گیفت کارت     حداقل سیستم مورد نیاز بازی


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان جذاب مسخ عسل

#1
مرا جرات نگریستن به چشمانت نیست

چشمان تو مرا افسون می کند

" افسونی افسانه ای"

نمی دانم در برق نگاهت چیست

که اینگونه مرا مسخ می کند!

***

به نام تنهای آسمان ها

با احساس سر شدن صورتم از صدقه سری آب یخ "هینی" کشیدم و چشم باز کردم. خودم را در

مکانی ناآشنا دیدم. مقابل مردی مو بلند، با چشمانی درشت و همین طور وقیح و سطل به دست.

تنم از نگاه بی شرمانه اش یخ زد! درک وقایع دور و برم برایم کمی سخت بود. به شدت گیج می

زدم. از اثرات اتانولی بود که استشمام کرده بودم. این را مطمئنم!

لبخند زشت و ترسناکی زد که ردیف دندان های سفیدش به نمایش گذاشته شد:

- ببخشید مادمازل می دونم استقبال خوبی نبود ولی شما ببخش! شنیدم دل بخشنده ای داری!

با شنیدن حرف هایش مغزم از آن حالت منگ بیرون آمد و با پردازش اطالعاتش بی مهابا بیب

بیب آالرم هایش را شروع کرد. من در این دخمه چه می کنم؟ برای لحظه ای پشتم از فکری که

کردم، لرزید!

مردک روبه رویم دوباره با تمسخر گفت:

- آخی هنو نمی دونی کجا هستی؟ عزیزم. نازی!

و تا وقتی به خود بجنم گونه ام را نوازش کرد! با این حرکتش آالرم های مغزم تبدیل به آژیری

گوش خراش شد و داد زدم:

- گمشو کنار! به من دست نزن.

دوباره خندید:

- وای وای فکر کردم زبونتو موش خورده. چه صدای قشنگی!

دندان هایم را روی هم ساییدم:

- تو کی هستی؟ از جون من چی می خوای مرتیکه ی بی شرف؟

- نشد بی ادبی کنی دیگه.

بعد از زدن این حرف به سمت در انباری متروک و مخروبه رفت، وقتی بیرون زد در را محکم به هم

کوبید و من دوباره و سه باره پشتم لرزید! مگر ندیده ای بی کسان چگونه از هر تلنگری می لرزند؟

منم که مستثنی نیستم، اتفاقاً وسط این استثنا قرار دارم و برای هر که اتفاق نیافتد و استثنا شود

برای من از این خبرها نیست. بغض بیچاره کننده ام گردو می شود در گلوی دردناک و ملتهبم! بی

شرف ها چه از جان منِ تنهای بی پدر و مادر می خواستند؟ مگر من که بودم که دزدیده بودنم؟

باید بیشتر از اینها مواظب خودم می بودم. باز بی احتیاطی کردم، باز هشدارهای الناز را جدی

نگرفتم که مواظب خودم باشم. باز، باز، باز. لعنت بهت دختره ی خنگ!لعنت خدا بهت!

چند ساعت از اینکه مرد رفته گذشته و انباری تاریک، تاریک تر شده. حتی نمی دانستم شب است

یا روز. چشمانم از شدت گریه می سوخت. درد گلویم دو برابر شده و حرارت بدنم را به شدت

حس می کردم!

»کاش پایت می شکست و از خانه برای خریدن داروی زهرماری بیرون نمی زدی. خدا بکشتت که

مرا توی چنین مخمصه ای انداختی. خدا بکشتت که اینهمه بد اقبالی. خدا بکشتت«

آنقدر در این چند ساعت خودم را سرزنش کرده و گریه کرده بودم که بی حالِ بی حال شده بودم.

به شدت سردم بود و بدنم به لرزه افتاده بود. کاش پایم شکسته بود و آن وقت شب از خانه بیرون

نمی زدم! کاش می مردم و...

باز شدن در انباری و تابیده شدن روزنه ای از نور روی صورتم باعث شد هوشیاری ام کمی

برگردد. بدنم کرخت شده بود ولی بازم کمی نیرو داشتم برای محافظت از خودم.

آب دهنم را قورت دادم که صدایش در این اتاقک نمور و کوچک پیچید. مردی وارد شد و به طرفم

آمد. با ترس و ناتوانی جیغ زدم:

- جلو نیا.

صورتش را خوب نمی دیدم. بازویم را کشید و از روی صندلی بلندم کرد. بدنم درد می کرد، شقیقه

هایم تیر می کشید و از شدت تب، لرزش های بدن و بخصوص زانوهایم را نمی توانستم مهار کنم

و این بی مروت بی هیچ شفقت یا ترحمی نسبت به حالم مرا به دنبال خود می کشید. جیغ می زدم

و گریه می کردم ولی دریغ از ذره ای توجه!

دست هایم بسته بود، پاهایم روی زمین به شدت کشیده می شدند و من کم کم حس می کردم

جسم نیمه جانم، کامالً بی جان شده! پلک هایم روی هم می افتادند، اما من سگ جان تر از این

حرف ها بودم. صداهای اطرافم را می شنیدم ولی هشیاری کاملی نداشتم و این دیوانه ام کرده

بود. از شدت تب داشتم از حال می رفتم ولی مقاومت می کردم و می دانستم که این مقاومت

پایدار نخواهد بود!

الی پلکهایم را به سختی باز کردم تا ببینم کجا هستم. روی نزدیک ترین مبل سر راه پرتم کرد که

باالتر از بصل النخاعم به تاج سلطنتی مبل خورد و باعث شد در دل جیغی از سر درد بکشم. هر

چه بیشتر داد و بیداد می کردم، بیشتر از آزارم لذت می بردند و من این را نمی خواستم. آخ خدایا.

کاش کمی پایین تر می خورد و از این مخمصه خالص می شدم.

پلک هایم را دوباره از هم دور کردم ولی انگار وزنه ای دویست کیلویی بهشان وصل بود المصب ها

که اینگونه سنگین بودند!آب دهانم را قورت دادم و درد گلویم که گویی با چاقویی تیز شرحه شرحه

شده بود، زجر کشم کرد.

کم کم سطح هوشیاریم دوباره داشت پایین می آمد. سرفه های شدید و دردناکی که می کردم

سینه ام را به عالوه گوشم، خراش می داد.

در همین حال بودم که صدای پاشنه های کفشی باعث شد احساس خطر بیشتری کنم. با هزار

زور چشمانم را باز کردم که چشمم به زنی افتاد حدود پنجاه-پنجاه و پنج ساله. موهای مش و

بلوند کرده اش بیشتر به مسن بودنش دامن زده بود و چشم هایش، چشم هایی که نمی دانم چرا

حتی در آن حال بد هم نفرتش را با تمام وجود حس کرده و ترسیدم. من در طول بیست و سه

سال عمرم کاری نکرده بوده یا پدر کشتگی ای با کسی نداشتم که اینگونه ازم متنفر باشد!

سعی کردم کمی خودم را تکان دهم، ولی حاصل این تقال فقط حرکت آرامی بود که انگشت هایم

را کمی فقط کمی لرزاند. لب هایم را تکان دادم که بپرسم »لعنتی تو کی هستی« ولی بازم

نتوانستم چون زبانم به شدت سنگین شده بود.

با دیدن حرکتم پوزخندی روی لب های قرمز رنگش نشست، روی مبل روبه رویم لم داد و پا روی

پا انداخت، از روی میز جعبه ای مشکی رنگ برداشت و سیگاری بیرون کشید، آن را کنار لبش

گذاشت و همان طور که فندکش را زیرش می گرفت گفت:

- موش زبونت رو خورده؟

پک عمیقی به سیگارش زد و دودش را بیرون فرستاد. دود به سمتم آمد و به سرفه افتادم. حالم

آنقدر بد بود که دیگر حتی صورتش را هم به خوبی نمی دیدم. الزم نبود که چشم بصیرت باشد تا

حال بدم را بفهمد ولی این زن انگار نه انگار من با چنین حالی جلوی رویش افتاده ام و چنین

چیزی ازم می پرسد. دیشب تبم را گرفته بودم و با دیدن درجه ی تبم ترسیده بودم. سی و نه بود

و منی که سابقه ی تشنج داشتم نباید این مسئله را ساده تلقی می کردم و به همین دلیل از خانه

بیرون زدم و..

صدای نحسش دوباره بلند شد:

- داری می میری؟

خنده ی وحشتناکی کرد و از جا پرید. به طرفم آمد و تا به خودم بیایم سیگارش را کف دستم

خاموش کرد. درد سراسر بدنم را فرا گرفت. زن بلند شد و ازم فاصله و من تقریباً بی هوش شدم

از درد!

با سرفه های وحشتناکی که کردم چشمانم دوباره باز شد. فقط کمی. باریکه ای از نور محیط را

دیدم و دوباره چشمانم را بستم. یعنی کسی نبود مرا نجات دهد؟ این جانورها چه کسانی بودند؟ از

جانم چه می خواستند؟ قطرات اشک از چشمانم جاری بود و از تیغ بینی ام می گذشت و به گونه و

چانه ام راه می گرفت و می ریخت.

حالم خوب نیست. دارم می میرم. درد و کوفتگی بدنم چیزی نیست که بتوانم برای لحظه ای

فراموشش کنم. درد سینه ام از همه بیشتر بود. نمی توانستم به خوبی نفس بکشم. خِس خِس

سینه ام که تق تق صدا می داد را می شنیدم و با تمام وجود حسش می کردم. زمان را گم کرده

بودم. نمی دانستم چند روز است که در این دخمه هستم. فقط این را می دانستم که دارم می میرم

و عجیب بود که جانم برایم مهم نبود!

زن با کسی صحبت می کرد ولی من دیگر نمی شنیدم. گوش هایم کیپ شده بودند و صدایی

مانند "هو هوی" باد درونشان جریان داشت! سردم بود و لرزش بدنم بیشتر شده بود.

دوباره از روی مبل کنده شدم و به همان دخمه برگردانده شدم. بی مروت روی زمین پرتم کرد و از

انباری بیرون زد. سرم به زمین سرد و سنگ خورد و دردی تازه را میان تن و بدنم علم کرد!

»بوی تلخ و گرم تام فورد، شامه ام را میان آن همه تب و گیجی، نوازش می کند. بی اراده نفسی

لرزان می کشم و بوی عطر را بیشتر حس می کنم. باد سردی می وزد و باعث لرزش بیشتر بدنم

می شود. صدای قدم هایی که گویی می دوند به همراه نفس های عمیقی که صاحبشان می کشد

توی گوشم می پیچد. الی چشمانم را کمی باز می کنم و چشمانی را می بینم که نگران نگاهم می

کنند و وقتی چشمان بازم را می بینند بیشتر نگران می شوند. این بوی عطر، بویی تلخ و گرم، این

قدم های پر صالبت که صدایشان در گوشم بود، این نفس های خوشبو و لرزان که گویی با بوی

تام فورد درهم آمیخته اند. این آغوش امن. آری همین ها. همین ها فقط مختص به یک نفر

هستند. یک نفر که اگر می گفتند می خواهد از این مخمصه نجاتت دهد بی برو برگرد دیوانه

خطابشان می کردم!«

***

- همون طور که حدس زدی. پنومونی گرفته!

سعی کردم کمی تکان بخورم یا اعالم حضور کنم. اما نمی توانستم. گویی بدنم را به تخت منگنه

کرده بودند که اینگونه بی تحرک شده بودم. پنومونی دیگر چیست؟ چرا من اینقدر حالم بد است؟

پنومونی؟ بیماریست؟ چه بیماریی؟ هنوزم حرارت بدنم را حس می کردم اما کمتر شده بود.

صدای سرد و عصبی اش توی گوشم نشست:

- این دیگه چه بدبختی بود. نمی تونم اینجا نگه اش دارم. باید ببرمش یه جای امن.

مرد قبلی دوباره گفت:

- خودت بهتر می دونی که پنومونی بیماری خطرناکیه. باید تحت مراقبت باشه. معلومه که این

مدت که مبتال شده به دلیل اینکه آگاهی از بیماریش نداشته ساده تقلیش کرده و متاسفانه ریه

هاش به شدت عفونت کردن. استرپتو ها* تعدادشون زیاد شده توی ریه اش. عکس و آزمایشات

نشون می ده که ویروس ها بدجور ریه اشو به بازی گرفتن. باید بستری باشه. اگر هم می خوای

ببریش عواقبش پای خودت. دیگه خود دانی.

صدای در آمد که بسته شد. با هزار ضرب و زور چشمانم را کمی باز کردم تا کمی از اطرافم درکی

داشته باشم. دیدمش. پس خواب ندیده بودم. تام فورد پیچیده در شامه ام در خواب نبود. حقیقت

محض بود!

عکس بزرگی که گمان می کنم رادیوگرافی سینه* بود دستش بود و داشت نگاهش می کرد. آب

دهنم را به سختی قورت دادم و با صدایی که گویی از ته چاه درمی آمد با گیجی اعالم بیداری

کردم:

- من کجام؟

با شنیدن صدایم سریع به طرفم برگشت. نفسی که حس کردم از سر آسودگیست کشید و بدون

اینکه نگاهم کند دوباره سرش را توی عکس کرد:

- خداروشکر بهوش اومدی. دیگه داشتم نگران می شدم.

این جوابم بود؟ جواب سوالم چیز دیگری بود و خودش هم می دانست که این سوال شروع سوال

هاییست که باید بهشان جواب بدهد. ولی آن طور که بی اعتنا جوابی دیگر داد، متوجهم کرد که

فعال چیزی نمی خواهد بگوید! پوزخندی روی لبم نشست.چه خودمانی هم شده بود. هیچ چیز را

نمی فهمیدم.

حالم که خوب نبود. پنومونی گرفته بودم که حتی نمی دانستم چه بیماری مزخرفیست! چند شبانه

روز با حالی بسیار بد ربوده شده بودم و نمی دانستم رباینده کیست. مردی نجاتم داده بود که به

غیر از یک اسم و رسم چیز زیادی ازش نمی دانستم و شاید آنقدر دیدارهایمان کوتاه بودند و

جدید که من چیزی درباره اش نمی دانستم.

سی پی یو های مغزم این همه اطالعات را نمی دانستند چگونه پردازش کنند تا بلکه کمی، فقط

کمی از این حالت منگی بیرون آیم. مانند مستی شده بودم که بعد از باال انداختن چند بطری وارد

مرحله ی هنگ آور شده است!

بالخره از آن عکس که نمی دانم چه چیز جالبی درش دیده بود دل کند و به طرفم برگشت. همان

طور که عکس را درون پاکتش می گذاشت اخمی کرد. اخمش دیگر برای چه بود؟ من باید اخم

می کردم. من. منی که نمی دانستم کیست. چگونه مرا نجات داده است و از همه مهم تر اینکه چرا

مرا نجات داده و چه منفعتی با نجات دادن من داشته است.

- شما کی هستی؟

یه تای ابرویش را باال داد:

- معرف حضورتون واقع نشدم مگه؟

پوزخندی غلیظ روی لبم نشست:

- نه. چیزی که من االن دارم می بینم با چیزی که قبالً دیده بودم فرق می کنه! جناب آقای..

اخم وحشتناکی کرد و دستش را روی بینی اش به معنای ساکت باش گذاشت. اخم هایم را درهم

کشیدم. نمی خواست فامیلش را صدا بزنم؟ چرا؟ نمی دانستم معنی این کارها چیست. فقط می

دانستم که دیگر طاقتم طاق شده. همین!

عصبانی شده بودم و نمی دانستم دیگر چه می گویم. با آن صدای گرفته جیغی از گلویم خارج شد

که بیشتر شبیه خس خس بود:

- تو کی هستی لعنتی؟

قطره اشکی از چشمم چکید و ادامه دادم:

- بگو. چرا من نجات دادی؟ بگو.

دندان هایش را بهم سایید و زیر لب غرید:

- االن وقت این حرف ها نیست. باید بریم.

چشم هایم گشاد شدند. کجا برویم؟

- کجا بریم؟ من هیچ جا نمی رم. حاضرم بمیرم ولی جایی نرم.

چنگی به موهای تقریباً بلندش زد و من به عینه دیدم که سعی داشت موهایش را بکند ولی چیزی

به من نگوید! این همه خود داری برای چه بود؟ خدایا او که بود؟ آیا همان کسی بود که من او را

می شناختم؟ فکر نکنم. او پزشک بود! این را نمی دانستم. من حتی اسمش را هم نمی دانستم،

شغلش پیش کش

نفسی لرزان کشیدم:

- تروخدا من از این همه فکر و حدس و گمان دربیارین. فقط بگین اینجا چه خبرِ؟

هی فعل را جمع و مفرد می کردم. گیج بودم و نمی دانستم چگونه صحبت کنم تا به حرف بیاید.

فقط می خواستم بگوید. هر چیزی را که می دانست. مطمئن بودم که می داند چرا ربوده شده

بودم. مطمئن بودم که می داند قضیه چیست و نمی خواهد بگوید.

بعد از چند لحظه سکوت دوباره حرفش را تکرار کرد:

- باید بریم.

داغ کردم:

- کجا بریم؟ من حالم خوب نیست. نمی بینید؟ یا چشم بصیرت الزم دارید؟

بهش برخورد:

- شما الزم نیست بهم یاداوری کنی که مریضی وقتی حتی نمی دونی چته.

- یعنی حاال همون دکتر بودنتون رو دارید به رخ من می کشید؟ همونی که من و امثال من نمی

دونستیم؟

لبش را گاز گرفت:

- آهو غفار تو و نه هیچ کس دیگه ای الزم نبود که بدونید من پزشکم. چون مهم نبوده و نیست.

اگر االن خودتو بکوبونی زمین یا خودت ب ک شی نمی گم چون نمی تونم. چون نمیشه و جونت در

خطره. حاال هم داد و بی دادت رو کنار بذار که باید بریم!

سعی کردم از در صلح وارد شوم:

- ببینید آقا. من فقط چند ماهه که با شما آشنا شدم، نه خوب می شناسمتون و نه می دونم دقیقاً

کی هستین. چون االن دیگه شک دارم اون هویتی که ازتون دیدم حقیقی باشه. اینا به کنار، بیایید

خودتون بذارید جای من، اگه خود شما در طی چهل و هشت ساعت یا بیشتر چنین اتفاقاتی که

برای من افتاده براتون پیش می اومد قاطی نمی کردید؟ نمی خواستید بدونید که چه خبر شده دور

و برتون؟ نمی پرسیدید آدمی که تقریباً نمی شناختیدش چرا از چنگ آدم رباها نجاتتون داده؟

اصالً اون آدم چه منفعتی از نجات شما بهش می رسیده که چنین ریسکی کرده؟ نمی پرسیدید؟

پوفی عصبی کشید و به طرفم آمد. کناره ی تخت نشست و کمی به جلو خم شد:

- ببین من می دونم چی می گی. درکت می کنم، چون می دونم توی شرایط عادی قرار نداری! اما

فعالً چیز زیادی نمی تونم بگم. فقط همین قدر بدون که جونت در خطرِ بیشتر از همیشه.

تعجب کردم:

- همیشه؟

سری تکان داد:

- آره. کم کم می گم بهت. ولی االن نه. چون بیشتر می ترسی و شوکه می شی.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- فکر کن من یه ناجیم که اومدم نجاتت بدم از مخمصه ای که ندونسته توی مرکزش هستی و

همه ی عوامل بد و ترسناک دورتن! قول می دم که یه روزی بهت بگم ولی االن نه! اینطور فکر کن

که یه عده خون آشام دنبالتن و قراره خرخره تو بجون و یه آدم جلوی روت ایستاده. اون آدم قراره

کمکت کنه و نجاتت بده. منتظر خون آشاما می مونی یا باهاش می ری؟

سرم را زیر انداختم. مثل اینکه واقعاً چاره ای نداشتم جز اینکه به حرف هایش گوش بدهم. بیراهه

هم نمی گفت.خودم هم می دانستم که مدتی است زیر نظر هستم. نمی دانم کی. فقط همین را می

دانستم که هر روز آدم هایی تعقیبم می کنند و...

با مظلومیت لب زدم:

- حداقل بگین پنومونی چیه؟ سرطانه؟

چند لحظه مبهوت نگاهم کرد و بعد به آرامی زد زیر خنده. اخمی کردم که خنده اش را بیشتر کرد!

خیلی کم دیده بودم این مرد بخندد ولی این را شنیده بودم که اگر روی دنده ی شوخی بیافتد

دیگر ول کن نیست! اما عصبانیتش هم دیدن داشت. البته من که ندیده بودم این ها را هم از

اطرافیان که بیشتر از من می شناختنش شنیده بودم. این همه ی اطالعاتی بود که من درباره ی

آقای ایکس شکوهمند داشتم! فقط یه فامیل و دیگر هیچ! البته اگر مدیر مهرآسا بودنش را فاکتور

می گرفتم.

خنده اش که تمام شد، گلویش را صاف کرد و جدی شد:

- پنومونی به التهاب یا عفونت ریه گفته می شه.

چشمانم گشاد شدند:

- عفونت ریه؟

سرش را تکان داد:

- بله، تو همیشه سربه هوایی می کنی. چند وقته که سرفه می کنی؟

- حدود یک هفته ای می شد سرفه هام خیلی خشک شده بودند. اواخر دیگه با خلط همراه بود.

بعد از گفتن این حرف صورتم را جمع کردم. با دیدن حالت صورتم لبخندی مهربان زد:

- و قرار نبود یه خورده به خودت برسی و بری دکتر؟

سرم را زیر انداختم:

- قرار بود فردای همون شبی که دزدیده شدم برم. خودتون می دونید که خیلی این دو، سه هفته

سرم شلوغ بود.

اخمی کرد:

- این آخرین بار بود که اینطوری بی توجهی کردی نسبت به خودت. اگه یه خورده دیرتر به

بیمارستان رسونده بودمت تشنج کرده بودی! بخصوص که سابقه ی تشنج هم داشتی.

با شنیدن حرفش به شدت تعجب کردم. او از کجا می دانست؟ از کجا می دانست که من سابقه ی

تشنج دارم؟

انگار فهمید که چه گاف بزرگی داده، چون به سرعت اضافه کرد:

- یادم می یاد اون روز توی شرکت دوستت پیشت بود و هی بهت می گفت چرا لج می کنی و

مواظب خودت نیستی. فکر کنم اون روزم تب داشتی و دوستت ترسیده بود که تشنج کنی.

خودم را به آن راه زدم و سرم را تکان دادم. این مرد، همیشه برای من معادله ای بوده که به دلیل

ریاضی افتضاحم نتوانسته بودم حلش کنم! برای منی که مجهول را از معلوم تشخیص نمی دادم

سخت ترین معادله ی دنیا بود!

چیزهای بیشتری هم می دانست! این را مطمئن بودم. صمیمی رفتار می کرد. می خواست که

نترسم و اعتماد کنم و من ریشه های تنومند بی اعتمادی را روی قلبم حس می کردم. اما نمی دانم

چرا و به خاطر چه چیزی، شاید سابقه ی درخشان و خوبش و اسم و رسمش بود یا شاید همان

ناگفته های قلبم که اجازه داد خودم را به دستش بسپارم و همین طور به دست تقدیر.

***

*استرپتوکوکوس نمونیا:نوعی از باکتری هایی که باعث بیماری ذات الریه می شود.)البته باکتری

های زیاد دیگری مانند استافیلو وهموفیلوس و..می توانند باعث این بیماری شوند.(

*رادیوگرافی سینه:رادیوگرافی سینه رایج ترین آزمون تشخیصی با استفاده از اشعه ایکس است.

****

***

به شدت نفس نفس می زدم و برای ذره ای بیشتر مولکول اکسیژن له له. سرفه های دردناکم

شروع شده بودند. اسپری را در دهانم گذاشتم و با فرستادن آئروسول ها به ریه هایم کمی حالم را

بهبود بخشیدم. با هجوم مایعی به سمت حلقم و باال آمدنش با بی حالی چنگی به جعبه ی

کلینکس روی داشبورد زدم و چندتایی بیرون کشیدم. جلوی دهانم گرفتم و با دیدن خلط زرد رنگ

با رگه های خونی وحشت کردم. نگفته بود که حالم اینهمه وخیم است!

جانم داشت باال می آمد که در ماشین باز شد و سوار شد. به طرفم برگشت و با دیدن حالم همان

نیمچه لبخند روی لبش هم از بین رفت! وحشت زده به طرفم خم شد:

- آهو. چته؟

نمی توانستم چیزی بگویم. دوباره سرفه کردم که با دیدن کلینکس توی دستم صورتش قرمز شد:

- لعنتی.

جوری داد زد "لعنتی" که با آن حالم هم ترسیدم و به تقریباً به در ماشین چسبیدم.

زیر لب به زور زمزمه کردم: نمی تونم نفس عمیق بکشم سینه ام درد می کنه. تیر می کشه!

سرفه هایم مانند خنجری می شدند که در ریه هایم فرو می کردند و بیرون می آوردند. خوب

نبودم. اصالً.

لبش را جوید:

- باید به نزدیک ترین بیمارستان برسونتمت! از چیزی که فکر می کردم هم بدتره! به احتمال زیاد

عفونت ریه هات به پرده ی جنب* هم آسیب زده. حدس می زدم. به همین خاطر ازت پرسیدم

سرفه هات به چه شکلن. این خلط خونی هم نشون می ده که حدسم به احتمال زیاد درسته.

مشتش را به فرمان کوبید:

- همیشه همین طوری هستی اصالً حواست به خودت نیست. معلوم نیست چند ماهه اینطوری

شدی که خلطتت خونی شده! آخ آهو آخ. از دستت آخرش سکته می کنم. تو آسم داری حاال هر

چند خفیف و با این عالئم االن باید بستری بشی.

خدایا این را دیگر از کجا فهمیده بود؟ از بیماری من فقط دو، سه نفر خبر داشتند. همین و بس! به

طرفش برگشتم و نگاهش کردم. عصبانی بود. خیلی زیاد.می ترسیدم چیزی بگویم و بزند دهانم را

سرویس کند. نمی دانم چرا احساس می کردم او مرا خیلی خوب می شناسد. دیگر چه چیزی مانده

بود که نداند؟ او از خصوصی ترین مسئله زندگی ام خبر داشت! در بین عصبانیتش دوباره گاف

داده بود و حتی متوجه نشده بود که چه گفته!

شهر پرند را تازه پشت سر گذاشته بودیم و او حرفی نمی زد. فقط هر چند دقیقه یک بار نگاهی به

صورت درهم رفته ام از درد می انداخت و سرعتش را بیشتر می کرد. از آزادگان انداخت توی

تهران-ساوه و همچنان جو بوجود آمده حاکم بود و سکوت ماشین با سرفه های دردناک من می

شکست.

به طرفش برگشتم و به سختی گفتم:

- نمی دونم چرا دارم اعتماد می کنم در صورتی که درخت بی اعتمادیم نسبت به شما ریشه هاش

تنومند تر شده.

پوفی کرد:

- می دونی. توی این مدتی که باهات آشنا شدم خیلی زود متوجه شدم که هر چیزی توی دلته

روی زبونته. این همیشه هم خوب نیست دختر خوب.

سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم:

- خوب آره. این هم یکی از عادت های بدیه که من دارم متاسفانه.

خندیدم و ادامه دادم:

- اما من باهوش تر از این حرف هام. با این صداقتم زیر سیبیلی به طرفم می فهمونم که حواسم

به کاراش هست! زیر آبی بره از خرخره می گیرمش.

با صدای بلندی خندید. سری تکان داد. انگار این را هم می دانست!

- یه چیز دیگه هم هست. شما من خیلی خوب می شناسی. شاید این دلیل محکمیه برای اینکه من

بفهمم مجبورم که اعتماد کنم. درسته؟

به طرفش برگشتم و نگاهش کردم. بدون آنکه نگاهم کند زمزمه کرد:

- آره.

برایم عجیب بود که تا دیروز با این مرد هیچ احساس راحتی نمی کردم ولی حاال. شاید چون

خودش پیش قدم شده بود و پوسته ی دورش را شکافته بود و به من گفته بود که باید اعتماد کنم.

منم در عین بی اعتمادی مجبور به اعتماد بودم.

سرفه هایم کمی متوقف شده بود و راحت تر نفس می کشیدم. ولی حرارت بدنم دوباره برگشته

بود. آرام بودم و سکوت ماشین را فقط صدای آرام آهنگ الهه ناز استاد بنان می شکست.

صندلی را با زور و اجبار برایم خوابانده بود و پالتویش را رویم انداخته بود و من داشتم از آهنگ

مورد عالقه ام لذت می بردم. زیر لب تکرار می کردم"الهه ناز با دل من بساز". با یاداوری گذشته

بغضم گردو شد در گلویم.صدایی که در پنج سالگی برایم می خواند "باز می کنم دست یاری به

سویت دراز، بیا تا غم خود را با راز و نیاز، ز خاطر ببرم."

نمی دانم. شاید هم برای من نمی خواند و برای الهه نازش که رفته بود و من مانده بودم می

خواند. واقعاً نمی دانم! الهه نازش که واقعاً الهه بود و من از این الهه هیچ سهمی نداشتم. سهمم

فقط یک عکس کوچک بود و لبخند قشنگی که تا ابد روی ذهنم خط انداخت!

نگاهی به مرد آرام کنارم انداختم. ساکت و صامت به راهش ادامه می داد. اشک هایم را که نمی

دانم کی فرو ریخته بود پاک کردم تا نفهمد که گریه می کرده ام. کاش می دانستم او کیست.

کاش می دانستم که چه بالیی سر زندگی تکراری و مالل آورم آمده است.

- گریه برای چیه دختر خوب؟

عجیب است این مرد. حتی نگاهی به من هم نیانداخته بود و فهمیده بود که گریه می کنم؟ چگونه؟

حیرت زده گفتم:

- شما که حتی به من نگاهی هم نمی اندازی پس چطور فهمیدی که دارم گریه می کنم؟ اون هم

گریه ی بی صدایی که..

لبخندی آرام اما غمگین روی لبش نشست و زمزمه کرد:

- وقتی گریه می کنی پاهاتو عصبی تکون می دی!

داشتم دیوانه می شدم. دوست داشتم بفهمم این مرد. این مرد.. این مرد.. نمی دانستم چه بگویم.

چگونه فکر کنم. اصالً چگونه این اعجوبه ی کناری ام را توصیف کنم. برای خودم که قابل توصیف

نبود!

او مرا بیشتر از خودم هم می شناخت! این دیگر عادی نبود! به خدا که نبود.

هنوزم نگاهم نمی کرد:

- الزم نیست خیلی حیرت زده بشی. من روی حاالت افراد خیلی دقیقم!

سرم را تکان دادم. نه. نه. نه. این نبود. مطمئنم که نبود. داشت خودش را تبرئه می کرد. می

خواست که من اینقدر تعجب نکنم. چون واقعاً چیزی به دیوانه شدنم نمانده بود! چیزی نمی گفتم.

یعنی چیزی نداشتم که بگویم، چون هر چه می گفتم دلیل های خوبی می آورد تا از گفتن دلیل

اصلی فرار کند و این وسط من بودم که الکی خسته شده بودم!

تنها چیزی که بهش واقف شده بودم همین بود "او مرا بیشتر از همه ی آدم های دور و برم می

شناخت."

اواخر آزاد راه تهران-ساوه بودیم که راهش را به سمت شهر ساوه کج کرد و جاده ی اصلی را رها

کرد. تعجب کردم از این کارش. اگر می خواست به راهش ادامه دهد و از ساوه هم بگذرد نباید

ساوه-سلفچگان را رها می کرد.

ریشه های بی اعتمادی ام آنقدر قوی شده بودند که روی قلبم سنگینی می کردند. از ناتوانی و

مریضی خودم لجم گرفت. من چه کار کرده بودم؟ خودم را به دستش سپرده بودم که چه؟ او مگر

که بود؟

با بی اعتمادی زیر چشمی می پاییدمش. حال خراب و سرفه هایم را فراموش کرده بودم و در حال

تجزیه و تحلیل اتفاقات دور و برم بودم.

مانند این خنگ ها خودم را به دستش سپرده بودم. از کجا معلوم که خودش پشت سر قضیه ی

ربوده شدن من نباشد؟ آن طور که او مرا نجات داد بعید به نظر می رسد که کاسه ای زیر نیم

کاسه اش نباشد.!

حال و احوال مریضم روی ذهنم اثر گذاشته بود و مریضش کرده بود. من اصالً سوال پیچش نکرده

بودم. بیشتر سعی نکرده بودم که اطالعاتی ازش به دست بیاورم. به حرف های گنگش اعتماد

کرده و خودم را در مخمصه ی دیگری انداخته بودم.

از کجا معلوم آن کسانی که همیشه تعقیبم می کردند نوچه های این مرد نباشند؟ از کجا معلوم

که...

کنار داروخانه ای پارک کرد و سریع پیاده شد. نفسم داشت قطع می شد. این را متوجه شده بود

انگار. نباید حتی دارویی که می آورد را هم بخورم. حاضرم بودم بمیرم ولی نمی خوردم.

اعتمادی ندارم. نمی شود بخورم. دیدی خوردم و بیهوش شدم و بعدش بالیی که می خواهد را

سرم آورد.. نه خدایا!

باید می رفتم. ولی کجا؟ هیچ چیز همراهم نبود. هیچ چیز. نه پولی. نه گوشی موبایلی و نه حتی یک

وسیله ی دفاعی! خدا من را بکشد با این هم خنگی ام.

من بیمارم. با این حالم چگونه این همه احتمال را باید می دادم؟ حاال که نمی دانم چگونه مغزم

شروع به کار کرده و دارم کم کم می فهمم که نباید می آمدم!

بدبختانه مشکلم این بود که اینجا را هم که نمی شناختم. ممکن بود پیاده شوم و گیر مرتیکه ی نا

اهلی بیوفتم و دیگر خر بیاور و باقالی بار کن! شکوهمند قابل اعتماد تر بود تا یه غریبه ی دیگر.

این همه فشار باعث شده بود که گریه ام بگیرد. بدنم به لرزه افتاده بود و شکوهمند تازه یادش

افتاده بود که نسخه ی داروهایم را بگیرد. تبم باال رفته بود و حرارت بدنم به شدت زیاد شده بود.

قطره اشکی از چشمم چکید. چرا یادم نمانده بود که هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی

گیرد؟ شکوهمند که بود؟ این مرد که بود؟

»گازی به ساندویچ فالفل میان دستانم می زنم و با همان دهن پر، هیجان زده می گویم:

- سکوی پرتاب دوم من آماده اس. اگه من انتخاب بشم از بین طراح های شرکت نونم توی

روغنِ.

می خندد:

- باشه بابا. خفه نشی.

ته مانده ی نان را هم می جووم و از روی نیمکت زنگ زده ی پارک بلند می شوم:

- بذار کارم بگیره می بینی کجاها می رسم. دیگه فکر کردی می یام اینجا باهات فالفل گاز می

زنم؟ نه جونم. طراحی واسه ی مهرآسا می تونه من رو برسونه به اوج. همون جایی که همیشه

آرزوش رو داشتم و براش تالش کردم.

با خنده سرش را تکان می دهد و همراهم بلند می شود:

- دیوونه ای به خدا. انشاهلل به مراد دلت می رسی. ولی شنیدم این شکوهمند بدجور سخت

پسنده.

چشمکی می زنم:

- من هم کم کسی نیستم. آهو غفارم!"

آره دیدیم کم کسی نیستی.. جان خودت. شکوهمند. مدیر مهرآسا. آری مدیر مهر آسا.

مهرآسا.. کارخانه های زنجیره ای لبنیات. طراحی... تصویر سازی... قالب های پنیری که توی ذهنم

بود. قرار بود طرح بزنم. برای مهرآسا طرح بزنم. مرا قبول کرده بودند یا نه؟ کرده بودند یا نکرده

بودند؟ اصال طرحم را پیاده کرده بودم یا نه؟ مهرآسا قبولم کرده بود؟ اگر قبولم کرده بود پس

اینجا چه می کردم؟ قرار بود پرواز کنم. من که هنوز روی زمینم. الناز گفته بود سخت می پسندد.

راست گفته بود ولی من را پسندیده بودند یا نپسندیده بودند؟

یادم نمی آید.. گیجِ گیجم.. گفتی شکوهمند رئیس شرکت مهرآساست؟ مطمئنی؟ نمی دانم. این

لحظه همه چیز به هم ریخته است و دارم از شدت سرما می میرم. سردم است و شکوهمند دیر

کرده است. تبم باال رفته و خس خس سینه ام برگشته. چشمانم دارند روی هم می افتند.. حس

کسی را دارم که وارد دنیایی دیگر شده است. دنیایی از جنس اغما.

همه ی اطالعات ذهنم درهم پیچ خورده اند. گویی ویروسی مخرب به جان سیستم های مغزم

افتاده است و دارد از بینشان می برد! سی پی یوها را اول از همه خراب کرده است! خرابشان

کرده.. خرابشان کرده.

راستی شکوهمند که بود؟ گفتی مدیر مهرآسا بود؟

- آهو.. چته؟ آهو..

همه چیز را می شنیدم و در عین حال نمی شنیدم. حالم خوب بود و نبود. شکوهمند مدیر مهرآسا

بود و نبود. نمی دانم، اعتماد داشتم بهش یا نداشتم؟ من که بودم اصالً؟ من ربوده شده بودم به

دست شکوهمند یا شخص دیگری؟ آن زن کی بود؟ اگر خودِ شکوهمند نبود پس که بود؟ خودِ

شکوهمند که نه، چرت می گویم. شکوهمند زن که نیست مرد است. آن زن را می گویم. موهایش

بلوند و مش بود. قاطی با هم. چشمانی داشت ترسناک و متنفر.. از من یا شخص دیگری؟ کی بود؟

آشنا که نبود. سیگارش را پشت دستم خاموش کرده بود!

مستوفی گفته بود که قرار است مهرآسا برای تبلیغات به شرکتمان بیاید. مهرآسا. غول بزرگی که

همه آرزویش را داشتند که برای محصوالتش تبلیغ کنند. پس گفتی مدیر مهرآسا شکوهمند است؟

شکوهمند. الناز وقتی دیده بودش گفته بود چشمانش سگ دارد. چشمانش. آری چشمانش. همان

ها که از من پنهانشان می کرد.. بابا زمزمه می کرد "ای الهه ی ناز". بابا برای مامانِ م رده زمزمه

می کرد. مامانی که فقط عکسی کوچک ازش داشتم و لبخندی که توی عکس به من که توی

شکمش بودم هدیه کرده بود. بابا می گفت الهه ناز. الهه نازش من بودم یا مادرم که فتوکپی برابر

اصلش بودم؟ من الهه بودم؟ من که بدبختی بیش نبودم. من. من الهه کسی نبودم که.. من

کیستم؟ جز همان صورتک خندان و شاد که هر لحظه هراس داشتم فرو بریزد و آبرویم را ببرد؟

من کیستم؟ دختر حسین غفار. مردی که عاشقانه دوستم داشت و الهه ناز خطابم می کرد. من که

الهه نبودم؟ بودم؟ نه نبودم.

شکوهمند. شکوهمند. شکوهمنـد... مردی که فقط یک فامیل ازش به خاطر داشتم. مردی که نمیآهو... لعنتی یه چیزی بگو.

دانستم کیست و چگونه از رازهای زندگی ام خبر دارد. رازهایی که راز نبودند و دو سه نفر موجود

در زندگی سگی و تکراری ام می دانستندشان.. دو سه نفر صمیمی دور و برم.. دوتایشان که مرده

بودند و یکی شان را که... راستی شکوهمند مدیر مهرآساست؟ چرا من در عین حال که همه چیز

می دانم هیچی را نمی دانم؟

چیزی سفت میان دندان هایم بود و داشتم گازش می گرفتم. تنم می لرزید و من تشنجی بودم.

من آسم داشتم و این ها رازهای زندگی ام بودند که فقط دو سه نفر می دانستند و شکوهمند هم

چهارمشان بود. شکوهمند لعنتی که نمی دانم دقیقاً جایگاهش در زندگی ام کجاست هم می

دانست.

همان که چشمانش را از من مخفی می کرد. باید اعتراف کنم که چشم هایش را که به همه نگاه

می کرد به جز من، دوست دارم. چشمانش را فقط دوست دارم. دوستشان دارم.

عیبی که ندارد دنیا که همیشه از من رو برمی گرداند شکوهمند هم پشت بندش. عیبی که ندارد اگر

شکوهمند "رو برگرداند". همه رو برگرداندند شکوهمند هم پشت بندشان..

روبرگرداندند. همه شان. مامان اولین نفر بود در شروع اولین روز زندگی سگی ام. بابا دومین نفر

وقتی تازه از آب و گل درآمده و شش ساله شده بودم. خاله مهدیس هم وقتی تازه دانشگاه قبول

شده بودم. راستی شکوهمند این ها را هم می دانست؟ بهش بگویم که دایره ی اطالعاتش تکمیل

شود

بگویم یا نگویم؟ دارم گاز می زنم. انگشتش که نیست. کمربند هم نیست. زبانمم که نیست. پس

چیست؟ اصالً ما کجا هستیم؟شکوهمند کیست؟ می دانم و نمی دانم. حالم خوب است و نیست.

دارم تشنج می کنم دیگر؟ یا نه؟ تشنج. این کلمه چهار حرفی که از بچگی وبال گردنم شده بود.

محسن هم تشدیدش کرده بود. راستی محسن که بود؟ از خیلی وقت است این اسم را فراموش

کرده بودم. محسن؟ می دانی کیست؟ اگر می دانی بگوها. نمی ترسم. از عامل تشدید تشنج هایم

در بچگی نمی ترسم. بگو! نگذار جیغ بکشم جلوی مرد غریبه.بگو... آبرویم می رود نگذار جیغ

بزنم.

بگو بابا چرا می گفت الهه ناز؟ چرا شکوهمند الهه ناز گوش می داد؟ نکند او هم الهه داشت؟ الهه

بابا من بودم یا مامان؟ مامان الهه بود یا من که ثمره ی عشقی افالطونی بودم؟

شکوهمند الهه داشت؟ الهه اش کی بود؟ دیدی گفتم تو غلط می کنی از کسی خوشت بیاید. "هر

چه این احساس را در انزوا پنهان کند- می تواند از خودش تا کی مرا پنهان کند؟"

شکوهمند هم الهه دارد. این هم الهه دارد. توی بدبخت را چه به الهه دوست ها. تو را چه به اعیان

ها. شکوهمند از اعیان ها بود دیگر یا نبود؟ اگر نبود پس مهرآسا مال که بود؟

آ. گفتی مهرآسا.. مدیر مهرآسا شکوهمند بود دیگر؟ همین شکوهمند خودمان؟ همین که چشمانش

را دوست دارم؟ همین؟

همین که حاال دارد با عجز نگاهم می کند و نگاه نگرانش آتش به قلب و جانم می زند؟ همین؟

همین لعنتی که حاال که در این وضعم و نمی دانم حالم خوب است یا نیست نگاهم می کند؟ همین؟

همین که چشم های خاکستری اش را دوست دارم؟

راستی یادم بینداز که رنگ و هایالیت های موهایم را عوض کنم. می دانی که دوست دارم همیشه

خوشتیپ باشم ولی فراموش کارم.

اینقده غر نزن. باید خوشکل باشم. باید خوشکل باشم تال عقده هایم را خالی کنم با تعریف

دیگران از قیافه ام. می فهمی؟غر نزن. "عشق، قابیل است؛ قابیلی که سرگردان هنوز-کشته خود

را نمی داند کجا پنهان کند!"

اخم نکن دیگر. غر هم نزن. من فقط چشم هایش را دوست دارم نه چیز دیگری. به خدا فقط

همین. باور کن! چرا اینقدر بدبینی. چشم هایش مرض مسری دارند. بیا و نگاهشان کن. ببین

چقدر زیبا هستند؟

دلت می آید بگویی بهشان فکر نکن؟ نمی توانم. هر چه خود را به کوچه علی چپ می زنم بی

فایده است. به هر فرعی که وارد می شوم می بینم که در همان خیابان اصلی قبل قرار دارم. "در

خودش، من را فرو خورده ست، می خواهد چه قدر- ماه را بیهوده پشت ابرها پنهان کند؟"

حالم خوب نیست. تروخدا اینقدر بی انصاف نباش. مامان. چشم به راهم. مامان! بیا!

***

*پرده ی جنب:پرده ی پوشاننده ی ریه ها.

***

***

وقتی چشم هایم را باز کردم توی اتاقی سفید رنگ بودم. بوی اتانول و افروز و هزار کوفت و

زهرماری که توی هوا پیچیده بود هم نشان می داد که توی بیمارستان هستم. چشمانم گیج می

زدند. مانند خودم. این روزها زیادی گیج می زنم. راستی چه شد؟ مگر نرفته بودیم داروخانه؟ رفت

دارو بخرد و برگردد و خیلی دیر کرد و انگار که من خوابم برد.. خوابم برد دیگر. نه؟!

بدنم آرام بود و درد کمی را فقط حس می کردم. به دستم سرم وصل بود و جای سرم و ساعد های

دو دستم کبود بودند. اخمی کردم و نگاه از دستم هایم گرفتم.

در باز شد و قبل از قامتش بوی تام فورد نمایان شد و به پرزهای بویایی ام که گویی همیشه

بهشان چسبیده بود، اضافه شد، بعد از تام فورد قامت بلندش نمایان شد. قدش حول و حوش صد

و هشتاد و پنج بود. سعی کردم فراموش کنم که از قد بلند خوشم می آید. از چشم های خاکستری

بیشتر!

کنارم ایستاد و چشمانش را ریز کرد. همچنان خیره نگاهم نمی کرد. متاسفانه! آرزویم بود روزی

بهشان خیره شوم. خیره شوم و کشفشان کنم. آرزویم بود روزی از فاصله ای نزدیک می

دیدمشان و درون خاکسترهایشان به آتش کشیده شوم. تیله های شیشه مانندش چیزی نبودند

که من یکی بتوانم ازشان بگذرم. من اهلش نبودم! اعتراف می کردم که چشم هایش را دوست

دارم. اگر بی حیاییست، خوب بگذار باشد. من بی حیایم!

ولی هنوزم بی اعتماد بودم. به این تیله ها هم بی اعتماد بودم. مرا آورده بود کجا؟ کدام

بیمارستان؟! ساوه بودیم دیگر؟

- قرار بود کجا بریم که سر از ساوه درآوردیم؟

سکوت را من شکستم چون انگار مرد روبه رویم، ایکس موردنظر می خواست هم چنان خاموش

باشد.

به طرف پنجره ی مشبک توی اتاق رفت:

- اهواز.

ابرویی باال انداختم. اهواز؟ چرا اهواز؟ این همه شهر؟

تعجبم را به زبان آوردم:

- چرا اهواز؟

شکوهمند: چون در حال حاضر امن ترین جای ممکن برای توئه.

- ولی من اهواز کسی رو ندارم.

شانه ای باال انداخت:

- من که دارم.

تعجبم بیشتر شد. می خواست مرا ببرد پیش اقوامش چه بگوید؟ چرا اعتماد کردم خدایا؟ چرا؟

کسی از ته ته های قلبم فریاد می زد"به خاطر خاکستری هایش" و من صدایش را در نطفه خفه

می کردم.

به خاطر خاکستری هایش بود؟ نه؟ آری. خاکستری های تیله ای. "ابر و باد و مه و خورشید و فلک

مطمئنم- همه در گردش چشم تو تعادل دارند".

سرم را با بی قراری تکان دادم تا افکار مزاحمم دور شوند و بگذارند تمرکز کنم:

- من خیلی گیجم آقای شکوهمند. تروخدا یه خورده برام توضیح بدین. نمی تونم اعتماد کنم

بهتون. نمی تونم!

با خشم به طرفم برگشت:

- اوالً اسم من علیرضاست. حق نداری با فامیل صدام کنی. دوماً برات بیشتر بگم و توضیح بدم تا

حالت از اینی که هست بدتر بشه؟ فکر کردی نمی دونم از بس خودخوری کردی و با بی اعتمادی

نگاهم کردی و ترسیدی و با هزار کوفت و زهرماری که به ذهنت رسید خودت به این روز انداختی.

دختر چرا نمی فهمی؟ چرا؟ دارم بهت می گم جونت در خطره. من نه از االن، بلکه از خیلی وقته

سایه به سایه دنبالتم. می فهمی یا بیشتر بازش کنم؟ چه بخوای چه نخوای باید با من بیای. هیچ

راه دیگه ای هم نداری. بخوای جفتک بپرونی کولت می کنم و می برمت. پس روی اعصابم راه نرو!

زانوهایم را در بغلم جمع کرد و سرم را رویش گذاشتم. از خیلی وقت است؟ یعنی چه؟ قطرات

اشک از چشمم چکیدند. من بی کس و تنها بودم ولی او حق نداشت. حق نداشت با من اینگونه

صحبت بکند و صدایش را باال ببرد! حق نداشت.!

همیشه همین بودم. هیچ وقت نشده بود حقم را بگیرم. همیشه مظلوم بودم و یتیم بودنم بیشتر به

این قضیه دامن زده بود.

اسمش هم که علیرضاست. چرا هر چه که این المصب داشت را من از قبل دوست داشتم؟ فقط

اسمش مانده بود به کلکسیون عالقه مندی هایم اضافه شود که شد!

با حس نوازش سرم که روسری صورتی بیمارستان رویش بود توسط دست هایش به خودم آمدم.

سرم را باال گرفتم و نگاهش کردم. نگاه گریانم را که دید به سرعت رویش را برگرداند و موهایش

را در چنگ گرفت و دور شد. چرا حس می کردم در عین اینکه می خواهد به من نزدیک شود،

عالقه به دور شدن دارد؟!

وقتی از اتاق بیرون زد،ب عد از چند دقیقه مرد مسنی که گویی دکتر بود وارد شد. لبخندی مهربان

زد و همان طور که به طرفم می آمد گفت:

- حالت چطوره دخترم؟

واژه ی "دخترم" توی گوشم پیچید. دخترم. دخترم. دخترم!

لبخندش را با لبخندی که شیرینی اش را با تمام وجود حس می کردم و از اثر شنیدن واژه ی

دخترم بود، دادم.

- خوبم.

لبخندش اش حفظ کرد:

- درد قفسه ی سینه؟ حس خس خس؟ تنگی نفس؟

- نه.

پرونده ی روی میز را برداشت:

- خوب خداروشکر. شوهر پزشکت که می ترسید بهت دست بزنه کجاست؟

تعجب نکردم. خوب مسلماً باید فکر می کردند که شوهرم است:

- چرا می ترسید بهم دست بزنه؟

از این تعجب کرده بودم. دکتر خندید:

- ترسیده بود بیچاره. دست و پاشو گم کرده بود ولی خوب تونسته بود خودش کنترل کنه. اگر

اقدامات اولیه ش بعد از تشنج نبود االن ممکن بود اینجا نباشی دخترم!

تشنج؟ من تشنج کرده بودم؟ کی؟ چرا یادم نمی آمد؟

قبل از اینکه از اتاق خارج شود گفت:توی فکرش نباش. همیشه ما پزشکا وقتی بیمار یکی از

اعضای خانواده مون یا عزیزمون باشه نمی تونیم به اقدام درست و حسابی دست بزنیم یا به

عبارت دیگه دست و پامون رو گم می کنیم!

دوباره خندید و از اتاق بیرون زد. پوفی کردم و در دل به حرف هایش پوزخند زدم.
و خدایی که به شدت کافیست Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط Aesthetic
آگهی
#2
افرین خودمم ی مدت دیگه رمان مینویسم به رمان منم سر بزن
پاسخ
#3
روز سوم بود که در بیمارستان بودم. حالم از خودم به هم می خورد. کثیف بودم و حس بدی بهم

دست داده بود. خدا را شکر که قرار بود امروز از این زندان مرخص شوم.

به کتابی که علیرضا برایم آورده بود نگاهی انداختم. "بیشعوری"*. خندیدم.

وقتی دیدمش اولین جمله ای که به ذهنم خطور کرد را گفتم »یعنی با هدیه دادن این کتاب به من،

علناً می خواستین بگین که یه بیشعور به تمام عیارم« و او به حرفم خندیده بود و گفته بود که می

داند چقدر به کتاب های روانشناسی عالقه دارم و باز مبهوت شده بودم. او این ها را از کجا می

دانست؟ نه واقعا؟ علم و غیب که نداشت. این که دیگر حاالت دقیق افراد نبود. وقتی این را بهش

گفتم، لبخندی با معنی زد و با گفتن "به وقتش" اتاق را ترک کرد!

تا خودش نمی خواست نمی توانستم حرفی را از زیر زبانش بیرون بکشم. این را در همین سه روز

که بیشتر بهش نزدیک شده بودم، فهمیدم. البته آن حرفی که شب اول در بیمارستان بودنم

هنگامی که خشمگین شده بود و گفته بود داشت مغزم را می جوید. او از خیلی وقت بود مرا می

شناخت. درست حدس زده بودم. سایه به سایه دنبالم بود! این دیگر ورای تصور من بود! مگر من

که بودم؟

با شنیدن صدای در، چشمانم را از کلمات کتاب باال کشیدم تا رسیدم به چشمانش. سالم آرامی

کردم که جوابی به آرامی سالم خودم شنیدم.

به طرف کمد توی اتاق رفت و ساک کوچکی را بیرون کشید. لباس هایم درونش بود. به طرفم آمد:

- مرخصت کردم. زود آماده شو.

سرم را تکان دادم. ساک را به دستم داد و بدون هیچ حرف اضافه ای بیرون رفت. امروز حالش

خوب نبود! این را از صبح که دیدمش متوجه شده بودم. نمی پرسیدم چون می دانستم جوابی

نخواهم داشت.

پوفی کردم و روی تخت نشستم. بهتر بودم و دیگر از آن سرفه های بد هم تقریباً خبری نبود. البته

به سالمتی آنتی بیوتیک های قویی که به خوردم داده بودند!

لباس های بد بو و مزخرف بیمارستان را از تنم درآوردم و لباس های توی ساک را پوشیدم. نمی

دانم کی علیرضا رفته بود و برایم خریده بود. شلوار پشمی و شیکی به همراه شال و پالتوی ستش.

شالم را سرم انداختم و با برداشتن وسایلم آرام آرام بیرون رفتم. هنوزم کمی بی حال بودم ولی در



آن حد نبود که نتوانم راه بروم. توی راهروی منتهی به سالن اصلی بخش روی صندلی ها نشسته

بود.

با دیدنم سریع بلند شد و به طرفم آمد. ساک را از دستم گرفت و بدون اینکه بگذارد عکس العملی

نشان دهم، انگشتانش را به دور بازویم حلقه کرد. انگشتانش اصالً با بازویم در ارتباط نبودند ولی

بازم معذب بودم. اعتماد نداشتم.

برداشت اشتباه نکنی ها. من به خودم اعتماد نداشتم. به علیرضایی که در طی این سه روز هر

کاری کرده بود تا خوب شوم اعتماد پیدا کرده بودم ولی به خودم اصالً!

شاید هم اعتماد به خود را از دست داده و محولش کرده بودم به علیرضا! اعتماد نداشتم که همان

طور که چشمانش را دوست دارم یهو محبتم قلمبه شود و گرمای دستانش را هم به سبد عالقه

هایم اضافه کنم! آغوشش را و بعد تمام وجودش را!

من این را نمی خواستم. تمام عمرم سعی کرده بودم منطقی باشم. ولی از وقتی که با این موجود

عجیب و غریب کنارم آشنا شدم منطقم را از دست رفته دیدم. در برابرش منطقی جریان نداشت!

گویی جریانش قطع شده بود و فقط دلدادگی و عالقه را به هم جاری می کرد.

نفس عمیقی کشیدم که بوی تام فورد گرم و تلخش توی بینی ام پیچید! لعنتی!

کمکم کرد از شاسی مزخرف ماشینش باال بروم. هیچ وقت از ماشین شاسی بلند خوشم نیامده! در

دل به حرف خودم پوزخندی زدم. جوری درباره ی شاسی بلند ها نظر می دادم که انگار خودم هفته

ای چندتایش را عوض می کردم و تخصص کامل دارم!

نگاهی به ماشین انداختم و آهی کشیدم. مرا چه به این اعیان ها. من با آن خانه ی اجاره ای در

حاشیه ی شهر، آری همان جا که می گویند زیر پوست شهر است، همان جا زندگی می کردم.

همان جایی که دختران بزرگترین آرزویشان ازدواج بود. ازدواج با مردی که فقط بتواند شکمشان

را سیر کند. همان جایی که وقتی دختری ساعت ده شب در خیابان باشد، مانند خودم که مجبور

بودم صدتا اتوبوس و کورس عوض کنم تا به خانه برسم، آری من و امثال من که برای لقمه ای

نان حاال گیرم که بلند پروازی هم داشته باشیم. خودمان را به آب و آتش می زدیم. فقط شریف بار

بیاییم.

همین منی که وقتی ده شب خسته و کوفته برمی گردد به خانه باید از خودش در مقابل پیشنهاد

های بی شرمانه ی مردهایی که در خیابان ها در چنین ساعتی پرسه می زنند محافظت کند! همین

منی که با دیدن قیافه اش کل زن های محل صورتشان توی هم می رود مبادا که شوهرانشان از

راه به در شوند.

تقصیر من چه بود که زیبا بودم و زیبایی را دوست داشتم؟ من که آسته می رفتم و آسته می آمدم.

من که کاری به کار کسی نداشتم. آری همین منی که از خیلی وقت است منطقی شده که در چنین

محله ای زندگی می کند و زندگی اش با امثال شکوهمند فرق می کند. همین منی که به خاطر

بلندپروازی هایش، شب دیر برگشتن هایش، زیبایی و آراستگی اش در چنین محله هایی روسپی

خوانده می شود!

البته این لقب شریف زیادی باکالس بود و مردم آن محله لقب های قشنگ تری به دخترانی مانند

من می دادند. آه آری. همین منی که جنسش از نظر بیشتر مرد ها فقط به درد زیر خوابی می خورد!

من در چنین شهری زندگی می کردم. در چنین کشوری با چنین اعتقاداتی. من را چه به اعیان

هایی که خانه هایشان آن باالها بود. آن باالهایی که حتی آب و هوای منطقه شان فرق می کرد.

گویی خدا حتی آب و هوایشان را اختصاصی فرستاده بود تا خسته نشوند! باال شهر برف می آمد و

پایین شهری ها، همان زیر پوست شهر آفتاب را تحمل می کردند. واقعاً چرا دنیا این گونه بود؟چرا

این قدر ناعادالنه سهم هایش تقسیم شده بودند؟

من با این وضع زندگی نباید به چشم هایی خاکستری فکر می کردم. چشم هایش مرض مسری

داشتند خوب داشته باشند. من واقعیت های زندگی را همیشه می دیدم. خرده نگیر بر من.

مجبورم. این طور بار آمده ام، که قناعت کنم. که پایم را از گلیمم درازتر نکنم. منم که گلیمم آنقدر

کوچک بود که پاهایم را باید در آغوش می گرفتم تا جایم بشود، درازی که پیش کش! "شمعم اما

در خودم خاموش از بس بوده ام- اشتیاق صحبت پروانه را گم کرده ام"

آهی کشیدم و رویم را به طرف خیابان گرفتم و نگاهم را به رهگذرانی دوختم که شاید هیچ

کدامشان یا شاید همه شان دردهایی مشابه دردهایم داشتند.!

***

*بیشعوری:کتابی روانشناسی نوشته ی دکتر خاویر کرمنت.



***

***

نمی دانم چند ساعتی توی راه بودیم، چون بیشتر مسیر را خواب بودم و او بی هیچ صدایی،

سکوتی را فراهم کرده بود تا راحت باشم. روی صندلی عقب خوابیده بودم و پتویی مسافرتی رویم

بود. گرمای بخاری باعث نفوذ رخوتی عجیب به تک تک سلول هایم شده بود. آرام بودم و پر از

فکر و در عین حال طوفانی و خالی از هر چیزی!

مانند شخصی سرگردان شده بودم که بر چند راهی قرار دارد و نمی داند کدامشان را انتخاب کند

تا به مقصدش برسد. از هر طرف که فکرش را می کردم به علیرضا شکوهمند می رسیدم و رفتار

عجیب و غریبش.

آهی کشیدم:

- کی می رسیم؟

با صدای آرامی جواب داد:

- داریم می رسیم اندیمشک. دو ساعت، دو ساعت ونیم دیگه انشاهلل اهوازیم.

سری تکان دادم و از حالت دراز کش درآمدم و شالم را درست کردم. آرام نشسته بودم و به جاده

چشم دوخته بودم. نگاهم به خط های ممتد جاده بود و سبقت ممنوعی که از معنی این خطوط می

گرفتم.

این دنیا در هر چیزش نشانه ای داشت. مانند همین خطوط. این خطوط برایم تداعی کننده زندگی

خودم بودند. من هیچ وقت برایم مجاز نبوده که سبقت بگیرم. سبقت بگیرم از دنیایی که عجیب

همیشه برایم خط های ممتدی به همراه داشت! دنیایی که از وقتی به دنیا آمدم راه را نشانم داد و

من کم کم و تنها بدون هیچ آموزشی از طرف کسی قوانین این جاده را آموختم. بهتر از هر شخص

دیگری که بهترین تعلیم دهنده را داشته باشد!

می دانی همیشه چیزی را که خودت کم کم کشف کنی و در پیچ و خم هایش گم شوی و دوباره

دنده بک بگیری و برگردی و دوباره روز از نو، روزی از نو، آنقدر برایت ارزشمند می شود که هیچ

وقت قوانینش را فراموش نکنی و درست هیچ وقت فراموشت نشود. این دنیا از ازل تا ابد همین

بوده و خواهد بود. خصوصاً برای اشخاصی مانند من و امثال من!



پوزخندی غمگین روی لب هایم نقش بست. امروز از آن روزهایی بود که یاد فالکت های خودم

افتاده بودم. همان فالکت هایی که نقششان همیشه روی صورتم بود و من با کشیدن نقابی شاد و

سرحال و همین طور بی خیال، پنهانشان کرده بودم!

وقتی وارد اندیمشک شدیم راهش را به سمت مرکز شهر کج کرد. گرسنه بودم و خدا خدا می

کردم چیزی بگیرد تا این شکم وامانده را ساکت کنم. من برعکس ظاهر تقریباً الغرم، غذا زیاد

می خوردم. همیشه هم الناز سرم غر می زد که چرا چاق نمی شوم و من می خندیدم و می گفتم

که خدا همه جوره هوایم را داشته و دارد!

همان طور که حدس زده بودم کنار رستورانی بی نهایت شیک پارک کرد. پیاده شد و گفت:پیاده

شو.

شال و موهایم را درست کردم و پیاده شدم. خوب شد پالتویم چرم بود وگرنه اگر جنس دیگری

بود با آن حالت خوابیدنم بدجور چروک می شد.

وقتی وارد رستوران شدم و دیدم که چگونه تحویلش گرفتند، دستگیرم شد که همیشه به اینجا

می آید. رستوران لوکس و خوبی بود. میز کنار پنجره ی سرتاسری رستوران را انتخاب کردم و

نشستم. حوصله نداشتم بروم و دست هایم را بشویم.

روبه رویم نشست و به بیرون چشم دوخت. هوا بارانی و گرفته بود. نم نم باران هم شروع شده بود

و داشت زمین را خیس می کرد.

همان طور که به دور دست خیره شده بود گفت:

- دستات بلند شو بشور.

- حوصله ندارم.

به طرفم برگشت، عجیب بود برایم که چرا به چشم هایم نگاه نمی کند. شاید خیلی خدا پیغمبری

بود. نمی دانم. راستش من اینگونه نبودم. به خدا خیلی اعتقاد داشتم ولی در قید و بند حجاب و

نماز نبودم. متاسفانه تا حاال که بیست و سه سال سن دارم کسی را ندیده بودم که از ته ته دلش

به خدا اعتقاد داشته باشد. می دیدم آدم هایی را که نماز می خواندند و حجابشان هم کامل بود

ولی در قید و بند و چارچوب های الهی نبودند. اعتقاد داشتم که چنین آدم هایی خودشان را گول





می زنند. خیلی ها را دیده بودم که به راحتی ظن و گمان های بی شرمانه و زشتی درباره ی دیگران

می کنند. نمونه اش مردم محل زندگی خودم بود.

سرش زیر بود و با جعبه ی کلینکس روی میز بازی می کرد. صدایش را شنیدم:

- استیک گوشت سفارش دادم. مشکلی که باهاش نداری؟

سرم را تکان دادم و دیگر متحیر هم نشدم. راستش توی این چند روز آنقدر از اطالعاتش درباره

ی خودم متعجب شده بودم که برایم عادی شده بود! استیک را دوست داشتم. غذای مورد عالقه

ام بود که از خیلی وقت بود نخورده بودم. گوشت گران بود و همیشه هم نمی شد درست کنم.

بودجه ام که برای خوردن توی رستوران هایی که استیک درجه یک داشتند هم که آنقدر کم بود که

فکر کنم اگر می رفتم به چنین رستوران هایی با پول هایم شاید می شد آب معدنی خرید!

حاال وقت این فکرها بود؟ زهرخندی توی دلم زدم. تو چه می دانی از تفاوت های فاحش زندگی ام

با مرد روبه رویم. من این ها را یادم می آید که شیفتگی ام از بین برود. که آرام آرام دل نبندم. که

عاشق نشوم. که دیوانه نشوم. که شیدا نشوم! بفهم نفهم. بفهم!

گارسون در حال چیدن میز بود. نگاهی به مارچوبه های سبز و کمی پخته انداختم که برای تزئین

استیک با سس قارچ استفاده شده بودند. روغن زیتون ازشان می چکید. چاقو و چنگالم را

برداشتم و مشغول خوردن شدم.

بعد از اینکه ناهارمان که چند ساعت هم از موعدش گذشته بود تمام شد، علیرضا رفت که حساب

کند و من هم از رستوران بیرون زدم. هوا رو به سردی می رفت و نم نم باران هم بند آمده

بود.غروب بود و دلگیر. هوای بارانی هم که به دلگیرتر شدن هوا دامن زده بود.

وقتی به اهواز رسیدیم ساعت نه شب بود. من تا حاال به اهواز نیامده بودم ولی تعریف این شهر را

از الناز شنیده بودم. می گفت پل های قشنگی دارد. اهواز از اندیمشک سردتر بود چون هوا ابری

نبود. بیشتر مه شهر را در برگرفته بود.

علیرضا: آهو.

به طرفش برگشتم:

- بله؟





علیرضا: قصدم از انتخاب اهواز برای موندنت این بود که اینجا برات امنیت داره چون که تقریباً

کسی نمی دونه که من یه مادربزرگ اینجا دارم. همه فکر می کنن مادربزرگم رفته آمریکا پیش

پسرش. خصوصاً اون شخصی که پشت سر قضیه ی دزدیدنت بود. من خودم همیشه برای تمدد

اعصاب می یام اینجا.

سرم را تکان دادم:

- هنوزم نمی خوایید بگید که چه کسی دنبال منِ؟

لبخندی زد:

- قرار بود من علیرضا باشم فقط.

عصبی شدم:

- می شه حرف رو عوض نکنید؟

لبخندش محو شد و اخمی کرد وحشتناک. انگار دوست داشتم اخم هایش را ببینم که هی عصبی

اش می کردم. اخم هایش را دوست داشتم. جذبه اش را بیشتر! خودش را هم که... آه خدای من!

توی خیابانی بلند و عریض پیچید:

- چرا اینقدر مشتاقی که بدونی؟ بهت گفتم که اصالً این مسئله خوشایند نیست. اگر بگم مطمئنم

که روحیه ات رو می بازی و دیگه..

آهی کشیدم:

- باشه. دیگه اصرار نمی کنم.

علیرضا: من برای خودت می گم دختر خوب. این مسئله قابل هضم نیست برات. مخصوصاً االن.

سری تکان دادم و دیگر حرفی نزدم. شاید راست می گفت. چون همین االنش هم می ترسیدم

وای به حال روزی که بهم بگوید چه مصیبتی بر سرم نازل شده!

کنار خانه ای ویالیی ماشین را متوقف کرد. کمی استرس داشتم. من را با چه عنوانی آورده بود

اینجا؟ به مادربزرگش چه گفته بود درباره ی من؟!

- آقای شکوهمند.





به داشبورد اشاره ای کرد:

- بی زحمت یه ریمونت توی داشبورده می شه بدیش به من؟

میان خرت و پرت های داشبورد ریمونت را پیدا کردم و به دستش دادم. همین طور که ماشین را

داخل خانه می برد ادامه داد:

- چیزی می خواستی بگی؟

- مادربزرگتون می دونن من به چه دلیلی اینجام؟ اصالً درباره ی من چی بهشون گفتین؟

بدون آنکه چیزی بگوید پیاده شد. با حرص پوفی کشیدم و پیاده شدم و به او که داشت کت پاییزه

اش را از روی صندلی عقب برمی داشت نگاهی انداختم:

- می شه جواب من بدین؟

همان طور که به سمت در ورودی خانه می رفت گفت:

- بیا.

حتی وقت نکردم به دور و برم نگاهی بیاندازم. به سمتش رفتم:

- سوالم جوابی نداشت؟

در را با کلید توی دستش باز کرد:

- نه تا وقتی که شما دست از سر آقای شکوهمند گفتن برنداری!

مظلوم گفتم:

- خوب پس چی باید بگم؟ زشته که..

همین طور که وارد می شد داد زد: صاحب خونه؟ کجایی؟

یه تای ابرویم را باال انداختم. به طرفم برگشت و اشاره زد که بروم داخل. کفشم را درآوردم و توی

جاکفشی کنار در گذاشتم. وارد خانه شدم و در را بستم.

به طرف علیرضا برگشتم و بی حواس گفتم:

- آقای..



تیز به سمتم برگشت. لبخندی مظلوم روی لبم نشست:

- باشه. آقا علیرضا خوبه؟

خندید و سرش را تکان داد:

- ای بدک نیست. در ضمن من از مادربزرگم چیزی پنهون نمی کنم.

با شنیدن صدایی هر دو به عقب برگشتیم. تازه متوجه شدم که بی حواس وارد سالن خانه شده

ایم. با دیدن زنی حدود هفتاد ساله لبخندی روی لبم نشست. از آن پیرزن هایی بود که گونه

هایشان گل انداخته و سرخ و سفید اند. حتی غبار پیری هم زیبایی صورتش نپوشانده بود. لبخند

زنان به طرفم آمد و بغلم کرد. آغوشش مهربانانه و مادرانه بود. احساس امنیت کردم. خصوصاً

وقتی لبخند دو نفری را می دیدم که حمایتم کرده بودند. این آغوش نشانه ی حمایت بود دیگر؟ یا

نبود؟

با لبخندی مهربان گفت:

- خوش اومدی عزیزم.

لبم را گاز گرفتم:

- ببخشید مزاحمتون شدم.

اخمی کرد:

- این حرفارو دیگه نشنوم ها. مهمون علیرضا صاحب خونه اس عزیز دلم!

بعد از زدن این حرف به طرف علیرضایی که وسط سالن ایستاده بود و با لبخندی عجیب و غریب

نگاهمان می کرد برگشت:

- مادر تو خوبی؟ چرا مدتیه سر نمی زنی؟ نمی گی دلم می ترکه از دوریت؟

روی مبل نشست و همان طور که دست هایش را در هم قالب می کرد به جلو خم شد:

- بی بی گل خودت می دونی چقدر سرم شلوغه. به خدا وقت نمی کنم سرم بخارونم.

بی بی گل به سمت مبل راهنمایی ام کرد:



- بشین عزیزم. غریبی نکن.

روی مبل نشستم. خسته بودم و دوباره احساس می کردم حالم دارد بد می شود.

علیرضا از جا بلند شد و همان طور که از سالن خارج می شد گفت:

- االن می یام.

بی بی گل کنارم نشست و دست هایم را که به هم پیچانده بودمشان را در میان دستانش گرفت:

- عزیزم حتماً خسته ای نه؟

لبخندی از لحن مهربان و قشنگش روی لبم نشست:

- نه اصالً.

بی بی گل: خداروشکر. علیرضا گفته بود که حالت بد بوده. االن بهتری؟

- شکر خدا بهترم. اگه آقا علیرضا نبودن من االن ممکن بود...

هیسی کرد:

- این حرفا چیه عزیزم؟ وظیفشه.

این را گفت و من فکر می کردم چرا باید رئیس مهرآسا وظیفه اش مداوا و نجات یک آدمی مانند

من باشد! وظیفه اش بود؟ برای چه؟ چه کسی او را موظف می دانست؟

سرم را زیر انداختم:

- من تا آخر عمرم مدیونشونم.

خواست چیزی بگوید که علیرضا سینی به دست وارد سالن شد. داشتم ابعاد جدیدی از شخصیت

علیرضا شکوهمند را می دیدم و نظرم درباره اش وقتی که به شرکتشان می رفتم تغییر کرده بود!

من چنین شخصیتی از این مرد ندیده بودم. اوایل که دیده بودمش برایم مردی مغرور و ثروتمند

بود که روی صندلی مدیریت مهرآسا نشسته بود و چند کارخانه زنجیره ای لبنیات داشت که می

دانستم اداره ی همه شان به دست خودش است.



رمان مسخ عسل | jalilavi.malihe کاربر انجمن

35 com.negahdl.www برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید

اوایل نظرم درباره اش فقط یک مرفه پولدار بود که مطمئن بودم صدتا خدمتکار و خدم و حشم

دارد. ولی این روزها، کارهایی که برایم کرده نظرهای قدیمی ام را دگرگون کرده بود. گرچه که آن

موقع ها که استارت دوست داشتن چشمانش زده شد هم محبتش زیر سیبیلی بود و من حسش

می کردم. مخصوصاً انتخاب بی چون و چرای من برای طراحی و تبلیغ محصول بزرگی که قرار بود

وارد بازار کند. انتخابی که باعث حسادت و خشم همه ی کارمند های قدیمی شرکت شده بود!

یا وقت هایی که توی بیمارستان آب میوه های طبیعی را به خوردم می داد و هنگامی که حالم واقعاً

بد بود و نمی توانستم غذا بخورم به زور غذا را در حلقم می ریخت. مانند مادری مهربان ازم

مراقبت کرده بود و چشم روی هم نگذاشته بود تا خوب شوم و حاال با دست های خودش رفته بود

آب پرتقال آورده بود و می دانستم که برای خودش درست نکرده و فکر حال و احوال مریض من

است!

چرا سرزنشم می کنی؟ اگر تو بودی و این همه محبت می دیدی اعتماد نمی کردی؟ مخصوصاً اگر

علیرضایی بود که خاکستری هایش را دوست داشتی؟ چرت می گویم. لعنتی تو که این خاکستری

های مهربان را ندیده ای تا بفهمی چه می گویم. برای منی که محبت نمی دانم با چه "میمی"

نوشته می شود، این چشم ها نعمت الهی هستند. اگر تو بودی و می دیدیشان چه می گفتی؟ ها؟

اگر همان علیرضایی که شنیده بودی همه روی اسم و شرافتش قسم می خورند را می دیدی بازم

همین را می گفتی؟ می گفتی دل نبند آهو. آهو دل بستن که عاقبت ندارد. عشق حقیقت ندارد!

تو چه می دانی که عشق چیست؟ چه می دانی که عشق گاهی اوقات آدم را به مرز جنون می

رساند؟ تو چه می دانی از انسان وقتی از کاری منع می شود و دوری می کند، ناخوداگاه بیشتر به

طرفش کشیده می شود؟ تو چه می دانی از دردهای این قلب لعنتی وقتی که می دیدش و عالقه

اش را سرکوب می کرد؟ تو چه می دانی وقتی که در روز خودت را جلوی کسی که دوستش داری

می گیری و شب تا صبح بالشتت خیس از اشک می شود و خودت را سرزنش می کنی که بار بعدی

که دیدمش بهتر رفتار می کنم؟ تو چه می دانی منطق؟ تو چه می دانی عاشق جفتی تیله خاکستری

شدن یعنی چه؟ یعنی امید به زندگی بهتر.. زندگی با آرامش با کسی که دوستش داری. گیرم که

فانتزی باشد. گیرم که حقیقت نباشد و مجازی باشد. لعنتی گیرم که....





مغرور بود؟ خوب بود که بود. درست بود که مغرور بود، ولی از خودراضی نبود. ندیده بودم به کسی

از باال نگاه کند. اخالق های عجیب و غریبی داشت که کم کم داشتند برایم رو می شدند و متحیرم

می کردند! من بی چون و چرا این مرد را. نه نه نه. نه!

سرم را زیر انداختم و چشمانم را بستم. من.. من.. نباید اینطور می شد. من که دوستش ندارم.

من فقط تیله هایش را که این روزها مهربان شده بودند را دوست دارم. تام فورد را با وجود آسمم

دوست دارم و... اسم علیرضا را هم دوست دارم... خودش را هم که...

بعد از اینکه آب پرتقال را خوردیم، بی بی گل به سختی از روی مبل بلند شد:

- علیرضامادر، به فخری خانم گفته بودم اتاق کنار اتاقت رو برای آهو جان آماده کنه. برو ببین کم

و کسری نداشته باشه تا آهو جان بره استراحت کنه.

علیرضا چشمی گفت و به سرعت از سالن خارج شد.ن گاهم را به سختی از قامت بلندش گرفتم و

به طرح های درهم و برهم قالی الکی زیر پایم دوختم.

خدایا نگذار از خود بی خود شوم. نگذار بدبخت شوم. نگذار بیچاره شوم. می دانی که دل بستن

برای منی که بیشتر عمرم را تنها گذرانده بودم، یعنی مرگ! یعنی تیمارستانی شدن. من شوم و بد

اقبالم. خودت که می دانی چه اعجوبه ایی از شانس هستم. به هر که دل بستم رفت و تنهایم

گذاشت و آنقدر این تنهایی گسترده شد که دلم را در برگرفت و حاال شخص سوم را فرستادی که

دیگر تیر خالصت را به دلم، به قلبم، به روحم، به تمامی وجودم بزنی؟!

خودت که می دانی طاقت ندارم. این بار عشقش قوی تر است. نمی توانم. اگر این بار هم عالقه

ام پوچ از آب دربیاید می میرم. به خداوندی خودت که دیگر تحمل ندارم. نگذار دل به دلی بدهم

که از زندگی من فرسنگ ها دور است. آنقدر دور که میانمان دره ایست نه شکافی عمیق.

باور کن اگر شکافی بیش نبود پرش می کردم. با تمام وجودم. ولی این دره چند هزار متری با هیچ

چیزی پر نمی شود. نه زیبایی و نه محبت! که من فقط همین ها را داشتم و جایگاه اجتماعی ام

خیلی پایین تر بود. جایی نزدیک به همان خانه زیر پوست شهر که هر شبم را درونش صبح می

کردم. همان جایی که مردمش مرا روسپی می دانستند به خاطر تیپ و قیافه ام و پاکی درونی ام

را کسی ندید. ندیدند با این کلمه آهو روزی هزاران بار می میرد و زنده می شود از تنهایی و بی

کسی اش!



رمان مسخ عسل | jalilavi.malihe کاربر انجمن

37 com.negahdl.www برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید

من همین بودم. منطق بود که راست می گفت. می دانم. اما این المصب چه کار کند که از خیلی

وقت است، شاید همان شب هایی که تا صبح اشک می ریخت و طلب عشق می کرد از منی که

خودم هم سرگردان و حیران این احساس گنگ و غلط بودم. این المصبی که هر وقت می بیندش،

حتی همان وقت هایی که سرد و مغرور بود، آری حتی همان وقت ها هم دوست داشت گوشه

چشمی ببیند تا دنیایی از عشق را سرازیر کند به طرف مردی که عجیب از همان روز اول وجودش

خودنمایی می کرد.

نمی دانم کی شب بخیر گفتم و به طرف اتاقی که قرار بود اتاقم شود تا نمی دانم کی، راهنمایی

شدم، فقط وقتی به خودم آمدم که قامتش پشت در بسته ی اتاق پنهان شد و دیگر ندیدمش!

آهی از سر دردهای توی سینه ام کشیدم و روی خودم را روی تخت انداختم. انتخابی برایم نبود!

"باتو مرگ و بدون تو مرگ است-عشق را هیچ انتخابـی نیست"

***

صبح که بیدار شدم اول موقعیتم را درک نکردم.مکان برایم ناآشنا بود.ولی بعد از چند دقیقه که به

خودم آمدم سریع به ساعت روی دیوار نگاهی انداختم و به پیشانی ام کوبیدم.

زشت بود تا این ساعت خوابیده بودم.با اینکه می دانستم چون بیمارم و نیاز به استراحت دارم تا

حاال سراغی ازم نگرفته اند.ولی خوب زشت بود منم چایی نخورده زود دختر خاله می شدم.

روی بازوهایم دست کشیدم.لباس که نداشتم.حاال چه بپوشم؟نگاهی به تیشرت توی تنم

انداختم.آستین سرخود بود.زشت نبود با این بیرون بروم؟من که نمی دانستم چه خانواده ای

هستند.ولی خوب از ظاهر معقول بی بی گل معلوم بود که خیلی به این مسائل اهمیت می دهد.البته

جدا از علیرضا که نمی دانستم چه تفکری دارد.

دور خودم چرخیدم و نگاهی به دور و اطرافم انداختم.اتاق قشنگی بود.دکوراسیونش طیف رنگ

هایی در میان سفید و آبی داشت که به آدم آرامش می داد.

هنوز گیج بودم که چگونه بیرون بروم که در اتاق زده شد.شالم را چنگ زدم و روی سر و دستانم

انداختم.بفرماییدی گفتم.بر خالف انتظارم بی بی گل بود.با لبخند صبح بخیری گفتم.

با مهربانی گفت:سالم به روی ماه نشستت.اومدم بیدارت کنم چون علیرضا گفته بود نیم ساعت

دیگه باید داروهات بخوری.چرا خودت نیومدی بیرون؟نکنه خجالت می کشی؟



سرم را زیر انداختم:نه این حرفا چیه.انقدر شما و آقا علیرضا به من محبت کردین که خجالت

نکشم ولی خوب نمی شد با این تیشرت بیام بیرون.

- عیبی نداره عزیز دلم.علیرضا از صبح رفته بود برات یه خورده لباس خریده بود.

لبم را با خجالت گاز گرفتم:

- وای.خدا من بکشه.چه بد!

خندید و دستم را توی دستش گرفت:

- بهت گفتم که وظیفشه.تا وقتی منِ پیرزن برم لباسات بیارم تو برو حمام.سرویس آخر

راهروِ.!اونجا توی کمد حوله هست.علیرضا فعال توی آشپزخونه داره صبحونه درست می کنه.راحت

باش.

تعجب کردم:

- آقا علیرضا؟

خندید و به طرف در رفت:

- آره تنبیهش کردم.یه کار بد کرده بود.تازه قراره ناهار هم خودش درست کنه!

رفت بیرون و من ماندم و تصور علیرضا در ذهنم.خندیدم.تصور علیرضا در حالی که پیشبند بسته و

دارد آشپزی می کند کمی خنده دار بود.مخصوصاً برای منی که نشستنش پشت میز مهرآسا را

دیده بودم!و همین طور جذبه اش را.جذبه ای که کارکنان مهرآسا مثل سگ ازش می ترسیدند.

شالم را درست کردم و بیرون رفتم.سرویس آخر راهروی اتاق ها بود.

خیلی زود دوش گرفتم و از کمد توی حمام حوله ای بزرگ برداشتم و پوشیدم.سرم را بیرون

کشیدم و توی راهرو را نگاه کردم.کسی نبود خدارا شکر.هنوزم خجالت می کشیدم ازشان.لباس

های کثیفم را در دست گرفتم و بیرون زدم.

وقتی وارد اتاق شدم دیدم که یه پالستیک بزرگ روی تخت است.بازش کردم و روی تخت سرو

ته اش کردم.واقعاً خجالت زده شده بودم.چرا داشت اینقدر به من محبت می کرد؟این همه

خرج؟برای کی؟من؟



لباس ها را زیر و رو کردم.چهار دست لباس بود.دو دست سویی شرت به همراه شلوار ست و دو تا

شلوار جین و دو تا پلیور بافتنی.دو تا شال هم ته پالستیک بود.پوفی کردم و روی تخت

نشستم.من بعد ها چگونه می توانستم این همه لطف را جبران کنم؟

چشمانم را بستم و روی هم فشردم.من نباید می آمدم.باید همان تهران می ماندم.باید می

ماندم.مگر جانت چقدر برایت مهم بود که آمدی؟فوق فوقش می زدند می کشتنت.چیزی بیشتر از

این بود؟تو که بریده بودی.پس چرا آمدی؟

رها شدن اشکی از زندان چشمم را حس کردم.کاش می شد از زندان این زندگی رها

شوم!کاش!نکن علیرضا.علیرضا شکوهمند من اگر عاشق شوم بیچاره می شوم.نکن.تو را به خدا

نکن!

از خودم متنفر بودم.من مایه ی ننگ خودم بودم!تو خیالت نباشد.این دل باید تنبیه شود!مرده

شورش را ببرند که با هر تلنگری می لرزد.مرده شورش را ببرند.

با بی حالی سرفه ای کردم و درد سینه در سینه ام پیچید.آه.قرص هایم را هنوز نخورده بودم.از جا

بلند شدم و پلیور قهوه ای و ست سویی شرت و شلوار زرد رنگ را برداشتم و پوشیدم.باید سینه

ام گرم می ماند.به اندازه ی کافی به علیرضا زحمت داده بودم نمی خواستم دوباره بیماری ام ع ود

کند.موهایم را با ب ر سی که روی میز آرایش توی اتاق دیده بودم شانه کردم و کاله سویی شرت را

کشیدم روی سرم تا موهایم را پنهان کنم.نگاهی به صورتم انداختم.

گونه هایم کمی قرمز شده بودند و رنگ پریده نبودم.پوست برنزه ام می درخشید.عجیب بود

برایم.با اینکه بیمار بودم!حاال باید زرد می بودم ولی علیرضا آنقدر ازم مراقبت کرده بود که حاال..

پوفی کشیدم و در دل به خودم لعنتی فرستادم و از اتاق بیرون زدم!

صدای قهقهه های علیرضا در خانه پیچیده بود.لبخندی زدم.منطق؟می شود خواهشی کنم؟فقط

همین بار..می گذاری برای یک بار هم که شده قربانش بروم؟می گذاری؟توی دلم قربان صدقه

اش بروم..توی دل وامانده ام که امان نمی دهد.لعنتی کسی نمی فهمد.تروخدا این بار زیر سیبیلی

ردش کن..فقط همین یک بار.

با دیدن صورت خندان بی بی،لبخندم را تکرار کردم.به لب هایی که می دانستم دیگر فقط تبسمی

دارند نگاهی نکردم و توی دلم لبخندش را...لبخندش را بوسیدم!



می ترسیدم نگاهی بیاندازم و اختیار از کف رفته ام بدتر شود و حتی کفه ی خالی اش را بدهد و

قربان صدقه ی قلبم را عملی کند.!حقیقی.!آه جمع کن خودت را دختره ی بی جنبه.!به خدا که

خجالت حالیت نیست.حیا نداری.این فکر چیست؟نمی ترسی از قهر خدا؟

خدایا ببخش.بهت گفتم که نمی توانم.می دانی بیست و سه سال صبر کردم.تحمل کردم.ولی

حاال..شش ماه است که دارم جان می کنم.!شش ماه.!

سرم را زیر انداختم صبح بخیری گفتم.با همان صدای گرمش جوابم را داد.بی بی گل داشت با

لبخند نگاهم می کرد.جواب لبخندش را با تبسمی آرام دادم.

بی بی گل یهو اخمی به پشت سرم کرد.با تعجب برگشتم و دیدم که علیرضا سرش به کارش

گرم است.بیشتر تعجب کردم.برای که چنین اخم غلیظی کرد؟

بی بی گل: علیرضا زود باش.یعنی می خواستی یه صبحونه به ما بدیا مادر.

علیرضا با لحنی که خنده در آن موج می زد جواب داد:

- چشم مادرِ من.بیا تمام شد.

صدای جلز و ولز ماهی تابه بلند شد.لبخندم ناخواسته روی لب هایم بود.دو تا بشقاب کرپ که

معلوم بود سر صبر کلی پنیر پیتزا رویشان رنده کرده بود را روی میز گذاشت.ظاهر اشتها

برانگیزش که می گفت خیلی خوشمزه است.رفت سر یخچال و بطری شیر و آب میوه را بیرون

آورد و به دستم داد.البته بدون آنکه نگاهم بکند.رفت سر کتری برقی و لیوان چایی ریخت و جلوی

روی بی بی گذاشت.دست به کمر نگاهی به میز انداخت.چیزی هم مانده بود که باید

بیاورد؟پنیر،کره،مربا،عسل، خامه و سرشیر..فقط جون آدمیزاد روی میز نبود که فکر کنم داشت

دنبالش می گشت.!

تعجب زده گفتم:

- چیز دیگه ای هم هست؟

متفکر سرش را تکان داد:

- آره.





رفت سر یخچال و مشغول وارسی شد.با تعجب نگاهی به بی بی انداختم که با لبخندی معنی دار

نگاهش می کرد.حس می کردم که این دو نفر رابطه شان،رابطه ای قوی تر از رابطه ی نوه و

مادربزرگ است.خیلی قوی تر.! انگار با نگاهشان با هم حرف می زدند.!

کنارم ایستاد و کاسه ای زیتون سیاه روی میز گذاشت و روی صندلی کناری ام نشست.نگاهم ماتِ

کاسه ی زیتون بود.این را هم می دانست یا نداسته آورده بودش؟شاید خودش هم دوست داشت.

با چشمان ریز کرده زیر چشمی می پاییدمش که با خونسردی گفت:

- شیر می خوری یا آب میوه؟

- مرسی خودم می خورم شما صبحونتون رو میل کنین.

خجالت می کشیدم.اعتماد نداشتم.!به این دلِ المصب از دست رفته اعتماد نداشتم.اعتماد نداشتم

که دیگر...آه.

سری تکان داد و مشغول شد.بی بی بدون هیچ حرفی داشت چایش را می خورد و نگاهمان می

کرد.نگاهش مهر داشت.نسبت به من مانند نوه اش و این برایم کمی عجیب بود.!

بعد از اینکه دو تاکرپ ها را که نگذاشته بود دستم را بهشان بزنم به بهانه ی بیماری ام،خورده بود

و بی بی با لبخند و من متعجب نگاهش کرده بودیم و او فقط لبخندی زده بود و گفته بود "امروز

انرژی زیادی دارم.حرفیه؟" و بی بی خندیده بود سر حرفش.آن هم خنده ای بلند و جلوی من پس

گردنی زده بودش.!مرد بزرگ را پس گردنی زده بود و من زیر چشمی نگاهی به هیکلش انداخته

بودم و توی دلم گفته بودم"نوش جانت" و بعدش هم که زبانم را گاز گرفته بودم.!

علیرضا و بی بی گل،یک جوری بودند.معنی رفتارهایشان را اصالً درک نمی کردم.مانند دو دوست

بودند که صمیمیتشان عمیق بود.و من به این صمیمیت غبطه می خوردم.

ناهار را هم خودِ علیرضا درست کرد و در محیطی صمیمی که برایم بوجود آورده بودند خوردیم.با

کلی خواهش و تمنایی که کردم اجازه دادند ظرف ها را در ماشین ظرف شویی بچینم.فقط

همین.!بماند که خودم می خواستم ناهار درست کنم و بهم اجازه نداده بودند.

ظهر بود و رفته بودند که به خواب ظهرشان برسند و من خوابم نمی آمد.تصمیم گرفتم بروم توی

حیاط و کمی هوا بخورم.توی حیاط بزرگ خانه کنار باغ تابی سه نفره دیده بودم.



وقتی رفتم بیرون و کمی باد به کله ام خورد لبخند شادی روی لبم نشست.آنقدر توی این یک هفته

ی اخیر بال سرم آمده و زندگی عادی ام مختل شده بود که برایم رویا شده بود دوباره چنین

لبخندی بزنم و شاد باشم.!

پنهان شدن خورشید زیر ابرها نشان می داد که هوا دارد ابری می شود.هوا کمی سوز داشت اما

زیاد نبود.

نمی دانستم قرار است در آینده چه اتفاقاتی بیافتد.و از همین هراس داشتم.هراس داشتم که نکند

علیرضا از پشت سرِ وجود نحسم بالیی سرش بیاید.من که نمی دانستم چه شده.اصالً چرا علیرضا

از خیلی وقت است دنبالم است.!اما تنها چیزی که این روزها توی ذهنم چرخ می خورد چیزی جز

دردسرهایی که ممکن بود برای علیرضا به وجود آید آنهم به خاطر من،نبود.!

نمی دانم چند ساعت داشتم فکر می کردم و از هوای خوب و مطبوع لذت می بردم که صدایی از جا

پراندم:

- اینجایی؟

فهمید ترسیدم،به سرعت ادامه داد:

- ببخشید ترسوندمت.!

سرم را زیر انداختم:

- خواهش می کنم.عیبی نداره.هوا خیلی خوبه اینجا.

داشت بهم نزدیک می شد:آره.منم عاشق آب و هوای اهوازم.پاییز و زمستوناش محشره.البته اگر

تابستون عجیب و غریبش رو در نظر نگیریم و گرد غبارهای گاه و بی گاهش.

روی سکوی کاشی شده ی باغچه ی کوچک تر باغ که دقیقاً روبه روی تاب بود نشست:

- اینجا که راحتی؟

لبخندی زدم:

- معلومه.بی بی گل خیلی خوبن.

چشمانش میخ دمپایی های ابری ام بودند:



- خوب خداروشکر.پس می تونم با خیال راحت برم.

لبخندم در جا محو شد.فکر اینجایش را نکرده بودم.می خواست برود؟نه پس بماند اینجا چه؟

غمگین زمزمه کردم:

- می خوایین برین؟

سرش را تکان داد:

- آره.باید برم.زود به زود می یام و سر می زنم بهتون!فقط آهو..

خیره به دستانم که درهم پیچ و تابشان می دادم، شدم:

- بله؟

همان طور که بلند می شد تا برود داخل تیر خالصش را زد:

- بدون که اگر هزار کیلومتر یا بیشتر باهات فاصله دارم بازم حواسم بهت هست.. و مواظبتم!مثل

یه حامی!

بعد از زدن این حرف وارد خانه شد.قلبم.لعنتی قلبم.!دیگر سرجایش نبود.!بالخره کار خودش را

کرده بود و به طرفش پر کشیده بود.گفتم که دیگر افسارش دستم نیست.گفتم.خدایا این رسمش

نبود.!

لب هایم را گاز گرفتم و قطره اشکم چکید همراه با اولین قطره ی باران روی صورتم.!آسمان هم

گرفته بود.مانند دلِ بی مروت نامردم.!خدا..خودت هم می دانی که این رسمش نبود.

من باختم.می دانم.فقط یه دل داشتم که آن را هم از دست دادم.!خدا...این رسمش نبود.!این بازی

ناجوان مردانه است.!خودت هم می دانی که این رسمش نبود.خنجر از پشت زدی خدا..ایــــــن

رسمش نــــبــــود.!

***

همان روز ساعت 01 شب رفت و گفت که ماشینش را در فرودگاه می گذارد.می خواست با هواپیما

برگردد و این بهتر هم بود.نمی دانم چرا مرا با ماشین آورده بود ولی حدس می زنم برای این لقمه

را این طور پیچاند تا ردمان را نزنند.



با هواپیما اگر می خواستیم برویم نمی شد و اسممان توی سیستم های اطالعاتی و لیست

مسافرین می رفت و آن وقت خر بیاور و باقالی بار کن.دیده بودم در طول راه چقدر محتاط است و

دور و اطرافش را چقدر می پاید.

وقتی به اهواز رسیده بودیم به عینه دیده بودم چطور نفس را سخت بیرون داده بود.مانند اینکه

باری سنگین از روی دوشش برداشته باشند.نمی دانم چرا کمکم کرد،این روزها آنقدر کنجکاوم که

برای ذره ای اطالعات حاضرم هر کاری بکنم.

آنقدر توی این پنج روز که علیرضا رفته بود سعی کرده بودم از زیر زبان بی بی گل حرفی بیرون

بکشم ولی نشده بود و هر بار بهم لبخندی معنی دار زده بود و با گفتن "شیطون علیرضا به وقتش

بهت می گه"حرف را عوض کرده بود.آخرین بار هم جوری پیچاندم که تا حاال هنوزم به خود پیچ و

تاب خورده ام و نمی توانم راست شوم.!

از افکار خودم خنده ام گرفته بود.از زور بیکاری چه فکر هایی که نمی کردم.!بیرون که نمی شد

بروم.شب آخر علیرضا تاکید کرده بود که نباید بیرون بروم مگر با خودش.!اصالً حتی اگر نمی گفت

هم بیرون نمی رفتم،اینجا را که نمی شناختم.فقط همین مانده بود که توی این شهر بزرگ گم

شوم و دردسری تازه برایم پیش بیاید.!

وقتی رفت تازه به خودم آمده بودم و فهمیدم که چه کار کرده ام.با آن حال بیمار و شوک هایی که

بهم وارد شده بود اگر هم کارم و الناز را فراموش می کردم حق داشتم.!مطمئنم که الناز بیچاره

حتماً االن کلی نگرانم شده.ظریف هم دارد دربه در دنبالم می گردد.!شغلم.کلی کار داشتم.

علناً از همه چیز دور افتاده بودم.خانه حتی تلفن هم نداشت.جمعش کرده بودند.نمی دانم

چرا.اینترنت که نبود.المصب حتی کتابی هم نبود که خودم را سرگرم کنم."بیشعوری" را صد بار

خوانده بودم و دیگر داشت حالم بهم می خورد ازش..منی که در هفته حداقل باید چند کتاب می

خواندم یا فیلم می دیدم یا ناخن هایم را با صبر و حوصله مانیکور می کردم حاال هیچ وسیله ی

سرگرمی نداشتم.

مانند همیشه روی تاب نشسته بودم و داشتم خودم را تکان تکان می دادم.بغضم گرفته بود و

خسته شده بودم.تازه اول بدبختی ام بود.این را می دانستم.فقط کاش کسی متوجهم می کرد که

توی چه دردسری افتاده ام تا دنبال راه چاره باشم و..

- آهو..مادر.

اشکم را که تازه چکیده بود پاک کردم و از روی تاب بلند شدم.آمدم داخل شوم که بی بی گل

خارج شد.نمی دانم توی صورتم چه دید که دستش را بلند کرد و موهایم را نوازش کرد:

- عزیز دلم چته؟

همین لحن مهربان کافی بود تا بی مهابا بزنم زیر گریه.در آغوشم کشید و روی موهایم را بوسید:

- آروم باش مادر..چرا گریه می کنی؟

کشان کشان به سمت تاب بردم و نشاندم.خودش هم کنارم نشست.در آغوشم کشید:

- بهم بگو عزیزم..بگو.

- دلم گرفته بی بی.خیلی.چی شد که زندگی تکراریم چنین بالهایی سرش اومد؟

همین طور که موهایم را نوازش می کرد با آرامش زمزمه کرد:

- انسان ها هر کدومشون یه سرنوشتی دارن مادر.هر کس به یک شکل.تو هم استثنا نیستی

عزیزم.

- فکر نکنم کسی سرنوشتش مثل سرنوشت من باشه.روز اول زندگیم مادرم رو از دست دادم و

پدرم کمرش خم شد.دو برابر سنش پیر شد.شش سالم بود که پدرم توی حادثه ی رانندگی

جونش رو از دست داد.تنهای تنها شدم.!خوشبختی نصف و نیمه ی من توی همون شش سالگیم

از بین رفت.و بعدش زندگیه سختی که پیش روم بود.بی بی من خیلی سختی کشیدم.خیلی.این

موقع از فصلِ زندگیم بیشتر از همیشه.

نفس عمیقی کشیدم تا اکسیژن بیشتری وارد ریه هایم شود و ادامه دادم:

- اگه آقا علیرضا نبود من شاید االن اون دنیا بودم..من مدیونم...و از این می ترسم که اون طور که

شاید و باید یه روزی نتونم این همه لطف رو جبران کنم.

دست هایم را جدی در دستانش گرفت و چانه ام را باال کشید.از زیبایی چشمان خاکستری اش

حتی با گذشت زمان هم کم نشده بود.

دست هایم را نوازش کرد:

- آهو.یه بار بهت گفتم این بار هم می گم.علیرضا وظیفشه.



قطره اشکم را پاک کرد و ادامه داد:

- علیرضا از اینکه داره ازت محافظت می کنه لذت می بره.این درک کن.

نگاهم را به زیر انداختم:

- نمی دونم چرا اینقدر داره خودش به آب و آتیش می زنه برای منی که..نمی دونم چی باعث شد

خیلی زود به دالیل نه چندان قانع کننده ش راضی بشم و باهاش همراه بشم و بیام اینجا.اما توی

چشماش امنیت و حمایت رو دیده بودم.انگار که...

دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را باال کشید:

- آره.انگار که می دونستی که علیرضا نمی تونه غیر قابل اعتماد باشه.درسته؟

سرم را به آرامی تکان دادم.جزئی از قضیه همین بود و جزء بزرگترش..آه خدایا.!

لبخندی میان گریه ی دردناکم زدم:

- همش دارم به خودم می گم چرا داره کمکم می کنه.اصالً چه بالیی سر زندگیم اومده که باعث

شده شخصی که همیشه برام مرموز بوده یهو بیاد جلوم و بگه حامیه منِ.!برام عجیبه.خیلی.!

آهی کشیدم و ساکت شدم.در میان مردابی از فکر و حدس و گمان دست و پا می زدم.واقعاً دیگر

چیزی نمانده بود به دیوانه شدنم.با اینکه به علیرضا گفته بودم اشکال ندارد نمی خواهم بدانم اما

حاال می بینم حس کنجکاوی ام که با ترس آمیخته است خیلی قوی تر از این حرف هاست.!

- آقا علیرضا برای من هنوزم مرموز بوده و هست.شش ماهه که فقط می شناسمش.اون اوایل فکر

می کردم که ..ببخشیدا...

خندید:

- فکر می کردی که یه شخص مغرور و متکبره؟که به پول و مال و منالش می نازه؟آره؟

با خجالت سرم را تکان دادم.گونه ام را بوسید و زیر لب قربان صدقه ام رفت.از شنیدن "عزیز

دلم" گفتن هایش لذتی وصف ناپذیر زیر پوستم دوید و باعث شد لب هایم به لبخندی باز

شوند.دستانم را دور گردنش حلقه زدم و گونه اش را با محبت بوسیدم.مانند خودش.!فکر کنم

حس کرده بود که چقدر به محبت نیاز دارم.



گونه اش را به گونه ام چسباند:

- هر کس علیرضارو می بینه اول این طور فکر می کنه.علیرضا شخصیت عجیبی داره و غیر قابل

نفود،البته برای اشخاصی که نمی شناسنش.برای من مثل یه کتاب هزاران بار خونده شده

س.خودم بزرگش کردم و یادش دادم که وقتی پشت میز مدیریتش نشسته بیش از پیش مغرور

باشه.چون تجارت و بازار ایجاب می کنه که یک شخص درنده باشه تا دریده نشه.

- راستش وقتی صمیمیتتون رو دیدم فهمیدم که رابطتون خیلی عمیق تر از یه رابطه نوه و

مادربزرگه.

سرش را تکان داد:

- آره.درسته.علیرضا وقتی که بچه بود...

سکوت کرد و بغض کرده نگاهش را به باغ دوخت.چشمانم را ریز کردم و گفتم:

- وقتی بچه بود؟

بی بی گل آهی کشید:

- همون طور که می دونی من مادربزرگ مادریشم.دخترم النا با شوهرش که پدر علیرضا باشه توی

یه سانحه ی هوایی...

قطره اشکی از چشمش چکید.به عینه دیدم که بغضش را فرو خورد و در کمال تعجب من بلند شد

و لبخندی زد:

- فقط پنج روزِ که باهات آشنا شدم ولی عجیب به دلم نشستی.توی رفتار و حرکاتت یه نوع

آرامش مملو از معصومیت هست که بی اراده آدم رو جذب می کنه.

به چشمانم خیره شد و آرام گفت:

- توی چشمات یه جاذبه ای هست که..

سرش را تکان داد و همان طور که به طرف در ورودی می رفت با صدای آرامی ادامه داد:

- بهش حق می دم.!



این را گفت و منِ مبهوت را برجای گذاشت.!هنوز در بهت حرف هایش بودم.یعنی علیرضا هم

مانند من طعم یتیم بودن را چشیده بود؟منظورش از آن حرف چه بود؟!چه ربطی داشت به پدر و

مادر علیرضا و سانحه ی هوایی؟

سرم را تکان دادم تا از آن گیجی خارج شوم.انگار خانوادگی عادت داشتند آدم را بگذارند توی

خماری.پوف.آخرش از دست این مادربزرگ و نوه اش راهی تیمارستان می شدم.!

***

دست هایم را از هم باز کردم و با آغوش باز قطرات شالق مانند باران را که لجوجانه سعی در فرار

از دستانم داشتند و به پایین می ریختند به جان خریدم.رخوت عجیبی به تک تک سلول های بدنم

خزیده بود که از وصفش عاجز بودم.روحم داشت تازه می شد.زیر لب زمزمه کردم:ببار باران،ببار

که زمین غسل می خواهد انگار...

زمین غسل می خواست انگار..واقعاً غسل می خواست.این دنیا غسل می خواست.آدم هایش

هم.!امروز خبر عجیبی شنیده بودم.خبری تکان دهنده و شرم آور..

فخری خانم که در هفته سه بار می آمد تا خانه را تمیز کند و مایحتاج خانه را فراهم کند،همین زن

خبری تکان دهنده آورده بود.برای منی که دختری، نمی گویم پاک،ولی سعی در پاک ماندن داشتم

این خبر واقعاً شرم آور و حیرت انگیز بود.!

می گفت نوه اش که دانشجوی حقوق است تحقیقی داشته درباره ی موضوع طالق.آخرین باری که

رفته بوده دادگاه،قبل از مالقات قاضی نشسته بوده و داشته سوال هایی که قرار است بپرسد را

مرور می کرده..می گفت نشسته بوده روبه روی دختری که سه پسر کنارش نشسته بودند.

دخترک که نگاهش به نوه ی فخری می افتد بلند می شود و به سمتش می رود و کنارش می

نشیند.بهش می گوید که اگر می خواهد می تواند باهایش مصاحبه انجام دهد و نوه ی فخری

خانم هم گفته که خبرنگار نیست ولی دارد تحقیقی درباره ی طالق انجام می دهد و شاید

اطالعاتش به درد تحقیق هم بخورد و کمکش کند.می گفت دخترک که هجده-نوزده سال بیشتر

سن ندارد شروع می کند از ماجرایی گفتن که..مو را بر تن سیخ می کند.

دختر با سه پسر دوست بوده و یکی شان را بسیار دوست داشته و متاسفانه با هر سه تاشان هم

رابطه ی ج.ن.س.ی برقرار کرده.وقتی می زند و باردار می شود و خانواده اش می فهمند و با زور و



کتک از زیر زبانش ماجرای دوست پسرهایش را می کشند و از هر سه نفرشان شکایت می کنند و

دادگاه تقاضای آزمایش دی ان ای می کند.

آن طور که می گفت نوه اش تعریف می کرده دخترک که عشقش را در خطر می دیده همه ی

تقصیر ها را به گردن پسری انداخته که دوستش می داشته و گفته که از او باردار است.تا حداقل

به او برسد.هر چند به اجبار.

واقعاً یک دختر چگونه می تواند چنین کاری بکند؟رابطه ی ج.ن.س.ی با سه نفر؟آن هم به طور

همزمان؟حاال این ها به کنار..این لعنتی ادعای عاشقی هم داشته.چگونه می توانست؟مگر حیوان

بود؟این خوی فقط مختص حیوان بود که همزمان با چند...

خدایا..ببار..می دانم گریه داری..مانند من و شاید خیلی های دیگری که دلشان از این دنیای کثیف

گرفته است.چگونه توانسته بود خود را عاشق بداند؟عشق پاک بود.خیلی پاک.شاید پاک تر از این

باران پاییزی.

پاک تر از این باران پاییزی که شالق وار فرو می ریخت از آسمانی که در این دوران می دانم گریه

اش گرفته است.واقعاً به کجا چنین شتابان؟به کجا می خواهیم برویم با این خلق و خوی های

جدیدمان.چه دارد بر سر این کشور می آید؟

مگر نه اینکه مردمش ادعای مسلمانی دارند؟چرا هر چه می گذرد این جامعه دارد بدتر می

شود؟چرا مردم نادان تر می شوند؟خدایا ببار..می دانم غصه داری..ببار که امشب دلم مانند دلت

گریه دارد..بدجور گریه دارد.!

روی زمین خیس نشستم و به آ سمان تیره با آن ابرهای گریان خیره شدم.قطرات باران به صورتم

شالق می زدند.بی امان.!بی وقفه.آسمان گریه دارد امشب.مانند چشمان من و خدای عزیزم.

گاهی اوقات که فکر می کنم و درمانده میشوم از صبر خدا..با خود میگویم وقتی که داشت انسانها

را می آفرید هم می دانست اینقدر لجن میشویم؟اینقدر متعفن میشویم؟اینقدر دورو میشویم و باز

خلقمان کرد؟!اینهمه صبر..!!عجبا.!.حقا که خالق ایوبی..!حقا.!

هنوزم باورم نمی شود.در این جامعه ای که ما درش زندگی می کنیم دارد چه اتفاقاتی می افتد و ما

ازشان بی خبریم؟این کوچک ترینش بود.شاید ریزترین موردی که توی دادگاه ها پیش می

آید.توی این جامعه.



چقدر بیهوده پیش می رویم در این زندگی.کاش می شد کمی فقط کمی تفکرمان را افزایش

دهیم.من کاری به آن پسرها ندارم.به نظرم مقصر ماجرا کسی نیست جز دخترک.او خودش را چه

ساده و ارزان به دستشان سپرده بود.یک دختر چقدر باید بی شرم باشد خدایا.چقدر؟چقدر بی حیا

باشد تا بتواند رابطه ای ج.ن.س.ی با سه نفر..سه نفر.لعنتی اگر فقط با همان پسری که ادعا می

کرد عاشقش است می بود،می شد کمی برایش تخفیف قائل شد ولی سه نفر.

االن این گونه است وای به حال سال های بعد.سال های بعدی که قطعاً کشور باید بیشتر پیشرفت

کند ولی..دارد به سمت سرازیری می رود.شیب مشکالت هم که روز به روز بیشتر می شود و رو به

ماکزیمم می گذارد.!خدایا.چگونه این همه صبر داری؟چگونه؟

دخترک مقصر ماجرا بود.اعتقاد دارم که خرابی جامعه االنمان از زنان سرچشمه می گیرد.دخترانی

که خودشان نخ می دهند و بعد طنابش می کنند و به گردن مردان می اندازند که در دامشان افتاده

اند.

خدا مرد را در چنین روابطی ضعیف آفریده.چرا از حقیقت فرار کنیم؟خیلی کم پیدا می شود

مردهایی که خودشان را بتوانند کنترل کنند در قبال زنانی که خودشان،خودشان را.آه.کاش.

کاش زن نبودم.از خیلی وقت است از جنسش بیزارم.زن باعث شد که بهشت و جهنم به وجود

آید.زن باعث شد که زمین به وجود آید.جنس زنِ لعنتی باعث شد که مردها همیشه از راه به در

شوند.!

چرا زن اینگونه است؟چرا این لعنتی خودش را حفظ نمی کند؟چرا دیگر زن حیا ندارد خدا؟مگر

نگفته بودی زن حیا دارد.شرم دارد.مگر نگفته بودی ...آخ.دردم می آید.مرکز خون بدنم دردش می

آید.متورم شده از این همه بدی دنیا.!می خواهد بترکد مانند دملی چرکی و چرک هایش را بیرون

بریزد و آرام بگیرد.

چرا آرام نمی گیرد زن؟چه شده؟چرا دختران و زنان کشورمان این گونه شده اند؟چرا برای

خودشان ارزش قائل نیستند؟ارزش یک زن باید باالتر از این ها باشد.خیلی باالتر..ولی..!

چه بگویم.فقط می گویم خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند با این همه خوی جدیدی که وارد

کشورمان شده است.ایران.همین کلمه که همه ی مردمش ادعا دارند خیلی مسلمانند.ولی متاسفانه

هر کدامشان را که بگیری از طرفی مسلمانی را زیر پا می گذارند.



مسلمانی به حجاب و رو گرفتن نیست.به دل پاک و نگاه پاک است.!مسلمانی به نماز و روزه ی

واجب و مستحب نیست.به خوی و سرشت پاک است.مسلمانی حج و سفرهای زیارتی نیست بلکه

به نیت و عمل پاک است.!مسلمانی یعنی این..یعنی با تمام وجود با خدا بودن.!یعنی با تمام وجود

خدا را حس کردن.!مسلمانی یعنی تک تک سلول هایت هوای روحانی خدایت را حس کند.

به اسم خودش قسم که نیاز به نماز و روزه ندارد.نیاز دارد به کمی درک کردن جهانش.تفکر در

جهانش.در آفرینش هستی اش و درک هدف آفرینشش.!

قطره اشکی از چشمم چکید و زیر لب زمزمه کردم:"دلخوش از آنیم که حج می رویم-غافل از آنیم

که کج می رویم.کعبه به دیدار خدا می رویم-او که همین جاست کجا می رویم؟.حج به خدا جز به

دلِ پاک نیست-شستن دل از دلِ غمناک نیست.دین که به تسبیح و سر و ریش نیست-هر که علی

گفت که درویش نیست.صبح به صبح در پی مکر و فریب-همه شب ناله و امن یجیب."

باران خدا بند آمده بود ولی باران من نه.خدا صبور است و من نه.منی که روزی هزاران بار از این

دنیا متنفر می شوم و مجبورم به تحملش.مجبورم به تحمل خودم.خودی که از خودش هم متنفر

است.جنس من متاسفانه مایه ی ننگ شده است و من بدم می آید.!

سرم را تکان دادم.بدم می آید.از زن بدم می آید.!از همه چیزش بدم می آید.از آن دخترک هم

بدم می آید.دختری که ه.و.س.ش را با عشق اشتباه بگیرد دیگر از نظر من الیق زنده ماندن

نیست.!

خدایا.ببار..ببار که زمین غسل می خواهد انگار..

***

عطسه ای کردم و لباس هایم را از ماشین لباس شویی بیرون آوردم.توی سبد لباس ریختم و

آمدم از جا بلند شوم که سرم گیج رفت و روی زمین افتادم.دستانم را بند دیوار کردم تا روی زمین

ولو نشوم.

جیغی گوشخراش از پشت سرم شنیدم:

- وای.آهو مادر.چت شد؟

چشمان بسته ام را باز کردم و با بی حالی زمزمه کردم:



- چیزی نیست.یهو سرم گیج رفت.

سبد را از دستم بیرون کشید و با اخم گفت:

- ببین چقدر سهل انگاری.سه ساعت زیر بارون ایستادن هم باید مریضت کنه.

سبد را کناری گذاشت و انگشت اشاره اش را به طرفم گرفت:

- ببینم دیگه دور و بر این چیزا باشی من می دونم و تو.فخری خودش حواسش هست.

بازویم را گرفت و با کمک خودم بلندم کرد.سرم گیج می رفت و درد می کرد.دوباره سرماخورده

بودم.

روی مبل نشاندم و گفت:

- زود می رم برات دارو می خرم و می یام.ممکنه دوباره بیماریت عود کنه.

سری تکان دادم:

- باشه.زحمتتون شد بی بی.

اخمی کرد:

- تروخدا اینقدر نگو زحمت مادر.با این حرفت واقعاً ناراحت می شم.فکر می کنم که اون جور که

باید و شاید ازت پذیرایی نکردم که حاال بعد از گذشت دو هفته هنوزم باهام غریبی می کنی.

لبخندی زدم و گونه اش را بوسیدم:

- به خدا من خیلی باهاتون راحتم.این طور فکر نکنید.

و بعد از این حرف چشمانم را مظلوم کردم و نگاهش کردم.با دیدن چشمانم سرش را تکان داد و

همان طور که می خندید با گفتن "آخ از دست این چشما" به طرف اتاقش رفت.

گلویم دوباره درد گرفته بود.می ترسیدم دوباره پنومونی برگردد.واقعاً دیگر توانی برای مقابله

نداشتم با آن دردهای جان کاه سینه ام.!

بی بی در حالی که کش چادرش را درست می کرد گفت:



- مادر مواظب خودت باش تا برگردم.هر صدایی که اومد.زنگ زده شد.نمی دونم شنیدی کسی

داره توی خیابون کشته می شه بیرون نرو.حتی توی حیاط.

سری تکان دادم:

- چشم.

لبخندی زد:

- چشمت بی بال عزیز دلم.من رفتم.

خداحافظی گفت و از خانه بیرون زد.مثل اینکه می خواست برود بازار که نزدیک خانه بود تا دارو

بخرد.!

بی حوصله روی مبل دراز کشیدم و چشمانم را بستم.دستم را روی صورتم کشیدم.حرارت بدنم

داشت باال می رفت.پوفی کردم و کم کم به خواب رفتم.
و خدایی که به شدت کافیست Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط رها جوووون.لپتاپ
#4
پایم را روی پدال گاز فشردم و موهایم را در چنگ گرفتم.قرار بود تا کی نقش بازی کنم؟تا کی؟

با دیدن درِ ویلا مکثی کردم و با کشیدن نفسی عمیق،بوقی زدم.نگهبان از کانکس لوکسش بیرون

آمد و نگاهی به بیرون انداخت.با دیدن ماشینم در را باز کرد.با تمام حرصم پا روی پدال گاز

فشردم.!

ماشین با صدای گوشخراشی از جا کنده شد.نزدیک استخر ویلا پارک کردم و پیاده شدم.هجوم

هوای سرد و برخوردش به صورتم باعث شدم کمی حالم بهتر شود و داغی درونم کمتر.!

یکی از محافظ های ویلا با دو به طرفم آمد و گفت:سلام جناب.خوش اومدین.

سری تکان دادم:هستن؟

-بله آقا.



بدون آنکه سوال دیگری بپرسم به طرف در ورودی راه افتادم.قانون های این ویلا و صاحبش را

فقط من همیشه زیر پا می گذاشتم.فقط من.!قانون بود که حالا منتظر باشم خدمتکار راهنمایی ام

کند ولی من اهلِ این نبودم که بهم امر و نهی شود.مخصوصاً از طرف صاحبان این ویلا.!

وارد که شدم،خدمتکار کنار کنسول کنار در ایستاده و منتظر به امر بود.پالتویم را به دستش دادم و

به طرف سالن خانه به راه افتادم.صدای همیشه بلند سارا،بازم بلند شده بود:من مخالفم.این اص لاً

ایده ی جالبی نیست.

وارد سالن شدم:با چی مخالفی؟

اولین نفر لاله بود که به حرف آمد:به به ببین کی اینجاست.کی از دبی برگشتی؟

نگاهی به سعید انداختم که بهم نگاه می کرد.با زیرکی.بی اعتنا به نگاهش روی کاناپه نشستم و پا

روی پا انداختم:دیروز.

سارا لبخندی زد:خوبی؟چه خبر؟خوش گذشت دبی؟

و یه تای ابرویش را بالا داد.پوزخندی زدم.هه.منظورش از خوشگذرانی،از همان خوشگذرانی ها

بود.

جدی غریدم:من سفر کاری رفته بودم.خوشگذرون یِ در کار نبود.!

سعید نیشخندی تمسخر آمیز زد:آ.چه جالب.فکر نمی کردم دیدار با خانم بچه ها هم جزء کار

محسوب می شه.

دیگر داشتند چرت می گفتند.زیادی پررو شده اند.اخم وحشتناکی کردم که سارا دستانش را بالای

سرش گرفت:من تسلیمم.باز کن اون اخمای خنجریت .

با دیدن صورت مظلومش،لبخندی روی لبم نشست:این آخرین بارت باشه توی کارای من دخالت

می کنی بچه.!عایشه خانوم کجاست؟

با حالت خنده داری چشمانش را در کاسه گرداند:با اینکه کار سختیه.ولی چشم.خونه نیستن.

و با گفتن این حرف صورتش را جمع کرد.عمق تنفرش به عایشه را درک می کردم و همیشه

باهایش همزاد پنداری می کردم.سعید اخم هایش را درهم کشیده و به فنجان قهوه اش که روی میز بود خیره شده بود.دلخور بود؟خوب به درک.سعی کردم کمی از عصبانیتم را کنترل کنم.چون

ممکن بود مانند حیوانی افسار گسیخته شوم و هر چیز جلوی رویم را منهدم کنم.!

لاله با لبخندی به ظاهر مهربان به من نگاه می کرد.هر که خبر نداشت من که خبر داشتم به خونم

تشنه است.مخصوصاً به خاطر رد آخرین درخواستش.!

خدمتکار سینی به دست وارد سالن شد.با دیدن قهوه ی غلیظ ترک با شیر اخم هایم کمی از هم

باز شدند.فنجان را برداشتم و بوی مدهوش کننده اش را استشمام کردم.جرعه ای نوشیدم که

لاله گفت:چه خبر؟این دختره غفار دیگه نیومد شرکتتون؟

ریلکس جرعه ای دیگر نوشیدم:نه.کار ش یک ماه پیش تحویل داد.چرا؟

لاله:هیچی همین طوری.آخه شنیده بودم مفقود شده.

با تعجب اخم درهم کشیده و گفتم:یعنی چی؟

پاهای کشیده و لختش را روی هم انداخت.نزدیک بود پوزخندی روی لبم بنشیند که جلویش را

گرفتم.

انگشتانش را روی کاسه ی زانوی سمت چپش کشید:نمی دونم.چون دیدم واقعاً کارش خوبه زنگ

زدم به شرکتشون واسه ی درخواست برای طراحی محصول جدید کارخونه.اما منشی شرکت گفت

که چند روزِ که نرفته شرکت و دارن دربه در دنبالش می گردن.

با بی خیالی فنجانم را روی میز گذاشتم:چیزی که زیادِ طراح خبره و کار بلدِ.!

لبخندی زد که لب های ماتیک خورده اش از هم باز شدند.لبخندش هم مانند لبخندها

نبود.!هه.!ه.ر.ز.ه ی..پوف.!

خدمتکار وارد سالن شد و اعلام کرد که شام حاضر است.سعید بی اعتنا به من رفت تا به شامش

برسد.لاله هنوز چارچنگولی به مبل چسبیده و نشسته بود و از شواهد امر معلوم بود که نمی

خواست شام بخورد و می خواهد مغزم را بریزد توی فرغون.!

سارا قبل از اینکه برود گفت:نمی یای؟

-شام خوردم.ممنون.



سارا نگاهی به لاله و نگاهی به من انداخت و شانه ای بالا داد.می دانستم معنی این شانه بالا

انداختن یعنی چه.!

نیشخندی به لاله زدم:تو نمی ری شام بخوری؟

نوچی کشید،کشیده.لعنتی.!چه می شد دستم باز بود و همین الان فکش را پایین می آوردم؟جوری

که هیچ جراح پلاستیکی نتواند جمعش کند.!

از روی مبل بلند شد و به طرفم آمد.طره ای از موهای قهوه ای اش روی صورتش ریخته بود.سعی

می کرد آرام و با طمانینه راه برود.کنارم نشست.نفسم را سخت بیرون دادم و به طرفش

برگشتم.این زن چه می خواست؟از من چه می خواست؟

دستش را گذاشت روی سینه ام و کمی بهم نزدیک شد.لبم را گاز گرفتم تا داد نزنم.!زیر لب

غریدم:بکش دست ت لاله.بکشش تا قطعش نکردم.!

زیر بار هر خفتی می رفتم ولی این یکی را نه.به هیچ عنوان.وقتی حرفم را شنید دستش را از روی

سینه ام برداشت.ولی انگار گوشش به این حرف ها بدهکار نبود،چون با وقاحت بیشتر لب هایش

را به گوشم نزدیک کرد و با فوت کردن نفسش زیر گوشم،نرمه ی گوشم را گاز گرفت.

جوری کنارش زدم و داد زدم"گمشو کنار عوضی" که رنگش با رنگ دیوار پشت سرش یکی شد.!

دندان هایم را روی هم ساییدم و انگشت اشاره ام را با تهدید به طرفش گرفتم:اگر یک بار،فقط

یک بار دیگه چنین غلطی بکنی،چشم می بندم روی همه چیز و بد حالت می گیرم.خودت هم می

دونی که باهات شوخی ندارم.یک بار تهدید می کنم و بار دیگه عملی می کنم.!

سعی کرد لرزش چانه اش را مهار کند:چرا این طور با من رفتار می کنی؟چرا دوست داری غرورم

بشکنی و بهم بخندی؟من دوستت دارم.به خدا می میرم برات.

نیشخندی زدم.دوست داشتن؟هه.آن که فکر می کنی منم،خودتی لاله جان.!مگر تو خدا را می

شناسی زنیکه ی بی آبرو؟سرم را تکان دادم برایش و لب زدم:متنفرم ازت.!متنفر.متنفرم از این

بازی های کثیفی که معلوم نیست برای چی راهشون انداختی.!

بعد از زدن این حرف با عصبانیت از سالن بیرون زدم.سعید و سارا یا صدای دادم را شنیده بودند و

نخواسته بودند دخالت کنند یا نشنیده بودند و هنوزم داشتند شامشان را کوفت می کردند.!آه.!



پیکان های تقصیر به طرف من بود و از هر طرف مواخذه می شدم و من داشتم زیر بار این همه

فشار،جان می دادم.

پالتویم را از روی چوب لباسی کنار در برداشتم و با خشم پوشیدم و از فضای آلوده ی این خانه

بیرون زدم.فضایی که لاله درونش نفس می کشد برایم آلوده ترین فضای دنیاست.!

سوار ماشین شدم و تمام خشمم را بر روی پدال گاز خالی کردم.از ویلا که بیرون زدم گوشی ام

زنگ خورد.نگاهی به صفحه ی کال ماشین انداختم.سعید بود.پوفی کردم و با خشم به نوار سبز

روی صفحه ضربه زدم.

صدای آرام و پچ پچ مانندش توی ماشین پیچید:کجا گذاشتی رفتی پس؟

لبم را جویدم:سر قبر تو.

صدای خنده اش آمد:از لاله عصبانی هستی چرا سرِ من خالی می کنی؟

فرمان را گردن لاله تصور کردم و به شدت فشردمش:ج.ن.د.ه بازیای خواهرت دیدن و خندیدن

داره؟خوشا به غیرتت.!

عصبانی شد:ببند دهنت .خوبه خودت می دونی قضیه چیه و از این حرفا می زنی.

ماشین را کنار خیابان خلوت متوقف کردم و آفتاب گیر را پایین کشیدم.با دیدن تصویر کمی آرام

شدم:نزدیک بود جلوی لاله فکت پیاده کنم.چرا اینقدر نفهمی تو؟

سعید:از بس کلافه و عصبانیم از دستت دیگه حواسم به رفتارام نیست.

-از دست من؟واسه چی اونوقت؟

نفس عمیقی کشید:خودت بهتر می دونی.

چشم بستم از تصویر روبه روی چشمانم:ببین من بهترین کار ممکن رو کردم.جای من نیستی تا

درک کنی چی کشیدم.!

سعید:فردا صبح آماده باش تا بریم دیزین.باید با هم حرف بزنیم.!

-نذاری لاله بفهمه داری کجا می یایی.برای احتیاط سارا رو هم نیار با خودت.

سعید:باشه.صبح می بینمت.کاری نداری؟



پوفی کردم:نه.قربون داداش.!شب بخیر.

آهی کشید و با گفتن "شب تو هم بخیر" قطع کرد.آهی غمگین تر از آه سعید کشیدم و چشمانم را

باز کردم.نگاهم به نگاهش گره خورد.

با عجز زمزمه کردم:کی قرارِ تموم بشه ب ت من؟کی قرارِ به مرحله ی پرستشت برسم؟

عصبی آفتاب گیر را بالا دادم و با خشم گاز دادم.مشتی به فرمان زدم و در دل جواب خودم را

دادم."این بازی سر درازا دارد."

***

ماگ پر از کاپوچینو را از دستش گرفتم و نگاهی به چشمان قرمزش انداختم:دیشب نخوابیدی؟

و با شیطنت ادامه دادم:متاهلیست و هزار درد.!

مشتی به بازویم کوباند و همان طور که می خندید گفت:درد.بازو که نیست لامصب.تیر آهنِ.!

خندیدم:نذاشتی سارا بفهمه با منی که؟ها هنور خوابه..

و زدم زیر خنده.صورتش از شدت خنده قرمز شده بود.با دیدن صورتش بدتر خندیدم که

گفت:زهرمار.چی زدی اول صبحی اینقدر خنده ت می یاد؟

-جون تو هیچی.فقط یه نمه...

سعید:بسه بسه.زود باش کاپوچینوت کوفت کن که امروز می خوام هر چی تنش توی تنم هست رو

بزدایم داداش.!

ماگ را به دهانم نزدیک کردم:اوه.تنش؟مگر از دیشب تنشی هم مونده توی تنت؟

و با گفتن این حرف کاپوچینوی ولرم شده را سر کشیدم و پا به فرار گذاشتم.صدایش را از پشت

سرم شنیدم:مگر دستم بهت نرسه پسره ی منحرف.!

به طرفش برگشتم و یه تای ابرویم را بالا دادم:برادر من خودت منحرفی به من چه.من منظورم

این بود که دیشب راحت گرفتی خوابیدی و تنش ها ازت دور شدن.خودت اون طور که دوست

داشتی تعبیرش کردی.

با خنده سرش را تکان داد:بیا بریم که من یکی حریف اون زبون چرب و نرمت نمی شم.بیا بریم.



تخته های اسکی ام را از روی زمین برداشتم و به طرف پیست رفتم.با دیدن برف های یک دست

سفید و دست نخورده لبخندی روی لبم نشست و خودم را به قول سعید برای رفع تنش آماده

کردم.!

بعد از اینکه حدود یک ساعتی اسکی کردیم،به پیشنهاد سعید برای اینکه خستگی در کنیم رفتیم

توی کافی شاپ نزدیک به پیست.

بعد از اینکه قهوه ی مورد علاقه ام را سفارش دادم،سعید گفت:دبی خوش گذشت؟

و با تمسخر ابرویی بالا انداخت.ابرو در هم کشیدم:آره خیلی.مخصوصاً...

صدای اسد،صاحب کافی شاپ باعث شد حرفم را تمام نکنم:به به ببین کیا اینجان.خبر می دادین

که می یایین تا فرش قرمز پهن کنیم براتون.

خندیدم و دست دراز شده اش را فشردم:تیکه ننداز شیرِ پاکتی.

مشتی به کتفم زد و به سعید که داشت با خنده نگاهمان می کرد گفت:تو چطوری رفیق؟خانومت

چطوره؟لاله؟

با شنیدن اسم لاله،خنده از روی لبم پر کشید.حالا وقتش بود یادم بیاید؟پوف.

سعید:خوبم.می گذرونیم.اونا هم خوبن.سلام دارن خدمتت.

اسد خندید:اوه برای چی گذروندن؟مرفه بی دردتر از تو مگر پیدا هم می شه؟

سعید پوزخندی زد:نه.

مرفه بی درد.هه.چقدر از این کلمه متنفرم.هزاران درد را به همراه دارد برایم.هر وقت که می

شنومش هزاران درد دارد.!هزاران.!

-چرا سرپایی؟بشین.

اسد:کار دارم دادا.می خوام برم لواسون زنم منتظره.

-باشه.سلام برسون بهشون.

برایمان سری تکان داد و رفت.گارسون در حال چیدن سفارشمان بود.سعید همان طور که به کیک

شکلاتی اش ناخونک می زد گفت:چه خبر؟



-خبری نیست.فقط کار و کار و کار و همین طور استرس.

یه تای ابرویش را بالا داد:استرس برای چی؟

زهرخندی زدم:یعنی نمی دونی؟

سرش را به معنی تاسف تکانی داد:از دست رفتی دادا؟انگار که خیلی خسته ای..

به پنجره ی سرتاسری کافی شاپ که منظره ی کوهستانی منطقه را به نمایش گذاشته بود،چشم

دوختم و با آه گفتم:خیلی وقتِ مرحله ی از دست رفتن رد کردم.دیگه دارم خاکستر می شم.!

سعید:اینقدر خودت عذاب نده.یه روزی تموم می شه.!

چنگی عصبی به موهایم زدم:کی دیگه قراره اون روز نحس بیاد؟کی؟

سعید:اون علیرضایی که من می شناختم اهل جا زدن نبود.!عشق سستت کرده.!

عصبی به سمتش برگشتم:من جا نزدم لعنتی.جا نزدم.اما دیگه طاقتم طاق شده.!می فهمی؟درک

می کنی؟

سربه زیر انداختم:نمی فهمی.سخته.خیلی سخته.چون بدون هیچ مشکلی به سارا رسیدی.چون

درک نمی کنی من چی می کشم.چون به سر خودت نیومده این همه بلا تا بتونی بفهمی من چی

می گم.بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنی می گی جا زدی.من جا زدم؟من با این د لِ لامصب جا

می زنم به نظرت؟

نفس عمیقی کشیدم تا به خود مسلط شوم.صحبت کردن درباره ی احساسی که برای خودم هم

تابو محسوب می شود اصلاً کار آسانی نیست.برای منِ لامصب مانند جان داد است.!

سعید:می دونم چی می گی..

سرم را با خشم تکان دادم:درباره ش نمی خوام حرف بزنم سعید.لطف اً ادامه نده.!

عصبی و با تمسخر خندید:تا کی می خوای فرار کنی؟تا کی می خوای دست دست کنی؟ببین کی

بهت گفتم علیرضا..یه روزی می یاد که دستش می ده به دست یکی دیگه و سرت بی کلاه می

مونه.ببین کی گفتم.

زیر لب غریدم:اون روز من دیگه نیستم تا ببینم.!



بغضم را با فرستادن تمامی قهوه به گلویم فرو دادم و از جا بلند شدم و به علیرضا علیرضا گفتن

هایش هم توجهی نکردم.او چه می دانست من چه می کشم؟چه می کشم از احساسی که سال

هاست سرکوبش کرده ام.!سرکوبش کرده ام به خاطر وظیفه ام.

بازویم را کشید و متوقفم کرد:صبر کن.اینقدر عجله نکن.!چرا نمی فهمی حر فِ من داداش؟

به طرفش برگشتم:تو نمی فهمی حرف من سعید.تا حالا هزاران بار برات توضیح دادم.می خوای

خیانت در امانت کنم؟

سعید:برادر من.عزیز من،این اص لاً منطقی نیست.کم کم بهش بگو.بهش بگو که دوسش

داری.بهش بگو که چه کارهایی به خاطرش کردی.من مطمئنم که اونم دوست داره.

حتی تصورش هم لبخند را روی لبم می نشاند.با لبخندی برادرانه ادامه داد:ببند نیشت .چه خوشش

اومد.!

به قول خودش نیشم را بستم و گفتم:باید ببینم چی می شه.اص لاً آسون نیست سعید.حس یه

خائن رو دارم که داره از امانتی توی دستش سو استفاده می کنه.

سعید:خوبه بابا.همه چی رو فلسفی می کنی.از بس کتاب خوندی خودتم یه پا فیلسوف شدی.

-بسه بسه.به کتاب خوندن من توهین نکن.

سعید:اوه چه بهش برمی خوره.

یهو جدی شد و ادامه داد:خوب الان می خوای چی کار کنی با اون موضوع؟

-نمی دونم.

آمد چیز دیگری بگوید که صدای ویبره ی گوشی ام بلند شد.از توی جیبم بیرون کشیدمش و با

دیدن شماره ای ناشناس،متعجب جواب دادم:الو بفرمایید.

-سلام مادر.

با شنیدن صدای بی بی گل،سیخ ایستادم:بی بی چی شده؟

وحشت صدایم را حس کرد،چون به آرامش دعوتم کرد:آروم باش پسرم.چیزی نشده.



سعید اخم درهم کشیده و داشت نگاهم می کرد.آب دهانم را به سختی قورت دادم:اتفاقی که

نیافتاده؟

بی بی گل:نه پسرم.فقط دوباره سرماخورده.

-لا الله الا الله.مگر دستم بهش نرسه.اگر پنومونیش ع ود کنه خر بیار و باقالی بار کن.یعنی وای به

حالش اگر بفهمم مواظب خودش نبوده.!

بی بی خندید:وای نفس بگیر مادر.انشالله که چیزی نمی شه.

عصبی نفس عمیقی کشیدم:این شماره ی کیه بی بی؟

بی بی گل:رفتم یه سیم کارت خریدم از اینا که شماره ش پیگیری نمی شه تا بهت زنگ بزنم.الان

مجبور شدم بیام بازار تا براش دارو بخرم و بهت زنگ بزنم.نمی خواستم نگران بشی ولی چون

خودت گفته بودی هر اتفاقی افتاد بهم خبر بده زنگ زدم.

-باشه خوب کاری کردی.فقط یارویی که ازش خریدی مطمئنه؟

بی بی گل:آره مادر.می شناسمش.نوه ی فخری برام آورد.

-بهش که نگفتی برای چی می خوای؟

بی بی گل:معلومه که نه.

-داروهاش تمام شدن؟

بی بی گل:آره.چی بخرم براش؟بگو تا یادداشت کنم.

-براش مسکن ACA * بخر زود تبش پایین می یاد.حالات سرماخوردگیش هم از بین می ره.

بی بی گل:باشه.کاری نداری؟

-فع لاً این بخر و بهش بده تا من خودم برسونم.

بی بی گل:می خوای بیایی اینجا؟

-آره.باید بیام.

بی بی پوفی کرد و گفت:باشه پس می بینمت پسرم.خداحافظ.



-بی بی تروخدا مواظبش باش امروز تا خودم برسونم.

بی بی:باشه نگران نباش.

با حرص خداحافظی و گوشی را قطع کردم.سعید نگران گفت:چی شده؟

-دختره ی سربه هوا سرماخورده.!حتماً رفته زیر بارون یا لباس گرم نپوشیده.هوای اهوازم که

ماشاالله اونقدر بدِ که به هر کسی که جنوبی نباشه نمی خوره.!البته به خو دِ جنوبیاشم رحم نمی کنه

توی زمستون.

خندید:حالا می خوای بری اهواز؟

عصبی گفتم:چاره ی دیگه ای دارم به نظرت؟

سرش را تکان داد:البته اگه خودت بخوای چرا که نه.

-چطور؟

خبیث ابرویی بالا انداخت:بزن تو جاده ی بی خیالی دادا.به جون خودت و خودش که جواب می ده.

چشم غره ای بهش رفتم:راه حل نده خواهشا.!

از قبل وسایلمان را توی ماشین ها گذاشته بودیم و دیگر چیزی نمانده بود.قبل از اینکه سوار

ماشین شوم به طرفش برگشتم و گفتم:موجه کردن غیبتم برای خواهر فضولت به عهده ی خودتِ.

اخم درهم کشید:اونوقت چی بگم بهش؟بگم این بار رفته سانفرانسیسکو؟

نیشخندی زدم:نمی دونم.جزایر قناری یا سانفرانسیسکو یا شاه عبدالعظیم چه فرقی می کنه؟مهم

اینه که دروغ بگی اونم تپل.جوری که باور کنه.دور از شوخی بگو ایرانه ولی تهران نیست.خواهشا

یه چیزی بگو که برام دردسر نشه.می دونی که اگه بلندشه بیاد دنبالم دیگه از روی تو هم خجالت

نمی کشم و کار دستش می دم.

حرصی نگاهم کرد:باشه.همیشه کارای سخ ت حواله می کنی به من.

با تمسخر گفتم:نه بابا؟خسته نشی یه موقع.

سعید:باور کن اون دختره ی دیوونه رو متقاعد کردن بدتر از هزارتا مواظبت از "آهو غفارِ".



با خشم چشم غره ای بهش رفتم.سعید آدم نمی شد.دستش را کوبید روی دهنش.

-یعنی آدم نمی شی تو.چندبار باید بگم اسمش نیار.اگه کسی بفهمه می کشمت به خدا.!

دستش را از روی دهنش برداشت:باشه برادر من چرا می زنی؟

سوار شدم و شیشه را پایین کشیدم.دستش را روی در ماشین گذاشت:مواظب باش.

-من مواظبم.تو باید بیشتر مواظب باشی و به وظیفه ی خطیرت برسی.

خندید و گفت:واقعاً.!عسلت هم بپا.فقط به "آهو غفار" بسنده نکن برادر من.اونم گناه داره.!واجب

تره.

دستم را دراز کردم تا حالش را بگیرم که فرار کرد.داد زدم:می موندی یه چندتا حرکت قشنگ

شیمه وازای جدو روت پیاده کنم حال کنی.!

سعید:نه مرسی برادر من.مگه از جونم سیر شدم.خداحافظ.

-اتفاقاً برات لازمه.بار دیگه بگی شیمه وازا رو خوردی.!فعلا تا بعد.

سری برایش تکان دادم و حرکت کردم."آهو غفار".آهو غفار..این دختر آخرش مرا به کشتن می

دهد.!

با یاداوری شیطنت های سعید لبخندی روی لبم نقش بست.این پسر یار و همدم تنهایی هایم

بوده و هست.برایم مانند برادری بود که همیشه آرزویش را داشتم.!

وقتی به تهران رسیدم یک راست به سمت خانه رفتم تا وسایلم را بردارم و به فرودگاه بروم.از

قبل وسایل مورد نیازم را آماده کرده بودم.انگار که می دانستم قرار است چه اتفاقی بیافتد.

ماشین را سرسری و زود کنار خیابان پارک کردم و پیاده شدم.وارد ساختمان شدم و با عجله

جواب سلام نگهبان ساختمان را دادم و گفتم که برایم از آژانس ماشین خبر کند.سویچ ماشین را

به دستش دادم و سوار آسانسور شدم.

کارت الکترونیکی را از جیبم بیرون کشیدم و در را باز کردم.خانه مانند همیشه در سکوتی مطلق

فرو رفته بود.نفسم را سخت بیرون دادم و به طرف اتاقم راه افتادم.



ساک مسافرتی ام را بسته نگه داشته بودم برای روز مبادا.ساک را برداشتم و نگاهی سرتاسری به

کمد انداختم.نایلون های خرید برای آهو را دیدم و برشان داشتم.

سریع لباس هایم را عوض کردم و دوباره از خانه بیرون زدم.وقتی پایین رفتم ماشین منتظرم

بود.سوار شدم و نفس عمیقی کشیدم.از بس عجله کرده بودم نفسم بند آمده بود.راننده حرکت

کرد و گفت:جناب کجا تشریف می برین؟

پوفی کردم:مهرآباد.

نگاهم به پاکت خریدهایی که برای آهو کرده بودم افتاد و لبخندی ناخواسته روی لبم

نشست.مطمئن بودم که این دو هفته ی بدون سرگرمی برایش بدترین دو هفته ی عمرش بوده.!

چشم بستم و سرم را به شیشه تکیه دادم تا بلکه کمی آرامش به تن و جانم برگردد و بتوانم

تمرکز کنم.

گوشی ام را از جیبم بیرون کشیدم و با جی پی آر اسش،لیست پروازهای فرودگاه خرم آباد را

بررسی کردم.خدا را شکر یکی دو پروازش با پروازهای مهرآباد هماهنگ بود.می توانستم بروم

خرم آباد و بعد با یه تاکسی خودم را به اهواز برسانم.با اینکه راه زیادی بود ولی امنیتش بیشتر

بود.

وقتی وارد سالن اصلی فرودگاه شدم به سمت سالن انتظار رفتم و طلب بلیط خرم آباد کردم.خدا را

شکر هنوزم جا بود.

بعد از اینکه خیالم از بلیط راحت شد و کارهایم را کردم روی یکی از صندلی های سالن انتظار

نشستم و نگاهی به ال ای دی نصب شده روی دیوار روبه رویم انداختم.پرواز تهران-خرم آباد یک

ساعت دیگر بود.با حسرت نگاهم را از ال ای دی که پرواز اهواز را نیم ساعت دیگر نشان می داد

گرفتم و به بوت های چرمم دوختم.

راننده کنار کیوسک فرودگاه پارک کرد.کرایه ی راننده را حساب کردم و پیاده شدم.به شدت

خسته شده بودم و دیگر نایی نداشتم که رانندگی کنم ولی مجبور بودم چون ماشین را توی

فرودگاه اهواز گذاشته بودم.



وقتی به خانه رسیدم ساعت پنج صبح بود.با خستگی ماشین را پارک کردم و پیاده شدم.از ظهر

دیروز تا شب آنقدر به بی بی زنگ زده بودم که دیگر صدایش درآمده بود و گوشی را خاموش

کرده بود.خوب چه کار کنم.نگران بودم.!

وارد خانه شدم و هجوم هوای مطبوع و گرم باعث شد لبخندی خسته روی لبم بنشیند.قبل از

اینکه به سمت اتاق ها بروم،توی سرویس مخصوص مهمان صورتم را شستم و پالتویم را از تن

خارج کردم.

صدای زمزمه های بی بی می آمد.حتماً داشت نماز می خواند.آستین های پلیورم را تا آرنج بالا

کشیدم و وارد اتاقش شدم.چراغ خواب روشن بود و نورش روی صورت بی نقصش تابیده بود.

کنار تختش زانو زدم و نفسم را سخت بیرون دادم.موهای قهوه ای رنگ لختش روی بالشت

پخش و پلا شده بود.دست لرزانم را به سمت انتهای موهایش بردم و با انگشتانم تار به تارش را

لمس کردم.

لمس حریر موهایش برای منی که درگیر تار به تارشانم کاری سخت و جان کاه است.تو چه می

دانی از دلی که حتی از نیم نگاهش خاکستر می شود؟چه می دانی از عشقی که به مرحله ی عرفان

می رسد؟چه می دانی "عشق هوش ربا یعنی چه؟".

لامصب نمی دانی.نمی دانی که مرا منع می کنی.نمی دانی و ندانسته خنجر به رگ هایم می

کشی.مگر نمی دانی او شاهرگ حیاتی این زندگی کوفتیست؟مگر نمی دانی آهو غفار،برایم حکم

زندگی را دارد؟مگر نمی دانی؟من دیگر هوشی ندارم.بی هوشم.بی هوش که نمی داند هشیاری

یعنی چه؟از من نخواه هشیار باشم.چون نمی توانم.

با آهو غفار بودن،یعنی هشیاری زیر خط فقر.!می فهمی؟من خودِ خود بی هوشیم.با من از هشیاری

حرف نزن.!

با پشت دست روی پیشانی اش کشیدم.خدا را شکر تب نداشت.نفسم را سخت بیرون دادم و

سرم را کنار دستش روی تخت گذاشتم.دستش را آرام میان دستانم گرفتم و لمسش کردم.از خود

بی خود شده دستش را به سمت لب هایم آوردم و چیزی نمانده بود کف دستش را بوسه باران کنم

که شیطان پلید کنار رفت و به خودم آمدم.دستش را رها کردم و سرم را دوباره روی تخت

گذاشتم.من سهمی نداشتم.حتی از دستانش.!وجودش که پیش کش.!

ی کشیدم و با آرامش نفس هایش،آرامش گرفتم و نمی دانم کی با آهنگ های مسیحایی نفس

هایش به خوابی عمیق فرو رفتم.

ACA *:نوعی مسکن که ترکیبی از استامینوفن و اسید استیل سالیسیلیک است.

***

» آهو «

چشمانم را باز کردم و خمیازه ای کشیدم.از کی خواب بودم؟از دیشب؟آمدم بلند شوم که دستم به

جسم سختی خورد.وحشت زده به طرف جسم برگشتم که با دیدن علیرضای گیج و از خواب پریده

حیرت کردم.چشمانم را چند بار باز و بسته کردم.واقعی بود؟

دستش را روی صورتش کشید و خندید:دختر مگر آدم فضایی دیدی که این قدر تعجب کردی؟

گیج گفتم:شما اینجا چی کار می کنین؟کی اومدین؟

دستش را جلوی دهنش گرفت و خمیازه ای کشید.از جا بلند شد و کش و قوسی به خودش

داد:بدنم خشک شده.آخ از دست تو آهو.چرا اینقدر سربه هوایی؟

متعجب شدم:من؟چرا؟

همین طور که از اتاق بیرون می رفت،گفت:چرا مواظب خودت نیستی دختر خوب؟می دونستی اگر

پنومونیت ع ود کنه چی می شه؟

از کجا فهمیده بود که دوباره تب کردم؟یعنی بی بی خبر داده بود؟به خاطر یه سرماخوردگی من از

تهران بلند شده و آمده بود اهواز؟کنار تختم به خواب رفته بود؟

گیج از روی تخت بلند شدم و به طرف آینه رفتم.موهای بلند و مواجم صورتم را قاب گرفته بود.مرا

این طور و با این وضع دیده بود؟اوف.چه زشت.!شبیه دختر بچه هایی شده بودم که ژولیده از

خواب بیدار می شوند.

بعد از اینکه صورتم را شستم و برگشتم توی اتاق رفتم سمت گنجینه ی کم لباس هایم.جین آبی

یخی با بلوز سفید آستین سه ربع سفیدی که بی بی برایم خریده بود را پوشیدم.موهایم را شانه

زدم و بالای سرم بستم.شالم را سرم کردم و از اتاق بیرون زدم.



با یاداوری حضورش،لبخندی به وسعت خوشحالی زاید الوصفم زدم.او اینجا بود.برای من آمده بود

و این برایم دنیایی ارزش داشت.!

وارد آشپزخانه شدم و صبح بخیری گفتم.بی بی گل عزیزم که نمی دانم امروز چه شده بود و

چارقد نزده بود،با مهربانی گفت:صبح تو هم بخیر عزیز دلم.حالت بهتره؟

سری تکان دادم:بله.بهترم خداروشکر.

نگاهی به اطرافم انداختم و ادامه دادم:آقا علیرضا کجا هستن؟

بی بی گل به سختی از روی صندلی بلند شد و به طرف یخچال رفت.از جا پریدم و گفتم:بی بی

بشین لطفاً.!خواهش می کنم.

بی بی گل:می خوام صبحونه رو حاضر کنم مادر.

اخمی کردم:پس من چه کاره م؟شما کمرت درد می کنه باید استراحت کنی.

خندید و دوباره برگشت و سرجایش نشست:باشه.حالا آشپزخونه رو به آتیش نکشی.رو کن ببینم

چه بلدی؟

دلم برایش ضعف رفت و خوم شدم صورتش را بوسیدم:شما امر کن سرورم؟

بی بی گل:عزیزم.والا من یه غازی نون و پنیر می خورم خودتم که می دونی.اما علیرضارو فکر

نکنم به نون و پنیر رضایت بده.

توی دلم گفتم:من مخلص علیرضا هم هستم.!

صدای علیرضا از پشت سرم بلند شد:شما حالت خوبه که واسه من پا شدی صبحانه درست کنی؟

به طرفش برگشتم:من حالم خوبه.

کنار بی بی نشست و گفت:خوب پس صبحانه ی امروز دستت می بوسه.یعنی چی همیشه فقط من

تنبیه می شم و صبحانه درست می کنم.

خندیدم:خوب حالا چی میل دارید جناب؟

با شیطنت به صندلی تکیه داد:اگه به میل باشه که بنده میل خیلی چیزا رو دارم در این لحظه...



خواست ادامه دهد که بی بی با خنده خواست پس گردنی حواله اش کند که فرز جا خالی داد:اِ بی

بی.چرا هیبتم جلوی این جوجه هی زیر سوال می بری؟

نزدیک بود از لحن خنده دارش بزنم زیر خنده ولی جلوی خودم را گرفتم.بی بی چشم غره ای

رفت:پسره ی منحرف...

هاج و واج نگاهشان می کردم.منظورشان از این حرف های رمزی چه بود؟لب ورچیدم و به طرف

یخچال چرخیدم.تا خودشان نمی خواستند،مطمئنم که چیزی از حرف هایشان نخواهم فهمید.

-بی بی شما تخم مرغ نمی خوری دیگه؟

بی بی:نه عزیزم.من با اون کلسترول بالا از تخم مرغ منع شدم.

از توی یخچال تخم مرغ ها را به همراه کره درآوردم و کنار گاز گذاشتم.اولین بار بود که من می

خواستم به این مادربزرگ و نوه دستپختم را نشان دهم پس باید خوب درستش کنم.

خدا را شکر از زور بی کسی و برای نمردن از گرسنگی دستپختم خوب بود و علاقه داشتم.

تخم مرغ ها را توی کاسه ای شکستم و به خوبی همشان زدم.ماهیتابه را برداشتم و روی گاز

گذاشتم.کمی کره توی ماهیتابه ریختم و با قاشق چوبی توی دستم تکان تکانش دادم تا آب

شود.وقتی خوب آب شد به دیواره های ماهیتابه مالیدمش.کره داشت کف می کرد.علیرضا هم با

خوردن این املت کف می کرد.مطمئن بودم.

تخم مرغ های زده شده را توی ماهیتابه ریختم و ماهیتابه را جلو و عقب می بردم تا مایه ی املت

به همه جای ماهیتابه برسد و نچسبد.وقتی خوب زیرش برشته شد با چنگال برش گرداندم تا

رویش هم پخته شود.رنگ طلایی براقش می درخشید.

بشقابی را که گرم کرده بودم کنار دستم گذاشتم و املت را سراندم رویش.کره ی باقی مانده را

رویش مالیدم و نمک و فلفل را هم اضافه کردم.فعلا همین مواد توی یخچال بود وگرنه می شد

خوشمزه ترش هم کرد.

بشقاب را با گوجه فرنگی های کوچکی که توی یخچال بود تزئین کردم.بشقاب را برداشتم و روی

میز جلوی رویش گذاشتم:بفرمایید.اینم یه املت فرانسوی اصیل.



علیرضا خندید،ندیده هم می دانستم که چشمانش در حال برق زدن هستند.دو تا چنگال برداشتم و

روی میز گذاشتم و بعد از آوردن نون و پنیر بی بی روبه رویشان نشستم.

بی بی گل:از ظاهرش معلومه که دختر خوشکلم گل کاشته.

چشمکی به بی بی زدم.علیرضا که در حال لقمه گرفتن بود گفت:چشمک حواله ی بی بیم می

کنی؟خجالت نمی کشی؟

نوچی کشیدم.او صمیمی رفتار می کرد پس چرا من صمیمی و راحت نباشم؟

علیرضا:نه واقع اً گل کاشتی.خوشمزه س.

لبخندی زدم:نوش جونتون.

وقتی صبحانه مان را خوردیم علیرضا و بی بی را از آشپزخانه بیرون کردم و قرار گذاشتیم که من

امروز ناهار درست کنم.فخری روزهای شنبه نمی آمد و غذای درست و حسابی هم توی فریزر

نداشتیم.مطمئن بودم که علیرضا باید درست کند و در این حال زشت بود من نشسته باشم و او

کار کند.!بی بی بیچاره هم که دیگر از کار افتاده بود و خیلی کم کار می کرد.

غذا را درست کرده بودم و کمی مانده بود تا بپزد.داشتم سالاد درست می کردم که صدایی آرام و

لایتی توی خانه پیچید.گیتار و فلوت به همراه عود بود.!لبخندی روی لبم نشست.پس سلیقه ی

موسیقی مان مانند هم بود.

این آهنگ را خیلی دوست داشتم.آرامش بخش بود و مرا یاد شب های تنهایی ام می

انداخت.همان شب هایی که من و آهنگ های لایت و کتاب هایم وارد دنیایی دیگر می

شدیم.!دنیایی از جنس بی خبری.دنیایی خالی از هر گونه استرس و تنش و درد زندگی.

هر بار که عزرائیل برای بردن من می آید،فریبش می دهم؛شکل «: با آرامش زیر لب زمزمه کردم

یک ماهی قرمز به روی آب می شوم.شکل آهوی ته دره می شوم،شکل آن قناری بی جفت دق

کرده می شوم.هر وقت عزرائیل برای بردن من می آید،وقت کشی می کنم،فقط به یک دلیل:من

». هنوز تو را دل سیر ندیده ام

حالا هم کنارم است،ولی نمی توانم دل سیر ببینمش.!نمی شود.این احساس از بیخ و بن غلط

است.به که بگویم؟به که بگویم که م نِ بیچاره دست خودم نیست.باور کن نقش چشمانش همیشه



در ذهنم است.نمی توانم فکر نکنم بهشان.هیچ وقت مستقیم نگاهی بهم ننداخته بود.می

گریخت.نمی دانم از چه،فقط این را می دانستم که گریز نگاهش از چشمانم همیشگی بوده.!

صدای عود توی گوشم بود.گیتار می نواخت و فلوت می پیچید و از گوش های خارجی ام وارد

گوش های داخلی ام می شد."سرمه" یکی از بهترین آهنگ های بی کلامی بود که از شاهین علوی

شنیده بودم.همیشه آرزو داشتم پیش این مرد گیتار را آموزش ببینم اما..هیچ وقت فرصتش برایم

پیش نیامده،یا شایدم آمده ولی به دلیل مشکلات مالی که داشتم نمی توانستم بروم و یاد بگیرم.

-مواظب باش.

یهو به خودم آمدم و انگشت خونی ام را دیدم.کارد را پرت کردم و انگشتم را فشردم.خون بیرون

زد.به طرفم آمد و با عصبانیت گفت:ببین چی کار کردی با انگشتت.!فشار نده بدتر می شه.

خیلی نبریده بود اما درد می کرد.لبم را گاز گرفتم:مهم نیست.

اخم درهم کشیده به انگشتم خیره شده بود.به طرف یخچال رفت و کمی وارسی اش کرد و با دو

چسب زخم برگشت.چسب ها را باز کرد و به صورت عمودی و افقی روی انگشتم زد و گفت:ببین

یه روز اومدی توی آشپزخونه،زدی انگشت ت داغون کردی.

-اشکال نداره.زخم شمشیر که نیست.

روی چسب را لمس کرد و به آرامی زیر لب گفت:برای من از زخم شمشیرم بدتره.!

این حرف را زد و از آشپزخانه بیرون رفت و منِ هاج و واج شده را تنها گذاشت.!

***

توی اتاقم نشسته بودم و داشتم وسایلی که علیرضا برایم آورده بود را وارسی می کردم.بازم مرا با

این همه محبت شرمنده کرده بود.همه چیز آورده بود.از کتاب و فیلم بگیر تا لباس و هر چیزی که

فکرش را می کردم.قسمت جالب ماجرا وسایل گرافیکی بود که برایم آورده بود.از قلم های

راپیدوگراف گرفته تا مدادرنگی های فابرکاستل پلیکروم.

وقتی پلیکروم ها را دیدم به معنای واقعی کلمه از خودم و وضعیتم خجالت کشیدم.همه ی

خریدهایش به یک طرف این پلیکروم ها یک طرف دیگر.اگر خودم را می کشم می شد هر ماه دو



طیف رنگ پلیکروم بخرم نه جعبه ی سی و شش تایی.تازه جعبه ی اورجینالش هر جایی هم یافت

نمی شد.!

وسایل را توی کمد گذاشتم و از اتاق خارج شدم.بی بی توی سالن نشسته بود و داشت بافتنی می

بافت.علیرضا عصر بیرون رفته و هنوزم برنگشته بود.

آهی کشیدم و راهم را به سمت حیاط کج کردم.دلم گرفته و خسته شده بودم.حدود سه هفته بود

از خانه بیرون نرفته بودم.دلم برای الناز و کارم تنگ شده بود.دلم برای استاد ظریف با آن اخم

های خنجری اش هم تنگ بود.دلم برای فلافل گاز زدن با الناز توی پارک ها تنگ شده بود.دلم

حتی برای مستوفی غرغرو هم تنگ شده بود.به خدا که دلم برای زندگی عادی تنگ شده بود.

سرم را بلند کردم و به آسمان مشکی پوش دوختم.آ سمان صاف و پر ستاره بود.چشمک های

ستاره ها به هم و برای ماه نمایان شده بودند.ستاره ها را دوست داشتم.با اینکه هیچ وقت دنبالش

نرفته و چیز زیادی درباره ی ستاره و کهشان نمی دانستم اما علاقه داشتم ساعت ها بنشینم و به

چشمک هایشان خیره شوم.خیره شوم و درک کنم عظمت خدای آسمان ها را.!من این گونه

عبادت می کردم.این نماز من بود.

چه شب هایی که نیامده و من این گونه با خدای خودم راز و نیاز کرده بودم.در لحظه به لحظه ی

زندگی ام حسش می کردم.چه شب هایی که با نوازش هایش به خواب نرفته بودم.

من خدایم را حس می کردم.در جای جای زندگی ام.در خط به خط و رج به رج تقدیر و

سرنوشتم.مادر و پدرم را گرفته بود درست،اما خاله مهدیس را داده بود.خاله مهدیس را برده بود و

الناز را جایگزینش کرده بود.

الناز را با ازدواجش کمرنگ کرده و علیرضا شکوهمند را آورده بود.این آخری بزرگ ترین معجزه

برایم بود.بزرگ ترین معجزه ی زندگی ام.

او علیرضا شکوهمندی را آورده بود که من شش ماه با عذاب عشقش دست و پنجه نرم کرده

بودم.علیرضایی که این اواخر قلبم برایش به تاپ تاپ افتاده بود.وقتی می دیدش،وقتی طلب

خاکستری هایش را می کرد،وقتی دلش می خواست ساعت ها بنشیند و خیره نگاهش کند.آری

وقتی حس می کرد که دوستش دارد و من مانند بچه ای شیطان تنبیه ش می کردم و سرجایش

می نشاندمش.!این قلب از خیلی وقت بود که گریان بود.از تنبیه های من.از زجه های بی امان

من.از اشک های شبانه ام.



یادم است آخرین روز وقتی داشتم کارم را تحویل می دادم،بغض گلویم را فشرده بود.فکر می

کردم این آخرین باریست که دلم را تنبیه می کنم برای اینکه به گاپ گاپ نیوفتد.چه کسی فکرش

را می کرد درست دو هفته بعد از آخرین دیدارمان،دوباره ببینمش.آن هم در موقعیتی کاملاً عجیب

و غریب.

شبی پاییزی و سرد که برفی سنگین باریده بود و م نِ بیمار داشتم از شدت سرما یخ می زدم.تب

کرده و پنومونی گرفته بودم.همان شب که سه-چهار شبانه روز توسط اشخاصی ربوده شده بودم

که انگار می خواستند فقط آزارم دهند و کار دیگری باهایم نداشتند.همان شب که بوی تام فورد

همیشه چسبیده به پرزهای بویایی ام را بیشتر از هر وقت دیگری حس کرده بودم و با عطر گرم و

تلخش نفسی از سر آسودگی کشیده بودم.

علیرضا شکوهمند،مردی که برایم یک ایکس مجهول بود و من ندانسته و دیوانه وار عاشقش شده

بودم.بی چون و چرا،بدون هیچ دلیلی دوستش داشتم و کتمانش می کردم و خودم را فریب می

دادم.علیرضا شکوهمندی که فهمیده بودم هویت های پنهان زیادی دارد که من از درکشان

عاجزم.

خدا او را فرستاده بود که چه بگوید؟بگوید همیشه چشمم به توست و حواسم هست؟بگوید سایه

به سایه دنبالتم،نترس،هر جا که زمین خوردی مطمئن باش که دست یاری به سویت دراز می

کنم؟نه؟

قطرات اشک از چشمانم جاری می شدند و روی صورتم راه می گرفتند.من این گونه معبودم را

پرستش می کنم.با خشوعی عمیق.!با نفسی پاک بدون هیچ گونه ریا و دو رویی.!

خدایا صدایم را می شنوی؟دوستت دارم.خودت را،آفرینشت را،حکمت ها و بزرگی هایت را.!

با شنیدن صدای پایی سریع اشک هایم را پاک کردم ولی انگار دیر شده بود،چون گفت:چرا گریه

می کنی؟

سرم را زیر انداختم و جوابش را ندادم.تا به خودم بیایم کنار پایم زانو زد و من برای لحظه ای

حس کردم آسمانی خاکستری با تمام عظمتش جلوی رویم خودنمایی می کند.مانند ماری که طعمه



خدایا،چه آفریدی؟الگوی این تیله ها را از کجا آوردی؟چقدر هنرمندی خدایا.آیا هنرمندی به

هنرمندی تو در این کره ی خاکی هست؟بزرگی ات را شکر خدایا.شکر.!

دست هایش را دو طرفم روی تاب گذاشت و لب زد:می دونی وقتی چشم های گریونت رو می

بینم..

آب دهانش را قورت داد و آرام تر از قبل ادامه داد:دوست دارم عاملش رو در لحظه از هستی ساقط

کنم؟

دلم لرزید.از احساس چکیده از کلامش.!از احساس سرریز شده از چشما نِ خاکستری،خاکستر

کننده اش.!

لبم را همزمان با چکیدن قطره اشکی از چشمم گزیدم.من ضعیف بودم.در مقابل این مرد که حالا

داشت با چشمانی که پر از احساسی خشمگین شعله می کشید در تیله هایش،نگاهم می

کرد،ضعیف بودم.!

با دیدن قطره اشکم دستش را به سمت گونه ام آورد.آنقدر انگشتانش به گونه ام نزدیک بودند که

گرمایشان را حس می کردم ولی لمس حضورشان روی گونه ام را نه.

پلک هایش می لرزیدند.مانند دلِ من.!نی نی چشم هایش می لرزیدند،مانند لب های من.!

چیزی نمانده بود که انگشتانش گونه ام را لمس کنند که یک هو به خودش آمد و تند از جا بلند

شد.موهای تقریباً بلندش را چنگ زد و من وقتی به خودم آمدم که از خانه بیرون زده بود.!

اشکم را پاک کردم و نفسی لرزان کشیدم.او می گریخت.مانند من؟از من می گریخت؟مانند من؟

از چه می گریزی عزیزِ من؟"بیا زمینی باشیم؛من از دوزخی که راهش به بهشت باشد،می

ترسم.فقط اگر یکی مانند تو کنار من باشد،عشق باشد،جرات گناه باشد...

بگذار زمینی باشیم؛بهشت همان جاست که من باشم و تو باشی،چه فرقی می کند که معصوم یا پ ر

گناه باشیم؟"

آهی کشیدم.کاش الان اینجا بودی و من نصفه و نیمه نبودم.!کاش.!

***



» علیرضا «

صدای لخ لخ دمپایی های ابری،پیرهن چهارخانه و شلخته آستین کوتاه در زمستان،موهایی آشفته

و پریشان از سر چنگ زدن های پی در پی.نبض شقیقه ای که تند و تند می زند و امان نمی

دهد."منی" ساخته که هر بیننده ای را به تاسف وا می دارد.!مانند درویشانِ ژنده پوش شده بودم.!

کم نیست.دست کمش نگیر."می دانی اگر جذام عشق خیال آدم را بخورد،از هزار مرگ دردناک تر

است؟".

این کم کمش است.علیرضا شکوهمند اتوکشیده حاضر است هر جور که باید در اجتماع ظاهر

شود.بگذار بگویند دیوانه است.بگذار تمامی مردم بفهمند که عاشقی کارِ دل است.نمی توان

جلویش را گرفت.بگذار بفهمند علیرضا شکوهمند هم عاشق می شود.بگذار بفهمند.!

می خواهم فریاد بزنم.می خواهم عشقم را به درگاه همه ی انسان ها فریاد بزنم.بگذار بدانند،عشق

آدم را قوی می کند.آنقدر قوی که بتواند با تمام دنیا بجنگد.با تمام دنیا.!

درویش شدن،ژولیده خیابان ها را دوره کردن،برای آهوی من کم است.من باید دیوانه شوم.بدتر

از این ها دیوانه شوم.بدت رِ بدتر.!

می دانی هر چه عاشق تر می شوی،دلت می خواهد بیشتر و بیشتر در عشقت فرو روی.آنقدر

دریای عشقت گسترده شود که دیگر هیچ راه نجاتی نداشته باشی و غرق شوی.

سرم را به سمت آسمانش بلند کردم.می دیدمش.رخ ماهش،در ماه هم پدیدار بود.به نرده های

حفاظ دار تکیه دادم و نگاهم را به رودخانه ی خروشان کارون دوختم.باد سردی می وزید ولی من

همچو کوره ای از آتش بودم.سرم داغ کرده و شقیقه هایم در حال ترکیدن اند.!

خدایا.می بینی مرا؟می بینی که دیگر نمی توانم؟می بینی که جانم به لبم رسیده؟

چشمانش.خدایا چشمانش.نمی دانم چه بلایی سرم می آورند.بلاخره هم این د لِ نامرد طاقت

نیاورد و چشمانش را شکار کرد.تا به حال دیده بودی صیادی را که آهویی صید می کند و بعد

خودش در دام صیدش می افتد؟

چشمانش بلایی به سرم می آورند که از توصیفش عاجزم.فکر کردن به چشمانش هم می تواند

مرا به مرز جنون برساند،توصیف که دیگر هیچ.!حتماً دیوانه ای زنجیری می شوم.



از یاداوری چشم هایش دوباره حالم منقلب می شود خدایا.چشم بستم و تصویرش پشت پلک

هایم واضح شد.تصویرش،چشمانی که نی نیشان می لرزید و قطرات اشک همچون مروارید هایی

ازشان جاری بود.

عزیز د لِ علیرضا،تو چه می دانی با صدای گریه هایت،چشم های علیرضا هم خیس می شوند؟چه

می دانی فرشته ی من؟تو که از آتش این دل لعنتی خبر نداری.چه می دانی علیرضا هر چه دارد و

ندارد را می دهد تا غنچه ی لب هایت فقط به لبخند باز شوند؟

برای من لب می لرزانی؟نمی ترسی علیرضا از اینی که هست دیوانه تر شود؟نمی ترسی دل از کف

رفته اش،کامل از کف رود و کاری بکند که خدا قهرش بگیرد؟

پری من که تنت از جنس حواست و روحت خداییست،پری من،می دانستی پا گذاشتنت به زندگی

ام مانند نسیمی بهشتی بود که می دانستم خدا برایم فرستاده است؟با آمدن تو،درهای جهنم

زندگی ام بسته شدند.می دانی؟می دانی که وجودت مانند دریاییست که هر لحظه و هر ثانیه مرا در

خود غرق می کند؟

قطرات باران روی صورتم فرود می آمدند و می ریختند.باد سردی که می وزید هم باعث نشده بود

که آتش درونم کمی آرام بگیرد.مگر می شود به شهد چشم هایش فکر کنی و آرام باشی؟مگر می

شود؟

حس ویبره ی گوشی مرا از خلسه ی چشمانش بیرون کشید.گوشی را از جیبم درآوردم و نگاهش

کردم. شماره ی بی بی بود.

نگران جواب دادم:الو.

صدای آرامی را شنیدم که سعی داشت بغضش را پنهان کند:علیرضا.

برای اولین بار می گفت علیرضا.خدا.نزدیک بود بگویم جانِ دل علیرضا.چشم هایم را بستم و سعی

کردم بله ای محکم بگویم.هر چند که رگه هایی از لرزش هنوزم درونش پیدا بود.

با همان صدای بغض دارش نالید:کجایی؟می دونی ساعت چندِ؟

نه نمی دانم.تو مگر برایم عقل هم گذاشته ای تا بدانم؟سعی کردم خونسرد بمانم و چیز بی ربطی

نگویم:نه.



یک هو آرامشش تبدیل به طوفان شد و تقریباً جیغ زد:چرا این قدر بی فکری؟ساعت چهار

صبحِ.فکر من و این پیرزن مریض نبودی که تا این موقع بیرونی؟ها؟من به درک،این پیرزن چه

گناهی کرده؟می دونی اگه بهش آرام بخش نمی دادم تا الان بیدار می موند؟صدبار بهت زنگ زدم

و گوشیت در دسترس نبود.

این همه نگرانی برای من؟بغض توی صدایش برای من بود؟آهو غفارِ بی خیال برای من نگران

شده بود؟

آب دهانم را قورت دادم و آرام گفتم:هیش.آروم باش.من حالم خوبه.

یک هو در کمال ناباوری من زد زیر گریه و گفت:ولی من خوب نیستم لعنتی.!خوب نیستم.دیگه از

این کارا نکن.

و گوشی را قطع کرد.هاج و واج گوشی را از گوشم دور کردم و بهش خیره شدم.

لبخند نرم نرمک روی لب هایم نشست.سرم را تکان دادم و با آهی زمزمه کردم:"کاش می شد

صدای تو را بوسید".

برای من گریه می کنی؟برای من؟خدا من را لعنت کند که اشک هایت را پاک نکرده و دوباره

سرازیرشان کرده بودم.

صدای آهنگی از ماشینی که تازه کنار جاده توقف کرده بود بلند شد،نیشخندی زدم و سیگارم را از

جیبم بیرون کشیدم.یار و همدم تنهایی هایم.!فندکم را زیرش گرفتم و همزمان با روشن شدنش

پک عمیقی زدم.

روبه تو سجده می کنم،دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت،مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم،نماز من،نماز نیست

مرا به بند می کشی،از این رها ترم کنی

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی

از همه توبه می کنم،بلکه تو باورم کنی



-چی شد که همه مبتلا شدیم؟

با شنیدن صدای پسری به طرفش برگشتم و نگاهش کردم.تقریباً همسن خودم بود.

پوزخندی زدم و به طرف کارون برگشتم،واقع اً چه شد که مبتلا شدم؟چگونه مبتلا شدم؟برای چه؟

پکی عمیقی به سیگار زدم که به فیلتر رسید.کناری انداختمش و بیشتر روی نرده ها خم

شدم:بهتری بگی چرا همه مون عاشق شدیم.

غمگین خندید:عشق هیچ دلیلی نمی خواد.

لبخند کجی زدم:پس نپرس.چون عشق دلیلی نمی خواد.دلیل توی عشق هیچ وقت معنا نداره.!هیچ

وقت.همه مبتلا می شیم چون باید بشیم.دنیا بر مدار عشق می چرخه.!

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من،کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی،شکنجه اشتباه نیست

)داریوش-شکنجه گر(

دوباره سیگاری آَتش زدم و به او هم تعارف کردم.لب هایش را درهم کشید و نخی

برداشت.سیگارم را روشن کردم و فندک را بی هیچ حرفی به طرفش گرفتم.

شبیه سگ ولگردی شده بودم که خانه و کاشانه ندارد.البته من خانه داشتم ولی عشق باعث

ولگردی های شبانه ام شده بود.راستی شب گردی های من از کی شروع شد؟

نگاهم را به پل سفید و آن هلال بزرگش دوختم.چه می شد منم مانند آهن های این پل استوار می

ماندم؟این پل چند سال قدمت داشت؟چه می شد از آهن می شدم و فقط به وظیفه ام عمل می

کردم؟چه می شد؟

صدایش را شنیدم:گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چرا بداقبالی عشق از خوش اقبالی و خوش

شانسی بیشترِ؟من با عشق بداقبالی رو تجربه کردم.



به طرفش برگشتم و دیدم که چشمانش غرق در اشکند.زمانی در دوران جاهلیتم همیشه می گفتم

که مرد باید مانند کوه استوار باشد.مرد که گریه نمی کند.مرد برای رفع خستگی و تنش گریه نمی

کند،قدم می زند.

ولی روزی از روزهای نزدیک فهمیدم که گاهی اوقات می خواهی،ولی نمی شود.تجربه کرده

ای؟مانند من و پسر کناری ام.گاهی اوقات می خواهی ها ولی نمی شود.نمی توانی.قدرتش را

نداری که بکوبی توی سر بغضت و سرکوبش کنی.گاهی اوقات از تو و پس گردنی هایت سبقت

می گیرد و بیرون می ریزد.تمام زجرهایت را بیرون می ریزد.!

و روزی مدع یِ مانند من،بهترین علاقه اش،گریه برای معشوقش می شود.علاقه پیدا می کند که به

یادش بیافتد و بزند زیر گریه.!

تو چه می دانی وقتی که گریه ی معشوقت،عزیز دلِ دیوانه و افسار پاره کرده ات گریه می

کند،ناراحت است و دنیا به کامش نیست،تو چه می دانی؟چه می دانی که مرد در این مواقع از

صدتا نامرد بدتر می شود و بغض گلویش را می فشارد؟

-وقتی به خودم اومدم که رفته بود.گاهی اوقات زندگی چیزای خوبی سر راهت می ذاره ولی خودت

با دستای خودت پسش می زنی و وقتی می ره تازه می فهمی که سهم اصلیت از این دنیای کوفتی

بوده و دیگه چیزی نداری.!

بعد از زدن این حرف از کنارم گذشت و رفت و من غرق جمله اش شدم.راست می گفت.دنیا فقط

یک بار سهم هر انسان را می دهد.فقط یک بار.!

سهم من را هم داده.اما دلم از این می گیرد که این سهم از سرم هم زیادیست.!خیلی زیاد.

تا صبح کنار کارون ماندم و دو پاکت سیگار دود کردم.!دودشان کردم تا شاید دردم کمی التیام

یابد ولی زهی خیال باطل.!مرهم دردهایم کسی بود که حتی نمی توانستم در این برحه زمانی به

داشتنش فکر کنم.!

ساعت هفت صبح بود که وارد خانه شدم.وقتی گرمای مطبوع خانه را حس کردم تازه فهمیدم که

بدنم یخ زده.آمدم بروم توی اتاقم که صدای توبیخ گر بی بی از پشت سرم بلند شد:اوغور بخیر

جناب.می گفتین می خوایین تشریف بیارین تا گاوی،گوسفندی زیر پاتون سر ببریم.

سرم را زیر انداختم و به طرفش برگشتم:سلام.



صدای ناراحتش را شنیدم:سلا م لاالله الا الله.کجا بودی دیشب؟

-جای خاصی نرفته بودم.کنار رودخونه بودم.

بی بی:می دونی من و اون بچه دیشب چی کشیدیم؟

ناراحت سرم را بلند کردم،با دیدن چشم های قرمزم وحشت زده شد و زد روی صورتش:وای خدا

مرگم بده.چرا این شکلی شدی؟

لبخندی غمگین زدم:بی بی بعد برات می گم.ولی الان نه.سرم داره می ترکه.بعد.!

جلوتر آمد و دستش را روی گونه ام گذاشت:مادر با من غریبه شدی؟بگو ببینم چته؟

دستش را پایین کشیدم و بوسیدم:قربونت برم من حالم خوبه.چون دیشب نخوابیدم این طوری

شدم.

قطره اشکی از چشمان خاکستری اش چکید:من بزرگت کردم علیرضا،حکم مادرت دارم نه

مادربزرگت.از چشمای قرمز و خسته ت می فهمم دردت چیه.

با درد خندیدم:خوب شما که دردم رو می دونی دیگه برای چی می پرسی قربونت برم.

بی بی گل:تا کی می خوای خود خوری کنی علیرضا؟تا کی؟

آهی کشیدم:تا وقتی که این قضیه با خیر و خوشی تموم بشه و ماموریت من تموم.!

بی بی گل:اگر بهش بگی بیشتر می تونی بهش نزدیک بشی و ازش مواظبت کنی.

سرم را تکان دادم:نه.الان نه.با اجازه تون من می رم توی اتاقم.

غمگین نگاهم کرد.رفتم توی اتاقم و در را بستم.به در بسته تکیه دادم و آرام آرام لغزیدم به

سمت پایین تا به پارکت سرد رسیدم.لرزی از بدنم گذشت.سردم بود.

توی این برحه ی زمانی دارم یخ می زنم.از همه چیز.از همه چیز.!سردم است.از سختی های این

روزگار،سردم است.!

***



می خواستم برگردم و دلم نمی آمد،می خواستم دور شوم از این شهر ولی بازم دلم نمی

آمد.کارهایم را با بدبختی توی خانه سر و سامان می دادم تا فقط یک خورده بیشتر کنارش

بمانم.حسش کنم و با عطر نفس هایش جان بگیرم.

سه روز بود که اهواز بودم و فقط سعید و سارا می دانستند که این جا هستم.غروب بود.توی سالن

نشسته بودم و داشتم کارم را انجام می دادم.

بی بی توی اتاقش مشغول نماز خواندن بود و آهو هم روی کاناپه روبه رویم نشسته و داشت کتاب

می خواند.از همان شب نحس رفتارش سرسنگین شده بود.با من که اصلاً حرف نمی زد.وقتی هم

من حرف می زدم با جواب های کوتاهش دهنم را با احترام می بست.

من از همین می ترسیدم که نکند بفهمد دوستش دارم.او نباید می فهمید.!کلافه سرم را از لپ

تاپ جلوی رویم بلند و نگاهش کردم.لپ تاپ را بستم و نگاهم را بهش دوختم.به قول معروف راه

افتاده بودم،دیگر از نگاه کردن به چشمانش ابایی نداشتم.تازه عاشق حس دیوانه کننده ای که از

چشمانش گرفتم،شده بودم.

کتاب "بیگانه" *دستش بود و داشت می خواندش.لبخندی زدم.این کتاب را خیلی دوست

داشتم.یک روزی شخصیتم شبیه به شخصیت مورسوی* بیگانه بود.

سعی کردم جو خشک به وجود آمده ی بینمان را از بین ببرم:بیگانه می خونی؟

آه خاک برسرت.شروع خوبی نبود.!سرش را از روی کتاب بلند کرد:آره.

دوباره نگاهش را به کلمات کتاب دوخت و من در دل به خودم لعنت فرستادم.خیر سرم آمدم سر

حرف را باز کنم یعنی،زدم بدترش کردم.

-مورسوی بیگانه رو دوست دارم.یادم می یاد این کتاب رو هجده سالم بود که خوندم.

حواسش پی حرف هایم بود.سرش را کشیده بود تا یقه ام و به صورتم نگاه نمی کرد.منم که بی

حیا شده بودم نگاه به صورتم را می خواستم.حتی شده نیم نگاهی.!

سری تکان داد:آره کتاب قشنگیه.قبل ها اسمش رو شنیده بودم اما نخونده بودمش.مورسو واقعاً

یه بیگانه اس و بیگانه ای که قطعاً میون مردم جایی نداره،محکوم به مرگ ابدِ.!



پوزخندی زدم:آره.اگر چه مورسو آخرش سرش با ماشین عدالت زده می شه ولی این کتاب نماد

انسان هاییه که زنده ان و بیگانه ان.زنده ان و از زنده موندن بیزارن.افکار "آلبر کامو" با اینکه از

پوچ گرایی منشا می گیرن اما خیلی به دل می شینن.می دونی حرف اصلی آلبرکامو چیه؟

سرش را تکان داد:آره.این که زندگی ارزش زیستن ندارد.

حرف را به کجاها کشیده بودم.خاک بر سرم با این حرف زدنم.کتاب را به کناری انداخت و

زانوهایش را در بغلش جمع کرد.چانه اش را روی زانوهایش گذاشت و نگاهش را به پنجره ی

سرتاسری و بزرگ سالن دوخت.نگاهش به قطرات باران بود.!و نگاه من به صورت بی عیب و

نقصش.

نگاه از صورتش گرفتم و به تلوزیون روشن دوختم.لازم نبود نگاه کنم به چهره اش.رخ ماهش

اصلی ترین تصویر ذهنم بود.!چشمان عسلی رنگ درشتش با آن مژه های برگشته،بینی

کوچکش،لب های صورتی-نارنجی اش،پوست برنزه و براقش.

به طرفش برگشتم و بی مهابا به صورتش زل زدم.خدا برای آفرینشش نهایت دقت و ظرافت را به

کار گرفته بود.کجا خوانده بودم که چشم چشم دو ابرو،چقدر خدا برای کشیدنت آواز خوانده..!

کمی دقت کردم و متوجه حلقه های اشک درون چشمانش شدم.اخم درهم کشیده و گفتم:آهو.

به طرفم برگشت و زل زد توی چشمانم.بیشتر از چند ثانیه نتوانستم طاقت بیاورم.!نگاهم را

دزدیدم و گفتم:چته؟

صدای آرام اما بغض دارش توی گوشم پیچید:هیچی.

حرفش را زد و بلند شد رفت.اما ندید که همین "هیچی" گفتنش چه بلایی سرم آورد.من می

شناختمش.بیشتر از خودش.!ناراحت بود.از چیزی ناراحت بود که من نمی دانستم چیست و باید

می فهمیدم.

از روی مبل بلند شدم و به طرف اتاق بی بی راه افتادم.در زدم و داخل شدم.روی سجاده اش

نشسته بود و داشت دعای بعد از نمازش را می کرد.اشاره زد که بیا.جلوتر رفتم و روی تختش

نشستم.صلواتی فرستاد و به سختی از روی سجاده اش بلند شد.

بی بی:چیزی شده مادر؟



-شما می دونین آهو چشه؟

کنارم نشست و گفت:نه.هر چی سعی کردم از زیر زبونش بیرون بکشم که چشه نگفت که

نگفت.ولی حدس می زنم دلش از این خونه نشینی گرفته باشه و بی حوصله شده.

-آه.پاک یادم رفته بود بیشتر از سه هفته س که بیرون نرفته.!ببرمش بیرون؟

لبخندی مادرانه زد:آره چرا که نه.برای هر دوتاتون هم خوبه.

-خوب پس من می رم بهش بگم آماده شه.شما نمی یایین؟

بی بی:نه مادر من با این کمر درد و پا درد جون بیرون رفتن رو دارم؟

از روی تخت بلند شدم:باشه.

هنوز از اتاق خارج نشده بودم که آرام گفت:سعی کن بهش نزدیک بشی علیرضا.کم کم.لازم

نیست سریع بهش بگی که دوسش داری.آروم آروم برو جلو..بذار بشناستت.

نفس عمیقی کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.

پشت در اتاقش ایستادم و آب دهانم را قورت دادم.مانند پسرهای هجده ساله ی دبیرستانی شده

بودم که می خواهند عشق نوجوونی شان را بینند و دستپاچه می شوند.

در زدم و با شنیدن بفرماییدش،اما با صدایی گرفته و بغض آلود،دستگیرم شد که دارد گریه می

کند.با اخم وارد اتاق شدم و جدی گفتم:آماده شو می خوام ببرمت بیرون.

روی تختش نشسته بود و همان طور که حدس می زدم چشمان قرمزش داد می زد که گریه

کرده.!لبم را جویدم و ادامه دادم:منتظرم.

مظلوم سرش را تکان داد.آخ خدایا.آخ.همین مظلومیت است که این همه بلا سرم آورده.!همین

مظلومیت که نمی داند کی باید خودش را نشان دهد.

با سری داغ کرده از اتاقش بیرون زدم و رفتم توی اتاقم.اگر این طور می ماندم مطمئن بودم که

دیوانه خواهم شد.

***

*بیگانه:کتابیست از جنس پوچ گرایی انسان ها،نوشته ی آلبرکامو.



*مورسو:شخصیت اصلی کتاب بیگانه.

***

» آهو «

مانند جنینی که توی شکم مادرش جمع شده،روی تخت جمع شده و زانوهایم را بغل کرده

بودم.نمی دانم چگونه رفتار کرده بودم که علیرضا فهمیده بود حالم خوب نیست.من که عادی

بودم.نبودم؟

آهی کشیدم و از روی تخت بلند شدم.ست لباسی که علیرضا برایم آورده بود را از کاور درآوردم و

با بی حوصلگی پوشیدم.پالتوی سورمه ای کتی با شلوار جین سورمه ای.

نگاهی به خودم توی آینه انداختم و با دیدن قیافه ام،آهی کشیدم.خیلی رنگم پریده بود.هیچ وسیله

ی آرایشی هم نداشتم تا صورتم را از این حال و هوا دربیاورم.

شال مشکی را از میان شال ها انتخاب کردم و روی سرم انداختم.چشمانم داد می زدند که گریه

کرده ام اما این لامصب ها هیچ جوره خیال زشت شدن نداشتند.!

پوزخندی زدم و بوت مشکی رنگ اهدایی علیرضا را برداشتم و بیرون زدم.هه.اگر علیرضا نبود الان

این لباس روی تنم را هم نداشتم.من همه چیزم یا عاریه ایست یا اهدایی که از روی ترحم داده

شده.!

بغضم را قورت دادم تا علیرضا بار دیگر مچم را نگیرد و بگوید عجب دختر زر زرو و نازک

نارنجیِ.!چون واقع اً هم نبودم.من یک دختر ساده بودم که مانند همه ی دخترهای دور و اطرافم

گریه می کردم،شادی می کردم،عاشق می شدم و گاهی اوقات هم ادای آدم های محکم را درمی

آوردم.ولی یادت نرود که من یک دخترم.!

گاهی اوقات لازم نیست دختر نازک نارنجی باشی یا یک دختر قوی.هر چه که هستی در مواقع

سختی دوست داری که تکیه گاه محکمی داشته باشی تا بر روی شانه هایش گریه کنی و زار

بزنی.!این یک حقیقت محض است که ما دخترها بیشتر اوقات ازش فرار می کنیم.اما من یاد گرفته

بودم که فرار نکنم.تکیه گاه داشتم الان؟خوب پس برای چه مغرور بازی دربیاورم و او را از خودم

برنجانم؟او ناراحت که نشد؟شد؟

داشتم از بی بی خداحافظی می کردم که صدایش را شنیدم:بی بی چیزی از بیرون لازم نداری؟



بی بی:نه مادر.برین به سلامت.

گونه ی بی بی را بوسیدم و به دنبال علیرضا از خانه بیرون رفتم.آرام سوار ماشین شدم و او هم بی

هیچ حرفی حرکت کرد.نگاهم به شهری بود که سه هفته درش زندگی کرده و نفس کشیده بودم.

سرم را به شیشه تکیه دادم و آهی کشیدم.دیگر از آه کشیدن ابایی نداشتم.مخصوص اً جلوی

علیرضا.!

به جلو خیره بود و داشت با سیستم ماشین ور می رفت.بعد از لحظاتی صدای آهنگی توی ماشین

پیچید.

ساده بودی مثل سایه مثل شبنم رو شقایق

مثل لبخند سپیده،مثل شب گریه ی عاشق

بی تو شب دوباره آینه،روبه روی غم گرفته

پنجره بازه به بارون ،من ولی دلم گرفته

واژه رنگ زندگی بود،وقتی تو فکر تو بودم

عطر گل با نفسم بود،وقتی از تو می سرودم

چرا همه ی علایقم شبیه به علایق این مرد است؟چرا؟آیا این آهنگ هم اتفاقی بود؟

وقت راهی شدن تو،کفترا شعرامو بردن

چشمام از ستاره سوختن،منو به گریه سپردن

رفتی و شب پر شد از من،از من و دلواپسی ها

رفتی و منو سپردی به زوال اطلسی ها

واژه رنگ زندگی بود،وقتی تو فکر تو بودم

عطر گل با نفسم بود،وقتی از تو می سرودم

شب گریه ی عاشق.یعنی او هم عاشق بود؟لبخند تلخی روی لبم نشست.چه کسی را دوست

داشت علیرضا شکوهمند؟این فرد سعادتمند باید خیلی خاص باشد،مانند خودش.!



ساده بودی مثل سایه مثل شبنم رو شقایق

مثل لبخند سپیده،مثل شب گریه ی عاشق

بی تو شب دوباره آینه،روبه روی غم گرفته

پنجره بازه به بارون،من ولی دلم گرفته

چشمانم به قطرات باران بود و چک چکشان روی شیشه جلو که لجوجانه و شیطنت آمیز سعی در

نگه داشتن خودشان داشتند.

تا به حال دیده ای کسی عاشق دیگری باشد و با فهمیدن اینکه معشوقش شخصی را دوست

دارد،اینقدر آرام بماند؟بهت گفته بودم که من عادت دارم.عادت به ترک معشوقم که بهش دلبسته

ام.بهت گفته بودم که من رضایت معشوقم برایم از خودم به مراتب بیشتر است.عشق که این

حرف ها را نمی شناسد.او عاشق است مانند من و هزاران نفر دیگ رِ روی این کره ی خاکی.!

او فقط خوب باشد،شاد باشد،همیشه بخندد،به خدا که برای م نِ بی کس کافیست.بگذار برود به

معشوقش برسد.من آماده ام که با این درد بزرگ هم روبه رو شوم.او که برای من نیست.حتی اگر

هم دوستم داشت نمی توانستم به ماندنش فکر کنم.

عاشقی دردیست بسیار بزرگ،اما نه برای من که دردهایم همه این گونه اند.!نه برای منی که

دردهایم به یک اندازه اند.!

ماشین را کنار یک محوطه ی تقریباً بزرگ پارک کرد و گفت:پیاده شو.

نگاهی به تابلوی سردر مکانی که آورده بودم انداختم.پلِ طبیعت.ابرویی بالا انداختم و پیاده

شدم.باران نم نم می بارید و باد سردی می وزید.نگاهی به ساعت مچی ام انداختم.ساعت شش

عصر بود.البته عصر نه بهتر است بگویم شب.چون هوا تاریک شده بود.

از پله های پل بالا رفتیم و دقایقی بعد رودخانه ی آرام کارون را دیدم.پلی مخصوص پیاده روی

بود.هوای سردی که می وزید،نم نم آرام باران،صدای آب،همه باعث شدند که لبخندی روی لبم

بنشیند و با هیجان بگویم:چقدر اینجا قشنگه.

به صورتش نگاهی کوتاه کردم و سرم را دوباره زیر انداختم.چشمانش امشب خاکستری تر از

همیشه بودند.شاید به خاطر لباس هایش بود.چشمم را از بوت های خاکستری رنگش کشیدم



بالاتر و از شلوار کبریتی مشکی رنگش عبور کردم تا رسیدم به پلیور مشکی و پالتوی خوش

دوخت خاکستری اش.

بهم نزدیک شد و با صدای آرامی گفت:م ن نگاه کن.

آب دهانم را قورت دادم و سرم را بالاتر کشیدم تا رسیدم به چشمان براقش.بازم جلوتر آمد و من

چسبیدم به نرده های حفاظ دار پل.دست هایش را دو طرفم روی نرده ها گذاشت و خیره شد به

چشمانم.ه رم نفس هایش که به صورتم می خوردند،کم از گرمای آتش نبود.!

بلاخره طاقت نیاوردم و خواستم سرم را پایین بیاندازم که با تحکم گفت:نه.

گوشه ی لبم را گزیدم و نگاهم را به نی نی رقصان چشمانش دوختم.این چشم ها از جانم چه می

خواستند؟نفس عمیقی کشیدم که بوی تام فوردش توی بینی ام پیچید.آه.

روی صورتم خم شد و لب زد:حاضرم همه ی هست و نیستم رو بدم ولی این چشم ها هیچ وقت

غم نداشته باشن و اشک درونشون حلقه نزده باشه.

کلمه به کلمه ی حرف های با احساسش داشتند به قلبم و به تمام جانم نفوذ می کردند.خدای

من.این مرد می خواست مرا دیوانه کند؟این همه احساس برای من خرج نکن علیرضا

شکوهمند.نگذار دیوانه شوم علیرضا.!

آب دهانش را قورت داد و احساسش را بیرون ریخت:می دونی دو روزِ من چی کشیدم؟از من

دوری می کنی،باهام حرف نمی زنی.وقتیم باهات حرف می زدم جواب کوتاه و سرسری می

دادی.من چه کاری کردم که مستحق چنین رفتاریم بانو؟

خدایا تحمل ندارم.نمی توانم حرف بزنم.مرا توی بد موقعیتی قرار داده.!چشمانش مانند آهن ربایی

بود که تمام وجودم را با مغناتیس هایش بیرون کشیده و تهی ام کرده است.!

لبم را گزیدم و سرم را زیر انداختم.صدای بلندش را شنیدم:من نگاه کن آهو.

ارتعاش تارهای صوتی ام را می شنیدم:نمی تونم.یعنی..نمی..شه.

التماسش را شنیدم:لعنتی به من نگاه کن.چرا ازم فرار می کنی؟

سرم را به شدت بلند کردم و نگاهم را به نگاهش گره زدم.این را می خواست؟خوب بگذار ببیند!



با دیدن نگاه بی مهابا و گستاخم،این بار او بود که سرش را پایین انداخت:این طور نگاهم نکن.

نفس عمیقی کشیدم:من..من حالم خوبه.نمی خواد نگرانم باشی.این روزا دلم گرفته.تروخدا یه

خورده درکم کن.در عرض چهل و هشت ساعت زندگیه عادیم از بین رفت.

دست هایم را بهم پیچاندم و با بغض ادامه دادم:این که زندگی نیست من دارم.همش

استرس.درد.هزار بدبختی.من از تو ناراحت نبودم که.اگر حرفی نزدم،یعنی حرفی نداشتم بزنم.بی

حوصله شدم.دیگه اون آهوی قبل نیستم.اون آهو همیشه لبخند به لبش بود و لبخند هم روی لب

هم نشیناش می آورد ولی حالا...

سرش را با شدت بلند کرد و حرفم را برید:همین الان هم باید این طور باشی.من نمی ذارم که این

طور بشی.نمی ذارم.قسم خوردم بایدم پاش وایسم.

با تعجب گفتم:قسم خوردی؟

نفس لرزانی کشید و ازم فاصله گرفت:آره.با خودم قسم خوردم.

ارواح شکمِ...به من دروغ نگو علیرضا شکوهمند که من خودم یک پا دروغگوی اصیلم.!

به طرف برگشت و با عجز ادامه داد:جون علیرضا بخند آهو.من وقتی غم رو توی چشمات می بینم

دیوونه می شم.این رو با صراحت تمام می گم.

به طرف کارون چرخیدم و زمزمه کردم:من خوبم.فقط این داره من می کشه که چطور جبران کنم.

صدایش را کنار گوشم شنیدم،و همین طور ه رم گرم نفس هایش را:تو فقط باش و بخند.این

بزرگترین جبران برای وظیفه ی منِ.

تو هم خودت را موظف می دانی؟برای چه؟خدایا همین حالا برگردم و بغلش کنم و بگویم دوستت

دارم قهر نمی کنی؟نمی گویی دختر بی حیا؟نمی گویی؟

روی نرده ها خم شدم و گفتم:همیشه دوست داشتم کارون خروشان رو ببینم.

پوزخندی زد که صدایش را منم شنیدم:یه روزی این رودخونه خروشان بود.اینی که می بینی در

مقابل اون رودخونه ای که من بچه بودم و می دیدم نهری بیش نیست.

-چطور؟



با دستش جایی را نشانم داد و گفت:اون جارو می بینی؟

به ردیف درختان بزرگ و بلندی اشاره می کرد که پشتشان یک چرخ و فلک بزرگ مانند چرخ و

فلک قدیمی ارم بود.

سرم را تکان دادم:خوب؟

علیرضا:پشت این درختا که می بینی الان یه پارکه که قبلاً شهربازی بود و پشتش یه اتوبانه که

چندتا منطقه رو بهم متصل می کنه.اون اتوبان و تمامی مراکز و اداره هایی که الان موجودن قبل ها

نبودن.همه ی این مساحتی که برات گفتم،سرتاسرش آب کارون بود.!

حیرت زده شدم:وای.پس الان چرا اینقدر کمه؟

سرش را تکان داد:متاسفانه شهرداری شهر هر ساله چند متر از رودخونه رو...کور می کنه.!

چشمانم گرد شد.نه.!با تاسف گفتم:آخه چرا؟

علیرضا:به عنوان زیبا سازی شهر.جاده های ساحلی اهواز رو همین طور ساختن دیگه.!با کور کردن

رودخونه.!

-ولی اگه این طور ادامه بدن رودخونه رو نابود می کنن.

آهی کشید:من این رودخونه رو خیلی دوست دارم.

لبخندی زدم:معلومه.از کی می یایی اهواز؟

مانند خودم لبخند زد،اما تلخ:قضیه ش مفصله.من از چهارسالگی اهواز بودم تا وقتی که تهران

دانشگاه قبول شدم.

یه تای ابرویم را بالا دادم:اوه.بی بی اهوازی الاصل هستن؟

سری تکان داد:آره.پدربزرگ مادریم یعنی شوهر بی بی تهرانی بود.بی بی وقتی شوهرش می میره

برمی گرده شهرش تا پیش خانواده ش باشه.مادرم هم نصف بیشتر عمرش رو توی این شهر

گذروند.اما پدرم تهرانی الاصل بود.وقتی ازدواج می کنن می رن تهران.

موضوع خیلی پیچیده شد.وقتی صورت پر از سوالم را دید،خندید و گفت:حالا بعد برات می گم.

خنده اش کم کم ته کشید و بعد با صدایی که زمزمه وار بود زیر لب ادامه داد:فضول من.!



حیرت زده شدم.فضو لِ من؟با من بود؟خدایا صبر.!!صبر ایوب بده.فضول من؟

این مرد را هر چه بیشتر می شناختم بدتر گیج می شدم.سوال هایی توی ذهنم به وجود آمده بودند

که از صدتا معما هم بدتر و پیچیده تر بودند.!

یک هو گفت:خوب بزن بریم که می خوام ببرمت یه جایی.

با تعجب و کنجکاو گفتم:کجا؟

خندید و ابرویی بالا انداخت.یعنی نمی خواهد بگوید.!بی اراده چشم غره ای بهش رفتم که بی

مهابا و بدون خجالت زد زیر خنده.

وقتی سوار ماشین شدیم،گفتم:می شه بگی کجا می خواییم بریم؟

نوچی کرد و گفت:حالا می ریم و می فهمی.

لب هایم را جمع کردم و صاف روی صندلی نشستم و او تا وقتی که رسیدیم به مقصد به قیافه ی

آویزانم می خندید.

ماشین را توی خیابان شلوغی پارک کرد و پیاده شدیم.نگاهی به جمعیت و ماشین ها انداختم.بی

خیال هوای بارانی و نم نمش داشتند می دویدند و کارهایشان را انجام می دادند.!

خندیدم و گفتم:چه بی خیالن.

آستینم را کشید و با هم از جاده عبور کردیم:آره.اهوازیا به تنها چیزی که اهمیت نمی دن هوای

خرابه.گرد و غبار باشه همینن،آفتاب داغ و سوزان شهریور با دمای 01 درجه باشه همینن،اگر هم

بارونی باشه که دیگه عیدشونه.همه می ریزن توی خیابونا تا از هوای پاک استفاده کنن و نتیجه

ش می شه این شلوغی بی نهایت.

-باید آدم های جالبی باشن.

علیرضا:کجاشو دیدی.همون طور که می دونی بیشتر جمعیت اهواز عربن و خوب قاعدتا به عید

فطر بیشتر اهمیت می دن ولی بازم می بینم که عید نوروز رو همه ی مردم به هول و ولا می افتن

برای خرید.چه عرب چه فارس.چیز خیلی عجیبی که من همیشه ازشون دیدم و از مردم هیچ شهر

و استانی ندیدم همین تفریحشونه.باور می کنی عیدها تا ساعت هشت-نه صبح مردم توی پارک

ها می مونن؟



با حیرت گفتم:هشت-نه صبح؟وای.

علیرضا:باور کن من دیدم.صبحانه شو ن توی پارک می خورن و بعد برمی گردن خونه ها می

خوابن.!

-باورم نمی شه.

علیرضا:البته همه هم اینطوری نیستن.آدم هایی رو هم دیدم که اصلاً تفریح نمی کنن و اعتقاد

دارن اهواز با این بزرگیش هیچ نوع تفریحگاهی به جز جاده های ساحلیش نداره و همیشه هم می

نالن از این معضل.

-حالا واقعاً این طوریه؟

لبخند کجی زد:ای.آره.مثلا شهر به این بزرگی با تقریبا دو میلیون نفر جمعیت یه شهر بازی بیشتر

نداره.

اخم درهم کشیدم:وا.چرا؟

شانه ای بالا انداخت:والا این دیگه نمی دونم.

با دیدن بافت قدیمی روبه رویم هیجان زده گفتم:چه بازار قشنگی.مثل بازار قدیمی تجریشِ.!

خندید:آره.بزرگترین بازار اهوازِ.

بازاری بود قدیمی که سردرش عکس امام خمینی بود.بازار امام.وقتی واردش شدیم با دیدن آن

همه مغازه هیجان زده شدم و به همه شان سرک کشیدم. علیرضا هم خندان پشت سرم می

آمد.هر چه را که نگاه می کردم بی برو برگرد می خرید و من با اعتراض ازش خواهش می کردم

که از این کارها نکند ولی گوشش به این حرف ها بدهکار نبود.

بازار بیشترش پوشاک بود.واقعاً خوشم آمده بود ازش.بسیار شلوغ بود و من همیشه از بازار های

شلوغ خوشم می آمد.بازاری که شلوغ نباشد که دیگر بازار نیست.

آخرین چیزی که خریدم یک دسته کاموای قهوه ای-شکلاتی بود.بی بی عشقش بافتنی بود.

وقتی به ماشین رسیدیم ساعت ده شب بود.علیرضا در حالی که نایلون ها را می گذاشت توی

صندق عقب ماشین گفت:خوب بانو شما گرسنه تون نیست؟



چرا.خیلی هم گرسنه بودم.از ناهار چیزی نخورده بودم و روده ی کوچکم،روده ی بزرگم را خورده

بود.

-ای.

در حالی که سوار ماشین می شد لبخند کجی زد:ای؟سر من کلاه می ذاری؟

-نه.خوب می ریم خونه می خوریم.

سوار شدم و او گفت:نه دیگه.آن کار را کرد که تمام کرد.چی میل داری شما؟

با شنیدن لحن با ادبش لبخندی زدم:فرقی نمی کنه.

می خواستم بگویم در کنار تو باشم،سنگم که باشد می خورم ولی خوب دیگر اینقدر رو دار

نبودم.بلعکس این روزها خیلی هم خجالتی شده ام.!خصوص اً جلوی روی علیرضا شکوهمند.!

علیرضا:پس انتخاب با خودم.

رستوران انتخابی اش،سنتی بود.از محیط جالب و قشنگش خوشم آمد.بعد از اینکه رفتم و دست

هایم را شستم،علیرضا را دیدم که روی یکی از تخت ها نشسته بود.

به نگاه خیره اش لبخندی خجول زدم و کنارش نشستم.بعد از چند لحظه گارسون که دختری بود

فرم پوش اما بسیار خوشتیپ و سانتال مانتال آمد و منو را به دست علیرضا داد و گفت:خوش

اومدید آقای شکوهمند.مدتیه که نمی دیدیمتون.

علیرضا:ممنون خانوم.اهواز نبودم.

مثل اینکه اینجا هم می شناختنش.منو را از دست علیرضا گرفتم و نگاهش کردم:من انتخاب کنم؟

سری تکان داد:آره.چرا که نه.امش ب به سلیقه ی شما غذا می خوریم.

انتخابم کباب ایتالیایی بود.بعد از اینکه گارسون سفارش گرفت و رفت علیرضا گفت:خوب،بهت که

خوش گذشت؟

با نگاهی متشکر گفتم:آره.خیلی.واقعاً مرسی.

علیرضا:خواهش می کنم.وظیفمه.



سرم را زیر انداختم:چرا..چرا می گی وظیفته؟

علیرضا:به من نگاه کن و سوال ت بپرس.

آرام نگاهم را به سمت نگاهش سوق دادم.لبخند قشنگی زد و گفت:می شه الان جواب ندم؟

آهی کشیدم:خیلی دوست دارم بدونم.به همون موضوع دزدیدن من ربط داره که نمی خوای بگی؟

سرش را به آرامی بالا و پایین کرد.خندیدم و گفتم:اوهوم.شیرفهم شدم.

خندید:به زودی می فهمی.الان وقتش نیست.

چیزی یادم آمد و باعث شد که هیجان زده شوم:راستی.

متعجب گفت:چی؟

-رونمایی محصول چی شد؟من کی قراره اون پنیرهای نمونه فرانسوی رو با طراحی تبلیغاتی

خودم بخورم؟

یه تای ابرویش را بالا داد:آها.دیگه نزدیکه.فکر کنم تا یکی-دو هفته دیگه وارد بازار بشه.خودم

برات می یارم که اول خوب طراحی پاکت هاشو نگاه کنی و لذت ببری از استعداد های خودت

بعدشم نوش جان کنی و یه فاتحه برای مرده هام بفرستی با این محصول خوشمزه م.

-ای به چشم.شما امر کن.فقط سه سوره ای بخونم یا یازده تایی؟

خندید:نه دیگه.محصول ما می ارزه.پس یازده تایی بخون.

سرم را تکان دادم:باشه.یه چیز دیگه.الناز دوستم رو که می شناسی؟می شه یه جوری بهش

برسونی من اینجام؟مطمئنم که خیلی نگرانم شده.

نیشخندی زد:نه نمی شه.

اخم کردم:چرا؟

آمد جوابم را بدهد که غذا را آوردند.بعد از اینکه گارسون رفت بدون اینکه به غذا نگاهی بیندازم

دوباره گفتم:چرا نمی شه؟



نان های تنوری کوچکی که توی سبدی گذاشته بودند را نشانم داد و گفت:مطمئنم که عاشقشون

می شی.ببین چقدر کنجد دارن.

بدون اینکه به نان ها نگاه کنم،م صر به چشمانش خیره شده و منتظر جواب بودم.پوفی کرد:می شه

شامت بخوری آهو؟بعد می گم.

-همین الان بگو.

بی خیال چنگال و کاردش را توی کباب زد و با حوصله گفت:گفتم بعد

-داری سرم شیره می مالی؟آقای علیرضا شکوهمند الان من شکل یه دراز گوش می بینی؟

آهی کشیدم و بغض کردم:من بچه نیستم.حالیمه دور و اطرافم چه خبرِ.!نه می ترسم و نه دیگه از

کسی ابایی دارم.بهم بگو.بهم بگو چی توی سرت می گذره.بگو.!

عصبی چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.موهای بلندش را چنگ زد و با همان عصبانیت

گفت:می ذاری شامم کوفت کنم آهو؟یا مثل همون شب از اینجا هم بزنم بیرون؟

با حیرت نگاهش کردم.خدای من.من که چیز بدی نگفته بودم.فقط می خواستم به دوست صمیمی

ام بگوید که در امانم و حالم خوب است.همین.!

سعی کردم لرزش چانه ام را مهار کنم:بفرمایید میل کنید.لازم نیست بزنید بیرون.من می رم تا

بیایید.

از روی تخت پایین آمدم و به آهو گفتن های متحیرش هم جوابی ندادم.از رستوران بیرون زدم و

به سمت ماشین رفتم.چرا این گونه رفتار کرده بودم؟

زشت بود می دانم.ولی خوب منم صبرم حدی دارد.حدش هم که بگذرد و کاسه ی صبرم لبریز

شود عصبانی می شوم و ممکن است بی ادبی هم بکنم.

صدای ناراحتش از پشت سرم بلند شد:آهو مثل این بچه های زبون نفهم شدی.

به سمتش برنگشتم و نگاهش هم نکردم:شامتون رو خوردین؟

یهو با صدای بلندی گفت:وقتی حرف می زنی به من نگاه کن.



و با یک حرکت آستین مانتویم را کشید و چرخاندم به طرف خودش.سرم گیج رفت از حرکتش و

چشمانم سیاهی رفتند. ناخوداگاه برای جلوگیری از افتادنم به بازویش چنگ زدم.

صدای وحشت زده اش بلند شد:آهو چی شدی؟آهو؟

ببخشیدی گفتم و دستم را برداشتم.خیره به چشمان نگرانش گفتم:نمی دونم یهو سرم گیج

رفت.خسته م.می شه بریم خونه؟

سرش را با نگرانی تکان داد:بریم شاممون رو بخوریم و بعد می ریم خونه.

-نه مرسی من اشتها ندارم.

نفس لرزانی کشید:حالت خوبه؟بریم دکتر؟خدا لعنتم کنه.

خدا نکند پسره ی دیوانه.سعی کردم از آن حال و هوا درش بیاورم:اوه دکتر برای چی؟په شما چه

کاره ای؟مگه شما سوگند بقراط نخوردی که من و امثال من درمان کنی،حالا درسته که مدیریت

مهرآ سا رو به پزشکی و نسخه نویسی ترجیح دادی ولی اونقدر...

حرفم را قطع کرد:وای آهو.حالت خوب نیست اینقدر حرف نزن.

آستین پالتویم را کشید و سوار ماشینم کرد:تو اینجا باش تا من برگردم.

سری تکان دادم و او رفت.بعد از چند لحظه برگشت و سوار شد.نایلونی به طرفم گرفت و

گفت:بیا.بهشون گفتم توی ظرف بذارن تا ببریمش.

از دستش گرفتم:باشه.

وقتی به خانه رسیدیم،می خواستم پیاده شوم که گفت:صبر کن.

به طرفش برگشتم و در سکوت نگاهش کردم.به جلو خیره شد:معذرت می خوام.برای یک لحظه

مغزم داغ کرد و یه چیزی گفتم.ببخش.

-اشکالی نداره.بلاخره آدمیزادِ دیگه.منم ناراحت نیستم.

آهی کشید:الناز..الناز کریمی دوستت..

اخم درهم کشیده و چشمانم را ریز کردم.منتظر بقیه حرفش شدم.اخم هایش را به شدت درهم

کشید:شوهرش..فرامرز.



عصبانی شدم:شوهرش چی؟تروخدا بگو دیگه.

علیرضا:شوهرش فرامرز از قصد و نیت قبلی بهش نزدیک شد و باهاش ازدواج کرد.فقط به خاطر

اینکه بیشتر به تو نزدیک بشه.

با چشمانی از حدقه درآمده گفتم:چی؟من؟

علیرضا:آره.متاسفانه من یه خورده دیر فهمیدم.یه خورده که نه.خیلی دیر.

چانه ام لرزید.نه از بغض بلکه از خشم.نفس لرزانی کشیدم:یعنی چی؟علیرضا می شه یه خورده...

به طرفم برگشت و حرفم را قطع کرد:ببین آهو.بهت که گفتم من از خیلی وقته دنبالتم.

جیغ زدم:چرا؟

چشمانش را با کلافگی بست:خدای من.به همین دلیل نمی خواستم بگم.

-تروخدا من از این برزخ نجات بده.الناز.عزیزم.!

قطره اشکی از چشمم چکید و با بغض ادامه دادم:همش تقصیرِ من نحسِ مادر مرده س.کاش

بمیرم که...

جوری داد زد "خفه شو" که با ترس به در بسته تکیه دادم و نگاهش کردم.با حرص داد زد:لعنتی

ببند دهنت .

و بعد صدای بسته شدن در ماشین آمد.به قامت بلندش چشم دوختم که داشت دور می شد.چرا

اینقدر ناراحت شد؟الناز عزیزم.یعنی باور کنم از پشت سر نحس من چنین بلایی سرت

آمده؟خدایا.!

از ماشین پیاده شدم به سمت خانه دویدم.داشت وارد خانه می شد که با شنیدن صدای قدم هایم

به طرفم برگشت.با گریه گفتم:الناز..

هق هق از ادامه ی جمله ام بازم داشت.خدای من.الناز در خطر بود.

اخم هایش را درهم کشید:گریه نکن.داری دیوونم می کنی آهو.نذار بزنم به سیم آخر.

-الناز توی خطرِ علیرضا؟آره؟



علیرضا:نه.

-از کجا اینقدر مطمئنی؟

لبش را جوید:پلیس خبر داره و دورا دور مواظبشن.

تعجب کردم:یعنی قضیه اینقدر بزرگه؟

پوزخندی زد:از اون چه که فکر می کنی بزرگ تره.بریم تو هوا سرده.

آب دهانم را قورت دادم و با دیدن این حرکتم لبخندی مهربان زد و روی صورتم خم شد.کمی

عقب رفتم و او جلو آمد..هی عقب عقب می رفتم که به ستونی خوردم.خم شد و دوباره گرمای

نفس هایش روی صورتم،گونه ها و بینی ام را به گز گز انداخت.

دستش را بالای سرم روی ستون گذاشت:تا عمر دارم.تا عمر دارم مواظبم که این چشم ها بارونی

نشن و احساس ترس نکن.من هستم تا پای جونم.!پس ..نترس.

نفس عمیقی کشیدم و نی نی چشمانش را دنبال کردم.این همه احساس ریخته شده از کلامش

برای من بود؟این احساسی که خاکستر چشم هایش را شعله ور کرده بود چطور؟

یک هو به خودش آمد و ازم فاصله گرفت.با ببخشی دِ زیر لبی پا تند کرد و داخل شد و منِ سردرگم

را تنها گذاشت.!

***

پاهایم را تکان تکان می دادم و با آرامش به عکسش نگاه می کردم.بی بی خانه نبود و من هر

چقدر که دلم می خواست می توانستم به عکسش نگاه کرده و رفع دلتنگی کنم.

آهی کشیدم و نگاهی به چشمانش انداختم.عشق چه بلاها که سر آدم نمی آورد.عزیزِ من چرا

خودت را از من دور می کنی؟این تویی که گم شده ای یا منم که پیدا نمی شوم؟

چه بی رحمانه نیستی عشق من.کجایی؟چرا یادی از من نمی کنی لعنتی؟این رسمش است که

عاشق می کنی و بعد می روی و نگاهی به پشت سرت هم نمی اندازی؟این رسم است؟



قطره اشکی که روی قاب عکسش چکیده بود را پاک کردم و چشم هایش را بوسیدم.فردای همان

شب برگشت تهران.کار را بهانه کرد و برگشت.ولی من می دانستم که از چیزی فرار می کند.ولی

آن چیز چیست.!خدا داند.

یک ماه از آن شب گذشته خدایا.یک ماه.این شکنجه نیست؟یک ماه نمی آید که چه؟که بگوید آهو

مهم نیستی؟که بگوید آهو خیال برت ندارد؟ها؟

لبخندش را توی عکس بوسیدم و قاب را سرجایش روی میز گذاشتم.بی حوصله از روی مبل بلند

شدم و به طرف اتاقم راه افتادم..قبل از اینکه وارد اتاقم شوم،چشمم به در اتاقش افتاد.

می خواستم این حس موذی و کشنده ی کنجکاوی که نه فضولی ام را پس بزنم،ولی نشد و داخل

اتاق شدم.با دیدن اتاقش حیرت کردم.خدای من.!

دکوراسیون اتاق از رنگ های شیری-عسلی تشکیل شده بود.تخت بزرگی گوشه ی اتاق بود که

روتختی عسلی رنگی داشت با کوسن ها و بالشت های شیری-عسلی.کنسول بزرگ با آینه اش به

رنگ شیری رنگ روبه روی تخت بود و از همه مهم تر قفسه ی شیری رنگ بزرگ و سرتاسری که

دیوار مجاور تخت را پر کرده بود.پر از کتاب.!

به طرف قفسه ی کتاب ها قدم برداشتم و نگاهشان کردم.لبخندی روی لبم نشست.این همه

کتاب.همیشه آرزو داشتم همچین کتابخوانه ای داشته باشم ولی نشده بود.گنجینه ی کتاب هایم

خیلی کم تر از علیرضا بود چون بیشتر کتاب از کتابخوانه به امانت می گرفتم.حقوق ناچیزم کفایت

نمی کرد.

کتاب "عقاید یک دلقک"* را بیرون کشیدم و نگاهش کردم.صفحه ی اولش را باز کردم و با دیدن

نوشته یه تای ابرویم را بالا دادم "تقدیم به علیرضایی که مانند برادری مهربان یار و یاورم

است.سعید."

سعید؟یه تای ابرویم را بالا دادم و جرقه ای توی ذهنم زده شد.

هول و گیج از این طرفه به آن طرف می روم.نمی دانم چه کار کنم.وای امروز قرار است من بروم «

شرکت مهرآسا؟خدای من.آرزویم داشت برآورده می شد.شکوهمند از میان همه ی طراح های

شرکت مرا انتخاب کرده بود.مرا به تنهایی.!



مستوفی وارد اتاق می شود و با آن اخم های همیشه درهمش می گوید:منشی شرکت مهرآسا

تماس گرفت و گفت که یک ساعت دیگه اونجا باشی.

سرم را تکان می دهم و به طرف میز کارم می روم.وسایلم را جمع می کنم و توی کیفم می

اندازم.فایل بزرگم را با دست برمی دارم و از اتاقم بیرون می زنم.

مستوفی مشغول نوشتن چیزی است.به سرعت از شرکت بیرون می زنم و به طرف خیابان اصلی

می روم.امروز می توانم دست و دلبازی کنم و دربست بگیرم.

وقتی به شرکت مهرآسا می رسم،پول راننده ی دندان گرد را می دهم و پیاده می شوم.نگاهی به

برج جلوی رویم می اندازم و پوفی می کنم.سکوی پرتاب دوم من.دارم می آیم.منتظرم باش.!

سوار آسانسور می شوم و نگاهی به خودم توی آینه ی قدی اتاقک می اندازم.مانتوی شیری رنگ

کوتاه با آستین های سه ربع،شلوار تنگ قهوه ای رنگ با شال قهوه ای.موهای بلوندم را فر ریز زده

بودم و حسابی بهم می آمد.!کفش چسبی جلو باز و بهاره ام ناخن های پدیکور شده ی پایم با آن

فرنچ سفید-کرمی را حسابی به نمایش گذاشته بود.

آفیس مهرآسا طبقه ی بیستم یک برج تجاریست.با نفسی عمیق استرسم را کنترل می کنم و

داخل می شوم.نگاهی به سالن بزرگ روبه رویم می اندازم و به طرف منشی می روم.نگاهی به

ساعتم می اندازم.ده دقیقه دیگر با شکوهمند وقت ملاقات داشتم.

منشی از بالا به پایین هیکلم را اسکن می کند و با ادب می گوید:بفرمایید خانوم.

لبخندی می زنم:آهو غفار هستم.با آقای شکوهمند قرار ملاقات داشتم.

از جایش بلند می شود و با احترام باهایم دست می دهد.متعجب از رفتارش که تا حالا از هیچ

منشی ندیده بودم با راهنمایی اش روی یکی از مبل های چرم سالن می نشینم و منتظر می

مانم.نگاهی به پوسترهای قاب شده ی لبنیات روی دیوار می اندازم که مردی جوان به طرفم می

آید و فنجان قهوه ای روبه رویم می گذارد و با نوش جان گفتنش دنبال کارش می رود.

یه تای ابرویم را بالا می دهم از این همه رفتار با احترام.مثل این که از اصول شرکتشان

است.شانه ای بالا می اندازم و قهوه ام را می خورم.

ده دقیقه هم می گذرند و به قسمت سخت ماجرا می رسم.یعنی اولین ملاقات با شکوهمند.مردی

که فقط اسمش را شنیده بودم.



منشی بار دیگر راهنمایی ام کرد ولی این بار به سمت اتاق شکوهمند.وارد اتاق شدیم و من مردی

را دیدم که رو به پنجره ی سرتاسر شیشه ای اتاقش ایستاده بود.

با شنیدن صدای پاشنه های کفشم به طرفمان برگشت.اولین چیزی که توی صورتش توجهم را

جلب می کند چشمان خاکستری و جذابش است.پوست سفید و موهای مشکی رنگ و درهم برهم

تقریباً بلندش.بیشتر از بالا بلند بود و حسابی بهش می آمد.لب هایش هم کمی گوشتی بودند.بینی

اش هم مردانه بود.

خدای من.!من فکر می کردم شکوهمند مردیست مسن.اما این جوان خوش قیافه ی جذاب چیزی

ورای تصورات من است.

شکوهمند این است؟صدای زخمی اش را می شنوم:بفرمایید.

منشی از اتاق خارج می شود و من می مانم و این پسرِ خارج از تصوراتم.آب دهانم را قورت می

دهم و سلام آرامی می کنم.

سرش را تکان می دهد و به سمت مبل های سمت راست اتاق اشاره می زند.روبه روی هم می

نشینیم و او می گوید:خوش اومدید خانوم غفار.

لحنش خشک است.با ادب می گویم:ممنونم آقای شکوهمند.

به مبل تکیه می دهد و پا روی پا می اندازد:من رزومه ی شما رو خوندم و دیدم که واقعاً شایسته

هستین که برای جدیدترین محصول کارخونه اصلیمون طراحی تبلیغاتی رو به عهده بگیرید.درباره

ی محصول چقدر می دونید؟

-راستش چیز زیادی نمی دونم.فقط می دونم که محصول لبنیه.

شکوهمند:شبیه سازی انواع پنیرهای کپک زده ی فرانسوی.

یه تای ابرویم را بالا می دهم:چه ایده ی جالبی.

سرش را تکان می دهد:بله.مطمئنم که موفق خواهد بود.البته اگر شما هم به وظیفه تون خوب عمل

کنید.

لبخندی مطمئن می زنم:من به خودم اعتماد دارم و امیدوارم همین طور که به رزومه ی کاریم

اعتماد کردین به خودم هم اعتماد کنید.



آمد چیزی بگوید که در اتاق زده می شود و همان پسر آبدارچی سینی به دست و پشت سرش

پسر جوانی تقریباً همسن خو دِ شکوهمند وارد می شوند.

پسر آبدارچی فنجان های کوچک که محتویاتش داد می زد قهوه ی ترک اند با شیر،روی میز می

چیند و می رود بیرون.پسر دوم کامل وارد اتاق می شود و می گوید:سلام.

مثل اینکه کاره ای بود.از جا بلند می شوم و جوابش را می دهم و دست دراز شده اش را می

فشارم.سرش را تکان می دهد:سعید هستم..سعید شکوهمند.

گفتم یک کاره است.یا برادر شکوهمند است یا پسر عمویش.بهش نمی آید برادرش باشد.از نظر

قیافه که اصلاً شبیه به هم نیستند.چشمان قهوه ای روشن پسر روبه رویم با خاکستری های

شکوهمند همخوانی ندارند.پس می تواند پسر عمویش باشد.

-خوشبختم.آهو غفار هستم.

ریلکس به سمت شکوهمند چرخید و گفت:می شه یه لحظه بیایی؟

شکوهمند پوفی می کند و به پسر چشم غره می رود.!از جا بلند می شود و با گفتن"ببخشید زود

». برمی گردم" اتاق را با پسر ترک می کند

سعید.سعید شکوهمند که دیدارمان بار دیگر هم تکرار شد ولی روزِ آخر تحویل کار من بود.کتاب

های دیگر را نگاه کردم.کتاب س لوک* با نام سارا اهدا شده بود.سارا هم می توانست دختر

عمویش باشد؟آری.چرا که نه.!

حدود یک ساعتی توی اتاقش چرخ زدم و کتاب ها را نگاه کردم.به سمت کمدش رفتم.چه می شد

کمی تام فورد استشمام کنم؟

در کشویی کمد را کشیدم.بیشتر لباس هایش اسپرت بودند.

پالتوی طوسی رنگی که آن شب پوشیده بود میان پالتوهایش بود.دستم را دراز کردم و لمسش

کردم.مانند اینکه دارم خودش را لمس می کنم.کشیدمش توی بغلم و جلوی بینی ام گرفتم.چشم

بستم و نفس عمیقی کشیدم.بوی زندگی می داد.!

قطره اشکی از چشمم چکید:کجایی؟یک ماه گذشته.دلت نمی سوزه؟



تام فوردش را به ریه کشیدم و پالتو را دوباره سرجایش آویزان کردم.ذخیره داشتم برای

امشب.فردا دوباره می آیم و رفع دلتنگی می کنم.

می خواستم در کمد را ببندم که چشمم به طبقه ی پایین افتاد.اخم درهم کشیده و روی زمین زانو

زدم.دفتر جلد مشکی رنگ قطوری بود.می دانستم تا الان هم خیلی بی ادبی و فضولی کرده ام ولی

راستش آن لحظه اصلاً نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم.!اصلاً.!

دفتر را باز کردم و با دیدن صفحه ی اولش با تعجب نگاهم را به نوشته ها میخ کردم.

واقع اً وقتی می گویند عشق بلاست همین است؟یعنی حالا بلای آسمانی عشق سرم نازل «

شده؟پس چرا من این گونه از این بلای آسمانی راضی ام؟

ندیدی که چشمانت چه بلایی سرم آورده اند.ندیدی.اولین بار که دیدمت حس کردم صاعقه ای به

قلب مرده ام اصابت کرد و زنده اش کرد.قلبم را برق گرفت و الکتریسیته جاری شده میان آئورت

قلبم را حس کردم.چشمانت جاذبه ای دارند مانند الکتریسیته.!یا شایدم بدتر.اگر بدتر نبودند که

این بلا سرم نمی آمد.!

نمی دانم احساس آن لحظه ای که برای اولین بار دیدمت را چگونه توصیف کنم.در وصف نمی

گنجد.دیدن چشمانت و توضیحش در وصف نمی گنجد.

از وصفش عاجزم.از وصف چشمان خمارت با آن مژه های برگشته..عاجزم.

وای علیرضا.وای."چشم پوشیده بودی،گوشت ننیوشیده بود.حالا نبودی غریق دهشت این گود.این

سودای شرنگی مبارک جانت!حالا بسوز که بدانی،که بخوانی معنی پروانگی،که بخوانی فحوای

قصه و گل.هراس طفیلی نصیب آدمی می کند،عشق فرزانگی.پس برگزین،برگزین سوختن

سوختن ها را،شنگی شنگولان را و خط مشق عشق را.این تب مبارک جانت."

عمر علیرضا،نمی دانی که دیدنت چه حس عجیبی دارد.نمی دانی که چقدر دلم می خواهد نازِ

چشمان قشنگت را بکشم و تو بیشتر برایم ناز کنی.نمی دانی چشمانت چگونه منِ معمولی را بهم

می ریزد و از کار و زندگی می اندازدم.نمی دانی که یک نگاه ندانسته ات به من،جامه دریدن دارد.!

پش تِ دیوار سیاهِ انتظار

لحظه ها را صحنه سازی می کنم



مثلِ گل در خاطرم پرپر شدی

». با خیالت عشق بازی می کنم

لب های لرزانم را از هم فاصله دادم و ناله ای از میان لب هایم خارج شد.قطره اشکم از چشمم

چکید.دیدی گفتم الهه دارد؟

الهه دارد و به من می گوید "حاضرم تمام هست و نیستم را بدهم فقط چشمانت بارانی نشوند؟"

الهه دارد؟الهه دارد و به من می گوید"فضول من"؟الهه دارد و می گذارد د لِ بی جنبه ام عاشق

شود؟پس کی بود که می گفت حامی من است؟

صدای باز شدن د رِ خانه با صدای ریزش قلبم هم زمان شد.بی بی نباید می فهمید من وارد اتاق

علیرضا شده ام.

دفتر را سرجایش برگرداندم و اشک هایم را پاک کردم.به سرعت از اتاق بیرون زدم و به طرف

سالن رفتم.بی بی روی اولین مبل نشسته بود و داشت خستگی در می کرد.

-سلام.دیر کردین.

لبخند مهربان و مادرانه اش را زد:سلام به روی ماهت عزیزم.آره بانک شلوغ بود.

سعی کردم حال چند لحظه پیشم را فراموش کنم.بی دلیل خندیدم و روبه رویش نشستم.

چادرش را درآورد و گفت: علیرضا زنگ زد.

قلبم افتاد توی پاچه ام.یاد چند لحظه پیش افتادم.او الهه داشت یا من اشتباه خوانده بودم؟

سرم را زیر انداختم:حالش خوب بود؟

بی بی:آره.گفت که خیلی سرش شلوغ بوده این مدت و شاید تا چند روز دیگه بهمون سر بزنه.

نه تروخدا بگو نیاید.نیاید تا من هم عذاب نکشم.دیدنش در این وضعیت دیگر درست نیست.او

الهه دارد و منِ بیچاره ی بد شانس نباید بهش فکر کنم.فکر کردن به او یعنی عاشق شدن

بیشتر..یعنی دیوانگی و شیدایی بیشتر.!نیا علیرضا.تو را به جان همان الهه ات قسم،نیا.!

بی بی:زیر غذارو خاموش کردی دخترم؟



به پیشانی ام کوبیدم و تند از جا برخاستم.به طرف آشپزخانه دویدم و صدای خنده ی بی بی با این

حرکتم بلند شد.خدا را شکر غذا ته نگرفته بود.

نفس عمیقی کشیدم و به گاز تکیه دادم.قلبم ریزش کرده بود.قطره اشکم چکید روی گونه ام و

ریخت روی بلوز سفید رنگم.رنگش کرد.باور می کنی اشکم خونی بود؟باور می کنی؟باور می کنی

شد یکی از لکه های زندگی رنگی ام؟

خدایا.به بزرگی ات قسمت دادم.قرار نبود خنجرت را از پشت توی کتفم بکنی.قرار نبود این گونه

سهمگین و به این زودی شادی اصلی زندگی ام را بگیری.قرار نبود خدایا.قرار نبود.!

دختر خوب قرار نبود گریه کنی.علیرضا هم برود.مشکلی که نیست.تو عادت داری.به این خنجر

زدن ها و این ضربه های غافلگیرانه.!در این زندگی برایت عادت شده.!

تصویرهای روبه رویم کمی برایم تار شده بودند.پلک زدم و اشک هایم از زندانشان خارج شدند و

ریختند توی محوطه صورتم.زیاد بودند و همدیگر را هل می دادند.می خواستند زودتر خارج شوند و

صورتم را بوسه باران کنند.

واقعاً چرا خوشی به من نیامده؟چرا این اشک ها نمی توانند فقط یک روز در کاسه ی این چشما نِ

لعنتی بمانند؟یعنی باید حتماً تلنگری بخورند و بریزند؟نمی شود روزی نباشد که این ها نبارند؟با

این شدت؟با این خوشی؟

آهی کشیدم و صورتم را توی سینک ظرف شویی شستم تا بی بی نیامده و مچم را در حال گریه

کردن نگرفته.!

این زندگی می گذرد آهو.با علیرضا بی علیرضا می گذرد.حال با خودش،یا خیالش.!بلاخره که می

گذرد.

دنیای بی رحم،فقط بدان که در این برهه ی زمانی گوی و میدان دست توست.هر چه قدر که می

خواهی بتازان.!هر چقدر.!فقط منتظر انتقامم باش.!می دانی که آهو ساکتِ ساکت است ولی وقتی

دیوانه شود،به سیم آخر می زند.!مواظب خودت باش.!

من عاشقم و عاشق هم می مانم.حال که نمی خواهی برای من باشد،حداقل خیالش را که به من

می بخشی.یا نه بازم بخیلی که ببینی آهو هم به نان و نوایی رسیده؟آری؟

از آشپزخانه بیرون زدم و خیلی عادی رو به بی بی گفتم:آقا علیرضا نگفتن دقیق کی می یان؟



بی بی:نه نگفت.چرا؟

-همین طوری.

نگاهم به رج به رج بافت توی دستش بود.خیلی حرفه ای می بافت.من باید سرگرم می شدم که

خیلی به علیرضا فکر نکنم.باید.!

کنار پایش نشستم و گفتم:بی بی قرار بود به من بافتنی یاد بدی ها.

لبخندی زد:اگه علاقه داشته باشی زود یاد می گیری.چرا که نه.

بافتنی توی دستش را کناری گذاشت و از توی سبد حصیری کنار دستش که پر از کاموا و میل

بود،قلاب بافتنی را درآورد و به دستم داد.کاموای ساده ای به طرفم گرفت و گفت:هر کاری انجام

دادم تو هم مثل خودم انجام بده.

سرم را تکانی دادم و غرق در آموزش های بی بی شدم و یادم رفت که ساعتی پیش بزرگترین

آرزویم را از دست رفته دیده ام.!

*عقاید یک دلقک:نوشته ی هاینریش بل.

*سلوک:نوشته ی محمود دولت آبادی.

***

پری من.می شود امشب را به خوابم بیایی؟فقط همین امشب.خواسته ی زیادیست عزیزکم؟ «

خوابت را می بینم.باد لای افشان گیسوهایت پیچیده و دلِ بی قرارم را بی قرار تر کرده.خوابت را

می بینم.در خواب دیدنت هم جرم است؟در خواب دیدنت هم جزا دارد؟آری؟

پس بگذار برایت بگویم که من مجرم ترین،مجرم روی زمینم.اگر عاشقی جرم است من

مجرمم.مجرمی که با هیچ عقوبتی نمی خواهد از جرایمش دست بردارد.

"حالا که خواب هستم می توانم دستان تو را برای چند لحظه ای داشته باشم گلم؟!در خواب کجا

برویم؟پارک یا خلوت ترین کوچه های شهر؟نترس.

درست است که ذوق مرگ شده ام اما زود نمی بوسمت!زود مثل این شاه ماهی ندیده ها بغلت نمی

کنم.اصلاً آنقدر مهربان می شوم که احساس امنیت کنی.



اص لاً کاری می کنم که خودت بگویی پس دستانت کو به روی سرم.راستی سینما برویم یا

رستوران؟کدام فیلم عاشقانه را بیشتر دوست داری گلم؟غذا چطور؟سنتی یا فقط دو فنجان قهوه

داغ؟

می خواهی خودم لقمه بگیرم برای تو؟بوسه چطور؟می خواهی بغل کنم؟پرتت کنم به آسمان؟جیغ

بزنی،یواش می ترسم گلم.!

می خواهی پا برهنه بدویم تا خو دِ خدا؟هدیه را کجا تقدیم کنم برای تو؟لابلای بنفشه ها یا لای

شعر؟اص لاً می خواهی برویم پیش سالمندترین درخت شهر...

دارم کم کم به داشتنت عادت می کنم عجیب.!کاش بیدار نشوم.کاش هیچگاه بیدار نشوم.!

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم؟"

دوست داشتن تو زیباترین گلی است که خدا آفریده.گفته بودم؟

دعا کن بیدار نشوم گلم.دعا کن بیدار نشوم که خیالت در خواب هم دیدن دارد.!

». به خدا که جهنم تر از نبودنت را در این سرما سراغ ندارم

نفس عمیقی کشیدم و دفتر را بستم.چقدر دوست دارم بدانم این همه عشق برای چه کسی خرج

شده.!این همه عشق برای آدم خاصی باید باشد.!آدمی که دیوانه کننده باشد تا شخصی مانند

علیرضا دیوانه اش شود.

با ولع دفتر را باز کردم و بی خیال اشک هایم صفحه ی بعد را خواندم.

امروز بی سر و صدا از کنارت گذشتم و تو مانند همیشه با غرور دیوانه کننده و قشنگت بی محلی «

طی کردی و نگاهی هم به سمتم نیانداختی.تو چه می دانی من با این بی محلی ها هم بار دیگر

عاشق می شوم؟تو چه می دانی؟



از کنار تو گذشتن و بوی تو را به مشام کشیدن،زندگی را به من برمی گرداند.بویت چرخ می خورد

و چرخ می خورد و به سمتم می آید.مانند قاصدک شیطانی که شیطنت وار خبر یار را به عاشق می

دهد.حست می کنم.بدون اینکه ببینی ام.حست می کنم.با تمام وجود.!

این روزها دست به دامان خیالت شده ام.به خدا که قانعم.عاشقی به قانعی من دیده ای؟فقط

خیالت.خیالت که باشد یعنی زندگی هست.یعنی وقت ادامه دادن هست.یعنی وقت جنگیدن با تمام

دنیا برای مواظبت از تو هست.!

آرام و بی صدا بیا.خیالت هم کافی است.بیارش و بیا.من با صدای نفس های خیالت هم عاشقی می

کنم.حتی اگر آرام آرام و بی صدا بیاید.خودم را به خیالت می سپارم و می روم.می روم به خواب

خیالت.!خیالی که از زور عاشقی هم عاشقش هستم.

»"!؟ بیا.لعنتی بیا."تو بگو.چطور به خودم و خدا،کلافه بپیچم؟تا بیایی

آب دهانم را قورت دادم و طعم تلخ دهنم را حس کردم.با خواندن بعدی درد قلبم دو برابر شد.

امشب دلم عجیب هوایت را دارد.عجیب. «

حالم خراب است.سرم داغ کرده و یاد چشمانت،خواب را از چشما نِ همیشه بی قرارم

ربوده.وجودت چه دارد که من ندیده هم حست می کنم؟این چه جاذبه ایست که تو داری لعنتی؟

سعید می گوید مواظب باش وظیفه ات را به خوبی انجام دهی که بعد شرمنده نشوی و من دلم می

گیرد از نامردی های خودم.تو بگو این نامردیست که عاشقت شده ام؟نامردیست؟

لعنتی دست خودم نیست.به خدا که دست خودم نیست.من را چه به عاشقی.سعید ملامتم می کند

که چه.او هم عاشق است اما مانند من عاشق نیست.من یک جوریم.نمی دانم اما حس می کنم هر

لحظه که می گذرد بیشتر عاشقت می شوم.

"بانوی من هر وقت به دوست داشتنت فکر می کنم،ابدیت و تمامی شب ها با نام تو بر سینه ام

سنجاق می شود.

می دانی؟می دانی از وقتی دلبسته ات شده ام همه جا،بوی پرتقال و بهشت می دهد؟"

منِ لامصب عاشق امانتی توی دستم شده ام.تو،امانتی من هستی؟آری؟پس این عشق چه می

شود؟چه می شود؟



امانتِ منی و من می خواهم تا ابد مال من شوی.خودخواهیست؟

بگو که خودخواهم تا من هم تایید کنم.با تو بودن اگر خودخواهیست،بگذار باشد.اگر همه ی دنیا

بگویند من خودخواهم.بگذار بگویند.من خودخواه ترین عاشق و دیوانه ی روی زمینم.!

می خواهمت و نباید بخواهم.می خواهمت و نباید بخواهم.چرا؟چه کسی می خواهد دستم را از

پرستشت بکشد؟چه کسی؟

من از خودم هم که دست بکشم از دوست داشتنت دست نمی کشم.تو ب ت علیرضایی.!مگر کسی

». از معبودش دست می کشد؟می کشد؟نمی کشد دیگر

امانت؟امانت چه کسی؟اصلاً این امانت کیست؟عشقش امانتش است؟

لبه ی تیز دفتر را میان لب هایم می گیرم و با چشمانی ریز کرده به زمین خیره می

شوم.امانت؟مواظبت؟علیرضا شکوهمند از چند نفر مواظبت می کند؟در عین واحد حامی چند نفر

است؟

او به من هم گفته بود که مواظبم است.به من گفته بود که برای جبران همه ی کارهایش بخندم و

شاد باشم.به من گفته بود که نترسم و...خدایا.!این همه معما با هم در عقلم نمی گنجند.!

یعنی..ممکن بود؟ممکن بود شخصی که این همه برایش عجز و لابه کرده من..نه نه!توهم هایت

تمام نمی شوند آهو.تمام نمی شوند.!

عصبی خندیدم.هه.چه فانتزی قشنگی.واقع اً من با این همه فانتزی چگونه سر از سرزمین عجایب

آلیس درنیاوردم؟

اگر همه ی دفتر را بخوانم می شود سر از این راز درآورد.یا می فهمم که مرا دوست دارد یا اینکه

نه..الهه ای دیگر دارد.!

دفتر را سرجایش برگرداندم و فهمیدن راه حل این همه معما را به بعد موکول کردم.بی بی ممکن

بود بیاید توی اتاق و مچم را در حال شخم زدن توی خاطرات عاشقانه ی نوه اش را ببیند.
و خدایی که به شدت کافیست Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط رها جوووون.لپتاپ ، Nafas sam
#5
بچه ها اگه سپاس ندین من نمیتونم قسمت های بعدیو بزارم
نمیدونم خوشتون اومده یا نه
پس سپاس لطفا
و خدایی که به شدت کافیست Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط رها جوووون.لپتاپ ، Nafas sam
#6
نگین جون ببخشید سپاس ندادم
رمانتو تازه دیدم
لطفا ادامه شو بزار تو فکرش موندم Undecided
کــآش فقـــط بودی . . .
وقتی بغـــض میکردم . . .
بغلــــم میکردی و میگفتی . . .
ببینــــم چِشــآتو . . .
منـــو نیگــــآ کُن . . .
اگه گریــــه کنی قهر میکنــــم میرمــــ.. .
پاسخ
#7
» علیرضا «

عصبی پاهایم را تکان می دادم و به سعید چشم غره می رفتم.من را چه به این مجمع؟واقع اً سعید

چرا درک نمی کرد؟مگر نمی دانست من از رفتارهای مادر و خواهرش خوشم نمی آید؟اگر می

دانست پس این دعوت دیگر برای چه بود؟!

نگاهم را به کف های قهوه ی سرد شده ام دوختم و لبم را جویدم.صدای عایشه خانوم را

شنیدم:علیرضا خان؟

سرم را بلند کردم و لبخندی زورکی زدم:بله.

عایشه:چه خبر؟کارهات خوب پیش می ره؟

-شکر خدا خوبه.

نام خدا را آوردم تا بساط روبه رویی اش را جمع کند ولی متاسفانه این مادر به همراه دخترش

گمراه تر از این حرف ها بودند.

عایشه خانوم خندید و گفت:محصولتون وارد بازار نشد؟

پا روی پا انداختم:نه هنوز.

لاله که با آن زهرچشمی که ازش گرفته بودم هنوزم از رو نرفته بود با مستی گفت:این دختره.. آهو

غفار واقعاً..حیف بود.

عایشه با تعجب گفت:چرا؟

لاله خنده ای مستانه کرد:خبر نداری نه؟

عایشه:از چی باید خبردار می شدم؟

لاله سکسکه ای کرد و با خنده ای که گوشم را کر،کرد گفت:آخ دلم خنک شد.آخ خنک شد.

از بس نوشیدنی خورده بود مرحله ی پاتیل شدن را هم گذرانده بود.البته عایشه هم کم ازش

نداشت.زیر چشمی سعید را دیدم که چگونه داشت دسته ی مبل را فشار می داد.هر چه قدر که از

مادر و خواهرش هم قطع امید کرده باشد بازم غیرت دارد و این صحنه ها عذابش می دهد.صحنه

ای که می دانست ممکن است تا لحظاتی دیگر خواهرش در مستی به سمت پسر عمویش بیاید و

به زور بخواهد او را..آه!



درکش می کردم.واقعاً سخت بود!برای مرد سخت است که چنین صحنه هایی را ببیند و ساکت

بماند و خودش را به بی غیرتی بزند.گرچه آدم هایی مثل عایشه و لاله حتی لایق این غیرت هم

نبودند!

عایشه خندید و گفت:حالا چرا دلت خنک شد؟

لاله که از بس خورده بود و مانند کرم به خود می لولید با خنده ای خبیث،کشیده گفت:به درک

واصل شد..ازش بدم...می یاد.از اون چشمای.. وحشیش متنفرم.

یک هو مانند حیوانی که رم کرده باشد از جا بلند شد.خودم را آماده کردم برای حرکتش تا حالش

را جا بیاورم.به طرفم هجوم آورد و توی صورتم داد زد:دوست داشتم اون.. چشمای مزخرفش رو

از کاسه دربیارم و بندازم جلوش.دوست داشتم..ببینم دیگه کی بهش نگاه ...می

کنه..دختره..ی..پتیاره...

لبم را با عصبانیت جویدم و دست هایم را مشت کردم تا یک هو روی صورت لاله فرود نیایند!

لاله جلوتر آمد و با لحن نفرت انگیزی گفت:جون من..هیک..نه جون..من.بگو چند بار

گذاشت...باهاش بخوابی..تا.. قبول کردی..

جیغ لاله مرا به خودم آورد.با اعصابی داغان و فوران کرده داد زدم:خفه شو دختره ی

آشغال.

جای چهار انگشت دستم روی گونه اش مانده بود.کاش می شد بیشتر بزنم.داشت به جانم توهین

می کرد..می فهمی وقتی به جانت توهین می کنند یعنی چه؟این حرف ها را داشت درباره ی ب ت

پاکِ من می گفت.گ لِ من.جان من!دختری که هیچ خطایی تا به امروز ازش ندیده و نشنیده بودم.

نگاهی شرمنده به سعید انداختم ولی نگاه رضایت مندش باعث شد شیرتر شوم.عایشه با اخم

هایی درهم روبه لاله گفت:اون تن لش ت جمع کن و برو گمشو توی اتاقت.

لاله جیغ زد:نمی خوام..

به من اشاره کرد و ادامه داد:باید بفهمم..این پسر چرا..من دوس نداره.

عایشه با تحکم همیشگی اش داد زد:خفه شو لاله.این دیگه دونستن داره؟دوستت نداره مگه

جرمه؟



هه.تو گفتی و من باور کردم عایشه جان.یعنی فکر می کنی من این قدر ببو تشریف دارم؟نکند

فکر می کنی نمی دانم لاله جانت از خودت خط می گیرد؟!

تمامی این نقشه ها زیر سر دوتایشان بود.می خواستند لاله را بگیرم و بعد سرم را زیر آب کنند و

تمامی اموالم را هاپولی.مطمئناً تصاحب قلمرو علیرضا شکوهمند برایشان خیلی سود داشت که این

همه داشتند خودشان را به آب و آتش می زدند.البته چرا که سود نداشته باشد؟

سعید که اخم هایش را وحشتناک درهم کشیده بود با دندان هایی روی هم ساییده گفت:لاله

گمشو برو توی اتاقت تا بلند نشدم و ...

ادامه نداد.دوست نداشت جلوی روی من بهشان بی احترامی کند.البته احترامشان آن هم جلوی

من برایش مهم نبود و قصد دیگری داشت.

نیشخندی زدم و از جا بلند شدم.اگر بیشتر از این می ماندم ممکن بود لاله را زیر مشت و لگ

هایم بگیرم و تمامی دلتنگی هایم برای آهو را بر سرش بریزم و حالش را جا بیاورم.

لقب شریف خودش را به آهوی گریز پای من داده بود.منی که هر وقت می دیدمش دنیایی از عشق

به طرفش سرازیر می کردم و او سربه زیر خجالت می کشید.خجالت می کشید و از من رو می

گرفت!

عایشه که دید بلند شدم گفت:ببخش علیرضا.کجا می خوای بری؟

تند نفس کشیدم:ببخشید عایشه خانوم.بهتره که دیگه من پام اینجا نذارم.با اینکه اصلاً لازم هم

نیست توضیح بدم ولی می گم که واقعاً دوست ندارم دیگه چنین حرف هایی بشنوم.من اگر آهو

غفار رو از میون اون همه طراح انتخاب کردم به خاطر قیافه ش نبود،من کاری به قیافه ش

نداشتم.محصول برام مهم بود و می دونستم که اون دختر ذوق و استعدادی داره که بیشتر طراحا

ندارن.برای پول کار نمی کنه و از ته دلش برای طراحیش وقت می ذاره.من هیچ صنمی با آهو غفار

ندارم پس این همه حرف قبیح رو نمی پسندم و با تندی باهاشون برخورد می کنم!

بعد از زدن این حرف ها خداحافظی کردم و از سالن بیرون زدم.سعید و سارا پشت سرم داشتند

می آمدند.پالتویم را از خدمتکار گرفتم و همین طور که می پوشیدمش گفتم:سعید لطف اً دیگه از این

لقمه ها برای من نپیچ.این بار هم به خاطر تو اومدم.



سعید لبش را جوید و گفت:ببخش علیرضا.واقعاً نمی دونم چی بگم..فقط می تونم بگم که شرمنده

م.

سارا با نفرتی آشکار گفت:این وصله ها به علیرضا نمی چسبه و همین طور..

ساکت شد و بهم نگاه کرد.فهمیدم منظورش چیست.لبخندی میون عصبانیتم زدم و پلک زدم.همه

می دانستند که آهو غفار چقدر پاک است.شاید حتی خو دِ آهو هم این همه خودش را پاک نمی

دانست که ما می دانستیمش!

سارا خندیده ای مصنوعی کرد:بعد می بینیمت داداشی.

سعید هم لبخندی غمگین زد و گفت:آره.شاید فردا بیاییم خونه ات.حالا بعد هماهنگ می کنیم.

سری برایشان تکان دادم و سوار ماشین شدم.اگر این دو نفر نبودند واقع اً نمی دانستم می توانم

این همه فشار را تحمل کنم یا نه.

مانند هر شب،شب گردی هایم شروع شده بود.صدای سیستم را کمی بلند کردم و صدای آهنگ

مورد علاقه ام توی ماشین پیچید.

تو همچو ماهی ماهِ درخشان

منم چو دریا،با همه طوفان

اسیرِ مهتابم

چو مه بماند چهره ی زیبا

به جذبه آید پهنه ی دریا

من هم ز ر خت بی تابم

سی روز و یک ساعت گذشته.سی روز و یک ساعت است که ر خ ماهش را ندیده ام.ندیده ام و

دارم می میرم.دارم از شدت دلتنگی می میرم.می دانی دلتنگی برای چشمانش یعنی چه؟

کو آن بختی که به دامن تو رسد زمانی دستم

خواهم جانا که تو با نگهی شبی کنی سرمستم



این همه دوری عذاب آور دیگر کی قرار است تمام شود؟لعنتی می دانی سی روز و یک ساعت

یعنی چه؟می دانی؟

دو از رویت منم و غم دل به گوشه ی تنهایی

ای مه بازآ که مرا نبود غمی تو چون بازآیی

من می خواستمش.به که بگویم که دیوانه چشمانشم؟به که بگویم تا حق را به من بدهد؟به که

بگویم تا بار این خفت و شرمندگی را از روی دوشم بردارد؟

به دامِ عشقت افتادم،مبر تو ای مه از یادم

به آرزویت بنشستم،به یاد رویت دلشادم

خدای من می بینی؟می بینی که دیگر جانم به لبم رسیده؟تویی که این همه عشق را به جانم

انداختی پس راه حلی هم جلوی رویم بگذار!

چو به مه تابد رویت چه جاذبه ها دارد

چو روی بی تابم در شکنج تنهایی

همه شب چشم عاشق ب ود به راه من

که به او با دلجویی کنی نگاه من

ماشین را کنار خیابان پارک کردم و نگاه مرددم را به گوشی ام دوختم.چه می شد حالا زنگ می

زدم و صدایش را می شنیدم؟

دست لرزانم را به طرف گوشی بردم و شماره را گرفتم.چشمانم را بستم و به پشتی صندلی تکیه

دادم.خدایا چه می شود اگر این بار خودش جواب دهد؟

پیچیدن صدای آرامش دهنده اش توی گوشی باعث شد لبم را گاز بگیرم:الو.

رگه های لرزانِ میان صدایم را حس کردم:سلام.خوبی؟بی بی چطوره؟

آهو:سلام.ما خوبیم مرسی.تو خوبی؟

-خداروشکر که حالتون خوبه.می گذرونم.



صدایش برایم مانند لالایی بود:چرا گذروندن؟حالت خوب نیست؟نکنه مریض شدی؟

همان موقع سرفه ای کردم که باعث شد با نگرانی شدیدتری بگوید:علیرضا.

آنقدر قشنگ و با احساس گفت علیرضا که اختیار از کفم رفت:جو نِ دلم.

اوف خدای من.من چرا این گونه بودم؟چرا دیگر اختیاری نداشتم؟عصبانی از دست خودم ادامه

دادم:خوبم.فقط یه خورده سرماخوردم.

آهو:دارو خوردی؟

چرا حس کردم صدایش با لرزشی از سر بغض همراه است؟!

لبم را جویدم:آره.یه سرماخوردگی خفیفه.

آهو:چرا مواظب خودت نیستی؟

لبخندی زدم:من خوبم خانومی.نترس بادمجون بم آفت نداره.با یه سرماخوردگی ساده که نمی

میرم.

-حالا حقته گوشی رو بدم به بی بی و بگم چی گفتی.اون بهتر از من جوابت می ده.

خندیدم:نه جون هر کی دوست داری از این کارا نکن که با هر جیغش گوشم تا چهل و هشت

ساعت زنگ می زنه.

آهو:گفتم تا گوشی دستت اومده باشه.

حتی شوخی هایش هم مانند خودش شیرین بودند.لبم را با زبان تر کردم و گفتم:اون جا راحتی؟

آهو:آره.کاش می شد یک روزی برای فراهم کردن این همه راحتی بتونم جبران کنم.

-یک بار بهت گفتم بازم می گم،تو فقط باش و بخند.شاد باش و حتی برای لحظه ای غم به دلت

راه نده این بزرگترین جبرانِ برای من.

آهو:نه علیرضا.منی که توی تمام زندگیم حامی خاصی نداشتم و اگر هم کسی می خواست ازم

حمایت کنه یا با زور و اجبار بوده یا مصلحتی این وسط داشته،لطف های تو اونقدر برای من بزرگن

که نمی دونم چطور توی صورتت نگاه کنم و بگم..



عصبانی حرفش را قطع کردم:دیگه از این حرف ها نشنوم.کارهای من لطف نیستن، وظیفه ان.

آهو:نه تو موظف نیستی.مگه من کیم که در برابرم موظف باشی.

آهی کشیدم:هستم خانومی.

عصبانی چنگی به موهایم زدم و زمزمه کردم:تو همه کاره ای.چیزی کم و کسر نداری؟

با صدای ریز شده ای گفت:نه.خداحافظ.

قطع کرد و اجازه نداد جوابش را بدهم.انگار که ناراحت شد.با تعجب به گوشی و بوق آزادی که

ازش پخش می شد چشم دوختم.یعنی من چیز بدی گفتم؟

نگاهم را معطوف ماه روشنِ آسمان انداختم و آهی کشیدم.باید می رفتم و می دیدمش.این بازی

دیگر داشت خیلی طولانی می شد.آنقدر طولانی که دلِ من یکی را شدید زده بود!

***

نگاهم به پاهایش بود که سالن را داشتند با چه سرعتی متر می کردند.صدایش را شنیدم:علیرضا

الان نه.

عصبی گفتم:یعنی چی نه؟دیگه برای چی اینقدر می خوای کشش بدی سعید؟به نظرت این بازی

خیلی طولانی نشده؟

مشتش را کوبید روی میز و گفت:نمی شه.فقط یکی دیگه.

-یکی دیگه یکی دیگه.لامصب می دونی تا حالا چند بار از این یکی ها پیدا کردین؟

انگشت اشاره اش را به طرفم گرفت:علیرضا این قرارمون نبود.قرارمون نبود که تو وسط راه جا

بزنی و عاشق بشی.قرارمون نبود خارج عملیات کاری انجام بدی.

از جا بلند شدم و به طرفش رفتم:قرارمون یک سال بود.

با داد ادامه دادم:قرار بود این بازی یک ساله باشه ولی الان داره وارد پنج سال می شه.

مانند خودم داد زد:جناب آقای علیرضا شکوهمند من و اطرافیانم بازی که نمی کنیم داریم کار می

کنیم.فقط یه آتوی دیگه لازمه تا کار ش تموم کنیم.



پوزخندی زدم:مطمئنی؟من که بعید می دونم.

دندان هایش را روی هم سایید:از همون اول که اومدی وسط بازی بهت گفتم که عشق و عاشقی و

ننه من غریبم بازی درآوردن موقوف.رئوف بازی و قلب پاک داشتن و دلسوزی موقوف..من می

دونستم که این طور پدرم رو درمی یاری.می دونستم.

سرم را با خشم تکان دادم:چهار سال صبر کردم و پا روی همه چیز گذاشتم.زندگیم مختل شده و

خواب شب ندارم.می فهمی؟می فهمی دارم زیر این همه فشار جون می دم؟نمی فهمی چون سارا

الان توی رخت خواب گرم و نرمش خوابیده و..

داد زد:ببند دهنت علیرضا..به خداوندی خدا اگه بخوای از این اداها برام دربیاری خودم می یام جلو

و دیگه حتی اجازه نمی دم توی گود باشی.

زهرخندی زدم:خوب آره.چرا که نه.منم یه مهره ی سوخته شدم برات.دیگه به درد نمی خورم.

عصبانی به سمتم آمد و یقه ام را با دست هایش گرفت.با گستاخی در چشم هایش خیره

شدم:بگو.خجالت می کشی؟چون عاشق شدم دیگه به درد نمی خورم نه؟عاشقی که بی هوش

باشه فقط عشقش رو می بینه دیگه؟به درد نمی خورم چون اهدافت رو ممکنه به خطر بندازم با

احساسم نه؟

چشم هایش را بست و یقه ام را ول کرد.روی مبل نشست و با عجز داد زد:تو بگو من چی کار

کنم؟

چشم باز کرد و توی صورتم دادش را ادامه داد:چی کار کنم؟چند نف ر راضی نگه دارم؟بابا منم

آدمم.دل دارم.می فهمم چی می گی..ولی تا کی؟تا کی با احساس می خوای پیش بری علیرضا؟یه

خورده احساست کنترل کن تا این ماموریت لعنتی تموم شه.کنترلش کن و بعدش هر چه قدر که

می خوای برای آهو غفار عجز و لابه کن،خوبه؟

-تو چرا نمی فهمی؟یعنی این قدر من سست اراده دیدی؟آهو توی خطرِ.اون خونه هم دیگه امن

نیست.بچه ها می گن موارد مشکوکی دیدن که دور و اطراف خونه پرسه می زنن.

سعید:نگران نباش.بچه ها کاملاً روی خونه احاطه دارن و مواظبن.



لبم را جویدم و عصبی گفتم:خوبه خودت می دونی اون زنیکه ی عنکبوت و افرادش چقدر حرفه

این.اگه روی یکی چنبره زدن مگه دیگه ولش می کنن؟!از این می ترسم که یک قدم از ما جلوتر

باشه.از این می ترسم که وقتی به خودمون بیاییم که...

چشم غره ای رفت:جناب گالام اینقدر آیه ی یاس نخون لطفاً.

شانه ای بالا انداختم:هشدارم دادم و می دونی اگر اتفاقی برای آهو بیافته چی کار می کنم دیگه؟

سعید:می دونم.من خودم بیشتر از تو نگرانم ولی فعلاً نمی شه کاریش کرد.تقصیر توئه که بردیش

توی یه شهر دور.همیشه بدون اینکه باهام مشورت کنی کار خودت پیش می بری.

-بهترین کار ممکن رو کردم.اون لحظه به تو دسترسی نداشتم و مجبور بودم که تصمیم

بگیرم.بهترین جای ممکن هم اهواز بود.

سعید:اگه بشه از کشور خارجش کنیم خیلی عالی می شه.

با حیرت داد زدم:چی؟

سعید:همین که شنیدی.بهترین راهِ ممکنِ!

-مثلاً کجا؟

سعید:ترکیه.

حیرتم دو برابر شد:ترکیه؟مگه دیوونه شدی؟می دونی اگه ببریمش ترکیه..

با تمسخر حرفم را قطع کرد:حتماً تو از دوریش دق می کنی نه؟

ناراحت از روی مبل بلند شدم و گفتم:واقعاً برات متاسفم سعید.از وقتی اومدی تا حالا هزارتا حرف

بارم کردی!می دونی چیه؟مقصر اصلی خودمم که این همه بهت اعتماد دارم.تو رو مثل برادرم می

دونم و رازم رو بهت گفتم.

بعد از زدن این حرف به سمت در رفتم که صدای نادمش را شنیدم:علیرضا مثل این بچه ها قهر

نکن تروخدا.خوبِ این وضعیت افتضاح رو می بینی و ازم می خوای درست رفتار کنم.



دستش روی شانه ام نشست:من می دونم که به خاطر ما چهار ساله که از جونت مایه گذاشتی و

هر چی گفتیم،گفتی چشم و انجامش دادی..بهت حق می دم.فقط تو هم کمی درکم کن.منم که

چیزی دستم نیست.

با صدای محکم ولی دلخوری گفتم:برای هفته ی دیگه بلیط ترکیه گرفتم.

نفس عمیقی کشید:چند روز می خوای بری؟

-شاید یک هفته.

سعید:باشه.بیا که سارا تا یک ساعت دیگه می یاد و می خواد کدبانویی کنه و شام درست کنه

برات.

-نه بابا؟چه عجب!

خودش را روی کاناپه پرت کرد و من داد زدم:یواش.سرویسش کردی.

سعید:باشه بابا.خسیس.

-حتی فکر راحتی و آرامشی که توی ترکیه ممک نِ بهم دست بده هم آرومم می کنه.

سعید:می خوای چی بهش بگی؟قصدت از این سفر چیه؟

روبه روی قفسه ی کتاب هایم ایستادم و همان طور که کتابی را از میان انبوده کتاب بیرون می

کشیدم با پوزخند گفتم:برای تجدید قوا.

سعید:مطمئنی؟

روی صندلی راک کنار پنجره خانه ام لم دادم:نه..

سعید:اصلاً خودت می دونی چی می خوای؟

سرم را به معنای نفی تکانی دادم.نه نمی دانستم.توی این زمانِ مزخرف از زندگی اصلاً نمی

دانستم چه می خواهم!آهو را می خواهم یا می خواهم دور شوم؟چه می خواهم من؟

صندلی را آرام تکانی دادم:می خوام برم که آروم شم.به قول خودت یه خورده احساسم رو کنترل

کنم.هفته ی دیگه چندتا تعطیلی رسمی همزمان داریم می تونستم برم اهواز..ولی نمی خوام.



سعید:من یه حرفی زدم حالا تو چته.من که می دونم عقل و دلت می پکه اگه نبینیش.جون من

برنگردی یهو دیوونه شده باشی و آهوی خونت شدیداً پایین اومده باشه؟

پوزخندی زدم:نترس.دیگه فولاد آبدیده شدم.یک ماهِ که ندیدمش و دووم آوردم.خودم ترکیه رو

ترجیح می دم به اهواز البته فعلا.

از صورت پر از سوالش فهمیدم که منظورم را نگرفته.آمدم چیزی بگویم که زنگ خانه زده

شد.سعید از جا پرید و گفت:فکر کنم سارا باشه.

به طرف در رفت تا بازش کند و من حواسم را به کتاب توی دستم دادم ولی مگر می شد تمرکز

کرد؟

صدای شاد سارا توی خانه پیچید:صاحبخونه ی نامرد مهمون نواز..کجایی؟چرا نیومدی استقبالم؟

خندیدم:برو بذار باد بیاد.خجالت نکش فرش قرمزی چیزی دلت نمی خواد؟

وارد سالن شد و همان طور که جنب و جوش کنان پالتوی قرمز جیغش را درمی آورد گفت:آره جون

تو خیلی هوس کردم.قرمز که پوشیدم فرش قرمزم باشه دیگه کامل می شه همه چی..

-لابد یه پا هالیوودی می شی نه؟

ابرویی بالا انداخت:آره دیگه.فقط پالتوم قرمزه.هالیوودی ها بیشترشون مشکی پوشن.

روی مبل نشست و با لبخند ادامه داد:خوب چطوری؟احوالت خودت؟خانومت؟عیالت؟بچه هات؟ننه

بابات؟همه خوبن؟

سری تکان دادم:همه خوبن فقط این افراد نصفشون مرده ان،نصفشونم هنوز وارد این خونه

نشدن.

چشمکی زد:ای شیطون.جونِ من بگو چقدر از آوردن اسم عیال ذوق کردی؟

خندیدم.همیشه سارا می توانست در زمان هایی که حالم خوب نبوده سرحالم بیاورد و بگذارد

لبخند روی لب هایم بنشیند.

سعید با سینی چایی ها وارد شد و گفت:بخورید و دعا کنید به جونم.



کسی این همه شادی و بشاشی سعید را می دید مطمئنم که به دوگانه بودن شخصیتش پی می

برد.البته سعید مواقعی که باید جدی باشد،جدی بود و مواقعی که بحث شوخی و خنده باشد یک

پا دلقک می شد و مجلس را گرم می کرد.

چایی را برداشتم و نگاهش کردم:نه جدی جدی دیگه وقت شوهر دادنتِ.

سارا:مادر دعا می کنم به جونت.کیس مناسبی براش سراغ داری؟ترشیده روی دستم.

سعید موهای زنش را به هم ریخت و گفت:حالا دیگه این طوری شد؟

سارا:آره دیگه.مگه دروغه؟

با لبخند نگاهشان می کردم.همیشه به خاطر من جو را شاد می کردند تا فقط کمی لبخند روی لبم

بنشیند و شاد باشم.

سعید:خوب حالا شام چی می خوای برامون درست کنی؟

سارا:برو بابا.مگه کلفت مفت گیر آوردی.

سعید بادی به غبغب انداخت:بیا برو غذات بار بذار ضعیفه.ساعت هشتِ!

سارا:اولاً من حتی اگر درست کنم برای خودم و داداشیم درست می کنم تو این وسط چه کاره

ای؟دوم اً ضعیفه اون...استغفرالله و اتوب الیک!

-بسه بابا.خودم الان شام درست می کنم.نمی خواد به هم بپرین.

سارا:ای جونم.قربون اون قد و بالات برم من.اصلاً خودم می رم برات خواستگاری.قربونت برم من

که اینقدر خوبی.سعید ببین و یاد بگیر.

سعید:برو بابا.پس تو چه کاره ای؟

از روی صندلی محبوبم بلند شدم و به طرف آشپزخانه راه افتادم.صدای کل کل های سارا و سعید

هنوزم می آمد.

با خنده سری از روی تاسف تکان دادم و گوشت را از توی فریزر درآوردم.مطمئن بودم اگر منتظر

سارا بمانیم ساعت سه شب املتی سوخته جلوی رویمان می گذارد!برعکس آهو که توی این چنین

کارها تر و فرز بود،سارا کند و بی دقت بود.



اگر کلی هم بخواهیم بنگریم اص لاً بلد نبود آشپزی را با چه "آیی" می نویسند.البته نمی توان برش

خرده گرفت چون این گونه بزرگ و تربیت شده بود.از بچگی توی خانه ی عمو خدمتکار چرخیده و

کارهایش را کرده بودند.برعکسش آهو که از همان بچگی خودش یاد گرفته بود گلیمش را از آب

بیرون بکشد و تقریباً مانند زن و مردی محکم بار آمده بود.در مواقع لزوم ناز زنانه داشت و در

مواقع دیگر خشونت و گستاخی مردانه.

با یادِ املت فرانسوی اش چشمانم را بستم و تصورش کردم که توی آشپزخانه ی این خانه می

چرخد و..

سارا:کمک نمی خوای پسر عمو؟

از فکر شیرین چند ثانیه قبلم درآمدم و گفتم:نه.تو برو بشین و فضولی نکن.کمک کردنت پیش

کش.

سارا:خیلی بدی مگه من فضولم؟

خندیدم:کم نه.حالا بیا این سیب زمینی هارو بشور و برای ته دیگ برششون بزن.الحمدالله این که

دیگه بلدی؟

چشم غره ای رفت و پای سینک ایستاد.نایلون سیب زمینی ها را برداشتم و به دستش دادم.

همان طور که پیاز ها را ساتوری می کردم گفتم:چه خبر؟دیشب چی شد؟

سارا:هیچی اون تن لش رفت خوابید و تازه داد و بیداد عایشه بلند شد.

اخم هایم را درهم کشیدم که صدای سعید بلند شد:اوف یه کتکی بهش زدم که دلم خنک شد.تازه

نزدیک بود فک مک عایشه رو هم پیاده کنم.

با تمسخر لبم را با معنی زشت است گاز گرفتم و پلکی زدم.پوزخندی زد و به کانتر تکیه داد:بهم

می گه علاوه بر این که به علیرضا چیزی نگفتی تازه خودتم روی خواهرت دست بلند می

کنی؟یعنی اگه یه خورده بیشتر ادامه داده بود هر دوتاشو ن می فرستادم اون دنیا.

-زیاده روی که نکردی؟

سعید:حواسم هست.یه جوری زدم که فقط دلم خنک بشه.دختره ی ..لاالله الا الله!



رشته های ماکارانی را توی آب جوش قابلمه ریختم و گفتم:ولش کن.اعصاب ت داغون نکن.ارزشش

رو نداره.

سعید:نمی دونی وقتی مادر و خواهرم رو این طور می بینم چه حالی می شم.با اینکه از خیلی وقتِ

ازشون قطع امید کردم ولی خوب خیر سرم مردم یعنی..

دستی روی شانه اش زدم و گفتم:بی خیالش برادر من.بیا ببین چه ماکارونیِ درست کردم.

سعید:تو که دست پختت عالیه که دیگه واقع اً وقت شوهر دادنتِ.

سارا خندید و گفت:یعنی فقط این قضیه به خیر و خوشی بره پی کارش.خودم می رم برات

خواستگاری.

خندیدم که سعید پس گردنی اش را زد و فرار کرد.داد زدم:یعنی فقط نگیرمت.اص لاً چرا تو رو

بگیرم باید برم پیش بی بی و این عادت رو از سرش بندازم که همه تون رو یاد داده من پس

گردنی بزنید.

پوفی کردم و ادامه دادم:فکر کنم تا چند روز دیگه آهو هم یاد بگیره من پس گردنی بزنه.

سارا:آی آی.اون دیگه پس گردنی یارِ.فکر کنم این یکی برات شیرین باشه نه؟

بی هیچ خجالتی گفتم:اون بذار مال من بشه هر دم به دقیقه پس گردنی بزنه من .منم راضیم به

رضای خدا.

صدای سعید بلند شد:دِ کوفت.حالا اون کناریت حسود می شه و می خواد گردن من سرویس کنه.

-خوبت می کنه.

سارا بشقاب سیب زمینی های برش داده شده را به دستم داد و گفت:بیا.

از دستش گرفتم و گفتم:لطفاً میز بچین.

سارا:اوه چه لفظ قلم.فکر کنم آهو غفار روت تاثیر گذاشته.

چشم غره ای بهش رفتم:به آهوی من چی کار داری تو؟اون که قربونش برم با اون ادبش من

کشته.به تو هم سرایت کرده؟



چشمکی زد:آره.اصلاً این جوجه تازه از تخم دراومده روی همه تاثیر مثبت گذاشته.قربونش برم

من..کی دیگه قرا رِ ببینمش؟

لبخندی از شنیدن لحن مهربانش روی لبم نشست.سارا از خوش قلب ترین دخترهایی بود که

توی تمام عمرم دیده بودم.

-انشالله به زودی.فقط اون سعیدت یه خورده باید دست بجنبونه!

چشمانش را طبق عادتش توی کاسه گرداند:پس منتظر باش برادر.وصالتون صد سال دیگه اتفاق

می افته.

سعید:یه کلوم از قربونی زیر پای عروس.این حرفا چیه می زنی به این مجنون؟نمی ترسی فردا یه

ک لت بگیره و از دیوونگیش همه شو خالی کنه توی کله ی من؟

سارا:بادمجون بم آفت نداره.بیا که شام حاضره.

ماکارانی را توی دیس کشید و ادامه داد:به به ببین چه کدبانویی گیرت اومده سعید.رو دستم دستی

نیست با این دست پخت!

سعید:آره عزیزم.مگه نمی دونم من؟انتخابم بیسته.

پشت میز نشستم و گفتم:بسه بابا.الان رودل می کنه می افته روی دستمون.بشین.

سارا همان طور که رشته های ماکارانی اش را به دور چنگال می پیچید گفت:می خوای بری ترکیه؟

-آره.حواست باشه جلوی کسی لو ندی سارا،بگو رفته دبی.

اخمی کرد و جدی گفت:می دونم تو نمی خواد اینارو هر بار بهم بگی.

خندیدم:باشه بابا.چه بهش برمی خوره.

یهو تغییر موضع داد و با لبخندی ملیح با ناز پلک زد.من و سعید با صدای بلندی زدیم زیر

خنده.سعید با خنده گفت:علیرضا لازمه نگاهش ترجمه کنم؟

-نه لازم نیست.ولی سارا خانوم من حوصله ی مال گردی ندارم.

سارا چشم غره ای رفت:یعنی برای آهو خانمت هم نمی ری مال گردی؟



یه تای ابرویم را بالا دادم:اوه اوه.چه حسود.برای اون از صبح تا شب این یک هفته رو می رم مال

گردی و همه چی براش می خرم تا چشت درآد.

سارا:مرض.تو سفارشات من نیار و ببین چه حالی ازت بگیرم.اصلاً وسایل آهو جونت رو می دزدم.

با خباثت گفتم:آهوی من ظریفه لباساش به تو نمی خورن که...

جیغ بنفشی کشید و چنگال بزرگ ماکارانی را برداشت.خواست به طرفم بیاید که گفتم:سارا جان

شما که این قدر خانوم و باوقار و خوش هیکلی..

لبخندی زد و با ضعف گفت:جونِ من؟علیرضا قربونت برم که تو این قدر خوش سلیقه ای.اصلاً من

مطمئنم که آهوی انتخابیت بیستِ.من چیم؟خانومم؟خوش هیکلم؟وای.

بعد از زدن این حرف ها خودش را به غش زد..سعید که از خنده سرخ شده بود گفت:بسه این قدر

ادا نریز بچه.شامت بخور.

سارا:علیرضا.ترو خدا!

سرم را با خنده تکان دادم:تو بزرگ نمی شی به خدا.باشه.

با شادی گفت:ای ول.قربون چشمای عسلی آهو خانومت برم من!فردا لیستم رو می فرستم.

زیر لب دیوانه ای گفتم و مشغول شامم شدم.تا آخر شب آن قدر از دست سارا و گاهی سعید

خندیدم که روحیه ام کام لاً عوض شد.ساعت ده شب بود که عزم رفتن کردند.

قبل از اینکه از خانه بیرون بزنند گفتم:توی نبود من به شرکت سر بزن.

سعید پوفی کشید:باشه.فقط به بی بی سفارشات لازم رو بکن!

سری تکان دادم:حتما!

وقتی رفتند با خنده سرم را تکان دادم و به سمت صندلی راک مورد علاقه ام رفتم.

سارا و سعید را خیلی دوست داشتم.عشقشان زیبا بود.همیشه به روی هم لبخند می زدند و

مسخره بازی درمی آوردند.مخصوصاً سارا.سارایی که می دانستم غم هایش را همیشه پشت ظاهر

خندانش پنهان می کند.سارایی که از بچگی یتیم بود و زیر دست نامادری بزرگ شده بود.نامادری

که نه اهل کتک بود و نه اهل فحش و ناسزا.زنی بود سرد و سنگ که اص لاً بود و نبود سارا برایش



مهم نبود!عموی خدابیامرز هم که زود از دنیا رفت و سارا دیگر رسم اً تنها شد.اگر من و سعید

نبودیم حالا سارایی هم نبود.

اگر من و سعید نبودیم مطمئن بودم که این سارایی که حالا این قدر شوخی می کرد و بی خیال بود

به سارایی تبدیل شده بود که باید هر هفته در آسایشگاه ملاقاتش می کردیم.

کتاب را به دست گرفتم و غرق در موضوع کتاب مانند همیشه از این دنیا خارج شدم.

***

دسته ی ساکم را کشیدم و با برداشتن پالتویم خانه را ترک کردم.نگهبان توی کانکسش در حال

چ رت زدن بود.

پوزخندی زدم و سوار ماشین شدم.با صدای گاز ماشین بیچاره چ رتش پاره شد.دم در خانه

ایستادم و خودم را مشغول گوشی ام کردم و در اصل به طور نامحسوسی به آینه ی بغل نگاهی

انداختم.

سرجایشان بودند و با چشم باز به خانه نگاه می کردند.نیشخندی زدم و گاز دادم.مطمئن بودم

فقط تا فرودگاه دنبالم می آیند.دیگر بهشان عادت کرده بودم.از خیلی وقت بود دنبالم می کردند و

هر وقت که لازم باشد می پیچاندمشان طوری که حتی خودشان هم متوجه نمی شدند.

ماشین را توی فرودگاه پارک کردم و خیلی عادی وارد سالن شدم.واقع اً آن شخصی که این ها را

گذاشته بود تا من را بپایند نمی دانست که من خیلی باهوش تر از این حرف ها هستم؟

ساکم را تحویل باربری دادم و به طرف کافی شاپ راه افتادم.سرم درد می کرد و در چنین

موقعیتی فقط قهوه می توانست آرامم کند.

قهوه بد طعم کافی شاپ فرودگاه را خوردم و دوباره به سالن برگشتم.پرواز نیم ساعت دیگر بود و

خداراشکر تاخیر هم نداشت.روی یکی از صندلی های سالن انتظار نشستم و نگاهم را به بوت های

جیرم دوختم.

دیروز به بی بی زنگ زدم و گفتم که می خواهم بروم ترکیه،آنقدر از دستم ناراحت شد که نگو و

نپرس.می گفت یک ماه است به ما سر نزدی و حالا می خواهی تعطیلات را بروی ترکیه؟می گفت

این طفل معصوم یک ماه است چشم به راهت است و تو نیامده ای.



یعنی واقع اً آهو چشم به راه بود؟که من بروم؟دلم برایش پر می کشید ولی نمی توانستم.خیلی

سخت است معشوقت جلوی رویت باشد و تو نتوانی حتی به او ابراز علاقه کنی!نتوانی هنگام

ناراحتی هایش در آغوشش بگیری و آرامِش کنی!

آهو برایم مهم بود و نمی خواستم خواستنش را با هیچ گونه هوسی قاطی کنم.عشق من پاک بود و

باید پاک می ماند.

می خواستم دلم را یک دل کنم و بعد از برگشتنم از ترکیه کار را یک سره کنم.دیگر نمی

توانستم.دوری از آهو برایم مانند مرگ بود!مرگی واقعی.

با اعلام این که وقت پرواز است از جایم بلند شدم و کیف دستی ام را از روی صندلی

برداشتم.حواسم بهشان بود که خودشان را بین جمعیت گم کرده اند ولی نمی دانستند که من نه

فقط دو چشم بلکه ده چشم دارم.

بعد از عبور از گیت چک پاسپورت و هزار کوفت و زهرمار بلاخره سوار هواپیما شدم.مهماندار با آن

لبخند مصنوعی مسخره و رژ لب مسخره ترش خوشامد گفت و من سری برایش تکان

دادم.مهمانداری باید کاری سخت باشد و همین طور خطرناک!کلاً خلبان و خدمه های هواپیما

کارشان واقعاً خطرناک است.

صندلی ام را پیدا کردم و نشستم.پوفی کردم و چشمانم را بستم.برای آینده برنامه ها داشتم.توی

تک تک برنامه هایم آهو هم جا داشت.البته اگر مرا قبول کند!

***

از فرودگاه آتاتورک که خارج شدم گوشی ام را از حالت پرواز درآوردم که زنگ خورد.می دانستم

کیست.

لبخندی روی لبم نشست و جوابش را دادم:سلام.

-سلام پسر.رضارو فرستادم دنبالت.دم در خروجی ایستاده.

-باشه مرسی.دیدمش.

حس کردم خندید:پس می بینمت.



خداحافظی کردم و به طرف ماشین مدل بالای مشکی رنگی که دم در خروجی ایستاده بود

رفتم.سوار شدم و روبه عمو رضا با خوشرویی گفتم:سلام مش رضا.چطوری؟

عمو رضا همان طور که حرکت می کرد،خندید:من آخرش صدسا لِ شدم و این مش رضارو از زبون

تو ننداختم پسر!

-خوب دیگه.می دونی که من آدم بشو نیستم عمو.چطوری خوبی؟چه خبر؟

عمو رضا:این که همه می دونیم.خوبم،مرسی پسرم.خبری نیست جز سلامتی.تو چطوری؟بچه ها؟

-همه خوبن عمو.شما چه طوری؟

عمو رضا:خداروشکر پسرم.خوبم.

تا رسیدن به ویلای کنار بوسفورش با عمو رضا از هر دری حرف زدم.عمو رضا ماشین را کنار فواره

ی وسط باغ پارک کرد و گفت:دلش خیلی تنگ شده بود.

-منم همین طور.

پیاد شدم و ساکم را از روی صندلی عقب برداشتم.نگاهی به ویلا انداختم و نفس عمیقی

کشیدم.هوای خوب و پاک زمستانی را به ریه کشیدم و به همراه عمو رضا به طرف ساختمان راه

افتادم.

عمو رضا در را باز کرد و گفت:من باید برم یه جایی کار دارم.فکر کنم قسمت پشتی ویلا باشه.

سری تکان دادم و بی هیچ حرفی وارد خانه شدم.ساکم را کنار در انداختم و به طرف سالن اصلی

ویلا راه افتادم.در کشوی یِ که به قسمت پشتی ویلا راه داشت باز بود و نسیم سرد و باد آرامی که

می وزید پرده را به اطراف تکان می داد.از در گذشتم و دیدمش!

طبق عادتش روبه روی دریا نشسته بود و موهای یک دست سفیدش،گویی سفیدتر شده

بود!صدای پایم را شنید ولی حرفی نزد.نیشخندی زدم و گفتم:چه استقبال باشکوهی.

صدای ناراحتش را شنیدم:این استقبال هم کمه برات.

خندیدم و روبه رویش نشستم.نگاهی از سر ناراحتی بهم انداخت:خیلی بی معرفتید.همه تون!



-یعنی اگر من می یومدم نمی گفتین چرا اومدی و اون همه کار اصلی و فرعی رو ول کردی؟خوبه

همش شش ماهه که نیومدم.

لبخندی زد وگفت:بسه پسر.همین شش ماه هم عمریه.اون سعید و سارای بی معرفت رو که یک

سالِ ندیدم.بازم به معرفت تو.

با دیدن لبخندش نفسی از سرآسودگی کشیدم:حالتون چطورِ؟

سرش را تکان داد:مثل همیشه.دلتنگ و ناراحت و خسته از این دنیا.

سرم را زیر انداختم و آهی کشیدم:این روزها همه این طور شدن.

صدایش را صاف کرد و جدی گفت:چه خبر؟از پشت سرِ من که زیرآبی نمی رید؟

-خبری نیست.هر چیزی که شده رو پشت گوشی بهتون می گفتم.نه. یعنی من یکی که نه ولی

سعید رو نمی دونم.

دستی به کتفم زد و گفت:پس معلومه اومدی خبرچینی و نیومدی من رو ببینی.

پوزخندی زدم:این دلیل اصلیم نیست.این جا آروم می شم.برای روزهایی که دارن می گذرن هیچ

جایی آرامش دهنده تر از این جا نیست برام.

خندید:خوبه.پس یک هفته رو اومدی بدون تنش زندگی کنی.

-یه جورایی.

از جا بلند شد و گفت:بیا بریم داخل که هوا خیلی سر دِ.

با هم به داخل خانه برگشتیم.همین طور که به سمت شومینه می رفت گفت:برو لباست عوض کن

و بیا که قهوه ی مورد علاقه ات منتظرتِ.

سری تکان دادم و بعد از برداشتن ساکم به طبقه ی بالا رفتم.اتاقم مانند همیشه تمیز و مرتب بود.

شلوار راحتی و پلیوری را با لباس های بیرونم عوض کردم و دوباره به طبقه ی پایین برگشتم.

خودش داشت قهوه درست می کرد.وارد آشپزخانه شدم و گفتم:پس آیلین کجاست؟

فنجان های قهوه را درون سینی گذاشت:دیروز مرخصی گرفت.



سری تکان دادم و به سالن برگشتم.آیلین خدمتکار پیرِش بود که از وقتی من پایم را توی این

ویلا گذاشتم این جا بود و خدمتش را می کرد.

قهوه ام را به دستم داد و روبه رویم نشست:چرا حس می کنم بی حوصله ای علیرضا؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:حالم خوب نیست.اصلاً خوب نیستم.

با چشمان نافذش بهم زل زد:چرا؟

-شده حس کنید توی دوراهی بدی قرار گرفتید؟دوراهی گفتن و نگفتن؟

لبخندی زد:پسر زندگی من نه فقط دوراهی،بلکه خیلی راه ها رو هم زمان بهم نشون داد.زندگی

همش دوراهی و چند راهیه.این تویی که باید بتونی راه درست تر رو از درست تشخیص بدی و دل

به جاده بزنی.

سری به نشانه ی تفهمیم تکان دادم.راست می گفت.یعنی من هم باید می گفتم؟راه درست این

بود که به آهو بگویم دوستش دارم،که اگر می گفتم و قبولم می کرد بیشتر می توانستم ازش

مواظبت کنم و حامی همیشگی اش باشم اگر هم نمی گفتم خودم در تبش می سوختم و همیشه در

عذاب بودم.

قهوه ام را خوردم و سیگارم را از جیبم بیرون کشیدم.از صبح تا حالا نکشیده بودم و دلم حداقل

یک نخ را می خواست.

با دیدن سیگارم سری تکان داد:هنوزم ترک نکردی؟

فندک را زیرش گرفتم و لب زدم:نه.نمیشه.یعنی نمی تونم!

خندید:خوبه خودت دکتری و می دونی که چقدر ضرر داره.

پوزخندی زدم:وقتی بحث آرامش وسط باشه دیگه سلامتی معنی نداره.حداقل برای من!

-حالا واقعاً از این نخ سیگار آرامش می گیری؟

سرم را به معنی نفی تکان دادم.این روزها دیگر هیچ چیز آرامش را به من هدیه نمی کند،مگر آن

که آن شخصی که باید باشد،باشد!



از رفتارهایم تعجب نکرده بود.او مرا می شناخت و مطمئن بودم که داشت دنبال نقطه ی سرطانی

شده ی کلافگی هایم می گشت.

لبخندی غمگین زدم و گفتم:خودتو ن درگیر نکنید.

با تاسف گفت:تو این طور نبودی علیرضا.حداقل تا شش ماهِ پیش که اومدی این جا.

-این روزها هر یک ساعت که می گذره یه حالی می شم.خوب،بد،افسرده و گرفته،شاد و سرحال

و..کلاً چند شخصیت پیدا کردم.

همان طور که با با فنجان توی دستش بازی می کرد گفت:هر چی که باعث کلافگیت شده رو

بیرون بریز تا آروم بگیری.

سرم را زیر انداختم و با آه گفتم:بعضی حرف ها گفتنی نیستن.یا اگر هم بخوای درباره شون حرف

بزنی تا آخر عمرت نمی تونی سرت بالا بگیری،از طرفیم اگر نگی روی دلت می مونه و تا آخر

عمرت حسرت می کشی.

با همان نگاه نافذ بهم خیره شده بود.نگاهش حرف ها داشت.حرف هایی که می توانستم به راحتی

از نگاهش بخوانمشان.

سرم را بلند کردم و خیره در نگاهش ادامه دادم:بعضی حرف ها گفتنشون سخته.خیلی سخت!

نگاه نافذش را از چشم هایم گرفت و از جا بلند شد.به طرف گرامافون قدیمی کنار شومینه

رفت.صفحه های گرام قدیمی داشت که از پدرش به ارث رسیده بود.عجیب که علاقه هایم در

آهنگ شبیه به این مرد بود.نمی دانم ارثی بود یا چیز دیگری ولی هر چه که بود مرا شبیه به این

مرد می کرد.

صدای آهنگی توی سالن ساکت پیچید و دیدمش که روی صندلی راک کنار پنجره نشست و به

دریا زل زد.بهش خیره شدم و با آهنگ انتخابی اش به دنیای الهه ام سفر کردم.یعنی فهمیده بود؟

باز ای الهه ناز،با دل من بساز

کین غم جان گداز،برود زبرم

گر د لِ من نیاسود،از گناه تو بود



بیا تا ز سر گنهت گذرم

باز می کنم دست یاری به سویت دراز

بیا تا غم خود را با راز و نیاز

ز خاطر ببرم

گر نکند تیر خشمت دلم را هدف

به خدا همچو مرغ پرشور شعف

به سویت بپرم

قطره اشک چکیده از چشمش را دیدم و با تمام وجود حسش کردم.او هم چشم آهویی اش را می

خواست.مانند من که دوست داشتم بال دربیارم و به سویش بپرم.

آن که او

ز غمت دل بندد

چون من کیست؟

ناز تو

بیش از این

بهر چیست؟

تو الهه نازی در بزمم بنشین

من تو را وفا دارم بیا که جز این نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر

به خدا اگر از من نگیری خبر

نیابی اثرم



صدای لرزانش را شنیدم:روزهایی که مثل مرغ سرکنده از این جا به اون جا می پریدم رو خوب

یادمه.عاشق شده بودم و نمی دونستم با این بلای آسمونی که عشق نام داشت چه کار کنم!از

فکرش فرار می کردم و دوباره خودم رو توی دام خیالش می دیدم.این حالی که تو داری من هم

یه روزی داشتم.چشمای سرگردانت و قلبی که توی یه شهر گذاشتیش و خودت رو به این در و

اون در می زنی از بی تنفسی.

به طرفم برگشت و باعث شد که چشمانم را از شدت شرمندگی ببندم:نبند علیرضا.نبند.عاشقِ

چشم های آهویی شدن که عیب نیست پسرم.منم یه روزی عاشق عسلی های مادرش شده بودم!

پلک هایم را با عجز روی هم فشردم و لبم را جویدم.خدای من!می دانستم بلاخره می فهمد.اص لاً

من آمده بودم که بهش بگویم.بگویم که دیوانه دخترش شده ام.آمده بودم که بگویم و اجازه

اعتراف را ازش بگیرم.آمده بودم که..

با صدای لرزانی که از شدت شرمندگی می لرزید گفتم:من خیانت در امانت کردم نه؟

دستش را روی شانه ام حس کردم:پسرم عشق که بیاد نه وظیفه می شناسه و نه امانتی.می یاد و

دلت به باد می ده.

چشمانم را باز کردم و با سری افتاده گفتم:سعی کردم فراموشش کنم ولی نتونستم.یعنی نشد.

روی شانه ام زد:سرت بالا بگیر.عاشق شدن عیب نیست پسرم اتفاقا قشنگ ترین و مقدس ترین

کار در این دنیای هزار رنگِ!

به چشمانش زل زدم و نفس عمیقی کشیدم:یعنی از من ناراحت نیستین؟

سرش را به معنی نفی تکان داد.آهی کشیدم.لبخندی مهربان زد:شرمندگی برای چی پسرم؟مردتر

از تو مگر برای دخترم هم پیدا می شه؟اگر کسی به غیر از تو بود این چنین وظیفه ای اصلاً قبول

نمی کرد.چهار سال بهترین حامی برای دخترم بودی.

-هر کاری کردم وظیفه م بوده.

پلک زد:نه پسرم.وظیفه نیست.این لطف تو رو نشون می داد.

از جایم برخاستم و گفتم:من می رم یه خورده کنار دریا قدم بزنم.

به طرف صندلی اش رفت و گفت:برو باباجان.



برایش سری تکان دادم و از ویلا بیرون زدم.پلیورم گرم و پشمی بود پس دیگر نیازی به پالتو

نبود!

آسمانِ قرمز شده نوید برفی سنگین را می داد.با آرامش نفس عمیقی کشیدم و دست هایم را در

جیب هایم فرو بردم.حالا می توانستم با خیال راحت زندگی کنم و نفس بکشم چون خیانت در

امانت نکرده بودم!

هوا هنوز تاریک نشده بود.پ ل ب سفور از شدت مه دیده نمی شد و من بی خیال سرما داشتم برای

خودم قدم می زدم.صدای بوق های کشتی و لنج ها توی گوشم و نگاهم به ساییده شدن موج های

دریا به صخره ها بود.

استانبول را دوست داشتم.شاید این شهر بود که باعث شد من عاشق شوم.در همین شهر بود که

من عهدی بستم از دختری مواظبت کنم که حتی در وهله ی اول اسمش را هم نمی دانستم.

دختری که چهار سال بی قید و شرط حامی مخفی اش بودم.فقط به خاطر یک شخص که آن هم

پدرش بود.از من خواسته بود و من هم رویش را زمین نیانداختم.می توانستم قبول نکنم چنین

وظیفه ی خطیری را چون ممکن بود در این راه خودم و آهو آسیب ببینیم و آسیب دیدن آهو برای

منی که وظیفه مراقبت ازش را به عهده داشتم دردسر ساز بود!

وقتی برای اولین بار دیدمش را هیچ وقت فراموش نمی کنم.چهار سال و هشت ماه پیش بود که

در یک شب تابستانی من دختری را دیدم ورای تصوراتم!

خسته و کوفته از بیمارستان خارج می شوم و به سمت ماشینم می روم.خودم بدبختی هایم کم «

بود که حالا این وظیفه را قبول کرده بودم؟طبق آمارهای دقیقی که بهم رسیده،امشب قرار است

برود فرحزاد.

پشت رل می نشینم و به سمت فرحزاد حرکت می کنم.لباس های شیک و مارکم کمی قیافه ی

خسته ام را پنهان کرده اند.بیست و چهار ساعت بود که نخوابیده بودم ولی بازم وظیفه ام مهم تر

بود.

ماشین را پارک می کنم و پیاده می شوم.دستی به کت تابستانه و اسپورتم می کشم و به طرف

رستوران مورد نظر می روم.



رستوران سنتی و شلوغی را انتخاب کرده اند.می ترسم این دختر هم شلوغ باشد.حوصله ی آدم

های شلوغ را ندارم شاید چون خودم آدمی خونسرد و آرام هستم.

نشانه ای که بهم داده بودند چند دختر شلوغ و شاد بودند.روی یکی از تخت ها شش تا دختر

نشسته بودند که با یک نگاه کلی به رستوران و تخت ها فهمیدم که خودشان اند.

حالا آهو غفار کدامشان بود؟شش تا دختر بودند و آهو غفار هم میانشان بود.چرا یادم رفته بود

عکسش را گیر بیاورم؟

دقیقاً روی تخت روبه رویی شان می نشینم و خودم را مشغول گوشی ام نشان می دهم.قیافه ام را

کمی تغییر داده بودم تا شناسایی نشوم.توسط آهو غفار و آدم هایی که دنبالش بودند.

برای چشمانم لنز مشکی گذاشته و لباس های اسپورتی پوشیده بودم که قیافه ام را صد و هشتاد

درجه تغییر داده اند.

بعد از این که گارسون سفارش می گیرد و می رود با شنیدن صدایی از تخت روبه رویی سرم را

نامحسوس بلند می کنم و نگاهشان می کنم.یکی از دختر ها که پشتش به من بود داشت از روی

تخت بلند می شد.اول می خواستم بی اعتنا بهش دوباره سرم را توی گوشی ام کنم که با شنیدن

اسمش از زبان یکی از دخترها صاف می نشینم و بهش خیره می شوم.

به سمت من برگشت و نور چراغ های نئون روی صورتش تابید.چشمانِ عسلی کشیده با مژه های

فری که داشت فوق العاده بودند!موهای لخت و زیتونی اش از شال زیتونی رنگش بیرون افتاده و

باد رقصان درونشان جریان داشت.مانتوی کوتاه زیتونی رنگ با شلوار مشکی اش اندام اغواکننده

». اش را به نمایش گذاشته اند

با لبخند سرم را تکان دادم.جوری درباره اش برایم صحبت کرده بودند که من گفتم قرار است با

دختری فوق العاده ساده برخورد کنم.اما آن شب دختری را دیدم که زمین تا آسمان با آن شخصی

که درباره اش حرف زدند فرق می کند.در این چهار سالی که دورادور مواظبش بودم،فهمیدم که

خوشتیپی و آراستگی اش از نان شب هم برایش واجب تر است.

آن شب که دیدمش برای چند لحظه در خلسه ای مبهم فرو رفتم.نمی دانم چرا تصویر نقش

چشمانش اصلاً از ذهنم پاک نمی شد.من دخترهای زیبای زیادی دیده بودم که برای با من بودن

له له می زدند و من بهشان رو نداده بودم.آهو غفار این گونه نبود.دختر سربه زیر و خجالتی بود



برخلاف تیپ و قیافه ی غلط اندازش.آسته می رفت و آسته می آمد و من در این چهار سال حتی

یک خطا مبنی بر بد بودن ازش ندیدم.هر ماه موهایش یک رنگ بود و هر هفته یک شکل و مدل

لباس ولی این همه زنانگی را فقط برای خودش حفظ کرده و در این چهار سال ندیدم که پایش را

کج بذارد.

وقتی اخلاق های زیبایش را دیدم کم کم به دلِ سردم نفوذ کرد و نمی دانم کی بود که فهمیدم

دیوانه اش شده ام!من عاشق سیرت زیبایش شده بودم و این دنیایی برایم ارزش داشت.بعدها

کم کم که بیش تر می دیدمش عاشق خودش و قیافه اش شدم.برایم ارزش داشت چون خودش

هم دختر با ارزشی بود.

با یاد چشمانش دوباره سرم داغ کرده و نبض شقیقه ام تند و تند می زد.دوستش داشتم و حالا

می توانستم بدون هیچ گونه هراسی عشقم را فریاد بزنم.من از پدرش اجازه گرفته بودم و او هم

رضایت داده بود.فقط خودِ آهو می ماند.

راستی او مرا دوست داشت؟چرا از وقتی مرا دید حس کردم هر بار چشمانش برق می زنند؟یعنی

ممکن بود از من خوشش بیاید؟

من دوستش داشتم و حاضر بودم هر کاری برایش بکنم،فقط دستش را به من بدهد و با من پابه پا

بیاید،همین!

***

» آهو «

مبهوت روی تاب نشسته بودم و خودم را تکان تکان می دادم.دو روز گذشته و هنوزم در

ب هتم.هنوزم باورم نمی شود و شوکه ام.آن همه حرف عاشقانه برای من بود؟

هنوزم کلمه به کلمه ی یکی از نوشته هایش که با تمنا نوشته شده بود را یادم است.از بس

خواندمش و مبهوت تر شدم حفظم شده!

آهی کشیدم و کلمه به کلمه عاشقانه هایش در ذهنم جاری شد.

امشب دلم عجیب هوایت را کرده.مانند هر شب از خانه بیرون می زنم و خیابان ها را متر کرده و «

به یادت شب گردی می کنم.ولی نیستی!مانند دانته* ای شده ام که در خیابان های فلورانس به

دنبال بئاتریس می گردد و پیدایش نمی کند.



کجایی که پیدا نمی شوی؟من گم شده ام یا تویی که مخفی شده ای؟

عشق در هوا چرخ می خورد و چرخ می خورد و چرخ می خورد.از بس که من به یادت نفس کشیده

و به هوایت عاشقی کرده ام.

دیروز جلوی رویم نشسته بودی و حرف می زدی و من در عسل چشمانت غوطه ور بودم.غوطه می

خوردم و غرق می شدم.می دانی که غرق شدن در وجود تو هم خوشایند است؟می دانی که شراب

چشمانت هر عاقلی را مست می کند؟می دانی؟

خدای عاشقی های من،دلم می خواهد بیش از این دیوانه بشوم.می شود؟می شود بیش از این

دیوانه شوم؟

آهوی من.آهوی گریز پای من،می دانی" هیچ کس نمی توانست مرا به کشتن دهد.هیچ کس به

قشنگی تو مرا نکشت".

قاتل دوست داشتنی من،از چه جنسی هستی که این گونه نرم و لطیف به دور قلبم تابیده ای؟از چه

جنسی هستی عش قِ من؟

از چه جنسی هستی که اگر حتی خیالت نباشد،مانند گلی که آبی بهش نرسیده پژمرده می شوم؟از

چه جنسی هستی عسلی من؟از چه جنسی هستی که بی تو کلافه ام و گنگم و گیج؟دستم به کار

نمی رود،دلم بی قرار یک سوی خیابان خیالت را می گیرد و گم می شود لای جمعیت انبوه خیالت.

کجایی؟کجایی که "مرا از توی هزار توی خواب برهانی.تا بیایی مرا از بین این جماعت باز

شناسی؟دلهره ی من!نمی دانم تو نیمه ی پیدا شده ی منی؟یا من نیمه ی گم شده ی تو

»! برای او که احساسش را بوییدم،اما آغوشش را ..هرگز

قطرات اشک صورتم را خیس کرده اند.آن همه احساس برای من بود؟دیدی فانتزی نزده

ام؟دیدی؟

من تو را کشته ام؟علیرضا شکوهمند من تو را کشته ام؟آن همه عجز و لابه برای من بود؟برای من

این گونه عاشقی کرده ای و نمی دانستم؟



اشک هایم را پاک کردم و از روی تاب بلند شدم.بی بی با فخری خانوم رفته بود خرید و تنها

بودم.کتاب مدار صفر درجه را برداشتم و مشغول شدم.حواسم اصلاً سرجایش نبود و نمی دانستم

دارم چه می خوانم.

دیروز زنگ زد و گفت که می خواهد تعطیلات را برود ترکیه!نامردی کرد و به جای این که بیاید این

جا رفت ترکیه.این کار را می کرد که فراموشم کند؟امانتی اش بودم؟چه کسی من را به دستش

سپرده بود؟مگر من چه کسی را داشتم؟من که بی کس و تنها بودم!

کوسه بابو را خورده بود؟علیرضا عاشق من است؟م نِ بی کس و تنها؟منی که خانه ی اجاره ایم

همانجاست که می گویند زیر پوست شهر است؟باران* می خواست بابو را از کارون بیرون بکشد

ولی نتوانست نه؟کوسه بابو را خورد و باران در سوگ برادرش نشست نه؟

الهه ی علیرضا شکوهمند من بودم؟منی که چشمانم آهویی و عسلی بود؟منی که توی تک تک

باقی جملات دفتر عاشقانه هایش،عسلش خوانده شده بودم؟

صدای گوشی بی بی بلند شد.اخم درهم کشیده و نگاهی به گوشی انداختم.ریزش قلبم را حس

کردم.علیرضا بود!چگونه حرف بزنم؟چگونه که یک هو تپق نزنم؟

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تپش های ظالمانه ی قلبم را فراموش کنم:الو.

صدای مردانه و زخمی اش توی گوشی پیچید:سلام.

آب دهانم را قورت دادم:سلام،خوبی؟

علیرضا:تا خوب ی توی چی ببینی.

نگران شدم:یعنی چی؟نکنه خوب نیستی؟

صدای نفس بلندش توی گوشی پیچید:نگرانمی؟

قلبم دوباره ریخت.نمی دانستم چه بگویم:من؟خوب معلومه که نگرانتم.

علیرضا:چرا؟

لبخندی لرزان روی لبم نشست:بیست سوالیِ؟

علیرضا:تو فکر کن آره.



-تو حالت خوبه علیرضا؟

ناله کرد:نه.

نگران گفتم:علیرضا.

با لحنی پر تمنا گفت:جو نِ دل علیرضا؟

محکم پلک روی هم فشردم.اوف خدایا!این پسر می خواست مرا دیوانه کند؟

علیرضا:می خوام یه اعترافی بکنم.

چیزی نگفتم که او با احساس ادامه داد:دلم تنگِ!تنگ چشمای عسلی و درخشانت!

نگو.دِ لامصب نگو!قلبم دیگر سرجایش نیست.نگو که دارم آب می شوم!میان مذاب احساساتت آب

می شم!

علیرضا:هر جای دنیا که خودم گم و گور کنم بازم نقش چشمات سردر قلبم حک شده.

من چه داشتم بگویم در مقابل دریای خروشان احساساتش؟

قطره اشکی از چشمم چکید:علیرضا حالت خوب نیست نه؟

با این که خودم فهمیده بودم که دوستم دارد ولی بازم هنوزم باورم نشده بود.می خواستم فرار

کنم.نباید چیزی می گفت.اگر می گفت دیگر کنترلی روی زبانم نداشتم.نداشتم!

با شنیدن صدای ناله مانندش چشم بستم:آره لعنتی.خوب نیستم!یک ما هِ که چشمای خوشکلت رو

ندیدم.می فهمی یعنی چی؟می فهمی یک ماهِ که نفس هات حس نکردم و قلبم به نفس نفس

افتاده!یک ماهِ که این قلب با ق ل و زنجیر توی سینه ام حبس شده تا به سمتت پرواز نکنه.

با عجز نالیدم:علیرضا.لطف اً!

واقعاً دیگر نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و نگویم من هم دلتنگت شده ام.نمی توانستم.من

نباید این را می گفتم!نباید.دوباره دره ای که بینمان بود برایم قد علم کرد و خودش را نشان

داد.علیرضا شکوهمند کجا و من کجا؟

علیرضا:آهو.من..



نه خدایا نه.نباید بگویی علیرضا.اگر بگویی من هم می گویم.نگو لامصب.نگو!

-نه علیرضا.خرابش نکن.

علیرضا:چی نه؟من..

با بغض گفتم:خداحافظ!

تماس را قطع و گوشی را خاموش کردم.هق هقم سکوت مرگ بار سالن را می شکست و برایم

تنهایی دردناکم را یاداوری کرد.

*دانته آلیگیری،شاعر و نویسنده ی ایتالیایی که سه گانه های کمدی

الهی)دوزخ،برزخ،بهشت(نوشته اوست.در سده 0311 میلادی می زیسته و می گویند معشوقه ای

به نام بئاتریس داشته که بعد از رفتنش،دانته خیابان های فلورانس را به خاطرش زیر پا گذاشته.

*باران:شخصیت اصلی کتاب مدار صفر درجه،نوشته ی احمد محمود.

***

» علیرضا «

لبم را جویدم و نگاهی به گوشی توی دستم انداختم.نمی خواست بگویم؟نمی خواست بگویم که

دیوانه اش هستم؟چرا؟

آهو غفار چه بخواهی یا نخواهی من می گویم و دل به باد رفته ات را بدتر بر باد می دهم!قسم

خوردم که مال من شوی و به قسمم عمل می کنم.

دو روز بود که ترکیه بودم و یعنی امروز دل به دریا زدم و تماس گرفتم.باید حضوری بروم اهواز و

قال قضیه را بکنم.

صدای پایش باعث شد به خودم بیایم و چشم از دریای آبی روبه رویم بگیرم.بی هیچ حرفی به

طرفش برگشتم.لیوان سرامیکی پر از قهوه را به دستم داد و گفت:بخور تا بریم.

سری تکان دادم و از دستش گرفتم.لبخندی روی لبش نشست و گفت:نمی دونی چقدر دوست

دارم ببینمش.

به بخار قهوه خیره شدم و با شرم به آسما نِ روبه سیاهی خیره شدم:منم.یک ماهِ.



لبخندش وسیع تر شد:چرا یک ماه؟

-این اواخر دیگه داشتم جون می دادم.حس خائنی رو داشتم که داره با خیال راحت خیانت می

کنه.

به نرده های سنگی تکیه داد:می خوای بهش بگی که دوسش داری؟

سرم را تکان دادم که او ادامه داد:باید زود عقد کنید.

لبخند زدم:چشم.بدون حضور شما؟

آهی کشید:بدون حضور من.عروسیتو ن بعد از حضور من بگیرید تا حداقل آرزو به دل از دنیا نرم.

اعتراض کردم:وای عمو حسین لطفاً حرف از جدایی و مرگ نزنید.

صاف ایستاد و گفت:مرگ حقِ باباجان.برو لباس ت عوض کن تا بریم.

قهوه ام را خوردم و رفتم تا آماده شوم.مانند همیشه قرار بود با عمو حسین برویم رستوران و شام

بخوریم.

رستوران انتخابی عمو حسین کنار ب سفور بود.با حسرت نگاهم را از محوطه ی بیرونی رستوران که

تنگه ب سفور و پل را نشان می داد گرفتم و گفتم:هوا سردِ وگرنه بیرون می نشستیم.

عمو حسین:آره.بدجور داره برف می یاد.

یکی از میزهای کنار پنجره های مشبک بزرگ را انتخاب کردیم و نشستیم.عمو رضا که داشت

ماشین را پارک می کرد بهمان ملحق شد.

روبه رویم نشست و گفت:بزرگترین بدبختی مردم استانبول جا پارک پیدا کردنِ!

-آره.صد رحمت به تهران.

عمو رضا:از سعید چه خبر که یادی از ما فقیر بیچاره ها نمی کنه؟

خندیدم و به عمو حسین اشاره زدم:وقت نمی کنه مش رضا.

عمو حسین:اون بی معرفت ولش کنید.علیرضا با غذای کبابی موافقی؟

-آره چرا که نه.اون دفعه دونر کباب خوردم و خوب بود.



عمو رضا:این بار توصیه می کنم شیشلیک ترک ها رو بخوری که عالیه.

یه تای ابرویم را بالا دادم:باشه.حرفی نیست.

عمو رضا صمیمی ترین دوست عمو حسین بود و تنها فرد از دوست و آشنایان عمو حسین که می

دانست چه بر سر این مرد گذشته است!فردی که خودش مردی متمول بود ولی تا به این سن

ازدواج نکرده و تنها بود.مانند برادری پابه پای عمو حسین این همه سال را آمده بود و هر کاری

برایش می کرد.عمو رضا رفاقت را در حد اعلا نشان داده بود!

خیلی طول نکشید که میز روبه رویمان پر شد از انواع کباب و سالادهای ترک.من به توصیه ی عمو

رضا کمی از شیشلیک را توی بشقابم کشیدم و مشغول شدم.

صدای آهنگ لایت پیانو در محیط رستوران پیچیده بود و آرامش را بهم القا می کرد.

چنگال و کارد را درون بشقاب گذاشتم و گفتم:آخرین باری که هر دوتاتون اومدید ایران کی بود؟

عمو حسین:شانزده سال پیش.

-خیلی زیادِ.حتماً دلتونم می خواد برگردین.

عمو حسین:فقط دلم می خواد؟حاضرم هر چی که دارم رو بدم فقط با خیال راحت پا م توی ایران

بذارم و دختر قشنگم ببینم!

-انشالله دیگه چیزی نمونده.

عمو حسین سرش را تکان داد:آره.منم منتظر همون لحظه ام.لحظه ای که اون بی همه چیز دست

گیر بشه با دار و دسته اش و به سزای اعمالش برسه.

تیکه ی آخر شیشلیک را به چنگال زدم و خوردم.عمو رضا گفت:دیدی گفتم.

سرم را تکان دادم:آره.خیلی خوشمزه بود.

عمو حسین:بریم یه خورده همین اطراف قدم بزنیم؟

از جا بلند شدم و گفتم:بریم.

عمو رضا:من باید برگردم ویلا شما با تاکسی برگردین.



عمو حسین:باشه.

خداحافظی کردیم و قبل از عمو رضا از رستوران بیرون زدیم.دست هایم را درون جیب های

پالتویم گذاشتم و گفتم:خیلی سردِ!

عمو حسین:آره.تا کی اینجایی؟

-حداکثر تا دو روزِ دیگه.می خوام زودتر برگردم.

خندید:برای چی زودتر؟

سعی کردم به خنده اش که هر لحظه وسعتش بیشتر می شد توجه نکنم:شرکت کار دارم.

مشتی به بازویم کوباند:من سیاه نکن علیرضا شکوهمند.من که می دونم از استانبول یک راست

می خوای برگردی،اما نه تهران بلکه اهواز.

لبخندی که روی لبم نشست باعث صدق گفته هایش شد.با خجالت گفتم:عمو حسین تروخدا این

قدر منِ بی دل رو اذیت نکن.

عمو حسین:باشه.دیروز گفتی می خوای بری خرید.

-آره.سارا مثل همیشه یه لیست بلند بالا داد دستم و گفت اگر نیاوردیشون برنگرد.

عمو حسین:فردا برو خریدت انجام بده تا بعدش بریم جزیره،ویلای رضا.

-باشه.

آن قدر در صحبت ها و قدم زدن هایمان غرق بودیم که تا به خودمان آمدیم به بی اوغلو رسیده

بودیم.با دیدن برج گالاتا و ارتفاع زیادش گفتم:اوه از کجا سردرآوردیم.قدمت این برج با اینکه

خیلی زیادِ ولی حتی یه آجرش هم تکون نخورده!

عمو حسین:برج مستحکمیه و نشون می ده که قبل ها چه قدر به معماری خوب اهمیت می

دادن.نظرت با یه قهوه ترک اصیل چیه؟

-نیکی و پرسش عمو جان؟

کمی بیشتر راه رفتیم تا رسیدیم به یکی از کافه های بی اوغلو.سفارش قهوه دادیم و نشستیم.آن

شب از هر دری حرف زدیم و ساعت دوازده شب بود که به ویلا بازگشتیم.



***

» آهو «

ته مداد را توی دهانم گذاشتم و با دلتنگی به چشمانش خیره شدم.برای اولین بار پرتره ای را با

عشق می کشیدم.حدود دو هفته بود روی چشمانش کار کرده بودم تا این شده بود!

دو هفته روی چشمانش مکث کرده بودم.سخت بود.خیلی سخت بود کشیدن چشمانی که حتی در

خیالت می خواهی بهشان فکر نکنی.می خواهی خیال و عشقش را با هم چال کنی ولی نمی توانی!

آهی کشیدم و با خطی خوش کنار پرتره اش نوشتم:"بگذار همانطور که هستیم بمانیم.نه تو بیا.نه

من امیدوار به راه آمدنت بنشینم!می دانی چیست؟بهترست زخم کهنه ی بی تو بودنم سربسته

بماند.والا،شهر را عفونت دلتنگی برمی دارد"!

مردِ من نیا.من ضعیفم.در مقابل احساسات خروشانت ضعیفم!نیا که دیگر تاب و تحمل ندارم.نیا!

از طرفی دارم از دلتنگی می میرم و دلم می خواهد ببینمت و از طرفی دلم فرار می خواهد.هر کجا

که باشد،باشد.فقط این جا نباشد!

آمدی و رفتی و ناپدید شدی.دیدمت؟ندیدمت عزیزِ من.دوباره ندید شدی.تکرار این لحظات اما

هنوز در نبض به نبض این دلِ بی مروت واژه ها بی قرار تو بودند و امید دیدنت مثل نفس

هایت،هوایی بهاری بود.دلتنگی ام را ببین.دلتنگیت توی بغلم.علیرضا بیا و نیا.بیا ولی ابراز عشق

نکن.نگو دلتنگت شده ام.نگو تا من هم نگویم.

بگذار این راز سربه مهر بماند.حاضرم تا آخرین نفس نفس زندگی ام در تب داشتنت بمانم ولی

تو برای با من بودن حرام نشوی.من برایت کمم.آنقدر کم که خودم را کنارت هیچ می بینم.

می خواهمت و نباید بخواهم.چرا؟چرا این دنیا از این بازی ها سرِ من یکی درمی آورد؟می دانم حالا

فکر می کنی که من خیلی ضد و نقیضم،ولی تو نمی دانی.دوراهی عشق چیز بدی است.خیلی بد!

وقتی تازه عاشق شده ای،سرت داغ است و تب عشق را داری ولی وقتی وارد گود می شوی و

شرایط را سبک و سنگین می کنی تازه می فهمی که علیرضا شکوهمند برای تو نیست.یعنی حتی

اگر دست به دستش هم بدهی چند سال دیگر از دستت خسته می شود و می رود سراغ دیگری

چون تو هیچ نداری.



این است که آهو را به کشتن می دهد.همین.من چه دارم که در محافل و مجالس کنارش راه بروم

و با افتخار بگویم او همسرم است؟من و او از یک طبقه اجتماعی نبودیم پس عشقمان هم ممنوعه

بود!

آهی کشیدم و برگه را درون پوشه ی کارهایم گذاشتم.از سر بیکاری هر روز یک طرح از یک

موضوع یا یک پرتره می کشیدم که آخری طولانی تر از همه شان بود و متعلق به شخصی بود که

می خواستم حتی از خیالش هم فرار بکنم ولی نمی توانستم!لامصب قوی بود.حتی خیالش هم قوی

تر از اراده ی من بود.

بلند شدم و روبه آینه ایستادم.پوفی کردم و دستم را زیر چانه ام زدم.خیلی زشت شده

بودم.هایلات های موهایم که نابود شده بودند و شکلاتی موهایم از ریشه ها پاک شده بود.کاشت

ناخن هایم از بین رفته و من مانده بودم و ناخن های کوتاه و بدون دیزاینم.

یادش به خیر چه چیزهایی را بدون حتی کلاس رفتن یاد گرفته بودم.خودم به این واقف بودم که

آدمی باهوش هستم به همین دلیل با کمی تلاش و اراده می توانستم همه چیز که نیاز به آموزش

دارد را بدون کلاس یاد بگیرم.

مثلا گیتار را با بدبختی و به مدت پنج سال خودم در خانه تمرین می کردم تا یاد گرفتم.از روی

کتاب های آموزش گیتار.بحث آرایش گری که جدا بود،از طریق اینترت و دستورالعمل هایی که

آنجا داده بودند کم کم یاد گرفتم انواع هایلایت و لویلایت را چگونه در می آورند.رنگ ساده هم که

خیلی آسان بود.یا کاشت ناخن و دیزاینش.خیاطی را هم که از خاله مهدیس یاد گرفته و در حد

اعلا بلد بودم.

بهترین قسمت و موفقیت زندگی ام رتبه ی برتر شدن در کنکور بود.دانشگاه تهران قبول شدن

برای منی که با سختی درس خوانده بودم بزرگترین موفقیت بود.دانش آموز ممتازی بودم که دو

سال را جهشی گذرانده و در شانزده سالگی دیپلم گرفتم.

با کمترین امکانات درس خواندن و هر ترم نمره ی الف کلاس شدن،باعث شد استاد ظریف از

ترم سه درخواست کند که بروم و توی شرکتش مشغول شوم.او فهمیده بود که من می توانم به

آن بالاها برسم.آن بالاهایی که همیشه آرزویش را داشته و به خاطرش خون دل ها خورده

بودم.بعد از گرفتن لیسانس با آن همه بدبختی که بر روی دوشم بود ارشد تصویر سازی که

همیشه آرزویش را داشتم قبول شدم و خواندم.



این منم.دختری که در بیست و سه سال از زندگی اش با هر ترفندی که می شده زندگی اش را

اداره کرده.در آستانه ی بیست و چهارسالگی لیسانس گرافیک و ارشد تصویر سازی داشتم آن هم

از بهترین دانشگاه ایران.در یکی از بهترین شرکت های تبلیغاتی مشغول به کار بودم و در آن

شرکت آن قدر اسم و رسم داشتم که مرا به تنهایی مسئول طراحی برای شرکت مهرآسا که

بهترین مشتریشان بود،کرده بودند.زیبایی ظاهری و آراستگی داشتم و همیشه هم خوشتیپ و بر

حسب مد لباس می پوشیدم.

من این بودم.حقوقم ماهیانه ام کم و ناچیز بود که برای کارهایی که می کردم واقعاً کم بود.حقوقی

که نمی دانستم با آن اجاره ی خانه ام را بدهم یا خورد و خوراکم را!حقوقی که نمی دانستم پول

کرایه ی تاکسی یا بلیط مترو یا شارژ کارت شهروند برای اتوبوس را بدهم.حقوقی که نمی دانستم

باید کمی ازش را برای پرداخت قبض های برق و گاز و آب نگه می داشتم یا خرابی های سقف

خانه ی زیر پوست شهرم.حقوقی که اواسط ماه تمام می شد و من می ماندم و بدبختی هایم!

من این گونه زندگی ام را می گذرانم.من را چه به علیرضا شکوهمند،علیرضایی که شنیده بودم

اصالت خانواده اش به سلسله های قدیمی سلطنتی برمی گردد.شکوهمندهای سلطنتی را چه به

غفارها.اص لاً غفاری هم هست که من بخواهم مقایسه ای انجام دهم؟

منِ در آستانه ی بیست و چهار سالگی که آخر ماه با شکمی گرسنه سر به بالشتم می زنم را چه به

علیرضا شکوهمند.چه تضمینی وجود دارد که من بعد از مدتی دلش را نزنم؟چه تضمینی؟

علیرضا شکوهمند مردی بود متمول،خوش قیافه و تحصیل کرده.شخصیتش هم که در حد اعلا

بود.مردی که از هر لحاظ از من بالاتر و بهتر بود.آیا شایستگی این را داشتم که تا آخر عمر

همراهی اش بکنم؟شایسته بودم در مجالس سلطنتی راه بروم و با افتخار بگویم که من همسر

علیرضا شکوهمند هستم؟شایسته بودم؟

من علیرضا را می خواستم و نمی خواستم.از طرفی دلم می خواستش و از طرفی عقلم نهیب می زد

که از هیچ ب عدی باهایش هم زبان نبودم و به دردش نمی خورم.

آهی کشیدم و نگاهی به ساعت روبه روی تختم انداختم.یک ظهر بود.شب یلدا بود و بی بی مهمان

داشت.برای اولین بار قرار بود مهمان وارد این خانه شود.دو ماه بود که اهواز بودم و بی خبر از

دنیا.به علیرضا شکوهمند اعتماد کرده و تهران را ترک گفته و به اهواز آمده بودم.



بی بی همه ی خریدهای لازم را کرده و به فیزیوتراپی رفته بود.قرار بود تدارک برای مهمان ها بر

عهده ی من باشد چون فخری خانوم مرخصی گرفته بود.

از جایم بلند شدم و به طرف سالن رفتم.مهمان ها ده نفر بودند و کارِ من زیاد.قرار بود شام هم بر

عهده ی خودم باشد.بیچاره بی بی هی اظهار شرمندگی می کرد و راضی نبود من به زحمت بیافتم

اما من خودم می خواستم.دوست داشتم یک جوری این همه محبتی که خالصانه تقدیمم شده بود

را جبران کنم.

یکی از قطعه هایی که علیرضا برایم آورده بود را درون استریو گذاشتم،صدایش را تا ته زیاد کردم

و به طرف آشپزخانه رفتم.موهایم را باز کردم و دوباره بالای سرم سفت بستم تا خیالم از موهایم و

بازیگوشی هایش راحت باشد.

آلبوم صداهای عشق دیوید لانز* بود.آهنگ صدای قلب ها.!نت به نت پیانوی گوشنوازش روحم را

آرام می کرد.

آدامسی توی دهانم گذاشتم و قابلمه ی پیازهای قرمز را به دست گرفتم.روی میز نشستم و

مشغول شدم.دو روز بود که علیرضا زنگ نزده بود.یعنی ناراحت شده بود از من؟چون قطع کردم و

اجازه ندادم حرفش را بزند؟

خداراشکر آدامس کمی به دادم رسیده بود و پیازها پدرم را درنیاورده بودند چون حدود دو کیلو پیاز

بود!

می خواستم فسنجان و ماهیچه درست کنم با دو نوع برنج به همراه سالاد الویه.مرغ و گوشت ها

شسته شده و آماده بودند.تا ساعت چهار بعد از ظهر درگیر غذا بودم که بی بی برگشت.صدای در

را شنیدم.همین طور که برنج آبکشی شده را روی گاز می گذاشتم گفتم:بی بی دیر کردی نگرانت

شدم.

جوابی نشنیدم.با تعجب به عقب برگشتم و با دیدن شخص پشت سرم با ترس هینی

کشیدم.دستش را بالا گرفت و گفت:آروم باش.روح که ندیدی.

خیره اش بودم و قدرت تکلمم را از دست رفته دیدم.کمی لاغر شده بود یا من حس می کردم این

گونه شده؟موهایش را از بالا خیلی کوتاه کرده و قیافه اش تغییر کرده بود.



لبم را گاز گرفتم و یاد موقعیتمان افتادم.زیر چشمی نگاهی به خودم انداختم.بلوز و شلوارم شلخته

بودند و تقریباً خیس آب شده بودم.

با صدای آرامی گفت:خوبی؟

سرم را تکان دادم:خداروشکر.شما..یعنی تو..خوبی؟

نمی دانستم چه می گویم.نمی دانستم مفرد خاطبش کنم یا جمع؟

خیره به چشمانم هنوز دم در آشپزخانه ایستاده بود.آب دهانم را قورت دادم و گفتم:بی خبر اومدی.

قدم های لرزانم را به سمت در برداشتم و گفتم:من برم لباسم عوض کنم شما...یعنی منظورم

تویی..برو توی سالن استراحت کن تا برات چایی...

دستش را به چارچوب بند کرد و نگذاشت خارج شوم.با تعجب نگاهش کردم و لب زدم:بگذار برم

دیگه.

با صدایی که خشونتش را حس می کردم گفت:برای چی می خوای از من فرار کنی؟

با تعجب گفتم:من؟فرار برای چی؟

روبه رویم چرخید که باعث شد منم بچرخم و به دیوار بچسبم.علناً قفلم کرد و با همان نگاه خیره

گفت:چرا؟

ترسیدم.برای اولین بار این گونه خشن می دیدمش.!عصبانی بود انگار.

زمزمه کردم:علیرضا.

توی صورتم داد زد:چرا؟مگه لولو خرخره ام؟

خدای من.!با حیرت و چشمانی درشت گفتم:چرا این جوری می کنی؟

ترسم را حس کرد چون یک هو خشم چشمانش فروکش کرد و جایش را به مهربانی داد.روی

صورتم خم شد و باعث شد بیشتر به دیوار بچسبم.

با عجز گفت:یعنی نمی دونی؟

خودم را به کوچه علی چپ زدم:چی باید بدونم؟



کلافه چشمانش را بست و باز کرد.یک هو ازم فاصله گرفت و گفت:هیچی،بهش فکر نکن.چی کار

داشتی می کردی؟بی بی کجاست؟

من که منظورت را فهمیدم عزیزِ دلم.ببخشم که این قدر بدم فقط بدان که این برای هر دویمان

بهتر است.

-امشب مهمون داریم.بی بی رفت فیزیوتراپی.نمی دونم چرا دیر کرده.!

اخم هایش را درهم کشید:مهمون؟

-آره.می گفت هر سال دعوتشون می کنه.

اخم هایش از بین رفت و جایش را لبخندی گرفت:آهان.بهت گفتم یه دایی دارم آمریکا؟

سرم را تکان دادم:آره.حالا ایشون می خوان بیان؟

از سبد روی میز سیبی برداشت:نه.بچه هاش هر ساله سی آذر می یان ایران تا یک ماه این جا می

مونن.

با تعجب گفتم:یعنی الان اهوازن؟

علیرضا:حتماً دیشب رسیدن.

سبد انارها را برداشتم و روی میز گذاشتم:پس چرا نیومدن این جا؟نکنه چون من اینجام؟

لبخند مهربانی زد:نه خانومی.خودشون این جا خونه دارن.ولی شب یلدا معمولاً پیشمون می مونن.

چاقویی به طرفش گرفتم و با خنده گفتم:چه خوب.حالا شما بیا بشین این جا کمکم تا انارهارو

دون کنیم.

خندید و با شوخی گفت:به من چه؟مرد خونه کار نمی کنه که..

با همان لبخند دندان نما گفتم:خواهش.

طره مویی که روی صورتم بود را کنار زد و زمزمه کرد:شما جون بخواه.

لبم را گاز گرفتم و سرم را زیر انداختم.لرزش قلبم را نمی دانستم چگونه مهار کنم.



عقب گرد کرد و با گفتن الان برمی گردم از آشپزخانه بیرون زد.پوفی کردم و با حرص چاقو را دو

طرف انارِ خوش رنگ زدم.

لبم را جویدم و مشغول شدم.غذا آماده شده بود و فقط خوراکی های مخصوص یلدا مانده بود.می

خواستم دسر یلدایی هم درست کنم.

لباس عوض کرده و برگشت.روبه رویم نشست و گفت:این همه انار برای چی؟

-به خاطر این که مهمان ها ده نفرن.

با تعجب گفت:ده نفر؟ولی بچه های دایی چهار نفرن.دوتا دختر و دوتا پسر که یکی از پسرا و یکی

از دخترا ازدواج کردن و همسراشون هم هستن.کی دیگه قرا رِ بیاد؟

شانه ای بالا انداختم:نمی دونم.فقط بی بی گفتن از فامیل هستن.

متفکر اناری برداشت و گفت:حتماً از فامیل نزدیکن چون بی بی مخصوصاً الان که تو اینجایی

غریبه دعوت نمی کنه.

وقتی انارها را درست کردیم علیرضا خواست جیم بزند که گفتم:کجا آقا؟هندوانه و دسر مونده.

با لحن خنده داری گفت:بابا من انواع نقل و نبات رو خوردم.خسته ام.می دونی چند ساعت توی

هواپیما بودم؟

-اوه.چه تنبل.خوبه ترکیه رفته بودیا.همین بغلِ.!

یه تای ابرویش را بالا داد:نه بابا؟همین بغلِ؟

بله ای کشیده گفتم.در همین یک ساعتی که آمده بود آنقدر شوخی کرده بودم که یخش آب شده و

از آن حالت گارد درآمده بود.

هندوانه را برش زدم و با چاقو به جانش افتادم.باید به کارنامه ی هنرهایم،میوه آرایی را هم اضافه

می کردم.کنارم ایستاده بود و به دستم که با دقت هندوانه را آرام آرام برش می زد خیره شده

بود.طرحم یک گل پنج پر بود.

علیرضا:خانوم شما حرفه ی حقیقیتون چیه دقیقاً؟آخه توی حرفه ی گرافیک زدین روی دست

سائول باس*.نقاشی که دیگه نگو،سالوادور دالی* رو هم رد کردید.آشپزی که دیگه نگو..



خندیدم:هندوانه هات دیگه زیر بغلم جا نمی شن علیرضا شکوهمند.

چشمکی زد:دروغه؟

بادی به غبغب انداختم:معلومه که نه.

قهقهه ای زد:روت برم دختر.

-می گم چرا بی بی نیومد؟

لبخند روی لبش ماسید.اخم درهم کشید و گوشی اش را از جیبش درآورد.علیرضا را دیدن باعث

شده بود بی بی و دیر کردنش را فراموش کنم.

علیرضا:الو.بی بی کجایی پس؟من کجام؟اهوازم.حالا بیا برات توضیح می دم.باشه.خداحافظ.

قطع کرد و گفت:می گه بعد از فیزیو رفته داروخانه به همین خاطر طول کشیده.

سرم را تکان دادم:باشه.ساعت چندِ؟.

علیرضا:ساعت پنجِ.زود باش.هشت اینجان حتماً.

بعد از درست کردن دسر و تزئینات هر کداممان رفتیم توی اتاقمان تا آماده شویم.وقتی وارد اتاق

شدم که دیدم ای دل غافل.از ظهر تا حالا بی روسری جلوی علیرضا رژه رفته ام.برای من که

خیلی مهم نبود ولی می ترسیدم علیرضا معذب شده باشد.خجالت زده حوله ام را برداشتم که در

اتاقم زده شد.بفرماییدی گفتم.وارد اتاق شد و پلاستیک بزرگی را به سمتم گرفت.با تعجب

گفتم:این چیه؟

علیرضا:این سوغاتیِ ترکیه اس.ناقابله.

پلاستیک کوچک دیگری هم به طرفم گرفت و ادامه داد:اینم سفارشت.بی بی آورده.

لبخندی زدم:راضی به زحمت نبودم.دستت دردنکنه.

علیرضا:خواهش می کنم.

بعد از زدن این حرف بیرون رفت و تنهایم گذاشت.نفس عمیقی کشیدم و پلاستیکی که بی بی

آورده بود را برداشتم.برایم رنگ مو آورده بود.کاسه ی مخصوص رنگ را قبلا از بی بی گرفته بودم.



خداراشکر توی اتاق علیرضا هم سرویس بود و لازم نبود از حمام کنار اتاق من استفاده کند.تند و

فرز طبق عادت موهایم را رنگ کردم،چون موهایم زود رنگ می گرفت معتل نشدم.هایلایتم را زدم

و فویل ها را به دور موهایم پیچیدم.

بعد از دوش گرفتن سرسری از حمام بیرون زدم.به سرعت وارد اتاقم شدم تا علیرضا نیامده و با

آن حوله دیدم نزده!حالا نه که بیچاره این کاره بود!

خندیدم و آب موهایم را با حوله گرفتم.موهایم را خشک کردم و با دیدن رنگش ضعف کردم.قهوه

ای خوشرنگ با لولایت های مسی و عسلی.

بی بی عزیزم به علاوه رنگ وسایل آرایش هم برایم آورده بود.قربونش بروم من که این قدر

مهربان است.!فکر کنم فهمیده بود من از شلختگی و سادگی بدم می آید.

لباس هایم بیشترشان ساده بودند.از قبل بلوز و شلوار جینی آماده کرده بودم تا بپوشم.وسوسه

شدم ببینم علیرضا برایم چه آورده.پلاستیک را سر و ته کردم و با دیدن محتویاتش چشمانم برق

زدند.

همین بود.!فکر کنم می دانست لباس مناسبی برای امشب ندارم به همین دلیل این ها را آورده بود.

لباس ها را سریع پوشیدم و نگاهی به ساعت انداختم.هفت و نیم بود.باید عجله می کردم.آرایشی

کردم و موهای لختم را کج بافتم.تارهای بلندی از موهایم روی صورتم بودند.روسری ابریشم

زیتونی رنگ را بستم و بلندی اش را پاپیون کردم.گیس بلندم کج بیرون افتاده بود.

از عطری که حاصل خرید من و علیرضا از بازار امام بود را برداشتم و روی مچ و گردنم زدم.همیشه

دوست داشتم با عطرم دوش بگیرم ولی این هم یکی از آرزوهای دست نیافتنی ام بود.!آسم خفیف

داشتم و همین قدر هم که می زدم حالم را بد می کرد دیگر چه رسد به دوش گرفتن.

از اتاق بیرون زدم و به طرف آینه ی قدی توی سالن رفتم.راست می گویند که آدم وقتی هل هلکی

آماده می شود بهتر به نظر می رسد.!

سوغاتی علیرضا کت و شلوار عروسکی صدری رنگ بود به همراه کفش عروسکی و پاشنه تختی

به همان رنگ.

از خودم خوشم آمده بود.شده بودم همان آهوی خوشتیپ دو ماه پیش.



خط چشم مشکی با آن سایه ی خیلی محو صدری رنگ،عسلی چشمانم را بیشتر به نمایش

گذاشته و آرایشم را با برق لب و رژ گونه ی محو طلایی تکمیل شده بود.

دستی به گیس قهوه ای با لولایت های درخشانم کشیدم که صدای بی بی باعث شد به طرفش

برگردم.کت و دامن آبی نفتی تیره ای پوشیده بود با روسری ابریشم مشکی.

لبخندی زدم و به طرفش رفتم:قربونت برم من که این قدر خوشکل شدی.

گونه اش را آرام بوسیدم و ادامه دادم:بی بی خودمی تو.

بی بی:من که ازم گذشته ولی تو رو فکر کنم امشب چشمت کنن.

-مگر این که خانوم خوشکلی مثل شما از من تعریف کنه.مرسی بابت سفارشم بی بی.

بی بی:خواهش می کنم عزیزم.برم اسپند دود کنم برات تا چشم نخوری.

بی بی رفت تا اسپند دود کند و من با خنده سری تکان دادم و به طرف میز پذیرایی رفتم.همه چیز

آماده بود.از قبل با علیرضا میز را چیده بودیم.خوراکی های اشتها برانگیز روی میز برایم چشمک

می زدند.توت خشک و انواع و اقسام خشکبار را درون ظرف های کریستال روی میز چیده بودیم و

من از سلیقه ای که علیرضا برای چیدن به کار می برد شگفت زده شدم.

هندوانه ی بزرگ با آن طرح رویش وسط میز گذاشته شده بود.درون جاهای خالی که با چاقو

رویش انداخته بودم علیرضا انار ریخته بود و جلوه خاصی بهش بخشیده بود.!دسرها و ژله های

خوشرنگ را با میوه های یلدایی تزئین کرده بودیم.

در همین افکار بودم که صدایش را از پشت سرم شنیدم:همه چیز آماده س؟

به طرفش برگشتم و با دیدن تیپش در دلم قربان صدقه اش رفتم.پیراهن یقه دیپلمات مشکی با

ژیله ی طوسی رنگ به همراه شلوار مشکی پوشیده بود.می خواست مرا دیوانه کند؟

نمی دانم چگونه نگاهش کرده بودم که خم شد و کنار گوشم داغی ریخت:خانومی،بهت یاد ندادن

با این چنین نگاه درنده ای به یه مرد که از قضا دیوانه هم هست،نگاه نکنی؟

خدای من.!این امشب نقشه ی قتل مرا ریخته بود؟خانومی؟مرد دیوانه؟



نگاهی به سرتاپایم انداخت،شاید همانند نگاه من و کم مانده بود بهش بگویم بی حیا که گفت:غلط

کردم.!

با تعجب گفتم:چرا؟

به لباسم اشاره ای کرد و آرام لب زد:به خاطر این.فروشنده گفت عروسکیه اما نمی دونستم

عروسکی هم عروسک می کنه.!

از تعریف مستقیمش سرخ شدم و لبم را گزیدم که لبخند داغی زد و همان طور کنار گوشم ادامه

داد:"با زلف تو قصه ایست ما را مشکل،همچون شب یلدا به درازی مشهور".

آب دهانم را به سختی قورت دادم و سعی کردم لرزش زانوهایم را مهار کنم.زلفِ من؟خدایا.!زلف

من به درازی شب یلداست برای تو؟پسر تو را به خدا این قدر به من نزدیک نشو.می ترسم.از این

احساس دیوانه کننده ای که بهت دارم می ترسم.

دهان باز کردم که چیزی بگویم اما صدای آیفون مانع از حرفم شد.خندید و به سمت آیفون رفت و

هم زمان گفت:خیلی مشتاقم بدونم مهمون های بی بی کیا هستن.چون هر چی خواستم از زیر

زبونش حرف بکشم نشد که...

چشمش به مانیتور آیفون افتاد و با چشم هایی گشاد گفت:اِ؟اینا این جا چی کار می کنن؟

از آن خلسه مخوف بیرون آمدم و به طرفش رفتم.نگاهی به مانیتور انداختم.بی بی از آشپزخانه

بیرون آمد و گفت:اومدن؟

صدایی پشت بندش گفت:بله که اومدیم.مگه می شه حرف بی بی گلی رو زمین زد و نیومد؟

بی بی:خوش آمدین عزیزای دلم.

به طرف صدا برگشتیم و شخصی را دیدم که واقعاً انتظار دیدنش را نداشتم.سعید بود به همراه

سه نفر دیگر.دو دختر و یک پسر.

علیرضا:شما این جا چی کار می کنین؟

سعید با بی بی روبوسی کرد و گفت:حالا تنها تنها می خوای شب یلدارو جشن بگیری؟فکر کردی

خبرا نمی رسه؟



پسری که نمی شناختم آمد و با علیرضا دست داد:سلام به رفیقِ شفیق خودم.

علیرضا:سلام لوطی.اص لاً کارتون خوب نبود.باید خبر می دادین تا بیام فرودگاه دنبالتون.

دختری که پرجنب و جوش تر از همه شان بود و موقع ورود دستش در دست سعید بود

گفت:علیرضای نامرد.می دونی چقدر منتظر سفارشاتم بودم؟یک راست می یایی اهواز تا من

بچزونی؟

علیرضا ابرویی بالا انداخت:دقیقاً.!

با هم مشغول احوالپرسی بودند و به منی که مانند چوب لباسی هنوزم ایستاده و صامت بودم

توجهی نداشتند که یک هو علیرضا چشم گرداند و با دیدن من که گوشه ای غریب ایستاده بودم

گفت:آهو بیا این جا بذار این مهمون های مزاحم رو بهت معرفی کنم.

همه یک صدا اعتراض کردند.با لبخند ملیحی به سمتش رفتم و کنارش ایستادم.هر چهارتایشان

یک جوری نگاهم می کردند.نگاهشان با محبت و دوستانه بود.

علیرضا به سعید و دختر کناریش اشاره کرد:سعید که می شناسی و این خانوم گل هم خانومشِ که

اسمش ساراست.هر دو هم از قضای بد روزگار بچه های عموهامن.

سارا با حالتی که یعنی ضعف کرده گفت:آی قلبم.ذلیل بشی سعید که از این محبتا نمی کنی تا یه

غریبه از راه برسه و این طور ازم تعریف کنه و من غش و ضعف برم.!

بعد حالت تهاجمی گرفت و ادامه داد:باید از خداتم باشه ما بچه های عموهات باشیم.

علیرضا:حالا بعد شاخ و شونه بکش.

به دختر و پسر پشت دیگر اشاره زد و ادامه داد:ایشون هم احسان خان دوست صمیمی بنده و

خانومش سهیلا.

و بعد به من اشاره کرد:ایشونم آهو خانومن که همه تون می شناسینش.

همه مرا می شناختند؟حتما.!چون از لبخندهای مشکوکشان معلوم بود.لبخندی زدم و با صدای

آرامی گفتم:خوشبختم.

سارا:آی قربون اون صدات برم من.بیا بغلم.



دیگر علناً خندیدم و توی بغلش فرو رفتم.محکم بغلم کرد که علیرضا گفت:یواش بابا.له شد!

سارا با کنایه گفت:تا چشت درآد حسود.

همه خندیدند و من خجالت زده از بغلش درآمده و با سهیلا روبوسی کردم که بی بی گفت:بفرمایید

داخل بچه ها.

همه وارد سالن شدیم و سارا دستم را کشید و مرا کنار خودش نشاند.علیرضا با خنده نگاهش کرد

و روبه رویمان نشست.بی بی روی صندلی مخصوصش نشست و گفت:چه خبر؟

سعید:سلامتی بی بی.شما خوبین؟

بی بی:سرت سلامت مادر.می گذرونیم.دوران پیریه دیگه.

همه اعتراض کردیم و هر کس چیزی می گفت.یکی می گفت شما دختر بیست ساله این و یکی

دیگر می گفت درد و بلاهایت در سرم بخورد چرا گذروندن؟

در همین حین بود که دوباره صدای آیفون به صدا درآمد.همه دوباره از جا بلند شدند برای استقبال

از مهمان ها.

علیرضا قبل از این که در را باز کند،نفس عمیقی کشید و با تردید گفت:بی بی درباره ی آهو چی

بهشون گفتی؟

بی بی:آهو نوه ی صمیمی ترین دوستمه که چند ماهی اومده پیش من بمونه چون مادربزرگش به

خاطر معالجه بیماریش رفته خارج.

علیرضا:باشه.

نمی خواستند آن ها بفهمند من کیستم؟علیرضا تا دم ورودی به استقبالشان رفت.

یکی یکی وارد می شدند و اول از همه با بی بی روبوسی کردند.اولین نفر دختری بود حول و هوش

سی سال با تیپی کاملاً موقر و خانومانه.اسمش بهگل بود و دختر دوم داییِ علیرضا.نفر بعد پسری

حدود سی و چهار-سه و پنج سال بود که بردیا معرفی شد و پسر اول.پسر بعدی که بچه ی سوم

بود و من تخمین زدم زیر سی سال باشد البته سنش هم کم نبود و مطمئن بودم که بالای بیست و

پنج سن دارد،با نام شهاب معرفی شد.دختر آخر هم شادان نام داشت و بهش می خورد همسن

خودم یا یک سال بزرگتر باشد.بعدش هم با فتانه ز نِ بردیا و نوید شوهر بهگل آشنا شدم.



این وسط همه بسیج شده بودند تا من بهشان معرفی شوم و آن ها معرفی شوند.از شواهد امر

فقط من غریب جمع بودم چون همه با هم آشنا بودند و خیلی صمیمی.!

وقتی همه نشستند به طرف آشپزخانه رفتم تا چایی بریزم.سیزده فنجان چایی ریختم و به سختی

سینی را بلند کردم.وقتی وارد سالن شدم زیر نگاه هایشان نزدیک بود سینی از دستم بیافتد و

آبرویم برود.یک جوری به من نگاه می کردند که انگار آدم فضایی دیده اند.علیرضا با دیدنم و

سینی بزرگ توی دستم از جا بلند شد و بی هیچ حرفی سینی را از دستم گرفت و خودش تعارف

کرد.

نفس راحتی کشیدم و بعد از چیدن پیش دستی ها به همه میوه تعارف کردم.در این آشنایی کوتاه

فهمیدم که دو نفر یک جوری نگاهم می کردند.شهاب و شادان.نگاه هر دونفرشان عادی نبود.!

به شادان می خورد از آن مغرور و تخس های روزگار باشد.چون موقع سلام و علیک فقط نوک

انگشتانش را به دستم داده بود.!از آدم هایی که مغرور و متکبر بودند متنفر بودم.این چنین رفتاری

نه در وجود بردیا و زنش بود و نه در وجود بهگل و شوهرش.آن ها اخلاقی عادی و مهربان

داشتند.شهاب هم بدک نبود ولی شادان..شادان یک جوری بود!از همان ابتدای ورودش به من

خیلی محل نداد!

بعد از این که مطمئن شدم همه چی روبه راه است مبل تک نفره ی کنار علیرضا را انتخاب کردم و

نشستم.

علیرضا به طرفم برگشت و لبخندی تحویلم داد.جواب لبخندش را دادم که صدای بهگل را شنیدم

که علیرضا را مخاطب قرار داده بود:علیرضا خان چه خبر؟

علیرضا:سلامتی بهگل جان.خبرا پیش شماست.دایی و زن دایی چطورن؟

بهگل:خوبن خداروشکر.سلام می رسونن خدمتت.

بردیا:چه خبرا از کار؟پنیرهای نمونه فرانسوی کپک زده ت وارد بازار شد؟

علیرضا:هفته ی قبل وارد بازار شد.

ای ناکس.قرار بود من از پنیرها بخورم و فاتحه بدهم پس چرا برایم نیاورده بود؟

بردیا:این محصول خوردن داره.



علیرضا:آره.خودم که خوردم خیلی خوشم اومد.

نگاهی به ساعت انداختم و از جا بلند شدم.وقت شام بود.علیرضا که دید بلند شده ام،به همراهم

بلند شد و گفت:ببخشید تنهاتون می ذاریم.

همه خواهش می کنمی گفتند.علیرضا به دنبالم راهی آشپزخانه شد.از قبل ظرف ها را آماده کرده

بودیم.سارا و سهیلا وارد آشپزخانه شدند.با دیدنشان گفتم:شما چرا به زحمت افتادین؟

سارا:عزیزم ما که غریبه نیستیم.بعدشم تو دست تنهایی.علیرضا تو برو ما کمکش می کنیم.

علیرضا از خدا خواسته گفت:حالا که اصرار می کنی باشه.

سرم را با خنده تکان دادم و به کمکشان غذا را کشیدم.سارا بوی پلو زعفرانی را به شامه کشید و

گفت:اومم.چه بویی.

به لبخندی اکتفا کردم و با کمک سهیلا و سارا میزِ سالن را چیدیم.همه چیز آماده بود.باقالی پلو با

ماهیچه،خورشت فسنجان،سالاد الویه،سوپ شیر و دو نوع دسر کرم کارامل و ژله هفت رنگ.

علیرضا که دید میز حاضر است گفت:بفرمایید.

کسی از پشت بغلم کرد و من با دیدن دست های بی بی نفس راحتی کشیدم.مثلاً فکر کن علیرضا

آمده از پشت بغلم کرده..آه بی حیا.!این دیگر چه فکریست؟

بی بی سرم را بوسید و گفت:دست گلت دردنکنه عزیزِ دلم.خیلی زحمت کشیدی.

-خواهش می کنم عزیزم.کاری نکردم.

بی بی را کمک کردم تا بنشیند و با یک نگاه سرتاسری فهمیدم که بازم علیرضا با جر زنی فقط

کنارش جای خالی گذاشته.صندلی بین علیرضا و بی بی خالی بود.

آرام سرجایم نشستم.علیرضا کنار گوشم گفت:چی می خوری؟

-سوپ.

بی هیچ حرفی برایم بشقاب سوپم را برداشت و برایم کشید.مشغول خوردن شدم.سوپ شیر را

خیلی دوست داشتم و این بار هم مزه اش مانند همیشه عالی شده بود.



بعد از خوردن شام و به به و چه چه همه از دستپختم و خجالت من،با زن های جمع به جز شادان

میز را جمع کردیم و با شوخی و خنده ظرف های کثیف را توی ظرفشویی چیدیم.

از همه شان خوشم آمده بود چون واقعاً صمیمی رفتار می کردند.خصوصاً سارا که عزیزم و جانم از

زبانش نمی افتاد و هی قربان صدقه ام می رفت!

بعد از این که کارمان تمام شد به سالن برگشتیم.صدای قهقهه های مردها نشان از

خوشگذرانیشان بود.بی بی هم با حظ به تک تک شان نگاه می کرد و حتماً زیر لب قربان صدقه

شان می رفت.

بهگل که به معنای واقعی کلمه خانوم بود،دستش را پشت کمرم گذاشت و گفت:بیا بشین پیشِ

من آهو جان.

کنار بهگل نشستم و سارا هم کنارم.زیر چشمی نگاهی به علیرضا انداختم.با سعید مشغول صحبت

بود.

بهگل جمع را به سکوت دعوت کرد و روبه علیرضا گفت:

- علیرضا یادت که نرفته قرارمون ؟

علیرضا با تعجب گفت:

- کدوم قرار؟

بهگل: ای پسر دایی فراموش کار.یادت رفت پارسال یه مشکلی برات پیش اومد و صبح اومد نِ ما

رفتی تهران؟

علیرضا: آهان. یادم اومد.

بهگل: خوب نظرت چیه؟

علیرضا: چرا که نه.

بهگل لبخندی زد و روبه مایی که هاج و واج نگاهشان می کردیم توضیح داد:

- پارسال علیرضا قول داده بود یک هفته با هم بریم شمال که روز حرکت برای کارش برگشت

تهران و برنامه منتفی شد.



علیرضا: البته شمال نمی تونیم بریم. اگر دوست دارین بریم کیش که یا علی.

بردیا با تعجب گفت:

- چرا شمال نه؟

علیرضا با خونسردی ذاتی اش گفت:

- شمال الان برف و بارونه و جاده ها خطرناکه.کیش الان هوا خوبه نه گرمه و نه سرد.

بردیا خندید:

- دلیلت قانع کننده بود!

سعید و سارا نگاهی به هم انداختند و سعید گفت:

- ما که مزاحم نیستیم؟

بهگل: اختیار داری آقا سعید.این حرف ها چیه؟

تنها فرد ساکت جمع من بودم که غریبانه به همه نگاه می کردم. قرار بر این شد که فردا علیرضا

برود و برای همه بلیط تهیه کند. احسان و سهیلا هم می خواستند بروند.

از جا بلند شدم و به سمت میز پذیرایی یلدا رفتم. دلگیر شده بودم. علیرضا باز می خواست برود.

من حتی نمی دانستم با خودم چند چندم. می خواستم برود یا بماند؟

نمی دانستم به فریادهای این قل بِ لعنتی توجه کنم یا به داد و بی داد عقلم! من همیشه آدمی

منطقی بودم ولی در این برهه زمانی واقعاً نمی دانم چگونه رفتار کنم. دوست دارم دوری کنم و

دوست ندارم.

عشق که منطق حالی اش نیست. این دلِ بی مروت که تفاوت ها را نمی بیند. این لعنتی فقط دنیای

خاکستری اش را می بیند و بس!

ساعت سه شب بود که همه رفتند بخوابند. اتاق ها را تقسیم کرده بودیم. البته خانه بزرگ بود و جا

به اندازه ی کافی داشت.

". album love songs".David Lanz *



*سائول باس:گرافیست مشهور قرن بیست.

*سالوادور دالی:نقاش فراواقع اسپانیایی.

***

سینی بشقاب ها را برداشتم و از آشپزخانه بیرون زدم. هم زمان با ورود من به سالن،علیرضا هم

نان به دست وارد شد. لبخندی بهش زدم و گفتم:

- سلام.صبح بخیر.

جواب لبخندم را داد و خودش را بهم رساند. نگاهی به دور و اطرافش انداخت و خم شد کنار

گوشم گفت:

- سلام به روی ماهت.

این را گفت و منتظر عکس العمل من نماند! مطمئن بودم که گونه و گوش هایم هم رنگ لبو شده

اند. او نباید این گونه رفتار می کرد! داشتم وا می دادم و من این را نمی خواستم.

میز صبحانه حاضر بود ولی هیچ کدام از مهمان ها بیدار نشده بود. من با این که ساعت سه شب

خوابیده بودم ولی طبق یک روتین همیشگی همان ساعت هفت بیدار شدم چون عادتم بود.

علیرضا نان ها را توی سبد روی میز گذاشت و روبه بی بی گفت:

- چقدر می خوابن اینا.من رفتم بیدارشون کنم.

بی بی: بذار بخوابن پسر.

علیرضا: م ردیم از گرسنگی مادرِ من. به فکر اونا نیستم که به فکر سمفونی غم انگیز شکمم هستم!

با صدای آرامی خندیدم. پس بگو هول چه چیزی را می زد! چقدر هم شکمو بود. خنده ام ته کشید

و جایش را به لبخندی محو و پر از حسرت داد.

با وارد شدنشان به سالن بهشان صبح بخیری گفتم و دوباره به آشپزخانه برگشتم. همه چیز را

آورده بودم به جز چایی. سینی را به سختی بلند کردم و به سالن رفتم.

بهگل وقتی چشمش به من افتاد با لبخند گفت:



- آهو جان ببخشید تروخدا. چقدر زحمت کشیدی.

- خواهش می کنم بهگل جان. کاری نکردم که.

بی بی:قربونش برم من. وقتی فخری نیست همه ی کارای خونه رو می کنه.

کنار بی بی نشستم و گونه اش را بوسیدم:

- خدا نکنه عزیزِ من. وظیفمه.

مشغول صبحانه بودیم که بردیا گفت:

- علیرضا توی خونه اینترنت دارین؟

علیرضا: نه. لازم داری؟

بردیا: برای رزرو بلیط کیش.

علیرضا:

- نمی خواد.خودم می رم حضوری ردیفش می کنم.آژانس هواپیمایی نزدیکه.فقط بعد مدارک لازم

بهم بدین.

بردیا: باشه دستت دردنکنه.

بعد از صبحانه داشتم ظرف ها را جمع می کردم که علیرضا با صدای بلندی گفت:

- آهو.

به طرفش برگشتم:

- بله؟

علیرضا: زود برو لباس بپوش تا بریم.

با تعجب گفتم: کجا؟

علیرضا: می خوام برم آژانس هواپیمایی تو هم که می خواستی بری بیرون کار داشتی خودم می

برمت.



سری تکان دادم و به سمت اتاقم رفتم.سریع حاضر شدم و بیرون آمدم. علیرضا توی ماشین

منتظر بود.با استرس انگشت هایم را به هم پیچاندم و سوار ماشین شدم.

نگاهم به جلو بود و ساکت به خیابان شلوغ چشم دوخته بودم. صدای نه چندان آرامش را

شنیدم:مشکلت با من چیه آهو؟

خودم را به آن راه زدم و با تعجب گفتم:

- مشکل؟ چه مشکلی؟

برای اولین بار دیدم که بهم پوزخند زد: آهو جان،کوچه علی چپ از روز ازل بن بست بود.

اخم کردم:

- منظورت چیه؟

به خیابانی فرعی پیچید و ماشین را متوقف کرد.با عصبانیت گفت:

- منظورم خوب متوجه می شی ولی خودت می زنی به اون راه.

- من متوجه نمی شم.

علیرضا: چرا ازم فرار می کنی؟

سرم را زیر انداختم:

- چون درست نیست آقا علیرضا.

گفتم آقا علیرضا تا یادش نرود که فاصله ها هیچ وقت برداشته نمی شوند. پوفی کرد و گفت:

- چی درست نیست آهو؟

آب دهانم را به سختی فرو دادم:

- همین رفتارها و حرف ها.. من و شما خیلی از هم فاصله داریم..

انگشتش را روی لبش کشید و با مکثی طولانی گفت:

- برای من لحن ت رسمی می کنی آهو؟منظورت از این رفتارها چیه؟



- تو منظورت از رفتارهات چیه؟

رفتارش مانند آتشفشانی که فوران می کند بود:

- یعنی معلوم نیست؟ دیگه باید چی کار کنم تا بفهمی دوست دارم؟ ها؟

با چشم های گشاد بهش خیره بودم. دادش غیر منتظره بود.نفس در سینه ام حبس شد.با این که

می دانستم که دوستم دارد باز هم این دو کلمه دیوانه کننده را از زبان خودش شنیدن چیز دیگری

بود!

سرم را زیر انداختم و چشمانم را بستم. لب زدم: ولی این درست نیست!

علیرضا: چی درست نیست؟ این که من عاشقتم؟

پلک روی هم فشردم: آره.

به شدت داد زد: چرا؟

خونم به جوش آمد و دیگر ندانستم چه می گویم:

- جناب آقای شکوهمند اگر شما نمی دونی داری چی کار می کنی ولی من خوب می دونم و دلم

نمی خواد از چاله دربیام و بیفتم توی چاه. از همون اول هم هیچ خطری من تهدید نمی کرد و

سرکار بودم دیگه؟ نه؟ به خاطر خودت و منافعت آوردیم اهواز تا هر جور دلت می خواد...

جوری داد زد"خفه شو" که صدایم خود به خود قطع شد. اولین بار بود که چنین عصبانیتی ازش می

دیدم. من که می دانستم دوستم دارد. می دانستم چقدر حسش واقعیست ولی برای این که دل

بکند هر کاری می کنم، حتی زدن چنین حرف هایی.!

بغضم را قورت دادم و ناله زدم:

- چی از جونِ منِ بی کس و بدبخت می خوای؟

زدم توی سر خودم و با جیغ ادامه دادم:

- چی می خوای؟

بدتر از خودم داد زد: لعنتی چرا این قدر بی انصافی؟ من برای منافع خودم اومدم جلو؟ آره؟



قطره اشکی از چشمم چکید. غم چشمانش و عجز توی صدایش دلم را ریش کردند.لعنت به من.

لعنت به منِ مادر مرده ی بی کس!

هق زدم:

- از من بگذر علیرضا شکوهمند. من به دردت نمی خورم. آهو غفار چه به شکوهمندها؟ آهو غفار

پاپتی که خونه ش توی یکی از بدترین و پایین ترین محله های تهرانِ و هر روز یه قسمت از

سقف خونه اش چکه می کنه رو چه به تویی که خونه ات فرمانیه اس؟ آهو غفار بی کس و ندار

صدقه به سری که یه مدرک فوق لیسانس داره با یه حقوق بخور نمیر رو چه به تویی که کارخانه

های زنجیره ای لبنیات داری و پزشکی و از همه مهم تر از یه خانواده با اصالتی.. من چی دارم که

بهش ببالم؟ من حتی یه خانواده ندارم. من بی کسم.! از دار دنیا الناز دارم. همین و بس.

لب گزیدم و با صدای پایینی ادامه دادم:

- من چیزی ندارم که بهم دل ببندی علیرضا شکوهمند.ندارم. من مایه ی سرافکندگیت می شم.

خندید. با صدای بلندی خندید. عصبی و هیستریک.. و بعد با عصبانیت داد زد:

- تمام شد؟

با وحشت یکه خوردم. دندان هایش روی هم ساییده شدند و ادامه داد:

- سخنرانیت تمام شد؟ همین طور بریدی و دوختی و می خوای تن من کنی ها؟ خانواده نداری که

نداری. مگه من می خوام با خانواده ات باشم؟ پول نداری که نداری، مگه همه چی این کاغذهای

لعنتی چرکِ؟ خونه ت هر جایی که هست بذار باشه، افتخارِ. می شنوی؟ برای من افتخارِ که خدا تو

رو سر راهم گذاشت. افتخارِ که توی چنین سن کمی و بدون هیچ پشتوانه ای خودت رو حفظ

کردی و مثل یه مرد کار و زندگی می کنی. اینا افتخارن آهو غفار. عار نیستن. به خودت افتخار کن

چون همه بهت افتخار می کنن و می دونن که مثل یه مرد توی زندگیِ سختت دوام آوردی و تیره

ی پشتت نلرزید.

سرم را زیر انداختم و لبم را گاز گرفتم و او هم چنان ادامه می داد:

- من دنبال عروسک ویترینی نمی گردم آهو. می تونم قسم بخورم هیچ مردی زن های نازک

نارنجی که همیشه به خانواده هاشون آویزونن و بزرگترین غصه شون از مد نیوفتادن رنگ مو و

لباسشونه رو دوست ندارن و بهشون احترام نمی ذارن. این چنین زن هایی به درد اینکه به پاشون



همه ی زندگیت رو بریزی نمی خورن! من توی وجود تو چیزی دیدم که توی وجود بیشتر دخترا

ندیدم. دخترای این دور و زمونِ متاسفانه بیشترشون نه حیا دارن و نه زنیت حالیشونه. پاش بیوفته

از هر حیوونی هم ذاتشون کثیف ترِ. دختری که با پول های باباش زندگی و زرق و برق آنچنانی

داره به درد من یکی نمی خوره چون من دنبال یه شیرزن می گردم. یه ماده شیر که توی همه ی

سختی های زندگی بتونه قلمرو م ن حفظ و ازش دفاع کنه.

پوست کنار ناخنم را کندم و گفتم:

- ولی منم یه دخترم. درسته کس ی نداشتم که خود م براش لوس بکنم ولی پاش بیوفته از هر

دختری هم دخترترم. منم ممکنه پام بلغزه چون قدیسه نیستم. هیچ کس توی این دنیا پاک مطلق

نیست.

علیرضا: می دونم عزیزم. اصلاً مگه اصلش این نیست که می گن زن نازِ و مرد نیاز؟ من می دونم

اینارو. زندگی مشترک یه راهِ دو نفره س که آسفالت هم نیست. یه را هِ پر از چاله چوله س و شیب

تندی هم داره. مثل یه جاده ی کوهستانی وحشتناک.! کافیه یکی از طرفین بچه بازی دربیارن و چم

و خم راه بلد نباشن، اونوقته که با سر به دره ی زیر پاشون سقوط می کنن.

- ولی تو خیلی چیزا رو نمی دونی.

چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید:

- من می دونم. چهار سال و هشت ما هِ که می شناسمت. این قدر ازت شناخت دارم که دارم این

حرف هارو می زنم. تو قدر خود ت نمی دونی آهو ولی من می دونم.

چهار سال و هشت ماه؟ خدای من.! شناختش این قدر قدیمی بود از من؟ نزدیک پنج سال است

که مرا می شناسد و من فقط شش ماهِ که می شناسمش؟

حیرت زده پرسیدم:

- چهار سال و هشت ماه؟ پس چرا من نمی دیدمت؟ اصلاً چطوری من می شناسی؟ من امانت..

حرفم را قطع کردم. مثل این که گاف دادم. با شک پرسید:

- حرف ت چرا کامل نکردی؟

- هیچی.



یه تای ابرویش را بالا داد:

- مطمئنی؟

سرم را تکان دادم:

- آره.

او که نباید می فهمید من رفتم سر شخصی ترین وسیله اش. من زیرین ترین لایه ی زندگی اش

را شخم زده بودم و این خیلی بد بود.!

سرفه ای مصلحتی کردم و جدی گفتم:

- با همه ی این ها من نمی تونم. ببخشید.

سرش را تکان داد:

- تو این طور فکر می کنی ولی من نه.فکر کنم من خوب شناخته باشی.می دونی که اگر بخوام

سمج بشم از کنه هم بدتر می شم.!

خنده ام گرفت از تشبیهی که به خودش داده بود.!

با غم خندید و گفت:

- نمی خواد جلوی خودت بگیری. بخند چون من گفتم تا بخندی.

استارت زد و حرکت کرد. لبخندم به نیشخندی تلخ تبدیل شد. علیرضا واقعاً می دانست سختی

های زندگی من را و قبولم کرده بود؟

ماشین را کنار خیابانی شلوغ پارک کرد و گفت:

- پیاده شو.

بدون این که نگاهش کنم گفتم:

- من همین جا می مونم.

بی هیچ حرفی پیاده شد و در ماشین را محکم به هم کوبید.! پلک هایم را محکم به هم فشردم.

خدا لعنتم کند که همیشه باعث غم این مرد بودم. خدا بکشتم علیرضا. بمیرم و راحت شوم!



حدود نیم ساعتی توی ماشین نشسته بودم تا برگشت. بی هیچ حرفی حرکت کرد و گذاشت که

غمم هزار برابر شود.!

لب باز کردم:

- می خوای بری خونه؟

عینک آفتابی مارکش را به چشم زد و گرفته جواب داد:

- آره.

- پس ناهار چی؟

ژستش دلم را لرزانده بود:

- چی بگیریم بهتره؟

انگشتانم را به هم پیچاندم:

- نمی دونم. از شام دیشب تقریباً چیزی نموند.

سری تکان داد:

- کباب می گیریم.

- باشه.

یعنی حالا داشت برایم قیافه می گرفت؟ من علیرضا را غیر منطقی نشناخته بودم هیچ وقت.!

آهی کشیدم و تا رسیدن به مقصد حرفی نزدم. یعنی حرفی نبود که بزنم. پس خفه شدم و

گذاشتم کارش را بکند. جلوی رستورانی لوکس ایستاد و پیاده شد.

تا نهار بگیرد و برگردد فکر کنم یک ساعتی گذشت. دیگر داشت خوابم می برد که برگشت.

وقتی به خانه رسیدیم بی هیچ حرفی پیاده شدم و داخل شدم. از علیرضا و رفتار خشکش دلخور

شده بودم. چرا این گونه رفتار می کرد؟ یعنی می خواست اجبار اً بهش فکر کنم؟

نه که تو فکر نمی کنی. جان خودت و ارواح شکم تمامی مرده های خاندان مفقود شده ات!

***



بعد از ناهار به پیشنهاد سعید همه داشتند آماده می شدند تا بروند بیرون. هوا امروز خیلی خوب بود

و همه دلشان تفریح می خواست. دوست نداشتم بروم ولی مجبور بودم. علیرضا علناً بهم بی

محلی می کرد. می دانستم با آن حرفم دلش را شکسته بودم ولی خوب این رفتار و نادیده گرفتن

ها دیگر زیاده روی بود!

حاضر و آماده توی سالن ایستاده بودم کنار دخترها. علیرضا و سعید آخرین نفرات بودند که آمدند.

همگی از بی بی خداحافظی کردیم و بیرون زدیم. ناچاراً سوار ماشین علیرضا شدم چون چاره ای

دیگر نبود! در حال سوختن بودم به خاطر این بی تفاوتی که داشت خرجم می کرد! این بی انصافی

بود. به خدا که نهایت بی انصافی بود چنین رفتاری.

مقصد بیرون شهر بود. مکان جنگلی بود و سرسبز. طبیعت زیبایی بود و من در تعجب بودم که این

یک تیکه از بهشت نزدیک اهواز است؟همیشه فکر می کردم این شهر اص لاً سرسبزی ندارد، البته

این تفکر غلط در ذهنم افتاده بود به وسیله ی کسانی که قبل از من به این استان و شهر آمده

بودند.

سارا گلیمی با نقش های اسلیمی پهن کرد. سبد میوه و چایی را به دستش دادم و کنار بهگل

نشستم. شادان کنار علیرضا و بردیا ایستاده بود و داشت به پنج تیر علیرضا نگاه می کرد و رویش

دست می کشید.

اگر علیرضا قهر نکرده بود می توانستم کلی اطلاعات درباره ی اسلحه ی توی دستش به دست

بیاورم ولی متاسفانه انگار مقدور نبود. به انواع اسلحه شکاری علاقه خاصی داشتم و کمی هم بلد

بودم. آری بلد بودم! از گذشت های دور!

با شنیدن صدای سارا از فکر بیرون آمدم:

- هوا چقدر خوبه.نه؟

سری تکان دادم:

- آره.نه خیلی گرم و نه خیلی سرد و ابری.

با ولوم پایینی گفت:

- چی شده آهو؟



لبخندی مصنوعی زدم:

- باید چیزی شده باشه؟

دستش را دور شانه ام حلقه زد و گفت:

- بلند شو بریم پیش پسرا.بلند شو.

آمدم اعتراض کنم که گفت:

- بلند شو آهو.

زشت بود دستش را رد می کردم. جان خودت. تو گفتی و من هم باور کردم. یعنی تو دلت نمی

خواست بروی آن جا؟

کفشم را پوشیدم و به دنبال سارا راه افتادم. علیرضا و سعید مسافت دوری را طی کرده بودند و تا

بهشان برسیم کمی طول می کشید.

سارا: با هم دعوا کردید؟

- آره. ازم دلخور شد.

خندید:

- چرا؟

سرم را زیر انداختم:

- تو می دونستی که اون من ...

حرفم را قطع کرد:

- دوست داره؟

با شرم گفتم:

- آره.

سارا:



- اوهوم.از خیلی وق تِ که من و سعید می دونیم.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- می دونی من و علیرضا مثل خواهر و برادریم.با هم صمیمی هستیم و چیزی از هم پنهان نمی

کنیم.

با بغض زمزمه کردم:

- من به دردش نمی خورم سارا جان.قانعش کن.باشه؟

اخم کرد:

- یعنی چی آهو؟

- موقعیت زندگی شخصی و اجتماعیمون با هم فرق می کنه سارا. من زندگیم از همون بچگی پر از

تلاطم بوده و هست. هر کس که وارد زندگیم شد و من بهش دل بستم خیلی زود رفت و دیگه

پیداش نشد.

دستم را گرفت و گفت:

- یعنی تو می ترسی علیرضا بعدها ترکت کنه؟

سرم را تکان دادم:

- آره.راستش من تحمل این یکی رو دیگه ندارم.همه رفتن ولی اگر علیرضا هم بره...

با شیطنت خندید:

- پس تو هم دوسش داری؟نه؟

- بر فرض هم که آره. دوست داشتن کفایت نمی کنه سارا.

سارا: ولی همین دوست داشتن می تونه کوه هارو از سر راه برداره و بگذره.

آهی کشیدم:

- شاید.



دیگر چیزی نگفت چون در یک قدمی سعید و علیرضا بودیم. سارا رو به علیرضا که داشت فشنگ

های زرد رنگ را توی اسلحه می گذاشت گفت:

- باز تو اسلحت دیدی همه رو فراموش کردی؟

با اخم گفت:

- سارا حواسمو پرت نکن.برین عقب.

سارا زیر لب گفت:

- و هنگامی که علیرضا سگ می شود.

آرام خندیدم و زیر چشمی نگاهم را بهش دوختم. روی زمین زانو زده بود و چشمش به هدفش

بود.

نگاهم را به کارتنی دادم که آن طرف تر روی زمین بود. به طرفش رفتم و با کنجکاوی محتویاتش

را دید زدم. اوه. تراپ*! یک کارتن پ ر تراپ بود!

با هیجان رو به سارا گفتم:

- اینارو ببین.

سارا کنارم زانو زد و گفت:

- فکر کنم مال علیرضان.

زیر لب گفتم:

- آخ علیرضا.آخ.

سارا: می دونستی یه خورده شخصیتت پسرونه اس؟

خندیدم: آره. بچه که بودم بیشتر به اسباب بازی های پسرونه علاقه داشتم تا دخترونه. انواع و

اقسام ماشین ها با مدل های مختلف رو می شناسم، همین طور اسلحه هارو.

یکی از بشقاب های تراپ را برداشتم و با حرص گفتم:

- با من قهرِ.حالا چه وقت ناز کردنت بود علیرضا؟



سارا با صدای بلندی خندید که علیرضا بی اعتنا به کارش ادامه داد ولی سعید به طرفمان چرخید و

گفت:

- چی شده این قدر بلند می خندی سارا؟ به ما هم بگو بخندیم.

سارا: هیچی. نمی خوایین از این تراپ ها استفاده کنین؟

شهاب از پشت سرمان ظاهر شد و گفت:

- چرا. کدومتون برای من پرت می کنه؟

با خوشحالی گفتم:

- من دوست دارم پرت کنم.

نمی دانم چرا حس کردم چشمانِ مشکی شهاب برق زدند. از نگاهش بدم آمد و از حرفم پشیمان

شدم.

شهاب: باشه.پس بیایین بریم اون طرف.

خواستم بروم به طرفی که اشاره زده بود که علیرضا گفت:

- آهو جان مگه قرار نبود برای من تراپ پرت کنی؟

من و سارا نگاهی به هم انداختیم و من با شیطنت مخفی در کلامم گفتم:

- حالا بعد می یام. تراپ ها زیادن. تموم نمی شن!

سارا مخالفمان چرخید و من دیدم که شانه هایش بدجور لرزیدند.! کل هیکلش روی ویبره بود. با

شهاب هم قدم شدم و سعی کردم چشم غره های علیرضا را فراموش کنم.

سعید با خنده سرش را تکان داد و با سارا مشغول پچ پچ شدند. انگار دوست داشتند علیرضا را

اذیت کنند. البته این اذیت کردن حقش بود چون از صبح خونم را با رفتارهایش توی شیشه کرده

بود.

کارتن تراپ را از دست شهاب گرفتم و روی زمین زانو زدم. برایم مهم نبود شلوار جینم کثیف شود

فقط لذت کاری که می خواستم بکنم برایم مهم بود و بس.



بشقابی به همراه دسته تراپ را برداشتم و گفتم:

- کدوم سمت پرتش کنم؟

دست راستش را دراز کرد و گفت:

- این سمت.

سری تکان دادم و بشقاب پلاستیکی را درون حلقه اش فیکس کرده و دکمه را فشردم. بشقاب

مانند تیر از چله رها شده به سمت راست جهید و با گلوله در هوا به چند تکه تبدیل شد.

با هیجان خندیدم و گفتم:

- چه باحالِ.

چندتا تراپ دیگر پرت کردم و هوس کردم خودم امتحان کنم:

- می تونم خودم امتحان کنم؟

شهاب: خودت می خوای شلیک کنی؟

با اشتیاق سری تکان دادم. لبخندی زد و گفت:

- باشه.

اسلحه را به دستم داد و گفت:

- بلدی؟

- آره بلدم.

یک خورده بلد بودم. از همان دوازده سالگی شوم بلد بودم! خودش یادم داد.

گونه ام را به اسلحه تکیه دادم و به اطراف نگاه کردم. خندیدم و قبل از این که شهاب تراپ را

پرت کند شلیک کردم.

صدای متحیرش را شنیدم:

- ای ول داری دختر..



خندیدم و بعدش متوجه درد پیچیده توی شانه ام شدم. اسلحه قوی بود و شانه ی من نحیف!

مطمئن بودم که بدجور کبود می شود.

کتف درد گرفته م که حاصل ضربه ی شدید اسلحه بود را ماساژ دادم و گفتم:

- می شه بیارینش؟

سری تکان داد و به طرف پرنده ای که شکار کرده بودم دوید. صدای عصبانی علیرضا را از پشت

سرم شنیدم:

- ببینم چه بلایی سر خودت آوردی سربه هوا.

پشت چشمی برایش نازک کردم و جوابش را ندادم. کنارم روی زمین زانو زد و گفت:

- درد می کنه؟

- نه.

با نگرانی گفت:

- بیا بریم توی ماشین بذار کتفت رو ببینم.

اخم کردم:نمی خواد. خوبم!

دندان روی هم سایید:

- لجباز.

شهاب با دو برگشت و گفت:

- علیرضا ببین چی شکار کرده.

علیرضا با حرص نگاهم کرد. در نگاهش عشق موج می زد. من چگونه می خواستم از این نگاه

بگذرم؟ چگونه؟

پرنده سفیدی که در دستان شهاب بود را ازش گرفتم و گفتم:

- مرسی.

شهاب: خواهش می کنم.

نگاه علیرضا بین دست و کتفم در چرخش بود. آرام خندیدم و سرم را تکان دادم. از جا بلند شدم

که شانه ام تیر کشید. بی اختیاری آی ریزی زیر لب گفتم که علیرضا با خشم گفت:

- تو که بلد نیستی واسه ی چی دست می زنی به اسلحه؟

حرصم گرفت: اگه بلد نبودم که الان همچین شکاری نمی کردم. وزن اسلحه زیادِ و من دستم

ضعیفِ! همین.

بعد از زدن این حرف به طرف سارا و سعید که هنوز سرجایشان بودند رفتم. پرنده ی میان دستانم

را به سارا نشان دادم که سارا گفت:

- وای. م رد؟

سعید چپ چپ نگاهش کرد:

- نه از ترس بیهوش شده.

خندیدم و گفتم:

- خودم شکارش کردم.

سعید: بله دیدیم شاهکارتون .

سارا اشاره ای به علیرضا که پشت سرم راه افتاده بود کرد. نگاهش هم نکردم. ناراحتم کرده بود.

می خواست چه چیزی را با این رفتارش ثابت کند؟

دل نازک شده بودم از بس که نازم را در این دو ماه کشیده بود. تحمل بدخلقی و اخم هایش را

نداشتم. آقا من علیرضای خوش برخورد خودم را می خواستم نه این علیرضای میرغضب را.!

سارا که هنوز داشت با سعید کل کل می کرد یهو به طرفم چرخید و گفت:

- تو هم فردا باهامون می یایی دیگه؟

فردا؟ با استفهام نگاهش کردم که گفت:

- کیش دیگه.



آمدم بگویم نه من کجا بیایم توی این هیری ویری که علیرضا نطق کور شده ام را کورتر کرد:

- آره می یاد.

با اخم گفتم:

- من کجا بیام؟پس بی بی چی می شه؟

بدتر از خودم اخم کرد:

- اولاً بی بی عادت داره و تنها زندگی می کنه و بیش تر روزها فخری خانوم هستش،دوماً من هر

جا برم شما هم می یایی.

یه تای ابرویم را بالا دادم و بدون آن که به سعید و سارا توجهی نشان دهم گفتم:

- ببخشید کی گفته که اختیار من دست شماست؟

مانند این پسر بچه های تخس گفت:

- من می گم.

بعد روبه بچه ها که هر کدامشان به سمتی رفته بودند داد زد:

- بچه ها داره شب می شه،جمع کنید بریم.

با آن "من می گم" کاملاً دهانم را بست. زشت بود جلوی بچه ها کل کل کنم وگرنه من هم بیدی

نیستم که با این بادها بلرزم.

توی راه برگشت سمت علیرضا نشسته بودم و داشتم له می شدم. احسان، سهیلا، سارا و من

پشت نشسته بودیم. علیرضا و سعید هم جلو. دل و روده ام به هم پیچیده بودند چون سارا و

سهیلا کمی تپل بودند و جا تنگ.!

علیرضا با همه شان می گفت و می خندید و وقتی با من چشم در چشم می شد در آینه جلو جوری

اخم می کرد که به غلط کردن افتاده بودم. دیگر داشت مسئله را زیادی بزرگ می کرد. وقتی می

آمدیم این قدر ناراحت و عبوس نبود ولی حالا بدتر شده بود.

بغضم در گلویم گردو شده بود و به خیابان خیره شده بودم. این رفتارهای بچه گانه از علیرضا

شکوهمند سی و دو ساله و همیشه عاقل بعید بود!



درد کتفم امانم را بریده بود و این جای تنگ هم بدتر بهش فشار وارد می کرد. تا رسیدن به خانه

صد بار مردم و زنده شدم. فکر کنم ضربه جدی بود که این گونه درد می کرد.

وقتی به اتاقم رسیدم سریع مانتویم را درآوردم و آستین تاپم را پایین دادم. کبودی به اندازه کف

دست بود و اطرافش به شدت ملتهب و قرمز شده بود!

با حرص لعنتی به خودم فرستادم و بلوز و شلوار ساده ای پوشیدم. شالم را روی سرم انداختم و

بیرون رفتم.

بی بی تنها توی سالن نشسته بود و داشت کتاب می خواند که با دیدن من کتابش را بست و با

مهربانی گفت:

- خوش گذشت؟

اگر اخم و تخم های علیرضا و خشمش، کبود شدن کتفم و درد را فاکتور می گرفتم، آری خوش

گذشته بود!

- آره خوب بود. جاتون خالی.

به سمت آشپزخانه رفتم و برای خودم چایی ریختم که با شنیدن صدای علیرضا از پشت سرم

ترسیده هینی کشیدم و اخم کردم.

با اخم ریزی گفت:

- ببخشید. ترسوندمت.

دوباره حرف اولش را تکرار کرد:

- برای منم بریز.

نزدیک بود بگویم نوکر پدرت سیاه بود ولی گفتم زشت است. هر چه باشم بی ادب که نیستم!

برایش چایی ریختم و به دستش دادم. قندان پر از پولکی را برداشتم و بهش تعارف کردم. چندتا

پولکی برداشت و بدون هیچ حرفی از آشپزخانه بیرون رفت.



با حرص پایم را به زمین کوبیدم و به دنبالش از آشپزخانه بیرون زدم. دیگر داشت روی اعصابم

راه می رفت. فکر کنم دلش می خواست آن خوی وحشی ام را ببیند که در مواقع لزوم رویش می

کردم!

چایم را داغِ داغ سر کشیدم و به سوختن زبانم توجهی نکردم. بی بی هم متوجه اخلاق عجیب و

غریبِ جدید علیرضا شده بود چون با تعجب پرسید:

- علیرضا مادر چیزی شده؟

علیرضا که داشت فیلم می دید بی تفاوت گفت:

- نه مادر جان. همه چی خوبه.

سارا روی زمین نشسته بود و با هیجان به صفحه ی تلوزیون خیره شده بود. سعید و احسان هم

روی مبل و با همان حالتِ سارا! آه فیلم اکشن مگر دیدن داشت؟

پوفی کردم و از جایم بلند شدم. به اتاقم رفتم و پوشه ی طراحی هایم را برداشتم. خودم را روی

تخت پرت کردم و مشغول شدم.

*تراپ:بشقاب هایی از جنس پلاستیک،مخصوص هدف گیری برای گلوله.

***

» علیرضا «

بعد از خوردن شام همه که خسته بودند رفتند که بخوابند و اولینِ شان آهو بود. ناراحت و گرفته

بود. می دانستم به خاطر رفتاریست که امروز داشته ام ولی این رفتار برایش لازم بود.

وقتی خانه در سکوتی مطلق فرو رفت کاپشنم را برداشته و از خانه بیرون زدم. کمی پیاده روی بد

نبود.

دستانم را درون جیب هایم گذاشتم و به خیابان خلوت خیره شدم. واقعاً از دستش ناراحت بودم.

چگونه توانست آن حرف را به من بزند؟ من به خاطر منافع خودم جلو آمده بودم؟

سرم را تکان دادم و با حرص پوفی کردم. مطمئن بودم که مخالفت می کند که اگر نمی

شناختمش علیرضا نبودم!



دلایلش منطقی بودند آن هم برای شخصی مانند خودش. منم درکش می کردم. می دانستم که

چیز ساده ای نیست برایش. باید صبر می کردم تا خودش را پیدا کند و فکر کند به شرایط زندگی

مان.

ساعت دوازده بود که عزم برگشت کردم. وارد خانه شدم و چراغ های سالن را خاموش کردم و

فقط دیوار کوب ها را روشن گذاشتم. خواستم وارد اتاقم شوم که صدای ناله ی ریزی شنیدم.

با تعجب سرجایم ایستادم و دوباره گوش دادم. ناله هایش بیشتر شده بودند. نگران تقه ای به در

اتاقش زدم و صدای ضعیفش را شنیدم:

- بفرمایید.

با نگرانی وارد اتاق شدم و گفتم:

- چته؟

لبش را گزید:

- هیچ...آی.

با حرص به طرفش رفتم و گفتم:

- شونه ات درد می کنه؟

پوفی کرد و چشمانش را با درد بست:

- آره. خیلی.

- بشین بگذار ببینمش.

یک هو چشمانش گرد شد و گفت:

- نه نمی خواد.. خوبم.

عصبانی به چشم هایش خیره شدم:

- بشین بهت گفتم.

آرام روی تخت نشست و گفت:



- لازم نیس....

حرفش را قطع کردم:

- حرف نزن.

دستم را به سمت ربدوشامبرش بردم و روی بازویش گذاشتم. از جا پرید و گفت:

- علیرضا بذار خودم..

چشم غره ای بهش رفتم:

- آهو می شینی یا بنشونمت؟بگذار شونه ت رو ببینم.

لب هایش را جمع کرد و گفت:

- باشه. خودم درش می یارم.

سری تکان دادم و منتظر شدم. می دیدم که انگشت های لرزانش به زور کمربند ربدوشامبرش را

شل می کنند. دست راستش را از توی آستینش بیرون کشید که باعث شد نگاهم را به سمتی

دیگر معطوف کنم.

یکی نبود بهم بگوید تو که طاقت نداری غلط می کنی این قدر اصرار می کنی! صدای آرام و گوش

نوازش را شنیدم:

- بدجور کبود شده علیرضا.

نگاهم را به زور به طرفش چرخاندم. سرش زیر بود و زیر چشمی نگاهم می کرد. آرام پوفی کردم

و جلوتر رفتم. با دست های لرزانم بند نازک تاپش را کنار زدم و با دیدن کبودی کتفش لبم را گاز

گرفتم تا سرش داد نزنم.

وقتی انگشتانم روی کتفش کشیده شدند، شانه اش را جمع کرد و زیر لب نالید:

- آی.

آب دهانم را قورت دادم و شانه اش را وارسی کردم:

- چی کار کردی با خودت دختر؟ بدجور کوفته شده.



کمی روی کبودی را فشردم تا ببینم استخوان مشکلی برایش پیش نیامده باشد که جیغ خفه ای

کشید و قطره اشکی از چشمش چکید.

با هول گفتم:

- ببخشید. الان خوب می شه.

نالید:

- علیرضا.

با ناراحتی گفتم:

- جونم؟

مظلوم قطره اشکی از چشمش چکید:

- درد می کنه.

از جا بلند شدم که به آستین پیرهنم چنگ زد و با ناله ادامه داد:

- نرو. درد دارم.

چشمانم را به هم فشردم و گفتم:

- برمی گردم عزیزم.الان می یام.

از توی اتاقم باند و پماد رزماری برداشتم و به همراه بطری آب و مسکن به اتاق برگشتم.

آرام اشک می ریخت. کنار پایش زانو زدم و سعی کردم بوی مدهوش کننده و پوست خوشرنگش

را فراموش کنم.

لبم را گاز گرفتم و پماد را برداشتم. کمی روی شانه اش پماد را فشردم و با انگشتانم آرام ماساژ

دادم. چشمانش را بسته بود و لبش را می گزید.

سرش را خم کرد که موهای لخش روی دست آزادم کشیده و نفسم توی سینه حبس شد. خدایا!

لعنتی بر شیطان فرستادم و به کارم ادامه دادم. حواسم نبود و کمی شانه اش را فشردم که به

ساعدم چنگ زد و گفت:



- آیی. علیرضا.

- ببخشید.

باند را برایش بستم و گفتم:

- دمر نخواب. طاق باز بخواب تا فشاری به شونه ات وارد نشه.

قرص را به طرفش گرفتم و گفتم:

- بخورش.

سری تکان داد و خواست بطری را بلند کند که آیی زیر لب گفت و قطره اشک دیگری از چشمش

چکید.

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بی اراده خم شدم، انگشت شصتم روی اشکش کشیده شد و

قطره ی اشک چسبید به پوست دستم.

سرم را زیر انداختم:

- دیگه گریه نکن عزیزم. شبت بخیر.

از اتاق بیرون زدم و داخل اتاقم شدم. با یاداوری چشمان جام عسلش لبخندی زدم. انگشتم را

آرام بوسیدم و تن به تخت سپردم.

***

» آهو «

ساکم را به دست علیرضا دادم تا تحویل باربری دهد و خودم به سمت دخترها رفتم که روی

صندلی های انتظار نشسته بودند. سارا به طرفم برگشت و گفت:

- چی شد پس؟

- دارن تحویلشون می دن.

نگاهی به ساعت مچی ام انداختم و ادامه دادم:

- باید کم کم بلند شیم دیگه.



سری تکان داد و من با یاداوری رفتار علیرضا پوزخندی زدم. نه به نگرانی های دیشبش و نه به

رفتار امروزش! امروز بدتر از دیروز بهم اخم کرده بود.

با اعلام پرواز همه بلند شدیم. اص لاً علاقه ای نداشتم که بروم کیش. یعنی دل و دماغش را

نداشتم از بس که بی حوصله و ناراحت بودم.

از شانس خوبم صندلی ام کنار صندلی علیرضای عبوس بود. هنگام اوج بی رحمانه ی هواپیما

مانند چندباری که سوار هواپیما شده بودم معده ام آشوب شد.

زیر چشمی نگاهش می کردم و از بی تفاوتی اش حرص می خوردم. کتاب در بهشت پنج نفر

منتظر شما هستند* را با حوصله تام می خواند و به منی که داشتم برای نیم نگاهی ازش بال بال

می زدم نگاهم نمی کرد!

نزدیک بود کتاب را از زیر دستش بیرون بکشم و بکوبمش توی سر خودم تا متوجهم شود. دل

نازک شده بودم. توجه اش را می خواستم و او بدترین تنبیه را برایم برگزیده بود.

می خواست بهم بفهماند که من هم دوستش دارم و از بی توجهی اش دلگیر می شوم؟ می

خواست بگوید اگر علیرضا و محبت هایش نباشد هیچ و پوچ می شوم؟

با حرص روزنامه ای که در غلاف پشتی صندلی جلویی بود را کشیدم و مشغول خواندن شدم. البته

فقط به کلمات نگاه می کردم چون اصلاً حواسم نبود.

پوفی کردم و گفتم:

- تو که دیشب آتش بس اعلام کردی علیرضا.

بدون این که نگاهش را از کلمات کتاب بگیرد گفت:

- دیشب موقعیت ایجاب می کرد که من دلم بسوزه و یه فکری به حال شونه ات بکنم. از وقتی هم

پام از اتاقت بیرون گذاشتم آتش بس شکسته شد.

پوزخندی زد و ادامه داد: بعدشم مگه خودت نگفتی درست نیست من صمیمی بشم؟ خوب الانم

دارم به حرفت عمل می کنم دیگه.

دندان هایم روی هم ساییده شدند. مانند همیشه حرف حق نه جواب داشت و نه تلخی اش کم می

شد!



تا اواخر پرواز دیگر هیچ حرفی میانمان رد و بدل نشد. هنگام پایین آمدن از هواپیما نگاه مهماندار

پررو با آن رژ لب مسخره اش را به علیرضا دیدم و نزدیک بود تمامی حرصم را سرش خالی کنم و

کلاهش را تا روی لب هایش پایین بکشم!

برعکس بچه ها که انرژی از سرتاپایشان می ریخت من بی حال بودم و حوصله نداشتم. وقتی به

هتل رسیدیم وقت ناهار بود و منی که صبحانه نخورده و ضعف کرده بودم.

امروز از آن روزهایی بود که شانسم یارم نبود. با بدبختی تمام شادان هم اتاق من شده بود و من

از این پیامد ناگوار عزا گرفته بودم.

هوا گرم بود. دلم دوش آب سردی می خواست که تصمیم گرفتم به بعد از ناهار موکولش کنم.

شالم را با روسری عوض کردم و روبه شادان که در حال ور رفتن با موهایش بود گفتم:

- شادان جان شما می یایی یا من زودتر برم پایین؟

با لحنی بی اعتنا گفت:

- می تونی بری.

یه تای ابرویم را بالا دادم و به خاطر بی بی گل و علیرضا چیزی بارش نکردم. "می تونی بری".

مگر با خدمتکار خانه ی ددی ات صحبت می کنی دختره ی نچسب؟

با حرص برگشتم پایین. بعد از کمی پرس و جو سالن غذاخوری را پیدا کردم. بچه ها دور میزی

بزرگ نشسته بودند.

امروز از بس حرص خورده بودم فکر کنم نصف موهایم سفید شده بود. از دست علیرضا و دختر

دایی مغرور و بی ادبش.

بشقابی برداشتم و برای خودم کمی جوجه و کشک بادمجان کشیدم. لیوان دوغی ریختم و کنار

سارا نشستم. علیرضا روبه رویم بود و با آن پرستیژ باکلاسش بی تفاوت داشت غذایش را می

خورد.

از بس دندان روی هم ساییده بودم، فکم درد گرفته بود. با این که گرسنه بودم بی اشتها مشغول

خوردن شدم.



سعید روبه جمع گفت:

- امروز کجا می ریم؟

خانوم های جمع پیشنهاد بازار را دادند. مردها به جز علیرضا اعتراض کردند به این پیشنهاد و من

و علیرضا ساکت و صامت به نظریه هایشان گوش دادیم.

بهگل روبه من و علیرضا گفت:

- نظر شما چیه؟

- نظر من طبق نظر جمعِ.

علیرضا: روز اول و بازار؟بریم یه جای تفریحی.

بردیا:من با نظر علیرضا موافقم.

من،هم نظرشان بودم. عجیب بود که زن ها هیچ وقت از بازار سیر نمی شوند!

سارا:بریم مجتمع تفریحی؟ هم دریا هست هم این که با امکاناتش به همه خوش می گذره.

بعد از کلی چانه زدن و نه آوردن همه شان قبول کردند که بریم مجتمع تفریحی. منم که از بس

میانشان غریب بودم زبانم باز نمی شد. دوست نداشتم توی بحث هایشان دخالت کنم. البته همه

شان به خوبی رفتار می کردند ولی خب من هنوزم انس نگرفته بودم با جمعشان. تازه پریشب با

همه آشنا شده بودم.

بعد از خوردن ناهار که من با بی اشتهایی خوردم برگشتم توی اتاق تا لباس مناسبی بپوشم.

شلوار کوتاهی تا بالای ساق پای سفید رنگی با مانتوی کوتاه سفید نخی پوشیدم و شال پرتقالی

رنگم را با کفش نارنجی جلو بازی ست کردم.

رژ نارنجی را به لب هایم کشیدم با کمی رژ گونه. خوب شده بودم. همین کافی بود!

شادان با دیدنم گفت:

- زود آماده شدی.باید یکمی منتظر بمونیم.پسرا رفتن ماشینارو بیارن.

با تعجب گفتم:



- ماشینا؟

تاپش را با یک حرکت از تنش بیرون کشید:

- ماشین رنت کردن دیگه، رفت و آمد با تاکسی مشکلِ!

آهانی گفتم و روی تخت نشستم. مانتوی کوتاهی پوشید و از توی آینه نگاهی بهم انداخت.

لبخندی تحویلش دادم که لبخند کوچکی بهم زد و من ماندم و یک دنیا تعجب! شادان هم مشکل

داشت به خدا! بیشتر از همه با خودش!

حالا اگر اخم می کرد حرف دیگری می زدی و می گفتی مغرور است و بداخلاق! دیوانه که شاخ و

دم ندارد آهو جان! تو هم دیوانه ای.

برای خودم سری از تاسف تکان دادم. شادان شالش را روی سرش مرتب کرد و گفت:

- من آماده ام.

کیف نارنجی را از گردنم رد کردم و به دنبالش از اتاق بیرون زدم. خدابیامرزد پدر و مادر علیرضا را

که از نظر لباس تامینم کرده بود وگرنه آبرویم جلویشان می رفت!

انگار چنین وقت هایی را پیش بینی کرده بود که آن همه لباس برایم آورده بود. هر جور که دلم

بخواهد و عجیب تر از آن بر طبق سلیقه ام!

این پسر حتی با طرز لباس پوشیدن من هم آشنا بود! با یاداوری اخم های صبحش با لبخند سری

تکان دادم.

سه تا ماشین رنت کرده بودند. بچه ها همه دم در ورودی هتل ایستاده بودند. سارا با دیدنم دستم

را کشید و با گفتن "بیا پیش من سوار شو" به سمت ماشین مشکی رنگی رفت.

کمی بعد علیرضا و سعید آمدند. علیرضا پشت فرمان نشست. سارا گونه ام را بوسید و گفت:

- قرار شد پس فردا بریم کنسرت..

- چه خوب..

سعید به طرفمان برگشت و با لبخند گفت:

- چی پچ پچ می کنین زیر گوش همدیگه؟



سارا پشت چشمی نازک کرد:

- خصوصی بود.

سعید: دیگه نمی شه.. توی جمع خصوصی نداریم.. زود باش بگو تا علیرضا از فضولی نمرده..

علیرضا: والا فضول جمع تویی نه من.

سارا ابرویی بالا انداخت:

- آی قربونت برم داداشی که حقش می ذاره کف دستش.

سعید با ناراحتی ساختگی گفت:

- اِ.. اینطوریه دیگه سارا خانوم؟

سارا با خنده گفت:

- نه اون طوریه عزیزم..

تا رسیدن به مقصد سارا و سعید کل کل می کردند و من علیرضا به حرف هایشان می خندیدیم.

برای خودشان دلقک های قهاری بودند. عشق میانشان هم زیبا بود..! معلوم بود عاشق همند. چون

ورای این که شوخی می کردند نگاه عاشقشان برای هر شخصی که نگاهشان می کرد عیان بود!

***

کنار بلیبورد مجتمع ایستادم و دوباره کل کل ها راه گرفت بر سر این که اول کجا برویم یا چه کار

کنیم.

سارا دست به کمر جلویشان ایستاد و گفت:

- اصلاً چه کاریه همه ی قسمت هارو سر می زنیم.

بهگل گفت:

- آره سارا جان راست می گه.

به خودم جراتی دادم و در بحث مداخله کردم:

- می شه اول بریم دلفین هارو ببینیم؟



بهگل لبخند زد:

- آره عزیزم چرا که نه.. شما فقط امر کن.

با خجالت لبخندش را پاسخ دادم.. همه با حرفم موافقت کردند.. دلفین ها را ندیده دوست داشتم..

می گفتند باهوش هستند.

هوا تقریباً خوب بود.. چونن مجتمع تفریحی کنار دریا بود،باد شدیدی می وزید.. پشت سر بچه ها

راه افتادم و به اطرافم نگاه می کردم.. باد در موهایم چرخ می خورد..

حواسم به دور و اطرافم بود که یک هو دستی روی شالم نشست و به طرف جلو کشیدش.. با

وحشت به صاحب دست نگاه کردم و با دیدن علیرضای برزخی لبخندی به وسعت تمام سبکی

هایی که حس می کردم زدم..

پوفی کرد و نگاهش را با اخم ازم گرفت.. خاکستری هایش بیش از پیش غمگین بودند..

زیر لب زمزمه کردم:

- بد اخلاق.

به طرفم برگشت و تیز نگاهم کرد:

- چیزی گفتی؟

پشت چشمی نازک کردم:

- اخبار یه بار اعلام می کنن جناب شکوهمند.

یه تای ابرویش را بالا داد:

-اِ؟ مگه خودت نخواستی بداخلاق باشم؟ انگار به بداخلاقا بیشتر از خوش اخلاقا علاقه داشتی..

منم گفتم خودم عوض کنم شاید نظرت درباره م تغییر کرد.

بعد از زدن این حرف به طرف سعید رفت و به همراهش هم قدم شد. با عصبانیت نگاهم را ازش

گرفتم که با شادان چشم در چشم شدم.. با زیرکی و چشم هایی ریز کرده نگاهم می کرد.



وارد محوطه سرپوشیده ای شدیم.. مثل این که سانس اول ده دقیقه دیگر بود.. چشمم به علیرضا

بود که چه طور بی توجه به من می گفت و می خندید.. تنبیه بدی را برایم در نظر گرفته بود.. خیلی

بد!

منی که در این دو ماه فقط توجه و علاقه ازش دیده بودم برایم سخت بود چنین بی تفاوتی را

تحمل کنم.. برایم سخت بود.. به والله که سخت بود!

همیشه می گفتم و حال هم می گویم.. به این دلِ دلعنتی می گویم که "آموخته ام که وابسته نباید

شد،نه به هیچ کس،نه به هیچ رابطه ای.. و این لعنتی نشدنی ترین کاری بود که آموخته ام".

به حرکات دلفین های ناز نگاه می کردم ولی حواسم آن جا نبود.. فکر و خیال آخرش مرا به کشتن

می دهد.. می دانم!

کنار استخر زانو زدم و دستی به سر دلفین کشیدم.. الهی چقدر سرش نرم است.. این موجودات

یکی از مهربان ترین ها بودند.. مهربان و باهوش!

وقتی دید نوازشش کردم خودش را لوس کرد.. دمش را توی آب تکان می داد.. خندیدم و او با

دیدن خنده ام دهانش را باز کرد.. فکر کنم او هم بلد است لبخند بزند.. مشغول دلفین بودم و به

اطرافم کاری نداشتم.. که یک هو سرم گیج رفت و تا به خودم بیایم توی استخر افتاده بودم!

هیی کشیدم و سرم را از آب بیرون آوردم.. نفس نفس زنان سرم را از بالا گرفتم.. سرفه های

وحشتناکی کردم و با شنیدن دادی با وحشت سرفه هایم را فراموش کردم.. خدای من علیرضا یقه

ی پسر جوانی را چسبیده بود!

بدنم سنگین شده بود.. با بدبختی خودم را از آب بیرون کشیدم و به شلپ شلپ آبی که ازم می

چکید توجهی نکردم..

بی توجه به دردی که توی سینه ام پیچیده بود به طرف علیرضا دویدم و قبل از این که بهش

برسم مشتش را زیر چشم پسر جوان خوابانده بود..

بهش رسیدم و با چنگ زدن به ساعدش از مشت دومی که آماده کرده بود جلوگیری کردم.. به

طرفم چرخید و با دیدنم نگرانی جای خشم توی نگاهش را گرفت..

دستم را توی دستش گرفت و گفت:حالت خوبه؟



آمدم بگویم خوبم که به سرفه افتادم.. با نگرانی کیف خیسم را کشید و سریع اسپریم را پیدا کرد..

جلوی دهنم گرفت و دوتا پاف زد. نفس عمیقی کشیدم و آئروسل ها را با ولع بلعیدم.

وقتی دید نفسم جا آمد روبه پسر جوان که حالا با نگرانی کنارم ایستاده بود داد زد:

- گمشو از جلو چشمام..

پسرک بی توجه به حرف علیرضا روبه من گفت:

- خانوم حالتون خوبه؟من عذر می خوام ازتون.. بذارید پای شیطنت های پسرانه.

با اخم گفتم:

- من می بخشم.. ولی یادتون بمونه که این عمل زشتتون روی شخص دیگری پیاده نکنید چون

ممکنِ اون وقت شوخیتون به یه فاجعه تبدیل بشه.

با گفتن این حرف اسپری را از دست علیرضا کشیدم و توی دهانم پاف های پی در پی زدم.. حالم

بهتر شده بود..

وقتی دور و برمان خلوت شد دخترها دوره ام کردند و هر کدامشان چیزی گفتند.. حتی شادان هم

ابراز نگرانی کرد و دو شاخ ناقابل روی سرم سبز شد.

علیرضا از میان حلقه ی دخترها رد شد و گفت:

- بهتری؟

سری تکان دادم:

-آره.. خوب شد حواسم به اسپریم بود که بذارمش توی کیفم وگرنه الان اون دنیا بودم.

علیرضا اخم وحشتناکی کرد و دخترها تشر رفتند. برای تغییر جو خندیدم و گفتم:

- خوب بابا شکر خوردم.. بریم به تفریحمون برسیم؟

سارا با نگرانی گفت:

- حالت خوبه؟ می خوای برگردیم هتل؟

اخمی تصنعی کردم:



-نه چه کاریه. من حالم خوبِ. باور کنید.

شادان دستی به شانه ام کشید و گفت:

- من با خودم یه دست لباس اضافه آوردم، بریم لباست عوض کن.

آمدم چیزی بگویم که علیرضا گفت:

- آره شادان جان ببرش لباس ش عوض کنه. بهت زنگ می زنم و می گم کجا بیایید.

شادان سوویچ ماشین را از شهاب گرفت و گفت:

- بریم.

شادان دختر عجیبی بود. خیلی! نه به آن اخم و تخم آن شبش و نه به لبخندها و نگرانی های

الانش! اگر خجالت نمی کشیدم حتماً دلیلش را می پرسیدم.

شادان: این پسرِ چقدر پررو بود. هلت داده توی آب و تازه اومده می پرسه خانوم حالتون خوبِ؟

- آره..ولی نمی ارزید باهاش دهن به دهن بشم. زشت بود جلوی مردم.

نگاهی بهم انداخت و با خنده گفت:

- شخصیت خیلی عجیبی داری آهو.. اگر من جای تو بودم کم ترین کاری که می کردم شکایت

ازش بود.. آخه خیلی بی فرهنگ بود.

شانه ای بالا انداختم:

- اون بی فرهنگ بود، من که نبودم جلوی مردم این مسئله رو کش بدم. می دونستم علیرضا فقط

به یه جرقه نیاز داره تا دوباره طوفان بشه.. به دردسرش نمی ارزید. خداروشکر که خطر رفع شد.

همان طور که کوله اش را از توی صندق عقب برمی داشت گفت:

- آره با این حرفت موافقم.. تو افتادی توی آب و علیرضا جلدی پرید یقه ی پسر گرفت و داد زد

نفس کش..

خندیدم و او ادامه داد:

- البته این جاش دیگه خالی بندی بود.



جین آبی تیره و مانتوی آستین سه ربع کوتاه آبی تیره به طرفم گرفت و گفت:

- برو توی ماشین عوض کن من این جا منتظرم.

ممنونی گفتم و به سوار ماشین شدم.. خدارا شکر سایزمان یکی بود.. لباس را پوشیدم و صدایش

زدم.

در را باز کرد و شا لِ سفید و آبی به طرفم گرفت.. روی سرم مرتبش کردم و گفتم:

- مرسی. اندازه ی اندازه ن!

خندید:

- خوب خداروشکر.. علیرضا گفت رفتن قسمت سینما.. مثل این که خانوما دلشون هیجان می

خواد..

پیاده شدم و گفتم:

-چه خوب.. بریم.

رفتارش خوب شده بود خدا را شکر.. من همین را می خواستم! دوست نداشتم کسی ازم خوشش

نیاید یا من معذب باشم از رفتار کسی!

با ورودمان به سینما بچه ها را دیدم که برایمان دست تکان می دادند.. با شادان به طرفشان راه

افتادیم.. سارا دو صندلی کنارش را برایمان گرفته بود..

کنارش نشستیم.. سارا که وسط نشسته بود گفت:

- آخ دلم جیغ و داد می خواد.. ای ول.

مردی سبد به دست میان صندلی ها می چرخید و عینک ها را می داد.. عینک ها را به چشم زدیم و

حاضر و آماده نشستیم..

با شروع فیلم من یکی به تمام جد و آباد نداشته ام فحش کشیدم که حرفشان را گوش دادم و

آمدم. داشتم از ترس قالب تهی می کردم. فیلم درباره ی یک گروه تحقیق گر بود که به جزیره ای

دور افتاده آمده بودند و گیر چند مار بوآ می افتند.



فکر نکنم در تمام زندگی ام موجودی بوده که به اندازه ی مار ازش بدم آمده باشد. هیستریک از

مار می ترسیدم. هیچ وقت مستقیم به فیلمی که مار داشته باشد نگاه نکرده بودم. آب دهانم را

قورت دادم و عینکم را درآوردم. حالت تهوع گرفته بودم!

شادا نِ بیچاره دست کمی از من نداشت. ولی سارا! آخ که این دختر آتش پاره ای بود که لنگه

نداشت!

جیغ هایی که از سر هیجان می کشید گوش هایم را کرد کرده بودند. تحرک صندلیم به حالت

تهوع و گیجی ام دامن می زد!

نمی دانم ربع ساعت را چگونه و با چه حالی گذراندم. وقتی در باز شد اولین نفری که به سمت

بیرون دوید من بودم و البته شادان به دنبالم!

نیمکتی پیدا کردم و رویش نشستم. شادان کنارم نشست و دستی به معده اش کشید:

- تو هم از مار متنفری؟

سری تکان دادم:

- فقط متنفرم؟

شادان دندان به دندان سایید:

- من که می دونم پشت سرمون توطئه چینی کردن. مطمئنم که می خواستم حالِ من بگیرن و

اذیتم کنن با این انتخاب!

صدای شهاب از پشت سرمان بلند شد:

- آخ جوجوها حالتون بد شد؟

شادان چشم غره ای بهش رفت:

- یه چند ساعتی جلوی چشمام آفتابی نشو شهاب که از دستت شکارم! حالا من هیچی این

بیچاره هم زهرش آب شد.

شهاب نگاهی به من کرد و با دیدن رنگِ مطمئنناً زردم گفت:

- ببخشید آهو خانوم.. من نمی دونستم شما هم مثل شادان می ترسید.



اخمی کردم:

- من نمی ترسم فقط به طرز بدی از مار نفرت دارم. همین!

صدای علیرضا را از پشت سرم شنیدم:

- منم نمی دونستم. حالا خوبی؟

چه عجب شما از ما چیزی نمی دانی. فکر کردم تو هم توی این توطئه سهمی داری!

- مهم نیست.

دو بطری آب به طرف من و شادان گرفت و گفت:

- بخورید که رنگ به صورتاتون نمونده.

شادان: علیرضا تو که می دونستی من می ترسم چرا گذاشتی این انتخاب کنن؟

علیرضا لبخند مهربانی زد:

- باور کن وقتی داشتن فیلم انتخاب می کردن من با گوشی صحبت می کردم و نبودم.

شادان چشم ریز کرد و گفت:

- بعضیا به همدستاشون بگن هوا پسه. خیلی مواظب خودشون باشن!

من و علیرضا به تهدید زیر پوستی اش خندیدیم و شهاب گفت:

- خدا بخیر بگذرونه. از امشب باید برم توی سنگر.

علیرضا کنارم ایستاده بود و بازم رفته بود توی ژست! حرصی با شادان و شهاب وارد بحث شدم

که یعنی من هم حواسم به تو نیست!

با برگشت بچه ها و گرسنگی شان قرار شد برویم شام بخوریم و دوباره تفریح را از سر بگیریم.

*در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند،کتابیست نوشته ی میچ آلبوم.
و خدایی که به شدت کافیست Heart
پاسخ
#8
قوطی رانی هلو را به طرفم گرفت و بی هیچ حرفی مشغول خوردن آبمیوه اش شد. اخم کوچکی

میان ابروهایم خط انداخت.. از دستش گرفتم و بازش کردم.. هلو ها را زیر زبانم حس کردم.. مزه

اش را به جان خریدم و زیر چشمی بهش نگاه کردم. به خاطر من نرفته بود جت اسکی سوار

شود..

کدام رفتارش را باور کنم؟ کدامشان؟ اخم و تخمش یا این رفتارهایش؟

- چرا نرفتی باهاشون؟

پوزخندی زد و گفت:

- بد کردم نذاشتم تنها بمونی؟

با ناراحتی گفتم:

- من ازت نخواستم آقای شکوهمند. منت نذار.

اخمی کرد وحشتناک.. به طوری که واقع اً ازش ترسیدم و گفت:

- بعضی اوقات یه حرفایی می زنی که..

تخس شدم:

- که چی؟

علیرضا: که چی و لا الله الا ..آخه چرا نمی زاری دو دقیقه ساکت بمونم؟ ها؟ چرا دوست داری

سرت داد بزنم و باهات دعوا کنم؟

- اولاً من مازوخیسمی نیستم که دعوا و پرخاش دوست داشته باشم، دوماً این تویی که بی منطق

شدی و چند روزِ خونم توی شیشه کردی. سوماً..

حرفم را با خشم قطع کرد:

- اولاً و دوماً و سوماً واسه من راه ننداز آهو.. سفسطه نکن. خودتم می دونی دلایلت اص لاً قانع

کننده نیستن و من حق دارم..

با تمسخر خندیدم:تو هیچ حقی نداری..صرف اً جهت این که من از آدم رباهای دروغین نجات دادی

و آوردیم به شهری که نه کسی دارم و نه تا حالا پا م توش گذاشتم..



آهی کشیدم و ادامه دادم:

- من به خاطر خودت آوردی؟ فکر کردی نمی دونم؟ این روزا من به خودمم شک دارم تو دیگه

جای خود داری.. اون آدم ربایی زیر سر تو بود نه؟

با خشم داد زد:

- بس کن لعنتی.. این بار دومِ که داری این حرف می زنی. نذار بزنه به سرم!

قوطی رانی توی دستش مچاله شد..حس کردم دوست دارد به جای آن قوطی بزند گردن من را

این گونه مچاله کند! می دانستم که این گونه عصبانی می شود و من قصدم همین بود. باید می

فهمیدم چه کسی علیرضا شکوهمند را فرستاده است. باید!

قوطی آبمیوه را با عصبانیت به سمت سطل زباله ای که دویست متری از جایی که ایستاده بودیم

فاصله داشت پرت کرد. قوطی را دنبال کردم و با افتادنش توی سطل، در دلم خندیدم و "ای ول

دستی" گفتم..

تا به خودم بیایم چنگی به بازویم زد و مرا به دنبال خود کشید. خدای من! عجب غلطی کردم، نبرد

سربه نیستم کند! برای اولین بار جلویش التماس کردم:

- علیرضا تروخدا ولم کن ..داری کجا می بری من ؟

هیچ جوابی نداد و فقط تند تند من را با خودش کشید.. داشت به پارکینگ نزدیک می شد.. کجا

می خواست ببرتم؟

- علیرضا چرا این جوری می کنی؟

ریموت ماشین را از توی جیبش بیرون کشید و بی هیچ حرفی به سمت صندلی جلو هلم داد. به

شدت روی صندلی پرت شدم و شانه ی تقریباً خوب شده ام درد گرفت.

تا خواستم پیاده شوم سوار شده بود و قفل مرکزی ماشین را زده بود. زیرچشمی نگاهش کردم. از

چشمانش آتش می بارید. فقط جای داسی توی دستش کم بود تا به جرگه ی فرشته ی مرگ و

اصحابش بپیوندد!

حرکت کرد. صدای تیک آف وحشتناک ماشین را سعی کردم نشنیده بگیرم. مگر من چه گفتم که

این گونه عصبانی شد؟



"ای بمیری آهو. چه گفتی؟ دیگر می خواستی چه بگویی دختره ی خیر سر؟ حتی برای کشیدن

حقیقت از زیر زبانش هم نباید آن حرف را می زدی. تو اگر جای او بودی عصبانی نمی شدی؟

بیچاره در طی این دو ماه هر کاری کرده بود که من در رفاه کامل باشم و من با این حرفم. ای خدا

."

آب دهانم را صد بار قورت دادم و نگاهم به کیلومتر شمار ماشین بود. خدای من! صدو پنجاه تا. با

ترس گفتم:

- دیوونه کجا داری می ری؟

جوابی نداد و سرعتش را بیشتر کرد.. ناچار دوباره گفتم:

- علیرضا..

نطقم را با دادی کور کرد:

- خفه شو آهو. به خاطر خدا خفه شو. این قدر از من بدت می یاد که با چنین اتهاماتی می خواستی

دست از سرت بردارم؟ باشه حرفی نیست. از امروز دیگه نه علیرضایی وجود داره و نه عشقش. تو

این طوری می خوای دیگه؟ حرفی نیست!

اشک هایم صورتم را خیس کرده بودند. هوا داشت تاریک می شد. نمی دانستم کجا داشت می

بردم. برای اولین بار از علیرضا ترسیده بودم و بدبختانه کسی را به جز او نداشتم تا بهش پناه

ببرم. همه ی پناه من خودش بود! خو دِ خودش!

از علیرضا به علیرضا پناه ببرم؟ از علیرضای خشمگین باید به علیرضای مهربانم پناه ببرم!

گوشی اش زنگ خورد. بهش نگاه نکردم. صدایش توی گوشم پیچید که گفت:

- الو. سلام داداش.

به احتمال زیاد سعید بود، فکر کنم پرسید کجا هستیم و او جواب داد:

- شب برمی گردیم. دارم آهو رو می برم کنار دریا.

نمی دانم سعید چه گفت که علیرضا با خشم و تمسخر خندید و گفت:

- می خوام سوء تفاهمایی که برای خانوم پیش اومده رو رفع کنم. نترس! شب می بینمت. فعلاً.



گوشی را قطع کرد و پرتش کرد توی گودی کنار دنده ی اتوماتیک ماشین! توی دلم بی لیاقتی

بهش نسبت دادم برای پرت کردن آن آیفون خوش دست!

منطقه ای که آمده بود بی نهایت خلوت بود. لحظه ای خوف برم داشت ولی با یاداوری این که او

کسی نیست جز علیرضا ترس را از خودم دور کردم. ماشین را کنار ساحل پارک و بی هیچ حرفی

پیاده شد. آسمان تاریک شده بود و چراغ های نئون دور از محوطه ساحل منطقه را روشن کرده

بودند.

پیاده شدم و به طرفش رفتم.. روی شن های خیس نشسته بود.. خودم را کنارش رها کردم و زیر

چشمی نگاهی بهش انداختم.

قطره اشکی را که مهار کرده بودم از دستم در رفت و روی صورتم چکید. با بغض گفتم:

- ببخشید.

پوزخند تلخی زد:

- لازم نیست عذر بخوای خانوم غفار. حق با توئه. هر کس دیگه هم بود چنین حرفی می زد. فقط

می تونم بگم برای خودم متاسفم که توی این ن ه ماه آشنایی نه فقط اعتماد ت جلب نکردم بلکه با

کارهام اجازه دادم درباره م فکر هایی بکنی که..

میان حرفش پریدم:

- علیرضا به خدا منظور من این نبود.

علیرضا: مهم نیست. لزومی نداره قسم بخوری.. من باورت دارم.

سرم را زیر انداختم:

- نداری. لحنت که ای ن می گه.

آهی کشید و گفت:

- نمی خواستم بهت بگم. دوست داشتم وقتی این قضیه به خیر و خوشی تموم شد بفهمی. دوست

نداشتم شب ها با ترس سرت روی بالشت بذاری و به این فکر کنی که امشب یا فردا می یان

سراغت. می خواستم دور نگهت دارم. سعید می گفت بهش بگو تا بیشتر مواظب خودش باشه،



ولی من. منِ لعنتی و این دلِ عاشقم طاقت ناراحتیت نداشتیم. باید از خیلی وقت پیش می گفتم و

خود م خلاص می کردم. باید می گفتم که امروز چنین اتهاماتی با پیکانی از همه ی تقصیرات به

سمتم اونم از طرف تو گرفته نشه. ولی اشتباه کردم.

آهی کشید و قبل از این که چیزی بگوید با گریه گفتم:

- نمی خوام بشنوم. نمی خوام! تروخدا من ببخش علیرضا.

بی توجه به حرف هایم به موج های وحشتناک دریا خیره شد و گفت:

- برات گفته بودم که پدرم تهرانی بود و مادرم دورگه اهوازی-تهرانی. از مادر اهوازی و از پدر

تهرانی. پدربزرگ هام مردهای متمولی بودند که از سالیان دراز با هم شراکت داشتن. چهار

کارخانه زنجیره ای داشتن که دوتا به پدر مادرم و دوتای دیگه به پد رِ پدرم تعلق داشتن. ولی این

دو نفر از بس همدیگرو دوست داشتن و مثل دو برادر بودن تصمیم می گیرن پروژه ها و

محصولاتشون مثل هم بردارن و شریک بشن. بگذریم. این موضوع مال دوران جوانیشون

بوده..همون طور که من از بی بی شنیدم از بس کار می کردن در طی چند سال متوالی اون چهار

زنجیره کارخونه تبدیل به ده تا می شن که مدیریتشون نصف نصف و عادلانه بین خودشون بود. با

برگشت پدر من از انگلیس و دیدن مادرم و عاشق شدنش تحولی به دو خانواده داده می شه. به

قول بی بی، پدر و مادر من از اون عاشقایی بودن که هیچ سختیِ نکشیدن برای به هم رسیدنشون

ولی خب. انگار خدا می خواست زود برن پیش همدیگه چون می خواست هردوتاشو ن ببره.

خیره شده بودم بهش و اشک هایم خشکیده بود.. چرا داشت این ها را برایم می گفت؟ یعنی

ربطی به من داشت؟

با دیدن نگاه کنجکاوم لبخند تلخی زد:

- حاج عارف شکوهمند. به علاوه حاج فتوحی که پدر بزرگ مادریم می شه یه دوست صمیمی

دیگه هم داشته. اسمش جمشید بوده. جمشید خاقانی. از قضا این آقا جمشید دختری داشته به

اسم لیدا. همون طور که من شنیدم جمشید عاشق تک دخترش بوده. لیدا بیمار بوده. یه بیمار

روانی. به خاطر این که از بچگی مادری نداشته و زیر دست خدمتکار ظالمی بزرگ شده و اون

خدمتکار دور از چشم جمشید آزارش می داده. می زنه و لیدا عاشق ته تغاری حاج عارف شکوهمند

میشه. عارف شکوهمند چهارتا تا پسر داشته. پسر ارشدش حسام، یعنی پدر من.. پسر دومش

حمید که پدر سعیده، پسر سومش حامد و پدر سارا و پسر چهارمش حسین!



با تعجب گفتم:

- اوه ..

با پوزخند ادامه داد:

- آره. حسابی شیر تو شیر بوده. لیدا وقتی عاشق حسین می شه که من یه بچه ی دو ساله بودم.

من که یادم نمی یاد. اینارو از زبون خو دِ عمو حسین شنیدم. یعنی قضیه برمی گرده به سی سال

پیش که عمو حسین یه جوون بیست و پنج ساله بوده. از قضا عمو حسین به لیدا هم بی میل نبوده

ولی خب عاشقشم نبوده. یه جورایی خوشش می یومده ازش. تا این که می زنه و عمو حسین

خریت می کنه و با ازدواجش با لیدا موافقت می کنه. انگاری حاج عارف از قبل بهش چنین

پیشنهادی داده و عمو حسین وقت خواسته واسه ی تصمیم گرفتن. خلاصه با لیدا نامزد می کنه!

اون زمان حاج عارف اداره ی کارخونه هارو به پسراش واگذار کرده که یکی از کارخونه ها

مدیریتش با عمو حسین بوده. تا این که یه روز با یه دختر زیبایی برخورد می کنه. از قضا دختره

تازه توی قسمت حسابداری کارخونه مشغول به کار شده بوده و این طور میشه که عمو حسین کم

کم عاشق دختره می شه.

توی این موقعیت خنده ام گرفت:

- انگار داری قصه می گی. می تونم ادامه شو حدس بزنم.

خندید.. خنده ای تلخ:

- دقیق اً یه قصه س. یه قصه خیلی تلخ که ادامه شو هم نمی تونی حدس بزنی. یعنی عمر اً بتونی.

لبخندم را حفظ کردم:

- شاید بتونم.

اخم کرد و گفت:

- می خوای بشنوی یا نه؟ بذار تا آخرش بگم و راحت شم.

شانه ای بالا انداختم و او ادامه داد:



- عمو حسین عاشق شده بوده. مونده بوده بین دو تا زن. نمی دونسته چی کار کنه. دنبال یه عیبی

چیزی بوده تا بذاره روی لیدا. آخه اون زمان کسی نمی دونسته لیدا بیمارِ. عمو به رفتارهای

بیمارگونه ی لیدا توجهش جلب می شه و کم کم می فهمه لیدا بیماره. مثل این که پرونده ی

بیماریشو پیدا می کنه. خلاصه این که از این موضوع سوء استفاده می کنه و به همه می گه. اما خب

این کارش به هر دو طرف ضربه های بدی می زنه. من درکش می کنم اون عاشق بوده و برای

رسیدن به معشوقش و برداشتن موانع دیگه نمی تونسته خوب فکر کنه و شرایط رو بسنجه. ولی

خب می تونسته به خودِ جمشید بگه که لیدارو نمی خواد چون بیماره. اونم چنین بیمارِ روانیِ.

سکوت کرد. با حرص و کنجکاوی گفتم:

- خب بعدش؟

چشم غره ای بهم رفت:

- نپر توی حرفم دختر. جمشید طوفان می شه و برای عمو حسین دندون تیز می کنه. نامزدیشون

بهم می خوره و بعد از یک ماه دقیق اً شب خواستگاری عمو حسین از عشقش، لیدا خودکشی می

کنه. جمشید با خودکشی لیدا دیوونه می شه. لیدا خیلی جوون بوده و می میره. واقعاٌ حقش این

نبوده! عمو حسین بی سر و صدا ازدواج می کنه و می ره سر زندگیش بی خبر از جمشید و نقشه

هایی که توی سرشه. دو سال بی سر و صدا می گذره و من چهار سا لِ بودم که پدر و مادرم توی

یه سانحه ی هوایی جونشون از دست دادن. از قضا پدر بزرگام هر دوتاشون یک سال قبلش با

هم توی یه تصادف که به شهر اصفحان داشتن می میرن و تازه جمشید می یوفته روی دور. بعدها

عموها فهمیده بودن که تصادف یه جورایی عمدی بوده ولی هیچ وقت نتونستن ثابت کنن کار

جمشید بوده. جمشید خیلی حرفه ای کار می کرده و هیچ وقت از خودش ردی به جا نمی ذاشته.

- خوب از کجا فهمیدن کار جمشید بوده؟

به طرفم برگشت:

- درست روزی که لیدا می میره جمشید برای عمو حسین قسم می خوره که هم خودش و هم

خانواده ش به خاک سیاه می نشونه.

سری به نشانه فهمیدن تکان دادم:

- خوب؟



خواست چیزی بگوید که صدای ملودی گوشی اش بلند شد. از جا برخاست و به طرف ماشین رفت

و نگاه من به قامت بلندش بود و اخم هایی که با جواب دادن گوشی و شنیدن حرف های مخاطبش

توی هم جمع شدند!

***

» علیرضا «

نگاهی به صفحه گوشی انداختم و با دیدن نام سعید نگران جواب دادم:

- الو جونم داداش.

صدای دادش بلند شد:

- دِ لعنتی بهت گفتم نبرش بیرون. چرا رفتی؟بچه ها می گن دور و بر ساحل مورد مشکوکی دیدن.

زود برگردین هتل تا بدبخت نشدیم.

بدون آنکه به اطراف نگاهی بکنم خیره به آهو گفتم:

- الان می یاییم. به بچه ها بگو پشت سرمون باشن.

گوشی را قطع کردم و گفتم:

- بلند شو بریم.

از جا بلند شد. به طرفم آمد و گفت:

- تو که هنوز نگفتی.

اشاره ای به ماشین کردم:

- بچه ها منتظرن. قراره بریم رستوران!

بی هیچ حرفی سوار شد. با سرعت حرکت کردم و به سمت هتل راندم. خریت کرده بودم. نباید

می آوردمش این جا. جای امنی نبود ولی چون می دانستم بچه ها پشت سرمان هستند و اتفاقی

نمی افتد و..

با شنیدن صدایش از فکر بیرون آمدم:



- علیرضا استرس داری یا من این طور فکر می کنم؟

سری تکان دادم:

-نه. ولی خسته ام. حوصله ندارم برم بیرون. کاش بچه ها اصرار نکنن.

آهو: خوب نمی ریم. ناراحت که نمی شن؟

خودم همین را می خواستم. گفتم:

- نه از نظر اونا مشکلی نیست. تو چرا نمی خوای بری؟

اخمی کرد:

- تنهات نمی ذارم.

لبخندی ناخواسته روی لب هایم نشست ولی زود جمعش کردم. هر چه کردم تا الان دیگر فایده

ندارد. این بار آهوست که باید به طرفم قدمی بردارد! فقط او!

آهو: بقیه ی قصه رو کی می گی؟

- بعد شام می ریم توی ساحل هتل و اونجا برات می گم.

سری تکان داد و دیگر تا رسیدن به هتل حرفی بینمان رد و بدل نشد. بچه ها منتظر ما ایستاده

بودند. وقتی شنیدند به همراهشان نمی رویم هر کدامشان تیکه ای پراندند بهمان. سوویچ ماشین

را به سعید دادم و با آهو ازشان فاصله گرفتیم. لباس هایمان خیس شده بودند از موج های

خروشان دریا.

قبل از این که وارد اتاقش شود گفت:

- لباس عوض می کنم و می یام پایین. نیم ساعت دیگه توی سالن غذاخوری می بینمت.

بی هیچ حرفی سری تکان دادم. وارد اتاق مشترکم با شهاب شدم و در را بستم.

دوشی گرفتم تا خستگی از تنم در رود. خسته شده بودم. گفتن قصه ی زندگی شکوهمندها برای

آهو چیز کمی نبود. صبر می خواست، حوصله، توضیحات اضافه تا درک و باور کند!

نصفش را گفته بودم و نصف دیگرش. دیگری که مهم تر بود و سهمناک تر. غیر قابل باورتر!



در حال خشک کردن موهایم بودم که گوشی ام زنگ خورد. نگاهی بهش انداختم. اشرفی بود.

گوشی را میان گوش و شانه ام محبوس کردم و با گفتن الو به دنبال لباس مناسبی گشتم.

صدای اشرفی توی گوشی پیچید:

- سلام آقای شکوهمند.. امشب قرارِ دوباره از هتل خارج بشید؟

تیشرت مشکی رنگی از میان لباس هایم برداشتم و گفتم:

-سلام.. نه.. ولی بعد از شام می ریم ساحلِ هتل.. چرا؟

اشرفی: تا بچه هارو متفرق کنم توی محوطه.. خواستم ببینم بیرون برو هستید یا نه..!

- نمی ریم بیرون خیالتون راحت..

بعد از خداحافظی گوشی را روی تخت پرت کردم و جین مشکی رنگی برداشتم و به همراه

تیشرتم پوشیدم.. موهای خشک شده ام را شانه زدم و ساعتم را به دستم بستم.. نیم ساعت در

حال اتمام بود.. گوشی را برداشتم و از اتاق بیرون زدم..

سالن غذاخوری خیلی شلوغ نبود.. مردم شام را ترجیح می دادند بیرون از هتل بخورند ولی من

حداقل امشب را نمی خواستم آهو بیرون برود.. خصوصاً با آن موردِ مشکوکی که بچه ها دیده

بودند.. به حراست هتل هم سپرده بودیم که مواظب اوضاع باشد و با دیدن مورد مشکوک خبرمان

کند.. اص لاً هتل هم زیر نظر آگاهی انتخاب شده بود!

به گارسون سفارش غذا را دادم و یکی از میزهایی که خیلی توی دید نبود را انتخاب کردم و

نشستم.. بعد از چند دقیقه آهو بلاخره پیدایش شد.. از دور چشم چرخاند و با دیدن من به سمتم

آمد..

باز شالش را آزادانه روی سرش انداخته بود! آخ که من آخرش از این شال کردنش سکته می کنم

و می میرم..

هنوز ننشسته بود که با اخم گفتم:

- اون شالت بکش جلو آهو..



تحت تاثیر لحن خشمگینم چیزی نگفت و شالش را درست کرد.. با جعبه ی فانتزی کلینکس روی

میز بازی کرد و گفت:

- چی سفارش دادی؟

- برگ.. گفتم دوست داری..

لبخندی زد:

- مرسی آره دوست دارم.. گرچه اعتقاد دارم کباب، کبابِ و فرقی نمی کنه ولی برگ دوس دارم..

سری تکان دادم که ادامه داد:

- هنوزم از دستم ناراحتی؟

به روبه رو خیره شدم و گفتم:

- نه ..ولی حد خودم دونستم.. بی خیال!

خیرگی نگاه سنگینش را حس می کردم ولی دیدن قرص ماهش را به بعد موکول کردم.. الان نه..

باید بفهمد که من جدی ام.. دوست ندارم فکر کند از آن مردهایی هستم که زی زی تشریف

دارند.. من این گونه نبودم.. فقط جرم سنگینم عاشقیِ زیاد بود.. همین و بس! من اگر می خواستم

بداخلاق باشم نه فقط بد می شدم بلکه سگ اخلاق را هم رد می کردم.. بگذار ببیند تا بعدها

غافلگیر نشود!

مشغول خوردن شامم بودم که یاد کتفش افتادم:

- شونه ات دیگه درد نمی کنه؟

با ناز خندید و نچ کشداری گفت. سرم را زیر انداختم تا ذهنم منحرف نشود و نگاهم منحرف نشود

و دستم منحرف نشود و. خدایا! یا این لعنتی زیادی خوشکل است یا من دیگر از عشق به مرز

جنون رسیده ام؟!

بعد از خوردن شام از در پشتی لاب یِ هتل به سمت ساحل رفتیم.. دوشادوش هم پیاده روی می

کردیم. یکی از نیمکت های محوطه را نشانش دادم و گفتم:

- بریم اون جا.



روی نیمکت نشستیم.. آن قدر نزدیکم بود که صدای نفس هایش توی گوشم و گرمی شان روی

بازویم حس می شد. نیمکتِ کوچکی بود!

نفسم را بیرون دادم با حرص از جا بلند شدم.. با دیدن حرکات عصبی ام با تعجب گفت:

- چی شد؟

می دانی از چه چیزی بیشتر حرصم می گرفت؟ از این که همیشه آتش می زد به جانم و حواسش

نبود.. واقعاً همه ی کارهایش بی قصد و غرض بود ولی من بی جنبه بودم با این د لِ عاشق و دیوانه

ام!

***

» آهو «

با تعجب به حرکاتش خیره شده بودم.. کلافه بود و من این را حس می کردم.. به طرفم برگشت و

گفت:

- خوب تا کجا گفتم؟

به خودش مسلط شده بود.. تعجبم را کنار گذاشتم و گفتم:

- تا اون جایی که گفتی جمشید قسم خورده که عموت نابود کنه.

سری تکان داد:

-آره.. این حرفش باعث می شه عمو احساس خطر کنه.. دست زن ش می گیره و می برتش

جنوب.. اما خب نمی دونسته جمشید کمر همت به قتل خانواده بسته.. عمو حسین بی خبر از همه

جا بوده و از پشت سرش جمشید داشته نقشه ها ش با دخترش می ریخته..

با تعجب گفتم:

- دخترش؟ مگه نگفتی لیدا م رده؟

علیرضا: پدربزرگای ساده لوح نمی دونستن دارن با چه افعی رفاقت می کنن.. جمشید یه خلافکار

به تمام معنا بوده.. توی هر کار خلافی که بگی دست داشته.. این موضو ع عمو حسین وقتی می

فهمه که کار از کار گذشته بوده و جمشید مهره ی اول و اصلی ش حرکت داده بوده..



بیشتر کنجکاو شدم:

-یعنی می خوای بگی جمشید مهره ی اصلیش..

حرفم را خودش کامل کرد:

-آره.. مهره ی اصلی جمشید دخترش بوده.. عمو حسین توی تحقیقاتش می فهمه که جمشید

دخترای دوقلو ناهمسان داشته.. وقتی به دنیا می یان زن جمشید یکی از دخترارو برمی داره و می

ذاره می ره خارج.. لیدا هم می مونه پیش پدرش.. عایشه توی دامن مادرش بزرگ میشه ولی بی

بند و بار.. لیدا برعکس زیر دست خدمتکار مستبد خونه شون بزرگ می شه و روانی..می دونی الان

عایشه چه نسبتی با خانواده مون داره؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم:

-نه.. مگه باید نسبتی داشته باش...

یک هو چیزی یادم آمد.. من آن شب زنی را دیدم.. آن شب پاییزی و سرد.. پنومونی.. علیرضا و

تام فوردش.. آغوش گرمش.. قدم هایش که داشتند می دویدند.. خدای من! آن شب همان مردی

که از زیر زمین بیرونم آورد آن زن را عایشه خانوم صدا کرد..

با حیرت و لکنت گفتم:

- یعنی می خوای بگی من ربطی به خانواده تون.. نه خدای من.. نه!

علیرضا: آروم باش آهو.. عایشه مادر سعید و لاله س.. تو لاله رو یه بار دیدی نه؟

بیشتر حیرت کردم.. خدایا.. عایشه.. لاله و نگاه کینه توزانه اش به من.. بار آخری که رفتم مهرآسا

دیدمش.. نه!

- من وسط این پازل هزار تیکه چی کار می کنم؟

کنار پایم زانو زد و گفت:

- تو دقیقاً اصلی ترین تکه ی این پازلی.. که اگر باشی پازل کامل می شه و اگر نباشی همین طور

ناقص می مونه..

قطره اشکی از چشمم چکید:



- من کیم علیرضا؟

با لبخندِ تلخی ضربه ی آخر را زد:

- دختر عموی من!

چشمانم رو به گشادی رفتند.. دختر عموی علیرضا شکوهمند؟ دختر کدامشان؟ حسین.. حسین..

نه!

قطرات اشک از حصار چشمانم گریختند و روی صورتم ریختند... سرم را با ناباوری تکان دادم:

- باورم نمی شه.

پلکی زد و خیره در چشمانم گفت:

-گریه نکن عزیزم.. گوش بده به من.

روی زمین نشست و ادامه داد:

-عایشه با زیرکی تمام از غیبت عمو حسین استفاده می کنه و عمو حمی د عاشق خودش می کنه!

عمو حسین وقتی می فهمه که این دوتا ازدواج کرده بودن.. البته عمو نمی دونسته که عایشه دختر

جمشیدِ.. بعدها می فهمه.. دقیقاً روزی که سعید به دنیا می یاد! عمو حسین خودش به ندونستن

می زنه و جلوی عایشه نقش بازی می کنه ولی عمو حمید توی جریان می ذاره.. این بار دو نفری

پابه پای عایشه قدم برمی دارن که اگر این طور نبود الان اوضاع هزار برابر بدتر بود.. عایشه یه

زن بی بند و باره که عمو حمید نابود کرد و همین طور سعید ..سعید چهار ساله بوده.. یه روز از صبح

با عمو حمید رفته بودن اسب سواری.. اونجا سعید از اسب می یوفته و کمی زخمی می شه.. عمو

زود برش می گردونه خونه و اون جا می فهمه که..

با غم سری تکان داد و گفت:

- عایشه با یه مردی توی خونه.. عمو همون جا سکته می کنه و توی اوج جوونی می میره.. سعید

که شاهد ماجرا بوده از عایشه متنفر می شه ولی این تنفر نشون نمی ده.. انگار قبلاً شاهد ح قه

بازیای مادرش بوده و کمی از جریان می دونسته.. اما خب بچه بوده و خیلی بارش نبوده.. تنفر

سعید وقتی از عایشه بیشتر می شه که جولان های مادرش می بینه.. هر ماه با یه مرد و کثافت

کاری هایی که من یکی عقم می گیره درباره شون صحبت کنم.. یه مدت بعدش شکم عایشه می



یاد بالا و سعید با اون بچگیش می فهمه کثافتکاری های مادرش به این جا ختم نشده.. لاله دخترِ

عمو حمید نیست و معلومم نیست دختر کدوم یکی از دوست پسرهای عایشه بوده.. کم کم سعید

با کنجکاوی هایی که انجام می داده از کارهای مادرش سر درمی یاره.. تصمیم می گیره هر طور

شده عمو حسین پیدا کنه.. اون موقع یه نوجوون بوده ولی خب به وسیله ی وکیل خانوادگی مون

که مرد خیلی خوبی هم بود ردی از عمو حسین پیدا می کنه و اونجاست که می فهمه عمو حسین

یه دختر تقریباً هم سن و سال لاله داره..

این بار من به حرف آمدم:

- اون موقع من خیلی کوچیک بودم..پنج-شش سا لِ فکر کنم.

علیرضا: دقیقاً.. همون موقع عایشه از جای عمو خبردار می شه..

-پس جمشید چی شد؟

پوزخندی زد:

- بر اثر سرطان می میره.. همون موقع هایی که عمو حمید سکته می کنه فکر کنم.

سری به نشانه ی فهمیدن تکان دادم.. دوباره به حرف آمد:

- بیشترین هدف عایشه تو بودی نه عمو.. تو خیلی شبیه به مادرت بودی و خوب این قضیه سبب

شده بود که عایشه نفرتش معطوف تو بکنه.. می خواست هر طور که شده تو رو به چنگ بکشه.. تا

این که طی یه نقشه ی برنامه ریزی شده ماشین عمو حسین دست کاری می کنه و باعث اون

تصادف وحشتناک می شه. عمو از قبل به یکی از دوستان پلیسش تمامی موضوع گفته بود و پلیس

کاملاً در جریان بوده.. پلیس با یه نقشه ی حساب شده حادثه رو به شکلی نشون می ده که یعنی

عمو مرده..

چشم هایم گشاد شدند و با صدای بلندی گفتم:

- چی؟ یعنی بابا..

چشم غره ای بهم رفت:

- هیش دختر.. چه خبرتِ؟



بی توجه به تشرش میان گریه ام لبخندی زدم و گفتم:

- یعنی بابا زنده س؟

با دیدن لبخندم،خندید و گفت:

- کاش یکی مارو این قدر تحویل می گرفت..

با هیجان گفتم:

- خوب ادامه ش.

علیرضا: با یه خاکسپاری و فاتحه خونی همه ی ماجرا بسته می شه و می ره پی کارش.. عمو یک

ماه توی کما بوده و وقتی به هوش می یاد می فهمه پلیس تورو به خاله ات تحویل داده.. همین

موضوع باعث می شه کمی دلش رضا بشه که ایران ترک کنه.. با ترک تو می تونست حتی بهتر از

وقتی که کنارت بود ازت مواظبت بکنه چون عایشه فکر می کرد راه براش بازه در صورتی که این

طور نبود.. خاله تم که زن خوبی بوده و ازت مواظبت می کرده..

با یاداوری خاله و خانه اش لبخندی عصبی و هیستریک زدم و او بی توجه به حالتم ادامه داد:

- وقتی تو به دنیا می یای عمو برمی گرده تهران نه؟

- آره..

علیرضا: همین موضوع هم باعث می شه که سعید زود پیداش کنه دیگه.. سعید وقتی نوجوون بود

به عایشه اصرار می کرد که بفرستتش خارج اما خب اون که نمی خواست بره و فیلمش بود..

- چطور؟

علیرضا: می خواست پلیس بشه! عایشه اصلاً عطوفت مادرانه یا احساسی که مبنی بر مادر بودن

باشه توی وجودش نداره.. خصوصاً وقتی که سعید پسر حمید شکوهمند باشه! قبول می کنه که

سعید بفرسته خارج.. خلاصه رفت و یک ماه بعدش برگشت و من اون موقع اصلاً نمی دونستم

قضیه چی به چیه.. تازه اومده بودم تهران چون دانشگاه قبول شده بودم.. خلاصه سعید برگشت و

به صورت مخفی تعلیم می دید.. این لط ف دوستِ پلیس عمو براش کرده بود وگرنه این کارم اصلاً

آسون نبود اما چون سعید می تونست یه شاهد بزرگ بر علیه کارهای مادر خلافکارش باشه

قبولش کردن..



با تعجب گفتم:

- یعنی الان سعید پلیسِ؟

علیرضا: آره سرگردِ.. پرونده ی مادرش هم زیر دست خودشِ..

- چقدر می تونه براش سنگین باشه این که مادرش به سزای اعمالش برسونه نه؟

صدایی از پشت سرم بلند شد:

- دقیقاً.. خوب خلوت کردینا.

به طرفم صدا برگشتیم.. خودِ سعید بود به همراه سارا.

علیرضا: کی برگشتین؟

سارا کنارم نشست و دستش را میان گردنم انداخت:

- تازه برگشتیم.

علیرضا از جا بلند شد و گفت:

- ما هم کم کم داشتیم می یومدیم.

اعتراض کردم:

- کجا؟ بیا بقیه شو بگو.

علیرضا ابرویی بالا انداخت:

- خسته شدم از بس فک زدم.

با اخم گفتم:

- من نمی دونم. امشب باید همه شو بفهمم.

علیرضا: به من چه.. همینی هم که گفتم زیاد بود.

سارا با خنده گفت:



- آهای علیرضا خان، دختر عموی گلم اذیت کنی من می دونم و تو.. اصلاً مگه من م ردم؟ خودم

براش همه چی می گم.

علیرضا: اِ؟ نو که اومد به بازار کهنه می شه دل آزار. باشه من رفتم!

سعید به دنبالش رفت و من با ناراحتی گفتم:

- ناراحت شد؟

سارا غش غش خندید و گفت:

- نه بابا فیلمشِ. معلومه خوب نشناختیش!

لبخندِ غمگینی زدم و چیزی نگفتم.. وقتی خنده هایش ته کشید با لبخندی عمیق گفت:

- می دونی چقدر به علیرضا حسودیم می شد که قبل از من دیدتت!

خندیدم:

- هنوزم توی ب هتم! باورم نمی شه.

سارا: منم وقتی که فهمیدم برام خیلی عجیب جلوه کرد.

- چطور فهمیدی؟

لبخندش تلخ شد. خیلی تلخ:

- می دونستی منم مادرم سر زا رفت؟ درست مثل تو.. بچه بودم که پدرم دوباره ازدواج کرد.. من

دختر حامدم.. زنش از اون اشراف زاده های مغرور و سرد بود.. ز نِ بدی نبود یعنی نه آزاری ازش

دیدم نه چیزی.. مثل چوب خشک بود.. نه حرفی و نه چیزی.. ساکت و صامت.. من نادیده می

گرفت.. پدرمم سرش با حساب کتاباش گرم بود.. عمو حسام،حمید و حسین به رحمت خدا رفته

بودن و بار پنج تا کارخونه و کلی ملک روی دوشش بود.. وقتی نداشت برای من و نه حتی برای

زنش.. تا این که فهمیدیم سرطان گرفته و من یکی داغون شدم.. ده ساله بودم اون موقع..همون

موقع علیرضا اومد تهران و علناً همه ی کارا روی دوشش افتاد.. همون موقع بود که فهمیدیم عمو

حمید کارخونه ای که به نام خودش بوده رو به نام سعید کرده و این وسط عایشه بود که خودش

زمین می کوبید.. با همون افسردگی سعی د دوس داشتم و همیشه توی رویاهام خودمو کنارش می



دیدم..اداره ی کارخونه سعیدی که کوچکتر از علیرضا بود افتاده بود گردن علیرضای بیچاره..

خودش بدبختی کم داشت انگار.. از اون طرف داییش مهاجرت کرده بود و همه ی اموال پدر بزرگ

مادریش هم گردنش بود.. رشته ش سخت بود و از اون طرف بی بی به قول خودش تنبیهش کرده

بود..

خندیدم:

- چه تنبیهی؟

به همراه من خندید:

- آخه علیرضا از همون بچگی به پزشکی علاقه داشت بیچاره.. این وسط بی بی می خواست به

قول خودش ازش یه مرد بار بیاره.. مردِ بازار..! می خواست مجبورش کنه بره صنایع غذایی بخونه

ولی علیرضا که خدای لجبازیه به ظاهر قبول کرد اما اون قدر درس می خوند که بی بی صداش

دراومده بود.. آخه ما با هم ارتباط داشتیم.. خیلی هم صمیمی بودیم.. هر ماه یا من و سعید پیشش

بودیم یا اون پیش ما بود.. انتخاب اولش پزشکی تهران بود که قبول شد و به آرزوش رسید و تازه

بی بی بود که صداش دراومد.. تنبیهش کرد و گذاشت دو ترم مرخصی بگیره از دانشگاه.. چون

رتبه ش زیر صد بود سربازی شو معاف شده بود و این کارش راحت می کرد.. تازه دانشگاه که

آشنا داشت و قضیه حل شده بود.. خداییش تنبیه بی بی سخت بود.. بیچاره علیرضا از صبح تا بوق

سگ توی کارخونه اصلی مادر خدابیامرزش توی قسمت تولید محصول حمالی می کرد.. اما خب

تخس بود و از موضع خودش پایین نیومد.. به قول خودش پزشک ی با هیچی عوض نمی کرد...

خلاصه هیچی یک سال با چم و خم کارخونه آشنا شد و بی بی رضایت داد بره دانشگاه.. همون

موقع بود که سعید فکر خارج رفتن زده بود به سرش.. منم که حالم بد بود و پدرم تازه فوت کرده

بود.. افسردگی حاد گرفته بودم و اونجا بود که سعید همه چی برام تعریف کرد و گفت که منتظرش

بمونم چون برمی گرده.. به عهدشم وفا کرد و اومد.. اما چه اومدنی؟ با بدبختی اون همه سال

گذشت و ما یک سال پیش ازدواج کردیم... دقیق اً وقتی که سرنخ های اصلی باند عایشه به دست

سعید اومده بود!

- پس فقط من نبودم که سختی کشیدم.

آهی کشید:

- آره همه سختی کشیدیم.. امیدوارم خدا جواب این همه صبر به خوبی بده.



- راستی لاله با مادرش همدس تِ یا نه؟

با پوزخند گفت:

- نه بابا.. اون به زور دماغش می کشه بالا.. بیاد توی چنین قضایایی حتماً توی یکی از عملیات

های سری مادرش سکته می زنه و می میره.. یه خ ل و چل به تمام معناس و البته خراب!

با تعجب گفتم:

- واقعاً؟

با تاسف سری تکان داد:

- کجا ش دیدی.. یه آشغال به تمام معناس.. یه عنکبوتیه که لنگه نداره.. جوری واسه علیرضا

عشوه می یاد که اگر من جاش پسر بودم خر می شدم و می رفتم بگیرمش..

حسادت چند انداخت به قلبم و فشردش. بی اختیار با عصبانیت گفتم:

-غلط کرده.

یک هو فهمیدم چه گفتم. سارا زد زیر خنده. مشتی به بازویش کوباندم و با دلخوری گفتم:

- نخند به منِ بیچاره.

همان طور که بدنش روی ویبره بود گفت:

- ای جانم.. علیرضا کجایی که ببینی خاطر خواهت .

اخم کردم:

- سارا اذیت نکن دیگه.

وقتی خنده اش ته کشید گفت:

- خیلی باحال گفتی خو.. ای ول غیرت!

خنده ام گرفت و به همراهش خندیدم. ادامه داد:

- تا وقتی که مرواریدِ توی صدفی مثل تو هست چرا سیب کرم خورده ای چون لاله، جانان

علیرضا؟



با خجالت گفتم:

- شاعرم که هستی.

بادی به غبغب انداخت:

- پس چی فکر کردی؟

به ژستش خندیدم و گفتم:

-خب ادامه ش.

سارا: من که تمام ماجرارو می دونستم.. می موند علیرضا.. چهار سال و هشت ماهِ پیش بود..

علیرضا تخصص گرفته و خوشحال بود.. سعید قرار بود ازش یه خواهشی بکنه.. می دونست

شخصی مثل علیرضا با اون قلب رئوف دست ش رد نمی کنه.. آخه عایشه رد ت زده بود.. پیدات کرده

بود و این یعنی فاجعه..

فکری کردم و گفتم:

-تازه دانشگاه قبول شده بودم که تصادف کردم.. فقط دستم شکست ولی نگاه آخر راننده هنوزم

توی ذهنم حک شده.. صورتش وحشتناک بود! همونی که با بدجنسی برام خط و نشون کشیده

بود.. زیر لب گفت آخرش پخ پخ می شی.

سارا: آفرین خوب حافظه ای داری..اون اولین نشونه ای بود که سعید حدس زد ربطی به عایشه

داشته باشه..از اون شب به بعد سعید توی هول و ولا افتاده بود تا یه کاری بکنه.. می خواست

برات یه محافظ بذاره و من پیشنهاد علیرضارو دادم..اوایل قبول نمی کرد.. می گفت علیرضا کم

بدبختی و کار نداره که اینم بهش بسپاریم ولی من بهش می گفتم بهترین شخص علیرضاست..

اون قابل اعتمادترین آدم دور و برمون بود و می دونستیم که اگر شده تا پای جونش هم ازت

مواظبت می کنه..این دیدارهامون کاملاً سری بودن ها چون عایشه که خبر نداشت سعید ایرانه..

علیرضا هم می دونست ولی دلیلش رو نه..تا این که چهار سال و هشت ماه پیش بود که علیرضا

تخصصش رو گرفت و می خواست برای فوق آماده بشه که من و سعید به مناسبت تخصص و

موفقیتش دعوتش کردیم ترکیه.. قبلش رفته بودیم تا مقدمات اومدنش رو فراهم کنیم.. خلاصه

وقتی که اومد اولش که اصلاً عمو رو نشناخت.. وقتیم براش قضیه رو گفتیم قبول نکرد.. چند شبانه

روز روی مخش اسکی کردیم تا قبول کرد و از اون زمان به بعد بود که افتاد دنبالت.. بیچاره وقت

هایی که خودش نمی تونست افراد دیگه ای رو که قابل اعتمادش بودن رو می ذاشت تا مواظب

باشن.. توی این چهار سال به بهترین نحو وظیفه شو اجرا کرد.. تا این که هشت ماه پیش سعید

بهش گفت برای طراحی محصول جدید تورو وارد بازی کنه.. با این کار می خواستن تورو به

عایشه نشون بدن و به قولی ازش آتو بگیرن که گرفتن.. آدم هاش دنبالت بودن دیگه..

-یعنی عایشه این همه سال ردی از خودش به جا نمی ذاشت که تا الان گیر نیوفتاده؟

سری تکان داد:

- آره.. البته این چهار-پنج سال اخیر دیگه واقعاً توی چنگ سعید بود.. بدون این که خودش

بدونه.. سعید خیلی حرفه ای ازش آتو می گیره.. بدون این که حتی متوجه بشه.. تا یک سال پیش

که سعید علناً خود ش به عایشه نشون داد یه خورده کارش سخت بود ولی حالا دیگه نه.. عایشه

دقیقاً زیر ذره بین سعید و آگاهیه..! دیگه چیزی نمونده که گیر بیوفته.

با نفرت گفتم:

- ایشالله به درک واصل شه.

سارا: و هنگامی که آهو خشمگین می شود!

ناراحت و با بغض گفتم:

- می خوام بابارو ببینم.

یک هو چیزی یادم آمد:

- راستی چه طوری از زیر دست عایشه فرار کردین و اومدین این جا؟

پوزخندی زد:

- اونقدر سعید توی ذهن عایشه سوسو لِ که اص لاً به این فکرم نمی کنه پسرش در چه حد می

تونه براش خطرناک باشه. فکر می کنه پسرش اونقدر مامانیه که اولین و آخرین غمش مدلِ

ماشین و برند عطر و لباسشِ! اص لاً کاری بهمون نداره.. انگار که وجود نداریم.. اصلاً توی کارمون

کنکاش نمی کنه چون فکر می کنه مهره های سوخته ای هستیم که توی عشقمون غرقیم.

- بابا فامیلمون رو عوض کرده بود؟

سارا: آره.. با یه هویت دیگه اون چند سال زندگی می کرد تا عایشه ردتو ن نزنه.. این فداکاری هم

فقط به خاطر مادرت بود وگرنه عمو آدمی نبود که از عایشه و جمشید بترسه!

به نشانه ی فهمیدن سری تکان دادم.. نگاهی به کف دستم انداختم و به سارا نشانش دادم:

- با گذش تِ دو ماه هنوزم درد می کنه.

دستی روی زخم تقریباً ترمیم شده کشید و گفت:

-آره علیرضا وقتی داشت درباره ش بهم می گفت دود از گوشاش می زد بیرون.. کثافت.. الهی اون

سیگارش..

صدای سعید باعث شد حرفش نصفه بماند:

- دخترا بیایین دیگه.. قرا رِ از صبح بیدار بشیم.

سارا: اومدیم..

از جا بلند شدیم و به دنبال سعید به سمت هتل راه افتادیم.. نگاهی به ساعت مچی ام انداختم..

ساعت دوازده شب بود! چه زود گذشت..

با قدم هایی فارغ و سبک راه می رفتم.. گویی روی ابرها راه می روم.. راحت شده بودم.. بلعکس

این که بترسم راحت و آسوده داشتم قدم برمی داشتم.. چون حالا قدر بادیگارد مهربان و گاهی

خشن و دوست داشتنی ام را می دانستم.. پسری که می دانستم دیگر مدیر مهرآسا نیست..

پسری که می دانستم سگ اخلاقی های مدیر مهرآسا بودن را ندارد.. آن نقابش بود.. نقابش را

این دو ماه برایم برداشته بود و اجازه داد بود خو دِ واقعی اش را ببینم بی هیچ نقابی.. پسری که مرا

به سمت دریچه ای از نور و عشق سوق داده بود.. پسری که حالا می دانستم از ته ته های قلبم

دوستش دارم و می توانم برای بودنِ کنارش نه فقط با عایشه و لاله که پشیزی برایم ارزش

ندارند.. نه.. بلکه با تمام دنیا بجنگم.. علیرضا شکوهمند لیاقتش را داشت..! لیاقت این جنگیدن را

داشت!

***

آب موهایم را با حوله گرفتم و روبه شادان که داشت آرایش می کرد گفتم:

- حالا این مردِ کیه که دعوتمون کرده؟

شادان:آقای رفیع.. دوست خانوادگیمونِ.. چطور؟

- هیچی همین طوری.. حالا مهمونیش چه طور هست؟ رسمیه؟

شادان: به احتمال زیاد آره.. رفیع ها خیلی با کلاسن یعنی..و بی نهایت پز پزو.. ببین دیگه چه قدر

فیس و افاده دارن که مهمونیشون تهران نگرفتن و اومدن کیش.. خیلی هم اپن مایندن.. نمی

دونم بابا حاجی خدابیامرز با اینا چه طور مراوده داشت.. البته بیشتر دخترا و زنش از این حرکات

وای مامانم اینا دارنا.

با خنده سری تکان دادم:

- بچه ها گفتن برنامه ی کنسرت عقب بندازیم و پس فردا بریم..

از جلوی آینه کنار رفت و گفت:

- آره دیگه.. امروز مطمئنم تا شب درگیر خریدیم. لباس مناسب که نداریم.

موهایم را بالای سرم جمع کردم و با کش بستم. شالم را پوشیدم و رژ لب کمرنگی روی لبم

کشیدم. کیفم را برداشتم و قبل از این که خارج شوم صدایش را شنیدم:

- خوشحالم.

با تعجب به سمتش برگشتم:

- انشالله همیشه خوشحال باشی. حالا مناسبتش چیه؟

لبخند مهربانی زد و بعد با شیطنت گفت:

- خوشحالم که دختری مثل تو علیرضای مارو دوست داره.

خشکم زد. خدای من! این را از کجا می دانست؟ مطمئن بودم هم رنگ لبو شده ام. وگرنه حتماً

حاشا می کردم!

با دیدن قیافه ام خندید و چشمکی زد:

- آخه بعضیا ازت خوششون اومده بود منم آب پاک ی ریختم روی دستشون و گفتم که صاحاب

داری. اونم چه صاحابی!

از شنیدن لحنش بی اراده خنده ام گرفت که با دیدن خنده ام گفت:

- آ قربون خنده ات. بیا بغلم که علیرضا گوهر شناسه.

به طرفش رفتم و گفتم:

- شادان آبرو م نبری جلوی همه ها. زشته!

این شادان بود؟ همین که حالا با محبت بغلم گرفته؟ همین؟

بی اراده گفتم:

- شادان..

گویی فهمید چه می خواهم بگویم چون گفت:

- من از رفتار بی ادبانه ام عذر می خوام آهو.

-چرا؟

دستی به کمرم زد و گفت:

- دو ماه پیش بی بی داشت با پدرم صحبت می کرد و منم اتفاقی فهمیدم که تو پیش بی بی

اومدی. اونقدر پاپیچ بابا شدم که بهم گفت جریان از چه قرارِ. راستش اون لحظه اصلاً از کار

علیرضا و بی بی خوشم نیومد. من که ندیده بودمت و نمی دونستم چه شخصیتی داری. می

ترسیدم اص لاً دختر خوبی نباشی چون بلاخره تنها زندگی کرده بودی و ممکن بود خیلی چیزا توی

ذاتت باشه. ببخشیدا می ترسیدم شبونه بلایی چیزی سر بی بی بیاری و خب درک کن من . من که

ندیده و نشناخته به قاضی رفته بودم وقتی اومدم اهواز گفتم این دخترِ اگر از اوناش باشه و برای

خانواده و خصوصاً علیرضا دندون تیز کرده باشه حالش می گیرم. ولی وقتی رفتار موقر و خانومانت

رو دیدم. لبخند محجوب و آرومی که روی لبت بود و از همه بیشتر مهربونی ذاتیت که از رفتارِ بد

من ناراحت نشده بودی. چرخیدنت دور بی بی مثل پروانه همه و همه باعث شدن رفتارم عوض

بشه و از خودم و ذهنیت بدی که راجع بهت داشتم بدم بیاد. حالا بگو من می بخشی؟

- معلومه عزیزم. هر کس جای تو بود همین فک ر می کرد.

با خجالت گفت:

- یعنی ناراحت نیستی از من؟

- معلومه که نه!

خندید:

- خب خداروشکر. پس بذار من لباس بپوشم تا بریم پایین.

سری تکان دادم روی کاناپه ی گوشه ی اتاق نشستم. در حال پوشیدن مانتویش گفت:

- علیرضا چش شده؟

غمگین گفتم:

- از من ناراحتِ..

با تعجب گفت:

- چرا؟

- چون وقتی بهم گفت دوستم داره دست ش رد کردم. البته فقط این نیست. دیروز یه حرفی بهش

زدم که خیلی بد بود.

شادان: چی گفتی مگه؟

آهی کشیدم:

- من تا همین دیشب نمی دونستم چرا خونه ی بی بیم. چرا این همه بلا سرم نازل شده و مهم تر

از همه این که علیرضا دقیقاً چه نسبتی باهام داره. یعنی خیر سرم می خواستم از زیر زبونش حرف

بکشم. بهش گفتم تو خودت من دزدیده بودی تا کنارت باشم و به دستم بیاری و اینا.

چشمکی بهم زد:

- او ه یکی ببینتش فکر می کنه به اسم شاه گفتن یابو. خودم برات آدمش می کنم. بزن بریم

خواهری.

خندیدم و به همراهش بیرون رفتم. توی لابی منتظرشان نشسته بودیم که شادان گفت:

- به این بچه پررو رو نده خودش می یاد پیشت. باور کن! دیده نازش خریدی به همین خاطر

لوس شده.

- یعنی می گی منم مثل خودش بشم؟

پلکی به نشانه ی موافقت زد:

- دقیقاً. فکر کرده لعبت الکی الکی بهش می دن؟ یعنی چی؟

خندیدم:

- خوبه بشنوه چی داری پشت سرش می گی!

شادان: می دونستی تصمیم گرفتم برگردم ایران؟ دوست دارم بیام این جا زندگی کنم. از غربت

خسته شدم. بابا هم فکرایی داره.. بهگل و بردیا که ازدواج کردن. خانواده های فریبا و نوید

آمریکان و مطمئنم که دوست ندارن که برگردن ولی من هیچ تعلقی به اون ایالت ها ندارم. دوست

دارم برگردم ایران. آمریکا فقط سال اولش برام پر زرق و برق بود و بعدش ملال آور شد. دلم

حتی برای گرد و غبارهای م هلک اهوازم تنگه. دوست دارم بمونم!

- خوب بمون..

شادان: این بار نمی شه چون خیلی از وسایل مورد نیازم نیاوردم. ولی انشالله بار بعد. می یام که

بمونم!

- عالیه. منم که معلوم نیست تا کی باید اهواز باشم. پیش هم هستیم.

خواست چیزی بگوید که صدای شهاب آمد:

- خانوما اگر سخنرانیتون تموم شد بفرمایید که دیرمون شد.

شادان ایش خنده داری گفت که نه فقط من بلکه خودِ شهاب هم به خنده افتاد.

راه افتادیم سمت ماشین ها و قبل از این که سوار ماشین علیرضا شوم شادان دستم را کشید و

زیر گوشم گفت:

- اولین قدم اینه که می یای با من سوار می شی.

پچ پچ کردم:

- ناراحت می شه شادان.

تشر زد:

- رو حرفم حرف نزن آهو. بیا!

ناچار به همراهش سوار ماشینِ شهاب شدم. می ترسیدم از عکس العمل علیرضا ولی خب بهترین

کار همین بود! من باید ناز می کردم نه او!

شهاب که انگاری به دست شادان گوشش پیچانده شده بود نگاهش دیگر آزار دهنده نبود.

بلعکس خیلی راحت برخورد می کرد و دیگر از آن شیفتگی خبری نبود!

شهاب با شیطنت گفت:

- مشکلی با علیرضا داری آهو خانوم؟

اخم ظریفی کردم:

- چطور؟

شادان با خنده گفت:

- بچه م عصبانی شده. حتماً جیغ سارا دراومده با اون سرعتش!

به طرفم برگشت و ادامه داد:

- دیدی گفتم جواب می ده. بشین و نگاه کن. سرعتش از صدو بیست هم رد شده مطمئنم.

با نگرانی گفتم:

- گفتم الان ناراحت می شه شادان. نباید حرف ت گوش می دادم.

شادان با بی خیالی قری داد:

- ای علیرضا ای علیرضا چه آشی برات پختم علیرضا!

در آن وضع خنده ام گرفت. این دختر دیوانه بود یقیناً! خلاصه تا رسیدن به مرکز خرید مورد نظر

سرعت علیرضا پایین نیامد که نیامد!

شادان پیاده شد و گفت:

- بپر پایین و دستم بگیر. شهاب تو هم پشت سرمون باش تا اگر ترکش های علیرضا به سمت

آهو پرتاب شدن به تو اصابت کنن!

شهاب مظلوم گفت:

- حالا چرا من؟ دیوار کوتاه تر از من پیدا نکردی؟

شادان ن چی گفت و دستم را در دستش گرفت. چشمک بامزه ای بهم زد و گفت:

- قوی باش که شادا نِ فتوحی حامیتِ!

- خدا کنه نتیجه ی عکس نده.

شادان: نفوس بد نزن بابا.

از دور نگاهی به علیرضا انداختم. از فاصله دور هم می توانستم خشم نگاهش را ببینم. پشت

چشمی برایش نازک کردم و به همراه شادان وارد مرکز خرید شدیم.

سارا خودش را بهمان رساند و خم شد کنار گوشم گفت:

- آهو مواظب خودت باش. می خوای دیوونه ش کنی؟

شادان با صدای آرامی گفت:

- سارا تابلو بازی درنیار. این پسر عموت باید آدم بشه.

به من اشاره ای کرد و ادامه داد:

- این ببو گلابی هم که براش غش و ضعف می ره. گفتم سبب خیر شم و آدمشون کنم.

سارا خندید و شانه ای بالا انداخت:

- والا نمی دونم. اما علیرضایی که من می شناسم بد تلافی می کنه ها!

شادان: جراتش نداره.

بهگل و فریبا و سهیلا جلویمان راه می رفتند ما هم پشت سرشان. مرد ها هم پشت سر ما. سارا

کنار ویترینی ایستاد و گفت:

- بهگل گفت رفیع ها مهمونیاشون رسمیِ.

نگاهم به ویترین بود. جالب نبودند. پول به اندازه ی کافی داشتم. هه. پول!

صبح که فهمیدیم رفیع به مهمانی دعوتمان کرده علیرضا با بی رحمی تمام و اخم هایی درهم به

سمتم کارت بانکی را گرفت و گفت:

- ظهر هر چی خواستی بخر.

وقتی هم تعارف کردم با اخم و پوزخندی زجر آور برای من گفت:

- نترس پولای من نیستن.. من کیم که برات خرج کنم.. بابات سپرده بهم!

این را گفت و کارت را کنار بشقاب صبحانه ام پرت کرد و رفت.. شده بود همان علیرضا شکوهمند

سگ اخلاقی که کارکنان مهرآسا هر وقت می دیدنش مانند بید به خود می لرزیدند!

با تکانی که سارا به بازویم داد از فکر صبح و بد اخلاقی علیرضا درآمدم و دوباره مصمم شدم که

حالش را بگیرم. آن هم نه فقط به روش شادان. بلکه به روش خودم!

همین طور ویترین ها را می گذراندیم که چشمم به پیرهنی فوق العاده افتاد. سارا با دیدن نگاهم

گفت:

- می خوای پرو کنی؟

سری تکان دادم. وارد مغازه شدم و آن ها به دنبالم. پیرهن را به فروشنده نشان دادم. فروشنده

که مرد جوانی بود گفت:

- همون رنگ ش می خوایید؟

- بله.

نگاهی به اندامم انداخت و گفت:

- باید سایزتون مدیوم باشه.. درسته؟

اخمی کردم و سری تکان دادم.. شادان اخمی بدتر از من کرد و گفت:

- مرتیکه ی هیز!

پیرهن را به دستم داد. چنگی بهش زدم و به طرف اتاق پرو راه افتادم. فروشگاه بزرگی بود. وارد

اتاق شدم و در را بستم. از این اتاقک های کوچک نبود که آدم درونشان خفه می شود. بزرگ بود و

می شد خود را به خوبی دید زد.

پیرهن را پوشیدم و نگاهی به خودم انداختم. پیرهنی به رنگ سبز شویدی..به پوست برنزه ام به

شدت می آمد.. مدلش بی نهایت زیبا بود.. یقه ای قایقی که رویش سنگ دوزی هایی به رنگ سبز

زمردی و طلایی، شده بود.. کمربندی از جنس همان سنگ های طلایی و زمردی داشت که باریکی

کمرم را به خوبی نشان می داد. با آستین های سه ربع. تنگ بود و یک وجب بالای زانو!

در را باز کردم. شادان و سارا هجوم آوردند سمتم و با دیدنم همزمان گفتند:

- ای ول بابا..

-خوبه؟

شادان بوسی برایم فرستاد:

- عالیه. چش علیرضا درآد.

خندیدم:

- چی کار به چشم اون بیچاره داری آخه؟

شادان: ندیدی ببینی چه حرصی خورد وقتی لباس توی ویترین نشونش دادم.

سارا با خنده گفت:

- یه هو قرمز کرد. پوست سفیدش مثل لبو شد!

نگاهی به خودم انداختم. لباس خوبی بود که! من که می دانم پیاز داغش را زیاد می کنند.

- شما انتخاب نکردین؟

سارا: حالا تو بیا بیرون.

در را بستند. لباس را درآوردم و مانتویم را پوشیدم. از اتاقک بیرون زدم و لباس را به دست

فروشنده دادم. زود پولش را حساب کردم تا یک هو دست هایم چشم های درنده اش را از کاسه

درنیاورده اند!

از فروشگاه بیرون زدم و با دیدن شادان و سارا که علیرضا و سعید کنارشان بودم به قول شادان

قیافه ای گرفتم تا علیرضا خوب چزانده شود. با دیدنم یه تای ابرویش را بالا داد و پوزخندی زد.

نشانت می دهم. برای من قیافه می گیری؟

شادان و سارا لباس هایشان را انتخاب کرده بودند. رفتند توی پرو و من ماندم و علیرضا و سعید.

سعید که دید هوا پس است میانمان به طرف مغازه ایی که لباس مردانه داشت رفت. از کنار چشم

نگاهش کردم. مانند مجسمه ی ابولهول ایستاده بود. هنوز توی ژستش بود و گاردش نشکسته

بود!

یعنی می خواست نشان دهد که به من بی اعتناست. ولی آخرش طاقت نیاورد و گفت:

- آخرش اون یه تیکه پارچه رو خریدی؟

توی دلم خندیدم. بدون آن که نگاهش کنم گفتم:

- آره.

فقط همین. نه کمتر و نه بیشتر. و همین داشت می سوزاندش! گرچه خودش را خونسرد نشان می

داد

بعد از این که سارا و شادان لباسشان را خریدند به طرف فروشگاه بزرگ کفش رفتیم. شادان

کنارم بود. زیر گوشم گفت:

- چیزی بهت گفت؟

لب زدم:

- گفت آخرش اون یه تیکه پارچه رو خریدی.

آرام زد زیر خنده. خودمم خنده ام گرفته بود. وارد فروشگاه شدیم.. نگاهم به کفش ها بود و فکرم

تمام و کمال پیش علیرضا.

شادان دستش را به سمت کفشی طلایی رنگ گرفت و گفت:

- اون به سنگ دوزی های لباست می خوره.

پاشنه پنج سانتی و شیک بود.. همان کفش را به همراه کیف ستش خریدم و منتظر شادان شدم.

داشت به کفش ها نگاه می کرد و من در پی علیرضا بودم. توی مغازه ی روبه رویی داشت لباس

انتخاب می کرد.

بعد از کلی گشت و گذار به هتل برگشتیم. همه از کت و کول افتاده بودیم و عجیب بود که مردها

غر نمی زدند. شنیده بودم وقتی که به بازار می روند کلی غر می زنند به جان زن ها. ولی این جا از

این خبرها نبود. همه از دم زی زی تشریف داشتند!

***

لباسم را روی تخت رها کردم و دست به کمر جلوی آینه ایستادم. سارا روی کاناپه لم داد و همین

طور که ناخن هایش را سوهان می کشید گفت:

- شادان یه آهنگ بذار برامون.

شادان: ای به چشم.

فلشی به دستگاه استریو اتاق زد و گفت:

- خوب دوستان. بانو شادان تقدیم می کند.

با آهنگ قری داد و سشوارش را به دست گرفت. به سارا نگاهی انداختم و یک هو هر دو از خنده

منفجر شدیم. ولی او بدون آن که به خنده هایمان توجه کند سشوار را جلوی دهانش گرفت و با

خواننده شروع کرد:

من برعکس همه پشت خنده هام غمه

تو برعکس منی،شادی و غمگین می زنی

ولی تو فوقش آخرش می گی کلاه رفته سرش

باشه کلاه رفته سرم ولی تو رو از رو می برم

خط نشون کشیدم که خدای نکرده دیدم

چشمام دیگه تو رو نبینن،آره دوری و دوستی همینه

خاطرت هنوز عزیزِ ولی از فکری که مری ضِ

بهتره دوری باشه نه که عشق زوری باشه



من و سارا می خندیدیم و به همراهش با آهنگ می رقصیدیم.. آن قدر حرکاتش بامزه بودند که من

یکی واقعاً از شدت خنده دل درد گرفته بودم.



هوایی شدی،خواستی که قلبم دورش کنی

دل تو دلت نبود بزنی ذوق م کورش کنی

کار از کار گذشته دیگه نمیشه به روم نیارم

با بد و خوب تو ساختم ولی نه دیگه کشش ندارم



سشوار را تکانی داد و با آهنگ قر کمری آمد. اشک هایم را پاک کردم و دوباره با این حرکتش زدم

زیر خنده. سارا با مشت به دسته ی کاناپه می کوبید و از خنده ریسه می رفت.



تو برعکس منی،زیر حرفات می زنی

من به موقش یکمی آره فوقش یکمی

یکمی کلاه رفته سرم، ولی تو رو از رو می برم

تو انگار نبردی ببین چه گردو خاکی کردی

عشق تو عین درد آخ الهی بر نگرده

حسی بهم نداشتی روز و شب واسم نذاشتی

تو ظاهر عشق و دوستی ولی دروغ های زیر پوستی

هوایی شدی خواستی که قلبمو دورش کنی

دل تو دلت نبود بزنی ذوقمو کورش کنی

کار از کار گذشته دیگه نمیشه بروم نیارم

با بد و خوب تو ساختم ولی نه دیگه کشش ندارم



از شدت خنده هینی کشیدم و با خنده گفتم:

- خدا نکشتت شادان.

تعظیمی کرد و با لحن لاتی گفت:

- مخلص و چاکر شوما شادان.

سارا هنوزم داشت به شدت می خندید که در را زدند. با خنده از جا بلند شدم و در را باز کردم. با

دیدن علیرضا یه تای ابرویم را بالا دادم و گفتم:

- بله؟

با اخم گفت:

- این چه وضعشه؟ ساعت سه ظهرِ ها. من و شهاب بیچاره هیچی ولی اتاق های دیگه گناه دارن.

زیر لب زمزمه می کردم "با بد و خوب تو ساختم ولی دیگه کشش ندارم". به قول شادان آدمت می

کنم علیرضا شکوهمند.

موهای خیسم را سشوار کشیدم و لختِ لختشان کردم. رنگشان تازه خوب شده بود. هایلایتشان

به طلایی می زد و بسیاره زیبا شده بود.

توی رخت کن اتاق لباسم را پوشیدم و بیرون آمدم. شادان با دیدن پاهای خوش تراشم مانند

مردان هیز "جانمی" کشیده گفت. خندیدم و کوسن روی تختم را به سمتش پرت کردم. کوسن را

در هوا گرفت و به بینی اش چسباند. با صدای ناله مانندی گفت:

- آخ که بوی یار را می دهد.

با خنده سری از روی تاسف برایش تکان دادم و جلوی آینه ایستادم. می خواستم موهایم را از

پشت جمع روی کمر رها کنم تا از زیر شالم معلوم باشد. خط چشمی کشیدم و مژه هایم را ریمل

زدم. سایه ای طلایی محو پشت پلک هایم کشیدم و محو ترش کردم. رژ گونه ای طلایی مایل به

مسی روی گونه هایم کشیدم و آرایشم را با رژ قرمز آتشینی تکمیل کردم.

گوشواره های طلایی رن گ گردی را که از بازارهای محلی منطقه خریده بودم را به گوش هایم

آویختم. انگشتر ستش را میان انگشتانم لغزاندم و عطر میس دیور شادان را برداشتم. چند پاف

خفیف به مو و گردنم زدم و به طرفشان برگشتم.

شادان با آن پیرهن قرمز که با پوست سفیدش حسابی تضاد داشت چرخی زد و گفت:

- چه طورِ؟

- پرفکت. عالیه. من چی؟

سارا: تو یکی حرف نزن که یهو دیدی جفت پا اومدم توی اون صورت خوشکل و مامانیت.

دست به کمر زد و به شوخی ادامه داد:

- اصلاً تو غلط کردی با این تیپ می خوای بری مهمونی. نمی ترسی پسر عموی نازنینم سکته

کنه؟

اخمی کردم:

- زبونت گاز بگیر سارا!

سارا قری به گردنش داد و گفت:

- والا. نمی ذاری آدم ساکت باشه. با وجود تو دیگه کی این شادان می بینه؟

-خوبه حالا. الان رودل می کنم می افتم روی دستت..

شادان: ای سارای خر شانس.. همش حوری می افته روی دستش. منِ بیچاره سهمم گرازهایی

مثل شهابِ!

خندیدم و گفتم:

- به دور از شوخی عیبی چیزی ندارم؟

سارا: قربونت برم من. تو گونی هم بپوشی بهت می یاد. این لباس که دیگه هیچی! بیچاره علیرضا.

بمیرم برات مادر.

جوراب شلواری رنگ پایی پوشیدم. بهم می آمد و دیگر پاهایم لخت هم نبودند. دیگر آن قدر بی

قید و بند هم نبودم. در حد امکان همیشه سعی می کردم لباس هایم موقر و خانومانه باشند.

مانتوی مشکی رنگی پوشیدم و شال حریر سبز لباسم را سرم کردم. خوشکل شده بودم. نگاهی

به ناخن های مانیکور شده ام با آن فرنچ هلویی محو انداختم. صبح به همراه بچه ها به آرایشگاه

هتل رفته بودیم.

سارا رفت پیش سعید و من شادان به طبقه ی پایین رفتیم. بدون آن که علیرضا را ببینم سوار

ماشین شهاب شدم. دیگر داشتم می ترسیدم. از علیرضا بعید بود دو روز این رفتارِ مرا تحمل کند.

اص لاً چرا تحملش نکند؟ تو هم خیلی دلت خوش است. خو دِ علیرضا رفتارش که بهتر نشده که

هیچ تازه بدتر شده! چه می دانم من که سر درنمی آورم از کارهای علیرضا!

تا رسیدن به مقصد شادان حرف زد و جک گفت ولی من نخندیدم. حال و حوصله نداشتم!

مهمانی در ویلایی مجلل برگزار می شد. با نگاهی کلی به مهمان ها و جو مهمانی فهمیدم که

شادان بی راهه نمی گوید. معلوم بود صاحبانش به شدت اپن هستند!

خدمتکار به سمت اتاقی راهنماییمان کرد. وقتی وارد اتاق شدیم شادان گفت:

- خدابیامرزِ حاج بابارو. چه طوری با اینا دوست بوده معلوم نیس.

بهگل تشر زد:

- شادان زشته نشنون.

سهیلا حرفش را تصدیق کرد:

-راست می گه بهگل جان.

بهگل: چه کار به مردم داریم ما خودمو ن حفظ می کنیم.

مانتویش را درآورد و آویزان کرد. کت و دامن شیکی پوشیده بود که حسابی بهش می آمد. با

حرفش موافق بودم.

بعد از درآوردن مانتوها و مرتب کردن لباس هایمان از اتاق بیرون زدیم. بهگل زیر لب گفت:

- پسرا اون طرفن.

به سمت راست سالن اشاره کرد. با قدم هایی آرام به طرفشان رفتیم. بی اراده نگاهم به علیرضا

کشیده شد. نگاهش به من بود. انگار این بار نمی خواست نگاه بگیرد و اخم کند. پیرهن سفیدی

پوشیده بود که آستین هایش تا آرنج تا شده بودند. شلوار مجلسی مشکی و کروات نازک مشکی

رنگ. موهایش را کوتاه تر کرده بود. تیپش مانند همیشه مردانه بود و به دل می نشست.

در نگاهش عشق و علاقه را می دیدم. نگاهی داغ که سرتا پایم را می کاوید. با خجالت ازش نگاه

گرفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم. میزهای گردی گذاشته بودند به همراه صندلی های

اشرافی و تزئین شده. شادان حق داشت که بگوید این ها برای ایران ساخته نشده اند.

مهمانیشان زیادی ناجور بود. من یکی که تا حالا به چنین مهمانی نرفته بودم! لباس های زن ها

ناجور و نگاه های مردها ناجورتر.

اخمی به یکی شان کردم و نگاه برگرداندم که با علیرضا چشم در چشم شدم. دقیقا روبه رویم

نشسته بود.

اخم وحشتناکی کرده بود. شادان آرام گفت:

- اوه هوا پسِ. بزنیم به چاک!

سعی کردم بهش نگاهی نندازم. توی این دور روز که هیچ کدام از رفتارهایم را بی جواب نگذاشته

بود. نمی دانم این همه اخم و تخم واقعاً لازم است یا نه. از علیرضا که بخاری بلند نمی شود. اگر

می خواست آشتی کند حتماً در این دو روز کاری می کرد دیگر!

با حرص با ناخن هایم ور می رفتم که نوید گفت:

- نمی رقصید؟ سن جالبی درست کردنا.

دستم را دور جام شربتم حلقه زدم و نگاهی به اطراف انداختم. آهنگ لایتی در فضا پخش بود. در

همین افکار بودم و نمی دانم بچه ها چه جوابی به نوید دادند که صدای مردی را شنیدم:

- به به. نوه های فتوحی اینجان خانم.

سرم را بلند کردم و مر دِ مسن اما سرحالی را دیدم. چشم های قهوه ای روشنی داشت و سرش

کمی طاس بود. زنش پیرهنی مشکی و دکلته پوشیده بود که واقع اً برای سنش مناسب نبود.

همه بلند شدند منم مجبور شدم بلند شوم. بهشان سلام کردیم و زنش با تکبر فقط سری تکان

داد. آی حرصم گرفت!

کسی نبود بهش بگوید تو با آن قیافه ی مضحک و رفتار از اصل افتاده ات تکبر که هیچ، فرهنگ

هم نداری!

از افرادی که فکر می کردند تکبر و غرور باید جزء لاینفک زندگی شان باشد وگرنه نمی توانند

میان مردم ادامه دهند متنفر بودم. آدم هایی که سر همین میز نشسته بودند آن قدر داشتند که به

خود ببالند ولی من ندیدم که حتی یکی شان برای دیگری قیافه بگیرد و پشت چشم نازک کند.

رفتاری عیان تر از رفتار علیرضا؟ او که دیگر زده بود روی دست همه با رفتار جنتل مابانه اش!

وقتی رفتند شادان با چندش گفت:

- واه واه. از دماغ فیل افتاده! چیش. این قدر از آدم هایی که از اصل می افتن بدم می یاد که نگو.

همه خندیدند و من فقط به لبخندی اکتفا کردم. با حرفش به شدت موافق بودم!

نوید گیلاسش را به گیلاس شهاب و احسان کوبید و با گفتن "به سلامتی همه" بالا رفت. علیرضا و

سعید و همین طور بردیا حتی به جام های شربتشان هم لب نزدند دیگر چه رسد به نوشیدنی

الکلی!

علیرضا با اخم گفت:

- حی فِ که نون و نمکشو ن خوردیم و زشت بود. وگرنه من یکی عمراً می یومدم.

صدایش حرصی داشت شنیدنی. خنده ام گرفت و خندیدم که چشمش به من افتاد. چشم غره ای

بهم رفت که یعنی دارم برایت به من می خندی.

خنده ام را جمع کردم که نوید و بهگل از جا بلند شدند و به طرف سن رقص رفتند.

سارا: بلند شین برقصیم این چه وضعشه؟

سعید پوزخندی زد:

- آهنگشو ن نمی بینی؟ من عمر اً سر این آهنگ بتونم برقصم. حالا اگر بخوام بخوابم یه چیزی.

این دیگه چیه؟

راست می گفت آهنگ لایتشان واقع اً خواب آور بود. آدم را به زور به خواب دعوت می کرد.. جنبش

که هیچ!

شادان در گوش سارا چیزی گفت و بلند شد. بی هیچ حرفی به طرف گروه موسیقی که توی سالن

اصلی بودند رفت. با چشم دنبالش کردم. نمی دانم می خواست چه آتشی بسوزاند ولی چشم های

سارا از شیطنت برق می زد.

کمی از شربت آلبالویم را خوردم و بی توجه به علیرضا به آدم هایی خیره شده بودم که تا به حال

خیلی کم دیده و ملاقاتشان کرده بودم. مگر من در تمام عمرم چند مهمانی رفته بودم که حالا

یکی شان مانند این باشد؟

شادان برگشت و با آن خنده روی لبش دست شهاب را گرفت و رفت وسط. آهنگ لایت قطع شد

و بعدش آهنگی باب طبع همه. خنده روی لب هایم نشست. می دانستم کار شادان است. آمدم

چیزی بگویم که سارا پیش دستی کرد و گفت:

- همه برپا.

فقط من و علیرضا نشسته بودیم. با دیدنمان چشم غره ای رفت و ادامه داد:

- بلند شید.

- برای چی بلند شم؟

سارا چشمانش را طبق عادتش در کاسه گرداند:

- ای خدا. آهنگ تموم شد زود باشید. به ماست گفتین برو کنار من هستم!

دندان به هم ساییدم و زیر لب گفتم:

- به نظرت این مجسمه ابولهول می یاد برقصه؟ نمی بینی مثل ب خت النصر نشسته و با اخم بهمون

نگاه می کنه؟

سارا چشمکی زد:

- ببین چی کار می کنم حالا.

چشم چرخاند و با دیدن پسری هم سن و سال علیرضا که داشت به طرفمان می آمد خنده ای

کرد. نمی دانستم قصدش چیست. اصلاً سردرنمی آوردم. علیرضاست دیگر. نمی خواهد برقصد و

بی اعتنا بهمان نگاه می کند.

مرد جوان به میزمان نزدیک شد و روبه من که نگاهم به روبه رویم بود گفت:

- لیدی.

یه تای ابرویم را بالا انداختم و به نگاهم را به طرفش چرخاندم:

- بفرمایید.

سارا که پشت پسر ایستاده بود داشت می خندید و من نمی دانستم چرا.

پسر: افتخار یه دور رق ص به من می دین خانوم؟

خواستم مخالفت کنم که صدای علیرضا بلند شد:

- خیر جناب. قولش قب لاً به من دادن.

پسرک که آدم محترمی هم بود نیمچه تعظیمی کرد و دور شد. سارا با خنده دست سعید را کشید و

گفت:

- بریم عزیزم. مشکل حل شد.

آی حقه بازهای قهار. این ها همه نقشه های شادان مارموز بود. علیرضا با اخم از جایش بلند شد و

دستش را به سمتم گرفت. دوست نداشتم برقصم. اجبارش کرده بودند. هه!

از جا بلند شدم و بی توجه به دست دراز شده اش به طرف همان پسر رفتم. چراغ ها را خاموش

کرده بودند و فقط چند رقص نور روشن بود.

قبل از این که به پسر برسم دستی به دستم چنگ زد و به طرف خودش کشیدم. آمدم جیغ بزنم

که بوی تام فورد توی بینی ام پیچید. آخ که حتی با بوی عطرت هم زندگی می کنم!

اخمی کردم و گفتم:

- شما که براتون افت داشت با من برقصید جناب. چی شد پس؟

صورتش را محو می دیدم. دندان به هم سایید:

- اگر حرفی نمی زدم می رفتی باهاش برقصی؟

لب هایم را جمع کردم:

- نه.

لحنم قاطع بود. لبخندِ کج و با تمسخری روی لبش نشست:

- پس می خواستی حرصم دربیاری دیگه؟

چیزی نگفتم. با خشونت در آغوشش کشیده شدم. دستش را دور کمرم حلقه کرد و من دست

هایم را روی شانه اش گذاشتم. نفس های گرمش به صورتم برخورد می کردند.

توی خلسه ی شیرینی فرو رفته بودم. برای اولین بار بود که این گونه بهش نزدیک می شدم.

خیره در چشم هایم لب زد:

- این یه تکیه پارچه بهت می یاد. خیلی!

لبخند زدم و بی اراده سرم را به سینه اش چسباندم و او دوباره زمزمه کرد:

- می دونستی همیشه اولین های زندگیم با تو بودن؟

خداراشکر گادرش را کمی شکسته بود. با خباثت گفتم:

- منم. اولین پسری که باهاش همقدم شدم. اولین پسری که باهاش رقصیدم.

ابرویی بالا انداختم و ادامه دادم:

- و اولین پسری که عاشقش شدم.

سرم را بلند کرده و لبم را گزیدم. عشق می کردم وقتی نگاه ماتش را می دیدم. من همین را می

خواستم. اگر همیشه با این نگاه عاشق نگاهم کند و ماتم شود کنارش می مانم. این تنها شرطم

برایش است!

با حیرت گفت:

- آهو...

خندیدم و به چشم های درخشانش خیره شدم:

- بله؟

دست هایش دورم کیپ تر شدند و به سینه اش کوبانده شدم. سرش را تکان داد. چشمانش برق

می زدند. لبش را گزید و گفت:

- تو چی گفتی؟ باور کنم؟

با موذی گری دست هایم را روی سینه اش کشیدم و گفتم:

- به من شک داری؟

ناباور لبخندی مملو از عشق زد:

- باورت دارم تا دنیا دنیاست!

آهنگ در حال پخش برایم آشنا بود. بی نهایت آشنا!

خوابم یا بیدارم

تو بامنی با من

همراه و همسایه

نزدیکتر از پیرهن

باور کنم یا نه

هرم نفسهاتو

ایثار تن سوز

نجیب دستاتو

اولین هایم با علیرضا بود و بس. انگشت شصت و اشاره اش چانه ام را به آتش کشیدند:

-خوابم؟

خوابم یا بیدارم

لمس تنت خواب نیست

این روشنی از توست

بگو که از افتاب نیست

بگو که بیدارم

بگو که رویا نیست

بگو که بعد از این جدایی باما نیست

با شوق و عشق خندید:

- داشتن تو برای من یه رویاس.

اگه این فقط یه خوابه

تا ابد بزار بخوابم

بزار افتاب شم و تو خواب

از تو چشم تو بتابم

بزار اون پرنده باشم

که با تن زخمی اسیره

عاشق مرگه که شاید

توی دست تو بمیره

خوابم یا بیدارم

ای اومده از خواب

اغوشتو وا کن

قلب منو دریاب

برای خواب من

ای بهترین تعبیر

بامن مداراکن

ای عشق دامنگیر

زیر لب زمزمه کرد:

- دوستت دارم قشنگ ترین اتفاق زندگیم.

من بی تو اندو هِ

سرد زمستونم

پرنده ای زخمی

اسیر بارونم

ای مثل من عاشق

همتای من محجوب

بمون بمون بامن

ای بهترین ای خوب

چانه ام را کمی بالا داد و لب چسباند به پیشانی ام. شیرین ترین بوسه ای که تا به آن روز از

کسی دریافت کرده بودم. سلول به سلول تنم آرامش را فریاد می زدند!

احساس را از تک تک حرکاتش حس می کردم. عاشق بود و من این را با تمام وجود حس می

کردم!

در دل خندیدم. بیچاره نمی دانست چه نقشه ای برایش کشیده ام.

دستش را پشت کمرم گذاشت. موهای جاری شده روی کمرم را نوازش کرد. دستی به شالِ

حریرم کشید و کنار گوشم کلماتش را جاری کرد. داغ و گرم مانند س رب:

- می دونی من عاشق این حریرم؟

و با لحن شعر مانندی ادامه داد:

- مگر نمی دانی "باد بی خانمانِ موهای توست"؟

لبم را با خجالت گزیدم. تازه یادم افتاده بود که در بغلش رفته ام. اعتراف به عشق کرده ام. داغ

کرده و حالا مطمئنناً قرمز شده بودم. فقط خدا را شکر کردم پوستم برنزه است و سرخی را کمی

می پوشاند.

دوباره زیر گوشم زمزمه کرد:

- واسه من دلبری می کنی دیگه؟ تلافی می کنما. اون بیچاره رو هم ول کن.

لبم را سریع ول کردم که باعث خنده اش شد:

- عاشق همین سرخ و سفید شدن هاتم.

چراغ ها را روشن کردند. کمی ازش فاصله گرفتم که با شیطنت و ناراضی گفت:

- نمی شه همین جا بمونی؟

با خباثت گفتم:

- علیرضا.

از خود بی خود شد:

- جونِ دلش؟

موذی خندیدم و گفتم:

- هیچی جناب شکوهمند. فقط می خواستم بگم آتش بش شکسته شد!

دیگر نماندم تا بشنوم چه می گوید. سریع به سمت در ورودی دویدم. خندیدم و از سالن بیرون

زدم. نفس عمیقی کشیدم تا تنگی نفسم برطرف شود.

دلم می خواست اذیتش کنم و دست خودم نبود. با یاداوری نگاه نرم شده اش لبخندی شیرین

زدم. دوستش دارم. دیوانه وار!

به دیوار مرمر تکیه دادم و باغ ویلا را از نظر گذراندم. ویلای مجلل و بزرگی بود!

آب دهانم را قورت دادم. استخوان هایم کمی درد می کردند. فکر کنم داشتم سرما می خوردم.

به مهتاب چشم دوختم و زمزمه کردم:

- "نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست".

چه خوش گفتی مولانا. عشق آن است که حیرانت کند. حیران این عشقم! و همین طور معشوقم!

من اعتراف کرده ام. به عشقم اعتراف کرده ام. بدون آن که هراسی داشته باشم اعتراف کرده ام!

چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. بوی شب بوهای باغ را به شامه ام کشیدم.

این رفتارها لازم بود برای علیرضا. من از آینده وحشت دارم. دوست دارم اگر بهم رسیدیم با

سختی به هم برسیم نه به راحتی. می گویند عشقی که آسان به دست آید، آسان هم از دست می

رود.

من باید می جنگیدم. می خواستم ببینم علیرضا پیروز این میدان می شود یا نه؟ علیرضا در اوج

جوانی ثروت هنگفتی داشت و این مرا می ترساند. بگذار سخت به دستم بیاورد تا بعد آسان از

دستم ندهد!

وقتی کمی هوا خوردم به سالن بازگشتم. کنار شادان و سارای شیطان که چشمانشان از کاری که

کرده بودند برق می زد، نشستم. علیرضا دقیق اً روبه رویم بود و لبخند محوی به لب داشت.

اخم کوچکی بهش کردم و به سمت سارا برگشتم. چشمکی زد و آرام گفت:

- خوش گذشت؟

خندیدم و مانند خودش آرام گفتم:

- اذیتش کردم.

سارا: چه طور؟

چشمکی زدم:

- بعد می گم بهت.

تا آخر شب برای علیرضا قیافه گرفته بودم. بیچاره دیگر به ستوه آمده بود ولی برایش لازم است.

مطمئنم!

وقتی برگشتیم هتل شادان قبل از من وارد اتاق شد و تا من خواستم وارد شوم بازویم به چنگ

کشیده شده بود. با وحشت به سمت صاحب دست برگشتم و با دیدن علیرضای عصبانی گفتم:

- چه خبرتِ؟ بازوم کندی.

دندان به دندان سایید:

- کدوم رفتارت باور کنم؟

ابرویی بالا انداختم:

- من رفتاری از خودم..

به دیوار کوباندم و آمد توی صورتم:

- نشون دادی لعنتی. چرا می خوای عذابم بدی؟

از درد کمرم اخم هایم به هم جمع شد و جیغ استخوان های این روزها به درد آمده ام بیشتر شد.

به چشم های ناراحتش خیره شدم و جدی گفتم:

- من نمی خوام عذابت بدم علیرضا. الانم برو کنار چون درست نیست این جا ایستادیم و داریم

دعوا می کنیم.

ازم فاصله گرفت و با تهدید گفت:

- بد تلافی می کنم آهو. گفته باشم!

بعد از زدن این حرف به سمت اتاقشان رفت و با خشم کارتِ در را کشید و داخل شد. فقط صدای

تقریباً بلند در بود که به گوشم رسید. پوفی کردم و دست از پا درازتر وارد اتاق شدم و در را بستم.

***

شخصیت جدیدی از علیرضا شکوهمند. جوری رفتار می کرد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و اص لاً

من و او به هم ربطی نداریم. بی تفاوت می رفت و می آمد بدون آن که چیزی را به روی خودش

بیاورد.

من به آن اخم های خنجری هم راضی بودم ولی او روی جدیدی پیش گرفته بود. می گفت و می

خندید و حتی با من شوخی می کرد. انگار که دیگر وجود ندارم برایش. نگاهش خال یِ خالی بود.

دوست داشتم از دستش سربه بیابان بگذارم. من می خواستم ناز کنم و او نازم را بخرد نه این که

کلاً بی خیالم بشود!

توی مرکز خرید بودیم و داشتیم پاستیل می خوردیم. گشتن چند روزه با شادان حالم را خوب کرده

بود. پاستیلش را مانند بچه ها به دندان کشید و با خنده گفت:

- یعنی من عاشق این کش اومدنشم.

بی حوصله گفتم:

- اوهوم. منم دوست دارم.

چشم غره ای بهم رفت و به علیرضای بی تفاوت اشاره کرد که وارد فروشگاه مردانه شد:

- اوهوم و لا الله الا. واسه چی بی حوصله ای؟ به خاطر این پسره؟

ناراحت گفتم:

- دیدی چه طور رفتار می کنه؟

شانه ای بالا انداخت:

- بگذار رفتار کنه. اون به خیال خودش داره تلافی رفتارِ تو رو درمی یاره.

پایم را به زمین کوبیدم:

- این رفتار بچه گانه از علیرضا بعیده.

خندید:

- هنوز خیلی راه داری آهو جان. مردها پاش بیوفته از هر بچه ای بچه تر می شن. مخصوص اً اگر

اسباب بازیشون براشون بازی دربیاره.

اخمی کردم:

- یعنی من اسباب بازیشم؟

شادان: یه جورایی. اون باید بدونه که زن وقتی ناز کرد، نازش بخره نه خودش بدتر ناز کنه!

- والا نمی دونم چی بگم.

دستم را کشید و گفت:

- بیا بریم کاریت نباشه. درست می شه.

پوفی کردم و به دنبالش راه افتادم. وارد همان فروشگاهی شدیم که سعید و سارا به همراه علیرضا

آمده بودند. بقیه هم رفته بودند طبقه ی چهارم مرکز خرید لوازم صوتی و تصویری.

سارا با دیدنمان گفت:

- به خدا این علیرضا بدتر از دخترا وسواسیه. آخه مَردم این قدر مشکل پسند؟

صدای علیرضا که داشت رگال ک ت و شلوارها را زیر و رو می کرد بلند شد:

- ور وره جادو صدات تا این جا داره می یاد. حداقل یواش حرف بزن.

سارا شکلکی آمد:

- چیش. دلم می خواد.

بسته ی پاستیل توی دستم را قاپید و دوتا توی دهانش انداخت. شادان لب جمع کرد:

- آی بترکی سارا. ببین چه قدر خیکی شدی؟

خندیدم. بیچاره چاق نبود کمی اندامش پ ر بود و بس، که به زیبایی اش افزوده بود.

سارا: برو بابا. اندام من خ داست تو و اون نی قلیون کناریت برین یه فکری به حال خودتون بکنید.

مظلوم گفتم:

- به من چه؟ مگه من چیزی گفتم؟

سارا خندید:

- نه عزیزم ولی قبول کن نی قلیون هستی.

شادان: بسه بسه چه قدر حرف می زنی. علیرضا حق داره به خدا. ور وره جادو هم کمتِ.

شادان بعد از گفتن این حرف به طرف بیرون دوید. سارا خشمگین بسته ی پاستیل را به سمتم

پرت کرد و به دنبال شادان دوید. با تاسف سری تکان دادم. سعید خندید و با گفتن "برم

دنبالشون" از کنارمان گذشت.

نفس عمیقی کشیدم و به لباس ها خیره شدم ولی خوب همه ی حواسم بهش بود که چه طور پدر

فروشنده را درآورده بود برای ست کردن کت و شلوارش با یک کروات و پیراهن. سارا راست می

گفت!

به خودم جرات دادم و بهشان نزدیک شدم. جعبه های شیک کروات را نگاه کردم و بعد به دست

علیرضا. دو رنگ دستش بود و مانده بود کدام را با کت و شلوارش انتخاب کند.

کروات ها را از دستش گرفتم و گفتم:

- اول پیرهن بعد کروات.

به طرفم برنگشت و همان طور روبه فروشنده که به من خیره شده بود و من یکی از نگاهش

خوشم نیامده بود گفت:

- انتخاب کردم.

- کجاست پس؟

پیرهنی قهوه ای از زیر کت و شلوارِ مشکی بیرون کشید. نگاهش کردم گفتم:

- خوبه بهش می یاد. کروات مشکی باهاش ببندی عالی می شه.

کروات های مشکی که طرح های متفاوتی داشتند را از زیر دستش بیرون کشیدم و نگاهشان

کردم. می خواستم مانند خودش رفتار کنم. راحت!

ساده ترین کراوات را که نقشِ محوی را داشت انتخاب کردم و ادامه دادم:

- ساده قشنگ تره. حالا پرو کردی؟

علیرضا: آره.

- خوب اگر پسندیدی بخرش دیگه.

یه تای ابرویم را بالا دادم و با خباثت گفتم:

- حالا بهت می یومد؟

با ژستِ مغروری که خیلی کم ازش دیده بودم گفت:

- همه چی به من می یاد.

حساب کرد و با برداشتن کاور لباس دست پشت کمرم گذاشت و کنار گوشم گفت:

- از کنارم ج م نخور آهو که از دستت شکارم.

با تعجب گفتم:

- مگه چی کار کردم؟

چشم گشاد کرد و من خیره مردمک های طوسی و جذابش شدم:

- دیگه چیزی هم مونده که انجام نداده باشی آهو خانوم؟

لب ورچیدم و با حرص گفتم:

- تقصیر خودتِ نه من.

به طرف آسانسور شیشه ای وسط مرکز خرید رفت و گفت:

- پس تقصیرِ منِ دیگه؟

سری تکان داد و با بی خیالی ادامه داد:

- حرفی نیست!

سوار آسانسور شدیم. بدون آن که به پشت سرم نگاهی بیاندازم تا از ترس سکته نکنم گفتم:

- پس بچه ها کجا رفتن؟

همان طور که با گوشی اش ور می رفت جوابم را داد:

- برگشتن هتل. بهشون گفتم ما کار داریم و بعد برمی گردیم.

تعجب کردم:

- چی کار؟

علیرضا: کار دارم.

آسانسور طبقه ی اول ایستاد. طبقه ی اول فقط طلافروشی بود. با تعجب شانه ای بالا انداختم و به

دنبالش راه افتادم. با وسواس به ویترینِ مغازه نگاه می کرد.

وارد مغازه شد و من بی هیچ حرفی به دنبالش کشیده می شدم. به سرویس طلا سفیدِ توی

ویترین اشاره ای کرد و گفت:

- می شه اون سرویس بیارید؟

طلا فروش که مردی میانسال بود چشمی گفت و رفت که سرویس را بیاورد. با کنجکاوی به

علیرضا خیره شده بودم. آخرش من می میرم و سر از کار این پسر درنمی آورم.

مرد سرویس را جلوی رویمان گذاشت و گفت:

- برلیان با نگین های الماس.

اگر جایش بود حتماً سوتی محشر می کشیدم که توی این کار استاد هم بودم. برق نگین های

ظریفش چشمم را زدند. برای چه کسی می خواست از این خوش خدمتی ها بکند؟ نکند همه ی

حرف هایش کشک بودند و می خواست سرکارم بگذارد؟ نه او فقط ناراحت است.. آری!

به خودم دلداری می دادم. اصلاً نکند دختر جزیره ای به تورش خورده بود و آهوی بی نوا را

فراموش کرده بود؟ اص لاً نکند.. آه خدایا!

سرم را تکان دادم تا این افکار مزاحم از فکرم بیرون روند. گوش به مرد سپردم که داشت قیمت

را می گفت. مغزم سوتی کشید به جای خودم! خدای من! این قیمت میلیونی را می خواست برای

چه کسی خرج کند؟

اص لاً صبر کن ببینم این لعنتی برلیان را برای چه کسی می خواست بخرد؟

بی اراده اخمی کردم و با صدایی که مملو از حسادت بود و نمی توانستم مخفی اش بکنم گفتم:

- برای کیِ؟ بی بی؟

چشم هایش حتی نگاهم نکردند.. خیره به سینی های حلقه ها گفت:

- نه. به نظرت برای بی بی چنین چیزی می گیرم؟ این جوون پسندِ!

علناً داشت می گفت دوست دختر پیدا کرده. دندان به دندان ساییدم و با حرص دست هایم را

مشت کردم. ناخن های مانیکور شده ام توی گوشت دستم فرو رفتند.

لعنتی به خودی که دیگر نمی توانست بی تفاوتی خرجش کند فرستادم و نگاهم را به ویترین های

سرتاسری انداختم. جواهرهایشان همه اعلا بودند!

در حال پوست کندن از لبم بودم و داشتم به لایه های زیرین لب بیچاره ام از حرص می رسیدم

که علیرضا روبه مرد گفت:

- یه حلقه هم می خوام.

مغزم سوت کشید. حلقه؟ تیز نگاهش کردم، ولی او بی توجه به من گفت:

- نمی خوام خیلی نگین دار باشه. ساده و خاص باشه.

مرد: داریم. چند لحظه صبر کنید.

از توی کمدهای آن طرف مغازه جعبه ای قهوه ای سوخته بیرون آورد و به طرفمان آمد.قفل جعبه را

باز کرد و چند حلقه ظریف و چشم نواز جلوی رویمان صف کشیدند.

مرد به من اشاره ای کرد:

- برای خانومه؟

علیرضا با بی رحمی گفت:

- نه.

نگاهم به حلقه ها و نگین هایشان و ذهنم گرداگرد این موضوع پر می زد که علیرضا را چه شده؟

داشتم منفجر می شدم. برای چه احمقی می خواست حلقه بخرد؟

لبم را گاز گرفتم و بغضم را با بدبختی قورت دادم. علیرضا دستش به سمت حلقه که از همان اول

بدجور چشمم را بهش خیره کرده بود برد و از جعبه بیرون کشیدش.

رو به من گفت:

- به نظرت قشنگِ؟

رینگی با یک دور کامل نگین بود به همراه پشت حلقه ای با یک نگین تقریباً بزرگ و تک! اگر برای

رقیبم باشد متاسفانه نه ولی اگر برای خودم باشد بی نهایت قشنگ است!

شانه ای با بی خیالی مصنوعی بالا انداختم:

- نمی دونم. نظری ندارم.

کمی خیره نگاهم کرد و بعد با بی قیدی نگاهش را به سمت مرد که داشت نگاهمان می کرد

انداخت. فکر کنم از حسادت من باخبر شده بود چون خنده اش گرفته بود.

علیرضا: همین حلقه و سرویس می برم.

مرد: فقط مطمئنید که حلقه اندازه س؟ چون اگر بعد بخوایید کوچکش کنید فقط ما می تونیم این

کار انجام بدیم و اختصاص خودِ ماست.

علیرضا پوفی کرد و گفت:

- خانوم در دسترس نیستن.

مرد به من اشاره ای زد:

- ایشون بذارن توی انگشتشون تا ببینمش.

علیرضا: فکر کنم سایزشون به هم بخوره.

حلقه و پشت حلقه را به سمتم گرفت. با انگشتی لرزان از دستش گرفتمشان و توی انگشتم فرو

کردم. مطمئن بودم که چشمانم از دیدنشان روی انگشتم برق زدند. علیرضا خیره در چشم هایم

گفت:

- اندازه ی انگشتتِ؟ سای زِ انگشتت چندِ؟

- اندازه س. شانزده. چه طور؟

با لبخندِ کجی گفت:

- اونم سایزش همینه.

ماندم آن لحظه چه گونه موهای خوشکلش را نکندم و به کچلی نکشیدمش خدا عالم است.

علیرضا: یه رینگ ساده و طلا سفید مردونه هم می خواستم.

مرد سینی کوچکی از توی ویترین درآورد و گفت:

- این ها بهترین های رینگ هستن.

لعنتی علیرضا داری چه می کنی با من؟ برای خودت رینگ می خری؟ قلبم گاپ گاپ می زد. داشت

چه می کرد؟

بعد از خرید طلاها از مردِ فروشنده که دیگر داشت علناً می خندید به حرص های زیر پوستی من،

از طلا فروشی بیرون زدیم.

با حرص و بغض نگاهم میون دست های علیرضا که پاکت شیک خرید چند میلیونی ش در بر داشت

می چرخید. می خواست عذابم بدهد؟ من که هر کاری کرده ام به خاطر هر دویمان است. چرا نمی

فهمید منظور من از رفتارهایم چیست؟ چرا؟

سوار ماشین شدم و کیفم را کوبیدم روی پاهایم. سوار ماشین شد و حرکت کرد. آرام و با طمانینه

می راند. گویی اصلاً عجله ای برای رسیدن نداشت.

فردا صبح پرواز داشتیم و این پسر ریلکس کناری ام انگاری فراموش کرده بود که باید وسیله

هایمان را جمع کنیم.

با حرص گفتم:

- چرا این قدر آهسته می رونی؟ فردا صبح پرواز داریم و من وسیله هام جمع نکردم.

شیشه را پایین کشید و گفت:

- من هر جور عشقم بکشه می رونم.

چشم هایم گشاد شدند. می خواست دعوا کند؟ چرا که نه.. بهترین موقعیت است تا دق و دلی

هایم را بر سرش خالی کنم.

- یعنی چی؟

نگاهم به بادهای لعنتی بود که موهای لخت و مشکی اش را به بازی گرفته بودند. لب جمع کردم و

بغضم را فرو خوردم. جوابم را نمی داد. برایم قیافه می گرفت و بی خیالم شده بود. این دیگر روی

اعصاب و روانم بود!

مسیرش، مسیر هتل نبود. کجا داشت می رفت؟ این رفتارها دیگر برای چه بود؟

لبم را می گزیدم تا جیغی یا دادی از دهانم بلند نشود. آن قدر رفت تا رسید به محوطه ای کنار

دریا. با تعجب پوفی کشیدم و گفتم:

- کجا آوردیمون؟

ماشین را کنار کلبه ای چوبی که بزرگ هم بود متوقف کرد و گفت:

- هیچی قرارِ برم خواستگاری.

چشم هایم رو به گشادی رفتند و مغزم سوت کشید. حرفش در ذهنم طنین انداخته و انعکاس

یافت. "قرارِ برم خواستگاری" "قرارِ برم خواستگاری" "قرارِ برم خواستگاری".

نگاهِ ماتم را از روی پاکتِ نحس خریدش بالا آوردم و به چشم هایش بخیه زدم. اگر می توانستم،

اگر در توانم بود همان لحظه جوری زیر گوشش می خواباندم که تا عمر دارد یادش نرود اما

مشکل این بود که نه فقط دست هایم، بلکه کل وجودم می لرزید.

نی نی لرزا نِ نگاهم را به چشمانِ جذابش دوختم. دست لعنت یِ لرزانم را بالا کشیدم و وقتی به

خودم آمده بودم که روی صورتِ جذاب و ته ریش دارش نشسته بود. سیلی نبود، بیشتر به نوازشی

خشونت آمیز می ماند!

قطره اشکی از نی نی های رقصان نگاهم ریخت و ریخت و ریخت. انگشت های لرزانم را روی

گونه اش کشیدم و پایین تر آمدم. می خواستم دستم را بردارم که با یک حرکت انگشتانِ مردانه

اش، انگشت های باریک و زنانه ام را به چنگ کشیدند و تا به خودم بیایم دلم ریخته بود و اشکم

ریخته بود و بغضم ریخته بود.

حرارتِ کف دستم به جنگ حرارت لب هایش رفت و این وسط بازنده ی این جنگِ نابرابر و ظالمانه

ی احساس، کف دست بیچاره ام بود.

با خجالت خواستم دستم را بکشم که دوباره به چنگش گرفتار شد و این بار با حرارت بیشتری کف

دستم را بوسید. نوک بینی اش را آرام به کف دستم مالید و بو کشید.

احساس از تک تک حرکاتش ساطع بود. چشم گرداند روی خیرگی های نگاهم. خیره در نگا هِ

لرزان و اشکی ام آرام لب زد:

- می دونی قشنگ ترین لحظه ی زندگیم کی بود؟

سری به علامت نفی بالا دادم. زخم ترمیم شده کف دستم را آرام بوسید و ادامه داد:

- وقتی نگاهِ دلربات، نگاهم ربود.

لبش را گزید و چشمانش را بست. سرش را تکان داد:

- لحظه ای که حس کردم از ته ته های قلبم عاشقتم سه سال پیش بود. اون لحظه رو اصلاً نمی

تونم توصیف کنم. اون قدر زیبا بود برام، اون قدر احسا سِ توی قلبم دوست داشتم که تا دو روز

توی هنگ بودم. سارا اولین نفر بود که فهمید. اصلاً انگار توی یه خلسه رفته بودم. حالتی میان

خواب و بیداری. میان باو رِ عشق و ناباوری. میان احساساتی که سه سالِ دیگر بهشون عادت

کردم. سارا نگا هِ سرگردانم که دید دستگیرش شد چه بلای شیرینی سرم نازل شده. می دید که

نگاهم در پی هر چیزیه که عسلی باشه. یه روز صبح که سارا و سعید خونه ام مونده بودن و سارا

داشت صبحانه رو آماده می کرد من نشسته بودم و نگاهم به شیشه ی عسل بود. چند دقیقه ای

نگاهش میان من و شیشه در گردش بود و بعدش همه چیزو فهمید. به همین راحتی. من اهل حاشا

نبودم و راستش اونقدر گیج بودم که اون لحظه اصلاً برام مهم نبود. خلاصه اون روز یه شیشه ی

کامل عسل خوردم و بعدش من بودم و قندِ خونی که بدون دیابت داشتن بالا رفته بود!

لبم را میان دندان گرفتم تا از شدت شوق نخندم. طوسی هایش را به نگاهِ عسلی ام میخ کرد و

ادامه داد:

- عسلی من، باهام ازدواج می کنی؟

نگاهِ ناباورم را در نگاهش به گردش درآوردم. این چشم ها دروغ نمی گفتند. این چشم ها هشت

ماهِ پیش برایم بی نهایت جذاب جلوه کردند و حالا بسیار دوست داشتنی. این آدم هشت ماه پیش

یک عصا قورت داده ی پولدار بود و امروز دوست داشتنی تر. این آدم زندگی من بود. در تک تک

ابعاد زندگی ام جای داشت. من این آدم را بی چون و چرا دوست داشتم و می دانستم که او هم

دوستم دارد. این آدم اهل رفتن نبود! مطمئنم!

انگشتانش را فشردم و آرام گفتم:

- من آهویم و شیر صید می کنم.

دست دیگرم را روی تارهای موی افتاده کنار ابروهای مردانه اش کشیدم و گفتم:

- حاضری اولین و آخرین صید من باشی نه دیگری؟

لبخندش مملو از عشق بود:

- حاضرم.

لبخندش را بی جواب نگذاشتم، مانند خودش:

- پس منم حاضرم باهات ازدواج کنم.

نفس عمیقی کشید، گویی وزنه ای هزار کیلویی از روی سینه اش برداشته بودند که این گونه با

ولع اکسیژن می بلعید.

دستم را فشرد و گفت:

- از انگشترت خوشت اومد؟

لبم میان دندان هایم بود:

- اوهوم.

پوفی کشید:

- این قدر اون بیچاره رو نچلون تا کار دستمون ندادی.

با حرص گفتم:

- برو خدارو شکر کن تا همین چند لحظه پیش توی هنگ بودم وگرنه بلایی به سرت می آوردم که

مرغای آسمون که هیچ تمام کائنات به حالت زار بزنن علیرضا!

با صدای بلندی خندید:

- خوب همین الان بیا بلات سرم بیار.

سرم را بالا انداختم و نوچی گفتم. دستم را با حالت خاصی فشرد و گفت:

- بلاهاتم شیرینن. پیاده شو عسلی.

با خجالت گفتم:

- کجا؟

به کلبه اشاره ای زد. تعجب کردم:

- برای چی؟

پلک زد:

- پیاده شو می فهمی.

پیاده شدم و به طرفش رفتم. دستش را به سمتم گرفت و با هم به سمت کلبه رفتیم. کنار در

ورودی ایستاد و گفت:

- برو داخل.

وارد شدنم همانا و صدای دست و سوت همانا. با تعجب به محیط کلبه و بچه ها نگاه کردم. سفره

ی عقدی به رن گِ عسلی و سفید با تزئینات زیبا. زن ها لباس های مجلسی و شب پوشیده بودند و

مردها رسمی و کروات زده ایستاده بودند. این جا چه خبر است؟

این را آهسته به زبان آوردم. شادان و سارا به طرفم آمدند. شادان دستم را گرفت و بدون هیچ

حرفی به سمت اتاقی که انتهای کلبه بود کشاندم.

بهگل و فریبا به همراه سهیلا پشت سرمان وارد شدند. سارا گفت:

- زود باش بپر توی حموم یه دوش بگیر.

شادان نگاهی به صورت هاج و واجم انداخت و با خنده گفت:

- قیافه شو. بده توی عمل انجام شده قرارت دادیم؟

با صدای آرامی گفتم:

- من واقع اً غافلگیر شدم.

بهگل پلکی زد:

- سه روزِ علیرضا پدرمو ن درآورده از بس غ ر زده. زود زود تدارک دیدیم دیگه. انشالله برای

عروسی جبران می شه.

آمدم چیزی بگویم که سارا جیغی زد:

- آهو چرا مثل ماست ایستادی؟ دِ برو توی حموم دیگه!

دستی به قلبم کشیدم و با وحشت به سمت حمام راه افتادم و همزمان غر زدم:

- قلبم ریخت جیغ جیغ .

صدای خنده شان پشت در حمام کوچک و نقلی سفید به جا ماند. در آینه کوچک حمام به خودم و

چشم هایی که می درخشیدند خیره بودم. سورپرایز بی نهایت زیبایی بود.

سریع دوش گرفتم و از توی قفسه های توی حمام حوله ای درآورده و پوشیدم. نو بود!

کلاهم را روی موهایم کشیدم و بیرون رفتم. فقط شادان و سهیلا توی اتاق بودند. بهشان لبخندی

زدم و گفتم:

- خوب اینم از حمام. حالا باید چی کار کنم؟

شادان: بی حوصله نباش که علیرضات هم مثل خودت الان درگیره میون مردها.

به صندلی روبه روی کنسول آرایش اتاق اشاره ای زد و ادامه داد:

- بشین.

بی هیچ حرفی نشستم. دست هایم را به هم گره زده بودم و استرس از سرتاپایم می ریخت.

سهیلا که میون همه ی بچه ها فقط لباسِ ساده ای پوشیده بود جلو آمد و گفت:

- هایلایتات خیلی قشنگنا. کارِ خودتِ؟

سری تکان دادم. سشوار را به برق زد و روبه شادان گفت:

- لاکش براش بزن تا من موهاش سشوار بکشم.

موهایم را با سشوار خشک کرد و لخت لخت دورم ریخت. شادان لاک های قبلی ام را پاک کرده و

داشت یه لاک عسلی تیره به جای قبلی ها برجای می گذاشت.

سهیلا: سرت تکیه بده به پشتی صندلی.

به حرفش عمل کردم. آن دفعه خو دِ سهیلا گفت آرایشگاه دارد. وقتی هم گفت آرایشگاهش

کجاست و نامش چیست متعجب شدم. یکی از بهترین های تهران بود که من دوست داشتم برای

یک بار هم که شده بروم.

داشت آرایشم می کرد و من حتی نمی توانستم خودم را ببینم. روی آینه را پوشانده بودند مسخره

ها.

هنوزم باورم نشده بود که می خواهم عقد کنم. آن هم با علیرضا! خدای من! حتی فکرش هم

دیوانه ام می کند!

بعد از اتمام آرایش، موهایم به دست سهیلا در حال بابلیس شدن بود و شادان داشت انگشتان

پایم را لاک می زد.

- می گم چه طوری از پشت سر من این همه کار کردین؟

شادان: علیرضا سه روز پیش اومد و گفت قرارِ چی کار کنه. ما همه هیجان زده شدیم و قرار شد

دور از چشم تو بریم خرید. خرید لباس و انتخاب سفره به عهده ی زنا افتاده بود و کرایه ی کلبه و

تدارکات عقد هم مردا. خودِ علیرضا هم قرار بود حرصت بده یه خورده بهت بخندیم.

چشم غره ای بهش رفتم:

- دیدم وقتی جلز و ولزام می دیدی چه طور زیر پوستی می خندیدی. دارم برات!

سهیلا آخرین دسته مو را فر زد و گفت:

- خوب اینم از این.

- بلند شم؟

شادان: نه نمی خواد. صبر کن.

به طرف کاوری که به چوب لباسی آویزان بود رفت. زیپ را پایین کشید و من با دیدن پیرهنِ

عسلی مایل به قهوه ای دلم رفت. از توی کاور درآوردش و من خیره شدم به تلائلوء ساطع از

سطح براقش.

پیرهنی بود بلند و آستین سه ربع. روی یقه اش تورِ عسلی- نباتی کار شده بود و روی تور کمی

م نجق های فاخر. روی قسمت سینه ی لباس هم از همان منجق ها کار شده بود و مدلش از پایین

ماهی بود. بی نهایت ساده، زیبا و شیک بود.

شادان با دیدن لبخندم گفت:

- می دونستم خوشت می یاد. دو روزِ تمام همه رو پشت خودم کشونده بودم تا این پیدا کردیم.

با خوشحالی گفتم:

- عالیه. یه بوس رو لپت.

شادان: نه دیگه. من بوس از اون لبای خوشکلت می خوام که حالا دارن با اون ر ژت برام چشمک

می زنن.

ب ر س را به طرفش پرت کردم که جا خالی داد و به دیوار برخورد کرد. گردنی بالا کشید و گفت:

- ضعیفه بیا جلو.

با کم کِ شادان لباس را پوشیدم. کفشی عسلی رنگ و جلو بازی کنار پاهایم گذاشت که پاشنه

هایش پنج سانتی بودند. قدم بلند بود و دیگر نیازی به پاشنه های خیلی بلند نبود.

سهیلا لباس عوض کرده به سمتم آمد و با چشم هایی که برق می زد گفت:

- خیلی خوشکل شدی.

شادان اخمی مصنوعی کرد:

- بیشعور. این چه قیافه ایه؟ می خوای پسرمو ن از راه به در کنی؟

بی هیچ حرفی به سمت آینه رفتم و پارچه را کشیده به خودم خیره شدم. خوب آن لحظه حق را

بهشان دادم. خط چشم قهوه ای رنگ چشمانم را بزرگتر نشان داده بود و سایه ی محو عسلی

پشت پلک هایم عسلی هایم را روشن تر از حد معمول کرده بود.

ر ژ گونه ی طلایی و محوی روی گونه هایم و ر ژ مسی مایل به طلایی روی لب هایم. ساده و شیک

و بی نهایت زیبا. موهایم را هم فر ریز زده بود که حسابی بهم می آمد.

شادان موهایم را جمع کرد و فرهای ریز را روی صورتم ریخت. شالم را برایم مدلی زیبا بست و

گفت:

- بریم که دیگه دل توی دلِ داماد بی دلمون نیست.

با خجالت خندیدم. من راه می رفتم و آن ها پشت سرم می آمدند. وارد سالن کلبه شدیم. علیرضا

را دیدم که با ک ت و شلواری که امروز خریده بود ایستاده بود و داشت نگاهم می کرد.

هنوزم باورم نشده بود که داشتم با این مرد ازدواج می کردم. هنوزم باورم نشده بود که قرار است

همه چیز به پایان برسد و من به اوج خوشبختی نزدیک شوم.

طوسی هایش برق می زدند. از بالا تا پایین لباس و صورتم را اسکن کرد و بعد دستش را به

سمتم دراز کرد. دستش را گرفتم و فشارِ خفیفی به انگشت هایش دادم.

همه دست می زدند و من چشمم به عاقدی افتاد که داشت با لبخند نگاهمان می کرد. روی صندلی

نشستم و دستم را از دست علیرضا درآوردم.

سرم زیر بود و نمی دانستم عاقد دارد چه کار می کند فقط صدای خش خش می آمد. صدای

شادان از پشت سرم بلند شد:

- بپا سرت نره توی جام عسل!

لبم را گاز گرفتم تا نخندم. همه ی این کارها برای این بود که استرس نداشته باشم. صدای عاقد

بلند شد:

- والد عروس خانوم حضور ندارن؟

سعید: من که براتون توضیح دادم. وکالت داریم ازشون.

صدای علیرضا زیر گوشم بود:

- خوشکل من چرا این قدر دستات می چلونی؟

- استرس دارم.

علیرضا: بیهودست. آخر جشن برات یه سورپرایز دیگه دارم.

با کنجکاوی گفتم:

- چی؟

صدای عاقد بلند شد و نگذاشت علیرضا جواب دهد. منم خنگ خدایی بودم. خوب می گفت

سورپرایز است دیگر!

عاقد: لطف اً بفرمایید امضا بزنید تا صیغه رو جاری کنم.

علیرضا کمکم کرد که بلند شوم. به سمت عاقد رفتیم و جلویش ایستادیم. علیرضا خودنویس را

برداشت و به دستم داد. هر جا که عاقد می گفت امضا کردم و نوبت علیرضا شد. بعد از امضا به

سمت جایگاهمان بازگشتیم.

صدای عاقد که در حال اجرای صیغه ی عقد بود و پارازیت های شادان که داشت قند می سابید

توی گوشم بود. موق عِ بله گفتن بغض به گلویم چنگ زد. همان لحظه بود که از ته دل عایشه را

لعنت کردم که حالا من باید در مهم ترین شب زندگی ام پدرم را کنارم نداشته باشم و از او به

خاطر ازدواجم اجازه بگیرم.

وقتی بله گفتم صدای کِل سارا بود که گوشم را تا مرحله کر شدن ب رد. بله ی علیرضا که دیگر نگو

یک جوری کل کشید که بیچاره علیرضا گوشش را گرفت و گفت:

- آی.

وقتی عاقد رفت، سارا جعبه ی حلقه ها را برداشت و گفت:

- خوب دوستان بلاخره مزدوج شدید و کل عالم راحت شدن.

علیرضا با خنده گفت:

- چرا کل عالم؟

حلقه و پشت حلقه ام را به سمت علیرضا گرفت و گفت:

- بگیر حرف نزن که امشب باهاتون کارها دارم.

چشم غره ای بهش رفتم. شادان با دوربینش که همیشه خدا گردنش بود داشت عکس می گرفت.

بیچاره خوب رشته اش هم عکاسی بوده و می دیدم که خیلی علاقه دارد. سعید هم با دوربینی

دیگر فیلم می گرفت.

دست چپم را به سمت علیرضا گرفتم، دستم را گرفت و خیره نگاهم کرد. لبخندی بهش زدم. خیره

در نگاهم دستم را بالا آورد و لب چسباند به انگشت حلقه ام. عمیق بوسید و بعد حلقه ها را دستم

کرد.

لب گزیدم و دست به سمت رینگ ساده اش بردم. روی انگشت حلقه اش را آرام نوازش کردم و

بعد رینگ را دستش کردم.

سارا جام عسل را به طرفمان آورد و آهسته جوری که فقط خو دِ سه نفره مان بشنویم گفت:

- علیرضا جان اورجینالش این جاست دیگه لازم نیست به سمت جام هجوم بیاری. توی این شب

فرخنده حوصله ی قند خونت نداریم.

من و علیرضا نگاهی به هم انداختیم و زدیم زیر خنده. همه اعتراض کردند که چرا می خندیم و

بگوییم تا آن ها هم شادتر شوند ولی سارا با گفتن "خصوصی بود" به بحث خاتمه داد.

بعد از خوردن عسل که علیرضا کم مانده بود انگشتم را از جا بکند بچه ها کمی ازمان فاصله

گرفتند تا یعنی راحت باشیم و من ماندم این راحتی چگونه می تواند جلوی چشم ده، یازده نفر

دیگر صورت بگیرد.

چیزی یادم آمد و با یاداوری اش ناراحت گفتم:

- علیرضا.

نگاهِ عاشقش را به نگاهم دوخت:

- جونِ دلِ علیرضا؟

لبخندِ کوچکی زدم:

- بی بی ازمون ناراحت می شه علیرضا.

دیگر خجالت کشیدم بگویم از بس خوشحال بودم از حرکتت یادم رفته بود که بزرگتری هست.

لبخند آرامش بخشی زد:

- بی بی می دونه عزیزم. اما چون براش مقدور نبود و کمی سرما خورده نتونست بیاد.

- ناراحت نشد؟

علیرضا: معلومه که نه. اون آرزوش بود که ما هر چه زودتر به هم برسیم. اصلاً پیشنهاد خودش بود

که این جا عقد کنیم. می گفت می تونی آهو رو با خودت ببری تهران.

تعجب کردم:

- مگه می شه؟

پلکی به معنی آری زد:

- آره گلم. چرا نشه. من اگر دو ماه پیش بردمت اهواز مجبور بودم اما الان به هم محرمیم و هر

کجا که من برم می تونی باهام بیای. البته با کلی تدابیر امنیتی.

خوشحال شدم:

- چه خوب. از خونه موندن خسته شده بودم.

اخمی کرد:

- عزیزم اون جا هم دسته کمی از اهواز نداره. باید بیشتر اوقات خونه باشی.

خوشحالی ام فروکش کرد و لبخند روی لب هایم ماسید:

- واقعاً؟

سری تکان داد:

- اشکال نداره. موقتیه. داره تموم می شه!

نفس عمیقی کشیدم:

- امیدوارم.

خیره خیره نگاهم کرد و بعد آهسته گفت:

- با این خوشکلی آخرش من توی اوج جوونی سکته می کنم و می میرم.

حرص خوردم:

- حرف از مردن نزن علیرضا.

خندید و چیزی نگفت. نگاهم به سارا و شادان بود که همه را وسط کشانده بودند و داشتند می

رقصیدند. علیرضا با دیدنشان خندید و دستم را گرفت.

تا آخر شب بچه مشغول رقص بودند و چند باری من و علیرضا را هم وسط کشاندند که علیرضا بلد

نبود برقصد و همه از دم مسخره اش کردند.

آخر شب بود و همه داشتند آماده می شدند که برگردیم هتل. انگار آن شب، شبِ سورپرایزها بود.

آن شب بود که صدای پدرم را بعد از سال ها شنیدم. صدایی پ ر از دلتنگی و غم. صدایی که شش

سالم بود شنیدمش و حالا که بیست و چهار سالم است و دیگر با آن غریبه هم شده ام.

نمی دانم چه قدر گریه کردم. علیرضا و بچه ها که همه فهمیده بودند دلداری ام دادند و بابا برایم

اظهار خوشبختی کرد و گفت که دخترش را به دست شیر سپرده است نه یک مرد!

وقتی برگشتیم هتل ساعت از دو هم گذشته بود فقط لحظه ی آخر وقتی خواستم وارد اتاقِ

مشترکم با شادان شوم علیرضا بازویم را کشید و با لبخندِ شیطنت آمیزی گفت:

- نمی شه تو بیای پیش من شها ب بندازیم به جون شادان؟

صورتم سرخ شد و او بود که با دیدن قیافه ام تفریح کرد. خواستم به سمت اتاق بروم که بی هوا

گونه ام را عمیق بوسید و با گفتن "حالا شد" به سمت اتاقش رفت.

خندیدم و من این مرد را با تمام دنیا عوض نمی کنم. من دیگر بی کس نیستم. پدری دارم که

دورادور حواسش به من است و شوهری که چهار چشمی مواظب است خاری به پایم نرود! این ها

کس من هستند و م نِ بی کس گذشته دیگر تنها نیستم. این به دنیایی می ارزد!

***

علیرضا چمدان های دوتایمان را بلند کرده و ایستاد تا من رد شوم. جلویش راه افتادم و شاسی

آسانسور را فشردم. صبح شادان با گریه از من جدا شده بود و گفته بود که هر چه زودتر برمی



گردد ایران. البته رفتند اهواز دیدن اقوامشان و بعد از دو هفته برمی گشتند آمریکا. به همه خوش

گذشته بود. بچه ها خوش سفر بودند.

خانه ی علیرضا طبقه ی آخر برجی سی طبقه بود. کارت الکترونیکی را به دستم داد و گفت:

- بی زحمت بازش کن.

سریع کارت را کشیدم و در را باز کردم. کنار رفتم تا وارد شود. به طرف اتاق ها رفت و گفت:

- بیا داخل گلم.

کفشم را درآورده کنار جاکفشی گذاشتم و آرام آرام جلو رفتم. قرار بود این خانه، خانه ی من باشد.

خانه ی ما! ما یعنی من و علیرضا..

لبخند عمیقی زدم و به دور و اطرافم نگاهی انداختم. متراژ بالایی داشت. خوب خانه شکل و قیافه

ی خانه های عذب ها را داشت. دکوراسیونش فوق مدرن بود و متشکل از رنگ های سفید و

مشکی. قشنگ بود ولی به درد زوج ها نمی خورد.

کیفم را روی مبل گذاشتم و به طرف اتاق ها راه افتادم. داشت توی کمد سرتاسری اتاق را وارسی

می کرد. به چارچوب در تکیه دادم و گفتم:

- چی کار می کنی؟

پیرهن به دست به طرفم برگشت و با لبخند گفت:

- می خوام لباس عوض کنم.

لب ورچیدم:

- مگه جایی قرارِ بری؟

کت و شلواری سورمه ای از توی رگالِ کت و شلوارها برداشت و سری تکان داد:

- آره گلم. بیشتر از دو هفته است نرفتم مهرآسا. بیشتر از دو هفته است که سرکشی به هیچ کدوم

از کارخونه ها نداشتم.

سرم را پایین انداختم:

- حالا نمی شه نری؟

لبخندی زد. کت و شلوار را روی تخت انداخت و به طرفم آمد. بدن سست شده ام را به طرف

خودش کشید، آرام به سینه اش کوبانده شدم. خم شد و کنار گوشم گفت:

- ساعت هشت من خونه م گلم. قول می دم.

سعی کردم درک کنم:

- باشه.

حلقه ی دستانش را تنگ تر کرد و با خنده گفت:

- قربون او نگاه مظلومت. اصلاً گوربابای مهرآ سا. نمی رم.

لبم را گاز گرفتم:

- نه برو. من عذاب وجدان می گیرم.

خیره به چشم هایم آرام گفت:

- می دونی من با چشمام نفس می کشم؟

دستم را دور کمرش حلقه زدم و او آرام تر زمزمه کرد.. لالایی تر:

- وقتی جلوی چشمم نباشی نفسی توی سینه ام نمی یاد و نمی ره عسلی من!

سرم را به سینه اش تکیه دادم، قطره اشکی از چشمم چکید و روی تی شرتِ لاگوس تِ مشکی

اش ریخت و محو شد. با صدای آرامی لب زدم:

- قول می دی همیشه با این لحن و شعرگونه برام حرف بزنی؟ قول می دی هیچ وقت نظرت

نسبت بهم عوض نشه؟

سرم را به سینه فشرد و گفت:

- علیرضا تا عمر داره به جای این که حرف بزنه برات شعر می گه. تو لایق تمامی قصیده ها، تمام

غزل ها، تمامی شعرهای نو و سپیدی. اوصاف عسلی من توی حرف های عادی نمی گ نجه.

فقط این مرد است که این گونه با من حرف می زند. صدایش مانند قطرات باران لطیف است و

لحنش مانند قاصدک های خبر رسان عاشق! این مرد، مرد است! مرد من!

فقط این مرد است که همیشه می تواند حالم را منقلب کند، فقط همین مرد است.

کمی ازم فاصله گرفت و خیره در چشم هایم گفت:

- حالا ر خصت می دین که برم یا بمونم؟

مردمک های طوسی اش، مردمک های عسلی ام را با حرص بلعیدند. با کمی حرص توی صدایش

که با عشق و خشونت قاطی شده بود گفت:

- بمونم بد می شه ها.

بی توجه به نگا هِ عجیب و لحنِ عجیب ترش گفتم:

- چرا؟

کوبانده شدن به سینه اش و حلقه ی سفت دستانش.. بوی تام فورد و نفس های گرمی که له له

می زدند برای جرعه ای آب و من حس می کردم این را!

شالم از روی سرم افتاد و پشت بندش موهای لختم آبشار شد روی شانه ام. چنگ آرامِش به

موهایم و بیشتر سفت شدن حلقه ی دستانش به دور کمرم.. همه ی این ها در عرض چند ثانیه

اتفاق افتاد.

کشیده شدن لب هایش روی لب هایم و بعد بی حسی مطلق!

لب به چانه ام کشید و بعد پیشانی به پیشانی ام چسباند. لبش را کشید توی دهانش و با صدایی

ریز شده و خش داری گفت:

- خوابم؟

دستم را روی صورتش گذاشتم و آرام نوازشش کردم. قطره اشک بعدی از چشمم چکید. با

صدایی که گویی از ته چاه درمی آمد گفتم:

- باور کنم یا نه؟ ه رم نفس هات ؟

سری تکان داد و چشم هایش میخ تویله شده به چشم هایم کوبیده شدند:

- بگو که بیدارم. بگو که رویا نیست. بگو که بعد از این جدایی با ما نیست.

آهنگ را هر دوتایمان حفظ بودیم. عاشق که باشی تک به تک لحظه هایت با معشوقت ثبت می

شود در بایگانی ذهنت و تا ابد فراموشش نمی کنی! این آهنگِ اولین رقصمان با هم بود.

فراموشی؟ هرگز!

انگشت هایش را توی موهای دوباره بلند شده اش فرو کردم:

- این روشنی از توست. بگو که آفتاب نیست.

دست های مردانه اش کمرم را به چنگ کشیدند.. لبم به سمت لبش منحرف شد و من دوست

دارم این همه عشقِ حلال را!

نفس عمیقی کشید و لبم را ول کرد:

- اگر این فقط یه خوا بِ بذار تا ابد بخوابم. بذار آفتاب ش ب تو خواب از تو چشم تو بتابم.

با هم، هم صدا شدیم:

- بذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره، عاشق مرگِ که شاید، توی دستِ تو بمیره.

قطرات اشک از زندان چشم هایم آزاد شدند و ریختند روی صورتم. این عشق دامن گیر را

عاشقم! خدایا کی این همه عشق به من بخشیدی؟ کی؟

لبش چشم های اشکی ام را نشانه رفت و بعد ترنم های ظریف و لطیف از میان لب هایم چکیدند:

- علیرضا، عاشقتم.

لب هایش را از روی نگاهم برداشت و صورت توی موهایم برده بو کشید و زمزمه اش با خش

خشی همراه شد:

- من دیوونتم! دیوونه ی نفس های عسلیت!

چشم های ملهتب و عاشقش را به دور صورتم چرخاند و خواست چیزی بگوید که صدای گوشی

اش بلند شد. اخمی کرد و زیر لب "خروس بی محلی" نثار روح پر فتوح فرد پشت خط کرد.

با حرص جواب داد:

- الو. سلام مشفق. چی شده؟

خانوم مشفق منشی شخصی خودِ علیرضا بود که من توی مهرآسا دیده بودمش. نمی دانم مشفق

چه گفت که علیرضا اخم کرد:

- باشه الان می یام. بهشون بگو استعفاشون روی میزم باشه.

گوشی را قطع کرد و به نگاه منتظر من پاسخ داد:

- دوتا از کامندای حسابداری خیلی هرز می پریدن با هم، هر دوشو ن اخراج کردم.

اخم کردم:

- خب اول یه اخطاری، تذکری چیزی بهشون می دادی.

پوزخندی زد و به طرف کت و شلوارش رفت:

- صد بار تا حالا تذکر دادم ولی کو گوش شنوا. این مدت که درگیر بودم و خیلی شرکت نمی رفتم

با مشفق از طریق ایمیل و تلفن در ارتباط بودم و خوب مشفق یه جورایی معاون منم هست و در

غیاب من حرفش برای همه باید سند باشه اما خب این دو نفر وقتی چشم من دور دیده بودن توی

محیط شرکت یه کاری کرده بودن که مشفق دیروز بهم خبر داد.

با یک حرکت تیشرت از تن کند و من خجالت زده سر به زیر انداختم که صدای خنده اش بلند

شد:

- حالا بعد می یام خدمتت می رسم واسه من دلبری می کنی و نگاه می گیری؟

لبخندِ ریزی زدم و بعد از چند لحظه نگاه بالا کشیدم. لباس پوشیده جلوی آینه ایستاد. به طرفش

رفتم و به خود درگیری اش با کروات خندیدم. کروات سورمه ای رنگ را از دستش گرفتم و گفتم:

- بده من بلد نیستی.

کمی خودم را بالا کشیدم و با سرعت برایش بستمش. مرتبش کردم و خواستم عقب روم که

دستانش دور کمرم حلقه شدند. سر توی صورتم آورد و بوسیدم. موهای به هم ریخته و جذابش را

بیشتر به هم ریختم و ازش جدا شدم.

لبخندِ خاص و داغی زد. کیفِ چرم مشکی اش را از توی کمد درآورد و گفت:

- یه جوری تا شب خودت سرگرم کن تا بیام.

سری تکان دادم:

- چشم.

با هم از اتاق بیرون زدیم. کفشش را پوشید، به طرفم چرخید و با عشق پیشانی ام را بوسید و

تاکید کرد:

- آهو عزیزم اگر این در زده شد باز نمی کنیا. حتی اگر شخص پشت در خبر مرگِ من آورده باشه.

فهمیدی؟

اخمی کردم و با حرص گفتم:

- زبونت گاز بگیر. این حرف چیه؟ آخه اینم مثا لِ می زنی؟

خندید:

- عجب. گفتم تاکید کرده باشم که هر شخصی با هر خبری دم در بود باز نکنی.

- باشه. برو دیرت شد.

به زور فرستادمش برود و بعد من ماندم و خانه ای خالی از علیرضا.. با یاداوری بوسه های داغش

لبخندی زدم و از خدا تمنا کردم که هیچ وقت این لبخندِ عاشق را از روی لب هایم کنار نزند.

وارد اتاق شدم و با نگاه گذراندمش. اتاق بزرگ و قشنگی بود با طیف رنگ هایی در مایه های آبی

و سفید.

اندک لباس هایی که با خودم آورده بودم را در جایی خالی کنار لباس های علیرضا آویزان کردم.

بلوز و شلوار ساده ای پوشیدم و به سالن رفتم. کنار سینمای خانگی ایستادم و نگاهی به سی دی

ها انداختم. دلم آهنگ می خواست. فلشِ کوچکی هم روی میز بود که همیشه علیرضا بهترین

آهنگ هایش را درونش می ریخت. همان را به دستگاه زدم و بعد از روشن شدنش وارد آشپزخانه

شدم.

علیرضا گفت یخچال پ ر است. فکر کنم صبح سپرده بود به نگهبان برج برای خانه خرید کند.

دلم قورمه سبزی می خواست. بعد از وارسی فریزر بسته ای سبزی پیدا کردم. داشتم پیازها را

ساطوری می کردم که حواسم به عکس علیرضا روی دیوار پرت شد.

با آن نگاه طوسی و خمارش داشت بهم نگاه می کرد. من همیشه می گفتم علیرضا مغرور نیست

ولی در این عکس غرور از چشم های زیبایش می بارید.

آن قدر محو چشمانش بودم که بی هوا انگشتم را بریدم، وقتی به خودم آمدم که خون بیرون زده

بود. با فشار.. زخمم عمیق بود. ناله ای کردم و به سمت سرویس دویدم.

دستم را زیر شیر آب گرفتم و سوزشش را به جان خریدم. از رول کلینکس پنج تایی کشیدم و به

دور انگشتم فشردم. در یک چشم به هم زدن از شدت خون قرمز شدند. خدای من! مگر چه قدر

زخمم عمیق بود؟

با کلی بدبختی خون بعد از یک ساعت بند آمد آن قدر دیر که دیگر منِ کم خون چشمانم داشتند

سیاهی می رفتند. توی یخچال چند چسب زخم پیدا کردم و به دور انگش تِ بریده زدم.

یک دستی کار کردن هم عذاب بود. خیر سرم آمدم کدبانویی کنم زدم دستم را آش و لاش کردم.

با کلی دنگ و فنگ پختن قورمه چند ساعت طول کشید.

زیر غذا را خاموش کردم و از آشپزخانه خارج شدم. من آدم راحتی بودم و زود با شرایط خودم را

وفق می دادم. پرسه زدن در خانه ای که تازه چند ساعت واردش شده بودم برایم راحت بود.

گرچه از امروز به بعد هم خانه ی من می شد ولی خب حتی اگر نبود من آدم راحتی بودم!

دوش گرفتم و حوله پیچ از حمام بیرون زدم. ساعت هفت بعد از ظهر بود.موهایم را خشک کرده و

دورم ریختم. جلوی کمد ایستادم و لباس هایم را دید زدم. لباس هایی که با خودم از اهواز آورده

بودم خیلی کم بودند. کمی از کیش خرید کرده بودم و می شد با آن ها هم سر کرد.

پیراهنِ قرمز کمرنگی که از کیش خریده بودم را پوشیدم. خجالت می کشیدم با این جلوی علیرضا

بروم اما خب به خودم دلداری می دادم که بلاخره شوهرم است.

پیراهنی از جنس حریر که پارچه ای نرم داشت و لطیف بود. آستین های حریر و کوتاهِ سر خود

داشت و یقه اش کمی باز بود. ساده بود ولی بسیار زیبا به تنم نشسته بود. موهایم را باز گذاشتم و

از توی کیفِ لوازم آرایشم ریمل را درآوردم و به مژه های فر خورده ام ریمل کشیدم.

ر ژ قرمز رنگی روی لب هایم مالیدم و کمی از تام فورد علیرضا را بر روی گردن و نبضم زدم و با

پوشیدن صندلِ پاشنه سه سانتی قرمزی که ست پیراهن گرفته بودم از اتاق بیرون زدم.

داشتم سالاد کاهو درست می کردم که دستی از پشت دور کمرم حلقه خورد و بوی تام فوردِ لعنتی

اش توی بینی ام پیچید و نفس های گرمش به گردنم خورد.

موهایم را کنار زد و لب هایش گردنم را به آتش کشید. از نیم رخ بهش خیره بودم و با لبخند

نگاهش می کردم. نفس عمیقی کشید و آرام گفت:

- امروز توی این خونه ی همیشه سرد، گرما هست. زندگی جریان داره. زندگی با نفس های

عسلی من می یاد و با نبودنشون می ره!

بینی اش را به رگ گردنم کشید و زیر گوشم پچ پچ کرد:

- عطر مردونه وقتی روی تن زنونه می شینه دیوونه کننده می شه. می دونستی؟ خصوصاً اگر اون

عطر روی تن عزیزترینت نشسته باشه.

بینی اش را حرکت داد روی رگ گردنم و رسید پایین تر. ادامه داد:

- من با نبض به نبض این رگ زندگی می کنم. زندگی!

دیگر نتوانستم تحمل کنم. قطره اشکی از چشمم چکید، به طرفش برگشتم و دستانِ لرزانم

صورتش را قاب گرفت، مقصدم تنها لب هایش بود و بس. با عشق بوسیدمش و وقتی به خودم

آمدم که اسیر دستانِ مردانه و قوی اش شده بودم.
و خدایی که به شدت کافیست Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط فاطمه 84
#9
با سردرد وحشتناکی از خواب بیدار شدم. اخم کرده و خواستم بلند شوم که بدنم کمی درد گرفت.

با یاداوری شبمان لبخندی شوق زده روی لب هایم نشست.

کمی بلند شدم و دست هایم را دور زانوهایم حلقه زدم و یک طرف صورتم را روی دست هایم

گذاشتم. نگاهم به مر دِ زندگی جدیدم بود. مانند بچه ها خوابیده بود! بچه ی خطاکار بی ادب!

موهای قشنگش روی پیشانیش اش پریشان ریخته بود و دل می برد از منی که از خیلی وقت

پیش دل به دلش سپرده بودم.

سرم تیر کشید. از جا بلند شدم و پیراهنم را از روی زمین چنگ زدم. پوشیدمش و با قدم هایی

سست که با هر قدم بدنم درد می گرفت به سمت آشپزخانه رفتم. جیغ استخوان های بیچاره ام

درآمده بود.

انگار صد نفر به جانم افتاده و یک کتک مفصل مهمانم کرده اند که این گونه درد داشتم. پاهای

لخت و بدون دمپایی ام روی پارکت های کمی سرد صدا می دادند.

وارد آشپرخانه شدم، حتی شام هم نخورده بودیم. اخمی از شدت درد سرم میان ابروهایم خط

انداخت. هر وقت ضعف می کردم سردرد می گرفتم.

مسکنی خوردم و پشت بندش سیبی از توی یخچال برداشتم و خوردم. غذا و سالاد را درون

یخچال گذاشتم و به اتاق برگشتم.

بی هیچ سر و صدایی پیرهنم را با تاپ و شلواری عوض کردم و آرام روی تخت نشستم. تخت

کمی تکان خورد. تیله های خاکستری و خمارش در نگاهم باز شدند. بی هیچ حرفی دست هایش

را برایم باز و به آغوشش دعوتم کرد.

آرام خودم را به طرفش کشیدم و تن به آغوشش سپردم. دست هایش دورم تابیدند و صدای

خش دارش در گوشم طنین انداخت:

- حالت خو بِ خانومم؟

اگر سردرد وحشتناکم، درد بدن و استخوان هایم را در نظر نمی گرفتم، آری حالم خوب بود. خو بِ

خوب!

زیر چانه اش را بوسیدم و در پناه آغوشش سرم را تکان دادم و نمی دانم کی تام فوردهای ساطع

از تنش را بلعیده و به خواب رفتم.

***

نفس های گرم و آمیخته با تام فورد به شامه ام فخر فروختند. دستش میان تار به تار موهایم در

گردش بود. لبخندِ آرامی زدم و چشم گشودم. با نگاهِ خاصش بالای سرم نشسته بود و داشت

موهایم را نوازش می کرد. با دیدن چشم های بازم لبخندی به وسعت زیبایی شکوفه های بهاری

زد و گفت:



- صبحت بخیر پری من.

لبش را گزید و سر به گردنم ب رد. رگ گردنم بزم لب هایش را پذیرفت و گوشم صدای

گوشنوازش:

- اگر دیرتر بیدار می شدی افکار شیطانیم بهم غلبه می کرد.

چشم گرد کردم و لب جمع:

- بی ادب.

قهقهه ای زد:

- تا این بی ادب، بی ادب تر نشده بلند شو صبحانه بخوریم.

با خنده سری تکان دادم. دستم را به سینه ی برهنه اش کشیدم و کمی هلش دادم به عقب.

لامصب از سنگ هم سفت تر بود. وقتی تقلاهایم را دید دوباره با صدای بلندی خندید:

- عزیزم تقلا نکن. تا من نخوام شما جایی نمی ری.

دست هایش کمرم را به اسارتِ زیبای دستانش دعوت کرد. با یک حرکت از روی تخت بلندم

کرده و به سمت سرویس اتاق راه افتاد. کنار در گذاشتم و با شیطنت گفت:

- برو تا فکر شیطانی م عملی نکردم.

پشت چشمی با خنده برایش نازک کردم و داخل شده در را بستم. سریع دوشی گرفتم و از حمام

بیرون زدم.

شلوار جین یخی با تاپ آبی لاجوردی پوشیدم و با همان موهای خیس و شانه نزده از اتاق بیرون

زدم.

از پشت، دستم را دور کمرش حلقه زدم و یک طرف صورتم را به کتفش چسباندم. به طرفم

برگشت. پیشانی ام را بوسید و با لبخند گفت:

- سرما می خوری با این موی خیس، چرا موهات خشک نکردی؟

شانه ای بالا انداختم:



- حالا بعد. گرسنمه. شامم نخوردیم دیشب.

با شیطنت خندید:

- من که دیشب چیزهای خوشمزه تری خوردم تو رو نمی دونم.

برای لحظه ای با خنگی نگاهش کردم و وقتی حرفش را هلاجی کردم و پاز لِ توی ذهنم تکمیل

شد جیغی زدم و به دنبال او که از خطرات احتمالی فرار کرده بود دویدم.

جیغ زدم:

- به خدا بگیرمت می ک شمت علیرضا. بی تربیت. هر چی بی بی بهت نسبت می ده درسته. بی حیا!

ایستاد و منی که داشتم می دویدم به سینه اش کوبیده شدم. با خنده دستانش را دور کمرم حلقه

زد و کنار گوشم گفت:

- آدم با زنش بی حیا نباشه با کی باشه؟ با دختر مش قربون؟

اخمی کردم:

- تو و دختر مش قربون غلط کردید با هم.

چشم غره ای با شوخی بهش رفتم و ادامه دادم:

- دیگه نبینم از این حرفا بزنیا. می رم خونه باباما.

با شنیدن حرفم شلیک خنده اش به هوا رفت. خودمم خندیدم:

- دیدی این زنا تازه اول زندگیشو نِ هی با تهدید می گن می ریم خونه ی بابامون؟ منم می خوام

تقلید کنم. نبینم از پشت سرِ من زیرآبی بریا. اصلاً ببینم این مش قربون کی هست؟ چه سر و

سری با دخترش داری؟

با شوخی جیغ کشیدم:

- هان؟

با ترسی مصنوعی گفت:

- من غلط بکنم. آخه من کوکی با تو عوض نمی کنم که..



چشم هایم را گرد کردم:

- چشمم روشن، کوکی دیگه کیه؟

خندید:

- کوکب دیگه. همون که می خواستم باهاش بی حیا شم.

لبم را با خنده گاز گرفتم و گفتم:

- کوکی. برای لحظه ای فکر کردم منظورت کوکی شمالیِ!

قری به گردنش داد:

- مخففِ. من فقط با این مخفف حال می کنم. آخه می دونی کوکب خیلی بی کلاسِ!

بویی کشیدم و با چشم هایی گرد گفتم:

- بوی سوختگی می یاد.

با کف دست به پیشانی اش کوبید و به طرف آشپزخانه دوید. با خنده به دنبالش رفتم. ماهیتابه ی

سوخته را درون سینک انداخت و بینی اش را گرفت.

با دیدن حال تِ صورتش که با چندش از بوی تخم مرغ سوخته جمع شده بود با شدت بیشتری

خندیدم و گفتم:

- یعنی دنیا زیر و رو بشه و شما مردها آشپزهای ماهر هم بشید بازم چندشتون می شه.

یه تای ابرویش را بالا داد:

- اصلاً چه معنی می ده من کار کنم؟ ضعیفه صبحونه ت کجاست؟

به ساعتِ مچی اش ضربه ای زد و با اخمی مصنوعی ادامه داد:

- ساعتِ یازده صبح بیدار شدی و با من کل کل می کنی؟

- حالا چی می خوردی سرورم؟

خندید و گفت:



- من از اون املت فرانسوی های مخصوصت می خوام.

سرم را با خنده تکان دادم و مشغول شدم. وقتی املت حاضر شد توی بشقابی گرد کشیدمش و با

تزئین روی میز گذاشتم.خودش بقیه ی چیزها را آماده کرده بود.

اواخر صبحانه خوردنمان بود که گوشی علیرضا زنگ خورد. با دیدن شماره اخمی کرد و جواب داد:

- الو. باز چی شده مشفق؟

مشغول حرف زدن با گوشی شد و من دست از خوردن کشیده به صورتِ جذاب و مردانه اش خیره

بودم. کم کم صورتش داشت از آن حالت شاد درمی آمد. لحظه ی آخر با اخم گفت:

- باشه.

قطع کرد و با حرص پوفی کشید. با نگرانی گفتم:

- اتفاقی افتاده؟

لبخندِ با حرصی زد:

- چندتا از دستگاه های کارخونه مرکزی از کار افتادن.

سری تکان داد و با حرص بیشتری اضافه کرد:

- برای بارِ دومِ که این اتفاق داره می افته!

شماره ای گرفت و گفت:

- باید برم. این مساله شوخی بردار نیست!

مشتش را به میز کوبید و با عصبانیت گفت:

- یک روز بالا سرشون نباشی خرابکاری می کنن!

به پشت خطی اش گفت:

- الو سلام نیما. شماره یک همه ی دستگاه هاش از کار افتادن.

نمی دانم پشت خطی چه گفت که علیرضا داد زد:



- این چه وضعشه؟ دستگاه ها از بهترین شرکتِ تولیدی ژاپن وارد شدن. پارسال همه شون

عوض کردم. چرا در طی یک سال باید دو بار خراب بشن؟ مگه تو مهندس رباتیکمون نیستی؟

پس چرا درست و حسابی نظارت نمی کنی که این از خدا بی خبرها این قدر بی انظباط کارشو ن

انجام بدن؟

من یکی ترسیده بودم دیگر چه رسد به آن بیچاره ی پشت خط! درباره ی این نوع عصبانیت

علیرضا شکوهمند من فقط شنیده بودم و به چشم ندیده بودم! این میرغضب را من نمی شناسم!

با فریاد گفت:

- همین امروز همه عیب یابی می شن وگرنه اون کارخونه روی سر همه تون خراب می شه!

فهمیدی؟

آب دهانم را قورت دادم و ترسیده نگاهش کردم. چنگی به موهای بلند شده اش زد و دوباره آمپر

چسباند:

- لعنتی می دونی چه قراردادهایی دارم؟ تا یک هفته ی دیگه باید محصولات عراق آماده باشه و

اون خنگ ها هنوزم یک ربع ش تولید نکردن! می دونی چه قدر ضرر می کنم؟ امروز دستگاه های

اون خراب شده باید درست بشن وگرنه دیگه توی کارخونه ی من جایی نداری!

قطع کرد و با عصبانیت نفس عمیقی کشید. نگاهش به منِ ترسیده و نگران افتاد. یک هو خندید و

گفت:

- حالا تو چرا دست و پات جمع کردی خرگوش من؟

لبخندِ آرامی زدم:

- هیچی داشتم فکر می کردم با یه میرغضب ازدواج کردم و خودم خبر ندارم!

سرش را تکانی داد:

- آخ از دست این همه کار. پدرم دراومده!

با لح نِ مشکوکی گفت:

- حس می کنم یکی اینارو دستکاری می کنه.



تعجب کردم:

- چه طور؟

به طرف اتاق رفت و گفت:

- باید برم. دوربین های سالن تولی د دو هفته س چک نکردم!

پشت سرش راه افتادم و به چارچوب در اتاق تکیه دادم:

- یعنی تو می گی یکی اونارو دور از چشم نگهبانِ سالن دستکاری می کنه؟ خوب اگر این طور

باشه حتماً دوربین ها هم دستکاری شدن!

پیرهنش را پوشید و با پوزخند گفت:

- کارخونه دو نوع دوربین داره! مخفی و غیر مخفی! غیر مخفیا ظاهرین!

یه تای ابرویم را بالا دادم و با تعجب گفتم:

- چه جالب. فکرِ خیلی خوبیه!

بادی به غبغب انداخت و با غرور گفت:

- پس چی فکر کردی خوشکلم؟ دوازده سا لِ با خیال راحت ده زنجیره کارخونه رو به من سپردنا!

این فکر سه سال بعد از مدیریتشون به ذهنم اومد. سه سال شب و روز نمی دونستم به کدوم

برسم و کدو م ول کنم! مجبور بودم. یه عده آدم به من اطمینان کرده بودن و همه ی زندگیشو ن

دست من داده بودن. تا همین الان نگذاشتم یه قرون از سود کارخونه هاشون حیف و میل بشه!

- مخفی. اونقدر مخفین که اصلاً دیده نمی شن؟

سری تکان داد:

- آره. فوق سری!

خندید و ادامه داد:

- الان بعد از من، فقط تو می دونی!

کتش را صاف کرد و گفت:



- برم ببینم قضیه چیه.

کیفش را به دستش دادم و گفتم:

- الکی عصبانی نشو. درست می شه! تو که صبور بودی.

خندید. بهم نزدیک شد و با لبخندِ خاصش زمزمه کرد:

- دل موضع صبر بود و ب ردی عشقم!

چشمکی زد و سری تکان داد:

- سعی می کنم. من عقده ی ریاست که ندارم الکی گیر بدم! کارشون اون جور که من می خوام

انجام نمی دن. مجبورم تند برخورد کنم. مث لاً همین نیما مهندس رباتیکِ کارخونه هاس. بعضی از

دستگاه ها هم طراحی خودشِ. تازه واسه من فلسفی حرف می زنه. این ماه مهرآسا پنج قرارداد

بین المللی داره. باید به پنج کشور خاورمیانه محصول صادر بشه و کارخونه ها باید تولید سریع

داشته باشن!

- خوب چرا این همه سر ت شلوغ کردی؟

پوفی کرد:

- من یه وظیفه ا ی به عهده دارم باید به بهترین نحو انجامش بدم. با بهترین سود! دایی و بی بی

و همین طور سعید و سارا به من اعتماد کردن. زنجیره های ما توی رده ی پنج تای اول کارخونه

های لبنیات ایرانن که حاضرم قسم بخورم دوازده سال پیش که من تحویلشون گرفتم این طور

نبوده. من از وقت و جوونیم براشون مایه گذاشتم!

با خنده ادامه داد:

- باور کن انگار ده تا بچه ی شیطون دارم که هر روز یکی شون باید تر و خشک کنم و توی

تربیت همه شون هم خوب عمل کردم. بعدشم سه هزار کارگر توی این کارخونه ها کار می کنن.

باید با همه یک رفتار بشه تا حساب کار دستشون بیاد! به نظرت اگر چنین رفتاری نباشه با یک

اغتشاش نمی تونن همه ی زحمات من به باد بدن؟

نوچی کردم. از خود بی خود شده انگشت کشید روی چانه ام و به آتش کشید پوست سردِ صورتم

را. این انگشتان چه داشتند که این گونه می سوزاندنم؟ چه؟



آرام بوسیدم و سرحال گفت:

- این شد. حالا اگر برم میدون جنگ یک تنه لشکر یزید حریفم چه برسه به این جوجه مهندسا و

کارگرا!

با عشق لبخندی تحویلش دادم. وقتی رفت جلوی آینه ایستادم و مشغول شانه زدن به موهای

خیسم شدم.

***

» علیرضا «

در را بستم و با اخمی عمیق سوار آسانسور شدم. من امروز باید بفهمم این اغتشاش از کجا منشا

می گیرد. یکی داشت از پشت سرِ من زیر آبی می رفت که اگر علیرضا نفهمد باید برود بمیرد!

سوار ماشین شدم و بعد از حرکت کنار کیوسک نگهبان زدم روی ترمز. با لبخندی که چاپلوسانه

بودنش عیان بود گفت:

- بفرمایید آقای شکوهمند.

با جدیت گفتم:

- توصیه نکنم دیگه آقا حیدر. چهار چشمی حواست به همه ی اطرافت بده.

سری تکان داد:

- چشم آقا. شما نگران نباشید!

- خداحافظ!

ریموت به دست حرکت کردم. از پارکینگ بیرون زدم و به سمت شهرک صنعتی راندم. نگاهم به

تعقیب کننده های پشت سرم بود. فهمیده بود که برگشته ام.

با حرص سرعتم را زیاد کردم و انداختم توی اتوبان. من به این سرعت نیاز داشتم. این رخش

دیگر جوابگوی این همه سرعت نبود. چیزی مانند پورشه یا فراری برای این سرعتی که من می

خواستم لازم بود.



نگاهم به کیلومتر شمار بود. داشت دویست تا را هم رد می کرد. دلم بی قراری می کرد. می

ترسیدم برای آهو اتفاق بیافتد. اصلاً نباید می آوردمش تهران. کارِ غلطی بود. احساس بدی به

امروز داشتم. خبری که در طی دو ماه دو بار به من داده شده. دقیقاً در یک روز برفی و پاییزی و

امروز که دو هفته از دی گذشته!

دندان به دندان ساییدم و پایم را بیشتر روی پدال گاز فشردم. امیدوارم آن چیزی که توی ذهنم

دارد پیچ و تاب می خورد و چشمک می زند صحیح نباشد!

وارد جاده ی دماوند شده بودم که گوشی ام زنگ خورد. اسکرین کال را با خشم لمس کردم.

صدای مشفق توی ماشین پیچید:

- سلام آقای شکوهمند.

با خشم گفتم:

- سلام. باز چی شده مشفق؟

تته پته کرد:

- چیز خاصی نیست جناب شکوهمند فقط منشی شماره 0 دوباره زنگ زد.

- چی گفت؟

مشفق: مثل این که کارگرا..

عصبانی داد زدم:

- چی کار کردن؟

با ترس گفت:

- همه شون اعتصاب کردن نمی رن سرکارشون.

پوفی کردم و با خشم گفتم:

- من دارم می رسم. مگر دستم بهشون نرسه! دیگه چیزی نیست؟

مشفق: نه قربان.



- هر چی شد زنگ بزن.

مشفق: چشم.

خداحافظی کردم و با خشم مشتم را به فرمان کوبیدم. دقیق اً امروز باید این همه مشکل برایم پیش

آید؟ همین امروز؟ منشی های کارخانه ها اص لاً نمی توانستند با شماره ی شخصی ام تماس

بگیرند. مشفق مسئول جوابگویی به همه شان بود و بعد خبرهای مهم را به من گزارش می داد.

ماشین را نگه داشتم و بوقی زدم. چند لحظه گذشت ولی اتفاقی نیافتاد. پس چرا در باز نمی شد؟

شیشه را پایین کشیدم و سر بیرون آورده نگاهی به اتاقک نگهبان شیفت صبح انداختم. اتاقک

خالی بود! لعنتی!

با عصبانیت داشبورد را باز کرده و با خشم میان ریموت ها، ریموت اصلی این در را پیدا کردم. بعد

از باز شدن در خشم زده پا بر روی پدال گاز فشردم. امروز آن قدر خط خطی ام کرده بودند که می

دانستم به هیچ کدامشان رحم نمی کنم!

ماشین را زیر یکی از طاق های خالی پارک کردم و با عصبانیتی بی حد و اندازه پیاده شدم. به

طرف محوطه اصلی کارخانه دویدم و با دیدن جمعیت حیرت کردم! خدای من!

دستم را مشت کردم و به سمت سکویی که محل سخنرانی بود رفتم. با اخم رو به نگهبانی که شق

و رق ایستاده بود گفتم:

- یک ساعتِ من دم در ایستادم.

چشم غره ای بهش رفتم و میکروفن را از دست منشی گرفتم. همهمه ی این کارگرهای بی انصاف

که هیچ وقت خوبی هایم را نمی دیدند فقط یک دادِ مخصو صِ علیرضا شکوهمند بود. همین و بس!

داد کشیدم:

- لطف اً سکوت کنید.

با همان جدیت گفتم:

- چه خبر شده؟ فقط یک روز دستگاه ها مشکل پیدا کردن یعنی این قدر این مسئله نیاز به بزرگ

شدن داره؟



جیکشان هم درنیامد. رو به عاشوری مدیر سالن تولید ادامه دادم:

- شما این جا پول یامفت می گیرید آقای عاشوری؟

با خشم داد زدم:

- این چه وضعشه؟ پانصد نفر کارگر نمی تونید کنترل کنید؟

عاشوری سر به زیر انداخت و گفت:

- ببخشید آقای شکوهمند. باور کنید من هر کاری که از دستم بربیاد انجام دادم.

- مشکل چیِ؟ برای چی این اغتشا ش راه انداختید؟

یکی از کارگرهای جلویی که مسن ترین کارگر هم بود و من همیشه احترامش را نگه می داشتم

گفت:

- جناب شکوهمند کارخونه الان چند رو زِ که نظمش به هم ریخته. دیروز هم یه سری از دستگاه ها

مشکل پیدا کرده بودن که تا حالا درست نشدن. امروزم که ک لاً سیستمِ سالن به هم ریخته.

اخم هایم عمیق شدند. به سمت نیما و عاشوری برگشتم و گفتم:

- درست می گن؟

نیما سر به زیر انداخت و عاشوری گفت:

- جناب شکوهمند باور کنید من دیروز با آقای مهندس تماس گرفتم و گزارش دادم ولی ایشون

گفتن که اص لاً تهران نیستند.

رو به جمعیت کارگرها گفتم:

- امروز همه تون مرخصید. از فردا سرکارتون می یایید و اگر این حرکت امروزتون دوباره تکرار

بشه هیچ بخششی در کار نیست! خانوم صالحی سرویسارو خبر کردن و الان توی راهن!

از سکو پایین آمدم و رو به عاشوری گفتم:

- همه رو مرخص کن. نیما تو هم به دنبالم بیا.

رو به آقای حمیدی کارگر مسنم ادامه دادم:



- شما هم تشریف بیارید آقای حمیدی.

جلوتر از همه شان به سمت ساختمان مدیریت به راه افتادم. وارد دفترم شدم و با حرص به طرف

پنجره ی اسکوریت اتاق رفتم.

صالحی به داخل دعوتشان کرد و خودش هم داخل شد. نفس عمیقی کشیدم تا به خود مسلط

شوم. به نشستن دعوتشان کردم و رو به آقای حمیدی گفتم:

- پدر جان، شما کس ی دیدی که کارگرها رو تحریک کنه؟

حمیدی نگاهش را به زیر انداخت و چیزی نگفت. پس کسی بوده. مطمئن بودم. رو به نیما گفتم:

- نیما چرا صبح بهم خبر ندادی از دیروز دستگاه ها خرابن؟

نیما به صالحی اشاره ای زد. صالحی با ترس گفت:

- آخه.. آخه..

داد زدم:

- آخه چی؟ چرا دیروز خبر ندادی به مهرآ سا؟

صالحی: باور کنید آقای شکوهمند من دخلی به این موضوع ندارم. دیروز این قدر این جا سر و

صدا بود که اصلاً نمی دونستم باید چی کار کنم. دستپاچه شده بودم. آقای عاشوری و مهندس

ایزدی هم نبودن و علن اً پانصد کارگر من باید کنترل می کردم.

مشتِ گره کرده ام را به میز کوبیدم و گفتم:

- امروز من همه چیز می فهمم. وای به حالتون اون چیزی که توی ذهنمِ صحیح نباشه وگرنه هر

چی دیدید از چشم خودتون دیدید.

دوباره به حمیدی گفتم:

- خودتون می دونید که چه قدر براتون احترام قائلم آقای حمیدی. اونقدر زیاد که پدر صداتون می

زنم. پس خواهش می کنم روی پسرت زمین ننداز و بهم بگو کی چو انداخت بین کارگرا؟

حمیدی با ناراحتی گفت:



- پسرم من دیدم که..

- چی دیدید؟

حمیدی: دیروز آقای عاشوری چند ساعت نبودن. وقتی سیستم کامپیوتری دستگاه ها به هم ریخت

یکی از کارگرهای جدید که تازه استخدام شده دیدم که دو، سه تا از کارگرهای هم رده ی خودش

جمع کرد و شروع کرد باهاشون پچ پچ کردن. نمی دونم چی بهشون گفت ولی حدس می زنم

تحریکشون کرده باشه که امروز همه با توپ پ ر ایستادن توی محوطه.

صالحی به خودش جراتی داد و نزدیک تر شد:

- دیروز من تا غروب این جا بودم. وقتی می خواستم برم نگهبان های شیفت شب دیدم که

داشتن با یه آقایی صحبت می کردن. حس کردم رفتارشون مشکوکِ چون وقتی من دیدن داشتن

قالب ت هی می کردن.

نیما به حرف آمد و گفت:

- منم دیروز رفته بودم یه سر به خانواده م توی ورامین بزنم!

نفس عمیقی کشیدم و به موهایم چنگی زدم:

- پس حدسم به احتمال زیاد درستِ!

به ساعتم نگاهی انداختم. دو ظهر بود. رو به نیما گفتم:

- نیما الان حتماً همه رفتن. می تونی کارت شروع کنی.

با تاکید ادامه دادم:

- فردا صبح باید همه ی سیستم ها درست شده باشن. مفهومِ؟

نیما: چشم جناب شکوهمند. خبر دادم تا بچه ها بیان و ببینیم مشکل چیِ.

حمیدی گفت:

- من می تونم برم پسرم؟

سری تکان دادم:



- شما بفرمایید. ببخشید اگر من عصبانی شدم و صدام بلند شد. خودتون که می دونید اگر چنین

رفتاری از خودم نشون نمی دادم حتماً یه درگیری فیزیکی پیش می یومد!

حمیدی لبخندی زد:

- می دونم پسرم. شما این قدر با شخصیت هستی که همه ی جوان ب می سنجی و بر طبق اون

رفتار می کنی. با اجازه.

حمیدی هنوز از در بیرون نزده بود که گوشی ام زنگ خورد. نگاهی به اسکرینی که داشت روشن و

خاموش می شد انداختم. با نگرانی جواب دادم:

- الو. چی شده حیدر؟ مشکلی پیش اومده؟