گیفت کارت   abkhanwarz460x60   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


نظرسنجی: آیا تا جایی که رمان را خواندید از آن خوشتان آمد؟
بلی
خیر
[نمایش نتایج]
 
توضیح: این یک نظرسنجی عمومی‌است. کاربران می‌توانند گزینه‌ی انتخابی شما را مشاهده کنند.
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان در دهکده دل

#1
Heart 
در دهکده دل من
انسانها ابعاد کوچکتر و بزرگتری هستند
یاذشان فکرشان بزرگ
تصویرشان کوچک است
دهکده شهر من پر شده است از درد ها غم ها
آری عجیب دل من مرد است
که تحمل دارد اشک های صاحبش را
ای دل من
مردان شهر واقعی نامردند
همگان رفتند
تنهایت گذاشتند
سنگ شو
سرد شو
که در این دنیا باید سنگ بود تا زنده بود
خودت را ببین
چگونه نابود شده ای
اینک باید سنگ بود تا زنده بود
آری باید....
میبینی چه سخت است؟
آخر چگونه انسانی میتواند
از کسی انتقام بگیرد
که قلبش برای خود آنان میزند؟
بگذار هر چقدر دوست دارند دلم را بشکند
دلم دارایی خودشان است
سند مالکیت خورده است
آری ای دل من
زندگی کن
محکم بزن
با طراوت
با مهربانی
بزن به یاد صاحبانت
بزن بر سینه ام
تا صدایت گوش فلک را کر کند
آری ای دل
تو برای خودت دهکده که نه
شهر عظیمی هستی
مردمانی داری
یادگاری خاطره ای
حرفی سخنی
همه اینها را داری
تازه تو فکر هم میتوانی بکنی
اما آیا به صاحب اصلی خود به من فکر کرده ای؟
او فقط در دهکده شهرش جای دارد
حتی دهکده قلبش نیز او را از یاد برده
فراموش شده است
و در باد ها گم گشته است
(از خودم بود)
تا به حال توانستی به باور این نکته برسی که پول خوشبختی نمیآورد؟
در این رمان متوجه میشئید      
پایان خوش
در ضمن اصلا نمیتونید داستان رو پیش بینی کنید و اونطور کهفکر میکنید نیست
______________________________________
ای بر پدر هر چی مدرسه است ای بر جد پر فتوح معلما صلوات اصلا به شما ها چه نمیخوام درس بخونم اه....
از بس دلم پر بود وقت نشد خودمو معرفی کنم اینجانب زینب آبیاری پایه دهم در مدرسه نمونه دولتی شهر تهران رشته ریاضی هستم
پر حرف و شیطــــــــــون و چادری ام مهربونم که خیلی چوبشو خوردم ولی خوب از قدیم الایام گفتن ترک عادت موجب مرضه. قبول دارید منم نمیخوام مرض بگیرم(وجی جون : تو خودت مرضی ---به وجدان جون نبودی راحت بودیم  نیومده چی میگی؟ پرو)خوب منم الان اعصابم از مدرسه خورد همهشون بهم حرف میزنن خوب منم ساکت نمیمونم که منم جواب میدم تا بسوزن اصن همه  تقصیرا گردن معلم زبانونه همه مشکلای ایرانی هم تقصیره اونه...
ایام همینجوری میگذشت و من مثل ربات عمل میکردم:مدرسه شیطنت خونه رمان اندکی درس و خـــــواب خودمم خسته شدم از این یک نواختی دلم یه هیجان درست و حسابی میخواد هه هیجان پارسال خوب معناشو فهمیدم وقتی که..... بیخیال بابا
الان دارم رمانی رو که صد بار خوندم برای صد و یکمین بار مرور میکنم و هیچی درس نخوندم و قراره امتحانای ترممو تر بزنم قشنگ      
________________________________________
امتحانا تموم شدن و من برگمو سیاه تحویل ندادم که قشنگ قهوه ای ملایم تحویل معلما دادم
ایام میگذره و من همچنان آدم نشدم باز م رمان میخونم آهان امروز معلم جغرافیا رو کله پا کردم به سوی زمین هاهاهاها معلمه حالش از من بهم میخوره ولی خوب دل به دل راه داره امروز راه پله جای شلــوغ بدون دوربـــــین و حواس پرت معلم و لنگ دراز من اوه اوه باید گوشیمو داشتم تا ازش عکس میگیرفتم چه خوب بود ولی حیف گوشی نبود هیییی خدا نوکرتم Blush
اوه اوه فردا چهارتا با امتحان دارم با دروس طلایی  Confused جان من نگاه کن برنامه رو (شیمی/زبان—ریاضی—فیزیک—ریاضی) اصن برنامه طلاییه الان برم کمی درس بخونم هیچی نخوندم ای ول به خودم  از خواب بیدار میشم به چپ و راست نگاه میکنم نمیدونم چرا بازاین دل زبون نفهمم گرفته یعنی میدونما ولی نمیخوام باور کنم برای اونه موقع شستن دست و صورتم تو آیینه به خودم نگاه میکنم به چشمام که هیچکس حرفشو نشنید و نفهمید به چشمایی که یه روز پر از حرف بودن و همه اونو به لب خندون فروختن به چشمایی که روزی برق میزد به چشمای قهوه ای که خودم از دیدنشون وحشت دارم هه چه تناسب خوبی چشمان سرد من همچون این روزگار ســــرد ،است چشمایی که حتی یه بار هم درست گریه نکرد دست میکشم به بینیم که همیشه خدا آبش آویزونه به لبای قرمزم که همیشه به لبخند باز شده نگاه میکنم و هیچ وقت به پایین خم نشد حتی اون روز لعنتی
دست میکشم به صورتم و میخندم با بغــض میخندم  Shy مثل دیوونه ها {زندگی را اگر دیوانگی نکنی دیوانه ای}میخندم تا به خودم یادآوری کنم این زندگی ارزش یه قطره اشک منو هم نداره این زندگی فقط شوخیه که خیلی جدی با ما شد و خیلی جدی به نظر میرسه پسمیخندم کسی که خونه نیست  و من خدا را برای داشتنش شکر میکنم انگار یادم رفته تو دستشویی هستم فقط و فقط گذشته رو جلوی خودم میبیننم همونقدر شیرین ولی الانم از قهوه تلخ تره هیچکسو ندارم فقط منم و خدای خودم پدر و مادرم نیستن هر دوشون منو تنها گذاشتن و منو تو این سیاهی شهر ول کردن برادرم یه موقع هایی میاد فقط همون موقع است که خونه یه کم روح میگیره (درد مرا زمانی میفهمی که کسی دردت را نفهمد)الان خونه از گورستون سرد تر و ترسناک نره و من از درون آتیش میگیرم آخه چرا رفتن خداااااا کجاییی و من باز حس میکنم کسی از ته ته قلبم نجوایی بیرون داد دیوونه نیستم به خدا فکر میکنم خدا با من  حرف میزنه و اون صدا این بود(آروم باش من هستم همه چیز درست میشه) و من باز خدا را برای هزارمین بار برای داشتنش شکر میکنم و اعتماد میکنم به کسیکه میدومم منو بیشتر از خودم دوست دارهد .... اوه مدرسم دیر شد crying  crying  crying
زندگـــــــــــــــــــــــــــــی جدی ترین شوخـــــــــــــــی ناراحــــــــــت کننــــــــــده خدا بود  crying  crying
پاسخ
آگهی


 
#2

چادرمو بر میدارم د برو که رفتیم.الان زنگ فیزیکه آخ معلمه عشقه تق تق ---سلام خانم ببخشید خانم مدیر با آبیاری کار داره. یا جد سادات نکنه معلمه زبانون گور منو با دستای گور در گور شدش کنده یا فاطمه زهرا خودمو به خودت سپردم .

درست گفته بودم معلم زبانمون به مدیر گفت که تو کلاسش شیطنت کردم آخه معلممون هی اوهوووووومم میگه بعد منو دوستم برای مسخره کردن وقتی میگه فهمیدید میگیم اوهوووم بعد خودمون میزنیم زیر خنده اول نفهمیده بود چرا میخندیم گفت چیزی شده بعد من گفتتم نه خانم رو دیوار سوتیای معلم نوشته بعد ناخوداگاه میخونیم میخندیم معلمه دوبـــاره گفت اوهووووم دوستم تونست خودشو نگه داره نخنده ولی من دوباره زدم زیر خنده و بعد تازه بهش میگم خانوم اوووهووووم شما هم رو دیوار نوشته شده.

آخ جونمی جون امروز داداش سهرابم قراره بیاد ای الهی دورش بگردم سرعت قدمامو بیشتر میکنم تا برسم خونه غذای مورد علاقه داداشیمو درست کنم لازانیا خونه رو هم کمی مرتب کنم خر با بارش گم میشه هیچی  از خصوصیات دخترونه  رو نبردم باس پسر میشدم ولی خوب خدا تو لحظه آخر تصمیمش عوض شد گفت تو حیفی پسر شی دختر بهتره بعله اینجوریاس آخ کمرم تا غذا آماده بشه برم  حموم یه لباس ناز هم بپوشم میدونم کدوم تایم میاد همیشه داداشم ساعت چهار میادش آخییی فکرشو بکن داداشیم زن بگیره ولی کسی لایق داداش گل من نیست که به ساعت نگاه میندازم نمی دونم چرا وقتی دلتنگی همه چیز آروم میگذره اه 3:55 ولی من  نیم ساعت پیش ساعتو دیدم 3:50 بود حالا کافیه خوشحال باشی ببین چطوری ساعت شمار با عجله  میره خدااااازیییگ زینننگ ای جانم اومد فقط خدا کنه برای آیفون فراموش نکرده باشه چند وقته فقط صدای زنگ میاد نه صدا میره و نه میاد در رو باز میکنم میرم چایی رو دم کنم تا داداشی جونم چایی بخوره صدای بسته شدن درو میشنوم از آشپزخونه داد میزنم سلام داداشی خوبی بیا ببین چی درست کردم الان چایی هم آماده میشه داداش خوبم---یه نفس بکش. ولی من نفسم قطع میشه چرا  اومده بود  بر میگردم و سعی میکنم مثل همیشه خونسرد به نظر بیام برای سلام پیش قدم میشم مثل همیشه اون عوض شده من که همونم و اونم مثل همیشه به تکون سرش اکتفا میکنه نمیدونم چرا اومده فقط مییدونم میخوام هر چی زود تر بره بازم بهترین  تیپشو زده داداشی کجایی بیا دیگه به چشاش نگاه میکنم چشمایی که یه روزی همه خستگی هامو تموم میکرد و معجزه میکرد به چشمایی که دیگه محبتی توش نیس فقط تمسخره فقط.....با سرد ترین لحنی که از خودم سراغ دارم میپرسم چرا اومدی چیکار داری؟؟

نیشخند روی لبش عمیق تر میشه میگه نمیخوای بهم چای بدی  تو چشاش نگاه میکنم بدون هیـــــــــــــچ حسی و از خودم میپرسم برای چی یه مدت من عاشق این آدم بودم برای چی حاضر بودم نابود بشم ولی این آدم آخ نگه چرا؟؟؟؟
و الان فقط سوالم اینه خدا چه  چیزی در این آدم دید که مسئولیت بزرگی مثل مادری رو به عهده اون گذاشته واقعا چرا قبلا برای این زن هر کاری میکردم تمسخر چشاش بیشتر میشه و میگه:دخترم چای چی شد ولی من نمیشنوم نمییخوام که بشنوم انگار غرق شدم تو گذشته چی شد که اینجوری شد من  اشتباهی کردم من که فقط یه جا گفتم نه اون هم برای چادر بود فقط من چادری ام و همه مخالف چادر سر کردن من بودن که اون هم برای قبل بود پس چرا الان درد بی مادری رو میکشم؟یه روزایی میگم آدم اگه عزیزش بمیره فقط یه درده ولی اگه زنده باشه و بخواد تو رو بکشه هزار و یه درده لعنتیا شما خود  تون رفتید رفتین و منو ول کردین حتی الانم نگران نیست خدا اگه هستی مرسی که ساکتی اگه نیستی مرسی که گفتی هستی من دارم میشکنم دارم له میشم خــــــــــــــــــدا
زندگـــــــــــــــــــــــــــــی جدی ترین شوخـــــــــــــــی ناراحــــــــــت کننــــــــــده خدا بود  crying  crying
پاسخ
#3
تمسخر توی چشاش بیشتر میشه و میگه دخترم چایی چی شد؟ ولی من نمیشنوم  چی شد که الان اینجوری شد ؟ یه روزایی میگم آدم اگه عزیزشو از دست بده فقط یه درد داره ولی اگه عزیزش زنده باشه و بخواد خود آدمو بکشه هزار و یه درده حتی الان هم نگران نمیشه تا بیاد و ببینه من چم شده دوباره حرفشو تکرار میکنه ولی اینبار میشنوم برای اولین بار سعی میکنم جدی باشم نخندم مغرور باشم از همون صورت جدیا که خودم از دیدنش هراس دارم آره میخوام همونطوری باشم  براش چایی میریزم و میزارم جلوش تا بخوره و بره نه برام مهمه چرا اینجاس چی میخواد یا هر چیزی الان فقط برام مهمه که بره همین زل میزنم تو چشاش با همون چشای سردم  انگار از این سکوت خسته میشه و خودش شروع به سخنــــرانی میکنه

-آماده باش به نشونه استفهام ابروهام میره بالا میگم:برای؟؟؟
زل میزنه تو چشام انگار میخواد یه حرف مهمی بزنه - خاستگاری...از تو باز میشکنم اما برای نابودی وقت زیادی الان باید غرورمو جلوی این انسان نگه دارم -ا به سلامتی عروس خانم کی هستن شماییـــــد؟با خونسردی که میدونم کاملا مصنوعیه میگه:قبلا باهوش تر بوی برای شما خاستگار میاد عروس خـــــــانوم.باز از درون بغضو قورت میدم انتظار نداشتم انقدر رک بگه با خنده میگم:خوب به سلامتی منتظرم (هنرمند قهاری شدم درد میکشم با لبخند)
الان فقط تعجب تو چشاش دیده میشه ولی هیچی نمیگه خداحافظی میکنه و میره و من الان برای گریه وقت دارم برای اشک های ساکت فهمیدم که فهمیدن نباید بیان الان وقت آزادیشونه آزادشون میکنم تا هم اونا راحت شن هم من ولی بعضی اوقات با گریه بغضت که کم نمیشه بزرگترم میشه و الان بغض من مثل کوه تو گلوم استواره صدای رعد برق رو میشنوم یه جا شنیده بودم رعد و برق قهقهه بلند روزگاره اره بخند تو هم به من بخند(روزگار کمی حرمت نگه دار مگر نمیبینی سیاه پوش آرزوهایم هستم)نمیگم دل نشکوندم مسخره نکردم نه همه این کارارو انجام دادم اما مسخره کردن من کجا و مسخره شدن من کــــــــجا؟ولی اینو میدونم خدا مثل همیشه هوامو داره هوای دل ابریمو مثل ابرهای وسیع آسمونش و من خدا رو باز برای داشتنش شکر میکنم

میرم حموم تا حموم کنم خونه تمیزه ولی باز جارو میزنم تا دلم آروم بشه در عین جارو زدن با خودم شعر میخونم شعر ستاره از فروغ و من چقدر عاشق این تیکه از شعرم (ای ستاره ها مگر شما هم آگهید از دو رویی و جفای ساکنین خاک کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید ای ستاره ها ستاره های خوب پاک)همونجوری شعر ها رو میخونم تا میرسم به شعر سهراب چشام باز تر میشه سکانس امروز دوباره برام تکرار میشه(من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدمهاست پر چرا این همه دل ها تنهاست بیخودی میگویند هیچ کس تنها نیست چه کسی تنها نیست همه از هم دورند همه در جمع ولی  تنهایند من که در تردیدم  تو چطور نکند هیچکس اینجا نیست؟) میخوام پشت رو هم جارو بزنم که یکی رو جلوی در خونه میبینم جلو میرم دستاش زخمه میدونم حتما از عصبانیت زیاد باز به دیوار مشت زده تا آروم شه جلوتر میرم سرش پایینه صداش میزنم نگاه میدزده آخ مگه من نباشم داداشم اینطوری شرمنده باشه قوربون اون مهربونیت بشم من تو چشاش نگاه میکنم اشای جمع شده تو چشام موقع خوندن شعر با عجله میان پایین -داداشی؟-جانم؟-کجابودی چرا نیومدی؟-شرمندم گلم دیروز وقتی مامان اونطوری گف روم نشد بیام تو چشات نگاه کنم -ولی اگه تو بودی راحت تر کنار میومدم ایکاش بودی داداشی ایکاش  پیشم بودی

الان داریم تلویزیون میبینیم که صدای آق داداش بالا میره- من گشنمه. با حرف سهراب صدای شکم منم بلند میشه اصن گشنگی رو فراموش کرده بودم چقد خوبم من لازانیا رو میارم که صدای جیغ میشنوم از ترس منم جیغ میزنم که دوباره صدای جیغ میادوایسا ببینم این صدای سهرابه یه چپکی نگاش میکنم که لبخند دندون نما به هم تحویل میده بزغاله غذا رو میخوریم و میریم ادامه فیلم رو ببینیم سهراب؟-هوم
-تو خانواده داماد رو میشناسی؟
 -ببینم آقای راستین رو میشناسی؟
-آره ولی چه رب....نه؟؟
-آره
 - برای محمدشون
-ن برای امیرشون 
باز بغض میاد تو گلوم به سهراب نگاه میندازم حرف دلمو از نگام میفهمه و بغلم میکنه اشکام راه خودشونو پیدا میکننو مثل چی میان آب بینیم هم که مثل آبشاره وایسا ببینم سهراب که نمیبینه منم آب بینیم داره اذیتم میکنه با بلوزش آب بینی و اشکامو پاک میکنم و سعی میکنم با خنده فضای ناراحت رو شاد کنم -هوم چه اتفاق خوبی دیدی چی شد سهراب؟
-نه چی شد
-هیچی خر سوار سهراب شد و سهراب صدای عر زدن رو  در آورد یه کم عرعر کن ببینم اتفاق دیگه ای افتاد یه ن؟ Sad Sad Huh Huh
-بی ادب
-ن واقعا میخواستی چی بشه مثلا ترامپ خلع بشه یا چی؟آی کیو من ترشی نمیندازم
-هان؟
-بیابراادر من دختر خنگ جذابه پسر خنگ عـــــذابه میگم الان دارم مزدوج میشم دیگه ترشی نمیندازم 
-آهان..............خیلی بی حیایی
-گیراییت پایینه ها داداش یک ساعت بعد میگه بیحیا.

 
زندگـــــــــــــــــــــــــــــی جدی ترین شوخـــــــــــــــی ناراحــــــــــت کننــــــــــده خدا بود  crying  crying
پاسخ
 سپاس شده توسط fatemekh798
#4
امروز روزیه که خانواده آق دوماد میان تا منو ببینن مادرش فاطمه جون که عشق منه کارای خونه رو دادم به آق داداش که خر حمالی کنه خودمم به خودم رسیدم تا به حال امیر راستین رو ندیدم خیلی دلم میخواد ببینمش محمد که بچه خوبیه از همه لحاظ اما امیر رو نمی دونم

صدای در میاد میرم تا در رو باز کنم دیروز سهراب آیفون رو هم درست کرد در رو باز  میکنم و یاد حرف دیروزم میافتم
(سهراب
-هوم؟
کوفت هوم نه بله
-میدونی کوفت یعنی کل وجودم فدای تو؟
-تو هم میدونی رویا ینی چی داداش تو رویا باش
-پرو حالا چیکار داشتی؟
-من....اگه ....جوابم منفی باشه چی میشه؟
-امم....
-بگو داداشی ناراحت نمیشم
-مامان گفته....اگه زینب جوابش منفی باشه باید بره
اونجا دنیا رو سرم داغون شد)
اووووف بیان دیگه اه دارن عروس میارن؟ بابا عروس بالاست. فاطمه جون اومد و محکم بغلم کرد از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون بغلش منو یاد رختخوابم انداخت مخصوصا تپلم هست خیلی نره تازه آغوشش بوی مادرم رو میداد منم ناخوداگاه محکم بغلش کردم پدر خانواده هم میخواست بغلم کنه اما معلومه فقط بخواطر عقاید من جلو نمیاد و فقط به سلام و احوال پرسی اکتفا میکنه محمدم که مثل همیشه مهربون بهم زل میزنه و میگه سلام زینب خانم خوبید زن داداش؟ من با محمد روزای خوبی داشتیم البته خواهر برادریها این  ستاره سهیل هم که معلوم نیست داره اسب سفیدشو کجا پارک میکنه؟ میادش بالا  دیدمش اصلا شبیه محمد نیست محمد به باباش رفته ولی امیر فتو کپیه ننشه فقط چشاش شبیه باباشه قهوه ای فک کنم رنگ چشش با خودش شباهت عجیببی دارن هر دو قهوه ای .....
همه رفتن تو ولی این شازده فعلا نیومد داخل یهو دنیا سیاه شد بابا لک لک به نربون شهرداری گفتی زکی قد نیست که درخت چناره
-میشه بری کنار. خوب برو دیگه شرت کم مگه گفتم نیا میخواستم یه چی بارش کنم پسره ی خنگ که دیدم جلوش وایسادم بدبخت حق داشت رفتم کنار تا بیاد داخل  منم یه شونه بالا انداختم و بدون توجه به قهوه ای شدنم در رو بستم و رفتم تو

بدون هیچ رو در وایسی روی مبل نشستم و هر چی مادر گرام چشم غره میرفت به هیچ جام بر نمیخورد  بله دیگه از بس پرو تشریف دارم بحث کشیده شد به جاهای حساس آقای راستین:دیگه بریم سراغ اصل مطلب. من چقد بدم میاد از این جمله ی کلیشه ای.خوب آقای آبیاری شما هم منو میشناسید هم خانواده منو با امیر آشنایی زیادی نداری چون یا پیش مادرم بود یا خارج از کشور برای همین الان از پسرم میگم پسرم دکتره،دکتره مغز و اعصاب نصفه سهام بیمارستان.....مال پسرمه از لحاظ اخلاق هم باید خود زینب خانم ببینند به هم میخورن یا نه .(یه خنده ای میزنه.) برای مهریه هم ما میخوایم تاریخ تولد زینب جان باشه
مادرم(هه):کی مهریه رو داده و کی گرفته 14شاخه گل رز کافیه.
دیگه بسه گذشتم نابود حالم افتضاحه نمیذارم آیندم نابود بشه نمیذارم خودم به حرف میام میدونم کار اشتباهی انجام دادم اما باید میگفتم.چه مجلس خوبی کی دیگه خود عروس برای مهریه حرف بزنه؟ خوب به قول فریبا دوستم من کدوم کارم به آدما رفته تا این دومیش باشه؟
-ببخشید فاطمه جون ولی من از بچگیم وقتی داشتم به این روز فکر میکردم دوست داشتم خونه مهریم باشه قصد بی احترامی  ندارم اما........
فاطمه جون میپره وسط حرفمو میگه میدونم دخترم من بهت حق میدم از اون جایی این مراسم متفاوته منم میخوام یه قانون شکنی کنم تو این مراسم به جای دوماد میخوام خودم باهات حرف بزنم هووم؟
جااااااان این چی میگه حالش خوش نی چی زده؟
سهراب با آرومی میگه: ببند
-چیو؟
-در گاراژ ممد آقا رو میگم دهنتو میگم دیگه
یه چشم غره حسابی براش میرم برای من داره الان با نمک بازی در میاره بیشور



الان تو اتاقیم بجای اینکه با همسر آیندم مثل کلاغ قار قار کنم میخوام با مادر شوهرم چهچه کنم خدایا خودت بخیر بگذرون با صداش دست از سر نگاه کردن به چادرم بر میدارم و به اون نگاه میکنم
-دخترم؟
-بله؟
-من همه چیو میدونم.
خوش بحالت میدونی والا من چی کار کنم آفرین که میدونی دونستن تو چی به درد من میخوره آخه
-ببین دخترم من و خانوادم همه صوری اومدیم خاستگاری وقتی مامانت داشت برام درد و دل میکرد دل من برات سوخت خودت که میدونی برای نرگسم چه اتفاقی افتاد تو هم مثل نرگسم وقتی شنیدم کباب شدم وقتی مادرت گف اگه جواب مثبت نده به خاستگارش میندازمش بیرون  دلم گرفت از این اسم که روی همچین آدمیه خودم بحثو باز  کردم گفتم ااه من می خواستم برای امیرم زینب رو خاستگاری کنم اما همش خجالت میکشیدم از گفتنش الان دیگه راحت شدم انشاالله کی مزاحم بشیم؟ نمیگم دیگه چی شد و چی نشد سر تو رو هم در نمیارم میدونی از بچگی برام مثل محمدم بودی مثل امیرم نور دیدم بودی هر روز میومدم خونتون تا جای نرگسم پر شه الانم هر کاری میکنم تا دخترم غم تو دلش نیاد دخترم الان میریم بیرون و هر چی من  گفتم تو تایید میکنی.
حقیقت داره گریزد ببندد دری
زرحمت گشاید در دیگری
خدایا مرسی  بازم خودت نجاتم دادی مرسی Heart  Heart Heart Heart Heart

دلخوشم به همان جمله معروف
الا باذکر الله تطمئن القلوب
زندگـــــــــــــــــــــــــــــی جدی ترین شوخـــــــــــــــی ناراحــــــــــت کننــــــــــده خدا بود  crying  crying
پاسخ
#5
جالبه دمت گرم
پاسخ
 سپاس شده توسط نرگس 11
#6
الان اومدیم بیرون هر دومون اولین افرادی که میبینم پدرم بود که کاملا بیخیال نشسته بود کلا ذاتش بود جلوش میمردی هم بیخیال بود ولی بر عکس اون همسرش داشت از خوشحالی میمرد اینو از اون نیش باز شدش فهمیدم که قد چی باز بود باشه مادرم بند فکو من میرم نگران نباش.رفتم پیش مادر  شوهرم خدا رو چی دیدی الان داره نجاتم میده شاید فردا پس فردا عاشق پسرش شدم یکم چاپلوسی به هیچ جا بر نمیخوره ما اینقد خر بازی در آوردیم کسی نگفت نکن الان میخوایم یکم چاپلوسی کنیم قانون رد شده بطلمیوس پذیرفته میشه؟خوب نمیشه دیگه
-وجی:زینب الان تو داری برای خودت چی میگی؟
-راست میگیا خود درگیری دارم
الان نمیدونم اینا چی میگن خدا آدمم کن میشه؟
-زینب جان میشه ما رو یه لحظه تنها بذاری؟
اینو ننه خود فلک زدم گف جوری که اون گف فهمیدم اگه نرم شوشو عزیزمو بیوه میکنه(خره بیوه زناست -همون)با انزجار میخوام برم تو آشپزخونه که صدای فاطمه جونو میشنوم:نه دخترم بمون با دخترم گفتنش دلم گرم میشه ناخودآگاه لبخندی رو لبام شکل میگیره.
فاطمه جون:اگه شما اجازه بدید زینب یه مدت میاد تا هم با پسرم آشنا بشن و اینا هم اینکه به درسش لطمه ای نخوره موافقید آقای آبیاری؟
بابام بعد از قرون ها یه حرفی می زنه:هرچی خیر باشه 
همین ینی موافقت کردن خـــــــدا دلم پره بیشتر از همه سهراب از اول این بحث سرشو بلند نکرده اما فاطمه جون خیلی خوب حواسش به منه 
فاطمه جون:مایه افتخاره زینب جون پیش ما باشه.
یه لبخند میزنم مامانم داره حرص میخوره از قیافش معلومه میخواد مخالفت کنه که نمیتونه و من بیشتر از  خدا برای وجود فاطمه جون تشکر میکنم
(فقط باید جای من باشی
جای من نفس بکشی 
جای من اشک بریزی
تا بتوانی حال مرا درک کنی
تا بفهمی درد دارد
غریبه ای را در قلبت بیشتر از 
آشنایان دوست داشته باشی)
داداشم شرمنده است خیلی زیاد وولی شرمندگیش به درد من نمیخوره به درد تنهاییام به درد هیچی(خدایا از تجربیات تنهاییت بگو این روز ها سر تا پا گوشم)
خانواده راستین هم رفتند الان من موندم و داداشمو مادر و پدرم و هر کدوم با ی حالت پدرم خنثی مادرم عصبانی و داداشیم شرمنده ولی یه کم هم خووشحاله من میتونم بگم برای منه 
پاشدن که برن و مادرم سعی کرد اون مشت و لگدای چشاشو با گفتن بچه پرو خالی کنه ولی نمیتونه اینو از  دستای مشت شدش میفهمم داره میره که بهش میگم با مظلوم ترین لحن ممکن:-میشه صبر کنی؟
وای میسه اما بر نمیگرده
-چرا میخواستی من برم؟
برمیگرده و میگه و مبیره و دنیا رو با اون عظمتش رو سرمن  خراب میکنه میمیرم دیگه تحمل ندارم خدایا کجـــــایی؟ شوک زدم و سییلی سهراب به خودم میام 
-چی شده زینب؟
-ه....ان؟ مام.....هی...چی
با دو میرم تو اتاقم و برای تنهایی خودم زار میزنم تنهایی رو سلول به سلول حس میکنم اما با یادآوری جمله اخر فاطمه جون دلم یه کم آروم میشه(فردا محمدمو میفرستم دنبالت)

(16-02-2019، 0:26)ahmadvand نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
جالبه دمت گرم
ممنون امیدوارم خوشتون اومده باشه
زندگـــــــــــــــــــــــــــــی جدی ترین شوخـــــــــــــــی ناراحــــــــــت کننــــــــــده خدا بود  crying  crying
پاسخ
#7
امروز که بیدار شدم وحشت کردم صورتم از فیدی زیاد داشت حالمو داغون میکرد از لب سرخم فقط سفیدی دیده میشد نچ نچ خدا رو شکر آق امیر ما رو نمیبینه وگرنه اوه او
میرم پایین تا منتظر باشم سرم پایینه و دارم با سنگ زیر پام  بازی میکنم و فکر میکنم به دیشب عجب شبی بود با همه بد بودن به هم فهموند که تنهای تنهام خیلی شب بدی بود شونه ای بالا میندازم و با بی قیدی میگم:زینب ناشکری نکن بد تر از اینم میتونست بشه....همونجوری فکر میکنم تا با صدایی انگار از بلندی اوفتادم بیشووور قلبم وایساد سرمو بلند میکنم و اولین چیزی که میبینم نیش باز شده محمد آقاس ای کوفت میخوام برم جلو که با شنیدن اسمم بر میگردم نگاش میکنم  میرم جلو
زمزمه میکنم:اگه همه دنیا هم نباشن بازم تو تنها داداشمی
نمیدونم چی شد فقط فهمیدم توی یه جای دلگرم کننده دارم گریه میکنم چقدر این روز ها گریه میکنم چفدر گریه هایم بی رحم شده اند که هر دقیقه میآیمد و اوج بی کسی مرا فریاد میزنم
میشنوم زمزمشو:فهمیدم خواهر کوچولو همه چیزو فهمیدم
دیگه بسه خسته شدم دارم له میشم سهرابم اینجوری ناراحته دارم نابود میشم بازم میزنم به فاز بیخیالی مگه چیه مگه حتما باید خودت از درون بیخیال باشی نه یه سریا مثل من از  درون له میشن اما از بیرون بیخیالن بیخیال بیخیال طوری که انگار بیخیال تر از ایناجایی نیست
-جمع کن بابا خودتو حوصله و وقت احداث سد رو ندارم 
میشنوم زمزمشو که با بهته
-تو دیگه کی هستی
میخندم خنده تلخ تر از زهر اما هیچ کس که نمیفهمه
-سرور شما زینب بانو
-زینب؟
-بنال
-پرووو میگم مطمئنی
-آره داداشی بیشتر از همیشه
-برو خواهرم میام بهتسر میزنم فک نکنی بی غیرتما نه اما هترین کار همینه تا یه  جا رو جور کنم 
-برو داداشی خدا نگهدارت باشه
میره و آه هم از ته گلوم میاد  میرم تو ماشین میشینم و بعد از  سلام و این چیزا چشامو میبندم و فکر میکنم شاید هر کسی که از امروزم بدونه بگه چرا میره یا خیلی از سوالات دیگه رو بپرسه اما هیچکس من نیست تا بدونه وقتی جایی رو نداری کجا باید  بری وقتی یه دختر ساده هستی هیچ جایی تو جامعه نداری  چون راحت سرتو شیره میمالن هیچکس نمیدونه که الان این شانس برام حکم همه چیزو داره به این فکر میکنم شاید اگه همه دخترایی که بیرون از  خونند این شانسو داشتن الان وضعیتشون این نبود شاید و شاید های دیگه اما این جکمله من شایدی  ندارد حتما خدایم هوایی دل ابری مرا داشته است

الان چن ماهی میشه که اومدم به این خونه همه چی خوبه خوب که نه عالیه و من از این عالی بودن میترسم میترسم که آرامش قبل طوفان باشه و امان از این ترس که هر چی میکشیم از همینه.....

الان چن سال از اون روزا میگذره و من الان فوق لیسانس خودمو گرفتم دلم نمیخواد حتی یه لحظه از اون روزا دوباره تکرار بشه خیلی درد آور بودن وقتی به این فکر میکنم که مادرم با بیرحمی تمام به من گفت تو دخترم نبودی از همون اولم دخترم نبودی نابود شدم وقتی گف وقتی دختر خودم مرد نتونستم تو رو  مثل قبل بدونم نابود شدم له شدم وقتی پرسیدم تقصیر من چیه؟جوابش تمام غرورمو شکست اما اون روز فقط نصفی از غرورم به تاراج رفت  نصف دیگش اون روز که.....اه لعنتی یه قرص بر میدارم تا کمی آروم شم اما چه آرامش خامی اصن آرامش معناش چی هس؟ هییییی الان من فرد مغرور که با غرور میونه ای نداشت تو جامعه قدم میزنم نه گریه میکنم نه میخندم اما هنوزم دلم به رحم میاد برای همه برای همه چیز توی یه سال هر چی بدبختی بود برام نازل شد و منو له کرد 
یه روزایی با دعوا آروم میشی....

یه وقتایی هم باخنده الکی...
بعضی اوقات هم با آروم نشستن و گریه کردن
اما یه لحظه هایی با هیچی خالی نمیشی...
اون لحظه ها اسمشون مرگه یه مرگ واقعی
الان میفهمم خدا به هر کس حقشو داد
تازه حق منو خیلی زیاد داد.........
 الان من فوق لیسانس مهندسی از بهترین دانشگاه رو دارم الان من با همه تنهایی هام جز بهترین ها هستم و الان من  تنها دختر دل رحم مغرور این جهانم ...جهانی از آن روز به جهنم تبدیل شد از روزی که دنیایم هیچ تفاوتی برایم نداشت از روزی که وارد برزخ شدم سال کنکور سخت گذشت اما گذشت روزهام درد داشت اما درمان هم داشت خدا رو شکر هنوزم اون بالایی هوامو داره با اینکه یه روزایی حالمو گرفت بدم گرفت خدارو شکر که تو سوختنم از خاکسترم قوی تر شدم خدا رو شکر محتاج نامرد نشدم خدا رو شکر محتاج خدا شدم و محتاج بنده خدا نشدم 

-استاد ...استاد..
بر میگردم و سرد میگم:بله؟
-استاد نظرتون درباره ی این پایان نامه چیه؟
با اخم بهش میگم نظرتون چیه این سوال رو باید از استاد راهنماتون بپرسید؟
-اما آخه پایان نامم به درس شما مربوطه
-به هر حال خانم من نمیتونم کمکی بهتون کنم متاسفم
انگار اون روزا منو از سنگ کردن انگار اون تنهایی ها هم دارن اینجوری از دنیا انتقام میگیرن انگار.........
کاش خوشبختی هم همچون مرگ حق همه بود........

امروز حس و حال دیگه ای  دارم مثل هر روز پیاده میرم و بر میگردم اونقدر به گذشته فکر میکنم که با صدای تلفن از ترس یه جیغ میکشم با کلافگی دنبال گوشی میگردم تا  شاید زودتر صداشو خفه کنم اه لعنتی  آهان پیدا شد نگاه میکنم شمارش ناشناسه جواب میدم بله؟
-زینب؟
اشک میاد تو چشام اما اجازه آزادی نمیدم  داداشی ایکاش تو بودی تو دیگه چرا باور کردی داداشم کاش بودی میدونم اگه بودی انقد بهم سخت نمیگذشت
با صدای تمسخر آمیز میگم میشنوم؟
-زینب بیا به بودنت احتیاج داریم هممون 
میخندم بلند با بی قیدی چادر رو سرم سنگینی میکنه اصلا همه دنیا برام سنگینه چادرم میوفته و یادم میاد یه روز چادرو کشیدن و گفتن لیاقتشو نداری اما الان چادر خودش افتاد هیچ کس نبود بخدا نبود 
-مهم منم که احتیاجی بهتون ندارم 
قطع میکنم و میشنوم صدای زنگ دوباره رو  میشنوم صدای گذشته رو روزی که رفتم مدرسه پایه یازدهم بودم و دبیر فیزیک مردی شبیه به رویای دخترونم یادم میاد وقتی اومدم گفتم عاشق شدم به داداشم گفتم به فریبا یادمه گفتم و چن ماه بعد خاستگار اومد عشقم بود عاشقش بود ........اه بس کن زینب چقدر میخوای فکر کنی به چیزی که مهم نیس اما از قلبم صدا میاد مهمه خیلی هم مهمه لااقل برای من مهمه. مجکم سرش داد میزم خفه شو لعنتی امروز روز شکستن عهده اشکام هم حصار چشم رو میشکونن و میان بیرون و من بعد از چن سال عهدمو 
زندگـــــــــــــــــــــــــــــی جدی ترین شوخـــــــــــــــی ناراحــــــــــت کننــــــــــده خدا بود  crying  crying
پاسخ
#8
اونروز گذشت مثل همه روزها با درد گذشت با سر دردهای طولانی با یه مشت قرص با فکر خودکشی و بعد ترس از خدا گذشت به هر حال گذشت این دنیام نابود شد دلیلی نداره نابود بشه اون دنیام اما خدا نابود کنه کسایی رو که نابود کردن دنیامو -زینب بازم صدای قلبم اومد تنها کسی یا چیزی که توی این مدت باهام بود -هوم
-ببخش دنیات نابود شد ببخش من دنیا رو میدم بنده هام دنیا رو نابود میکنن اما من میدم ولی با نفرین تو دنیا میگیرم ازشون ببخش
ومن باز کم میارم حتما که نباید به چشم کسی خیره بشی تا غرق بشی من با همین جمله که میدونم ازخداست غرق مهربونی میشم
سرمو بالا میگیرم با درد زمزمه میکنم اشکام میریزه ولی دیگه مهم نیست با اشک زمزمه میکنم
-میبخشم  خدا میبخشم به مهربونی تو
و دوباره حس میکنم لبخند خدارو 
اونروز آخر تسلیم وجدان شدم وقتی زنگ زدن جواب دادم حالش بد بود بیمارستان بود.نمیدونم چی بگم،چی صداش بزنم بگم مادر؟مادری که مادرم نیست چی بگم ؟حالش بد بود دکترا گفتن سرطان داره سرطان خون میخواست حلالیت بگیره از اون زیبایی هیچی نموند هیچی همه اش تموم شد پدرم کسی که عین خیالش نبود هیچی اون روز  کمرش خم شد و دل من شکست از این غربت از این تنهایی پدرم تنها بود 
مثل من درست مثل من 
که سال آخر مدرسه  به بدبختیگذشت درد من یکی دو تا نیست ماشاا... دردا همه دارن روی من آزمایش میشن.
میخوام مرور کنم از روز خاستگاری روزی که عشقم اومد عشقم شد و عشقم موند اما رفت نامرد بود مرد نبود با همه ادعاش رفت ادعایی که گوش فلکو کر میکرد نامزد کردیم با عشق با صمیمیت دقیقا یادمه 24 دی ماه نامزد کردیم تنها خانوادم  خانواده راستین بودن و داداشم و نابود شد خوشبختی چن ماهم دقیقا اسفند خراب شد کاخ آرزوهام شک اومد تو دل عشقم بیرونم کردن از خونه نابود شدم هیچی نداشتم چادر کشیدن از سرم حرمت چادرمو زیر پا گذاشتن بمیرم برای مادرم برای فاطمه زهرا من باعث شدم چادر مادرم لگد مال بشه من باعث شدم که ملائک از افتادن و بی حرمت شدن چادر گریه کنن رفتم تنها بی کس بیخونه رفتم و ایکاش نمیرفتم 
اول میخوام بگم چرا دنیام گرفته شد چرا نابود شدم 
بهمن بود یک نفر اومد پیشم پسری قد بلند و خوش چهره که از دید من همه خوشگلن چون خدا به همه یه زیبایی داده 
-ببخشید خانم
-بفرمایید 
-میشه وقتتونو بگیرم؟
-بفرمایید؟
-اووم...من ...ازتون خوشم اومده ....میخوام باهاتون ازدواج کنم
کلمات کامل یادمه من مقصر نبودم به خدا بهش جواب رد دادم هر روز میومد میرم کافی شاپ میومد میشست کنارم نمیدونم کدوم از خدا بیخبری ازم عکس میگرفت و میفرستاد برای داریوش برای عشقم برای تنها دلیل بودنم اول شک کرد که5 اسفند نقشه دوم اجرا شد وقتی گوشی رو برداشتم دیدم یه اس ام اس دارم و در کمال تعجب از طرف من هم اس ام اسی ارسال شده گوشی کشیده از دستم نوشته اس ام اسی از طرف من بود ولی من نداده بودم این بود:
-دوستت دارم
با تمام کوتاهی زندگیمو نابود کرد قسم خوردم فریاد زدم من نبودم داریوشم باور کرد آره باور کرد ولی اون طرف ول نکرد نابود کرد 
10 اسفنذ بود روز تولد داریوش داشتم براش کیک درست میکردم صدای گوشیم اومد رفتم برداشتم فریبا بود از هر دری حرف میزدیم خیلی لوس بود یا شایدم اینم جز نقشش بود 
-زینب تو چرا به من نمیگی دوستت دارم
با مسخرگی که همون مسخره بودن دنیامو نابود کرد گفتم
-عاشقتم عزیزم دوست داشتن چیه تنها دلیل بودنم تویی راضی شدی؟
گفت آره عشقم ولی صداش صدای فریبانبود صدای یه مرد بود 
-آخ 
موهام کشیده شد 
داریوشم بود خدایا از کجا شنید میشه صدای فریبا رو شنیده باشه
وجدان:دختره خنگ صد بار گفتم گوشی رو رو بلندگو نذار خیالت راحت شد؟
داریوش:مرسی خانومی کادومو خیلی خوب بهم دادی 
-اشتب....اه دا...ری می...کنی
دادی که زد الانم تو گوشم سنگینی میکنه 
-خدا لعنتت کنه 
با دادش همه اومدن امیر محمد فاطمه خانم نامردا به سهرابم زنگ زدن دیگه هیچ کسو نداشتم داریوش نامردی کردقضیه اس ام اس هم گفت اول از همه خانواده راستین بیرونم کرد سهراب داداشم تو چشاش انکار بود میخواست انکار کنه به زبون هم میاورد اما.....
با گریه لباس پوشیدم اون روز روزه مرگ بود مطمئنم چادرو که سر کردم از سرم کشیده شد پا رفت روش حرمت شکستن حرمت چادرو من به درک به جهنم اما لباس فاطمه زهرا بود داریوشم بد شد با تمسخر به هم گفت
-لیاقت چادر رو نداری روز اول با چادر فریبم دادی دیگه کیو میخوای فریب بدی؟
خدا لعنتت کنه فریبا 
داداشم غیرتش اجازه نداد خواهرش حرف بشنوه ای کاش بودی داداش رفتیم پایین 
و اعتماد داداشمو هم از دست دادم 
خدا لعنتت کنه مرد نامرد
نمیدونم کی بود الانم نمیدونم اما یهو دیدم یکی بغلم کرد اول فکر کردم سهرابه اما نبود یارو هر چی من میدونست گفت آخرم گفت تو که گفتی اگه داریوش بفهمه میای پیشم بیا دیگه خانومی سهراب میشنید اما نیومد جلو من ناخواسته غرور داداشیمو خوردکردم هی گفتم چی میگی آخر داداشم اومد سهراب اومد ولی چه اومدنی اون یارو طوری وانمود کرد که انگار غیرتی شده با اخم برگشت سمتم و گفت :
-زینب این کیه؟
این چی میگه دیگه؟
سهراب:داداششم و شما؟
یارو:ا عزیزم برای این داشتی میزدی زیرش به هر حال که ما باید با هم ازدواج کنیم
و اون لحظه تنها چیزی که حس کردم سیلی و چشمایی که نفرت موج میزد بود
-زینب دیگه نمیخوام ببینمت
رفت و اون یارو هم رفت داداشم دیگه واقعا منو ندید داداشم تنهام گذاشت وقتی داشت میرفت تصادف کرد و همون  روز تنهام گذاشت منو تو این تنهایی تنهاتر کرد رفت با نامردی رفت و من نابود شدم کسایی که منو بزرگ کردن یا بهتره بگم پدر و مادرم تو بیمارستان منو دیدن شمارمو گرفتن البته پدرم گفت نیاز میشه به دور از چشم مادرم به من کمی پول داد اما درد من هزینه نبود که با پول حل بشه دردم حل نشد بیشترم شد.....در به در دنبال کار بودم دنبال جایی که هم بتونم زندگی کنم هم مدرسه برم و هم کار کنم ولی ای کاش نمیرفتم در هفته سه جلسه با داریوش کلاس داشتیم با فریبا قطع رابطه کردم تو کلاس شنیدم دبیر  فیزیک استاد داریوش شفیعی نامزد کردن زندگی سخت بود سخت تر شد و وقتی بیشتر له شدم که شرینی پخش شد تو کلاس توسط سمیرا وقتی فهمیدم داریوش من عشق من با دشمنم نامزد کرد داریوش میخواست لج کمو در بیاره میدونم چون وقتی نامزد کردیم به هم گفت نگو چون خودت صدمه میبینی ولی الان....له شدم یه مدت تو پارک میخوابیدم تا ساعت 8:30 کتابخونه بودم بعداز اون میرفتم پارک اون یارویی که باعث شد داداشم منو تنها بذاره هر روز میاد پیشم میگه بیا خونه من نه ازت کار میخوام نه هیچی زینب بیا و من تنها کاری که میکنم داد میزنم تو پارک یه دختر تنها تا اون موقع سالم موندم معجزه بود هنوزم خدا هوامو داست با داد من اون میرفت اونی که دیگه تا اون روز ندیدم .روزی که.....
بعد از یک عمر تونستم یه جایی رو پیدا کنم جایی که همه مردم تاییدش کردن ولی ایکاش به حرف مردم گوش نمیدادم ایکاش گول  ریش و تسبیح دستشو نمیخوردم ایکاش گول  سر پایین اومدشو نمیخوردم ایکاش از اون حس  امنیت داخلی خودم میترسیدم ایکاش که این ایکاش ها خیلی دیره خیلی......
رفتم تو کوچه ای که  باید توش کار میکردم ایکاش پام میشکست رفتم داخل رفتم خونه حــــــــاج  ابراهیمی جوون سی ساله  که به دختر 17 ساله کار داده هه چقدر اون روزای اول براش دعا میکردم هه دعایی که بعد از چند ماه به  نفرین تبدیل شد تو فروردین رفتم اونجا و تو خرداد رویام نابود شد 
تو خرداد دیگه راهی نداشتم تو خردادی که موقع امتحانات با اشک در میخوندم تو فروردین که اومدم بعد از یه هفته گفت 
-حاج خانم این پیشنهادی که دارم بهتون میدم رو میتونید قبول نکنید اما هم برای خودمه و هم برای شما برای راحتی هر دومون و هر جوابی بدید بهتون احترام میذارم و مطمئن باشید اگه جوابتون مثبت باشه هیچ اتفاقی نمی افته
با تعجب نگاش کردم که اون ادامه داد
-صیغه کنیم به این  ریشم قسم که هیچ اتفاقی نمی افته و من چه میدونستم اون ریشاش مجاز از نامردیشه چه میدونستم نامردیشو  گرو گذاشت برام چه میدونستم که قراره معتمد مردم شراب بخوره چه میدونستم این حاجی ساقیه چه میدونستم که ریش گذاشته که گیر نیوفته به خدا نمیدونستم این همون یارو مزاحم است و این چه میدونستماهمشون کار دستم داد تو اردیبهشت صیغه  شدم و تو خرداد باردار و شهریور بچم سقط شد و آخرای شهریور در به در دنبال مدرسه شبانه روزی کسی چه میدونه که من پایه دهم معدلم شد 17.48  و یازدهم با اون همه سختی با اون همه درد مخصوصا تو ترم شدم 19.78 کسی چه میدونه با این معدل قید بهترین مدرسه رو بزنی ینی چی کسی چه  میدونه که مدرسه شبانه روزی با دیدن مدرسه و معدل رو هوا منو زدن کسی چه میدونه که سال آخر مدرسه با مدیر مدرسه صحبت کردم که برم سر کار یعنی چی کسی میفهمه که آبدارچی مدرسه باشی معنیش چیه کسی درک میکنه که بعد مدرسه کار پاره وقت انجام دادن یعنی چی کسی میتونه شب بیداری و درس خوندن یعنی چی و از همه بدتر کسی میفهمه که دبیر فیزیکت عشقت و دبیر ریاضیات برادر عشقت باشه یعنی چی کسی نمیتونه بفمه که آرامش نداشتن یعنی چی کسی نمیفهمه که عهد بستن سر این موضوع که دیگه گریه نکنی یعنی چی کسی نمیدونه نمیتونه بفهمه که عشقت همه حقیقت  رو بفهمه و بیاد پیشت ولی تو قبولش نکنی یعنی چی؟ امیدوارم هیچکس نفهمه یادمه اردیبهشت پایه دوازدهم وقتی داشتم به دبیرا چایی میدادم داریوش صدام میکنه میرم بیرون تا آقا حرف بزنه
-زینب؟
-بفرمایید آقای شفیعی؟
-شدم آقای شفیعی؟
آخ بمیرم برای لحن مظلومت 
لبخند تلخی میزنم و میگم 
-همیشه آقای شفیعی بودید 
-زینبم فهمیدم همه چیزو فهمیدم فهمیدم چه گوهری رو از دست دادم
نگو داریوشم گوهرت نابود شد دنیا لهش کرد
سعی میکنم تمام عشقمو مخفی کنم  سخته
پدر عشق  بسوزد که درآمد پدرم
میخندم و میگم:دیر فهمیدید آقا گوهرتون دیگه نیازی به شما نداره
میخوام برم که صداشو میشنوم
-محمدسرطان گرفت ولی حوب شد  امیر تصادف کرد رفت کما اما زنده موند ولی فلج شد خانم راستین سکته کرد و آقای راستین کمرش شکست
-نه
خدایا من نفرین نکردم چرا؟آه هم نکشیدم  چرا؟ 
زمان حال::::::::::::::::::
اون روزا گذشت وقتی با سختی دانشگاه تهران قبول شدم وقتی رفتم خوابگاه وقتی تو دانشگاه کار میکردم وقتی معدلم A شد وقتی و وقتی های دیگه اون روزا  گذشت الان منم و داریوشی که هنوزم مجرده ولی جواب مثبتی از جانب من نیست برای این فرد هنوزم عاشقشم ولی کسی که منو ول کرده دوباره بلده تنهام بذاره دوباره میتونه این یکی از دلایل رد کردنشه که البته مهم ترینشون و اون یکی دلیلم وضعیت روحی خودمه که نمیتونم اون اتفاقات اون بچه اون گریه ها اون دردا رو فراموش کنم دیگه خستم میخوام بخوابم طوری  که بیدار نشم.

دلم پره خدااا.....

کجایی خدا؟
دارم نابود میشم خدا
دارم له میشم
خوش بحالب خدا
دلت نمیشکنه
اما بنده هات دلشون میشکنه
کاش بودی خدا
دلم بغلتو میخواد
کاش پیشم بودی خدا دلم پره از این آدما حالم به هم میخوره از آدمات امشب شب آرزوهاست چه آرزویی کنم هووم؟ 
خدایا لج نکن به من باید یه نفرو میدادی تا موقع غم و غصه برم بغلش تو کافی هستی برای هر کسی اما یه موقع هایی ما انسانا دلمون بغل میخواد خدا میشه بیای بغلم کنی؟؟؟

چه آرزویی بهتر از این خدایا دلم یه بغل میخواد دلم عشق  میخواد دلم خیلی چیزا رو میخواد خدااااا
زندگـــــــــــــــــــــــــــــی جدی ترین شوخـــــــــــــــی ناراحــــــــــت کننــــــــــده خدا بود  crying  crying
پاسخ
#9
الان تو راهم دارم میرم خونه ای که به سختی خریدمش با هزار جور کار و وام و... یه خونه تو وسطای  شهر تهران که از دانشگاه تا خونه 45دیقه باید پیاده روی کنی تا برسی تو اون شلوغی صدای اذان موذن زاده تنها چیزیه که میتونه لبخند رو لبم بیاره اصلا یه حس آرامشی به آدم دست میده که تمام بدبختیاشو فراموش میکنه.تو حس و حال خودم بودم که یه ماشین عروس از کنارم رد میشه.از تهتهته  قلبم براشون آرزوی خوشبختی میکنم لبخند میزنم ولی طول نمیکشه که لبخندم پاک بشه تلخ میخندم یاد شب خاستگاریم افتادم که فاطمه جون گفت تو خونواده ما رسمه برای نامزدی هم جشن بزرگ بگیریم اونروز داریوش خیلی شاد بود خیلی...یادمه میگفت جشن که سهله همه کارای عروسی رو انجام میدم و واقعا انجام داد یادمه چقدر بهش میخندیدم و میگفتم زن زلیل یادمه هنوزم به فکر اون روزا زندگی میکنم اون روزا شاد بودم برای داشتن  همچین مردی همچین سرپناهی.....
روز نامزدی::::::::::
خودمو تو آییینه نگاه میکنم چه خوشگل شدم حواسم باشه داریوش منو نبینه که سکته میکنه عزیزم وایی واقعا امروز میخوام راستی راستی ازدواج کنم خدایا دمت گرم ترشیده نمیمیرم عاخیییی فکرشو بکن منو و داریوش و چند تا بچه قد و نیم قد عزیزم با صدای کمک آرایشگر به خودم میام
-خانم آبیاری؟
چشم از آیینه بر میدارم و به اون خانومه نگاه میکنم
-بله؟
میخنده و میگه :خانم خوشگله شنلت رو بپوش که آق دوماد منتظره
ای الهی من به قوربون آق دوماد
بیرون که میرم میبینم منتظره آهان یه کم شیطنت کیف میده با یه سلام آروم متوجه من میشه و هر چی سعی میکنه صورتمو ببینه موفق نمیشه آخرش  با چنان مظلومیتی میگه که دلم میسوزه ولی نچ نباید بذارم ببینه
-زینبی میشه ببینمت
-نچ
-کوفت
سوار ماشین میشیم و آقای خونمون با سرعت میرونه به سمت آتلیه.وقتی میرسیم سریع پیاده میشم و منتظر شازده میمونم تا پیاده شه میریم داخل و داریوش هی سعی میکنه منو ببینه و وقتی میبینه هیچی دستگیرش نمیشه با عجز میگه میشه شنلتو باز کنی؟با سر بهش میگم اوهوم.
شنلو که باز میکنه ماتش میبره از زیباییی همسرش ای همسرش به فداش 
-داریوشی
-...
-عزیزم
-...
یا خود خدا سکته مکته نکرده باشه بیا ازدواج نکرده بیوه شدم
-داریوش....عزیزم....
-زینب منه مجنون رو میخوای دیوونه تر کنی؟
نفسی از آسودگی میکشم و اون ادامه میده:
-زینبم مجنون در مقابل جنون من نسبت به تو هیچه 
میخندم و قند تو دلم آب میشه دلم شیطنت با جملات عاشقونه میخواد و  چه جایی بهتر از اینجا؟
-تو شاید خودت رو مجنون بدونی اما من تو خسروی شیرین میدونم. تو پادشاه قلب منی و من مثل شیرین در نبودت جان میدهم خسرو قصه ی من بمان برایم برای همیشه که بی تو میمیرم.
-زینب دوستت دارم
-شرمنده دیر اومدی ما خودمون صاحاب داریم..
-شیطنت نکن بچه
-داریوشی دلم یه کم(انگشت سبابه+شصت)شیطنت میخواد
-برو سر اصل مطلب
-استاد...استادی...داریوشم...خسروی من...مجنون داستان...آق...
-بسه بگو چی میخوای؟
-اوووم نظرت چیه ورزش کنیم؟
-چــــــــی؟
-هیچی....
و شروع میکنم به دویدن داریوش بیچاره هم افتاده دنبال من...اونقدر از کارم شوکه شد که یادش رفت ماشینو بیاره صداشو میشنوم که با حرص میگه:زینب میکشمت...
-آقا اشتباه کردم شما شباهتی به خسرو نداری شماخود بروسلی هستی
من از نفس اوفتادم و اون عینهو کرگدن داره دنبالم میاد...
از اونجایی که نصف راهو پیاده اومده بودیم از این به بعدشم پیاده رفتیم وقتی ما رو دیدن همه تعجب کردن مخصوصا داریوش که عرق کرده بود همه فکر میکردن ماشینو دزدیدن و وقتی داریوش گفت کلی خندیدن
زمان حال:::::::::::::::::::::
مبدونی آدمیزاد کی نابود میشود؟

زمانی که تمام امیدش یکی باشد و آن یک نفر سکوت را ترجیح بدهد
آنجاست که آدم نابود میشود....
خدایا ای کاش نابودم نمیکردی
ایکاش میشنیدی ایکاش سکوت نمیکردی
ایکاش....
 

با فکر کردن به اون روزا دلم بیشتر پر میشه و دلم داریوشمو طلب میکنه با خاطرات شیرین میزنم زیر گریه
{جای من نیستی تا بدانی چگونه زیبا ترین خاطراتت به تلخ ترینشان تبدیل میشوند}
چقدر اون  روزا خوب بودن ایکاش همونجوری میموندن ایکاش از بس به گذشته فکر کردم نمیدونم چجوری رسیدم به خونه الان  که دارم در رو باز میکنم پام داره داغونم میکنه  ولی هیچ توجهی هم بهش نمیشه مثل همیشه به یه فست فودی زنگ میزنم و یه غذا میگیرم و تلویزیونو روشن میکنم یادم میاد نمازمو نخوندم یه یا خدا میگم و میرم سراغ خوندن نماز تنها جایی که میدونم طرف مقابلم دوستم داره 
-السلام علیکم و رحمن الله و برکاته
-خدا جونم سلام خوبی؟من که خوب نیستم حالم بده خدا درد دارم خدایا نگام کن از اون دختر شیطون یه دختر گوشه گیر و ساکت مونده خدایا خوب نیستم دارم خورد میشم زیر بار این مسئولیت دارم له میشم خدایا ایکاش یکی بود که مال یکی بود .....
بهت خوش بگذره به من داره بد میگذره من دارم نابود میشم میشنوی خدا؟ 


اوووف این دامشجو ها هم شورشو در آوردن دخترا که فک میکنن اومدن عروسی پسرا هم که فک میکنن کلاس تیکست اعصابم خورد شد 
-حاج خانم با چادرت خفه نشی
-بیرون آقای محترم
-چـــــــی؟
-شنیدم به خانم خالقی چه حرفی زدید بیرون 
بدون حرفی میره بیرون و من با همون غروری که براش همه چیزمو دادم به تک تک شون نگاه میکنم و میگم:
-از این به بعد حرفی حدیثی بشنوم تیکه ای بشنوم بی احترامی به هر کسی رو ببینم خودش بره این واحدو حذف کنه چون من بهش نمره نمیدم.
باجدیت برمیگردم و درس جدیدو میگم و با گفتن خسته نباشید هم خودمم و هم اونارو از قفس آزاد میکنم....

-زینب تا کجا میخوای ادامه  بدی؟
-متوجه منظورتون نمیشم
-زینب بس کن منو ببین هنوزم عاشقتم
-متاسفم مهم منم که عاشق نیستم
-از کی تا حالا  انقدر عوض شدی؟
-هه اینکه راه درست زندگی کردن رو انتخاب کردم رو شما عوض شدن میدونید متاسفم آقای شفیعی عشقی ندارم که بهتون بدم...
-زینب
-خانم آبیاری بهتره لطفا مزاحم نشید 
-خانم آبیاری زینب آبیاری مهم نیست دوستم داشتی باشی یا نه مهم اینه که من دوستت دارم اصلا نگام کن و بگو دوستم نداری بگو ازم متنفری
میخندم نمیدونه چشام دروغگو هستن نمیدونه خود منم نمیتونم ازشون چیزی بفهمم
نگاش میکنم با بی تفاوتی بازیگر خوبی شدم 
-متنفر نیستم 
خوش حال میشه و ادامه میدم
-ولی عاشقم نیستم 
دمغ شدنشو حس میکنم 
-دیگه حسی بهتون ندارم
دروغ میگم داریوشم منو ببین الان چشامو ببین اشکای جمع  شدشو نگاه کن ببین میخوان ببارن و من نمیذارم آسمون غرش میکنه خدایااز بنده هاش برای دروغاشون ناراحته آسمون میباره و با بارش اون چشای منم قفلشون باز میشه قطره های اشکم با آرامش میان پایین 
غرور داریوشم شکست خدا منو بکشه خدایا آرزوم همینه باران با شدت بیشتری میاد....خدایا آرزومو برآورده کن
گاهی کوچک ترین آرزو ها برایت بزرگ میشوند مانند ذره ای آغوش مرگ که حق است اما اینک حقت به آرزوتبدیل شده است..... 
آسمون میخواد قد تمام اشکای حبس شده من به مدت این چند سال بباره آسمون که میباره من یاد بچه از دست رفتم می افتم یاد عشق بی معرفتم می افتم بارون که میباره من یاد از دست رفته هام می افتم یاد دل شکسته ام یاد باور های نابود شدم خد........
و معلق شدنم  تو زمین و آسمون 
بارون اومد و من شدم یک مجروح شدم یک آسیب دیده بارون اومد و من نمیدونم کجام فقط میدونم رو زمین خاکی نیستم بارون اومد و سهرابمو دیدم با چشم گریون و با آغوش باز بارون اومد و غریبه هایی رو دیدم و تنها جمله ازسهراب رو شنیدم شرمندتم خواهرم.
چشمام باز میشه و یه نفر بالا سرمه و من دراز کشیدم اما بیمارستان نیست این فرد روبروم هم اصلا شبیه به دکترا نیست ولی میدونم  دکتره
در اتاقی که داخلش هستم باز میشه و افرادی میان داخل و بعد از اون افراد دیگه 
در عین ناشناس بودن من این ها رو میشناسم
-شا هدخت حالتان بهتر است؟
جان؟ این چی میگه
اون یاروهه که گفتم دکتره جواب میده: بانو چند صباحی نیاز به آسودگی خاطر دارند
میخوام یه چیزی بگم ولی نمیشه حتی اسامی افراد داخل اتاق رو هم میدونم خدایا اینجا چه خبره؟
ملکه:نازگل مادر کردگار  را سپاس  میگویم که تو  را بار دیگر به من بخشیده.
جواب میدم و ناخوداگاه مثل اونا حرف میزنم
-ایزد کردگار را شکر برای این پاداش 
خدایا اینجا کجاست؟میدونم  در دوره........هستم ولی در عین دونستن برام همه چیز مبهمه 
زندگـــــــــــــــــــــــــــــی جدی ترین شوخـــــــــــــــی ناراحــــــــــت کننــــــــــده خدا بود  crying  crying
پاسخ
#10
در عین دونستن هیچی نمیدونم در عین خواستن هیچی نمیخوام اوووف عجب گیری کردیم 
ملکه:طبیب چه بلایی برای فرزندم رخ داده است؟
طبیب:بانوی من شاهدخت دچار مسمومیت آب شده اند.برای همین چند صباح در بیخبری بودند.
چی من تصادف کردم دقیقا یادمه داریوش رو  حرفامونو همه چیز رو یادمه اما در عین بیخبری انگار من دختر شاه هستم خدایا اینجا چه خبره من کیم من چیم چرا اینجام آخ خدا دارم له میشم.به حرف میام خسته شدم از این سکوت
-عذر تقصیر مرا بپذیرید مادر اما همینک نیاز به اوقات فراغت دارم.
-آری دخترم میدانم 
همه رو میفرستم بیرون اینا چرت و پرت میگن من رو به موت هم باشم نمیتونم یه جا بمونم 
در عین ندونستن میدونم باید حجابمو رعایت کنم حتی صورتم رو آیینه اتاق رو پیدا میکنم و این فرد با اون فرد تفاوت چشمگیری دارهدختر توی آیینه به سفیدی برفه چشاش سبزه بینیش عقابیه دختر اینجا یا همون نازگل تفاوت خیلی زیادی داره با زینب.
آماده میشم و میرم بیرون.برای همه عادی بود این حجاب 
همه منو میشناختن نمیدونم چرا از اون غرور خبری نیست؟به همه با مهربونی رفتار میکنم دیگه تحملشو ندارم دارم از سردرد میمیرم میرم تو اتاقم و دراز میکشم و نمیدونم چجوری میخوابم ولی توی خواب::
همه جا سبزه اونطرف یه رودخونه نازیه بالاسرم پرنده ها پرواز میکنن 
-دخترم
-سلام
-درود  بر تو
-اتفاقی افتاده پدر جان اینجا کجاست؟
-زینب بانو یا بهتر است بگویم شاهدخت نازگل...
میپرم وسط حرفشو میگم
-شما میدونید چه اتفاقی  افتاده من چرا اینجام؟
-بانو خویشتن دار باشید من پیر مهربان هستم شما در روزگار خودتان دچار سانحه و اینک در اینجا هستید و ایزد کردگار این لطف  را به شما داده که در آینده خودتان انتخاب کنید
-پیر مهربان من الان با شما حرف میزنم به راحتی به زبون خودم میگم اما...
-میدانم چه میخواهید بپرسید این نیز از موهبت های کردگار است پروردگار در آنجا به شما کمک میکند تا گزندی به جانتان وارد نشود.
و من باز زمزمه میکنم چه خدای خوبی دارم من...
-پیر مهربان یه سوال دیگر هم دارم من در زمین مغرور شده بودم ولی الان از غرورم هیچی نمانده
-میدانید بانو آتکبرتان دروغی بیش نبود شما به خودتان تلقین میکردید که دچار تکبر شده اید.
-درسته من برای اینکه کمتر درد بکشم خودمو مغرور نشون میدادم.
-آیا درست تفکر میکردید؟
-نه پیر مهربان فقط فکر میکردم اینطوری بهتره
سری تکون میده و من باز میپرسم
-اما چرا من ؟
-زیرا خداوند میخواهد به تو چیزی را بیاموزد که نتوانستی آنرا درک کنی
-پیر مهربان....
-بمان بانو شما در اینجا در امان هستید  و اینرا به یاد داشته باشید کردگار هفت افلاک به بنده های خود مهر میورزد به یاد داشته باش پوردگار عاشقانه بندگانش را دوست میدارد
-پیر مهربان پیر مهربان
-و اینرا بدان در آینده خودت خواهی گفت که  دوست میداری در کجا باشی
ههه هه خدایا این دیگه چه خوابی بود در عین خواب بودن انگار بیدار بودم و واقعا این حرفا رو به خودم میزدن یا خدا بسم الله نکنه جنی شدم یا خود خدا Confused Confused Confused Confused

چند روزی از اون  روز میگذره الان کلا سرپا شدم عالیجناب بنده رو احظار کردن دلم میخواد ه امروز رو بدون صورت بند برم حجاب اسلامی رو رعایت میکنم هر چند اینا اعتقادی ندارن ولی خوب من رعایت میکنم 
میرم بیرون فقط یه ندیمه دارم اسمش مهربانو هستش خیلی مهربونه هر چی کمبود عشق مادر بود با مهربانو جبران شد .
-او را در بند کشید.....
وا این صدا دیگه چی بود آی چرا دستم داره کشیده میشه؟
-برای چه مرا به بند میکشید
-تو رخت شاهدختان را پوشیدید 
-اما من...
-خموش باش 
اوووف بیا اصن کلمه آرامش از من فراریه
-من خود شاهدخت نازگل هستم
-دخترک گستاخ این بانوی بزرگوار هیچگاه صورت خود را نمایان نمیکند به قصد جان شاهزاده آمدی بودی تا با صورتت فریبشان بدهی؟
آخ خدا خودت کمکم کن
-مهربانو تو چیزی به این نگاهبان  بگو
-سپهدار ایشان به راستی بانو نازگل هستند
-مهربانو تو نیز میخواهی به جان سپهبد گزند بزنی؟
آخ خدا اینا چی میگن عجب خرایی هستنا 
-سپهدار بهتر نیست به نزد عالیجناب برویم تا ایشان خود به شما بگویند که من کیستم؟
-خیر تو زین پس رخت شور میشوی 
مهربانو:اردشیر این بانو به راستی بانو نازگل هستند
-اینجا چه اتفاقی افتاده است؟
با صدای فرمانروا بر میگردیم
اردشیر:جانم به فدایتان این دخت قصد جان شما را داشت
فرمانروا:کدام دختر؟
-این 
به من اشاره کرد
-دخت من قصد گزند به مرا داشت؟
اردشیر:دخت شما؟جسارت مرا پذیرا باشید بانو قص....
من:سرپا بایست سپهدار خشنودم که در قصر فرماندهانی چون تو را داریم
اردشیر:به راستی که درست گفته اند از مهربانی شما
لبخندی میزنم و میرم پیش فرمانروا
-پدر با من کاری داشتید؟
-آری دخت من به سمت قصر ما بیا
با هم میریم به سمت قصر پدرم
-قصرتان به راستی سترگ(بزرگ)است
-دخت من دیگر زمان وصالت تو رسیده است.
جااااان منو ازدواج ولکن بابا من با این وضعیت و ازدواج
-دو پیشنهاد برایت پذیرا هستم اولین آن وصال با برادرت و آخرین آن وصال با شاهزاده روم 
خوب صد در صد هر دوش رد میشه
-اما پدر...
-میدانی مخالفت با پدر چه میشود
در عین ندونستن میدونستم و داشتم نابود میشدم از این قضیه
-زمان میخواهم پدر
-باشد سه صباح برایت کافی است میتوانی بروی
همین تموم شد خدایا کمکم کن حرفای پیر مهربان برام تداعی میشه و آرومم میکنه
امروز یه روز گذشته  هیچ گو...ی نخوردم 
اوف یه کم بخوابم
دوباره همون مکان سبز رنگ همون مکان زیبا
-بانو؟
-پیر مهربان 
-می دانم چه شده 
-وضعیت من پیر مهربان وضعیت منو هم میدونی که دیگه نمیتونم
-تو به آیین من نیستی اما  در کتاب مقدست جمله ای داری که پوردگار بر هر کاری توانا است
-آره راست میگی بازم فراموش کردم قدرت خدای خودمو ولی الان چی کار کنم؟
-به نزد فرمانده اردوان برو او کمکت خواهد کرد 
-فرمانده اردوان؟
-آری بانو او کمکت خواهد کرد.
-بدرود بانو به ایزد کردگار تو را میسپارم
از خواب بیدار میشم و اسم اون فرد رو برای خودم تکرار میکنم خدایا از این هم یه تصاویر مبهمی تو ذهنم میاد خدایا به امید خودت
-مهربانو....مهربانو
-بله بانو؟
-تو فردی به نام اردوان را میشناسی؟
-آری بانو برای چه این را از من پرسیدید؟
او را به نزد من بیاور تمنا دارم از تو هر چه سریع تر او را به پیش من بیاور
-بله بانو همینک

مهربانو:بانو فرمانده اردوان اینجا هستند 
-وارد شود
اومد و انگار سهرابم اومد داداشم کپیه داداشم بود 
آروم زمزمه میکنم ولی انگار میشنوه
-داداشی
-جان داداشی
-چییییی؟
-تعجب نکن همون کسی که تونست تو رو بیاره اینجا به من هم این لطف رو کرد و آوورد اینجا تا مراقب زینب کوچولوم باشم 
-اصن برو باهات قهرم فکر کردی یادم رفت برو میدونی چی کشیدم میدونی
-آره خواهرکم همه چی رو میدونم میدیدم و زجر میکشیدم و خدای  خوب مهربون تو به من این فرصتو داد که بیام پیشت تا جبران کنم حلالم کن زینب نمیدونی چه دردی رو میکشیدم 
-چرا به من چیزی نگفت؟
-کی؟
-پیر مهربان
-باز تو کارتون دیدی اون خرس مهربون بود
-سهــــراب همین فرد گفت بیام سراغ تو با این اسم
-ینی تو میگی 
-آره من میگم بازم با همه بدیام خدا داره کمکم میکنه این فرد هم نمیدونم کیه ولی هر کی هست داره کمکم میکنه
-زینب مواظب باش 
-هستم با داشتن خدا ترسی ندارم
-خوب سهراب الان من چی کار کنم 
-اول بگو چرا منو صدا کردی تا بهت بگم
 -اول تو جواب منو بده من چهرم تغییر کرده چطوری فهمیدی منم
گفتم که خدا به من فرصت داد در ضمن بانو قبل از بیدار شدن شما من تو خوابتون بودم
-آهان راستی اون دو نفر کی بودن؟
-پدر و مادر واقعیت
-چییییییِ؟ مگه مردن؟
-آره متاسفم 
و ادامه میده 
-خوب چرا منو صدا کردی بانو؟
قضیه ازدواج و اینا رو براش تعریف میکنم و اون میگه  باید فکر کنم
-منتظرم
-بمون
-بازم پرویی
سهراب میره و من برای پدر و مادرم خون گریه میکنم 

بازم همون جای سرسبز 
-پیر مهربان
-دخترم 
-سلام 
-درود بر تو بانوی ایرانی
-پیر مهربان چی کار کنم هیچ کاری نمیتونم انجام بدم
-بگریز
-هان؟
-از این شهر برو و به ولایت بزرگ شهر بگریز
-ینی فرار کنم و برم پایتخت
-آری بانو و به نزد فرمانروا کشور برو
-و بعد آنجا...
-در آنجا خود را دخت شاه آرتین معرفی کن در آنجا اتفاقاتی برایت رخ میدهد دیگر مرا نمیبینی تا آن روز مهم حواس خود را به اطراف نگاه دار و همواره به یاد داشته باش پروردگار با توست
از خواب بیدار میشم باید برم ولی چرا فرار کنم چیکار کنم
مهربانو:بانو...بانو...فرمانروا قصر شما را تحت پوشش گماشته اند
یا خود خدا چیکار کنم پیر مهربان من الان چه غلطی کنم 
-مهربانو فرمانده اردوان را صدا کن
-بله بانو همینک
بلند میشم تا از استرسم کم بشه ولی مگه میشه از جملات آرام بخش استفاده میکنم وواقعا آروم میشم:الا بذکر الله تطمئن القلوب Heart Heart Heart
زندگـــــــــــــــــــــــــــــی جدی ترین شوخـــــــــــــــی ناراحــــــــــت کننــــــــــده خدا بود  crying  crying
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان