گیفت کارت   حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان طنز ღღبا من قدم بزنღღ

#1
خیلی چیزا دست ما نیست: مثل مرگ ، زندگی ، عشق و خیلی چیزای دیگه ... و ما خیلی وقتا تسلیم‬ ‫همین اتفاقا میشیم حتی اگه خودمون نخوایم ... یه جورایی زوریه . به قول خودمون آش کشکه‬ ‫خالته بخوری پاته نخوری بازم پاته ...‬

‫من یه دختر 20 ساله هستم که خیلی شره! البته بنظر من دختری که شرو شیطون نباشه دختر‬ ‫نیست! ماسته موسیر!‬



‫همه بهم میگن زبونت درازه ولی خداییش طول زبون من به 20 سانتم نمیرسه! شاید اونا تو‬ ‫ریاضی مشکل دارن! چه میدونم!‬



‫بگذریم داشتم میگفتم 20 سلامه و دارم میرم دانشگاه رشتمم بازرگانیه! اسمم شادیه که بچه ها‬ ‫میگن واقعا اسمم به خودم میاد!‬



‫از زندگیم راضیم چون تکم منظورم اینه که نه ابجی دارم نه دادش ... خودممو خودم! زندگی مال‬ ‫منه! به قول بابام یکی یدونه خلو دیوونه!‬



‫- شادی؟! ... شادی خانوم؟!‬



‫هی وای من! شروع شد ... تا میام یکم با خودم خلوت کنم هی شادی شادی!‬



‫- بله مامان جون؟‬



‫- بدو بیا کارت دارم باید با هم حرف بزنیم .‬



‫یه جا خوندم طرف میگفت هر وقت بابام میگه بیا با هم حرف بزنیم هر چی کار بد تو زندگیم کرده‬ ‫بودم میومد جلو چشام منم الآن همچین حسی دارم. یه صلوات فرستادمو از جام بلند شدم .‬



‫- اومدم.‬



‫به پذیرایی که رسیدم شیرجه زدم رو مبل!‬



‫- دوباره تو اینجوری رو مبل نشستی! خجالت بکش دیگه بزرگ شدی!‬



‫- غر نزن مامانم من مدلم اینه فکر کنم وقتی منو حامله بودی شیکمت به جایی خورده مغزم‬ ‫معیوب شده!‬



‫مامان چپ چپ نگام کرد و گفت:‬



‫- میشه یه دقیقه جدی باشی!‬



‫صاف نشستمو گفتم:‬



‫- بفرمایید اینم جدی!‬



‫مامان رو یکی از مبال نشستو گفت:‬



‫- ازت خواستم بیای اینجا چون میخواستم یه خبری رو بهت بگم.‬



‫- چی‬



‫- هول نشو ... کار منو بابات تموم شد‬



‫قیافمو مظلوم کردم و گفتم:‬



‫- یعنی میخواید از هم جدا شید!‬



‫الکی بغض کردمو گفتم:‬



‫- باشه برید. برید منم میشم یه بچه ی طلاق! یاس کجایی برام اهنگ بچه های طلاقو بخونی که‬ ‫منم بهشون پیوستم!‬



‫مامان عصبانی گفت:‬



‫- انقدر چرت پرت نگو! خوب گوش کن ببین چی میگم کار منو بابات درست شده داریم میریم‬ ‫کانادا پیش مادربزرگت.‬



‫- ا ... جدی خوب زود تر بگو مادر من سکته کردم گفتم یتیم شدم رفت!‬



‫- زبونتو گاز بگیر بچه تو چرا انقدر چرت و پرت میگی! حالا فقظ مونده یه چیز؟‬



‫شیطون گفتم:‬



‫- چه چیز؟‬



‫مامان دوباره چپ چپ نگاه کرد و گفت:‬



‫- تو رو باید بفرستیم خونه ی اقای رادمنش دوست پدرت.‬



‫داغ کردم ...‬



‫- چی؟ درست شنیدم! من باید چیکار کنم؟!‬



‫مامانم اینبار شمرده تر گفت:‬



‫- باید بری خونه اقای رادمنش همینو بس!‬



‫- یعنی چی مامان مگه من بچم!‬



‫- همچین بزرگم نیستی! ما هم چون فامیل اشنا نداریم اینجا مجبوریم تو رو بفرستیم اونجا!‬



‫- من نمیرم!‬



‫- تو خیلی بی جا میکنه! شادی به اندازه کافی من عصابم خورد هست تو دیگه انگولکش نکن!‬



‫- اخه مامان ...‬



‫- اخه بی اخه همین که گفتم تو میری اونجا تمام!‬



‫با حرص به اتاقم برگشتمو در پشت سرم محکم کوبیدم! همین الآن گفتم من از زندگیم راضیم‬ ‫خودم خودمو چشم زدم! تو روحت شادی! اصلا ادمو درک نمیکنن!تازه این یارو دخترم نداره که‬ ‫یکم دلمو اونجا خوش کنم فقط از بابا شنیدم که یه پسر داره اونم که تا حالا ندیدمش! خوب‬ ‫حوصلم سر میره اه!‬



‫خودمو روی تخت انداختمو با گوشیم یه اهنگ گذاشتم همونجور که به اهنگ گوش میکردم خوابم‬ ‫برد . وقتی بیدار شدم‬



‫تقریبا ساعت شیش بود! یعنی واقعا خاک تو سر گلابیت کنم بی عرضه! بجای این که یه کاری کنه‬ ‫گرفته کپه مرگشو گذاشته!‬



‫بلند شدم و از اتاقم بیرون رفتم . یه ابی به صورتم زدمو به سمت اشپزخونه مثل شتر راهی شدم!‬



‫- چه عالی بالاخره ما تونستیم شما رو زیارت کنیم!‬



‫برگشتمو بابا رو دیدم که روی کاناپه لم داده بود.‬



‫- سلام بابایی خسته نباشی! زیارتت قبول؟‬



‫بابا با خنده گفت:‬



‫- شادی باز تو چرتو پرت گفتی!‬



‫ما هم که هر چی میگیم میگن چرت و پرت!رفتم کنارش نشستم.‬



‫- مامانت قضیه رفتنمونو بهت گفت؟‬



‫- بله شنیدم ... ولی بابا من بجز اینکه برم خونه اقای رادمنش نمیتونم جای دیگه ای برم؟‬



‫- نه دخترم رادمنش مثل برادرم میمونه من بهش خیلی اطمینان دارم در ضمن وقتی موضوع رو‬ ‫فهمیدن خیلی‬



‫خوشحال شدن که تو قراره بری پیششون . از اون ورم اگه کاره ما یکمی طول بکشه خیالمون از‬ ‫بابته تو راحته. در رابطه با دانشگاه رفتنتم گفت خیالت راحت باشه خودم یا کیوان میبریمش.‬



‫- کیوان؟ کیوان کیه؟‬



‫- پسرش دیگه .‬



‫یه جوری شدم . دلم میخواست زود تر این اقا پسر رو ببینم تا یکم باهاش کل بندازم دست خودم‬ ‫نیست که این کرم تو وجودمه!‬



‫- باشه بابا من میرم اونجا .‬



‫چقدر من دختر خوفو حرف گوش کنیم! بابا بهم لبخند زدو گفت:‬



‫- افرین دخترم.‬



‫- به! سلام به شادی مشنگ خودم چطول مطولی؟‬



‫- سلام به پشه ی مزاحم! بنال ببینم چیکار داری؟‬



‫- به تو خوبی نیومده میمون! زنگ زدم حالتو بپرسم االغ جون!‬



‫- االغ تویی میمونم اون نامزده بی مصرفت!‬



‫- میبینم که همون ته عصابم برات نمونده! چته شادی؟!‬



‫- حوصله ندارم شقایق سر به سرم نذار!‬



‫- خوب بگو چی شده؟!‬



‫- بیخیال!‬



‫- شادی جفت پا میام تو شخصیتتا! بنال ببینم چی شده؟!‬



‫دیدم اونم عصاب مصاب نداره این شد که همه چیزو براش گفتم!‬



‫- خوب دیوونه اینکه خوبه!‬



‫- ببخشید دوست عزیز میشه دقیقا بگی چیش خوبه؟‬



‫- همین که یه نور امیدی برای نترشیدن تو روشن شد دیگه!‬



‫بعد هر هر زد زیر خنده! فهمیدم منظورش کیوانه!‬



‫- ببین گلابی من مثل تو واسه شوهر کردن هول نیستم!‬



‫- از ما گفتن بود قشنگه مشنگم! دیگه خود دانی!‬



‫خلاصه اونقدر با هم فک زدیم که فکه دوتامون اوفتاد کفه اتاق!‬



‫***‬



‫- شادی حاضری؟‬



‫ای بابا مخم جوییدن!‬



‫- بله ... بله مامان جونم حاضرم!‬



‫به حالت دو از اتاق پریدم بیرون و گفتم:‬



‫- بریم!‬



‫مامان نگاهی بهم انداخت و گفت:‬



‫- دوباره دارم بهت میگم شادی اونجا از این جور کارا نکن میگن بچشون خلو چله! سعی کن‬ ‫خانومانه رفتار کنی‬



‫باشه؟‬



‫خندیدمو گفتم:‬



‫- چشم سعی میکنم! دیگه بریم.‬



‫با مامان از خونه خارج شدیم و به سمت ماشین پدرم رفتیم. قرار بود منو بذارن خونه اقای‬ ‫رادمنش بعد خودشون‬



‫برن فرودگاه! دل براشون خیلی تنگ میشد ولی خوب میدونستم که دوباره میبینمشون همین بهم‬ ‫قوت قلب میداد!‬



‫وسایلمو قبال تو صندق عقب چیده بودم و خیالم بابتشون راحت بود!‬



‫- چیزی جا نذاشتی شادی؟‬



‫- نه بابا جون خیالت تخت!‬



‫- از دست تو!‬



‫***‬



‫بابا ماشینو کناره یه خونه ی ویلایی بزرگ خیلی خوشگل نگه داشت و رو به من گفت:‬



‫- خودشه! اینجا خونه رادمنشه!‬



‫از ماشین پیاده شدیم . حس خوبی نداشتم! نمیدونم برای جدایی از خانوادم بود یا برای وارد‬ ‫شدن به یه مکان‬



‫جدید! شایدم هر دو!‬



‫بابا چمدونمو تا دم در ویلا کشوند و زنگ درو زد .‬



‫- به امیر خان! سلام بفرمایید تو.‬



‫حدس میزدم صدای اقای رادمنش باشه .‬



‫- مرسی وحید جان .‬



‫از در وارد خونه شدیم حیاط خونه فضای باکلاسی داشت یاد برنامه ی (خانه های رویایی) افتادم!‬ ‫عجب چیزیه لامصب!‬



‫استخرو برو! فضای داخل حیاط هنوز از برف که دیروز اومده بود سفید بود! چه منظره توپی داشت!‬ ‫ما که پسندیدیم! با اجازه بزرگ ترا بله دیگه ...‬



‫سرمو چرخوندم به قسمت دیگه ی حیاط! حاضرم شرط ببندم نزدیک پنج تا ماشین اونجا پارک‬ ‫بود! اونم چه ماشینایی‬



‫ازپورشه بگیر تا المبورگینی! بابا اینا به خر پول گفتن پیاده شو با هم بریم!خودمونیما اصلا‬ ‫شخصیتم شبیه دخترا نیست!‬



‫سعی کردم یکم خودمو جمع و جور کنم . با صدای خانومی به درب وورودی نگاه کردیم.‬



‫- سلام خوش اومدید.‬



‫هممون تشکر کردیم . زن نگاهی به من کرد و مهربون گفت:‬



‫- چقدر بزرگ شدی شادی جان! همچنین خیلی زیبا!‬



‫لبخند زدم ( من که اصلا نمیدونم تو چقدر بزرگ شدی! به جون مادرم تا حالا باهات مقالاتی‬ ‫نداشتم!)گفتم:‬



‫- نظر لطفتونه .‬



‫با راهنمایی خانم رادمنش وارد سالآن شدیم . داخل خونه کاملا اروپایی چیده شده بود تمام رنگای‬ ‫وسایل با‬



‫هم هماهنگی داشت ... ماشاال انقدر بزرگ بود جون میداد برا پیاده روی! چیتگرم انقدر سوراخ‬ ‫سومبه نداشت!‬



‫بالاخره به سالآنی که بهش میگفتم پذیرایی رسیدیم با تعارف خانم رادمنش اروم روی مبل نشستم‬ ‫سعی کردم به‬



‫حرف مامان گوش کنم و یکم رو ادم شدنم کار کنم .‬



‫اقای رادمنش: خیلی خوش اومدید به سلامتی امروز عازمید؟‬



‫بابا لبخند زد و جواب داد:‬



‫- اره دیگه ساعت 0 پرواز داریم.‬



‫- خوب پس میتونیم ناهارو دور هم بخوریم .‬



‫- مزاحمتون نمیشم همین وروجکو که پیش شما میزاریم خودش کلی زحمته!‬



‫دم شما گرم ما رو ذایه کردن رفت!‬



‫خانوم رادمنش: این چه حرفیه باور کنین ما شادی جونو مثل دختر نداشته ی خودمون میدونیم!‬



‫اقای رادمنش: بله شیوا راست میگه.‬



‫مامان: نظر لطفتونه .‬



‫بابا: راستی وحید ، کیوان کجاست؟‬



‫اقای رادمنش: از صبح تا بعد از ظهر نمایشگاست شبم ما زیاد نمیبینیمش اکثرا با دوستاش‬ ‫بیرونه!‬



‫بابا: پسر دیگه .‬



‫منظورشو از نمایشگاه نفهمیدم ولی بیشتر از اون قسمتش ناراحت شدم که گفت زیاد نمینیمش!‬ ‫بیا اینم‬



‫نیاد سر به سرش بذارم و تو این خونه میپوسم که!‬



‫دست شیوا جون درد نکنه چه دسپختی داشت! شوخی کردم بابا از این کلفت نوکرا داشتن همه‬ ‫کارو اونا‬



‫کردن ما هم همش نشستیم گپ زدیم! بعد از اون موقع وداع با پدرو مادرم شد دوروغ نگم یه نمه‬ ‫دلم گرفت‬



‫درسته اسمم شادیه ولی خوب الآن دلم زیاد شاد نیست . مامانمو محکم بغل کردم دوتاییمون‬ ‫سعی میکردیم‬



‫گریه نکنیم ...‬



‫- شادی شیطونی نکنیا! حواست به درساتم باشه!‬



‫- مامان مگه بچم چرا اینجوری نصیحت میکنی شخصیتم خوردو خاکه شیر شد!‬



‫- دوباره تو چرت گفتی!‬



‫خندیدمو گفتم:‬



‫- چشم حواسم هست نگران نباش!‬



‫بابا رو هم بغل کردم سرمو بوسید و گفت:‬



‫- شادی بابا مراقبه خودت باش.‬



‫- چشم بابایی!‬



‫دیگه واقعا داشت گریم میگرفت ... اما من تا حالا جلو کسی گریه نکرده بودم نباید میذاشتم گریم‬



‫بگیره خیلی به خودم فشار اووردم ... خلاصه داشتم خفه میشدم! یه چیزی مثل سنگ وسط گلوم‬



‫گیر کرده بود و هر لحظه ممکن بود ذایم کنه!‬



‫بالاخره مامان و بابام رفتن و من موندم و ادمایی که خوب نمیشناختمشون! نگران بودم مثل این‬



‫فیلما اینا منو اذیت کنن! زندانیم کنن! مجبورم کنن مثل سیندرال خونشونو تمیز کنم! ...‬



‫- شادی جان عزیزم!‬



‫وای خدا ... قلبم ریخت!‬



‫- بله شیوا جون؟‬



‫- دخترم چرا اونجا ایستادی بیا بشین پیشم با هم بیشتر اشنا شیم!‬



‫وای خدا میدونه چقدر تظاهر به خانوم بودن سخته! اصلا با سیستمه من نمیخونه! ولی خوب‬ ‫مجبورم دیگه!‬



‫- چشم .‬



‫کنارش روی کاناپه نشستم.‬



‫- خوب خانوم خوشگله یکم از خودت بگو!‬



‫- چی بگم؟‬



‫- مثال این که چند سالته ... رشتت چیه؟ از اینجور حرفا دیگه!‬



‫خوب بگو بیو تو بده دیگه! دوباره شدم شادی شیطون قدیم!:‬



‫- اهان! یعنی ... بله! خوب به نام خدا من شادی سهیلی هستم 20 ساله از تهران ... اووم .. و‬ ‫رشتمم بازرگانیه!‬



‫اسم پدر امیر اسم مادر سمیه! تک فرزنده خانواده به قول بعضیا یکیدونه خلو دیوونه! البته بال‬ ‫نسبته من که نه خولم نه دیوونه!‬



‫این شیوا خانومم از خنده غش کرده بود بین خنده گفت:‬



‫- دختر تو چقدر بامزه ای!‬



‫اخش داشتم خفه میشدم اخه مگه میشه شادی ساکت بمونه و شیطونی نکنه! اصلا داریم همچین‬ ‫چیزی؟‬



‫- وای واقعا که شیرینی!‬



‫جوون؟! این چی میگه! نگفتم؟ نگفتم یه کاسه ای زیر نیم کاسس هنوز نرسیده میخواد منو بخوره!‬



‫- چی شده خانوم صدات کل خونرو برداشته!‬



‫به به گل بود به سبزه گفت بیا وسط!‬



‫- وحید بیا ببین این شادی چقدر دختر بامزه ایه!‬



‫من نمیدونستم باید چی بگم فقط لبخند زدم! الآن میگن دختره راستی راستی خلو چله!‬



‫اقای رادمنش: فعال باید اتاق دخترمونو نشون بدیم پاشو شادی جان.‬



‫اتاقم؟! دخترمون؟! جوون؟!‬



‫- راست میگه عزیزم پاشو.‬



‫به همراه اقای رادمنش و شیوا جون به طبقه بالا رفتیم ... ماشاال خونه نبود قصر بود! از بس بزرگ‬ ‫بود!‬



‫بالاخره در یه اتاقو باز کردن!‬



‫- بیا شادی جان اینجا اتاقه توا! امیدوارم خوشت بیاد ما وسایل مورد نیازتو تهیه کردیم اگه بازم‬ ‫چیزی کم داشت‬



‫بگو تا برات فراهم کنیم!‬



‫- مرسی اقای رادمنش!‬



‫- خواهش میکنم دخترم. شیوا جان تو هم یکم شادی رو با اتاق و وسایلش اشنا کن .‬



‫همچین گفت با اتاقو وسایلش اشنا کن انگار منو قراره با خانوادش اشنا کنه! خلاصه شیوا جون مخ‬ ‫بند رو تیلیت نمود سر همین اشناییت‬



‫با وسایل محترم!‬



‫***‬



‫امشب شب اولی بود که این جا بودم ... در کل از شیوا جون و اقای رادمنش خوشم اومد اخه واقعا‬ ‫مثل یه پدر و مادر‬



‫مراقبم بودن! ولی خوب دوستان نشد با اقا کیوون مقالات کنیم! اینم از شانس ما!‬



‫سرمو اروم رو بالشت گذاشتم! حالا مگه خوابم میبرد! همیشه همینجوری بودم جام که عوض‬ ‫میشد نمیتونستم‬



‫کپه مرگمو راحت بذارم!‬



‫خلاصه هی این دنده اون دنده بالاخره خوابم برد!‬



‫- شادی جان؟ دخترم؟!‬



‫خدایا دارم خواب میبینم یا واقعا ما رو گرفتی؟! تا دیروز مامان حالا هم این شیوا جون! دهنه ما رو‬ ‫گلابی کردن!‬



‫- بله شیوا جون بیدارم.‬



‫- پس گلم بیا صبحانتو بخور .‬



‫- چشم رو چشم!‬



‫- چی گفتی؟‬



‫یدفعه تصویر زیبای مامان اومد جلو چشام شادی وای به حالت اونجا بخوای ابروی منو ببری! من‬ ‫میدونمو تو! سریع گفتم:‬



‫- نه هیچی ... فقط گفتم الآن میام!‬



‫واال! به این مامان اعتمادی نیست برگرده میزنه منو شلو پل میکنه!‬



‫دست و صورتمو اب زدمو مثل شتر از اتاق پریدم بیرون! (مدیونی بخوای پشت سرم حرف بزنی!‬ ‫خوب چی‬



‫کار کنم عادته دیگه!) یه دستی به لباسم کشیدمو خیلی خانومانه از پله ها پایین رفتم ...‬



‫وارد اشپزخوئه شدم ...‬



‫- صبح بخیر‬



‫شیوا جون: صبح تو هم بخیر عزیزم‬



‫اقای رادمنش: صبح بخیر دخترم بیا بشین بگم برات چایی بیارن .‬



‫کنار شیوا جون نشستم .‬



‫- تا یادم نرفته یه چیزی بهت بگم گلم من و وحید باید بریم سر کار من تا بهد از ظهر میام ...‬ ‫نگران نباش تنها‬



‫نیستی صنم (یکی از خدمتکاراشون) هست اگه چیزی خواستی بهش بگو برات تهیه میکنه! منم‬ ‫قول میدم‬



‫خودمو زود تر برسونم خونه مشکلی که نداره؟‬



‫ننه بابای ما رو باش ما رو کجا اووردن! لبخند زدمو گفتم:‬



‫- نه چه مشکلی خواهش میکنم راحت باشین .‬



‫خیلی ناگهانی پیشونیمو بوسید و گفت:‬



‫- تو خیلی ماهی!‬



‫یعنی انگار به خر تیتاب دادن! همچین خر کیف شده بودم که نگو!‬



‫اقای راد منش: راستی شیوا کیوان دیشب خونه نیومد؟‬



‫شیوا جون- نه!‬



‫- دوباره این پسر کجا رفته؟!‬



‫- حتما خونه یکی از دوستاشه حرص نخور وحید پسره دیگه!‬



‫اقای رادمنشم که انگار بهش امپر وصل کرده بودن! معلوم بود این اقا پسر (حیوونو میگم همون‬ ‫کیوونه خودمون!)‬



‫بعد رو مخ ددی و مامیش پیاده روی میکنه!‬



‫خلاصه پدر و مادر ناتنیمم گذاشتن رفتن من موندمو این قصرو صنم جون!‬



‫از پنجر حیاطو نگاه کردم! جونم! حیاطو برو! برفم اومده همه جایه دست سفید و خوشمل! جون‬



‫میده واسه برف بازی! ولی با کی؟ خورزو خان؟‬



‫پالتومو پوشیدم. تصمیم داشتم یکم برم پیاده روی برف!‬



‫از در وورودی خارج شدمو وارد حیاط خونه شدم ... زمینا یخ زده بود! نکنه با مخ برم تو باقالیا!‬



‫بیخیال بابا انقدر ترسو نباش! شروع کردم قدم زدن اروم زیر لب اهنگ میخوندم!‬



‫با من قدم بزن‬



‫حالا که با منی‬



‫حالا که بغضیم‬



‫حالا که سهممی!‬



‫***‬



‫یه دفعه پام گیر کرد به یه شی بی شعور که خودشو جوی رام سبز کرد منم تعادلم از دست دادم‬ ‫مثل این اسگال رو زمین لیز خوردم! تقریبا تا ته حیاطو با حالت اسکی طی کردم که یه ان به یه‬ ‫شی خیلی سفت تر رو بزرگ تر خوردم! دو تا ییمون ( منو اون شی گندهه!) با هم هوار زدیم تا‬



‫اینکه چشامو باز کردم دیدم بله یه بنده خدایی زیر منه و منم روی ایشون قرار دارم! چشاتون روز‬ ‫بد نبینه ولی من دوتا چشه خوشمل دیدم که از عصبانیت به خون نشسته بود! لامصب چه فیسی‬ ‫داشت! یه دفعه احساس کردم گوشم داره کر میشه!‬



‫- کوری؟ نمیبینی یا عینکتو نیاوردی!‬



‫چی؟ این پسره با منه؟ صبر کن الآن جدتو میارم واست بندری برقصه!‬



‫- با منی؟‬



‫باز با همون تن صدا فریاد زد:‬



‫- نه په با عمم! پاشو هیکله قشنگتو از رو من بردار له شدم!‬



‫تازه فهمیدم تو چه موقعیتیم سریع از روش بلند شدم ... تا اومدم بهش یه چیزی بگم اونم از رو‬ ‫زمین بلند شد‬



‫سرم گیج رفت! قد و هیکلو! به برد پیت گفته دست چپتو بیار بالا بابای کن! عجب چیزیه پسر!‬



‫- هوی؟ با توام تو کی هستی؟ خدمتکار جدیدی؟!‬



‫بچه پرورو نگا! انگشتم اشارمو به نشونه ی تهدید جلوش گرفتمو گفتم:‬



‫- ببین با من درست حرف بزن فهمیدی؟!‬



‫پوزخند زدو گفت:‬



‫- مثال اگه نزنم چی میشه؟‬



‫مثل خر موندم تو گل! که صنم نجاتم داد!‬



‫- ا ... سلام اقا خوش اومدین!‬



‫بدون علیکی گفت:‬



‫- صنم این بچه کیه؟‬



‫شیطونه میگه جوری بزنمش بره پیش مرحوم ادیسون!‬



‫- اقا کیوان ایشون شادی خانوم هستن دختر دوست پدرتون چند روزی پیش ما مهمونن!‬



‫پس اقا کیوون همین برد پیته! دارم برات گلابی!‬



‫نگاه مسخره ای بهم کرد با یه نیشخند ازم دور شد رفت تو خونه!‬



‫اه خاک تو سرت شادی باید یکی میزدی تو دهنش تا حالیش شه ...‬



‫با حرص پامو کوبیدم زمین که دوباره با مخ افتادم ... ( مدیونی منو تو اون وضعیت تصور کنی‬ ‫بخندی!)‬



‫خودمو جمع و جور کردمو رفتم تو خونه! به ما برف بازی نیومده!‬



‫خیلی سریع از پذیرایی رد شدم و به طبقه ی بالا رفتم و وارد اتاقم شدم! تمام استخونام درد‬ ‫میکرد!‬



‫خب بیچاره ها حقم دارن دوبار زمین خوردنو نادیده بگیریم خوردن به اون حیوون سنگی خودش‬ ‫مثل‬



‫این میمونه که به قصد خودکشی جلو تریلی 10 چرخ واستی! واال!‬



‫صدای گوشیم یه دفعه بلند شد! از حرص با صدای بلند گفتم:‬



‫- بله؟‬



‫صدای نگران مامان تو گوشم پیچید:‬



‫- شادی؟ چته؟‬



‫- ا ... مامان تویی! ببخش فکر کردم این شقایق گلابیه! سلام. خوبی؟ بابا خوبه؟ رسیدین؟‬



‫- از دست تو! اره هممون خوبیم تقریبا چند ساعتی هست که رسیدیم . تو چطوری؟ خوش‬ ‫میگذره؟‬



‫- عالیم! باور کن اگه میرفتم دیزیلند انقدر حال نمیکردم!‬



‫- داری مسخره میکنی؟‬



‫- مدیونی اگه همچین فکری کنی!‬



‫- شادی انقدر اذیتم نکن!‬



‫- من غلط بکنم!‬



‫- پس مراقبه خودت باش .‬



‫- هستم .‬



‫- از من خدافظ بابات میخواد باهات حرف بزنه!‬



‫- یاشه خدافظ.‬



‫دیگه مکلامه پدر دختری رو نمینویسم میترسم خسته شید پشت سرم حرف بزنید!‬



‫تقریبا یه ساعتی میشد با این ماسماسکم مشغول بازی بودم دیگه واقعا کلافه شده بودم که در‬ ‫اتاق زده شد!‬



‫- بفرمایید.‬



‫صنم درو باز کرد و گفت:‬



‫- شادی خانوم بفرمایید ناهار حاضره!‬



‫قیافه ادمای با کلاسو به خودم گرفتمو گفتم:‬



‫- رژیم داشتم ولی دیگه زحمت کشیدی نمیخوام ناراحتت کنم!‬



‫اونم لبخند زدو در اتاقو بست تا رفت مثل اسگال بلند شدم رو تخت پریدم! یوهو! پیش به سوی‬ ‫ناهار!‬



‫باز یه دست به سرو روم کشیدمو خیلی خوشمل موشمل از اتاقم زدم بیرون!‬



‫از پله ها پایین رفتمو به سمت اشپزخونه رامو گرفتم . وارد اشپزخونه شدم دیدم بعله اقا کیوونم‬ ‫پشت میز نشستن! یعنی من باید با این ناهار بخورم! یا حضرت فیل!‬



‫تا منو دید انگار قاتله باباشو دیده همچین بهم نگاه کرد که داشتم پس میوفتادم! یه دفعه نمیدونم‬ ‫چی شد که بهش گفتم:‬



‫- چته؟‬



‫خودمم از حرفی که زدم جا خوردم! کیوونو که دیگه نگو با حالت‬



‫عصبانیت بهم نگاه کردو گفت:‬



‫- جرات داری یه بار دیگه بگو چی گفتی؟!‬



‫الحق که اسم کیوون هم قافیه ی حیوون بهت بد جور میاد!‬



‫سرمو انداختم تو بشقابو با کمال پرویی گفتم:‬



‫- عادت ندارم چند بار یه حرف تکرار کنم!‬



‫دیگه از عصبانیت داشت منفجر میشد انگشتشو گرفت جلو صورتمو گفت:‬



‫- ببین کوچولو بهتر مراقبه رفتارت باشی! من اصوال با بچه ها‬



‫حال نمیکنم حوصله کل کل باهاشونم ندارم پس حسابی حواست‬



‫به خودت باشه وگرنه مجبورم یه جور دیگه حالیت کنم! خر فهم شدی؟‬



‫منم مثل خودش قیافه گرفتمو گفتم:‬



‫- بین پسرم منم حوصله کل کل با یه ادم زبون نفهمو ندارم پس بهتره‬



‫تو هم حواست به حرفات باشه! االغ فهم شدی؟!‬



‫یه دفعه از پشت میز بلند شدو با صدای بلند گفت:‬



‫- نه مثل اینکه تنت میخاره جرات داری واستا تا حالیت کنم!‬



‫بعد به حالت دو پرید که منو بگیره! منم که دیدم هوا پسه بعد از کشیدن یه جیغ دخترونه پا به‬ ‫فرار گذاشتم!‬



‫حالا اون بدو من بدو! ال مصب خسته هم نمیشد! دیگه واقعا داشتم بهغلط کردن میوفتادم! ولی‬ ‫میدونستم اگه واستم اشهدمم پشت سرش باید بخونم! بهش نمی یومد ادم بخشنده یی باشه!‬



‫دیگه نه نفس برام مونده بود نه نای دوییدن ولی اون انگار سگ جون بود اصلا یه نمه هم‬ ‫سرعتش کم نمیشد!‬



‫- به نعفته قبل از این که خودم بگیرمت خودت تسلیم شی اینجوری دردش کمتره!‬



‫ای خدا عجب گیری افتادم ... ولی من نباید کم میاووردم مثل خودش گفتم:‬



‫- کور خوندی اقا پسر من عمرا بذارم تو به من دست بزنی!‬



‫یه دفعه پام گیر کرد به پایه ی میز پذیرایی با مخ محکم چپه شدم رو زمین! دمت گرم خدا حالا‬ ‫من با این هرکول چی کار کنم؟‬



‫به خاطر ضربه ای که به پام خورده بود نمیتونستم کوچکترین حرکتی بکنم! این پسره هم با یه‬ ‫نگاه شیطون زل زده‬



‫بود به من هی اروم اروم بهم نزدیک میشد!‬



‫- خب عزیزم دلت میخواد از کجا شروع کنم!‬



‫- هی! به من نزدیک نشو!‬



‫تقال کردن فایده ای نداشت پام اصلا حرکت نمیکرد!‬



‫اومد دقیقا بالا سرم ،دستاشو کرد تو جیب شلوارش با یه لبخند‬



‫مسخره بهم نگاه کردو گفت:‬



‫- حیف که وقت ندارم خانوم کوچولو وگرنه از خجالتت در میومدم!‬



‫البته وقت واسه تلافی زیاد واسه امروز بسته!‬



‫خیلی شیکو مجلسی راشو کشید رفت! یادتونو گفتم جد اوادشومیارم واسش بندری برقصه؟ ،‬ ‫رقص عربی هم بهش اضافه کنید!‬



‫- چی شده شادی خانوم؟ افتادید زمین؟‬



‫صنم بود! بعد از این همه دادو بیداد حالا اومده میگه افتادید زمین؟ نه قل خوردم رو زمین! لبخند‬ ‫زدمو گفتم:‬



‫- نه بابا جدی نگیر گفتم یه کاری کنم تنوع شه!‬



‫با تعجب بهم نگاه کردو گفت:‬



‫- وا!‬



‫- بیخیال درگیرش نشو!حالا میشه کمکم کنی بلند شم!‬



‫اومد جلو کمکم کرد . خودمو به سختی رو یه پام که چالق نشده بود‬



‫نگه داشتم! به کمک صنم روی یکی از مبال نشستم .‬



‫- شادی خانوم من برم براتون اب قند بیارم رنگتون پریده!‬



‫تا خواست بره صداش زدم. برگشتو نگام کرد .‬



‫- یه خواهشی دارم.‬



‫لبخند زدو گفت:‬



‫- بفرمایید.‬



‫- دیگه به من نگو خانوم احساس فسیل بودن بهم دست میده!‬



‫خندش گرفت. میون خنده گفت:‬



‫- پس چی صداتون کنم.‬



‫- فقط اسممو . شادی!‬



‫- زیاد صمیمی نیست‬



‫- من اینجوری راحت ترم صنم .‬



‫لبخندی از روی رضایت زد و گفت:‬



‫- باشه شادی .‬



‫بهش چشمک زدمو گفتم:‬



‫- حالا شد!‬



‫امروز حسابی داغون شدم خدا بخیر کنه روزای بعدیو! اقا کیوونم که دیگه زیارت نکردم ولی خوب‬ ‫یه خوابایی واسش‬



‫دیدم! ( بین خودمو کودک درونمه!)شیوا جون تقریبا ساعات 4 اومد خونه با دیدن من تقریبا قبضه‬ ‫روح شد! همش ازم می پرسید: چی‬



‫شده؟ چرا تو این شکلی شدی؟ چرا دستو پات کبود؟ منم الکی لبخند میزدمو چرتو پرت میگفتم!‬ ‫حتی چندبار‬



‫فکر کرد مخمم ضربه خورده!خلاصه انقدر اصرار کرد که منم همه اون اتفاقا رو به عالوه یه کمی‬ ‫سانسورو یکمی‬



‫پیاز داغ اضافه واسش توضیح دادم! بعله! شیوا جونم حسابی داغ کردو این نشونه ی اینکه ... !‬



‫(کی بلده عربی و بندری بخونه؟ )‬



‫( زنگ گوشی! ) ای مرض! لامصب قبل زدن خبر کن قلبم اومد تو دهنم! دکمه پاسخو زدم .‬



‫- جانم؟‬



‫- سلام عشقم!‬



‫معرفی نمیکنم که معرفه حضور هستن: پشه مزاحم شقایق ‬



‫- سلام شلغم!‬



‫- بی شعوری دیگه نمیشه کاری کرد!‬



‫- تو استاد ادب ... چه خبرا؟‬



‫- خبرا دست توا جیگر!‬



‫- بی خودی مزه نریز قلوه جون اینجا همه چی ارومه!‬



‫- تو چقد خوشحالی!‬



‫- درد!‬



‫- تو دلت! حالا جدی حوصلت نسریده؟‬



‫- اخ گفتی! بد فرم!‬



‫- فردا بیام دنبالت بریم بیرون؟!‬



‫- با گاری؟‬



‫- ببین لیاقت نداری دیگه واست کاری کنم!‬



‫- خب ببخش پشه جون اصلا بگو پیاده من هستم!‬



‫- باش تا فردا اگه دختر خوبی بودی میام میبرمت!‬



‫- میبری منو نخوری منو!‬



‫- خاک تو سر بی مغزت کنن! اصلا بشین تو همون عمارت خاک بخور ادم شی!‬



‫- باشه باشه بابا چرا رم میکنی غلظ کردم فقط جون مادرت فردا بیایا!‬



‫- اوکی میام پس فعال برو بکپ جهان از دستت راحت شه!‬



‫- این اقا جهان کی هست حالا میشناسمش!‬



‫شقایق که داشت از دستم حرص میخورد با صدای کلافه ای گفت:‬



‫- فردا باهات اشناش میکنم!‬



‫- مشتاقم!‬



‫- مشتاق باش .‬



‫- پس فعال بای .‬



‫- شرت کم بای!‬



‫***‬



‫الهی که امشب بختک بیوفته روت ، سوسک بیاد تو بغلت ، لولو بیاد بخورتت ، شب ادراری بگیری‬ ‫، عنکبوتا بریزن سرت‬



‫گازت بگیرن! تمام بدنم درد میکنه! حیف که امشب نیومدی خونه قرار بود یه مسابقه دنس (‬ ‫رقص) با حضور خودمو و شیوا‬



‫جون واست ترتیب بدیم! اشکلا نداره میندازیمش واسه بعدا!‬



‫***‬



‫- شادی جان؟ عزیزم خوابی یا بیداری؟ بیا صبحانه امادس!‬



‫خداوندا من اگر بدانم چه گناهی به درگاهت کردم که اینچنین باید مجازات شوم خیلی عالی‬ ‫میشد!‬



‫- اومدم ... اومدم ( اروم ادامشو گفتم!) به جون عمه ناکامم اومدم ، به جون جدم اومدم ، به جون‬ ‫سیبیالی نادر شاه اومدم ، به ...‬



‫***‬



‫- سلام صبح بخیر .‬



‫شیوا جون- سلام عزیزم صبح تو هم بخیر بیا بشین که امروز فقط منمو تو!‬



‫خب که چی؟ منظورش دقیقا از این که امروز فقط منمو تو! چی بود؟! خدایا خودمو به تو سپردم!‬ ‫دیروز پسرش‬



‫امروز خودش! فردا هم جد مرحومش!‬



‫پشت میز نشستم .‬



‫- اقای رادمنش نیستن؟!‬



‫شیوا جون لبخنده بامزه ای زد و گفت:‬



‫- نه! فرستادمش حسابه یه نفرو برسه!‬



‫گنگ نگاش کردم که خندیدو گفت:‬



‫- کیوانو میگم! باید یه گوشمالی حسابی بشه!‬



‫نگام شیطانی شد! چرا خب جلو خودم گوش مالیش نمیدن ما هم یه فیضی ببریم؟! مظلومانه گفتم:‬



‫- حالا لازم نبود!‬



‫(غلط کردی! تا میخوره باید بزننش تا ادم شه! حیوونم انقدر بی تربیت!)‬



‫- چرا خیلیم لازم بود! در ضمن تو حق داری تنبیش کنی! هر جور که دوست داری!‬



‫جوون من؟! وای که عاشقتم شیوا جون یه دونه ای واسه نمونه ای!‬



‫شیوا جون- هر تنبیهی دوست داری بگو اون مجبور قبول کنه!‬



‫شبیه این دختر مامانیا خودمو کردمو گفتم:‬



‫- اخه درست نیست!‬



‫- خیلیم درسته! باید تنبیه شه!‬



‫- چشم فکرامو میکنم بعد بهتون میگم!‬



‫شیوا جونم لبخند زدو یه فنجون چایی داد دستم .‬



‫اخ که دارم برات گلابی! واستا ببین چه میکنه این شادی!‬



‫- مرسی شیوا جون.‬



‫- نوش جانت عزیزم!‬



‫***‬



‫کیوان- منظورتون چیه مامان؟! من باید به حرفای این بچه گوش کنم! یعنی چی؟!‬



‫شیوا جون - همین که گفتم تو مجبوری!‬



‫کیوان پوزخند عصبی زد و گفت:‬



‫- جالبه یه چیزم بدهکار شدیم!‬



‫شیوا جون نگاه مهربونی به من کرد و گفت:‬



‫- خب شادی جان درخواستتو بگو!‬



‫های های های! یعنی داشتم از تو بندری میرقصیدم! چقدر لحظه باشکوهی بود! کیوان بد نگام‬ ‫میکرد راستش یکم از نگاش ترسیدم ولی میدونستم بخاطر شیوا جونم که شده فعال نمیتونه هیچ‬ ‫غلطی بکنه!‬



‫بنابراین صدامو صاف کردمو گفتم:‬



‫- من ... من قرار امروز با یکی از دوستام برم بیرون ... درخواستم اینه‬



‫امروز کاملا در اختیار ما باشینچون ما ماشین نداریم!‬



‫اوه اوه الآن که رم کنه! یه دفعه پرید جلو و با عصبانیت گفت:‬



‫- شیطونه میگه بزنم ...‬



‫دستش رو هوا گرفته شد ... دمت گرم شیوا جون عجب پسر وحشی داری!‬



‫شیوا جون- کیوان خوبه من اینجا واستادم! این چه کاریه؟! برو خدارو شکر کن شادی از اون‬ ‫دخترای کینه ای نیست!‬



‫این درخواستی که داره خیلی کوچیکه!‬



‫کیوان - کوچیکه مامان؟ کوچیکه؟! بشم راننده ی این فسقلی کوچیکه؟‬



‫مثل خودش بلند گفتم:‬



‫- من فسقلی نیستم!‬



‫وحشتناک بهم نگاه کردو گفت:‬



‫- فعال که ریز میبینمت!‬



‫خونسرد جواب دادم:‬



‫- عینک بزن مشکل از چشاته!‬



‫شیوا جون خندش گرفت ولی کیوان دوباره به من حمله کرد! جیغ کشیدمو از دستش فرار کردم!‬ ‫شیوا جون که از دستمون کلافه شده بود به کیوان گفت:‬



‫- واستا کیوان این دستور شادی نیست دستور منه! تو اونو دوستشو امروز میبری بیرون همینو‬ ‫بس!‬



‫- شوخی میکنید دیگه مامان؟‬



‫شیوا جون- نه خیلیم جدی گفتم!‬



‫کیوان - من همچین کاری نمیکنم!‬



‫شیوا جون - بخاطر منم شده این کارو میکنی! مگه نه؟‬



‫نگاه کیوان تغییر کرد مثل دودل بودن!یه دستشو تو جیبه شلوار کرد و با دست دیگش به موهاش‬ ‫دست کشید اروم گفت:‬



‫- همیشه منو بذار تو منگنه!‬



‫یکم تو همون حالت موند بعدش خیلی جدی به شیوا جون نگاه کرد و گفت:‬



‫- خیلی خب فقط بخاطر شما!‬



‫بعدم خیلی سریع از اشپزخونه خارج شد!‬



‫شیوا جون باز مهربون نگام کردو گفت:‬



‫- خب دیگه خیالت راحت حالا که قبول کرده مطمئن باش میبرتتون!‬



‫پس بهتر کم کم اماده بشی!‬



‫- چشم. بازم ممنون.‬



‫- قابل نداشت عزیزم .‬



‫***‬



‫یوهو! چه حالی میده میخوام با کیوون جون برم ددر!‬



‫سریع شماره شقایقو گرفتم . خواب الوده جواب داد:‬



‫- بله؟‬



‫- چار دستو پات نله! چطوری پشه جون؟‬



‫- تویی شادی؟‬



‫- نه په غمگینم!‬



‫- مرض! نمیتونه مثل ادم حرف بزنه! خبرت چی کار داری؟‬



‫- نشد دیگه حالا که این حرفو زدی اون خبر خوبه رو بهت نمیگم!‬



‫- ا ... لوس نشو دیگه! بگو! به جون شادی موندم تو کف!‬



‫- بمون تا تمیز شی!‬



‫- بی شعور مگه اینکه نبینمت! حالا بنال ببینم چی شده که انقدر با مزه شدی؟‬



‫با اشتیاق گفتم:‬



‫- گاری جور شد عشخم!‬



‫شقایق هنگ کرده ازم پرسید:‬



‫- چی؟ چی جور شد؟‬



‫- گاریه بابا گاریه!‬



‫خندید و گفت:‬



‫- دیوونه! خب حالا این گاری واسه کی هست؟‬



‫- واسه کیوون جونه خودشم اشانتیون بهم دادن!‬



‫- مرگ من راست میگی؟‬



‫- مرگ تو راست میگم!‬



‫- دمت گرم بابا! چیکار کردی مگه!‬



‫همه ماجرا رو واسش کردم فیلم سینمایی!‬



‫شقایق - یعنی عاشقتما!‬



‫- تو غلط میکنی!‬



‫- بی جنبه ای دیگه ... حالا بر و گمشو منم به سپهر (همون نامزد بی مصرفش!) میگم با اون میام!‬



‫- به سپهر برا چی بگی گفتم که ماشین هست!‬



‫- خوب دیوونه من که نمیتونم با شما بیام!‬



‫- کیوان قبول کرده!‬



‫- نه مشکلم اون نیست!‬



‫- پس میشه بگی مشکلت چیه؟!‬



‫یکم مکث کرد بعد مثل این شلغم ابپزا گفت:‬



‫- اقامون!‬



‫یعنی یه لحظه احساس کردم گالب به روتون معدم تهی شد!‬



‫- قطع کن تا نیومدم خفت نکردم گلابی! حالمو بهم زدی! خاک بر سر شوهر ذلیلت کنن! بر گمشو‬ ‫ابرو هر چی دختر بردی!‬



‫- شادی خانوم ایشاال یه روز خودتم گرفتار میشی!‬



‫- عزیز دلم من گرفتارم بشم خر نمیشم! فعال بای!‬



‫خندید و گفت:‬



‫- خواهیم دید مشنگ جونم! برو تا بعد بای.‬



‫به ساعتم خیره شدم ... تقریبا 4 بعد از ظهر بود خوب دیگه باید عملیاته تیپ و قیافه رو شروع‬ ‫کنم!‬



‫دوباره این گوشی وامونده ی من صداش در اومد! پشه بود ..‬



‫- چیه؟‬



‫- ارپیچیه ، نخودچیه ، کیشمیشیه! این چه وضع حرف زدنه؟‬



‫- همین که هست میخوای بخوای نمیخوایم باز مجبوری بخوای!‬



‫- حوصله جمع کردن نمکاتو ندارم زنگ زدم بگم من و سپهر هم میام امشب فقط مشخص کن‬ ‫کجا بریم!‬



‫- به جون تو نمیدونم! تو نظری نداری؟‬



‫- چرا بگم؟‬



‫- نه نگو!‬



‫- خیلی بیشعوری!‬



‫خندیدمو گفتم:‬



‫- میدونم! شوخی کردم بگو!‬



‫- بریم بام!‬



‫- منظورت پشته بامه؟ نه قربونت من نیستم!‬



‫- نه خره بام تهران!‬



‫- اهان! اوکی بدم نیست منم خیلی وقته نرفتم اونجا .‬



‫- پس ما تا یه ساعت دیگه راه میوفتیم!‬



‫- زود نیست؟‬



‫- دیرم هست گلابی!‬



‫- باشه تا یه ساعت دیگه ما هم میام قرارمون همون اوالش!‬



‫- اوکی پس فعال بای عشقم.‬



‫- بای شلغم!‬



‫اومد فوش بده زودی قطع کردم!‬



‫مثل خر مونده بودم تو گل که به کیوان از الآن بگم اماده باشه یا موقع رفتن غافل گیرش کنم!‬



‫میترسیدم بجای من اون منو غافل گیر کنه دیر حاضر شه مثل دخترا! تصمیم گرفتم بهش بگم برا‬ ‫همین صنمو صدا کردم!(چیه نکنه انتظار داشتید خودم برم بهش بگم! عمرا! حتی یه درصدم بهش‬ ‫فکر نکنید!)‬



‫- بله شادی؟ کارم داری؟‬



‫- اره یه زحمتی برات دارم به کیوان ... (چه زود پسر خاله شدم!) منظورم اقا کیوانه بگو حاضر‬ ‫باشه یه ساعت دیگه‬



‫باید بریم!‬



‫صنم لبخندی زد و گفت:‬



‫- باشه بهشون میگم!‬



‫- دمت گرم ... یعنی مرسی!‬



‫- خواهش میکنم!‬



‫***‬



‫خوب اینم از این! تیپم عالی شده بود! یه شلوار ورزشی سفید با یه مانتو مشکی خوش تن اسپرت‬ ‫و یه شال سفید یه کیف مشکی از این مدل کجا! با یه ارایش خوشگله دخترونه که به تیپه اسپرتم‬ ‫حسابی میخورد کارمو تکمیل کرد!‬



‫خب دیگه تقریبا ساعت 5 بود کارم اونقدرا طول نکشید سریع از اتاق پریدم بیرون که یه دفع‬ ‫خوردم به یه سنگ! نه نه اشتباه شد کیوونه خودمونه! یه لحظه دوتا ییمون به هم خیره شدیم! من‬ ‫تیپه اونو چک میکردم‬



‫اون منو! لامصب عجب جیگری شده بود! یه تیشرته اسپرته سفید جذب با اون هیکل دختر کشش!‬ ‫با یه شلوار اسپرته پسرونه مشکی!‬



‫وای اینو که الآن با خودم ببرم دخترا دنبالم میکنم! یه دفعه صداش پیچید تو گوشم!‬



‫- تو همیشه جلو چشاتو نگاه نمیکنی؟ نه؟!‬



‫کم نیاوردم مثل خودش گفتم:‬



‫- تو هم همیشه عادت داری همیشه مثل جن یه دفعه جلو ادم ظاهر شی!‬



‫یه دفعه اومد جلوم فاصلش خیلی باهام کم شد! بوی عطرش داشت منگم میکرد اما صدای منو‬ ‫هشیار کرد:‬



‫- این زبونت یه روزی کار دستت میده خانوم کوچولو! مواظبش باش!‬



‫بعد راشو کشیدو رفت! ولی من هنوز سر جام میخ بودم! چت شده شادی چرا منگی؟ نمیبینی پسره‬ ‫چقدر داره مسخرت میکنه! یکم به خودت بیا دختر! ده!‬



‫- شیوا جون داریم میرم با من کاری نداری؟‬



‫شیوا جون- نه عزیزم برو به سلامت خوش بگذره!‬



‫بعد رو به کیوان که مشغول اب خوردن بود گفت:‬



‫- کیوان شادی رو سپردم دستت مراقبش باشیا امانته!‬



‫کیوان نیشخندی زد و گفت: ‬



‫- اوکی حواسم هست!‬



‫زود تر از من از خونه خارج شد. منم بعد از اون . واستادم تا ماشینو از حیاط بیرون برد! یه شورلته‬ ‫کامارو خوشگل‬



‫قرمز! رفتم در باز کردمو رو صندلی عقب نشستم! با تعجب برگشت و نگام کرد و گفت:‬



‫- جات خوبه؟‬



‫لبخند زدمو گفتم:‬



‫- عالیه!‬



‫یه دفعه پوزخند زدو عصبی گفت:‬



‫- پاشو بیا جلو بشین من راننده شخصیت نیستم!‬



‫- نمیخوام راحتم!‬



‫- نظرتو مهم نیست من ناراحتم! پامیشی یا پاشم!‬



‫- هیچکدوم!‬



‫- شرمنده همچین گزینه ای وجود نداره!‬



‫بعد خیلی ناگهانی از ماشین پیاده شدو درو باز کرد بازومو گرفت منو به زور تقریبا پرتمکرد رو‬ ‫صندلی جلو!‬



‫بعد خودشم برگشت سر جاش!‬



‫با حرص بهش نگاه کردمو گفتم:‬



‫- دفعه اخرت باشه به من دست میزنی! فهمیدی؟‬



‫نیشخندی زدو خیلی خونسرد گفت:‬



‫- سعی میکنم!‬



‫اروم گفتم:‬



‫- بی شعور!‬



‫- چی گفتی؟!‬



‫دیدم عصاب مصاب نداره واسه همین گفت:‬



‫- هیچی!‬



‫- افرین! حالا کجا میخوای بری؟‬



‫- بام تهران!‬



‫فکر کردم الآن که غر غر کنه! ولی هیچی نگفتو پدال گازو محکم فشار داد و تقریبا ماشینو از زمین‬ ‫کند!‬



‫تنها چیزی که بینمون بود صدای موزیک بود! اونم با صدای زیاد!‬



‫(اهنگ ‪ diamond‬از ریحانا)‬



‫‪Shine bright like a diamond‬‬ ‫مثه الماس بدرخش‬



‫‪Shine bright like a diamond‬‬ ‫مثه الماس بدرخش‬



‫‪Find light in the beautiful sea‬‬ ‫نور رو تو دریا ی زیبا جستوجو کن‬



‫‪I choose to be happy‬‬ ‫من خوشحال بودنو انتخاب کردم‬



‫‪You and I, you and I‬‬ ‫من و تو منو تو‬



‫‪We’re like diamonds in the sky‬‬ ‫ما به زیبایی الماسها در آسمانیم‬



‫‪You’re a shooting star I see‬‬ ‫تو ستاره ی در حال حرکتی من میبینم(ستاره ی دنباله دار)‬



‫‪A vision of ecstasy‬‬ ‫دور نمایی از سرمستی‬



‫‪When you hold me, I’m alive‬‬ ‫وقتی بقلم میکنی زنده می شوم‬



‫‪We’re like diamonds in the sky‬‬ ‫ما به زیبایی الماسها در آسمانیم‬



‫‪I knew that we’d become one right away‬‬ ‫میدونم ما هم سریعا یه یکی از اونا میشیم‬



‫‪Oh, right away‬‬ ‫اوه , فورا‬



‫‪At first sight I felt the energy of sun rays‬‬ ‫تو نگاه اول من انرژی پرتو های خورشید رو احساس کردم‬



‫‪I saw the life inside your eyes‬‬ ‫من زندگی رو تو چشات دیدم‬



‫‪So shine bright, tonight you and I‬‬ ‫درخشش روشنایی , امشب, من و تو‬



‫‪We’re beautiful like diamonds in the sky‬‬



‫ما به زیبایی الماسها در آسمانیم‬



‫‪Eye to eye, so alive‬‬ ‫چشم تو چشم , سرزنده و سرحال‬



‫‪We’re beautiful like diamonds in the sky‬‬ ‫ما به زیبایی الماسها در آسمانیم‬



‫‪Shine bright like a diamond‬‬ ‫مثه الماس بدرخش‬



‫‪Shine bright like a diamond‬‬ ‫مثه الماس بدرخش‬



‫‪Shining bright like a diamond‬‬ ‫مثه الماس بدرخش‬



‫‪We’re beautiful like diamonds in the sky‬‬ ‫ما به زیبایی الماسها در آسمانیم‬



‫‪Shine bright like a diamond‬‬ ‫مثه الماس بدرخش‬



‫صدای ضبط کم شد:‬



‫- دوستت با ما نمیاد!‬



‫از هپروت اومدم بیرون و گفتم:‬



‫- نه اون با نامزدش میاد اونجا میبینمشون!‬



‫تنها سرشو تکون داد و باز صدای ضبط رفت بالا!‬



‫‪Palms rise to the universe‬‬ ‫درخت خرما تا کهکشان رشد می کنه‬



‫‪As we moonshine and molly‬‬ ‫همانند درخشش ماه و ماهی‬



‫‪Feel the warmth, we’ll never die‬‬ ‫گرمی رو حس کن , ما هیچ وقت نمی میریم‬



‫‪We’re like diamonds in the sky‬‬ ‫ما به زیبایی الماسها در آسمانیم‬



‫‪You’re a shooting star I see‬‬ ‫تو ستاره دنبال داری من می بینم‬



‫‪A vision of ecstasy‬‬ ‫دور نمایی از سرمستی‬



‫‪When you hold me, I’m alive‬‬ ‫وقتی بقلم میکنی زنده می شوم‬



‫‪We’re like diamonds in the sky‬‬ ‫ما به زیبایی الماسها در آسمانیم‬



‫‪At first sight I felt the energy of sun rays‬‬ ‫تو نگاه اول من انرژی پرتو های خورشید را احساس کردم‬



‫‪I saw the life inside your eyes‬‬ ‫من زندگی رو تو چشات دیدم‬



‫‪So shine bright, tonight you and I‬‬ ‫درخشش روشنایی , امشب, من و تو‬



‫‪We’re beautiful like diamonds in the sky‬‬ ‫ما به زیبایی الماسها در آسمانیم‬



‫‪Eye to eye, so alive‬‬



‫چشم تو چشم , سرزنده و سرحال‬



‫‪We’re beautiful like diamonds in the sky‬‬ ‫ما به زیبایی الماسها در آسمانیم‬



‫‪Shine bright like a diamond‬‬ ‫مثه الماس بدرخش‬



‫زنگ گوشیش باعث شد باز صدای ضبطو پایین بیاره!‬



‫- جونم؟‬



‫- ...‬



‫- خوبم داداش تو چطوری؟‬



‫- ...‬



‫- نه امروز کار داشتم نتونستم بیام ولی به یاسر گفتم بره اونجا!‬



‫- ...‬



‫- جون من؟ امشب؟‬



‫- ...‬



‫- اوکی هستم 20 پیشتم!‬



‫- ...‬



‫- یه دونه ای! میخوامت!‬



‫- ...‬



‫- پس فعال بای تا های!‬



‫- ...‬



‫داشتم از کنجکاوی میمردم! یعنی امشب چه خبره! صداش منو به خودم اوورد!‬



‫- تو چقدر میخوای اونجا بمونی؟‬



‫خواستم یه دستی بزنم واسه همین گفتم!‬



‫- تا 00 اونطورا!‬



‫یه دفعه برگشت بهم نگاه کردو با تعجب گفت:‬



‫- حالت خوبه؟ تا 00 اونجا میخوای چی کار کنی؟! ... شرمنده من تو رو سر ساعت 8 میبرم خونه!‬



‫باید برم جایی‬



‫- نخیرم من ساعت 8 با تو نمیام!‬



‫خونسرد شونشو انداخت بالا و گفت:‬



‫- مگر اینکه بخوای تنها برگردی!‬



‫با اعتراض گفتم:‬



‫- اما تو قول دادی!‬



‫- ببین اگه تا همین جاهم باهات را اومدم فقط بخاطر مامانم بود! هوا برت نداره! برامم اصلا مهم‬ ‫نیست‬



‫که تو میخوای چیکار کنی من هشت برمیگردم میل با خودته یا میای یا خودت تنها برمیگردی!‬



‫پسره گلابی! شیطونه میگه همچین بزنمش مامانشم دیگه نشناستش!‬



‫***‬



‫- رسیدیم دوستت قرار کجا واسته؟‬



‫با صدای ادمای عصبانی گفتم:‬



‫- نمیدونم گفت اوایلش!‬



‫کیوان پوزخندی زدو گفت:‬



‫- خدارو شکر فکر کردم قرار اون بالا زیارتشون کنی! د خوب یه زنگ بزن ببین چیکارن! منم الافه‬ ‫خودت کردی!‬



‫اداشو در اووردم ولی این بار بجای اینکه عصبانی بشه خندید و گفت:‬



‫- تا حالا فکر میکردم من اشتباه میکنم ولی الآن فهمیدم تو واقعا کم داری!‬



‫- هه هه هه! دیشب تو دبه خیارشورا خوابیدی؟‬



‫شیطون جواب داد:‬



‫- نه دبه ترشیا!‬



‫- برات دعا میکنم پسرم!‬



‫- قبل از تو دعای من میگیره دخترم!‬



‫ای بابام هی! بیخیال بابا بذار یه زنگ بزنم به پشه تا این گلابی مخمو تیلیت نکرده!‬



‫- الو پشه کجایید؟‬



‫- پشت سرتون! شادی ماشینو برم!‬



‫- زهرمار بپر پایین کم حرف بزن!‬



‫تماسو قطع کردمو بدون اینکه به کیوان چیزی بگم از ماشین پریدم بیرون! اونم بعد از من اومد‬ ‫بیرون!‬



‫- سلام شادی!‬



‫بغلش کردمو گفتم:‬



‫- سلام غمگین!‬



‫زد پشتم گفت:‬



‫- باز چرتو پرت گفتی!‬



‫رو به سپهر گفتم:‬



‫- سلام اقا سپهر خوب هستید شما؟‬



‫سپهرم لبخند زد و گفت:‬



‫- ممنون شما چطورید؟‬



‫- فعال که هستیم خدمتتون!‬



‫نمیدونم چی شد که این پسره ( کیونو میگم )پرید وسط و شروع کرد سلام و احوال پرسی کردن!‬



‫بچه ها هم بهش سلام کردنو از همون اول سپهر باهاش گرم گرفت! همونجور داشتیم میرفتیم‬ ‫بالا که شقایق اروم به من گفت:‬



‫- شادی خداییش چه کیسی! خاک تو سر بی مغزت کنن!‬



‫- شقایق؟‬



‫- هان؟‬



‫- شات اپ پیلیز! (خفه شو لطفا!)‬



‫- بی ادب! خب خره واسه خودت میگم!‬



‫- میدونی وقتی حرف میزنی یاد چی میوفتم؟‬



‫- یاد چی؟‬



‫- یاد این مگسایی که اول صبح وقتی خوابی میپرن تو بغلت هی رو عصابت صحنه اهسته میرن!‬



‫هی ویز ویز میکنن ناراحتی عصاب میگیری!‬



‫- خیلی بیشعوری!‬



‫خندیدمو گفتم:‬



‫- نظر لطفته!‬



‫هر چی بالا تر میرفتیم هوا سرد تر میشد! من گلابی یادم رفت حداقل سیوشرتمو بپوشم!‬



‫ولی این حیفه نون (کیوان) یه سیوشرت اسپرت پسرونه که خیلی کلفته و خوش تن بود پوشیده‬ ‫بود!‬



‫نامرد همچین جذابم راه میرفت که دخترای اطرافمون همش با چشم و ابرو نشونش میدادن!‬



‫پشه عزیز هم که یه پاتلو باحال تن کرده بود که مطمئنم حتی اگه بهمنم میومد این خانوم ککشم‬ ‫نمیگزید!‬



‫وای ننه دارم یخ میزنم!‬



‫سپهر - بچه ها هستید بریم اش بخوریم گرم شیم!‬



‫شقایق - بریم .‬



‫منم که داشتم منجمد میشدم موافقت کردم! کیوونم همینجور!‬



‫***‬



‫پشت یه میز چهار نفره نشستیم از اونجایی که شقایق جون مثل کشه تنبون دنبال سپهر جان‬ ‫بودن و پشت میز کنار هم نشستن بنده و اقا کیوونم مجبور شدیم کنار هم بشینیم!‬



‫چشاتون صفه دستشویی عمومی نبینه داشتم از سرما قندیل میبستم! دندونام مثل سنگ بهم‬ ‫میخورد!‬



‫یدفعه دیدم یه چیزه گرم روم افتاد! اخیش خدایا شکرت! ولی وقتی دیدم اون چیزه گرم‬ ‫سیوشرته کیوانه‬



‫فکم اوفتاد کف رستوران! سیوشرتو از روم برداشتمو گفتم:‬



‫- بگیرش نمیخوام!‬



‫با عصبانیت دوباره پرت کرد طرف خودمو گفت:‬



‫- بیخودی حرف نزن بنداز روت تا از سرما نمردی!‬رمان طنز ღღبا من قدم بزنღღ 1
رمان طنز ღღبا من قدم بزنღღ 1
پاسخ
آگهی

 
#2
‫بعد زیر لب با حالت غر زدن گفت:‬
‫- هنوز نمیدونه وقتی میخواد بیاداینجور جاها باید چه لباسی بپوشه!‬

‫از کارش خوشم اومد ولی وقتی دیدم خودش یه تیشرت بیشتر تنش نیست دلم سوخت! واسه‬ ‫همین گفتم:‬

‫- اخه خودت ...‬

‫نذاشت حرفمو بزنم جدی گفت:‬

‫- من سردم نیست!‬

‫به درک! منم زیر دلمو کم کردم که نسوزه! لیاقت نداره که! با خیاله راحت سیوشرتو دور خودم‬ ‫گرفتم غیر از گرمای خوبی که داشت بوی خوبیم میداد! یه دفعه یه چیز محکم خورد به ساق پام‬ ‫که تا اومدم بگم اخ فهمیدم کار این پشست! داشت نگام میکردو ریز ریز میخندید!‬

‫بهش نگاه کردم و اروم گفتم:‬

‫- دارم برات پشه!‬

‫***‬

‫اخ جاتون خالی اشه چه چسبید! تو اون هوای سرد ، اش داغ ، سیوشرته گرم و خوشبو ...‬

‫سپهر- خب دیگه بریم ...‬

‫کیوان- بریم ..‬

‫ما هم که کلا اونجا بوقیم دور از جون شما! خلاصه دیگه چاره ای نبود دنبالشون رفتیم!‬

‫اینبار این شقایق پشه صفت دست این نامزده بی جنبشو گرفتو جلو جلو را افتاد! منم که دیگه‬ ‫خودتون بهتر میدونین کنار اقا کیوان مثل دوتا جغد عاشق در حال قدم زدن بودم! خندم گرفته بود‬ ‫همچین را میرفت تو اون هوای سرد که انگار نه انگار یه تیشرت بیشتر تنش نیست! گفتم شاید‬ ‫روش نمیشه بگه واسه همین خودم پا گذاشتم وسط!‬

‫- هی اقاهه؟!‬

‫سرشو اوورد بالا زل زد تو چشام! (این یعنی بگو چه مرگته؟)‬

‫- سیوشرتتو نمیخوای؟‬

‫خیلی خشک گفت:‬

‫- نه لازم ندارم!‬

‫- مطمئن؟‬

‫خندید و گفت:‬

‫- شک داری؟‬

‫- نه سگ دارم البته از نوع عروسکیش!‬

‫زد زیر خنده!‬

‫کیوان- بجای اینجا باید میبردمت دکتر!‬

‫- خوبه ولی قبلش یه توکه پا خودت برو! بیشتر از من واجبه! ثوابم داره!‬

‫- ببین کی گفتم این زبونت یه روز کار دستت میده!‬

‫بعد ایفونشو از تو جیبش در اووردو بعد از چند لحظه یکی از اهنگای مورد عالقم شروع کرد به‬ ‫خوندن!‬

‫(اهنگ مهران اتش: با من قدم بزن! اگه گوش ندادین که نصفه‬

‫عمرتون فنا شده! )‬

‫با من قدم بزن حالا که با منی‬

‫حالا که بغضی ام , حالا که سهممی‬

‫با من قدم بزن می لرزه دست و پام‬

‫بی تو کجا برم , بی تو کجا بیام‬

‫دست منو بگیر , کنار من بشین‬

‫من عاشق تو ام حالا منو ببین‬

‫حال منو ببین‬

‫از دلهره نگو , از خستگی پُرم‬

‫بی تو می شینمو و روزا رو میشمورم‬

‫(من عاشقه این اهنگ بودم واسه همین با کیوان هم صدا شدم)‬

‫هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار‬

‫بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار‬

‫تو با منی هنوز , عطر تو با منه‬

‫فردا داره به ما لبخند میزنه‬

‫هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار‬

‫بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار‬

‫تو با منی هنوز , عطر تو با منه‬

‫فردا داره به ما لبخند میزنه‬

‫بی تو برای من فردا پر از غمه‬

‫بی تو هوا پسه , دنیا جهنمه‬

‫دست منو بگیر , تو اوج اضطراب‬

‫بازم منو ببر , با بوسه ای بخواب‬

‫با من قدم بزن تو این پیاده رو‬

‫من عاشقت شدم از پیش من نرو‬

‫هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار‬

‫بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار‬

‫تو با منی هنوز , عطر تو با منه‬

‫فردا داره به ما لبخند میزنه‬

‫چه هوای قشنگی شده بود با یه رد و برق ترسناک بارون شروع کرد نم نم باریدن‬

‫هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار‬

‫بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار‬

‫تو با منی هنوز , عطر تو با منه‬

‫فردا داره به ما لبخند میزنه‬

‫هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار‬

‫بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار‬

‫تو با منی هنوز , عطر تو با منه‬

‫فردا داره به ما لبخند میزنه‬

‫***‬

‫همون راهی که رفته بودیمو برگشتیم! پام داشت فلج میشد! ولی خب بعد از چند وقت یه پیاده‬ ‫روی‬

‫توپل کردم!‬

‫- هی شادی؟‬

‫اه اگه این پشه گذاشت یکم با خودم خلوت کنم! خواستم یکم اذیتش کنم واسه همین گفتم:‬

‫- جونم عزیزم؟‬

‫فک شقایق اوفتاد کف زمین!‬

‫- با منی؟!‬

‫- معلومه عسلم!‬

‫- شادی حالت خوبم؟‬

‫- اره عشقم وقتی با توام از همیشه بهترم!‬

‫- نه تو حالت خوب نیست! تو هیچ وقت با من اینجوری حرف نمیزنی! یه چیز خورده به سرت!‬

‫شدم همون شادی و گفتم:‬

‫- ببین تقصیر خودته پشه جنبه نداری باهات خوب باشم!‬

‫- تو نمیخواد با من خوب باشی خل و چلتو بیشتر دوست دارم!‬

‫- جدی؟! دوست داری؟‬

‫لبخند زد و با مزه گفت:‬

‫- اره!‬

‫- پس سس بزن!‬

‫- مرض! برو گمشو توهم! هیچ وقت ادم نمیشی!‬

‫***‬

‫کیوان - ساعت هشت بدو باید بریم!‬

‫- یعنی چی؟ زوده ما تازه میخوایم بریم شام بخوریم! من نمیام!‬

‫خونسرد گفت:‬

‫- اوکی تصمیم با خودته! من دارم میرم!‬

‫داشت میرفت که داد زدم:‬

‫- هی کیوون خان!‬

‫برگشتو با تعجب بهم نگاه کرد! تازه فهمیدم چی گفتم!‬

‫- با من بودی؟‬

‫مونده بودم چی بگم! از یه طرف دلم میخواست بخندم از یه طرف چون احساس کردم حرفی که‬ ‫زدم درست نبود بازم دلم میخواست بخندم!‬

‫- چیزه! اخه من ... نمیشه یه ساعت دیگه بمونیم!‬

‫کیوان اینبار جدی گفت:‬

‫- نه من باید برم جایی!‬

‫دیدم نه جدی جدی کیوون جون قصد رفتن داره این شده که بنده هم بعد از خدافظی با پشه و‬ ‫نامزده عزیزش راهی شدم!‬

‫***‬

‫سرشو انداخته بود پایینو تند تند میرفت! عصابم خط خطی شده بود! من نمیتونستم به سرعت اون‬ ‫راه برم! واسه همین گفتم:‬

‫- هی اقاهه!؟‬

‫برگشتو گفت:‬

‫- چته؟‬

‫مرتیکه گلابی همچین بزنم واق واق کنه ها!‬

‫- تو مسابقه ی دو میدانی که نیستی انقدر تند میری!‬

‫با انگشتش به صفحه ساعت خوشگلش اشاره کرد و گفت:‬

‫- دیرم شده میفهمی؟‬

‫- نه فقط تو میفهمی! خب به من چه! میخواستی قرار نذاری!‬

‫- روی تو رو سنگه پا قزوینم نداره!‬

‫- معلومه! نبایدم داشته باشه چون من نه سنگم نه قزوینی! من شادیم بچه کفه تهران!‬

‫- بابا مخمو خوردی! یکم کمتر فک بزن باور کن استخون فک شکستنیه!‬

‫- پس اروم برو تا منم کمتر حرف بزنم!‬

‫سرعتشو کم کرد اینبار هر دوتامون کنار هم به سمت پایین میرفتیم.‬

‫***‬

‫دوباره تو ماشین مثل اومدنه فقط صدای موزیک بینمون بود! تا اینکه گوشیه کیوون زنگ خورد!‬

‫- جونم مامان؟‬

‫- ...‬

‫- ما داریم میام خونه!‬

‫- ...‬

‫- چی؟ برای چی رفتید اونجا؟‬

‫- ...‬

‫- خب کی برمیگردید؟‬

‫- ...‬

‫- صنم که خونس؟‬

‫- ...‬

‫- اون دیگه کجا رفته؟‬

‫- ...‬

‫- خب من با این چی کار کنم؟‬

‫بیشعور! با منه؟ ( این) عمه ناکامته!‬

‫- من ساعت 20 باید برم!‬

‫- ...‬

‫- نه مامان نمیتونم کنسلش کنم!‬

‫- ...‬

‫- نه نمیتونم گفتم که مهمه!‬

‫- ...‬

‫- مامان غر نزن! به من مربوط نیست!‬

‫با عصبانیت تماسو قطع کرد! گوشیشو پرت کرد رو کیلومتر شمار!‬

‫- اتفاقی افتاده؟‬

‫وحشتناک بهم نگاه کردو گفت:‬

‫- اره از حضور شما!‬

‫- چی؟‬

‫توجهی به سوالم نکردو کلافه پرسید:‬

‫- تو که از تنهایی نمیترسی؟‬

‫مثل سگ! یادمه تا 00 سالگی با مامانم میخوابیدم! ( مدیونید پشت سرم حرف بزنید! من که‬ ‫راضی نیستم!)‬

‫بیچاره مامانم! دلم براش میسوخت! از دوازده سالگی به بعدم به شرط اینکه مامان بابام بیان اتاق‬ ‫بغلی‬

‫اتاق من راضی شدم تنها بخوابم!‬

‫کیوان - هوی با توام!‬

‫- هوی تو کلاهت!‬

‫- نه بابا به من این چیزا نمیاد!‬

‫- خب پس مشکلی نیست! مامان اینا امشب کاری واسشون پیش اومد دم دمای صبح میان‬

‫خونه! صنمم نیست تو هم که نمیترسی! منم باید برم جایی احتماال همون صبح میام!‬

‫جوون؟! نه تو رو خدا من تو اون عمارت تنها چی کار کنم؟! وای مامان جون! چه غلطی کردما!‬

‫کاش لال میشدم همچین چیزی نمیگفتم! شادی ... شادی! ایشاال جوش بزنی دختر! انقدر چاخان‬ ‫نکنی!‬

‫وای خدا حالا چه شکلی خاک بریزم رو سرم طبیعی به نظر بیاد؟!‬

‫کنار خونشون نگه داشت پیاده شد که منم باهاش اومدم پایین! در و باز کرد رفتیم تو به محض‬ ‫این که وارد عمارت شدیم سریع رفت تو اتاقش!‬

‫رفت خودشو خوشگل کنه دیگه! بیا! حالا من باید بشینم اینجا تنهایی از ترس دق کنم! اینجام که‬ ‫شبا ... بعله!‬

‫همینجوری مثل مترسکا همونجا واستاده بودمو دیوارایه قشنگو نظاره میکردم! یه دفعه صدای بهم‬ ‫خوردن در اتاقش اومد بعدشم با سرعت از پله ها پایین اومد اما نمیدونم چرا عطرش زود تر از‬ ‫خودش رسید!‬

‫شاید سر راه تاکسی گرفته! تیپو برم! نمیشه مثل ادم بره بیرون!‬

‫- خب دیگه من دارم میرم‬

‫خواستم ذایه نشم خیلی شیطانی گفتم:‬

‫- یعنی تو نمیترسی منو با خونتون اونم این خونه تنها بذاریو بری؟ممکنه وقتی برگشتی جابه جایی‬ ‫های قول اسا صورت گرفته باشه!‬

‫خندید و گفت:‬

‫- نه خیالت تخت این خونه همه جاش دوربین مدار بسته داره!‬

‫- کاری نداره خرجش یه صندلیه! بعدا سیماشو در میارم استراحت کنن!‬

‫پوزخند زد و گفت:‬

‫- تو با یه گوشی ساده بعید میدونم بتونی کار کنی چه برسه به این دوربینا که کوچولو هایی مثل تو‬ ‫هنوز تو زندگیشون این چیزا رو ندیدن!‬

‫- من کوچولو نیستم‬

‫- ثابت کن! در ضمن خواستی چیزی ببری از اینجا زنگ بزن بیان کمکت کنم بعید میدونم خودت‬ ‫تنهایی بتونی کاری کنی!‬

‫خندید و گفت:‬

‫- من رفتم.‬

‫یا حضرت فیل!حالا چیکارکنم؟! داشت الکی الکی ، شوخکی شوخکی میرفت! چاره ای نبود دیگه!‬

‫- نرو!‬

‫همچین این کلمه رو مظلومانه گفتم که نزدیک بود خودمم بزنم زیر گریه! کیوان برگشتو با چشمای‬

‫از کاسه دراومدش بهم زل زد هیچی نمیگفت فقط بهم نگاه میکرد! بعد از چند لحظه دهنشو افتتاح‬

‫کرد:‬

‫- میشه بگی چرا؟‬

‫خودمونیم از تو چشاش داد میزد میدونه! ولی انگار دلش میخواست منو به زان دربیاره! غلط کرده‬ ‫گوجه‬

‫سبز! ( گفتم تنوع بدم اخه فصلشه بیشتر ادمو جذب میکنه!)‬

‫جوابشو دادم:‬

‫- چون میخوام برم سر چهارا!‬

‫خودشو در حالت رفتن نشون داد و گفت:‬

‫- اگه نگی میرما!‬

‫مظلومانه گفتم:‬

‫- یعنی اگه بگم نمیری؟!‬

‫شیطون نگام کردو گفت:‬

‫- حالا!‬

‫بیا برو الال! مسخره! دستم میندازه!‬

‫- خودتو مسخره کن!‬

‫- باشه من رفتم خانوم کوچولو خوددانی بابای!‬

‫نه خدا جون باز داشت میرفت!‬

‫- واستا ... من میترسم!‬

‫این گوجه سبزم زد زیر خنده! مرض! شیطونه میگه برو خرخرشو بجو! شیطونه غلط میکنه میگه‬ ‫مگه من خون اشامم! از وقتی اومدم این خونه اصلا دختر بدی شدم دیگه اون دختر معصومو‬ ‫خانومه همیشه نیستم!‬

‫- برا چی میخندی؟‬

‫- میون خندش گفت:‬

‫- هیچی اخه اثباتت واسه این که بچه نیستی دلیل قانعه کننده ای بود!‬

‫- مسخره نکن تو خودتم تو این خونه نمیتونی تنها دووم بیاری!‬

‫اومد روبه روم واستاد و گفت:‬

‫- من یک سال کامل تو این خونه تنها زندگی میکردمم فسقلی!‬

‫- جدی؟ تو بچه کجایی انقد شجاعی؟‬

‫- شیطونه میگه بذارم برم درم روش قفل کنما!‬

‫چون به این گلابی اعتمادی نبود دهنمو قفل زدم!‬

‫کیوان- خب دیگه شوخی بسه من دیرم شده!‬

‫جوون؟‬

‫- شوخی؟! من شوخی نکردم!‬

‫اینبار جدی گفت:‬

‫- به من چه که تو میترسی من نمیتونم بخاطر تو بشینم تو خونه! این خیابون نگهبان داره ،‬ ‫امنیتش زیاده! لازم نیست بترسی!‬

‫میخواستم بگم نگهبانه ارواح خبیصم میتونه ببینه؟ واال!‬

‫یه دفعه به خودم اومدم دیدم رفته! واقعا اشکم داشت در میومد! من از تنهایی اونم تو شب خیلی‬ ‫میترسیدم!‬

‫رفتم سمت حیاط همه جا تاریک بود دیدم داره میره نمیدونم چی شد که یه دفعه با صدای بغض‬ ‫داری گفتم:‬

‫- کیوان تو رو خدا بمون!‬

‫برگشت ... از چشام ترسو خوند! چون کلافه بهم نگاه کردو گفت:‬

‫- خب میگی چیکار کنم نمیتونم نرم!‬

‫پرو پرو گفتم:‬

‫- خب منم با خودت ببر!‬

‫ابروشو انداخت بالا و پوزخند زد و گفت:‬

‫- وقتی بهت میگم روت زیاده میگی نه!‬

‫یکم بهم نگاه کردو بعد جدی گفت:‬

‫- سریع حاظر شو دیر شده!‬

‫- واقعا؟!‬

‫- نه الکی! د بدو دیگه تا پشیمون نشدم!‬

‫خدا از اقایی کمت نکنه گلابی! سریع رفتم تو تا حاضر شم .چون حدس میزدم مهمونی باشه یکی‬ ‫از شلوار لی خوشگالمو با یه شومیز مشکی خیلی شیک پوشیدم چون شومیزم تنگ بود هیکل‬ ‫خوشگلمو خیلی خوب به رخ میکشید! ارایشمو تازه کردمو سریع یه پالتو پوشیدم یه شال زمستونی‬ ‫سفید با کیف و کفش ست مشکیمو برداشتمو از اتاق اومدم بیرون!‬

‫- من امادم!‬

‫نگام کرد! از برق چشاش فهمیدم که ... بعله! داشتیم از در خارج میشدیم که یه دفعه بهم گفت:‬

‫- راستی یه چیزی!‬

‫- چه چیزی؟‬

‫یکم مکث کردو گفت:‬

‫- چون دوستای من تو رو نمیشناسن و از شانس بده من تو امروز وباله منی و من مجبورم تو رو‬ ‫بهشون معرفی کنم ... باید بهشون بگم تو دوست دختر جدید منی!‬

‫جوون؟ من؟‬

‫کیوان- تعجب نکن منم اصلا دوست ندارم تو رو حتی یه دقیقه هم جای دوست دختر خودم ببینم‬ ‫ولی‬

‫فعال چاره ی دیگه ای ندارم! درضمن تو خودت خواستی با من بیای پس تصمیم با خودته!‬

‫نمیدونستم باید چی بگم! البته خیلی دلشم بخواد منو جای دوست دترش ببینه! تو خوابم همچین‬ ‫هلویی گیرش نمیومد! واال! البته راستم میگفت من یه دفعه مثه این کنه ها دنبال این گلابی راه‬ ‫افتادم!‬

‫باید عوارضشم تحمل کنم! واسه همین گفتم:‬

‫- باشه قبوله.‬

‫- پس راه بیوفت.‬

‫***‬

‫جونه شادی ادم باشیا! مرگ شادی پارازیت ول ندی اون وسطا! این تن بمیره سردرد یعنی همون‬ ‫دردسر درست نکنیا! افرین دختر خوشملم! (خل شدم دیگه خودم با خودم حرف میزنم!) هی مادر‬ ‫کجایی که بچت از کف رفت!‬

‫یه نگاه به این خیار چمبل کردم! چه ژستیم میگیره موقع رانندگی! بابا بردپیت! بابا خفن! بابا خطر!‬ ‫بابا ته مرام! بابا خوشگل! بابا مهربون! بابا دلیله زندگی من! بابا جذاب! بابا مرد زندگی! بابا تمومه‬ ‫دنیای من! خدایی بابا ها خیلی خوبنا! مگه نه؟‬

‫***‬

‫- پیاده شو رسیدیم .‬

‫نه بابا! عجب جای خفنیه! خدا اخر عاقبته ما رو بخیر کنه! با کنجکاوی پرسیدم:‬

‫- عروسیه؟‬

‫خندید ...‬

‫- سوالم خنده داشت؟‬

‫- بد فورم! اخه عقل کل اگه عروسی بود که ...‬

‫دیگه چیزی نگفت فقط زیر لب زمزمه کرد:‬

‫- همرو برق میگیره ما رو چراغ نفتی!‬

‫چپ چپ نگاش کردم که باز گفت:‬

‫- چشاتو چپ نکن من دوست دختر چپول نمیخوام!‬

‫زبونمو واسش دراز کردم!(مدیونید پشت سرم حرف بزنید! این عادتمه خو!) و گفتم:‬

‫- شتر در خواب بیند پنبه دانه! تو خوابم همچین جواهری گیر نمیوفتاد! در ضمن سعی کن‬

‫قرصاتو سر وقت بخوری که اینجوری مخت تاب بازی نکنه!‬

‫بعد خیلی شیک مجلسی جلو جلو را افتادم ... اونم یه پوزخند زدو پشتم راه افتاد .‬

‫یا خدا اینجا که پارتیه! وای موهاتو خودم دونه دونه میکنم خیار چمبل! دختر ساده گیر اووردی!‬

‫یه دفعه دیدم یه چیز دور کمرم حلقه شد! ای خدا مگه خیارم دست داره! از ترس میخواستم فرار‬ ‫کنم که حلقه دستش سفت تر شد! بعدم گرمای نفساش کنار گوشم .با صدای اروم بهم گفت:‬

‫- طبیعی رفتار کن عزیزم!‬

‫عزیزمو همچین گفت واال با کلمه ی گوسفندم زیاد تفاوتی نداشت!با حرص گفتم:‬

‫- یه ذره به روت خندیدم ببین جنبه نداری! دستتو بکش!‬

‫ولی باز گوش نکردو کار خودشو انجام داد! نمیدونم چرا ولی با تماس دستش با بدنم یه لحظه‬ ‫احساس کردم سرما خوردم البته در مرحله تبش! دمای بدنم به سرعت جت فضا بالا رفت! من چه‬ ‫مرگمه؟‬

‫انقدر حواسم پرت بود که نفهمیدم تمامه مدت مثل یه عروسک توسط کیوان هدایت میشدم! انقدر‬ ‫اونجا شلوغ پلوغ بود که حد نداشت! شتر با بارش غیب میشد! ما که جای خود داشتیم!‬

‫رفتیم یه گوشه نشستیم فاصله کمی که بینه منو کیوان بود یکم اذیتم میکرد ولی خوب نمیتونستم‬ ‫چیزی بهش بگم همین که منو تو اون خونه تنها نذاشت بره خودش خیلی!‬

‫اوف همه بد جور تو فضا بودن! عجب غلطی کردم ارواح خبیص منو میخورد بهتر از این بود که‬ ‫پاشم بیام این دیوونه خونه! یه دفعه دیدم یه سیب زمینی داره میاد سمتمون! باور کنین چرت و‬ ‫پرت نمیگم! دختر درست مثل سیب زمینی گرد بود یه لباس فوق کوتاه قهوه ای با کفشای 20‬ ‫سانتی ست اون پوشیده بود! موهاشم اونقدر بالا بود که اگه میخواستی کلا هیکلشو دید بزنی 20‬ ‫دقیقه همون سمت موهاش الاف میشدی!‬

‫نفهمیدم چی شد که کیوون پاشود! بعد از دست دادن با اون دختر صداش تو گوشم پیچید!‬

‫- سلام کیوان جان. حالت چطوره عزیزم؟‬

‫کیوان خیلی جدی گفت:‬

‫- ممنون خوبم .‬

‫- خیلی خوشحالم که دیدمت عزیزم تنها اومدی؟‬

‫کیوان به من اشاره کردو گفت:‬

‫- نه ...‬

‫دختر همچین نگام کرد انگار من قاتل بوروسلیم! واال! اصلا نه سلامی نه خوشامد گویی!‬

‫حالا اگه بنده پسر بودم انواع و اقسام قربون صدقها رو بارم میکرد!‬

‫منو با شدت از کنار کیوان پرت کرد اونور خودش جای من نشست!‬

‫حالا ایشون شده بود یه تپه میون منو کیوان! دختر پرو! سیب زمینی اب پز!‬

‫کیوان که ظاهرا خیلی عصبی شده بود بدون توجه به حرفای دختره فقط کلافه سر تکون میداد!‬

‫سیب زمینی- اره داشتم میگفتم ... همه بچه ها میگفتم چقدر جیگر شدی! چند نفریم تاحالا به‬ ‫خودشون جرئت دادنو اومدن بهم پیشنهاد دادن منتها من زیر بار نرفتم! یعنی داشت معدم گالب‬ ‫به سرو روتون تهی میشد!‬

‫سیب زمینی- شهرام همون دجی یادته؟‬

‫کیوان فقط سر تکون داد! سیب زمینیم ادامه داد:‬

‫- اون که تا منو دید گفت شهناز امشب تو مثل ستاره میدرخشی عزیزم!‬

‫ناخوداگاه خندم گرفت همین باعث شد سیب زمینی رحم کنه! برگشتو عصبی بهم گفت:‬

‫- چی انقدر خنده داره!‬

‫سعی میکردم خودم کنترل کنم ... ولی با این حال گفتم:‬

‫- اینجاست که شاعر میگه اعتماد به نفس بعضیا صاف تو لوزالمعدم!‬

‫کیوان از حرفی که زدم زد زیر خنده! ولی این یارو ستاره درخشان داشت با چشاش منو قورت‬ ‫میداد!‬

‫همین جور به من زل زده بود که با صدای یه نفر هر دومون سرمونو به سمت صدا برگردوندیم!‬

‫یه اقای حدودا 55 ساله شروع کرد سلام احوال پرسی ... من که طرفو نمیشناختم ولی به رسم‬ ‫ادب و این حرفا مثل شهنازو کیوان بلند شدم!‬

‫اقاهه- کیوان میبینم تنهایی!‬

‫کیوان خندید و گفت:‬

‫- نه اشتباه دیدید با دوست دخترم اومدم!‬

‫وقتی منو دیدو شهنازو مابین ما گفت:‬

‫- شهناز جان فکر نمیکنی نباید بین این دوتا جوون سد شی!‬

‫باز فهمه تو! اینکه کلا فهم و شعور خورد با یه اب معدنی خارجیم روش!‬

‫شهناز پشت چشی نازک کردو گفت:‬

‫- شما کاریت نباشه ...‬

‫اقاهه- باشه ولی کارت تموم شو بیا پیش ما ..‬

‫شهناز- باشه.‬

‫یه وقت فکر نکنید تو این مدت من بیکار بودما! نه! یه کاری کردم کارستون!‬

‫میدونم دارید از فوضولی میترکید چون دوستون دارم میگم! صندلی ستاره ی درخشانو با پا کشیدم‬ ‫عقب! اخ چقدر بخندیم! مردم ازار نیستم ولی حال ادمایی که حالمو میگرین و میپرسم!‬

‫اقا خلاصه بارفتن این اقاهه ما هم قصد نشستن کردیم که یه دفعه دیدیم بعله ستاره ی شب رو‬ ‫زمین ولو شدن! حالا اون صحنه رو تصور کنید! داشتم میترکیدم از خنده! نگاهم به کیوان افتاد!‬ ‫داشت منو نگاه میکرد میدونستم که میدونه کار خوده خلو چلمه! داشت شیطون نگام میکرد و‬ ‫میخندید!‬

‫شهال که حسابی داغ کرده بود از روی زمین بلند شدو ضمن یه نگاه ترسناک به من بیچاره راشو‬ ‫گرفتو رفت! اوف بالاخره از شرش راحت شدم . سر جام نشستم باز کیوان کنارم نشست‬

‫اروم با صدایی که رنگ خنده داشت گفت:‬

‫- خوشم میاد کودک درونت هنوز فعاله!‬

‫جوون؟‬

‫- منظور؟‬

‫- هیچی گفتم دور همیم بخندیم!‬

‫یه دفعه نفهمیدم چی شد این مثل فنر از جاش بلند شد! نکنه سوسک دیده! وای مادر جان!‬

‫نه بابا رد نگاهشو دنبال کردم رسیدم به یه دختر زیبا! یه دختر خیلی لاغر بر عکس من که گندمی‬ ‫بودم اون سفید مثل ارد! قدش تقریبا مثل خودم 210 خورده ای! کنار دختر یه پسره واستاده بود‬ ‫که قیافشم بد نبود! ولی نمیدونم چرا این کیوون زل زده بود به اینا! یه دفعه دستشو کرد تو‬ ‫موهاشو عصبی بهمشون ریختو راشو کشید رفت!‬

‫چی شد؟؟ من که نفهمیدم به شماها بگم! پاشودم رفتم دنبالش! ملت انقدر خورده بودن ادم از‬ ‫بیست فرسخیشون که رد میشد منگ میشد! لامصب اینم فقط گاز میداد!‬

‫عصبی شدم یکم که بهش نزدیک شدم تیشرتشو کشیدم! اما اصلا تکون نخورد فقط مثل االغی‬ ‫که رحم کرده همش راه میرفت!‬

‫- هی؟ کجا میری؟ واستا یه دقیقه!‬

‫گلابی اصلا توجه نمیکرد.‬

‫- مگه با تو نیستم!‬

‫یه دفعه عصبی برگشت چهرش انقدر عصبی و با جذبه بود که یه لحظه ترسیدم!‬

‫به حالت فریاد گفت:‬

‫- چته؟ چی دنبالم راه اوفتادی؟‬

‫دهنم قفل شده بود فقط نگاش میکردم! اخه گلابی من از کجا بدونم تو چه مرگته؟‬

‫نمیدونم چی دید تو نگام که بعد از یه نفس عمیق اروم بهم گفت!‬

‫- بیا بریم ...‬

‫با هم به همون قسمت برگشتیم ... دیگه حالم داشت بد میشد انقدر که اونجا بوی سیگار نوشیدنی‬ ‫این چرندیات میداد! کیوان از سینی روی میز یه گیالس برداشت! یعنی میخواد بخوره!‬

‫با ترس بهش نگاه کردم که گفت:‬

‫- نترس اولین بارم که نیست!‬

‫بعد خیلی ناگهانی لیوانو سر کشید! خداوندا من امشب خودمو به تو سپردم! کاشکی نمیومد اینجا!‬

‫مامان کجایی که ببینی دخترت یکیدونت الآن کجاست!‬

‫باز همون دختر ه اومد دقیقا از مقابلمون رد شد! این چرا همش میخواد کرم بریزه؟ مشکل داری بیا‬ ‫حلش کنیم! واال!‬

‫- سلام کیوان ...‬

‫بابا سرعت! من حالا گفتم حلش کنیم ولی نه به این سرعت! به کیوان نگاه کردم ... چشاش چقدر‬ ‫غمگین بود! اروم گفت:‬

‫- سلام .‬

‫دختر نگاهی به پسر کنار دستش کردو گفت:‬

‫- میخوام با ساسان اشنات کنم ... نامزدم!‬

‫یه دفعه نمیدونم چی شد که از پشت محکم چسبیده شدم به سینه ی کیوان!‬

‫کیوان- خوشبختم ...‬

‫و به من اشاره کردو گفت:‬

‫- نامزدم شادی!‬

‫چی؟ یعنی داشتم هنگ میکردم! داشتم چیه هنگ کرده بودم! اینجا رو کم کنیه! به من‬

‫چه اخه! چرا منو کشید وسط!‬

‫قیافه دختر دیدنی بود ... ولی من حسابی از دست این گلابی سیمام قاطی کرده بود!‬

‫دختر به زور لبخند زدو گفت:‬

‫- منم خوشبختم ...‬

‫دستشو اوورد جلوی من! موندم بدم؟ ندم؟ ... دستمو بردم جلو بهش دست دادم!‬

‫دختر از ما فاصله گرفت! برگشتم با عصبانیت به کیوان گفتم :‬

‫- این چرت و پرتا چی بود گفتی؟ هان؟ بنظرت من کیم؟‬

‫کیوان دستشو گذاشت جلو دهنمو گفت:‬

‫- خیلی خوب خانوم کوچولو ... مجبور بودم!‬

‫دستشو به زور برداشتمو تند تند گفتم:‬

‫- مسائل خصوصیه شما به من مربوط نمیشه دیگه منو وارد این موضوعا نکن!‬

‫کیوان اخم کرد و گفت:‬

‫- صداتو بیار پایین!‬

‫- نمیارم ... تو حق نداری با من اینجوری رفتار کنی!‬

‫- به نعفته ساکت شی!‬

‫- منفعت خودمو خودم میدونم لازم نیست تو بهم بگی! دفعه اخرت باشه ...‬

‫جملم نصفه موندبا کاری که نباید میکرد و کرد دهنمو بست!‬

‫به زور خودمو ازش جدا کردم دستمو بلند کردم بزنم تو صورتش که تو هوا گرفتش! شیطون گفت:‬

‫- تقصیر خودته بهت گفتم به نفعت ساکت شی!‬

‫بچه پرو! شیطونه میگه ... ! برو بابا هی شیطونه میگه شیطونه میگه! یه کلمه از خودت بگو!‬

‫بزنم ته دیگ بشه پسره گلابی!‬

‫کیوان- بیا بریم من خستم!‬

‫- خسته نباشی! کوه کندی یا از صبح تا حالا داشتی باقالی پاک میکردی!‬

‫دستمو گرفتو من و تقریبا کشید!‬

‫- زیاد حرف میزنی!‬

‫- حداقل من حرف میزنم تو برو خودتو درست کن!‬

‫شیطون نگام کردو گفت:‬

‫- خودت ساکت میشی یا هوس کردی من دوباره ساکتت کنم!‬

‫چپ چپ نگاش کردم! رو که نیست سنگ اهکه!‬

‫پالتومو همینجوری تنم کردمو سوار ماشین شدم! چقدر سرده!‬

‫کنارم تو ماشین نشست! چشاش خمار بود! نکنه برم اون دنیا به این اعتمادی نیست!‬

‫ازش پرسیدم:‬

‫- ببینم اون بالاییه که نپرید!‬

‫منظورمو فهمید خندیدو گفت:‬

‫- نترس تو نخوریش هیچیم نمیشه!‬

‫انگار متوجه شد که سردمه چون بخاریه زد!( حالا اگه شانسه ما که بخاطر خودش بخاریه زد که‬ ‫خدایی نکرده سرما نخوره! )‬

‫گوشیش زنگ خورد با دیدن صفحه گوشیش نفسشو فوت کردو جواب داد:‬

‫- چیه؟‬

‫- ...‬

‫- حالم خوب نیست دارم میرم خونه!‬

‫- ...‬

‫- به درک دیگه واسم مهم نیست!‬

‫- ...‬

‫- اره تقصیر منه فکر میکردم اون با بقیه فرق داره!‬

‫- ...‬

‫- من براش جز یه بازی هیچی نبودم!‬

‫- ...‬

‫- دیگه هیچی برام مهم نیست تو هم دیگه زر نزن!‬

‫انقدر عصبی گوشی رو قطع کرد که من چسبیدم به صندلی!‬

‫سی دی که قبال تو دستگاه بودو در اووردو یه سی دی دیگه گذاشت! با شروع شدن اهنگ ماشینو‬ ‫از زمین کند! اهنگی که گذاشت خوب میشناختم ، با این اهنگ زندگی کرده بودم ، با خوانندش‬ ‫خاطره داشتم ، با تک تک اهنگاش! از این که دیدم اونم این اهنگ دوست داره یه جورایی‬ ‫خوشحال شدم!‬

‫اهنگ بن بست از: سیاوش قمیشی‬

‫من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم‬

‫با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم‬

‫دنبال راه فرارم از تو نه از اینجا‬

‫میدونی فایده نداره بسه دیگه رویا‬

‫وای خدایی عاشقتم سیاوش تکی به خدا‬

‫تو چرا خسته نمیشی از من دیوونه‬

‫از منی که شب و روزام مث هم میمونه‬

‫تو چرا چیزی نمیگی این خودش کابوسه‬

‫غصه کم کم جون میگیره دل یهو میپوسه‬

‫چشاش غم داشت ... خدایا چرا اون دختر انقدر براش مهمه!‬

‫من نمیتونم بسازم خونه رویاتو‬

‫حیف پای من بریزی همه دنیاتو‬

‫من خودم اسیر راهم تو اسیرم میشی‬

‫من نمیخوام توی سختی تو کنارم باشی‬

‫تمام حرصشو توی دنده عوض کردن خالی میکرد!‬

‫من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم‬

‫با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم‬

‫دنبال راه فرارم از تو نه از اینجا‬

‫میدونی فایده نداره بسه دیگه رویا‬

‫تو چرا خسته نمیشی از من دیوونه‬

‫از منی که شب و روزام مث هم میمونه‬

‫تو چرا چیزی نمیگی این خودش کابوسه‬

‫غصه کم کم جون میگیره دل یهو میپوسه‬

‫سرعتش بیش از حد زیاد شد!‬

‫من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم‬

‫با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم‬

‫دنبال راه فرارم از تو نه از اینجا‬

‫میدونی فایده نداره بسه دیگه رویا‬

‫***‬

‫تا خود خونه کلی صلوات فرستادم! کیوون اصلا تو حال خودش نبود ... یه جورایی میفهمیدمش منم‬ ‫قبال عاشق یه نفر بودم اما اون منو خیلی راحت ول کرد! هیچ وقت یادم نمیره تمام شب و روزم‬ ‫شده بود گوش دادن به اهنگو بیخودی گریه کردن! همیشه میگن اونی که غمش بیشتره بیشتر‬ ‫میخنده! البته قضیه من فرق میکنم برا من زده به مخم خل شدم ، چرت و پرت میگم!‬

‫از ماشین پیاده شدیم ... یعنی داشتم خودمو به زور میکشیدم ... انقدر خوابم میومد که‬

‫اگر همون وسط یه الحاف تشک بود حاضر بودم همون جا الال کنم!‬

‫این رادمنشا هم مشکوک میزننا اخه الآن دو نصفه شبه اینا کجان پس؟!‬

‫با فکر اینکه امشب با این کیوون تو این خونه تنهام خواب که هیچی همون بوی نوشیدنی که بهم‬ ‫خورده بود پرید! یعنی میشه بهش اعتماد کرد؟‬

‫- هی کجایی؟‬

‫از خدا نترسم جف پا برم تو شخصیتشا خرمگسه زندگی!‬

‫- چیه؟‬

‫کیوان- بلد نیستی درست حرف بزنی؟‬

‫- نه تا وقتی تو رو الگو خودم قرار دادم!‬

‫- من اگه الگوت بودم که وضع و اوضات این نبود کوچولو!‬

‫مامان جوون! من خوابم میاد اینم همش ور میزنه بقیم انتظار دارن حالشو بگیرم!خمیازه کشیدم‬

‫گفتم:‬

‫- جواب ابلهان یک کلمست ... خاموشی!‬

‫و دوباره خمیازه کشیدم ... بهم اشاره کردو با یه پوزخند گفت:‬

‫- فعال که بیهوشیست! برو الال کن دخترم میترسم از کمبود خواب جوون مرگ بشی!‬

‫- باز من جوونم تو سن و سال تو خوب نیست تا این موقع بیدار بمونی شاید جسمه بکشه ولی‬ ‫اون مخ ، گمون نکنم!‬

‫- میری یا بیام؟‬

‫کلا بچه پررو نمیشه کاریش کرد! تا اینجاشم فقط برا شما وگرنه باور کنین دارم تلف میشم از‬ ‫خواب!‬

‫دستمو اووردم بالا و بلند گفتم:‬

‫- ما که رفتیم خاطراتمان بماند!‬

‫داشتم میرفتم ولی صدای خنده ی کیوونو از پشت شنیدم به همراه کلمه که زیر لب گفت دیوونه ‬

‫منم بلند گفتم:‬

‫- خودتی!‬

‫و به حالت دو در رفتم .‬

‫ای شیوا جون ببین دختر مردمو دادی دست این پسر گلابیت خودتم رفتی صفا سیتی منگوله!‬

‫میترسم یهو رم کنه بیاد منو بخوره! اه خفه شو شادی! بگیر بکپ انقدر زر نزن دیگه.‬

‫درو قفل کردم ... لباس مامان دوزامو پوشیدمو اماده شدم که برم واسه الال که در وامونده صداش‬ ‫در اومد!‬

‫یا پنج تن این دیگه کیه؟ نکنه کیوونه خودمونه؟ چه مرگشه نصفه شبی دست از سر کچل ما‬ ‫برنمیداره؟ چی کار کنم؟ باز کنم؟ باز نکنم؟ ...‬

‫- کیه؟‬

‫صدای خودش بود ...‬

‫- منم منم مادرتون ... خب باز کن این در واموند رو تا نشکوندم!‬

‫- نمیکنم؟ اصلا چرا باید درو باز کنم؟‬

‫- شادی من عصاب ندارما ... نترس باهات کاری ندارم فقط میخوام باهات حرف بزنم!‬

‫گلابی رو نگا کنا! دارم بیهوش میشم اونوقت اقا میخواد سفره دلشو واسه من باز کنه!‬

‫- بذار واسه یه وقت دیگه ... الآن مخم خوابه طفلی!‬

‫خندید ...‬

‫- باز میکنی یا بازش کنم؟‬

‫ای بابام هی ...‬

‫- یه مین وایسا!‬

‫سریع لباسامو عوض کردمو در اتاقو باز کردم ...‬

‫- چته نصفه شبی؟ دون میخوای؟ اب میخوای؟ کوفت میخوای؟ چه مرگته؟‬

‫- حواست باشه چی میگی کوچولو!‬

‫- مغزم خوابه حواسمم رفته تعطیالت تو زود تر حرفتو بزن که خودمم دارم میرم اون دنیا!‬

‫- چه خوب زود تر برو از دستت خالص شم!‬

‫- خیلی پرویی!‬

‫- چی گفتی؟‬

‫- باز سمعکتو نذاشتی تو گوشت!‬

‫یه دفعه درو هول دادو کامل اومد تو اتاقم ... ترسیدم رفتم عقب ... اون اومد جلو ... من رفتم عقب‬ ‫... اون اومد جلو ... من رفتم عقب ... اون اومد جلو ... این دفعه من رفتم تو باقالیا! اوفتادم رو تختم‬ ‫... سریع بلند شدمو خودمو جمع و جور کردم! شیطون بهم نگاه کرد و گفت:‬

‫- فکر کنم خیلی دلت میخواد توسط من ادب بشی خانوم کوچولو!‬

‫پوزخند زدمو گفتم:‬

‫- نه خدا رو شکر همچین ارزویی ندارم! حالا میشه حرفتو بزنی من خستم ...‬

‫بچه پررو گلابی با ژست رفت پشت میز کامپیوترم نشست ... دوباره بهم نگاه کردو گفت:‬

‫- میخوام در مورد امروز باهات حرف بزنم! درمورد حرفی که زدم!‬

‫به جون ننم صبحم میتونستی حرفتو بزنی! بابا به کی قسم بخورم من الال دارم؟‬

‫بذار القر یکم حالشو بگیرم دلم خنک شه! مظلوم گفتم:‬

‫- قبلش من یه چیزی بگم؟!‬

‫نگام کرد و گفت:‬

‫- بگو.‬

‫گازشو گرفتم.‬

‫- اوال تو خیلی بیجا کردی که به اون دختر گفتی من نامزدتم! دوم خیلی بی خود کردی‬

‫کمر منو گرفتی ... سوما خیلی غلط کردی که منو ...‬

‫حرفمو خوردم ... کیوون شیطون گفت:‬

‫- منو چی؟‬

‫- ارپیچی ، نخودچی ، کشمیشی ... اصلا هر چی! دفعه اخرت باشه فهمیدی!‬

‫همونجوری نگام کردو گفت:‬

‫- اگه نباشه چی؟‬

‫یه نگا به کوسن روی تختم انداختم با یه حرکت برداشتمش و به سمت کیوان رفتمو کوبیدم تو‬ ‫مالجش! (اخ جیگرم شد یخ در بهشت!) ولی اون فقط خندید‬

‫دست کشید به موهاشو بلند شد ولی عصبانی نه بیشتر شبیه خری بود که بهش تیتاب دادن‬

‫همینجوری که بهم نزدیک میشد حرفم میزد:‬

‫- من هالکه تنبیه کردنتم ... اصلا الآن مشتاق شدم بازم اون کارو انجام بدم تا تنبیهم کنی!‬

‫خاک تو سر بی مغزت! چیز دیگه نبود بزنی تو سر این گلابی! اخه کوسنم شد وسیله دفاع دختر‬ ‫ابله؟‬

‫گفتم این پسر یه تختش کمه!‬

‫- ببین کیوان خان خواب دیدی بخیر ایشاال تا حالشم خیلی بهت رو دادم! اگه دستت بهم بخوره‬ ‫فردا همه چیرو واسه شیوا جون شرح میدم ...‬

‫همونجور که بهم نزدیک میشد چشاشو ریز کرد و گفت:‬

‫- منو از شیوا میترسونی؟‬

‫همچین میگفت شیوا انگار دوست دخترشه! خجالتم نمیکشه خرس گنده!‬

‫کیوان- به یه شرط باهات کار ندارم!‬

‫- هه ... لطفا واسه من شرط نذار!‬

‫- جدی؟‬

‫- مگه من با تو شوخی دارم؟‬

‫انقدر بهم نزدیک شد که بند رفتم تو دیوار محترم! این چه علاقه ای به تنگنا داره نمیدونم؟!‬

‫- میشه بری کنار؟‬

‫شیطون نگام کرد و گفت:‬

‫- نوچ.‬

‫قدش از من خیلی بلند تر بود برا همین نبردبون لازم بودم واسه دیدن صورتش!‬

‫- میدونستی خیلی روت زیاده؟‬

‫با شیطنت گفت:‬

‫- اره ...‬

‫به سنگ پا گفته برو جلو بوق بزن! ... بچه پررو! عجب گیری کردما ...‬

‫- ببین من عصاب ندارم برو کنار ...‬

‫- منم گفتم نمیرم ...‬

‫دستشو دور کمرم حلقه کر د ... باز همون حس مسخر رو پیدا کردم ... هر چقدر تلقا کردم بی‬ ‫فایده بود ... نامرد زورش زیاده به ما نمیخوره!‬

‫- میگم ولم کن میفهمی یا نه؟!‬

‫به سینش محکم مشت میزدم ولی فایده نداشت ... فقط میخندید:‬

‫- خانوم کوچولو زورت همینه؟‬

‫زدم به سیمه یکی مونده به اخر و گفتم:‬

‫- خفه شو ...‬

‫کیوان - خفه شم بیوه میشی!‬

‫- کیوان ولم کن ...‬

‫- دو حالت داره یا شرطمو قبول میکنی یا که ...‬

‫شیطون بهم نگاه کرد ... دیگه خسته شده بودم از یکی به دو کردن با این گلابی زورم بهش‬ ‫نمیرسید وگرنه حسابی میزدمش ... عصبانی گفتم:‬

‫- شرطتو بگو!‬

‫- افرین دخترم حالا خوب گوش کن ...‬

‫اروم ازم فاصله گرفت و گفت:‬

‫- شرطم بیشتر به نفع توا!‬

‫- خدا کنه! حالا زود باش من خوابم میاد صبح شد!‬

‫- دوستی با منو قبول میکنی؟‬

‫- دوست عزیز بمون تو کفم تمیز شی! بنده شرطتونو که پر از منفعته برای من با تشکر فراوان رد‬ ‫میکنم!‬

‫- هر کی دیگه جایه تو بود الآن بال در اوورده بود من اوصوال به کسی پیشنهاده دوستی نمیدم این‬ ‫دختران که به من پیشنهاد میدن!‬

‫- اعتماد به نفست صاف تو لوزالمعدم! خدا رو شکر من جای اون دخترای سبکه جو گیر نیستم!‬

‫پس مغزتو اپدیت کن دوست عزیز!‬

‫- حرف اخرته!‬

‫- حرف اولو اخرمه حالا از اتاق برو بیرون!‬

‫باز با همون شیطنت گفت:‬

‫- نه دیگه قرارمون این نبود!‬

‫دوباره داشت بهم نزدیک میشد که جیغ زدم و گفتم:‬

‫- بابا کچلم کردی خب چرا من باید برای تو نقش بازی کنم در حالی که هیچ نفعی واسه من نداره‬ ‫و همه اینا الکیه؟!‬

‫یه دفعه واستاد سر جاش با همون شیطنت گفت:‬

‫- ببین روت زیاده دیگه!‬

‫تازه فهمیدم چی گفتم! ای گل بگیرن مغز پوکتو دختر با این حرف زدنت!‬

‫کیوان- اوکی من قول میدم تو این دوران دوست پسر خوبی برات باشم ...‬

‫و با یه لبخنده خاصه دختر کش ادامه داد:‬

‫- و قول میدم اگه ازت خوشم اومد نگهت دارم!‬

‫بزنم فیسشو بیارم پایین بچه پررو شلغم صفت! مسخره گفتم:‬

‫- شما لطف میکنید! زحمتتون میشه؟!‬

‫جدی ادامه دادم:‬

‫- خیلی پررویی بخدا!‬

‫- اختیار داری!‬

‫خندم گرفته بود! این بشر چه عجیب الخلقست!‬

‫کیوان- خندیدی یعنی قبوله؟‬

‫- کی گفته؟ باید فکر کنم!‬

‫- نشد دیگه من همین الآن جواب میخوام!‬

‫خب حالا چی کار کنم؟ قبول کنم؟ نکنم؟ عجبا! اگه قبول کنم روش زیاد میشه ولی خوب راسش‬ ‫الآن انقدر خوابم میاد که وقت و حال فکر کردنو بحث کردن ندارم‬

‫بدون هیچ فکری گفتم:‬

‫- خیلی خوب ولی باید قول بدی روت زیاد نشه! حالا برو بیرون!‬

‫باز از اون لبخندا زدو گفت:‬

‫- زیاد حرف میزنی کوچولو برو الال کن شبیه معتادا شدی شب خوش!‬

‫و در عرض یه نصفه سوت زد به چاک! اصلا حوصله فکر کردن به عاقبته کارمو نداشتم اصلا مخی‬ ‫نداشتم که بخوام فکر کنم فقط درو قفل کردمو با همون لباس افتاد رو تختم .‬

‫***‬

‫- شادی عزیزم ، دخترم ...‬

‫اهلل اکبر! باز این ننه کیوون اومد بالا سر منه بدبخت!خدایا منو از این کره خاکی بردار راحت شم!‬

‫- فدات شم لنگه ظهره پاشو یه چیز بخور ضعف میکنی اخه!‬

‫بابا اصلا شاید بنده بخوام اعتصاب غذا کنم کیو باید ببینم؟!‬

‫- شیوا جوون من خیلی خستم میشه یه نمه دیگه الال کنم!‬

‫خندید ...‬

‫- باشه دخترم ولی حداقل یه چیز بخور ضعف نکنی!‬

‫- باشه میخورم ...‬

‫- نه مثل اینکه خیلی خسته ای!‬

‫مثل اینکه؟ ... مثل اینکه؟ ... ای بابام هی!‬

‫شیوا جون - باشه عزیزم بگیر بخواب من دارم میرم ولی صنم الآن اومد خونه ... راستی شرمنده‬ ‫واسه دیشب ...‬

‫همونجوری خواب الوده گفتم:‬

‫- اشکلا نداره ... ما که خیلی فیض بردیم ...‬

‫گل بگیرن مغز پوکتو! باز شیوا جون خندید و گفت:‬

‫- چی؟‬

‫پریدم از جام گفتم:‬

‫- هیچی ... منظورم این بود ... دیروز خیلی با بچه ها خوش گذشت!‬

‫- اهان ... پس فعال خدافظ گلم ...‬

‫سرمو تکون دادم:‬

‫- به سلامت!‬

‫از اتاق رفت بیرون! اوف شادی با اون حرف زدنت اخر سر یه روز خودتو بیچاره میکنی!‬

‫یه دو ساعت دیگه گرفتم با بدبختی خوابیدم! اما سرم درد گرفته بود ... از تخت خواب خودم و‬ ‫کندم و به سمت حموم هجوم بردم ... یه دوش اب سرد مخمو یکم اروم کرد!‬

‫شیوا جون راست میگفت حسابی ضعف کرده بودم واسه همین مثل شتر هجون بردم به اشپزخونه!‬

‫لالهم صل ا ... محمد و ال محمد! خدا رو شکر این گلابی مثل اینکه خونه نیست با اشتیاق به صنم‬ ‫گفتم:‬

‫- سلام صنم چطول مطولی؟ خب دیروز پیچوندی رفتیا!‬

‫برگشتو با دیدن من لبخند زدو گفت:‬

‫- سلام شادی ... ببخشید دیروز مجبور شدم برم حال مادرم خوب نبود مجبور شدم برم پیشش!‬

‫- اخی ... چی شده بود طفلی‬

‫- شکر خدا خطر رفع شد اخه بیماری قلبی داره!‬

‫- خب خدارو شکر که بخیر گذشت!‬

‫بیا! نگاه کن دختره بیچاره کار میکنه خرج خانوادشو میده بعد تو مثل چغندر بشین فقط غر بزن!‬

‫( دوست دارم به تو چه؟!)‬

‫صنم - راستی اقا کیوان زنگ زد کارت داشت ... ازم خواست بهت بگم بعدا باهاش تماس بگیری!‬

‫پسره شلغم ... الآن این دختر میگه ببین دیشب چی شده که این دوتا انقدر چیک تو چیک شدن!‬

‫واسه حفظ ظاهر لبخند زدمو گفتم:‬

‫- بعدا بهش زنگ میزنم ... فکر نمیکنم موضوع مهمی باشه!‬

‫جاتون خالی یه صبحونه تپل زدم به بدن به تلافیه ضعفی که داشتم!‬

‫- صنم پرچمت بالاست دختر خیلی چسبید!‬

‫خندید و گفت:‬

‫- نوش جونت حالا باشو به اقا کیوان زنگ بزن ، زود عصبانی میشه!‬

‫- فدا سرم بشه!‬

‫از جام بلند شدم از اشپزخونه زدم بیرون ... من که شماره این شازده رو ندارم ... به درک بذار‬ ‫دوباره خودش میزنگه! واال! اون کار داره من که کلا با این بشر کاری ندارم!‬

‫تی وی رو روشن کردم ( خدایی مهمون به این پررو ای دیده بودید نیومد رفتم سر تی وی! )‬

‫خوراکم کاناالیی بود که نانای میداد! زدم تری پل ای شانسو میبینی داشت اهنگ مورد عالقم‬

‫یعنی اهنگ ارمین 0‪ afm‬و عمو تتلو ( یه چیزی بگو) میداد!‬

‫تو حس و حال اهنگ بودم که تلفن به صدا دراومد! صنم جواب داد:‬

‫- بله بفرمایید؟‬

‫- ...‬

‫- سلام اقا کیوان خوب هستید؟‬

‫- ...‬

‫- بله من بهشون گفتم فکر کنم فراموش کردن بهتون زنگ بزنن!‬

‫چرا دوروغ میگی! بگو عشقش نکشید زنگ بزنه! واال! خورده برده که نداریم!‬

‫صنم - گوشی حضورتون!‬

‫اومد جلو گوشی رو داد دستم و اروم گفت:‬

‫- گفتم زنگ نزنی عصبانی میشه!‬

‫قیافمو چپل چالق کردمو گفتم:‬

‫- به درک!‬

‫و جواب دادم:‬

‫- چیه؟‬

‫صدای بم مردونش تو گوشم پیچید:‬

‫- تو دوباره اینجوری حرف زدی؟‬

‫- دوست دارم ...‬

‫- دوست داری سس بزن!‬

‫- ببین اقاهه من نه حوصله کل کل دارم نه وقتشو! چی کار داری؟‬

‫- بعد از ظهر اماده باش میام دنبالت باید بریم یه جایی ...‬

‫- هی دوست عزیز پیاده شو با هم راه بریم! دیروز من یه چیزی پروندم‬

‫تو چرا جنبت عینه نخود!‬

‫- کوچولو میبینم باز دم در اووردی!‬

‫- من کیشمیش نیستم که دم داشته باشم اقای سنگ پا!‬

‫در ضمن اینو تو گوشت فرو کن شتر که میدونی چیه! تو هم مثل همون شتر تو خواب ، خواب پنبه‬ ‫دونه ببین! دیگه هم برو سر کار انقدر وقت تلف نکن!‬

‫( ای ول داری شادی!) و گوشی رو روش قطع کردم! حالا بمون تو کفم حسابی تمیز شی! بعله!‬

‫خیلی ریلکس باز رفتم سراغ تی وی! یکی دو ساعت پای اون بودم ... دیگه واقعا سرم درد میکرد‬

‫تلفنو براداشتمو یه زنگ به مامانم زدم ... یکم با هم حرف زدیم ... کلیم در رابطه با اینجا صحبت‬ ‫کردمو‬

‫به مامانم گفتم که چقدر اینجا بهم خوش میگذره! یکمم با بابام حرف زدم!‬

‫بعدشم که فهمیدم دختر خالم نیوشا که دوسال ازم بزرگ تره هم اونجاست اصرار کردم که با اونم‬

‫حرف بزنم! دلم براش شده بود قدر سوراخ جوراب مورچه!‬

‫- وای ... سلام نیوشا ...‬

‫- سلام شادی چطوری بی معرفت!‬

‫- عجبا! من بی معرفتم یا تو! دختر اصلا چهره ی گیرای منو یادته؟‬

‫خندیدو گفت:‬

‫- قیافتم فراموش کنم اون زبونتو نمیتونم از یاد ببرم ...‬

‫- اونو که هیچکی نمیتونه فراموش کنه!‬

‫- راستی شادی یه خبر دارم برات!‬

‫- بنال ... یعنی بگو!‬

‫خندید و گفت:‬

‫- فرهود اینجاست میخوای باهاش صحبت کنی؟‬

‫چی؟ زخم دلم باز شد! خیلی غیر عادی یه پرده ی نازکه اشک جلوی دیدمو گرفت!‬

‫خیلی وقت بود نمیتونستم گریه کنم! فرهود همون پسر دایی بی معرفتی که باعث شد چند سال‬ ‫بخاطرش بشم یه ادم افسرده! یه ادم که شب و روز براش فرقی نداشت! کسی که منو با کاراش‬ ‫به خودش وابسته کرد و زمانی که دقیقا بهش احتیاج داشتم منو ول کرد ... رفت برای همیشه!‬ ‫دیگه نیومد!‬

‫حتی فکر نکرد که منی وجود داره! داغونم کرد!‬

‫- الو شادی!‬

‫از هپروت اومدم بیرون:‬

‫- بله ...‬

‫- کجایی؟‬

‫- همینجام ...‬

‫- چی شد؟حرف میزنی با فرهود؟‬

‫- نه ... نه ... الآن کار دارم بذار واسه بعد!‬

‫- هر طور راحتی ... یه خبر دیگه؟‬

‫- اوف شدی بی بی سی چقدر خبر داری؟! خب بگو!‬

‫- فرهود نامزد کرده با سحر!‬

‫دیگه واقعا داشتم از حال میرفتم ... خیلی حس بدی داشتم ... فرهود من داشت ازدواج میکرد! اونم‬ ‫با کسی که خب میشناختمش سحر! یکی از فامیالی دورمون!خدا چرا؟ من چجوری اون همه خاطر‬ ‫رو فراموش کنم؟ چجوری؟ بغضمو به زور قورت دادم و اروم گفتم:‬

‫- از طرفه من بهش تبریک بگو ... من دیگه باید قطع کنم کاری نداری؟‬

‫- نه عزیزم برو خدافظ!‬

‫گوشی رو قطع کردم ... باورم نمیشد! بازم داشتم بخاطره اون ادمه سنگ دل بعد از این همه مدت‬ ‫اشک میریختم! باهاش از بچگی بزرگ شدم ... انقدر باهاش خاطره دارم که اگه بخوام فراموشش‬ ‫کنم باید همه ی گذشتمو فراموش کنم! خدایا چجوری دووم بیارم!؟‬

‫صنم - اتفاقی اوفتاده شادی؟‬

‫اشکمو سریع پاک کردمو گفتم:‬

‫- نه عزیزم ...‬

‫سریع این دفعه مثل بز رفتم تو اتاقم ... احتیاج داشم تنها باشم ... میخواستم خودمو خالی کنم ...‬

‫فلشمو زدم به لپ تابو فایل اهنگامو باز کردم ... اهنگ جدید ارمین 0‪ afm‬رو گذاشتمو صداشو‬ ‫بلند کردم‬

‫... اهنگاشو دوست داشتم چون یادمه همیشه اونم اهنگاشو دوست داشت ... قبال اهنگاشو با هم‬

‫میخوندیم ولی از زمانی که رفت ...‬

‫(اهنگ شبا کجایی از ارمین 0‪)afm‬‬

‫سر صبحه و از خواب تازه تو پا میشی‬

‫ولی من هنوز بیدارمو تو باعث و بانی شی‬

‫که 40 ساعت به تو فک بکنم‬

‫فکر اینکه نباشی به کی تکیه کنم‬

‫ولی تو چی موهات خیسه و زیر دوشی‬

‫فکر اینی شب تو دورهمی چی بپوشی‬

‫یا که چک میکنی زنگ زده کی به گوشیت‬

‫با کدوم تیک بزنی با یکی دیگه جورشی‬

‫تو چشام زل بزن بیا ببین بغضو‬

‫تاحالا اینطوری دیده بودی تو من تخسو‬

‫تا حالا دیده بودی که اینقد داغون بشم‬

‫با صد تا قرصو دری وری آروم بشم‬

‫ولی تو چی با یه الکی با نور شمعو‬

‫آخر شب رو تخت ولویی با اون امشب‬

‫و همین چیزاست که یهو باعث میشه‬

‫که من به ده نوع خلاف دیگه آلوده شم‬

‫دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم‬

‫خوب منم دیگه عین تو بدم‬

‫دورغ میگفتی دوسم داشتی‬

‫منم تصمیم گرفتم دل به تو ندم‬

‫بگو بینم تو هم میکنی گاهی یادم‬

‫یا که الآن اینقد دورو ورت داری آدم‬

‫که فاز فابریکی نه اضافه کارن و‬

‫پایه عشق و حال ومهمونی و شادی هاتن‬

‫بگو بینم باهاشون هستی خودی‬

‫اسمی از من میاری وقتی مست میکنی‬

‫یا وقتی بحث پیش میاد که باکی دوست بودی‬
رمان طنز ღღبا من قدم بزنღღ 1
پاسخ
#3
بد نبود Confused Confused
پاسخ
 سپاس شده توسط •SAYDA•
#4
‫میگی هیچکی و بحث و عوض میکنی‬
‫بزار حالا که دارم از تو جدا میشم‬

‫بگم فراموشیت آسون نی خداییشم‬

‫با اینکه هنوزم اون عاشق دو آتیشم‬

‫و صبحا به عشق تلفن تو پا میشم‬

‫دیگه نمیخوام یه لحظه ام با تو قاطی شم‬

‫چیه فک میکنی که تو خماریشم‬

‫مگه یادت رفته اون روزایی رو‬

‫که چجوری با کارات میزدی تو آتیشم‬

‫دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم‬

‫خوب منم دیگه عین تو بدم‬

‫دورغ میگفتی دوسم داشتی‬

‫منم تصمیم گرفتم دل به تو ندم‬

‫شاید حالا همش پشت سرم فحش بدی هیچ‬

‫حق انتخاب داری و این مشکلی نیست‬

‫ولی خدا میدونه که اگه دوست داشتم‬

‫واسه خودت بوده و واسه خوشکلیت نیست‬

‫اصلا هرجایی میری برو اجازه داری‬

‫میدونی تورو ساختن واسه اضافه کاری‬

‫آخه دست خودت که نیست یکم عقده ای شدی‬

‫خدایی من نمیخواستم اینقد گنده میشدی‬

‫ازت رکب خورده بودم نه این مدلی‬

‫چرا دست دست میکنی بری نکنه دودلی‬

‫چرا واسه رفتن میکنی استخاره‬

‫مگه کم کردی ازم سو استفاده‬

‫حالا برو بیاد من بکن هی مست‬

‫دیگه آرمینتم به خاطرات پیوست‬

‫برو و بدون بد بودی اما خدایی‬

‫روزا خیلیم پررنگ شبا کجایی‬

‫دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم‬

‫خوب منم دیگه عین تو بدم‬

‫دورغ میگفتی دوسم داشتی‬

‫منم تصمیم گرفتم دل به تو ندم‬

‫عادالآنه نیست خدا ، عادالآنه نیست ... چرا مهرشو انداختی تو دلم که حالا بخوای اینجوری ازم‬ ‫جداش کنی؟ چرا اون هیچ وقت نفهمید که من عاشق بودم! چرا من باید قربانیه این عشق باشم؟‬ ‫چرا؟‬

‫انقدر گریه کرده بودم که چشمام قرمز شده بود ... گلوم میسوخت! بی معرفت! خیلی ازت دلگیرم!‬

‫چطور دلت اومد با من اینکارو بکنی؟ اگه بهم علاقه نداشتی چرا با کارات منو به خودت وابسته‬ ‫کردی!‬

‫چرا منو زجر میدی؟ چرا من نمیتونم مثل تو همه چیرو فراموش کنم ...‬

‫- شادی کجاست صنم؟‬

‫صدای عصبی کیوون بود ... اصلا حوصلشو نداشتم ... دلم نمیخواست با هیچکس حرف بزنم ...‬

‫ولی مثل اینکه مجبور بودم با این یکی کنار بیام چون خیلی غیر معمول در اتاقمو باز کرد! پسر‬ ‫بیشعور نمیگه اینجا اتاقه یه دختره نباید اینجوری مثل گاو بیاد تو!‬

‫کیوون - که دیشب یه چیزی پروندی اره؟‬

‫سرمو اووردم بالا تقریبا سرش داد زدم:‬

‫- دفعه اخرت باشه اینجوری میای تو اتاقه من فهمیدی؟ حالا هم برو بیرون حوصلتو ندارم!‬

‫انگار متوجه چشمای قرمزم شد( خب معلومه شده شلغم! خر که نیست میفهمه!)‬

‫چشماشو ریز کردو مشکوک پرسید:‬

‫- ببینم تو گریه کردی؟‬

‫هیجی نگفتم یعنی حس و حال حرف زدنو نداشتم ... پوزخند زدو باز خودش گفت:‬

‫- نکنه دلت واسه مامان و بابات تنگ شده خانوم کوچولو؟‬

‫خدایا تو میدونی من عصاب مصاب ندارم هی اینو وارد موضوع میکنی ...‬

‫- میشه بری بیرون؟‬

‫بامزه گفت:‬

‫- نوچ ... اول باید بفهمم کی اشک دوست دخترمو در اوورده!‬

‫دو تا شاخ خیلی شیک و قشنگ رو کلم ظاهر شد! واقعا براش مهم بود؟‬

‫باز سایلنت شدم‬

‫کیوان - نمیخوای حرف بزنی؟‬

‫...‬

‫کیوان - نکنه عشقت گذاشته رفته موندی تو خماریش؟‬

‫وای نه! داشتم بازم اشک میریختم یعنی انقدر بی حس بودم ... حتی اختیاری روی اشکام نداشتم‬ ‫. کیوان اومد روی تختم نشست و دقیق شد رو صورتم و دوباره گفت:‬

‫- باز که داری گریه میکنی؟‬

‫بی اختیار شروع کردم همراه با گریه حرفای بی سرو ته زدن ...‬

‫- شما ها همتون همینید ... احساس نداری ... فقط قلبتون پر از غرور ... همتون سنگید!‬

‫چرا من باید یه دختر باشم ... چرا نباید مثل شما ها از جنس سنگ باشم ... هان؟‬

‫حالم ازتون بهم میخوره! ... تو هم مث ...‬

‫دیگه واقعا داشتم هق هق میکردم ... نفهمیدم چی شد که کیوان سرمو گذاشت رو سینشو اروم‬ ‫بغلم کرد ... نمیتونستم ازش جدا شم ... مثل چسب بهش چسبیده بودم ... گریه میکردم ...‬ ‫اغوشش ارامش خاصی داشت که تا حالا تجربه نکرده بودم ... داشتم کم کم اروم میشدم‬ ‫مخصوصا زمانی که زیر لب با من حرف میزد ...‬

‫- بسته دیگه دیوونه ... اروم باش ، گریه نکن .‬

‫نمیخوام سبک بازی در بیارما ولی خدایی اغوشش شبیه ارامبخش کار ساز بود!‬

‫ولی زیادی رو بهش دادم ... اینجوری دور بر میداره ... از بغلش اومدم بیرون با اخم بهش نگاه‬ ‫کردم ... اول با تعجب مثل منگال نگام کرد ولی بعدش مثل اسگوال زد زیر خنده! الهی بمیرم بچم‬ ‫ناراحتی عصاب داره! معلوم نیست کنترله مخش دست کیه!‬

‫- هر هر هر! دلیل خنده؟‬

‫با شیطنت گفت:‬

‫- قیافه ی تو!‬

‫بینیمو کشیدم بالا و گفتم:‬

‫- چشه مگه؟‬

‫از رو تخت بلند شدو گفت:‬

‫- هیچی فقط شبیه بچه هایی شدی که مامانشونو گم کردن!‬

‫- ایش!‬

‫باز فقط خندید ... و بعد گفت:‬

‫- دیگه پاشو همین الآنم کلی دیرم شده!‬

‫با گیجی پرسیدم:‬

‫- چی؟‬

‫- الزایمرم که داری! ... پ من به چیه تو دل خوش کنم اخه؟!‬

‫تازه دوزاریم افتاد کف اتاق!‬

‫- یه گربه بود دستش به گوشت نمیرسید میگفت بو گندش داره خفم میکنه!‬

‫یه دفعه خیلی بی هوا اومد جلوم ... فاصله صورتشو با صورتم کم کرد و گفت:‬

‫- جغله من عاشقه تنبیه کردنه دخترایی مثل توام ... پس اینو تو گوشت فرو کن‬

‫برا من خیلی اسون تر از این حرفاست که کارمو عملی کنم ... دختری خوبی باش تا منم باهات را‬ ‫بیام ...‬

‫حرفاشو بیخیال بوی عطرش رو عصابم واکینگ (‪ )walking‬میکرد! نمیدونم به خاطر حرفاش بود‬ ‫یا بخاطر حرصی که از کار فرهود داشتم که خیلی سریع دهنمو باز کردم و گفتم:‬

‫- باشه میام .‬

‫لبخنده دختر کشی زد و گفت:‬

‫- حالا شد ...‬

‫داشت میرفت بیرون که گفتم:‬

‫- شلیل جون الاقل بگو کجا میخوایم بریم!‬

‫برگشتو با یه پوزخنده مسخره گفت:‬

‫- شلیلشو نا دیده میگیرم ولی مطمئن باش جایی که قرار بریم بهت بد نمیگذره!‬

‫و بعد خیلی شیک و مجلسی از اتاق پرید بیرون!‬

‫رفتم جلو ایینه ی اتاقمو به خودم نگاه کردم گلابی راست میگفت واقعا شبیه دختر بچه ای شده‬ ‫بودم که مامانشو گم کرده! با دست راستم محکم یه سیلی زدم به صورته خودم!‬

‫اینو زدم جای والدینم که نیستن ببینن دخترشون داره با زندگیش چه غلطی می کنه! ... نمیدونم از‬ ‫فرهود بنالم یا از کیوون؟ یا از خود شلغمم؟!‬

‫بیخیال! هر چی باد اوورد ما هم میپذیریم ... خودمونیما عجب زوری دارم جای انگشتام رو صورتم‬ ‫موند!‬

‫با کرم پودر اثار کار احمقانمو پوشوندم و با یکم لوازم ارایش به صورتم صفایی دادم! شلوار جین‬ ‫دمپای مشکیمو با مانتوی طوسی اسپرتو یه شال مشکیو کفشو کیفه طوسی ست کردم ...‬

‫ای من قربونه اون چهره ی گیرات بشم! لالهم صل ا ... محمد ... ماشاال ماشاال! اینجاست که شاعر‬ ‫میگه: قد بالای تو رعنا رو بنازم! دیگه فکر کنم معدهاتون تهی شد ... باور کنین فقط خواستم در‬ ‫جریان تیپو قیافم باشین همین!‬

‫عطر اکسیژنمو رو خودم خالی کردمو از اتاق پریدم بیرون!خبری از گلابی داستان نبود ولی صنمو‬ ‫دیدم که طفلی مشغول گردگیری بود!‬

‫- صنم ... صنم!‬

‫برگشتو با دیدن من لبخند زدو گفت:‬

‫- چه خوشگل شدی شادی!‬

‫- جون من؟‬

‫- باور کن!‬

‫لپشو کشیدمو گفتم:‬

‫- فدایی داری! من دارم میرم بیرون البته با کیوون خان گفتم در جریان باشی!‬

‫- باشه عزیزم خوش بگذره ...‬

‫- میای با ما؟‬

‫اخ اخ اگه کیوون اینجا بود الآن مثل حیوون رم میکرد!‬

‫- نه خانومی برید خوش بگذره .‬

‫- مرسی گلم .‬

‫- اماده ای؟‬

‫گل بود گلابی خودش پرید وسط!‬

‫- بله ...‬

‫کیوان- خب پس بریم .‬

‫با هم از عمارت زدیم بیرون! ... لامصب چه تیپی زده بعد میگن دخترا کرم میریزن!‬

‫زود تر از من رفت سوار یه پورشه ی مشکی شد! ای تو روحت! معلوم نیست چند تا ماشین داره؟‬

‫کنارش نشستم ...‬

‫- خب حالا میشه بگی میخوایم بریم کجا؟‬

‫لبخنده دختر کشی زد و گفت:‬

‫- زیاد حرف میزنی!‬

‫انگشت اشارمو به سمتش گرفتمو با عصبانیت گفتم:‬

‫- ببین اگه میخوای باهات را بیام سعی کن به من احترام بذاری فهمیدی؟‬

‫با مزه بهم نگام کردو گفت:‬

‫- باید فکر کنم ...‬

‫بعد از گفتن این جمله ماشینو سریع حرکت داد!‬

‫این خربزه که حرف نمیزد ولی خیلی دلم میخواست سر در بیارم که میخواد کدوم خراب شده ای‬ ‫منه یتیمو ببره؟!‬

‫یدفعه به سرم زد در داداشه ماشینشو ( منظورم همون داشبورد!) باز کردم ... انگار از کارم تعجب‬ ‫کرده بود‬

‫چون بعد چند لحظه تازه دهنشو افتتاح کرد:‬

‫- فضول تو به داشبورد ماشین من چیکار داری؟‬

‫خواستم یکم روی این بشرو کم کنم واسه همین گفتم:‬

‫- مگه تو دوست پسرم نیستی پس من باید تو رو چک کنم! تازه پارت دوم مربوط میشه به‬ ‫موبایلت! زود باش درش بیار!‬

‫پوزخند زدو گفت:‬

‫- ا ... اینجوریاست؟ اوکی عزیزم گوشیمم بهت میدم! چرا که نه؟‬

‫کلا هیچی نمیتونه این سنگه پا رو بسابه!‬

‫کیوان - راستی شوید جون منم یه حساسیتایی دارم رو دوست دخترم!‬

‫با این که دلم میخواست فکشو بیارم کف ماشین ولی باز خونسرد گفتم:‬

‫- بگو عزیزم تا یادت نرفته!‬

‫- اول اینکه من دوست ندارم دوست دخترم به هیچ وجه تنها بره جایی ، دوم اینکه با دوستاش‬ ‫حق نداره جایی بره مگر اینکه من خودم باهاش باشم ، سوم ، هفته ای چهار بار گوشیشو چک‬ ‫میکنم اونم تازه مشخص نمیکنه دقیقا کی! ، چهارم اینکه رو حرفه من حرف نمیزنه! پنجم اینکه..‬

‫جیغ کشیدمو عصبی گفتم:‬

‫- بسه دیگه! ... (ادا شو در اووردم!) اول اینکه ، دوم اونکه ، سوم اینکه!‬

‫زد زیر خنده و گفت:‬

‫- چه زود کم اووردی کوچولو!‬

‫- دوست عزیز اب قعطه ، افتابه هم نداریم پس مراقب خودت باش!‬

‫- یه چیز دیگه زبونتم کوتاه کن میترسم برات گرون تموم شه!‬

‫توجهی بهش نکردمو توی داشبوردو گشتم! ماشاال کمد اقای ووپی بود همه چی توش پیدا میشد!‬

‫انقدر گشتم تا به یه چیزه خوشمزه رسیدم! یه بسته شکلات اونم خارجکی! انقدر ذوق کرده بودم!‬

‫حتی یه درجه بیشتر از خری که بهش تیتاب دادن!‬

‫- اخ جوون!‬

‫کیوون زیر چشمی نگام کردو با عصبانیت گفت:‬

‫- شادی اونو نمیخوری بذارش سر جاش!‬

‫با پررویی گفتم:‬

‫- دوست دارم به تو چه!‬

‫داشتم بازش میکردم که بلند تر و عصبانی تر سرم داد زد:‬

‫- مگه با تو نیستم؟ گفتم بزارش سر جاش اون خوب نیست!‬

‫انقدر ترسیدم که اشک تو چشام جمع شد! بی فرهنگ ،‬

‫بی لیاقت! شکلاتو پرت کردم تو داشبوردو درشو محکم بستم و رومو ازش برگردوندم!‬

‫ایشاال سوسکا امشب بخورنت! میمون درختی! تخته سنگ بیوفته روت تخته بشی! سوزن بره تو‬ ‫(فکر بد نکنین بی تربیتا!) بره تو دستت!خشتکه شلوارت جلو همه پاره بشه باعث شادی بقیه بشه!‬ ‫...‬

‫داشتم دعا میکردم براش که یه دفعه نمیدونم چی شد که ماشینو نگه داشت و پیاده شد!‬

‫بیا حالا مستر شلغم معلوم نیست کجا تشریف بردن؟ ... خاک تو سره گدات کنم بشر! یه شوکلات‬ ‫چقدر ازت کم میکنه! ...‬

‫یه دفعه در ماشین باز شدو کیوون دوباره کنارم نشست ... یه مشما دستش بود! روبمو کردم‬ ‫اونورو بهش محل ندادم! که صداش توگوشم پیچید:‬

‫- خانوم کوچولو قهری؟‬

‫سایلنت ...‬

‫- من ناز کشیدم خوب نیستا ...‬

‫یه دفعه مشما یی که دستش بودو گذاشت روپامو گفت:‬

‫- اینم شوکلات نمیدونستم چه طعمی دوست داری از هر کدوم یه طعم گرفتم!‬

‫عصبانی گفتم:‬

‫- من همون شکلاتو میخواستم!‬

‫پوفی کردو عصبی گفت:‬

‫- د اخه شوید جون اون شکلات که میخواستی کوفت کنی توش زهرماری بود اونم درصد بالا!‬

‫حالا افتاد یا بازم توضیح بدم؟‬

‫الهی بگردم! خب پسرم از اول میگفتی! خدایا چیز خوردم منو ببخش! چقدر پشته این گلابی حرف‬ ‫زدم!‬

‫چه پسر نازنینی! خدا نگهت داره واسه ننه بابات! ... جدی شدمو گفتم:‬

‫- میمردی اینو از اول میگفتی؟‬

‫ماشینو سریع حرکت دادو گفت:‬

‫- تشکر که بلد نیست فقط چپ و راست میره غر میزنه!‬

‫مشما رو باز کردم ... بابا پرچمت بالاست پسر! چه کرده! منو باش فکر میکردم از این شوکلات‬ ‫شیرین عسال‬

‫خریده همه اینا که خارجین ... اوف چقدر زیاده ... اینا واسه یکساله من بسه! ناخدا گاه از دهنم در‬ ‫رفت:‬

‫- وای عالیه! مرسی!‬

‫فقط نگام کردو لبخند زد! خدایا چه دوست پسر خوبی دارم من! ( خفه میشی یا چپه میشی؟‬ ‫انتخاب با شماست!)‬

‫فعال ترجیح میدم خفه بشم دوست عزیز!‬

‫***‬

‫- اینجا کجاست؟‬

‫کیوان- تو دوباره عینکتو نزدی؟‬

‫چپ چپ نگاش کردم که گفت:‬

‫- صد بار بهت گفتم من دوست دختر چپول نمیخوام حالا هی چشاتو چپ کن!‬

‫- منم هزار بار گفتم بهم احترام بذار! میفهمی یا نه؟‬

‫- خیلی خب باباچرا رم میکنی؟ ... اووردمت اینجا خرید کنی!‬

‫- خرید کنم؟ واسه چی؟‬

‫- برای مسافرت دیگه!‬

‫مثل قطار مخم سوت کشید!‬

‫- چی؟‬

‫- مگه مامانم درمورد سفر چیزی بهت نگفته!‬

‫- نه! اصلا کجا قرار بریم مگه؟‬

‫- یه چند روزی میریم کیش!‬

‫وای امروز چه روز خوبیه! عاشقتم خدا! من میمیرم واسه کیش مخصوصا پاساژ گردی شبونه!‬

‫شادیه بی مغز! یه ذره شخصیت دختر ، یه ذره متانت!‬

‫- ولی من نمیتونم بیام!‬

‫- چرا اونوقت؟‬

‫- چون بنده خودم ننه بابا دارم سر خود نمیتونم راه بیوفتم برم گردش!‬

‫پوزخندی زد و گفت:‬

‫- چه دختر خوبی! من هالکه حرف گوش کردنتم! ... فسقلی قبال اجازتو مامانم از والدینت گرفته!‬

‫نه بابا؟ اینا چقدر پیشرفتن!‬

‫کیوان - الو ... کجایی؟ میای بریم تو یا میخوای همین جا واستی منو نگاه کنی؟‬

‫- چونن علاقه ای به دیدن قیافه ی تو ندارم ترجیح میدم برم تو!‬

‫نیشخندی زدمو از کنارش رد شدم ... (بمون تو کفم قشنگ برق بزنی!) حس پنجم ، شیشمم‬ ‫میگفت این گلابی داره پشت سرم میاد ولی منم مثل بز واسه خودم راه میرفتم ... عجب پاساژی‬

‫خدایی ، جون میده توش چل زدن! برگشتم واسه محض اطمینان پشتم نگاه کردم دیدم اقا با‬ ‫فاصله کمی از من دستاش کرده تو جیبه شلوارشو خیلی ریلکس و جذاب راه میره! حتی وقتی‬ ‫نگاش کردم هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد!‬

‫روبمو برگردوندمو باز واسه خودم راه رفتم! داشتم میرفتمو میرفتم که یه دفعه یه کفشه خوشگله‬ ‫پاشنه‬

‫دار رفت رو مخم یعنی منظورم اینکه چشممو گرفت! ای من فدات شم! چه خوشملی تو!‬

‫رنگشم بفش بود ... همون موقع یه پسر و دختر جون اومدن کنارم ... فوضول نیستما ولی‬ ‫مکلامشونو همچین بگی نگی گوش دادم!‬

‫دختره - عزیزم به نظر من که اون کفش بنفشه بی نظیره! تو چی فکر میکنی؟‬

‫پسره مثل شلغم ابپز قیافشو کج ماوج کرد و گفت:‬

‫- نه من زیاد خوشم نیومد!‬

‫خاک تو سر بی مغزت بشر!‬

‫دختره - به این قشنگی!‬

‫پسره - کجاش قشنگه!‬

‫نمیدونم چرا به سرم زد نظر گلابی رو درمورد کفشه بپرسم واسه همین برگشتم دیدم دقیقا پشتم‬ ‫واستاده‬

‫بلند جوری که دختره و پسره بشنون به کیوون گفتم:‬

‫- کیوان جان به نظرت این کفش بنفشه قشنگه؟‬

‫جان؟‬

‫کیوان مثله علامت تعجب اول به من نگاه کرد بعد به کفشی که گفته بودم انگار پسره و دختر‬ ‫منتظر بودن‬

‫اونم نظرشو بگه! بعد از چند لحظه گفت:‬

‫- اره هم شیکه هم خوشرنگه مخصوصا اگه با یه لباس همرنگه خودش ست شه بی نظیر میشه!‬

‫حالا میخوای بریم بخریمش؟‬

‫الهی من قربونت برم دوست پسر گلابیه خودم!(یه ذره شخصیت اخه شادی جان ، یه ذره‬ ‫شخصیت عزیزم!)‬

‫دختر فقط به من نگاه میکرد اگه اشتبا نکنم شاید داشت به این فکر میکرد که من چقدر خوشگلم!‬

‫دختر پسر از کنارمون رفتن که کیوون شروع کرد مثل بز خندیدن ... رو یخ بخندی شلغم!‬

‫- بیا بریم دیگه بسه!‬

‫جفت پا برم تو شخصیتشا پسره شلغم صفت!‬

‫- پس کفشه چی میشه مگه نگفتی میریم میگیرمش!‬

‫دوباره خندید:‬

‫- واقعا فکردی من اونو واست میخرم؟!‬

‫اخمامو کردم تو هم:‬

‫- ولی من اونو میخرم حالا ببین!‬

‫و سریع رفتم تو مغازه!‬

‫یه دختره پشته دخل بود ... تا منو دید گفت:‬

‫- خوش اومدین میتونم کمکتون کنم؟‬

‫- سلام قیمت اون کفش بنفشه رو میخوام!‬

‫- اونکه تو ویترینه!‬

‫- پ ن پ اونی که پشت ویترینه رو میگم اخه علم قیب دارم!‬

‫دختر خندیدو گفت:‬

‫- قابله شما رو نداره قیمتش 250 هزار تومنه!‬

‫دست کردم تو کیفم تا کارتی که بابا بهم داده بودو در بیارم! هر چقدر گشتم نبود!‬

‫ای مخه گلابیتو برم بشر اصلا من کارتو با خودم نیاووردم که! ای خدا حالا چی کار کنم!‬

‫کاش کیوون بیشعور یکم به خودش زحمت میداد! ای تو روحت!‬

‫فروشنده- خانوم شک دارید تو خریدش ، باور کنید همه یه جفت ازش مونده!‬

‫وای خدا حالا چیکار کنم!‬

‫- ببخشید من الآن میام!‬

‫از مغازه زدم بیرون کیوون دست تو جیب جلو ویترین واستاده بود! رفتم جلوش! مظلوم گفتم:‬

‫- کیوان؟ شلیل جوون؟ بی اف گلم؟‬

‫خندید و گفت:‬

‫- چیه؟ کارت گیره؟‬

‫مثل خانوم محرما گفتم:‬

‫- کارت بانکمو نیاووردم از شانسمم همین یه جفت مونده!‬

‫نفسه عمیقی کشیدو سرشو به چپ و راست تکون داد و یه دفعه خیلی یه هویی دستمو گرفت و‬ ‫رفتیم تو مغازه ... رو به دختر گفت:‬

‫- خانوم اون کفشو میتونید بیارید امتحان کنیم؟‬

‫دختر که انگار جذب تیپو قیافه ی کیوون شده بود اول مثل ویندوز بالا نیومده ها خیره نگاش کرد‬ ‫بعد‬

‫خیلی ذایه رفت کفشو برام اوورد! نکنه شبیه اناستازیا کفشه کوچیک باشه بهم نه خدا نکنه!‬

‫ای ول کیپه پامه انگار اصلا واسه من قالب گرفتنش!‬

‫کیوون- راحتی توش؟‬

‫- پاهام که راحتن ولی خودم که جام نمیشه نظری دربارش بگم!‬

‫کیوون- هه هه هه نمکدون!‬

‫خیلی خوشم اومده بود از کفشه خدا رو شکر این گلابی باهام بود وگرنه مجبور بودم از خیرش‬ ‫بگذرم‬

‫کیوان - درش بیار دیگه!‬

‫- خیلی خب چرا میزنی؟‬

‫- میخوای واقعا بزنمت تا معنی واقعیشو بچشی؟‬

‫- یکی بزنی دو تا میخوری دوست عزیز!‬

‫پوزخند زد و گفت:‬

‫- عزیزم من وقتی یکی بزنم فرصت نمیشه طرف یکی بزنه چه برسه به دوتا!‬

‫فروشنده یه دفع مثل رخته خواب جمع نکرده پرید وسط بحث شیرینه ما!‬

‫- مورده پسند بود؟‬

‫کیوان - بله ...‬

‫کفشا رو ازم گرفت به دختره داد!‬

‫تا زمانی که از مغازه بیام بیرون دختره مثل وزق زل زده بود به کیوون! چشات در بیاد بشر!‬

‫خیلی خوشحال بودم ... به همون خره بجای تیتاب تصور کنین ب ام دابلیو بدن!‬

‫من همچین حسیو داشتم! باید ازش تشکر میکردم! شایدم نباید میکردم! حالا میکنیم دیگه ادب‬ ‫حکم میکنه!‬

‫- یه چیز بگم؟‬

‫کیوون که کنار من تو پاساژ قدم میزد بهم نگاه کرد و سرشو تکون داد!‬

‫- این یعنی بگم؟‬

‫کیوون نگاهه خاصی به من کرد و گفت:‬

‫- بگو تا الزایمرت نیومده سراغت!‬

‫- بابت کفشا ممنون!‬

‫لبخند زدو گفت:‬

‫- کم کم داشتم نا امید میشدم ازت!‬

‫بچه پررو نگا ...‬

‫- اصلا وظیفت بود!‬

‫مثل علامت تعجب بهم نگاه کرد و گفت:‬

‫- ببخشید راجبه کدوم وظیفه صحبت میکنی؟‬

‫- نکنه فراموش کردی که الآن نسبت به من موظفی؟!‬

‫باز از اون نگاه مغروراش بهم کردو گفت:‬

‫- خوشم میاد روت زیاده خانوم کوچولو!‬

‫- من گشنمه‬

‫کیوون دوباره شد علامت تعجب!‬

‫- خب میگی چیکارکنم؟‬

‫حرصم گرفته بود این گلابی اصلا مغز نداره!‬

‫- خب منو ببر یه جا یه چیزی بخورم!‬

‫بهم نگاه کردو همراه با یه پوزخند گفت:‬

‫- یکم سعی کن حداقل جلو من ابرو داری کنی!‬

‫پررو تر از خودش گفتم:‬

‫- چرا؟ مگه تو قریبه ای؟‬

‫خندید و گفت:‬

‫- اینطوریاست؟ باشه عزیزم بیا ببرمت!‬

‫و دستشو دور کمرم حلقه کرد! مثل مارمولک میمونه همش میپیچه دور من!‬

‫- دستتو بردار! دوباره پررو شدی؟ زشته!‬

‫- چرا؟ مگه تو قریبه ای؟‬

‫تقصیر خودته دیگه شتر! یکم ادم باش!‬

‫سوار ماشین شدیم!‬

‫کیوون- چیزی نمیخواستی بخری؟‬

‫میذاشتی وقتی رفتیم خونه میپرسیدی گلابی!‬

‫- چرا اتفاقا ولی اشکلا نداره رفتیم کیش اونجا تلافی میکنم!‬

‫- اب قطعه عزیزم افتابه هم دم دست نیست!‬

‫چشم غره خوشگلی واسش اومدم و گفتم:‬

‫- بی ادب!‬

‫اون گلابیم فقط خندید!‬

‫***‬

‫- پیاده شو رسیدیم!‬

‫به اطرافم نگاه کردم!‬

‫- نه بابا! سلیقتم که مورد پسنده!‬

‫- مزه نریز پیاده شو!‬

‫انقدر گشنم بود که سریع پریدم پایین!دبا هم وارد رستوران خیلی خوشملی شدیم! یه میز دونفره‬ ‫انتخاب کردو رفتیم پشتش نشستیم!‬

‫- چی میخوری؟‬

‫- اوال باید بگی چی میل داری؟ دوما بگو چی میل ندارم در حال حاضر همه چی میل دارم!‬

‫- ببین عزیزم من جی اف (‪ )gf‬چاق نمیخوام سعی کن زیاد کوفت نکنی!‬

‫- شما شاید دلت خیلی چیزا بخواد ولی من دلم نمیخواد انجامش بدم!‬

‫پوزخند زدو گفت:‬

‫- نه دیگه الآن مجبوری انجامش بدی چون حتی اب خوردنتم با اجازه من صورت میگیره!‬

‫- بزن بغل با هم بریم!‬

‫- نگران نباش عزیزم نزنمم بغل با خودم میبرمت!‬

‫یه دفعه ای چشمم اوفتاده به یه بچه خوشمزه! شبیه هلو بود! قربونت برم لپاشو نگا!‬

‫بدون فکر از جام پاشدم ... متوجه صدای کیوون شدم که بهم گفت کجا میری ولی‬

‫بهش توجهی نکردم و رامو رفتم! نزدیک میز اون خانوم و اقاهه که اون بچه خوشمزه مال اونا بود‬ ‫شدم و با لبخند به خانومه گفتم:‬

‫- سلام!‬

‫خانومه نگاه مهربونی بهم کردو گفت:‬

‫- سلام ..‬

‫اروم با انگشتم لپه دختر کوچولو رو نوازش کردم!‬

‫- ماشاال دخترتون خیلی نازه!‬

‫باز مهربون گفت:‬

‫- مرسی نظر لطفتونه!‬

‫- اسمش چیه؟‬

‫- شیرین!‬

‫چه بهشم میاد گوگولی!‬

‫- میتونم یه لحظه ببرمش سر میز خودمون!‬

‫خانومه یه نگاهی به شوهرش کردو بهم گفت:‬

‫- بله حتما!‬

‫وای وقتی گذاشتش تو بغلم انگار پنبه بغل کردم!‬

‫- الآن میارمش!‬

‫به سمت میز خودمون رفتم ...‬

‫- ای فدات شم ، چقدر شما ماهی! بیا بریم پیشه عمو کیوون یکم اذیتش کنیم!‬

‫دوتایی با هم بخندیم!‬

‫تا نزدیک میز شدم کیوون عصبی بهم گفت:‬

‫- تو عقل تو سرت نیست چرا اینو اووردی اینجا؟‬

‫به شیرین نگاه کردن ناقال اونم تو کفه کیوون بود! لپشو نرم کشیدمو به کیوون گفتم:‬

‫- ببین چقدر نازه! دلت میاد اینجوری باهاش حرف میزنی؟‬

‫کیوون نفسشو فوت کردو هیچی نگفت!‬

‫- میخوای بغلش کنی؟!‬

‫- نه برو بدش دست مامان باباش!‬

‫- بی احساس حداقل یه لحظه نوازشش کن!‬

‫کیوون یه نگاه به من کرد و بعد به شیرین و اروم با دستش صورت شیرینو نوازش کرد!‬

‫نمیدونم چی شد که شیرین خودشو انداخت تو بغل کیوون! ای کوچولو ی شیطون!‬

‫به چه جرعتی میری تو بغل بی اف من!‬

‫شیرین همچین میکرد که انگار صد و بیست ساله کیوونو میشناسه! هی میخندیدو با موهای کیوون‬ ‫بازی میکرد! نا گفته نمونه دوستان به این کیوونم بد فورم بابا شدن میومد!‬

‫- شادی؟‬

‫بهش نگاه کردم.‬

‫- شخصیتش مثل خودته!‬

‫یه لحظه خوشحال شدم که گفت:‬

‫- مثل خودت کوچولو و پرروا!‬

‫اروم کوبیدم به بازوش و گفتم:‬

‫- خیلی بدی!‬

‫همون موقعه شیرین محکم با دستای کوچولوش زد تو مالجه کیوون خان!‬

‫کیوان دستشو گرفتو گفت:‬

‫- چی کار میکنی وروجک‬

‫بزن شیرین جون بزن تو سرش! جوری بزن نتونه دیگه بلند شه!‬

‫بزن جای من که انگاری زور تو از من بیشتره!‬

‫- بیا ببرش پیشه مامان باباش تا منو کچل نکرده!‬

‫شیرینو ازش گرفتمو به سمت میز مامان باباش رفتم! عجب بچه پررو یی بودا همش داشت به‬ ‫کیوون نگاه میکرد!‬

‫- بفرمایید اینم شیرین خانومه گوگولی مگولی! ممنون که بهم دادینش!‬

‫خانومه - خواهش میکنم اذیتتون که نکرد!‬

‫میخواستم بگم نزدیک بود بی افمو از چنگم در بیاره! کم مونده بود کیوونو کچل کنه از بس موهاشو‬ ‫کشید!‬

‫- نه شیرین دختر خوبیه مامانش! بازم ممنون!‬

‫داشتم میرفتم که یه دفعه خانومه صدام زد برگشتمو گفتم:‬

‫- جانم؟‬

‫- یه چیزی بهت بگم؟‬

‫لبخند زدمو گفتم:‬

‫- بله بفرمایید!‬

‫- تو صورته خیلی بامزه و خوشگلی داری ، صورتت معصومیته یه بچه رو داره! در ضمن بهم میاید‬ ‫شوهرتم مثل خودت خوشگله!‬

‫شوهرم؟ کی؟ کیوون؟ صد سال سیاه! لبخند زدمو گفتم:‬

‫- نظر لطفتونه مرسی!‬

‫و به سمته میزه خودمون رفتم ... غذامونو اوورده بودن!‬

‫تا نشستم کیوون دهنشو افتتاح کرد!‬

‫- خانومه بهت چی گفت؟‬

‫- تو فوضولی؟‬

‫- باز تو روت زیاد شد؟‬

‫- هیچی گفت حیف تو! حیفه این همه زیباییت! این همه مهربونیت این همه خانومیت که رفتی با‬ ‫این‬

‫گودزیال ی گلابی دوست شدی!‬

‫کیوون بهم نگاه کردو گفت:‬

‫- الآن تمامه اینا رو اون خانومه گفت دیگه؟‬

‫- پ ن پ شیرین زبون باز کرد گفت!‬

‫- ا ... جدی؟ اوکی!‬

‫یه دفعه از پشت میز پاشود! یا حضرت فیل!‬

‫- بابا بشین شوخی کردم! باور کن شوخی کردم؟‬

‫نشست سر جاش! شیطون بهم نگاه کرد!‬

‫- فسقلی تلافیشو سرت در میارم!‬

‫- دلت نمیاد میدونم!‬

‫کیوون فقط نگام کردو خونسرد گفت:‬

‫- حالا ببین!‬

‫- شرمنده من فعال عینکمو نیاووردم خوب نمیبینم!‬

‫- صنم میای دیگه؟‬

‫- فکر نکنم شادی ...‬

‫- ای کاش میومدی! من اونجا خیلی تنهام!‬

‫- دوست داری صنمم بیاد!‬

‫یا خدا! این شیوا جونم نه اهنی نه اوهونی یه دفعه وارد موضوع میشه!‬

‫بهش نگاه کردم و سرم انداختم پایین!‬

‫شیوا جون - چرا خجالت میکشی گلم اگه بخوای صنمم با خودمون میبریم!‬

‫دیگه خجالت مجالتو گذاشتم کنارو با اشتیاق گفتم:‬

‫- عالی میشه!‬

‫شیوا جون - صنم جان تو که مشکلی نداری عزیزم؟‬

‫صنم مثل خودم پر از رو گفت:‬

‫- نه خانوم مشکلی ندارم!‬

‫شیوا جون - اینم از صنم! دیگه همه چیز اوکی؟‬

‫چشمک زدمو گفتم:‬

‫- همه چیز اوکی!‬

‫- خب خدا رو شکر!‬

‫شیوا جون از اشپزخونه رفت بیرون منو صنم مثل اسگول کوکیا شروع کردیم دلقک بازی!‬

‫که یدفعه کیوون پرید تو اشپزخونه! ما رو که دید اول مثل ویندز بالا نیومده ها بهمون زل زد بعدم‬ ‫زد زیر خنده! رو یخ اسکی کنی گلابی! صنم خجالت زده رفت بیرون!‬

‫کیوون - خدایی هنوز بچه ای!‬

‫- به تو چه؟‬

‫اومد رو صندلی نشست که گوشیش زنگ خورد:‬

‫- جونم؟‬

‫- ...‬

‫- نه دادش الآن میام فقط همه چیزو که برداشتی؟‬

‫- ...‬

‫خندید ...‬

‫- اره مایوتم بیار لازمت میشه!‬

‫- ...‬

‫- اوکی الآن را میوفتم ... باشه باشه ... فعال بای تا های!‬

‫و تماسو قطع کرد! خواست پاشه که مشکوک گفتم:‬

‫- جایی قرار بری؟‬

‫اخ چقدر دلم میخواست خودم خودمو خفه کنم! اخه به تو چه ترب جوون؟‬

‫کیوون نیشخندی زدو گفت:‬

‫- اره دارم میرم یه جای خوب!‬

‫شونه هامو انداختم بالا یکم دلم گرفت ولی گفتم:‬

‫- به درک برو به من چه؟‬

‫دستاشو کرد تو جیبشو اروم بهم نزدیک شد یه دفعه ای اروم سرمو بوسید!‬

‫از کارش شاخ در اووردم ... ولی اون خیلی عادی بود ... یه نگاه کوتاه بهم انداخت سریع رفت‬

‫* **‬

‫فکرم بد جور مشغول میزد! نه اینکه فکر کنید برام مهمها نه! فقط راستیش یکم فوضولیم گل‬ ‫کرده!‬

‫خوب خودمونیم یه نمه هم واسم مهمه! نپرسید چرا؟ که خودمم نمیدونم!‬

‫گوشیمو برداشتم شماره پشه شقایقو گرفتم ... بعد از کلی برداشت:‬

‫- به! سلام غمگینه خودم! چطول مطولی؟‬

‫- سلام ..خوبم پشه تو چطوری؟‬

‫- تو رو نمیبینم عالیم!‬

‫- اره جونه عمت!‬

‫- بدنه اون بیچار رو توگور نلرزون بچه!‬

‫- چرا انقدر لفتش دادی؟‬

‫- چی؟‬

‫- میگم چرا دیر جواب دادی؟‬

‫- اهان هیچی!راستیش همین تک پات رفتم مستراح تو هم که نحسی بد موقع زنگ میزنی!‬

‫- خفه بابا! حالا اگه کارت نصفه نیمه مونده برو انجامش بده رو دربایستی نکنا! من منتظرت میمونم‬

‫- بیشعور بی فرهنگ! نخیر شما نگران من نباش! حالا چه خبر از کیوون خان؟‬

‫- اوف کلی خبر دارم بیا و ببین!‬

‫- جونه من؟ خب بنال ما هم فیض ببریم!‬

‫همه اتفاقات این چند وقتو مثل فیلم سینمایی براش وصف کردم! ( دهنمم جاتون خالی گلابی شد!)‬

‫پشه - پس اخر این هفته تشریف میبرین کیش؟‬

‫- بله دیگه!‬

‫- زهر مار کوفتت شه! چه دلیم میسوزونه بیشعور!‬

‫- اوخی دلم کباب شد عقشم میخوای با خودم ببرمت؟‬

‫- لازم نکرده شلغم جوون شما برو بهت خوش بگذره!‬

‫- اره؟‬

‫- اره!‬

‫- زهرماره!‬

‫خندید ...‬

‫پشه - شوخی کردم ایشاال بهت خوش بگذره با این کیوونم خوب باش شاید خر شد اومد گرفتت!‬

‫- خر هست لازم نیست بشه!‬

‫- جلو خودشم میگی اینو دیگه؟‬

‫- جلو خودشم میگم خیالی نیست!‬

‫- خواهیم دید! از اونجا بهم زنگ بزن یادت نره!‬

‫- اوکی میزنگم بهت! کاری باری؟‬

‫- نه دیگه برو! در ضمن سوغاتی فراموش نشه!‬

‫- بچه پررو نگا ... ببینم چی میشه! فعال بای!‬

‫- برو عزیزم بای .‬

‫حالا اگه مثال میگفت کجا میخواد بره چی میشد؟ شادی انچنان میزنم تو دهنت که یه کله بری‬

‫کانادا پیشه ننه باباتا! اصلا به من چه تو این ایری بیری دارم به چی فکر میکنم!‬

‫در اتاق مثل در تویله باز شد! ... اشکلا نداره صنمه خودمونه!‬

‫- شادی میای عصرونه بخوریم شیوا جونم اومده ...‬

‫لبخند زدمو گفتم:‬

‫- اوکی میام!‬

‫با هم به سمت اشپزخونه رفتیم ... اخ جون کیکو نگا ... چه کردی صنم .. خودم اگه پسر بودم‬ ‫میگرفتمت!‬

‫انقدر مجذوبه کیکه شده بودم که به کلی یادم رفته بود شیوا جونیم وجود داره! خواستم یکم قربون‬ ‫صدقش‬

‫برم یادش بره قیافه ی ذایه ی منو!‬

‫- سلام شیوا جون چطوری؟ ماشاال چی کار کردی؟ وارد اشپزخونه که شدم احساس کردم‬

‫چهرت جذاب تر از همیشه شده! حالا که کسی پیشمون نیست میشه بگید چی کار کردید؟‬

‫به صنم نگاه کردمو گفتم:‬

‫- صنم بپر ... (مکث کردمو ادامه دادم) چی میگم تو که پرنده نیستی بپری ... بدو اره بدو برو‬ ‫اسفند‬

‫بیار دود کنیم که چشای وزغی زیاده میترسم رو شیوا جون اثر کنه!‬

‫صنم و شیوا جون فقط میخندیدن ... خب مثل اینکه خدا رو شکر قیافه ی ذایه ی بند رو فراموش‬ ‫کردن!‬

‫شیوا جون - بیا بشین عزیزم ... بیا ...‬

‫نشستم کنارش ... یه دفعه ای خیلی منو سفت بغلم کرد ... فکر نکنید خیلی تو موقعیته خوبی‬ ‫هستما ... نه ... در حال حاضر نفسم نمیتونم بکشم! بابا بیخیال! ! محبت که قلنبه میشه نتیجش‬ ‫اینه دیگه! بالاخره ولم کرد ... اوف.‬

‫یه تیکه کیک واسه خودم تو بشقاب گذاشتم صنمم برام یه لیوان شیر ریخت ...‬

‫شیوا جون - یه سوال میتونم ازت بپرسم؟‬

‫لبخند زدم و گفتم:‬

‫- بله بفرمایید!‬

‫- تو ی زندگیت کسی هست؟‬

‫جوون؟‬

‫- ببخشید متوجه منظورتون نشدم!‬

‫- منظورم اینه که کسی رو دوست داری؟‬

‫زدم تو فاز چپولی!‬

‫- اره ... مثال مثل مامانم، بابام از همه بیشتر خدا رو ...‬

‫شیوا جوون خندیدو گفت:‬

‫- اینکه طبیعیه عزیزم! منظورم جنس مخلافه! همون عشق و عاشقی!‬

‫- کشکه!‬

‫- چی؟‬

‫- عشقو میگم!‬

‫خندید ...‬

‫- شوخی کردم ... نه من فعال تو این دام گیر نیوفتادم! حالا میشه بپرسم چرا این سوالو کردید!‬

‫یکم مکث کردو گفت:‬

‫- دلیل خاصی نداشت عزیزم! همینجوری!‬

‫منم گوشام مخملی! باور کن!‬

‫صنم - خانوم اقا کیوان شب میان اخه من فسنجون گذاشتم ایشون دوست ندارن اگه میان‬ ‫براشون‬

‫یه چیز دیگه درست کنم!‬

‫شیوا جون- نه عزیزم کیوان با دوستاش رفته شمال!‬

‫یه دفعه شیر پرید تو حلقم! شیوا جونم نامردی نکرد همچین زد پشتم که تمام امواتمو یه جا با هم‬

‫دیدم!‬

‫شیوا جون - بهتری؟‬

‫- ب ... بله ...‬

‫- ترسیدم دختر چرا یه دفعه اینجوری شدی؟‬

‫خودم نمیدونم! ولی وقتی شنیدم کیوان رفته شمال نمیدونم چرا هل شدم!‬

‫- هیچی شیر یدفعه پرید تو گلوم!‬

‫ای کیوونه نامرد بذار برگردی اگه محل سگ که هیچی گاوه بهت دادم شادی نیستم غمگینم!‬

‫***‬

‫صبح با صدای خروس مروس که اینجا نداره با صدای گوشی مزاحمم پریدم از خواب!‬

‫انقدر خوابم میومد که فقط جواب دادم:‬

‫- هوم!‬

‫- هوم چیه بی تربیت!‬

‫- نیوشا تویی؟‬

‫- ن پ عمته!‬

‫- این چه موقعه ی زنگ زدنه اخه گلابی! اونجا شما الآن وقته عشقو حالتونه اینجا ادما هنوز الال‬ ‫دارن! بفهم اینو‬

‫- خب حالا! بجای تشکرته که بجای تو من بهت زنگ زدم!‬

‫- من نخوام تو به من لطف کنی کدوم انسانه متشخصو باید ببینم هان؟‬

‫- هنوزم بی عصابیا! حالا چه خبر شنیدم میخوای بری کیش میش!‬

‫- اشتباه شنیدی میخوام برم تو کاسه نخود!‬

‫خندید ...‬

‫- حالا جدی میخوای بری؟‬

‫- نه بابا شوخی کردم دور هم بخندیم!واقعا فکر میکنی من با تو شوخی دارم؟‬

‫- پس میخوای راست راستکی بری! امیدوارم بهت خوش بگذره خانومی کیفشو ببر!‬

‫- من از کیفش خوشم نمیاد ترجیح میدم کفششو ببرم!‬

‫- نمکدون مامانت میخواد باهات حرف بزنه گوشی از من بای!‬

‫- اوکی بای!‬

‫خالصش با مامان و بابامم چند کلمه ای حرف زدم! البته تموم مکلامه ی منو مامانم‬

‫نصیحت بود و جواب منم یه کلمه: باشه!‬

‫انقدر گفتم باشه اخراش دهنم کف کرد گفتم آشه!‬

‫جاتون خالی تا ظهر خوابیدم خدا رو شکر خبری از شیوا جون نشد که بپره وسط خوابم!‬

‫باید حسابی الال میکردم که تو مسافرت مثل خرس قطبی نخوابم!‬

‫اخ اخ کمرم گرفته! خوبه رو تخت میخوابم انقدر بدن درد دارم! به زور از تخت جدا شدم!‬

‫اخیش الآن حالم خیلی خوبه! باید چمدونمو ببندم! دیگه تحمل ندارم میخوام از این خونه برم!‬

‫خسته شدم! صبر منم یه حدی داره! اره من میرم ... میرم تا همه بفهمن اونی که بود و حالا میخواد‬ ‫بره‬

‫کی بود! شوخی کردم بابا دارم خرت و پرتامو واسه مسافرت اماده میکنم!( کلا ادمه مریضیم من‬ ‫میدونم!)‬

‫همینجوری داشتم کار میکردم که صدا های اشنایی به گوشم خورد (بیاید با هم فوضولی کنیم!):‬

‫کیوون - صنم یه سری لباسم تو اون ساکه که باید شسته شه!‬

‫- چشم اقا کیوان!‬

‫- شیوا خونست؟‬

‫- نه رفتن بیرون!‬

‫- اوکی!‬

‫دیگه صدایی نمیاد غلط نکنم رفت تو اتاقش! بیشعور حتی نپرسید من خونم یا نه؟‬

‫اصلا بپرسه که چی؟ ( منم که با خودم درگیر بیخیال!)‬

‫تقریبا دو سه ساعتی تو اتاقم وسایل جمع میکردم! یکمم اتاقو جمع و جور کردم بعد از اونم یکم‬ ‫اهنگ‬

‫گوش دادم! یادم افتاد الآن باب اسفنجی میده واسه همین از اتاق پریدم بیرونو رو کاناپه نشستمو‬ ‫زدم‬

‫پرشین تون! ( یعنی انگشتای پاتون بهم گره بخوره بخواید پشت سرم حرف بزنید!)‬

‫عادت داشتم اهنگشو میخوندم!‬

‫اماده اید بچه ها؟‬

‫- بله ناخدا!‬

‫نشنیدم صداتونو!‬

‫- بله ناخدا!‬

‫میاد پیشتون با خوشحالی!‬

‫- باب اسفنجی!‬

‫سخت مشغول دیدن بودم که خرمگس معرکه پرید وسط:‬

‫- کوچولو کارتون میبینی؟‬

‫جواب ندادم! که یهو خودشو شوت کرد رو کاناپه کنار من ... ماشاال وزنش از بس زیاده من برای‬ ‫چند لحظه رفتم هوا!‬

‫- نمیخوای سلام کنی؟‬

‫جواب ندادم!‬

‫- زبونتو کی خورده؟‬

‫جواب ندادم!‬

‫- الآن این یعنی قهری؟‬

‫خودتون میدونید دیگه چی ندادم!‬

‫- دلیل؟‬

‫بازم ندادم! منظورم جوابه! ایندفعه با دستش تمام موهامو بهم ریخت! ای تو روحت بشر گند زدی‬ ‫به استایلم!‬

‫- چی شده فسقلی؟‬

‫لعنت به ادم مزاحم!‬

‫- میشه ساکت شی دارم کارتون میبینم!‬

‫- تا وقتی نفهمم چرا دلخوری نمیذارم!‬

‫اوخی!‬

‫کنترل برداشتو تی وی رو خاموش کرد!‬

‫- ا ... چرا خاموش کردی؟‬

‫- خب بگو‬

‫- چی بگم؟ تلویزیونو روشن کن!‬

‫خواستم کنترلو ازش بگیرم که قایمش کرد!‬

‫- چرا خانوم کوچولو جواب منو نمیده؟‬

‫- چون دوست نداره ، چون از تو بدش میاد ، چون تو خیلی ...‬

‫عصبی شد و گفت:‬

‫- خیلی چی؟‬

‫- خیلی بدی!‬

‫یکم اروم شد دستشو کشید تو موهاش!گلابی فکر کرده منم مثل خودش بی ادبم!‬

‫- من که نفهمیدم تو چه مرگته!‬

‫- این که من چه مرگمه اصلا به تو مربوط نیست شما به عشق و حال خودت برس!‬

‫خواستم از جام بلند شم که با یه حرکت شوتم کرد رو کاناپه و عصبی پرسید:‬

‫- منظورت چیه؟‬

‫چیزی نگفتم که یه دفعه بعد از چند لحظه زد زیر خنده!( خداوندا اجزانه ازت میخوام مریضا رو شفا‬ ‫بدی!)‬

‫یه ذره که مثل دیوونه ها خندید بعدش دوباره خودش گفت:‬

‫- تو به خاطر این که من با دوستام رفتم شمال ناراحتی اره؟‬

‫هیچی نگفتم ... دوباره با دست موهامو بهم ریخت که عصبی گفتم:‬

‫- نکن! ...‬

‫از جام بلند شدم که دوباره دستمو کشید اینبار بجای اینکه بیوفتم رو مبل افتادم تو بغلش!‬

‫تو همون شرایط زل زد و تو چشمامو اروم گفت:‬

‫- اگه نبرمت بخاطر این بود که ما همه پسر بودیم! بهت گفته بودم من رو دوست دخترم حساسم!‬

‫بینیمو کشید و گفت:‬

‫- حالا هم دیگه اخم نکن زشت میشی‬

‫حلوای من ( مدل جدید هی وای من!) اصلا تو حال خودم نبودم! یه دفعه به خودم اومدم انگار‬

‫تازه فهمیدم که بعله! سریع پریدم از بغلش بیرون و دویدم سمت اتاقم!‬

‫قلبم داشت مثل موتور خونه کار میکرد! خدایا این پسر چرا انقدر عجیبه! چرا هر وقت بهش‬ ‫نزدیکم‬

‫لال میشم! چرا نمیتونم سرش داد بزنم! چرا هیچ اختیاری از خودم ندارم! وقعا من شادیم؟‬

‫( ن پ غمگینی! دختره شلغم صفت!)‬

‫***‬

‫دلم میخواست یکم از این خونه برم بیرون! عادت نداشتم همش تو خونه بشینم!‬

‫لباسامو عوض کردمو مثل شتر از اتاق پریدم بیرون!‬

‫- شیوا جون ، شیوا جون!‬

‫شیوا جون از اشپزخونه پرید بیرون و سراسیمه گفت:‬

‫- اتفاقی اوفتاده عزیزم؟‬

‫- نه ... نه فقط من دارم میرم بیرون یکم حوصلم سر رفته! خواستم بهتون خبر بدم!‬

‫شیوا جون لبخند زد و گفت:‬

‫- از دست تو ترسیدم دختر! باشه اگه میخوای بری برو ولی کیوانو صدا کن باهات بیاد!‬

‫- نه لازم نیست خودم میرم!‬

‫- تو این زمونه نمیشه دخترو تنها فرستاد جایی تو که امانتم هستی! برو به کیوان‬

‫بگو میبرتت! برو ...‬

‫ای بابا! کی حال داره با کیوون کل کل کنه! تازه بعد اون قضیه ( همون قضیه دیگه!)‬

‫یه نمه ازش خجالت میکشم! چیزی که تو عمرم هیچ وقت نکشیدم!‬

‫به سمت اتاق کیوون رفتم! بسم ال.. حالا چی میشه؟‬

‫در زدم ... جواب نداد! برای بار دوم زدم بازم جواب نداد برای باز سوم میزنم اقا کیوون وکیلم!‬

‫نه مثل اینکه قصد ادامه تحصیل دارن!‬

‫- کیوون؟‬

‫خبرت کجایی پسر؟‬

‫با لگد زدم به در و گفتم:‬

‫- هو با توام گلابی!‬

‫نکنه خودکشی کرده! حلوای من! خجالت مجالت و گذاشتم کنارو در باز کردم!‬

‫اوه مای گاد! ددم وای! این که خوابه بلوزم که تنش نیست! چشاتو درویش کن شادی!‬

‫پس فردا باید جواب بدی دختر! ( اخه نمیشه خدایی هیکلو نگا! مثل بچه ها هم الال کرده!)‬

‫حیف که نا محرم وگرنه ... ( بی شعور ، بی فرهنگ!) رفتم کنار تختش و اروم صداش زدم:‬

‫- الو گلابی؟ با توام شلغم!‬

‫نه مثل اینکه واقعا رفته اون دنیا! به اطرافم نگاه کردم اتاقش به سبک اسپرت چیده شده بود یه‬ ‫عکس دختر کشم از خودش به رنگ سفید و سیاه ، بزرگ بالای تختش زده بود! خود شیفته!‬

‫یه دسته تنیس از دور و اطراف پیدا کردمو زدم به بازوش!‬

‫- کیوون بلند شو دیگه!‬

‫- هی با توام چرا خبرت بیدار نمیشی؟‬

‫حرصم در اومدو جیغ کشیدم!‬

‫- مگه با تو نیستم!‬

‫یه دفعه مثل فنر پرید از جا! اول با تعجب نگام کرد و بعد عصبی بهم گفت:‬

‫- این چه طرز بیدار کردنه اخه؟‬

‫- چیکار کنم تو شبیه خرس میخوابی!‬

‫با دست موهاشو بهم ریختو پوفی کرد! بعد از چند لحظه بهم نگاه کردو با تعجب پرسید:‬

‫- چرا لباس پوشیدی کجا به سلامتی؟‬

‫- میخوام برم گردش!‬

‫- شما خیلی بی جا میکنی!‬

‫بچه پررو نگا!‬

‫- مگه تو با دوستات میری عشق و حال من جرعت دارم چیزی بگم!‬

‫یه دفعه از جاش بلند شدو رو به رو واستاد!‬

‫- صبح بهت گفتم بازم بهت میگم اگه نبردمت به خاطر این بود که ما همه پسر بودیم میگیری یا‬ ‫نه؟‬

‫ازش فاصله گرفتمو گفتم:‬

‫- شوخی کردم بابا اومدم بهت بگم حاضر شو منو ببر بیرون حوصلم سر رفته!‬

‫لبخند دختر کشی زد و گفت:‬

‫- اوکی حاضر میشم میام بریم!‬

‫فقط لبخند زدمو از اتاق اومدم بیرون!‬

‫رفتم تو پذیرایی و افتادم رو کاناپه داشتم فکر میکردم که یه دفعه شیوا جون پا به رهنه پرید تو‬ ‫افکارم:‬

‫- به کیوان گفتی عزیزم؟‬

‫مثل ادم نشستمو گفتم:‬

‫- بله گفتم داره اماده میشه!‬

‫لبخند زدو سرشو تکون داد!‬

‫یه چند دقیقه ای الافه این گلابی شدم تا بالاخره تشریفشونو اوردن! تیپش عالیه بود درست مثل‬ ‫همیشه اسپرتو پسرونه بوی عطرش که باز داشت منگم میکرد!‬

‫- بریم‬

‫با هم از خونه خارج شدیم!‬

‫حلوای من! این دفعه باید با این ب ام و بریم! دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم!‬

‫- میشه بگی کار تو چیه؟‬

‫نیشخند زدو همونجور که از کنارم رد میشد گفت:‬

‫- نگو که نمیدونی من نمایشگاه ماشین دارم!‬

‫- واقعا؟‬

‫نشستیم تو ماشین که دوباره ادامه دادم!‬

‫- پس تو دانشگاه نرفتی؟‬

‫خندید و گفت:‬

‫- کی گفته؟‬

‫- خب وقتی نمایشگاه داری نشون میده که اهل درس نبودی!‬

‫- یعنی هر کس نمایشگاه داره دانشگاه نرفته؟‬

‫- به نظر من که اینجوریه!‬

‫ماشینو روشن کردو یه سی دی داخل دستگاه گذاشت و گفت:‬

‫- پس باید بگم سخت در اشتباهی این بی اف شما مدرک داره اونم مهندسی!‬

‫نگام کردو گفت:‬

‫- مهندسی صنایع!‬

‫و با شدت ماشین راه انداخت!‬

‫***‬

‫- حالا کجا میخوای بری؟‬

‫- نمیدونم ... برو یه پارکی جایی!‬

‫سرشو تکون دادو ضبطو زیاد کرد ... (اهنگو میگم برید خودتون گوش کنید دیگه: سیاوش قمیشی‬ ‫- نوازش)‬

‫***‬

‫تو کل راه حرفی بینمون رد و بدل نشد ... فقط صدای موزیک همین! ( اینم گفتم نگید یه سریع‬ ‫مسائلو سانسور کرد! من با شما صافه صافم باور کنین!)‬

‫- پیاده شو!‬

‫به اطرافم نگریستم به به! پارک ملت یه چند سالی میشد اینجا نیومده بودم! پیاده شدم و کنار‬ ‫کیوون با هم قدم زدیم! هوا عالی بود ابری ، خوشگل ... وای من عاشقه این هوا تو این‬

‫منظرم! داشتیم همینجوری قدم میزدیم که یه دفعه یه دختر و پسر جوون دیدم که دارن با هم‬ ‫دعوا میکنن!‬

‫همیشه از دعوا میترسیدم خیلی بی اختیار بازوی کیوانو گرفتم! روی یه نیمکت نشیستیم که کیوون‬ ‫گفت:‬

‫- بستی میخوری برم بگیرم!‬

‫- اره بدمم نمیاد!‬

‫بلند شدو گفت:‬

‫- همینجا بشین الآن میام!‬

‫با رفتن کیوون دوباره به اون دختر و پسره نگاه کردم ... دختره فقط گریه میکرد مثل یه موش تنها‬ ‫ولی پسره مثل شاالتانا فقط داشت زر میزد!‬

‫پسره گوریل انگوری - تو غلط کردی که اومدی منو تقیب میکنی! من ازت بدم میاد میفهمی ازت‬ ‫بدم میاد!‬

‫من میخوام با کسی که دوستش دارم ازدواج کنم! برو گمشو!‬

‫دختره با هق هق - ولی من بدونه تو نمیتونم! دوست دارم بفهم ... همه ی غرورمو زیر پام گذاشتم‬ ‫ولی توی سنگدل ...‬

‫یه دفعه دسته سنگینه پسره کوبیده شد رو صورت دختره قلبم تیر کشیدم دستمو مشت کردم و‬ ‫بدون هیچ اختیاری رفتم جلو شروع کردم سر پسر داد زدن!‬

‫- چی کار میکنی روانی؟ هان؟ فکر میکنی چون زورت زیاده میتونی هر غلطی دلت خواست بکنی؟!‬

‫حیوونم زورش زیاده اما شرفش از تو بالا تره!‬

‫بدنم میلرزید ... پسر قرمز شده بود اون بدتر از من داد زد:‬

‫- تو چی میگی کوچولو؟! برو تا همینجا جنازتو تحویل ننه بابات ندادم!‬

‫رفتم سمت دختره صورتش خونی بود! بغلش کردم ... گریه میکرد ... حالم از این پسره بهم‬ ‫میخورد!‬

‫با نفرت بهش نگاه کردم ... نمیدونم اون همه جرعتو چطوری پیدا کردم که با صدای بلند بهش‬ ‫گفتم:‬

‫- برو گمشو حیوون رذل!‬

‫پسره داشت بهم حمله میکرد که یه دفعه همون وسط ولو شد! ناجیم کیوان بود! بهش نگاه کردم‬ ‫که صورتش داد میزد که حسابی عصبانیه! پسره باز خواست بلند شه که کیوان یه مشت دیگه‬ ‫بهش زد و گفت:‬

‫- از این به بعد حواست باشه چه گهی میخوای بخوری؟ افتاد یا بندازمش؟‬

‫پسره یکم به کیوان نگاه کرد ... از قیافش معلوم بود که نایی برای دعوا کردن نداره واسه همین‬ ‫شل شل راشو گرفت رفت!‬

‫کیوان بهم نگاه کرد ... میدونستم نفر بعدی که کتک میخوره خودمم! ولی فعال از همه مهم تر برام‬ ‫حال دختره بود!عاجزانه گفتم:‬

- کیوان بیا ببریمش بیمارستان حالش خوب نیست!‬
‫کیوان فقط نگام میکرد! گریم گرفتو گفتم:‬

‫- کیوان خواهش میکنم بدو!‬

‫***‬

‫حالم خیلی بد بود ... همین الآن رسیدیم بیمارستان دکتر داشت دختر رو ماینه میکرد ... صدمه ی‬ ‫جسمی ندیده بود‬

‫ولی از نظر روحی ...‬

‫کیوان - بیا اینو بخور!‬

‫به دستش نگاه کردم اب میوه؟!‬

‫- نه نمیخوام!‬

‫اخم کردو گفت:‬

‫- مگه دست خودته!‬

‫- گفتم که نمیخوام!‬

‫- خیلی خوب خودت خواستی!‬

‫و یه دفعه به زور دهنمو گرفتو ابمیو رو داد به خوردم!‬

‫نفسم بند اومد ... سرفه کردمو با حرص گفتم:‬

‫- خفم کردی!‬

‫بطری رو انداخت سطل و گفت:‬

‫- فدا سرم!‬

‫پسره بیشعور!‬

‫هیچی نمیگفتیم ... نه من نه اون! کلافه شدم! مظلوم ازش پرسیدم!:‬

‫- دکتر چیزی نگفت؟‬

‫نگام نکرد فقط سرشو به علامته منفی تکون داد! من نمیدونم این گلابی چرا از من ناراحته!‬

‫دلم نمیخواست باهام اینجوری باشه اروم و مظلوم گفتم:‬

‫- هی! باهام قهری؟‬

‫جواب نداد! نه مثل اینکه از ترفندای دخترونه باید استفاده کنم!‬

‫- بی اف گلم؟‬

‫نگام نکرد و فقط گفت:‬

‫- سعی نکن خرم کنی!‬

‫خندیدم و گفتم:‬

‫- همین که جواب دادی یعنی خر شدی!‬

‫این دفعه نگام کردو گفت:‬

‫- ما که بالاخره میریم خونه!‬

‫- خوب حالا میشه قهر نکنی؟‬

‫شیطون نگام کردو گفت:‬

‫- به این اسونیا نیست! خرج داره!‬

‫بچه پررو برو عمت واست خرج کنه!‬

‫***‬

‫ظاهرا دختره پدر نداشت ... خیلی دلم براش کباب شد! مادر و خواهر قرار شد بیان بیمارستان تا‬

‫ببرنش! دوست داشتم قبل از اینکه برم یه ذره باهاش حرف بزنم ... با کلی دست دست کردن‬

‫رفتم تو اتاقش!‬

‫چشماش بسته بود ولی ردهای اشکو گوشه ی چشاش میدیدم! رفتم جلو و اروم گفتم:‬

‫- بهتری؟‬

‫چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد ...‬

‫- اره ...‬

‫لبخند زدم ... و گفتم:‬

‫- میشه یه چیزی ازت بپرسم؟‬

‫باز با همون صدای گرفته گفت:‬

‫- بپرس.‬

‫- اون پسر کی بود؟ چرا ...‬

‫احساس کردم دوباره دلش گرفت ... یه بغض تلخ! نمیخواستم ناراحت بشه واسه همین چیزی‬ ‫نگفتم که خودش گفت:‬

‫- اون پسر یکی از فامیالی دورمون بود ...‬

‫یعنی میخواد با هام حرف بزنه ... اروم گفتم:‬

‫- پس تو چرا اینجوری التماسش میکردی؟‬

‫دوباره اشکاش در اومد ولی انگار حسشون نمیکرد چون چهره ی هیچ تغیری نکرد!‬

‫- من دوسش دارم ... اونم منو دوست داشت ... ولی ... ولی نمیدونم چرا یه دفعه همه چیز‬

‫بهم ریخت ... اون منو ترک کرد ... رفت ... حالا هم ... حالا هم داره ازدواج میکنه ...‬

‫دستشو گرفتم ... که با زجه گفت:‬

‫- من نمیتونم فراموشش کنم! نمیتونم ...‬

‫یاد فرهود افتادم ... خودمم گریم گرفته بود ... یکم که اروم شدیم گفتم:‬

‫- میشه اسمتو بدونم؟‬

‫با دسته ازادش اشکاشو پاک کردو گفت:‬

‫- شبنم!‬

‫بین گریه لبخند زدمو گفتم:‬

‫- جالبه اسم منم اولش ش داره! منم شادیم!‬

‫اونم با یه لبخند تلخ گفت:‬

‫- خوشبختم!‬

‫- میتونم باهات بیشتر اشنا شم ... منظورم اینکه با هم دوست شیم ... راستش من‬

‫... منم مثل تو یه همچین دردی رو کشیدم ... شاید باورت نشه ولی خیلی خوب درکت‬

‫میکنم ...‬

‫از تو کیفم یه برگه و یه خودکار پیدا کردمو شمارمو روش نوشتم ... سمتش گرفتمو گفتم:‬

‫- خوشحال میشم اگه دوست داشتی بهم زنگ بزنی!‬

‫از اون لبخند شیطون پر انرژیا زدمو ادامه دادم:‬

‫- از نظر روحی رو دلقک بازیه من حساب کن!‬

‫خندید ... اره خندید ... خیلی خوبه ادم بتونه بقیه رو خوشحال کنه!‬

‫- من دیگه باید برم خدافظ ...‬

‫- به سلامت ...‬

‫خواستم از در برم بیرون که یه دفعه صداشو شنیدم ...‬

‫- شادی؟‬

‫برگشتم که گفت:‬

‫- بابت امروز ممنون خیلی زحمت کشیدم!‬

‫چشمک زدمو و گفتم:‬

‫- نوش جان قابل نداشت! بذار تو امانی دفعه بد نوبته توا!‬

‫لبخند زد ...‬

‫از اتاق بیرون امدم که گلابی کیوون را اشفته جلوی در نظاره کردم! ( این تیکه تحت تاثیر سریال‬ ‫حریم سلطان بود!)‬

‫- میشه بگی اون تو چه غلطی میکردی؟‬

‫چپ چپ نگاش کردمو گفتم:‬

‫- بی ادب ...‬

‫و از کنارش با حرص رد شدم که فهمیدم خودش داره دنبالم میاد!‬

‫با هم سوار ماشین شدیم ... چه روزی بود امروز! تو این ایری بیری یه سوالی مغزمو تیلیت کرده‬ ‫بود اونم این بود: پس بستنیایی که گلابی خرید چی شد؟!‬

‫یعنی عاشق خودمم با این ذهنه درگیرم ... تا خونه نه من حرف زدم نه اون ...‬

‫***‬

‫- صنم الهی من پیش مرگت بشم برو این چمدنتو ببند اخر سر یه چیزی جا میذاری!‬

‫خندید و گفت:‬

‫- نگران نباش اونقدر چیزی نمیخوام با خودم بیارم!‬

‫- از ما گفتم بود! ولی خدایی رفتیم اونجا مثل خودم پایه باشیا!‬

‫چشمک زدو گفت:‬

‫- اوکی!‬

‫- من حاضرم تو کی؟‬

‫بازم خندید و گفت:‬

‫- من نمیدونم تو این همه انرژی رو از کجا میاری! تازه از رفتارای اقا کیوان فهمیدم که توجه‬ ‫خاصی به تو داره!‬

‫- نه بابا! اون مخش شیشو هشت میزنه!‬

‫- نه باور کن تا حالا ندیدم اینجوری باشه ... اکثرا یه هفته نمیومد خونه شبا دیر میومد یا اصلا‬ ‫نمیومد‬

‫اما جدیدا خیلی تغییر کرده! تازشم اومدنه سریعش از شمال خیلی غافلگیر کننده بود اخه هر وقت‬ ‫میرفتن مسافرت با دوستاشون حداقل یه هفته نمی یومدن! هیچ وقت با خانوادشون مسافرت‬ ‫نمیرفتن همش با دوستاشون بودن ولی نمیدونم این دفعه چرا دارن با خانوادشون میرن کیش!‬

‫یه جوری شدم ... یعنی اون به من حسی داره؟!( کی کیوون؟ این گلابی؟ عمرا! صد سال سیاه‬ ‫سفید! اون اصلا حسم مگه داره؟!)‬

‫- تو هم بد جور امار داریا ووروجک!‬

‫صنم خندید و گفت:‬

‫- ما اینیم دیگه!‬

‫داشتیم هر هر مثل دیوونه ها مخندیدیم که شیوا جون ظاهر شدن!‬

‫- خب دختر خانومای خوشگل به چی میخندن؟‬

‫- هیچی شیوا جون از بیکاری زده به سرمون!‬

‫صنم باز ریز خندید!‬

‫شیوا جونم خندش گرفته بود! اروم زیر لب گفت:‬

‫- از دست شما!‬

‫- راستی شیوا جون یه سوال! چه ساعتی باید بریم فرودگاه؟!‬

‫شیوا جون - حتی فکرشم نمیتونی بکنی!‬

‫- چرا؟ مگه چه ساعتیه؟‬

‫- 5 صبح پروازه!‬

‫وای جونمی جون! دستامو مثل اسگوال بهم کوبیدم گفتم:‬

‫- عالیه بهتر از این نمیشه!‬

‫صنم و شیوا جون با تعجب بهم نگاه کردن و همزمان با هم گفتن:‬

‫- چیش عالیه؟‬

‫- اینکه قرار این ساعت بریم ... وای خیلی خوبه ... اخر فازه!‬

‫شیوا جون پقی زد زیر خنده و گفت:‬

‫- من عاشقه همین اخلاقتم دختر! پس برو زود تر اماده شو که امشب ظاهرا نمیتونیم بخوابیم!‬

‫***‬

‫داشتم تو اتاقم الکی میپلکیدم که یه دفعه صنم اومد تو اتاق ...‬

‫- چیزی شده صنم؟‬

‫- شادی من نمیتونم باهاتون بیام کیش!‬

‫- چی؟ چرا؟‬

‫- بخدا شرمندم ولی همین الآن خالم زنگ زدو گفت مامانم دوباره حالش بد شده نمیتونم تو این‬ ‫شرایط تنهاش بذارم!‬

‫خیلی دلم گرفت ...‬

‫- میفهممت عزیزم اشکلا نداره مامانت مهم تره! برو پیشش امیدوارم زود تر خوب بشه!‬

‫اگه میخوای منم نرم بیام پیشت!‬

‫- نه گلم مرسی از این که درک میکنی! من دیگه باید برم به شیوا جونم گفتم ...‬

‫- برو به سلامت ...‬

‫رفت ... ولی یه جوری حال گیری بود یکم دلم شکست ... کاش میشد بیاد ...‬

‫***‬

‫ساعت 00 شب بود خیلی خوابم میومد از اتاقم اومدم بیرون که یه لیوان اب بخورم‬

‫که تو اشپزخونه شیوا جونو دیدم ...‬

‫- شادی ، عزیزم چشات یه ذره شده برو یه ذره بخواب کیوان و باباشم رفتن خوابیدن‬

‫من خودم بیدارت میکنم گلم ... برو راحت بخواب!‬

‫لبخند زدم ... خدایی خیلی مهربونه!‬

‫- چشم شیوا جون میرم میخوابم شما هم بخوابین ساعتو کوک میکنم واسه یکو نیم!‬

‫- فکر خوبیه! راستی صنم به تو هم گفت که نمیتونه با ما بیاد!‬

‫- بله خیلی ناراحت شدم ولی خوب مادرش مهم تره دیگه!‬

‫لبخند زد و گفت:‬

‫- اره خیلی دلم براش میسوزه! ایشاال زود تر خوب بشه! من دیگه میرم بخوابم ... فعال شب بخیر‬ ‫عزیزم!‬

‫- شب خوش ...‬

‫هر کدوممون رفتیم تو اتاقمون ساعتو کوک کردمو با ارامش سرمو گذاشتم رو بالشته‬

‫خوشملم و سه سوت رفتم فضا!‬

‫***‬

‫زی ی ی ی ی ن گ ...‬

‫ای زهر مار ای مرض ای درد! خاموشش کردم! یعنی به این زودی یکو نیم شد! من هنوز خوابم‬ ‫میاد!‬

‫خاک بر سر بی ذوقت پاشو احمق داری خیر سرت میری کیش!‬

‫مثل فنر بلند شدم باید همرو بیدار میکردم! از اتاق پریدم بیرونو خدایی سرده! از پله ها پایین‬ ‫اومدم که یدفعه تصادف کردم!‬

‫دووف ..دووف ... شاپاالق! نامرد چه جسم سختیم بود!تو اون تاریکی چشامو ریز کردم که چهره ی‬ ‫متعجب‬

‫اقا کیوونه حیوون صفتو دیدم!‬

‫- تو چرا وقتی داری راه میری جلوتو نگاه نمیکنی؟‬

‫سریع خودم شدم گفتم:‬

‫- هه مشکل از من نیست مشکل از توا که همه جا ظاهر میشی! و همیشه هم همونجایی که من‬ ‫هستم!‬

‫با انگشت چند بار اروم زد تو سرمو گفت:‬

‫- نه مشکل از اینجاست!‬

‫و همینطوری که از کنارم رد میشد گفت:‬

‫- در ضمن نمیخواد شیوا اینا رو صدا بزنی خودم بیدارشون کردم!‬

‫خوب پس این کارم که گلابی کرده فقط مونده من برم اماده شم!‬

‫دوییدم تو اتاقم داشتم از سرما میمردم ... یه ارایش خیلی کم رنگ دخترونه که حسابی به صورتم‬ ‫میشست کردمو سریع یه شلوار جین ابی کاربونی با یه مانتو سفید خوشمل تنم کردمو یه شال ابی‬ ‫کاربونیم انداختم رو کلم! صندالی خوشمل سفیدمو با کیف خوشمل سفیدمو برداشتم!‬

‫خلاصه همه چیز خوشمل منم که خوشمل!: ))))‬

‫خب دیگه ما که رفتیم خاطراتمان بماند! وسایلمم که قبال شوتینگ کردم تو ماشین! دیگه این چند‬ ‫روز خیلی با هم بودیم! لحظه های باحالی بود خندیدیم گریه کردیم! پارتی بردمتون! بام تهران‬ ‫بردمتون! پاساژ گردی بردمتون! پارکم بردمتون! دعوا هم که کردیم ... دیگه دارم میرم! یکم از هم‬ ‫دور باشیم بهتره وقتی برگشتم داستانو ادامه میدم! پس فعال بابای!‬

‫شوخی کردم بابا گریه نکنین ... میبرمتون با خودم ... میبرمتون فقط قول بدید بچه های خوبی‬ ‫باشی شلوغ و پلوغ نکنین! دمتون داغ! پس بزنید بریم!‬

‫***‬

‫خیلی خیلی سرد بود واسه همین سیوشرتمو با اجازتون برداشتم!‬

‫همه با هم از خونه زدیم بیرون اینبار با بنز اقای رادمنش قرار بود بریم ... کیوون که مثل همیشه‬ ‫راننده شخصی اقای رادمنشم کنارش نشست منو شیوا جونم صندلی عقب!‬

‫کیوون - چیزی جا نذاشتید؟‬

‫نگاهش مستقیم به من بود!‬

‫- نه‬

‫شیوا جون - نه پسرم همه چیزو اووردیم!‬

‫باز از ایینه به من نگاه کردو گفت:‬

‫- مطمئنید دیگه؟‬

‫بزغاله! یعنی من انقدر خرم! جوابشو ندادم که شیوا جون گفت:‬

‫- کیوان بدو دیرمون میشه!‬

‫گلابیم که تو اینکارو استاد ماشینو سریع از جاش کند! اول صبحی اهنگ گذاشت البته من خیلی از‬

‫اینکارش خوشم اومد چون منم خودم در هر شرایطی گوش دادن به اهنگو دوست دارم! البته به‬ ‫عرضتون‬

‫برسونم وولوم خیلی کمه ها!‬

‫***‬

‫از ماشین پیاده شدیم ... کیوون رفت تا ماشینو تو پارکینگ پارک کنه ... ما هم تو محوطه با چمدونا‬

‫مثل این بی خانمانای جیگول واستادیم!‬

‫بعد از چند دقیقه سر کله گلابی جوونم پیدا شد! تا کیوون رسید سمتمون شیوا جون دسته ی‬ ‫چمدونشو گرفتو‬

‫بلند گفت:‬

‫- بدویید بچه ها دیر شد! بدویید ...‬

‫اقای رادمنش - نگو دیر شد خانوم بگو سردمه!‬

‫هممون خندیدیم ...‬

‫شیوا جون - باشه اصلا سردمه بدویید دیگه!‬

‫و غیر منتظره دستمو گرفتو منم همراهه خودش کشدید ... همزمان حرفم میزد!‬

‫- بدو دختر الآن هر دومون یخ میزنیم اینا رو نگاه نکن مردن پوستشون کلفته! سرما حالیشون‬ ‫نیست!‬

‫راست میگفت خیلی سرد بود تمام صورتم قرمز شده بود ... ولی چمدونم ... برگشتمو به چمدونم‬ ‫نگاه کردم‬

‫بابا گلابی! شرمندمو کردی! کیوون جوون چمدونمو داشت میاوورد ... اورین پسر خوب ... به تو‬ ‫میگن بی اف‬

‫نمونه از نوع کاریش! منم که از خدا خواسته قدمامو تند کردمو با مادر بی اف گلم همراه شدم!‬

‫وارده محوطه فرودگاه شدیم ... اووف چه شلوغه ..‬

‫دینگ دینگ دینگ ... مسافرین گرامی به مقصد مشهد ... بیا برو کنار بذار باد بیاد بابا همچین تو‬ ‫دماغی‬

‫حرف میزنه فکر میکنه خیلی با کلاسه! مثل ادم سفت حرف بزن هیچیت نمیشه! واال!‬

‫شیوا جون - شادی عزیزم بیا بریم بشینیم کیوان چمدونا رو تحویل میده! یه نمه دلم واسش کتلت‬ ‫شد!‬

‫این همه چمدون گلابی تنها! ولی وقتی یاد هیکله هرکولش افتادم گفتم بکش حقته!‬

‫یه نیم ساعتی گذشت هممون بیکار نشسته بودیم ... البته بیکار بیکارم که نه شیوا جون داشت‬

‫واسم خاطر تعریف میکرد! بین حرفاش فهمیدم تو این سفر همسفرای دیگه ای هم داریم اونم‬ ‫دوستای خانوادگی‬

‫شیوا جون اینان! حالا خدا کنه اخلاقشون ادمونه باشه حداقل سفرو بهمون زهر نکنن! البته نگران‬ ‫نباشید اوناهم‬

‫ادم نباشن خودم میبرمتون همه جا میگردونمتون!‬

‫بالاخره لحظه ی پر استرس و هیجان فرا رسید ... با این اتوبوسا ما رو به سمته هوایپما ها بردن!‬ ‫خدایی جو‬

‫با حالی بود سردی هوا صدای موتوز هواپیما! تاریکی هوا!هیجان سفر ... همه همه خیلی باحال بود!‬

‫همیشه از چیزای بزرگ وحشت داشتم مثل هواپیما ... یکم میترسیدم! الببته فقط یکم! ( خودمون از‬ ‫یکم بیشتر!)‬

‫از پله ها بالا رفتیم همونجوری که داشتیم میرفتیم بالا شیوا جون اروم کنار گوشم گفت:‬

‫- راستی گلم صندلی تو و کیوان کنار همه ...‬

‫با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:‬

‫- باور کن منو اقامون نمیتونیم از هم دور بشینیم!‬

‫موش بخوره شما دوتا رو! فقط لبخند زدم ...‬

‫خب از همین الآن کل سفر زهرم شد ... واقعا حوصله کل کل ندارم کاش کیوون تو این سفر ادم‬ ‫باشه!‬

‫***‬

‫شیوا جون یه بلیط بهم داد و گفت:‬

‫- برو کیوان حتما تا الآن نشسته فکر کنم صندلی شما از ما عقب تره!‬

‫اقای رادمنش و شیوا جون کنار هم همون صندلیا ی جلو نشستن ... بلیطمو به مهماندار هواپیما‬

‫نشون دادم اونم با دست بهم جامو نشون داد! وقتی رسیدم به صندلیم کیوونو دیدیم که خیلی‬ ‫ریلکس‬

‫کناره پنجره نشسته! با کلافگی گفتم:‬

‫- میشه بیای اینور بشینی من میخوام کنار پنجره باشم!‬

‫تازه متوجه هم شد و بازم در همون حالت نشست و خونسرد گفت:‬

‫- بعد اونوقت اگه نخوام؟‬

‫تند تند ولی با ارامش گفتم:‬

‫- ببین یه خواهش دارم ازت فقط تو همین سفر سعی کن با من کل کل نکنی چون اینجوری هم‬ ‫سفر به‬

‫تو زهر میشه هم به من بیا مثل ادم با هم رفتار کنیم نه مثل سگو و گربه!‬

‫یکم نگام کرد ولی بعد خیلی غیر منتظره از جاش بلند شد و همونجوری که با دست به من اشاره‬ ‫میکرد‬

‫بشینم بهم گفت:‬

‫- پس تو هم سعی کن اخلاقتو یه کوچولو تغییر بدی!‬

‫وقتی گفت:‬

‫- اوکی؟‬

‫نه مثل اینکه گلابیا هم میتونن تغییر کنن ... پس منم سر لج و لجبازی رو پخ پخ کردم و با یه‬ ‫لبخند گفتم:‬

‫- اوکی!‬

‫- اورین جی اف گلم!‬

‫هر دومون سر جامون بی سر و صدا نشستیم .به ساعتم نگاه کردم دو دقیقه به سه! خوب دیگه‬ ‫الآنه که هواپیما بپره من برم اون دنیا! نا خدا گاه به چهره ی اروم کیوون نگاه کردم ... خیلی‬

‫خونسرد نشسته بود در حالی که من داشتم اشهدمو میخوندم! اروم و با چهره ای که سعی میکردم‬ ‫خونسرد باشه بهش گفتم:‬

‫- یه سوال بپرسم؟‬

‫سرشو به سمتم نچرخوند فقط گفت:‬

‫- بپرس!‬

‫یکم مکثیدمو بعد گفتم:‬

‫- تو از پرواز نمیترسی؟‬

‫اینبار با تعجب برگش سمتم و گفت:‬

‫- نه ... واسه چی باید بترسم؟‬

‫سرمو انداختم پایین و گفتم:‬

‫- هیچی ... هیچی همینجوری گفتم!‬

‫یه دفعه با دست چونمو گرفتو سرمو بالا اوورد تو چشمای جذابش خیره شدم ... که با شیطنت‬

‫چشاشو ریز کردو گفت:‬

‫- نگو که تو میترسی؟‬

‫نمیتونستم در برابر نگاه نافذش دوروغ بگم ولی اعترافم نمیتونستم بکنم چون چشام قبلش‬ ‫ضایعم کرده بود!‬

‫اروم خندید ولی نه برای اینکه مسخرم کنه ... خندش خاص بود ... خاص!‬

‫سرشو اوورد جلو تر رو اروم گفت:‬

‫- پس بذار یه داستان برات تعریف کنم! یه شب یه هواپیما مثل همیشه از فرودگاه میره تو اسمون‬

‫ساعته پروازم دقیقا مثل ساعت پرواز ما بوده! تو تاریکی مطلق! شهر ساکت ... هواپیما اروم از‬ ‫زمین فاصله میگیره ... که یکدفعه یه ابر سیاه اونو تو خودش ... حل میکنه! و اون هواپیما دیگه‬ ‫دیده نمیشه!‬

‫اروم تر و مرموز تر از قبل گفت:‬

‫- میدونی میگن این ساعت پرواز ساعت شومیه!‬

‫واقعا ترسیده بودم قلبم تند تند میزد ... خواست دوباره ادامه بده که با التماس و اشکی که تو‬ ‫چشام‬

‫بود بهش گفتم:‬

‫- بسه کیوان! خواهش میکنم دیگه چیزی نگو!‬

‫شونه هاشو بالا انداختو و گفت:‬

‫- اوکی بابا دیگه چیزی نمیگم اصلا من میخوام بخوابم بیدارم نکن ... خیلی خستم!‬

‫و چشاشو بست! گلابی خوشخواب! خلبان شروع کرد به حرف زدن مهماندارا هم یه چند تا ادا‬ ‫اصول‬

‫در اووردنو رفتن سر جاشون هواپیما سرعت گرفت ... سرعتش خیلی شدید بود انقدر ترسیده‬ ‫بودم که‬

‫ناخداگاه سرمو پشته بازوی کیوون قایم کردم ... انگار ترسمو حس کرد چون بعد از چند لحظه‬ ‫کاملا منو‬

‫تو اغوشش غایم کرد! احساس امنیت خیلی زیادی داشتم ... حتی اگه هواپیما سقوطم میکرد من‬

‫عین خیالمم نبود! حتی جدا شدن ناگهانیه هواپیما هم از زمین حس نکردم!‬

‫یه چند دقیقه ای بود تو هوا معلق بودیم! همه چی از این بالا کوشولوی کوشولو بود!‬

‫کیوون سیوشرته تنشو در اووردو خیلی ناگهانی انداخت روی پای من با تعجب بهش نگاه کردم و‬ ‫گفتم:‬

‫- چرا میندازی اینجا؟‬

‫- میبینی که اینجا جالباسی نداره!‬

‫بهم بر خورد جاتون خالی بدم خوردا! انگار فهمید که بعد از چند لحظه گفت:‬

‫- شوخی کردم بابا دیدم سرده گفتم اینو بندازی روت ... حالا بگیر بخواب بذار منم بخوابم!‬

‫- اینجا که نمیشه خوابید!‬

‫- سوسولی دیگه!‬

‫چپ چپ نگاش کردم و گفتم:‬

‫- خوب شما بگو سرمو کجا بذارم؟‬

‫- رو سنگ!‬

‫- مرسی از پیشنهادت!‬

‫- خواهش میکنم حالا بگیر بخواب یا اگه نمیخوای بخوابی بذار من کپه مرگمو بذارم!‬

‫و راحت گرفت کپشو گذاشت ... اگه تو پررو ای من از تو روم زیادتره! بعله!‬

‫با پررویی سرمو گذاشتم رو شونشو اروم چشامو بستم ولی صداشو شنیدم که اروم گفت:‬

‫- بچه پررو یی دیگه کاری نمیشه کرد!‬

‫***‬

‫با حساس یه دست که داشت گونمو نوازش میکرد از خواب پریدم بیرون! گلابی؟ تو؟‬

‫- پاشو واست خوراکی اووردن کوچولو!‬

‫یکم چشامو ماساژ دادمو به ظرف جلوم خیره شدم همه چی بود ... شیر کاکائو ، کیک ، یه بسته که‬

‫نمیدونم توش چی بود ولی داغ بود و ...‬

‫- کی میرسیم؟‬

‫به ساعته خوش فرمه اسپرتش نگاه کردو گفت:‬

‫- تقریبا نیم ساعت دیگه!‬

‫ناخوداگاه لبخند زدم:‬

‫- چه خوب!‬

‫یکم از شیر کاکائوم خوردم ... بعد از چند لحظه بهش نگاه کردم وگفتم:‬

‫- خوب تو این نیم ساعت بیا یکم حرف بزنیم! موافقی؟‬

‫بهم نگاه کردو با شیطنت خاص همیشگیش گفت:‬

‫- چرا که نه؟! بحث بیار وسط من خودم ادامش میدم!‬

‫- خب اول تو بگو میخوام یکم از اون دختره که عاشقشی برام بگی! فوضول نیستما فقط یه نمه‬

‫کنجکاویه!‬

‫به حالت مسخره گفت:‬

‫- بر منکرش لعنت! کی گفته تو فوضولی؟‬

‫- مسخرم نکن حالا میگی یا نه؟‬

‫- اوکی به یه شرط!‬

‫- چه شرطی؟‬

‫- این که تو هم دلیل گریه ی اون دفعتو بهم بگی چظوره؟‬

‫سرمو انداختم پایین نمیخواستم درمورد اون موضوع صحبتی کنم ... از یاداوریش نه این که دلم‬

‫واسش تنگ شه از حماقت خودم رنج میبردم!‬

‫- چی شد فسقلی جا زدی؟‬

‫- نه ... نه باشه منم برات توضیح میدم ... خب حالا تو بگو!‬

‫- خوب این موضوع تقریبا واسه دوسال پیش روزی که اولین بار نگارو دیدم! خب من هیچ نظری‬ ‫روش نداشتم بیشتر اون خودشو بهم میچسبوند! از رفتارای سبکشو طرز لباس پوشیدنش خوشم‬ ‫نمیومد!‬

‫ولی بعد چند وقت خود به خود احساس کردم بهش علاقه دارم!میدونی نمیتونستم ازش دور باشم!‬

‫عالقم بهش همیشه بیشتر از قبل میشد ... اونم به من علاقه داشت ... هر دومون خیلی باهم خوب‬ ‫بودیم ... البته دعواهامونم زیاد بود ولی بازم باهم کنار میومدیم! تا اینکه به مدت یه ماه با خانوادش‬ ‫رفت کانادا تو اون مدت خیلی اذیت شدم ... دلم واسش تنگ شده بود! ولی وقتی برگشت ...‬

‫دیگه اون نگار سابق نبود ... تغییر کرده بود! خیلی راحت به من گفت که دیگه نمیخواد باهام باشه‬ ‫خیلی راحت تر منو ول کردو رفت! خیلی راحت ...‬

‫دوباره چشاش غصه دار شد! این چهره ی ناراحتش اذیتم میکرد! شیر کاکائوشو باز کردم جلو‬ ‫گرفتم اروم گفتم:‬

‫- خب حالا بیا اینو بخور شلیل جون! خودم میرم برات خواستگاری!‬

‫چهرش دوباره رنگه شیطنت گرفت بعد از گرفتن شیر کاکائو از دستم بهم گفت:‬

‫- سعی کن منو نمیچونی!‬

‫گنگ نگاش کردم و گفتم:‬

‫- چی رو نپیچونم؟‬

‫با شیطنت گفت:‬

‫- دلیل گریه اون دفعت چی بود؟‬

‫سرمو انداختم پایین بعد از چند لحظه گفتم:‬

‫- بخاطر یه ادمه بی معرفت!‬

‫سرمو اووردم بالا که با نگاه متفکرش مواجه شدم! چشاشو ریز کردو گفت:‬

‫- و اون ادمه بی معرفت کی بود؟‬

‫یه پرده نازک از اشک جلوی دیدمو گرفت ... اروم گفتم:‬

‫- پسر داییم!‬

‫نمیدونستم چرا دارم این حرفا رو بهش میزنم فقط احساس میکردم میتونم با حرف زدن باهاش‬ ‫ارامش بگیرم ...‬

‫- از بچگی باهاش بزرگ شدم ... همه لحظه های شیرین زندگیم ... با اون بود ... خیلی باهم خوب‬ ‫بودیم ... تا اینکه احساس کردم عاشقش شدم ... بهش وابسته شدم ... و همش ... وهمشم‬ ‫تقصیر فرهود بود ...‬

‫بغض راه گلوم بست ... با سختی ادامه دادم:‬

‫- دقیقا همون زمان که همچین حسی بهش پیدا کردم ... رفت!‬

‫با ریزشه اشکم صورتمو ازش برگردوندم ... که کیوان یه دفعه گفت:‬

‫- هی شادی؟‬

‫اشکمو پاک کردم به سمتش برگشتم که بی مقدمه منو تو اغوشش گرفت اروم کنار گوشم گفت:‬

‫- دیگه گریه نکن هیچکس لیاقته اشکای تو رو نداره!‬

‫این واقعا گلابیه خودمونه؟ نه مثل اینکه واقعا خودشه!‬

‫لبخند زدمو از بغلش اومدم بیرون! بامزه بهش گفتم:‬

‫- حالا دیگه پررو نشو اقاهه! فاصلتم حفظ کن!‬

‫سرشو به حالت تاسف به طرفین تکون داد و گفت:‬

‫- ببین جنبه نداری دیگه!‬

‫***‬

‫از هواپیما پیاده شدیم . اصلا همچین فکری نمیکردم هواش مثل تابستونای تهران بود فقط با یه‬ ‫کوچولو‬

‫رطوبت! مثل همیشه اسمونش ابیه ابی بود رنگ دریا!‬

‫بعد از تحویل بارا از فرودگاه خارج شدیم که کنار پامون یه ماشینه اخرین مدل ترمز زد! جونم‬ ‫ماشین!‬

‫حلوای منو بخورن! ای من قربونت بشم گوگولی! یه اقای با شخصیته کت شلواری از ماشین‬

‫پیاده شد و به ما خوشامد گفت! جوی گرفته بودم که نیوتون با یه کیلو سیب تو عمرش نگرفته بود!‬

‫اقاهه چمدونامونو تو صندوق عقب شوتینگ کردو سوویچ داد دست کیوون!‬

‫هممون سوار این هیوال شدیم و کیوون همانند حیوون به راه افتاد!‬

‫***‬

‫این برجو کجای دلم جا بدم! اخه چرا انقدر با روحیه ی من بازی میکنید!‬

‫تو عمرم برج یه قلو ندیده بودم چه برسه دوقلو ... ارتفاش صاف تو لوزالمعدم!‬

‫کیوون ماشینو جلوی در نگه داشت ما هم پیاده شدیم که باز یه اقاهه اومدو سوویچوگرفتو با‬ ‫وسایل برد! هی یو (‪)you‬وایسا وسایلمو بردارم! که یه دفعه شیوا جون دستمو‬

‫گرفتو گفت:‬

‫- بیا بریم شادی وسایلو برامون میارن عزیزم!‬

‫نه بابا! جون من؟ لبخند زدمو گفتم:‬

‫- باشه!‬

‫و همگی رفتیم تو برج!‬

‫خیلی خسته بودم ... تازه ساعت هفت بود دلم میخواست بگیرم یه چند ساعتی تپل بخوابم ...‬

‫با اسانسور به اخرین طبقه ی برج رفتیم ... از ذهنم گذشت خوب شد اسانسورش خراب نبود! واال!‬

‫داخل پنت هاوس خیلی شیک و مدرن چیده شده بود ... جات خالی پشه نیستی ببینی‬

‫کجا اومدم بدونه تو! رنگ دیوارا شیری بود که حسابی با مبل راحتیای سفید داخل پذیرایی ست‬ ‫شده بود ...‬

‫- دخترم بیا بریم اینجا یه اتاق داره که ما برای تو در نظر گرفتیم!‬

‫لبخند زدمو با شیوا جون به سمت جایی که میگفت رفتیم . در یه اتاقو برام باز کرد ... با نگاه اول‬ ‫حسابی‬

‫مجذوب اتاق شدم .. دیواراش به رنگ بنفش خوشرنگی رنگ شده بود! تمام وسایل مثل تخت و‬ ‫کمد‬

‫میز لوازم ارایش و ... از جنسه چوبه سفید بود ... یه روتختی بنفشه خوشملم رو تخت قرار داشت!‬

‫- همه چیز خوبه خانومی؟‬

‫به شیوا جون نگاه کردم ... دلم میخواست بغلش کنم ... رفتم جلو و اروم بغلش کردمو تو گوشش‬ ‫گفتم:‬

‫- همه چیز عالیه!‬

‫اونم سرمو بوسید و گفت:‬

‫- اگه چیزی خواستی بگو ... فعال استراحت کن هر وقت بیدار شدی میریم تفریح میکنیم!‬

‫ازش جدا شدم و گفتم:‬

‫- چشم!‬

‫خدایی چقدر تغییر کرده بودما!‬

‫- چشمت بی بال دخترم!‬

‫و از اتاق خارج شد ...‬

‫برگشتمو یکم باز به اطرافم نگاه کردم ... بعد از جابه جا کردن وسایلم لباسامو عوض کردمو‬

‫رو تخت دراز کشیدم ... که دیگه هیچ نفهمیدم .‬

‫***‬

‫با سر و صدای زیادی از خواب پریدم! غلط نکنم مهمون اومده! نامردا حداقل اروم بحرفید بذارید‬

‫ما هم یکم خیر سرمون بخوابیم! بالشتمو بغل کردمو سعی کردم باز بخوابم ...‬

‫نخیر مثل اینکه حالا حالا ها داستان داریم ...‬

‫(صدای نازک یه زن ): شیوا فدات شم اگه میشه کیوانو صدا کن چمدونا زیاده!‬

‫شیوا جون: فرنگیس جان خودت میدونی که کیوان وقتی خوابه نمیشه طرفش رفت الآن‬

‫با البی تماس میگیریم چمدوناتونو میارن بالا عزیزم!‬

‫یه دفعه یه دختره با یه صدای دنده پیکانی پرید وسط موضوع:‬

‫- خاله فقط بهشون بگو اروم وسایلو بیارن بالا!‬

‫شیوا جون با یه صدای نسبتا کلافه ای گفت:‬

‫- باشه سپیده جون میگم!‬

‫دوباره همون دختره گفت:‬

‫- خاله راستی کیوان کجاست؟‬

‫بابا خواهر من ، الهی من قربونه اون چهره ی ناشناست بشم صدات داره رو عصابم پیاده روی‬ ‫میکنه! یکم مراعات کن اخه!‬

‫شیوا جون باز با زور جواب داد:‬

‫- گفتم که دخترم خوابه ...‬

‫دختر بی مزه گفت:‬

‫- بیدارش کنم؟‬

‫- خودت که اخلاقشو میدونی؟‬

‫لوس گفت:‬

‫- اهووم ...‬

‫ای مرض! سوسک از تو قشنگ تر حرف میزنه! پاشم فکشو بیارم وسط پنت هاسو هی اسم‬

‫بی افه منو میاره! ( البته شما جدی نگیریدا!)‬

‫نه دیگه واقعا نمیتونم بخوابم ... از تخته خوابم جدا شدمو به سمته دستشویی داخل اتاقم رفتم ...‬

‫بعد از اونم جلوی ایینه یکم به قیافم رسیدم. یه شلوار ورزشی با یه تیشرت پوشیدم و از اتاق زدم‬ ‫بیرون!‬

‫اوف اینا هنوز درگیر بودن! نزدیک که شدم بلند گفتم:‬

‫- سلام!‬

‫همه به سمتم برگشتن اقای رادمنش ، شیوا جون ، همون دختره صدا خوشگله و مادر گرامیش!‬

‫اقای رادمنش لبخند زدو گفت:‬

‫- سلام به روی ماهت دختر گلم ...‬

‫شیوا جون - بیا خانومی ... بیا پیشه خودم ...‬

‫رفتم پیشش! با دست منو به اون دوتا خانومه متشخص معرفی کرد:‬

‫- فرنگیس جون ، سپیده جون معرفی میکنم دخترم شادی!‬

‫یه لحظه احساس کردم رو استیجم ( شادی ... بانوی صدا .. تقدیم میکند: یکی هست تو قلبم‬

‫که هر شب واسه اون مینویسمو اون گاوه ** نمیخوام بدونه واسه اونه که مغز من اینهمه‬ ‫میخوابه!)‬

‫اوه اوه ... صد رحمت به ننه ناتنی سیندرال خوبه من هووشون نیستم اینجوری دارن با چشاشون‬ ‫منو قورت‬

‫میدن! واال! بذار شعورو بهشون یاد بدم بلندو سر حال گفتم:‬

‫- از اشناییتون خوشحالم!‬

‫ننه سیندرال با زور گفت:‬

‫- همچنین ...‬

‫اناستازیا ( سپیده جونو میگم!) ایشون که اصلا پاسخی به بنده ندادن! فقط یه چشم غره خیلی‬ ‫باکلاس‬

‫به من هدیه کردن! ... و بعد هردوشون خیلی شیک و مجلسی از کنارم رد شدن!‬

‫یکی نیست بگه بابا شما کلاس بذارید ولی ما خوراکمو پیچوندن کلاسه! واال!‬

‫دلم بد هوس چایی کرده بود . رفتم تو اشپزخونه و یه فنجون چایی واسه خودم ریختم ...‬

‫تو یخچال چیزه زیادی نبود ... واسه همین ترجیح دادم چاییمو با قند بخورم ... اینم یه مدل‬ ‫صبحونس دیگه!‬

‫سخت مشغول فکر کردن بودم که یه ان با صدای بشکن یکی جلوی چشمم از جام پریدم ...‬

‫- اوف سوختم ... نمیتونی درست بیای تو اشپزخونه!‬

‫کیوون خندیدو رو به روم نشست و همونطور که بهم نگاه میکرد گفت:‬

‫- اخه بدجور تو فکر بودی! ترسیدم غرق شی!‬

‫- هه هه هه هه! با مزه!‬

‫یکم با دستش موهاشو بهم ریخت بعد بامزه و با حالت التماس گفت:‬

‫- شادی پاشو یه چایی بریز! افرین دخترم!‬

‫- خودت شکر خدا پا که داری یکم تکون بده بهش میرسی!‬

‫- شادی بد میبینیا!‬

‫- تهدید نکن ...‬

‫یه دفعه خیلی جدی گفت:‬

‫- پس پاشو تا تحدیدم تبدیل به کتک خوردنت نشده!‬

‫با تعجب گفتم:‬

‫- واقعا میزنی؟‬

‫باز جدی گفت:‬

‫- اگه مجبور شم چرا که نه؟‬

‫اخم کردمو همراه با بغضی که نمیدونم از کدوم گوری اومده بود گفتم:‬

‫- واقعا برات متاسفم کیوان بخاطر یه چایی ...‬

‫یه دفعه صورتش رنگ شیطنت گرفتو با یه لبخند جذاب و مهربون بهم گفت:‬

‫- هی فسقلی شوخی کردم!‬

‫نمیدونم چرا همون موقع خیلی الکی یه قطر اشک از چشمم چکید ... کیوان اینبار با اخم گفت:‬

‫- شادی خدایی پامیشم میزنمتا گفتم که شوخی کردم دیگه چرا گریه میکنی؟‬

‫- کی من؟‬

‫- نه په عمم!‬

‫لبخند زدمو گفتم:‬

‫- نه بابا یکم چشمم میسوزه اشک ازش میاد!‬

‫- جوون من؟ شوخی که نمیکنی؟ راستی مدل گوشام بهم میاد جدیدا رفتم ورژن مخملی زدم!‬

‫خندم گرفت ...‬

‫کیوون- هر هر هر! پاشو یه چایی بریز واسم دهنم کف کرد از بس با تو سر کله زدم!‬

‫- به یه شرط!‬

‫شیطون گفت:‬

‫- چه شرطی؟‬

‫مظلوم گفتم:‬

‫- شب بریم پاساژ گردی؟‬

‫- تو کلا عاشقه خرید کردنی نه؟‬

‫- اره!‬

‫دوباره مظلوم گفتم:‬

‫- حالا میبری؟‬

‫یکم نگام کردو بازم بامزه سرشو به چپ و راست تکون دادو در اخر گفت:‬

‫- اوکی ... حالا اگه میشه چایی رو بریر! تازه فهمیدم تو چرا اصلا‬

‫دوست پسر نداری! هر کی با تو باشه بدبختش میکنی!‬

‫لبخند زدمو گفتم:‬

‫- خیلی دلتم بخواد! درضمن با این که ربطی به من نداره ولی چون دلم برات میسوزه برات چایی‬ ‫میریزم هوا برت نداره!‬

‫رفتم سمت کتری ولی صداشو از پشت شنیدم:‬

‫- دارم برات جغله!‬

‫داشتم چایی براش میریختم که یه دفعه با صدای نخراشیده ی اناستازیا یکمم خودمو سوزوندم ...‬

‫- وای ... کیوان! عزیزم چطوری؟‬

‫برگشتم که دیدم کیوونه بدبختو سفت گرفته تو بغلش ... دلم براش کباب شد از نوع کوبیده!‬ ‫کیوون عصبی گفت:‬

‫- اوو سپیده لهم کردی بابا بزن کنار اون هیکلو!‬

‫خندم گرفته بود ولی اناستازیا طفلکی حسابی رنگش البالویی شد! چایی کیوونو ریختمو اووردم‬

‫گذاشتم رو میز که یه دفعه اناستازیا جون با یه لحن نچندان دوستانه گفت:‬

‫- واسه منم یکی بریز!‬

‫جوون؟ نوکر بابات سیاه بود! بزنم فکش بیاد کفه اشپزخونه!‬

‫داشتم میرفتم سمت یخچال که یه دفعه کیوان خیلی جدی گفت:‬

‫- شادی بشین هر کی چایی میخواد خودش میریزه!‬

‫من که اصلا نمیخواستم چایی بریزم ولی باز دمت جیز گلابی! اناستازیا جون با حرص گفت:‬

‫- چطور واسه تو ریخت؟‬

‫راست میگه گلابی!‬

‫- اونش دیگه به تو مربوط نیست!‬

‫چقدر با این بیچاره بد حرف میزد! البته خب یه جورایی حقش بود ... مثل اینکه اگه بخوام‬

‫اینجا واستم اخر سر جنگ میشه! ترجیح میدم برم پی کار خودم ...‬

‫از اشپزخونه زدم بیرون ... اوف! نه مثل اینکه اینجا رو محاصره کردن ..ننه سیندرال هم که اینجا‬

‫حضور دارن ... مثل یه دختر خوب بی سر و صدا رفتم یه گوشه نشستم ...‬

‫که یه دفعه در باز شدو چند نفر پریدن تو .‬

‫یه دختره با یه پسره یه خانومه یه اقاهه اومدن تو خونه ...‬

‫دختر زود تر از بقیشون اومد جلو اول به سمت شیوا جون رفت و با انرژی گفت:‬

‫- سلام خاله چطول مطولی؟‬

‫و گونشو بوسید ... شیوا جون مهربون گفت:‬

‫- سلام به روی ماهت نازی جون خوبی خاله؟ خوش اومدی!‬

‫- فدات شم ...‬

‫بعد یه دفعه به من نگاه کردو جاتون خالی حمله کرد بهم ... اوو شادی دو وارد میشود!‬

‫خیلی محکم منو گرفت تو بغلشو با خوشحالی گفت:‬

‫- تو شادی هستی درسته؟‬

‫داشتم خفه میشدم اروم سرمو تکون دادم!‬

‫- وایی خیلی خوشحالم از دیدنت ...‬

‫اروم ازش جدا شدم گفتم:‬

‫- منم همینطور!‬

‫بعد شروع کرد تند تند بقیه اقوامشو معرفی کردن ، به پسر کنار دستیش اشاره کردو گفت:‬

‫- معرفی میکنم همسرم نیما!‬

‫و به اون خانومو اقا هه هم اشاره کردو ادامه داد:‬

‫- و پدر و مادرم ...‬

‫منم لبخنده پر انرژی زدم و گفتم:‬

‫- سلام خوشبختم!‬

‫مامان نازی هم بغل گرفتم اونم تو همون برخورد اول مثل شوهرش و دخترش با من خیلی مهربون‬

‫بود! شوهر نازی هم به نظرم پسر باشخصیتی اومد قیافشم خوب بود! (البته به چشه برادری!)‬

‫- یعنی فاتحمون خوندست شادی و نازی بهم بیوفتن با هم کره زمینو متلاشی میکنن!‬

‫هممون برگشتیمو به کیوون نگاه کردیم که این حرفو زد!‬

‫نازی- کیوان تو هم خواستی کارت عضویت بگیر بیا پیشه ما!‬

‫کیوان جلو اومد و عالوه بر اینکه به همه سلام کرد خطاب به نازی گفت:‬

‫- من از همین عقب نظاره میکنم نگران نباش!‬

‫نازی - اوکی دادش هر جور راحتی ما از همون عقبم تو رو قبول داریم!‬

‫همه خندیدن ...‬

‫شیوا جون - خب حالا که جعممون تکمیله بذارید برم یکی از اون هات چاکلت معروفامو درست‬ ‫کنم دور‬

‫هم بخوریم!‬

‫اناستازیا - البته شیوا جون جعممون همچین تکمیلم نیستا هنوز شراره اینا نیومدن!‬

‫شیوا جون با تعجب گفت:‬

‫- مگه اونا هم قراره بیان؟‬

‫اناستازیا جون لبخنده ژکوندو برد زیر سوال و گفت:‬

‫- بله من بهشون گفتم بیان که بیشتر بهمون خوش بگذره ...‬

‫نمیدونم اینا کی بودن ولی هم خانواده رادمنش و هم خانواده ی نازی از این خبر حسابی چهره‬ ‫هاشون عصبی شد!‬

‫هممون دور هم نشستیم شیوا جونم پرید رفت چند تا از اون هات چاکلتای معروفشو درست کردو‬ ‫واسمون‬

‫اوورد ... خداییشم خیلی چسبید ... اون وسطا بحث و گفتمانیم بود به ویژه میون اناستازیا جونو منو‬

‫نازی!‬

‫اناستازیا - من به شراره اینا قول دادم امشب ببریمشون تاالر شهر برنامه ویژه گذاشتن!‬

‫نازی - شرمنده سپیده جون دور من و اقامونو خط خطی کن!‬

‫اناستازیا - ا ... چرا؟‬

‫خودم - چون ما میخوایم امشب بریم پاساژ گردی!نازی بشکنی برام زدو گفت:‬

‫- الیک داری شادی!‬

‫خودم - فدایی داری شما!‬

‫همچین اناستازیا جون واسم چشم ابرو اومد که همون جا منم بد نگاش کردم ( پس چی فکر‬ ‫کردید ازش میترسم؟! )‬

‫اناستازیا - خیلی خب شما تشریف ببیرید پاساژ گردی ولی منو کیوان و شراره اینا تصمیمون اینکه‬ ‫بریم‬

‫به این جشنواره!‬

‫کیوان با مزه گفت:‬

‫- جوون؟ ... شما حنا داری به سر خودت ببند خواهشا! دور منم دایره بکش از اون گنده هاش!‬

‫با صدای لووس جوری که بعدش نزدیک بود تگری بزنم گفت:‬

‫- ا ... کیوان تو دیگه چرا عزیزم؟‬

‫کیوان باز با همون شیطنت گفت:‬

‫- چون چ چسبیده به را لذیزم!‬

‫همه خندیدیم! چه بی اف باحالی دارم من! ( یک کلام میگم خفه!) بی ادب یکم لطیف بخورد کن‬

‫خب! ( همین که هست!)‬

‫اناستازیا همچین جیغی زد که هممون صخره کوب شدیم!‬

‫- اومدن ... اومدن!‬

‫کیوون - چته؟ کی اومده؟‬

‫با نازو اشوه از نوعه خرکیش گفت:‬

‫- شراره اینا!‬

‫نازی - سپیده جون عزیزم این علاقه رو میتونستی ارومم ابرازش کنی!‬

‫اخ اخ نازی گل گفتی ...‬

‫فرنگیس - خب حالا بجای این حرفا پاشید برید استقبالشون! این چه وضعه اسقبال از مهمونه!‬

‫اقای رادمنش - فرنگیس خانوم اینجا یه برجه نگهبانا اونا رو تا دم در هدایت میکنن نگران‬ ‫نباشید!‬

‫فرنگیس هیچی نگفت فقط نگاهی به هممون کرد که از صدتا فحش بدتر بود!‬

‫***‬

‫بابا اینا هم جنبه ندارنا! درسته اینجا بزرگه ولی خب نه دیگه گله ای همه بیان یه جا!‬

‫رفتم کناره نازی اروم بهش زدم برگشتو مهربون نگام کرد که گفتم:‬

‫- من اینا رو نمیشناسم یکم معرفیشون کن!‬

‫اروم بهم گفت:‬

‫- زیادم مهم نیستن به جون شادی! ولی خب حالا که دوست داری بشناسیشون بهت میگم!‬

‫اون دختره رو نگاه کن ... شبیه چوب کبریته ... اون شرارست!‬

‫خندم گرفته بود راست میگفت دختره از لاغری داشت میمرد ... تا حالا فکر میکردم من خیلی‬ ‫لاغرم ولی این دیگه اخرشه!‬

‫- اون دختر کنار دستیشو میبینی اون خواهرشه شیدا! برعکس اون یکی که چوب کبریته این یکی‬ ‫تنه درخته!‬

‫ریز خندیدم:‬

‫- خدا بگم چی کارت نکنه نازی!‬

‫خودشم خندید و گفت:‬

‫- اون سه تا پسر اییم که میبینی دوتا شون نامزدای این دوتا عجوزن! کاوه نامزده شراره میثم‬ ‫نامزده شیدا!‬

‫- و اون یکی پسره کیه؟‬

‫چشمک زدو گفت:‬

‫- دادشه خواهرایه افسانه ای!‬

‫- حلوای من!‬

‫هر دو با یه لبخنده مرموز بهشون زل زدیم ... بی شعورا حتی به ما سلامم نکردن حتی وقتی من‬ ‫سلام کردم‬

‫هیچکدوم جواب ندادن یه ارنجم از نازی خوردم! خو اخه من چیکار کنم ننم گفته با ادب باش که‬ ‫سر مشق‬

‫جوانان ادب نیست حداقل از تو یاد بگیرن!‬

‫***‬

‫اقای رادمنش و خانومه رادمنشو فرنگیس خانوم و ددی و مامیه نازی کلا با هم گله ای رفتن بیرون‬

‫البته گفتن واسه خرید خونه دیگه خدا میدونه! شراره اینا و اناستازیا جونم همشون رفتن تو یکی‬

‫از اتاقا! خیلی تعجب کردم ... نازی مشکوک بهم گفت:‬

‫- وا اینا واسه چی رفتن تو اتاق؟‬

‫لب و لوچمو کجو ماوج کردمو گفتم:‬

‫- چه میدونم شاید الال دارشتن!‬

‫خندید ... و گفت:‬

‫- زهر مار! جدی گفتم؟ خیلی مشکوک میزنن!‬

‫و یه دفعه مثل این کولیا داد زد:‬

‫- نیما ... نیما؟‬

‫نیما بیچاره که با کیوون در حال تماشای تی وی بود مثل چی پاشود و اومد پیش ما!‬

‫- چی شد عزیزم؟ اتفاقی افتاده؟‬

‫نازی لبخند زد و گفت:‬

‫- نه بابا تاجه سرم ...‬

‫یعنی تگری رو شاخش بود!نیما سرشو تکون دادو با لبخند گفت:‬

‫- خوب پس چی شده اینجوری منو صدا زدی؟‬

‫- اینا همشون جو گیرن تو چرا جو میدی؟‬

‫این کیوونم که همش پا به رهنه میپره وسط موضوع!‬

‫نازی - کیوان جان حرف نزنی نشونه ی لال بودنت نمیشه داداش ... خوب شد اصلا اومدی بیا‬ ‫بشین بگم چی شده!‬

‫کیوان پوزخندی زدو خودشو پرت کرد رو مبل ... نیما هم کنارش نشست ...‬

‫کیوان - خب بگو!‬

‫نازی لبخند مرموزی زد و گفت:‬

‫- اینا همشون با هم چپیدن تو اتاق!‬

‫نیما - خب؟‬

‫نازی- خب که خب! ما اینجا ادم نیستیم؟‬

‫کیوون - همین؟‬

‫و از صندلی پاشود و قصد رفتن کرد ولی همونجوری که واستاده بود گفت:‬

‫- وقتی میگم جو میگیرید واسه همین مواقعه!‬

‫اینبار من گفتم:‬

‫- نازی زاست میگه اگه موضوع خاصی نبود چرا پیشه ما نشستن؟‬

‫هان؟‬

‫کیوان بامزه نگام کرد و گفت:‬

‫- وقتی میشینی کارتون میبینی نتیجش همین میشه دیگه!‬

‫- هه هه هه هه خندیدم از ذایه شدنت دق نکنی!‬

‫نازی - کارتون میبینه که میبینه الآن موضوع یه چیز دیگست! من که خیلی به اینا مشکوکم!‬

‫در ضمن اصلا قرار نبود شراره اینا بیان اینجا یه دفعه از کجا پریدن کیش؟‬

‫نیما - سپیده که گفت اون دعوتشون کرده!‬

‫نازی- تو چقدر ساده ای شوهر خوش باور من؟!‬

‫کیوون - نیما بیخل داداش اینا حالشون خوب نیست! هات چاکلته شیوا بد اثر کرده!‬

‫با حرص گفتم:‬

‫- دیشب تو دبه خیار شور خوابیدی اقای با مزه؟!‬

‫- خیر تو دبه ترشی خوابیدم عزیزم برای همدردی با بعضی دخترای ترشیده!‬

‫و با دست بهم اشاره کرد!‬

‫- هه! من ترشیدم؟‬

‫خندید و گفت:‬

‫- البته اگه تا حالا کپک نزده باشی!‬

‫با حرصو صورته سرخ شدم از عصبانیت گفتم:‬

‫- خیلی بدی!‬

‫نازی - بیخیال شادی ...‬

‫و رو به نیما و کیوون گفت:‬

‫- اقایون میتونید تشریف ببرید!‬

‫کیوون - جدی؟ نمیدونم چطوری این محبتتونو جبران کنم؟‬

‫جونه نازی یه وقت تعیین کن جبران کنیم!‬

‫و با یه پوزخند به همراه نیما از ما جدا شدن!‬

‫تو خودم بودم که یه دفعه نازی جفت پا پرید قشنگ افکارمو پاره پاره کرد!‬

‫- شادی؟‬

‫- چیه؟‬

‫- پاشو پاشو بریم یه سر گوشی به اب روون بدیم پاشو؟‬

‫- یعنی میگی گوش واستیم؟‬

‫- چاره دیگه ای نداریم من خیلی کنجکاوم!‬

‫- اوکی پایتم ولی گندش در نیاد؟!‬

‫- خب فوقش در میاد تمیزش میکنیم!‬

‫خندیدم با کف دستم به کف دستش زدم:‬

‫- اوکی هستم!‬

‫پاشودیم و به سمته همون اتاق رفتیم ... کیوون اینا تو فاز خودشون بودن پس از این جهت‬ ‫خیالمون‬

‫تخت بود با یه بالشتو پتو اضافه!‬

‫مثل این اسگوال پاورچین پاورچین نزدیک در اتاق شدیم ... نازی با ضدایه خفه ای گفت:‬

‫- شادی خب گوش کن ببین چی میگن؟‬

‫هر دومون گوشمونو چسبوندیم به در ... صدا ها خیلی خفه بود به سختی میشد فهمید چی میگن!‬

‫اناستازیا - من که میدونم احسان باورش میشه!‬

‫شراره - یعنی میگی میتونیم با فتوشاپ درستش کنیم؟‬

‫یکی از پسرا که حدس میزدم نامزه شراره باشه گفت:‬

‫- من درستش میکنم فقط چند تا عکس از نگار بدید!‬

‫اناستازیا - من دارم واستا برم از کیفم بیارم ..بیرونه!‬

‫تا اینو گفت منو نازی پریدم رو مبل ...‬

‫در باز شدو اناستازیا جون اومدن بیرون! اول یه نگاه به من و نازی که سعی میکردیم عادی رفتار‬ ‫کنیم‬

‫کرد و بعدشم راشو کشید رفت!‬

‫اروم به نازی گفت:‬

‫- ناناز اینا داشتن راجبه کدوم بدبختی حرف میزدن؟‬

‫نازی هنگ کرده گفت:‬

‫- احسانو و نگار!‬

‫- خب اینا کین؟‬

‫نازی انگار تازه به خودش اومد!با نگرانی گفت:‬

‫- شادی اینا میخوان زندگیه احسانو نگارو رو بهم بریزن واسه همین اومدن کیش!‬

‫من که گیج میج میزدم:‬

‫- چی؟‬

‫هممون موقع اناستازیا جون با یه کیف تو دستش از جلومون رد شد ... و دوباره رفت تو اتاق!‬

‫نازی بهم نگاه کرد و گفت:‬

‫- قصش طوالآنیه ... پاشو بریم تو اتاق ما باید یه چیزایی رو بهت بگم!‬

‫سرمو تکون دادم و گفتم:‬

‫- اوکی!‬

‫با هم رفتیم تو اتاقه نازی اینا!‬

‫کنارش رو تخت نشستم ...‬

‫- خب بگو! قضیه چیه؟‬

‫- چند سال پیش سپیده قرار بود با احسان ازدواج کنه! احسان یکی از دوستای کیوان بود ...‬

‫پسر خوبی بود .. ولی خیلی براش نجابتو این حرفا مهم بود ... تا اینکه یه روز سپیده رو با یه پسر‬ ‫تو پارک‬

‫میبینه ... این قضیه بارها تکرار میشه تا خود سپیده اعتراف میکنه که یه نفر دیگه رو دوست داره‬ ‫...‬

‫احسان که اینو میفهمه از اونروز به بعد دور سپیده رو خط میکشه ... تا چند ماه بعد که کارته‬ ‫عروسیه احسانو نگار ، یکی از دوستای خواهر احسان به دستمون رسید من که به شخصه کلی‬ ‫حال کردم ... ولی سپیده، اون از همون اولم همش میخواست بینه ابن دوتا رو خراب کنه حتی یه‬ ‫بارم تونست ... خدا میدونه‬

‫اگه پادرمیونیه اقا وخانومه رادمنش نبود زندگیشون به کجا کشیده میشد!‬

‫حالا هم میدونم قصدشون واسه اومدن به کیش چیه! من نمیذارم اینا نقششونو عملی کنن!‬

‫یکم فکریدمو گفتم:‬

‫- حق با توا! اینا خیلی ادمای مزخرفین! منم کمکت میکنم!‬

‫نازی دستاشو به هم کوبید و گفت:‬

‫- ایول! فقط یه چیز باید با پسرا هم حرف بزنیم تنهایی نمیشه!پاشو ... پاشو بریم بهشون بگیم!‬

‫باز مثل اسگوال برگشتیم تو حال! کیوون کی خوابش برده؟ اوخی چه بامزه خوابیده گوگولی!‬

‫شادی خفه!‬

‫نازی - شادی من برم پی نیما ببینم کجا الال کرده تو هم این کیوانو یه جوری بیدار کن خودت!‬

‫- کی من؟‬

‫- نه په من! د بدو دیگه من رفتم!‬

‫برگشتمو به چهره ی معصومه کیوون نگاه کردم ... چرا احساس میکنم دوست دارم؟! شاید‬

‫فقط یه عادته! نه! ا ... گفتم یه عادت بگو چشم! اوکی بابا چشم!‬

‫اروم رفتم کنارش رو کاناپه! خب چجوری بیدارش کنم؟ نه نمیخوام بیدارش کنم ... دلم میخواد با‬ ‫موهای خوش فرمش یکم بازی کنم ... ولی اگه بیدار بشه چی؟ بیخیال خوابش سنگینه ... اروم‬ ‫دستمو جلو بردم کردم میون موهاش! وای خدا چقدر این بشر گلابی دوست داشتنیه! داشتم‬ ‫همینجوری شیطونی میکردم که یهو مچ دستم توسطه دسته مردونش گرفته شد بعدشم صدای‬ ‫شادش تو گوشم پیچید:‬

‫- هی چی کار میکنی فسقلی؟‬
‫ا ... تو که خوابت سنگین وزن بود! شانسو نگا!هول شدم گفتم:‬

‫- هی ... هیچی!‬

‫شیطون نگام کردو گفت:‬

‫- هیچی دیگه؟ مطمئنی؟‬

‫- ار ... اره خب!‬

‫یه دفعه به سمتم خیز گرفتو شروع کرد به قلقلک دادنم و همینجوری که من داشتم میمردم حرفم‬ ‫میزد!‬

‫- اعتراف کن که داشتی با موهای من بازی میکردی!‬

‫- وای ... ولم کن کیوان خواهش ... میکنم!‬

‫- تا اعتراف نکنی ولت نمیکنم!‬

‫- تو رو خدا ولم کن ...‬

‫نه مثل اینکه دست بردار نبود برای همین به جرم خودم اعتراف کردم:‬

‫- باشه ... باشه اعتراف میکنم ... تو رو خدا ولم کن دلم ... درد ... گرفت!‬

‫بالاخره ولم کردو گفت:‬

‫- از خونت گذشتم ولی به وقتش جبران میکنم خانوم کوچولو!‬

‫خواست از رو مبل بلند شه که یه دفعه با یه لحن خاصی گفتم:‬

‫- کیوان؟‬

‫برگشت یه نگاه خاصی بهم کرد و گفت:‬

‫- یه بار دیگه اینجوری صدام کنی اواقبش پای خودته!‬

‫جوون؟‬

‫باز خودش ادامه داد:‬

‫- حالا چی میخواستی بگی جغله؟‬

‫یکم از حالت هنگ خارج شدمو گفتم:‬

‫- راجبه احسانو نگار!‬

‫با تعجب گفت:‬

‫- تو اونا رو از کجا میشناسی؟‬

‫- نازی بهم گفت! اونش مهم نیست مهم اینه که منو نازی فهمیدیم این شراره اینا اناستازیا جون‬

‫یعنی همون سپیده اینا دارن نقشه میکشن زندگیه این دوتا رو بهم بزنن! نازی میگفت باید‬ ‫جلوشونو بگیریم!‬

‫کیوان با بهت نگام میکرد و در اخر گفت:‬

‫- این دفعه اگه اتفاقی بیفته احسان میزنه به سیم اخر!‬

‫مظلوم سرمو کج کردمو گفتم:‬

‫- پس کمکشون کنیم؟‬

‫فقط نگام کرد ... یه نگاه خاص! از نگاهش داغ میکردم کلافه گفتم:‬

‫- چرا اینجوری نگام میکنی؟‬

‫یه دفعه اروم اومد جلوم ... یا حضرت فیل .. صورتشو هی داشت میاوورد پایین ترکه از ترس‬

‫پریدم عقب و گفتم:‬

‫- چی کار میکنی؟‬

‫خندید و گفت:‬

‫- شادی رفتارتو درست کن اگه بالیی سرت اووردم تقصیر خودته!‬

‫و با حالتی خاص از کنارم رد و شد و رفت! حالش بده نمیدونم چی گازش زده؟‬

‫***‬

‫هممون تو یه اتاق جمع شدیم ...‬

‫نازی - اول باید بریم خونه ی احسان اینا باید باهاشون صحبت کنیمو موضوعو بهشون بگیم!‬

‫کیوون - پس بپرید برید حاضر شید!‬

‫- مگه اونا کیشن؟‬

‫کیوون - نه په کیش میشن!‬

‫با حرص گفتم:‬

‫- کیوان!‬

‫به حالت مسخره گفت:‬

‫- جونه دلم؟‬

‫(اگه به مسخره نمیگفتی نمیشد؟) زهر مار!‬

‫- سر به سرم نذار!‬

‫موهامو با دستش بهم ریختو گفت:‬

‫- اوکی! پس پاشید اماده شید منتظرم!‬

‫به همراهه نیما از اتاق رفتن بیرون منو نازیم سریع حاضر شدیمو رفتیم بیرون ...‬

‫از اتاق که خارج شدیم نازی اروم زد بهم و گفت:‬

‫- اوه اوه اناستازیا!‬

‫راست میگفت سپیده داشت میومد تو اغوشمون! نزدیک که شد با لحن نیش دار همیشگیش گفت:‬

‫- به سلامتی کجا؟‬

‫خودم پریدم وسط وگفتم:‬

‫- یه سر میریم خونه عمو شجاع!‬

‫نازی خندید ... سپیده چشم غره ای بهمون رفت و گفت:‬

‫- خوش بگذره!‬

‫همینجور که داشت میرفت منم گفتم:‬

‫- خوش میگذره!‬

‫دیگه نگاش نکردمو دسته نازی رو کشیدمو از برج زدیم بیرون!‬

‫سوار ماشین اسپرته کیوون شدیمو اونم پرواز کرد! هوای عالی بود رطوبت خاصی داشت ...‬

‫یکم که بیرونو تماشا کردم از ایینه به چشمای کیوون نگاه کردم که سخت مشغول رانندگی بود ...‬

‫اروم گفتم:‬

‫- قولتو که فراموش نکردی؟‬

‫از تو ایینه با چشمای جذابو شیطونش بهم نگاه کرد و گفت:‬

‫- کدوم قول؟‬

‫با حرص گفتم:‬

‫- دیدی زدی زیرش!‬

‫با تعجبو بامزه گفت:‬

‫- زیر چی؟ خب بگو چه قولی بهت دادم نامردم اگه بزنم زیرش!‬

‫میدونستم میدونه داره اذیتم میکنه ولی باز گفتم:‬

‫- قول دادی امشب ببریم پاساژ گردی!‬

‫پشت سرشو خاروند و گفت:‬

‫- نمیشه بیخیالش شی!‬

‫ناراحت شدم ... چهرم در هم رفت که خندید و گفت:‬

‫- من یا قولی نمیدم یا اگه دادم بهش عمل میکنم! تو که جای خود داری ...‬

‫نمیدونم چرا یه لحظه دلم قیلی ویلی رفت! ناگفته نمونه این نازیم که بغلم نشسته بود همچین‬

‫با ارنج زد تو پهلومو شیطون نگام کرد که این قیلی ویلیه تبدیل شد به پیچ زدن دلو رودم!‬

‫به کیوان نگاه کردمو بهش لبخند زدم اونم یه لبخنده جذاب از نوعه دختر کشش نثارم کرد ...‬

‫دیگه تموم مکلامم در طول راه فقط با نازی بود کیوونو و نیما هم باهم فک میزدن!‬

‫کنار یه خونه ی خیلی بامزه پیاده شدیم! خونشون تقریبا ویلایی بود با دیوارای سفید که از تمیزی‬ ‫برق میزد!‬

‫کیوان زنگ در و فشار داد بعد از چند لحظه صدای یه دختر اومد:‬

‫- بله بفرمایید؟‬

‫نازی - سلام نگار جونم ...‬

‫نگار - ا ... تویی نازی چطوری عزیزم؟ بیایید تو ... بفرمایید!‬

‫و در و زد البته محکم نزد حالش خوبه نگرانش نباشید!: ))))‬

‫***‬

‫داخل خونه خیلی خوشملو با سلیقه چیده شده بود و قشنگ نشون میداد که نگار دختره با سلیقه‬ ‫ایه!‬

‫خودشم قیافه ی خوبو مهربونی داشت ... خیلیم مهمون دوست بود ...‬

‫نگار - خوش اومدید ...‬

‫منو و نازی رو بغل کرد و با کلی انرژی ازمون استقبال کرد ...‬

‫دعوتمون کرد به پذیرایی ... روی مبل راحتی نشستیم همونجور که به طرفه اشپزخونه میرفت‬ ‫کیوان گفت:‬

‫- احسان نیست؟‬

‫نگار - نه سر کاره الآنا پیداش میشه! راستی کی اومدید کیش چرا خبر ندادید بیایم استقبالتون؟‬

‫نازی- بیخیال دختر مگه از مکه اومدیم؟ بیا بشین انقدر چرخ نزن!‬

‫نگار خندیدو گفت:‬

‫- الآن میام گلم میخوام براتون شربت درست کنم ...‬

‫نازی - دستت درد نکنه ...‬

‫نگار برامون شربت اوورد ... یکم که گذشت صدای باز شدن در هممونو متعجب کرد ...‬

‫کیوون از همه زود تر به طرفه پسری که وارد خونه شد رفتو بغلش کرد!‬

‫- چطوری داداش؟‬

‫احسان - کیوان کی اومدی پسر؟ چطوری؟‬

‫- خوبم!‬

‫به ترتیب بلند شدیم ... احسان از دیدنمون خیلی خوشحال شد کلی بهمون خوش امد گویی گفت!‬

‫دوباره هممون دور هم نشستیم بعد از یکم حرفای الکی پلکی کیوون شروع کرد اصل مطلبو‬ ‫انداخت وسط!‬

‫هممون به دهن کیوون زل زدیم ...‬

‫- احسان میخوام یه موضوعی رو بهت بگم!‬

‫احسان لبخند زد و گفت:‬

‫- بگو دادش!‬

‫- در مورده سپیدس!‬

‫تا اینو گفت اخمای احسان در هم رفت نگارم یکم ناراحت شد ولی کیوون کم نیاورد و ادامه داد:‬

‫- سپیده داره با شراره اینا برای بهم زدن رابطه ی شما نقشه میکشه ... بچه ها صداشونو‬

‫شنیدن ظاهرا میخوان عکسای نگارو با فتوشاپ درست کننو ...‬

‫حرفشو ادامه نداد که احسان عصبی گفت:‬

‫- غلط کرده دختره بی همه چیز!‬

‫نیما - احسان اینجوری نمیشه باید یه درس حسابی به اینا بدیم ...‬

‫نازی - ما میخوایم حالشونو اساسی قهوه ای کنیم!‬

‫کیوان - ا ... نازی؟‬

‫نازی - ببخش داداش ولی من خیلی ازشون بدم میاد!‬

‫- منم همین نظرو دارم ما باید یه درس اساسی به این بچه ها بدیم ...‬

‫احسان یکم فکر کردو بعد گفت:‬

‫- هستم!‬

‫کیوون - پس حرفی نیست!‬

‫***‬

‫منو نازی و نگار تو اشپزخونه مشغول گپ زدن بودیم پسرا هم تو پذیرایی فک میزدن‬

‫نگار تمام مدت تو هم بود ... سعی میکرد بخاطر ما خودشو خوشحال نشون بده ولی خدا‬ ‫میدونست تو دلش چی میگذره؟‬

‫اروم بغلش کردم و گفتم:‬

‫- هی نگار خاتون نبینم غمتو یادت نره منو نازی مثل شیر پشتتیم!‬

‫لبخنده تلخی زد که باز ادامه دادم:‬

‫- البته از نوعه پاستوریزش!‬

‫اینبار خندید ...‬

‫نازی - شادی راست میگه! خدا رو شکر که ما فهمیدیم اینا نقششون چیه ... مطمئن باش با هم‬ ‫حالشونو جا میاریم!‬

‫نگار - نمیدونم اخرش چی میشه! ولی خدا رو شکر خیالم از بابته احسان راحته!‬

‫نازی -اورین ... اتفاقا منم همینو میخواستم بگم احسان انقدر تو رو دوست داره که بخاطر این‬ ‫چرندیات ولت نمیکنه بره!‬

‫با یه بغض معصومانه گفت:‬

‫- اره ولی چند سال پیش ...‬

‫نتونست ادامه بده دوباره بغلش کردم و گفتم:‬

‫- نشد دیگه! دختر خوب گفتم که ما همه اینجاییم که به تو کمک کنیم ... دیگه به هیچ چی فکر‬ ‫نکن اوکی؟‬

‫لبخند کم جونی زد و سرشو تکون داد!‬

‫نازی - نه شادی مثل اینکه طرفمون خیلی دپه!‬

‫و به نگار اشاره کرد وو منم خندیدم گفتم:‬

‫- مشکلی نیس ابجی از حالت دپ درش میاریم ... نظرت چیه؟‬

‫و از اونجا بود که منو نازی به شغل شریفه نمک پاشی رو اووردیم ... نگارم که کفه اشپزخونه غش‬ ‫کرده بود!‬

‫***‬

‫- نگار ما میخوایم بریم پاساژ گردی پاشید با هم بریم!‬

‫نازی - راست میگه شادی هممون با هم میریم خوش میگذره!‬

‫نگار - حرفی ندارم باید ببینم احسان چی میگه!‬

‫همون موقع کیوون جفت پا پرید تو اشپزخونه ...‬

‫- احسان چی باید بگه؟‬

‫نازی - تو فوضولی؟‬

‫کیوون - هی تو همین مایه ها! حالا قیضه چی؟‬

‫نازی - میخوایم بچه ها رو با خودمون ببیرم بیرون ...‬

‫کیوان سرشو بامزه تکون داد و گفت:‬

‫- فکر بکریه‬

‫اومدم وسط موضوع ..‬

‫- حالا که خوشت اومده برو راضیش کن!‬

‫باز با همون شیطنت بهم نگاه کردو گفت:‬

‫- کی رو عزیزم؟‬

‫ای اون عزیزم گفتنت تو سرت بخوره بی احساس! نازی به جای من گفت:‬

‫- احسانو دیگه ... بدو برو!‬

‫کیوون با ژسته خاصه خودش چشمک زدو گفت:‬

‫- اونکه حله!‬

‫و در حالی که دستاشو تو جیب شلوارش میکرد و از اشپزخونه میرفت بیرون ادامه داد:‬

‫- خانوما بپرید حاضر شید جاتون نذارم!‬

‫و از اشپزخونه خارج شد!‬

‫نازی - خب پاشید دیگه ... پاشید بریم حاضر شیم که کیوان جامون نذاره من به شخصه اگه‬

‫جابمونم همینجا میزنم زیر گریه!‬

‫هممون خندیدیمو به سمت پذیرایی رفتیم و با موافقته احسان‬

‫منتظر شدیم تا اونا هم حاضر شن!‬

‫***‬

‫نگار و احسان با ماشینه خودشون اومدن ما هم که با ماشین کیوون!‬

‫هر دو ماشین رو به روی پاساژ پردیس کیش پارک شد .. من همه ی پاساژای کیشو استاد‬

‫کرده بودم ... همشونو میشناختم ...‬

‫همگی از ماشین پریدیم بیرون ... پیش به سوی خرید ...‬

‫نازی - وای من عاشقه خریدم ...‬

‫- به جونه ناناز منم همینطور!‬

‫نازی باز یه ارنج خوشمل بهم هدیه کردو پشت بندش گفت:‬

‫- هوی شادی کیوان پسره دستو دلبازیه!‬

‫- خب؟‬

‫شیطون گفت:‬

‫- خب که خب واسه اطلاعات عمومی گفتم عزیزم!‬

‫لبخنده مرموزی زدم و گفتم:‬

‫- سطحش رفت بالا!‬

‫با تعجب گفت:‬

‫- سطح چی؟‬

‫با همون لحن شیطونو مرموز گفتم:‬

‫- اطلاعات عمومیم!‬

‫با ارانج باز زد بهمو گفت:‬

‫- گمشو!‬

‫- من میشم جاده تو بیا رد شو!‬

‫خندید و گفت:‬

‫- یعنی عاشقتما هیچکس حریفه زبونت نمیشه!‬

‫نگار - هی بچه ها اون جا رو!‬

‫هممون به جایی که نگار اشاره میکرد نگاه کردیم ... یه باجه بود که بلیط میفروخت ...‬

‫نازی - وای نگاه کنید من دلم میخواد همه اینجا ها رو برم‬

‫بعد یه دفعه دادا زد:‬

‫- نیما ... نیما ...‬

‫نیمای بیچاره با نگرانی به سمته ما اومد:‬

‫- چی شده عزیزم؟‬

‫نازی - من از اونا موخوام!‬

‫ای! معده و رودم همش با هم تهی شد!‬

‫نازی و نیما دست به دست هم به سمته باجه رفتن احسانو نگارم پشت بندشون ...‬

‫خب چیه؟ منو کیوونم اضافی موندیم دیگه!‬

‫- تو از اینا نمیخوای؟‬

‫شصت و پنج متر و هف سانت پریدم هوا ...‬

‫- ا چته؟ خبر بده میای تو گوشم!‬

‫پوزخند زد و گفت:‬

‫- از دفعه ی بعد حتما!‬

‫میخواستم برم پیشه بچه ها که یه دفعه احساس کردم زمین پیش از حد لیزه! کفشای منم که‬ ‫خوراکه رفتن تو باقالیا بود!‬

‫سرمو بالا اووردمو با چهره ی پر شیطنته کیوون درگیر شدم ...‬

‫- کمک نمیخوای عزیزم؟‬

‫با لجبازی گفتم:‬

‫- خیر لذیزم شما نمیخواد خودتو درگیر کنی!‬

‫دستاشو کرد تو جیب شلوارش و شونه هاشو بالا داد و گفت:‬

‫- اوکی هر جور راحتی!‬

‫و بیخیال واستاد یه گوشه ... منم با حرص قصد رفتن کردم که ... بعله ... البته قبل از‬

‫اینکه محکم بخورم رو اون سنگای سفت افتادم تو اغوش خوشبو و نرم و راحت اقا کیوون!‬

‫همینجور که با یه نیشخند بهم نگاه میکرد اروم کنار گوشم گفت:‬

‫- میگم خانوم کوچولو اگه من خودمو درگیر نمیکردم الآن تو با این زمین درگیر شده بودیا!‬

‫گرچه جام خوب بود ( کمتر زر بزن!) ولی خب با حرص از بغلش اومدم بیرونو گفتم:‬

‫- با زمین درگیر میشدم بهتر از این بود که با هیکل شما درگیر شم!‬

‫کیوان داشت از کنارم رد میشد منم خواستم برم پیشه بچه ها که ترسیدم بازم برم تو باقالیا واسه‬ ‫همین‬

‫پیش قدم شدمو با دستم بازوی مردونه ی کیوونو چسبیدم! برگشتو با همون نگاه شیطونش زل زد‬ ‫تو چشامو‬

‫گفت:‬

‫- باز که با من درگیر شدی!‬

‫با مشتم اروم زدم به بازوشو گفتم:‬

‫- مسخره نکن این دفعه اگه بیوفتم مطمئن باش ناکار میشم!‬

‫یه دفعه منو در اغوش کرفت و همونجور که میرفت جلو میرفت اروم گفت:‬

‫- بچه پررویی دیگه خوبه دفعه قبل افتادی تو بغل من نه رو زمین که ناکار شی فسقلی!‬

‫بالاخره از اون قسمت پاساژ که انگار صابون زده بودن بیرون اومدیمو به بچه ها رسیدیم! ولی این‬

‫کیوون دست وردار نبود هنوز منو سفت چسبیده بود بچه ها مشغول صحبت کردن با با اون اقا‬

‫-بلیط فروشه بودنو هواسشون به ما نبود! تقال کردم که از اغوشش فاصله بگیرم که کنار گوشم با‬ ‫همون لحن خاصه همیشگیش گفت:‬

‫- انقدر وول نخور فکر نکنم جات بد باشه!‬

‫واقعا بد نبود! ( گل تو سر بیجنبت!) ولی خب نمیخواستم این حسو بفهمه واسه همین با لجبازی‬ ‫گفتم:‬

‫- اتفاقا جام خیلیم بد دارم اذیت میشم!‬

‫باز توجهی به حرفامو و تلقا کردم نکرد و خونسرد گفت:‬

‫- چه بهتر!‬

‫کم کم داشتم داغ میکرد واسه همین با التماس گفتم:‬

‫- کیوان زشته ولم کن! ... مردم دارن نگامون میکنن ...‬

‫بعد از چند لحظه اروم ازم جدا شد ولی از پشت اروم تو گوشم گفت:‬

‫- بیخیال شدم نه بخاطر مردم بخاطر اینکه نمیخواستم اذیت بشی!‬

‫جوون؟!‬

‫و خیلی خونسرد کنارم واستادو طبق معمول دستاشو تو جیبه شلوارش کرد!‬

‫به همراه بچه ها کلی بلیطه تفریحی گرفتیم ... مطمئن بودم کلی بهمون خوش میگذره‬

‫همینجوری که داشتیم راه میرفتیم یه ان چشمم اوفتاد به چیزی که نباید میوفتاد .‬

‫نگار ... اون اینجا چیکار میکنه! (اشتباه نکنیدا نگار خودمونو نمیگم! منظورم نگار عشقه کیوونه!)‬

‫با دیدنش حاله بدی پیدا کردم ... مثل استرس! دلم میخواست یه کاری کنم که کیوان نبینتش!‬

‫واسه همین سریع رفتم سمتش داشت با احسان حرف میزد ... با حالته مطلومانه و التماسانه گفتم:‬

‫- کیوان یه دقیقه میای؟!‬

‫انقدر مطلومانه گفتم که نزدیک بود همونجا بشینمو های های به حال خودم زار بزنم!‬

‫لبخنده جذابو شیطونی بهم تحویل دادو و گفت:‬

‫- کجا؟‬

‫استینه تیشرتشو گرفتمو به زور به سمته یکی از مغازه ها کشیدمش ... کاملا مشخص بود که‬ ‫خودش داره راه‬

‫میاد وگرنه من زورم به این نمیخورد! ... ا ... چرا دیگه راه نمیاد! بیا چشش کردم ... هر چقدر‬ ‫کشیدمش‬

‫دیگه تکون نمیخورد با حرص گفتم:‬

‫- چرا نمیای؟‬

‫با همون شیطنت گفت:‬

‫- اول بگو کجا میخوای منو ببری؟‬

‫اجزانه گفتم:‬

‫- کیوان بیا دیگه یه چیزی میخوام نشونت بدم! نترس نمیدوزدمت!‬

‫اروم دسته منو از استینه تیشرتش جدا کردو گفت:‬

‫- به ما نمیخوری!‬

‫یه دفعه دستمو گرفتو گفت:‬

‫- حالا اگه جرعت داری بدزد منو!‬

‫داشتم کلافه میشدم هر ان ممکن بود سرو کله ی نگار پیدا شه ... قیافه ی منو که دید‬

‫خندیدو گفت:‬

‫- حرص نخور جغله! برو ببینم کجا میری!‬

‫همینجور که دستم تو دستش بود کشیدمش البته اینبار لج نکردو باهام راه اومد!‬

‫کناره یه مغازه واستادمو واسه سرگرم کردنش به یه لباسه مجلسی خیلی شیک اشاره کردمو گفتم:‬

‫- نظرت راجبه این لباس چیه؟‬

‫لبخنده جذابی زدو گفت:‬

‫- شیکه!‬

‫لبخند زدمو گفتم:‬

‫- میای با هم بریم بپرسیم چنده؟!‬

‫نگاه خاصی بهم کردو گفت:‬

‫- اوکی بریم!‬

‫با هم وارد مغازه شدیم داشتم اطرافمو نگاه میکردم که یه دفعه صدای اشنایی تو گوشم پیچید:‬

‫- سلام شادی!‬

‫خدایه من فرهود ... خودشه فرهوده ...‬

‫اومدم ثواب کن شد کباب کوبیده! چقدر تغییر کرده ... چقدر بزرگ شده بود ... چقدر دلم براش‬

‫تنگ شده بود ... این همون همبازی بچگیمه؟ ... این همون فرهودیه که بخاطر شبا نمیخوابیدم‬

‫بخاطرش گریه میکردم ... دعا میکردم فقط یه بار دیگه ببینمش؟! با صدایی که از چاه در میومد‬ ‫گفتم:‬

‫- سلام ...‬

‫یه لبخند زد ... لبخندی که یه روزی تمام دلخوشیم واسه زندگی بود ... واسه زنده بودن ...‬ ‫لبخندی که یه روز همه ارزوم بود! با همون صدای خوشحالش گفت:‬

‫- خوبی؟‬

‫با همون بهت جواب دادم:‬

‫- خوبم ...‬

‫- فرهود عزیزم چرا اومدی اینجا؟‬

‫به دختری که این حرفو زد نگاه کردم ... سحر ... اره خودش بود ... احساس میکردم قلبم داره‬

‫تیر میکشه ... دلم میخواست گریه کنم ... گلوم درد میکرد ...‬

‫- ا ... شادیه تویی؟ چطوری عزیزم؟‬

‫لبخند تلخی بهش زدمو جواب دادم:‬

‫- سلام سحر جان ...‬

‫قلبم شکست ... خیلی سخت بود که بگم ولی ... ولی گفتم ...‬

‫- تبریک میگم!‬

‫هر دو شون با هم گفتم:‬

‫- ممنون ...‬

‫- شادی کجایی تو؟‬

‫با دیدن کیوان تو اون لحظه انگار دنیا رو بهم دادان ... یه حسه خاصی پیدا کردم ...‬

‫ناخداگاه لبخنده مهربونی که اغشته با غم بود بهش زدمو گفتم:‬

‫- ببخش!‬

‫و به فرهودو سحر اشاره کردمو گفتم:‬

‫- معرفی میکنم پسر داییمو ... نامزدش!‬

‫با چشمای تارم از اشک به چشمای جذاب کیوان خیره شدم ... حاضرم شرط ببندم برای‬

‫چند لحظه نگاه اونم رنگ غم گرفت ... سعی کردم خودمو کنترل کنم که یه دفعه کیوان دستمو‬

‫سفت گرفت و به بچه ها گفت:‬

‫- خوشبختم ...‬

‫فرهود - معرفی نمیکنی شادی؟‬

‫باز همون لبخنده تلخ ...‬

‫- کیوان پسر اقای رادمنش!‬

‫فرهود با کیوان دست دادو گفت:‬

‫- خوشبختم!‬

‫نمیخواستم اینو بگم ولی گفتم:‬

‫- ما دیگه باید بریم ...‬

‫فرهود - باشه شادی جان ولی یه قرار بذارید باز همدیگرو ببینیم ... تا ما نرفتیم کانادا!‬

‫- باشه ..‬

‫بازوی کیوانو گرفتمو با هم از مغازه بیرون اومدیم ...‬

‫همون موقع زدم زیر گریه ... کیوان سریع منو کشید یه طرفه پاساژ که دور از دید بود و اروم منو‬

‫تو بغلش گرفت ... حسم عالی بود ... اگه اون موقع تموم دنیارو بهم میدادن انقدر حالم خوب‬ ‫نمیشد!‬

‫حس میکردم دوستش دارم ... حس میکردم اون واسه ی من یه تکیه گاه امنه!‬

‫گریم شدت گرفت ... نه از غم از خوشحالی ... ولی کیوان برعکس تصور کرد اروم کمرمو نوازش‬ ‫میکردو‬

‫همونطور کنار گوشم زمزمه میکرد:‬

‫- هیس ... اروم باش فسقلیه من! ... چرا خودتو اذیت میکنی هان؟‬

‫با همون صدای ذایه گفتم:‬

‫- اخه کیوان اون ... اون ...‬

‫نمیتونستم حرف بزنم ... اونم این حسو فهمید چون منو بیشتر به خودش فشار دادو گفت:‬

‫- نگران نباش خانومی من پیشتم ...‬

‫خدا میدونه این جملش باعث شد من تا فضا برمو برگردم!‬

‫اروم ازش جدا شدمو بهش لبخند زدم که اونم با یه اخم بامزه بهم نگاه کردو گفت:‬

‫- این دفعه میکشمت اگه باز گریه کنی؟ افتاد یا بندازمش؟‬

‫سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ...‬

‫یکم که اروم شدم دستمو گرفتو برد به یه قسمته پاساژ که اب انار میفروخت ... دو تا لیوان گرفتو‬

‫یکیشو داد دستم ... ازش تشکر کردم که گوشیش زنگ خورد ...‬

‫- جونم؟‬

‫- ...‬

‫- به جون نازی تو پاساژیم!‬

‫- ...‬

‫- مغز تو منحرفه بچه! شما ها خریدتونو بکنید مام داریم تو پاساژ میگردیم!‬

‫- ...‬

‫(خندید )‬

‫- اوکی قرارمون یه ساعت دیگه دم در ورودی!‬

‫تماسو قطع کرد ...‬

‫- نازی بود؟چی میگفت؟‬

‫همونطور که با ژست بغل صندلیه من واستاده بود با مزه گفت:‬

‫- هیچی دیگه الکی الکی انداختیم تو حچل!‬

‫با گیجی گفتم:‬

‫- چرا؟‬

‫- بیا بریم میگم تو را!‬

‫زدم به بازوش و گفتم:‬

‫- مسخره نکن دیگه بگو چی شده؟‬

‫- هیچی بابا بچه ها به منه بدبخت شک کردن!‬

‫گیج بهش نگاه کردم که با مزه گفت:‬

‫- ایکیوت خیلی پایینه ها!‬

‫تازه اسکناسم افتاد! با نگرانی گفتم:‬

‫- وای حالا چه فکری در موردمون میکنن؟‬

‫خونسرد شونشو بالا انداختو گفت:‬

‫- هر فکری میخوان بکنن مهم نیست!‬

‫- واسه تو مهم نیست واسه من مهمه!‬

‫شیطون نگام کردو گفت:‬

‫- خب عزیزم ازمایشو واسه همین موقعه ها گذاشتن نگران نباش!‬

‫اولش ویندوزم بالا نیومد ولی بعد که ری استارت شدم یه جیغ کشیدم افتادم دنبالش!‬

‫- میکشمت کیوان! خیلی بی ادبی!‬

‫بهش که رسیدم چندتا مشت حواله ی بازوش کردم که به مسخره جاشو ماساژ دادو گفت:‬

‫- تو رو خدا رحم کن دستت خیلی سنگینه!‬

‫***‬

‫با کیوون رفتیم پیشه بچه ها ... نازی و نگار شیطون بهم نگاه میکردن ... رفتم پیششون ...‬

‫نازی - خوش گذشت عزیزم؟‬

‫با پررو ای گفتم:‬

‫- جات خالی خیلی!‬

‫نگار خندید ...‬

‫نازی - خیلی پرروای! زود باش بگو کجا رفته بودی؟‬

‫شیطونو با ادا گفتم:‬

‫- شرمنده عشقم گفته لو ندم!‬

‫نازی با نامردی نیشگونی از بازوم گرفتو گفت:‬

‫- که عشقت گفته لو نده؟ اره؟‬

‫کم نیاووردم و گفتم:‬

‫- اره!‬

‫نازی- زهرماره!‬

‫هممون با هم زدیم زیر خنده ...‬

‫***‬

‫بعد از یه ساعت چل زدن تو پاساژ و خریدن هر انچه دوست داشتم توسطه اقا کیوون به برج‬ ‫برگشتیم!‬

‫البته فکر بد نکنیدا من میخواستم خودم پولشونو حساب کنم که اقا کیوون غیرتشون گل کردو‬ ‫نزدیک بود منو وسطه پاساز‬

‫بگیرن بزنن! این شد که همه ی خریدای بنده از کارت ایشون حساب شد!‬

‫احسان و نگار م به خونه ی خودشون رفتن .البته قرار شد اخر شب یه برنامه بریزیم بریم پالژ که‬ ‫هم‬

‫با هم باشیم و هم بتونیم یه نقشه ی تپل واسه دالتونا بکشیم!‬

‫***‬

‫به برج که رسیدیم دالتونا نبودن! به بقیه سلام کردیم که فرنگیس خانوم با لحن نیش داری گفت:‬

‫- خوش گذشت؟‬

‫نازی هم لبخنده با مزه ای زد و گفت:‬

‫- خیلی!‬

‫شیوا جون - چیزی که نخوردید؟ میخوایم بریم رستوران!‬

‫کیوون - پس پاشید زود تر بریم چون بعدش ما با احسان اینا قرار بریم پالژ!‬

‫شیوا جون با اشتیاق گفت:‬

‫- ا ... جدی؟ دلم براشون تنگ شده! امشب رفتید پیششون به احسان بگو فردا یه جا قرار بذاره‬ ‫ببینیمشون!‬

‫کیوان سرشو با مزه تکون داد و گفت:‬

‫- اوکی!‬

‫به چهره ی متفکر فرنگیس خانوم نگاه کردم ... حتما اونم داشت واسه این بدبختا نقشه میکشید‬ ‫...‬

‫با صدای نخراشیده ی اناستازیا هم من هم فرنگیس خانوم از افکارمون جفت پا پریدیم بیرون!‬

‫- وای کیوان باورت نمیشه امروز کیو دیدم!‬

‫کیوان اصلا توجهی بهش نمیکرد ولی سپیده ظاهرا پررو تر از این حرفا بود رفتو رو دسته ی مبلی‬ ‫که کیوان‬

‫روش نشسته بود خودشو انداخت و با حالت لوس ادامه داد:‬

‫- داشتم راه میرفتم که یدفعه یه غورباقه خیلی زشت پرید رو کفشم! منم جیغ کشیدم همه مردم‬ ‫اومدن‬

‫سمتم فکر کردن چی شده!‬

‫کیوان بامزه گفت:‬

‫- خب عزیزم ادم از دیدن خودش که جیغ نمیزنه!‬

‫با این حرفش همه سعی میکردن نخندن ولی نازی داشت غش میکرد ... منم جاتون تهی داشتم‬ ‫میترکیدم! خیلی‬

‫جلوی خودمو گرفتم ... فرنگیس خانوم با حرص از روی مبل بلند شدو به دنبال بقیه به سمته‬ ‫تراسه برج رفتن‬

‫حالا فقط جوونا تو حال نشسته بودن!‬

‫سپیده چشم غره ای به منو و نازی رفتو به کیوان گفت:‬

‫- من این و تعریف نکردم که بگم از دیدن غورباقه جیغ کشیدم راستش همون موقع که جیغ‬ ‫کشیدم و مردم‬

‫ریختن سرم یه پسر رو بینشون دیدم که خیلی جذاب بود ... وقتی همه مردم خیالشون راحت شد‬ ‫که‬

‫من طوریم نشده همشون رفتن ولی اون پسره همینجوری واستاده بود کنارم ...‬

‫کیوان بامزه گفت:‬

‫- بعدش چی شد؟‬

‫- بعدش سرمو بلند کردمو دیدم یکی دیگه هم کنارش واستاده!‬

‫نازی - حتما اونم برت پیت بود؟‬

‫اینبار صدای شراره باعث شد هممون ساکت شیم:‬

‫- خیر اونی که کنار اون پسر واستاده بود عشقه اقا کیوان بود ، نگار!‬

‫برای یه لحظه هممون به کیوان خیر شدیم ... به کلی نگارو فراموش کرده بودم ... چشمام غم‬ ‫گرفت‬

‫به چشمای کیوان نگاه کردم که هنوز خونسرد بود ... بعد از چند لحظه اروم گفت:‬

‫- سلام میرسوندی!‬

‫همین ... یعنی اصلا براش مهم نبود یا داشت حفظ ظاهر میکرد؟ خب معلومه یه پسر که تو جمع‬ ‫نمیزنه‬

‫زیر گریه بگه من عروسکمو میخوام شلغم جوون!‬

‫سپیده با تعجب گفت:‬

‫- یعنی اصلا برات مهم نیست؟‬

‫کیوان با مدل خاصی گفت:‬

‫- باید باشه؟‬

‫نازی - سپیده خیلی قاجاری فکر میکنی! کیوان خیلی وقته از نخ نگار بیرون اومده و در حال حاضر‬ ‫فقط به‬

‫یه نفر فکر میکنه!‬

‫و شیطون به من نگاه کرد ... زیر لب اروم بهش گفتم:‬

‫- زهر مار!‬

‫اونم زیر لب جواب داد:‬

‫- تو معدت!‬

‫بچه ها هر کدوم متفرق شدن ... فقط من موندم و گلابی!تو فکر بود ... شایدم ناراحت ولی حرف‬ ‫نمیزد‬

‫ساکته ساکته به جلو خم شده بودا ارنجه دستاشو به زانو هاش تکیه داده بود با هر دو دستش با‬ ‫موهاش ور میرفت!‬

‫از جام بلند شدمو به سمتش رفتم .کنارش نشستم! اروم به بازوش زدمو گفتم:‬

‫- کیوان ناراحتی؟‬

‫از ور رفتن به موهاش دست کشیدو بهم نگاه کرد ... باز از اون خاصاش و بعد از چند لحظه‬ ‫صداشو شنیدم:‬

‫- نه!‬

‫دوباره اروم و مظلوم گفتم:‬

‫- پس چرا تو همی؟‬

‫با یه لبخنده جذاب گفت:‬

‫- تو هم نیستم تو برجم!‬

‫با چشم و ابرو گفتم:‬

‫- بی مزه!‬

‫خندید خیلی یه دفعه ای منو گرفت تو اغوشش مخفی کردواروم زیر گوشم گفت:‬

‫- ووروجک پاشو برو حاضر شو جات میذارما!‬

‫از تو بغلش اومدم بیرونو بامزه گفتم:‬

‫- مگه میشه ادم دوست دختر خودشو جا بذاره؟! بعدشم جام بمونم تو این جزیره پره از پسرای‬

‫جذاب خرجش یه میسه میندازم میان دنبالم!‬

‫موهامو از پشت اروم کشید و به حالت تحدید امیزی گفت:‬

‫- تا همین جا یه فس نزدمت پاشو برو حاضر شو!‬

‫از جام بلند شدم با ادا و شیطنت گفتم:‬

‫- در هر صورت خواستی جام بذار یک هیچ به نفعه من میشه!‬

‫واسه ترسوندنم تکونی خوردو گفت:‬

‫- شادی میاما!‬

‫از ترس دوییدم تو اتاقم درو بستم و تو دلم ریز خندیدم!‬

‫یه تیپه هلویی زدم (منظورم همون خوشمله!) که خودمم کف کردم! جلوی ایینه واستادم‬

‫لالهم صل ا ... ماشاال ... ماشاال ... الهی من پیش مرگت بشم! میدونم حالتون خراب‬

‫شد ولی چه کنم دیگه خوشگلیم دردسره!: ))))‬

‫داشتم کیفمو که اینهو کیفه اقای ووپی بود ، تمیز میکردم که در با سرعته پشه در حال فرار باز‬

‫شد! با چشای نلعبکی شدم به نازی که پریده بود تو اتاق خیره شدم!‬

‫بعد از چند لحظه صداش چرخید تو گوشم:‬

‫- بگو تو دلت نگه ندار!‬

‫خودت خواستی ...‬

‫- خداییش خیلی شتری!‬

‫نازی بامزه دستشو گذاشت رو سینشو به حالت تعظیم گفت:‬

‫- با تشکر از دوست عزیزمون!‬

‫با همون حالت گفتم:‬

‫- نوش جونت گوارای وجودت!‬

‫یه دفعه مثل اسب پرید رومو با جیغ گفت:‬

‫- خیلی بیشعوری!‬

‫همینجوری که مثل دو تا میمون جنگولک بازی در میاووردیم گفتم:‬

‫- نظر لطفته عزیزم!‬

‫- میکشمت شادی!‬

‫به زور از زیر دستو پاش در اومدمو از اتاق جیم شدم ...‬

‫نخیر مثله اینکه این گلابی ول کن من نیست ... همینجوری که میدوییدیمو نازی تحدیدم میکرد‬

‫سر راهمون شراره دیدیم با حالت مسخره سرشو تکون دادو گفت:‬

‫- ایشاال زود تر مریضا شفا میگیرن!‬

‫من در همون حالت گفتم:‬

‫- بلند بگو آمین!‬

‫نازی هم با صدای بلند گفت:‬

‫- آمین!‬

‫نفر بعدی اناستازیا بود ... همینم مونده این بهم تیکه بندازه!‬

‫اونم به مسخره گفت:‬

‫- بدو بدو بهش میرسی!‬

‫در همون حالت لبخنده کجی زدمو گفتم:‬

‫- نه عزیزم پام درد میکنه ترجیح میدم با تاکسی برم!‬

‫دیگه داشتم کم میاووردم! بلند به نازی گفتم:‬

‫- خواهرم.. شما ... کوتاه بیا!‬

‫همونجور که مثل من نفس نفس میزد گفت:‬

‫- تو ... رویاهات ببین!‬

‫یه ان چشمم به یه جای امن اوفتاد! کیوان جلوی اینه واستاده بودو داشت با موهاش ور میرفت!‬

‫اوف تیپو برم!(شادی خفه! تو این شرایطم چشات خوب کار میکنه ها!) سرعتمو بیشتر کردم!‬

‫تا بهش رسیدم ترمزم نگرفتو این شد که محکم خوردم بهش! شانس اووردم تعادلشو از دست‬ ‫ندادو منو‬

‫محکم گرفت وگرنه الآن هر دو مون انا اهلل و انا الیه راجعون! بهش نگاه کردم با تعجب نگام کردو‬ ‫گفت:‬

‫- دیوونه شدی؟‬

‫با حرص گفتم:‬

‫- خفه بابا!‬

‫اوه اوه چه گفتم که البته خوش گفتم! چشاشو ریز کردو سرشو جلو اوورد و گفت:‬

‫- چی گفتی؟‬

‫صدای نازی تو گوشم پیچید:‬

‫- هو واستا ببینم من تا انتقاممو ازت نگیرم ولت نمیکنم!‬

‫رفتم پشت کیوانو اروم بهش گفتم:‬

‫- تو رو خدا نذار این دیوونه بیاد سمتم!‬

‫ماشاال قد و هیکل به خندق گفته بود بیا جلو بیشتر با هم اشنا شیم! کاملا جام امن بود!‬

‫نازی که به ما رسید با حرص به کیوون گفت:‬

‫- کیوان بیا کنار ... بیا کنار من با اون کار دارم!‬

‫کیوان خندید و گفت:‬

‫- کارتو بگو منتقل میکنم بهش!‬

‫نازی کلافه گفت:‬

‫- لازم نکرده بیا کنار کارش دارم!‬

‫کیوان شیطون گفت:‬

‫- نوچ نمیشه!‬

‫با حالت گریه گفت:‬

‫- حداقل بذار یه نیشگونش بگیرم دلم خنک شه!‬

‫کیوان - سرتو بیار جلو!‬

‫نازی همین کارو کردو کیوان یه چیزی در گوشش گفت! این دوتا خیلی مشکوک میزننا!‬

‫از پشت کیوان اروم سرمو بیرون اووردمو با دیدن چهره ی شیطونو مرموز نازی هنگیدم!‬

‫ابروهاشو چند بار بالا پایین داد و با همون لحن مرموز و شیطونش بهم گفت:‬

‫- عشقم من که ازت گذشتم ولی جدا واسه شادیه روحت حتما دعا میکنم! خدا بهت رحم کنه!‬

‫و بعد با کیوان دست دادو گفت:‬

‫- داداش دیگه به تو سپردمش خودت به روش خودت ادمش کن!‬

‫دوباره به من نگاه کرد و گفت:‬

‫- خوش بگذرم عزیزم بووس بای!‬

‫این چی داره بلغور میکنه؟! با رفتن نازی کیوان با یه قیافه ی شیطون برگشت سمتم!‬

‫- خب از کجا شروع کنیم!‬

‫و با همون نگاهش به لبام خیره شد! با ناباوری بهش نگاه کردمو گفتم:‬

‫- نه! تو این کارو با من نمیکنی!‬

‫ابروهاشو بالا بردو با همون حالت گفت:‬

‫- چه ضمانتی وجود داره؟!‬

‫داشت بهم نزدیک میشد که با یه حرکت خودمو از الی پاش سر دادم رو سرامیکو سریع بلند‬

‫شدم از در پرید بیرون! (البته دوستان توجه داشته باشن اینا کارو رو تو خونتون انجام ندید!‬

‫باید حتما زیر نظر یه مربی تعلیم ببینید! بعله!)‬

‫به سمته اسانسور رفتم ... اوف تا این بیاد بالا که ...‬

‫دیدم این کیوونم داره مثل جت میاد سمتم منم کم نیاووردمو دوییدم سمت پله ها!‬

‫با سرعت پشه تو هوا میدویدم ... خداییش جا گذاشتن نازی کاره انچنان سختی نبود ولی در رفتن‬

‫از دست این گلابی ... اوف!‬

‫پله ها انقدر زیاد بود که تمومی نداشت ... از یه طرف نفسه دیگه نمی کشید از یه طرفم استرسه‬ ‫اینکه کیوون‬

‫هر لحظه ممکنه بهم برسه داشت دیوونم میکرد! نه راه پس داشتم نه راه پیش!‬

‫- شادی ... با زبون خوش واستا به خدا اگه بگیرمت بهت رحم نمیکنم!‬

‫با حرص گفتم:‬

‫- برو بابا!‬

‫- ا ... خیلی خب ... خودت خواستی!‬

‫یه دفعه نمیدونم نیتروژن از کجا گیر اوورد با یه حرکت بهم رسید وسط دو طبقه تو دل برج!‬

‫از پشت منو تو اغوشش گرفتو کنار گوشم گفت:‬

‫- کجا خانوم کوچولو؟ کار دارم باهات!‬

‫با یه حرکت منو به سمت خودش بر گردوندو با چشای جذابش زل زد تو چشمامو شیطون گفت:‬

‫- بهت گفتم واستا خودت لج کردی! حالام هیچی نمیتونه جلومو بگیره!‬

‫تقال کردم تا از تو حصاری که با دستاش برام درست کرده بود بزنم بیرون! ولی فایده ای نداشت‬ ‫این‬

‫پسر زورش زیادتر از این حرفا بود! از ترفندای دخترونه استفاده کردم ... با مظلومیت گفتم:‬

‫- بی اف گلم! ولم کن دیگه ... زشته اگه یکی ببینتمون چی؟ افرین کیوون جونم ول کن دیگه!‬

‫- سرشو نزدیکه گوشم اووردو و اروم گفت: - جی اف خلم با این حرفت اروم که نشدم هیچ بیشتر‬ ‫دوست دارم کارومو انجام بدم‬

‫با مشت زدم به سینشو گفتم:‬

‫- کیوان اذیت نکن دیگه!‬

‫با شیطنت گفت:‬

‫- مجبورم میکنی!‬

‫- ا ... چرا دوروغ میگی من کی همچین کاری کردم؟‬

‫- ببینم تو خودتو تو اینه دیدی؟‬

‫با چشای گرد شدم بهش زل زدم و گفتم:‬

‫- وا برا چی؟‬

‫جدی گفت:‬

‫- زهر مارو برا چی! با این تیپ و قیافه ای که تو واسه خودت درست کردی داری با رگ غیرته‬

‫من بازی میکنی!‬

‫هم خوشم اومد دلم یه نمه قیلی ویلی رفت و هم خندم گرفت ... خندمو که دید با یه لحنه عصبی‬ ‫گفت:‬

‫- میخندی حالیت میکنم شادی خانوم!‬

‫و سرشو پایین اوورد که سریع دستمو گذاشتم رو لبشو گفتم:‬

‫- نکن کیوان من به تو محرم نیستم که ... واسه تو این چیزا مهم نیست واسه من مهمه دیگه‬ ‫اینکارو‬

‫نکن فهمیدی من از این دختراش نیستم!‬

‫داشتم با حرص تلقا میکردم که لبخنده جذابش شوکم کردم ...‬

‫- عاشقه همین اخلاقتم به خدا!‬

‫باز اومد جلو ... ترسیدم ولی بعد از چند لحظه با بوسه ای که روی سرم زد بی حس شدم!‬

‫موهامو یکم به بازی گرفتو اروم گفت:‬

‫- بدو برو یکم تیپ و قیافتو تغییر بده بعد بیا!‬

‫با اخم گفتم:‬

‫- تیپو قیافم خیلیم خوبه!‬

‫با اخم گفت:‬

‫- اینو تو تعیین نمیکنی زود باش برو!‬

‫- زور نگو نمیرم!‬

‫- زور میگم میری!‬

‫- نمیرم!‬

‫- میری!‬

‫- شادی به قران همچین میزنم با همین زمین یکیشیا!‬

‫با اخم نگاش کردمو گفتم:‬

‫- بی ادبه گلابی!‬

‫و بی توجه به اون که تو بهت حرفم مونده بود به سمت طبقه ی خودمون رفتم!‬

‫ارایشم ملایم بود فقط رژم یکم تند بود اونو کمرنگ کردمو یه مانتوی کوتاه و تنگه مشکی که‬ ‫مخصوص‬

‫زمانی بود که میومدیم کیش پوشیدمو یه شال بنفشه سیرم سرم انداختم شلوارمم که اسپرته‬

‫مشکی! بازم خوشگل شدم ... اقا کیوون بنده ذاتن خوشملم دسته خودم که نیست! واال!‬

‫به همراه بچه ها از برج زدیم بیرون! کیوان با دیدنم یه نمه اخم کردو اومد کنارم ... اروم گفت:‬

‫- گرچه زیاد فرقی نکرد ولی بازم از اون قبلیه قابله تحمل تره!‬

‫با قیافه گفتم:‬

‫- باور کن نظرت خیلی برام مهم بود عزیزم مرسی که گفتی!‬

‫و با کشیدن یه ایشه خوشملی سوار قولش شدم!‬

‫برای صرف شام به یه رستوران خیلی شیکه دریایی رفتیم ... برعکس همیشه انقدر خوردم که‬

‫حتی نمیتونستم تکون بخورم! شده بودم عینه کدو البته از نوع تنبلش!‬

‫بعد از شام ما از بقیه جدا شدیمو به سمته پالژی که با نگار اینا قرار گذاشتیم حرکت کردیم!‬

‫وقتی رسیدیم بچه ها مثل دو تا پارکبانه وظیفه شناس واسمون جا پارک گرفته بودن! ماشینو‬

‫پارک کردیمو از ماشین پریدیم پایین ...‬

‫کیوون - چطورین؟‬

‫نگار و احسان با هم گفتن:‬

‫- خوب!‬

‫کیوون - عوضش من بد!‬

‫نگار با تعجب گفت:‬

‫- وا چرا؟‬

‫کیوون همونجور که از کنارمون رد میشد میرفت داخل پالژ گفت:‬

‫- دبلیو سی (‪ )wc‬لازمم!‬

‫همه با هم یکصدا گفتیم:‬

‫- اه!‬

‫با قیافه ی بامزه ای برگشتو گفت:‬

‫- یعنی میخواید بگید شما ادم نیستید؟‬

‫با حرص گفتم:‬

‫- کیوان برو!‬

‫با شیطنت گفت:‬

‫- چرا عزیزم؟‬

‫با جیغ گفتم:‬

‫- برو!‬

‫دستش به علامت تسلیم بالا گرفت در رفت! بچه هام همه زدن زیر خنده!‬

‫***‬

‫با اومدن کیوان دوبار توپ خنده بود که بچه ها مینداختن تو هوا! از دوچرخه بازی بگیر تا کنار‬ ‫ساحل‬

‫قدم زدن همرو استاد کردیم! هم خیلی خوش گذشت هم هر چی خورده بودم هضم شد!‬

‫اخر شب هممون روی ماسه ها کنار ساحل نشسته بودیم که نازی زد به سرشو گفت:‬

‫- هی برو بچ یه فکری دارم!‬

‫با دست چند بار زدم تو صورتم با التماس گفتم:‬

‫- نازی جون من بیخیال! به جون تو دیگه نه انرژی مونده نه حس و حال!‬

‫بچه هام حرفمو تایید کردن!‬

‫ولی نازی با مشت محکم زد رو پامو با چشم غره گفت:‬

‫- انرژی هست خوبشم هست تو بذار بگم چی تو کلمه!‬

‫همونجور که پامو ماساز میدادم با ناله گفتم:‬

‫- اوکی بابا بگو!‬

‫تا من اینو گفتم به سمته نیما برگشتو گفت:‬

‫- عزیزم پاشو ماشینو بیار نزدیکمون پارک کن!‬

‫نیما با تعجب گفت:‬

‫- چرا؟‬

‫نازی با شیطنت اول یه نگاه به کیوون کردو بعد دوباره به نیما گفت:‬

‫- داداشم میخواد امشب هنرنمایی کنه!‬

‫جوون؟ مگه کیوون میمونم هست؟! جلال خالق! کیوان با چشمای گرد شده گفت:‬

‫- داداشت خیلی غلط میکنه!‬

‫نازی - ا ... کیوان پاشو دیگه حالا که دور همیم اذیت نکن خیلی وقته رقصو ندیدیم!‬

‫ترکیدم از خنده!‬

‫نازی با یه اخمه مصنوعی نگام کردو گفت:‬

‫- چرا میخندی اونوقت؟‬

‫با همون حالت گفتم:‬

‫- هیچی بخاطر رضای خدا!‬

‫نازی - خب میشی! وقتی بلندت کردم خودتم رقصیدی بهترم میشی!‬

‫پوزخندی زدمو گفتم:‬

‫- منو از رقصیدن میترسونی؟! بیخیال بابا اصلا پاشو برو اهنگ بذارم من خودم میام وسط!‬

‫نگار - دمت گرم شادی رو دست نداری!‬

‫- فدای شما!‬

‫نازی با اشتیاق گفت:‬

‫- نیما پاشو که موضوع داره جالب میشه!‬

‫با اووردن ماشین توسطه نیما ، نازی از رو زمین پاشودو رو به جمیعت با ادا گفت:‬

‫- خانوما اقایون امشب دو هنرمند اینجا حضور دارن که میخواین واسه ما هنراشونو رو کنن!‬

‫معرفی میکنم شادی و کیوان!‬

‫منو کیوون با تعجب به هم دیگه نگاه کردیم که نازی سریع گفت:‬

‫- نزنید زیرش دیگه پاشید!‬

‫با تعجب گفتم:‬

‫- نه!‬

‫نازی با شیطنت گفت:‬

‫- چرا!‬

‫نگار - شادی پاشو دیگه نشون بده که میتونی!‬

‫پاشم ، پا نشم؟! بالاخره بعد از کیوان از رو زمین پاشودم! نازی با شیطنت گفت:‬

‫- امید وارم رقصه هیپ هاپت خوب باشه عزیزم!‬

‫چشمک زدمو گفتم:‬

‫- شک نکن!‬

‫نازی - خیلی خب اماده باشید!‬

‫به سمته ضبط رفتو فلششو به دستگاه زد! بعد از چند لحظه صدای موزیکه باحالی کل فضا رو پر‬ ‫کرد!‬

‫به کیوان نگاه کردم با شیطنت نگام کردو اروم گفت:‬

‫- اماده ای؟‬

‫لبخند زدمو گفتم:‬

‫- اوهوم!‬

‫چشمک زدو گفت:‬

‫- پس بزن بریم!‬

‫شالمو در اووردم یه کلاه اسپرت بجاش سرم کردم!‬

‫باورم نمیشد باید باهاش برقصم اونم هیپ هاپ ولی ظاهرا چاره ای نبود واسه همین منم باهاش‬ ‫مچ شدم!‬

‫(اهنگ منصور حیدری: کم کم )‬

‫داری کم کم ... داری کم کم ...‬

‫داره چشمات از چشام میخونه ...‬

‫میدونه وقتی هستی همه چی خوبه ...‬

‫داره حست بهم میفهمونه ...‬

‫دارم میفهمم دلم واسه چی میکوبه ...‬

‫واسه چشمات که میزنن اتیشم ...‬

‫واسه اشکاش وقتی نیستمو تنها میشن ...‬

‫واسه عشقت که چند روزه حسش میکنم ...‬

‫انگار دارم کم کم عاشقت میشم ...‬

‫داری کم کم عادتم میدی باشی پیشم ...‬

‫دارم به بودنت راضی میشم ...‬

‫داری کم کم دوست داشتنو تو یادم میدی ...‬

‫کم کم نباشی دیوونه میشم ...‬

‫داری کم کم عادتم میدی باشی پیشم ...‬

‫دارم به بودنت راضی میشم ...‬

‫داری کم کم دوست داشتنو تو یادم میدی ...‬

‫کم کم نباشی دیوونه میشم ...‬

‫داره تاثیر میذاره حرفات اروم ...‬

‫توی گوشم ، بغلت ، زیر بارون ...‬

‫مگه میشه حرفی از رفتن باشه ...‬

‫دیگه گیره پای هر دوتامون ...‬

‫دیگه باور میکنم دنیا خوبه ...‬

‫وقتی قلبم با تو دیوونه باشه ...‬

‫وقتی لب هات روی لبهامه مگه ...‬

‫کسی عاشق تر از ما میتونه باشه ...‬

‫داری کم کم عادتم میدی باشی پیشم ...‬

‫دارم به بودنت راضی میشم ...‬

‫داری کم کم دوست داشتنو تو یادم میدی ...‬

‫کم کم نباشی دیوونه میشم ...‬

‫داری کم کم عادتم میدی باشی پیشم ...‬

‫دارم به بودنت راضی میشم ...‬

‫داری کم کم دوست داشتنو تو یادم میدی ...‬

‫کم کم نباشی دیوونه میشم ...‬

‫اهنگ که تموم شد متوجه بهت بچه ها شدم . انقدر منو کیوان با هم هماهنگ میرقصیدیم‬

‫که اگه کسی نمیدونست فکر میکرد ما چند ساله باهم کار میکنیم! بعد از چند لحظه بچه ها‬

‫از بهت در اومدنو شرع کردن دست زدن ... حتی چند نفرم که اطرافمون نشسته بودن اونا هم‬ ‫برامون‬

‫دست زدن! کیوان با یه نگاه خاصو برقی که تو چشماش بود گفت:‬

‫- تو انتخابم شک نداشتم!‬

‫متوجه منظورش نشدم فقط نگاش کردم که با صدای نازی از هپروت پریدم بیرون!‬

‫نازی - عالیه بود! شما دوتا بی نطیرید!‬

‫نگار - شادی رقصه کیوان قبال دیده بودم فکر میکردم کم میاری ولی تو هم مثل اون فوق العاده‬ ‫قشنگ‬

‫رقصیدی!‬

‫خندیدم ...‬

‫- ما اینیم دیگه!‬

‫شالمو سرم کردمو ادامه دادم:‬

‫- دیگه بهتر بریم!‬

‫بچه ها بلند شدن هممون به سمت ماشینامون رفتیم بعد از خدافظی از نگار و احسان به سمت‬ ‫برج‬

‫حرکت کردیم! تو تمام مسیر نازی مخمو تیلید کرد از بس از منو گلابی تعریف کرد!‬

‫تا دمدمای صبح این جمعه ارازل نذاشتن منه بدبخت کپمو بذارم که! هی این ور ور هی اون ور ور!‬

‫اخر سر نزدیکای چهار بود که اجازه کپه گذاشتن به بنده دادنو خودشونم گرفتم کپیدن!‬

‫قرار بود هر ساعتی که بیدار شدیم بریم دریا و حسابی اب تنی کنیم! تقریبا تا سرمو گذاشتم رو‬ ‫بالشت‬

‫بیهوش شدم!‬

‫***‬

‫- هوو شادی! با تو ام دختر!‬

‫با مشتی که نثار بازوم شد شیش متر پریدم هوا! به خودم که اومدم اولین چیزی که دیدم لبخنده‬ ‫ژکونده نازی‬

‫بود! با اخم گفتم:‬

‫- کوفته! تو از کجا فرار کردی؟‬

‫با شیطنت گفت:‬

‫- از پیشه شوهرم!‬

‫چشامو با دستم مالوندم و گفتم:‬

‫- چی میکشه از دستت! خدا صبرش بده!‬

‫- زیاد حرف میزنی پاشو جیلینگی حاضر شو میخوایم بریم دریا!‬

‫- خفشو از جلو چشام من حاضر شم!‬

‫- به لقمان گفتن ادب از که اموختی گفت ...‬

‫نذاشتم حرفش تموم بشه خودم ادامشو گرفتم:‬

‫- گفت از ناناز پر چونه!(با لبخند )گمشو بیرون عزیزم!‬

‫نازیم لبخنده شیطونی زدو همونجور که میرفت بیرون گفت:‬

‫- رو چشم خانومی میرم ولی یه نفر دیگرو میفرستم بهت ادب یاد بده!‬

‫تا خواستم یه بالشتمو شوت کنم طرفش جا خالی دادو از اتاق زد بیرون!‬

‫***‬

‫هوا واسه اب تنی عالی بود! کیوان با یه شلوارک سرمه ای مخصوصه ساحل با یه تیشرت سرمه ای‬

‫پوشیده بود ولی وقتی رسیدیم تیشرتشو با یه حرکت دراوورد! محو دید زدنه هیکلش بودم که یه‬

‫دفعه احساس کردم تصویر داره سه بعدی میشه ...‬

‫- انقدر دید میزنی چشات در نیاد؟‬

‫جوون! با حرص گفتم:‬

‫- همه رو جو میگیره ما رو زنه ادیسون!‬

‫خندید!‬

‫- اشکلا نداره جی اف دید بزن البته فقط خودمو نه کس دیگرو که اینجوری قاطی میکنم!‬

‫حالا پاشو بریم تو اب!‬

‫بهش نگاه کردمو گفتم:‬

‫- نه تو برو اگه خواستم خودم میام!‬

‫- اوکی هر جور راحتی!‬

‫و رفت!‬

‫تقریبا یه یه ربعی بود که بچه ها رو تماشا میکردم ... نازی و نگارم خیلی اصرار کردن که برم تو‬ ‫اب‬

‫ولی اصلا حسش نبود! با دیدن شنای کیوان حیرت کردم! خدایی این باید غریق نجات میشد!‬

‫یه ان چیزی که دیدم باعث شد با ترس از جام پاشم ... کیوان داشت غرق میشد! با ترس‬

‫به اطرافم نگاه کردم نازی و بقیه بچه ها نبودن! نفهمیدم چجوری وبا چه حالتی پریدم تو اب‬

‫و همینجوری که میرفتم جلو با همون صدای لرزونم اسمشو صدا میزدم:‬

‫- کیوان؟ ... کیوان؟ ...‬

‫نه خدا جوون اون نباید غرق بشه! خواهش میکنم!‬

‫- کیوان؟‬
‫زیر پام خالی شد ... جیغ زدم داشتم میرفتم زیر اب که یه نفر منو گرفت ... سرفه میکردم‬

‫ولی باز تو بغله اون شخصه غریبه دستو پا میزدم و با گریه میگفتم:‬

‫- نه ... کیواان ... ولم کن اون داره غرق میشه ...‬

‫با صدایی که شنیدم ناخدا گاه چشامو باز کردم ...‬

‫- شادی اروم باش من اینجام!‬

‫به کیوان که منو تو اغوشش گرفته بود نگاه کردمو نا خداگاه با خوشحالی تو اغوشش غرق شدم‬

‫- تو داشتی غرق میشدی؟ من دیدم داشتی غرق میشدی!‬

‫با همون لحن شیطونه همیشگیش گفت:‬

‫- یه چیز بگو به من بخوره اخه خانومی! من کجا غرق شدن کجا! داشتم شنا میکردم همین!‬

‫با مشت اروم زدم تو مالجش و گفتم:‬

‫- خیلی بدی این چه طرز شنا کردنه؟‬

‫- عیزم شنا که فقط پروانه و غورباقه نیست! عوضش به من که‬

‫خیلی خوش گذشت!‬

‫ابرو هامو تو هم کردمو گفتم:‬

‫- چرا اونوقت؟‬

‫با شیطنت بهم اشاره کردو گفت:‬

‫- یعنی مشخص نیست؟‬

‫دوباره یه مشت دیگه زدم تو مالجش ... بعد از چند لحظه متوجه شدم که توی تمام این مدت‬

‫داشتیم برمیگشتیم سمت ساحل یه همچین ادمه اکیویی هستم من!‬

‫به ساحل که رسیدیم کیوان منو گذاشت رو ماسه ها و خودش کنارم‬

‫دراز کشید! همینجور که به اسمون نگا میکرد خیلی اروم گفت:‬

‫- شادی؟‬

‫مثل خودش اروم گفتم:‬

‫- هووم؟‬

‫باز همینطور اروم ادامه داد:‬

‫- تو واقعا واسه من نگران شدی؟‬

‫نه په داشتم یه قسمت از داستان شکسپیرو اجرا میکردم!‬

‫واال به قران مردم چه رویی دارن!‬

‫- چرا جواب نمیدی؟‬

‫با حرص گفتم:‬

‫- نخیر نگرانت نشدم فقط گفتم اگه این بمیره کی خرجه منو‬

‫تو این سفر میده واسه همین! الکی جو نگیرتت!‬

‫خندید وقتی میخندید ... ولش کن اگه بگن میگن بی جنبس! واال! ‬

‫با اومدن بچه ها کلا فضای عشغوالآنه ی ما مختل شد!‬

‫بعد از یکم دیگه افتاب گیریو اب تنی کردن به برج برگشتیمو‬

‫تقریبا هممون از خستگی بیهوش شدیم!‬

‫***‬

‫شب با بچه ها به پالژ رفتیم و یکم دوچرخه بازی کردیمو یکم زدیم تو سرو کله هم!‬

‫اووف هوا عالی بود .. اسمون صاف صاف ... دریا اروم ... دوچرخه ایم که زیر پام بود جا برادری‬

‫خوب رکاب میزد! ا ... ا ... ا ... ا ... این چرا اینجوری شد ... چرا ترمزش نمیگیره؟‬

‫واا اای نه! محکم خوردم زمین ... انقدر محکم که همون موقعه پرده اشک از درد‬

‫جلوی دیدمو گرفت ... پام زیر دوچرخه له شد ... از درد داشتم ضف میرفتم ... صدای نازی و نگارو‬

‫شنیدم که داشتن سمتم میومدن!‬

‫- شادی ... شادی چی شدی؟‬

‫نمیتونستم حرف بزنم درد داشتم ... نازی و نگار کنارم زانو زدن دوچرخه رو از روی پام برداشتن‬ ‫... نازی با نگرانی گفت:‬

‫- خوبی؟‬

‫نمیتونستم انکار کنم سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم که پشبندش نازی با اون صدای‬

‫خوشمل فریاد زد:‬

‫- کیواا اان!‬

‫نمیدونم کجا بود ولی بعد از چند لحظه دیدم که با سرعت داشت به طرفه ما میومد ... وقتی رسید‬

‫با اخمو نگرانی به نازی گفت:‬

‫- شادی چشه؟‬

‫پشت سرش کنارم زانو زد اروم منو بغل کرد جوری که تکیه گاه سرم سینه ی مردونه و ستبرش‬

‫بود ... نا خدا گاه به هق هق افتادم ... کیوان دستشو رو سرم گذاشتو شروع کرد اروم نوازشم کرد‬ ‫...‬

‫- هیس ... اروم عزیزم ... پاشو بریم دکتر .. پاشو ...‬

‫با ناله گفتم:‬

‫- کیوان؟‬

‫با یه لحن خاصی که دلمو میلرزوند گفت:‬

‫- جونه دلم؟‬

‫گر گرفتم اولین بار بود اینجوری باهام حرف میزد ... یکم مکث کردمو گفتم:‬

‫- پام درد میکنه ...‬

‫- یه بوسه نرم رو سرم زد که باعث شد نازی با شیطنت بگه:‬

‫- داداش اینجا خانواده نشسته ... پاشو حداقل ببریمش دکتر تا از درد تلف نشده وقت واسه کارای‬

‫عاشقانه هست!‬

‫با اون وضیعت سرخ شدم ای نازی اگه حالم خوب بود الآن تو اون دنیا بودی ... داشتم تو دل به‬ ‫این‬

‫بشر بدو بیارا میگفتم که نمیدونم چطوری یه ان از زمین فاصله گرفتم! در اون لحظه داشتم از یه‬ ‫چیزی به اسمه‬

‫خجالت اب میشدم ... این کیوونه گلابی جلو اون همه ادم منو بغل کرده بود با اعتراض اروم بهش‬ ‫گفتم:‬

‫- بذارم زمین خودم میام ابروم رفت!‬

‫لبخنده مهربونی زد و گفت:‬

‫- نمیخواد خجالت بکشی فسقلی!‬

‫با مشت زدم به سینش ...‬

‫- میگم بذارم زمین ...‬

‫ابروهاشو داد بالا و گفت:‬

‫- نوچ نمیشه دلم نمیخواد!‬

‫زیر لب گفتم:‬

‫- بچه پررو!‬

‫- شنیدم چی گفتی الآن باهات کاری ندارم پات چالغه بذار خوب شی جبران میکنم!‬

‫***‬

‫پامو گچ گرفتن دردش کمتر شده بود ولی بازم درد میکردا نکه خوبه خوب شده باشه!‬

‫خانومو اقایه رادمنش مثله پروانه دورم میگشتن ... بچه ها هم که نگوو این کیوون‬

‫که دهنه منو گلابی کرد از بس گفت اینو بخور اینو بپوش این کارو بکن اون کارو نکن!‬

‫جای ننم خالی نیست ببینه کی جاشو گرفته! با زنگ خوردن گوشیم به صفش نگاه‬

‫کردم شماره اشنا نبود ولی جواب دادم:‬

‫- بله‬

‫صدای دختری تو گوشم پیچید:‬

‫- سلام شادی خوبی عزیزم؟‬

‫- سلامممنون ببخشید بجا نیاووردم!‬

‫خنده ای کردو گفت:‬

‫- شبنمم یادت اومد؟!‬

‫یاده اون دختر افتادم که تو پارک با اون پسره دعوا میکرد ...‬

‫- آ .. اره چطوری شبنم جون؟ خوبی خانومی؟‬

‫- مرسی عزیزم پس هنوز منو فراموش نکردی؟‬

‫- این چه حرفی ابجی مگه میشه!‬

‫- شادی زنگ زدم ازت تشکر کنم ..‬

‫- بابته؟‬

‫- من زندگیمو به تو مدیونم ... یادته همون پسری که عاشقش بودم؟‬

‫- اره اره خب!‬

‫- من تازه فهمیدم که چه جور ادمه پستیه! دیگه فراموشش کردم دیگه بهش فکر نمیکنم!‬

‫- این عالیه دختر ایول داری!‬

‫- یه خبرم دیگم دارم برات!‬

‫- چی؟‬

‫- تا دو هفته دیگه عروسیمه خوشحال میشم با نامزدت بیای ...‬

‫نامزدم؟ اها کیوون!‬

‫- واای تبریک میگم شبنم جونم چشم گلم حتما مزاحم میشم!‬

‫- مزاحم چیه گلم تو فرشته ی زندگیه منی!‬

‫- نه بابا دیگه این انقدرا هم قلمبه نیستم!‬

‫خندید ...‬

‫یکم دیگه باهم فک زدیم بعدش از هم خدافظی کردیم!‬

‫***‬

‫نازی - شادی یعنی ترکوندی با این مسافرت اومدنتا!‬

‫به نازی که به چار چوبه در مثل مارمولک چسبیده بود نگاه کردمو گفتم:‬

‫- به به ناناز جون میشه دقیقا مشخص کنی چیو ترکوندم!‬

‫به پام اشاره کرد و گفت:‬

‫- همین که زدی خودتو چالغ کردی ما رو خونه نشین!‬

‫- نه دیگه اشتباه نکن اصوال شادی چالغ که میشه تحرکش بیشترم میشه میخوای یه هله کوپتری‬

‫واست بزنم بهت ثابت شه؟‬

‫دستشو بامزه به نشونه ی تسلیم اوورد بالا و گفت:‬

‫- نه نه فدات شم شما هلکوپتر نزده عزیزی!‬

‫جفتمون مثل خلو چال زدیم زیر خنده ...‬

‫نازی - پاشو بیا بریم بیرون الآن نگار اینا میان میخوایم بریم دور دور!‬

‫به پام اشاره کردمو گفتم:‬

‫- با این پا!‬

‫با شیطنت جواب داد:‬

‫- شادی چالغش قشنگه!‬

‫تا اومدم با همون پای چالغ بزنم تو دهنه این االغ در رفت!‬

‫از اتاقم اومدم بیرون ...‬

‫شیوا جون - بهتری دخترم؟‬

‫لبخند زدم ...‬

‫- عالیم شیوا جون!‬

‫با مهربونی گفتم:‬

‫- الهی من قربونت برم که انقدر تو خوش قلبی!‬

‫- خدا نکنه!‬

‫روی مبل نشستم ... بعد از چند دقیقه نگار اینا به رسیدن! اینبار هممون با هم رفتیم بیرون‬

‫حتی سپید ه اینا هم باهامون اومدن!‬

‫رفتیم یه جای دنج به اسمه ساحل مرجان! توی شب اونجا خیلی فضایه توپی داشت! هممون‬

‫دور هم نشستیم شروع کردیم گپ زدن ...‬

‫کیوون - اقا هستید جرعت حقیقت بازی کنیم ...‬

‫همه موافقت کردیم که نیما گفت:‬

‫- اونوقت کی بطری بشه داداش؟‬

‫همه خندیدیم که کیوان بلند گفت:‬

‫- زهر ماررررر جمیعا! جوینده یابنده است الآن واستون جور میکنم!‬

‫از جاش بلند شدو رفت ... بعد از چند لحظه با یه شیشه بطری اومد کنار من نشست نزدیکی‬ ‫بهش‬

‫احساس ارامشه عجیبی بهم میداد مثل اینکه فکر کنی یکی مراقبته ... جات امنه ... یا یه تیکه گاه‬

‫خیلی محکم داری ... میگم محکم تجربه داشتم خودتون در جریان هستید چند بار باهاش برخورد‬

‫کردم خورد و خاکشیر شدم! واال!‬

‫بطری با حرکته کیوان شروع کرد چرخیدنو بعد از چند لحظه واستاد!‬

‫کیوان - نیما و نازی ... برید ببینم چیکار میکنید ...‬

‫نازی به نیما نگاه کردو گفت:‬

‫- خب عزیزم جرعت یا حقیقت؟‬

‫- بی زحمت جرعت!‬

‫نازی - هوم‬

‫خودم - ای مرض خب بگو دیگه!‬

‫نازی - پاشو برو از اب دریا یه قلوپ بخور البته غورت نده تا بیست میشمارم نگه دار بعد خالیش‬ ‫کن!‬

‫کیوان - نیما داداش برو تو دریا خودتو غرق کن اینجوری بهتره دردم نداره!‬

‫نیما - نازی جان نمیخوای تجدیده نظر کنی؟‬

‫نازی با شیطنت گفت:‬

‫- نووچ!‬

‫نیما - خیلی خب چون تو میگی چاره ای نیست!‬

‫به این میگن شوهر نمونه ما که شانس نداریم واال! نیما به سمت دریا رفتو یکم از اب دریا رو با‬ ‫دستش تو‬

‫دهنش ریخت ... نازیم شروع کرد بلند بلند شماردن:‬

‫- یک دو سه ... بیست!‬

‫بیچاره همچین ابو تف کرد بیرون که انگار زهر تو دهنش بود! البته کمتر از زهرم نبود اب به اون‬ ‫شوری!‬

‫حتی فکر کردن بهشم تنمو مور مور میکنه! تا نیما باز کنار نازی نشست نازی شروع کرد قربون‬ ‫صدقش‬

‫رفتن ... اینم تعادل نداره بخدا!‬

‫اینبار نیما بطری رو چرخوند ... بطری باز واستاد ...‬

‫نیما - ظاهرا نوبته شراره و سپیدست!‬

‫شراره - خب سپیده جرعت یا حقیقت؟‬

‫سپیده با اشوه گفت:‬

‫- حقیقت عشقم!‬

‫شراره - داداشه منو دوست داری؟‬

‫جوون؟! اقا واستید ببینم من به شخصه هنگ کردم! چی شد دقیقا؟‬

‫حالا اونو بیخیال قیافه سپیده دیگه اخرشه شبیه اینایی که ازش خواستگاری میکنن دختره تریپه‬

‫خجالت برمیداره! اووف به این اناستازیا اووف!‬

‫شراره - سپید چی شد؟‬

‫کیوون - سکوت علامته رضاست!‬

‫با این حرفه همه خندیدن حتی خوده سپیده!‬

‫نازی - اقا بگو جوابو دیگه مردمکه چشام خشک شد!‬

‫سپیده برای اولین بار با خجالت گفت:‬

‫- خب ... خب ... اره دوسش دارم ...‬

‫با صدای دسته بچه ها منم ناخداگاه شروع کردم دست زدن ... بیا یه عروسی افتادیم!‬

‫در این لحظه فقط یه اهنگه شیش و هشت کم داریم! اووف که چه شبیه!‬

‫بعد از کلی تبریک و دست زدن بالاخره جمع به حالت عادی برگشت ... صدای سپیده‬

‫توجه همرو به خودش جلب کرد:‬

‫- بچه ها میخوام یه چیزی بگم بهتون! ... راستش یکم گفتنش سخته ولی ... ولی ...‬

‫به نگارو احسان که کنار هم نشسته بودن نگاه کردو گفت:‬

‫- ازتون میخوام منو ببخشید ... راستش ... راستش من خیلی بهتون بد کردم ... به خاطره‬

‫یه نفرته بچگانه میخواستم زندگیتونو بهم بریزم ... درست کاری که چند سال پیش اون دختر‬

‫با زندگیه مامانم کرد ...‬

‫شراره ادامشو گرفت:‬

‫- سپیده راست میگه ... ما خیلی اشتباه کردیم ... در حال حاضر خیلیم پشیمونیم امیدوارم‬

‫بتونید ما رو ببخشید ...‬

‫انتظار داشتم نگار یا احسان واکنشه بدی نشون بدن ولی برعکس چیزی که دیدم احسان خیلی‬

‫اروم فقط به یه نقطه نگاه میکرد نگارم با یه لبخند به سپیده و شراره نگاه کرد و با همون لحنه‬

‫مهربونش گفت:‬

‫- ما هممون تو زندگی خیلی اشتباه میکنیم این عادیه ... من میبخشمتون!‬

‫لذتی که در بخشش است در انتقام نیست! ( پیامه اموزشی بودا یه دفعه به مغزم خطور کرد!)‬

‫بچه هام دوباره شروع کردن دست زدن نگار سپیده و شرارو بغل کردو باهاشون روبوسی کرد‬

‫خودمونیم اگه من بودم شاید الآن با یه میت خوردشون میکرد!‬

‫بطری برای بار سوم توسطه سپیده چرخیده شد ...‬

‫سپیده - شادی و کیوان نوبته شماهاست!‬

‫جوون!‬

‫کیوون - من جرعتو انتخاب میکنم ...‬

‫اوف حالا چی بگم که این گلابی انجام بده؟ اها دریافتم!‬

‫- کیوان اگه میشه ... اگه میشه یه اهنگ بخون!‬

‫نازی خندیدو گفت:‬

‫- البته مخاطبتو شادی قرار بده دادش!‬

‫کیوون - احسان هنوز گیتارت تو صندوق عقبه ماشینه؟‬

‫احسان - اره دادش!‬

‫کیوون - پس بپر بیار ...‬

‫احسان رفتو با یه گیتار برگشت .. کیوان گیتارو از دستش گرفتو بعد از چند لحظه صدای‬

‫خوش اهنگو مردونش به همراه صدای زیبای گیتاری که توسط خودش نواخته میشد تو گوشم‬ ‫پیچید ...‬

‫( اهنگ: یا تو یا دنیا بی تو از تیام )‬

‫من با همون نگاهه اول تو‬

‫از قدمای پر غرورو سادت‬

‫از اون چشا که روش میشد قسم خورد‬

‫از اون دله تن به هوس ندادن‬

‫تمومه دنیامو با تو دیدم‬

‫که همه به خاطرت بریدم‬

‫من به قشنگترینه ارزوهامو‬

‫زود تر از اون که فکر کنم رسیدم‬

‫ جوری بهم نگاه کرد که قلبم ریخت ... ‬

‫یا تو یا دنیا بی تو‬

‫سرده بده من دستاتو‬

‫یا تو یا هیچکی تو دنیا‬

‫میخوام بگه بمونم با تو‬

‫یا تو یا دنیا بی تو‬

‫سرده بده من دستاتو‬

‫یا تو یا هیچکی تو دنیا‬

‫میخوام بگه بمونم با تو‬

‫ چشم ازم بر نمیداشت ... از این نگاه اذیت نمیشدم ... فقط دست پاچه بود ... ‬

‫عاشقی که زندگیشو‬

‫به دو چشمات هدیه کرده‬

‫پر درده اما هر شب‬

‫واسه دردات گریه کرده‬

‫اگه تنهام اگه اشکام‬

‫توی چشمام میدرخشه‬

‫از خدا میخوام که ماهو‬

‫به شبایه تو ببخشه‬

‫یا تو یا دنیا بی تو‬

‫سرده بده من دستاتو‬

‫یا تو یا هیچکی تو دنیا‬

‫میخوام بگه بمونم با تو‬

‫یا تو یا دنیا بی تو‬

‫سرده بده من دستاتو‬

‫یا تو یا هیچکی تو دنیا‬

‫میخوام بگه بمونم با تو‬

‫عاشقی که زندگیشو‬

‫به دو چشمات هدیه کرده‬

‫پر درده اما هر شب‬

‫واسه دردات گریه کرده‬

‫اگه تنهام اگه اشکام‬

‫توی چشمام میدرخشه‬

‫از خدا میخوام که ماهو‬

‫به شبایه تو ببخشه‬

‫ انگار تموم اون حرفایی که اون به من میزد حرفایی بود که من میخواستم به اون بزنم ‬

‫یا تو یا دنیا بی تو‬

‫سرده بده من دستاتو‬

‫یا تو یا هیچکی تو دنیا‬

‫میخوام بگه بمونم با تو‬

‫یا تو یا دنیا بی تو‬

‫سرده بده من دستاتو‬

‫یا تو یا هیچکی تو دنیا‬

‫میخوام بگه بمونم با تو‬

‫اهنگ که تموم شد فقط منو اون بودیم که مثله منگوال بهم نگاه میکردیم بقیه مثل همیشه‬

‫شروع کردن دست زدن ... کلا بی جنبن دیگه چه میشه کرد ...‬

‫***‬

‫اینبار بدون صدای نحسه نازی خودم از خواب بیدار شدم ... امروز روز اخری بود که تو کیش‬ ‫بودیم هم‬

‫خوشحال بودم هم ناراحت ... خوشحال از اینکه به این جمله عجیب اعتقاد داشتم که هیچ جا خونه‬ ‫ادم نمیشه‬

‫ناراحت از این که تو تهران ما مثل اینجا تفریح نداریم! خودمونیم دیگه نداریم ...‬

‫به زور خودمو جمع و جور کردم از رو تختو بعد از یکم چرخش به سمته چپ و راست خواستم از‬ ‫اتاق بپرم بیرون‬

‫که این گوشی صاحاب خوشمل صداش در اومد ... با یه شیرجه ی خوشگل پریدم رو تختم و‬ ‫جواب دادم:‬

‫- بلو اله؟‬

‫صدا پشه پیچید تو گوشم:‬

‫- سلو االم!‬

‫خندم گرفت ... با حرص گفت:‬

‫- مرض این چه طرزه حرف زدنه منم قاطی کرد!‬

‫- چطولی پشه؟‬

‫- خوبم مگس! از احوال پرسی های مداوم شما!‬

‫- این یعنی الآن از دست من خور دلی!‬

‫با لحنه بامزه ای گفت:‬

‫- نه عزیزم یعنی عاشقتم برات میمیرم بدونه تو هرگز ...‬

‫- بسه بسه فهمیدم چقدر دوستم داری!‬

‫یکم سکوت شد بینمون میدونستم از دستم دلخوره چون بهش زنگ نزده بودم واسه همین خودم‬ ‫با ندامت گفتم:‬

‫- پشه جونم ببخش دیگه!‬

‫با ناز گفت:‬

‫- باید فکر کنم!‬

‫- فدا سرم اصلا برو گمشو میمون!‬

‫- حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم بخشش خیلی کار خوبی!‬

‫- ا ... جونه من؟‬

‫- جونه تو! حالا بگو بینم خوش میگذره بدونه من؟‬

‫- اوف خیلی حتی تصورش برات محاله باور کن!‬

‫- به درک برو با اون کیوون خوش بگذرون ما که بخیل نیستیم! راستی تخت بادیه رو با خودت‬ ‫بردی؟‬

‫- اره اووردمش!‬

‫یکم مکث کرد وبعد گفت:‬

‫- حالا جونه شادی خوش سفر؟‬

‫خودمو زدم به اون راهو گفتم:‬

‫- نگوو خیلی عالیه شبا حال میکنم باهاش!‬

‫- بی تربیت!‬

‫- وا برا چی؟‬

‫- واسه حرفی که الآن زدی مگس!‬

‫خندیدم ...‬

‫- خوب مگه چیه بده از تخته که بهم قرض دادی تعریف میکنم!‬

‫- مرض بگیری تو من که تختو نمیگم کیوونو میگم!‬

‫- اهان اونو میگی نه بابا انقدر گند سفره!‬

‫- جدی؟ واسه چی؟‬

‫تمام اتفاقا رو واسش تعریف کردم اخر سر نه گذاشت نه برداشت بهم گفت:‬

‫- االغ جونم تو به این ادم میگی گند سفر؟ ای بر سره بی لیاقتت کنن میمون درختی!‬

‫یعنی کاملا شخصیتمو تخریب کرد ...‬

‫- جون پشه خجالت نکشیا اگه اون گوشه موشه ها چیزی مونده بگو سبک شی!‬

‫خندید ...‬

‫یکم دیگه با هم فک زدیمو بعد از چندی تماسو قطع نمودم!‬

‫***‬

‫با اشتیاق از اتاق پرید بیرون که محکم با ناناز برخورد کردم ...‬

‫نازی - هو چه خبرته؟‬

‫- هو تو کلاهت تو جلوی من همیشه سبز ی!‬

‫- رو که نیست سنگه مرمره! شادی یه چیز بگم؟‬

‫- چون تویی دو تا بگو!‬

‫- میای بریم دو تا کافه گالسه بزنیم تو رگ!‬

‫- اووف هستم باهات نافرم!‬

‫- پس بزن بریم!‬

‫با تعجب گفتم:‬

‫- خودمون دوتا؟‬

‫- نه په با عمه هامون! کسی نیست که نیما که گفت خوابش میاد بچه هاهم که رفتن خرید‬

‫کیوانم از صبح معلوم نیست کجا غیبش زده!‬

‫یه نمه ناراحت شدم ...‬

‫- کجا رفته؟ تو میدونی؟‬

‫- نه به جونه شادی همیشه کارش همینه! حالا هر جا باشه میاد نگران نباش! بریم؟‬

‫با اینکه دلم داشت شور میزد به نشونه ی مثبت سرمو تکون دادم! تمام مدتی که حاضر میشدم‬

‫به این فکر میکردم که کیوون کجا رفته؟ اصلا واسه چی رفته؟ اخر سرم با پیامی که از مغزم‬

‫اومد کاملا خفه شدم! به تو چه اخه پشه! ‬

‫با نازی به هتل مارینا پارک رفتیم تا دوتا از اون کافه گالسه های خوشمزه بزنیم بر بدن ... وارد‬ ‫هتل که شدیم‬

‫به سمته کافی شاپ رفتیم نازی به گارسون سفارش کافه گالسه ها رو داد ...‬

‫بعد از چند دقیقه سفارشمون اماده شد ... مشغول بلعیدن بودم که نازی مثل دمپایی پرید وسط‬ ‫افکارم!‬

‫- هستی بعدش بریم یه دوری تو پاساژا بزنیم!‬

‫سرمو بالا اووردمو بهش چشمک زدم ...‬

‫- هستم!‬

‫- پس زود کوفت کن وقت نداریم!‬

‫از هتل خارج شدیمو با یه تاکسی به یه پاساژ نزدیکه همونجا رفتیم ...‬

‫- اووف ناناز چه شلوغ پلوغه اینجا‬

‫- غر نزن دیگه بیا بریم من میخوام کلی چیزی بخرم!‬

‫- بترکی تو ...‬

‫خلاصه با این نوشمک کلی تو پاساژ گشتیم ماشاال هر چی میدید میرفت میخردید بیا بعد به من‬

‫میگن شادی بی جنبه!‬

‫داشتم کنار این نوشمک قدم میزدم که یه دفعه چشم به چیزی افتاد که باورش برام محال بود!‬

‫کیوان اونم نه تنها کنار نگار ... عشقش! اگه بگم برام مهم نبود خفه شم! واقعا داشتم میمردم‬

‫اگه میتونستم همونجا میزدم زیره گریه ... میرفتم دستشو میگرفتم از کنار نگار میکشیدمش اینور!‬

‫با صدای نازی تکونه مختصری خوردم:‬

‫- شادی کجای؟‬

‫با من من گفتم:‬

‫- نازی من حالم خوب نیست باید برم خونه!‬

‫- چی میگی؟‬

‫جوابشو ندادم که نگاهمو دنبال کردو بعد از چند لحظه اروم و با ناباوری گفت:‬

‫- اینکه کیوانه اونم نگاره!‬

‫نه په اون حیوانه اونم تفنگه شکاره! واال!‬

‫بدون هیچ حرفی قصد رفتن کردم که نازی با التماس بازومو گرفتو گفت:‬

‫- شادی صبرکن مطمئنم کیوان از این کارش دلیله خاصی داشته!‬

‫میخواستم بگم دلیله خاصش بخوره تو سرش پسره گلابی! ولی بجاش جدی گفتم:‬

‫- نازی بیخیال من باید برم سر درد میکنه!‬

‫- پس یه دقیقه واستا!‬

‫با تعجب بهش خیره شدم که اروم رفت سمته کیوان اینا! همون جا خشکم زده بود به کیوان‬

‫یه چیزی گفتو با حرص به سمته من برگشت! یه لحظه با حسه نگاه کیوان رو خودم اب شدم‬

‫ولی وقتی نازی بازومو کشیدو منو به زور حرکت داد نگامو از صورتش گرفتم ... اما صدای خودشو‬

‫با صدای قدماشو از پشت سر حس میکردم:‬

‫- شادی واستا کارت دارم! ... شادی با توام میگم یه دقیقه صبر کن ...‬

‫سرعتمونو زیاد کردیمو بالافاصله یه ماشین گرفتیم ... دلم خیلی شکست ... تا حالا فکر میکردم‬ ‫اونم مثل‬

‫من دوستم داره ... ولی اشتباه بود ... اون هنوزم عاشقه نگار ... نمیتونم این جمله رو هضم کنم ...‬

‫نمیتونم ... ناخداگاه اشک از چشمم روی گونم جا گرفت ... فقط با صدای خفه ای به نازی گفتم:‬

‫- نازی اگه میشه نریم برج ...‬

‫چیزی نگفت فقط دستمو گرفتو منو تو اغوشش مخفی کرد .‬

‫حالم خوب نبود ... اروم اشک میریختم ... چقدر دنیا نامرده ... چرا من؟ من که یه بار این رنجو‬ ‫کشیدم‬

‫بسم نبود؟ خدایا کافی نبود؟ فکر میکردم کیوان شبیه بقیه نیست میتونم بهش تکیه کنم ... ولی‬ ‫ولی اونم ...‬

‫- شادی عزیزم پیاده شو!‬

‫به اطرافم نگاه کردم یه جایی نزدیکه دریا بود از ماشین پیاده شدم ... سعی کردم یکم به خودم‬ ‫بیام نمیدونم‬

‫چقدر موفق بودم فقط با نازی اروم اروم شروع کردم قدم زدن ... بعد از چند لحظه صداش پیچید‬ ‫تو گوشم ..‬

‫- شادی یه چیزی میگم خواهش میکنم باور کن ... من مثل چشام به کیوان اعتماد دارم مطمئنم‬ ‫دلیل داشته‬

‫کارش!‬

‫بهم نگاه کردو با التماس گفت:‬

‫- باور میکنی حرفمو؟‬

‫با صدای غمگینو ارومم گفتم:‬

‫- نمیتونم ...‬

‫سرشو تکون داد و گفت:‬

‫- حق داری ... ولی بذار حداقل برات توضیح بده!‬

‫با پشته دستم گونه های خیسمو پاک کردم و گفتم:‬

‫- الآن وقتش نیست!‬

‫دیگه هیچی نگفت ... کنار ساحل روی یه سنگ نشستم ... نازیم اروم کنارم نشست ...‬

‫- حوصله داری یه چیزی بگم؟‬

‫به انتهای دریا خیره شدمو اروم گفتم:‬

‫- بگو ...‬

‫نازی یه چند لحظه ای مکث کردو بعد شروع کرد حرف زدن ...‬

‫- شادی من با کیوان بزرگ شدم ... از بچگی باهاش بودم خیلی خوب میشناسمش ...‬

‫کیوان ادمی نبود که هیچ وقت با خانوادش بیاد سفر ... کیوان ادمی نبود که انقدر تو جمعه ما‬

‫شرکت کنه ... ادمی نبود که زیاد اهله پاساژ گردیو این حرفا باشه ...‬

‫سرشو برگردوند طرفمو ادامه داد:‬

‫- اینا همش بخاطره توئه شادی ... تو اونو اینجوری کردی! اون تو رو دوست داره .. باور کن کیوان‬

‫واسه هیچکس تا حالا انقدر تغییر نکرده ... تا حالا خوده من چند تا از دوستامو بهش معرفی کردم‬

‫ولی انقدر مغروره که حاضر نیست حتی طرفو ببینه ... ولی با تو اینجوری نیست ... باور ک ...‬

‫انگشتمو اروم روی لبای نازی گذاشتمو با یه لبخنده تلخ گفتم:‬

‫- خیلی خب نازی باور کردم ... ولی ... خودش باید بهم ثابت کنه!‬

‫از روی سنگ بلند شدم ... با حرفای نازی ارامشه عجیبی گرفتم یه جورایی اون نفرت قبلیم از‬ ‫کیوان‬

‫کمرنگ تر شده بود ولی بازم دلم میخواست خودش بهم نشون بده ... خودش بهم ثابت کنه که‬ ‫دوستم‬

‫داره ... با صدای نازی به خودم اومدم:‬

‫- بریم؟‬

‫اروم جواب دادم:‬

‫- اره ... بریم!‬

‫تا خود خونه نه اون حرفی زد نه من!‬

‫***‬

‫توی اتاق مشغوله جمع کردن وسایلم بودم که یه دفعه صدای اومد ... اروم گفتم:‬

‫- بفرمایید ...‬

‫در باز شدو قامته کیوون جلوی چشمم نقش بست و بعد صدای مردونه و غمگینش بود که‬

‫تو گوشم پیچید:‬

‫- میتونم بیام تو؟‬

‫دلم با این حرف نبود ولی سرد گفتم:‬

‫- نه!‬

‫انتظار داشتم بره ولی پررو پررو به سمتم اومد!‬

‫- گفتم نیا ...‬

‫لحنش یکم رنگه شیطنت گرفتو گفت:‬

‫- دوست دارم ... میام!‬

‫بیخیال بابا بحث کردن با این عصابه فانی میخواد!‬

‫کنارم رو تخت نشست ... ازش فاصله گرفتم که یه دفعه گفت:‬

‫- شادی باور کن اونجوری که تو فکر میکنی نیست! من عاشقه نگار نیستم اینو بفهم!‬

‫داشتم ضعف میرفتم واسه دیدنش ولی با غروره خاصی گفتم:‬

‫- برام مهم نیست!‬

‫خیلی قاطع گفت:‬

‫- ولی برای من مهمه ... مهمه که تو راجبم چی فکر میکنی! نگار امروز باهام قرار گذاشت‬

‫چون میخواست تمامه چیزایی که تو این چند سال بهش دادمو بهم پس بده ... همین!‬

‫اون داره میره ... داره برای همیشه با نامزدش میره خارج! ... من خیلی وقته که بهش‬

‫فکر نمیکنم باور کن شادی! اون واسه من مرده! دیگه برام هیچ ارزشی نداره ...‬

‫بهم نزدیک شد ...‬

‫- به من نگاه کن!‬

‫اروم سرمو بالا اووردمو به چشمایه جذابش خیره شدم ... داشتم میسوختم زیر نگاه نافذش ..‬

‫- واسه من تو مهمی نه هیچ کسه دیگه!‬

‫اوف گلابی پوکیدم! کباب شدم رفت! دم کشیدم نا فرم! با این حرفش‬

‫ضربانه قلبم رفت رو هزار! از چشاش معلوم بود که داره راست میگه ... داشتم شر شر‬

‫عرق میریختم! با اومدن دستش به طرفم سریع ازش فاصله گرفتم خیلی تند و بی اراده گفتم:‬

‫- بهم ثابت کن‬

‫با چشای گرد شدش یکم نگام کردو بعد گفت:‬

‫- چطوری؟‬

‫- نمیدونم یه جوری که باورم بشه! حالا پاشو برو بیرون کار دارم!‬

‫با شیطنت گفت:‬

‫- تا نفهمم چی کار داری نمیرم!‬

‫با حرص گفتم:‬

‫- میخوام لباس عوض کنم!‬

‫- چه خب پس نمیرم!‬

‫کلافه گفتم:‬

‫- پاشو برو بیرونت کیوان هنوز از دستت ناراحتم فکر نکن بخشیدمت!‬

‫دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا اووردو گفت:‬

‫- خیلی خب بابا رفتم خودتو ناراحت نکن عزیزم!‬

‫به طرفش کوسن پرت کردم که جا خالی دادو از اتاق پرید بیرون پسره ی جلبک!‬

‫اخه من چجوری میتونم با تو بد باشممم! نمیدونم چرا یدفعه مثل این خلو چال زدم زیر گریه!‬

‫پاک مخم تو افسایده دیگه! همشم تقصیر این گلابیه پوست نکندس! میمونه چشم وزغی!‬

‫اوف چه کردم با شخصیته طرف!‬

‫***‬

‫سخته رفتن ... ولی من تحمل میکنم پیش به سوی تهران ... اینبار با اصرار بیش از حدم به نازی‬

‫راضی شد که اون پیشه من بشینه ... به این ترتیب گلابیو نی نی نیما هم پیش هم نشستن!‬

‫کل مسیر مثل دوتا خل چل هی با هم بحث میکردیمو وقتی کم میاووردم هر هر میخندیدیم!‬

‫با نشستن هواپیما تو فرودگاه و تحویل وسایلمون از نانازو و نی نی خدافظی کردیمو خودمون به‬

‫خونه برگشتیم! خودمونیم چقدر تهران عوض شده! داشتم میرفتم این شکلی نبود!‬

‫توی این مدت سعی میکردم نه با کیوون حرف بزنم نه نگاش کنم نه صداش کنم نه لوسش کنم‬ ‫نه‬

‫بوسش کنم ... خلاصه کلا تحریمش کردم! اووف بیا ببین! ولی خداییش خیلی سخته‬

‫باید بگم بعضی وقتا کم میاووردم ولی خدا پدر و مادر این کودکه درونو بیامرزه که منو با کلماته پند‬ ‫اموزی‬

‫در مسیر درست قرار میداد!‬

‫وارد امارته رادمنشا شدیم ... اشک تو چشام حلقه زد ... اینجا هنوزم مثل قدیمه! اه خدایا من دیگر‬

‫تحمل فراق ندارم!‬

‫شیوا جون - خدا رو شکر رسیدیم ... واقعا هیچ جا خونه ی ادم نمیشه!‬

‫لبخند زدمو گفتم:‬

‫- اره واقعا!‬

‫اخه بگو تو ته پیازی سر پیازی؟ صاحابه این خونه ای؟ سرایدار این خونه ای؟ باغبونه این خونه‬ ‫ای؟‬

‫نه خدا وکیلیش نیستم! پس خواهشا خفه!‬

‫شیوا جون - برو لباساتو عوض کن عزیزم یکمم استراحت کن معلومه خیلی خسته ای!‬

‫- چشم شما هم برید! منم برم دیگه!‬

‫مسیره اتاقمو گرفتم رفتم توش! اخیش اجناسه در دستمو با یه حرکت شوت کردم گوشه ی اتاقو‬

‫جفت پا پریدم رو تخت! یه دو سه ساعتی کپه لازمم!‬

‫دوبار بلند شدم بعد از تعویض لباسم خوابیدم .‬

‫با صدای گوشیم شش متر پریدم هوا‬

‫- کیه؟‬

‫صدای نازی پیچید تو مخم:‬

‫- من منم مادرتون! خوابیدی قشنگم؟‬

‫- نه دارم کیشیک میدم مشنگم! بابا همین الآن رسیدیما!‬

‫خندید ...‬

‫- منظورت پنج ساعت پیشه؟‬

‫به هوا نگاه کردم راست میگه تاریک شده! ترکوندم با این خوابیدنم یعنی!‬

‫- حق با تو! حالا بگو بینم چی کار داری؟‬

‫- شادی یه نظر دارم پلید ... خوف ... اصلا بالا هیجده سال!‬

‫- دلیل؟‬

‫- بابا مگه تو نمیخواستی این کیوی رو امتحان کنی تا بهت ثابت شه دوستت داره!‬

‫- خب؟‬

‫- خب به جماله نداشتت! من یه نقشه ی بی نظیر دارم تو کلم منتهی باید باهام را بیای!‬

‫- باهات میدوام تو اخه بگو نقشت چیه کله پوک؟‬

‫- خب گوش کن ببین چی میگم من واسه این اخر هفته یه سفره دو روزه به شمال ترتیب میدم!‬

‫به کیوونم میگم بیاد و تو رو با خودش بیاره بعد اونوخ ...‬

‫- صبر کن صبر کن نقشت از همین حالا بالکه من نیستم!‬

‫- خربزه یه دقیقه لال شو ببین تهش چی میشه! ...‬

‫با ادامه ی حرفایه ناناز خودمم مشتاق شدم تا این برنامرو اجرا کنم!‬

‫- هستم ناناز!‬

‫- پس اوکیه!‬

‫- خبر از تو!‬

‫- نه دیگه خبر از کیوی!‬

‫- گمشو!‬

‫- جی پی اس دارم نگران نباش!‬

‫***‬

‫بد فرم هوسه بستنی کرده بودم واسه همین اماده شدم تا یه تکه پا برم بیرونو برگردم!‬

‫از اتاق اومدم بیرون یه سر رفتم پیشه شیوا جون ...‬

‫روی کاناپه نشسته بودو داشت تی وی تماشا میکرد ..‬

‫- شیوا جون؟‬

‫برگشتو مهربون بهم نگاه کرد:‬

‫- جونه دلم؟ چرا لباس پوشیدی؟‬

‫- دارم یه سر میرم بیرون یه چیزی بخرم!‬

‫- تنها؟‬

‫این که از ننم بدتره!‬

‫- بله زود برمیگردم!‬

‫- پس بذار کیوان باهات بیاد!‬

‫- نه نه ...‬

‫- چرا؟‬

‫- خواهش میکنم اجازه بدید خودم تنها برم قول میدم زود برگردم!‬

‫یکم مکث کردو بعد گفت:‬

‫- باشه دخترم ... فقط اگه گواهینامه داری یکی از ماشینا رو بردار برو!‬

‫- نیازی نیست ... ممنون که اجازه دادی..‬

‫به سمتش رفتمو اروم بوسیدمش ...‬

‫- عاشقتونم!‬

‫- من بیشتر برو دخترم مواظبه خودت باش!‬

‫- چشم خدافظ ..‬

‫از امارت زدم بیرون ... خوب اینجور جاها رو نمیشناختم ولی خب بالاخره برهوت که نیست یه جا‬ ‫رو پیدا‬

‫میکنم! انقدر راه رفتم که پاهام امکان داشت هر لحظه از وسط نصف میشدن اگه زبون داشتن‬ ‫قطعا میگفتن‬

‫شاد ی تو روحت!‬

‫- هی خانوم خوشگله کجا؟ بیا پیشه خودم!‬

‫به پشت سرم نگاه کردمو دوتا پسر جلف از این مو سیخ سیخای ابرو خواهریو دیدم! یا خدا! چه‬ ‫خاکی بریزم‬

‫تو سرم! باز به راهم ادامه دادم که صداشو نزدیک تر شنیدم:‬

‫- جوون عجب فیسی واستا دیگه چرا در میری!‬

‫یکی دیگشون با صدای چندش تری گفت:‬

‫- کامی خانومی ناز داره!‬

‫حالم داشت بد میشد ... انقدر راه رفته بودم که جونه دویدن نداشتم ... ولی چاره ای نبود اون‬ ‫قسمتی که من‬

‫بودم مگس پر نمیزد چه برسه به ادم واسه همین با اخرین توانم پا گذاشتم به فرار ... اون دوتا‬ ‫عوضیم شروع کردن‬

‫پشت سرم دوییدن ... اون وضیعت بس نبود با صدای رد و برق دیگه واقعا به غلط کردن اوفتادم‬ ‫... نفس نفس میزدمو‬

‫مثل خر میدوییدم ... کاش با کیوان میومدم ... ای خاک تو سر بی مغزت کنن پشه! ... پسره ی‬ ‫عوضی ول نمیکرد‬

‫... سرعتش از من بیشتر بود و هر لحظه بهم نزدیک تر میشد!‬

‫با گیر کردن پام به یه سنگ پخشه زمین شدم ... وای خدا کارم تمومه ... شروع کردم گریه کردن‬ ‫...‬

‫- چیه خوشگلم چرا گریه میکنی؟ بیا میبرمت یه جایی که حسابی بهت خوش بگذره!‬

‫- کامی برو بلندش کن!‬

‫داشت میومد نزدیکم ... جیغ زدم ...‬

‫- بهم نزدیک نشو عوضی!‬

‫به حرفم گوش نداد دستش داشت بهم نزدیک میشد که یه دفعه یه صدای گرومپی اومدو‬

‫اون یکی یارش بخش زمین شد! این یکی پسره هم برگشتو رفت سمته دوستش ... حالم خب‬ ‫نبود‬

‫ولی یه پسر قد بلنده هیکلیو میدیدم که داره نافرم اینا رو کتک میزنه ... سرم گیج میرفت ...‬

‫بعد از چند لحظه دیدم اون دوتا عوضی پا گذاشتن به فرارو بعدشم همون پسر که ظاهر فرشته ی‬ ‫نجاتم‬

‫بود جلوم روی زمین زانو زد با صدای بلندو عصبی گفت:‬

‫- تو اینجا چه غلطی میکنی؟ هان؟‬

‫ا ... این که کیوونه! وای خدایا شکر اگه اون نبود ... اگه اون نبود ...‬

‫بغضم شکستو شروع کردم بلند بلند گریه کردن ... نمیدونم چجوری رفتم تو اغوششولی میتونستم‬ ‫ارامشو‬

‫امنیتو حس کنم ... میتونستم بوی عطرش که عاشقش بودمو حس کنم ... همونجور که با مهربونی‬ ‫موهامو نوازش میکردو غرم میزد:‬

‫- اخه من از دسته تو چیکار کنم لامصب؟ هان؟‬

‫فقط گریه میکردم ... احساس کردم از زمین فاصله گرفتم ولی نای اعتراض کردن نداشتم .. بعد از‬ ‫چند لحظه‬

‫وارد یه جای گرم شدم ... سعی کردم ببینم کجام ... تو ماشینه کیوان بودم ... منو نشوندو خودش‬ ‫بعد از‬

‫چند لحظه کنارم جا گرفت ... میتونستم گرمای بخاریو که تو اون لحظه واقعا محتاجش بودمو حس‬ ‫کنم ..‬

‫فکر میکردم اروم شده باشه ولی با صدای بلند و عصبی گفت:‬

‫- چرا اومدی اینجا؟ با توام جوابه منو بده!‬

‫بهتر شده بودم ... اروم به چشمای جذابش که الآن از عصبانیت جذاب تر شده بود نگاه کردم و‬ ‫هیچی‬

‫نگفتم!‬

‫- حرف بزن لعنتی! واسه چی تنها اومدی بیرون؟‬

‫با صدایی که از چاه در میومد گفتم:‬

‫- میخواستم بستنی بخرم!‬

‫با دست انچنان محکم کوبید رو فرمون که یه لحظه فکر کردم استخوناش خورد شد ... دوباره با‬ ‫همون لحن‬

‫فریاد زد:‬

‫- یه بالیی سرت بیارم که دیگه هوسه بستنی خوردن نکنی!‬

‫انقدر جدی و عصبی این حرفو زد که یه لحظه ترسیدمو خودمو فرو کردم تو صندلی! پا شو با‬ ‫اخرین نیرو رو پدال‬

‫گاز فشار داد که باعث شد ماشین با صدای وحشتناکی حرکت کنه!‬

‫***‬

‫با سرعت جنون اسایی رانندگی میکرد ... انقدر تند میروند که ضربانه قلبم هر لحظه بالا تر میرفت‬ ‫...‬

‫با فریاد و ترس گفتم:‬

‫- کیوان اروم!‬

‫اصلا بهم توجه نکرد فقط سرعتشو بیشتر کرد میمون درختی!‬

‫- کیوان ، گلابی با تو هم! داری جفتمونو به کشتن میدی!‬

‫فایده ای نداشت اصلا بهم نگاه نمیکرد ... از ترس زدم زیر گریه ... جوری گریه میکردم که اگه‬ ‫کسی نمیدونست‬

‫فکر میکرد این اقا داره بند رو طلاق میده یا هوو سرم اوورده! ... نمیدونم چی شد یه دفعه زد رو‬ ‫ترمز ... یعنی دلش به حالم سوخته؟!‬

‫- پیاده شو!‬

‫با دادی که سرم زد مثل چی از ماشین پریدم پایین خودشم از ماشین اومد پایینو زل زد تو چشمام‬ ‫...‬

‫همونجور که حرف میزد مدام بهم نزدیک میشد ... منم همش عقب عقب میرفتم ...‬

‫- که بستنی میخواستی دیگه ...‬

‫سرمو با ترس تکون دادم ... اونجایی که بودیم یه جایی شبیه به با تهران بود ...‬

‫- که منو صدا نمیکنی چون میخوای تنها بری بیرون؟!‬

‫این بار فقط نگاش کردم ... صداش رفت بالا تر ..‬

‫- بخاطر یه اتفاقه بچگانه لج میکنی تنها میای بیرون اره؟‬

‫با صدایی که توش ترس موج میزد گفتم:‬

‫- اتفاقه بچگانه؟ هه! اصلا دوست داشتم!‬

‫با یه گامه خیلی سریع اومد در فاصله ی پنج سانتی متریمو گفت:‬

‫- دوست داری دیگه؟‬

‫مثل این مونگوال گفتم:‬

‫- نه بابا غلط کنم!‬

‫زد زیر خنده روانی! با چشمای گردم بهش خیره شدم که بعد از چند لحظه دوباره جدی و محکم‬ ‫گفت:‬

‫- برگرد!‬

‫با تعجب گفتم:‬

‫- جوون؟‬

‫چشک زدو گفت:‬

‫- فدات! میگم برگرد!‬

‫با تعجب برگشتمو در کماله ناباوری به بستنی فروشی که پشت سرم بود خیره شدم!‬

‫- نه!‬

‫از پشت سرم شیطون گفت:‬

‫- چی نه؟‬

‫با مشت چنان زدم تو بازوش ... البته فکر نمیکنم اندکی دردش اومده باشه!‬

‫- یعنی همه این کارات شوخی بود؟!‬

‫چشمک زدو گفت:‬

‫- اره!‬

‫- زهرماره! سکتم دادی بعد اووردی بستنی کوفت کنم؟‬

‫شونه هاشو بالا انداختو با لحنه خاصی گفت:‬

‫- هنوزم دیر نشده عزیزم میخوای برگردیم!‬

‫با عجله گفتم:‬

‫- نه ... نه! ... یعنی لازم نکرده این همه منو حرص دادی اشکمو در اووردی یه بستی که چیزی‬

‫نیست بیشتر از اینا باید جرشو بکشی تا از دلم در اری!‬

‫با دست هلم داد جلو و در همون حالت که به سمت بستنی فروشی میرفتیم گفت:‬

‫- زیاد حرف میزنی!‬

‫انقدر دلم هوسه بستی کرده بود که به جا یه دونه دو دونه خوردم! اووف انقدر همین دوتا بستی‬ ‫بهم‬

‫انرژی داشد که اگه جاش بود همون جا یه هلکوپتری میزدم! ...‬

‫داشتیم به خونه برمیگشتیم که گوشیه کیوون زنگ خورد ...‬

‫- جانم؟‬

‫- ...‬

‫- به سلام خانومه هیشه داغون! چطوری؟‬

‫چشمم روشن این دیگه کدوم خریه؟‬

‫- نازی حالت خوبه؟ تازه از مسفرت برگشتیا!‬

‫خب خدارو شکر خره خودم نانازه! موردی نداره!‬

‫- اخ دلم واسه نیما میسوزه! اوکی من بهش میگم ببینم چی میشه!‬

‫- ...‬

‫- بیکار که نیستم نمایشگاه رو باید به یکی بسپارم باز!‬

‫- ...‬

‫- خیلی خب مخمو خوردی بذار ببینم چی کار میکنم!‬

‫- ...‬

‫- اوکی فعال بای!‬

‫تماسو قطع کرد.‬

‫- نازی بود؟‬

‫سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد! و بعد از چند لحظه گفت:‬

‫- میگه اخر هفته بریم شمال!‬

‫لبخنده مرموزی زدمو گفتم:‬

‫- این که خیلی خوبه!‬

‫ابروهاشو بالا دادو گفت:‬

‫- وجدانا؟‬

‫چشمک زدمو گفتم:‬

‫- وجدانا!‬

‫با حالت خاصی گفت:‬

‫- اوکی پس میریم!‬

‫***‬

‫بالاخره این اخر هفته کوفتی رسید از بس نشستم روزاشو شموردم شبیه تقویم 02 شدم!‬

‫قرار شد بعد از ظهر حرکت کنیم! ... وسایلمو اماده کرده بودم! در ضمن غیر از منو کیویو‬

‫نانازو نی نی ، نگارو احسانم میومدم منتها رفته بوددن خونه ی ناناز اینا که با اونا بیان ...‬

‫کیوونو تو این چند روز ندیدم چون به قول شیوا جون باید کاراشو ردیف میکرد! هیچکیم نه‬

‫کیوی خوددمونه! ماله این حرفا نیست هست؟ ... صدای در اتاق باعث شد دهنمو ببندم ...‬

‫- بفرمایید!‬

‫شیوا جون وارد اتاقم شدو گفت:‬

‫- دختر یه زحمت دارم برات!‬

‫- این چه حرفی چی کار بکنم براتون؟‬

‫به کاغذ توی دستش اشاره کردو گفت:‬

‫- این یه نامه ی مهمه میتونی ببریش نمایشگاه کیوان اخه لازمش داره منتها خوش سرش شلوغه‬

‫نمیتونه بیاد!‬

‫لبخند زدم و نامه رو ازش گرفتم ..‬

‫- چشم رو چشم ...‬

‫- قربونت برم عزیزم!‬

‫- خدا نکنه!‬

‫سرمو بوسید و از اتاق خارج شد!‬

‫سریع پریدم یه تیپ اسپرت زدمو اماده رفتن شدم ...‬

‫نمایشگاش همین طرفای شمال شهر بود ... وقتی رسیدم جاتون خالی فکم چسبید کفه خیابون!‬

‫خدایی نمایشگاه نبود قصر ماشین بود! از ماشین پیاده شدمو با یه صلوات به طرفه در ووردی‬ ‫رفتم!‬

‫و اینک وارد نمایشگاهه گلابی پوست کنده خودمون میشیم! یعنی اینجاست که شاعر میگه اووف!‬

‫عجب چیزیه پسر! من موخوام از این ماشینا! اوه این پسره کیه دیگه داره همینطوری بهم نزدیک‬ ‫میشه!‬

‫اونم با این لبخنده چندشش!‬

‫- میتونم کمکتون کنم؟‬

‫اره ننه کمرم گرفته قربونه دستت بیا این خرت و پرتا رو تا خونه واسم بیار! با این فکر لبخنده گله‬ ‫گشادی‬

‫به پهنای صورتم باز شد ... البته نه اونقدرم بازا! قیافه این یکیو شبیه کره خری شده که بهش‬ ‫بیسکوییت مادر دادن!‬

‫جدی شدمو گفتم:‬

‫- میشه بگید کیوان کجاست؟‬

‫جوون کیوان؟! حداقل یه اقایی نه یه رادمنشی نه یه رئیسی نه یه گلابی اضافه میکرد سرش!‬

‫نیش پسره شل شد افتاد کفه نمایشگاه ... خیلی عادی جواب داد:‬

‫- بله هستش بفرمایید بشینید الآن میگم بیاد!‬

‫رو یکی از مبل راحتیایی که اونجا بود نشستم! ای گلابی عجب دمو دستگاهی!من موندم این کیوی‬

‫عجب شلیلی بودا ما خبر نداشتیم!‬

‫- سلام!‬

‫از فکر و خیال شوت شدم بیرون به صورت ته ریش داره کیوون خیره شدم! اخی عزیزم چقدر ته‬ ‫ریش‬

‫بهش میاد! بیشعور خیلی جذاب تر شده!‬

‫- سلام‬

‫رفتو خیلی جدی پشت میز کارش نشست این چرا ایینجوری شده امروز؟این یارو پسره هم که‬ ‫اومد‬

‫بود بیخه گوشه ما مثال داشت کار میکرد!‬

‫- اووردی؟‬

‫باز بهش خیره شدمو گفتم:‬

‫- اره!‬

‫- بدش پس!‬

‫با تعجب از رفتار امروزش نامه رو سمتش گرفتم ... از دستم گرفتشو و بلافاصله بازش کرد و‬ ‫خوندش!‬

‫بعدم بلند خطاب به همون پسر گفت:‬

‫- سپهر حدوده پنجا میلیون حوالست بده بره!‬

‫اسمونم منظورم همون سپهره پاکتو ازش گرفتو پاشود رفت!‬

‫- سلام اقای رادمنش!‬

‫غلط نکنم مشتریه!کیوی خیلی جدی و و محترمانه گفت:‬

‫- سلام اقای عقیلی بفرمایید بشینید!‬

‫مرده هم نشست ... وای که حوصلم سر رفت از دست اینا! اخه همه ی مکلامشون درباره ی‬

‫کار بود نه په میخوای درباره ی دختر همسایه صحبت کنن؟ ‬

‫این کیوی هم که امروز مثل برج زهر مار شده! کیفمو برداشتم قصد رفتن کردم که بالاخره صداشو‬ ‫شنیدم:‬

‫- کجا؟‬

‫با حرص گفتم:‬

‫- اگه اجازه بدید میرم خونه!‬

‫یکم با کنترل عصاب گفت:‬

‫- خانومه سهیلی تشریف داشته باشید میرسوندمتون!‬

‫اوف خانومه سهیلی از کجا اومد یهو؟‬

‫- نیازی نیست خودم میرم!‬

‫اینبار بار باز با همون لحن عصبی گفت:‬

‫- بهتون گفتم خودم میرسونمتون! شما فعال دست ما امانتین!‬

‫با این مدل حرف زدنش فکه منو چسبوند کفه نمایشگاه! کم نیاووردمو باز با حرص گفتم:‬

‫- اگه میشه سریع تر من عجله دارم!‬

‫مشتریه همچین بهم نگاه کرد که انگار تو عمرش ادم به پرروییه من ندیده!‬

‫کیوان با حرص بیشتری گفت:‬

‫- خیلی خب فعال بشینید لطفا!‬

‫دوباره پوفی کشیدمو باز سر جام نشستم! دارم برات کیویه کپکی!‬

‫یه چند دقیقه ای بعد اقای عقیلیه عزیز بالاخره قصد رفتن کردن! صلواتو بلند بفرست که دیگه‬ ‫اینورا پیداش‬

‫نشه! واال به خدا مخمونو خورد!‬

‫- بریم؟‬

‫با اخم به کیوان نگاه کردم بدونه هیچ جوابی جلو جلو خودم راه افتادم! بمون تو کفم برق بزنی! به‬ ‫ماشینش که‬

‫رسیدم منتظر شدم تا ریموتو بزن ولی گلابی مثل خیار چنبل واستاده بود فقط نگام میکرد! با‬ ‫حرص گفتم:‬

‫- میشه درو بزنی!‬

‫پوزخندی زدو جواب داد:‬

‫- نه من فقط بچه پرروا رو میزنم!‬

‫نفسمو با حرص بیرون دادم با لگد زدم به ماشینش! گفتم شاید حرصش بگیره ولی خیلی خونسرد‬ ‫یه پوزخند زد و گفت:‬

‫- کوچولو انقدر به خودت فشار نیار امروز با این ماشین میرم!‬

‫و ریموته تو دستشو فشار داد با صدای دزدگیر ماشین چشممو چرخوندمو با یه مازاراتیه مشکی‬ ‫چش تو چش شدم‬

‫! فکم که هیچی دندونامم خورد شد افتاد کفه زمین! سعی کردم خودمو ذایه نکنم برای همین‬

‫خیلی جدی و بی تفاوت بهش نگاه کردمو اروم سوار ماشین شدم! این همه من حرص خوردم حالا‬ ‫نوبته اینه‬

‫واال!‬

‫تا خود خونه نه اون حرف زد نه من!‬

‫***‬

‫تقریبا طرفای عصر بود که اماده ی رفتن شدیم ... ! تا زمانی که به محلی که با بچه ها قرار‬

‫گذاشته بودیم برسیم با کیوان یک کلمه هم حرف نزدم اونم با من حرف نمیزد انگار از دستم‬ ‫دلخور بود!‬

‫دوست نداشتم اینطور باشه ولی خب به درک! واال!‬

‫هر چقدر به احسانو و نگار اصرار کردیم که بیان تو این ماشین نیومدن ... میدونم همش زیر سر‬ ‫این‬

‫سیب زمینی اب پزه نانازو میگم ! مثال خیر سرش میخواد منو کیوون با هم تنها باشیم! اینم که‬ ‫مثل‬

‫برج زهره مار نشسته تنگه دله من! دستمو به سمته ضبط بردمو چند تا اهنگ زدم جلو اخر سرم با‬ ‫حرص سی دی رو در اووردمو‬

‫از تو کیفم سی دی خودمو بیرون اووردم ...‬

‫- چیکار میکنی؟‬

‫ا مگه خیار چنبلم حرف میزنه؟ چه جالب نمیدونستم!بی توجه بهش سی دی رو داخل دستگاه‬ ‫گذاشتم! تا پلی شد به صندلی تکیه‬

‫دادم به منظره بیرون خیره شدم! فکر میکنم از این اهنگ خوشش میومد چون خودش دستشو جلو‬ ‫برد صداشو‬

‫زیاد کرد ...‬

‫ اهنگ: این روزا که میخندی از امیر فرجام پیشنهاد میکنم حتما گوش کنید ♥‬

‫خودت حتی نمیدونی منو وابسته تر کردی‬

‫چقدر زود منصرف میشم ازت میخوات که برگردی‬

‫بدون تو نمیتونم همه عشقم به تو راست بود‬

‫فقط اینو بدون این اشتباه از روی احساس بود‬

‫من این روزاتو دوس دارم‬

‫همین روزا که میخندی‬

‫نگاهت می کنم وقتی چشاتو ناز می بندی‬

‫تو آغوشه تو می خوابم‬

‫همه حسم شده عادت‬

‫یه دنیا هم نمی تونه بگم‬

‫برگرد از این حالت‬

‫آهسته پا به پای تو قدم میزنم‬

‫عطری که میمونه ازت به روی پیرهنم‬

‫موهاتو رو به آینه شونه که میکنی‬

‫وقتی منو با گریه هات بهونه می کنی‬

‫من این روزاتو دوس دارم‬

‫همین روزا که میخندی‬

‫نگاهت می کنم وقتی چشاتو ناز می بندی‬
‫تو آغوشه تو می خوابم‬

‫همه حسم شده عادت‬

‫یه دنیا هم نمی تونه بگم‬

‫برگرد از این حالت‬

‫نمیدونم چجوریو کی خوابم برد ولی با لمسه دسته کسی رو صورتم از خواب بیدار شدم و نگام با‬ ‫نگاهه‬

‫کیوان تداعی کرد ... سریع دستشو کشیدو خیلی جدی گفت:‬

‫- چه عجب بیدار شدی! یادم باشه از این به بعد با خودم نیارمت جایی!‬

‫با گیجی بهش نگاه کردمو گفتم:‬

‫- رسیدیم؟‬

‫پوزخندی زدو جواب داد:‬

‫- بله عزیزم لطف کن پیاده شو!‬

‫وا این چرا اینجوری میکنه بامن! تو رو خودا نگا کنا گلابیم رفته قاطی میوه ها! از ماشین‬

‫پیاده شدمو با حرص درو بهم کوبیدم که صداش تو گوشم پیچید:‬

‫- اگه خیالت راحت نشد بزن بشکونش خب؟‬

‫لبخنده کجی زدم همراش گفت:‬

‫- باشه عزیزم!‬

‫و بعد درو باز کردمو اینبار محکم تر بستم جوری که خودمم از جام پریدم قلبم شروع کرد تند‬ ‫زدن!‬

‫کیوان اخماشو تو هم کردو عصبی گفت:‬

‫- دارم برات!‬

‫و خیلی عصبی در ماشینو بستو ریموتو زد ...‬

‫تازه متوجه اطرافم شدم ... اوف ویلا رو برم ... عجب چیزیه لامصب! همون موقع ماشینی‬

‫کنار پام ترمز کرد برگشتمو با دیدن بچه ها لبخند زدم ... بعد از اینکه اونا پیاده شدن با هم به‬ ‫داخل ویلا‬

‫رفتیم ... از کیوان خبری نداشتم ولی احتمال میدادم رفته باشه داخله ویلا واسه همین با اینکه دلم‬ ‫براش شور‬

‫میزدو یه نمه تنگ شده بازم به خودم تلقین کردم که واسم مهم نیست!‬

‫هوای حسابی دونفره بود ... از اون هوا خوشمال که دوست داری فقط توش راه بری ... به ساعت‬ ‫نگاه کردم ...‬

‫کلی وقت داشتم واسه اینجور کارا اما اول باید لباسامو عوض میکردمو وسایلمو جابجا میکردم ولی‬ ‫این کیووی‬

‫جون وسایله منو که نیاورد ... با اینکه میدونستم باهام سرده ولی از سر ناچاری به سمتش رفتم که‬ ‫حداقل‬

‫سوویچه ماشینشو بهم بده تا وسایلمو از توش دربیارم ...‬

‫روی کاناپه دراز کشیده بودا داشت با گوشیش ور میرفت ...‬

‫- وسایله من تو ماشینه!‬

‫خیلی خونسرد گفت:‬

‫- ا ... چه خوب!‬

‫با حرص گفتم:‬

‫- لازمشون دارم!‬

‫باز همونجور خونسرد جواب داد:‬

‫- اینم چیزه خوبیه!‬

‫داشت تک تکه سلوالم به طرز عجیبی اتیش میگرفت:‬

‫- ا.. کیوان چرا اذیت میکنی من وسایلمو میخوام!‬

‫شونه هاشو بالا انداختو جدی گفت:‬

‫- خب به من چه؟‬

‫پامو کوبیدم زمین گفتم:‬

‫- ا ... خب تو ماشینه توا!‬

‫جوابمو نداد ... تو روحت گلابی!‬

‫- کیوان؟‬

‫اینبار بهم نگاه کرد ... جدی بود ... خونسرد ... فقط اروم گفت:‬

‫- سوویچ رو اپنه!‬

‫برگشتمو با دیدین سوویچ به سمتش رفتمو بعد از ورداشتنش با عجله به سمت ماشینه کیوی‬ ‫رفتم!‬

‫با کلی دنگو فنگ دره صندوقو زدم! اووف اینن خرسو من چجوری ببرم تو ... انقدرا هم بزرگ نبود‬

‫ولی واسه من سنگین بود! با ادا اصوالی خنده داری شروع کردم به در اووردنش ...‬

‫- چمدونه عزیز شما به روح اعتقاد داری؟ پس تو روحتتتتتتتتت! خدا ازت نگذره خورد شد کمرم!‬

‫ال مصب خرسم انقدر سنگین نیست ... البته من از بس ریزه میزم نمیتونم اینو تکون بدم ... تقصیر‬ ‫خودمه دیگه!‬

‫اصلا تو روهه خودممممم!‬

‫- بیا برو کنار!‬

‫با تعجب به صاحب صدا خیره شدم ... اینکه کیویه! از جلوی صندق کنار رفتم جای من واستادو با‬ ‫یه حرکت چمدونو از صندوق کشید بیرون! بابا قدرت ... بابا پهلوون ... بابا خیار شور ... بابا چقدر‬ ‫دلم براش تنگ شده!‬

‫بدون توجه به من در صندوق بستو بعد از زدن ریموت به سمت ویلا رفت ... هی اقاهه چمدونمو‬ ‫کجا میبری؟‬

‫دنبالش رفتم ... به اتاقه من که رسید چمدون برد تو اتاقو رو زمین گذاشت ... داشت میرفت که‬ ‫بازوشو گرفتم ...‬

‫- واستا کیوان!‬

‫سر جاش واستاد بدون هیچ حرفی! شجاعت به خرج دادم گفتم:‬

‫- چرا با من اینجوری شدی؟ بخاطر امروز؟‬

‫برگشتو با اون چشاش که ادمو ذوب میکرد زل زد بهم ... بعد از چند لحظه زبون باز کردو گفت:‬

‫- نه!‬

‫نه تمومه حرفش نبود انگار ناراحت بود از یه چیزی با نگرانی گفتم:‬

‫- چیزی شده؟‬

‫کلافه با دست موهاشو بهم ریختو گفت:‬

‫- گفتم که نه بیخیال شو شادی!‬

‫دلم میخواست بیشتر از این غرورمو بشکنم دلم میخواست اینبار من بغلش کنمو ارومش کنم ...‬

‫ولی اون رفت ... حتی تشکرمم نشنید ... بغض راهه گلومو بست ... کیوان همه چیزه من بود ..‬

‫تا حالا سعی کردم اینو از خودم مخفی کنم ... ولی دیگه نمیشه ... من عاشقش شدم ...‬

‫ولی اون ... ولی اون از من سرد شده ... اشکی که از روی گونم سر خورد! با پشته دستم پاکش‬ ‫کردمو‬

‫به ایینه خیره شدم .‬

‫مشغوله جابجا کردنه وسایلم بودم که نگارو و ناناز مثل بختک افتادن تو اتاقم ...‬

‫ناناز - چی کار میکنی؟‬

‫- دارم رو نقشه معماریه اینجا کار میکنم ... میبینی که!‬

‫با چشم و ابرو گفت:‬

‫- ایش نمکدون!‬

‫انقدر بی حوصله بودم که حتی حوصله ی کل کل و شوخیو نداشتم ...‬

‫نگار - چرا انقدر گرفته ای شادی؟‬

‫داشتم کلماتو بهم وصل میکردم تا یه چیز بلغور کنم که اینبار ناناز گفت:‬

‫- نکنه بخاطره رفتاره کیوانه؟‬

‫یکم بهشون نگاه کردمو با همون چهره ی افسردم سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ...‬

‫ناناز - خاک تو سرت!‬

‫منو و نگار با تعجب بهش خیره شدیم که باز ادامه داد ...‬

‫- بدبخت اون بخاطر حرفه من دپرس شده اینجوری داره باهات رفتار میکنه!‬

‫با تعجب گفتم:‬

‫- بخاطر حرفه تو؟‬

‫- اره دیگه ... دیروز به من زنگ زدو یه چیزایی بهم گفت منم اومدم یکم پیاز داغشو زیاد کنم‬ ‫بهش‬

‫الکی گفتم شادی قرار بعد از اومدن پدر و مادرش با کسه دیگه ای ازدواج کنه!‬

‫بی اراده و جدی گفتم:‬

‫- شادی خیلی غلط میکنه!‬

‫نگارو ناناز جوری بهم زل زدن که فهمیدم چه گندی زدم واسه درست کردنش سریع گفتم:‬

‫- نازی تو نباید با من مشورت میکردی؟‬

‫با شیطنت گفت:‬

‫- حالا عفو کن خانومه عاشق پیشه!‬

‫- مرض! پاشو برو همه چیزو بهش بگو که گند زدی! پاشو!‬

‫- ا ... بشین ببینم تازه همه چیز داره اونجوری که من میخوام پیش میره ... ما هنوز به مقصد‬ ‫نرسیدیم!‬

‫به چشمایه شیطونش نگاه کردم ... نا خداگاه گفتم:‬

‫- ناناز گناه داره!‬

‫- الهی جفتتون قربونم برین! چقدر شما ها عاشقه همین اون از کیوان با اون حرفاش اینم از تو! با‬ ‫تعجب گفتم:‬

‫- مگه کیوان چی بهت گفته در باره ی من؟‬

‫چشمک زدو گفت:‬

‫- بیخیال فقط تا این حد بهت بگم که حسابی خاطرتو میخواد!‬

‫قند تو دلم تن تن اب میشد اووف!‬

‫نگار - حالا چه خوابی واسه کیوان دیدید خانوما؟‬

‫من و ناناز بهم نگاه کردیم بعد به نگار ... و بالاخره ناناز همه چیزو به نگار گفت ...‬

‫***‬

‫با بچه ها توی ویلا نشسته بودیم و گپ میزدیم ...‬

‫نیما - شب بنظرتون کجا بریم؟‬

‫ناناز - بریم خرید ...‬

‫همه با هم گفتن:‬

‫- اه ...‬

‫ناناز ابروهاشو تو هم کشید گفت:‬

‫- دستشویی ته راه رو سمته چپه خانوما و اقایون!‬

‫نیما - عزیزم شما پاشو چای بریز من خودم نوکرتم میبرمت هر جا بخوای!‬

‫ناناز خر کیف شدو جفت پا پرید تو اشپزخونه ...‬

‫احسان - کیوان خداییش این چه قیافه ایه؟ چرا امروز اینجوری شدی داداش؟‬

‫کیوان با همون حالته دپرسش جواب داد:‬

‫- هیچی نشده احسان فکر کنم سرما خوردم یکم بی حسم!‬

‫نیما - حسم بهت میدیم داداش بذار برگردیم تهران خودم واست استین بالا میزنم!‬

‫لبخنده تلخی رو صورتش نشستو بعد از اون اروم گفت:‬

‫- اتفاقا خودم تو فکرشم ... بعد از اینکه برگشتم بلافاصله اقدام میکنم!‬

‫همه با تعجب بهش خیره شدیم که احسان گفت:‬

‫- حالا کی هست این زن داداشه خوشبخت؟‬

‫کیوان خیلی خونسرد گفت:‬

‫- یکی از همکلاسیامه تو دانشگاه!‬

‫صدای شکستنه قلبمو شنیدم ... صدای خورد شدنشو ... تمام وجودمو پر شد از خالی ... دلم‬ ‫میخواست‬

‫گریه کنم ... ولی جلوی این همه ادم؟ ... باز صدای متعجبه نازی پیچید تو سرم:‬

‫- اسمش چیه کیوان؟‬

‫کیوان باز خونسرد جواب داد:‬

‫- مینا!‬

‫دیگه تحمله اون جوو نداشتم ... هر لحظه ممکن بود از شدت بغض بترکم ... بی اراده از جام بلند‬ ‫شدمو‬

‫بدونه حرفی به سمته اتاقم رفتم ...‬

‫- نه شادی الآن وقته گریه نیست دختر ... خواهش میکنم ... خواهش میکنم خودتو کنترل کن ...‬

‫با برداشتنه گوشی و هندزفریمو از اتاق خارج شدمو با گفتن من میرم یکم کنار دریا قدم بزنم ‬ ‫به بچه ها از‬

‫ویلا خارج شدم ... طولی نکشید که به دریا رسیدمو اون بغضه لعنتیه نفس گیرو شکستم!‬

‫هندزفریو تو گوشم گذاشتم اهنگ خانه و خاطره ابی رو پلی کردمو ... همونجور که مقابله دریا‬ ‫واستاده‬

‫بودم سیل اشک بود که از تو چشام با درد پایین میومد ...‬

‫به تو عادت کرده بودم ای به من نزدیک تر از من‬

‫ای حضورم از تو تازه ای نگاهم از تو روشن‬

‫ای نگاهم از تو روشن‬

‫به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم‬

‫مثل عاشقی به غربت مثل مجروحی به مرهم‬

‫مثل مجروحی به مرهم‬

‫لحظه در لحظه عذابه لحظه های من بی تو‬

‫تجربه کردنه مرگه زندگی کردن بی تو‬

‫زندگی کردن بی تو‬

‫من که در گریزم از من به تو عادت کرده بودم‬

‫از سکوت و گریه ی شب به تو هجرت کرده بودم‬

‫با گل و سنگ و ستاره از تو صحبت کرده بودم‬

‫خلوت خاطره هامو با تو قسمت کرده بودم‬

‫به تو عادت کرده بودم ای به من نزدیک تر از من‬

‫ای حضورم از تو تازه ای نگاهم از تو روشن‬

‫ای نگاهم از تو روشن‬

‫به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم‬

‫مثل عاشقی به غربت مثل مجروحی به مرهم‬

‫مثل مجروحی به مرهم‬

‫لحظه در لحظه عذابه لحظه های من بی تو‬

‫تجربه کردنه مرگه زندگی کردن بی تو‬

‫زندگی کردن بی تو‬

‫خونه لبریز سکوته خونه از خاطره خالی‬

‫من پر از میل زوالم عشق من تو در چه حالی‬

‫عشق من تو در چه حالی‬

‫خدایا من دوستش دارم ... ای کاش میتونستم این غروره لعنتیو بشکنمو بهش حقیقتو بگم ...‬ ‫میخواد‬

‫از من دور بشه ... میخواد بره ... پس من چی؟ ... بی کی تکیه کنم؟ ... باورم نمیشه قرار اغوشه‬ ‫گرمو‬

‫امنش نسیبه کسه دیگه ای بشه ... کاش همین الآن اینجا بود ... کاش منو مثل دفعه های قبل با‬ ‫اغوشش‬

‫اروم میکرد ... خدایا من دوسش دارم ... چجوری بهش بگم؟ ... خدایا فکر کردن به نبودنشم منو‬ ‫میکشه‬

‫اینبار نمیتونم تحمل کنم ... خدایا خودت کمکم کن ... نذار بره نذار ترکم کن ... کیوان تکیه گاه منه‬ ‫... نذار ازم‬

‫بگیرنش ... خداایا ... اگه بره ... اگه بره .. دیگه قلبم نمیکوبه ... دیگه دلیلی واسه بودنم نمیمونه!‬

‫خدا جونم به قیافم نگاه کن ... میبینی چهرمو جوری افریدی که همه فکر میکنن من واقعا مثل‬ ‫اسمم همیشه‬

‫شادم ... هیچ کس از قلبم خبر نداره ... در ظاهر محکمم ولی تو که از درونم خبر داری ... میبینی‬ ‫که چقدر شکنندست‬

‫... من شادیم همون شادی که تو زندگیش خیلیا رو خندوند ولی هیچکس از درونش هیچی‬ ‫نفهمید ...‬

‫درونه من غمگینه خدایا ... غمگین ... نذار تنها دلخوشیم بره! خدایا صدامو میشنوی ... میبینی منو‬ ‫...‬

‫تنهام ... تنهای تنها نذار تنها تر از این شم ... بذار واسه یه بارم که شده بفهمم که رویا ها میتونن‬ ‫واقعی شن!‬

‫بذار باز حس کنم یکی تو دنیا خیلی دوستم داره ... تا یه بارم از ته دلم بخندم ... تا یه بارم بشم‬ ‫واقعا شادی ...‬

‫با زانو رو زمین نشستمو به خطه پایانیه دریا خیره شدم ... با حسه اغوشه کسی با تعجب به چهره‬ ‫ی غمگینه نازی‬

‫نگا کردم ... حسه حرف زدن نداشتم فقط سکوت کردم ... صدای موجه دریا بیشتر هواییم میکرد‬ ‫... بازم با دستم همون اهنگ قبلیو‬

‫پلی کردمو تو اغوشه نازی اروم چشامو بستم ... نازی حرف نمیزد ... انگار اونم داشت به این اهنگ‬ ‫گوش میکرد ..‬

‫ولی مطمئنم حسی که من الآن دارمو اون نداره ... حسه خالی بودن ... حسی که باعث میشد حس‬ ‫کنم یه‬

‫مرده متحرکم ... فقط با چشای بسته به اهنگ گوش میکردم اهنگی که با صدا موج دریا توی‬ ‫گوشم میرقصید .‬

‫- شادی حرفاشو باور نکن!‬

‫صدای نازی باعث شد چشمامو باز کنم ... وقتی حالته منو دید باز ادامه داد:‬

‫- اون این حرفا رو از روی ناراحتیش زد باور کن مینایی وجود نداره!‬

‫با صدای ارومو خش دارم گفتم:‬

‫- کیوان هیچ وقت دوروغ نمیگه ... به حرفاش عمل میکنه! تو که بهتر از من میشناسیش!‬

‫با تکونه نازی و صدای کلافه و شوخش به خودم اومدم:‬

‫- اه بس کن دیگه شده شبیه جنازه! دختر منو تو یه نقشه ای داشتیم یادت نیست؟‬

‫با بی حوصلگی گفتم:‬

‫- ناناز بیخیالش شو من حوصلشو ندارم!‬

‫با اخم مصنوعی گفت:‬

‫- ده! پامیشم میزنمتا چغندر! ما اصلا از اول بخاطر همین اومدیم اینجا! انقدر شیر برنج نباش‬ ‫دیگه!‬

‫اون کیوی یه چیز گفت تو چرا باور میکنی؟‬

‫فقط سکوت کردم که اینبار با التماس گفت:‬

‫- هستی دیگه مگه نه؟‬

‫از بغلش بیرون اومدمو به سختی بلند شدم ... خواستم به ویلا برگردم که صداشو از پشت شنیدم:‬

‫- جواب نمیدی تربچه؟‬

‫لبخنده بی جونی زدمو جواب دادم:‬

‫- باید فکر کنم!‬

‫از رو زمین بلند شدو خودشو مثل بز انداخت تو بغلم ...‬

‫- عاشقتم‬

‫- ناناز کتک میخوای بگو امتحانش مجانیه!‬

‫یکم حالم بهتر شده بود خدا رو شکر این میمون با هام بود حداقل یکم از دستش میخندیدم!‬

‫وارد ویلا که شدم سعی کردم به چهر ه ی بیخیالو سرد کیوان نگاه نکنم ...‬

‫- چقدر دیر اومدین؟‬

‫برگشتمو به نیما نگاه کردم بجای من ناناز جواب داد:‬

‫- اووف اگه بدونید چی شد؟ یه پسر گیر داده بود به شادی پدرمون در اومد تا شرشو بکنیم!‬

‫فکم اوفتاد کفه ویلا ... ناخداگاه چشمم به چشمای عصبیه کیوون کشیده شود ... یا خدا الآن که‬

‫بگیر دوتامونو بزنه ... البته اگه براش مهم باشه ... نیما هم که ذایه بود غیرتی شده گفت:‬

‫- غلط کرده پسره بی همه چیز! چرا صدامون نزدین!‬

‫نازی چشمکی به نیما زدو جواب داد:‬

‫- فاصلمون زیاد بود نمیشد! ... راستش پسره خیلیم با شخصیت بود ...‬

‫اه خفه شو دیگه ناناز نمیبینی قیافه کیووی رو! الآن پامیشه میزنه میکشتمون!‬

‫با ارنج زدم بهش که به حمد اهلل بست دهنشو!‬

‫دست نگارو گرفتمو برای فرار از اون جو به همراه ناناز به اتاقم رفتیم ...‬

‫ناناز - خیلی خب همین فردا صبح نقشمونو عملی میکنیم!‬

‫نگار - ایول!‬

‫خودم - نازی بیخیال!‬

‫ناناز - پامیشم میزنم تو دهنتا!‬

‫نگار - شادی راست میگه یه جورایی زیاد رویی!‬

‫ناناز - پامیشم جفتتونو میزنما همین که گفتم! بگید خب؟!‬

‫منو نگار با ناچاری بهم نگاه کردیم باز به نازی ... هر دومون با هم جواب دادیم:‬

‫- خب!‬

‫***‬

‫شب بخاطر کسالته کیوانو بی حوصلگیه من تو ویلا موندیمو هیج جا نرفتیم!‬

‫احساس میکردم کیوان واقعا مریض شده! چون دیگه مثل قبل نبود! دیگه مثل قبل شوخی نمیکردو‬

‫سر به سر بقیه نمیذاشت ... من شده بودم مثل خودش ... بچه ها سرمون کلی غر زدن ولی انگار‬

‫هیچ تاثیری رو عوض شدن حالتمون نداشت!‬

‫- خیلی خب بیاید اینم تشک! پسرا تو حال میخوابن!‬

‫به نازی نگاه کردم و اروم گفتم:‬

‫- کیوان چطوره؟‬

‫مهربون بهم نگاه کردو گفت:‬

‫- چرا خودت نمیری ببینیش؟ شاید اونم الآن همین انتظارو ازت داره!‬

‫سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم:‬

‫- نه نه اصلا!‬

‫نگار - شادی نازی راست میگه پاشو برو حداقل حالشو بپرس الآن بهترین موقعیته نیما و احسانم‬ ‫نیستن‬

‫میتونی باهاش حرف بزنی!‬

‫دلم میخواست ... ولی .. ولی میترسیدم!‬

‫نازی - شادی پاشو دیگه دختر! پاشو برو ..‬

‫به نگارو نازی نگاه کردم ... نمیخواستم برم ولی بی اختیار از جام بلند شدمو به سمته در رفتم ...‬

‫نمیدونم چجوری رسیدم به حال ... میتونستم کیوانو ببینم که روی کاناپه دراز کشیده و دسته روی‬

‫چشماش گذاشته! جلو تر رفتم با دیدن میزه بزرگی که به کاناپه چسبیده بود اهی کشیدم ...‬

‫خواستم بکشمش اینور تا حداقل بتونم کنار کیوان بشینم ولی چشمتون موشو تو جوب نبینه ...‬ ‫انقدر سنگین‬

‫بود که میتونستم صدای جابجا شدنه ستون فقراتمو بشنوم ... بیخیال اینور شدم ... به دسته های‬ ‫مبل نگاه کردم‬

‫نمیشد روش نشست ... به سمته پشتیه کاناپه نگاه کردم ... اووف شادی ... جوون هر کی دوست‬

‫داری یه درصدم فکر نکن که از اون جا بری! یه دقیقه خفه! به سمته پشته مبل رفتم ارتفاش‬ ‫زیاد بود سعی کردم‬

‫از روش دوال بشم تا صورته کیوانو ببینم ... حالا میتونستم از اینجا از نزدیک ببینمش ... یه دفعه‬ ‫دستشو از رو چشش‬

‫برداشت ... یا خدا ... بیدار نشه؟ بدبخت میشم! ... اووف خدا رو شکر هنوزم خوابه ... عزیزم چقدر‬ ‫صورتش‬

‫معصومه تو خواب ... اخه من چجوری راضی شم یکی دیگه صاحبه تو شه ... بی اختیار یه قطره‬ ‫اشک از چشمم چکید‬

‫رو تیشرتش! گل تو سرم! ... خوبه نریخت رو صورتش! ... از ناناز شنیدم که تب داشته ... نکنه‬ ‫هنوزم تب داره ...‬

‫نکنه تشنج کنه ... نکنه ... اه خفه شو یه مین! ... باید مطمئن بشم ... دستمو با اطمینان نزدیکش‬ ‫بردم ... ولی با‬

‫صورتش خیلی فاصله داشت ... یکم خودم کشیدم جلو ... بازم فاصله داشت ... یکم دیگه اومدم‬ ‫جلو ... طوری که دیگه‬

‫پاهام رو زمین نبود ... اینبار نزدیک تر شد به صورتش ولی بازم یکم فاصله داشت ... دوباره‬ ‫خودمو کشیدم جلو ...‬

‫که ... واا اای ابروم رفت تعادلم از دست دادم و ... الآن دقیقا روشم! کیوان با ترس تکونی خوردو‬ ‫وقتی منو تو اون حالت دید‬

‫با تعجب بهم خیره شد ... نه میتونستم حرف بزنم نه حتی قادر بودم حرکتی کنم ... چشمم به‬ ‫دسته ی مبل افتاد!‬

‫گل تو سرت شادی نمیتونستی بشینی روش ولی حداقل میتونستی از اون جا دستتو بذاری رو‬ ‫پیشونیه این‬

‫گلابی ...‬

‫- معنی اینکارا یعنی چی؟‬

‫به قیافه ی اخمالوی کیوان خیره شدم ... سکوتم باعث شد خودش ادامه بده ...‬

‫- تو الآن روی من چیکار میکنی دقیقا؟‬

‫با اخم بهش نگاه کردمو مثل خودش گفتم:‬

‫- افتادم!‬

‫خواستم بلند شم که مانعم شد‬

‫- خودت با پای خودت اومدی نمیذارم بری!‬

‫با حرص محکم یه لگد زدم تو پاشو که اخش رفت هوا منم خواستم جینگ فنگ بزنم که باز منو‬ ‫محکم گرفت..‬

‫- به من لگد میزنی حالیت میکنم ...‬

‫نمیدونم چرا داشت فاصله ی صورتامون کم میشد ... ترسیدم واسه دفاع از خودم دستمو گذاشتم‬ ‫رو لبش ...‬

‫... حالا فقط چشمامون بود که تو هم دیگه قفل شده بود ... حرارت بدنش خیلی‬

‫زیاد بود ... طوری که اگه یه سطل اب سرد میریختم روش بخار میکرد ... ناخداگاه با لحن نگرانی‬ ‫گفتم:‬

‫- کیوان تب داری!‬

‫فقط بهم زل زده بود ... دستمو اروم از رو دهنش برداشتم ...‬

‫- بذار برم دستمال خیس بیارم بزار رو پیشونیت!‬

‫خواستم بلند شم که اینبار محکم تر منو گرفت ... جوری که صدای ضربانه قلبش محشر بود‬

‫منو یه جورایی وارده خال میکرد! دلم نمیخواست به هیچ وجه از اون لحظه در بیام ولی با بلند شدن‬ ‫ناگهانیو عصبیه کیوان‬

‫کاملا از رویا پرت شدم بیرون ... کلافه منو انداخت گوشه ای از کاناپه و خودشم گوشه ی دیگش‬ ‫نشست ...‬

‫متعجب فقط بهش نگاه میکردم ... یکم که با موهاش بازی کرد نگاهشو بهم دوختو خیلی سرد و‬ ‫خشن گفت:‬

‫- دفعه ی اخرت باشه اینکارو میکنی!‬

‫فقط بهش نگاه کردم که اینبار بلند و جدی گفت:‬

‫- فهمیدی؟‬

‫با چشام که حالا پرده ی اشک توش بود خیره شدم بهشو اروم سرمو تکون دادم ...‬

‫باور نمیشد این همون کیوانه! همون کیوان که ... حتی فکر کردم به خاطراتمون ازارم میداد ...‬

‫از جام بلند شدم خیلی سریع به اتاقم برگشتم ... حتی به نگاه های پرسجو گرانه ی نازی و نگار‬ ‫توجهی نکردمو سریع خوابیدم! خوابی که همش کابوس بود ... همش ...‬

‫***‬

‫با صدای نازی از خواب پریدم ...‬

‫- شادی پاشو ... پاشو وقته تنگه!‬

‫چشامو به زور باز کردم از گریه های دیشبم مژه هام بهم چسبیده بود :‬

‫- چته نازی؟‬

‫- پاشو میخوایم نقش رو اجرا کنیم ...‬

‫با تعجب گفتم:‬

‫- نقشه؟‬

‫- اره دیگه ... همون نقشه که واسه کیوان کشیدیم!‬

‫تو دلم به حرفش پوزخند زدم ... چه دله خوشی داره! از جام بلند شدمو به سمت دستشویی رفتم‬ ‫...‬

‫من میتونستم نقشمونو یه خورده تغییر بدم ... جوری که به نفعه همه بشه ... حتی خودم ... و بیشتر‬

‫کیوان! تو ایینه به چهر ه ی بی رمقم نگاه کردم با فکر کاری که میخواستم بکنم اشک از چشمم‬ ‫چکید!‬

‫سریع ردشو پاک کردمو از دستشویی بیرون اومدم ...‬

‫نگار - خیلی خب شادیم اومد صبحونه بخوریم بعد بریم!‬

‫به زور لبخند زدم همه بهم صبح بخیر گفتن غیر کسی که حرف زدنش خیلی برام مهم بود ...‬

‫صبحونه رو با بی میلی خوردم ... تمام مدت فکرم مشغول بود به کاری که میخواستم انجام بدم!‬

‫- خیلی خب پاشید دیگه بریم صبحونه هم که خوردیم!‬

‫به احسان که این حرفو زد نگاه کردیم ...‬

‫نیما - خب کجا بریم؟‬

‫نازی سریع گفت:‬

‫- فعال بریم دریا! قبوله؟‬

‫کل جمع قبول کردن ...‬

‫***‬

‫دریا اروم نبود برعکس دیشب موج دار شده بود ... داشتم به وسعتش نگاه میکردم که صدای‬ ‫نازی‬

‫نگامو به سمته خودش جلب کرد:‬

‫- شادی جوونم اماده ای که؟‬

‫تو دلم بهش پوزخند زدم ...‬

‫- اره امادم ...‬

‫نازی - فقط جوونه مادرت ارتیس بازی در نیار یکم ادا و اصول کافیه خودت که همه چیزو میدونی؟‬

‫باز لبخند زدم گفتم:‬

‫- اره ... مطمئن باش کارمو خب انجام میدم!‬

‫پسر ا همه تو اب بودن ... برای اخرین بار به چهر ه های نگارو و نازی نگاه کردمو با یه لبخنده تلخ‬ ‫ازشون‬

‫فاصله گرفتم ... وقتش بود ... تصمیمه خودمو گرفته بودم ... از اولم یه ادمه اضافی بودم ... حتی‬ ‫پدرو‬

‫و مادرمم هیچ وقت به کمبودام به تنهاییام توجهی نکردن ... اروم قدم بر میداشتم ... میتونستم‬ ‫حالا‬

‫ابو که پاهامو محاصره کرده بود حس کنم ... ادامه میدم ... هنوز کافی نیست ... باید جوری برم که‬

‫هیچکس دیگه اثری ازم پیدا نکنه ... حالا دیگه اب تا کمرم بالا اومد ... ولی هنوزم بس نیست ...‬

‫بازم جلو میرم ... نقشه ما این بود که من فیلم بازی کنم که دارم غرق میشم اما این برای زمانیه‬ ‫که‬

‫به دوست داشتن کیوان شک داشتم ... الآن که مطمئنم اون دلش با من نیست ... فکر نمیکنم‬ ‫نبودنم‬

‫تو این دنیا انقدرا واسه کسی مهم باشه ... نازی یکم نقشمونو تغییر دادم ... اونم اینکه به جای‬ ‫نقش‬

‫بازی کردن حقیقتو بازی میکنم ... موج سنگینی تن نحیفمو بلند کردو چند متر دور تر پرتم کرد ...‬

‫دیگه زیر پام چیزی حس نمیکردم ... هیچی ... دور تا دورم اب بود ... نه راه پس داشتم نه راه‬ ‫پیش ..‬

‫شنا بلد نبودم فقط وقتی سرم تو اب میرفت با دستو پا خودمو میکشیدم بالا ولی فایده ای نداشت‬ ‫...‬

‫دیگه جونی واسه مقاومت نداشتم ... ترسیده بودم ... شاید پشیمون ... ولی چاره ای نبود از ادما‬ ‫خیلی فاصله‬

‫داشتم .. حتی صداشونم بهم نمیرسید ... فقط کاش کیوان یه چیزی رو میفهمید ... اینکه عاشقشم‬ ‫...‬

‫اینکه اون شده بود دلخوشیم تو این زندگی ... کاملا تو اب فرو‬

‫رفتم ...‬

‫***‬

‫اگر زندگیم شد سراپا حدیثت‬

‫ترحم نمی خوام تو چشمای خیست‬

‫نو وعشق خوبت اگر قسمتم نیست‬

‫به زانو نیفتم که این خصلتم نیست‬

‫نمیخوام تو چشمام بخونی احساسم‬

‫نمیخوام ببینی که در التماسم‬

‫اگر عاشق هستم هنوز که هنوزه‬

‫نمیخوام دل تو واسه من بسوزه‬

‫خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل‬

‫واسه دل شکستن نداری تحمل‬

‫خدا حافظ ای عشق برو به سلامت‬

‫مثه من به غصه نداری تو عادت‬

‫من از تو نمیخوام دلیل و بهونه‬

‫گناهی نداری همینه زمونه‬

‫تو نیستی به قلبم جوابی بدهکار‬

‫منم که اسیرم تو نیستی گرفتار‬

‫برو موندنت رو به اصرار نمی خوام‬

‫نه هرگز من عشقو به اجبار نمی خوام‬

‫هنوزم عزیزم دلت نازنینه‬

‫دیگه نیستی عاشق حقیقت همینه‬

‫خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل‬

‫واسه دل شکستن نداری تحمل‬

‫خدا حافظ ای عشق برو به سلامت‬

‫مثه من به غصه نداری تو عادت‬

‫برو موندنت رو به اصرار نمی خوام‬

‫نه هرگز من عشقو به اجبار نمی خوام‬

‫هنوزم عزیزم دلت نازنینه‬

‫دیگه نیستی عاشق حقیقت همینه‬

‫خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل‬

‫واسه دل شکستن نداری تحمل‬

‫خدا حافظ ای عشق برو به سلامت‬

‫مثه من به غصه نداری تو عادت‬

‫چشامو باز کردم ... همه جا سفید بود ... اونقدر سفید که چشامو میزد ... من کجا؟ اینجا کجاست؟‬

‫تا چشم کار میکنه فقط سفیده ... حتی لباسه تنم یه پیراهن سفیده بلند ه ... یعنی واقعا مردم ...‬

‫با تمام نیرو بی اختیار فریاد زدم ...‬

‫- کیوان ...‬

‫دلم اغوششو میخواست ... باور نمیشه دیگه نمیتونم لمسش کنم ... دیگه نمیتونم ببینمش ... خدایا‬ ‫...‬

‫خدایا ... کجایی؟ من کجام؟ جوابمو بده ... من مردم مگه نه؟ ... بدونه اینکه‬

‫به ارزوهام برسم مردم ... خدا جونم دلم خیلی براش تنگه ... از جام بلند شدمو مسیره سفیدی که‬ ‫رو به روم بودو‬

‫ادامه دادمو ... بی اختیار فقط صداش میکردم ... کیوان ...‬

‫صدای اسمون خراشی منو متعجب کرد ... اینجا ابری نبود که بخواد بارونی بباره ... به بالای سرم‬ ‫نگاه کردم ...‬

‫هیچی نبود ... هیچی ولی همون موقع یه قطره چکید رو گونم ... دستمو گذاشتم روش که یه صدا‬ ‫پیچید تو‬

‫گوشم ...‬

‫- شادی ...‬

‫انگار روح به بدنم برگشت ... انگار باز بیهوش شدم ... چشام به زور باز کردم .. میتونستم صورته‬ ‫کیوانو ببینم ..‬

‫صورت غمگینش که خیس از اشک بود ... خدایا حقیقت داره ... شروع کردم به سرفه کردم ...‬ ‫فقط اب بود که‬

‫از دهنم بیرون میومد .‬

‫- شادی؟‬

‫باز به چهر ش نگاه کردم ... میون اون چهره ی گریونش لبخنده جذابی نشست رو لبش ... جوری‬ ‫منو به خودش‬

‫چسبوند که نزدیک بود خفه بشم ... ولی انقدر دل تنگش بودم که هیچ چیزی نمیتونست منو ازش‬ ‫جدا کنه!‬

‫میتونستم صدای جذابشو که کناره گوشم زمزمه میکرد بشنوم ...‬

‫- داشتی منو میکشتی دختر! من بدونه تو چیکار میکردم؟ هان؟‬

‫تازه یاده نقشمون افتادم ... یاده حرفه نازی که گفت کیوان هیچ وقت در بدترین شرایطم گریه‬ ‫نمیکنه ...‬

‫ولی الآن داشت گریه میکرد واسه من ... با عشق خودمو بیشتر بهش چسبوندم ... ولی خسته بودم‬

‫بیشتر اونی که بتونم پلکامو نگه دارم ... نکنه باز بره؟ میترسم از نبودنش ... خدایا قول بده گلابی‬

‫همیشه پیشم بمونه ها ... قول دادیا؟ ... از خستگی چشامو بسته شد ...‬

‫***‬

‫با اون لباسه سفید و ارایشه قشنگی که روی صورتم بود بی نظیر شده بودم! همون به قوله‬ ‫خودمون‬

‫هلو هلو بپر تو گلو! من خودم فدای خودم ... اصلا عروس از من خوشگل تر تا حالا وجود داشته؟ ...‬

‫اره دیگه عروس! باورتون نمیشه منو عروس؟ کیوونو داماد؟ اووف چه شود! تازه اسمه بچمونم‬

‫شادان مخلوطی از شادی و کیوان! البته جوو ندینا هنوز به دنیا نیومده! تازه ننش شبه عروسیشه ...‬

‫- به خانومم با کی خلوت کرده؟‬

‫با ترس جیغ زدم ... هنوزم گلابیه! برگشتم سمتشو با شیطنت گفتم:‬

‫- به روح اعتقاد داری؟‬

‫کیوون شبیه شلیله یخ زده بهم نگاه کردو گفت:‬

‫- تو فکر کن اره!‬

‫منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:‬

‫- پس تو روحت!‬

‫یه دفعه اومد مقابلمو همونطور که دستاشو دور کمرم حلقه میکرد با لحن شیطونش گفت:‬

‫- عزیزم میدونی که بعدا میتونم تلافی کنم!‬

‫از اینکه تو حصاره دستاش بودم حسه خوبی داشتم ولی با ناز سعی میکنم از بغلش بیرون بیام‬ ‫اونم‬

‫برعکس من ، بیشتر منو به خودش میچسبوندو سفت تر میگرفتم!‬

‫- کیوان تموم میکاپم بهم ریخت!‬

‫- خب به درک!‬

‫- ا ... خب الآن مهمونا میان!‬

‫- بیان!‬

‫- واسه این کارا وقت هستا بذار برم!‬

‫- نوچ نمیشه من همین الآن میخوام!‬

‫با تعجب گفتم:‬

‫- چی رو؟‬

‫با شیطنت گفت:‬

‫- همون چیزی که اون روز تو پارتی به زور ازت گرفتم!‬

‫یاد اون روز افتادم با فهمیدن فکر پلیدش مشتی هواله ی سینش کردم!‬

‫- خیلی بدی!‬

‫با تعجب گفت:‬

‫- چرا خب؟‬

‫با اخم گفتم:‬

‫- بوسیدن من به این راحتیا نیست! شرط داره!‬

‫لبخنده جذابی تحویلم دادو گفت:‬

‫- چه شرطی خانوم کوچولو؟‬

‫با ناز گفتم:‬

‫- بهتر بگی چه شرطایی!‬

‫- به جون میخرم بگو!‬

‫- اول اینکه باید برام یه دونه از اون خرس بزرگا بخری که دستش یه قلبه بزرگه ... دوم اینکه منو‬ ‫فردا ببری‬

‫درکه واسم از اون الوچه قرمزا بخری کلی هوس کردم ... سوم اینکه قول دادی ماه عسل هر جا‬ ‫من بگم بریم‬

‫منم میگم میخوام برم پاریس!‬

‫پشت سرشو با دست خاروند و بامزه گفت:‬

‫- اگه هر دفعه بخوام واسه بوسیدنت انقدر خرج کنم که بدبخت میشم!‬

‫با لبخنده شیطونی بهش نگاه کردمو گفتم:‬

‫- همینه که هست!‬

‫با شیطنت گفت:‬

‫- د نشد دیگه زور مردو واسه همین موقعا گذاشتن!‬

‫باز یه مشت زدم تو سینشو گفتم:‬

‫- یعنی شرطامو قبول نمیکنی؟‬

‫لبخنده مهربونی زد و گفت:‬

‫- تو جون بخواه اینا که چیزی نیست!‬

‫کیلو کیلو اب شد تو دلم ... قندو میگم!‬

‫- حالا که تنهاییم بگو ببینم اون نقشه کثیفو کی کشیده بود؟‬

‫- به جون خودم از افکاراته نازی بود!‬

‫- دارم براش! حالا چرا میخواستید اون کارو انجام بدید؟‬

‫سرمو انداختم پایینو گفتم:‬

‫- میخواستم بدونم چقدر برات مهمم!‬

‫یه دفعه صداشو کنار گوشم شنیدم ارومو شمورده ...‬

‫- دیوونه تو زندگیه منی! دنیا ی منی ... اینو بفهم!‬

‫تنم مور مور شد .. تو دلم خالی شد! سرمو بالا گرفتم زل زدم تو چشمای جذابش ... اونم با همون‬

‫چشمای مسخ کنندش زل زد تو چشمای من ... صورتش اروم به صورتم نزدیک شد ... عکس‬ ‫المعلی‬

‫نداشتم نمیتونستمم داشته باشم .. اون منو طلسم میکرد با اون نگاهش ... دیگه فاصله ای نمونده‬ ‫بود تا ...‬

‫- خجالت بکشید!‬

‫هر دومون با ترس به سمته در برگشتیم ... خر مگس معرکه طبق معمول ناناز بود!‬

‫کیوان - تو خجالت بکش یه دفعه وارد حریم خصوصیه دو تا جوون میشی! هنوز یاد نگرفتی‬

‫در بزنی؟‬

‫ناناز - حالا خب شد من اومد شیوا جون میخواست بیاد ... تصور کن این صحنه چقدر براش‬ ‫دیدنی بود!‬

‫هممون زدیم زیر خنده ...‬

‫- ناناز حیف که الآن این لباسه دستو پا گیرم کرده وگرنه حالتو میپرسیدم نا فرم!‬

‫ناناز - برو حاله عمتو بپرس! بیاید بیرون ببینم مهمونا الافه شما نیستن که چغندرا!‬

‫کیوان تک خنده ای کرد و گفت:‬

‫- خیلی خب برو میایم!‬

‫نازی بامزه بهمون نگاه کردو گفت:‬

‫- اخه به شما دوتا اعتمادی نیست!‬

‫- ناناز لباسمو در میارم میام خفت میکنما!‬

‫با همون حالت گفت:‬

‫- یعنی برم دیگه!‬

‫منو کیوان با هم گفتیم:‬

‫- بروو!‬

‫- خیالم راحت برم!‬

‫دوباره هر دومون با حرص گفتیم:‬

‫- بروو نازی!‬

‫- خیلی خب بابا رفتم ولی وای به حالتون دیر بیاید!‬

‫رفت بیرون ولی قبل از اینکه درو ببنده کلشو از الی در کرد تو و گفت:‬

‫- برم دیگه!‬

‫دیگه واقعا خندمون گرفته بود ...‬

‫- نازی جفت پا میام تو دهنتا بروو!‬

‫بالاخره با یه زبون درازی به منو کیوان واقعا واقعا رفت! صلوات ...‬

‫کیوان باز برگشت سمته من اروم بی مقدمه گفت:‬

‫- شادی دیوونتم به خدا! ... میفهمی دختر عاشقتم ... هیچ وقته تنهام نذار ...‬

‫رو پنجه واستادمو اروم تو اغوشش رفتم ...‬

‫- منم عاشقتم گلابی جوونم!‬

‫همونجور که فیس تو فیس بودیم با تعجب گفت:‬

‫- گلابی؟؟‬

‫سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ... تک خنده ی کرد و گفت:‬

‫- اخه دختر من کجام شبیه گلابیه؟‬

‫لبخند زدمو گفتم:‬

‫- مثل اون شیرینی!‬

‫چیه شوورمه دوست دارم ازش تعریف کنم!‬

‫کیوان - من هی دارم سعی میکنم باهات کاری نداشته باشم باز خودت نمیذاری ...‬



‫- ببین میگم بهتون اعتمادی نیست میگید نه!‬

‫هر دومون هل شدیم از هم فاصله گرفتیم که اینبار من با حرص‬

‫گفتم:‬

‫- ناناز بخدا زندت نمیذارم دستم بیوفتی!‬

‫خندید و گفت:‬

‫- حالا اونجوری نگام نکنید بیاد بریم بعدا وقت واسه اینجور کارا خیلی دارین!‬

‫واسه اولین بار رنگم البالویی شد ...‬

‫کیوان اروم دستشو دور کمرم حلقه کرد با همون نگاهه عاشقش بهم‬

‫گفت:‬

‫- بریم خانومم؟‬

‫منم با عشق نگاش کردمو اروم گفتم:‬

‫- بریم ...‬

‫و این شد اغاز زندگیه عاشقانه ی منو کیوون ... کسی که حالا تمومه زندگیه منه ... تمومه دنیای‬ ‫من ... گلابیه من ...‬

‫کسی که هر لحظه کنارش بودن میارزه به یه دنیا ... و همینجا میخوام یه دعا کنم واسه همه عاشقا‬ ‫...‬

‫که ایشاال همشون به عشقه واقعیشون برسن ... آمینــــ‬

‫یادتون نره عاشقه همتونم‬

‫با من قدم بزن حالا که با منی‬

‫حالا که بغضی ام , حالا که سهممی‬

‫با من قدم بزن می لرزه دست و پام‬

‫بی تو کجا برم , بی تو کجا بیام‬

‫دست منو بگیر , کنار من بشین‬

‫من عاشق تو ام حالا منو ببین‬

‫حال منو ببین‬

‫از دلهره نگو , از خستگی پُرم‬

‫بی تو می شینمو و روزا رو میشمورم‬

‫هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار‬

‫بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار‬

‫تو با منی هنوز , عطر تو با منه‬

‫فردا داره به ما لبخند میزنه‬

‫هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار‬

‫بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار‬

‫تو با منی هنوز , عطر تو با منه‬

‫فردا داره به ما لبخند میزنه‬

‫بی تو برای من فردا پر از غمه‬

‫بی تو هوا پسه , دنیا جهنمه‬

‫دست منو بگیر , تو اوج اضطراب‬

‫بازم منو ببر , با بوسه ای بخواب‬

‫با من قدم بزن تو این پیاده رو‬

‫من عاشقت شدم از پیش من نرو‬

‫هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار‬

‫بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار‬

‫تو با منی هنوز , عطر تو با منه‬

‫فردا داره به ما لبخند میزنه‬

‫هر جا بری میام , دل گرم و بی قرار‬

‫بی من سفر نرو , تنهام دیگه نذار‬

‫تو با منی هنوز , عطر تو با منه‬

‫فردا داره به ما لبخند میزنه‬

‫پایـــــان‬رمان طنز ღღبا من قدم بزنღღ 1

رمان طنز ღღبا من قدم بزنღღ 1
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان