گیفت کارت     حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان تک آی|ز.م

#1
سلام دوستان من میخوام اینجا رمان دوممو با شما به اشتراک بزارم و ازتون واقعا هر نظرش در رابطه باهاش دارین رو بیان کنین Heart و امیدوارم که ازش خوشتون بیاد.اسم رمان هم یک اسم صرفا تزئینی نیست و معنی داره که در طول رما متوجه میشین.
___________________
خلاصه:آرزو دختری ۱۷ساله است که پدرو مادرش را در یک تصادف از دست داده و سرپرستی او بر عهده خواهر بزرگترش یعنی آذر است اما با بزرگ شدن آرزو همسر آذر بیان میکند که او باید از آنها جدا زندگی کند و به همین دلیل آنها تصمیم میگیرند که نقشه ای برای این موضوع بکشند...
___________________
من یک انکارم،یک انکار بزرگ و پرغم
شبیه یک حس مبهم،به زیر باران نم نم
من یک ناقوسم،با صدای سرد و بی روح
اسلحه ای سرخ به دست،میکشم ماشه اندوه
من یک قمارم،یادت باشد این شرط
که تورا میکشد در دم،یک دم حواس پرت
من یک مردابم،در تعفن افکار،بیدار
در تضرع روزگار،بیمار...و در حسرت یکبار دیدار
من یک آشوبم،گاهی تلخ و گاهی تلختر
یک یا دو وجب اب گذشته از سر
من یک ماهیم،سوار بر درشکه آبی امواج
و از دیدن رسیدن به تنگی تنگ،هاج و واج
من یک ساعتم،از حرکت عقربه ها درد دارم
در دل خاطراتی گرم و آرزویی سرد دارم
من یک آتشم،که از درون خود زبانه میکشم
و از شعله های طلایی و سرخم طعم مرگ می چشم
من یک کابوسم،که تا صبح از ترس انسانها نمی خوابم
و تا شب از ترس بحرانها در گوشه ای خلوت،بیتابم
من یک آوارم،که خراب شده بر سرم دنیا
خسته ام،خسته از هر لحظه دنیای انسانها
من یک خیالم،که با خیال کسی که نیست خوشم
که بی آنکه بدانم حقیقت را در هر لبخندم میکشم
من یک خواسته ام،که از درد و دل دختری برخاسته ام
که به آرایش دردآلود عروسی مرده آراسته ام
من یک پنهانم که آشکارتر از او در جهان پیدا نیست
که هست اما این بودنش هیچگاه هویدا نیست
من یک آهم،که از حلق و زبان یک جان برمیخیزم
که دیگر با هیچ ها نه می جنگم،نه از آنها می گریزم
من...
شعر:ز.م
_______________
سال نوتون هم مبارک
پاسخ
 سپاس شده توسط یلدا 86 ، *SIRVAN* ، ناتاشا1 ، Guildfordia214 ، red_Queen ، Reine ، ARASH A ، HoPe
آگهی
#2
ای بابا...بازم که دیر کردن...اه.
انگار که بچه سر راهی باشم،همیشه منو یادشون میره.پاهامو به زمین کوبیدم،یکی یکی.اعصابم حسابی بهم ریخته بود.خسته شدم از بس دیر میان دنبالم.همیشه جلو در مدرسه تنهام.
--نرفتی شما که؟
صدای مدیرمون همیشه بلند بود.حتی وقتی که داد نمیزد.نرفتم که نرفتم.تقصیر من نیست که نرفتم.
-نیومدن دنبالم.
چادرش و روی سرش مرتب کرد:نمیدونم چند دفعه دیگه باید تورو جلو در مدرسه تنها ببینم اونم وقتی که هیچ کس نمونده.به خواهرت بگو برات سرویس بگیره نظامی.
-چشم.
حوصله حرف زدن و بحث کردن باهاشو ندارم.الان فقط عصبانیم.عصبانی...مدیرمون یکم کنارم وایستاد.بعد دوسه دقیقه که دید خبری نشد اونم راشو کشید رفت.ولی چند دفعه قبلش بهم تذکر داد برم تو حیاط مدرسه منتظر بمونم.منم تا وقتی خیالم از رفتنش راحت بشه رفتم پشت در و بعدش اومدم بیرون.اینمو از توی کولم در اوردم و مقنعمو کشیدم عقب.فرق سرمو قشنگ از وسط باز کردم و موهامو تا گونم کشیدم پایین.صدای چرخای ماشین اومد.فکر کردم خواهرمه.سرمو اوردم بالا که اخم کنم و عصبانی برم سمت ماشین و بهش بتوپم که دیدم اشتباه فهمیدم.خواهرم نیست.یه النود سفید جلو در مدرسه مون پارک کرد.اینمو جمع کردم.راننده پیاده شد.چشام چارتا شد.عجب چیزی بود واقعا!این با مدرسه ما کار داشت؟
-ببخشید خانم؟
با من بود؟جوابشو ندادم.
نزدیکتر اومد:مدرسه تعطیل شده؟
پ ن پ...منتظر بودن شما بیاین فرش قرمز پهن کنن براتون.ولی مثل اینکه جدی با من بود.سرمو بالا اوردم و اخم کردم:خیلی وقته.
راننده نگاهی به داخل مدرسه کرد.انگار شک داشت به حرفم.وقتی مطمئن شد که من اخرین بازمانده از دانش اموزای مدرسه ام،برگشت سمتم.تو همون فاصله یکم به سرتاپاش نگاه کردم و تیپشو از نظر گذروندم.یه پسر جوون حدودا بیست و سه،چار ساله،یه تیشرت خردلی تنش بود و شلوار جین مشکی.عینک افتابیشو از چشمش برداشت:مدرستون تا کی بازه هر روز؟
گفتم:الانم بازه:/
خندید.تعجب کردم.خندش برای چی بود؟
-نه منظورم اینه که کادر مدرسه تا چه ساعتی هستن؟
خواستم بگم همین پیش پای شما رفتن،باز گفتم زشته.رو ترش کردم به سمت خیابون:تا پنج دقیقه پیش بودن.
نگاهی به ساعتش کرد:هوووف...دیر رسیدم بازم.
-ببخشید خانوم.
ای بابا!ول کن نیستا.برگشتم بگم بفرمایید که دیدم داره به مستخدم مدرسمون اشاره میکنه و اصلا روش طرف من نیست!تازه دوزاریم افتاد که اصلا با من نبوده!خوب شد جوابشو ندادما...دیدن ماشین خواهرم از دور باعث شد تا نگامو از اون پسر که حالا دیگه داشت با مستخدممون حرف میزد بگیرم و برم سمتم ماشینش
پاسخ
 سپاس شده توسط یلدا 86 ، ناتاشا1 ، Guildfordia214
#3
افرین خیلی استعداد داری ادامه بده Heart
جذاب پسریه که...
واسه زندگیش میجنگه....
نه تویی که تو مهمونی
واسه چارتا پلنگ اخم میکنی 14k
پاسخ
 سپاس شده توسط HoPe
#4
یجوری که حتی پامم درد گرفت.
-سلام.
با عصبانیت درو بهم کوبیدم:این چه وقته اومدنه؟نه واقعا؟نمیگی خواهرت هر روز ظهر نیم ساعت اینجا علافه؟نمیگی زیر این آفتاب همینجوری باید جلو در واسته تا شما تشریف بیارین.
همونطور که داشت دور میزد روشو کرد سمت شیشه:یاسمنو از مهد بردم خونه...دیر شد.
--خب نمیشه اول منو سوار کنین بعدش برین دنبال یاسمن؟
-اینقدر غر نزن...اون بچه است،تو بزرگتری تحمل کن.
پوزخند زدم.همیشه اینجور موقع ها من بزرگترم.ای کاش مامان بابا زنده بودن...ای کاش...
@@@@@@
-خاله...خاله...
--جان...
-خاله؟
--جانم؟جان...
-نقاشیمو ببین...ببین دیگه...
مشغول لایک کردن عکس و کامنت گذاشتم واسه مهرسانا بودم:دارم درس میخونم خاله...اذیت نکن اینقدر.
-فقط ببینش خاله.
برگشتم سمت یاسمن.خواهر زاده چهار ساله ی نازم.خیلی دوسش داشتم،خیلی...نقاشیشو گرفتم و با دقت نگاش کردم.یه خونه کشیده بود که کنارش پر بود از گلای ریز میز و کوچولو.یه خورشید کج و کوجوله هم که به سختی شکل بیضی بود رو با رنگ زرد بالای خونه نقاشی کرده بود که کنار خودش دوتا ابر نا متقارن و پنبه مانند داشت.لبخند زدم:خیلی قشنگه خاله...فقط آدماش کجان؟
-آدماش؟
--آره دیگه،من و تو و مامان آذر و بابا علی...
-خب ما تو خونه ایم دیگه.
از این همه شیرین زبونیش به وجد اومدم.بغلش کردم و موهای مشکیشو که آذرخرگوشی بسته بود ناز کردم:عزیز دل خاله...خیلی قشنگه نقاشیت.
آذر:بچه ها بدویین ناهار.
یاسمن دستاشو بهم زد:اخ جون ناهار...بریم ناهار خاله.
همون موقع صدای نوتیف گوشیم بلند شد.اینترنت و قطع کردم و بدون چک کردن بقیه پیاما گذاشتمش کنار:بریم خاله.
داشتم برای خودم سالاد میریختم که متوجه سنگینی نگاهی شدم.سرمو اوردم بالا...یاسمن داشت نگام میکرد.با دهن پر گفتم:چیزی شده خاله؟
آذر خندش گرفت:قورت بده لقمه رو بعد حرف بزن.
یاسمن سرشو تند تند به نشانه"نفی"به طرفین تکون داد.
علی اقا:چه خبر از مدرسه آرزو جان؟
شونمو بالا انداختم و صبر کردم لقمم بره پایین:هیچ...همون خبرای همیشگی...غرغرای مدیر سر دیر رسیدن آذرخانوم.
علی آقا چیزی نگفت ولی فکر میکنم ناراحت شد.نفهمیدم چرا باید ناراحت بشه؟ینی بخاطر من بود؟
پاسخ
 سپاس شده توسط ناتاشا1 ، Guildfordia214 ، Qนεεɳ♛ ، HoPe
#5
بخاطر اینه جلو در مدرسه منتظر میمونم یا بخاطر اینکه از آذر گله کردم؟سرشو پایین انداخته بود و حرفی نمیزد.آذر معلوم بود که متوجه ناراحتی شوهرش شده ولی به روی خودش نمی آورد.سعی کردم زیاد خودمو درگیر رفتارشون نکنم برای همین سرمو انداختم پایین تا آخر ناهار حرفی نزدم.
***************
بعد ناهار ظرفارو بردم اشپزخونه.
آذر:این پسره کی بود؟
شالمو روی سرم جابجا کردم.چقدر سخت بود تو خونه خودت راحت نباشی...خونه خودت...من که خونه ای ندارم...
-نگفتی؟
با گوشه شالم بازی کردم:کودوم پسره؟
-همونکه دم در مدرسه تون بود.
آهان...واقعا فراموشش کرده بودم:نمیشناختمش...با مدیر کار داشت.
-مگه مدیرتون نبود؟
یه دفعه عصبی شدم:نه دیگه شما خیلی زود میرسین،مدیرمون تا شما بیای رفته.
آذر به سمتم برگشت.دستاش از حرکت ایستاده بود.ظرف کفی از تو دستش سر خورد توی سینک.دوتا دستشو تکیه داد به لبه سینک سرشو پایین انداخت:چند بار میخوای به روم بیاری اینو؟چند بار؟
تعجب کردم.چش شد یهو؟حرف بدی نزدم که.ولی کوتاه نیومدم:حقیقتو گفتم.
آذر به سمتم چرخید.نگاهشو وصل چشمام کرد.از دستاش کف می ریخت کف سرامیکی اشپزخونه ولی اصلا توجهی به اطراف نداشت.فقط بهم خیره شده بود.چش بود؟نکنه میخواست با رفتاراش کاری کنه که من احساس پشیمونی کنم از حرفام.حرف بدی نزده بودم که بخوام پشیمون باشم یا عذر بخوام ولی نگاه خیرش اذیتم میکرد.جوش اوردم:چیه؟چرا اینجوری نگام میکنی؟
آذر:چی کم گذاشتم برات تو این هفت سال؟
تعجب کردم.چی میگفت؟میخواست سرم منت بزاره؟سعی کردم موضعمو حفظ کنم:چه ربطی داشت؟
آذر:جواب منو بده..چی برات کم گذاشتم از وقتی مامان و بابا رفتن؟چی برات کم بوده تو این زندگی؟لباس خوب نپوشیدی؟کیف خوب نداشتی؟مدرسه خوب نرفتی؟خوب نخوریدی؟خوب نخوابیدی؟خوب نگشتی؟آزادی نداشتی؟چی نداشتی؟دقیقا چی کم داشتی؟
بغض کردم...آره...خواهرم...آذرم...تنها کسی که مونده بود تو این دنیا برام داشت بی رحمانه سرم منت میذاشت.خیسی گونم باعث شد چشمامو درشت کنم تا نذارم اشکام بیان پایین.چرا جلوش کم بیارم؟اون به وظیفش انجام داده...اون باید منو نگه میداشت.
گونمو پاک کردم:نکنه میخواستی بزاریم پرورشگاه؟
آذر عصبی شد دستکششو از دستش کشید بیرون و کوبید تو سینک:حرف دهنتو بفهم آرزو...من اگه میخواستم این کارو کنم قبلش اسم ادمیزادو از رو خودم خط میزدم...حتی حیوونم از خانوادش نمیگذره پس از حیوونم کمتر بودم...بهت میگم تو این زندگی برات چی کم بوده که بخاطر دوبار علاف شدن جلو در مدرسه تون،اونم مدرستون نه جای دیگه،نه یه جای پرت،نه وسط بیابون،نه وسط جنگل،داری تیکه بارونم میکنی؟جلو شوهرم میکوبیش تو سرم؟هی چپ و راست به روم میاری؟بخدا منم هزار برابر بیشتر از بدبختی دارم،رفتن مامان بابا کمر منم شکست...منم داغون شدم...خورد شدم...کم اذیت نشدم موقعی که داشتم یاسمنو تو شکمم این ور و اون ور میکشیدم واسه سالگرد مامان و بابا خرما پخش کردم...حلوا پخش کردم...منم بی کس بودم...منم مادر نداشتم که موقعی که دارم از درد زایمان جون میدم بیاد دستمو بگیره بهم دلداری بده،مادر نداشتم ک هموقع به دنیا اومدن بچم کنارم باشه و هوامو داشته باشه...مادر نداشتم که بهم یاد بده چطور بچمو بزرگ کنم،چطور ترو خشکش کنم،منم بی مادری کشیدم آرزو...منم مثل تو کشیدم...بفهم خواهر من،بفهم عزیز من...
صورتش خیس از اشک شده بود و منم دست کمی از اون نداشتم...
لب زدم:آبجی...
با پشت دستاش سعی کرد اشکاشو پاک کنه،که البته چندان موفقم نبود:جانم.
-ببخشید...
میون گریه خندید:این حرفو نزن خواهر کوچیکه...منم مقصرم...
دستاشو گرفتمو به سمتم کشیدمش...بغلش کردم...اونم دستاشو دور کمرم حلقه کرد.از روی شال فیروزه ای موهامو بوسید:خیبی دوست دارم خواهری...
تو بغلم فشارش دادم:منم دوست دارم...
پاسخ
 سپاس شده توسط یلدا 86 ، ناتاشا1 ، Qนεεɳ♛
#6
بازم جلو در مدرسه مونده بودم.نمیدونستم دفعه چندمه.دیگه اینقدر این اتفاق تکرار شده بود که امارش از دستم در رفته بود.مدیرمونم طبق معمول غرولند کنان یکم منتظر مونده بود و بعدش رفته بود.خیلی خسته بودم.پاهام اصلا جون وایستادن نداشتن.همونجا کنار در ورودی به سمت داخل مدرسه نشستم و به کوچه خلوت گله گشاد مدرسمون خیره شدم.اسفالتش ترک خورده بود و مطمئنا به خاطر هوای گرم اردیبهشت ماه حسابی داغ کرده بود.حتی این هوای داغم باعث نشده بود که آذر زودتر بیاد دنبالم.دیگه از غر زدن سرش خسته شده بودمم.اونم خیلی حساس شده بود و تا راجع به این موضوع حرفی میزدم سریع حرف گذشته رو پیش میکشید.میدونم اونم عداب کشیده بود ولی طرز رفتارش با من اصلا قشنگ نبود.نباید اینقدر سرم منت بزاره بخاطر اینکه از تنها خواهرش نگهداری کرده.منم بودم همینکارو میکردم...اینکارو میکردم؟!اره...این کارو میکردم...صدای لاستیکای ماشین باعث شد از فکر و خیال بیرون بیام و به رو به رو خیره بشم.همون جایی که اون ال نود سعید رنگ پارک کرده بود و راننده اش داشت درو ماشینو می بست.یه لحظه دلم ریخت.نمیدونم چرا ولی دستپاچه شدم.همون پسره بود.به سختی از جام بلند شدم و لباسامو تکوندم؛هرچند منو تو اون حالت پخش نشسته دیده بود.اصلا دیده بود که دیده بود.
با لبخند به سمتم اومد و عینک افتابیشو برداشت:سلام عرض شد.
سرمو پایین انداختم:سلام.
سرمو یهو اوردم بالا...با من بود این؟نکنه باز با مستخدممون بوده من توهم زدم؟به دور و بر نیم نگاهی کردم...نه...فقط من و اون بودیم.
-شما همیشه این جا تنهایین؟
اخم کردم.به اون چه ربطی داشت:نه.
-بازم دیر رسیدم؟
بحثو یه دفه عوص کرده بود.انگار برای اونم مهم نبود که من هر روز اینجا علافم.اصلا چرا باید مهم باشه؟
-دیر رسیدم؟
تکرار پرسشش باعث شد ناخودآگاه لب بزنم:اره.
نزدیک اومد.ضربان قلبم رفت بالا.کنار کشیدم تا وارد مدرسه بشه.
-دقیقا کی تعطیل میشین؟
--دقیقا پیش پای شما.
خندید:ساعتشو میگم.
سرد جواب دادم:یک و نیم.
لبخند رو لبش محو نشد حتی پر رنگترم شد:الان که دوئه تقریبا.شما چرا نرفتین؟
به ماشینش اشاره زد:برسونمتون.
دندونامو بهم فشار دادم.طعنه زد یا تعارف کرد؟لحنش کنایی نبود...پس ینی تعارف کرده بود.میخواستم بگم "ممنون میان دنبالم"که با دیدن ماشین آذر که به سمت مدرسه اومد جوابشو خوردم.سعی کردم سمت ماشین آذر برم و به سمتش برنگردم.حوصله سین جین آذرو نداشتم که هی بپرسه این پسره کیه و با تو چیکار داره و...
)()()()()()()()()()()()()()()(
این تازه آغاز ماجراست...

.سوار ماشین شدم و بدون توجه به نگاه کنجکاو و تا حدی عصبی آذر،به بیرون از پنجره جلوی ماشین خیره شدم.اگه سر برمیگردوندم می دیدمش...نمی خواستم ببینمش.از یه طرفم میخواستم ببینمش و جواب نگاه همچنان خیره اش رو که به وضوح سنگینیش روم بود رو بدم.ولی برنگشتم...
@@@@@

میز ناهارو چیدم:آذر...قاشق یادم رفته بیارم.
اذر بدون اینکه جوابی بده با قاشق و چنگال سمتم اومد:این پسره کی بود؟
نگاهش کردم:کودوم؟
-خودتو به اون راه نزن ارزو.این پسره کی بود؟
کف دستمو به لبه پشتی صندلی تکیه دادم:نمیدونم بخدا...از والدین بچه هاست.هر روز دیر میرسه مدرسه.
-نمیشناسیش ولی میدونی که از والدین بچه هاست و هر روزم دیر میرسه.
عصبی شدم.سعی کردم اروم باشم.نفس عمیقی کشیدم:نمیشناسمش ولی کور که نیستم.من هر روز دیر میرسم خونه،اونم دیر میرسه مدرسه.
آذر نگام کرد.نگاهش رنگ ناباوری داشت.حرفامو انگار قبول نکرده بود.نفس عمیقی کشید و به طرف اشپزخونه رفت.چش شده بود؟چرا تازگیا اینقدر زود عصبی میشد؟دستی به صورتم کشیدم...معنی رفتاراش رو نمی فهمیدم.
@@@@@

فصل امتحانات داشت نزدیک میشد و منم که حسابی تو درس ریاضی و فیزیک ضعف داشتم مجبور بودم حسابی بخونم تا حداقل نیفتم واسه شهریور.اصلا حوصله درس خوندن تو تابستونو نداشتم.گرچه امسال تابستون قبل کنکور بود ولی به آذر گفته بودم که هدف من پزشکی و این حرفا نیست.دلم میخواد کنکور هنر بدم و بعدش برم گرافیک...شایدم کلا بیخیال کنکور شدمو بعد دیپلم رفتم خیاطی یا ارایشگری چیزی یاد گرفتم.من ادم درس خوندن نبودم هیچوقت.میدونستم که دانشگاهم قبول شدم تهش یه رشته بیخود و یه مدرک بیخودتره
پاسخ
 سپاس شده توسط یلدا 86 ، Qนεεɳ♛
#7
دوست داشتم برم پی سرنوشت خودم.بعد از تموم شدن مدرسه...مدرسه...ذهنم رفت روی اون پسره...سعی کردم قیافشو به یاد بیارم.چشمای درشت مشکی با یه بینی گرد که به صورتش میومد.یه ذره ریش داشت و موهای پرپشت مشکی...لباشم خیلی دقت نکردم...یه هیکل نیمه ورزشکاری هم داشت.قد بلند و چهارشونه.
در کل هیکلش به قیافش میچربید گرچه قیافتا هم بد نبود.واسه هر روز میاد جلو در مدرسه؟واقعا هر روز دیر می رسه؟نکنه داره دروغ میگه...لبامو روح فشار دادم...نه فکر نکنم دروغ بگه...اون سری با مستخدممون حرف زد...اگه دروغ میگفت لزومی نداشت این کارو کنه... سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم...چرا میخواست اون روز منو برسونه؟تعارف بود یا طعنه؟شایدم میخواست...نه بابا خجالت بکش ...این عکرا چیه میکنی.لب گزیدم...نکنه واقعا قصدش این بوده؟...هووف...چشامو بستم...خدایا،یعنی این پسره کیه؟
@@@@
روال هر روز روی تکرار بود.دیر اومدن اذر،غرغرای مدیر و تنها موندن من...نفس عمیقی کشیدم...دلم اشوب بود...تنم سرد شده بود.دستام می لرزید.نفس هام نامنظم شده بودن.نگران بودم...دلشوره داشتم...نمیدونستم اگه بازم اون پسره بیاد چه رفتاری باید نشون بدم.از یه طرف دوست داشتم بیاد.دوست داشتم بیاد و باز بپرسه"بازم دیر اومدم؟"دوست داشتم بیاد و بازم بخنده.دوست داشتم لبخند بزنه و اون ردیف دندونای سفیدشو ببینم و سرمو باز بندازم پایین.بازم بهم بگه برسونمتون؟منم بگم نه ممنون.با صدایی از افکارم بیرون کشیده شدم:سلام...
سرمو بالا اوردم.خودش بود.ضربان قلبم رفت بالا.لب زدم:دیر رسیدین بازم.
لبخند زد:میدونم.
سرمو پایین انداختم.سعی کردم بهترین سوال رو بپرسم:شما برادر کودوم یکی از بچه هایین؟بگین من بهش بگم باهاتون حرف بزنه مجبور نباشین هر روز بیاین مدرسه.
لبخند زد:برادر هیچکودوم.
تند سرمو اوردم بالا.برادر هیچکودوم؟نکنه فکرم درست بوده و این اصلا از اول داشته دروغ میگفته.
پاسخ
 سپاس شده توسط یلدا 86 ، ناتاشا1 ، Qนεεɳ♛
#8
خیلی کنجکاو شدم بقیشو بدونم
ادامه بده لدفا ((:
پاسخ
 سپاس شده توسط Qนεεɳ♛
#9
بقیش کو
ولی دستت درد نکنه خیلی قشنگه
فقط یکم سایز نوشته هارو بزرگ تر کن
مرسی خسته نباشی
من مغرور نیستم
ولی دلیلی نمیبینم با همه گرم بگیرم
پاسخ
 سپاس شده توسط Qนεεɳ♛
#10
-من دایی مهشید نادری ام.میشناسیش؟
نفسمو اروم دادم بیرون.دایی کی؟مهشید نادری دیگه کی بود؟از بچه های هم پایه ام که نبود.شاید سال بالاییه یا سال پایینی.اصلا مگه مهشید خودش پدرو مادر نداره که داییش میاد مدرسه؟داره دروغ میگه حتما...
-شوخی کردم‌...من هیچکودوم از بچه هاتونو نمیشناسم...
درست حدس زدم پس.دروغ میگفت.حواسم رو این جمله اش بود که منو با فعل شخص مفرد خطاب کرده بود...دیگه شما نبودم...تو بودم...نگفته بود میشناسینش....گفت میشناسیش...
بعد نگاه معناداری به من انداخت:بجز شما البته...
نگاهش کردم.منو میشناخت؟از کجا میشناخت؟صدای کشیده شدن لاستیکای ماشین توجه منو به ماشین اذر جلب کرد..همینو کم داشتم.حتما دیده بود دارم با این پسره حرف میزنم.با قدمای بلند و بی خداحافظی از کنار اون پسر که اسمشم نمیدونستم رد شدم.چشمای آذر تا رسیدن من به ماشین خیره به پسره بود.آذر عصبی بود...ولی نه...کلا یجوری بود...نه عصبی نه اروم...بی حس...خنثی و خیره به پسر قد بلند و چارشونه روبه روش که اونم داشت نگاش میکرد.نکنه همدیگرو میشناختن؟نکنه خواهرمو میشناسه که میگه فقط منو بین بچا ها میشناسه.سوار ماشین شدم:سلام
-سلام
و بدون هیچ حرف اضافه ای از مدرسه دور شدیم...
@@@@
حوصله مهمونی رفتن نداشتم.وسط اردیبهشت ماه چه وقت مهمونی گرفتن بود؟اصلا مناسبت این مهمونی های بی حساب کتاب خاله ی من چیه؟
کلافخ به صورتم دست کشیدم.عصبی بودم.دوست داشتم زودتر برگردیم خونه.نمیدونم چرا ولی از ظهر تو دلم اشوب بود.همش داشتم به اذر و اون پسره فکر میکردم.وقتی رسیدیم خونه اذر از پسره چیزی نپرسید.اصلا حرفی ازش نزد.فقط گفت شب قراره بیایم اینجا...برای اولین بار امزور دلم میخواست اذر دیر برسه،یا اصلا نرسه...دلم میخواست بیشتر باهاش حرف میزدم...فکری به ذهنم رسید...فردا به اذر میگفتم که خودم میخوام بیام خونه.راه خیلی دور نبود ولی خب یه چهل دقیقه ای تو راه میموندم.عیب نداشت.عوضش این پسره رو میدیدم.خدا کنه فردا زودتر بیاد مدرسه.اگرم دیر اومد تا خونه یک نفس می دوئم...اره...همینکارو میکنم...باید بشناسمش...
-سلام
سرمو چرخوندم.سعید بود.پسر خالم.
--سلام.
-خوبی؟
--ممنون.تو خوبی؟
-بد نیستم.
حوصله حرف زدن نداشتم:با اجازه...
خواستم برم حیاط که صداشو شنیدم:ارزو.
برگشتم:بله؟
یکم‌من و من کرد.انگار تو گفتن حرفی که میخواد بزنه شک داشت.اخرشم چیزی نگفت:هیچی...
--کاری داشتی؟
-نه ولش کن.مهم نیست.
--مطمئنی؟
نفسشو بیرون فرستاد.نه...مطمئن نبود:اره...بیخیال...
بی تفاوت شونه بالا انداختم:هر جور راحتی.
رفتم تو حیاط و گوشیمو بیرون اوردم و مشغول چرت گردی تو نت شدم.عصبی بودم...نگران بودم...اشوب بودم...ای کاش فردا بیاد...
پاسخ
 سپاس شده توسط ناتاشا1 ، Qนεεɳ♛


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان