گیفت کارت   abkhanwarz460x60   حداقل سیستم مورد نیاز بازی


امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 2.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان دنیای سیاه من

#1
خلاصه:دختری به نام پانیذ از بچگی مجبور شده که یه مسئولیت سنگین رو بر عهده بگیره و اون هم اداره یه باند خلافه ولی با اومدن سرگرد آریا عظیمی همه چیز در زندگی پانیذ به هم می ریزه و...

ژاتر:عاشقانه

نویسنده:myblacksky



(پانیذ)

سر لئو رو ناز کردم.سرش رو به دستم مالید.گربه عزیزم،تنها همدم من توی این دنیا بود.

بابا-کامیار منتظرته زود باش برو.

تیز نگاهش کردم و گفتم:یادت باشه که روبروت کیه.

اخم کرد و گفت:من باباتم و دوست دارم اینطوری حرف بزنم.

اخمی کردم و لئو رو روی زمین گذاشتم.نزدیکش شدم و با جدیت گفتم:یادت باشه من پانیذم و سگای دور و برت نیستم.میدونی که اگه بخوام و با یه اشاره می تونم دودمانت رو به باد بدم.

گردنم رو محکم گرفت و فشار داد.

بابا-یادت باشه الان که داخل این جایگاهی بخاطر منه.اگه من اون تشکیلات رو مدیریت نمی کردم که تو الان اینجا تو روی من نمی ایستادی.

محکم با پام به شکمش کوبیدم.ولم کرد.با درد شکمش رو گرفت.

-یادت باشه که الان اگر توی این جایگاهم بخاطر تلاش های خودمه و کسی هیچ کمکی بهم نکرده.

در رو باز کردم و قبل از اینکه بیرون برم گفتم:بهتره که فعلا توی اتاقت بمونی.هنوز اتفاق پنج سال پیش رو فراموش نکردم پس بهتره پا رو دمم نزاری که بد تلافی می کنم.
پاسخ
 سپاس شده توسط رها جوووون.لپتاپ ، ارزوخواجه ، Aesthetic ، SABER
آگهی


 
#2
چقد کم گذاشتی
لطفا بقیه شو بزار
پاسخ
#3
(پانیذ)

نگاهی به میز دوازده نفره روبروم انداختم.هیچکس نبود.پوزخندی زدم،چقدر تنهام.

پرهام-خانم چیزی شده؟

-نه،پریا و پویان کجان؟

روی صندلی نشستم و نگاهش کردم.کمی استرس داشت.تیز نگاهش کردم.سرش رو پایین انداخت و گفت:پریا خانم با دوستشون مسافرتن و آقا پویان هم خواب هستن.

اخمی کردم و بلند شدم.تند به سمتم اومد گفت:خانم خواهش می کنم چیزی نگید.

-می فهمی چقدر می تونه خطرناک باشه وقتی که پریا یا پویان تنها میرن بیرون؟بادیگاردا با پریان یا نه؟

پرهام-بله حشمت و حمید رو فرستادم دنبالشون همه جا مواظبشونن.

سری تکون دادم و گفتم:مریم کجاست؟برای معامله جدید رفت؟

پرهام-راستش خانم زیاد معامله خوب پیش نرفت.

نگاهش کردم و گفتم:برای چی؟میدونی چقدر سرمایه گیرمون می اومد؟

پرهام-خانم خودتون می دونید که مریم کارش رو خوب بلده.ولی اونا گفتن که باید با خودتون صحبت کنن.وگرنه اصلا باهامون همکاری نمی کنن.

پوفی کشیدم و گفتم:گفتی اسمش چی بود؟

پرهام-آرتام تهرانی.
پاسخ
 سپاس شده توسط رها جوووون.لپتاپ ، ارزوخواجه ، Aesthetic
#4
(آریا)

نگاهی به دختره انداختم و گفتم:باید رئیستون رو ببینم و باهاش حرف بزنم.وگرنه به هیچ عنوان همکاری نمی کنم.

بدون اینکه عکس العمل خاصی نشون بده گفت:اوکی.

زیادی خونسرد و زرنگ بود.بلند شد و گفت:خبرش رو بهتون میدم.

سری تکون دادم.بیرون رفت.این پرونده خیلی برام مهم بود.اگه می تونستم این پرونده رو حل کنم ترفیع می گرفتم و سرهنگ می شدم.ولی می دونم که به این راحتی ها نیست.بهترین سرگرد ها توی این گروه اومدن و بدون هیچی برگشتن.

(پانیذ)

روبروم نشست و گفت:طوری که شنیدم 30 سالشه و اسمش آرتام تهرانیه چند سالی هست که شرکت داره،ولی توی کار خلاف هم هست.هیچ خانواده ای نداره فقط یه خاله داره که اونم فرانسست.

سری تکون دادم و گفتم:فعلا باید به فکر یه راه حل باشیم.اون نباید من رو ببینه.

فنجون قهوش رو دستش گرفت و گفت:این رو که میدونم‌.ولی قبل از اینکه فکر این باشی بهتره یه فکری به حال پویان و پریا بکنی‌.پریا خیلی کله شقه ممکنه هزار تا بلا سرش بیارن.

روم رو به سمت عکس پدربزرگم کردم و گفتم:کاشکی هیچوقت این باند درست نمیشد‌.کاشکی پدربزرگم قبل از اینکه من رو جانشین این همه تشکیلات بکنه فکر می کرد.

مریم-حالا که شده.باید باهاش کنار بیای.حداقل سعی کنی از زندگیت لذت ببری و مواظب اطرافیانت باشی.

پوزخندی زدم و گفتم:مواظب اطرافیانم؟من کی رو دارم؟توی این دنیا من هیچکس رو ندارم.از زندگیم لذت ببرم؟دقیقا از چی؟دختری که از بچگی اسلحه دستش بدن معلومه تکلیفش چیه.

مریم-فعلا بیخیال میخوای چیکار کنی؟

با فکری که به ذهنم خطور کرد گفتم:زنگ بزن بهش و بگو فردا بیان.یه فکری توی سرم دارم.

چشم هاش رو ریز کرد و مشکوک نگاهم کرد.

-چیه؟

مریم-از وقتی که میگی یه فکری توی سرم دارم به شدت می ترسم.
پاسخ
 سپاس شده توسط رها جوووون.لپتاپ ، ارزوخواجه ، Aesthetic
#5
(آریا)

سعید گفت:مریم و رئیسش اومدن.

تعجب کردم.فکر نمی کردم به حرفشون عمل کنن و بیان.

-بگو برن توی اتاق تا من هم بیام.

کت مشکیم رو چنگ زدم و پوشیدمش.با قدم های محکم به سمت اتاق رفتم.مریم و یه مرد با کت وشلوار سرمه ای نشسته بودن‌.روی صورتش یه نقاب مشکی بود.

-می خواستم تنها باهاتون صحبت کنم اقای...

چشم های آبیش مشخص بودن.با جدیت گفت:نیازی نیست فامیلم رو بدونید.

می دونستم که این حرف رو میزنه.

مرد-همه شرایط رو می دونید.من فقط برای اون الماسا اینجام.امیدوارم که بتونیم با خوبی و خوشی این مسئله رو تموم کنیم.

پوزخندی زدم و گفتم:خب پس قرار بعدی رو در خونه شما می زاریم.

تعجب نکرد.تیز بهم خیره شد و گفت:خبرش رو میگم بهتون بدن.

(پانیذ)

پرهام-طبق خواستتون پدرتون رو فرستادیم برای معامله.

-عالیه.قرار بعدی رو داخل خونه بزار.می خوام باهاش آشنا بشم.

بلند شدم و به سمت تخته رفتم.

-عکس پسره رو بده.

عکسش رو بهم داد.میشه گفت که جذابه.عکسش رو به تخته چسبوندم.

-خب آرتام تهرانی 30 ساله بدون هیچ زن و بچه ای و پدر و مادری.طوری هم که شنیدم آدم همچین خطرناکی نیست.فقط مواظب باش.باید یه چند وقتی باهاش در ارتباط باشیم تا کاملا بشناسیمش.

با نگرانی گفت:مطمئنی اشتباه نمی کنی؟ممکنه این پسره خطرناک باشه.

بدون اینکه نگران بشم گفتم:نگران نباش.هیچکس نمی تونه من رو گول بزنه.
پاسخ
 سپاس شده توسط رها جوووون.لپتاپ ، ارزوخواجه ، Aesthetic
#6
(پانیذ)

با تقه ای که به در خورد گفتم:بفرمایید.

در رو باز کرد و داخل اومد.

-بیا بشین.

نشست و گفت:چیکارم داری؟

-خب بخاطر اینکه کارت رو درست انجام دادی اجازه میدم بچت رو ببینی.

خوشحال شدنش رو می تونستم حس کنم.پوزخندی زدم و قبل از اینکه از در بره بیرون گفتم:کاشکی انقدر برای دیدن من و پویان و پریا ذوق می کردی.البته میدونی تو آدم عوضی ای هستی وقتی پویا بخاطر تو مرد و مامان توی بچگی من خودکشی کرد همش تقصیر تو بود.

بدون اینکه ناراحت بشه گفت:من نمی خواستم پویا عذاب بکشه.می دونستم اگه اون راه رو بره بدبخت میشه.

خندیدم و با تمسخر گفتم:یه طوری حرف می زنی انگار تو همه این راه هایی که انتخاب کردی درست بودن‌.تو با انتخابت گند زدی توی زندگی من و بقیه.ولی تقاص این کارا رو پس میدی.خداروشکر کن که بابابزرگ درست قضیه رو نمیدونه وگرنه تا الان زیر خاک بودی.

بیرون رفت و در رو محکم کوبید.من پانیذم 23 سالمه و پریا و پویان هم 21 سالشونه در اصل دو قلو هستن.یه دفعه در باز شد و پریا اومد داخل.اخمی کردم و گفتم:فکر کنم یادم رفته که در زدن رو بهت یاد بدم.

روی صندلی نشست و گفت:شنیدم می خوای اون دختره پریسا رو بیاری اینجا.

-آره ولی یک ساعت بیشتر نمی مونه می فرستمش بره.

پریا-واقعا نمیدونم چطوری توی بچگی اون همه عذاب رو تحمل کردی.

پوزخندی زدم و گفتم:اولش سخت بود ولی بعدا برام عادی شد.

اخمی کرد و گفت:کاشکی از همون بچگی بابا می مرد و مامان می موند.فقط خدا کنه اون زنه نیاد.

پوزخندی زدم و گفتم:میدونی که نمی زارم اون هیچوقت پاش رو اینجا بزاره.
پاسخ
 سپاس شده توسط رها جوووون.لپتاپ ، ارزوخواجه ، Aesthetic
#7
(پانیذ)

پریا خوابش برده بود.کتاب روی میز رو برداشتم و سعی کردم تکون نخورم تا بیدار نشه.سرش روی پام سنگینی می کرد.نزدیک دو ساعت خشک نشسته بودم و هنوز بیدار نشده بود.پوف آرومی کشیدم.یه تکونی خورد و بلند شد.هنوزم مثل بچگی هاش چشن هاش رو مالید.

-هنوز هم مثل بچگی هاتی.

لبخندی زد و گفت:تو دو ساعت همینطوری نشستی؟

کتاب رو نشونش دادم و گفتم:کتاب می خوندم.

آهان کشداری گفت.

-من برم پایین.ممکنه این دختره اومده باشه.

پریا-به جهنم.

اخمی کردم و گفتم:می خوام برم ببینم که اون زنیکه باهاش نیومده باشه.البته از آخرین دیدارمون فکر نکنم بخواد بیاد.

پوزخندی زد و گفت:من میرم بیرون.

سوالی نگاهش کردم که گفت:میدونی که طاقت ندارم اون بچه رو ببینم.

سری تکون دادم و گفتم:راستی پویان کجاست؟

پریا-نمیدونم شاید اتاقشه.میدونی که زیاد از اتاقش نمیاد بیرون.

-باشه،حالا برو بیرون می خوام لباس عوض کنم.

پریا-عاشق همین رک بودنتم.راستی می تونم برم بیرون دیگه؟

-آره ولی با بادیگاردا میری.

گونم رو بوسید و بیرون رفت.سریع موهای قهوه ایم رو شونه کردم و کت مشکی با تاپ زیرش که سفید بود و شلوار مشکی پوشیدم.رژ قرمزم رو زدم و پایین رفتم.پرهام جلو اومد و سلام کرد.

پرهام-پریسا اومده.

-تنهاست؟

پرهام-آره البته مادرش می خواست بیاد که آقا رو ببینه اما من نزاشتم بیاد.

تیز نگاهش کردم و گفتم:اون آقا نیست صد بار بهت گفتم اسم اون فقط فریده.

سری تکون داد.به سمت پذیرایی رفتم.با دیدن لئو که توی دستای اون دخترست خونم به جوش اومد.به سمتش رفتم و داد زدم:لئو برای چی دست توئه؟مگه نگفتم بهش دست نزن؟

ترسیدنش رو می تونستم حس کنم.حتی نمی خواستم به دست هاش که لئو رو گرفته بود دست بزنم.

-پرهام لئو رو ازش بگیر.

بدون حرف لئو رو به پرهام داد و روی مبل نشست.لئو رو ناز کردم و گفتم:دعا کن فقط مریض نشه وگرنه بلایی سرت میارم که مرغای آسمون هیچی مرده های تو گور هم برات گریه کنن.

توی خودش جمع شد.حتی نمی خواستم به این فکر کنم که دختره فقط 15 سالشه.وقتی می دیدمش آتیش می گرفتم.
پاسخ
 سپاس شده توسط رها جوووون.لپتاپ ، ارزوخواجه ، Aesthetic
#8
(پانیذ)

وقتی بابام دست اون دختره رو می گرفت فقط آتیش می گرفتم.نگاه حسرت بار پریا و نگاه پر از نفرت پویان باعث می شد که غمگین بشم.وقتی به این فکر می کنم که این دختر از وقتی به دنیا اومد باعث شد که پریا و پویان بی پدر و بی مادر باشن دلم می خواست بکشمش.ولی نقشه ها برای این دختر داشتم.

-شام حاضره.

با شنیدن صدای لیلا خدمتکار اصلی بلند شدیم و به سمت میز رفتیم.خودم از پویان و پریا خواسته بودم که اونا هم بیان.بالای میز نشستم.نگاهی به دختره کردم و سرم رو پایین انداختم.چشم هام رو بستم و صورت پسری جلوی چشم هام شکل گرفت پسری که بی نهایت شبیه من بود.از تصمیمی که می خواستم بگیرم مطمئن شدم.

-این دختره با من میاد باید جایی بریم.

تا خواستم بلند بشم بابام گفت:حق نداری ببریش.

پوزخندی زدم و به چشم هاش نگاه کردم و گفتم:از کی تو تصمیم می گیری؟اینجا منم که تصمیم می گیرم.هی تو بلند شو بریم.

(آریا)

نگاهی به عکس دخترش انداختم.واقعا زیبا بود.موهای قهوه ای بلند و چشم های قهوه ای که وقتی توی نور خورشید قرار می گرفت عسلی می شد.لبای تقریبا برجسته و بینی کوچیکش ازش یه صورت بی نقص ساخته بود.

سعید-مواظب باش آریا.خواهش می کنم که مواظب باش.تو نباید عاشق هیچکسی توی اون باند بشی.یادت باشه که باید این عملیات رو به پایان برسونی.

سری تکون دادم و با جدیت گفتم:نگران نباش من عاشق هیچکس نمیشم.

لبخندی زد و گفت:میدونی که مثل داداشمی و می خوام که خوشبخت بشی پس خیلی مواظب باش تو نباید به هیچکس توی اون باند وابسته بشی.

خندیدم و گفتم:من رو دست کم گرفتی داداش؟من آریام.

(پانیذ)

آروم می روندم.از ترس مچاله شده بود.

پوزخندی زدم و گفتم:دختری 8 ساله بودم.نمی دونستم باید چیکار کنم.گریه های شبونه مادرم عذابم می داد.دوتا برادر داشتم و یه خواهر.همیشه می گفتم کاشکی یه روزی مادرم از گریه های شبونه اش خلاص بشه و حداقل شاد باشه.ولی میدونی چی شد؟مادرم خودکشی کرد.صحنه ای که خودش رو دار زد هنوز یادمه.پویان و پریای شش ساله فقط گریه می کردن.جلوی چشم هاشون رو گرفتم ولی خودم خشک شده بودم.لبخند زد و با لبخندش صندلی زیرش هم با پاهاش انداخت و تموم شد.همون موقع صدای گریه یه بچه در اومد.بچه ی بابام به دنیا اومد.اسمش رو گذاشتن پریسا.

پوزخندی زدم و گوشه خیابون نگه داشتم.نگاهی به صورت خیس از اشکش انداختم و گفتم:از اولم نحس بودی.با قدم نحست باعث شدی من و خواهرام و برادرم هم بی پدر بشیم و هم بی مادر.

شونه هاش رو گرفتم و محکم تکون دادم و داد زدم:چی می فهمی وقتی که از هشت سالگی مجبور باشی برای خواهرا و برادرت مادری کنی و هم پدری؟چی می فهمی از اینکه بچگی نکردم و تو خوشحال بودی؟لعنت بهت.لعنت به روزی که به دنیا اومدی.

با صدای بلند گریه می کرد و من فقط احساس خشم داشتم.برام مهم نبود که بچست منم بچه بودم.منم هشت ساله بودم که محبور شدم اتقدر عذاب بکشم.

-از این به بعد حق دیدن مادرت رو نداری.انگار مادرت خوب نتونسته تربیتت کنه.از این به بعد من تربیتت می کنم.

هیچی نگفت.فقط شدت گریش بیشتر شد.

سخنی از نویسنده:دوستان عزیز این اولین رمان من هست و واقعا دوست دارم که نظراتتون رو بدونم پس لطفا نظر بدین.پارت بعدی رو که می زارم یکمی داستان تغییر می کنه ولی حتما نظراتتون رو بزارید ممنون میشم.
پاسخ
 سپاس شده توسط رها جوووون.لپتاپ ، ارزوخواجه ، Aesthetic
#9
خوبه به عنوان اولین رمان خیلی خوب نوشتیش
پاسخ
 سپاس شده توسط myblacksky
#10
Heart 
عزیزم اگ میتونی روایمیلم برام بفرست مچکرت میشم
پاسخ
 سپاس شده توسط myblacksky


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان
  رمان فرار از این گمان|نویسندهopen worldکاربر انجمن
  رمان تولد نفرین ها
  اتفاق وحشتناک در دنیای واقعی که حتی در فیلم‌های ترسناک هم ندیده‌اید
  طراحی رایگان جلد رمان
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان عشق به سبک اجباری
  یه رمان خفن (سراب رد پای تو) در حد تیم ملی!!!! نبینی از دست رفته!
Wink رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان