاری بود پاک کرد.چهره مردانه اش را بیشتر درهم کشید و چای اش را تلخ نوشید.
کورش ویلچر آنی را آرام به سمت اتاقش هدایت کردو در همان حال به رفتار و حرفهای پدرش می اندیشید.وقتی به دختر کمک کرد روی تخت دراز بکشد لحظه ای به چهره اندوهگین او نگاه کرد و گفت: تا به حال بابا رو این طوری ندیده بودم ... اون حتی برای ما زیاد از گذشته ها حرف نمی زنه.
- یعنی اولین بار بود این داستان رو شنیدی؟!
کورش متفکرانه سر تکان داد.
- براش نگرانم.اون خیلی به صبا وابستگی داره ... می ترسم از پا بیافته.
بعد لبخندی کم جان بر لب آورد و ادامه داد: بهتره استراحت کنی.من هم می رم پایین ... کاری داشتی خبرم کن.
کورش داشت می رفت که آنی گفت: ممنون که به حرفهام گوش دادی.
کورش لبخندی دوستانه به رویش پاشید و از اتاق خارج شد.
بعد از اینکه هوا به طور کامل روشن شد،کورش با نوید تماس گرفت و اتفاقاتی را که افتاده بود خلاصه در چند جمله کوتاه برای او تعریف کرد.هنوز یک ساعت نگذشته بود که نوید همراه مامان مهین،صنم و مجید در بیمارستان بودند.
وضعیت صبا چون ساعاتی قبل بود و آنی هم در خواب عمیقی به سر می برد.منصور نیز به اصرار دکتر عظیمی و کورش در یکی از اتاقهای خالی بخواب رفته بود.ملاقات کنندگان صبا و آنی را از دور دیدند و با اندوه و نگرانی رفتند تا بعد از ظهر باری دیدار آنها باز گردند.

با صدای اذان چشمانش را آرام گشود.اتاق خالی بود و نور خورشید با سخاوت تا میان اتاق کشیده می شد.دیگر از ابر و باران خبری نبود و فقط صدای وزش باد از میان درز پنجره به گوش می رسید.آنی در اتاق خالی چشم گرداند و به زحمت روی تخت نشست.سرش هنوز کمی گیج می رفت و بدنش دردناک بود.آن خواب عمیق خستگی را تا حد زیادی از وجودش به در کرده و بجای آن کسالتی غریب به جانش ریخته بود.همان دم پرستاری از در وارد شد.به بدنش لبخندی زد و با مهربانی گفت: خوب خوابیدی؟
آنی سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
- چند مرتبه من و آقای کیانفر بت سر زدیم،اما اونقدر خوابت عمیق بود که متوجه هیچ چیز،حتی سر و صدای بیمارستان نمی شدی ... اون قرص خوابی که بهت داده بودم تأثیر زیادی روت داشت ... فکر کنم باید یکی هم به آقای کیانفر بدم! طفلک از دیشب تا بحال اصلا نخوابیده.مدام یا به تو سر می زد،یا به پدر و مادرش.
بعد لبخندش را پر رنگ کرد و در حالیکه بالش های پشت آنی را مرتب می کرد ادامه داد: معلومه خیلی به هر سه نفر شما علاقه داره.آنی آه عمیقی کشید و بعد پرسید: از صبا چه خبر؟
- مادرتون؟ راستش حال ایشون تغییری نکرده.بیچاره آقای دکتر هم خیلی ناراحت هستند.
دختر به بالش ها تکیه داد و پرستار با گفتن اینکه حالا برایش غذا می آوردند او را ترک کرد.
با بی میلی چند قاشق غذا به دهان گذاشت و بعد میز را به عقب هل داد.شال نارنجی رنگش را که برایش کنار تخت گذاشته بودند روی سر انداخت و از تخت به زیر آمد.قبل از غذا پرستار کمکش کرده و لباس راحتی را که کورش از خانه برایش آورده بود به او پوشانده بود.یک پیراهن خواب با پارچه ای ضخیم آبی رنگ که طرحهایی از گل های ریز صورتی روی آن بود.آنی به علت مدل دخترانه لباس و اینکه اندازه ای تا کمی بالای قوزک پائین می رسید و در حقیقت کمی برایش کوتاه بود،فهمید که لباس متعلق به ثمره است.در هر حال وقتی از اتاق خارج می شد فکر می کرد لباسش به اندازه کافی پوشیده است.
سرش در محل شکستگی هنوز دردناک بود و حس می کرد برای راه رفتن باید دستش را دیوار بگیرد مبادا سرش گیج رود.
چند متری از اتاقش دور نشده بود که در آسانسور روبرویش باز شد و کورش با کیسه ای در دست از آن خارج شد.با دیدن آناهیتا متعجب و کمی عصبانی قدمهایش را تند کرد.
- تو اینجا چه کار می کنی؟
آنی پاسخی نداد.کورش حالا به او رسیده بود.بی آنکه لمسش کند او را به سمت اتاقش راهنمایی کرد.
- برگرد توی اتاقت.برات مانتو آوردم،گذاشتم توی کمد اتاقت.چرا با لباسهای خواب راه افتادی تو راهرو؟
آنی اخمی کرد و گفت: هوا خوبه ... لباسم هم آستین بلند داره ... دامن بلند داره ...
- بله،اما لباس خوابه.درست نیست.
آنی با حرص گفت: اینجا بیمارستانه ... خیابون نیست.من هم هر جوری دلم بخواد میام بیرون.
کورش لحظه ای به چشمان خشمگین او نگاه کرد.
- این طوری حالت خوبی نداری ... من که نمی تونم همه چیز رو برات توضیح بدم.یک کم صبر کن برات مانتو بیارم.
از او دور شد و آنی را متعجب بر جای گذاشت.
دختر،منظور او را خوب درک نکرده بود،اما حالتی در کورش وجود داشت که تنها او را آزرده نمی کرد حتی حس غریب و خوشایند در دلش می نشاند.
با کمک کورش مانتوی کوتاه خاکستری رنگش را پوشید.کورش با لبخند گفت: حالا بهتر شد.
آنی خواست موهایش را از مانتو بیرون بکشه که کورش مچ دستش را به نرمی گرفت و گفت: اینطوری بهتره.بذار این آبشار سرکش کمی مهار شه!
آنی با حیرت پرسید: چی بشه؟!
کورش بجای جواب پرسید: حالا کجا می خواستی بری؟
- پیش صبا.
چهره کورش به غم نشست .
- صبا رفته تو کما ... دکتر عظیمی می گفت معلوم نیست کی بیدار شه.
آنی حس کرد پاهایش سست می شود.دستش را به دیوار تکیه داد و گفت: یعنی ممکنه بمیره؟!
کورش دوباره به چهره رنگ پریده و نگران آنی نگاه کرد.
- ما باید دعا کنیم ... من مطمئنم صبا دووم میاره ... محله اون مارو ترک کنه.
اون تازه تو رو پیدا کرده حالا چطور می تونه به این زودی تنهات بذاره؟!
آنی پشت به کورش کرده و در حالیکه به سمت اتاقش بر می گشت گفت: می خوام تنها باشم.
کورش بی توجه به او از پی اش رفت.
- برات یک کم خوراکی آوردم.کمپوت،میوه و کیک ... می بینم غذات رو هم نخوردی ...شاید یک کیک و یک لویان آب میوه بد نباشه.
آنی انگار حرفهای او را نمی شنود،روی تخت نشست و پاهایش را آویزان کرد.
- من کِی از اینجا می رم؟
- منظورت اینه که کِی مرخص می شی؟
- اوهوم ... همین که تو گفتی.
- فردا صبح می تونی مرخص بشی ... اما باید چند روزی تو خونه استراحت کنی و حسابی مراقب باشی.من با مامان مهین صبحت کردم اون گفت میاد پیش ما می مونه.
دختر بی آنکه عکس العمل خاصی نشان بدهد با مانتو روی تخت دراز کشید.پتو را تا روی سر بالا آورد و در حالیکه پشت به کورش می کرد گفت: می خوام بخوابم.
کورش نگاه پر اندوهش را به او که زیر پتو مچاله شده بود دوخت.لحظاتی همان گونه نگاهش کرد و بعد بی آنکه حرفی بزند اتاق را ترک کرد.
ثمره وقتی متوجه اتفاقات افتاده شد عکس العمل وحشتناکی داشت.با صدای بلند گریست.به آنی ناسزا گفت و چند ساعت خودش را در اتاقی محبوس کرد.کورش،نوید و مامان مهین سعی داشتند او را آرام کنند و دلداری دهند و بالاخره وقتی کمی آرام شد همگی به سمت بیمارستان حرکت کردند.حالا راحله و رامین هم که تا آن لحظه دانشگاه بودند از موضوع مطلع شده و به بیمارستان رفته بودند.
هر کدام به نوبت از پشت شیشه جسم بی حرکت و صامت صبا را نگاه کرده،اشک بودند و ثمره بیش از همه.او حتی حاضر نشد به دیدن آنیتا برود.مهین و صنم هم دل خوشی از آنی نداشتند اما تجربه به آنها یاد داده بود خوددار باشند و احساسات خود را پشت پوششی از آرامش حفظ کنند.
بالاخره روز بعد آنی مرخص شد و به خانه بازگشت.خانه ای که بیش از گذشته در آن احساس غربت می کرد.قرار بود مهین و نوید هم به خواهش منصور چند روزی میهمان آنها باشند تا حال آنی بهتر شود و صبا هم به خانه باز گردد.بازگشتی که هیچ کس از آن مطمئن نبود.
سومین شب پس از حادثه بالاخره منصور به خانه اش بازگشت تا اولین شب را بدون همسرش در خانه به صبح برساند.چند روز دیگر گذشت.ثمره همچنان با آنی سر سنگین بود و حتی حالش را نمی پرسید.آنیتا هم تلاش برای برقراری ارتباط با او نمی کرد.
یک شب که منصور،مانند آن اواخر،دیروقت به خانه بازگشت.کورش،نوید و مهین را دید که در اتاق نشیمن چایی می نوشیدند.
تلویزیون خاموش بود و آنها نیز با چهره هایی که مشخص بود روزهاست رنگ خنده به خود ندیده روی مبل ها نشسته بودند.
منصور پالتو اش را روی چوب لباسی جلوی در ورودی آویزان کرد و به سمت آنها رفت.از چهره و اندامش خستگی می بارید و در آن مدت به وضوح پیر و شکسته شده بود.مهین با دیدن او از چشمان همیشه نمناکش قطره ای اشک چکید.با دستمالش سریع اشک را پاک کرد و به سلام دامادش پاسخ داد.کورش و نوید هم به منصور سلام کردند و از خواستند کنارشان بنشیند.
منصور اندکی متعجب روی مبلی نزدیک مهین نشست و پرسید: چیزی شده؟
مهین با بغض گفت: چه خبر از صبا؟ تغییری نکرده؟
منصور سرش را پایین انداخت و با اندوهی مشخص گفت: نه ... اما من مطمئنم حالش خوب می شه.
هیچ چیز نگران کننده خاصی در موردش وجود ندارهک.
مهین به گریه افتاد.
- یک هفته گذشته ... منصور اگر چیزی هست به من بگو.چرا بَچَم به هوش نمیاد؟!
بغض در گلوی هر سه مرد نشست.کورش بجای پدر گفت: مامان مهین آروم باشید. شما که می دونید اغما چیه.
فقط باید صبر کنیم . بعضی ها حتی ماهها و شاید سالها توی کما می مونند.اما بعد بیدار می شوند و مثل آدمهای عادی به زندگیشان ادامه می دهند.
مهین کمی دیگر گریست و کورش و نوید سعی در تسلایش داشتند.منصور اما حرفی نمی زد.او خود نیازمند تسلی بود و به شدت درمانده و پریشان.
بالاخره مهین با کلام محکم نوید بغضش را مهار زد و در حالیکه لبهایش بر اثر کنترل بغض به سمت پایین مایل شده بود،چشم به گلدان خالی روی میز مقابلش دوخت.
نوید با ناراحتی رو به منصور گفت: منصور خان ... ما برای گفتن مطالب مهمی منتظرتون بودیم.
چهره منصور رنگ نگرانی به خود گرفت.
- چی شده؟ دیگه چه بلایی سرمون اومده؟!
- اتفاق خاصی نیافتاده ...
فقط یک مسئله ای در مورد دخترهاست.
ثمره و آناهیتا هر دوشون به شدت منزوی و غمگین هستند.وضعیت ثمره حتی به نظر من بدتر شده.اون وجود آناهیتا رو توی این خونه به سختی تحمل می کنه.امروز با مامان مهین حرف زده و گفته حتی از شنیدن صدای قدمهاش توی این خونه احساس بدی پیدا می کنه ...! این خیلی بده.من فکر می کنم دوری شما هم از خونه باعث فشار روحی بیشتری روی ثمره شده ...
منصور کلافه دستی به موهای جو گندمی اش کشید و گفت: این روزها من اصلا حال خودم رو نمی فهمم ... حتی چند تا عمل مهم رو به همکارانم سپردم.می دونم از خونه،از بچه ها و از بیمارام غافل شدم.می دونم کم آوردم ...من دیگه جوون نیستم.دیگه از نظر روحی و جسمی قدرت سابق رو ندارم.
کورش هیجان زده و پریشان خواست حرفی بزند که منصور دستش را به نشانه مکث او بالا برد و ادامه داد:
اما این رو هم می دونم که به عنوان پدر خانواده مسئولیت بزرگی به دوش دارم ... من کم کم خودم رو پیدا می کنم ... متأسفم که این مدت همه چیز رو رها کردم.صبا وقتی به هوش بیاد و بفهمه چقدر بد عمل کردم ازم نا امید می شه ... من همین فردا با ثمره حرف می زنم.اون نباید نسبت به خواهرش چنین احساسی داشته باشه.

نباید نسبت به خواهرش چنین احساسی داشته باشه.
مهین گفت: به نظر من حق داره .اون فقط چهارده سالشه و تا امروز رنگ غم و غصه رو به خودش ندیده.
کورش حیرت زده پرسید: یعنی شما هم مثل اون فکر می کنید؟
فکر می کنید آنی باعث همه این مشکلات شده؟
- شاید نه به طور مستقیم.اما اون ...
نوید گفت: مامان از شما بعیده.هر بچه ای برای پدر و مادرش مشکلاتی داره.اگر برای حل مشکلاتش از اونها کمک نگیره باید چی کار کنه و به کی پناه ببره؟!
- می دونم.شماها درست می گید.اما منظور من اینه که ما باید قضیه رو از چشم ثمره ببینیم و سعی کنیم باهاش مدارا کنیم.
منصور گفت: اون باید بفهمه که وجود آنی از زندگی ما و خودش جدا نیست.مشکلات و مسائل اون به همه ما مربوطه و اتفاقاتی هم که افتاده خارج از اختیار آنی بوده.ثمره اگر دختر من و صباست باید این چیزها رو بفهمه ... اگر هم روی حرف خودش بمونه مجبورم اعتراف کنم من و صبا توی تربیتش کوتاهی کردیم.
مهین با دلخوری گفت: شما دو نفر هیچ کوتاهی نکردید.بخصوص صبا که تمام زندگیش رو برای کورش و ثمره گذاشته ... اما حرف من اینه که بهتره یکی از دخترها یک مدتی توی این خونه نباشه.
منصور به مادرزنش که فقط چند ماه از خودش بزرگتر بود نگاه کرد و گفت: بابت نگرانیتون ممنونم.اما این جا خونه خونه هر دوی اونهاست و ثمره باید این رو قبول کنه.فعلا اون در جایگاه تصمیم گیری نیست و باید بفهمه اوضاع همیشه بر وفق مرادش پیش نخواهد رفت.
مهین با حرص گفت: مثل همیشه وقتی چیزی به نظرت درست میاد لجباز می شی! ثمره فقط یک بَچَه ست.نباید تحت فشار باشه.اون بخاطر مادرش به اندازه کافی غصه می خوره.حقش نیست آنی هم بشه آیینه دقش!
کورش با ناراحتی گفت: مامان مهین این حرفها چیه؟! آنی هم مثل ثمره نوه شماست.
- ولی اون درست مثل پدرش،دلش از سنگه ! تو این چند روز فهمیدم این دختر یک ذره احساس تو وجودش نیست! دریغ از یک قطره اشک برای مادرش. دریغ از یک کم پشیمونی.نه یک کلام با آدم حرف می زنه،نه حتی حال مادرش رو می پرسه.انگار فقط ...
منصور با لحنی گله مند گفت: بس کنید مهین خانم! از شما بعیده!
مهین بی توجه به او ادامه داد: رفتارهاش درست مثل پدر گور به گور شدشه! همونقدر بی رحم و از خود راضیه!
اینبار صدای اعتراض نوید بلند شد.
- مامان مهین دیگه کافیه.
- من دیگه نمی تونم این دختر رو تحمل کنم ... فردا از این جا می رم.اگر صلاح بدونی ثمره رو هم با خودم می برم.
کورش ناراحت و ناباور گفت: این طوری آنیتا خرد می شه. اون به اندازه کافی ناراحت هست.فکر می کنید الان خوشحاله؟
من مطمئنم اگر ناراحتیش بیشتر از ما نباشه،کمتر هم نیست. فقط نمی تونه احساساتش رو بروز بده.به نظر من اون چون گریه نمی کنه و حرف نمی زنه بیشتر از ما عذاب می کشه.شما ، خاله صنم،دایی نوید و حتی من رو دارید که کمی درد و دل کنید و سبک بشید.ما هم هیچ کدوم تنها نیستیم ... اما آنی ... اون برای کی می تونه حرف بزنه؟ از این ها گذشته همه ما می دونیم صبا چه احساسی نسبت به اون داره.
وقتی صبا برگشت چطور می تونید توی چشماش نگاه کنید و بگید دخترش رو تنها گذاشتید؟! حتی اگر دختر مغرور و بی احساسی هم باشه ما بخاطر صبا نباید رهاش کنیم.نباید اجازه بدیم فکر کنه اون رو مقصر می دونیم.
از نگاههای متعجب و خیره آنها،ساکت شد.حس کرد زیادی حرف زده،اما نمی توانست بی تفاوت باشد.لحظه ای چهره هر سه نفر را از نظر گذراند.منصور متفکر به نظر می رسید.نوید بهت زده و نگران و مامان مهین با پوزخندی کمرنگ و ناباورانه براندازش می کرد.پوزخندی که گرچه به سختی قابل تشخیص بود اما حرفهای زیادی در خود داشت.حرفهایی که هیچ کدام خوشایند کورش نبود.او مهین را همیشه مانند مادر بزرگ و بلکه مادرش دوست می داشت و هرگز چنان نگاهی را از او به خاطر نمی آورد.
کلافه از جایش بلند شد و با گفتن اینکه خسته است و می خواهد بخوابد به اتاقش رفت.
به محض دور شدن او مهین با نگرانی رو به منصور گفت: مراقب کورش باش منصور! مبادا گرفتار این دختر بشه! ما برای این بچه آرزوهای بزرگی داریم!
منصور عرق پشت لبش را پاک کرد و گفت: من به کورش اعتماد دارم.درسته که یک کم احساساتیه اما در عین حال عاقله ...
نوید هم نگاهی به منصور کرد وگفت: اما به نظر من اون نسبت به آنی احساسات خاصی پیدا کرده ... شاید ترحم ... شاید هم حس مسئولیت ... شاید هم ...
- همون طور که گفت بخاطر صبا احساس مسئولیت می کنه،که به نظر میاد این احساس مسئولیت خیلی قویه!
مهین در حالیکه فنجانهای چای را در سینی می چید گفت: انشاءا ...
که یکی از همین هاست.
داشت می رفت که منصور گفت: مهین جان یک لحظه بنشینید.
مهین با نفس عمیق سر جای اول خود نشست.
- می دونم این مدت بخاطر ما دچار زحمت شدید ...
- این حرفها چیه؟ مگه ما با هم تعارف داریم ...
- نه،اجازه بده من حرف بزنم ... اوضاع خونه حسابی بهم ریخته شده.شما بهتر از من می دونید که درست نیست من و کورش و آنی تو این خونه تنها باشیم.من که صبح تا شب نیستم،کورش هم اگر بخواد صبر کنه با من خونه بیاد آنی تمام روز تنها می مونه و این اصلا درست نیست.پس بردن ثمره منتفی می شه.
بدبختانه نه اون و نه آنی هیچ کدام اهل پخت و پز نیستند و اگر کسی اینجا نباشه ممکنه شام و ناهارشون بشه شیر و کیک ... از طرفی با این اوضاع روحی که دارن نمی شه رهاشون کرد ... من می دونم این مدت حسابی از خونه و زنگی خودتون غافل شدید اما خواهش می کنم فردا رو هم بمونید تا من با عفیفه خانم صحبت کنم بیاد چند روزی اینجا بمونه.
نوید و مهین کمی تعارف کردند که می توانند بیشتر بمانند اما منصور سر حرف خود بود.
روز بعد اولین کار منصور این بود که با عفیفه خانم تماس بگیرد.زن میان سال که همه بچه ها را خانه بخت فرستاده و تنها زندگی می کرد در مقابل مبلغ پیشنهادی کار فرمایش با خوشحالی پیشنهاد او را پذیرفت و همان روز عصر با ساکی در دست راهی خانه شان شد.
برای سکوت چند روزه اش،تنها اتاق خواب طبقه پایین را به او دادند تا کاملا راحت باشه.
مهین هم تا بعد از شام آنجا ماند و تمام توضیحات لازم را به عفیفه خانم داد و تاکید اگر مشکلی پیش آمد سریع با او تماس بگیرد.
بعد از رفتن میهمانان منصور نفس عمیقی کشید.هیچ چیز را بیشتر از استقلال دوست نداشت و از اینکه حس کند افرادی بخاطرش در تنگنا قرار گرفته اند،بسیار معذب و پریشان می شد.
قبل از خواب به اتاق ثمره رفت تا با او در مورد شرایط تازه شان و رفتاری که او باید در پیش بگیرد صحبت کند.حرفهای پدر و دختر به دو ساعت کشید و منصور به هر ترتیب بود توانست دخترش را آرام کند و او را وادار کند تحملش را بیشتر کند تا خودش کمتر عذاب بکشد.در آخر هم حرف به صبا کشیده شد و دختر دقایقی طولانی در آغوش پدر گریست.منصور آنقدر او را نوازش کرد و دلداری داد تا اینکه ثمره بخواب رفت.سپس نگاهی عمیق و پر از درد به چهره افسرده دخترش کرد،پیشانی او را آرام بوسید و با بغض از اتاق بیرون آمد.لحظه ای ایستاد و به در اتاق آنی که مثل همیشه بسته بود نگاه کرد.به سمت اتاق چرخید اما مردد پشت در مانده بود ...به راستی که آن دختر دیوار عظیمی از سکوت و غرور به دور خود کشیده بود که عبور از آن سخت و دشوار می نمود.به یاد حرفهای کورش افتاد" چه کسی هست تا این دختر را دلداری دهد؟! چه کسی هست تا حرفهایش را بشنود؟ " از درک تنهایی دختر دلش به درد آمد.احساسش به او می گفت داخل برو و با او حرف بزن اما عقلش می گفت که عکس العملهای آنی قابل پیش بینی نیست و ممکن است کار از آنچه هست خراب تر شود.
نگاه اندوهبارش را با آهی از در اتاق گرفت و به اتاق سرد و خالی خودش رفت.
چند روز دیگر مانند اینکه قرنها طول بکشد در انتظاری تلخ گذشت.
هنوز تغییری در وضعیت صبا حاصل نشده بود.همه هر روز پریشان تر و نگران تر می شدند.منصور بخاطر اصرارها و حرفهای دکتر عظیمی و آقا مجید و کورش به مطب می رفت و بیماران را ویزیت می کرد اما تمام اوقات بی کاری اش را کنار صبا می ماند و باز شبها بخاطر فرزندانش سعی می کرد دل از صبایش بکند و برای شام خود را به خانه برساند.


کم کم اشعه های نورانی خورشید شب را پس می زدند و آسمان شهر را روشن می کردند.روزی دیگر داشت بی تفاوت به هر اتفاقی در زمین آشکار می گشت.
منصور جانمازش را جمع کرد و درون کمد گذاشت.به جانماز دست نخورده صبا نگاه کرد.بی اختیار دست برد و آن را برداشت.سجاده را گشود و عطر مقنعه آبی رنگش را به مشام کشید.کم کم چشمه اشکشی می جوشید که با شنیدن صدایی گوش تیز کرد. صدای گریه ثمره را شناخت.با سرعت جانماز و سجاده را سر جایش گذاشت و از اتاق بیرون دوید.در اتاق ثمره را گشود و با نگرانی وارد اتاقش شد.ثمره روی تخت نشسته،موهای خرمایی اش اطراف صورت پریشان بود و با صدای بلند هق هق می کرد منصور او را در آغوش کشید و سعی کرد آرامش کند.
- چی شده بابا؟ چرا اینطوری گریه می کنی؟ آروم باش دخترم ...
اما گریه ثمره در آغوش پدر شدیدتر شد.از صدای او کورش و آنیتا هم بیدار شده و به اتاقش آمده بودند.کورش نزدیک خواهر کوچکش رفت.دستی به سرش کشید و در حالیکه دلش از شنیدن صدای گریه و ناله او ریش می شد گفت: آروم باش ثمره ...
چرا اینقدر خودت رو اذیت می کنی؟
ثمره لحظه ای سر آغوش پدر بیرون کشید.خواست دست برادرش را بگیرد که چشمش به آنی افتاد.او با چهره ای گرفته روبرویش به دیوار تکیه زده و تماشایش می کرد.با دیدن او ثمره انگار ناگهان منفجر شد و صدای فریاد بلندش تمام فضای خانه را پر کرد.
- همش تقصیر توئه! چرا برگشتی؟ تو که هیچ کدوم ما رو دوست نداری چرا برگشتی؟ چرا حالا که این همه بلا سرمون آوردی از اینجا نمی ری؟
- بس کن ثمره ... دیگه کافیه.
منصور تلاش می کرد او را ساکت کند و کورش با نگرانی به آنی خیره شده بو.
- از وقتی اومدی فقط ما رو اذیت کردی ... مامان عزیزم رو آزار دادی ... اونقدر آزارش دادی که سکته کرد ... تو حق نداشتی مامانم رو از من بگیری ... ازت متنفرم ... ای کاش هیچ وقت بر نمی گشتی ... هیچ وقت.
منصور دو طرف بازوی او را گرفت و محکم تکانی داد و فریاد زد: بس کن ... گفتم تمومش کن.من با تو حرف زده بودم ثمره! نزده بودم؟!
اما آنی دیگر حالت عادی نداشت.حرفهای ثمره تأثیر خود را بر وجود شکننده دختر گذاشته بود.او به طرزی غیر عادی نفس نفس می زد.رنگش پریده بود و بدترین افکار ممکن در ذهنش جولان می دادند.کورش که تمام حواسش پی او بود چند قدم به سمتش رفت و با لحنی دلداری دهنده و در عین حال مضطرب گفت: ثمره حالش خوب نیست ... باید درکش کنی ... حرفهای رو جدی نگیر ...
آنی بی توجه به حرفهای کورش به اتاق خودش برگشت.
کورش مستاصل آهی کشید و رو به ثمره که هنوز به شدت می گریست گفت: رفتارت خیلی بد بود.می دونم چقدر بخاطر مامان ناراحتی اما آنی که به عمد این کارها رو نکرده.
منصور گفت: چی شد بابا یک مرتبه این کار رو کردی؟ تو که حالت خوب بود.
ثمره که انگار گریه اش تمام ناشدنی بود گفت: خواب دیدم مامان مرده ... همه دور جمع بودیم . آنی هم بالا سر مامان ایستاده بود و با همون قیافه همیشگی اش به من زل زده بود.
انگار داشت می گفت: دیدی مامانت رو کشتم! آه بابا! ازش بدم میاد!
کورش طرف دیگر تخت نشست و گفتک این فقط یک خواب بد بوده.خواب های ما،تأثیرات اتفاقات و افکار روزانه ما هستند.تو نباید اجازه بدی یک خواب اینقدر رویت تأثیر بگذاره که با خواهرت بد رفتاری کنی.
- اون خواهر من نیست!
کورش رو به پدر گفت: بهتره شما با آنی صحبت کنید ... من کنار ثمره می مونم.
هنوز ثمره از آغوش امن پدر بیرون نیامده بود که صدای باز و بسته شدن در اتاق آنی به گوش رسید.کورش و منصور نیم نگاهی به راهرو که از در باز اتاق ثمره پیدا بود انداختند و در کمال حیرت آناهیتا را دیدند که حاضر و آماده با ساکی در دست از مقابلشان گذشت.
هنوز ثمره از آغوش امن پدر بیرون نیامده بود که صدای باز و بسته شدن در اتاق آنی به گوش رسید.کورش و منصور نیم نگاهی به راهرو که از در باز اتاق ثمره پیدا بود انداختند و در کمال حیرت آناهیتا را دیدند که حاضر و آماده با ساکی در دست از مقابلشان گذشت.
کورش به دیدن او مثل برق از جا جهید.منصور هم ثمره را از خود دور کرد و از اتاق خارج شد.آنی با سرعتی باور نکردنی پله ها را پیموده و در آستانه خروج از خانه بود.منصور داد زد: صبر کن آنیتا.بذار باهات حرف بزنم.
اما قبل از اینکه جمله اش تمام شود در با صدایی محکم پشت سر آنی بسته شد.کورش وحشت زده به پدر خیره شد و بی لحظه ای درنگ از پی او دوید.منصور باز هم فریاد زد: با ماشین برو دنبالش.بهتره بجای من تو باهاش حرف بزنی.
کورش پله ها را سه تا یکی پیمود،گرم کنی را از روی جالباسی جلوی در قاپید و از در خارج شد.
در حیاط را گشود و وقتی سوار بر پاترول سیاه رنگش از حیاط خارج شد دیگر بازنگشت تا در را ببندد.
وقتی به سر کوچه رسید لحظه ای ماشین را نگه داشت و دو طرف خیابان را از نظر گذراند.آناهیتا از سرازیری خیابان با سرعتی عجیب می دوید.تقریبا به سر خیابان اصلی می رسید که کورش کنار پایش ترمز زد.آنی بی توجه به او راه خود را به طرف پیاده رو کج کرد.کورش پیاده شد و به دنبالش دوید.
- صبر کن آنی ... صبر کن ... برای چی از من فرار می کنی؟
آنی ایستاد.سینه و شانه هایش بر اثر دویدن و نفس نفس زدن به شدت بالا و پایین می رفت و کلمات به زحمت از دهانش خارج می شد.
- همون طور ... که ... اومدم ... بر می گردم ... از تو ... فرار نمی کنم.
کورش هم که اندکی نفس نفس می زد خم شد و کف دستهایش را روی زانویش گذاشت.
- باشه برو ... فقط بذار به عنوان یک دوست تو رو به هر جایی که مایلی برسونم.
بعد سر پا ایستاد به آنی که شالش روی شانه هایش رها بود نگاه کرد و با لبخند گفت: تا گرفتارمون نکردی راه بیفت.
دختر متعجب به او نگاه کرد و کورش به شالش اشاره کرد.آنی پوزخندی زد و شال را روی سرش کشید.کورش دست دراز کرد و ساک او را به آرامی از میان انگشتانش بیرون آورد.آناهیتا دیگر مقاومتی نکرد و بی حرف به دنبال کورش رفت.
وقتی سوار ماشین شدند،کورش بالافاصله بخاری را روشن کرد.هوای سرد صبحگاه پائیزی او را که تنها تی شرت و گرم کن خانگی به تن داشت به شدت تحت تأثیر قرار داده بود.
آنی نیم نگاهی به او انداخت.کورش گفت: بعد از اون همه هیجان و یک کم دوندگی نباید سرمای زیادی حس کنم ... اما واقعا سردمه!
بعد با لبخندی معنی دار ادامه داد: تو احتمالا قهرمان دوی سرعت مدرسه نبودی؟!
آنی به تلخی گفت: نمی دون چرا با تو اومدم! و چرا الان اینجا هستم ... ! ای کاش دنبالم نمی اومدی!
- فکر کردی به این راحتی تو رو رها می کنیم؟! ما تازه پیدات کردیم.
- به من دروغ نگو.می دونم تو هم دلت می خواد من اینجا نباشم.
مثل ثمره،مثل مامان مهین،مثل راحله ...
کورش حیرت زده گفت: راحله؟! اون اتفاقا خیلی تو رو دوست داره.در مورد ثمره هم باید بگم اون فقط بخاطر صبا تحت فشاره.تو نباید حرفهاش رو جدی بگیری.
- حرفهای اون جدی بود ... خیلی جدی ... حرفهای اون واقعی هستند.اون راست می گه و این چیزیه که من منتظر شنیدنش بودم.من می دونستم که با اومدنم برای شما بدبختی آوردم ... برای رفتن هم فقط یک بهونه می خواستم ... ثمره تقصیر نداره.اون فقط حرف درست زد.من دیگه نمی تونم بمونم ... اگر ... اگر صبا بمیره ...
کورش با لحنی محکم گفت: اون حالش خوب می شه.بابا امیدواره.دکتر عظیمی امیدواره،ما هم باید امید داشته باشیم.
ناگهان آنی فریادزد: اگر مرد چی؟ نه،من صبر نمی کنم تا اون وقت همه شما با نگاهاتون منو شکنجه بدید.
حالا تن صدای کورش هم بالا رفت.
- تو از چی فرار می کنی؟ از عذاب وجدان؟ از نگاههای دیگران؟ یا اینکه فکر می کنی کارت تموم شده و حالا می تونی با خیال راحت برگردی به همون خراب شده ای که ازش اومدی؟!
آناهیتا حیرت زده با دهانی نیمه باز به او خیره شد و کورش با همان لحن ادامه داد: پدر من و صبا که درست مثل مادر خودم دوستش دارم سالها دنبال تو می گشتند.بعد درست موقعی که فکرش رو هم نمی کردند خودت پیدات شد.فکر می کنی نفرت و سردی وجود تو رو حس نکردند؟ هیچ فکر کردی چرا با جهانگیر در افتادند در حالیکه حرفهای تو رو کاملا باور نداشتند؟! صبا می خواست با چنگ و دندون تو رو حفظ کنه.تو دخترش هستی.
اون تو رو به وجود آورده و علاوه بر احساس مسئولیت احساس مادری اش اجازه نمی ده تو رو به حال خودت رها کنه.سرنوشت و آینده تو براش مهمه.حالا که در مورد گذشته ات نتونسته کاری بکنه می خواد از این به بعد برات مفید باشه.تو اصلا معنی عشق رو می فهمی؟ می فهمی که یک مادر برای انجام دادن این کارها نیازی به دلیل نداره؟ اصلا یک بار سعی کردی از این خودِ از خود راضی و مغرورت فاصله بگیری و خودت رو بجای دیگران بذاری؟
بعد ناگهان لحنش آرامتر شد.ماشین را کنار خابان خلوتی پارک کرد و به سمت آنی که با حالتی عصبی با بند ساکش بازی می کرد نگاه کرد.
- اما تو واقعا این چیزی نیستی که سعی داری باشی ...دختری که بخاطر مردم جنگ زده رنج می کشه و سعی می کنه دردی از اونها دوا کنه ... دختری که نمی تونه وجود پدری رو که با قاچاق اسلحه گذران زندگی می کنه،تحمل کنه ... دختری که با جسارت از میون کثافت خودش رو بیرون می کشه و بخاطر تصور مرگ یک انسان اونقدر از خود بی خود می شه ... و بالاخره دختری که با یک قطره اشکش یک نفر رو افسون می کنه ... نمی تونه خودخواه و بی رحم باشه ...
آنی چشمان پر از اشکش را از نگاه خیره کورش دزدید.
- تو با کی لجبازی می کنی؟ حالا که وارد زندگی ما شدی نمی تونی به این راحتی همه چیز رو رها کنی ... اعضای یک خانواده توی سختی ها کنار هم می مونن ... تو هم باید بمونی و تحمل کنی.من مطمئنم تو این بحران رو به خوبی پشت سر می ذاری.فقط بدون من و پدرم محکم پششت ایستادیم ... تو به اندازه من و ثمره توی اون خونه و از پدر و مادرمون حق داری.بمون و از حقت محافظت کن.
آنی با صدایی لرزان زمزمه کرد: اگر صبا بمیره؟!
- اون زنده می مونه ... اما اگر تقدیرش این باشه که ما رو ترک کنه،ما باید با این واقعیت کنار بیاییم.همه آدمها یه روزی می میرند.فقط نوعش متفاوته.اگر صبا زنده نمونه تقدیرش این بوده ... تو می فهمی تقدیر یعنی چی؟
آنی به علامت مثبت سر تکان داد و گفت: مامان ژانت خیلی از تقدیر حرف می زد.
- خب،حالا که می دونی تقدیر یعنی چی،باید بگم مثل اینکه امروز تقدیر من و تو با هم یکی شده و قراره ما به یک جای فوق العاده بریم.
آنیتا متعجب به او نگاه کرد و پرسید: کجا؟
کورش ماشین را روشن کرد و گفت: یک بار که توی زندگیم به شدت از خودم نا امید شده بودم رفتم اونجا.نمی دونم چه نیرویی من رو به اونجا کشوند.فقط وقتی به خودم اومدم دیدم توی اون محل ایستادم و آرامش عجیبی تو وجودم حس می کنم.دیگه همه مشکلات به نظرم کوچک شده و من بزرگتر از همه ناامیدیها بودم.
دختر جوان به نیم رخ کورش که انگار با خودش حرف می زد خیره بود و فکر می کرد او چه مشکلی می توانسته در زندگیش داشته باشد که چنان ناامیدش کند.
کورش بی توجه به آنی،یک سی دی از پشت آفتاب گیر برداشت و درون پخش گذاشت.صدای روح نواز موسیقی ملایم کم کم هر دو را به حالتی فلسه آمیزی برد و از دیگری غافل می کرد.
به راستی چه سری در بعضی موسیقیها وجود دارد که ذهن را افسون و روح را به پرواز در می آورد.
کم کم نوای موسیقی با مناظر طبیعی و زیبای خارج شهر هماهنگی خاصی پیدا می کرد و دختر جوان لذتی را در خود احساس می نمود که مدتها تجربه اش نکرده بود.هوای نیمه ابری کوهستان،جاده خلوت،درختان کم برگ و گاهی بی برگ و صخره هایی عظیم که هر چه بالاتر می رفتند لایه برف روی آنها پهن تر و قابل توجه تر می شد.
هر دو همچنان ساکت بودند و کورش غرق جاده و آنی غرق مناظر اطراف بود.آنها تا آنجا رفتند که دیگر همه جا پوشیده از برف بود و حتی حرکت در جاده به کندی و با سختی صورت می گرفت.
تا قله انگار فاصله ای نبود که کورش ماشین را کنار جاده،رو به دره ای عمیق پارک کرد.با خاموش شدن ماشین صدای موسیقی هم قطع شد و ناگهان سکوت داخل ماشین با سکوت کوهستان یکی شد.
هر دو به کوههای سینه پوش آن سوی دره خیره بودند.
- به اینجا میگن دیزین ... من عاشق اینجا هستم.
بعد از ماشین پیاده شد.کاپشنش را از صندلی عقب برداشت و پوشید.اما هنوز پوشش مناسبی برای آن هوا نداشت.او آنقدر برای تعقیب آنیتا عجله داشت که حتی کفش به پا نکرده و با سر پایی هایی خانه بیرون دویده بود.شاید اگر سوئیچ ماشین در جیب کاپشنش نبود،آن را هم بر نمی داشت.

آني كه كاملا سرحال و هوشيار بود با علاقه مندي خاص گفت: نه ! نه! خيلي خوبه. من دوست دارم بشنوم . . . واقعا دوست دارم بشنوم.
منصور به روي او لبخندي زد. به پشتي صندلي بزرگ و چرمي اش تكيه داد و گفت: قبل از اون چند مورد ازدواج براي من پيش اومده بود اما من اون قدر گرفتار درس و كار بودم كه نمي تونستم زني رو درگير اين گرفتاري ها بكنم. تصميم داشتم وقتي كارم تثبيت شد و ديگه درس و دانشگاه در كار نبود به زندگي ام سر و سامون بدم. نمي خواستم دختر جووني كه با هزار اميد و آرزو به خونه ام مي ياد رو با تنهايي خودش رها كنم. اما فهيمه با همه فرق داشت. به طرز غريبي قانع و صبور بود و مي دونست چطور بايد تنهايي خودش رو پر كنه. اون به تنهايي عادت داشت. اصلا يك جورهايي عاشق تنهايي بود و نكته ي جالب اين جا بود كه صبا با وجود تمام حساسيت هاي كودكانه اش نسبت به زن هاي جواني كه سعي داشتند خودشان رو به من نزديك كنند،از فهيمه خوشش مي اومد و حتي يك بار هم از من پرسيد چرا با اون ازدواج نمي كنم !
- يعني صبا به زن هاي ديگه حسودي مي كرد؟!
- نه اون طور كه فكر مي كني. . . مثل يك دختر بچه اي كه عمو يا دايي يا حتي پدر خودش رو خيلي دوست داره و فكر مي كنه با وجود يك زن كه همسر اون ها بشه محبت عزيزانش رو از دست مي ده.
- و بالاخره شما با فهيمه ازدواج كرديد.
- بله. . . حدود دو سال بعد از ازدواج مون كورش به دنيا اومد و از همون موقع بيماري هاي مختلف فهيمه هم شروع شد. من مي دونستم زايمان ضعيفش مي كنه اما فكر نمي كردم تا اون حد. در حقيقت يك بيماري نهفته در وجودش بود كه با حاملگي نمايان شد و من با تمام تلاشي كه كردم نتونستم نجاتش بدم. . . كورش هنوز دو سالش تموم نشده بود كه فهيمه از دنيا رفت. در تمام اون مدت خانواده ي ياوري به راستي يار و ياور ما بودند. صبا كه مدام خانه ي ما بود و از كورش مراقبت مي كرد. صنم و مهين هم گاهي مي آمدند. البته فهيمه زمين گير نشده بود اما قادر نبود به تنهايي هم از خود مراقبت كند و هم از كورش. در آن مدت رابطه ي او با صبا آن قدر صميمي شده بود كه گاهي او را خواهر كوچولو صدا مي زد. صبا هم دختري چهارده ساله و عاقل بود مثل يك خاله ي خوب و مهربان مراقب كورش بود. با او بازي مي كرد به او غذا مي داد و او را روي پاهايش مي خواباند. بعد از مرگ فهيمه هم كه وابستگي عجيبي به كورش پيدا كرده و باز هم ما را تنها تگذاشت. . . در آن بحران روحي كه بر اثر مرگ همسرم داشتم وجود صبا و خانواده اش واقعا براي من قوت قلب بود.
- شما با پدر صبا دوست بوديد؟
- اوايل نه. اما بعد از مرگ پدرم خواه نا خواه روابطم با او كه وكيل ما بود بيشتر شد. رفتار صميمانه و خانواده ي گرمش كم كم مرا جذب كرد و به مرور زمان دوستي عميق بين من و نادر به وجود آمد. او حتي از برادران خودش بيشتر به من اعتماد داشت.
- پدربزرگم چرا مرد؟
منصور اندكي مكث كرد. آلبوم بزرگ و سياه را بست و گفت: تصادف كرد.
آني به خوبي متوجه چهره ي گرفته و لحن سرد او بود و احساسش به او مي گفت پدربزرگش يك مرگ عادي نداشته! اما مي دانست منصور توضيح بيشتري در آن مورد نخواهد داد پس سوال ديگري مطرح كرد.
- بعد از مرگ فهيمه چرا با صبا ازدواج نكرديد؟
- اون فقط يك بچه بود.
- وقتي بزرگ شد. . . صبا بيست ساله بود كه عروسي كرد. چرا اون موقع عروسي نكرديد؟
منصور به روي او لبخندي زد و گفت: من يك مرد زن از دست داده بودم با چهل سال سن و يك پسر هشت ساله. . . و صبا دختر جوون و زيبايي بود كه خواستگار از در و ديوار خانه شان بالا مي رفت. . . چطور مي تونستم اينقدر خودخواه باشم. تازه مسئله ي نادر هم در بين بود. اون سال ها به من اعتماد كرده بود و همه من رو به چشم دايي بچه ها مي ديدند. حتي خواستگارهاي صنم و صبا روي من حساسيت جنداني نداشتند و من رو به عنوان دايي و محرم خانواده مي پذيرفتند. . . شرايط خاصي بود. . . من حتي تصور ازدواج با صبا رو هم نمي تونستم بكنم.
- اما دوستش داشتيد.
- هميشه دوستش داشتم اما نه اون طور كه تو فكر مي كني. صبا واقعا يك دختربجه بود و من نمي تونستم اون رو به عنوان همسر خودم قبول كنم. حالا هر چقدر هم كه كورش اون رو دوست داشت و بهش وابسته بود.
- پس به صبا هم گفتي كه باهاش عروسي نمي كني.
- نه. ما هيچ حرفي در اين مورد نزديم. جهانگير به خواستگاري صبا اومد. . . من مي فهميدم كه صبا دچار ترديده. . . حس كرده بود علاقه اش به من خطرناكه. . . اما . . . من نمي تونستم به احساسات خام يك دختر جوون اعتماد كنم . نه به خاطر خودم. به خاطر خودش. . . مي ترسيدم روزي پشيمون بشه كه جووني خودش رو به پاي يك مرد ميان سال ريخته باشه.
- و گذاشتيد اون اشتباه كنه.
- من باهاش صحبت كردم. . . ازش خواستم بيشتر فكر كنه. اما جهانگير اون قدر سماجت به خرج داد تا بالاخره رضايت صبا رو گرفت. البته تيپ و قيافه ي خوب و خوش سر و زبوني جهانگير تاثير بسيار زيادي در جواب مثبت صبا داشت.
بعد آهي كشيد و ادامه داد: در حقيقت رفتار صبا طوري بود كه انگار با زبون بي زبوني مي گفت يا تو يا جهانگير. . . مثل اين كه من بايد انتخاب مي كردم. . . و من ترجيح دادم صبا تجربه ي زندگي با يك مرد جوون رو داشته باشه. . . راستش رفتار عاشقانه ي جهانگير من رو هم فريب داد. . . شايد هم اون موقع واقعا عاشق بود. . . دلم نمي خواد از پدرت بدگويي كنم. . . اما اون واقعا مادرت رو آزار مي داد. اون مي خواست صبا تسليم محض باشه و فقط كارهايي رو انجام بده كه اون صلاح مي دونست. جهانگير صبا رو به شدت تحت فشار مي گذاشت و اين طور كه بعدها فهميدم از هفت روز هفته شش روزش با هم جر و بحث هاي شديد داشتند. حتي چند مرتبه هم كار به جاهاي باريك كشيد.
- يعني چي؟
منصور كه نمي خواست مستقيم و آشكار از رفتارهاي وحشيانه ي جهانگير حرف بزند در لفافه گفت: يعني دعواهاشون شديد شد.
آني با چهره اي در هم رفته و اندك متغير گفت: صبا رو كتك زده. . . اون وقتي خيلي عصباني باشه كتك مي زنه.
منصور به سختي لبخندي زد و گفت: ديگه مهم نيست. حالا همه چيز تموم شده.
- بعدش چي شد؟
- جي چي شد؟
- مي خوام همه چيز رو بدونم.
- صبا تقاضاي طلاق داد. تو سه سالت بود و تا هفت سالگي طبق قانون به مادرت تعلق مي گرفتي. صبا اميدوار بود بعد از اينكه تو هفت ساله شدي جهانگير كوتاه بياد و حضانت تو رو به اون بده. . . من اول حيلي تلاش كردم كار به حدايي نكشه اما. . . اما جهانگير به همه بديبين بود. به خصوص به من كه يك بار به خاطر رفتار بدش با صبا با اون درگير شده بودم. در جريان كارهاي طلاق بوديم كه پدربزرگت فوت كرد. اون موقع فهميديم كه صبا بارداره. . . اوضاع بدي بود. مرگ نادر همه چيز رو به هم ريخت. ديگه هيچ كس دل و دماغ هيچ كاري نداشت و مسئله ي طلاق حتي از ياد خود صبا هم رفت. مرگ پدر واقعا او رو داغدار كرده بود. مهين و صنم هم حال روز خوبي نداشتند. . . اون وضعيت به جهانگير فرصت داد تا كارهاش رو انجام بده و وقتي به خودمون اومديم ديديم تو رو برد به جايي كه هيچ كس نمي دونست. جهانگير و خانواده اش كه سابقه ي بد سياسي هم داشتند ناگهان ناپديد شدند. شوك خبر اون قدر زياد بود كه صبا رو از پا انداخت. بچه سقط شد و خودش هم تا پاي مرگ رفت. . . هنوز گاهي فكر مي كنم چه نيرويي اون روزها اون قدر به من قدرت مي داد كه همه چيز رو كنترل كنم. از طرفي مرگ بهترين دوستم. از طرفي بيماري روحي و جسمي صبا كه گاهي حس مي كردم حتي از كورشم بيشتر دوستش دارم. . . و مثل هميشه رسيدگي به كار مطب و بيمارستان كه گر چه كمترش كرده بودم اما قادر نبودم ازشون دست بكشم. خوشبختانه اقوام صبا دور و بر خانواده ي اون بودند. . . اما من نمي تونستم صبا رو به حال خودش رها كنم. . . پس از مشورت با مهين و عموي بزرگ صبا اون رو خونه ي خودم بردم تا از اون شلوغي و فضاي پر از غم دور باشد. يكي از بهترين پرستارهاي بازنشيته ي بيمارستان مون رو به صورت شبانه روز استخدام كردم و خودم هم مدام به صبا سر مي زدم. حال صبا خيلي خراب بود. . . يك مرتبه با ارزش ترين چيزهاي زندگيش رو از دست داده بود. پدرش، تو ، . . . زندگيش و بچه اي كه در شكم داشت. انگار يك مرتبه تابود شده بود. . . بهش قول دادم تو رو براش پيدا كنم، اما سعي و تلاشم به جايي نرسيد. . . پس وكيل گرفتم تا از راه قانوني و حتي غير قانوني ردي از تو پيدا كنم. اما شما انگار آب شده بوديد و به زمين رفته بوديد. . . صبا روز به روز بدتر مي شد. اون صباي سرزنده و پرهياهو يك مرتبه خاموش و پژمرده شده بود. عزيز ترينم داشت جلوي رويم پرپر مي زد و كاري از دست من بر نمي اومد.
منصور براي چندمين بار هواي درون سينه اش را با صدا بيرون داد. دستي به گردنش كشيد و ادامه داد:
كارش به روانكاو و روان پزشك كشيده شد. من و اطرافيانم هم تمام سعي مون رو مي كرديم كه بهش اميد بديم. حتي يك بار به دروغ گفتم كه ردي از شما توي ايتاليا پيدا كردم . . . بيشتر از دو سال طول كشيد تا اون يك كم رو به راه شد. حالا اون فهميده بود واقعا تنها نيست. . . محبت اطرافيان و اميد به پيدا شدن تو دوباره اون رو سر پا كرد. توي اون مدت وابستگي ما به هم شديد تر از قبل شده بود و خوب مي دونستيم توي اين دنياي بزرگ هيچ كس مناسب تر از ما براي هم پيدا نمي شه. . . اون قدر هم روابط مون صميمانه نزديك شده بود كه حتي اطرافيان منتظر بودند عن قريب خبر ازدواج ما رو بشنوند و بالاخره من از صبا خواستم كنار من و كورش زندگي كنه. ازدواج ما ساده و بي سر و صدا اما با يك دنيا عشق و اميد بود. من به جرات مي تونستم بگم خوشبخت ترين مرد روي زمينم و شايد اگر تو بودي صبا هم همين احساس رو داشت. اما عدم حضور تو هميشه مثل يك سابه ي كم رنگ اما پايدار تو بهترين لحظات زندگي صبا و مسلما زندگي من تاثير داشت. . . ما هنوز دنبال تو بوديم و من هنوز صداي گريه هاي شبانه ي صبا رو كه سعي مي كرد خفه شون كنه مي شنيدم. گاهي شب ها از خواب مي پريد و انگار دچار كابوس شده بود، خودداري از دست مي دادو با گريه و زاري اسم تو رو مي برد و نگران مي شد كه تو در چه حالي هستي؟ چي مي خوري؟ جات راحته؟ باهات خوش رفتاري مي شه؟ بهت محبت مي شه؟ به درس هات رسيدگي مي كنند؟ به درد و دل هات گوش مي كنند؟ . . . و اين نگراني ها با بزرگتر شدن تو بيشتر مي شد.
چشمان منصور از يادآوري دل شوره هاي صبا به اشك نشست لبخندي تلخ بر لب آورد و ادامه داد: روز تولد شانزده سالگيت با غصه گفت اگر دخترم عاشق بشه يا از كسي خوشش بياد. . . با كي مي تونه مشورت كنه. . . نكنه فريب كسي رو بخوره. اون داره وارد حساس ترين سال هاي زندگيش مي شه. . .
نگاه آني به فضاي تاريك و روشن مقابل دوخته و چشمانش غرق اشك شد. بي اختيار لب باز كرد و با صدايي لرزان زمزمه كرد: من هيچ وقت فرصت نكردم عاشق بشم!
منصور با تعجب و اندوه از زير چشم نگاهي به چهره ي غمگين و چشمان براق از اشك او انداخت. مي خواست بپرسد منظورش از فرصت نداشتن چه است؟ اما به جاي آن با لبخند گفت: تو هنوز خيلي جووني و براي عاشق شدن فرصت زيادي داري دخترم.
آني سر به زير انداخت تا چهره ي مغمومش را از منصور پنهان كند. منصور به سمت او چرخيد و دستان سرد و ظريفش را در ميان دست هاي بزرگ و گرم خود فشرد.
-گذشته ديگه تموم شده. اگر امروزت رو خوب بسازي آينده ي خوبي خواهي داشت. صبا در بدترين شرايط زندگي سر پا ايستاد و خودش رو حفظ كرد . . . تو دختر اوني . . . و حالا داري چيزهاي خوب و تازه اي به دست مياري. . . اگر گذشته ات رو ديگران تباه كردند آينده ات رو خودت بساز. همه ي ما هم كمكت مي كنيم. اما اولين قدم رو بايد خودت برداري كه فكر مي كنم برداشتي. . . از نظر من تو با اون دختري كه دو ماه پيش به خونه ي ما اومد خيلي فرق داري. . . خودت چي فكر مي كني؟
آناهيتا شال پشمي اش را بيش تر روي موهاي خيسش كشيد و در حالي كه دندان هايش از شدت سرما به هم مي خورد گفت: حالا دارم فريز مي شم.
راحله به حرف او خنديد. دستش را زير بازوي او انداخت و او را واداشت كه سريع تر حركت كند.
-تا ماشين راهي نمونده، بدو آني.
قدم هاي بعدي را بلندتر و سريع تر برداشتند. راحله دكمه ي ريموت ماشين را زد و هر دو با هيجان خود را درون ماشين انداختند . راحله جيغ كوتاهي از سرما كشيد و ماشين را با دستاني لرزان روشن كرد.
-لباس مون خيلي كمه دختر. فكر كنم هر دو مون سرما بخوريم و حسابي مامان رو عصباني كنيم.
آني بخاري ماشين را روي درجه ي بالاي آن گذاشت و با خنده گفت: اما استخر و سونا عالي بود.
-بايد موهامون رو خشك مي كرديم.
-اون وقت به بيمارستان ديرمي رسيديم.
-آره، ساعت ملاقات تموم مي شد.
وقتي ماشين به حركت درآمد راحله سي دي را درون پخش هل داد. صداي گرم فرهاد فضاي داخل ماشين را دلپذيرتر كرد.
بوي عيدي بوي توت بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو
بوي خوب جانماز ترمه ي مادربزرگ
آني لبخندي بر لب آورد و گفت: اين ميوزيك رو خيلي دوست دارم.
-آره، من هم همين طور. . . من رو ياد اون وقتايي مي اندازه كه همه خونه ي مامان مهين جمع مي شديم تا سال تحويل بشه. . . يا وقت هايي كه با بچه ها توي حياط يا جلوي در خونه بازي مي كرديم.
آني با اندوهي كم رنگ گفت: من اما اين چيزها يادم نمي آد!. . . فقط شعري رو كه مي خونه دوست دارم. يك جوري مي شم. . . انگار به يه قصه ي قديمي گوش مي كنم.
راحله كه او را درك مي كرد براي تغيير حال او گفت: يادت نره هفته اي سه روز اينجا كلاس داري ها. روزهاي زوج از ساعت 11 تا 15/12 . به ثمره هم مي گم يادت بياندازه. . . گر چه تو شنا رو خيلي خوب بلدي. اميدوارم حوصله ت سر نره.
-شنا هميشه به من آرامش مي ده. تازه مي تونم شناي پروانه هم ياد بگيرم.
-راستي كتاب هايي رو هم كه بهت قول داده بودم برات آوردم. توي صندوق عقبه. . . عمو منصورگفتبه زودي ترتيب ثبت نامت رو توي مدرسه ي بين المللي مي ده. فقط مونده تلاش و پشتكار خودت . . . من كه مطمئنم تو يك ضرب ديپلم مي گيري و راهي دانشگاه مي شي.
آني نگاهش را به خيابان پر برف دوخت و گفت: بعضي وقت ها از اين كه بايد اين جا زندگي كنم يك جورهايي مي ترسم.
راحله در ميان خنده گفت: اين كه ترس نداره. تو اين مدت فارسي ات خيلي بهتر شده مطالعه هم كه داشتي. . . فكرش رو بكن وقتي خاله صبا به هوش بياد ببينه كه تو داري درس مي خوني چه حالي مي شه! در مورد فرهنگ هم بالاخره عادت مي كني نگران نباش.
در بيمارستان منصور مانند اكثر اوقاتي كه فرصتي به دست مي آورد بالاي سر صبا بود. روز قبل همه براي ملاقات صبا رفته بودند و آن روز اتاق، خالي و خلوت بود.
يك هفته از حرف هاي منصور با آني در كتابخانه مي گذشت. درست صبح روز بعد از آن شب،آني به سراغ دكتر هوشمند رفته بود و با بي قراري خواستار صحبت با او شده بود. دكتر هوشمند متعجب و خوشحال از اينكه بالاخره اومي خواهد حرف هاي مهمش را بگويد با بيمارش تماس گرفته و وقت او را به روز ديگري موكول كرد. فرصت غنيمت بود و دكتر مي خواست تا آني پشيمان نشده حرف هاي او را بشنود. به محض اين كه در اتاق تنها شدند آني بي آن كه فرصتي به دكتر بدهد با حالتي منقلب و پريشان انگار كه مي خواهد نزد كشيشي اعتراف به گناه كند، شروع به حرف زدن كرد.
از ديشب تا حالا نخوابيدم . . . فقط فكر كردم و فكر كردم و فكر كردم. . .
دكتر هوشمند به چشمان متورم و سرخ او نگاه كرد و با صبوري منتظر بقيه ي حرف هاي او شد.
-هفت، هشت سالم بود. . . دوست بابام خونه ي ما مي اومد و مي رفت. بابا به اون اعتماد داشت. خيلي اعتماد داشت. اما اون عوضي. . . اون عوضي آشغال من رو اذيت مي كرد. هروقت، هر جا و هر جوري كه مي تونست به من دست مي زد. من ازش مي ترسيدم. از چشماش، از لبخندش. اون نشون مي داد من رو نوازش مي كنه و با من مهربونه اما من مي فهميدم داره كار بدي مي كنه. . . وقتي مي ديدمش حالم بد مي شد. تمام تنم مي لرزيد. . . به بابا مي گفتم از دوستش خوشم نمي ياد اما اون من رو دعوا مي كرد. مامان ژانت هم نمي فهميد. . . وقتي بزرگ هم شدم اون كار خودش رو مي كرد. توي دبيرستان اگر پسري مي خواست به من نزديك بشه رفتار بدي نشون مي دادم. همه مسخره ام مي كردند. اول نمي دونستم چه طوري بايد خودم رو كنترل كنم اما كم كم ياد گرفتم كاري نكنم تا بهم بخندند . يك جوري خودم رو كنار كشيدم كه نفهمند من چقدر از اين كه بهم دست يزنند بردم مي ياد.
حالا آني تقريبا به گريه افتاده بود.
-يك بار دوست بابا رفتارش خيلي بدتر شد. من اون رو زدم. بعد هم به بابا گفتم دوست آشغالش رو از من دور كنه . . . بابا از اون طرف داري كرد و گفت من از بچگي از اون بدم مي اومد و حالا مي خوام با دروغ هاي بي خودي بگم دوستش آدم بدي يه . . .
مكثي كرد. سرش را به زير انداخت و زمزمه كرد: من يك كم دروغ گو شده بودم. يك دروغ هايي مي گفتم كه بابا از جسيكا بدش بياد يا مامان ژانت رو نفرسته خونه ي سالمندان. . .
باز هم سكوت و باز هم انتظار آرام دكتر براي شنيدن باقي حرف ها. او نمي فهميد چه چيزي باعث شده تا آني كم حرفي كه بايد به سختي حرف را از دهانش بيرون مي كشيد، آن روز چنان مشتاق حرف زدن شده!
-مي دونم تقصير خودم هم بود. اگر من اون دروغ ها رو نمي گفتم بابا حرف هام رو قبول مي كرد. . . اما اون موقع خيلي ناراحت و عصباني شدم كه بابا باور نكرد. . . ولي . . . ولي اون بايد دقت مي كرد. تازه يك بار وقتي با دوست بابا بد رفتاري كردم اون گفت چند سال قبل وقتي تصادف كردم خون آلوده به HIV به من زده بودند و من ايدز دارم اما غير از بابا و اون كسي نمي دونه بعد گفت چون خودش هم ايدز داره ما مي تونيم راحت با هم باشيم! بابا دوستش رو بيشتر از من دوست داشت. . . ازش متنفر بودم. . . از ددي، جسيكا، دني، دوستام. . . از همه . . . وقتي در مورد ايدز با بابا حرف مي زدم فقط خنديد و مسخره ام كرد. جواب درست به من نداد. من چند ماه عذاب كشيدم تا فهميدم همه چيز دروغ بوده . ديگه فقط با ريموند بودم. . . از اون هم زياد خوشم نمي اومد. . . اما فقط اون نمي خواست به من دست بزنه و هميشه كنارم مي موند. . . با من دعوا نمي كرد. . . بحث نمي كرد. . . نصيحتي نمي كرد. . . وقتي مامان ژانت مرد بابا خواست من برم پيش اون ها . . . اوه ماي گاد! اين وحشتناك بود! زندگي با جسيكا . . . با اون دوست هاي عوضي بابا و جسيكا. . . با دنيِ . . . من نمي تونستم . . . فهميدم بابا با همون دوست عوضي اش قاچاق اسلحه مي كنند. براي همين هم يك مرتبه بابا اون قدر پول به دست آورد. بابا بايد مجازات مي شد. چون دخترش رو دوست نداشت. . . چون يك باباي بد و بي . . . بي . . .
-بي توجه!
-آها! بي توجه بود. . . چون من رو به خاطر جسيكا و دوستش كتك زد. . . يك مرتبه من چاقو برداشتم . بهش گفتم بايد حرف هام رو قبول كنه. حالم خوب نبود. . . با ريموند توي فرناند بار كلي مشروب خورده بوديم . . . من عادت نداشتم. زياد مشروب نمي خوردم هيچ وقت. . .
آني تقريبا مي لرزيد. در ميان جمله هاي خود كلمه هاي انگليسي نيز به كار مي برد و بريده بريده و گريان حرف مي زد.
آني تقريبا مي لرزيد. در ميان جمله هاي خود كلمه هاي انگليسي نيز به كار مي برد و بريده بريده و گريان حرف مي زد.
- بابا وقتي چاقو ديد خنديد. . . فكر كنم اون هم خورده بود . . . گفت اگر بخوام بميرم اون كمكم مي كنه . . . چاقو توي دست خودم بود . . . وقتي فرو شد توي شكمم . . . اون اين كار رو كرد اما با دست هاي من . . . دستش رو گذاشته بود روي دست من. . . خيلي ترسيده بودم . . . خيلي ترسيده بودم . . . خيلي ترسيده بودم . . . خيلي بدبخت بودم . . . خيلي . . .
ناگهان نگاه خيسش را به چشمان پر از اشك دكتر دوخت و ناليد: چند نفر توي دنيا به وسيله ي باباي خودشون كشته مي شوند؟! حتما خيلي كمه . . . خيلي كم . . . چرا من؟! چرا من بايد؟! وقتي چاقوبهم زد فكر نكردم دارم مي ميرم . . . فكر كردم چرا بايد اين طوري بميرم؟! اما نمردم. خوب شدم . . . زخم شكم خوب شد اما زخم قلبم نه. . . بيشتر ازش متنفر شدم. . . اون موقع وقت مجازات شد!
آني دست از گريه كشيد و با جهره اي خشمگين و پر از نفرت به سخن گفتن ادامه داد.
- ريموند كمكم كرد يكي از آدم هاي خلاف كار رو انتخاب كرديم. اون با ما كار كرد. من چيزهاي زيادي از كارهاي بابا مي دونستم. با دوربين موبايلم كه يك گوشه اي قايم كرده بودم رمز گاو صندوق رو فهميدم. من خودم رو آروم و خوب به بابا و به همه نشون مي دادم جون مي خواستم راحت تر توي خونه برم. بابا جواهرات زيبايي توي گاو صندوق داشت. . . يك شب كه اون ها ميهماني بودند پيشخدمت رو مرخص كردم و باكمك اون مرد و ريموند گاو صندوق را خالي كرديم . من مي تونستم كاري بكنم كه فكر كنند دزدي كار من نبوده . امامن مي خواستم بابا درد بكشه و همون قدر احساس بدبختي كنه كه وقتي . . . من رو مي خواست بكشه من احساس بدبختي كردم! . . . همه چيز برنامه داشت. ما نقشه ي خوبي داشتيم. من به مكزيك رفتم. ريموند از خيلي وقت پيش مي خواست بره لندن يا كانادا درس بخونه. . . پدر و مادرش كانادا بودند. ريموند رفت كانادا . بعد اومد مكزيك پيش من. . . ما جواهرات رو به خيريه داديم و پولي روكه توي گاو صندوق بود براي خودمون برداشتيم. . . براي مسافرت. . . براي اون دزد خلافكار. . . البته اون يك تكه جواهر هم برداشت و توي فرار به من كمك كرد. من اومدم ايران. . . اومدم مادرم رو ببينم. . . بابا گفته بود اون عاشق مرد ديگه اي شده و من رو نخواسته . . . برگشتم تا اون هم مجازات بشه. . . من ديدم خوشحال و خوشبختي يه. . . خانواده داره . . . بجه داره .. . بچه هاش رو دوست داره . . . ازش بدم اومد . . . اما . . . نمي دونم چرا نتونستم . . . يك كم سعي كردم . . . اما نشد. من دختر بدي نيستم . . . شابد هم باشم . . . اما نمي خوام صبا بميره. . . نمي خوام . . . من . . . نمي دونستم اون بدون من زياد خوشبخت نبوده . . . من نمي خوام . . .
آنيتا دوباره به گريه افتاد. گريه اي كه كم كم به هق هق بدل شد. دكتر هوشمند كه اشك هايش روان بود او را در آغوش گرفت و به خود فشرد. كمي كه دختر را آرام كرد زير گوشش گفت: حالا تو فهميدي كه اين جا همه دوستت دارند و به خاطر تو خيلي كارها انجام مي دهند . . . اين خيلي خوبه آني. شانس به تو رو آورده . خداوند راه خوشبختي رو به تو نشون داده . نبايد فرصت رو از دست بدي عزيزم.
دكتر هوشمند نيم ساعت ديگر آني را پيش خودش نگه داشت. اما ديگر حرفي نزد و فقط سعي داشت به او آرامش دهد. هنگام خداحافظي قرار ديگري براي روز بعد گذاشت. دكتر ديگر كاملا اميد به بهبود آن دختر رنج كشيده و تنها داشت. مي دانست غير از آن دانسته ها، چيز ديگري آني را تحريك مي كند هر چه زودتر سلامت كامل روحي را به دست بياورد . واضح بود دختري كه هميشه فكر مي كرده مطرود و مورد بي مهري بوده حالا كه مي بيند اطرافيان بي غرض و بدون نيت سوء به او محبت مي كنند و دوستش دارند، بخواهد طعم يك زندگي متفاوت را با احساسات متفاوت بجشد. احساساتي به دور از نفرت و خشم. دكتر هوشممد او را ترغيب كرد در يك كلاس ورزش ثبت نام كند و در مورد ادامه ي تحصيلش در ايران اقدام كند. آن مسئله را با منصور نيز در ميان گذاشت و بي آن كه از جزئيات سرگذشت آناهيتا حرفي به ميان آورد توضيح داد كه آن دختر سختي هاي فراواني متحمل شده و به خاطر همان ها از ابتدا از همه و به خصوص منصور دوست ميان سال پدر صبا محسوب مي شده مي توانسته تمام خصوصيات دوست پدر خودش را داشته باشد، بيزار بوده.
با ورود آنيتا و راحله، منصور اتاق را ترك كرد تا آن جا زياد شلوغ نباشد. راحله هم كمي ماند و بعد آني را با مادرش تنها گذاشت. آني به چهره ي خاموش و بي حركت مادر نگاه كرد. او حالا دست احساسش را باز گذاشته بود كه تا هر جا مي خواهد برود! ديگر سعي نمي كرد از مادرش متنفر باشد. . . حتي حس مي كرد او را دوست دارد و منظر است وقتي او بيدار شد به او بگويد چه اجساسي در موردش پيدا كرده. او نياز داشت به صبا گويد چقدر كمبودش را احساس مي كرده و چقدر دل تنگش بوده. دست مادر را ميان دستانش فشرد و براي اولين مرتبه او را با آن چه لايقش بود ناميد: مامان! مامان ِ خوبم . . .
حتي خودش هم از به زبان آوردن آن كلمه ي مقدس هيجان زده شده بود. چشمانش پر از اشك شد و زمزمه كرد : زودتر بيدار شو مامان . . . من بيشتر از همه منتظر تو هستم. . . مي دونم تو هم دوست داري من رو خوشحال ببيني. . . پس عجله كن.
وقتي به خانه برگشت ساعت از هفت شب مي گذشت. منصور و كورش هنوز خانه نيامده بودند. منصور گفته بود دير وقت به خانه باز خواهد گشت و خواسته بود شام را بدون او صرف كنند. انگار او هر روز بي تاب تر از روز قبل مي شد. اما كورش دير كرده بود. او در نهايت قبل از ساعت هفت در خانه بود اما آن شب . . . يك ساعت ديگر هم گذشت. حالا عفيفه خانم و ثمره هم مانند آني چشم انتظار بودند. ثمره چند مرتبه شماره ي همراه او را گرفت اما تماس برقرار نشد. آني گفت: شايد با دوستانش باشد. ثمره گفت: اگر با دوستاش بود زنگ مي زد خبر مي داد. تا حالا سابقه نداشته كورش ما رو بي خبر بگذاره.
آني گوشي تلفن را از دست ثمره گرفت تا خودش شماره بگيرد. نيم ساعت ديگر گذشت. ثمره خواست با نويد تماس بگيرد كه صداي زنگ در هر سه از جا پراند. ثمره با سرعت به سمت آيفون دويد، در را باز كرد و در همان حال با غرولند گفت: كورش بايد توضيح بده! يعني چي كه ما رو اين قدر نگران مي كنه. . . اِ . . . پس چرا ماشين رو نمي ياره تو؟
هنوز حرف به طور كامل از دهانش خارج نشده بود كه كورش با چهره اي خون آلود از در وارد شد. با ديدن او ثمره جيغ كوتاهي كشيد و عفيفه خانم و آني هم كه جلوي در آمده بودند، وحشت زده به او خيره شدند. آني حس مي كرد چيزي در درونش خالي شده و پاهايش قدرت حركت ندارد. كورش لبخند زد و با دستمالي كه دستش بود كمي صورتش را پاك كرد.
- طوري نيست. نترسيد. يك تصادف كوچك بود! بابا الآن درستش مي كند.
عفيفه خانم با چهره ي نگران كمي نزديكش شد تا زخم را نگاه كند.
- نگران نباشيد،فقط يك خراشه.
و نگاهش به ناگاه به چهره ي بير نگ و چشمان پر از اشك آني دوخته شد كه نگاهش مي كرد. در چشمان آني چيزي جز يك نگراني ساده نديد.
عفيفه خانم از كورش خواست همراهش به دستشويي برود تا زخمش را آرام بشويد.
- خودم مي رم. طوري نشده كه.
از كنار آني عبور كرد و وارد دستشويي شد. زخمش را با احتياط شست. ثمره مقدار زيادي پنبه به دستش داد. زخم هنوز خونريزي داشت و اين همه را نگران تر مي كرد. ثمره با بغض گفت: شايد بخيه بخواد.
- بابا هر كاري لازم باشه مي كنه.
- بابا امشب خيلي دير مياد.
آني براي نخستين بار پس از ورود كورش لب باز كرد.
- تماس بگير زودتر بياد.
صدايش مي لرزيد چشمانش هنوز نم ناك بود.
كورش ژاكت خوني اش را درآورد و گوشه ي حمام انداخت بعد روي كاناپه دراز كشيد. هنوز پنبه ها را روي پيشاني اش نگه داشته بود. بالاخره منصور آمد، زخم را ديد و پانسمان كرد. به نظر او احتياجي به بخيه نبود. چند ساعت بعد همه پس از خوردن شامي سبك در اتاق هاي خود به خواب رفته بودند. همه به غير از آني. او به ياد احساسي بود كه هنگام ورورد كورش با سر و رويي خونين، در وجودش كشف كرده بود . از تصور اينكه او درد مي كشيد و ممكن بود بود اتفاق بدي برايش افتاده باشد نزديك بود نفسش بالا نيايد!
با خود فكر كرد يعني الآن كورش راحت است؟ درد ندارد؟ شايد سرش گيج برود! شايد بد خواب شده باشد. شايد دوباره خون ريزي كرده باشد و خودش در خواب متوجه نشود. با پريشاني جلوي پنجره ي اتاقش رفت. آسمان صاف بود، با ديدن ستاره ها و ماه درخشان دلش كمي گرم شد. اما هنوز نگران كورش بود. دلش مي خواست آن ديوارهاي ما بين شان وجود نداشت تا او به راحتي تا صبح بر بالينش مي نشست و مراقبش مي شد. آن فكر بي قرارترش كرد. حس كرد ديگر آن اتاق گنجايش روح نا آرامش را ندارد! به آرامي از اتاق خارج شد و پاورچين، پاورچين به سمت اتاق كورش رفت. اول كمي گوش ايستاد و وقتي مطمئن شد سكوت مطلق در اتاق حاكم است، بي صدا دستگيره را پايين كشيد و وارد اتاق شد. در را پشت سرش طوري بست كه موقع برگشت احتياجي به پايين كشيدن دستگيره نباشد. تاريكي اتاق با پرتو كم رنگ نور ماه كمتر شده و او مي توانست چهره ي غرق در خواب كورش را تشخيص دهد. پانسمان سفيد روي پيشاني نيز به خوبي مشخص بود و دل دختر را به درد مي آورد. اي كاش مي توانست تا صبح تماشايش كند. خودش هم نمي دانست از چه وقت آن مرد برايش چنان عزيز شده. شايد تا آن لحظه خودش هم نمي دانست اصلا احساسي به او داشته باشد! اما آن شب وقتي چهره ي خون آلود كورش را ديد فهميد كه تحمل كوچك ترين رنج او را ندارد. چند دقيقه اي همان جا ايستاد و نگاهش كرد و وقتي مطمئن شد او راحت به خواب رفته و مشكلي ندارد با جسارت خم شده روي پانسمان را به نرمي بوسيد و در حالي كه قلبش از شدت هيجان نزديك بود در سينه بايستد خود را عقب كشيد و از اتاق خارج شد. او نفهميد كه كورش بيدار بوده و حضورش چقدر پريشانش كرده!
صداي بلند انواع و اقسام موسيقي از انواع و اقسام ماشين ها بيرون مي آمد. آني هيجان زده در پاترول را باز كرد و بيرون پريد. از ديدن آن همه اسكي باز و پيست بزرگ رو به رويش به وجد آمده بود.
- اوه! اين عالي يه!
راحله كنارش ايستاد و گفت: خيلي شلوغه. . .
نويد كه همراه كورش چوب هاي اسكي را از در عقب خارج مي كرد فرياد زد: آهاي دخترا خسته نشين يه وقت.
آني با سرعت به سمت نويد رفت و چوب هاي خود را پايين آورد. مي خواست كفش هاي اسكي اش را بردارد كه كورش خم شد و آن ها را برايش پايين گذاشت. بعد وسايل ثمره را به خودش داد. ثمره كلاه قرمزش را كمي عقب داد و گفت: خوبه! هوا آفتابي يه.
همه مشغول آماده شدن بودند كه ارسطو و اديسه همراه دو دختر ديگر خندان و پر سر و صدا به آنها نزديك شدند. يكي از دخترها كه آرايش عجيبي روي صورت داشت رو به كورش گفت: واي كه چقدر آروم رانندگي مي كني! حوصله مون سر رفت . . .
كورش بي توجه به حالت شوخ و خندان او گفت: تو اين جاده نبايد سريع تر از اين حركت كرد . . . شما مي تونستيد تندتر بريد.
ارسطوگفت: دست فرمون ناناز حرف نداره. منتها نخواست شما رو گم كنه.
همه در حالي كه خوش و بش مي كردند به سمت پيست راه افتادند. وقتي همه از تله اسكي ها پايين پريدند رامين با سرخوشي هواي درون ريه ها را بيرون فرستاد و گفت: فكر كنم دو سالي بود براي اسكي نيومده بودم.
راحله با لبخند گفت: اين رو از آني داري رامين.
همه در حال حركت بودند و رامين و آني و راحله و كورش كمي جلوتر از همه راه مي رفتند. كورش گفت: وقتي از آني شنيدم اسكي رو خوب بلده خيلي خوشحال شدم. انگار تازه يادم اومد زمستون شده و آبعلي مي چسبه.
راحله بي اختيار چهره در هم كشيد. ثمره خود را به آن ها رساند و گفت: پس كي شروع مي كنيم؟ . . . كورش تو قول دادي بهم اسكي كردن ياد بدي.
- باشه. باشه . . . بگذار اول يه دوري بزنم بعد.
آني گفت: من مي خوام تا پايين يك ضرب برم.
رامين متحير گفت: نبايد تنها بري. . . ممكنه گم بشي.
كورش گفت: من باهاش مي رم. ما از اول هم قرار يك مسابقه رو گذاشته بوديم.
آني چشمان سبز عسلي اش را به طرر خيره كننده اي در نور آفتاب مي درخشيد تنگ كرد و به كورش دوخت.
- من از تو مي برم. . . من از ده سالگي اسكي كردم.
- من هم از بيست سالگي. تقريبا به يك اندازه تجربه داريم. پس خيلي به خودن نناز.
رامين با خنده گفت: ناناز كه اوناهاش!
و به ناناز كه كمي عقب تر از آن ها مي آمد اشاره كرد. همه خنديدند و كورش گفت: از شوخي گذشته چطوره تو و راحله هم بياييد. ديگه شما دو تا هم راه افتاديد. راحله كه هنوز كمي دمغ به نظر مي رسيدگفت: نه من هنوز آمادگي ندارم. بايد اول يك كم تمرين كنم.
رامين گفت: من هم مي ترسم بابا. بهتره فعلا از بچه ها جدا نشم.
بالاخره كورش و آني از بقيه جدا شدند و جايي را براي شروع پيدا كردند. كورش گفت: مسير رو اوريب مي ريم و آروم. بهتره اول با اين جا آشنا بشي.
آني پرسيد: اوريب يعني چي؟
- اوريب يعني مايل، كج .
- خب بايد كج بريم.
- آره. اما منظور من خيلي كجه.بهتره سرعت مون كم باشه. يادت نره تو دست من امانتي.
- اوه! كورش پس مسابقه چي؟
- آخرين دور رو مسابقه مي گذاريم. فعلا مي خوام ببينم چقدر واردي!
آني كه حس مي كرد كورش او را دست كم گرفته و مثل بچه ها با او رفتار مي كند با شيطنت گفت: من به تو ثابت مي كنم چقدر عالي هستم.
و قبل از اين كه كورش بتواند عكس الملي نشان دهد مانند برق از جلوي چشمانش ليز خورد. كورش در حالي كه با حيرت سعي مي كرد او را دنبال كند فرياد اعصاب خردكن ارسطو را شنيد كه مي گفت: دمت گرم آني! اي ول دختر! خوب قالش گذاشتي! يوهو! يوهو!
چشم هاي نگران كورش از پشت عينك اسكي با دقت آني را كه چندين متر جلوتر از او مي رفت تعقيب مي كرد. لباس سپيد و سبز او گاهي در ميان برف ها از نظرش محو مي شد و او را به دلهره مي انداخت. كورش مسيرش را صاف تر كرد تا سرعتش را افزايش دهد. آني هم چنان نيم دايره هايي زيبا پشت سر خود به جا مي گذاشت و با مهارت تپه را پايين مي رفت. كورش در دل او را تحسين مي كرد اما نمي خواست از او عقب بماند. حالت پسربچه اي را داشت كه مي خواهد به دختري ثابت كند از او بهتر است!
وقتي مسير هموار شد هر دو تقريبا هم زمان عزم ايستادن كردند كه آني در حركتي غافلگيرانه جلوي كورش پيچيد، مقابلش ايستاد و در حالي كه چهره اش از شدت خوشحالي و سوز برف كاملا سرخ شده بود فرياد زد: I won!
كورش با حرص خنديد، با چوب دستي اش به بازوي او زد و گفت: yes, you won ولي با جرزني!
- با چي؟
- با تقلب! جر زني . . . و حقه بازي و . . . كلك . . . و . . .
هر دو به خنده افتادند. آني لحظه اي فراموش كرد چوب اسكي به پا دارد خواست قدمي به سمت كورش بردارد كه يك چوب روي چوب ديگر رفت و او از پهلو به حالت مضحكي روي برف ها افتاد. صداي خنده ي كورش در ميان قهقهه ي آني گم شد. او از حالت خود چنان به خنده افتاده بودكه نمي توانست از روي زمين بلند شود.كورش سعي كرد كمكش كند. اما آني دست بردار نبود. خودش نمي دانست يه مدتي است كه آن گونه از ته دل نخنديده. كورش هم براي اولين بار بود صداي خنده ي او را مي شنيد. او مي ديد كه لبخندهاي كج و زوركي كم كم تبديل به لبخندهاي آرام و خنده هاي بي صدا شده و حالا انگار بمب خنده هاي فرو خورده در وجود آني منفجر شده بود و او با تمام وجود مي خنديد.
كم كم به ريسه رفتن مي افتاد كه كورش با قدرت تمام او را از روي زمين بلند كرد و مقابل خودش ايستاند. اشك از چشمان آني سرازير شده و آثار خنده تمام صورتش را پوشانده بود. كمي كه آرام گرفت گفت: اوه! كورش . . . خيلي عالي بود.
كورش لبخنذي پر از مهرباني به رويش پاشيد.
- بهتره بريم بالا. بچه ها منتظرند.
هر دو چوب ها از كفش هايشان جدا كردند و به سمت تله اسكي رفتند.
تا ساعتي در ميان جمع تفريح كردند و باز آني پيشنهاد مسابقه داد. ارسطو جلو آمد و گفت: من هم مي خوام با ملكه ي برفي مسابقه بدم.
كورش كمي دمغ شد اما به روي خودش نياورد . وقتي آماده مي شدند آني لحظه اي كنار گوش كورش گفت: اون رو پشت سرمون جا مي گذاريم. بايد كمكش كنيم تا ديگه چاپلوسي نكنه!
كورش به زحمت جلوي خنده اش را گرفت و آني نشان داد آماده است. در آن بين راحله خود را با ثمره سرگرم كرده بود و سعي داشت به او بهتر اسكي كردن را ياد بدهد. گر چه خودش هم تجربه ي چنداني نداشت اما ترجيح مي داد مشغول به كاري باشد و خود را سرگرم كند.
رامين با حالت مسخره اي انگشتان دستش را به شكل هفت تير در آورد و با در آوردن صداي آن شروع مسابقه را اعلام كرد. آني و كورش ابتدا مسير را به صورت مشخصي پيش مي رفتند اما وقتي به تپه اي كوچك رسيدند پشت آن پيچيدند و قبل از اين كه ارسطو بتواند متوجه بشود مسير خود را كاملا منحرف كردند. آن ها باسرعت بيشتري پشت تپه اي ديگر مي رفتند كه كورش در يك دور زدن سريع، تعادلش را از دست داد و به زمين افتاد. آني سريع متوجه شد و خود را به او رساند. كورش بي حركت با صورت روي برف ها افتاده بود. آني با نگراني چوب ها را از پا باز كرد، عينكش را بالا زد و كنار او نشست. او سعي داشت كورش را برگرداند.
- كورش. . . كورش چي شد؟ . . . كورش خواهش مي كنم . . . اوه ماي گاد. . . كورش Please. اوه كورش . . . كورش. . .
صدايش به لرزه افتاده و چشمانش آماده ي گريستن بود كه كورش به آرامي برگشت. عينكش را بالا زد و به صورت غرق نگراني آني خيره شد.
آني با عصبانيت گفت: چرا جواب نمي دي؟
كورش با لبخندي خاص و شيطنتي بي سابقه گفت: آخه خيلي قشنگ صدام مي كردي.
آني با مشت به شانه ي او كوبيد و با حرص گفت: خنده دار نبود! اصلا خنده دار نبود. . . تو خيلي . . . خيلي . . .
- كمكم مي كني بلند بشم؟
آني ايستاد و كمك كرد او هم سر پا بايستد.
- بايد برگرديم.
آني شانه ها را بالا انداخت .
- نه! من مي خوام يك كم اين جا باشم.
- الآن بيشتر از سه ساعته كه اين جا هستيم.
- نه . . . منظورم اين جاست. همين جا . . . ببيين اين جا خلوت تره. مي خوام يك كم بيشتر اين جا رو تماشا كنم.
كورش كمي عقب تر رفت، دست ها را روي سينه قلاب كرد و گفت: خب، تماشا كن!
كورش كمي عقب تر رفت، دست ها را روي سينه قلاب كرد و گفت: خب، تماشا كن!
آني از حالت او به خنده افتاد. بعد نگاهش را به منظره ي رو به رو دوخت و با چهره اي كه هنوز آثار لبخند در خود داشت زمزمه كرد: برف هميشه من رو خوشحال مي كنه.
كورش كه انگار شيطنت هايش پايان نداشت گفت: اِ ! من فكر مي كردم خوشحالي تو دليل ديگه اي داره.
آني بي آن كه متوجه حالت او باشد دوباره نگاهش كرد و پرسيد: چه دليل ديگه اي؟
كورش شانه بالا انداخت .
- نمي دونم . . . مثلا حضور يك نفر به خصوص!
چشمان آني از تعجب گرد شده بود.
- من نمي فهمم.
- خب ديگه! گفتم شايد . . . آخه شايد . . .
- كورش تو امروز حالت زياد خوب نيست!
كورش در حالي كه آماده ي حركت مي شد گفت:آره امروز يك جور هايي حالم خوب نيست چون بالاخره خنده ي يك آدم بد عنق و بد اخم رو ديدم.
و بلافاصله از آني كه حيرت زده نگاهش مي كرد دور شد. براي آني آن همه توجه آشكارا قابل درك نبود و حس مي كرد قلب كوچك و خالي اش تحمل هجوم آن همه محبت را ندارد. تمام بدنش داغ شده بود و چشمانش مي سوخت. كورش را كه دور مي شد هم چنان مي نگريست. ناگهان دلش فرو ريخت. اگر او را گم مي كرد! سريع چوب هاي اسكي را وصل كرد و با تمام سرعت به دنبال كورش اسكي كرد.
وقتي به محل قرارشان رسيدند فقط رامين را ديدند كه به انتظارشان ايستاده. او با ديدن شان با حالتي اندك عصبي جلو آمد و گفت: شما كجا مونديد؟
- چي شده؟ بقيه كجا هستند؟
- پاي راحله پيچ خورد، با ارسطو اين ها رفتند درمانگاه.
آني از ناراحتي آهي كشيد و كورش با نگراني پرسيد: چرا اين طور شد؟ پس ثمره و نويد كجا هستند؟
- ثمره به خاطر راحله خيلي ناراحت شد. ديگه حوصله ي موندن اين جا رو نداشت. با دايي نويد رفتند توي ماشين. موبايل ها هم كه اين جا آنتن نمي داد خبرتون كنيم.
در تمام طول راه اخم نويد و نگراني بابت راحله همه را ساكت كرده بود و فقط موسيقي ملايمي سكوت حاكم را مي شكست. وارد شهر كه شدند با ارسطو تماس گرفتند و او گفت پاي راحله فقط دچار ضرب ديدگي شده و مشكل حادي به وجود نيامده و اضافه كرد راحله را خودش به خانه مي رساند.
رامين را كه پياده كردند نويد گفت: ثمره و آناهيتا رو مي رسونيم خونه بعد مي ريم شركت. عباس پور پيغام داده كه طرح جديد رو براي فردا مي خواد.
كورش خواست حرفي بزند اما وقتي چهره ي جدي نويد را ديد متوجه شد مسئله ي مهمي پيش آمده كه نويد مي خواهد به تنهايي با او صحبت كند. موضوعي كه خودش حدس مي زد در چه رابطه اي باشد.
به محض پياده شدن دخترها كورش گفت: من مي دوتم دارم چي كار مي كنم.
صداي فرياد خشمگين نويد او را به حيرت واداشت.
- اميدوارم بدوني كورش. . . اميدوارم بدوني!
براي لحظاتي مكثي عصبي كرد و بعد كمي آرام تر ادامه داد: من امروز ديدم كه راحله چقدر خرد شد.
- نبايد به من اميدوار باشه. من دوستش دارم . . . اما . . . مثل ثمره. هر چي فكر مي كنم نمي تونم غير از اين، احساسي نسبت بهش داشته باشم.
نويد با پوزخند گفت: تا قبل از اومدن آني چه طور؟
- خوب كه فكر مي كنم مي بينم اون موقع هم همين طور بوده. اما دختر ديگه اي دور و برم وجود نداشت تا راحله اون رو ببينه و بفهمه كه نظري نسبت بهش ندارم.
- حرف تو در صورتي درسته كه رفتارت با اون دختر هم مثل رفتارت با راحله مي بود.
كورش با كلافگي دستي به ميان موهايش كشيد و گفت: شايد از چيزي كه مي شنوي شوكه بشي اما . . . من تصميم خودم رو گرفتم . . . خيلي هم به اين موضوع فكر كردم. . . خودم رو محك زدم و . . . حالا به اين نتيجه رسيدم كه . . . مي تونم براي آينده روش حساب باز كنم.
نويد ناباورانه او را كه با حالتي معذب رانندگي مي كرد نگاه كرد.
- احساس مي كنم تا به حال تو رو نشناخته ام. تو چت شده؟ هنوز سه ماه نيست كه اين دختر سر و كله ش تو زندگي ما پيدا شده. . . من تو رو عاقل تر از اين حرف ها مي دونستم.
- حدود سه ماه، هر روز ما كنار هم بوديم. . . اتفاقاتي هم افتاد كه باعث شد شخصيتش رو بيشتر بشناسم. . .
نويد عصبي غريد: ماشين رو نگه دار ببينم چي توي كله ات داري.
كورش كه حالا خونسرد و آرام مي نمود داخل كوچه اي پيچيد و ماشين را نگه داشت. به سمت نويد برگشت و با اطميناني خاص شروع به صحبت كرد.
- لطف كن وسط حرفم نپر. . . بگذار حرف هام تموم بشه بعد اكر خواستي مي توني سرزنشم كني يا نظرت رو بهم بگي. . . درسته كه آني تا چند ماه قبل شرايط بدي داشت، اما حالا اوضاع فرق كرده . . . اون به طور كلي از گذشته اش بريده. در حال حاضر من مطمئنم با حضور من توي زندگيش خودش رو بيشتر از اين ها بالا مي كشه. نه به خاطر اين كه من آدم فوق العاده اي هستم. به خاطر اين كه براي اون شايد تبديل به يك انگيزه بشم. آني دختر تنهايي بوده و در زندگي بي اون كه خودش مقصر باشه و بخواد در حقش اجحاف شده. فكر نكن گذشته اش برام مهم نبوده. من با دكتر هوشمند در مورد اون صحبت كردم. اون در زندگيش هيچ رابطه ي عاشقانه اي رو تجربه نكرده. شايد به نظر دختر راحتي به نظر برسه اما اين فقط به خاطر نوع تربيتشه. اون ذاتا دختر پاكي يه و فقط يه محرك قوي مي خواد كه خودش رو بالاتر بكشه. قضيه ي مشروب خوردن و سيگار كشيدنش هم چون چيز كهنه اي نيست مي شه حلش كرد. من توي چشماي اين دختر مي بينم كه با تمام وجود مي خواد تغيير كنه. اون خودخواه نيست اشكالات خودش رو قبول داره و مي خواد اصلاح شون كنه و اين خيلي با ارزشه. من حتي اگه به اون علاقه نداشتم به خاطر اين جسارت و شجاعتش به هيچ وجه تنهاش نمي گذاشتم. تو با اون زندگي نكردي و تغييرات اون رو تا حدي كه من مي بينم و مي فهمم، متوجه نمي شي. آني قابل تقديره. قابل تقدير تر از خيلي از دخترهايي كه توي خانواده هاي پاك و بي جنجال، آفتاب و مهتاب نديده و پاستوريزه بار اومدند. آني مثل يك آدم بي دين مي مونه كه خودش به وجود خداوند ايمان آورده و با عقل و اراده ي خودش مسلمان شده. البته هنوز خيلي راه مونده تا به جايي برسه كه بايد باشه، اما همين كه شروع كرده يعني اولين و بزرگ ترين قدم رو برداشته. . .
كورش لحظه اي سكوت كرد. نگاه نويد حالا ديگر عصبي نبود. او از حرف هاي كورش متاثر شده و در عين حال نگراني مبهمي در ته چشمانش ديده مي شد.
- وقتي مي بينم كوچك ترين من چقدر درش تاثير داره نمي تونم اين توجه رو ازش دريغ كنم. نع از روي ترحم. . . من دوستش دارم . . . اون برام مهمه . . . اون دختر صباست . . . تو مي دوني كه چقدر به صبا علاقه دارم. من از هر جهت كه به آني نگاه مي كنم مي بينم به اون متصل هستم و مطمئنم توي اين دنيا تنها كسي كه وجودش واقعا مي تونه به آني كمك كنه منم! البته بعد از خدا . . . اگر من و آني كنار هم باشيم خانواده ي ما مستحكم تر از قبل مي شه و وحشت نبودن آني براي هميشه از دل صبا مي ره. من به خودم قول دادم آني رو براي صبا نگه دارم. . . مي دونم الآن چي توي سرت مي گذره فكر مي كني من دارم خودم رو فدا مي كنم . . . اما آني دختر فوق العاده اي يه و حتي اگر قضيه ي صبا هم در ميون نبود من باز هم همين عقيده رو داشتم.
نويد نفس خود را از سينه بيرون فرستاد. دستي به صورتش كشيد و با همان نگراني گفت: مي ترسم . . . چه طور بگم كه دلگير نشي مي ترسم اين احساست يك هوس توام با ترحم باشه.
كورش با اخم به او نگاهي كرد و گفت: تو من رو اين طوري شناختي؟ درسته گاهي شيطنت كردم اما تا به حال شده . . .
نويد پوزخندذي زد و گفت: نه . . . نه . . . نشده . . . هميشه اراده ي تو رو تحسين كردم.
- البته ايرادي نداره اين طوري فكر كني. كافر همه را به كيش خود پندارد!
سپس خنديد و نويد را هم به خنده انداخت. خنده اي كه زود تمام شد و جاي خود را به نگراني و ترس داد.
آني و ثمره مقابل تلويزيون نشسته بودند و فيلمي را كه ثمره از اردوي تابستاني اش گرفته بود نگاه مي كردند. كورش كمي آن طرف تر كتابي مطالعه مي كرد و عفيفه خانم در آشپزخانه مشغول پختن شام بود.
- اين دوستن نازنينه. نمي دوني چقدر قشنگ گيتار مي زنه. . . اون هم كه مقنعه اش كج و كوله است مهتابه، خيلي دختر شلخته اي يه.
كورش همان طور كه سرش در كتاب بود گفت: درست نيست راجع به دوستت اين طوري حرف بزني.
- ولي اون واقعا بي نظمه. حتي گاهي روي مانتوي مدرسه اش لك غذا مي بينيم.
- در هر صورت . . .
با صداي زنگ تلفن حرف كورش نيمه تمام ماند. او گوشي تلفن را كه كنار دستش بود برداشت. ثمره شانه بالا انداخت و دوباره جشم به صفحه ي تلويزيون دوخت.
- اين دختره كه چشماش آبي يه مهرنازه. نمي دوني چقدر خوشگله. . . اون هم . . .
آني يك لحظه گوشش به حرف هاي كورش رفت كه با شخص پشت خط رسمي و سرد حرف مي زد.
- بله ايشون هنوز منزل ما هستند و خيال دارند تا هميشه هم بمونند!. . . بله . . . بله . . . مشكلي نيست. . . من با پدرم صحبت مي كنم . . . بله حرف شما متينه اما اجازه بديد من فردا با شما تماس مي گيرم . . . نخير. . . خدانگهدار.
آني به كورش كه اندكي رنگش پريده بود و حالتي متفكر داشت نگاه كرد. لحظه اي نگاه كورش به او كه با نگراني مي پاييدش افتاد. سعي كرد لبخند بزند و بعد دوباره به خطوط سياه كتاب نگاه كرد. گر چه ديگر چيزي از آن چه مي خواند نمي فهميد.
ساعتي بعد منصور مثل هميشه خود را براي شام رساند. اما اين بار از نزد صبا نيامده بود . او بعد از مطب يك راست به امام زاده داوود رفته و براي سلامتي صبا دعا و نيايش كرده بود. بهمن ماه كم كم به پايان مي رسيد و اغماي طولاني صبا هر روز نگران ترش مي كرد. تا بعد از شام كورش حرفي از تماس مشكوك نزد و آني با بي خبري انتظار مي كشيد تا او به حرف بيايد. عفيفه خانم كه ظرف ها را جمع مي كرد همه از آشپزخانه بيرون آمدند. ثمره كمي با پدر از مدرسه اش گفت، حال مادر را پرسيد و وقتي پدر از عفيفه خانم چاي خواست با خوشحالي گفت خودش براي همه چاي درست مي كند.
با رفتن ثمره كورش با صدايي آرام گفت: قبل از اين كه شما بياييد وكيل جهانگير تماس گرفت.
او متوجه شد آني به محض شنيدن نام جهانگير تكاني خورد. منصور اما خونسرد و كمي بي حوصله پرسيد: چي مي خواست؟
- مي خواست براي فردا يك قراري بكذاره كه ما رو ببينه.
- نگفت براي چي؟
- نه، حرف خاصي نزد. گفت بايد با آناهيتا صحبت كنه.
آني مضطربانه نگاهش به كورش بود.
- فقط وكيلش هست؟
كورش نگاهي نوازشگر به رويش پاشيد و گفت: بله. فقط وكيلش مي خواد با تو صحبت كنه.
منصور گفت: شماره اش رو بگير.
منصور بيش از چند كلامي با او حرف نزد و قرار شد روز بعد براي آخر وقت همرا آني و كورش به دفتر وكيل بروند.
دغتر وكيل واقع در شمال شهر در يكي از واحدهاي ساختماني پنج طبقه و تجاري بود. آقاي وكيل، مردي ميان سال و خوش مشرب بود كه از هر سه با احترام استقبال كرد و آن ها را دعوت به نشستن بر روي مبل هاي راحتي مقابل ميز كارش كرد.
منصور بلافاصله بعد از نشستن گفت: جريان چيه آقاي بصير؟
لبخند مرد كم رنگ شد و در حالي كه با حركتي نمايشي با اوراق مقابلش بازي مي كرد گفت: راستي آقاي پناهي از من خواستند مطلبي رو به عرض دخترشون برسونم كه به نظرم گفتنش زياد راحت نيست.
- در هر حال بايد گفته بشه و من مطمئنم آني هم منتظره زودتر مطلع بشه.
مرد نگاه مستقيمش را به آني دوخت و گفت: گويا شما مبلغي به پدرتون بدهكاريد كه مادرتون قبلا گفته قادره به مرور زمان اون مبلغ رو پرداخت كنه.
در اين جا سكوت كرد تا بتواند تاثير سخنش را در تك تك افراد حاضر ببيند. رنگ آني به وضوح پريده بود و اضطراب در وجودش موج مي زد. كورش كمي عصبي و خشمگين مي نمود اما منصور با حالتي شكاكانه منتظر باقي حرف هاي وكيل بود.
- آقاي جهانگير پناهي نيمي از مبلغ رو كه يك و نيم ميليون دلار هست رو به عنوان ارثيه به شما مي بخشند و شما سندي رو امضا مي كنيد كه ارثيه ي خودتون رو دريافت كرديد. باقي مبلغ رو هم به صورت اقساط در طول دو سال پرداخت مي كنيد.
كورش پوزخندي زد و گفت: با كدوم مدرك ايشون همچين ادعايي كردند؟
وكيل كه كاملا مشخص بود دست پر است گفت: آقاي راب تاكر و ريموند ريچاردسون دستگير شدند . . . هر دوي اون ها بر عليه شما شهادت دادند. البته براي شهادت گرفتن از ريموند كمي دچار مشكل شدند كه با پيدا كردن مقداري از پول هاي ربوده شده در اتاق شان مشكل حل شد. . . حالا تصميم با شماست. من خيلي متاسفم كه بايد همچين حرفي رو به خانم جواني مثل شما بزنم اما اگر اين پيشنهاد رو قبول نكنيد با پليس اينتريل طرف خواهيم شد. پدر شما فعلا شكايتي عليه شما نكردند و با نفوذي كه در اداره ي پليس دارند كاري كرده اند كه تا تصميم شما رو نشنوند شهادت ها به صورت قانوني و رسمي ثبت نشه. البته خاطر نشان كردند اين لطف رو به خاطر حال مادرتون مي كنند در غير اين صورت از يك سنت هم به راحتي نمي گذشتند.
آني از شدت خشم و نفرت نزديك بود منفجر شود. دستش را حلوي دهانش مشت كرده بود و از درون مي لرزيد. دلش مي خواست با فرياد تمام خشمش را بر سر وكيل خونسرد آوار كند. اما حضور منصور و كورش كه حالا جايگاه بزرگي در زندگيش داشتند مانعش مي شد.
وكيل بي توجه به حال او ادامه داد: در ضمن آقاي پناهي گفتند اسم شما رو به صورت رسمي و قانوني از شناسنامه ي خودشون پاك مي كنند و شما رو ديگه به عنوان دختر خودشون قبول ندارند. . . براي اطمينان شما از حرف هاشون هم دو نسخه از اعترافات راب و ريموند براي من فكس كرده بفرماييد.
پشت سر آني تير مي كشيد و چهره اش حالا برافروخته شده بود و به سختي نفسش بالا مي آمد. كورش با نگراني و رنگي پريده او را زير نظر داشت حتي منصور هم منقلب شده و در باورش نمي آمد جهانگير ظلم خود را در حق دخترش تا آن جا ادامه دهد.
كورش برگه ها را از بصير گرفت و مشغول مطالعه شد. وقتي آن ها را تحويل پدرش مي داد از خشم لبش را به دندان مي گزيد.
منصور برگه ها را نگاه مي كرد كه صداي لرزان آني باعث شد سرش را بالا بگيرد.
- اين كه مي خواد من دخترش نباشم چيز تازه اي نيست! . . . اما هيچ پولي در كار نيست. هيچ پولي!. . . اگر با دستگير شدن من آروم مي شه و مشكلش حل مي شه، مهم نيست. من فرار نمي كنم. بهش بگيد منتظر آخرين محبت پدري اش هستم.
بعد از جايش برخاست و به سمت در خروجي حركت كرد، اما صداي محكم بصير او را وادار به مكث كرد.
- خانم آناهيتا! هنوز يك راه مونده . . . ريموند گفته كه شما از مدارك كپي گرفتيد. كپي ها رو تحويل بديد و براي هميشه خودتون، مادرتون و خانواده ي جديدتون رو راحت كنيد. من مطمئنم شما راضي نمي شيد آقاي كيانفر كه اين قدر در حق شما لطف داشتند مبلغ يك و نيم ميليارد تومان به خاطر شما پرداخت كنند. مسلما مادرتون همچين ثروتي ندارند و با اين كار ممكنه خوشبختي و راحتي كه در زندگي شون هست خدشه دار بشه.
منصور كه تا آن لحظه ساكت بود به حرف آمد و گفت: خوشبختي ما با اين مسائل جزئي خدشه دار نمي شه. آنيتا دختر خودمه و هر تصميمي كه بگيره من ازش حمايت مي كنم.
بصير ناباورانه ابرو بالا انداخت و گفت: پس مشكل حله . . . من سه روز به ايشون فرصت مي دم فكر كنند. سه روز ديگه، قبل از پايان ساعت اداري منتظر شما هستم.
آني در حالي كه ديگر اخنيار اشك هايش را نداشت از دفتر خارج شد و كورش پس از خداحافظي سردي با وكيل به دنبال او رفت. اما منصور هم چنان بر حاي ماند. با ناراحتي به وكيل كه انگار در بي رحمي دست كمي از جهانگير نداشت نگاه كرد و گفت: از قول من به جهانگير بگيد به خاطر بي توجهي ها و بي فكري هاي خودش اين دختر رو به جايي كشوند كه در مقابل پدرش بايسته و انتقام بگيره. من كار آنيتا رو تاييد نمي كنم اما بچه هاي ما حاصل اعمال خود ما هستند . . . بهش بگيد اين دختر تازه داشت خود واقعي اش رو پيدا مي كرد تا به يك آدم معمولي تبديل بشه و به زندگي عادي برگرده. بگيد به خاطر تموم ظلمي كه در حقش روا داشته دست از سرش برداره و اگر واقعا دختر رو نمي خواد ديگه آزارش هم نده. اجاره بده اين دختر با فكر اين كه انتقامش رو از پدرش گرفته كمي آروم باشه. بذاره اون فكر كنه توي زندگيش يك كار مهم انجام داده.
قبل از اين كه در آسانسور بسته شود كورش خود را به درون آن انداخت. تمام بدن آني مي لرزيد و ثطره هاي اشك بي صدا از كيان چشمان بازش، روي گونه ها مي چكيد. كورش كه ناراحتي از چهره اش مي باريد گفت: تو بايد پيش بيني يك همچين چيزي رو مي كردي . . . نبايد اجازه بدي اين مسئله تو رو نا اميد كنه. . . تو ديگه تنها نيستي. اين رو هميشه يادت باشه.
كمر آناهيتا ناگهان خم شد و صداي ضجه اش دل كورش را لرزاند. همان لحظه آسانسور از حركت ايستاد. كورش سعي داشت او را سرپا كند. زير دو بازويش را گرفت و به زحمت او را از آسانسو خارج كرد. دختر هم چنان با صداي بلند مي گريست كه از ساختمان خارج شدند. توجه عابرين به سمت آن ها جلب شده بود اما براي كورش مهم نبود. او فقط آرزو مي كرد جهانگير آنجا بود تا شايد با چند مشت جانانه به يادش مي آورد كه آني تنها دخترش است! دختر رنج كشيده اي كه به خاطر حماقت هاي او كودكي نكرده بود و حالا حقش نبود نيروي جواني اش را نيز آن چنان بر باد دهند.
بي آن كه حرفي بزند آني را به سمت ماشين پدرش هدايت كرد و او را روي صندلي عقب نشاند و خوش هم كنارش نشست. صداي هق هق دختر داشت او را از هم مي پاشاند. از اين كه مي ديد او آن طور بي پناه در خود مچاله شده ناگهان اختيار از كف داد و او را در آغوش كشيد. بدن دختر مانند گنجشك هراساني زير دستان حمايت گرش مي لرزيد و صداي گريه اش در سينه ي پهن كورش اندكي خفه شده بود.آني از حس گرماي آن پناهگاه امن كمي آرام تر شده و قلبش ديگر نمي خواست از سينه بيرون بزند. خود را به دستان نوازشگر كورش سپرده و صداي تپش هاي تند قلب او را از روي ژاكت ضخيمش مي شنيد. همان لحظه آرزو كرد زمان از حركت باز ايستد يا دنيا آن ها را فراموش كند و او تا ابد سر بر سينه ي مردانه ي محبوبش بگذارد.
منصور با ديدن آن ها در آن حالت كمي جا حورد. اما زود بر خود مسلط شد. مي دانست دير يا زود غيرت و احساسات پاك پسرش به جوش مي آيد و او چتر حمايتش را بر سر آن دختر خواهد گرفت. او پسرش را خوب مي شناخت و مي دانست او هرگز بي دليل و بي فكر به كسي آن چنان نزديك نمي شود. از آن جايي كه مي دانست در آن زمان هيچ كس جز كورش نمي تواند دخترك را آرام كند. صبر كرد. صداي گريه ي دختر كمابيش به گوش مي رسيد و هر دو غافل از اطراف غرق وجود يكديگر شده بودند. كم كم صداي گريه قطع شد. منصور نگاهي به اطراف انداخت. خوشبختانه كسي متوجه آن ها نبود. به سمت ماشين رفت و بي آن كه حرفي بزند پشت رل نشست. از آينه نگاهي به كورش انداخت كه با حالتي معذب آني را از خود دور مي كرد. دختر انگار حسي در بدنش نبود. كورش سر او را به پشتي صندلي تكيه داد. آني نگاه سبزش را از ميان چشمان متورم و سرخش به او دوخت. كورش پنهاني از پدر دست دختر را فشرد تا به او اطمينان دهد همه چيز درست خواهد خواهد شد. آني چشمانش را روي هم گذاشت و كورش پياده شد تا كنار پدرش بنشيند. تا وقتي به خانه برسند هيچ كلامي رد و بدل نشد. هنگام پياده شدن كورش به كمك آني شتافت. با رعايت فاصله زير بازوي او را گرفت و به سمت حمام هدايتش كرد.
- يك دوش آب گرم حالت رو جا مي ياره.
آني بي آن كه اعتراض كند وارد حمام شد. وان را پر كرد و دقايقي بعد بدن خسته اش را به گرماي آرامش بخش آب سپرد. كم كم آرام مي شد كه دوباره چهره ي بصير مقابل نظرش آمد و حرف هاي زجرآورش مانند صداي گوش خراش اره برقي انگار ذهنش را تكه تكه كرد. از فكر تحويل دادن مدارك و بيهوده بودن تمام زحماتش طاقت از كف داد و ناگهان هق هق گريه اش فضاي حمام را پر كرد. لحظه اي سرش را زير آب برد تا آرام شود. نمي خواست بيش از آن كورش و منصور را بيازارد.

سپاس فراموش نشه تا فردا Heart Heart Heart Heart
پاسخ
#5
عالی بوووووووود
....


               
             
                         
       
                           
                   
                                                                                           

                     






پاسخ
#6
Heart Heart Heart
(29-01-2017، 20:40)anable نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
عالی بوووووووود

ادامه
Heart Heart Heart

ناهيتا كه به نسبت لباس مناسب تري به تن داشت به تبعيت از كورش از ماشين خارج شد. منظره ي بديع رو به رو هر دو را به سكوت و احترام واداشته بود. آني كه در طرف ديگر ماشين ايستاده بود، نگاهش از قله هاي سپيد به دنبال عقابي كشيده شد كه در آسمان ، مانند سلطاني بر همه چيز نظارت داشت.
با دور شدن عقاب به حرف هاي كورش فكر كرد. به اين كه او در اين مكان، كه انگار جدا از دنيا بود، نا اميدي هايش را كمتر حس كرده، شايد نا اميدي هايش چندان بزرگ نبوده!
اما هر چه بوده او را به آن جا كشانده تا دل دردمندش را آرام كند. به نيم رخ متفكر كورش نگاه كرد. كورش سنگيني نگاه او را احساس كرد و طنين صداي آرام، اما نافذش سكوت ميان شان را شكست. صدايي كه انگار مراقب بود از يك متري شان آن سوتر نرود و كوهستان نيمه خواب را هوشيار نكند.
- وقار و ابهت كوهستان رو حس مي كني؟
- يعني اين هايي كه گفتي باعث شد تو نا اميد نباشي؟!
كورش جدي نگاهش كرد. چشمان دختر با كنجكاوي انتظار پاسخ مي كشيدند.
- سردت نيست؟
- نه زياد . . . اما تو لباست مناسب نيست.
كورش با حسرت گفت: اي كاش پوتين هام رو برداشته بودم . . . سوار شد!
هر دو باز هم سوار ماشين شدند. كورش بخاري را روشن كرد و در حالي كه نگاهش هنوز منظره ي مقابل را مي بلعيد شروع به حرف زدن كرد.
- هجده سالم بود. يك سال كوچك تر از حالاي تو، با تمام خصوصياتي كه اکثر آدما تو اون سن و سال دارن. مدام به آينده فكر مي كردم. از وقتي يك پسربچه بودم آقاي دكتر صدايم مي زدند و از جايي كه پدرم پزشك بود همه مسلم مي دونستن كه من هم پزشك می شم . حتي اين آرزو رو در نگاه پدرم و صبا مي خوندم. من عاشق اين دو موجود عزيز بودم و خيلي برام سخت بود بگم از پس اين رشته بر نميام! بارها به خودم تلقين كرده بودم كه مي تونم اما هر وقت با بابا به بيمارستان مي رفتم و يك بيمار مي ديدم تا مدت ها از فكر اون بيمار خارج نمي شدم. يك پزشك خوب بايد بتونه در عين دل رحم بودن پر طاقت باشه ، اما من نبودم. وقتي مي فهميدم بيماري روزهاي آخر عمرش رو طي مي كنه افسرده مي شدم و اين افسردگي روي زندگيم و رفتارم تاثير مي ذاشت. در حالي كه يك پزشك هميشه بايد دست كم ظاهر خودش رو حفظ كنه . . . تمام اين احساسات باعث شده بود در وجود خودم احساس ضعف كنم. . . شايد درك نكني براي پسري هجده ساله كه در اوج غروره چقدر سخته كه اعتماد به نفسش رو از دست بده. اين كه فكر كنه خيلي كمتر از اون چيزيه كه ديگران در موردش فكر مي كنن... من سر يك دو راهي واقعي ايستاده بودم كه زندگي آينده ام با انتخاب يكي از اون دو راه مشخص مي شد. انتخاب رشته ي تحصيلي به منزله ي انتخاب شغل آينده ست و براي مرد، كه مي دونه هميشه بايد شاغل باشد و يك سوم عمرش رو براي كارش بده خيلي سخته كه شغلش رو تحمل كنه. به خصوص براي من كه هرگز چيزي در زندگيم وجود نداشت كه بابتش مجبور به صبر و تحمل زيادي باشم. درسته كه مادر نداشتم و پدرم مدام در سفرهاي خارجي يا مطب و بيمارستان بود، اما به آن وضعيت عادت كرده بودم و وجود خانواده ي ياوري هم كمتر فرصت فكر كردن به اون خلاء بزرگ رو مي داد. . . در هر حال با اون شرايط و سن و سال غم بزرگي روي دلم سنگيني مي كرد كه من حتي نمي تونستم در موردش با كسي حرف بزنم.. در حقيقت شرم مانعم مي شد. شرمي كه مي دونستم شايد نابودم كنه. مستاصل و درمانده بودم . . . روزي كه دفترچه ي كنكور رو گرفتم انگار حكم حبس ابدم رو خريده بودم! مي دونم به نظرت غم بچه گانه و خنده داري داشتم اما پاي تمام عمرم در ميون بود . . . شايد خنده ات بگيره ، حالت دختري رو داشتم كه مي خواستند به زور به پيرمردي عبوس شوهرش بدن ! شايد اين طوري بهتر دركم كني. شغل من براي من مهم تر از ازدواجم محسوب مي شد يا شايد به یه ميزان پراهميت . . . چند روزي فرم دانشگاه رو مثل آيينه ي دق مقابلم گذاشتم و فكر كردم. . . صبا زودتر از همه متوجه تغيير حالاتم شد. . . بابا هميشه درگير كارهاش بود. حالا خيلي بهتر شده . . . اون روزها جوان تر و پر انرژي تر بود و گاهي فقط براي خواب به خانه مي اومد.
كورش در ميان خنده ادامه داد: چند سال پيش يك بار صبا حسابي جوش آورد و يك بحث حسابي به راه انداخت و بابا رو تهديد كرد اگر بخواد به آن رفتارش ادامه بده، عكس العمل هاي بدي می بینه .
آني نيم نگاهي به او انداخت و پرسيد: چه عكس العمل هايي؟
كورش كه هنوز در چهره اش آثار خنده بود شانه بالا انداخت و گفت: نمي دونم! كار به عكس العمل نكشيد. بابا عاشق صباست . . . هميشه هم بوده . . . بي اون كه نشون بده از حرف هاي اون ترسيده كم كم از فشار كارش كاست. . . دعواي اونا واقعا ديدنيه. . . اول هيج كدوم كوتاه نميان اما در عمل مطابق ميل هم رفتار مي كنن . اين رفتارشون تا همين چند سال پيش خيلي مشخص بود اما حالا مدتيه بحث و مشاجره اي نديديم . . . به قول خودشون ديگه با وجود يك دختر و پسر جوون تو خونه بايد بيشتر مراقب رفتارشون باشن .
لجظه اي سكوت كرد. نگاهش هنوز به رو به رو مانده و از ديدن آن همه شكوه خسته نشده بود.
- صبا فهميد من دچار مشكل شدم. . . يك روز كه بي حوصله تلويزيون تماشا مي كردم گفت: هر وقت فكر كردي از پس مشكلت بر نميآيي مطمئن باش شارژ اعتماد به نفست داره تموم مي شه! اگه خودت نتونستي شارژش كني اشكالي نداره دنبال يه شارژر ديگه بري. اين شارژر هر شخص مطمئن يا هر چيز با مفهومي مي تونه باشه. . .
صبح روز بعد ماشين صبا رو ازش قرض گرفتم و از خونه زدم بيرون. فقط حركت كردم. نمي دونستم كجا بايد برم. فقط رفتم. يك آن به خودم اومدم ديدم به جاده ي چالوس رسيدم. . . سر دو راهي ديزين پيچيدم بالا. شيب تند جاده و رودخونه اي كه بر خلاف مسير من با شتاب پايين مي رفت تحريكم مي كرد كه بالاتر برم. اون روز يك روزي بود مثل امروز. حتي هوا هم همون طوري به نظرم مي رسه. فكر مي كنم ماشين رو همين جا نگه داشتم. . . آره. . . شايد فقط چند متري اون طرف تر بود. . . يك ساعت تمام من اينجا ايستاده بودم و نگاه مي كردم و فكر مي كردم. اما نه فكرهاي مغشوش و نا اميد كننده. انگار اين كوه ها با من حرف مي زدند. حتي خدا رو بيشتر احساس كردم. ذره بودن خودم رو توي اين دنياي بزرگ بيشتر فهميدم و در عين حال قدرتي رو كه خداوند به من داده.تا به حال فكر كردي انسان با تمام كوچكي خودش دست به چه كارهاي بزرگي زده. فكر كردي كه ذهن آدم ها چقدر وسيعه؟ شايد به اندازه ي كائنات. مغز انسان حد و مرزي نداره و تا هر جايي كه بخواد مي تونه برسه حتي تا به خدا!
- خدا همه جا هست.
- بله، درسته. اون همه جا هست. چيزي از خدا به ما نزديك تر نيست. اما ما چي؟ ما به خدا نزديك هستيم؟ فاصله ي ما تا خدا خيلي زياده. . . خيلي . . . در هر حال خداوند به ما اين لياقت رو داده كه زنده باشيم. . . پس بايد خوب زندگي كنيم. در هر جا و در هر موقعيتي كه هستيم بايد بهترين راه رو انتخاب كنيم. . . و من با وجودي كه براي پزشكي درس خونده بودم و مطمئن بودم قبول می شم ، اما بهترين راه رو براي خودم انتخاب كردم. من با شجاعت تمام فرم پزشكي و غير پزشكي رو پر كردم و در كمال تعجب هم در رشته ي پزشكي و هم رشته ي مورد علاقه ام قبول شدم. نمي دوني بعد از قبولي چقدر همه حيرت زده شده بودند وقتي فهميدند من مهندسي الكترونيك رو به پزشكي ترجيح دادم. همه منتظر يك جراح موفق ديگه بودن كه كار پدرش رو ادامه بده. حتي پدرم ... شايد نا اميد شد اما من هدفم رو انتخاب كرده بودم. من مي خواستم موفق باشم و از زندگيم لذت ببرم. من فهميدم كه عمر آدمي چقدر زود مي گذره و اين فرصت كوتاه ارزش عذاب كشيدن نداره. فهميدم اگر خوب و موفق باشم هم خودم از زندگيم بهره مي برم و هم به ديگران بهره مي رسونم. هم خودم به آرامش مي رسم و هم اطرافيانم از آرامش من در راحتي خواهند بود. . . آه. . . خيلي حرف زدم تا به حال اين قدر پشت سر هم حرف نزده بودم.
بعد نگاهي به آني كه متفكر مي نمود انداخت و ادامه داد: خسته ات كردم. مي دونم.
او سرش را به نشانه ي منفي تكان داد و گفت: تو خوب حرف مي زني.
- من اهل نصيحت كردن و اين حرف ها نيستم اما فكر كردم بد نباشه اين تجربه ام رو براي تو تعريف كنم. حداقلش اينه كه يك كمي سرگرم شدي.
آني نگاهش را به چشمان شوخ كورش دوخت و با حالتي جدي و در عين حال ملايم گفت: تو خيلي مهربوني. . .
بعد سرش را زير انداخت و ادامه داد: هميشه از تو بدم مي اومد. . . يعني اون وقت كه تو رو نمي شناختم. . . وقتي تو رو ديدم اول، ازت بدم مي اومد هنوز. . . اما. . . هر چي بيشتر تو رو شناختم. . . فهميدم كه تو . . . خيلي آروم . . . مهربون. . . عميق و چي مي گن. . . ؟! مسئوليت. . . مسئول. . . هستي. اما يك كمي هم عجيب هستي!
كورش خنديد و گفت : مهم نيست من چي هستم. مهم اينه كه تو چي مي خواي باشي. فكر كنم الآن اين تو هستي كه سر دو راهي ايستادي و بايد تصميم بگيري. فقط. . .
آناهيتا ميان حرفش پريد: من هم مي خوام خوب و موفق باشم. مثل تو.
- اگر واقعا همچين خيالي داري اجازه بده يك نفر كمكت كنه تا اول با مشكلات روحيت كنار بيايي. تو بايد از درون خودت رو بسازي و بعد براي آينده ات يك تصميم درست بگيري.
- من از اين وضع خسته هستم. . . تو بگو چي كار كنم؟
كورش كه با تمام وجود لبخند بر لب آورده بود ماشين را روشن كرد و گفت: همه چيز رو بسپار به من.

اولين كاري كه انجام داد اين بود كه با پدرش به صورت خصوصي در مورد تصميم آناهيتا صحبت كرد و از او خواست آن ها را به يكي از دوستان خوب روانكاوش معرفي كند. منصور كه از تصميم او كمي متعجب و در عين حال خوشحال شده بود. در اولين فرصت با دوستش تماس گرفت و يك وقت فوري قبل از پشيماني احتمالي آناهيتا گرفت.
كورش هم براي اين كه به آناهيتا بقبولاند كسي از ماجرا مطلع نيست به او اطمينان داد خودش با دوست پدرش تماس گرفته و براي روز بعد قرار ملاقات گذاشته.
همه چيز آن چنان سريع رو به راه شده بود كه آناهيتا كمي گيج و ناباور به نظر مي رسيد.
بالاخره روز ملاقات با دكتر هوشمند فرا رسيد. آني از صبح آن روز كمي بي قرار بود. كورش يك مرتبه از شركت با او تماس گرفت تا قرارشان را يادآوري كند و به او قوت قلب دهد. شب قبل نيز از ثمره خواسته بود از آناهيتا عذرخواهي كند كه او به اصرار پدر و كورش تن داد و با اكراه از او معذرت خواست. آناهيتا به خوبي متوجه حالات او بود اما نشان مي داد كه اهميتي به آن موضومع نمي دهد!
ساعت از شش مي گذشت كه كورش به خانه آمد. عفيفه خانم از آشپزخانه به استقبالش آمد و طبق سفارش مامان مهين ليواني آب ميوه به دستش داد تا قبل از رفتن به اتاقش بنوشد. مهين روزي چند بار با خانه ي آن ها تماس مي گرفت سقارش هايي به عفيفه خانم مي كرد و گاهي با ثمره و كورش و به ندرت با آني صحبت مي كرد. كورش آب ميوه اش را با عجله سر كشيد و به سراغ آنيتا رفت. طبق معمول او در اتاق خود يافت، چند ضربه آرام به در زد. آني پشت كامپيوتري كه منصور به تازگي برايش خريده بود نشسته و مشغول بود. با شنيدن صداي در حدس زد كه كورش است. كش موهايش را باز كرد و با سرعت دوباره به دور موهايش بست تا مرتب باشد. بي اختيار ابروهايش را با انگشت به طرف بالا كشيد و اجازه ي ورود داد.
كورش در را به آرامي باز كرد اما فقط يك قدم به درون گذاشت و گفت: فكر كنم بهتره ديگه حاضر بشي.
آني بي آن كه از جايش بلند شود صندلي را به سمت او چرخاند و گفت: فكر كردم گفتي براي آخر وقت مي ريم.
- بايد ساعت هفت اون جا باشيم. تا من يه دوش بگيرم و حاضر بشم تو هم آماده شو. نيم ساعت ديگه راه ميفتيم.
به نظرش رسيد دختر كمي مضطرب است و دوباره سايه ي خاكستري نگراني چشمانش را تيره كرده. كورش با شيطنت لبخندي زد و گفت: تا اون جايي كه من مي دونم اين خانم دكتر هنوز كسي رو توي مطبش به قتل نرسونده!
از حالت او آني هم لبخندي كمرنگ روي لب نشاند. لبخندي كم جان و سريع. كورش باز فكر كرد « لبخند جرقه اي!»
در حالي كه هنوز چهره اي بشاش داشت با گفتن اينكه تا نيم ساعت ديگه پايين باش از اتاق خارج شد و در را بست. با رفتن رفتن كورش چهره ي دختر به غم نشست. با تاني از جايش بلند شد و در كمد لباس هايش را باز كرد. در آن مدت ، قبل از اين كه آن اتفاق براي صبا بيافتد هداياي زيادي از اقوام گرفته بود. از ميان لباس هاي رويش، ژاكت زرشكي رنگ روي زانو و خوش پوشي كه صبا برايش گرفته بود با جين سرمه اي انتخاب كرد . شال پشمي اما نازك و ظريفي همرنگ شلوار روي سر انداخت. بوت ها و كيف سرمه اي اش را نيز در دست گرفت و از پله ها پايين رفت. آرايش ملايم و دلپذيري كه مانند اغلب اوقات روي صورت نشانده و رنگ تيره ي روسري او را جذاب تر از هميشه ساخته بود. مي دانست رنگ هاي تيره بيش از رنگ هاي روشن به او مي آيد و نا خود آگاه مي خواست تاثير خوبي روي روانكاوش داشته باشد. از طرفي هم حس مي كرد شايد با داشتن ظاهري خوب اعتماد به نفس بيشتري پيدا كند. ثمره كه روي مبل لم داده بود و درس هاي فردايش را مرور مي كرد با ديدن او پرسيد: اين ساعت كجا داري مي ري؟
قبل از اين كه بتواند حرفي بزند عفيفه خانم از پشت سرش گفت: كورش خان مي خواد آنيتا خانم رو ببره خريد.
ثمره نگاهي كه هنوز دوستانه نبود به صبا انداخت و در حالي كه حس مي كرد توجهات كورش به او معني ندارد با دل خوري سرش را داخل كتابش فرو كرد. آناهيتا مقابل در ورودي شالش را مرتب كرد،بوت هايش را به پا كرد و به حياط رفت تا آن جا به انتظار كورش بماند. كورش مثل هميشه مرتب و ساده از پله ها پايين آمد. عفيفه خانم كه با وسواس لكي را از روي نرده ي پله ها پاك مي كرد با ديدن او گفت: كورش خان براي شام بر مي گرديد؟
- بله، گمونم تا دو ساعت ديگه خونه باشيم.
بعد نگاهي به ثمره انداخت . او را بي توجه مشغول مطالعه ديد.
- فردا امتحان عربي داري؟
ثمره بي آن كه نگاهي به برادر بكند با دل خوري گفت: بله.
- اشكالاتت رو يادداشت كن وقتي برگشتم باهات كار كنم.
- مشكل خاصي ندارم. اگر هم بود تلفني از راحله مي پرسم. شما به كارتون برسيد مبادا به خانم بد بگذره!
كورش با لبخند به سمت خواهر كوچكش كه چون كودكان بهانه گيري مي گرد رفت. دستي به موهاي صاف و تيره اش كشيد. ثمره هنوز خوددار و بي تفاوت بود. كورش آهسته چند تار از موهايش را كشيد. ثمره ناليد و خودش را لوس كرد.
- اِ ! نكن ديگه. دارم درس مي خونم.
- تو كه اين طوري نبودي ثمر!
ثمره با بغض قطره اشكي را فرو خورد و گفت: تا وقتي مامان برنگرده من همين طوري ام. خوب هم نمي شم.
كورش كنار او نشست. كمي خم شد و نزديك گوشش زمزمه كرد: وقتي صبا برگرده نمي گه اين دختر اخمو و ننر كيه تحويل من داديد؟!
ثمره باز هم كمي خودش را لوس كرد و بالاخره طاقت نياورد به گردن برادر آويزان شد و او را بوسيد تا بد اخمي اش را جبران كرده باشد.
وقتي كورش وارد حياط شد آني از شدت سرما در خودش مچاله شده بود و با حرص از اين سو به آن سو قدم مي زد.
- ببخشيد دير كردم. . . حالا چرا اين جا منتظر موندي؟!
آنيتا نگاهي غضب آلود تحويل او داد. اشاره اي به ساعتش كرد و در حالي كه باز هم بر اثر عصبانيت لهجه اش غليظ تر شده بود گفت: گفتي نيم ساعت بعد. . . يعني شش و نيم. حالا ده دقيقه از نيم ساعت گذشته. ده دقيقه من اينجا لرزيدم!
- گفتم كه معذرت مي خوام و اين رو هم گفتم نبايد مي اومدي توي حياط.
او مي خواست بگويد تحمل رفتار ثمره را نداشت اما سكوت كرد و به طرف در كوچه رفت.
كورش كه ماشين را مقابل در پارك كرده بود به دنبال او از خانه خارج شد. در طول مسير هر دو ساكت بودند و فقط به موسيقي ملايمي كه از ضبط صوت پخش مي شد گوش مي كردند. حدود ربع ساعت بعد كورش ماشين را كنار خيابان اصلي مقابل ساختمان بزرگ پزشكان نگه داشت. ضبط را خاموش كرد و گفت: طبقه ي سوم، واحد دو. دكتر هما هوشمند. آنيتا نگاهي به او كه خونسرد مي نمود انداخت و گفت : اين يعني من بايد تنها برم؟!
كورش برگشت و نگاهش كرد.
- بله. مگه چه اشكالي داره؟ دكتر هوشمند الآن منتظر توست. كافي يه خودت رو به منشي معرفي كني.
- پس تو كجا مي ري؟
- مي رم يك روزنامه مي خرم. بعد بر مي گردم همين جا مي مونم و منتظر مي شم تا تو برگردي. تو كه نمي خواهي من با تو بيام پيش خانم دكتر.
آنيتا كمي دستپاچه گفت : نه . . . نه. . . فقط فكر كردم اول با من مي آيي

اولين كاري كه انجام داد اين بود كه با پدرش به صورت خصوصي در مورد تصميم آناهيتا صحبت كرد و از او خواست آن ها را به يكي از دوستان خوب روانكاوش معرفي كند. منصور كه از تصميم او كمي متعجب و در عين حال خوشحال شده بود. در اولين فرصت با دوستش تماس گرفت و يك وقت فوري قبل از پشيماني احتمالي آناهيتا گرفت.
كورش هم براي اين كه به آناهيتا بقبولاند كسي از ماجرا مطلع نيست به او اطمينان داد خودش با دوست پدرش تماس گرفته و براي روز بعد قرار ملاقات گذاشته.
همه چيز آن چنان سريع رو به راه شده بود كه آناهيتا كمي گيج و ناباور به نظر مي رسيد.
بالاخره روز ملاقات با دكتر هوشمند فرا رسيد. آني از صبح آن روز كمي بي قرار بود. كورش يك مرتبه از شركت با او تماس گرفت تا قرارشان را يادآوري كند و به او قوت قلب دهد. شب قبل نيز از ثمره خواسته بود از آناهيتا عذرخواهي كند كه او به اصرار پدر و كورش تن داد و با اكراه از او معذرت خواست. آناهيتا به خوبي متوجه حالات او بود اما نشان مي داد كه اهميتي به آن موضومع نمي دهد!
ساعت از شش مي گذشت كه كورش به خانه آمد. عفيفه خانم از آشپزخانه به استقبالش آمد و طبق سفارش مامان مهين ليواني آب ميوه به دستش داد تا قبل از رفتن به اتاقش بنوشد. مهين روزي چند بار با خانه ي آن ها تماس مي گرفت سقارش هايي به عفيفه خانم مي كرد و گاهي با ثمره و كورش و به ندرت با آني صحبت مي كرد. كورش آب ميوه اش را با عجله سر كشيد و به سراغ آنيتا رفت. طبق معمول او در اتاق خود يافت، چند ضربه آرام به در زد. آني پشت كامپيوتري كه منصور به تازگي برايش خريده بود نشسته و مشغول بود. با شنيدن صداي در حدس زد كه كورش است. كش موهايش را باز كرد و با سرعت دوباره به دور موهايش بست تا مرتب باشد. بي اختيار ابروهايش را با انگشت به طرف بالا كشيد و اجازه ي ورود داد.
كورش در را به آرامي باز كرد اما فقط يك قدم به درون گذاشت و گفت: فكر كنم بهتره ديگه حاضر بشي.
آني بي آن كه از جايش بلند شود صندلي را به سمت او چرخاند و گفت: فكر كردم گفتي براي آخر وقت مي ريم.
- بايد ساعت هفت اون جا باشيم. تا من يه دوش بگيرم و حاضر بشم تو هم آماده شو. نيم ساعت ديگه راه ميفتيم.
به نظرش رسيد دختر كمي مضطرب است و دوباره سايه ي خاكستري نگراني چشمانش را تيره كرده. كورش با شيطنت لبخندي زد و گفت: تا اون جايي كه من مي دونم اين خانم دكتر هنوز كسي رو توي مطبش به قتل نرسونده!
از حالت او آني هم لبخندي كمرنگ روي لب نشاند. لبخندي كم جان و سريع. كورش باز فكر كرد « لبخند جرقه اي!»
در حالي كه هنوز چهره اي بشاش داشت با گفتن اينكه تا نيم ساعت ديگه پايين باش از اتاق خارج شد و در را بست. با رفتن رفتن كورش چهره ي دختر به غم نشست. با تاني از جايش بلند شد و در كمد لباس هايش را باز كرد. در آن مدت ، قبل از اين كه آن اتفاق براي صبا بيافتد هداياي زيادي از اقوام گرفته بود. از ميان لباس هاي رويش، ژاكت زرشكي رنگ روي زانو و خوش پوشي كه صبا برايش گرفته بود با جين سرمه اي انتخاب كرد . شال پشمي اما نازك و ظريفي همرنگ شلوار روي سر انداخت. بوت ها و كيف سرمه اي اش را نيز در دست گرفت و از پله ها پايين رفت. آرايش ملايم و دلپذيري كه مانند اغلب اوقات روي صورت نشانده و رنگ تيره ي روسري او را جذاب تر از هميشه ساخته بود. مي دانست رنگ هاي تيره بيش از رنگ هاي روشن به او مي آيد و نا خود آگاه مي خواست تاثير خوبي روي روانكاوش داشته باشد. از طرفي هم حس مي كرد شايد با داشتن ظاهري خوب اعتماد به نفس بيشتري پيدا كند. ثمره كه روي مبل لم داده بود و درس هاي فردايش را مرور مي كرد با ديدن او پرسيد: اين ساعت كجا داري مي ري؟
قبل از اين كه بتواند حرفي بزند عفيفه خانم از پشت سرش گفت: كورش خان مي خواد آنيتا خانم رو ببره خريد.
ثمره نگاهي كه هنوز دوستانه نبود به صبا انداخت و در حالي كه حس مي كرد توجهات كورش به او معني ندارد با دل خوري سرش را داخل كتابش فرو كرد. آناهيتا مقابل در ورودي شالش را مرتب كرد،بوت هايش را به پا كرد و به حياط رفت تا آن جا به انتظار كورش بماند. كورش مثل هميشه مرتب و ساده از پله ها پايين آمد. عفيفه خانم كه با وسواس لكي را از روي نرده ي پله ها پاك مي كرد با ديدن او گفت: كورش خان براي شام بر مي گرديد؟
- بله، گمونم تا دو ساعت ديگه خونه باشيم.
بعد نگاهي به ثمره انداخت . او را بي توجه مشغول مطالعه ديد.
- فردا امتحان عربي داري؟
ثمره بي آن كه نگاهي به برادر بكند با دل خوري گفت: بله.
- اشكالاتت رو يادداشت كن وقتي برگشتم باهات كار كنم.
- مشكل خاصي ندارم. اگر هم بود تلفني از راحله مي پرسم. شما به كارتون برسيد مبادا به خانم بد بگذره!
كورش با لبخند به سمت خواهر كوچكش كه چون كودكان بهانه گيري مي گرد رفت. دستي به موهاي صاف و تيره اش كشيد. ثمره هنوز خوددار و بي تفاوت بود. كورش آهسته چند تار از موهايش را كشيد. ثمره ناليد و خودش را لوس كرد.
- اِ ! نكن ديگه. دارم درس مي خونم.
- تو كه اين طوري نبودي ثمر!
ثمره با بغض قطره اشكي را فرو خورد و گفت: تا وقتي مامان برنگرده من همين طوري ام. خوب هم نمي شم.
كورش كنار او نشست. كمي خم شد و نزديك گوشش زمزمه كرد: وقتي صبا برگرده نمي گه اين دختر اخمو و ننر كيه تحويل من داديد؟!
ثمره باز هم كمي خودش را لوس كرد و بالاخره طاقت نياورد به گردن برادر آويزان شد و او را بوسيد تا بد اخمي اش را جبران كرده باشد.
وقتي كورش وارد حياط شد آني از شدت سرما در خودش مچاله شده بود و با حرص از اين سو به آن سو قدم مي زد.
- ببخشيد دير كردم. . . حالا چرا اين جا منتظر موندي؟!
آنيتا نگاهي غضب آلود تحويل او داد. اشاره اي به ساعتش كرد و در حالي كه باز هم بر اثر عصبانيت لهجه اش غليظ تر شده بود گفت: گفتي نيم ساعت بعد. . . يعني شش و نيم. حالا ده دقيقه از نيم ساعت گذشته. ده دقيقه من اينجا لرزيدم!
- گفتم كه معذرت مي خوام و اين رو هم گفتم نبايد مي اومدي توي حياط.
او مي خواست بگويد تحمل رفتار ثمره را نداشت اما سكوت كرد و به طرف در كوچه رفت.
كورش كه ماشين را مقابل در پارك كرده بود به دنبال او از خانه خارج شد. در طول مسير هر دو ساكت بودند و فقط به موسيقي ملايمي كه از ضبط صوت پخش مي شد گوش مي كردند. حدود ربع ساعت بعد كورش ماشين را كنار خيابان اصلي مقابل ساختمان بزرگ پزشكان نگه داشت. ضبط را خاموش كرد و گفت: طبقه ي سوم، واحد دو. دكتر هما هوشمند. آنيتا نگاهي به او كه خونسرد مي نمود انداخت و گفت : اين يعني من بايد تنها برم؟!
كورش برگشت و نگاهش كرد.
- بله. مگه چه اشكالي داره؟ دكتر هوشمند الآن منتظر توست. كافي يه خودت رو به منشي معرفي كني.
- پس تو كجا مي ري؟
- مي رم يك روزنامه مي خرم. بعد بر مي گردم همين جا مي مونم و منتظر مي شم تا تو برگردي. تو كه نمي خواهي من با تو بيام پيش خانم دكتر.
آنيتا كمي دستپاچه گفت : نه . . . نه. . . فقط فكر كردم اول با من مي آيي.

آنيتا كمي دستپاچه گفت : نه . . . نه. . . فقط فكر كردم اول با من مي آيي.
- كم كم بايد ياد بگيري تو اين مملكت تنهايي از پس كارهات بربيايي. جلسه ي بعدي هم من مي رسونمت،اما با تاكسي، كه ياد بگيري چطور به ايجا رفت و آمد كني.
آني سرش را به نشانه ي استفهام تكان داد. بعد آينه اي از كيفش خارج كرد و در حالي كه نگاهي در آن به خود مي انداخت گفت: فكر كنم من بدترين و استرس دار ترين مريض اون باشم. . . مي دوني . . .
كورش ميان حرف او آمد و با چهره ي شوخ و لبخندي دوستانه گفت: اما به نظر من تو قشنگ ترين هستي!
آني با حالتي عصبي پوزخند زد و از ماشين پياده شد. آن حرف كورش تاثير خوبي بر روحيه اش داشت و بي اختيار حس مي كرد از شنيدن آن سخن از دهان كورش لذت برده.
دكتر هوشمند زني جا افتاده، حدود چهل ساله بود. قامتي متوسط،اندامي پر و چهره اي نه چندان زيبا اما گيرا و دل نشين داشت كه در همان اولين برخورد تاثير خوبي به روي مخاطبش مي گذاشت.
برخوردش با آني بسيار دوستانه و آرام بود و توانست با لبخند بي ريا و رفتار صميمانه اش تا حدي توجه و اعتماد دختر را جلب كند. ابتدا او كمي حرف زد تا آني احساس راحتي بيشتري كند و بعد ساكت شد تا دختر به حرف بيايد اما آني انگار براي حرف زدن دچار ترديد بود. موردي كه او شناخت كافي نسبت به آن حالت در برخي بيمارانش داشت. براي به حرف آوردن آني دست به شگردهاي خاص خودش زد و توانست كمي اعتماد او را جلب كند. راجع به كمك هايي كه مي توانست به او بكند حرف زد و او را ترغيب كرد براي داشتن زندگي بهتر و رهايي از اضطراب و ناراحتي هاي گذشته اش تلاش بيشتري بكند. او به آنيتا اطمينان داد حرف هايش را در دل نگاه خواهد داشت و آن را وظيفه ي اصلي كاري خود خواند.
آن شب او پس از رفتن آني با دكتر منصور كيانفر تماس گرفت تا نتيجه ي كلي اولين ديدارش را با آني بازگو كند.
منصور تازه از بيمارستان و نزد صبا به خانه بازگشته و از پله ها بالا مي رفت تا لباسش را تغيير بدهد. با مشاهده ي شماره ي تماس دكتر هوشمند سريع گوشي همراهش را به گوش چسباند.
- سلام دكتر خسته نباشيد.
- سلام از ماست. طبق خواسته ي شما تماس گرفتم تا نتيجه ي ملاقات تمشب رو براتون مفيد و مختصر توضيح بدم.
- باعث زحمت شما شدم.
هما هوشمند صادقانه گفت: خواهش مي كنم. اين باعث افتخار منه كه به من اعتماد كرديد.
- چند نفري رو كه طي چند سال قبل به شما معرفي كردم همه در وضعيت هاي خيلي بهتري هستند و از طرفي خوش نامي شما بين همكاران باعث شد شما اولين نفري باشيد كه به ذهنم رسيد. حالا اگه ممكنه تماس رو قطع كنيد تا من با مطب تون تماس بگيرم.
- از تعريف هاتون ممنونم استاد. هر طور شما راحت تريد. من قطع مي كنم.
وقتي دوباره تماس برقرار شد منصور با آرامش روي تختش لم داده بود و گوشي تلفن را كه فقط به اتاق خودش و صبا و اتاق كارش وصل بود به دست گرفته بود.
- خب خانم دكتر گوش مي كنم.
- اجازه بديد برم سر اصل مطلب. اين دختر به نوعي دچار دوگانگي شخصيت شده. با تعريف هايي كه از شما شنيده بودم و صحبت هاي كم خودش و ارزيابي حالات و رفتارش به خوبي مشخصه اون نمي دونه از زندگي چي مي خواد و حالا چي كار بايد بكنه. سر در گم و پريشانه و از طرفي يك نوع بي اعتمادي خاص نسبت به آدم ها به خصوص اطرافيانش داره. ضربه هايي كه از افراد نزديك خانواده به ويژه پدرش خورده در اين بي اعتمادي و منفي گرايي او تاثير به سزايي داشته. . . راستش با چيزهايي كه شما برام تعريف كرديد تقريبا منتظر يك همچين دختري بودم. اون از اين حالات خودش خوشش نمي ياد به همين دليل هم مدام دنبال مقصر مي گرده كه چرا تبديل به يك دختر منزوي، بي اعتماد و گاهي بي اعتماد به نفس شده. اما اين بين يك چيز خيلي خوب وجود داره كه اون مشكلش رو پذيرفته و مي خواد تغيير كنه. من احساس مي كنم هنوز نكات مبهم زيادي در زندگي اين دختر وجود داره كه به مرور زمان متوجه مي شيم. البته نبايد از من توقع داشته باشيد اسرار بيمارم رو پيش شما فاش كنم. شما بهتره منتظر نتيجه باشيد دكتر.
منصور آرام خنديد. خنده اي كه مثل خنده هاي آن روزهاش كم جان و بي حال بود. هيچ كس نمي دانست به واقع او به خاطر صبا چه دردي را تحمل مي كند و خود را سرپا نگه مي دارد. گاهي آرزو مي كرد مي توانست به بهانه ي مسافرت همه چيز را رها كند و روز و شب كنار صبايش بماند تا او به هوش آيد.
- همين كه شما مثل حالا يك گزارش كلي به من بدهيد من راضي ام. اون هم فقط به خاطر اين كه حس مي كنم ما با توجه به روحيه ي اين دختر مي تونيم رفتار بهتري باهاش داشته باشيم.
- صد در صد رفتار شما تاثير بسيار زيادي در اون داره. همه ي ما بايد تلاش كنيم اعتمادش رو جلب كنيم. و اين جز با صداقت عملي نمي شه. البته فكر مي كنم آقا كورش تا حدي موفق شده.
- بله كورش پسر حساس و با عاطفه اي يه. اون نتونست اين رفتارهاي آني رو تحمل كنه و به خاطر صبا هر كاري مي كنه تا آني رو اين جا نگه داره. البته خودش حرف زيادي در اين مورد نمي زنه اما من خوب مي فهمم كه چقدر تلاش مي كنه .
دكتر هوشمند لحظه اي مكث كرد و بعد با ترديد گفت: اجازه بديد يك مسئله رو صادقانه و دوستانه عنوان كنم. . . آنيتا بعد از اين همه زخم خوردن از نزديكان و بعد از اين همه انزوا حالا داره توسط پسر شما به دنياي تازه اي قدم مي گذاره. انگار دوباره داره متولد مي شه و اين پسر شماست كه اون در لحظات اول تولد مي بينه و بهش اعتماد و يا حتي نياز داره.مثل نوزادي كه وقتي به دنيا مي ياد هر كس رو اول مي بينه اون رو حامي خودش مي دونه و . . . بهش عشق مي ورزه و نبودنش به شدت آزارش مي ده. . . متوجه منظورم هستيد دكتر.





منصور آهي كم صدا از درون سينه ي پر دردش بيرون فرستاد و گفت: شما حالا از حالا محرم اسرار خانواده ي ما هستيد و من به خودم اين اجازه رو مي دم كه به شما بگم احساس مي كنم كورش هم از اين قضيه بدش نمي ياد. فقط موندم واقعا اين رفتار اون به يك علاقه ي واقعي مي رسه يا اين كه فقط از روي ترحم و دلسوزي يه. علاقه اي كه از روي ترحم باشه به مرور زمان آدم رو سرخورده مي كنه. مي ترسم اين اتفاق براي كورش يا حتي براي آني بيفته و هر دو در آينده ضربه ي بزرگي رو در زندگي متحمل شوند. اين ترسم به خصوص براي آني بيشتره. اون حقيقتا حالا حق داره يك زندگي آروم و بي دغدغه رو شروع كنه. . . راستش من تا به حال فكر مي كردم كورش به شخص ديگه اي علاقه داره و همين . . .
- درك تون مي كنم دكتر. من باز هم بايد بيشتر اين مورد رو بررسي كنم. اگر حس كردم احساس آني در اين مورد جديه حتما با پسر شما هم وقت يك مصاحبه مي گذارم. فكر مي كنم هنوز دير نشده. آني داره تو پيدا كردن احساس تسبت به آقا كورش تاتي تاتي مي كنه. اون هنوز نمي تونه با ترديدهاش كنار بياد. نگران نباشيد.
- از توضيحات عالي تون ممنونم.
- خواهش مي كنم. وظيفه است. اميدوارم هر چه زودتر خانم كيانفر به منزل برگردند تا ما دوباره اون پزشك با روحيه و سرزنده ي خودمون رو ببينيم.
منصور باز هم تشكر كرد. وقتي تماس قطع شد صداي ورود پاترول پسرش را به پاركينگ شنيد و قبل از اين كه بغض هميشگي به سراغش بيايد با سرعت به حمام رفت تا با دوش آب گرم بر خود مسلط شود.
چند روز ديگر به سرعت سپري شد. در آن مدت چند مرتبه خانواده ي خاله صنم، يك بار ارسطو و اديسه همراه خانواده شان و يك بار هم دوستان ثمره به آن ها سر زده بودند و در تمام مدتي كه آن ها در خانه حضور داشتند آناهيتا خود را در اتاقش حبس كرده بود. كورش از رفتار او متعجب بود چرا كه فكر مي كرد او بهتر از قبل شده اما نمي دانست او تحمل نگاه هاي سرزنش آميز يا دست كم به خيال خودش ، سرزنش آميز را ندارد. از جزئيات اتفاقي كه براي صيا افتاده بود هيچ كس به جز خانواده ي صنم و مامان مهين و نويد با خبر نبود كه آن ها را هم ثمره مطلع كرده بود. همه فكر مي كردند صبا مي خواسته به اتاقش برود كه روي پله ها دچار سكته ي ناقص شده و از پله ها پرت شده. در آن بين هيچ نامي از آني و جهانگير به ميان نيامده بود، اما دختر جوان حس مي كرد نمي تواند حضور در جمع را تحمل كند. اصرارهاي نويد و راحله و كورش هم بي ثمر بود. در آن بين اغماي طولاني صبا روز به روز همه را نگران تر و منصور را ساكت تر و در خود فرو رفته تر مي كرد.
در آن خانه ديگر هيچ چيز مثل سابق نبود. چهره ها پژمرده و خنده از يادها رفته بود. ثمره امتحانات ميان ترم را به سختي پشت سر مي گذاشت و شب ها اكثر مواقع سر بر بالش خيس مي گذاشت.
كورش همان طور كه گفته بود آني را براي جلسه ي بعدي همراهي كرد اما با تاكسي تا راه را به او ياد دهد. نمي خواست آني دختري بي دست و پا و وايسته باشد. دختر هم از آن بابت ممنون بود و كم كم نام خيابان هاي اطراف را ياد مي گرفت.

از سر شب برفي سبك باريدن گرفته بود. دختر جوان پشت پنجره ي سالن در تاريكي ايستاده بود و بارش زيباي برف را نگاه مي كرد. سكوت مطلق خانه و حياط احساس خوبي را كه از شب قبل داشت تشديد مي كرد. با باز شدن در حياط توجه اش از دانه هاي برف به كورش كه درهاي ورودي را باز مي كرد جلب شد. براي نخستين بار با دقت او را كه بي توجه به اطراف بود برانداز كرد. او در شلوار جين و كاپسن سفيد جوان تر و پر انرژي تر به نظر مي رسيد و با اين كه چهره اش خوب ديده نمي شد آني توانست چهره ي غمگينش را تشخيص دهد. او مي فهميد كورش چقدر نگران صباست. احساس كرد ديگر نمي تواند بي تفاوت همان جا بايستد و بارش برف را تماشا كند. نيرويي غريب او را از سالن بيرون كشيد و وقتي به خود آمد ديد كه به استقبال كورش رفته. عفيفه خانم آن شب مرخصي گرفته بود و ثمره در اتاق خودش با تلفن صحبت مي كرد. آن دو هنوز كمي با هم سرسنگين بودند و هنگام تنهايي هر كدام به خود مشغول مي شد. كورش در حالي كه از سرما مي لرزيد به سمت در ورودي دويد. با ديدن آناهيتا كه در ميان در به انتظارش ايستاد، كمي تعجب كرد و نگران شد.
- چيزي شده؟ از صبا خبري رسيده؟
آناهيتا به تلخي لبخند زد و در را براي او تا آخر باز كرد. سوز سرد بدنش را لرزاند اما او بي توجه منتظر شد كورش وارد شود و به محض ورودش در را بست. كورش پوتين هايش را از پا خارج كرد و باز با نگاهي پر از سوال به او خيره شد. آني شانه بالا انداخت و گفت: خبري نيست. ديدم سردته، در رو باز كردم كه زود بيايي خونه و گرم بشي.
بعد از زير نگاه حيرت زده ي كورش به آشپزخانه گريخت. ليواني را پر از آب كرد و داخل مايكروفر گذاشت. كورش به دنبال او با قدم هايي آهسته به آشپزخانه رفت. آني براي اين كه حرفي زده باشد گفت: عفيفه خانم امشب نيست. اما غذا را براي شام گذاشته توي يخچال.
با صداي اخطار مايكروفر در آن را باز كرد و ليوان را برداشت از داخل كابينت كافي ميكس را خارج كرد و مشغول آماده كردن آن شد.
- توي هواي سرد و برفي يك ليوان نوشيدني گرم خيلي خوبه.
- آره. . . ممنون كه به فكر مني.
آني با لبخند ليوان كافي ميكس را مقابل او گذاشت و خواهش مي كنمي گفت. كورش آن همه تغيير را نمي توانست باوركند . حس مي كرد از توجه آني هيجان زده شده. دست برد و ليوان را به لب ها نزديك كرد. از داغي آن بي اختيار آخي گفت و آني را به خنده انداخت.
- سوختم!
- عجله كردي. بايد صبر كني كمي سرد بشه.
كورش هم خنديد. آب دهانش را فرو داد و گفت: مي دوني كه امشب طولاني ترين شب ساله؟
آناهيتا گفت: يعني شب يلدا؟
- پس مي دوني شب يلدا چيه.
- آره. مامان ژانت خيلي اين شب رو دوست داشت.
از يادآوري مادربزرگ، چهره اش كمي در هم رفت. كورش به روي خودش نياورد و گفت: مي دوني كه توي اين شب همه خونه ي بزرگ فاميل جمع مي شوند و هندوانه و تنقلات مي خورند وگپ مي زنند و فال حافظ مي گيرند؟
آني سرش را يه نشانه ي آري تكان داد و گفت: پس بايد امشب همه خونه ي مامان مهين باشند.
- ما هم هستيم . . . درست نيم ساعت وقت داري آماده بشي.
- پس بابات؟!
- اون از بيمارستان مياد.گفته امشب مي خواد يك كم بيشتر پيش صبا بمونه. من الآن پيش شون بودم.
آني با نگراني گفت: چرا اون بيدار نمي شه؟
- نمي دونم. . . نمي دونم. . .
آني نتوانست اشكي را كه در چشمان كورش حلقه زد ببيند . برايش سخت بود درك كند كسي بتواند مادر خوانده ي خود را آن چنان دوست بدارد.كورش زود به خود آمد. كمي از كافي ميكس اش را نوشيد و گفت: بهتره عجله كني. . . به ثمره هم بگو حاضر شود.
همه خانه ي مامان مهين جمع بودند به جز منصور كه گفته بود براي شام خودش را مي رساند. پس از صرف شام بازار حرف و سخن داغ بود و همه سعي داشتند آني خاطره ي خوبي از اولين شب يلدايش در ايران داشته باشد. آني برخلاف هميشه از پوسته ي خود كمي بيرون آمده و مي خواست طعم يك شب خوب را بچشد. وقتي نويد با ديوان حافظ آمد، رامين دست هايش را به هم كوفتو با خوشحالي گفت: به قسمت مورد علاقه ي من رسيديم! بيا نويد جان. بيا اول فال من دل خسته را بگير.
همه مي خنديدند و نويد سر به سر رامين مي گذاشت. با اصرار رامين اول براي او كتاب را باز كردند. نويد ديوان را به دست منصور داد و گفت: منصورخان شما بهتر از همه مي خوانيد.
منصور گفت: كورش هم خوب مي خونه. تازه صداش از من بهتر و رساتره.
و كتاب را به دست كورش داد. در حقيقت منصور احساس مي كرد حوصله و تمركز كافي براي خواندن اشعار حافظ را ندارد. كورش با صداي خوش طنين خود مشغول خواندن شد. يكي دو بار تپق زد اما همه از خواندنش لذت بردند. رامين هم كه گويي فالش بر وفق مراد بود با خوش حالي از او تشكر كرد. بعد از او ثمره خواستار فال شد و به ترتيب جوان تر ها فال خود را گرفتند تا نوبت به آناهيتا رسيد. به نظر كمي هيجان زده مي رسيد و وقتي خواستند براي نيت كردن تمركز كند چشمانش را بست و لحظاتي طولاني مكث كرد. مكثي كه ديگران را واداشت با لبخندهاي معني دار به هم نگاه كنند. كورش كه منتظر نشسته و با دقت او را نگاه مي كرد گفت: بهتره يك نيت كني.
آني با چهره اي اندك برافروخته چشم ها را باز كرد و گفت: خب من آماده ام.

منصور گفت: كورش هم خوب مي خونه. تازه صداش از من بهتر و رساتره.
و كتاب را به دست كورش داد. در حقيقت منصور احساس مي كرد حوصله و تمركز كافي براي خواندن اشعار حافظ را ندارد. كورش با صداي خوش طنين خود مشغول خواندن شد. يكي دو بار تپق زد اما همه از خواندنش لذت بردند. رامين هم كه گويي فالش بر وفق مراد بود با خوش حالي از او تشكر كرد. بعد از او ثمره خواستار فال شد و به ترتيب جوان تر ها فال خود را گرفتند تا نوبت به آناهيتا رسيد. به نظر كمي هيجان زده مي رسيد و وقتي خواستند براي نيت كردن تمركز كند چشمانش را بست و لحظاتي طولاني مكث كرد. مكثي كه ديگران را واداشت با لبخندهاي معني دار به هم نگاه كنند. كورش كه منتظر نشسته و با دقت او را نگاه مي كرد گفت: بهتره يك نيت كني.
آني با چهره اي اندك برافروخته چشم ها را باز كرد و گفت: خب من آماده ام.
از حالت او لبخند همه پر رنگ تر شد و كورش كتاب را با تمركز باز كرد. برعكس آني و ديگران او با چهره اي جدي شروع به خواندن كرد اما تا دهان باز كرد و كلمه هاي اول را بر لب جاري ساخت ديگران هم جدي تر شدند. آني كه ازمعني اشعار سر در نمي آورد متعجب از رفتار آن ها فقط گوش مي كرد.
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار كه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش اومد
بگوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فكر تفرقه باز آي تا شوي مجموع به حكم آن كه چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد
چه جاي صحبت نا محرم است مجلس انس سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد
ز خانقاه به ميخانه مي رود حافظ مگر ز مستي زهد ريا به هوش آمد

صنم، منصور و مامان مهين با دستمالي قطره هاي اشك را از چشمانشان گرفتند. كورش با لبخندي كم رنگ به آني نگاه مي كرد و راحله تقريبا رنگش پريده بود! آني با مشاهده ي آن حالات كنجكاوانه و بي قرار پرسيد: چي شد؟! مگه شعر چي بود؟!
نويدگفت: خيلي عالي بود. . . شايد حافظ جواب همه رو داد!
آني با دلخوري گفت: اما من نفهميدم. من شعر زياد خوب نمي فهمم.
رامين گفت: يعني خبرهاي خوبي توي راهه و چون اولا شعر با اسم صبا شروع شد ما اين نتيجه رو گرفتيم كه به زودي خاله صبا بر مي گرده. نويد ادامه داد: و روزهاي خيلي خوبي رو در پيش رو داري كه بايد نهايت استفاده رو ازشون ببري.
راحله كه حالا بر خود مسلط شده بود ادامه ي حرف هاي نويد را گرفت
- يك تغيير بزرگ توي زندگيت به وجود مي ياد كه خيلي برات خوبه و تو به آرزويي كه كردي مي رسي. . . اما نبايد اسرار دلت رو براي هر كسي بگي. . . حرف دل رو به اهل دل مي زنند.
آني كه غرق تعبيرهاي آنان بود با حالتي متفكر زير لب تكرار كرد « حرف دل رو به اهل دل مي زنند!»
ثمره با لبخند كم جاني كه آن روزها نهايت خنده اش بود، گفت: در اين مورد حافظ نبايد به خودش زحمت مي داد چون آني حرف معمولي رو هم به سختي مي زنه، واي به حرف دل!
آنيتا با چهره اي گلگون لبخند زيبايي بر لب نشاند و بي اختيار نيم نگاهي به كورش كه با چهره اي بشاش براي خودش سيب پوست مي گرفت انداخت. او نمي دانست منصور، نويد، راحله زير چشمي حركاتش را مي پايند!
ساعت از دوازده مي گذشت كه آن ها به خانه بازگشتند. خوشبختانه روز بعد جمعه بود و همه مي توانستند با خيال راحت استراحت كنند. يك ساعتي گذشت. آني كه بي خواب شده و افكار گوناگوني به مغزش هجوم آورده بود از رختخواب بيرون آمد. حس مي كرد ذهنش به شدت درگير شده و نمي خواست آن افكار كلافه اش كند. با احتياط به سمت كتاب خانه يا همان دفتر كار منصور رفت تا كتابي بردارد و با مطالعه ي آن به افكارش جهت دهد. به محض ورود متوجه منصور شد كه پشت ميز نشسته، چراغ مطالعه را روشن كرده و مشغول ديدن آلبوم بزرگ عكس است. از ديدن او كمي دستپاچه شد و سلام كرد . منصور از سلام بي موقع او لبخندي بر لب آورد و گفت: سلام، بد خواب شدي؟
- بله. . . مي خواستم يك كتاب بردارم.
- من هم امشب بد خواب شدم و ذهنم مدام توي خاطرات گذشته دست و پا مي زنه. . . بيا جلو. . . تو تا به حال اين آلبوم رو نديدي.
آني با تاني جلو رفت. هنوز حسي موافق نسبت به منصور نداشت و با او راحت نبود. اما ديگر آن تنفر سابق نيز در وجودش نبود.
منصور كمي صندلي اش را عقب كشيد و گفت: اون صندلي گوشه ي اتاق رو بيار و كنار من بنشين.
آني با ترديد اطاعت كرد. وقتي كنار منصور نشست هنوز احساس خوبي نداشت. به خصوص كه تا به آن لحظه آن قدر به او نزديك نشده بود. منصور آلبوم را جلو آورد و خودش را هم جلوتر كشيد. عطر ادوكلن ملايم و رفتار راحت و بي غرضانه ي او كمي به دختر آرامش و اطمينان خاطر بخشيد.
منصور كودك خنداني را با موهاي پريشان و مواج در عكس سياه و سفيد و قديمي نشان داد و گفت اين مادرته. مي بيني چقدر خواستني بود. اون فقط يك بچه ي قشنگ نبود. چيزي تو وجودش به انسان آرامش مي داد. من بچه هاي زيباتر از اون هم ديده بودم اما صبا موجود خاصي بود. تاثير عميقي روي اطرافيان داشت و هر كي اون رو مي شناخت شيفته اش بود. . . و من بيشتر از همه.
بعد به عكسي ديگر كه زن و مردي جوان با صباي كوچك و يك دختر بچه ي ديگر انداخته بودند اشاره كرد وگفت: اين ها مهين و نادر هستند و اين هم صنم.
آني به پدربزرگش در عكس خيره شد. او قد و قامت متوسطي داشت. اما شانه هاي پهن و سر بر افراشته اش جذبه و ابهت خاصي در او ايجاد مي كرد. چشمانش حالتي عميق داشت و نگاهش انگار از درون عكس به او دوخته شده و او را برانداز مي كرد.
زير لب گفت: اون چرا مرد؟
منصور آهي كشيد و گفت: داستانش مفصله.
آني به عكسي كه زني جوان با چهره اي آرام و معصوم و موهاي تيره و بلند را نشان مي داد اشاره كردو گفت: اين كيه؟
منصور با چهره اي گرفته گفت: اين مادر كورشه. . . اسمش فهيمه بود.
آني زير چشمي به منصور كه غرق عكس بود نگاه كرد و با احتياط پرسيد: دوستش داشتيد؟
منصور آرام سر تكان داد و گفت: آره . . . اون زن با محبت و صبوري بود.
آني عكس پسربچه اي را كه با شيطنت خاصي به لنز دوربين زل زده بود، نشان داد و گفت: اين بايدكورش باشد.
منصور با خنده گفت: آره خودشه.
آناهيتا با دقت عكس كورش و مادرش را نگاه كرد. تا آن لحظه فكر مي كرد كورش شبيه پدرش است، اما حالا كه عكس فهيمه را مي ديد متوجه شد كه چشمان كورش نسخه ي دوم چشمان مادرش هستند. چشماني نه چندان درشت اما خوش فرم و نافذ و آن قدر سياهكه تشخيص مردمك از عنبيه دشوار مي نمود. در حقيقت تيپ كلي كورش شبيه پدر بود اما خصوصيات خاص و كوچكي را از مادر به ارث برده بود. آني دوباره به چهره ي معصومانه ي فهيمه نگاه كرد و با احتياط گفت: كورش، خاله يا دايي يا . . .
- مادر كورش مثل من تك فرزند بود. پدر ومادرش بعد از سال ها نذر و نيار اون رو از خدا گرفته بودند اما . . . فهيمه هميشه رنجور و بيمار بود. بيشتر هم ناراحتي هاي عروقي گوارشي داشت. . . در حقيقت اون يكي ار بيماران خودم بود. وقتي باهاش آشنا شدم تازه تخصص گرفته بودم. هم توي بيمارستان مشغول طبابت بودم و هم براي فوق تخصص درس مي خوندم. اون مدام بيمار بود اما با وجود بيماري روحيه ي خوبي داشت. پدر و مادرش نگران حالش بودند و با كوچك ترين علائم بيماري اون رو پيش من مي آوردند. . . فهيمه دختر خاصي بود. آروم و كم حرف، صبور و مثبت انديش. من از اون همه قدرت روحي متعجب بودم. همون قدرت روحي هم باعث شد جذبش بشم. يك بار به شوخي بهش گفتم پدر و مادرش بايد اون رو به يك دكتر شوهر بدهند تا ديگه نگراني نداشته باشند. اون خنديد و گفت اين دقيقا آرزوي پدر و مادرشه! ازش پرسيدم نظر خودش چيه به تلخي گفت اصلا به ازدواج فكر هم نمي كنه. حرفش من رو به فكر فرو برد. من فهميدم به خاطر وضعيت جسماني اش اين حرف رو زده. از مادرش شنيده بودم چند تا خواستگار خوب داشته كه همه رو رد كرده. اون ها خانواده ي ثروتمندي بودند و مادرش در كمال نا اميدي عقيده داشت كه تمام اون ها به خاطر ثروت دختر شون اقدام به خواستگاري كرده اند. . . يك بار فهيمه به خاطر خون ريزي معده تو بيمارستان ما بستري شد و اون فرصتي بود كه بيشتر بشناسمش. بدون اين كه بفهمم چرا، برام مهم شده بود. يك بار هم صبا رو بردم ديدنش و اون هم مثل من شيفته ي صبا شد. فهيمه مي گفت از اين دختر نيروي مثبتي ساطع مي شه كه انسان رو به وجد مي ياره. . . از اون روز به بعد صبا بهانه ي ديارهاي گاه به گاه ما شد. حتي چند بار با هم سينما رفتيم. محبت و علاقه ي من و صبا باعث تعجب و شگفتي فهيمه بود و حتي يك بار به شوخي گفت اگر صبا كمي بزرگتر بود ما زوج فوق العاده اي مي شديم. از اين حرف او خيلي خنديدم اما . . . اما همون حرف انگار مثل حسرتي نا گفته گوشه ي قلبم پنهان شد. . . آه. . . سرت رو درد آوردم. . . . فكر كتم با اين قصه كمي خواب آلود شده باشي.
لحظه اي سرش را زير آب برد تا آرام شود. نمي خواست بيش از آن كورش و منصور را بيازارد.
وقتي بالا آمد اشك هايش بي صدا با هق هقي خفه سيل آسا بر گونه هايش جاري بود.
منصور با ديدن پسرش كه با ناراحتي در راهرو قدم مي زد ايستاد و پرسيد: چي شده؟
كورش به سمت پدرش آمد و با چشماني نگران گفت: هنوز داره گريه مي كنه.
بعد با خشم ادامه داد: در عمرم آدمي به پستي جهانگير نديدم. اون آشغال حتي به دختر خودش رحم نمي كنه.
منصور اندوهگين، آهي از سينه بيرون فرستاد و گفت: با اين كارش ضربه ي سختي به اين دختر مي زنه. با شناختي كه من از آنيتا پيدا كردم مي دونم اين براش شكست بزرگي محسوب مي شه. چه پول ذو پرداخت كنه و چه مدارك رو تحويل بديم، آني شكست خورده محسوب مي شه. اميدوارم بتونه هر چه زودتر خودش رو جمع و جور كنه. كورش با حسرت و ناراحتي گفت: تازه همه چيز داشت درست مي شد.
منصور دست زير بازوي پسرش انداخت و در حالي كه او را به همراه خود به سمت اتاق خوابش مي يرد گفت: من براي آني خيلي نگرانم. هر دو وارد اتاق شدند و منصور در را بست. ثمره خانه ي دوستش بود اما عفيفه خانم مشغول گردگيري طبقه ي پايين بود و ممكن بود حرف هايش را بشنود.
منصور روي تخت دو نفره شان نشست و در حالي كه ناراحتي و غم از چهره اش مي باريد با صدايي اندك لرزان گفت: آني يك شوك ديگه هم تو راه داره! . . . بايد مطلب مهمي رو به تو بگم . . . تو ديگه يك مرد كامل و عاقل هستي . . . مي دوتم مي توني تحمل كني . . . صبا . . . به احتمال زياد بعد از بيداري . . . حس نيمه ي چپ بدنش رو از دست مي ده! البته امكان بهبودي با عمل جراحي هست اما درصد بهبودي خيلي كمه. . . من مطمئنم اين مسئله براي آني كه خودش رو به خاطر حال مادرش مقصر مي دونه شوك بزرگي خواهد بود. البته اين در صورتي يه كه صبا به هوش بياد! يعني چه صبا بيدار بشه چه نه ما مصيبت بزرگي رو در راه داريم. سرش را بالا گرفت تا تاثير حرف هايش را بر پسرش ببيند كه با ديدن صورت غرق در اشك كورش، خودش نيز اشك به ديده آورد. كورش ناليد: يعني صبا . . .
منصور سرش را با تاسف به نشانه ي مثبت تكان داد. بغضي بزرگ بر حنجره ي كورش چنگ انداخت و او براي اين كه در مقابل پدر شكسته نشود با سرعت به اتاقش رفت و آن جا بود كه براي تولين مرتبه در دوران بزرگسالي اش گريست. او نمي توانست باور كند صباي عزيزش، آن كه چون مادري دلسوز و مهربان هميشه كنارش بوده حالا به آن روز بيفتد. از طرفي هم براي آني دل مي سوزاند و از عكس العمل او نسبت به آن قضيه هراسان بود. چقدر سخت بود حالا كه فكر مي كرد همه چيز دارد درست مي شود ناگهان آواري از مصيبت بر سرشان هوار شود.
بعد از حمام آني يك سره به اتاقش رفت و تا صبح روز بعد از آن خارج نشد. منصور به عفيفه خانم سفارش كرده بود مراقب او باشد و حتما يك صبحانه ي مقوي برايش ببرد. اما ساعت دوازده عفيفه خانم با همراه او تماس گرفت و گفت دخترك صبحانه نخورده و حتي ليوان آب ميوه اي را كه دقايقي قبل برايش برده را نيز نيمه خورده پشت در گذاشته. منصور گفت اگر از خوردن ناهار هم امتناع كرد دوباره با او تماس بگيرد.
از صبح آن روز كورش هم دو مرتبه با خانه تماس گرفته و وضعيت آني را از عفيفه خانم جويا شده بود. دلش مي خواست مي توانست كنار آني بماند اما احساس مي كرد او به كمي زمان نياز دارد تا آن مسئله را براي خود حل و فصل كند.
ساعت دو ثمره با پدر تماس گرفت و اظعار داشت آني به جز چند قاشق سوپ چيز ديگري نخورده ، رنگش به شدت پريده و وقتي او سعي كرده دستش را بگيرد آني دستش را پس كشيده. اما همان تماس كوچك به او فهمانده كه دست خواهرش به شدت سرد است.
منصور تكمه ي قطع تماس را فشرد و به روي دكتر عظيمي لبخندي عصبي زد. دكتر عظيمي با ناراحتي گفت: پس ناهار هم نخورده!
منصور گوشي اش را در جيب روپوش پزشكي اش انداخت و با آهي گفت: ثمره مي گه رنگش پريده و دستش هم خيلي سرده.
- خب معلومه كه بعد از بيست و چهار ساعت غذا نخوردن ضعف مي كنه و فشار خونش پايين مي ياد.
هر دو به سمت انتهاي كريدو حركت كردند.
- خيلي نگرانم احمد. اوضاع حسابي به هم ريخته شده. از يك طرف صبا، از يك طرف آني. . . از طرف ديگر هم كورش. هر كدوم يك مسئله ي بزرگ برام شدن. از همه بدتر صباست. مي ترسم نتونم طاقت بيارم. مي ترسم آني هم نتونه طاقت بياره.
دكتر عظيمي دستي به شانه ي دوستش زد و با اميدواري گفت : همه چيز رو بسپر به خدا. انشاء ا . . . درست مي شه.
- فكرم خيلي مشغوله. فردا صبح هم كه بايد مهندس پيرنيا رو عمل كنم.
- اگر فكر مي كني نمي توني بسپرش به من.
- نه. روحيه ي مهندس حسابي به هم ريخته شده. اصرار داشت فقط خودم تومورش رو دربيارم.
عظيمي خنديد و گفت: هنوز دو پايي روي حرفش ايستاده كه تومورش خطرناكه و داره مي ميره.
- هر چي براش توضيح مي دم مشكل حادي نداره قبول نمي كنه. البته من هم تا سر رو باز نكنم نمي تونم تشخيص قطعي بدم.
- از اين موارد چند نفر داشتم اكثريت خوب شدند.
منصور بي مقدمه گفت: بايد برم خونه. اين دختر ممكنه كار دست خودش بده.
منصور سيني بزرگي را كه يك طرفش بشقاب سوپ ماهيچه و طرف ديگرش يك سرنگ و يك كيسه ي سرم قرار داشت به دست گرفته و به سمت اتاق آني مي رفت. پشت در لحظه اي ايستاد چند ضربه به در زد و وارد شد.
دختر روي تختش نشسته و با موهاي ژوليده و حالتي رقت انگيز پتويش را تا زير چانه بالا كشيده و از ميان چشمان پف كرده اش به نقطه اي نا معلوم خيره بود.
منصور سيني را كنار تخت گذاشت و در حالي كه سعي مي كرد تحت تاثير آشفتگي او قرار نگيرد روي لبه ي تخت نشست. آني با اندوه سرش را به زير انداخت.
- فكر كنم به اندازه ي كافي براي مردنِ اسمت توي شناسنامه ي پدرت عزاداري كردي!
لحنش محكم و سرد بود و موجب شد آني با بغض و حيرت نگاهش كند.
- برام مهم نيست . . . من خيلي وقت هست دختر اون نيستم . . . شما ناراحتي من رو نمي فهميد.
- « نمي فهميد» حرف خوبي نيست. بايد بگي متوجه نمي شيد. به خصوص كه داري با بزرگترت صحبت مي كني. تو فرق « نمي فهميد » با « متوجه نمي شيد » رو درك مي كني؟
آني شانه بالا انداخت و گفت: شايد اين يكي با ادب تر باشد.
- « با ادب تر » نه ! مودبانه تر.
آني كمي عصبي گفت: چه فرقي مي كنه؟
- خيلي فرق مي كنه. حرفي كه تو زدي از لحاظ دستوري كاملا اشتباهه.
- دستوري؟
- يعني گرامري. دستور زبان فارسي. تو بايد سواد خودت رو بيشتر كني. . . حالا پاشو انتخاب كن. يا سوپ يا سرم و آمپول. سه ثانيه فرصت داري. يك . . . دو . . . سه . . . زود باش من وقت ندارم بايد برم.
آني به چهره ي جدي منصور خيره شد و بعد نگاهي به سيني كنار تختش انداخت. چند لحظه به ظرف سوپ نگاه كرد و ناگهان بغضي آشنا به گلويش چنگ انداخت. با چشماني پر از اشك و صدايي لرزان گفت: سرم!
منصور حيرت زده نگاهش كرد و گفت: يعني حاضري دو تا سوزن توي تنت فرو كنم اما سوپ نخوري. تو با كي لجبازي مي كني؟ جهانگير كه اين جا نيست اين حركات تو رو ببينه و برات دل بسوزونه. مطمئن باش من هم گزارش كاهات رو به اون وكيل بي وجدانش نمي دم.
بغض آني شديد تر شد. انگشتان دستش را به سمت گلويش برد و به سختي گفت: نمي تونم چيزي بخورم . . . انگار اين جا يك چيزي هست كه نمي گذاره . . . غذا پايين بره . . . از گلوم، غذا . . . پايين نمي ره.
و دست جلوي دهانش فشرد تا صداي گريه اش را خفه كند.
چشمان منضور هم از اشك تر شده و از مشاهده ي حالت او در دل جهانگير را نفرين مي كرد. براي تسلط بر خود سريع سرنگ را برداشت و آن را پر كرد. بعد با لحن آمرانه اي گفت: برگرد ببينم.
آني با خجالت برگشت. منصور به سرعت تزريق را انجام داد. حالا آني به بهانه ب درد آمپول با خيال راحت اشك مي ريخت. منسور سرم را هم به او وصل كرد. وقتي كارش تمام شد دوباره بر خود تسلط كامل يافته و لحنش جدي و محكم شده بود.
- اون مي خواد تو رو تنبيه كنه. . . چون از نظر خودش تو اون رو به مادرت فروختي و در مقابل من كه به نوعي دشمن سر سخت و رقيب خودش مي دونه ، سرشكسته كردي. جهانگير مردي نيست كه بتونه در مقابل اين حركات آروم بمونه. اون به خاطر التيام زخم غرورش هر كاري مي كنه . . . اين روش اونه . اما دليل نمي شه تو رو دختر خودش ندونه و دليل نمي شه تو به خاطر اين كه فكر مي كني شكست خوردي خودت رو از بين ببري يا شكنجه كني. . . ببينم تو كتاب كنت مونت كريستو رو خوندي؟ يا احيانا فيلمش رو ديدي؟
آني به نشانه ي مثبت سر تكان داد.
- خب. اون واقعا مورد ظلم قرار گرفته بود. . . تمام زندگي و همسرش رو به ناحق از اون گرفتند . . . ادموند دانتس از همه ي اون ها انتقام گرفت. حقش بود انتقام بگيره و تو وقتي به پايان نزديك مي شي همراه او احساس راحتي مي كني اما درست در پايان كتاب تو هم مثل ادموند يا همون كنت مونت كريستو به اين نتيجه مي رسي كه حتي انتقام نتونسته دردهاي تو رو كاملا آروم كنه. حتي فكر مي كني شاي مي تونستي بنشيني و ببيني خداوند چه طور انتقام تو رو مي گيره. عدل الهي هميشه به آدم آرامش بيشتري مي ده. انگار خدا در قضاوتش حق رو به تو داده و حمايتت كرده و به خاطر گذشتت به تو پاداش داده. حالا استراحت كن و سعي كن زودتر رو به راه بشي. تو بايد با خوشبختي و خوشحالي خودت كنار ما، به جهانگير بفهموني شكست نخوردي!
سپس سيني را به دست گرفت و از اتاق خارج شدو يك ساعت بعد حودش آمد و سوزن سرم را از دستش خارج كرد. اما اين بار حرفي نزد. فقط لبخندي كم رنگ بر لب آورد و اتاق را دوباره ترك كرد. عصر وقتي كورش به خانه آمد و فهميد آني هنوز غذايي نخورده از عفيفه خانم خواست ظرفي غذا بكشد تا او خودش براي آني ببرد اما در كمال حيرتش عفيفه گفت: آقا دستور دادند ديگه براشون غذا نبريم. به خصوص اصرار كردند شما اين كار رو نكنيد.
كورش حيرت زده پرسيد: براي چي؟
عفيفه سرش را كمي كج كرد و گفت: چي بگم!؟
كورش به سرعت شماره ي پدرش را گرفت در حالي كه از رفتار او متعحب بود.
- سلام بابا. جريان چيه؟ چرا كفتيد براي آنيتا غذا نبريم؟
- عليك سلام . . . هر وقت گرسنه اش شد خودش غذا مي خوره.
- اما اون الآن حال خوبي نداره. اگر ما . . .
- آروم باش پسر. به من اطمينان كن و حتي به ديدنش هم نرو. اين تنهايي براش لازمه. هم با خيال راحت تصميم مي گيره و هم قدر حضور ما و به خصوص تو رو بيشتر مي فهمه!
كورش كمي خجالت كشيد اما به روي خودش نياورد و با پدرش خداحافظي نمود.

كورش كمي خجالت كشيد اما به روي خودش نياورد و با پدرش خداحافظي نمود.
ترفند منصور بالاخره جواب داد و شب وقتي همه براي خواب به اتاق هاي خواب رفتند آني پاورچين پاورچين به آشپزخانه رفت و كمي غذا از يخچال برداشت و براي خود گرم كرد. صبح روز بعد هم كاغذي روي ميز كنسول نزديك در ورودي گذاشت كه روي آن آدرس صندوق امانتي در شهر خودشان را كه مدارك را در آن گذاشته بود نوشته و كليد صندوق را نيز كنار آن قرار داده بود. منصور با ديدن كاغذ و كليد لبخندي بر لب آورد و آنها را به كورش داد كه عصر، هنگام بازگشت به خانه، تحويل بصير بدهد.
كورش هم خوشحال بود كه آني بالاخره با خود كنار آمده و توانسته تصميم قطعي اش را بگيرد. فقط اميدوار بود آن بحران را نيز هر چه زودتر پشت سر بگذارد. گر چه فاجعه اي حتمي در راه بود كه كورش مانده بود براي پيشگيري از عوارض آن چه بايد بكند!
به سفارش منصور، کورش دوباره آني را به ديدار با دكتر هوشمند و شركت در كلاس هاي ورزشي ترغيب كرد . آني نيز با اين كه كمي به رفتار سابقش بازگشته و غمي عميق در چهره اش نمايان بود به آن كارها تن مي داد. دكتر هوشمند معتقد بود شكست آني در مواجه با پدر تاثير بسيار بدي در روح و روان او داشته و به نوعي اعتماد به نفسش را تضعيف كرده. وقتي منصور از شرايط صبا و نگراني اش بابت عكس العمل آني براي دكتر هوشمند گفت، او را هم بسيار دلواپس و ناراحت كرد. دكتر هوشمند هم عقيده داشت وضعيت صبا ضربه ي بزرگ ديگري است كه مي تواند به راحتي تعادل رواني آني را بر هم بريزد.
كورش با شنيدن حرف هاي پدر بيش از گذشته پريشان بود و احساس مي كرد كليد حل آن مشكل فقط به دست خودش است. گرجه مي دانست احساسش نو پاست و كمي نگران بود اما براي خودش هم عجيب بود آني در آن مدت كوتاه آن قدر برايش مهم شده !
با صلاح ديد دكتر هوشمند در يك موسسه ي آموزش زبان كاري براي آني يافت و او بعد از مصاحبه بلافاصله پذيرفته شد. شاگردان آني دختر بجه هايي بين هشت تا دوزاده ساله بودند كه با معصوميت و نشاط كودكانه ي خود تاثير مثبتي بر روحيه ي غمگين آني داشتند . ديگر تمام اوقات آني پر بود. يا به كلاس شنا مي رفت يا كلاس زبان و يا انواع كتاب هاي درسي و غير درسي را مطالعه مي كرد تا در ايران ادامه ي تحصيل دهد.
منصور دست گرم صبا را در دست فشرد و نگاه اندوهگينش را به چهره ي ساكت و صامت او دوخت.
كورش كه طرف ديگر تخت نشسته بود غصه دار ، آن دو موجود عزيز را مي نگريست.
- كورش! فكر مي كنم چند وقتي يه خيال داري حرفي بزني اما . . .
كورش كمي مضطرب شد، آب دهانش را فرو داد و گفت : چه حرفي؟
منصور در حالي كه دست صبا را به آرامي نوازش مي كرد گفت: فكر كنم حالا وقتشه حرف بزني. حالا صبا هم اين جاست و مطمئنم حرف هاتو به صبا هم مربوط مي شه.
كورش سعي كرد لبخند بزند اما چندان موفق نبود.
- فكر مي كردم ما جزو پدر و پسرهايي هستيم كه خيلي راحت حرف هامون رو به هم مي زنيم.
- بله . . . درسته . . . اما. . .
- تو واقعا دوستش داري يا . . .
براي لحظاتي سكوتي سنگين و پر معني بر فضا طنين انداخت و بالاخره كورش به حرف آمد.
- دلم مي خواست اين كار رو به بعد از بيداري صبا موكول كنم . . . اما وضعيت آني . . . وضعيت صبا . . . همه ي اين ها من رو مي ترسونه. آني الآن مثل يك شاخه ي نحيف و ترك خورده مي مونه كه اگر تكيه گاهي نداشته باشه با يك باد شديد مي شكنه و از بين مي ره . . . من . . . من مي خوام . . . من مي خوام براي اون تكيه گاه باشم . .. حالا كه اسمش تو شناسنامه ي پدرش نيست، مي خوام كه تو شناسنامه ي من باشه.
- پس دلت براش سوخته! فكر نمي كني شايد در آينده پشيمون بشي. . .
- تمام اين كارها رو مي كنم اول به خاطر اين كه واقعا دوستش دارم و بعد هم به خاطر صبا . . . از هر طرف كه به اين قضيه نگاه مي كنم مي بينم دليلي وجود نداره كه بعدها جايي براي پشيموني بمونه .
نگاه منصور هنوز چهره ي همسرش را مي كاويد بلكه نشاني از درك حرف هاي كورش در وجودش ببيند، اما او چنان خاموش و بي حركت بود گويي هزار سال خواب بوده و هزاران سال ديگر در پيش دارد.
- به نظر مي ياد فكر همه چيز رو كردي . . . من به تو اعتماد دارم و به تصميمت احترام مي گذارم. پس هر طور كه صلاح مي دوني عمل كن.
- شما با مامان مهين صحبت مي كنيد؟
منصور به چهره ي جدي پسرش نگاه كرد و گفت: باشه. اما بهتره قبلش با خود آني حرف بزني.
كورش وقتي از بيمارستان خارج مي شد مي دانست مهم ترين تصميم زندگي اش را گرفته و با وجود اضطراب گنگي كه پس زمينه ي شور و هيجانش بود به درستي عملش ايمان داشت. او آني را مي خواست و نگاه سبز عسلي و نرمش خاص رفتار آن اواخر آني به او فهمانده بود كه او هم مي خواهدش.فصل بيست و دو
دقايقي بود كه برفي درشت و پنبه اي باريدن گرفته بود. آناهيتا كيف زرشكي اش را روي دوش انداخت و از موسسه بيرون آمد. با مشاهده ي بارش برف بي اختيار لبخندي كم رنگ روي لب آورد و با خود فكر كرد انگار زمين و آسمان با هم جشن گرفته اند! به سر كوچه كه رسيد بهار، يكي از شاگردانش را ديد كه كنار ديوار ايستاده و با نگراني پايين خيابان را مي پايد . دانه هاي درشت برف روي موهاي مجعد و تيره اش نشسته و چهره ي گندم گونش بر اثر سرما سرخ شده بود. آني به سمت او رفت و گفت : عزيزم چي شده؟ چرا هنوز خونه نرفتي؟
بهار چشمان درشت و قهوه اي اش را به او دوخت و طبق عادتي كه در كلاس داشت گفت: Excuse me teacher! هنوز دنبالم نيومدند.
آني لبخندي زد و گفت: اين جا لازم نيست انگليسي صحبت كني. نگران هم نباش الآن ديگه مامان يا بابا مي رسند.
چانه ي دختر با بغضي لرزيد و گفت: نه! اون ها من رو يادشون رفته!
ناگهان چيزي در وجود آني فرو ريخت و حس كرد نفسش به سختي بالا مي آيد. به زحمت لي باز كرد و گفت: چرا؟!
دخترك سرش را به چپ ئ راست چرخاند و قطره هاي اشك را روي صورت رها كرد.
- دارند از هم طلاق مي گيرند. يك روز بابا دنبالم مي ياد و يك روز مامان . . . من مطمئنم امروز يادشون رفته كدوم بايد بيان! من بايد اين جا بمونم.
آني دست يخ زده اش را روي موهاي خيس بهار كشيد و با صدايي كه تقريبا مي لرزيد گفت: نه عزيزم . . . نگران نباش اون ها تو رو يادشون نمي ره. بالاخره يكي شون يادش مي ياد تو هم هستي! اصلا من اين جا كنارت مي مونم . . . يا اين كه . . . آها . . . با سرعت گوشي همراهش را از كيف خارج كرد و گفت: شماره ي مامانت رو بگو بهش زنگ بزنم. حتما كاري براش پيش اومده كه دير كرده.
بهار سعي كرد بر گريه اش مها بزند و بعد شماره را شمرده شمرده به آني گفت. هنوز دو بوق نخورده بود كه با توقف پاترول كورش مقابل پياده رو توجه اش جلب شد. كورش با تعجب نگاهي به او انداخت و اشاره كرد سوار شود. در همان لحظه صداي زنانه اي در گوشش پيچيد.
- الو . . . بفرمائيد.
- الو . . . اوه . . . من . . . من معلم بهار هستم . . . بهار اينجا . . .
- بله .. . بله . . . باباش قراره بياد دنبالش. الآن مي رسهو
و تماس قطع شد. آني نگاه پريشانش را به چهره ي پر از سوال و انتظار بهار دوخت.
- مامانت خيلي ناراحت بود! خيلي هم معذرت از تو خواست! گفت كار مهمي پيش اومده و . . . بابات الآن مي رسه.
كورش كه تمام توجه آني را به دختر بچه مي ديد، ماشين را پارك كرد و به سمت آنها رفت.
- سلام ، چي شده؟
آني به او نگاه كرد و كورش فهميد مشكلي پيش اومده. هنوز حرفي رد و بدل نشده بود كه صداي شادمان بهار نگاه هر دو را به سوي خود جلب كرد.
- بابام اومد. . . ! بابام اومد.
و آن قدر شادمان از حضور پدر بود كه معلم پريشانش را فراموش كرد و به سوي پرايد سياه رنگي كه كمي جلوتر توقف كرده بود دويد.
كورش به نيم رخ گرفته ي آني نگاه كرد و گفت: بيا بريم. درست شبيه آدم برفي شدي.

كورش به نيم رخ گرفته ي آني نگاه كرد و گفت: بيا بريم. درست شبيه آدم برفي شدي.
آني آن قدر منتظر شد تا بهار درون ماشين پدر پريد. بعد با همان نگاه و چهره ي متفكر روي صندلي جلوي پاترول نشست. او حتي فراموش كرد برف روي سر و شانه اش را بتكاند! دقايقي از حركت شان مي گذشت اما آني در سكوت با خود خلوت كرده و چشمانش به منظره ي پشت پنجره دوخته شده بود. كورش ظاهرا توجه به جلو داشت اما تمام حواسش پي او و تغيير رفتارش بود.
-يك روزي من هم مثل اون بودم!
زمزمه اش چون حركت برگ هاي خشكي بر اثر وزش باد سكوت حاكم را شكست. كورش نيم نگاهي به او انداخت و آني ادامه داد: يك روز يك ساعت تمام جلوي در مدرسه منتظر بودم . . . پشت ديوار قايم شده بودم كه كسي من رو نبينه . دلم نمي خواست بغهمند من فراموش شدم!
كورش حال او را درك مي كرد اما نمي خواست بيش از آن ذهنش درگير گذشته هاي دور شود.
-راستي! نمي خواهي بپرسي براي چي من امروز دنبالت اومدم؟!
از لحن شادمان كورش دختر هم كمي خود را جمع و جور كرد و با لبخند به نيمر خ مردانه ي كورش نگريست.
-بله، مي پرسم. . . چرا اومدي دنبالم؟
-امروز كارم كم بود گفتم ناهار مهمونت كنم. نظرت چيه؟
-عاليه . . . اما . . .
-اما چي؟ طوري شده؟
-فقط يه خواهش.
-بگو. چي مي خواي؟
-مي خوام همين حالا دوست دخترت رو هم دعوت كني.
كورش متعجب خنده اي كرد و گفت: تو به دوست دختر من چي كار داري؟
-دلم مي خواد بدونم تو چه جور دختري رو دوست داري.
كورش چهره اي موذيانه به خود گرفت و پرسيد: براي چي مي خواي بدوني؟
آني شانه بالا انداخت .
-فقط كنجكاوي.
-اما من دوست دختري كه منظور توست ندارم.
-اوه! باور نمي كنم. چه طور ممكنه؟!
-يعني اين طوري به نظر مي يام؟!
-خوب هر آدم جووني بايد يك دوست خيلي صميمي داشته باشه.
-مگه تو داري؟
-دلم مي خواست ولي ندارم.
اخم هاي كورش كمي در هم رفت.
-يعني اگر فرصتي پيش بياد حتما يك دوست پسر صميمي پيدا مي كني؟!
آنيتا به اخم كورش خنديد و گفت: واي واي واي تو غيرت داري! يادم نبود. مرد ايراني . . . غيرت . . . واي،واي !
صدايش را به طرز مضحكي تغيير داده، دست هايش را در فضاي اطرافش حركت مي داد و بالاخره كورش را به خنده انداخت.
-OK! . . . باشه. قبول. هر چي تو بگي. اما تو پسر جذابي هستي و من مطمئنم حتما دخترهاي زيادي دل شون مي خواد با تو دوست باشن. ها؟ مي دونم ايراني ها دوست هاي خودشون رو قايم مي كنند و به كسي نمي گند . . . اما من و تو حالا با هم خيلي دوست هاي خوب هستيم . . . من به كسي حرف نمي زنم . . . فكرش رو بكن. با هم مي ريم بيرون. كوه . . . اسكي . . . اوه خيلي خوبه . . . دوستت بايد يك داف باحال باشه! مگه نه؟!
كورش كه هنگام حرف زدن آني با شيطنت مي خنديد با شنيدن جمله ي آخر او حيرت زده به چهره ي شاداب او نگاه كرد و پرسيد:
-داف باحال؟ اين رو از كي ياد گرفتي؟
-از اون دختره . . . ساناز . . . همون كه دختر بدي بود.
كورش انگشت اشاره اش را تكان داد و گفت: درسته. دختر بد. يك دختر خانواده دار و با شخصيت از اين اصطلاحات استفاده نمي كنه.
-ولي داف كه معني بدي نداره. يعني خوشگل ، خوش تيپ باحال . . . سكسي.
-بس كن آني.. . اين اصطلاحات براي آدم هايي مثل خود اون هاست. تو از اين به بعد تو اين اجتماع زندگي مي كني بايد آدم دررست و نا درست رو از هم تشخيص بدي و مراقب باشي كسي روي تو تاثير بدي نداشته باشه.
آني با دلخوري گفت: اون به من گفت من يك داف باحال هستم!
كورش حالا كمي عصبي شده بود.
-اون غلط كرد! در اين كه تو دختر قشنگي هستي شكي نيست اما بفهم كي با چه نيتي از تو تعريف مي كنه. تو كه نيت ارسطو رو فهميدي و با صراحت جوابش رو دادي، بايد در مورد دخترهاي اطرافت هم آگاه باشي.
بعد زير لب زمزمه كرد: به كجا مي خواستم برسيم، به كجا رسيديم!
-در هر حال ديگه حرفش رو نزنيم بهتره . . . خب فراره امروز يك روز خوب براي ما باشه. ناهار چي مي خوري؟
آني كمي فكر كرد و گفت: يك استيك آبدار و عالي با سبزيجات . . . خيلي وقته نخوردم.
بعد ناگهان انگار چيزي يادش آمده، فرياد كوتاهي كشيد و ادامه داد: اوه، نه! امروز ميس ياسري مي گفت پنج شنبه با نامزدش رفتند فرزاد، نون با كباب داغ خوردند. نه! نون داغ با كباب داغ. مي گفت خيلي خوشمزه و عالي بوده.
كورش با حالتي جدي كه طنزي نهفته در خود داشت گفت: خب چون با نامزدش بوده به نظرش خوشمزه اومده.
آني لحظه اي تامل كرد و بعد خيلي زود مفهوم حرف او را فهميد و خنديد.
-شايد! اما گفت توي هواي سرد غذاي خيلي داغ خيلي چسب داره.
كورش در ميان خنده گفت: اما با نامزد چسبش بيشتره!
-هِي كورش تو داري من رو مسخره مي كني!
-نه جدي مي گم . . . بيا فكر كنيم . . . كه ما . . . با هم نامزديم . . . اون وقت امتحان كن ببين مزه ي غذا عوض مي شه يا نه!
با وجودي كه حرف كورش كمي ختر جوان را دستپاچه كرده بود اما سعي كرد خوددار باشد و با طنز و شوخي بر بروي احساسات خود سرپوش بگذارد.
-تو امروز خيلي بد شدي كورش!
-آره! قبول دارم يك كمي بدجنس شدم!اما بد نشدم . . . حالا هم مي برمت يك نون داغ، كباب داغ بهت مي دم بخوري كه تا آخر عمر يادت نره.
پيشخدمت ميان سال كه به ديوانگي آن دو جوان در دل مي خنديد فرشي از سالن رستوران آورد و در فضاي باز روي تخت خيس از برف انداخت. آني در حالي كه مي لرزيد روي تخت نشست و گفت: خيلي عالي يه!
كورش با كمي نگراني كنار او نشست.
-لباست كمه دختر. سرما مي خوري.
-نه. خيلي خوبه.
كورش بي توجه به او كاپشن گرمش را از تن خارج كرد و روي شانه هاي باريكش انداخت . اما آني مقاومت كرد.
-نه . نه . . . خودت سرما مي خوري. تازه ژاكت از روي پالتو كسي نمي پوشه. خنده داره.
-اولا ژاكت نه و كاپشن. بعد هم مهم نيست. تو امروز اين رو تنت كني از فردا مد مي شه و همه كاپشن رو از وري پالتو مي پوشند!
آني حيرت زده گفت: ولقعا!
-تقريبا! حالا بپوش.
-نه . ممكن نيست . . .
در حال تعارف بودند كه پيشخدمت با سيني نان و كباب ها آمد و آن را به دست كورش داد. هنگام خوردن ، آني مدام خنده اش مي گرفت و كورش به او ياد مي داد چطور بايد با دست غذايش را بخورد. آني سعي مي كرد از چنگال استفاده كند،اما كورش لقمه هاي بزرگي به دست او مي داد كه خوردن شان باعث تفريح هر دو شده بود.
وقتي دست هاي شان را شستند سريع درون ماشين پريدند. كورش بخاري را روشن كرد و آني در حالي كه تمام صورتش مي خنديد گفت: بايد براي ميس ياسري بگم كه اين جا عالي بود.
-پس بالاخره من رو جاي نامزدت فرض كردي!
آني مشتي آرام حواله ي بازوي او كرد و معترض گفت: كورش! باز هم بدحنس شدي؟
كورش با صداي بلند خنديد و ماشين را به حركت درآورد. يك سي دي داخل پخش گذاشت. صداي آرامش بخش و ملايم موسيقي فضا را پر كرد. اتوبان خلوت، بارش برف، آسمان به شدت ابري، حضور مردمي آشنا و محبوب و بالاخره نواي موسيقي، آرامشي لذت بخش به جان دختر مي ريخت، طوري كه وقتي كورش سوالي پرسيد او متوجه نشد.
-چيزي گفتي؟
كورش نيم نگاهي به او انداخت. چقدر سخت بود كه بخواهد حرف دلش را بزند . در حقيقت از عكس العمل آني وحشت داشت. گرچه حتي نمي توانست درست حدس بزند او چه واكنشي نشان خواهد داد.
-پرسيدم به نظر تو من چه جور آدمي هستم؟

توانست درست حدس بزند او چه واكنشي نشان خواهد داد.
- پرسيدم به نظر تو من چه جور آدمي هستم؟
آني با لبخندي عميق گفت: تو خيلي خوبي.
- فقط همين!
آني متعجب گفت: خودت مي دوني كه خوب هستي. دوست داري بيشتر ازت تعريف كنم؟!
- دوست دارم نظر واقعي خودت رو بگي. مثلا فكر كن قراره من برم خواستگاري يك دختر سخت گير به نظرت من رو مي پسنده؟
قلب آني در سينه فرو ريخت. چهره اش بي اختيار كمي در هم كشيده شد و گفت: اگر عاشق يه آدم ديگه نباشه، حتما از تو خوشش مي ياد . . . ببينم تو كه مي گفتي دوست دختر نداري !
- من يك عالمه دوست دختر دارم و داشتم. اما همه يا همكارم هستند يا هم دانشگاهي هايم بودند. گفتم اون طرو كه منظور توست با كسي رابطه ندارم . . . اما . . . اصلا بگو ببينم تو شخص به خصوصي رو دوست داري؟
آني سكوت كرد. مطمئن بود تا آن روز عاشق نشده اما در مورد احساسش نسبت به كورش ترديد داشت. حس مي كرد دلش نمي خواهد او با كسي ازدواج كند.
كورش كه سكوت او به شك و دلشوره انداخته بودش، بي صبرانه گفت: جوابت برام خيلي مهمه دختر! حرف بزن.
آني با تعجب بخ كورش نگاه كرد و سعي كرد بفهمد او چرا آن قدر بي قرار است.
- اول بگو چرا مي پرسي. بعد من جواب مي دم.
- براي اين كه اون قدر برام ارزش داري كه اگر بدونم شخص به خصوصي رو دوست داري، علاقه ي خودم رو نا ديده مي گيرم و كمكت مي كنم در صورت امكان . . .
آني از شدت تحير با دهاني نيمه باز به نيم رخ بر افروخته و رفتار پزيشان كورش نگاه مي كرد و قادر نبود حرفي بزند. او هنوز مطمئن نبود معني چيزهايي را كه شنيده درست فهميده ياشد!
كورش وارد يك خروجي شد و اندكي بعد با كلافگي ماشين را كنار خيابان پارك كرد. دستانش را روي فرمان به هم قفل كرد و با صدايي گرفته و لحني تاثير گذار شروع به حرف زدن كرد.
- مدت زيادي از آشنايي ما نمي گذره . . . اما در اين مدت ما هميشه با هم بوديم و فكر مي كنم براي شناخت، تا حدي كافي به نظر برسه . . . شايد هم نرسه! نمي دونم. . . فقط مي دونم گاهي حتي با يك نگاه مي شه دل سپرد، چه برسه به چند ماه . . . دوست داشتن دليل نمي خواد. دوست نداشتن دليل مي خواد . . . دوست داشتن انگار به آدم الهام مي شه. . . انگار يك نفر بهت مي گه اين خودشه! هموني كه منتظرش بودي! عشق خيلي ساده ست. خيلي آروم مي ياد توي قلبت مي شينه. مثل يك مهمون ناخونده مي مونه كه حتي بدون در زدن وارد خونه ي دلت مي شه. مهموني كه وقتي مي بينيش از بي ادبيش دلگير نمي شي! حتي احساس رضايت مي كني . . . دوست داشتن به آدم انرژي مي ده . . . آدم رو پاك مي كنه، مهربون تر مي كنه . . . دوست داشتن به آدم قدرت مي ده، جرات مي ده . . . جرات اين كه جلوي معشوق بنشيني و بهش بگي دوستش داري و مي خواي كه هميشه با تو بمونه و اون هم دوستت داشته باشه.
هنگام اداي جمله هاي آخر به چشمان ناباور آني خيره شد تا كلامش، تاثير بيشتري بر او بگذارد. آني نفوذ چشمان سياه او را تاب نياورد و سر به زير انداخت. قلبش مانند قلب كبوتري اسير در سينه مي تپيد و احساس مي كرد زبانش قاصر از بيان حتي يك كلمه است.
كورش كه اعتراف، سبكش كرده بود، نفسي عميق از درون سينه بيرون داد و سرش را پشتي صندلي تكيه زد. لحظاتي صبر كرد و باز به حرف آمد.
- من منتظرم آني. چرا حرف نمي زني؟
صداي آرام دختر از ميان لب هاي لرزانش بيرون آمد.
- من . . . من نمي دونم چي بايد بگم . . . گيج شدم.
كورش لبخندي زد كه بر صدايش اثر مي گذاشت.
- فقط بگو با من عروسي مي كني يا نه؟!
آني حيرت زده تر از لحظاتي قبل به او خيره شد و گفت: عروسي؟ آه . . . من . . . تو . . . يعني من هنوز خيلي جوونم!
كورش به تلخي پوزخندي زد و گفت: جواب فوق العاده اي بود!
آني وحشت زده از رنجاندن كورش ناليد: آخه من . . . مي ترسم!
كورش متوجه حال او شد . مي دانست ازدواج مسئوليت است و آني شايد از آن مسئوليت مي ترسد. نگاهش را به برف هايي كه حالا ريز و تند شده بود دوخت و با لحن آرامش بخشي گفت: فكر كنم منظورم رو برات واضح نگفتم . . . ببين ما الآن توي يك خونه زندگي مي كنيم و گاهي با هم بيرون مي ريم و فكر مي كنم حرف همديگر رو خوب مي فهميم. نسبت به هم توجه خاصي داريم يعني حداقل من نسبت به تو اين طور هستم . . .
كورش حرف زد و حرف زد و سعي كرد طوري آني را متوجه حسن نيتش كند و اين رابطه را به او بفهماند كه از طرفي مي خواهد رابطه شان قانوني باشد تا ارتباط نزديك آنها در چشم ديگران ناپسند جلوه نكند و از طرفي مي خواهد عشق و علاقه اش را مقدس تر بكند تا وجدان آسوده تري داشته باشد. تا آن جايي كه مي توانست سعي كرد علت تعجيلش را توضيح دهد و هر دليلي آورد جز دليل اصلي. صبا اگر مي ماند ضربه ي سختي بر پيكر نحيف آني وارد مي شد و اگر مي رفت علاوه بر ضربه، ديگر دليلي براي ماندن آني نمي ماند. كورش مي دانست مرگ صبا چنان بر او گران خواهد آمد كه حتي عشقش نمي توانست آني را در ايران نگه دارد.
وقتي حرف ها و توضيحات كورش تمام شد آني حرفي براي گفتن نداشت و فقط فرصت خواست تا خوب فكر كند.
عصر همان روز از منشي دكتر هوشمند براي روز بعد وقت گرفت. او به راستي دچار ترديد بود.
در مطب دكتر هوشمند، او از ترس و اضطرلبش گفت و اين كه ترجيح مي دهد دوست كورش باشد تا همسر او!
وقتي بالاخره پس از كلي اين شاخه . آن شاخه پريدن آرام گرفت دكتر هوشمند نگاه حدي اش را به چشمان نگران او دوخت و پرسيد: چقدر دوستش داري؟
دختر آب دهانش را فرو داد. سرش را به پشتي صندلي چرم و راحتش كه هر گاه عصبي مي شد روي آن مي نشست ، تكيه داد، چشمانش را براي چند لحظه بست و دوباره باز كرد.
- فكر مي كنم اون به من يك احساس تازه داده . . . يك احساس خوب كه هم آرامش داره . . . هم هيجان، هم ترس. اما دلم نمي خواد باشه. من فكر مي كنم كورش يك مرد .. . يك مردِ. . . چي مي گن . . .
- استثنائي!؟
- بله، بله. استثنائي. دلم مي خواد همش پيشم باشه. . . وقتي نيست دلم براش تنگ مي شه .همش منتظرم ساعت از شش بگذره و اون بياد خونه. . . وقتي دير مي كنه . . . دلم يه جوري مي شه .. . يه احساس بد . . . يه حال بد . . .
بعد به چشمان دكترش نگاه كرد و ادامه داد: بله، فكر مي كنم دوستش دارم . . . اما اون عجله كرده ! من فقط نوزده سالمه . براي ازدواج خيلي زوده . . . اي كاش صبر مي كرد.

زوده . . . اي كاش صبر مي كرد.
دكتر هوشمند لبخندي مهربان بر لب آورد و گفت: فراموش نكن اين جا ايرانه. تو با كورش توي يك خونه زندگي مي كني. هر دو به هم علاقه داريد و اين علاقه به طور قطع از چشم اطرافيان دور نمي مونه. اگر اين كشش جهت درستي پيدا نكنه دردسرهاي زيادي براتون درست مي شه كه به صلاح هيچ كس نيست. درسته تو براي ازدواج خيلي جووني و شايد از نظر روحي هنوز آمادگي نداشته باشي، اما اين رو در نظر بگير كه كورش مرد فهميده و عاقليه. من مطمئنم اون نمي ذاره ازدواج مانع اهداف خاص تو بشه. و البته فكر هم نمي كنم منظورش از ازدواج اين باشه كه خونه ي مستقلي بگيريد و زندگي تازه تون رو شروع كنيد. احتمالا منظورش فقط يك عقد ساده بوده كه نامزدي و ارتباط تون قانوني و شرعي باشه و به كژ راهه نريد.
- چي راهه؟
- كژ راهه عزيزم. يعني راه خطا.
آني شانه بالا انداخت و گفت: چرا بايد راه خطا بريم؟
دكتر آرام خنديد و گفت: بعدا مي فهمي. حالا برو باز هم فكر كن. دلايلي كه ازدواج با كورش رو مطابق ميلت نشون مي ده و دلايل خلاف اون رو روي صفحه ي كاغذ بنويس. بعد ببين كدوم دلايل بيشتر و منطقي تره. اون وقت مي توني راحت تر تصميم بگيري. بعد اگر ازدواج رو انتخاب كردي به شرايطي فكر كن كه احساس مي كني بايد براي كورش بگي و يا چيزهايي كه حس مي كني لازمه اون بدونه و . . . البته لازم نيست از مسائل خيلي شخصي و خصوصي ات حرف بزني. مردهاي ايراني گاهي اگر بعضي چيزها رو ندونن بهتره! متوجه منظورم كه هستي!؟
از شنيدن خبر ازدواج آن ها همه به جز نويد چنان شوكه شدند كه حتي قادر به اظهار نظر نبودند! اما وقتي به خودآمدند كار آن ها را ديوانگي خواندند. به خصوص كه هنوز وضعيت صبا روشن نبود. منصور وقتي ديد چه طور همه با ترديد و ناراحتي به رفتار كورش نگاه مي كنند مجبور شد حقايق را براي همه، حتي مامان مهين توضيح دهد تا علت عجله ي كورش سوء تعبير نشود. مهين وقتي حقيقت را شنيد از شدت ناراحتي براي دخترش در بستر بيماري افتاد و صنم نيز دست كمي از او نداشت. ناراحتي آن ها تا آن جايي ادامه داشت كه منصور مجبور شد براي شان قسم بخورد صبا بعد از به هوش آمدن مي تواند تحت عمل جراحي قرار بگيرد و بهبود يابد. او نگفت احتمال اين بهبودي كم تر از سي درصد است.
يك هفته طول كشيد تا كم كم صنم و مهين توانستند با آن مسئله كنار بيايند و كمي خود را جمع و جور كنند. آن مدت فرصت خوبي بود تا آني هم بيشتر فكر كند. طي آن يم هفته كورش هم كم تر مقابل چشم آني مي آمد تا او راحت تر باشد و بهتر فكر كند. او نمي دانست با آن رفتارش چقدر دختر را دل تنگ و بي قرار خود مي كند. طوري كه آني فهميد زندگي اش بدون كورش چقدر سرد و خالي خواهد بود. او مطمئن شد، وجود كورش جزو ملزومات زندگي اش شده و گذشتن از او ممكن نيست! بالاخره يك روز به خواست منصور براي صحبت هاي رسمي معين شد. ده روز از درخواست ازدواج كورش مي گذشت. مهين، نويد، صنم و آقا مجيد به خانه ي منصور آمده بودند تا نقش اقوام عروس را به خوبي ايفا كنند. ابتدا مهين خواسته بود مراسم در خانه ي خودش برگزار شود اما منصور گفته بود خانه ي آناهيتا خانه اي است كه مادرش در آن سكونت دارد. پس همه به آن جا آمدند و منتظر شدند كورش كه براي خريد گل و شيريني رفته بود به خانه بازگردد. روز جمعه بود و هوا نيمه ابري اما برفي نمي باريد و به نظر مي رسيد كم كم آفتاب پيروز ميدان شود.
كورش در كت و شلوار رسمي نوك مدادي و پيراهن و كراوات زرشكي برازنده و مقبول مي نمود. با سبد بزرگي از گل هاي رز قرمز در يك دست و جعبه اي كيك در دست ديگر از راه رسيد.
مامان مهين با ديدن او بي اختيار اشك ريخت. صنم نيز در آستانه ي گريستن بود كه با تشر شوهرش سعي كرد خود را كنترل كند.
به سفارش صنم آنيتا در اتاق خودش مانده بود تا هر وقت ثمره صدايش كرد پايين بيايد. ثمره با وجودي كه به خاطر اخلاق و رفتارهاي خاص آنيتا از عاقبت آن ازدواج مي ترسيد، از اين كه خواهر و برادرش با هم ازدواج مي كنند هيجان زده بود و مي دانست وقتي مادرش بيدار شود چقدر از آن بابت خوشحال خواهد شد.
آني در اتاقش مقابل آينه نشسته بود و خود را نگاه مي كرد. بلوز و دامن آبي رنگ بسيار زيبايي بر تن كرده بود و آرايشي ملايم روي صورت نشانده بود كه زيبايي و ملاحتش را بيشتر به رخ مي كشيد. موهاي بلندش را صاف كرده و صنم قسمت اطراف شقيقه ها را برايش بافته، با حرير آبي رنگي بسته و روي باقي موها رها كرده بود. با خوردن چند ضربه به در از جا پريد. ثمره با احتياط وارد اتاق شد و گفت: مامان مهين گفت بهتره بيايي پايين.
آني با اضطراب خواست دنبال او برود كه ثمره با خنده اي پر شيطنت گفت: پا برهنه؟!
آني به پاهاي لختش نگاهي انداخت بعد به سرعت كفش هاي پاشنه كوتاه آبي اش را كه كنار ميز نحرير گذاشته بود به پا كرد و از اتاق خارج شد. تا قبل از آن در مورد مراسم خواستگاري چيز زيادي نمي دانست اما صنم هنگام بافتن تقريبا همه چيز را با آب و تاب برايش توضيح داده بود و حالا او مي ترسيد نتواند به سفارش هاي خاله اش درست عمل كند.
وقتي وارد سالن پذيرايي شد، كورش بي اختيار از روي صندلي اش بلند شد. آني با خجالت و ناراحتي از جو رسمي حاكم نفسش رل در سينه حبس كرد و سعي كرد سلام كند. منصور كه متوجه معذب بودن او شده بود با لبخندي گفت: بيا اينجا دخترم پيش خودم بنشين.
اما آني به طرف اولين صندلي خالي كه كنار صنم بود رفت و گفت: نه! من بايد اين جا بنشينم .
منصور كه كمي جا خورده بود متعجب پرسيد: چرا؟
و آني انگار درسي را كه قبلا از حفظ كرده جواب مي دهد گفت: چون من از همه كوچك تر هستم و بايد خانم تر از هميشه باشم و وقتي عفيفه خانم صدام زد زودتر بتونم برم آشپزخونه چايي بيارم!
شليك خنده ي حاضرين فضاي سالن را پر كرد. آني حيرت زده به آن ها نگاه مي كرد و صنم كاملا سرخ شده بود و آرام تر از ديگران مي خنديد. آني نيم نگاهي به كورش كه با شيفتگي خاصي در ميان خنده نگاهش مي كرد، انداخت و خودش هم خنديد.
كم كم مجلس دو مرتبه جدي شد و مهين و منصور حرف هاي مربوط به آن ازدواج را پيش كشيدند و كم كم به مسئله ي مهريه رسيدند. منصور مي خواست يك تكه زميني را كه در لواسان داشت پشت قباله ي آني بياندازد اما كورش عقيده داشت چون مهريه ديني بر گردن اوست بايد خودش آن را بپردازد. هر كس در آن مورد عقيده اي ابراز كرد تا اين كه بالاخره آقا مجيد از آني پرسيد: نظر خودت چيه دخترم؟
آني كه قبلا توضيحات كاملي از خاله صنم در مورد مهريه شنيده بود گفت: ولي من كه نبايد حرف بزنم!
منصور حيرت زده گفت: يعني چي؟ تو اصل كاري هستي.
- آخه من نبايد توي حرف بزرگ تر ها دخالت كنم.
صنم كه تير نگاه هاي ناباورانه را متوجه خود مي ديد با كمي حرص رو به آني گفت: من گفتم بي موقع حرف نزن. نگفتم حتي وقتي نظرت رو پرسيدند باز هم چيزي نگو.
آني با ناراحتي سر به زير انداخت و گفت: مگه مهريه براي وقت طلاق نيست؟! من فكر مي كنم اين خيلي بده كه هنوز عروسي نشده، حرف طلاق بزنيم.
كورش بر آن همه سادگي و صداقت لبخندي عاشقانه زد و منصور با مهرباني گفت: ببين دخترم مهريه براي طلاق نيست. مهريه يك سرمايه و پشتوانه براي دختره. مثل يك هديه مي مونه كه داماد به عروس مي ده . . . اگر مي بيني خيلي ها موقع طلاق حرف مهريه رو وسط مي كشند براي اينه كه مهريه بايد در طول زندگي مشترك به زن داده بشه و وقتي زندگي داره تموم مي شه و هنوز داده نشده مرد موظفه اون رو تقبل كنه. خيلي از مردها هم هستندكه در طول زندگي مشترك يا همون اول زندگي مهريه رو به همسرشون تقديم مي كنند تا آن براي خودش دلگرمي و پشت گرمي داشته باشه .
آني با لحني مطمئن و آرام گفت: اگر بايد قبول كنم پس من مي خوام مهريه ام رو اول بگيرم!
شليك خنده ي نويد و لبخند معني دار ديگران باز به آني فهماند حرف خوبي نزده. نويد در حالي كه از شدت خنده اشك به ديده آورده بود گفت: بابا اين درس نخونده دكترا گرفته! خودش ختم روزگاره. . . بيخود نيست ميگن حلال زاده به دائيش مي ره.
براي اولين بار در طول مراسم كورش مستقيم آنيتا را مورد خطاب قرار داد و با لحني جدي گفت: تو مهريه چي مي خواي؟
قبل از اين كه آني بتواند جواب بدهد صنم گفت: ببين عزيزم رسمه كه مهريه رو يا چند صد تا سكه تعيين مي كنند يا سند زميني چيزي . . .
آني با خونسردي گفت: ولي من اين ها رو دوست ندارم .
نويد گفت: تازگي ها مد شده اعضاي بدن هم مهر مي كنند. مثلا دستي، پايي، قلبي . . . معده و روده اي !
آني همراه ديگران به حرف هاي نويد خنديد و گفت: من چيزي نمي خوام. يعني نمي خوام من بگم. نبايد من هديه رو بگم. كورش هر چي دوست داشت به من هديه بده.
آقا مجيد با خنده گفت: برگشتيم سر خونه ي اول.
و بالاخره كورش با قاطعيت گفت خيال دارد قبل از عروسي رسمي خانه اي تهيه كند كه آن را به عنوان مهريه به نام آني خواهد كرد. بعد از آن هم قرار شد براي پنج شنبه ي آتي، آني و كورش طي مراسم ساده اي به عقد يك ديگر در آيند و بعد از به هوش آمدن صبا به صورت رسمي ازدواج كنند و زندگي مشترك خود را شروع كنند.
هيچ كس حتي جرات نكرد بگويد اگر صبا به هوش نيامد چه؟! اگر چند سال در اغما بود چه؟ يا بدتر از آن ها،اگر قبل از عقد بيدار شد؟! انگار همه مي خواستند به يكديگر بقبولانند كه صبا تا چندي ديگر بيدار خواهد شد و صحيح و سالم بر سر خانه و زندگي خود باز خواهد گشت!
نا آشنايي آناهيتا با رسم و رسوم چيز غريبي نبود. او اگر چه در بين خانواده اي ايراني رشد كرده بود اما به علت بي توجهي به ازدواج هاي اطرافش و البته قليل بودن ازدواج هاي ايراني نمي توانست معني خيلي از رسوم را درك كند. بعضي از اين رسوم برايش جالب بود و بعضي غير قابل درك و ناخوشايند.
در هر صورت براي مراسم عقد فقط دو حلقه ي ساده و دو دست لباس براي هر كدام خريداري شد. آنيتا ترجيح مي داد خريد آينه و شمعدان و باقي وسايل براي مراسم عروسي صورت گيرد.
طي آن مدت يك بار خانواده ي خاله صنم به آن ها سر زدند و راحله با رويي گشاده به هر دو تبريك گفت و براي شان آرزوي خوشبختي كرد. او راحت و آرام به نظر مي رسيد اما آني خيلي خوب مي فهميد غوغايي زير آن نقاب خونسردي برپاست كه دخترخاله اش را در آن زمان كوتاه رنگ پريده و رنجور كرده. آنيتا دلش براي راحله مي سوخت اما كورش انتخاب خود را كرده بود و اين ربطي به او نداشت!
خبر عقد آن ها مثل بمب در فاميل منفجر شد . مامان مهين با خواهرش درد و دل كرد و خاله شهين مثل هميشه ماموريت خود را در عرض چند ساعت به انچام رساند و همه ي فاميل خبردار شدند.
كورش از آن اتفاق كمي دلخور شد اما منصور كه توقع آن را داشت عكس العمل خاصي نشان نداد و حتي خاله شهين را به عنوان بزرگ خانواداه به مراسم دعوت كرد.
بالاخره روز مراسم فرا رسيد. همه چيز به ظاهر مرتب بود، اما گراني خاصي ته دل همه، حتي عروس و داماد جوان وجود داشت كه نمي گذاشت با خيال آسوده به كارهاي خود برسند.
ساعت از چهار بعد از ظهر مي گذشت كه كورش در كت و شلوار خوش دوخت ذغالي و پيراهن و كراوات استخواني، در حالي كه آراسته تر از هميشه به نظر مي رسيد ، چند ضربه به در اتاقآني زد. نويد دوربين دستي اش را به دست گرفته و مشغول ثبت صحنه ها بود. راحله و ثمره نيز پشت سر او ايستاده بودند تا به محض باز شدن در سر و صدا راه بيندازند.
لحظاتي گذشت و در آرام روي پاشنه چرخيد. كورش لحظه اي مات و مبهوت به دختري فرشته سا كه به رويش لبخند مي زد نگاه كرد. آني با سليقه ي خودش پيراهن بلند استخواني رنگي تهيه كرده بود . يقه ي لباس خشت باز و آستين هاي آن كوتاه بود. دامن لباس نيز به زيبايي از قسمت كمر كمي چين خورده و تا پايين قوزك پايش مي رسيد. لباسي در عين سادگي بسيار خوش دوخت و زيبا بود و با موهاي مواج حالت داده شده ي آني كه اغواگرانه يك طرف شانه و پشت سر رها بود حالت رويا گونه اي به او مي بخشيد. حالتي كه با آرايش كمرنگ و ملايم روي صورتش كورش را به ياد فرشته هايي كه گاهيي روي كارت پستال ها مي ديد مي انداخت.
از بهت او لبخند دختر پر رنگ تر شد. ثمره با خوشحالي فريادي كشيد و دست هايش را به هم كوبيد و نويد خنديد. اما راحله در حالي كه سعي مي كرد بغضش را پنهان كند به آرامي دست زد و به زحمت لبخند زد. كورش با سر و صداي ثمره لبخندي محجوبانه زد و دسته گل كوچك مريم و رز نباتي كه با حرير بلند سفيد رنگي تزئين شده بود به دست او داد.
وقتي آني و كورش دست در بازوي يك ديگر از پله ها پايين مي آمدتد شهين پوزخندي زد و به خواهرش كه كنارش نشيته بود گفت: از اول معلوم بود با وجود كورش ديگه نوبت به كس ديگه اي نمي رسه!
بعد براي اين كه مهين را نرنجاند افزود: انشاءا . . . خوشبخت شوند.
مراسم آرام و آبرومند برگزار شد. آني با وجود سفارش هاي خاله صنم همان مرتبه ي اول بله را گفت و باز همه را خنداند. او عقيده داشت وقتي جوابش مشخص است و كورش را مي خواهد دليلي ندارد آن قدر تامل كند! پس از عقد هر كسي سكه اي به آن ها هديه داد . منصور همان زميني كه قولش را داده بود به عنوان هديه ي عقد از طرف خودش و صبا به آن دو داد.
آني لحظه اي به سكه ها و سند نگاه كرد و در گوش كورش گفت: در عرض چند ثانيه حسابي پولدار شدم!
هر دو به آن استدلال خنديدند و باز نگاه پر از حسرت راحله را دنبال خود كشيدند.
جشن كوچك آنها با شامي مفصل پايان يافت و همه به خانه هاي حود بازگشتند.
البته قبل از رفتن، مهين كورش را كناري كشيده و گوشزدهاي لازم را به او كرده بود كه مراعات ثمره و منصور را در خانه بكنند و بعد هم كلي قربان صدقه ي او رفته و آروزي سلامتي صبا و برپا شدن هر چه زودتر عروسي شان را كرده، اشك ريخته و رفته بود.
با رفتن ميهمانان عفيفه خانم براي بار چندم در آن روز اسپند دود كرد و دور سر همه به خصوص كورش و آني چرخاند. آني از رفتار او به خنده افتاد و گفت: وقتي عفيفه خانم اين كارها رو با اين رفتارها انجام مي ده ياد سرخپوست ها مي افتم!
ساعت از دوازده مي گذشت كه منصور دست در بازوي ثمره انداخت، به جشمان سرخ از دير خوابي اش نگاه كرد و گفت: بابايي فكر كنم ديگه داري از حال مي ري.
ثمره خنديد، سرش را به شانه ي پدر تكيه داد و هر دو بعد از گفتن شب به خير به اتاق هاي خود رفتند. عفيفه خانم هم به حالتي معني دار به تازه عروس و داماد شب به خير گفت و با ابن كه كلي كار براي انجام دادن داشت، به اتاق خود رفت.
با رفتن آن ها كورش دست آني را گرفت و گفت: خسته شدي.
آني دست او را با عشق فشرد و گفت: نه . . . خسته نشدم . . . فقط . . . فقط باور نمي كنم!
- چي رو؟
- كه شوهر دارم! يعني تو الآن راستي راستي شوهر مني؟!
- ناراحتي؟
- نه! نه! اصلا! فقط من فكر نمي كردم هيچ وقت ازدواج كنم! شايد اگر تو رو نمي ديدم هرگز ازدواج نمي كردم.
- پس من خيلي خوش شانسم، چون تنها مردي هستم كه مي تونه با قاطعيت بگه اگر نبود همسرش مي ترشيد!
آني با تعجب پرسيد: چي مي شد؟
- مي ترشيد! از زمان هاي قديم مي گفتن دختري كه بي شوهر بمونه و خواستگار خوب نداشته باشه و تا سن بالا مجرد بمونه مثل ترشي كه بايد بمونه تا جا بيفته مي شه. خلاصه يك همچين چيزهايي.
آني شانه بالا انداخت و گفت: با اين كه زياد به نظرم حرف خوبي نمي رسه،اما آره، درسته مي ترشيدم.
كورش با صداي بلند خنديد، بي اختيار سر آني را كه كنارش نشسته بود به سينه چسباند و بوسه اي روي موهايش نشاند. آني با دلخوري خود را عقب كشيد . گفت: ديگه از اين حرف ها نزن. تو معني اين حرف ها رو مي فهمي، من نمي فهمم اون وقت احساس بدي دارم.
كورش با لحني جدي اما لبخندي عاشقانه عذرخواهي كرد و ديگر تا هنگام طلوع خورشيد فقط حرف هاي زيبا در گوش او نجوا كرد و پاسخ هايي پر از اميد گرفت.فصل بيست و سه
بوي خوش عيد در تمام شهر جريان داشت و زمستان با لبخندي اندوهگين تقلاي مردم و زمين را براي استقبال از بهار نظاره مي كرد. در خانه ي كيانفرها هم با وجود غمي كه در تار و پود خانه و افراد خانواده تنيده شده بود، همه سعي داشتند آني از نخستين عيدي كه در كنارشان داشت خاطرات خوبي به ياد داشته باشد.
شب سال تحويل عفيفه خانم رفت تا كنار فرزندانش باشد. منصور و بچه ها هم سفره ي هفت سيني فراهم كردند و به بيمارستان رفتند تا سال شان را با صبا تحويل كنند. صبايي كه انگار حتي با بيدار شدن زمين و طبيعت هم خيال بيداري نداشت! لحظه ي سال تحويل اولين دعاي همه بهبودي سريع تر صيا يود و به دنبال آن چشمان خيس همه كه به خدا التماس مي كرد دعايشان را مستحاب كند. دقايقي بعد منصور بچه ها را به خانه فرستاد تا خودش ساعتي با همسرش خلوت كند.

در آن ساعت شب، بيمارستان ساكت و خاموش بود و فقط صداي نجواي محزون منصور سكوت بخش مراقبت هاي ويژه را مي شكست.
- ديگه وقتشه بيدار بشي خانمي! فكر كنم دارم كم مي يارم. . . ديگه روا نيست بيشتر از اين تنها و درمونده باشم . . . يادت مي ياد وقتي بهت گفتم يكي از بدي هاي ازدواج با من اينه كه زود بيوه مي شي تو چي گفتي؟! يكي از اون لبخندهاي قشنگ خودت رو تحويلم دادي و گفتي مطمئني اگر من نباشم زياد بيوه نمي موني . . . شايد بايد فكر مي كردم تعارف مي كني يا اين فكر همون لحظه به ذهنت رسيده، اما تو طوري حرف زدي كه ته دلم خالي شد . . . كه حس كردم انگار حرفت رو باور داري حالا من بهت مي گم كه اگر نباشي . . .
گريه اي آرام شانه هاي مردانه ي منصور را لرزاند . سرش را روي دست صبا گذاشت و در ميان گريه گفت: ديگه وقتشه خانمي. حقش نيست نبيني دخترت، عروست شده! پسرت، دامادت! اين خوشبختي نصيب چند نفر توي دنيا مي شه؟! . . . اگر بدوني اين دو تا جوون چقدر همديگه رو دوست دارند. البته خيلي مونده به من و توبرسند اما من عشق و وابستگي عميق رو تو ي چشم هاي هر دو شون مي بينم. . . باور نمي كني آني چقدر عوض شده. اون دختر فوق العاده اي يه. هم درس مي خونه. هم كار مي كنه و هم به كلاس هاي ورزشي اش مي رسه. هنوز هم گاهي به دكتر هوشمند سر مي زنهو دكتر خيلي از وضعيت اون راضي يه. گرچه زخم هاي كهنه اش فراموش نشده، اما اميد و آرزوهاي تازه ، فرصت فكر كردن به اون زخم ها رو بهش نمي ده . . . مي بيني . . . همه چيز رو به راهه. همه چيز مهياست تا تو برگردي. بيدار شو خانمي من . . . ثمره خيلي به تو نياز داره. . . شايد بيشتر از من . . . بيدار شو. . .

ديد و بازديدهاي عيد تا روز هشتم تمام شد و همگي براي باقي تعطيلات راهي مشهد شدند. كورش از چندي قبل به فكر آن سفر بود و بليت ها را رزرو كرده بود. حتي يك بليت هم براي صبا گرفته بود تا اگر به هوش آمد او را هم همراه خود ببرند. اما او هم چنان در خواب بود و به جايش مهين همراهشان رفت.
محيط روحاني مشهد مقدس تاثير آرامش بخش و مثبتي بر آنيتا داشت و اگر چه گاهي شلوغي و هياهوي بيش از حد او را به وحشت و اضطراب مي انداخت اما محبت امام رضا (ع) بر دلش نشست و براي نخستين بار در زندگيش نذري كرد. او معناي نذر كردن را از مهين و كورش آموخت و نذر كرد اگر مادرش بهبود يابد بي مهري هايي كه مادرش روا داشته را جبران كند و هر سال با مقئاري از پس انداز خود به چند بيمار نيازمند كمك كند. او از كورش شنيده بود پدرش بيماران نيازمند را شناسائي و به آن ها كمك مي كند و مخارج درمان را ار آن ها نمي گيرد. او فهميده بود كه منصور خانه ي پدري خودش را نيز به بركت حضور صبا در زندگي اش به بهزيستي بخشيده بود تا سرپناهي براي بچه هاي بي پناه باشد.
روز يازدهم همه به تهران بازگشتند تا خود را براي روز سيزده آماده كنند.
آن سال هم قرار بود مثل هر سال راهي ويلاي چالوس آقا مجيد شوند اما كورش صبح روز دوازدهم جنان سرما خورده بود كه حتي نمي توانست از تخت خواب خارج شود.
منصور تشخيص آنفولانزاي حاد داد. برايش نسخه اي پيچيد و در حالي كه دنبال بهانه اي براي نرفتن بود گفت كنار كورش مي ماند. ثمره كه كمي از نيامدن پدر و برادر غصه دار بود ، ساك كوچكي بست و منتظر شد تا نويد و مامان مهين به دتبال او و آني بيايند.
وقتي آني را با لباس خانه ديد با تعجب پرسيد : پس چرا حاضر نشدي؟
- من نمي يام!
- چرا؟!
- به خاطر كورش. دلم نمي خواد تنهاش بگذارم.
- اما بابا و عفيفه خانم پيشش هستند. حيفه روز سيزده به در خونه بموني.
عفيفه خانم كه از آشپزخانه مكالمه ي دو خواهر را مي شنيد، بيرون آمد و رو به ثمره گفت: اصرار نكن مادر! خب راست مي گه آدم كه شوهر مريضش رو ول نمي كنه بره دنبال تفريح!
بعد دست آني را گرفت و او را با خود به آشپزخانه كشيد.
- بيا عزيرم . . . بيا براي شوهرت يك سوپ مقوي و خوشمزه درست كنيم تا حالش رو جا بياره.
- اما من بلد نيستم.
- من يادت مي دم. ديگه وقتشه ياد بگيري. هم غذا پختن رو،هم شوهر داري رو.
آني خنديد و بي اعتراض گوش به فرمان عفيفه خانم شد. هم چنان مشغول بود كه ثمره خداحافظي كرد و رفت. منصور هم رفته بود تا ميوه و داروهاي كورش را بگيرد.
عفيفه خانم با حوصله پختن سوپ ماهيچه را به آني ياد مي داد و از او مي خواست تمام كارهاي سوپ را خودش انجام دهد. در حقيقت او فقط نقش راهنما را بازي مي كرد. آني هم با حوصله و علاقه ي خاصي، دستورات او را انجام مي داد. وقتي در زودپز را طبق راهنمايي هاي عفيفه خانم محكم مي بست، لبخندي پر از رضايت بر لب داشت.
- خب. حالا بيا اين آب ميوه رو براي كورش خان ببر و يك كمي هم پيشش بنشين تا حوصله اش سر نره.
آني با ناراحتي گفت: نمي ذاره توي اتاقش بمونم. مي گه تو هم مريض مي شي.
عفيفه خانم لبخندي زد و گفت: بهش بگو هر چه از دوست رسد نيكوست!
- يعني چي؟
- تو اين رو بهش بگو . . . به معنيش هم خودت فكر كن مي فهمي.
- هر چه كه برسد از . . . چي بود؟
- هر چه از دوست رسد نيكوست!
آني در حالي كه ليوان آب پرتقال را بر مي داشت با حالتي متفكر زمزمه كرد « هر چه از دوست رسد نيكوست. . . » به چهارچوب در مي رسيد كه عفيفه خانم با خنده اي معني دار گفت: اين ها از رازهاي شوهر داريه. راستي بهش بگو خودت با دست هاي خوذت براش سوپ درست كردي . . .
آني با خنده اي از آشپزخانه خارج شد اماا هنوز صداي عفيفه خانم را مي شنيد.
- زياد هم نزديكش نشو ممكنه مريض بشي. . . فقط يك كم نازش رو بكش. اين طوري زودتر خوب مي شه.
آني در حالي كه هم چنان لبخند بر روي لب داشت چند ضربه به در اتاق كورش زد و وارد شد.
كورش ، بي حال، تن دردناكش را زير پتو كشيده و با وجود بيدار بودن پلك هايش رو روي هم گذاشته بود. آني با احتياط كمي به او نزديك شد و با دلسوزي و صدايي نجوا گونه پرسيد: بيداري؟
کورش چشمان تب دارش را تا نيمه گشود. با ديدن آني كمي جا به جا شد و گفت: برو عقب دختر! ممكنه مريض بشي.
آني با لبخند و حالتي ناشيانه حرف هاي عفيفه خانم را تكرار كرد.
- هر چي كه برسد از دوست، نيكوست!
كورش خواست بخندد كه به سرفه افتاد. سريع دستمالي جلوي دهان گرفت و سرش را زیر پتو برد. آني داشت دست پاچه مي شد كه سرفه اش بند آمد.
- اين رو كي يادت داده؟
- عفيفه خانم! اون داره به من شوهر داري ياد مي ده. تازه گفته حتما بهت بگم كه خودم برات يه سوپ خوشمزه درست كردم.
كورش با لبخند و صدايي گرفته و خش دار گفت: مگه قرار نيست بري چالوس؟ چرا هنوز آماده نشدي؟!
- من نمي رم.
- اي بابا! لابد اين رو هم عفيفه خانم گفته.
- نه. خودم نخواستم برم چون دلم نمي خواست تو تنها بموني.
- يعني اونا رفتن؟ خيلي كار بدي كردي چون روز سيزده نبايد خونه موند.
- روز سيزده كه فرداست.
- خوب فردا كه نمي توني باهاشون بري.
- ديگه كافيه كورش. بيا اين آب ميوه رو بخور تا زودتر خوب بشي.
كورش به زحمت نشست ، به بالش تكيه داد و مشغول نوشيدن آب ميوه شد.
آني كتابي از ميان قفسه ي كتاب هاي كوچك او انتخاب كرد و گفت: دوست داري برات كتاب بخونم تا حوصله ات سر نره؟
كورش با لبخندي مهربان او را نگاه كرد و گفت: نه عزيزم. تو زود تر برو بيرون . مي ترسم مريض بشي و اون وقت ببيني كه هر چيزي كه از دوست مي رسد چندان نيكو هم نيست.

آني صندلي ميز تحرير را بيرون كشيد و گفت : از اين فاصله مريض نمي شم. حالا تو راحت دراز بكش تا من برات شعر بخونم . . . شايد هم خوابت برد.
كورش ليوان خالي را كنار تختش گذاشت و گفت: يعني هر وقت من مريض بشم تو همين طوري از من پرستاري مي كني؟
آني با قاطعيت گفت: البته!
و بعد با لحني آرام و گوش نواز شعري از سهراب را كه بارها در خلوت خود آن را خوانده و لذت برده بود براي كورش خواند.
هنوز در سفرم.
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من – مسافر قايق – هزار ها سال است
سرود زنده ي دريا نوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن . . .

كورش ماشينش را با حالتي عصبي داخل پاركينگ برد.
آني خشمگين پياده شد و در حالي كه پاشنه هاي بلند كفشش را محكم روي زمين مي كوبيد به سمت خانه رفت. دامن بلند لباس از زير مانتوي كوتاه مجلسي طوسي رنگش به روي زمين كشيده مي شد وقتي خواست با حركتي سريع از پله ها بالا برود شال حرير خاكستري زرشكي اش سر خورد و روي زمين افتاد. كورش چنان با سرعت در حياط را بست ك از پي آني رفت كه او را در حالي كه از پله ها بالا مي رفت غافلگير كرد. دست در بازويش انداخت و با اندكي خشونت او را نگه داشت. آني پريشان و عصبي سر برگرداند و در حالي كه سعي مي كرد تن صدايش بالا نرود گفت: دستم رو ول كن.
كورش در چشمان وحشي او خيره شد و غريد: تو بايد توضيح بدي.
آني پوزخند زد: من به هيچ كس توضيح نمي دم!
كورش دندان هايش را محكم به هم فشرد و او را دنبال خود به كتابخانه كشيد و در را بست.
- نمي خوام صدامون به گوش عفيفه خانم و بقيه برسه.
- اون فقط يك مستخدمه! تو از مستخدم ها هم مي ترسي؟!
- من از آبروم مي ترسم.
- يعني ما تو خونه ي خودمون اون قدر راحت نيستيم كه با هم بحث كنيم؟!
- مثل اين كه يادت رفته اين جا خونه ي حقيقي ما نيست . . . فعلا بحث رو عوض نكن كه امشب حسابي منو به هم ريختي.
- من فقط خواستم يك گيلاس شامپاين بخورم! فقط يك گيلاس!
كورش با حالتي عصبي خنديد و جمله ي آخر او را چند مرتبه تكرار كرد و بعد با حالتي جئي گفت: اين جا ايرانه آني. من هم يك مرد ايراني ام و اتفاقا حسابي متعصب هستم و اجازه نمي دم همسرم همراه يك مشت مرد و زن بي بند و بار مشروب بخوره.
- پس چرا رفتيم؟
- چون عروسي بهترين دوستم بود و در ضمن فكر نمي كردم تو با ديدن چند بطري زهزماري از خود بي خود بشي.
- تو طوري با من حرف مي زني انگار من الكلي هستم . . . من اجازه نمي دم توي مسائل شخصي من دخالت كني.
- مسائل شخصي؟! ببينم اگر من كوكائين بكشم به تو مربوط نمي شه؟
- اون فرق مي كنه.
كورش سعي كرد كمي بر خود مسلط باشد.
- ببين آني. بگذار طور ديگه اي حرف بزنيم. ما با هم ازدواج كرديم و بايد به نظر و عقيده ي هم احترام بگذاريم. من از اين جور مزخرفات بيزارم نه خودم مي خورم و نه دلم مي خواد تو لب به اين كثافات بزني . . . امشب وقتي ديدم اون خسروي عوضي بهت مشروب تعارف كرد و تو هم برداشتي داشتم ديوونه مي شدم. نمي دوني بعدش چه طور با نگاهش مسخره ام كرد و بهم خنديد. توي اكيپ بچه ها من تنها كسي بودم كه دور و بر اين جور چيزها نمي رفتم و حالا زنم بايد جلوي چشم همه پامپاين بخوره!
- اين چيزها به تو مربوطه،نه من!
- آخه لعنتي تو كه دائم الخمر نيستي. يعني نمي توني به خاطر من دست از ايم كم خوردن ها هم بكشي.
- برام سخته!
حالا لحن آني آرام تر شده و چهره اش به شدت گرفته بود.
- من قبلا گاهي مي خوردم . . . امشب هم هوس كردم . . . دست خودم نبود . . . گر چه تو نذاشتي بخورم . . . تازه من سيگار هم مي كشم.
- مي دونم!
آني حيرت زده به سمت او برگشت : چه طور؟
- يكي دو بار ديدمت.
- اما من سيگاري نيستم. فقط خيلي كم مي كشم.
- سيگار كم، مشروب كم .. . ديگه چي هست آني . بگو!
- تو همه رو مي دوني.
- اين آشغال ها فقط جووني و زيبايي و معصوميت تو رو ازت مي گيرند. چرا سعي نمي كني سالم تر زندگي كني؟
بعد شال حريري را كه در حياط پيدا كرده بود باز كرد و روي سر او انداخت. بخ رويش لبخند زد و به چشمان پر تمناي او كه مانند بچه گربه اي نگاهش مي كرد خيره شد.
- ببين چقدر قشنگ شدي.
نفس عميقي كشيد و گفت: ببين چه بوي خوبي مي دي! حيف نيست؟ حيف نيست؟! من خيلي دوستت دارم آني. خيلي روي تو حساب باز كردم. سر افكنده ام نكن . . . البته اگر تو هم دوستم داري.
دختر كه تحت تاثير صداقت كلام او قرار گرفته بود در آغوشش فرو رفت و گفت: من هم دوستت دارم . . . خيلي خيلي خيلي زياد.
- پس آزارم نده دختر خوب.
- باشه، سعي مي كنم.
هر دو آرام خنديدند و كورش او را محكم تر به خود فشرد و زمزمه كرد: در ضمن ديگه نمي خوام لباس مشكي بپوشي!
آني كمي خود را عقب كشيد . به چشمان خمار او نگاه كرد و پرسيد: زشت شده بودم؟!
- نه! فوق العاده شده بودي. رنگ مشكي اون قدر بهت مي ياد كه لحظه ي اولي كه ديدمت نفسم بند اومد!
آني انگشتش را در هوا تكان داد و گفت: اين ديگه حسودي يه نه غيرت!
- آره. حسوديم شد. دلم نمي خواست تو اين قدر خوشگل باشي كه همه نگاهت كنند.
- تو مريضي!
كورش در حالي كه دستانش هم چنان دور كمر او حلقه بودند خنديد و گفت: نه!مريض نيستم . گاهي زيادي غيرتي مي شم. گاهي يك كم حسود و گاهي به شدت عاشق!
آني حالت بامزه اي به خود گرفت و گفت: تو مطمئني از اون زهرماري ها نخورده اي؟!
صداي قهقهه ي خنده ي هر دو به هوا برخاست و منصور كه مشاجره ي اوليه شان را در راه پله شنيده بود با لبخند غلتي در رختخواب زد و زمزمه كرد: چه زود به آتش بس رسيدند!
نظير آن بحث ها چند مرتبه بين شان اتفاق افتاده و هر بار كورش را بابت تضاد فرهنگي كه ما بين شان بود مي ترساند. اما او سعي داشت با كمك از نيروي عشق و تحمل و صبوري، آني را كم كم با فرهنگ كشور و خانواده ي خود وفق دهد تا بعد از ازدواج كمتر از آن نوع برخوردها داتشه باشند. به خصوص اين كه كورش بسيار اجتماعي و اهل رفت و آمد بود و نمي خواست رفتارهاي آني او را از مردم دور كند. حدود سه ماه به سرعت از تاريخ عقد گذشت و به همان نسبت علاقه و وابستگي زوج جوان به يك ديگر بيشتر و عميق تر شده بود. طوري كه ديگر لازم نبود عفيفه خانم شوهر داري را به آني ياد دهد. او آن قدر دل بسته ي كورش بود كه با عشق برايش غذا مي ريخت. گاهي تختش را مرتب مي كرد يا حتي گرد و خاك وسايل اتاقش را مي گرفت. صبح ها وقتي كورش به محل كارش مي رفت او اكثرا خواب بود اما عصر ها به انتظار او مي ماند و به استقبالش مي شتافت. برايش چاي يا قهوه دم مي كرد و از اتفاقاتي كه در موسسه ي زبان مي افتاد براي كورش حرف مي زد. كورش او را تشويق مي كرد تا در ميان همكارانش چند دوست خوب پيدا كند،اما آني هم چنان تنها بود و تنها دوست و همدمش كورش بود و بس. اين مسئله گاهي كورش و اطرافيان را نگران مي كرد اما دكتر هوشمند عقيده داشت به مرور زمان از وابستگي آني به كورش كم خواهد شد و او ياد خواهد گرفت كه حضور هر كس به جاي خود در زندگي لازم و ضروري است.

عفيفه خانم با چهره اي گرفته ظرف بزرگ خوراك لوبيا را ميان ميز گذاشت.
كورش با ناراحتي پرسيد: ناهار چي خورده؟
عفيفه خانم شانه بالا انداخت و گفت: از كلاس كه اومد تلفن زنگ خورد. وقتي گوشي رو گذاشت ديگه اون آدم سابق نبود. از اين رو به اون رو شده بود. نه ناهار خورد، نه عصرونه. از اتاقش هم بيرون نيومده.
كورش با حالتي متفكر گفت: ظهر كه باهاش حرف زدم حس كردن كه حالتش عادي نيست اما فقط گفت سرش درد مي كنه.
ثمره گفت: شايد مريض شده؟
كورش نگاهي به منصور انداخت كه بي اشتها غذايش را مي خورد.
- بعد از شام يك سري بهش مي زنم تا مطمئن بشم بيماره يا نه.
كورش رو به عفيفه پرسيد: هيچ كدوم از حرف هاش رو متوجه نشدي؟
- نه مادرجون، خارجي صحبت كرد. نفهميدم.
ثمره با سادگي گفت :شايد ريموند بوده؟
كورش كمي سرخ شد و منصور همه را به صرف شام دعوت كرد تا بعد با آني صحبت كنند و بفهمند مشكلش چيست.
كورش شامش را نيم خورده رها كرد و براي بار دوم در آن شب به سراغ آني رفت. مرتبه ي اول او حتي در را به رويش باز نكرده بود!
چند ضربه ي آرام به در زد و اجازه ي ورود خواست. بر خلاف تصورش در باز شد و با آني با لبخندي مصنوعي مقابلش ظاهر شد. لبخندي كه با سرخي چشمانش منافات داشت.
- مي تونم بيام تو؟
آني لبخندش را پر رنگ تر كرد و تعارفي كه ياد گرفته بود بر زبان آورد.
- اتاق خودتونه! بفرمائيد.
كورش وارد شد و با كنجكاوي كمي اطرافش را نگاه كرد. انگار مي خواست با بررسي اتاق او چيز تازه اي كشف كند.
آني در را بست و روي تخت نشست. كورش اما رو به روي او به ميز تحرير تكيه داد، دست ها را روي سينه گره زد و گفت : خب! جريان چيه؟
آني شانه بالا انداخت و گفت: جريان ِ چي؟
- اين همه ناراحتي به خاطر چيه؟
- ديگه ناراحت نيستم. يك كم آروم شدم. مهم نيست.
- چرا مهمه. من منتظرم بشنوم. فقط نگو سرت درد مي كرد.
- سرم كه درد مي كرد . اما . . . راستش . . . ريموند خبر فوت يكي ار هم كلاسي هام رو امروز بهم داد. اون دختر خيلي خوب و مهربوني بود.
- فكر مي كردم دوست هاي زيادي نداري.
- زياد با من دوست نبود اما خوبي و خوش رفتاري خاصي داشت. . . همه دوستش داشتند . . .
- حالا ريموند چرا بايد اين خبر رو به تو مي داد؟
- گفت مي خواسته از حالن با خبر بشه و . . . يعني اون به خاطر من زنگ زده بود . . . اين دوست مون دو سه هفته اي هست كه مرده.
- بعد از اين كه به تو خيانت كرد با چه رويي دوباره با تو تماس گرفت؟
- مي خواست توضيح بده. . . اون مجبور شده بود . . . يعني مجبورش كرده بودند.
حالا آنيتا بغض كرده و نگاهش را به نقطه ي نامعلومي دوخته بود.
كورش كمي با حرص گفت: دلت براش مي سوزه؟
چشمان دختر نمناك شد و صدايش لرزيد.
- اون نبايد مي مرد.
كورش فهميد مرگ دوست ناشناس براي آني چنان دردناك بوده كه قضيه ي ريموند را تحت الشعاع خود قرار داده.
با وجوي كه از تماس ريموند دلخور بود اما با تاسف به سمت آني رفت و به او تسليت گفت.
از چهره اش مشخص بود به سختي سعي در كنترل خود دارد. با لحني كه به شدت مي لرزيد گفت: مي شه بغلم كني؟!
كورش حس كرد آني حالت عادي ندارد. آن همه تغيير و آن همه تضاد در رفتار را نمي توانست درك كند. به نظر مي آمد مصيبت بزرگي براي او رخ داده و او با اين كه از درون درد مي كشد اما در مقابل سوگواري مقاومت مي كند.
كورش كنار او نشست و در آغوشش كشيدو آني دست ها و پا ها را درون سينه مچاله كرده و طوري خود را در آغوش كورش پنهان كرده بود انگار مي خواهد جزئي از وجود او شود!
كورش در انتظار شنيدن صداي گريه ي او بود اما سكوت وهم انگيز آني گيج ترش مي كرد.
دستان كورش كم كم خواب مي رفت، اما نمي توانست آني را كه چون كودكي رنج كشيده به آغوشش پناه آورده بود، رها كند. درست زماني كه حس مي كرد او به خواب رفته با صداي تقه اي كه به در خورد آني به خود حركتي داد و آهسته از هم باز شد. كورش خيس از عرق دست هايش را پايين آورد. دوباره ضربه اي آرام به در خورد و كورش با صدايي خفه اجازه ي ورود داد. عفيفه خانم با احتياط كمي در را باز كرد و بي آن كه وارد شود گفت: آقاي دكتر گفتند اگر حال آنيتا خانم خوب نيست براي معاينه بيايند.
كورش نگاهي نگران به چهره ي بر افروخته ي آني انداخت. او سرش را به نشانه ي منفي تكان داد و گفت: اگر يك كم بخوابم بهتر مي شم. كورش با دلسوزي گفت: پس يك چيزي بخور . . . تو همين طوري هم زياد غذا نمي خوري. من نمي فهمم چرا هر اتفاقي مي افته تو از غذا مي افتي؟
به جاي آني، عفيفه خانم گفت: بعضي ها اين طوري هستند ديگه. ناراحتي بي اشتهاشون مي كنه. حالا من يك كم از اين خوراك خوشمزه ي لوبيا سبز براش مي يارم كه مطمئنم اگر شما پيشش بموني حتما غذاش رو مي خوره.
دقايقي بعد سيني غذا در اتاق آني بود و او با چهره اي گرفته به بشقاب پر از لوبيا سبز و هويج و گوشت زل زده بود.
كورش با لبخند گفت: يك كم بخوري اشتهات باز مي شه.
- با من مثل بچه ها رفتار مي كنيد!
- اين چه حرفي يه؟! تو بايد كم كم .يتامين رو كم كني و غذاي بيشتري بخوري. نبايد اجازه بدي ضعف به تو غالب بشه.
- اما من ضعيفم!
كورش به وضوح مي ديد كه دو مرتبه آني در معرض بحران روحي قرار گرفته. دكتر هوشمند گفته بود او هنوز آمادگي دارد و تحمل يك ضربه ي سخت ديگر براي او دشوار خواهد بود. اما مرگ يك دوست چرا بايد آني را به آن حال و روز مي انداخت.
گرچه او گريه نمي كرد و حتي گاهي لبخند مي زد اما مشخص بود كه به شدت با خود در جنگ است تا از هم نپاشد. هنوز كورش حرفي نزده بود كه باز هم آني لبخند زد و گفت: باشه. مي خورم. فكر مي كنم اين غذا حالم رو بهتر مي كنه. فردا بايد برم موسسه. . . بايد روحيه ام رو براي فردا به دست بيارم.
بعد نگاهي مهربان به كورش انداخت و ادامه داد: ممنونم كه كنارم موندي . . . حالا ديگه خوبم. اگر بخواهي مي توني بري بخوابي!
و به همين راحتي كورش را از اتاقش بيرون كرد تا دوباره با خود خلوت كند.

روز بعد آني به ظاهر آرام و حتي سرحال بود و در خانه هم سعي داشت مانند سابق به نظر برسد. اما پر واضح بود كه تغيير بزرگي در درونش رخ داده كه كمي او را عصبي تر و زودرنج كرده بود. طوري كه در طول چند ساعت شب چندين مرتبه با صداهاي مختلف از جا پريد و چند بار هم بي دليل از كورش و عفيفه خانم ايراد گرفت.
اين رفتار تا چند روز ادامه داشت تا اين كه كورش را واداشت در پي علت ناراحتي آني برآيد. او آدرس ايميل ريموند را از پدرش گرفت و از او خواست هر چه زودتر با هم تماس تلفني داشته باشند.
چند ساعت بعد ريموند شماره ي مستقيم اتاق خودش در پانسيون را براي او فرستاد و كورش بي معطلي يا او تماس گرفت.
تماس با ريموند نه تنها مشكل او را حل نكرد بلكه او را در نگراني تازه اي فرو برد. ريموند اظهار كرد كه هرگز با آني تماس نداشته! حتي گفت يك بار برايش ايميل فرستاده اما آني به تندي پاسخش را داده و گفته ديگر هرگز نمي خواهد حتي نام او را بشنود! و اين را هم اضافه كرد كه چنان دختري با مشخصاتي كه آني ذكر كرده هرگز وجود خارجي ندارد!فصل بيست و چهار
كورش بي حوصله و ناراحت نيم نگاهي به آني كه سرش را به پشتي صندلي تكيه زده و خواب به نظر مي رسيد،انداخت. آهي كشيد و چشم به جاده ي رو به رو دوخت.
چند روز قبل با بصير تماس گرفته و از او پرسيده بود آيا به تازگي اتفاق خاصي در رابطه با آني رخ داده كه آن ها بي خبرند. بصير اظهار بي اطلاعي كرده اما قول داده بود در مورد آن تحقيق كند. كورش مي دانست شخصي كه با آني انگليسي صحبت مي كرده خبر ناخوشايندي به او دادع كه او را چنان به هم ريخته. او حتي از ريموند هم خواسته بود از دوستان و آشنايان مشتركش با آني خبري بگيرد. روز قبل از حركت، بصير تماس گرفته و خبر فوت جهانگير بر اثر تصادف را داده بود! كورش از شنيدن خبر چنان غافلگير شده بود كه براي چند لحظه نمي توانست حرفي بزند. از خود مي پرسيد باران بلاها بر سر آني تا چه زمان ادامه خواهد داشت؟! و تا چه هنگام روح رنج ديده ي او تحمل آن همه مصيبت را مي آورد. اما خبر بعدي از ريموند بود كه او را بيشتر در شوك فرو برد . جهانگير به قتل رسيده بود! تحقيقات در مورد قتل ادامه داشت و سر نخ هايي نيز كشف شده بود. ريموند معتقد بود همكاران تبهكار جخانگير او را كشته اند و كورش اطمينان داشت آني خود را در قتل پدر مقصر مي داند. شابدهم به طريقي به مر گ او كمك كرده بود و حتي به وضعيت وخيم صبا! كورش مي فهميد ديگر نمي تواند نه آني و نه خودش را گول بزند. اگر آني از جهانگير دزدي نمي كرد همكاران او كمر به قتلش نمي بستند و اگر در مقابل صبا با پدرش به خاطر آن پول ها و مدارك درگير نمي شد، صبا به آن حال نمي افتاد. اين جريان همان قدر كه غيرمنطقي به نظر مي رسيد مي توانست منطقي هم با شد! به همان دلايل پيشنهاد سفر را به پدرش داده و او نيز پذيرفته بود . از نظر مهين و صنم هم بهتر بود آنيتا آب و هوايي عوض كند تا اندوه مرگ پدر و بيماري مادر را بهتر تحمل نمايد.
شايد براي صدمين بار به آني نگاه كرد و باز با آهي عميق به جلو راند.
آن سفر انگار براي خودش هم لازم بود تا به ذهنش فرصت تجزيه وتحليل مسائل پيش آمده را بدهد و او را وادارد به فكر چاره اي اساسي باشد.
Heart Heart Heart
ادامه برا فردا:bighug:
پاسخ
#7
(30-01-2017، 22:59)کمند سنجری نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
Heart  Heart  Heart
(29-01-2017، 20:40)anable نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
عالی بوووووووود

ادامه
Heart  Heart  Heart

ناهيتا كه به نسبت لباس مناسب تري به تن داشت به تبعيت از كورش از ماشين خارج شد. منظره ي بديع رو به رو هر دو را به سكوت و احترام واداشته بود. آني كه در طرف ديگر ماشين ايستاده بود، نگاهش از قله هاي سپيد به دنبال عقابي كشيده شد كه در آسمان ، مانند سلطاني بر همه چيز نظارت داشت.
با دور شدن عقاب به حرف هاي كورش فكر كرد. به اين كه او در اين مكان، كه انگار جدا از دنيا بود، نا اميدي هايش را كمتر حس كرده، شايد نا اميدي هايش چندان بزرگ نبوده!
اما هر چه بوده او را به آن جا كشانده تا دل دردمندش را آرام كند. به نيم رخ متفكر كورش نگاه كرد. كورش سنگيني نگاه او را احساس كرد و طنين صداي آرام، اما نافذش سكوت ميان شان را شكست. صدايي كه انگار مراقب بود از يك متري شان آن سوتر نرود و كوهستان نيمه خواب را هوشيار نكند.
- وقار و ابهت كوهستان رو حس مي كني؟
- يعني اين هايي كه گفتي باعث شد تو نا اميد نباشي؟!
كورش جدي نگاهش كرد. چشمان دختر با كنجكاوي انتظار پاسخ مي كشيدند.
- سردت نيست؟
- نه زياد . . . اما تو لباست مناسب نيست.
كورش با حسرت گفت: اي كاش پوتين هام رو برداشته بودم . . . سوار شد!
هر دو باز هم سوار ماشين شدند. كورش بخاري را روشن كرد و در حالي كه نگاهش هنوز منظره ي مقابل را مي بلعيد شروع به حرف زدن كرد.
- هجده سالم بود. يك سال كوچك تر از حالاي تو، با تمام خصوصياتي كه اکثر آدما تو اون سن و سال دارن. مدام به آينده فكر مي كردم. از وقتي يك پسربچه بودم آقاي دكتر صدايم مي زدند و از جايي كه پدرم پزشك بود همه مسلم مي دونستن كه من هم پزشك می شم . حتي اين آرزو رو در نگاه پدرم و صبا مي خوندم. من عاشق اين دو موجود عزيز بودم و خيلي برام سخت بود بگم از پس اين رشته بر نميام! بارها به خودم تلقين كرده بودم كه مي تونم اما هر وقت با بابا به بيمارستان مي رفتم و يك بيمار مي ديدم تا مدت ها از فكر اون بيمار خارج نمي شدم. يك پزشك خوب بايد بتونه در عين دل رحم بودن پر طاقت باشه ، اما من نبودم. وقتي مي فهميدم بيماري روزهاي آخر عمرش رو طي مي كنه افسرده مي شدم و اين افسردگي روي زندگيم و رفتارم تاثير مي ذاشت. در حالي كه يك پزشك هميشه بايد دست كم ظاهر خودش رو حفظ كنه . . . تمام اين احساسات باعث شده بود در وجود خودم احساس ضعف كنم. . . شايد درك نكني براي پسري هجده ساله كه در اوج غروره چقدر سخته كه اعتماد به نفسش رو از دست بده. اين كه فكر كنه خيلي كمتر از اون چيزيه كه ديگران در موردش فكر مي كنن... من سر يك دو راهي واقعي ايستاده بودم كه زندگي آينده ام با انتخاب يكي از اون دو راه مشخص مي شد. انتخاب رشته ي تحصيلي به منزله ي انتخاب شغل آينده ست و براي مرد، كه مي دونه هميشه بايد شاغل باشد و يك سوم عمرش رو براي كارش بده خيلي سخته كه شغلش رو تحمل كنه. به خصوص براي من كه هرگز چيزي در زندگيم وجود نداشت كه بابتش مجبور به صبر و تحمل زيادي باشم. درسته كه مادر نداشتم و پدرم مدام در سفرهاي خارجي يا مطب و بيمارستان بود، اما به آن وضعيت عادت كرده بودم و وجود خانواده ي ياوري هم كمتر فرصت فكر كردن به اون خلاء بزرگ رو مي داد. . . در هر حال با اون شرايط و سن و سال غم بزرگي روي دلم سنگيني مي كرد كه من حتي نمي تونستم در موردش با كسي حرف بزنم.. در حقيقت شرم مانعم مي شد. شرمي كه مي دونستم شايد نابودم كنه. مستاصل و درمانده بودم . . . روزي كه دفترچه ي كنكور رو گرفتم انگار حكم حبس ابدم رو خريده بودم! مي دونم به نظرت غم بچه گانه و خنده داري داشتم اما پاي تمام عمرم در ميون بود . . . شايد خنده ات بگيره ، حالت دختري رو داشتم كه مي خواستند به زور به پيرمردي عبوس شوهرش بدن ! شايد اين طوري بهتر دركم كني. شغل من براي من مهم تر از ازدواجم محسوب مي شد يا شايد به یه ميزان پراهميت . . . چند روزي فرم دانشگاه رو مثل آيينه ي دق مقابلم گذاشتم و فكر كردم. . . صبا زودتر از همه متوجه تغيير حالاتم شد. . . بابا هميشه درگير كارهاش بود. حالا خيلي بهتر شده . . . اون روزها جوان تر و پر انرژي تر بود و گاهي فقط براي خواب به خانه مي اومد.
كورش در ميان خنده ادامه داد: چند سال پيش يك بار صبا حسابي جوش آورد و يك بحث حسابي به راه انداخت و بابا رو تهديد كرد اگر بخواد به آن رفتارش ادامه بده، عكس العمل هاي بدي می بینه .
آني نيم نگاهي به او انداخت و پرسيد: چه عكس العمل هايي؟
كورش كه هنوز در چهره اش آثار خنده بود شانه بالا انداخت و گفت: نمي دونم! كار به عكس العمل نكشيد. بابا عاشق صباست . . . هميشه هم بوده . . . بي اون كه نشون بده از حرف هاي اون ترسيده كم كم از فشار كارش كاست. . . دعواي اونا واقعا ديدنيه. . . اول هيج كدوم كوتاه نميان اما در عمل مطابق ميل هم رفتار مي كنن . اين رفتارشون تا همين چند سال پيش خيلي مشخص بود اما حالا مدتيه بحث و مشاجره اي نديديم . . . به قول خودشون ديگه با وجود يك دختر و پسر جوون تو خونه بايد بيشتر مراقب رفتارشون باشن .
لجظه اي سكوت كرد. نگاهش هنوز به رو به رو مانده و از ديدن آن همه شكوه خسته نشده بود.
- صبا فهميد من دچار مشكل شدم. . . يك روز كه بي حوصله تلويزيون تماشا مي كردم گفت: هر وقت فكر كردي از پس مشكلت بر نميآيي مطمئن باش شارژ اعتماد به نفست داره تموم مي شه! اگه خودت نتونستي شارژش كني اشكالي نداره دنبال يه شارژر ديگه بري. اين شارژر هر شخص مطمئن يا هر چيز با مفهومي مي تونه باشه. . .
صبح روز بعد ماشين صبا رو ازش قرض گرفتم و از خونه زدم بيرون. فقط حركت كردم. نمي دونستم كجا بايد برم. فقط رفتم. يك آن به خودم اومدم ديدم به جاده ي چالوس رسيدم. . . سر دو راهي ديزين پيچيدم بالا. شيب تند جاده و رودخونه اي كه بر خلاف مسير من با شتاب پايين مي رفت تحريكم مي كرد كه بالاتر برم. اون روز يك روزي بود مثل امروز. حتي هوا هم همون طوري به نظرم مي رسه. فكر مي كنم ماشين رو همين جا نگه داشتم. . . آره. . . شايد فقط چند متري اون طرف تر بود. . . يك ساعت تمام من اينجا ايستاده بودم و نگاه مي كردم و فكر مي كردم. اما نه فكرهاي مغشوش و نا اميد كننده. انگار اين كوه ها با من حرف مي زدند. حتي خدا رو بيشتر احساس كردم. ذره بودن خودم رو توي اين دنياي بزرگ بيشتر فهميدم و در عين حال قدرتي رو كه خداوند به من داده.تا به حال فكر كردي انسان با تمام كوچكي خودش دست به چه كارهاي بزرگي زده. فكر كردي كه ذهن آدم ها چقدر وسيعه؟ شايد به اندازه ي كائنات. مغز انسان حد و مرزي نداره و تا هر جايي كه بخواد مي تونه برسه حتي تا به خدا!
- خدا همه جا هست.
- بله، درسته. اون همه جا هست. چيزي از خدا به ما نزديك تر نيست. اما ما چي؟ ما به خدا نزديك هستيم؟ فاصله ي ما تا خدا خيلي زياده. . . خيلي . . . در هر حال خداوند به ما اين لياقت رو داده كه زنده باشيم. . . پس بايد خوب زندگي كنيم. در هر جا و در هر موقعيتي كه هستيم بايد بهترين راه رو انتخاب كنيم. . . و من با وجودي كه براي پزشكي درس خونده بودم و مطمئن بودم قبول می شم ، اما بهترين راه رو براي خودم انتخاب كردم. من با شجاعت تمام فرم پزشكي و غير پزشكي رو پر كردم و در كمال تعجب هم در رشته ي پزشكي و هم رشته ي مورد علاقه ام قبول شدم. نمي دوني بعد از قبولي چقدر همه حيرت زده شده بودند وقتي فهميدند من مهندسي الكترونيك رو به پزشكي ترجيح دادم. همه منتظر يك جراح موفق ديگه بودن كه كار پدرش رو ادامه بده. حتي پدرم ... شايد نا اميد شد اما من هدفم رو انتخاب كرده بودم. من مي خواستم موفق باشم و از زندگيم لذت ببرم. من فهميدم كه عمر آدمي چقدر زود مي گذره و اين فرصت كوتاه ارزش عذاب كشيدن نداره. فهميدم اگر خوب و موفق باشم هم خودم از زندگيم بهره مي برم و هم به ديگران بهره مي رسونم. هم خودم به آرامش مي رسم و هم اطرافيانم از آرامش من در راحتي خواهند بود. . . آه. . . خيلي حرف زدم تا به حال اين قدر پشت سر هم حرف نزده بودم.
بعد نگاهي به آني كه متفكر مي نمود انداخت و ادامه داد: خسته ات كردم. مي دونم.
او سرش را به نشانه ي منفي تكان داد و گفت: تو خوب حرف مي زني.
- من اهل نصيحت كردن و اين حرف ها نيستم اما فكر كردم بد نباشه اين تجربه ام رو براي تو تعريف كنم. حداقلش اينه كه يك كمي سرگرم شدي.
آني نگاهش را به چشمان شوخ كورش دوخت و با حالتي جدي و در عين حال ملايم گفت: تو خيلي مهربوني. . .
بعد سرش را زير انداخت و ادامه داد: هميشه از تو بدم مي اومد. . . يعني اون وقت كه تو رو نمي شناختم. . . وقتي تو رو ديدم اول، ازت بدم مي اومد هنوز. . . اما. . . هر چي بيشتر تو رو شناختم. . . فهميدم كه تو . . . خيلي آروم . . . مهربون. . . عميق و چي مي گن. . . ؟! مسئوليت. . . مسئول. . . هستي. اما يك كمي هم عجيب هستي!
كورش خنديد و گفت : مهم نيست من چي هستم. مهم اينه كه تو چي مي خواي باشي. فكر كنم الآن اين تو هستي كه سر دو راهي ايستادي و بايد تصميم بگيري. فقط. . .
آناهيتا ميان حرفش پريد: من هم مي خوام خوب و موفق باشم. مثل تو.
- اگر واقعا همچين خيالي داري اجازه بده يك نفر كمكت كنه تا اول با مشكلات روحيت كنار بيايي. تو بايد از درون خودت رو بسازي و بعد براي آينده ات يك تصميم درست بگيري.
- من از اين وضع خسته هستم. . . تو بگو چي كار كنم؟
كورش كه با تمام وجود لبخند بر لب آورده بود ماشين را روشن كرد و گفت: همه چيز رو بسپار به من.

اولين كاري كه انجام داد اين بود كه با پدرش به صورت خصوصي در مورد تصميم آناهيتا صحبت كرد و از او خواست آن ها را به يكي از دوستان خوب روانكاوش معرفي كند. منصور كه از تصميم او كمي متعجب و در عين حال خوشحال شده بود. در اولين فرصت با دوستش تماس گرفت و يك وقت فوري قبل از پشيماني احتمالي آناهيتا گرفت.
كورش هم براي اين كه به آناهيتا بقبولاند كسي از ماجرا مطلع نيست به او اطمينان داد خودش با دوست پدرش تماس گرفته و براي روز بعد قرار ملاقات گذاشته.
همه چيز آن چنان سريع رو به راه شده بود كه آناهيتا كمي گيج و ناباور به نظر مي رسيد.
بالاخره روز ملاقات با دكتر هوشمند فرا رسيد. آني از صبح آن روز كمي بي قرار بود. كورش يك مرتبه از شركت با او تماس گرفت تا قرارشان را يادآوري كند و به او قوت قلب دهد. شب قبل نيز از ثمره خواسته بود از آناهيتا عذرخواهي كند كه او به اصرار پدر و كورش تن داد و با اكراه از او معذرت خواست. آناهيتا به خوبي متوجه حالات او بود اما نشان مي داد كه اهميتي به آن موضومع نمي دهد!
ساعت از شش مي گذشت كه كورش به خانه آمد. عفيفه خانم از آشپزخانه به استقبالش آمد و طبق سفارش مامان مهين ليواني آب ميوه به دستش داد تا قبل از رفتن به اتاقش بنوشد. مهين روزي چند بار با خانه ي آن ها تماس مي گرفت سقارش هايي به عفيفه خانم مي كرد و گاهي با ثمره و كورش و به ندرت با آني صحبت مي كرد. كورش آب ميوه اش را با عجله سر كشيد و به سراغ آنيتا رفت. طبق معمول او در اتاق خود يافت، چند ضربه آرام به در زد. آني پشت كامپيوتري كه منصور به تازگي برايش خريده بود نشسته و مشغول بود. با شنيدن صداي در حدس زد كه كورش است. كش موهايش را باز كرد و با سرعت دوباره به دور موهايش بست تا مرتب باشد. بي اختيار ابروهايش را با انگشت به طرف بالا كشيد و اجازه ي ورود داد.
كورش در را به آرامي باز كرد اما فقط يك قدم به درون گذاشت و گفت: فكر كنم بهتره ديگه حاضر بشي.
آني بي آن كه از جايش بلند شود صندلي را به سمت او چرخاند و گفت: فكر كردم گفتي براي آخر وقت مي ريم.
- بايد ساعت هفت اون جا باشيم. تا من يه دوش بگيرم و حاضر بشم تو هم آماده شو. نيم ساعت ديگه راه ميفتيم.
به نظرش رسيد دختر كمي مضطرب است و دوباره سايه ي خاكستري نگراني چشمانش را تيره كرده. كورش با شيطنت لبخندي زد و گفت: تا اون جايي كه من مي دونم اين خانم دكتر هنوز كسي رو توي مطبش به قتل نرسونده!
از حالت او آني هم لبخندي كمرنگ روي لب نشاند. لبخندي كم جان و سريع. كورش باز فكر كرد « لبخند جرقه اي!»
در حالي كه هنوز چهره اي بشاش داشت با گفتن اينكه تا نيم ساعت ديگه پايين باش از اتاق خارج شد و در را بست. با رفتن رفتن كورش چهره ي دختر به غم نشست. با تاني از جايش بلند شد و در كمد لباس هايش را باز كرد. در آن مدت ، قبل از اين كه آن اتفاق براي صبا بيافتد هداياي زيادي از اقوام گرفته بود. از ميان لباس هاي رويش، ژاكت زرشكي رنگ روي زانو و خوش پوشي كه صبا برايش گرفته بود با جين سرمه اي انتخاب كرد . شال پشمي اما نازك و ظريفي همرنگ شلوار روي سر انداخت. بوت ها و كيف سرمه اي اش را نيز در دست گرفت و از پله ها پايين رفت. آرايش ملايم و دلپذيري كه مانند اغلب اوقات روي صورت نشانده و رنگ تيره ي روسري او را جذاب تر از هميشه ساخته بود. مي دانست رنگ هاي تيره بيش از رنگ هاي روشن به او مي آيد و نا خود آگاه مي خواست تاثير خوبي روي روانكاوش داشته باشد. از طرفي هم حس مي كرد شايد با داشتن ظاهري خوب اعتماد به نفس بيشتري پيدا كند. ثمره كه روي مبل لم داده بود و درس هاي فردايش را مرور مي كرد با ديدن او پرسيد: اين ساعت كجا داري مي ري؟
قبل از اين كه بتواند حرفي بزند عفيفه خانم از پشت سرش گفت: كورش خان مي خواد آنيتا خانم رو ببره خريد.
ثمره نگاهي كه هنوز دوستانه نبود به صبا انداخت و در حالي كه حس مي كرد توجهات كورش به او معني ندارد با دل خوري سرش را داخل كتابش فرو كرد. آناهيتا مقابل در ورودي شالش را مرتب كرد،بوت هايش را به پا كرد و به حياط رفت تا آن جا به انتظار كورش بماند. كورش مثل هميشه مرتب و ساده از پله ها پايين آمد. عفيفه خانم كه با وسواس لكي را از روي نرده ي پله ها پاك مي كرد با ديدن او گفت: كورش خان براي شام بر مي گرديد؟
- بله، گمونم تا دو ساعت ديگه خونه باشيم.
بعد نگاهي به ثمره انداخت . او را بي توجه مشغول مطالعه ديد.
- فردا امتحان عربي داري؟
ثمره بي آن كه نگاهي به برادر بكند با دل خوري گفت: بله.
- اشكالاتت رو يادداشت كن وقتي برگشتم باهات كار كنم.
- مشكل خاصي ندارم. اگر هم بود تلفني از راحله مي پرسم. شما به كارتون برسيد مبادا به خانم بد بگذره!
كورش با لبخند به سمت خواهر كوچكش كه چون كودكان بهانه گيري مي گرد رفت. دستي به موهاي صاف و تيره اش كشيد. ثمره هنوز خوددار و بي تفاوت بود. كورش آهسته چند تار از موهايش را كشيد. ثمره ناليد و خودش را لوس كرد.
- اِ ! نكن ديگه. دارم درس مي خونم.
- تو كه اين طوري نبودي ثمر!
ثمره با بغض قطره اشكي را فرو خورد و گفت: تا وقتي مامان برنگرده من همين طوري ام. خوب هم نمي شم.
كورش كنار او نشست. كمي خم شد و نزديك گوشش زمزمه كرد: وقتي صبا برگرده نمي گه اين دختر اخمو و ننر كيه تحويل من داديد؟!
ثمره باز هم كمي خودش را لوس كرد و بالاخره طاقت نياورد به گردن برادر آويزان شد و او را بوسيد تا بد اخمي اش را جبران كرده باشد.
وقتي كورش وارد حياط شد آني از شدت سرما در خودش مچاله شده بود و با حرص از اين سو به آن سو قدم مي زد.
- ببخشيد دير كردم. . . حالا چرا اين جا منتظر موندي؟!
آنيتا نگاهي غضب آلود تحويل او داد. اشاره اي به ساعتش كرد و در حالي كه باز هم بر اثر عصبانيت لهجه اش غليظ تر شده بود گفت: گفتي نيم ساعت بعد. . . يعني شش و نيم. حالا ده دقيقه از نيم ساعت گذشته. ده دقيقه من اينجا لرزيدم!
- گفتم كه معذرت مي خوام و اين رو هم گفتم نبايد مي اومدي توي حياط.
او مي خواست بگويد تحمل رفتار ثمره را نداشت اما سكوت كرد و به طرف در كوچه رفت.
كورش كه ماشين را مقابل در پارك كرده بود به دنبال او از خانه خارج شد. در طول مسير هر دو ساكت بودند و فقط به موسيقي ملايمي كه از ضبط صوت پخش مي شد گوش مي كردند. حدود ربع ساعت بعد كورش ماشين را كنار خيابان اصلي مقابل ساختمان بزرگ پزشكان نگه داشت. ضبط را خاموش كرد و گفت: طبقه ي سوم، واحد دو. دكتر هما هوشمند. آنيتا نگاهي به او كه خونسرد مي نمود انداخت و گفت : اين يعني من بايد تنها برم؟!
كورش برگشت و نگاهش كرد.
- بله. مگه چه اشكالي داره؟ دكتر هوشمند الآن منتظر توست. كافي يه خودت رو به منشي معرفي كني.
- پس تو كجا مي ري؟
- مي رم يك روزنامه مي خرم. بعد بر مي گردم همين جا مي مونم و منتظر مي شم تا تو برگردي. تو كه نمي خواهي من با تو بيام پيش خانم دكتر.
آنيتا كمي دستپاچه گفت : نه . . . نه. . . فقط فكر كردم اول با من مي آيي

اولين كاري كه انجام داد اين بود كه با پدرش به صورت خصوصي در مورد تصميم آناهيتا صحبت كرد و از او خواست آن ها را به يكي از دوستان خوب روانكاوش معرفي كند. منصور كه از تصميم او كمي متعجب و در عين حال خوشحال شده بود. در اولين فرصت با دوستش تماس گرفت و يك وقت فوري قبل از پشيماني احتمالي آناهيتا گرفت.
كورش هم براي اين كه به آناهيتا بقبولاند كسي از ماجرا مطلع نيست به او اطمينان داد خودش با دوست پدرش تماس گرفته و براي روز بعد قرار ملاقات گذاشته.
همه چيز آن چنان سريع رو به راه شده بود كه آناهيتا كمي گيج و ناباور به نظر مي رسيد.
بالاخره روز ملاقات با دكتر هوشمند فرا رسيد. آني از صبح آن روز كمي بي قرار بود. كورش يك مرتبه از شركت با او تماس گرفت تا قرارشان را يادآوري كند و به او قوت قلب دهد. شب قبل نيز از ثمره خواسته بود از آناهيتا عذرخواهي كند كه او به اصرار پدر و كورش تن داد و با اكراه از او معذرت خواست. آناهيتا به خوبي متوجه حالات او بود اما نشان مي داد كه اهميتي به آن موضومع نمي دهد!
ساعت از شش مي گذشت كه كورش به خانه آمد. عفيفه خانم از آشپزخانه به استقبالش آمد و طبق سفارش مامان مهين ليواني آب ميوه به دستش داد تا قبل از رفتن به اتاقش بنوشد. مهين روزي چند بار با خانه ي آن ها تماس مي گرفت سقارش هايي به عفيفه خانم مي كرد و گاهي با ثمره و كورش و به ندرت با آني صحبت مي كرد. كورش آب ميوه اش را با عجله سر كشيد و به سراغ آنيتا رفت. طبق معمول او در اتاق خود يافت، چند ضربه آرام به در زد. آني پشت كامپيوتري كه منصور به تازگي برايش خريده بود نشسته و مشغول بود. با شنيدن صداي در حدس زد كه كورش است. كش موهايش را باز كرد و با سرعت دوباره به دور موهايش بست تا مرتب باشد. بي اختيار ابروهايش را با انگشت به طرف بالا كشيد و اجازه ي ورود داد.
كورش در را به آرامي باز كرد اما فقط يك قدم به درون گذاشت و گفت: فكر كنم بهتره ديگه حاضر بشي.
آني بي آن كه از جايش بلند شود صندلي را به سمت او چرخاند و گفت: فكر كردم گفتي براي آخر وقت مي ريم.
- بايد ساعت هفت اون جا باشيم. تا من يه دوش بگيرم و حاضر بشم تو هم آماده شو. نيم ساعت ديگه راه ميفتيم.
به نظرش رسيد دختر كمي مضطرب است و دوباره سايه ي خاكستري نگراني چشمانش را تيره كرده. كورش با شيطنت لبخندي زد و گفت: تا اون جايي كه من مي دونم اين خانم دكتر هنوز كسي رو توي مطبش به قتل نرسونده!
از حالت او آني هم لبخندي كمرنگ روي لب نشاند. لبخندي كم جان و سريع. كورش باز فكر كرد « لبخند جرقه اي!»
در حالي كه هنوز چهره اي بشاش داشت با گفتن اينكه تا نيم ساعت ديگه پايين باش از اتاق خارج شد و در را بست. با رفتن رفتن كورش چهره ي دختر به غم نشست. با تاني از جايش بلند شد و در كمد لباس هايش را باز كرد. در آن مدت ، قبل از اين كه آن اتفاق براي صبا بيافتد هداياي زيادي از اقوام گرفته بود. از ميان لباس هاي رويش، ژاكت زرشكي رنگ روي زانو و خوش پوشي كه صبا برايش گرفته بود با جين سرمه اي انتخاب كرد . شال پشمي اما نازك و ظريفي همرنگ شلوار روي سر انداخت. بوت ها و كيف سرمه اي اش را نيز در دست گرفت و از پله ها پايين رفت. آرايش ملايم و دلپذيري كه مانند اغلب اوقات روي صورت نشانده و رنگ تيره ي روسري او را جذاب تر از هميشه ساخته بود. مي دانست رنگ هاي تيره بيش از رنگ هاي روشن به او مي آيد و نا خود آگاه مي خواست تاثير خوبي روي روانكاوش داشته باشد. از طرفي هم حس مي كرد شايد با داشتن ظاهري خوب اعتماد به نفس بيشتري پيدا كند. ثمره كه روي مبل لم داده بود و درس هاي فردايش را مرور مي كرد با ديدن او پرسيد: اين ساعت كجا داري مي ري؟
قبل از اين كه بتواند حرفي بزند عفيفه خانم از پشت سرش گفت: كورش خان مي خواد آنيتا خانم رو ببره خريد.
ثمره نگاهي كه هنوز دوستانه نبود به صبا انداخت و در حالي كه حس مي كرد توجهات كورش به او معني ندارد با دل خوري سرش را داخل كتابش فرو كرد. آناهيتا مقابل در ورودي شالش را مرتب كرد،بوت هايش را به پا كرد و به حياط رفت تا آن جا به انتظار كورش بماند. كورش مثل هميشه مرتب و ساده از پله ها پايين آمد. عفيفه خانم كه با وسواس لكي را از روي نرده ي پله ها پاك مي كرد با ديدن او گفت: كورش خان براي شام بر مي گرديد؟
- بله، گمونم تا دو ساعت ديگه خونه باشيم.
بعد نگاهي به ثمره انداخت . او را بي توجه مشغول مطالعه ديد.
- فردا امتحان عربي داري؟
ثمره بي آن كه نگاهي به برادر بكند با دل خوري گفت: بله.
- اشكالاتت رو يادداشت كن وقتي برگشتم باهات كار كنم.
- مشكل خاصي ندارم. اگر هم بود تلفني از راحله مي پرسم. شما به كارتون برسيد مبادا به خانم بد بگذره!
كورش با لبخند به سمت خواهر كوچكش كه چون كودكان بهانه گيري مي گرد رفت. دستي به موهاي صاف و تيره اش كشيد. ثمره هنوز خوددار و بي تفاوت بود. كورش آهسته چند تار از موهايش را كشيد. ثمره ناليد و خودش را لوس كرد.
- اِ ! نكن ديگه. دارم درس مي خونم.
- تو كه اين طوري نبودي ثمر!
ثمره با بغض قطره اشكي را فرو خورد و گفت: تا وقتي مامان برنگرده من همين طوري ام. خوب هم نمي شم.
كورش كنار او نشست. كمي خم شد و نزديك گوشش زمزمه كرد: وقتي صبا برگرده نمي گه اين دختر اخمو و ننر كيه تحويل من داديد؟!
ثمره باز هم كمي خودش را لوس كرد و بالاخره طاقت نياورد به گردن برادر آويزان شد و او را بوسيد تا بد اخمي اش را جبران كرده باشد.
وقتي كورش وارد حياط شد آني از شدت سرما در خودش مچاله شده بود و با حرص از اين سو به آن سو قدم مي زد.
- ببخشيد دير كردم. . . حالا چرا اين جا منتظر موندي؟!
آنيتا نگاهي غضب آلود تحويل او داد. اشاره اي به ساعتش كرد و در حالي كه باز هم بر اثر عصبانيت لهجه اش غليظ تر شده بود گفت: گفتي نيم ساعت بعد. . . يعني شش و نيم. حالا ده دقيقه از نيم ساعت گذشته. ده دقيقه من اينجا لرزيدم!
- گفتم كه معذرت مي خوام و اين رو هم گفتم نبايد مي اومدي توي حياط.
او مي خواست بگويد تحمل رفتار ثمره را نداشت اما سكوت كرد و به طرف در كوچه رفت.
كورش كه ماشين را مقابل در پارك كرده بود به دنبال او از خانه خارج شد. در طول مسير هر دو ساكت بودند و فقط به موسيقي ملايمي كه از ضبط صوت پخش مي شد گوش مي كردند. حدود ربع ساعت بعد كورش ماشين را كنار خيابان اصلي مقابل ساختمان بزرگ پزشكان نگه داشت. ضبط را خاموش كرد و گفت: طبقه ي سوم، واحد دو. دكتر هما هوشمند. آنيتا نگاهي به او كه خونسرد مي نمود انداخت و گفت : اين يعني من بايد تنها برم؟!
كورش برگشت و نگاهش كرد.
- بله. مگه چه اشكالي داره؟ دكتر هوشمند الآن منتظر توست. كافي يه خودت رو به منشي معرفي كني.
- پس تو كجا مي ري؟
- مي رم يك روزنامه مي خرم. بعد بر مي گردم همين جا مي مونم و منتظر مي شم تا تو برگردي. تو كه نمي خواهي من با تو بيام پيش خانم دكتر.
آنيتا كمي دستپاچه گفت : نه . . . نه. . . فقط فكر كردم اول با من مي آيي.

آنيتا كمي دستپاچه گفت : نه . . . نه. . . فقط فكر كردم اول با من مي آيي.
- كم كم بايد ياد بگيري تو اين مملكت تنهايي از پس كارهات بربيايي. جلسه ي بعدي هم من مي رسونمت،اما با تاكسي، كه ياد بگيري چطور به ايجا رفت و آمد كني.
آني سرش را به نشانه ي استفهام تكان داد. بعد آينه اي از كيفش خارج كرد و در حالي كه نگاهي در آن به خود مي انداخت گفت: فكر كنم من بدترين و استرس دار ترين مريض اون باشم. . . مي دوني . . .
كورش ميان حرف او آمد و با چهره ي شوخ و لبخندي دوستانه گفت: اما به نظر من تو قشنگ ترين هستي!
آني با حالتي عصبي پوزخند زد و از ماشين پياده شد. آن حرف كورش تاثير خوبي بر روحيه اش داشت و بي اختيار حس مي كرد از شنيدن آن سخن از دهان كورش لذت برده.
دكتر هوشمند زني جا افتاده، حدود چهل ساله بود. قامتي متوسط،اندامي پر و چهره اي نه چندان زيبا اما گيرا و دل نشين داشت كه در همان اولين برخورد تاثير خوبي به روي مخاطبش مي گذاشت.
برخوردش با آني بسيار دوستانه و آرام بود و توانست با لبخند بي ريا و رفتار صميمانه اش تا حدي توجه و اعتماد دختر را جلب كند. ابتدا او كمي حرف زد تا آني احساس راحتي بيشتري كند و بعد ساكت شد تا دختر به حرف بيايد اما آني انگار براي حرف زدن دچار ترديد بود. موردي كه او شناخت كافي نسبت به آن حالت در برخي بيمارانش داشت. براي به حرف آوردن آني دست به شگردهاي خاص خودش زد و توانست كمي اعتماد او را جلب كند. راجع به كمك هايي كه مي توانست به او بكند حرف زد و او را ترغيب كرد براي داشتن زندگي بهتر و رهايي از اضطراب و ناراحتي هاي گذشته اش تلاش بيشتري بكند. او به آنيتا اطمينان داد حرف هايش را در دل نگاه خواهد داشت و آن را وظيفه ي اصلي كاري خود خواند.
آن شب او پس از رفتن آني با دكتر منصور كيانفر تماس گرفت تا نتيجه ي كلي اولين ديدارش را با آني بازگو كند.
منصور تازه از بيمارستان و نزد صبا به خانه بازگشته و از پله ها بالا مي رفت تا لباسش را تغيير بدهد. با مشاهده ي شماره ي تماس دكتر هوشمند سريع گوشي همراهش را به گوش چسباند.
- سلام دكتر خسته نباشيد.
- سلام از ماست. طبق خواسته ي شما تماس گرفتم تا نتيجه ي ملاقات تمشب رو براتون مفيد و مختصر توضيح بدم.
- باعث زحمت شما شدم.
هما هوشمند صادقانه گفت: خواهش مي كنم. اين باعث افتخار منه كه به من اعتماد كرديد.
- چند نفري رو كه طي چند سال قبل به شما معرفي كردم همه در وضعيت هاي خيلي بهتري هستند و از طرفي خوش نامي شما بين همكاران باعث شد شما اولين نفري باشيد كه به ذهنم رسيد. حالا اگه ممكنه تماس رو قطع كنيد تا من با مطب تون تماس بگيرم.
- از تعريف هاتون ممنونم استاد. هر طور شما راحت تريد. من قطع مي كنم.
وقتي دوباره تماس برقرار شد منصور با آرامش روي تختش لم داده بود و گوشي تلفن را كه فقط به اتاق خودش و صبا و اتاق كارش وصل بود به دست گرفته بود.
- خب خانم دكتر گوش مي كنم.
- اجازه بديد برم سر اصل مطلب. اين دختر به نوعي دچار دوگانگي شخصيت شده. با تعريف هايي كه از شما شنيده بودم و صحبت هاي كم خودش و ارزيابي حالات و رفتارش به خوبي مشخصه اون نمي دونه از زندگي چي مي خواد و حالا چي كار بايد بكنه. سر در گم و پريشانه و از طرفي يك نوع بي اعتمادي خاص نسبت به آدم ها به خصوص اطرافيانش داره. ضربه هايي كه از افراد نزديك خانواده به ويژه پدرش خورده در اين بي اعتمادي و منفي گرايي او تاثير به سزايي داشته. . . راستش با چيزهايي كه شما برام تعريف كرديد تقريبا منتظر يك همچين دختري بودم. اون از اين حالات خودش خوشش نمي ياد به همين دليل هم مدام دنبال مقصر مي گرده كه چرا تبديل به يك دختر منزوي، بي اعتماد و گاهي بي اعتماد به نفس شده. اما اين بين يك چيز خيلي خوب وجود داره كه اون مشكلش رو پذيرفته و مي خواد تغيير كنه. من احساس مي كنم هنوز نكات مبهم زيادي در زندگي اين دختر وجود داره كه به مرور زمان متوجه مي شيم. البته نبايد از من توقع داشته باشيد اسرار بيمارم رو پيش شما فاش كنم. شما بهتره منتظر نتيجه باشيد دكتر.
منصور آرام خنديد. خنده اي كه مثل خنده هاي آن روزهاش كم جان و بي حال بود. هيچ كس نمي دانست به واقع او به خاطر صبا چه دردي را تحمل مي كند و خود را سرپا نگه مي دارد. گاهي آرزو مي كرد مي توانست به بهانه ي مسافرت همه چيز را رها كند و روز و شب كنار صبايش بماند تا او به هوش آيد.
- همين كه شما مثل حالا يك گزارش كلي به من بدهيد من راضي ام. اون هم فقط به خاطر اين كه حس مي كنم ما با توجه به روحيه ي اين دختر مي تونيم رفتار بهتري باهاش داشته باشيم.
- صد در صد رفتار شما تاثير بسيار زيادي در اون داره. همه ي ما بايد تلاش كنيم اعتمادش رو جلب كنيم. و اين جز با صداقت عملي نمي شه. البته فكر مي كنم آقا كورش تا حدي موفق شده.
- بله كورش پسر حساس و با عاطفه اي يه. اون نتونست اين رفتارهاي آني رو تحمل كنه و به خاطر صبا هر كاري مي كنه تا آني رو اين جا نگه داره. البته خودش حرف زيادي در اين مورد نمي زنه اما من خوب مي فهمم كه چقدر تلاش مي كنه .
دكتر هوشمند لحظه اي مكث كرد و بعد با ترديد گفت: اجازه بديد يك مسئله رو صادقانه و دوستانه عنوان كنم. . . آنيتا بعد از اين همه زخم خوردن از نزديكان و بعد از اين همه انزوا حالا داره توسط پسر شما به دنياي تازه اي قدم مي گذاره. انگار دوباره داره متولد مي شه و اين پسر شماست كه اون در لحظات اول تولد مي بينه و بهش اعتماد و يا حتي نياز داره.مثل نوزادي كه وقتي به دنيا مي ياد هر كس رو اول مي بينه اون رو حامي خودش مي دونه و . . . بهش عشق مي ورزه و نبودنش به شدت آزارش مي ده. . . متوجه منظورم هستيد دكتر.





منصور آهي كم صدا از درون سينه ي پر دردش بيرون فرستاد و گفت: شما حالا از حالا محرم اسرار خانواده ي ما هستيد و من به خودم اين اجازه رو مي دم كه به شما بگم احساس مي كنم كورش هم از اين قضيه بدش نمي ياد. فقط موندم واقعا اين رفتار اون به يك علاقه ي واقعي مي رسه يا اين كه فقط از روي ترحم و دلسوزي يه. علاقه اي كه از روي ترحم باشه به مرور زمان آدم رو سرخورده مي كنه. مي ترسم اين اتفاق براي كورش يا حتي براي آني بيفته و هر دو در آينده ضربه ي بزرگي رو در زندگي متحمل شوند. اين ترسم به خصوص براي آني بيشتره. اون حقيقتا حالا حق داره يك زندگي آروم و بي دغدغه رو شروع كنه. . . راستش من تا به حال فكر مي كردم كورش به شخص ديگه اي علاقه داره و همين . . .
- درك تون مي كنم دكتر. من باز هم بايد بيشتر اين مورد رو بررسي كنم. اگر حس كردم احساس آني در اين مورد جديه حتما با پسر شما هم وقت يك مصاحبه مي گذارم. فكر مي كنم هنوز دير نشده. آني داره تو پيدا كردن احساس تسبت به آقا كورش تاتي تاتي مي كنه. اون هنوز نمي تونه با ترديدهاش كنار بياد. نگران نباشيد.
- از توضيحات عالي تون ممنونم.
- خواهش مي كنم. وظيفه است. اميدوارم هر چه زودتر خانم كيانفر به منزل برگردند تا ما دوباره اون پزشك با روحيه و سرزنده ي خودمون رو ببينيم.
منصور باز هم تشكر كرد. وقتي تماس قطع شد صداي ورود پاترول پسرش را به پاركينگ شنيد و قبل از اين كه بغض هميشگي به سراغش بيايد با سرعت به حمام رفت تا با دوش آب گرم بر خود مسلط شود.
چند روز ديگر به سرعت سپري شد. در آن مدت چند مرتبه خانواده ي خاله صنم، يك بار ارسطو و اديسه همراه خانواده شان و يك بار هم دوستان ثمره به آن ها سر زده بودند و در تمام مدتي كه آن ها در خانه حضور داشتند آناهيتا خود را در اتاقش حبس كرده بود. كورش از رفتار او متعجب بود چرا كه فكر مي كرد او بهتر از قبل شده اما نمي دانست او تحمل نگاه هاي سرزنش آميز يا دست كم به خيال خودش ، سرزنش آميز را ندارد. از جزئيات اتفاقي كه براي صيا افتاده بود هيچ كس به جز خانواده ي صنم و مامان مهين و نويد با خبر نبود كه آن ها را هم ثمره مطلع كرده بود. همه فكر مي كردند صبا مي خواسته به اتاقش برود كه روي پله ها دچار سكته ي ناقص شده و از پله ها پرت شده. در آن بين هيچ نامي از آني و جهانگير به ميان نيامده بود، اما دختر جوان حس مي كرد نمي تواند حضور در جمع را تحمل كند. اصرارهاي نويد و راحله و كورش هم بي ثمر بود. در آن بين اغماي طولاني صبا روز به روز همه را نگران تر و منصور را ساكت تر و در خود فرو رفته تر مي كرد.
در آن خانه ديگر هيچ چيز مثل سابق نبود. چهره ها پژمرده و خنده از يادها رفته بود. ثمره امتحانات ميان ترم را به سختي پشت سر مي گذاشت و شب ها اكثر مواقع سر بر بالش خيس مي گذاشت.
كورش همان طور كه گفته بود آني را براي جلسه ي بعدي همراهي كرد اما با تاكسي تا راه را به او ياد دهد. نمي خواست آني دختري بي دست و پا و وايسته باشد. دختر هم از آن بابت ممنون بود و كم كم نام خيابان هاي اطراف را ياد مي گرفت.

از سر شب برفي سبك باريدن گرفته بود. دختر جوان پشت پنجره ي سالن در تاريكي ايستاده بود و بارش زيباي برف را نگاه مي كرد. سكوت مطلق خانه و حياط احساس خوبي را كه از شب قبل داشت تشديد مي كرد. با باز شدن در حياط توجه اش از دانه هاي برف به كورش كه درهاي ورودي را باز مي كرد جلب شد. براي نخستين بار با دقت او را كه بي توجه به اطراف بود برانداز كرد. او در شلوار جين و كاپسن سفيد جوان تر و پر انرژي تر به نظر مي رسيد و با اين كه چهره اش خوب ديده نمي شد آني توانست چهره ي غمگينش را تشخيص دهد. او مي فهميد كورش چقدر نگران صباست. احساس كرد ديگر نمي تواند بي تفاوت همان جا بايستد و بارش برف را تماشا كند. نيرويي غريب او را از سالن بيرون كشيد و وقتي به خود آمد ديد كه به استقبال كورش رفته. عفيفه خانم آن شب مرخصي گرفته بود و ثمره در اتاق خودش با تلفن صحبت مي كرد. آن دو هنوز كمي با هم سرسنگين بودند و هنگام تنهايي هر كدام به خود مشغول مي شد. كورش در حالي كه از سرما مي لرزيد به سمت در ورودي دويد. با ديدن آناهيتا كه در ميان در به انتظارش ايستاد، كمي تعجب كرد و نگران شد.
- چيزي شده؟ از صبا خبري رسيده؟
آناهيتا به تلخي لبخند زد و در را براي او تا آخر باز كرد. سوز سرد بدنش را لرزاند اما او بي توجه منتظر شد كورش وارد شود و به محض ورودش در را بست. كورش پوتين هايش را از پا خارج كرد و باز با نگاهي پر از سوال به او خيره شد. آني شانه بالا انداخت و گفت: خبري نيست. ديدم سردته، در رو باز كردم كه زود بيايي خونه و گرم بشي.
بعد از زير نگاه حيرت زده ي كورش به آشپزخانه گريخت. ليواني را پر از آب كرد و داخل مايكروفر گذاشت. كورش به دنبال او با قدم هايي آهسته به آشپزخانه رفت. آني براي اين كه حرفي زده باشد گفت: عفيفه خانم امشب نيست. اما غذا را براي شام گذاشته توي يخچال.
با صداي اخطار مايكروفر در آن را باز كرد و ليوان را برداشت از داخل كابينت كافي ميكس را خارج كرد و مشغول آماده كردن آن شد.
- توي هواي سرد و برفي يك ليوان نوشيدني گرم خيلي خوبه.
- آره. . . ممنون كه به فكر مني.
آني با لبخند ليوان كافي ميكس را مقابل او گذاشت و خواهش مي كنمي گفت. كورش آن همه تغيير را نمي توانست باوركند . حس مي كرد از توجه آني هيجان زده شده. دست برد و ليوان را به لب ها نزديك كرد. از داغي آن بي اختيار آخي گفت و آني را به خنده انداخت.
- سوختم!
- عجله كردي. بايد صبر كني كمي سرد بشه.
كورش هم خنديد. آب دهانش را فرو داد و گفت: مي دوني كه امشب طولاني ترين شب ساله؟
آناهيتا گفت: يعني شب يلدا؟
- پس مي دوني شب يلدا چيه.
- آره. مامان ژانت خيلي اين شب رو دوست داشت.
از يادآوري مادربزرگ، چهره اش كمي در هم رفت. كورش به روي خودش نياورد و گفت: مي دوني كه توي اين شب همه خونه ي بزرگ فاميل جمع مي شوند و هندوانه و تنقلات مي خورند وگپ مي زنند و فال حافظ مي گيرند؟
آني سرش را يه نشانه ي آري تكان داد و گفت: پس بايد امشب همه خونه ي مامان مهين باشند.
- ما هم هستيم . . . درست نيم ساعت وقت داري آماده بشي.
- پس بابات؟!
- اون از بيمارستان مياد.گفته امشب مي خواد يك كم بيشتر پيش صبا بمونه. من الآن پيش شون بودم.
آني با نگراني گفت: چرا اون بيدار نمي شه؟
- نمي دونم. . . نمي دونم. . .
آني نتوانست اشكي را كه در چشمان كورش حلقه زد ببيند . برايش سخت بود درك كند كسي بتواند مادر خوانده ي خود را آن چنان دوست بدارد.كورش زود به خود آمد. كمي از كافي ميكس اش را نوشيد و گفت: بهتره عجله كني. . . به ثمره هم بگو حاضر شود.
همه خانه ي مامان مهين جمع بودند به جز منصور كه گفته بود براي شام خودش را مي رساند. پس از صرف شام بازار حرف و سخن داغ بود و همه سعي داشتند آني خاطره ي خوبي از اولين شب يلدايش در ايران داشته باشد. آني برخلاف هميشه از پوسته ي خود كمي بيرون آمده و مي خواست طعم يك شب خوب را بچشد. وقتي نويد با ديوان حافظ آمد، رامين دست هايش را به هم كوفتو با خوشحالي گفت: به قسمت مورد علاقه ي من رسيديم! بيا نويد جان. بيا اول فال من دل خسته را بگير.
همه مي خنديدند و نويد سر به سر رامين مي گذاشت. با اصرار رامين اول براي او كتاب را باز كردند. نويد ديوان را به دست منصور داد و گفت: منصورخان شما بهتر از همه مي خوانيد.
منصور گفت: كورش هم خوب مي خونه. تازه صداش از من بهتر و رساتره.
و كتاب را به دست كورش داد. در حقيقت منصور احساس مي كرد حوصله و تمركز كافي براي خواندن اشعار حافظ را ندارد. كورش با صداي خوش طنين خود مشغول خواندن شد. يكي دو بار تپق زد اما همه از خواندنش لذت بردند. رامين هم كه گويي فالش بر وفق مراد بود با خوش حالي از او تشكر كرد. بعد از او ثمره خواستار فال شد و به ترتيب جوان تر ها فال خود را گرفتند تا نوبت به آناهيتا رسيد. به نظر كمي هيجان زده مي رسيد و وقتي خواستند براي نيت كردن تمركز كند چشمانش را بست و لحظاتي طولاني مكث كرد. مكثي كه ديگران را واداشت با لبخندهاي معني دار به هم نگاه كنند. كورش كه منتظر نشسته و با دقت او را نگاه مي كرد گفت: بهتره يك نيت كني.
آني با چهره اي اندك برافروخته چشم ها را باز كرد و گفت: خب من آماده ام.

منصور گفت: كورش هم خوب مي خونه. تازه صداش از من بهتر و رساتره.
و كتاب را به دست كورش داد. در حقيقت منصور احساس مي كرد حوصله و تمركز كافي براي خواندن اشعار حافظ را ندارد. كورش با صداي خوش طنين خود مشغول خواندن شد. يكي دو بار تپق زد اما همه از خواندنش لذت بردند. رامين هم كه گويي فالش بر وفق مراد بود با خوش حالي از او تشكر كرد. بعد از او ثمره خواستار فال شد و به ترتيب جوان تر ها فال خود را گرفتند تا نوبت به آناهيتا رسيد. به نظر كمي هيجان زده مي رسيد و وقتي خواستند براي نيت كردن تمركز كند چشمانش را بست و لحظاتي طولاني مكث كرد. مكثي كه ديگران را واداشت با لبخندهاي معني دار به هم نگاه كنند. كورش كه منتظر نشسته و با دقت او را نگاه مي كرد گفت: بهتره يك نيت كني.
آني با چهره اي اندك برافروخته چشم ها را باز كرد و گفت: خب من آماده ام.
از حالت او لبخند همه پر رنگ تر شد و كورش كتاب را با تمركز باز كرد. برعكس آني و ديگران او با چهره اي جدي شروع به خواندن كرد اما تا دهان باز كرد و كلمه هاي اول را بر لب جاري ساخت ديگران هم جدي تر شدند. آني كه ازمعني اشعار سر در نمي آورد متعجب از رفتار آن ها فقط گوش مي كرد.
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار كه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش اومد
بگوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فكر تفرقه باز آي تا شوي مجموع به حكم آن كه چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد
چه جاي صحبت نا محرم است مجلس انس سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد
ز خانقاه به ميخانه مي رود حافظ مگر ز مستي زهد ريا به هوش آمد

صنم، منصور و مامان مهين با دستمالي قطره هاي اشك را از چشمانشان گرفتند. كورش با لبخندي كم رنگ به آني نگاه مي كرد و راحله تقريبا رنگش پريده بود! آني با مشاهده ي آن حالات كنجكاوانه و بي قرار پرسيد: چي شد؟! مگه شعر چي بود؟!
نويدگفت: خيلي عالي بود. . . شايد حافظ جواب همه رو داد!
آني با دلخوري گفت: اما من نفهميدم. من شعر زياد خوب نمي فهمم.
رامين گفت: يعني خبرهاي خوبي توي راهه و چون اولا شعر با اسم صبا شروع شد ما اين نتيجه رو گرفتيم كه به زودي خاله صبا بر مي گرده. نويد ادامه داد: و روزهاي خيلي خوبي رو در پيش رو داري كه بايد نهايت استفاده رو ازشون ببري.
راحله كه حالا بر خود مسلط شده بود ادامه ي حرف هاي نويد را گرفت
- يك تغيير بزرگ توي زندگيت به وجود مي ياد كه خيلي برات خوبه و تو به آرزويي كه كردي مي رسي. . . اما نبايد اسرار دلت رو براي هر كسي بگي. . . حرف دل رو به اهل دل مي زنند.
آني كه غرق تعبيرهاي آنان بود با حالتي متفكر زير لب تكرار كرد « حرف دل رو به اهل دل مي زنند!»
ثمره با لبخند كم جاني كه آن روزها نهايت خنده اش بود، گفت: در اين مورد حافظ نبايد به خودش زحمت مي داد چون آني حرف معمولي رو هم به سختي مي زنه، واي به حرف دل!
آنيتا با چهره اي گلگون لبخند زيبايي بر لب نشاند و بي اختيار نيم نگاهي به كورش كه با چهره اي بشاش براي خودش سيب پوست مي گرفت انداخت. او نمي دانست منصور، نويد، راحله زير چشمي حركاتش را مي پايند!
ساعت از دوازده مي گذشت كه آن ها به خانه بازگشتند. خوشبختانه روز بعد جمعه بود و همه مي توانستند با خيال راحت استراحت كنند. يك ساعتي گذشت. آني كه بي خواب شده و افكار گوناگوني به مغزش هجوم آورده بود از رختخواب بيرون آمد. حس مي كرد ذهنش به شدت درگير شده و نمي خواست آن افكار كلافه اش كند. با احتياط به سمت كتاب خانه يا همان دفتر كار منصور رفت تا كتابي بردارد و با مطالعه ي آن به افكارش جهت دهد. به محض ورود متوجه منصور شد كه پشت ميز نشسته، چراغ مطالعه را روشن كرده و مشغول ديدن آلبوم بزرگ عكس است. از ديدن او كمي دستپاچه شد و سلام كرد . منصور از سلام بي موقع او لبخندي بر لب آورد و گفت: سلام، بد خواب شدي؟
- بله. . . مي خواستم يك كتاب بردارم.
- من هم امشب بد خواب شدم و ذهنم مدام توي خاطرات گذشته دست و پا مي زنه. . . بيا جلو. . . تو تا به حال اين آلبوم رو نديدي.
آني با تاني جلو رفت. هنوز حسي موافق نسبت به منصور نداشت و با او راحت نبود. اما ديگر آن تنفر سابق نيز در وجودش نبود.
منصور كمي صندلي اش را عقب كشيد و گفت: اون صندلي گوشه ي اتاق رو بيار و كنار من بنشين.
آني با ترديد اطاعت كرد. وقتي كنار منصور نشست هنوز احساس خوبي نداشت. به خصوص كه تا به آن لحظه آن قدر به او نزديك نشده بود. منصور آلبوم را جلو آورد و خودش را هم جلوتر كشيد. عطر ادوكلن ملايم و رفتار راحت و بي غرضانه ي او كمي به دختر آرامش و اطمينان خاطر بخشيد.
منصور كودك خنداني را با موهاي پريشان و مواج در عكس سياه و سفيد و قديمي نشان داد و گفت اين مادرته. مي بيني چقدر خواستني بود. اون فقط يك بچه ي قشنگ نبود. چيزي تو وجودش به انسان آرامش مي داد. من بچه هاي زيباتر از اون هم ديده بودم اما صبا موجود خاصي بود. تاثير عميقي روي اطرافيان داشت و هر كي اون رو مي شناخت شيفته اش بود. . . و من بيشتر از همه.
بعد به عكسي ديگر كه زن و مردي جوان با صباي كوچك و يك دختر بچه ي ديگر انداخته بودند اشاره كرد وگفت: اين ها مهين و نادر هستند و اين هم صنم.
آني به پدربزرگش در عكس خيره شد. او قد و قامت متوسطي داشت. اما شانه هاي پهن و سر بر افراشته اش جذبه و ابهت خاصي در او ايجاد مي كرد. چشمانش حالتي عميق داشت و نگاهش انگار از درون عكس به او دوخته شده و او را برانداز مي كرد.
زير لب گفت: اون چرا مرد؟
منصور آهي كشيد و گفت: داستانش مفصله.
آني به عكسي كه زني جوان با چهره اي آرام و معصوم و موهاي تيره و بلند را نشان مي داد اشاره كردو گفت: اين كيه؟
منصور با چهره اي گرفته گفت: اين مادر كورشه. . . اسمش فهيمه بود.
آني زير چشمي به منصور كه غرق عكس بود نگاه كرد و با احتياط پرسيد: دوستش داشتيد؟
منصور آرام سر تكان داد و گفت: آره . . . اون زن با محبت و صبوري بود.
آني عكس پسربچه اي را كه با شيطنت خاصي به لنز دوربين زل زده بود، نشان داد و گفت: اين بايدكورش باشد.
منصور با خنده گفت: آره خودشه.
آناهيتا با دقت عكس كورش و مادرش را نگاه كرد. تا آن لحظه فكر مي كرد كورش شبيه پدرش است، اما حالا كه عكس فهيمه را مي ديد متوجه شد كه چشمان كورش نسخه ي دوم چشمان مادرش هستند. چشماني نه چندان درشت اما خوش فرم و نافذ و آن قدر سياهكه تشخيص مردمك از عنبيه دشوار مي نمود. در حقيقت تيپ كلي كورش شبيه پدر بود اما خصوصيات خاص و كوچكي را از مادر به ارث برده بود. آني دوباره به چهره ي معصومانه ي فهيمه نگاه كرد و با احتياط گفت: كورش، خاله يا دايي يا . . .
- مادر كورش مثل من تك فرزند بود. پدر ومادرش بعد از سال ها نذر و نيار اون رو از خدا گرفته بودند اما . . . فهيمه هميشه رنجور و بيمار بود. بيشتر هم ناراحتي هاي عروقي گوارشي داشت. . . در حقيقت اون يكي ار بيماران خودم بود. وقتي باهاش آشنا شدم تازه تخصص گرفته بودم. هم توي بيمارستان مشغول طبابت بودم و هم براي فوق تخصص درس مي خوندم. اون مدام بيمار بود اما با وجود بيماري روحيه ي خوبي داشت. پدر و مادرش نگران حالش بودند و با كوچك ترين علائم بيماري اون رو پيش من مي آوردند. . . فهيمه دختر خاصي بود. آروم و كم حرف، صبور و مثبت انديش. من از اون همه قدرت روحي متعجب بودم. همون قدرت روحي هم باعث شد جذبش بشم. يك بار به شوخي بهش گفتم پدر و مادرش بايد اون رو به يك دكتر شوهر بدهند تا ديگه نگراني نداشته باشند. اون خنديد و گفت اين دقيقا آرزوي پدر و مادرشه! ازش پرسيدم نظر خودش چيه به تلخي گفت اصلا به ازدواج فكر هم نمي كنه. حرفش من رو به فكر فرو برد. من فهميدم به خاطر وضعيت جسماني اش اين حرف رو زده. از مادرش شنيده بودم چند تا خواستگار خوب داشته كه همه رو رد كرده. اون ها خانواده ي ثروتمندي بودند و مادرش در كمال نا اميدي عقيده داشت كه تمام اون ها به خاطر ثروت دختر شون اقدام به خواستگاري كرده اند. . . يك بار فهيمه به خاطر خون ريزي معده تو بيمارستان ما بستري شد و اون فرصتي بود كه بيشتر بشناسمش. بدون اين كه بفهمم چرا، برام مهم شده بود. يك بار هم صبا رو بردم ديدنش و اون هم مثل من شيفته ي صبا شد. فهيمه مي گفت از اين دختر نيروي مثبتي ساطع مي شه كه انسان رو به وجد مي ياره. . . از اون روز به بعد صبا بهانه ي ديارهاي گاه به گاه ما شد. حتي چند بار با هم سينما رفتيم. محبت و علاقه ي من و صبا باعث تعجب و شگفتي فهيمه بود و حتي يك بار به شوخي گفت اگر صبا كمي بزرگتر بود ما زوج فوق العاده اي مي شديم. از اين حرف او خيلي خنديدم اما . . . اما همون حرف انگار مثل حسرتي نا گفته گوشه ي قلبم پنهان شد. . . آه. . . سرت رو درد آوردم. . . . فكر كتم با اين قصه كمي خواب آلود شده باشي.
لحظه اي سرش را زير آب برد تا آرام شود. نمي خواست بيش از آن كورش و منصور را بيازارد.
وقتي بالا آمد اشك هايش بي صدا با هق هقي خفه سيل آسا بر گونه هايش جاري بود.
منصور با ديدن پسرش كه با ناراحتي در راهرو قدم مي زد ايستاد و پرسيد: چي شده؟
كورش به سمت پدرش آمد و با چشماني نگران گفت: هنوز داره گريه مي كنه.
بعد با خشم ادامه داد: در عمرم آدمي به پستي جهانگير نديدم. اون آشغال حتي به دختر خودش رحم نمي كنه.
منصور اندوهگين، آهي از سينه بيرون فرستاد و گفت: با اين كارش ضربه ي سختي به اين دختر مي زنه. با شناختي كه من از آنيتا پيدا كردم مي دونم اين براش شكست بزرگي محسوب مي شه. چه پول ذو پرداخت كنه و چه مدارك رو تحويل بديم، آني شكست خورده محسوب مي شه. اميدوارم بتونه هر چه زودتر خودش رو جمع و جور كنه. كورش با حسرت و ناراحتي گفت: تازه همه چيز داشت درست مي شد.
منصور دست زير بازوي پسرش انداخت و در حالي كه او را به همراه خود به سمت اتاق خوابش مي يرد گفت: من براي آني خيلي نگرانم. هر دو وارد اتاق شدند و منصور در را بست. ثمره خانه ي دوستش بود اما عفيفه خانم مشغول گردگيري طبقه ي پايين بود و ممكن بود حرف هايش را بشنود.
منصور روي تخت دو نفره شان نشست و در حالي كه ناراحتي و غم از چهره اش مي باريد با صدايي اندك لرزان گفت: آني يك شوك ديگه هم تو راه داره! . . . بايد مطلب مهمي رو به تو بگم . . . تو ديگه يك مرد كامل و عاقل هستي . . . مي دوتم مي توني تحمل كني . . . صبا . . . به احتمال زياد بعد از بيداري . . . حس نيمه ي چپ بدنش رو از دست مي ده! البته امكان بهبودي با عمل جراحي هست اما درصد بهبودي خيلي كمه. . . من مطمئنم اين مسئله براي آني كه خودش رو به خاطر حال مادرش مقصر مي دونه شوك بزرگي خواهد بود. البته اين در صورتي يه كه صبا به هوش بياد! يعني چه صبا بيدار بشه چه نه ما مصيبت بزرگي رو در راه داريم. سرش را بالا گرفت تا تاثير حرف هايش را بر پسرش ببيند كه با ديدن صورت غرق در اشك كورش، خودش نيز اشك به ديده آورد. كورش ناليد: يعني صبا . . .
منصور سرش را با تاسف به نشانه ي مثبت تكان داد. بغضي بزرگ بر حنجره ي كورش چنگ انداخت و او براي اين كه در مقابل پدر شكسته نشود با سرعت به اتاقش رفت و آن جا بود كه براي تولين مرتبه در دوران بزرگسالي اش گريست. او نمي توانست باور كند صباي عزيزش، آن كه چون مادري دلسوز و مهربان هميشه كنارش بوده حالا به آن روز بيفتد. از طرفي هم براي آني دل مي سوزاند و از عكس العمل او نسبت به آن قضيه هراسان بود. چقدر سخت بود حالا كه فكر مي كرد همه چيز دارد درست مي شود ناگهان آواري از مصيبت بر سرشان هوار شود.
بعد از حمام آني يك سره به اتاقش رفت و تا صبح روز بعد از آن خارج نشد. منصور به عفيفه خانم سفارش كرده بود مراقب او باشد و حتما يك صبحانه ي مقوي برايش ببرد. اما ساعت دوازده عفيفه خانم با همراه او تماس گرفت و گفت دخترك صبحانه نخورده و حتي ليوان آب ميوه اي را كه دقايقي قبل برايش برده را نيز نيمه خورده پشت در گذاشته. منصور گفت اگر از خوردن ناهار هم امتناع كرد دوباره با او تماس بگيرد.
از صبح آن روز كورش هم دو مرتبه با خانه تماس گرفته و وضعيت آني را از عفيفه خانم جويا شده بود. دلش مي خواست مي توانست كنار آني بماند اما احساس مي كرد او به كمي زمان نياز دارد تا آن مسئله را براي خود حل و فصل كند.
ساعت دو ثمره با پدر تماس گرفت و اظعار داشت آني به جز چند قاشق سوپ چيز ديگري نخورده ، رنگش به شدت پريده و وقتي او سعي كرده دستش را بگيرد آني دستش را پس كشيده. اما همان تماس كوچك به او فهمانده كه دست خواهرش به شدت سرد است.
منصور تكمه ي قطع تماس را فشرد و به روي دكتر عظيمي لبخندي عصبي زد. دكتر عظيمي با ناراحتي گفت: پس ناهار هم نخورده!
منصور گوشي اش را در جيب روپوش پزشكي اش انداخت و با آهي گفت: ثمره مي گه رنگش پريده و دستش هم خيلي سرده.
- خب معلومه كه بعد از بيست و چهار ساعت غذا نخوردن ضعف مي كنه و فشار خونش پايين مي ياد.
هر دو به سمت انتهاي كريدو حركت كردند.
- خيلي نگرانم احمد. اوضاع حسابي به هم ريخته شده. از يك طرف صبا، از يك طرف آني. . . از طرف ديگر هم كورش. هر كدوم يك مسئله ي بزرگ برام شدن. از همه بدتر صباست. مي ترسم نتونم طاقت بيارم. مي ترسم آني هم نتونه طاقت بياره.
دكتر عظيمي دستي به شانه ي دوستش زد و با اميدواري گفت : همه چيز رو بسپر به خدا. انشاء ا . . . درست مي شه.
- فكرم خيلي مشغوله. فردا صبح هم كه بايد مهندس پيرنيا رو عمل كنم.
- اگر فكر مي كني نمي توني بسپرش به من.
- نه. روحيه ي مهندس حسابي به هم ريخته شده. اصرار داشت فقط خودم تومورش رو دربيارم.
عظيمي خنديد و گفت: هنوز دو پايي روي حرفش ايستاده كه تومورش خطرناكه و داره مي ميره.
- هر چي براش توضيح مي دم مشكل حادي نداره قبول نمي كنه. البته من هم تا سر رو باز نكنم نمي تونم تشخيص قطعي بدم.
- از اين موارد چند نفر داشتم اكثريت خوب شدند.
منصور بي مقدمه گفت: بايد برم خونه. اين دختر ممكنه كار دست خودش بده.
منصور سيني بزرگي را كه يك طرفش بشقاب سوپ ماهيچه و طرف ديگرش يك سرنگ و يك كيسه ي سرم قرار داشت به دست گرفته و به سمت اتاق آني مي رفت. پشت در لحظه اي ايستاد چند ضربه به در زد و وارد شد.
دختر روي تختش نشسته و با موهاي ژوليده و حالتي رقت انگيز پتويش را تا زير چانه بالا كشيده و از ميان چشمان پف كرده اش به نقطه اي نا معلوم خيره بود.
منصور سيني را كنار تخت گذاشت و در حالي كه سعي مي كرد تحت تاثير آشفتگي او قرار نگيرد روي لبه ي تخت نشست. آني با اندوه سرش را به زير انداخت.
- فكر كنم به اندازه ي كافي براي مردنِ اسمت توي شناسنامه ي پدرت عزاداري كردي!
لحنش محكم و سرد بود و موجب شد آني با بغض و حيرت نگاهش كند.
- برام مهم نيست . . . من خيلي وقت هست دختر اون نيستم . . . شما ناراحتي من رو نمي فهميد.
- « نمي فهميد» حرف خوبي نيست. بايد بگي متوجه نمي شيد. به خصوص كه داري با بزرگترت صحبت مي كني. تو فرق « نمي فهميد » با « متوجه نمي شيد » رو درك مي كني؟
آني شانه بالا انداخت و گفت: شايد اين يكي با ادب تر باشد.
- « با ادب تر » نه ! مودبانه تر.
آني كمي عصبي گفت: چه فرقي مي كنه؟
- خيلي فرق مي كنه. حرفي كه تو زدي از لحاظ دستوري كاملا اشتباهه.
- دستوري؟
- يعني گرامري. دستور زبان فارسي. تو بايد سواد خودت رو بيشتر كني. . . حالا پاشو انتخاب كن. يا سوپ يا سرم و آمپول. سه ثانيه فرصت داري. يك . . . دو . . . سه . . . زود باش من وقت ندارم بايد برم.
آني به چهره ي جدي منصور خيره شد و بعد نگاهي به سيني كنار تختش انداخت. چند لحظه به ظرف سوپ نگاه كرد و ناگهان بغضي آشنا به گلويش چنگ انداخت. با چشماني پر از اشك و صدايي لرزان گفت: سرم!
منصور حيرت زده نگاهش كرد و گفت: يعني حاضري دو تا سوزن توي تنت فرو كنم اما سوپ نخوري. تو با كي لجبازي مي كني؟ جهانگير كه اين جا نيست اين حركات تو رو ببينه و برات دل بسوزونه. مطمئن باش من هم گزارش كاهات رو به اون وكيل بي وجدانش نمي دم.
بغض آني شديد تر شد. انگشتان دستش را به سمت گلويش برد و به سختي گفت: نمي تونم چيزي بخورم . . . انگار اين جا يك چيزي هست كه نمي گذاره . . . غذا پايين بره . . . از گلوم، غذا . . . پايين نمي ره.
و دست جلوي دهانش فشرد تا صداي گريه اش را خفه كند.
چشمان منضور هم از اشك تر شده و از مشاهده ي حالت او در دل جهانگير را نفرين مي كرد. براي تسلط بر خود سريع سرنگ را برداشت و آن را پر كرد. بعد با لحن آمرانه اي گفت: برگرد ببينم.
آني با خجالت برگشت. منصور به سرعت تزريق را انجام داد. حالا آني به بهانه ب درد آمپول با خيال راحت اشك مي ريخت. منسور سرم را هم به او وصل كرد. وقتي كارش تمام شد دوباره بر خود تسلط كامل يافته و لحنش جدي و محكم شده بود.
- اون مي خواد تو رو تنبيه كنه. . . چون از نظر خودش تو اون رو به مادرت فروختي و در مقابل من كه به نوعي دشمن سر سخت و رقيب خودش مي دونه ، سرشكسته كردي. جهانگير مردي نيست كه بتونه در مقابل اين حركات آروم بمونه. اون به خاطر التيام زخم غرورش هر كاري مي كنه . . . اين روش اونه . اما دليل نمي شه تو رو دختر خودش ندونه و دليل نمي شه تو به خاطر اين كه فكر مي كني شكست خوردي خودت رو از بين ببري يا شكنجه كني. . . ببينم تو كتاب كنت مونت كريستو رو خوندي؟ يا احيانا فيلمش رو ديدي؟
آني به نشانه ي مثبت سر تكان داد.
- خب. اون واقعا مورد ظلم قرار گرفته بود. . . تمام زندگي و همسرش رو به ناحق از اون گرفتند . . . ادموند دانتس از همه ي اون ها انتقام گرفت. حقش بود انتقام بگيره و تو وقتي به پايان نزديك مي شي همراه او احساس راحتي مي كني اما درست در پايان كتاب تو هم مثل ادموند يا همون كنت مونت كريستو به اين نتيجه مي رسي كه حتي انتقام نتونسته دردهاي تو رو كاملا آروم كنه. حتي فكر مي كني شاي مي تونستي بنشيني و ببيني خداوند چه طور انتقام تو رو مي گيره. عدل الهي هميشه به آدم آرامش بيشتري مي ده. انگار خدا در قضاوتش حق رو به تو داده و حمايتت كرده و به خاطر گذشتت به تو پاداش داده. حالا استراحت كن و سعي كن زودتر رو به راه بشي. تو بايد با خوشبختي و خوشحالي خودت كنار ما، به جهانگير بفهموني شكست نخوردي!
سپس سيني را به دست گرفت و از اتاق خارج شدو يك ساعت بعد حودش آمد و سوزن سرم را از دستش خارج كرد. اما اين بار حرفي نزد. فقط لبخندي كم رنگ بر لب آورد و اتاق را دوباره ترك كرد. عصر وقتي كورش به خانه آمد و فهميد آني هنوز غذايي نخورده از عفيفه خانم خواست ظرفي غذا بكشد تا او خودش براي آني ببرد اما در كمال حيرتش عفيفه گفت: آقا دستور دادند ديگه براشون غذا نبريم. به خصوص اصرار كردند شما اين كار رو نكنيد.
كورش حيرت زده پرسيد: براي چي؟
عفيفه سرش را كمي كج كرد و گفت: چي بگم!؟